این جلسه از ادامهٔ آیاتِ آغازینِ بقره دربارهٔ بیماردلان و دو تمثیلِ یکدسته آغاز میکند، تمایزِ کافرون و کفار و مسئلهٔ حجاب را روشن میسازد، تعاملِ جوامعِ ایمانی و اقلیتِ متقین را میپرسد، آیهٔ سفها و دعوتِ کما آمن الناس را از سوءفهم میرهاند، و سرانجام تقوا، عبودیت و شریعت — با نمونهٔ روزه و شبِ قدر — را بهعنوانِ راه معالجه میبندد.
سه دسته و دو تمثیل برای یک بیماری
آیاتِ آغازینِ بقره پس از متقین، کسانی را پیش میکشد که در دلهاشان مرض است: همان الذین فی قلوبهم مرض. دو تمثیلِ پیاپی هر دو دربارهٔ همین دستهاند، نه دو دستهٔ جدا؛ پیوندشان با أو است: یا اینگونهاند یا آنگونه، در یک طبقه. اگر ظواهر کنار گذاشته شود و از سطحِ تمثیل به باطن رفت، اینان کافر و در حجاباند. سادهترین فهمِ دستهبندیِ سهگانه این است که حقایقی در عالم هست — خدا و آخرت — و آدمیان یا آنها را میبینند یا نمیبینند. بینندگان متقیناند. نبینندگان دو شاخهاند: کسانی که میپندارند میبینند اما نمیبینند، و کسانی که نمیبینند و اصلاً نمیاندیشند چیزی برای دیدن هست. بیماردلان در میانهٔ این طیفاند: بهنحوی قبول دارند چیزهایی هست، اما شناختشان به حدی نیست که پردهها کنار رفته باشد.
زبانِ عرفا از حجاب و پاره کردنِ حجابها و حجابهای نور و ظلمت میگوید. این اصطلاحات عیناً در قرآن نیست و گاه ساختِ عارفان مینماید؛ اما مضمونشان بیرون آمدن از کفر است. «کفر به معنای پوشیده بودن است». آنچه در فلسفهٔ غرب گاه «اختفای الهی» خوانده میشود — اگر خدا هست چرا پنهان است؟ — در این خوانش وارونه میشود: «این خدا نیست که در حجاب است». «ما در حجابیم»؛ پرده روی خدا نیست، بر خودِ ماست. هر کس پردهای یا پردههایی دارد و مسئله آشکار نبودنِ خدا نیست، آشکار نبودنِ ما برای حقیقت است.
نکتهٔ واژگانی نیز مهم است: اینان جزوِ «کافرون»اند اما لزوماً با جمعِ خاصِ «کفار» یکی نیستند. اشتقاقهای یک ریشه بسته به ساخت و کاربرد معنیِ خود را دارند. کافرون میتواند بر پوشیدهبودنِ ادراک دلالت کند بیآنکه همان بارِ اصطلاحیِ کفار در همهٔ آیات را حمل کند. این دقت مانع از آن میشود که هر ناکاملیِ ایمانی فوراً با برچسبِ واحدِ دشمنیِ مطلق یکی شود؛ در عینِ حال، جدی بودنِ حجاب را کم نمیکند.
تمثیلها از ظواهر عبور میکنند و به تعبیرِ فلاسفه به عالمِ مثال میروند؛ در آن سطح، بیماردل کافر است چون حقیقت بر او پوشیده است، هرچند در ظاهر هنوز نامِ دین بر خود دارد. این لایه برای فهمِ بقره حیاتی است: سوره فقط دشمنِ علنی را توصیف نمیکند، بیماریِ درونِ جماعتِ بهظاهر مؤمن را نیز نشان میدهد. متقی میبیند؛ کافرِ صریح نمیبیند و ادعای دیدن هم ندارد؛ بیماردل نمیبیند اما گمان میکند میبیند یا میپندارد راهش از راه بینایان دقیقتر است. بدونِ این سهگانه، آیاتِ بعدی دربارهٔ سفاهت و ایمانِ مردم به جدالِ بیرونی فروکاسته میشود و نیروی نقدِ درونیشان از دست میرود.
