→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۱۰۰ · نقشهٔ جلسات

فردانیت و شناخت حقیقت — جلسهٔ پایانی

۱۰,۴۵۶ واژه · ۲۳ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه بخشی از سمینار یونگ درباره «چنین گفت زرتشت» و فصل «نشانه» خوانده می‌شود. مقایسه شهوت، قدرت و خودخواهی با فروید، آدلر و یونگ طرح می‌گردد و نماد پرنده، شیر و جبران تعادل روان بررسی می‌شود.

سمینار یونگ و چنین گفت زرتشت

خب من دنبال یک قسمتی از این سمینار یونگ می‌گشتم که حالا فعلاً صرف‌نظر می‌کنم. درباره بخشی از بحث‌های چنین گفت زرتشت حرف زده بود که زرتشت حرف از این می‌زند که می‌خواهم درباره یک جور مثلاً بدی صحبت بکنم که این‌ها را با همدیگر بسنجن. مثلاً یک مقایسه‌ای با همدیگر بکنم که شهوت‌پرستی و قدرت‌پرستی و خودخواهی.

بعد یعنی متأسفانه پیدا نکردم. دلم می‌خواست حالا این قسمتو بحث یونگ را یک نگاهی بکنید که حالا قبل به جز اینکه درباره بحث‌های نیچه حرف زده یک جوری این را مقایسه کرده با دیدگاه‌های فروید، آدلر و خودش. و این تیکه‌اش بامزه است همین‌جوری خوندنش. جدای از بحث در مورد نیچه.

حرفش این است که شهوت‌پرست در واقع آن بخشی که به اصطلاح حرف از شهوت‌زده می‌شه، این چیزی است که فروید در واقع می‌دید. همین چیزو با استفاده از نیروی جنسی می‌خواست مثلاً تحلیل بکند و این حرف‌ها. بعدش آدلر آمد بعدش آدلر اومد که جزو حلقه شاگردان فروید بود و بیشتر بر اساس قدرت همه چیز رو تحلیل می‌کرد.

یعنی دیدگاه اصلی آدلر این‌جوری هستن که مثلاً انسان یه عقده حقارتی داره که می‌خواد درش غلبه بکنه. می‌خواد به یه حسی از تسلط مثلاً به خودش و اطراف خودش برسه و این عامل اصلی همه کارهاست. یعنی می‌شه بر اساس این حس در واقع اینکه آدم می‌خواد قدرت داشته باشه و مسلط باشه، همه چیز مسائل روانی انسان رو تحلیل کرد.

بعد اون حرف جالبی که می‌زنه می‌گه که اون قسمت خودخواهی مربوط به منه. ایده‌اش هم اینه که می‌گه که اولاً خودخواهی شامل هر دو تا شهوت و قدرت هست و از طرف دیگه می‌گه که من خب مبنای بحثم فرایند فردانیته و به یه معنایی چه چیزی چه خودخواهی بالاتر از اینه که انسان به خودش رو در واقع تحقق ببخشه و این حرفا.

حالا من نمی‌خوام اصلاً واقعیتش اینه به نظر من بحث جالبی نیست. فقط جذابه دیگه حالا این مقایسه‌ای که می‌کنه بین این سه تا نظریه و اینکه می‌گه که ترتیبی هم که نیچه می‌گه درسته. یعنی اول می‌گه شهوت، بعد قدرت، بعد خودخواهی. ما هم به همین ترتیب ظهور کردیم.

حالا این از این نوع بحث‌های یونگیه که یه خورده حساسیت‌زاست دیگه. مثلاً شاید یه خورده وقتی آدم توی یه دیسیپلینی فکر می‌کنه که یه مقدار قدرت تمثیل و در واقع بحث‌های غیرمنطقی مجازه، بالاخره این‌جور آسیب‌ها هم هست. من واقعیتش اینه خیلی حالا از این بحثش خوشم نیومد. می‌خواستم اون از رو خود متن بخونم ولی به نظرم جالبه دیگه حالا یه اظهارنظری کرده.

شهوت، قدرت و خودخواهی

بحث‌های این‌جور حرف‌ها معمولاً حرف‌های خیلی درست و خوبی می‌زنه ولی مثلاً اینکه ترتیبی که نیچه داره می‌گه به همون ترتیبیه که این سه تا نوع روان‌کاوی ظهور کردن، خیلی جالب نیست. بعد بگه جایی هم برای لکان و اینا هم نمی‌مونه دیگه.

این سه تا نیروی اصلی همین سه تا هستن، بقیه هم دیگه به نوعی باید روان‌کاوی جدید ظهور نکنه. خب من می‌تونستم برای این جلسه یه قطعه دیگه‌ای از همون کتاب رو که جالبه مثلاً انتخاب کنم. احساسم این بود که همون بحثی که جلسه قبل کردیم به عنوان خداحافظی از بحث‌هایی که توی کتاب سمینار یونگ هست خوبه.

بحثی که من اون بند باز بود. قرار بود من اینو بگم. به نظرم رسید که حالا که از شروع کتاب چنین گفت زرتشت این‌جوری‌ها رو خوندیم، یه قطعه‌ای از انتهاشم بخونیم که دیگه خب توی کتاب سمینار یونگ هم در موردش چیزی گفته نشده. من می‌خوام قسمت پایانی کتاب رو که اسمش هست نشانه رو بخونم. یه سوالی دارم. خواهش می‌کنم. چرا نیچه صحبت نکرده که چرا نیچه این سه تا گناه رو انتخاب کرده؟ یادم نیست.

توی تحلیلش فکر می‌کنم موجه می‌دونه دیگه. اولاً در طول تاریخ همین شهوت و غضب یا همون حالا مثلاً قدرت در مقابل همدیگه بودن و حالا اینکه خودخواهی هم به عنوان یه گناه بزرگ مطرح بوده، خیلی ناموجه نیست که این دو تا نیروی شهوت و غضب که به طور سنتی مقابل هم بودن رو به دنبال همدیگه آورده و یه چیزی هم در مورد حالا مثلاً خودخواهی گفته.

کنار من نبود، دارم که کنار اونا نمی‌شینه ولی یه جوری شامل هر دو تاست دیگه به نوعی. یعنی خودخواهی به نظر می‌آد که یه مسئله فراتر از شهوت و غضبه. شاید بشه مثلاً این گناه رو بشه به گناهان مربوط به انسان‌ها نسبت داد. شهوت و غضب رو شاید بشه ولی خودخواهی رو نمی‌دونم. ولی که جزو گناهان می‌شه مربوط به انسان‌ها، مثلاً این‌جوری‌ش حالت خنثی داره، اصلاً نمی‌شه به این سطح نگاه کرد. این‌که

کلاً این سومی که کنار اون دو تا نمی‌شینه رو قبول دارم. یعنی مثلاً خوبه آدم یه فصلی داشته باشه درباره شهوت و قدرت بحث بکنه، حالا یه فصل دیگه‌ای هم یه جا در مورد خودخواهی به عنوان یه نقطه مثلاً به عنوان یه ضعف اخلاقی کلی صحبت بکنه.

چیزی که نیچه می‌گه اینا سه تا این سه تا در طول تاریخ بیشتر از همه مثلاً مورد تهاجم بودن و در موردشون بحث شده به عنوان بدی، من می‌خوام اینجا اینا رو با همدیگه مقایسه کنم بگم کدومش بدتره. بیاید من فقط یه مقدار در مورد این قسمت آخر که یه تصاویر جالبی داره صحبت بکنم،

بعد هم دیگه چون جلسه آخره قرار نیست که ادامه پیدا بکنه، یه کلیاتی در مورد روان‌کاوی و اون بحث‌هایی که اینجا کردیم می‌گم.

سه امر مورد تهاجم تاریخی

قبل از اینکه این بخش نشانه شروع بشه، یه قسمت دیگه‌ای هست که من اینو می‌خونم بعداً یه شاید همه یا یه بخش‌هایی از این قسمت نشانه رو. می‌گه اکنون سرود این در واقع یه سکشنی قبل از قسمت نشانه است. اکنون سرود مرا آموخته‌اید، در معنای آن راه برده‌اید، باری بیایید ای انسان‌های والاتر، و اکنون ترجیح‌بند مرا بخوانید.

بخوانید اکنون سرودی را که نامش یک‌بار دیگر است. این حس انجیلی که یه مثلاً مثل اینکه یه ذکر و سرودی هست که بیاید مثلاً بخونید مثلاً سرود ای مریم مقدس، حالا اینجا اسم این سرود زرتشت هست یک‌بار دیگر و معنایش تا جاودان بخوانید.

و معنایش نامش یک‌بار دیگر است و معنایش تا جاودان. بخوانید ای انسان‌های والاتر ترجیح‌بند زرتشت را. ترجیح‌بند اینه که با حروف ایتالیک اینجا چاپ شده. ای انسان هشدار، نیمه‌شب ژرف چه می‌گوید؟ خفته بودم، خفته بودم از خواب ژرف برخاستم، جهان ژرف است و ژرف‌تر از آن رو و ژرف‌تر از آن رو و ژرف‌تر از آن که روز تصور کرده است.

رنج رنج آن ژرف است، لذت ژرف‌تر از محنت، رنج می‌گوید گم شو، اما هر لذتی جاودانگی می‌خواهد، جاودانگی ژرف ژرف را. این سرود زرتشته که در واقع در انتهای کتاب اومده و همه دعوت شدن که این سرود رو بخونن. را بخونن.

من بارها این حرف را زدم الان هم در همین جلسات نیچه هم گفتم کلاً تحلیل‌های روان‌کاوانه تیپ تحلیل‌هایی که فروید و مخصوصاً یونگ ارائه می‌دهند جاهایی که تصاویر وجود دارد بهتر کار می‌کنند تا جاهایی که کلمات مهم‌اند. که شعر حالت شاعرانه می‌گیره، عقاید بیان می‌شن، در محدوده زبان هستین، قطعاً ناخودآگاه دخالت می‌کند. ولی تشخیص دادن دخالتش سخت‌تره.

تکنیک‌هایی که باید برای تشخیص دخالت، مثل مثلاً آن تکنیک‌های حالا ابتدایی که Freud اوایل کارش روش تأکید می‌کرد که هرجور لغزش زبانی نشانه حضور و دخالت ناخودآگاهه، منتها به نظر می‌آید حالا حداقل در روان‌کاوی Freud و Jung خیلی تکنیک‌های خوبی وجود ندارد برای اینکه جاهایی که کاملاً تو حیطه زبان هستین، خوب بتونین در واقع تحلیل بکنین.

هرجایی هم که منطق غلبه می‌کنه، در بحث‌هایی که حرف حالت به اصطلاح دو تا دو تا چهار تا پیدا می‌کنه، واقعیت این است که کمتر ما دخالت ناخودآگاه را می‌بینیم اصلاً.

