→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۲ · مسیحیت

روش دکارتی و نقد استدلال در مسیحیت

۱۸,۰۰۰ واژه · ۴۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مبانی مسیحیت از درون ایمان مسیحی، نه از اثبات خارجی اصول، بررسی می‌شود. نقدهای کلیشه‌ای به مسیحیت، حد بیان ویتگنشتاین، و نسبت تئوری و فکت در خط پوپر مطرح است. سازگاری نظریه با تجربهٔ زیسته و الهیات مسیحی در برابر اسلام نیز طرح می‌گردد.

مرور جلسه قبل و دست‌گرمی

من فرض را بر این می‌ذارم که ممکن است کسی باشد که جلسه قبل نبوده، بنابراین یک دو دقیقه می‌گویم که جلسه قبل چه کاری کردیم و بحث‌های این جلسه را خیلی سریع شروع می‌کنم. جلسه قبل واقعاً یک جلسه حالت دست‌گرمی داشت، یعنی خیلی وارد مباحث اصلی نشدیم. از این جلسه، مخصوصاً از جلسه آینده شاید یک خورده موضوع جدی‌تر بشود.

جلسه قبل کاری که من کردم این بود که خب اولش یک شرح نسبتاً مفصلی از اینکه هدف مثلاً برگزاری کلاس چیست، نمی‌دانم مثلاً انگیزه‌هایی که من دارم چیست، به اضافه اینکه روش بحث و شرح بدهم که چه کار می‌خواهم بکنم که فکر کنم قسمت مهمش همین است که بدونید که چگونه می‌خواهیم وارد این بحث بشویم و این به شدت من یک جوری دوری می‌کنم از اینکه بیام یک مسائلی را هر جلسه بگم، بعد همان جلسه نقد بکنم و این حرف‌ها.

بنابراین این جلسات کلاً در چند مرحله در واقع پیش می‌رود. جلسه گذشته یک قسمت انتهایی جلسه به یک سری انتقادهای خیلی تند و معمولاً تا حدود زیادی از طرف ادیان دیگر یا از طرف کسانی که اصولاً اعتقادات دینی ندارند نسبت به مسیحیت به اصطلاح ایرادهای کلیشه‌ای که می‌گیرند من این‌ها را بیان کردم و کاری که می‌خواهیم بکنیم این است که از این جلسه کم‌کم شروع بکنیم به طور مطلق کاملاً از طرف یک آدم مؤمن به مسیحیت سعی کنیم که مبانی مسیحیت آن‌جوری که مسیحی‌ها می‌فهمند بیان بکنیم و من گفتم فرض کنید مثلاً اگر می‌شد یک اسقف می‌آوردیم اینجا اصلاً درباره مسیحیت صحبت بکنیم. من سعی می‌کنم حداقل نقش یک چنین کسی را بازی بکنم و امیدوارم قانع بشوید که خوب بازی می‌کنم حالا بعد از چند جلسه.

به اضافه اینکه بعد از اینکه این دوره کاملاً نگاه مثبت یعنی شرح ایمان مسیحی از تا حد ممکن از درون، نه از نگاه کسی که از بیرون نگاه می‌کند این را شرحش دادیم، بعد یک دوره‌ای شروع می‌کنیم به انتقاد کردن که خود آن انتقادها هم به نوعی حالا دو مرحله پیدا می‌کند که من حالا فعلاً دیگر نمی‌خواهم وارد جزئیات بشوم که چرا این‌جوری است.

ولی به نظر من مهم‌ترین جلسات شاید همین جلساتی هستند که ما فعلاً داریم در مورد مبانی مسیحیت اون‌طوری که مسیحی‌ها می‌فهمند و بیان می‌کنند بحث می‌کنیم.

فکر می‌کنم که در واقع پایه یک بحثی را می‌ذاریم که بعداً اگر این یک جوری مثلاً برایتان جالب بود، تأثیرگذار بود، طبعاً بعداً در مورد مشکلاتی هم که در مسیحیت وجود دارد صحبت می‌کنیم.