نزولِ شریعتِ نو و رسمیتِ جوامعِ ایمانی
سورهٔ بقره از جایی به بعد قبله را برمیگرداند و شریعتِ جدید را مینشاند و جامعه را بر کتاب و حکمِ تازه بنا میکند. قرآن همزمان شهادت میدهد که جوامعِ ایمانیِ دیگری در تاریخ شکل گرفتهاند. یهودیت سابقهای چندهزارساله دارد و مسیحیت نیز دینی است که از جانبِ خدا آمده است. جدا شدنِ مسیحیان از یهودیان در این خوانش حالتِ کاذبِ محض ندارد: مسیح در شریعت تغییراتی آورد و پیروان در آن تغییرات زیادهروی کردند و نامی نو گرفتند؛ با این حال قرآن وجودِ فرقهای به نامِ مسیحی را مشکل نمیشمارد و اهلِ کتاب — یهود و نصارا — را به رسمیت میشناسد. این برخلافِ تصوری است که جدایی را یکسره «فرقه کاذبی است که بعدا بوجود آمد» میخواند. اسلام جامعهٔ ایمانیِ سومی است که پدید میآید و در آیاتِ دیگر جوامعی چون صابئین و زرتشتیان نیز در افقِ به رسمیت شناختن میآیند.
سرنوشتِ تکراریِ این جوامع این است که پس از یک یا چند نسل، کسانی «یک جورهایی حاکم می شوند» که در دستهبندیِ بقره به بیماردلان یا منافق نزدیکترند تا به متقین. در یهودیت تا وقتی پیامبرانِ پیاپی پذیرفته میشدند تعادل تا حدی حفظ میشد؛ از جایی به بعد پیامبرانی در همان جامعه رد و کشته میشدند. تا روزگارِ داوود و سلیمان، دین و سیاست در رأس همراستا مینمودند؛ بعد فاصله افتاد. در اسلام نیز، بسته به روایت، فاصلهٔ زمامداری از ایمانِ تقوایی یا بسیار زود یا حداکثر در چند دهه رخ میدهد. پرسشِ زنده این است: رابطهٔ جامعهٔ ایمانیِ نو با دیگر جوامعِ ایمانی و با بیایمانان چگونه باید باشد، بهویژه وقتی در رأسِ خودِ جامعه دیگر متقیان نیستند؟ این پرسش «فکر می کنم که خیلی هم مساله ساده نیست» و نباید با برچسبِ یکخطی بسته شود.
تعریفهای متأخر که هر غیرمسلمان را یکدست کافر و طرفِ تهاجم شمردند، با پیچیدگیِ احکامِ قرآنی یکی نیست. حالتِ حادتر وقتی است که جنگ میانِ دو جامعه درگیرد و در واقع غیرمتقیانِ دو سو با هم بجنگند: متقیانِ دو سو نسبت به هم چه باید بکنند؟ در این خوانش، مومنِ واقعیِ اهلِ کتاب و متقیِ جامعهٔ اسلامی در باطن به هم نزدیکترند تا هر یک به اکثریتِ بیتقوای جامعهٔ خویش. «اگر ظواهر را کنار بگذارید» نزدیکیِ معنوی بر مرزِ سیاسی و نامِ دین میچربد. تعریفِ روابطِ جوامع وقتی هر کدام اقلیتِ مومن و اکثریتِ نامومن دارند نمیتواند به دوگانهسازیِ سادهٔ خودی و دشمن فروکاسته شود.
قانونگذاریِ سیاسی ناچار است با اقرارِ لفظی کار کند: نمیتوان برای هر فرد ایمانسنج گذاشت و گفت تو در باطن متقی نیستی. وقتی کسی خود را اهلِ کتاب میخواند، در سطحِ حکم با او بهعنوانِ اهلِ کتاب رفتار میشود. از این رو قوانینِ برخوردِ جامعهٔ اسلامی با بیرون، در زمانِ پیامبر و پس از آن، از نظرِ صورت میتواند یکسان بماند؛ مشکل وقتی حاد میشود که اکثریتِ درون نیز باطناً به کافرانِ علنی شبیهترند و فقط ظاهرِ دین دارند. آنگاه مرزِ خودی و بیگانه اخلاقی میشود نه فقط سیاسی، و «این مساله خیلی هم در قرآن به صورت ساده مطرح نشده». هدفِ پرداختن به یهودیت در این سلسله نیز همین افق است: فهمِ چگونگیِ زیستنِ چند جامعهٔ ایمانی در کنارِ هم وقتی متقیان در همه جا اقلیتاند.