یعنی مثلاً فرض کنین در کار اثبات یک قضیه ریاضی، شما خیلی کمتر دخالت ناخودآگاه را می‌بینید تا جایی که یک نفر دارد سخنرانی می‌کنه، تا جایی که یک نفر دارد شعر می‌گوید و نهایتاً جایی که یک نفر دارد تصاویر خلق می‌کنه، مثلاً رؤیا می‌بیند.

خواندن فصل نشانه

این با ایده‌های این در واقع نگاهی که ما با استفاده از ایده‌های Jung و Freud داریم، به یک چنین نتیجه‌ای ما می‌رسیم.

بنابراین شما هرجایی تو چنین گذار در آن که می‌خواهید که یک وقتی تحلیل Jungی می‌خواهید بکنید، هرجایی که بیشتر حالت ابراز عقیده پیدا می‌کند و مثلاً فرض کنید حالا یک حالتش شعرگونه این‌شکلی پیدا می‌کند و کمتر تو در آن تصویر وجود داره، خیلی راحت نیست.

حالا بیاید برویم سراغ این، من این را به عنوان به نوعی یک سرود پایانی کتابه، فکر کردم که بد نیست این را بخوانم و این نکته را تذکر بدهم.

برویم حالا سراغ این قسمت نشانه که بالاخره دوباره یک تصاویری ظاهر می‌شود. یک جوری برمی‌گردیم به قسمت ابتدایی کتاب. Nietzsche به هر حال با آن حس هنری که داره، خوب این را درک می‌کند که خوب است که کتاب را همان جایی تمام بکند که ازش شروع کرده.

یعنی در غار زرتشت دوباره عقاب ظاهر می‌شه، همان تصاویر مشابه تصاویر اولیه کتاب و از نظر مکان، لوکیشن در واقع همان لوکیشن اول کتابه. تو این برای پایان دادن کتاب خیلی ایده خوبی بوده. خب بیاید من این قسمت نشانه را می‌خوانم تا به یک جاهایی برسیم که نکات جالب هست که خودمان یک صحبت بکنیم و دیگر این بحث درباره این کتاب و Nietzsche را تمام کنیم.

می‌گوید و اما بامداد پس از آن شب، زرتشت از بستر خویش بر جست و میان بربست و از غار خویش برون آمد، رخشان و نیرومند همچون خورشید بامداد که از پس کوه‌های تاریک برون آید.

و همان‌سان که روزی پیش از این گفتگو گفت: «ای اختر بزرگ، ای دیده ژرف نیک‌بختی، تو را چه نیک‌بختی می‌بود اگر نمی‌داشتی آنانی را که روشنی‌شان می‌بخشی.» این را اول کتاب خطاب به خورشید گفته بود. و اگر آنگاه که تو بیداری و برآمدی و در کار بخشش و پراکندنی، آنان در اتاق‌شان اتاق‌هایشان می‌ماندند، آزرم مغرور تو چه خشمناک می‌شد.

باری اینان هنوز خفته‌اند، این انسان‌های والاتر، حال آنکه من بیدارم. اینان یاران راستین من نیستند. برای اینان نیست که من اینجا در کوهستان خویش چشم به راهم. می‌خواهم به سر کار خویش، به سر روز خویش روم. اما آنان نمی‌دانند که نشانه‌های بامداد من کدام است. گام‌های من ایشان را سزای بیداری نیست.

خب، باز انتهای کتاب زرتشت تو غارشه، بلند شده، بازم روز شده، خورشید آمده. حرف از این می‌زنه، عنوان این قسمت هم نشانه‌ست.

بامداد: زرتشت از غار

حرف از این می‌زند که اما آنان نمی‌دانند که نشانه‌های بامداد من کدام است. این حسی که در سراسر آثار Nietzsche وجود داشته، در زرتشت هم به شدت هست که آدمی که مثل یک پیامبری که پیروی نداره، ولی می‌داند که یک روزی پیروان زیادی پیدا می‌کند.

مثلاً فرض کنید حضرت مسیح در دوران حیات خودش پیرو چندانی پیدا نکرده، یک چند نفری حواریون هستند و یک عده‌ای هم بهش یک ارادتی پیدا کردن. ولی میلیاردها نفر بعداً می‌آیند که درکش می‌کنن، حرف‌هاشو می‌شنون، پیروی می‌کنند ازش.

و این فضای ذهنی نیچه کلاً در طول زندگیش هست که بامدادش هنوز در واقع با ما در ادبیات فارسی می‌گوییم صبح دولتش هنوز ندمیده. نشانه‌های بامداد من، حرف از این است که این‌هایی که الان هستند این‌ها یاران راستین من نیستن، برای این‌ها نیست که من اینجا در کوهستانم که چشم‌به‌راهم. آنان نمی‌دانند که، آنان نمی‌دانند که نشانه‌های بامداد من کدام است.

گام‌های من ایشان را سزای بیداری نیست. این فضای انتهای کتاب زرتشت برگشته انگار در انتظار این است که بامدادش آغاز بشه، پیروان واقعی خودش را پیدا بکند و باز هم اینجا در واقع آن خطاب به خورشید که در ابتدای کتاب بود در موردش صحبت کردیم تکرار می‌شود. آنان هنوز در غار من خفته‌اند، رویاهاشان هنوز از نغمه‌های مستانه‌ی من می‌نوشند.

اما گوشی که به من فرا داده شده باشد، گوش به فرمان در دست و پای ایشان نیست. همچنان که خورشید برمی‌آمد، زرتشت این سخنان را با دل خویش گفت. آنگاه جویان سر به آسمان کرد، زیرا از فراز سر خویش آوای تیز عقابش را شنیده بود. این انتهای کتاب دوباره زرتشت در انتظار ظهور آن نشانه‌هاییه که نشانه‌های بامدادشه که اینجا دوباره عقاب ظاهر می‌شود.

زرتشت به جانب بالا فریاد زد: بسیار خوب. چنین خوشایند و چنین سزاوار من است. جانورانم بیدارند، زیرا من بیدارم. بسیار خوب چنین خوشایند و چنین سزاوار من است. جانورانم بیدارند، زیرا من بیدارم. عقابم بیدار است و همچون من خورشید را می‌ستاید. او با چنگال عقاب برای نور تازه دست‌درازی می‌کند.

شما جانوران راستین منید، شما را دوست می‌دارم. حالا اینجا کم‌کم اما هنوز انسان‌های راستین خویش را ندارم. اینجا کم‌کم یک تصاویری دارد ظاهر می‌شود.

حالا به‌غیر از آن لوکیشن اولیه عقاب و خورشید، این حرف‌های زرتشت حالا حرف‌هایی که قبلاً هم شنیدیم، حالا اولین تصویر در واقع این است که عقاب ظاهر شده، حالا کم‌کم حیوانات دیگر هم می‌آیند. این در واقع جمله‌هایی که اینجا نیچه می‌گوید یک جوری مقدمه‌ی ظهور آن حیواناتی هستند که کم‌کم اینجا ظاهر می‌شوند.

هجوم پرندگان

عقابم بیدار است و همچون من خورشید را می‌ستاید. او با چنگال عقاب برای نور تازه دست‌درازی می‌کند. شما جانوران راستین منید، شما را دوست می‌دارم. جانورانم بیدارند. این حرفی که در مورد جانوران می‌زند حالا کم‌کم این جانوران پیدا می‌شود.

چنین گفت زرتشت و آنگاه چنان افتاد که ناگهان صدای بی‌شمار پرنده را شنید که گله‌وار و پر افشان گرد او را گرفتند و هم همه‌ی این همه بال و فشار پیرامون سرش چندان بود که چشم‌هایش را بست.

یک دفعه یک تصویر عجیبی ظاهر می‌شود از یک تعداد زیادی بی‌شمار پرنده که گله‌وار و پر افشان که صدای سر و صدا هم دارند می‌کنن، دور زرتشت را می‌گیرند و آن‌قدر فشار می‌آرن اطراف سرش که چشم‌هاشو بست. و به‌راستی گویی ابری بر او فرو نشسته است. ابری که بارانی از تیر بر دشمنی تازه ببارد. اما بنگر که آن ابری از عشق بود، فرو نشسته بر دوستی تازه.

اینکه گفت من حیواناتمو دوست دارم، یک دفعه انگار این اتفاق می‌افتد که این پرنده‌های خیلی زیاد می‌آیند دورشو می‌گیرند. بر من چه می‌گذرد؟ زرتشت در دل حیران خویش چنین اندیشید و آرام بر سنگ بزرگی که بر آستانه‌ی غارش جای داشت نشست.

و اما در آن میان که دست به پیرامون و زیر و زبر می‌گرداند و پرندگان مهربان را می‌تاراند، بنگر که چیزی شگفت‌تر روی داد. زیرا ناگاه دستش به یال به یک یال انبوه و گرم برخورد و همان‌گاه در برابر او غُرشی طنین‌افکن شد. غُرش ملایم ملایم و بلند یک شیر.

یک دفعه دست این غوغای پرنده‌هایی که کنارش اومدن یک شیر هم اینجا ظاهر شد که دستش به یال شیر خورد و شیر غرش می‌کند غرش ملایم و بلندی که شیر در طوس گفت نشانه فرا رسیدن است این انگار آن حرف اینکه دنبال نشانه‌های بامداد این نشانه بامداد نشانه فرا رسیدن است و دلش دگرگون شد و به راستی چون فرا روی او روشن شد جانوری زرد زرد رنگ و شکوه مند را در پیش پای خود یافت که سرش را به زانوی او می‌فشرد و از مهری که به او داشت نمی‌خواست از او دور شود و همچون سگی رفتار می‌کرد که ارباب قدیمش را بازیافته.

ظهور شیر

باشد و اما کبوتران در

مهر ورزی کم از شیر نبودند و هرگاه که کبوتری از فراز بینی شیر تند می‌گذشت شیر سر خویش می‌جنباند و می‌شگفتید و می‌خندید یا می‌گفتید و می‌خندید تصاویر عجیب و غریبند دیگر یعنی یک دفعه این کتاب این حالت به اصطلاح هجوم این حیوانات به اطراف زرتشت و ظاهر شدن یک شیر این ارتباطی که بین این کبوترها و شیر دیده می‌شود و تأکیدی که هست روی مهری که این‌ها به زرتشت دارند در جواب این جمله‌ای که اول زرتشت گفت که شما جانوران راستین منید شما را دوست می‌دارم خوب است برای پایان کتاب که خوش شگفت‌انگیزه دیگر. یعنی شما حرف‌های زیادی از نیچه را ابعادش را در طول کتاب شنیدید بعد

منتها این کتاب پر از تصاویر هم هست داستان‌های کوتاه داخلش اتفاق می‌افتد و یک چنین حکایت‌هایی این‌جوری هم هست که حالا این قسمت پایانی‌اش خیلی جالب است بعد خیلی نمونده بگذارید من این را تا آخرش بخوانم بعد یک خورده صحبت می‌کنم زرتشت در برابر این‌ها همه تنها گفت فرزند فرزند فرزندانم نزدیکند فرزندانم سپس یکسره خاموش شد و اما عنان خویش از کف رفت و اما عنان دلش از کف رفت و اشک از دیدگانش فرو چکید و بر دستانش افتاد او دیگر به چیزی توجه نداشت.