نه، فکر کنم فقط من خیلی خلاصه بگویم که یک مجموعه‌ای از انتقادهایی که از مسیحیت معمولاً می‌شه، مثلاً از نسبت به عقاید مسیحی معمولاً این انتقاد وجود دارد از طرف ادیان دیگر، مخصوصاً از طرف اسلام و یهودیت که هر دو تا دین اسلام و یهودیت به شدت خودشان را مقید به توحید می‌دانند.

اتهام یهود به غیرتوحیدی بودن مسیحیت

یهودی‌ها که خودشان را به نوعی بانی توحید می‌دونن، یکتاپرستی می‌دانند در دنیا، بنابراین طبعاً این را به عنوان افتخار برای خودشان محسوب می‌کنند و مسیحی‌ها را یک جوری در واقع متهم می‌کنند به اینکه مبانی دینی‌شون چندان موحدانه نیست.

و مسلمون‌ها هم که اصلاً دیگر واقعاً اول و آخر دین‌شون تقریباً حرف زدند از توحیده، بنابراین طبیعی است که شما مثلاً قرآن را نگاه می‌کنید با تندترین لحن ممکن در مورد بعضی از عقاید مسیحیت که جنبه اشتراک‌آمیز دارد آنجا صحبت می‌شود.

این یک مشکل، این مشکل که ادیان دیگر معمولاً ایراد می‌گیرند. از نظر تاریخی حتی اگر یک نفر متدین نباشد هم می‌تواند این ایراد را وارد بکند که مسیحیت یک جوری با پس‌رفتن در پیشرفت ادیان هست.

ممکن است یک نفر متدین نباشد ولی به هر حال آن‌قدر آدم منصفی باشد که مثلاً جایگزین شدن ادیان، مخصوصاً ادیان توحیدی به جای آن روایت‌های مشرکانه مثلاً اسطوره‌ای که وجود داشت در دنیای باستان، این را یک پیشرفتی تو تاریخ بشر تلقی بکند.

مطمئناً شما مثلاً ایمان یهودی، مخصوصاً ایمان اسلامی کاملاً سازگار با یک جور ایمان فیلسوفانه است. یعنی شما می‌توانید اعتقادات فلسفه به عنوان یک فیلسوف به یک چنین نوع یکتاپرستی در واقع اعتقاد پیدا کنید. ولی به نظر می‌آید مسیحیت این‌جوری نیست دیگر. مسیحیت یک ایمان مسیحی یک سری اجزایی دارد که به نظر می‌آید خیلی معقول نیست.

آن ایراد اساسی که به عقاید مسیحی معمولاً می‌گیرند همین عقل‌گریزی و نامعقول بودن بعضی از عقاید و خیلیا معتقد هستند که واکنش‌هایی که در غرب به طور افراطی به یک جور عقل‌گرایی خاص در واقع به وجود آمده، این‌ها را می‌شود تفسیر مسیحیت گذاشت.

ایرادهای دیگر که از نظر تاریخی نقش مسیحیت چه بوده و مثلاً فرض کنید که چقدر تاریخ پر از جنگ و خون‌ریزی را در واقع کلیسا پشت سر گذاشته، چه قبل از دوران جدید، چه بعد از اینکه دوران بعد از مثلاً دوران اصلاحات، مخصوصاً کاتولیکا. اینکه یک سری چیزهای تاریخی بوده یا من در مورد فساد مالی و جنسی داخلی کلیسا یک بحث‌هایی را یک قسمت‌هایی‌شو دیدم.

به اضافه یک مجموعه‌ای از ایرادها به اخلاق مسیحی که مثلاً مخصوصاً نیچه تمام انتقادهایی که نسبت به مسیحیت دارد معمولاً معطوف به این جنبه‌های اخلاقی مسیحیته. من دفعه قبل به شدت این را به عنوان یک مقدمه انتهای جلسه گفتم که بحث‌های تاریخی را فعلاً این انتقادهای تاریخی را بگذاریم کنار.