سفها، فرافکنی و پیچیدگیِ از نابینایی
یکی از ویژگیهای بیماردلان این است که چون به آنان گفته میشود مانندِ مردم ایمان بیاورید، میگویند آیا مانندِ سفیهان ایمان بیاوریم، و خودشان را عاقل و دیگران را سفیه میشمارند. هر چه به دیگران نسبت میدهند آیینهٔ خودشان است. قاعدهای در روانکاوی میگوید آدمیان بخشِ منفیِ وجودشان را به بیرون فرافکنی میکنند: خود را مصلح و دیگران را مفسد، خود را بینا و دیگران را سفیه. خطر این است که بحثهای پیچیدهٔ دینی خودِ خواننده را نیز در همان دام بیندازد: گمان کند فهمِ پیچیدهٔ او عینِ بینایی است و ایمانِ سادهٔ دیگران سفاهت.
«آن چیزی که ساده است ایمان به خدا و آخرت» و در بن «ایمان اصولا چیز ساده ای است»؛ نه نیازمندِ اثباتهای سنگین، نه مسیرهای عجیب، نه مراسمی که برای تمایز اختراع شده باشد. کسی که میبیند، ساده میبیند. کسی که نمیبیند و میخواهد راه برود به دستورالعملِ ریز نیاز دارد: پلهها را یکییکی، پیچها را درجه به درجه. برای بینا گفتنِ «پله هفتم خراب است» زائد است؛ برای نابینا ضروری. وقتی قوای شناختی ضعیف است همه چیز پیچیده میشود. آن که نمیبیند و نمیفهمد که نمیبیند، سادگیِ راهروان را به شانس نسبت میدهد و دستورالعملهای پرپیچِ خود را نشانهٔ عمق. شهرِ کوران کسی را که ادعای بینایی کند تمسخر میکند. سختترین کار این است که وقتی نمیبینی بفهمی نمیبینی.
این پیچیدگیِ ناشی از ضعفِ ادراک با پیچیدگیِ واقعیِ برخی آیاتِ قرآن یکی نیست. قرآن متشابه دارد و فهمِ پیوندِ آیات گاه تفکرِ دشوار میخواهد؛ راسخان میگویند همه از جانبِ پروردگار است حتی آنجا که جزئیات را درنمییابند. نفهمیدنِ بعضی لایهها مانعِ هدایتِ عملی نیست. قرآن ذکر است، به یادِ خدا میآورد و اعوجاجها را راست میکند؛ اثرش با میزانِ ایمان هنگامِ خواندن پیوند دارد. فیزیکدانِ بیایمان ممکن است لایهای از یک آیه را دقیق بفهمد و مومن همان آیه را بدونِ اصطلاحاتِ فنی زندگی کند. انکارِ امکانِ فهمِ بدونِ تخصص نادرست است؛ تبدیلِ تخصص به شرطِ ایمان نیز نادرست است. سوءتفاهمِ آیهٔ سفها وقتی است که سادگیِ ایمان با سطحیبودن یا ضدیت با تفکر یکی گرفته شود.
ایمانِ حاصل از دیدن با ایمانِ کاغذی فرق دارد. کسی که فقط با برهان روی کاغذ ایمان آورده، با برهانِ معکوس همسطح ممکن است بلرزد؛ کسی که میبیند، حتی اگر استدلالِ مخالف را نتواند فوراً بشکند، «اگر آن استدلال برعکس را ببیند تعجب می کند» و میگوید عجب استدلالِ جالبی است اما غلط است — چنانکه در ریاضی برهانِ پیچیده برای دو بهعلاوهٔ دو برابر پنج کسی را از بداهتِ چهار بودن نمیاندازد. مومن چون کل را درست میداند، آیهٔ دشوار را عجیب و نفهمیده میخواند نه باطل. فضای فلسفهٔ متأخر الهیات را خصمانهتر کرده: قدیم اغلب وجودِ خدا مفروض بود و برهان همدلانه پیش میرفت؛ امروز گزاره از بن زیرِ تیغ است که آیا معنی دارد و از مقدمات نتیجه میشود یا نه. این خصومت، ایمانِ شهودی را ضعیف نمیکند اما ایمانِ صرفاً استدلالی را شکنندهتر میسازد.