و بی آنکه جانوران را نیز از خود براند همان‌جا بی‌جنبش نشست و کبوتران نیز این سو و آن سو پریدند و بر شانه‌هایش نشستند و موهای سفیدش را

نوازش کردند و از مهر ورزی و شادمانی باز. نمی‌ایستادند و اما شیر زورمند پیوسته اشک‌هایی را که بر دستان زرتشت فرو می‌افتاد می‌لیسید و با هُج می‌خروشید و می‌غرید چنین کردند این جانوران این قطعه جالبیه واقعاً این‌ها همه زمانی دراز یا کوتاه انجام می‌شد زیرا به درستی باید گفت که بر روی زمین برای چنین چیزها هیچ زمانی نیست و اما در این میان انسان‌های والاتر از غار زرتشت از خواب برخاسته و با هم صف ایستاده بودند تا برای سلام بامدادی در برابر زرتشت حضور یابند زیرا هنگام برخاستن از خواب دریافته.

بازیافت حافظه. و سنگ دیروز

بودند که او در میانشان نیست اما چون به در غار رسیدند و صدای گام‌هاشان و پیشاپیش ایشان و اما چون

به در غار رسیدند و صدای گام‌هاشان پیشاپیش ایشان فرادوی شیر سخت یکه خورد و ناگهان از زرتشت روی برتافت و با غرشی وحشیانه به سوی غار جهید و اما انسان‌های والاتر چون غرش او را شنیدند یک صدا فریاد برآوردند و پس گریختند و به آنی ناپدید شدند و اما زرتشت گیج و سرگشته از جای برخاست پیرامون خویش را نگریست و حیران ایستاد و از دل خویش پرسش کرد و در اندیشه شد و تنها بود سرانجام آهسته گفت چه به گوشم رسید هم‌اکنون بر من چه گذشت آنگاه حافظه‌اش را بازیافت و در یک چشم زد آنچه را که میان دیروز و امروز بر او گذشته بود دریافت دستی به ریش خویش کشید و گفت این است آن سنگی که من دیروز روی آن نشسته.

بودم و همین‌جا بود که پیشگویی نزد من آمد و همین‌جا بود که نخستین بار همان بانگی را شنیدم که هم‌اکنون به گوشم رسید همان بانگ فریادخواهی بزرگ ای انسان‌های والاتر پس این فریادخواهی شما بود که دیروز بامداد اندیشگوی پیر به من پیشگویی کرد.

او می‌خواست مرا از پی فریادخواهی شما اغوا و وسوسه کند و با من گفت: «ای زرتشت، من آمدم تا تو را به آخرین گناهت وسوسه کنم.» زرتشت فریاد کشید و به سخنان خویش زهرخندی زد: «به آخرین گناهم؟ برای من چه بازمانده است که آخرین گناهم باشد؟» و زرتشت دیگر بار در خود فرو رفت و باز بر سنگ بزرگ نشست و در اندیشه فرو شد.

سپس ناگهان از جای برخاست، همدردی، همدردی با انسان‌های والاتر. او چنین فریاد زد و چهره‌اش کبود شد. باری این میز هنگام خود را داشت. درد من و همدردی من چیست؟ آیا من در پی نیک‌بختی می‌خوشم؟ من در پی کار خویشم. باری شیر آمده است، فرزندانم نزدیک‌اند.

زرتشت رسیده شده است، ساعت من فرا رسیده است. این بامداد من است، روز من می‌دمد. برآیید اکنون، برای این نیم‌روز بزرگ. چنین گفت زرتشت و غار خویش را ترک گفت، رخشان، نیرومند، بسان خورشید بامدادی که از پس کوه‌های تاریک سر برزد.

دوباره برگشتیم به ابتدای داستان که خورشید که یک بار دیگر زرتشت همراه با خورشید از غار خودش انگار دارد بیرون می‌آید و صراحتاً می‌گوید که فرزندانم نزدیک‌اند.

و این انسان‌های والایی که باهاش به غار آمده بودن را یک نوعی دارد ترک می‌کند. انسان‌هایی که آدم‌هایی که می‌بینید که چندان هم مورد رضایت زرتشت نبودن و نیستند و زرتشت بیشتر از اینکه حس مهربانی نسبت بهشان داشته باشه، اینجا حرف از همدردی با انسان‌های والاتر می‌زند.

این ترک کردن مجدد غار حالا بغیر از اینکه از نظر زیبایی‌شناسی داستان خوب جایی در واقع تمام می‌کند و این نشانه‌ای که برای زرتشت در واقع ظاهر شده که فرزندانش نزدیک‌اند و روزش در واقع بامدادش رسیده و روز من می‌دمد، این نمی‌دانم فضای کلی این بخش پایانی دیدگان من می‌خواهم یک خورده در مورد این چیزهایی که خواندم صحبت بکنیم که چه حسی در آن هست، این تصاویر که ظاهر می‌شوند چه هستند و نهایتاً بحث را ببندیم که یک خورده هم وقت بشود در مورد کلیات روان‌کاوی و این بحث‌هایی که اینجا تو این صد جلسه انجام شده یک مقدار صحبت کنیم.

پیروان و احساس پیامبرگونه

خب، چه ایده‌ای اگر کسی دارد بحث را شروع کنیم در مورد پرنده‌ها و شیر و انسان‌های والاتر و اتفاق‌هایی که اینجا می‌افتد اگر یعنی کلاً این فضایی که زرتشت یک جوری در واقع در پایان شما این را همراه حیوانات و حیوانات می‌بینید و آن انسان‌های والاتری که از این شیر می‌ترسن یک جوری دوباره به غار برمی‌گردن، می‌گوید از غار خارج می‌شود.

اتفاق مختصری که می‌افتد در واقع این است که یک جور انگار جدایی بین زرتشت با آن انسان‌های والاتر هست و امید به اینکه اینجا حرف از فرزندانم، فرزندانم نزدیک‌اند، فرزندانم. این عبارتیه که زرتشت می‌گوید و ظهور این شیر، هجوم آن پرنده‌ها، این‌ها همه نشانه‌هایی هستند که صراحتاً زرتشت می‌گوید که نشانه فرا رسیده است.

نشانه‌هایی که فرزندانش نزدیک شدن. دیگر انگار به این انسان‌های والاتری که همراهش بودن توجه ندارد. این‌ها را از روی همدردی، این چیز آشکار این قطعه است دیگر. محتوای آشکارش. اینکه پیروان واقعی‌اش کسانی دیگه‌ای هستند که در راهن.

خب، نمی‌دانم اگر در مورد همین محتواش کسی صحبتی دارد بگید، حالا بحث را از یک جایی شروع کنیم، بعد برویم یک خورده حالا در مورد این تصاویر هم صحبت کنیم. به نظر من می‌رسه، یک چیزی مثل یک تعامل مثلاً با طبیعت، طبیعت‌گرایی، طبیعت‌گرایی انسان.

این احساس زرتشت در واقع احساس نیچه هست دیگر در مورد پیروانش در مورد دوران و خودش یعنی زرتشت بالاخره نیچه در دوران فعالیت فکری خودش در دوران حیاتش توجه بهش شد این‌جوری نیست که هیچکس توجه نکرده باشه همین چنین گفت زرتشت که نوشت به هر حال یک عده شاید بشود گفت نه خیلی راحت بشود گفت یک پیروان پیروانی پیدا کرد کسانی که بالاخره این متفکر مهمی میدونستن هرچند که خیلی در زمان حیاتش بهش اقبالی وجود نداشت خیلی طبیعی است که نیچه خودش را آدم خیلی بزرگی می‌داند در حد کسی که یک دوران جدیدی را دارد برای بشر به وجود میاره. و افتتاح می‌کند انگار مثل یک پیامبری که بعد

از مسیح بعد از ۲۰ سال پیش آمده بین دوران قبل از خودش و بعد از خودش دارد یک فاصله ای میندازه وقتی یک چنین احساسی دارد.

تعامل با طبیعت

طبعاً برایش راضی کننده نیست این چند نفر یا حالا چند ده نفر یا ۱۰۰ نفری که یک اقبالی بهش نشان دادن نیچه به یک نسل دیگر ای که بعداً می‌آید انگار امید بسته مثل اینکه الان حرفاشو نمیفهمن ولی حرفای خودش را می‌زند ولی به امید این است که بعداً دیگرانی بیان اینجا تو این قطعه پایانی شما این نارضایتی را قرار است ببینید نارضایتی از پیروانی که دارد و امیدی که دارد به اینکه کسانی که بهش فرزندانشون گردن مثل اینکه امید به آینده دارد دیگر فرزندانی که مثل اینکه

نسل بعدی که در واقع در راه هستند. و این پایان این داستان پایان این کتاب فکر میکنم یک ویژگی خیلی روشنی که دارد این حالت دلداری که نیچه به خودش مجبوره بده و می‌دهد اینکه مثلاً فرض کنید من مخصوصاً می‌خواهم بگویم این حالت دلداری دادن با این صحنه ای که پرنده.

ها اومدن و بهش مهر می‌ورزند و این گریه می‌کند آن شیر اشک های این را از را دستش میریزه تشدید می‌شود یعنی اولاً به شدت یک فضای عاطفی حالا جدای از این تصاویر پرنده ها رابطه بین زرتشت و این پرنده ها به شدت حالت عاطفی دارد روی این تاکید می‌شود بارها و بارها این کلمه مهر و مهربانی تکرار می‌شود دوست

داشتن شما یک شمارش بکنید از جایی که می‌گوید که شما جانوران راستین منید شما را دوست میدارم همین‌جور این کلمه دوست داشتن مهربانی و مهر در این پاراگراف های سه چهار تا پاراگراف بعدیش تکرار می‌شود پرندگان مهربان را میتاران یا مثلاً کبوتران در مهرورزی می‌گوید.