کما آمن الناس؛ عوام، خواص و وسوسهٔ فرار از نخبگی
دعوت به ایمان «کما آمن الناس» — چنانکه مردم ایمان آوردند — نباید به این تحریف شود که همان زندگیِ روزمرهٔ بیفکر کافی است. عوام در اینجا به معنیِ بیسواد یا دانشگاهنرفته نیست. «العوام کالانعام» مثلِ معروفی است که اکثریت را چون چهارپایانِ زندگیِ معیشتی توصیف میکند: درآمد و خوراک متنِ زندگی است و ایمان حاشیه. خواص ممکن است آدمهای بسیار سادهای در همان جامعه باشند؛ روایت است که خدا اولیاء را پنهان میکند و نباید اولیاء را فقط میانِ عناوینِ رسمی جست. پس آیه مردمِ مومنِ بیتکلف را نمونه میگیرد: نه اثباتِ فلسفی میآورند، نه مراسمِ غریب میسازند، نماز را ساده میخوانند؛ و همین الگوی قابلِ پیروی است — نه الگوی بیخیالیِ ایمانی.
وسوسهای در نخبگانِ درسخوانده هست که برای سرکوبِ غرور، خود را در عوامبودن غرق کنند: رفتن به هر مراسمِ پرهیاهو، قاطی شدنِ نمایشی، فرار از برچسبِ خواص. این فرار انانیت را درمان نمیکند؛ فقط شکل عوض میکند. انانیت با توحید حل میشود: پذیرفتن که هر برتری عطای خداست. مشکل از دانستنِ استعدادِ ویژه نیست؛ از پندارِ خودساخته بودنِ آن است. از نعمتها سؤال میشود: قهرمانزاده اگر قهرمان نشود بازخواست میشود و نمیتواند بگوید برای نرفتنِ به غرور کنار گذاشتم. سلیمان در قرآن پادشاهیِ بیمانند میخواهد بیآنکه غرورِ نسبتدادن به خود در میان باشد. راه این نیست که استعداد را انکار کنی یا با عوامزدگی پنهانش کنی؛ راه این است که مالکیتش را به خدا برگردانی و بارِ مسئولیتش را بپذیری.
حتی در زمانِ پیامبر، ایمانِ توده اگر کافی میبود پیامدهای بعدی آنگونه رقم نمیخورد. پس آیه مردم را در برابرِ تکبرِ بیماردل مینشاند، نه در برابرِ هر جدیتی در معرفت. کسانی به آنان میگویند ایمان بیاورید — «و اذا قیل لهم» — و خدا مستقیماً ستایشِ بیقیدِ هر عامی را امضا نمیکند. مرز باریک است: سادگیِ مومنانه ستوده است؛ تنبلیِ معرفتی و فرار از تکلیفِ نعمت ستوده نیست. مردمِ مومنِ بیتکلف رفتارِ غریب نمیکنند و مراسمِ خودساخته بر ایمان نمیافزایند. دعوت به ایمانِ مانندِ آنان دعوت به ترکِ تکبرِ بیماردل است، نه دعوت به ترکِ هر جدیتی. اگر کسی از ترسِ غرورِ علمی به جماعتهای پرهیاهو پناه ببرد تا عادی به نظر برسد، همان انانیت را با لباسِ تواضع پوشانده است.
از این زاویه، خواص و عوام برچسبِ طبقاتی یا مدرکی نیستند. ممکن است ولیِ خدا در چهرهٔ انسانی بسیار عادی پنهان باشد و دانشگاهیِ پرمطالعه در عمل از متقین دور. آیهٔ کما آمن الناس معیار را از عنوان به کیفیتِ ایمان و سادگیِ توحیدی جابهجا میکند، بیآنکه مطالعه و تفکر را دشمنِ ایمان بشمارد. تعادل همین است: نه پیچیدهسازیِ سفیهانه، نه تقدیسِ بیفکری. «در آیه بعد راه حل به نحوی آمده است» و آن راه از عبودیت و تقوا میگذرد، نه از فرارِ نمایشی به سوی عوام یا از غرورِ نخبگی.