که شیر سرش را به زانوی او میفشرد از مهری که به او داشت نمیخواست از او دور شود کبوتران در مهرورزی کم از شیر نبودند یا دوباره مثلاً کبوتران این سو و آن سو پریدند و بر شانه هایش نشستند و موهای سفیدشان نوازش کردند و از مهرورزی و شادمانی بازنویس دادند این انسانی پیدا نکرده که انگار نوازشش بکند و حیوانات اینجا هستند که دارند بهش مهر

می‌ورزند این حس من تاکیدم روی این حس غمخواری برای خوده مثل یک آدمی که یک حس دلسوزی نسبت به خودش دارد و به نوعی در واقع اینجا این اشک ریختن و دلداری دیدن از طرف این حیواناتی.

که نوازشش میکنند و اشکش را از روی دستش میریزند این به شدت در واقع چیست دیگر یک جور به عواطف خود نیچه مربوط می‌شود این حالت تنهاییش و دوری از مردم و اینکه کسی به معنای واقعی کلمه برایش آن‌جوری که آن دوست داشت.

برایش ارزش قائل نبود از بین انسان ها و آن مهری که شاید لازم داشت در طول زندگی از یک جایی به بعد ازش انگار دریغ شده بود و این‌ها تجلی‌اش در واقع این قطعه پایانی که زرتشت نیچه خودش را در واقع انگار یک جوری دارد دلداری می‌دهد که فرزندانم نزدیکند.

فضای اعجاز و کتب مقدس

به هر حال یک عده‌ای میان که این کمبودها انگار جبران می‌شود. حالا این که آیا نیچه خب به طور طبیعی انتظارش این بود که واقعاً با انتشار کتابی چنین گفت زرتشت و تو همین دوره‌ای که دوره در واقع دوم کارش هست، یک اقبال عمومی بهش بشود منتها تا پایان عمرش یک چنین اقبالی صورت نگرفت.

و شما اینجا در واقع در پایان این کتاب امید به اینکه بامداد نزدیکه و افکارش همراه با انتشار این کتاب یک عده خیلی زیادی را به سمتش خواهند آورد و این اقبال عمومی یک کمبودهایی هم که شاید تو زندگیش وجود دارد را جبران می‌کند.

این‌ها همش خودآگاه نیست ولی این حس به هر حال واقعی خود نیچه نسبت به خودش و امیدی که برای آینده خودش دارد اینجا به این صورت در واقع بیان می‌شود. خیلی عجیبه این زندگی آدم واقعاً می‌خواهد احساس کند مثلاً آن تنهایی و یک یک چیزی که برایش تو شهر نشان میده، یک چنین سرکوب‌هایی در یک سری از این‌ها خیلی عجیبه.

بله. من واقعاً این‌ها را می‌بینم و این‌ها را که فکر می‌کنم مثلاً حالا پرنده و این‌ها، خیلی از این‌ها هست که در این فضاها اصلاً یک شیبی یا به قول معروف یک خیلی عجیبه. مثل چیز دیگه، مثل صحنه‌هایی مثلاً فرض کنید کتب مقدس. مثل حالت اعجاز دارد دیگر.

هجوم پرنده‌ها و یک شیری که رامه. مثلاً در کتاب تو تورات هم دانیاله که فکر می‌کنم شیر در مقابلش رامه. این نشانه‌هایی اینکه انگار به سمتش اقبال صورت می‌گیره، این‌جوری ظاهر شده. یعنی شگفت‌انگیز بودنش واقعاً برای خاطر این است که من فکر می‌کنم تصور نیچه از آینده خودش همین‌جور شگفت‌انگیز بوده. یعنی خودش را موجود شگفتی می‌دونسته در حد همین که مثلاً انگار یک پیامبری که معجزه می‌کند.

یک مقداری من احساسم این است که به هر حال غرابت این تصاویر تعمدیه. از این شدت مثلاً هجوم پیامبران و پرندگان و این شیری که دقیقاً زیر پای مثلاً نیچه می‌شینه، این یک حسی از این در واقع درون قدرتمند و متعالی زرتشت و اینکه طبیعت در واقع یک جوری باهاش همراه میشه، این فکر می‌کنم یک خورده چیز است.

تعمدیه حالا اینکه نمی‌شود گفت که چرا پرنده انتخاب شده یا شیر انتخاب شده این‌ها خیلی منطق روشنی دارد. ولی این غرابتش به نظر من یک مقدار از چیز است به اصطلاح می‌خواهد که ببینید می‌خواهد اتفاق در حدی عجیب باشه که قاطعانه بتواند بگوید که این نشان نشانه را دیدم دیگر.

هماهنگی با طبیعت

یعنی قسمت پایانی می‌خواهد که یک اتفاق شگفت‌انگیزی. مثلاً شما در داستان‌های قرآن می‌خوانید که موسی و خضر موسی و همراهش دارند می‌روند دنبال خضر بعد نمی‌دونن دنبال این نشانه‌ای هستند که بفهمن که خضر کجاست. دقیقاً می‌دانند حدوداً کجاست ولی دقیق نمی‌دونن. بعد یک ماهی که به عنوان غذا همراه خودشان آوردن در زنده می‌شود و میپره در آب و می‌رود.

و این وقتی که موسی می‌فهمد که یک چنین اتفاقی افتاده می‌گوید که اینجا برگردیم همان جایی که این اتفاق افتاد. آنجا جای خضره. در خود قرآن می‌گوید که راه خودش را در آب گرفت و رفت. عجبا. یعنی این عجیب بودن این اتفاق، اتفاقی که قرار است نشانه باشه یک جوری خوب است که شگفت‌انگیز باشه دیگر.

از حالت عادی خارج بشود. اگر مثلاً حتی فقط یک شیر می‌اومد کنار زرتشت می‌نشست هم شاید باز آن غرابتش به این اندازه‌ای که تکان‌دهنده است. خود زرتشت می‌پرسه که بر من چه می‌گذرد. می‌بینید این حالت شگفتی که به خود زرتشت دست می‌دهد به نظر من خب این نکته‌اش همین است.

می‌گوید که بله وقتی پرنده‌ها می‌آید می‌گوید برای من چه می‌گذرد ولی وقتی شیر را دیگر می‌بیند دستش به شیر می‌خورد و شیر غرش می‌کنه، زرتشت گفت نشانه فرارسیده است. دیگر این هجوم مثلاً پرنده‌ها همراه با این شیری که اینجا ظاهر شده و دارد به من محبت می‌کند و رام و اینا، این دیگر نشانه این است که، نشانه چیه؟

نشانه انبوه اقبالی که مثلاً به زرتشت خواهد شد و اینکه همه قدرت‌ها در مقابلش مثلاً یک جوری خاضع می‌شوند. این چیزی است که فکر می‌کنم نیچه از این تصویر می‌خواهد.

از اینکه تصویری ارائه بکند که قانع‌کننده باشه که زرتشت این را به عنوان نشانه می‌پذیره و این حرکت پایانی را انجام می‌دهد که با قطعیت اینکه دیگر این نشانه ظهور فرزندانیه که مثل همین پرنده‌هایی که بهش هجوم آوردن، فرزندانی که خواهند آمد دورش را خواهند گرفت، این نشانه این است و این از غارش پایین می‌آید و آن انسان‌های بالاتری که آنجا هستند و در مقابل شیر مثلاً ترسیدن یک جوری رها می‌کند و می‌رود.

من یک یک برداشتی که من اینجا می‌کنم از این صحنه، ما فکر کنم در یک سری از واقعیت‌ها خودمان هم داریم در مورد وضعیت سرنوشت‌مان که با ایمان مثلاً رامش می‌کنیم.

این یک جور من دستم این است که یک آدمی هم‌سو با طبیعته و اینکه یک جوری مثل موجودی که درست‌تر رفتار و گفتارشو دارد تعیین می‌کنه، یک جوری درست‌تر رفتار و گفتارشو دارد تعیین می‌کند.

احساس مخاطب دربارهٔ حیوانات

نشان از این صحنه استفاده کرده در بیان اینکه من دارم درست می‌گویم و یک دی، و الان هم کسی که این فهم سخن درست را ندارد شاید مثلاً در آینده هست من خواهم فهمید.

پرسش و پاسخ

بله شما حستون این است که حیوانات اینجا این ظهور عقاب، پرنده‌ها و بعد شیر یک جور اقبال مثلاً هماهنگی با طبیعت در آن هست.

این هم‌سودن مثلاً معجزه صداقتشه. یک مقدار حالا من مشکلی ندارم با این حرفی که شما می‌زنید ولی شاید اگر منظور این بود تنوع حیوانات و حوادثی هم که اتفاق می‌افتاد شاید می‌تونست غیر این باشه.

حیوانات متنوع‌تر باشند و بعد این رفتار یک خورده عجیبی این پرنده‌ها که حالت هجوم دارد و به سمتش می‌آیند این‌ها و من ببینید آن قسمت خودآگاهش که می‌خواهیم بگوییم که نیچه چه می‌خواهد بگه، شاید این نکته‌ای که شما می‌گویید در آن هست.

به هر حال یک جور حس صداقت و جان به قول خودش جان اصطلاح نیچه‌ای‌ش یادم رفته. جان جان آزاد دیگر. مثلاً یک کسی که از این قید و بندها به قول شما از این گروه ها و ریاکاری‌ها هم آزاده و حالت صدق دارد و این یک جوری به طبیعت نزدیکش می‌کند.

ولی حالا بیایم یک خورده روی این مسئله که قطعاً همه چیز اینجا من حسم بیشتر این است که به طور خودآگاه اگر بخواهیم بگوییم که نیچه چه استفاده‌ای می‌خواهد بکند از این تصویر، خب اولاً می‌خواهد که تصویر عجیب و غریب و تبیین مثلاً خرز بکند که برایش نشانه باشه برای اینکه این پایان منطقی به نظر برسد.

دنبال این نشانه می‌گشته که پایین بیاید و این نشانه را می‌بیند. بنابراین این قرابتش توجیه می‌شود و اینکه این نشانه حالت هجوم یک موجوداتی مثل کبوترها را داره، این هم خب نشانه خوبی است برای اینکه فرزندانش یعنی یک تعداد انبوهی از موجوداتی که خود کوچکم هستند به سمتش خواهند آمد.

می‌خواهم بگویم این با تعبیری که زرتشت می‌کنی هماهنگی دارد و می‌شود فکر کرد که نیچه به این دلیل این تصویر را آنجا گذاشته. من می‌خواهم بعد بله ولی من خیلی چیزش کار ندارم اینکه شیر به هر حال به طور عرفی نماد قدرته دیگر و شما هر کسی از عقیده‌ای می‌خواهد داشته باشه یک شیر به عنوان مثلاً سلطان جنگل، می‌شود روی یالش هم تأکید بشود.

مثلاً تصویری که یک نفر دارد خلق می‌کنه، بالاخره این است که یک شیر موجودی که همه ازش می‌ترسن، خب به دلیل اینکه قدرتمنده و می‌تواند آسیب برسونه، چون شما بالاخره اینجا چیزی که می‌بینید این است که شیر در مقابل زرتشت رامه، زرتشت را دوست داره، در حالی که آن انسان‌های دیگه‌ای که در غار هستند و در سطح پایین‌تری هستند ازش می‌ترسن.

یعنی این رعب‌آور بودن شیر اینجا خودش را دارد نشان می‌دهد دیگر. حالا جدای از اینکه یک نفر ممکن است عقاید یا حس خاصی نسبت به شیر داشته باشه، اینجا همچنان شیر به عنوان همان موجود قدرتمند و یک مقدار ترسناک دارد ظاهر می‌شود و شگفتی ماجرا همین است که این با رفتارش با زرتشت اینطوریه که تأکید می‌کند مثل یک سگی که چنین سگی رفتار می‌کرد که ارباب قدیمش را بازیابته باشه. اینقدر مثلاً در مقابل زرتشت رام و متواضع، سگ بیش از هر چیزی نشانه همین تواضع و محبت نسبت به اربابشه دیگر.

این را می‌خواهم بگم، این کلمه بالاتر که در مورد انسان استفاده کردم، من اولش فکر می‌کردم در مورد سگ‌ها این کار را می‌کنن، کارهایی که خیلی در یک جای بالایی دارن، باهوش‌تر، سرش هم بگذارید بالاتر نسبت به انسان‌های دیگه‌ای که همه‌شان مثلاً مثل حیوانات هستند دیگر یک جوری.

منتها می‌بینی که از آن‌ها هم راضی نیست و می‌بینی که آن‌ها اینجا در واقع در اثر حضور این شیر، شیر از نظر دراماتیک کارکردی که دارد این جدایی بین زرتشت و آن انسان‌های والاتر را در واقع تصریح می‌کند.

فرار و برگشتن مجدد آن‌ها به در غار خب یک جوری در واقع این زمینه را آماده می‌کند که در پایان زرتشت از آن‌ها جدا می‌شود و به تنهایی دوباره از غار خودش بیرون می‌آید و می‌آید از کوه پایین.

یعنی کارکرد دراماتیک خودش را دارد دیگر. پرنده‌ها مثلاً اینجا نسبت به آن اتفاقی که می‌افتد مسئولیت مستقیم ندارند. پرنده‌ها بیشتر تو آن نقشی که زرتشت قانع می‌شود که نشانه رسیدن بامدادش مثلاً دیده شده، اینجاست که کار خودشونو می‌کنند.

ببینید یک خورده در مورد این در مورد پرنده‌ها حالا ببینید یک آدم می‌آید می‌شینه فکر می‌کنه، یک پایان خیلی خوب طراحی می‌کند که به نظر من خب اینجا واقعاً همه این حرف‌هایی که من زدم به نظر من این‌جوری می‌رسد که نیچه هم به همه این چیزها فکر کرده.

یعنی یک تعداد پرنده هجوم بیارن و یک اتفاق عجیبی مثل این بیفتد که یک شیری کنارش باشه، آن آدم‌ها ازش بترسن، داخل غار بروند تا اینکه این بالاخره نشانه محسوب بشود و زرتشت بدون آن‌ها برگرده.

یعنی یک جوری از نظر دراماتیک خوب است دیگه، یعنی یک همه‌چیز سر جای خودش و کارکرد خودشم دارد. من برای همین یک خورده حقیقتش از اینکه در عین حال که آن حسی که شما می‌گویید هماهنگی با طبیعت کلاً وجود دارد در نیچه، ولی این استفاده‌ای که از پرنده و شیر می‌کند خیلی به من نمی‌چسبه که اگر منظورش این بوده و این کارکرد.

یعنی اگر منظورش این بود شاید می‌تونست یک موقعیت دراماتیک بهتری طراحی بکند. حالا همه تحلیل روان‌کاوانه این‌جوری است دیگر. من بالاخره یک داستانی می‌خوانم یا یک فیلمی را می‌بینم، یک قطعه‌ای از این کتاب را می‌خوانم و تا جای ممکن سعی می‌کنم بفهمم که منطقی که پشتش هست چیست.

یعنی مؤلف یا مثلاً هنرمند چه حسی داشته و می‌خواسته بیان بکند. این همیشه آن مرحله اول من چیزی که از این قطعه می‌فهمم همین است که گفتم و به نظرم می‌آید که خیلی خوب است.

یعنی تا حدودی می‌شود خیلی هم دیگر سراغ نقد روان‌کاوانه، یعنی شما وقتی همه اجزای مثلاً فرض کنید من یک اثبات یک قضیه ریاضی را می‌خوانم و ابهامی برام نداره، چیز عجیبی در آن نمی‌بینم که بروم سراغ نقد روان‌کاوانه.

نقد روان‌کاوانه همیشه از یک جایی شروع می‌شود که این منطق یک جوری یک ایرادی پیدا بکند دیگر. یعنی من یک عنصرهایی ببینم یا یک کنش‌هایی ببینم که این‌ها با آن روال کلی که مدنظر هنرمند یا حالا نویسنده بوده هماهنگ نیست.

مثل یک چیز عجیبی که با آن بخش خودآگاه توجیه نمی‌شود. الان بیاید فرض کنید این تفسیر خودآگاهی که من گفتم را از این نقد بپذیریم. اینکه قرار بوده نشانه نیچه فصل نشانه این را ببیند که صبحش دمیده و فرزندانش نزدیک‌ان.

خب پرنده‌ها هجوم آوردن و یک شیری هم آنجا دید، شیر بیشتر از هر چیزی فانکشنش این است که آن آدم‌ها را آنجا تو غار نگه می‌داره و ظرفش جدا می‌شود و می‌آید و همه‌چیز به نظر خوب است دیگر.

حالا کجاش هست که فکر می‌کنید که احتیاج به کار داره؟ همین‌جا می‌توانیم کار را تمام کنیم بگوییم خب این بخش پایانی خیلی دید خوبی داشته و خیلی هم خوب کار می‌کند و تمام شد.

کجاش عجیبه که نمی‌خوره مثلاً معلوم نیست که برای چه این اتفاق افتاده که لازم بشود در موردش بحث بکنیم. من چند تا سوال برام پیش آمده. اولاً که باز شیر من برای آدم‌ها را گفته ولی مثلاً چرا پرنده؟ بعد این پرنده چرا کبوتره؟

بعد یک چیز دیگر که خیلی خیلی عجیبه این است که یک صحنه‌ای هست که می‌شود گریه می‌کنه، شیر گریه‌شو می‌نویسه. این صحنه خیلی عجیبه. قبل از اینکه پرنده‌ها بیان؟ نه بعد. بعد. بعد. این خیلی عجیبه. مثلاً می‌شود کارکرد این را ندارد. آه، حالا می‌خواهید من نگاه می‌کنم. من خیلی به ابر دقت نکردم. خب بگذارید یک برگردیم سراغ این چیز.

حالا قبل از اینکه شروع بکنیم تحلیل کردن، من گاهی احساس می‌کنم که یک چیزی را آدم یک کار هنری را تحلیل زبان‌کاوی می‌کنیم، این خراب می‌شود. من می‌خواهم قبل از اینکه شروع بکنم خدای‌نکرده خراب بشه، بهت یک خوبی است دیگر.

یعنی یک جوری از نظر هنری و این‌ها واقعاً جذابه و نشان می‌دهد که نیچه غیر از مثلاً حالا ذوق فکری و فلسفی و اینا، در از نظر دراماتیک هم حس خوبی دارد.

مثلاً همین کتاب این‌جوری تمام می‌شه، دوباره مثل اولش برمی‌گرده، می‌گوید فرزندانم نزدیک‌ان یا این نشانه‌های عجیبی که ظاهر می‌شه، کلاً این کاری که می‌خواهد از نظر دراماتیک بکند را انگار خوب می‌تواند انجام بده. اگر می‌خواست داستان بنویسم، فکر می‌کنم خوب می‌تونست داستان بنویسم.

ببینید یکی از ویژگی‌های خوب در داستان این است که عنصرهایی که استخدام می‌شوند برای اینکه داستانو از نظر دراماتیک پیش ببرن، کارکردهای چندگانه داشته باشند. مثلاً نمی‌دانم حالا من شاید یادم نیست هیچ‌وقت در مورد این یک چنین موضوعی پیش آمده تو این درس‌هایی که تو زمینه‌های هنری داشتیم حرف بزنم یا نه.

شما مثلاً فرض کنید یک داستانی را دارید مثلاً می‌خونید، در آن یک شخصیتی وجود دارد که مثلاً وارد می‌شه، یک چیزی می‌گوید و کاملاً برای شما واضح است که خب این آمد برای اینکه مثلاً این قهرمان را از اینجا بکشه بیرون. ۱۰ صفحه می‌خوانید می‌رید، یک دفعه می‌فهمید که نه آن شخصیته یک چیز مهم‌تر هم در موردش هست.

باز دوباره یک خورده می‌رید جلوتر می‌بینید آن شخصیته یک کارکرد دیگر هم تو این داستان دارد. مثلاً چون شغلش فلانه، حالا فلان‌جا این داستانو پیش می‌برد. یک آدم مبتدی تو هر جایی که داستانش یک گیر داره، انگار همون‌جا یک عنصری را وارد می‌کنه، گیرو از بین می‌برد و داستانو پیش می‌برد.

در حالی که یک آدمی که یک خورده ذهنیت پیچیده‌تری داره، خیلی وقتا مثلاً هنرش این است که یک عنصرهایی وارد داستان بکند که هی از نظر دراماتیک بتونن مشکلاتو حل بکنند. یعنی چند جنبه داشته باشه.

حضورشون از نظر پیش بردن داستان کمک‌های زیادی بکند. حالا واقعاً تو هر داستان و هر کار هنری خوبی حتماً شما این چیزها را می‌بینید ولی من الان یک مثال خیلی مثلاً واضح و روشنی تو ذهنم باشه.

عنصر چندکاره در داستان

و گاهی اوقات هم ببینید این‌جوری است. یعنی کارکرد اصلی یک چیزی است که دیرتر می‌آید و برای همین حس بهتری ایجاد می‌شود. یعنی شما خیلی وقتا نویسنده‌ها این کار را می‌کنند. مثلاً در یک داستان این است که کارکرد اصلی یک عنصر را به تأخیر می‌ندازن. این‌جوری جذاب‌تر می‌شود. یعنی شما بیشتر حس می‌کنید که اِ چقدر جالب! من فکر نمی‌کردم این مثلاً اینجا به درد این چیز بخوره.