از دکارت تا عبودیت؛ دو تصور از راه شناخت
اگر سه دسته همهٔ مردم را نپوشانند هم، پرسشِ عملی پابرجاست: کسانی که مشکلِ شناختی دارند چگونه با راهحلهای عملی چون عبادت به تقوا میرسند؟ این نکته اساسِ دیانت و مفهومِ شریعت است. در بخشِ بزرگی از فلسفهٔ غرب، بهویژه با الگوی دکارتی، راه رفعِ خطا دقت و شک و بازسازیِ استدلال از صفر است: مبادی را بررسی کن، آنچه یقینی است نگه دار، پلهپله پیش برو. در مکاتبِ عرفانی و دینی راه این نیست. باید گونهٔ خاصی زندگی کرد و اعمالی انجام داد تا موانع از آینه برداشته شود و حقایق خود منعکس شوند. تلاشِ فکری در متنِ اصلیِ بینشِ عرفانی نیست؛ ادیانِ ابراهیمی به رعایتِ شریعت، پرهیز از گناه و پرستش دعوت میکنند تا دیدن ممکن شود.
داستانِ آدم در ادامهٔ همین مقدمات هبوط را به پردههایی پیوند میدهد که از گناهِ نخستین میآید. انسان حقیقتاً ساکنِ عالمِ معناست و مراتبِ جسمانی نیز دارد؛ هبوط آن است که ذاتِ برتر دیده نشود و خود بیشتر میانِ اجسام دیده شود. غلیظترین حجاب، حجابِ جسمانیت است: احکامِ طبیعت بار میشود و حقایقِ بالا از نظر میافتد. حتی دیدنِ اجسام خام نیست؛ مغز الگو میسازد و «زبان هم در دیدن دخالت می کند». عبودیت تمرینِ قطعِ فرمانبری از پایین — شکم، پوست، عرفِ جامعه — و گرفتنِ فرمان از بالاست، از عقل یا مستقیم از شریعت.
«بهترین راه معالجه» برای رسیدن به تقوا و مشاهدهٔ حقایق عبودیت است: انجامِ آنچه خدا گفته و ترکِ آنچه نهی کرده است. پس باید فرمان باشد. عبودیت چه معنایی دارد وقتی عبدِ کسی باشی که حرفی نمیزند و فرمانی صادر نمیکند؟ «عبودیت در نهایت جبران گناه» و برطرف کردنِ اثرِ هبوط است. آدم پیش از هبوط نیز شریعتی داشت: نزدیک نشدن به درخت. پس از هبوط نیز وعده میآید که اگر هدایتی برسد و تبعیت شود، خوف و حزن برداشته میشود. هر دو مقدمه — دستهبندیِ سهگانه و داستانِ آفرینش — به لزومِ شریعت میرسند.
کارهای روزانه میتوانند از بالا فرمان بگیرند یا از پایین. گرسنگی میگوید بخور؛ عقل میگوید برای انرژیِ کارِ بلند بخور؛ شریعت میگوید در این بازه بخور و در آن بازه نخور. خواب میتواند تابعِ صرفِ سنگینیِ پلک باشد یا تابعِ نیازِ معقولِ بدن برای هدفی فراتر. عبودیت یعنی همان اعمالِ طبیعی از مافوق فرمان بگیرند نه از میلِ بیواسطه. تمثیل این است که پیرویِ مداوم از امیال، انسان را بندهٔ اعضا میکند: آنها فرمان میدهند و من اجرا میکند. بندگیِ خدا تمرینِ بیتوجهی به آن فرمانهای پایین است تا حجابهای جسم و جامعه کنار رود. «در مقابل عبودیت خدا، عبودیت شیطان است»؛ جهتِ فرمان تعیین میکند که انسان به کدام افق نزدیک میشود.
خوراک، خواب و جهتِ فرمان در شریعت
اگر فرمان غلط باشد — حتی با برچسبِ دین، از راه تحریف — پیرویاش هبوط میآورد. الفاظِ بیمعنا و کذب انسان را پایین میکشند؛ قرآن الفاظش را با معنی میداند و دروغ در آن راه ندارد. از این رو دانستنِ درستیِ مصدرِ شریعت شرطِ اثرِ معالجهگر است. در سلسلهٔ صدور، پیش از ذات در قله، اسما و سپس معانی میآیند؛ انسان در آغاز به افقِ اسما نزدیک بود و با هبوط دور شد. بازگشت نیاز به عبودیت دارد تا نزدیکترین مرحله — تسلط بر اسماء — بازیافته شود. این تصویرِ سلسلهمراتبی توضیح میدهد چرا صرفِ نیتِ خوب بدونِ فرمانِ درست کافی نیست: جهتِ غلط، هرقدر با جدیت طی شود، از حجاب کم نمیکند.