عمداً با یک کارکردهای فرعی یک عنصر را وارد می‌کنند ولی مثلاً ممکن است دو تا می‌کنم. این مثلاً اینجا به درد این چیز بخوره. عمداً با یک کارکردهای فرعی یک عنصر وارد می‌کنند ولی مثلاً ممکن است دو تا کارکرد فرعی بهش بدن، بعد یک دفعه یک جای داستان به شدت مثلاً فرض کن آن کار اصلی خودش را انجام می‌دهد.

حالا از اشیاء گرفته تا شخصیت‌ها می‌شود باهاشون کار کرد. حالا به هر حال، نه فقط اینجا، شما شیر را اول به یک عنوان می‌بینید ولی بعد می‌بینید از نظر دراماتیک مثلاً یک نقش مهم دیگه‌ای هم بازی می‌کند. آن هم برگردوندن آن انسان‌های والاتر به داخل غار.

و در حداقل دو سه تا لایه داره، یعنی دو سه تا کاربرد دارد ظهورش در اولاً این است که باعث می‌شود دیگر زرتشت به قطعیت برسد که نشانه ظاهر شده. و آن صحنه، به قول شما شگفت‌انگیز مهربانی و بوسیدن اشک‌هاش و مربوط به شیر و بعد هم کارکردن‌اش تو همه چیزهایی که انگار قرار است گفته بشه، این شیر به خوبی نقش خودش را ایفا می‌کند.

بگذارید من از صحنه ظهور پرنده‌ها را یک بار دیگر بخوانم. فکر می‌کنم یک چیز خود عجیب و غریب هست در مورد این می‌شود صحبت کرد. ناگهان صدای بی‌شمار پرنده را شنید که گله‌وار و پرفشان گرد او، گرد او را گرفتند و هم همه این همه بال و فشار پیرامون سرش چندان بود که چشم‌هایش را بست.

آن هماهنگی با طبیعت اگر قرار است باشه، هر چیزی، این پرنده‌ها می‌توانند بیان، اگر این‌ها یک جوری نماد مثلاً اقبال عمومی به نیچه هستن، می‌توانند بیان و کنار نیچه بشینن، همان شروع کنند به مهربانی کردن. ظهورشون یک مقدار اول حتی می‌شود گفت یک خورده حالت رعب‌آور دارد.

صدای همهمه‌شون، اولین چیز ناگهان چنان افتاد که ناگهان صدای بی‌شمار پرنده را شنید که گله‌وار و پرفشان گرد او را گرفتند و هم همه این همه بال و فشار پیرامون سرش چندان بود که چشم‌هایش را بست. اینکه این‌ها دور سر زرتشت یک جوری اجتماع کردن، بال می‌زنند و باعث شده که چشم‌هاشو ببنده و اینکه بنگر که آن ابری از عشق بود، فرونشسته بر دوستی تازه.

کارکردهای فرعی و اصلی

توصیفی که دارد انجام می‌شود خیلی به نظر عاشقانه است. ولی هم همراه با یک جور در واقع انگار جنبه مزاحمت هم هست که این یک خورده شگفت‌انگیزه دیگر. اینکه حالا چقدر تحت کنترل نیچه است که این‌جوری پرنده‌ها را ظاهر بکند تو این داستان، تصورم این است که اینجاها خیلی حسیه.

یعنی مثلاً فرض کنید حالا این پرنده‌ها می‌خواهند ظاهر بشن، این‌جوری خوب است ظاهر بشوند. بیاید یک خورده اول در مورد نماد پرنده در رویا یک چیزهایی من یادآوری بکنم و نهایتاً سعی کنیم ببینیم که این تصویر اگر نیت خودآگاه نیچه را در نظر نگیریم، تصویر چه می‌تواند باشه؟

یعنی اگر احساسمون این باشه که این مثل یک تصویر رویاست، تصویری که ناخودآگاه تولید کرده، مخصوصاً من می‌گویم روی این تأکید می‌کنم که رفتار شیر کنترل‌شده‌تره به نظر من تا رفتار این پرنده‌ها که این‌جوری ظاهر می‌شوند با جیغ و داد و بال زدن و دور سر نیچه را گرفتن. می‌بینید که اینجا را من بیشتر دوست دارم. لااقل ازش شروع بکنیم در موردش صحبت بکنیم.

خب بیاید پرنده، کبوتر، این‌ها نماد چیه؟ پرنده که هم از آموزش می‌خواد، تو خواب مردانه نشانه، نشانه زنانه است. بله یک منتها نه این‌جوری. پرنده مثلاً شما در رویا یک یک پرنده زیبا ببینی می‌تواند نماد یک زن به این معنای خیلی چیزش باشه دیگه، معنای اثیری، یعنی یک روح روح زن.

زن زنی که می‌تواند مثلاً نماد یک زنی باشه که خیلی روح زنانه داره، معنویت زنانه در واقع در آن هست. منتها این شرطش این است که زیبایی مثلاً پرنده جلوه‌ای داشته باشه. اینجا پرنده‌ها بیشتر پریدنشون و بال زدنشون و این چیزاست که مهم است. پرنده به طور عمومی نماد چیه؟ فکر کنم تو آن جلسات مربوط به این نماد و این‌ها در موردش بحث کردن.

یعنی آن شما اینکه در مجموعه نمادهای زنانه چیزی هم مربوط به پرنده هست. پرنده اصولاً خیالِ دیگر. پرنده بیش از هر چیزی در رویا نشان‌دهنده‌ی خیاله. به دلیلِ آزادی‌ای که خیال داره، به همین دلیل پرنده نمادِ خوبی است برایش. واقعاً ما اصلاً در بدونِ اینکه حالا در اکثرِ زبان‌ها یک عبارت‌های شاعرانه و عامیانه‌ای وجود دارد که اه خیال و پرنده با همدیگر می‌آید.

یعنی مثلاً پرنده‌ی خیالِ طرف یا مثلاً خیال این‌جوری پرواز می‌کند. این اه حالتِ به‌اصطلاح عامِ نمادِ پرنده‌ست. خب حالا یک انبوهی از این پرنده‌ها به سمتِ، من می‌گویم یک یک لحظه این را به‌صورتِ یک رویا ببینید که یک مجموعه‌ای از بگذارید من یک رویا برای‌تان تعریف بکنم.

پرنده به‌عنوان نماد زنانه

بعد دوباره بیایم این رویایی که من الان معنیشو می‌دانم. یعنی یک نفر یک روزی برای من تعریف کرده و خیلی روشن بود. گاهی آدم از اینکه یک رویایی را می‌شنوه و به دلیلِ مثلاً این‌جور آشنایی‌ای که وجود داره، من می‌فهمم که این مثلاً فرض کنید رویایی که طرف دیده یک جوری معنایش در زندگیِ این آدم چیه، اه خیلی برای من شاید از چیزهایی که کتاب‌ها می‌خوانم ممکن است اه معتبرتر باشه.

رویا این بود که این شخصی که این را برای من تعریف کرد، یک کسی بود که اه یک مادربزرگی در فکر می‌کنم یک محیطِ حالا یک خورده شاید نه خیلی شهری به نظرم. یک چنین حالا من اه خب اینجاش خیلی خاطره‌ش برام روشن نیست.

ولی فکر می‌کنم این‌جوری بود. و اینکه رویا این‌طوری بود که رفته در به حالا ممکن است واقعیت این‌جوری نبود، در خواب مثلاً فرض کنید این‌جوری اتفاق می‌افتد. خواب بالاخره این‌طوری بود، یک خونه‌ای مثل خارج از شهر و این آدم رفته بود و آنجا مهمونِ مادربزرگش بود. فکر می‌کنم این‌جوری بود که تو طبقه‌ی دومش اه تنها بود.

حالا خیلی آدم، به نظرم می‌آید شب بود. ولی نکته‌ی اصلی این بود دیگر. یک پنجره‌ای را باز کرد و یک هجومی از پرنده‌ها، فکر می‌کنم بیشتر کلاغ، به داخلِ این خانه انجام شد که این اه اگر اشتباه نکنم پنجره را مثلاً بست. یک حسِ این‌جوری در رویا وجود داشت. چه می‌تواند معنیِ این باشه؟

من اگر من یک پنجره را باز کنم و یک تعدادِ زیادی مثلاً پرنده‌ی سیاه واردِ جایی بشود که من هستم، که طبقه‌ی دومِ ساختمون. طبقه‌ی دوم معمولاً آن قسمتِ معنوی و روحانی و مثلاً فکرِ انسانه. همان‌جوری که زیرزمین مثلاً ناخودآگاهه، طبقاتِ بالاتر یک جوری جنبه‌های خودآگاه‌تر و زندگیِ مثلاً فکریِ انسانه.

این هجومِ پرنده‌ها در اثرِ باز شدنِ اه پنجره در این رویا، حالا من جزئیاتشو نمی‌گویم که حالا مربوط به خودِ این آدم یا که حالا اه چیزش چیست که حالا من می‌خواهم همه چیزو نمی‌گویم در موردِ اینکه معنایش چیست. چیزِ خیلی واضحش مثلِ هجومِ یک افکارِ ناخواسته. منفی‌ان مثلاً تخیلاتِ تخیلاتِ ناخواسته که اینجا منفی‌ان کاملاً. اینجا به دلیلِ سیاه بودنِ پرنده‌ها به وضوح منفی‌ان.

این کارِ این پنجره را باز کردن یعنی چی؟ من واردِ این‌ها نمی‌خواهم بشوم. من فقط چیزی که برام مهم است اینجا انبوهِ یک پرنده‌هایی که هجوم می‌آرن مثلِ انبوهِ یک افکارِ خارج از کنترلیه که به آدم هجوم می‌آورد و آدمو دچارِ مشکل می‌کند.

کبوتر و فرزندان زرتشت

اینجا مسئله این‌طوری بود که باید این پنجره بسته می‌شد. من به شباهتِ این تصویرِ پرنده‌ها، هرچند اینجا کبوترن، روزه، پنجره‌ای هم باز نشده، ولی آن حسِ مزاحمت بالاخره توشون هست. سروصدای زیاد و هجومی که به اطرافِ سرِ نیچه می‌آد، زرتشتِ نیچه می‌آرن دیگر. حالا من اه کلاً می‌گویم زرتشت یا نیچه خیلی فرق نمی‌کند دیگر. به وضوح اینجاش زرتشت و نیچه یکی هستند.

چیزی که نیچه می‌خواهد بگوید این است که اینجا یک مهربانی‌ای وجود دارد و مهری هست و حرف از این زد که من شما را دوست می‌دارم و بعداً این اتفاق افتاد و این‌ها همه نشانه از نظر نیچه نشانه‌های این هستند که در واقع یک انبوهی از پیروان جدید شاید کوچک بودن این کبوترا با اینکه آن‌ها را فرزندان خودش خطاب می‌کنم هماهنگی دارد به طور خودآگاه.

چیزی که می‌خواهد بگوید ظاهراً این است ولی حسی که اینجا وجود داره، تصویری که وجود دارد این را نمی‌گوید. تصویری که وجود دارد بیشتر شبیه همان هجوم یک سری در واقع خیالاته تا نشانه‌ای از یک یعنی اگر من مثلاً فرض کن این صحنه را در رویا ببینم که یک تعداد خیلی زیادی پرنده به سمت من هجوم آوردن، مزاحمت ایجاد می‌کنند ولی در عین حال مرا دوست دارن، این دلداری می‌دن، نوازشم می‌کنن، شما کلاً از این چه می‌فهمید؟

اگر این را در خواب ببینید. من یک مجموعه خیالات نوازشگر دارد به من هجوم می‌آورد. و فانکشن نیچه چیه؟ فانکشن زرتشت این است که چشماشونو می‌بنده. شما دقیقاً وقتی که تخیل می‌کنید، مثل این است که چشمتونو را به واقعیت دارید می‌بندید دیگر.

یعنی این تصویر جدای از آن چیزی که به طور دراماتیک واقعاً می‌خواهد بگه، به نظر من دقیقاً همان واقعیت را دارد بیان می‌کند که این فرزندان خیالی‌ان.

این هجوم اصلاً نیچه در خیال دارد زندگی می‌کند اگر فکر می‌کند که الان این کتاب منتشر بشود یک انبوهی از نسل جدید بهش در واقع یک جوری هجوم می‌آرن و این مثل یک پیامبر مورد ستایش قرار می‌گیرد. واقعیت این نیست که یک چنین پیروانی در راه هستند.

واقعیتی نیست که فرزندانش نزدیک‌ان. این خیالات در واقع نیچه است. خیالاتی که باعث می‌شود که نیچه چشمشو را واقعیت ببنده و این خیالات خیالاتی هستند که نیچه خودش را با این‌ها آروم می‌کند. می‌تواند بشینه در تنهایی خودش گریه کند و این پرنده‌های خیالی نوازشش بکنند یا آن شیر خیالی اشکاشو بریزه.

من به نظرم می‌آید حالا غیر از اینکه می‌گویم پایان جالبی برای این کتاب تهیه شده ولی باز طبق معمول جاهایی که تصاویر ظاهر می‌شوند چون یک مقداری زیادی از دست آدم در می‌رود وقتی شما دارید این تصویر را اینکه دیگر ایده کلی ممکن است این باشه که نشانه هجوم ظهور حیوانات را قرار بدهید.

جبران و تعادل روان

نشانه این را قرار بدهید که مثلاً یک موجوداتی بیان و زرتشت را دوست داشته باشند که این‌ها نشانه آن پیروان آینده باشند. ولی اینکه این‌ها پرنده باشن، این‌ها به این شکل هجوم بیارن، سر و صدا داشته باشن، این همهمه‌ای مثلاً کرکننده همراه با اینکه چشم خودش را نیچه می‌بنده، این اصلاً حس جالبی ندارد.

یعنی به نظر می‌آید که اینجا باید یک فضای خیلی خوبی ترسیم بشود ولی این‌جوری نشده. اینکه تصمیم گرفته که این‌جوری باشه دیگر یک مقدار حسیه دیگر. یعنی واقعاً من فکر نمی‌کنم هیچ آدمی کنترل کاملی داشته باشه روی کلام خودش تا چه برسد روی تصاویری که ذهنش خلق می‌کند. به نظرش این‌جوری خوب رسیده. و چرا؟

برای خاطر اینکه این با همان در واقع محتوای واقعی چیزی که دارد می‌گوید نزدیکه. یعنی اینکه اگر این پرنده‌ها قرار نشانه چیزی باشن، نشانه هجوم اتفاقاً این‌ها نشانه هجوم تخیلات بیشتر از این نوع برای نیچه هستند.

یعنی در سال‌های آینده می‌شود فرض کرد که به طور مداوم نیچه خودش را با یک چنین موجودات خیالی که به سمتش خواهند آمد و نوازشش خواهند کرد سرگرم کرده و دلداری داده.

من فکر می‌کنم شاید نکته جالب این بخش پایانی حالا می‌شود خیلی وارد جزئیات مثلاً در مورد شیر و این چیزها هم شد ولی من به نظرم آمد که طبق معمول برای خاطر این حرفی هم که در انتهای این جلسات می‌خواهم بزنم باز سعی کنم نشان بدهم که همیشه یک ساز مخالفی توسط ناخودآگاه زده می‌شود.

یعنی شما دوست دارید که یک چیزی خودآگاهانه بگویید ولی نهایتاً چیز دیگه‌ای می‌گویید. نشانه واقعیت انگار خودش را یونگی که نگاه کنید، فرویدی نگاه بکنید، فروید به شما می‌گوید که امیال درونی خودشان را ظاهر می‌کنند. امیالی که شما نمی‌خواید آن‌ها را در واقع یک جوری ظاهر بکنید ولی وجود دارند.

و یونگی که نگاه بکنید انگار آن‌جوری می‌شود گفت واقعیت خودش را ظاهر می‌کند. یعنی در شما تمام روز در حال انکار یک احساسی خودتان هستید، انکار این نقطه ضعف خودتان هستید که واقعاً وجود دارد. شب می‌خوابید و این نقطه ضعف توسط ناخودآگاه ظاهر می‌شود.

مثل اینکه ناخودآگاه به عنوان یک منبع معرفتی که همه چیز را می‌بیند و می‌فهمه، مخصوصاً در مورد خود فرد انسان، این‌ها را در واقع از همان منبع سلف برای مثلاً اینکه حالتی جبران داشته باشه، حالتی این را داشته باشه که عدم تعادل‌هایی که به وجود آمده در روان انسان را پوشش بده، این‌ها را در رویای یک جایی ظاهر می‌کند.

سلف و پوشش عدم تعادل

همین‌طور وقتی دارید شعر می‌گید، داستان می‌نویسید یا حرف می‌زنید، این واقعیت‌های درونی خودشان را ظاهر می‌کنند. واقعیت زندگی نیچه هم این است که با خیالات در واقع انگار یک جوری در مورد پذیرش خودش توسط دیگران سرگرم بوده و با اینکه اینجا چیز دیگه‌ای می‌خواهد بگه، می‌خواهد حرف از این نشانه‌ای خلق کند که ظهور واقعی پیروانش رو، پیروان جدیدش را بیان بکنه، ولی خود به خود این نشانه‌ها را به آن سمتی می‌برن که یک واقعیتی را بیان می‌کنند.

واقعیتی که این‌ها حالت تخیل دارد و واقعی نیست. من نمی‌شد اگر می‌خواستیم وارد جزئیات بشیم، نه کل کتاب چنین گفت زرتشت، کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت را هم نمی‌شد تمام کرد. من به نظرم فقط امروز داشتم می‌اومدم به نظرم رسید که قطعه پایانی چنین گفت زرتشت را بخونیم که یک جوری یک حسی از پایان مثلاً به جلسات بده.

حالا بینش یک ۳۰۰ صفحه‌ای را نخوندیم آن دیگر خیلی مهم نیست. من امیدوارم که حداقل این ایده اصلی این جلسات که خواندن کتاب سمینار یونگ درباره زرتشت بود را به یک جایی رسونده باشم که همه به اندازه یعنی این سخنرانی‌ها یک مقدمه‌ای بشود برای اینکه همه این کتاب را بخونن.

من یک روز اولی که در موردش یک قطعه‌ای ازش خواندم سعی کردم نظرتون را به این جلب بکنم که این کتاب یک آزمون خوبی برای اینکه خودتان را در واقع یک جوری بسنجید که چقدر با دیدگاه‌های یونگ آشنا هستید. یک تحلیل اورجینال یونگ در یک محفلی که همه آدم‌ها در واقع سال‌هاست که از یونگ چیزهایی شنیدن و یاد گرفتن، سطح بحث‌ها را خیلی بالا می‌برد.

بعد اینکه در واقع کاری که یونگ انجام می‌دهد دقیقاً این است که قطعه قطعه کتاب را دارد می‌خونه و در موردش بحث می‌کند. من این پیشنهادی که کردم را دوباره تکرار می‌کنم به عنوان آخرین نکته در مورد این کتاب و در مورد نیچه که یک تمرین خوب برای یونگ این است که شما کتاب چنین گفت زرتشت را پاراگراف به پاراگراف بخوانید.

از اول تا اونجایی که حالا حداقل یونگ تحلیل کرده، اول خودتان ببینید چه نکاتی نظرتون را جلب می‌کنه، چه به ذهنتان می‌رسه، بعد مطابقت بدهید ببینید یونگ سراغ چه نکاتی می‌رود و بعد هم سعی بکنید کتاب سمینار یونگ را که دارید می‌خونید، یونگ به طور مداوم از مخاطب خودش سوال می‌پرسه که این یعنی چی؟

یونگ: آهسته خواندن و سؤال

آن یعنی چی؟ به جای اینکه همین‌جوری بخوانید و رد بشید، خیلی با تأنی بخوانید و در مورد هر کدام از آن سوال‌ها فکر بکنید.

ممکن است حالا یک سال طول بکشه، روزی هفته‌ای چند ساعت بیشتر نخونید ولی به نظر من ارزش این را دارد که یک خورده بسنجید ببینید که چقدر در مورد دیدگاه‌های یونگی چیزی می‌دانید و حسش را دارید که مثلاً یک کتابی مثل چنین گفت زرتشت را مثلاً این‌جوری بهش نگاه کنید.

خب من حالا برای اختتام جلساتی که در مورد یونگ داشتیم، در مورد روان‌کاوی حالا فعلاً داشتیم، بعد هم نمی‌دانم که یک کلیتی را دوباره تکرار بکنم و آن هم این است که آن چیزی که ما از روان‌کاوی باید یاد بگیریم، درست همان‌طوری که ناخودآگاه هی ساز مخالف می‌زنه، روان‌کاوی هم در واقع همین کار را در مجموعه انگار معرفت بشری به معنای امروزی‌ش می‌زند.

یعنی ما در دورانی زندگی می‌کنیم که چند قرنه که بیش از اندازه به تفکر خودآگاه اهمیت داده می‌شود و نه فقط فیلسوف‌ها و متفکرین، معمولاً آدم‌هایی این‌جوری می‌شوند که می‌شینن فکر می‌کنن، به یک نتایجی می‌رسند و این نتایجی که بهش می‌رسند نتیجه یک جور تفکر منطقی و استنتاجیه، روان‌کاوی به ما یاد می‌دهد که مثلاً وقتی می‌خوابید یا شعر می‌گویید یا یک کار هنری می‌کنید، اوضاع این‌جوری نیست.