حجابِ جسمانیت وقتی غلیظ میشود که انسان خود را یکسره جسم ببیند و از ذاتِ معنایی غافل شود. آنچه از عالمِ اجسام میرسد در تحلیلِ دقیقتر الگوهای حسی است که مغز معنیشان میکند، ابعاد میسازد و با زبان برش میزند؛ بدونِ نام، تمرکز بر شیء دشوار میشود. این یادآوری برای بحثِ شریعت مهم است: معالجه فقط فکر کردنِ بیشتر نیست؛ تغییرِ منبعِ فرمان در عملهای خوردن و خوابیدن و نگاه کردن است تا گیرندهٔ سیگنالِ جسم ضعیف و افقِ معنا دوباره باز شود. بقره درست در آستانهٔ دادنِ همان فرمانهاست و آیاتِ آغازینِ آن راه را برای این انتقال از توصیفِ بیماری به تجویزِ عبودیت باز میکنند.
در لابلای نزولِ احکام بارها غایت گفته میشود: «لعلکم تتقون» — باشد که پرهیزکار شوید. این تکرار تصادفی نیست؛ هر حکم به افقِ تقوا گره میخورد تا عمل از عادتِ صرف جدا شود. روزه، زکات، قبله و دیگر احکام در همین بستر معنا میگیرند: نه فهرستِ بیربط، که شبکهٔ تمرین برای جابهجاییِ منبعِ فرمان. بدونِ این غایت، شریعت به آدابِ قومی فروکاسته میشود؛ با این غایت، حتی سادهترین حکم لایهٔ معالجهگر پیدا میکند.
شریعت، روزه و نرمِ غیرِ افراطی
روزه نمونهٔ روشن است. ماهِ رمضان زمانی است که «شهر الرمضان الذی انزل فیه القران» — ماه رمضانی که قرآن در آن نازل شد — با هدایت و بینات و فرقان گره خورده است؛ در این ماه عرضهای از هدایت متمایز از ماههای دیگر احساس میشود. روزه خوردن و نخوردن و مجموعهای از اعمالِ طبیعی را به بندگی بدل میکند. سحری مستحب است چون خوردن به فرمان است، نه فقط از سرِ گرسنگی. شکستنِ نرمِ عادت — خوردن وقتی معمولاً نمیخوری، نخوردن وقتی معمولاً میخوری — سادهترین لایهٔ جسم را به دستورِ الهی وصل میکند.
حجاب از توجهِ مداوم به سیگنالِ جسم نیز میزاید. شکم عضوِ پرتوقع است؛ هرچه بیشتر فرمانش اجابت شود گیرندهٔ مربوط در ادراک قویتر میشود. روزه تمرینِ نگاهنکردن به آن سیگنال در ساعاتِ طولانی است؛ پس از یک ماه گیرنده ضعیف میشود و این خود شبیه کاستن از سلطهٔ جسمانیت است. شریعتِ جعلی که بگوید هفت بار در روز بخور به این مقصد نمیرسد. از آن سو روزهٔ بیاندازه که همهٔ توجه را به معده برگرداند نیز ضدِ غایت است: بعد از گرسنگیِ شدید انسان گوشهای مینشیند و فقط افطار را میبیند. نرمِ شرعی افراط و تفریط را میبُرد؛ خفتن روی میخ برای کشتنِ حسِ درد، توجه به جسم را بیشتر میکند نه کمتر. شریعت «تنظیم شده است و صرف فرمانبرداری نیست»؛ اندازه میدهد تا عملْ معالجه باشد نه آزار.
مرکزِ ماهِ رمضان در این تلقی شبِ قدر است: شبی بهتر از هزار ماه، با امکانِ رخدادهای معنویِ تند. روزهای پیش آمادهسازی و روزهای پس تثبیت است. روزه گرفتنِ کامل و خواباندنِ شبِ قدر با این فلسفه نمیخواند. عبادت در آن شب — بر پایهٔ روایتها در میانهٔ دههٔ آخر — بخشی از همان عبودیتی است که آیهٔ بقره بهسویش میراند: نه پیچیدهسازیِ سفیهانه، نه عوامزدگیِ نمایشی، بلکه فرمانبریِ اندازهدار که حجاب را نازک میکند و تقوا را ممکن.
→ متنِ کاملِ این جلسه