حتی وقتی فکر می‌کنید هم اوضاع این‌جوری نیست. وقتی کتاب مطالعه می‌کنید، اوضاع این‌طوری نیست. وقتی کتاب برای مطالعه انتخاب می‌کنید هم اصلاً اوضاع این‌جوری نیست. یعنی به‌شدت ما تحت تأثیر گرایش‌های درونی خودمان هستیم.

چیزی که از Jung مخصوصاً باید یاد گرفت این است که ما برخلاف آن تصور عمومی که در فرهنگ غرب بود، داشته و الان تو همه‌جای دنیا به نوعی تسلط پیدا کرده، ما برخلاف این تصور که perception به معنای این است که من دریچه ذهن خودمو به سمت عالم باز می‌کنم و این در ذهن من بازتاب پیدا می‌کنه، مقدار زیادی از perception این است که من یک چیزی از درون خودمو به بیرون project می‌کنم. فقط از بیرون نیست که یک چیزی به داخل من project می‌شود.

شما کاملاً تو الگوی تفکر غربی در قرن‌های اخیر این‌جوری می‌بینید که انگار بله یک objectی هست، یک subjectی هست، آن چیزی که در بیرون هست مثلاً Descartes وقتی دارد فلسفه خودش را بنا می‌کند یا مخصوصاً اوجش دیگر Kant وقتی دارد در مورد شناخت حرف می‌زنه، ذهن انسان انگار اینجا هست، نشسته پشت یک دریچه‌ای، دریچه ذهن خودش را باز می‌کند و حالا مثلاً حداکثر چیزی که Kant توجه می‌کند این است که آن چیزی که در بیرون هست از کانال‌های شناختی من می‌گذره.

ادراک و فرافکنی

یعنی دیگر حداقل Kant این مقدار ساده‌اندیش نیست که این پنجره را من همین‌جور باز می‌کنم و عالم خارج همین‌جور یک دفعه انگار می‌افتد در ذهن من.

حداقل Kant این را می‌بیند که یک مجراهای شناختی خاصی وجود دارد که واقعیت توسط این‌ها جریان پیدا می‌کند به داخل من. و Kant حداقل متوجه این نکته هست که حس می‌کند که بعضی از مقوله‌های اساسی مثل مثلاً زمان و مکان را ما به واقعیت تحمیل می‌کنیم.

ولی بالاخره از این فراتر نمی‌ره. یعنی به‌نظر من در فرهنگ غربی یک وسواس، یک چیزی وجود داره، مقاومتی وجود دارد در مقابل اینکه ما میل‌های خودمان را project می‌کنیم به خارج. نه فقط ویژگی‌های ذهن انسان به‌طور کلی. ویژگی‌های روانی خود من به‌عنوان یک انسان خاص در موقع شناخت project می‌شود.

من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که شما از روان‌کاوی، همان‌طوری که Jung در انتهای عمرش همین‌طور که سنش بالا می‌رفت، بیشتر به گرایش‌های عرفانی، شرقی توجه کرد، من فکر می‌کنم که روان‌کاوی Jung به‌طور طبیعی آدمو باید به اینجا برسونه که شما به هیچ‌چیزی نمی‌توانید برسید، هیچ حقیقتی را نمی‌توانید درک بکنید مگر اینکه در درون خودتان یک کاری کرده باشید.

تا وقتی که من درون‌ام یک جوری حالا به یک معنای یک خورده اخلاقی‌تر اصلاح نشده باشه، تا حالا از با اصطلاحات Jungی، آن پراکندگی عنصرای ناخودآگاه در درون من همچنان وجود داشته باشه، من کاری که انجام می‌دهم موقع شناخت این است که به‌طور مداوم این چیزهایی که در درون خودم هست را به بیرون project می‌کنم.

بنابراین به هیچ شناخت اصیلی نمی‌رسم. به هیچ‌وجه آدم‌ها نمی‌توانند با همدیگر به تفاهم برسن برای خاطر اینکه امیال متعارض و متناقضی دارند و هیچ راهی برای شناخت درست نیست مگر اینکه شما یک فرایندی را در درون خودتان طی کنید. یک فرایند واقعی که جنبه وجودی دارد نه جنبه مثلاً فکر کردن و کتاب خواندن.

به نظر می‌آید که خب فرهنگ غربی، تمدن غربی، آن چیزی که فرهنگ مدرن که از روشنگری به این‌ور به وجود آمد و اوج گرفت، به‌شدت در مقابل این‌چنین تصوراتی مقاومت می‌کند. یعنی به‌شدت گرایش وجود دارد که آدم رو، تفکر آدم را از زندگی‌اش جدا بکند. یعنی شما حتی هنر هنرمند را از زندگی هنرمند جدا بکند.

انجمن شاعران مرده و اسطورهٔ معلم

یعنی فکر کنید که یک نفر می‌تواند موجود رذلی باشه ولی حرف‌های خوب بزند. می‌تواند یک موجود سخیفی باشه، یک موجود بی‌اراده‌ای باشه ولی حرف از اراده و مثلاً قدرت بزند و حرفش اثر بکند و نتیجه مثبت بده. ما از روانکاوی هم یاد می‌گیریم که این اتفاق نمی‌افته.

یعنی شما هر نقطه ضعفی که در درونتون باشه، اولاً روانکاوی به ما یاد می‌دهد که آدم‌ها اتفاقاً دوست دارند که برخلاف آن چیزی که هستند حرف بزنن. یعنی تفکرات خودآگاه درست آدم‌ها را می‌برد به سمت اینکه خلاف آن چیز واقعیت را انگار بگویند و زشتی‌های خودشونو به بیرون نسبت بدن، چیزهایی که در درون خودشان نیست و خوبی‌های تخیلی را به خودشان نسبت بدن.

و روانکاوی به ما یاد می‌دهد که این فرایند وجود دارد و همیشه هم در واقع آن واقعیت‌های درونی در اثری که خلق میشه، در گفتاری که به وجود میاد، بازتاب پیدا می‌کند و اثر خودش را می‌گذارد. یعنی یک آدمی که یک تجربه واقعی را انجام نداده، وقتی بر اساس تخیل خودش، آرزوهای خودش یک داستان درست می‌کنه، تأثیر برعکس می‌گذارد.

می‌خواهد مردمو، من مثال خوبش فکر می‌کنم باز برای چندمین بار دارم بهش ارجاع میدم، آن فیلم انجمن شاعران مرده قرار است که یک از شخصیت یک معلمی، یک اسطوره‌ای درست بکند که بچه‌ها را از به نوعی مثلاً به خلاقیت تشویق می‌کند و از پیروی از سنت مثلاً یک جوری دورشون می‌کند.

ولی من فکر می‌کنم این فیلم سعی کردم تحلیلم این است که این فیلم تأثیر نمی‌ذاره. یعنی در عین حالی که به شدت قصد خودآگاه فیلم‌ساز اینه، ولی چون خودش این‌جوری نبوده و این‌جوری زندگی نکرده، فقط آرزوش این است که این‌جوری باشه، شما وقتی فیلمو می‌بینید، تأثیر ابتدایی فیلم روی شما اینه، ولی وقتی تو درونتون نشست می‌کند و به اصطلاح می‌رود تو لایه‌های پایین‌تر، درعکس عمل می‌کند.

حالا من نمی‌خواهم آن بحثی که آنجا کردمو دوباره تکرار بکنم. در هر حال ما من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که از شما از روانکاوی فروید و مخصوصاً از یونگ این را یاد می‌گیرید که نمی‌توانید به افکار خوبی برسید، نمی‌توانید به یک ایده‌های خوبی درباره جهان برسید، مگر اینکه یک تحولاتی در درون خودتون، یک چیزی در درون خودتان را پیش ببرید.

حالا اسمش را می‌خواهید بگذارید فرایند فردانیت، اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید. اگر ضعف‌هایی که هست باید بهش غلبه بکنید. این غلبه کردن به ضعف‌های درونی نه فقط بی‌ربط به شناخت حقیقت نیست، بلکه اصلاً قسمت عمده‌ای در واقع شناخت حقیقته.

جمع‌بندی جلسهٔ صدم

این چیزی است که در مقابلش مقاومت وجود دارد. ما دوست داریم که فکر کنیم که می‌توانیم کتاب زیاد بخریم و بخونیم و یک حقایقی را کشف کنیم.

مطمئناً هر کتابی آدم بخونه، چیزهایی می‌فهمه، چیزهایی هم درک می‌کنه، ولی نهایتاً آن ایده‌های کلی که نسبت به جهان داریم، ایده‌های کلی که نسبت به زندگی داریم، این‌ها با کتاب خواندن درست نمی‌شود. این‌ها با یک چیزی در درون ما درست می‌شود اگر قرار است که به یک چیزی برسیم.

حالا من دیگر نمی‌خواهم بیشتر از این بحث‌های کلی بکنم. فکر می‌کنم اگر این جلسات حسنی داشتن، آن جزئیاتش، یعنی شیوه تحلیله یا در مورد یک مورد خاص یک حرفی زدم. امیدوارم اگر یک نفر این جلساتو گوش بده، این چیزی که من از آخر دارم می‌گویم را خودش در طول جلسات حس کرده باشه.

لازم نباشد که من تشویق بکنم آدم‌ها را که اگر می‌خواهید به جایی برسید، جهان را مثلاً بهتر درک بکنید، باید یک چیزی در درون خودتان را مثلاً درست بکنید. فکر می‌کنم این در طول جلسات اگر صراحتاً گفته نشده، ولی ایده‌اش حداقل وجود دارد. در تمام بحث‌هایی که با استفاده از یونگ می‌کنیم، این است که بالاخره ما موجوداتی هستیم که برای طی یک مسیر رشدی خلق شدیم انگار.

مکانیسم‌های روانی ما در این جهت کار می‌کنند و تا وقتی که این مسیر را طی نکنیم، هیچ چیزی، هیچ ایده خوبی نسبت به جهان و زندگی و نسبت به هیچ چیزی پیدا نمی‌کنیم. ریاضیات می‌توانیم بفهمیم، فیزیک می‌توانیم بفهمیم، ممکن است یک چیزهای فنی علوم انسانی هم بتوانیم بفهمیم، ولی نهایتاً جهان را در کلیتش نمی‌فهمیم.

احساسی که نسبت به دنیا داریم اصلاح نمی‌شود و مخصوصاً انسان را نمی‌فهمیم، زندگی را نمی‌فهمیم که چه کار باید بکنیم و این‌ها چیزهای اصلی‌تریه که ما در واقع باید بهش برسیم. خب حالا ان‌شاءالله اگر جلسات آینده‌ای بود، در هر موضوعی که دوباره این بحث‌ها را شروع می‌کنیم. فعلاً این جلسه صدم را هم تمومش می‌کنیم.