برای خاطر اینکه معمولاً شما اصولاً وقتی دارید در مورد عقیده‌ای صحبت می‌کنید، به نظر من این نوع انتقادها که یک عقیده را بکوبیم به دلیل اینکه آدم‌هایی که ادعا می‌کردند که آن عقیده را دارند، جنایت‌هایی در تاریخ انجام دادن، این اصلاً کلاً شیوه منطقی و عادلانه‌ای نیست.

مارکسیسم دروغین و مسیحی واقعی

یعنی گفتن اینکه مثلاً مارکسیسم چیز بدیه چون روس‌ها که می‌گفتند ما مارکسیست هستیم در شوروی آن‌ها را کشتن. خب من می‌توانم به عنوان یک آدمی که مثلاً نسبت به مارکسیسم سمپاتی دارم بگویم که خب آن‌ها مارکسیست نبودند، دروغ می‌گفتند ما مارکسیست. مثلاً کلیسا آدم‌های فاسدی بودن، این‌ها مسیحی واقعی نبودند.

بنابراین اینکه یک مسیحی در حال حاضر بخواهد به اصطلاح تحت این فشار باشد که از تمام اجزای مثلاً تاریخ و خون‌ریزی‌هایی که در تاریخ مسیحیت کلیسا مرتکب شده دفاع بکند، این طبعاً چندان انتظار معقولی نیست.

مگر اینکه شما بتوانید ثابت بکنید که عقاید مسیحی مثلاً طوری‌ان که آن اتفاق‌های تاریخی گریزناپذیر بود. مثلاً یک بگوید که اصلاً جزو اصول عقاید مسیحی این بود که باید میسیونرها بروند مثلاً یک چنین افتضاح‌هایی در اطراف و اکناف دنیا به بار بیارن.

فکر می‌کنم حالا بعداً تو مرحله سوم بحث‌های تاریخی می‌کنیم، یک خورده در مورد مسیحیت به هر حال این‌جور سخت‌گیری‌ها کردن زیاد جالب نیست. حالا ما در یک مرحله‌ای هستیم سعی می‌کنیم خیلی راحت بگیریم. یعنی نهایت سعی‌مون را بکنیم آن جنبه‌های مثبت را از یک جاهایی که یک خورده حرف‌های مسیحی‌ها قابل گوش دادنه و ارزش دارد در واقع به این چیزها خودمان را مشغول بکنیم.

من بیشترین چیزی که در واقع میل دارم که حالا تو بحث‌ها مطرح بشه، مستقیماً بحث کردن در مورد عقاید یا حتی مسائل اخلاقی که مسیحیت تبلیغ می‌کنه، نه اتفاق‌های تاریخی که قرن‌های بعد از مثلاً قرن‌های اول لااقل افتاده.

به یک دلیلی که قبلاً توضیح دادم، یک جوری بیشتر هم از نظر تاریخی هم از نظر عقیدتی در آن ۵، ۶ قرن اول مسیحیت سعی می‌کنیم به یعنی خیلی به این تحولات عجیب و غریب ۲، ۳ قرن اخیر مسیحیت من تأکید ندارم. به دلیل اینکه هدف اولیه‌مون اصلاً این بوده و این را فراموش نمی‌کنیم که می‌خواهیم یک جوری برسیم به یک دیدگاه مثلاً مستدل با استفاده از قرآن در مورد مسیحیت.

بنابراین چیزی که قرآن در مورد مسیحیت می‌گوید در مورد مسیحیت ۶ قرن اوله. اگر بعداً مثلاً فرض کنید در قرون وسطای اصلاحات مثلاً پروتستانتیسم یا چیزهای شبیه این به وجود آمده، این‌ها را خیلی بهش کار ندارم. ولی مثلاً انشعاب‌هایی که در قرن‌های اول بوده را ممکن است بعضی‌هاشو خیلی با کنجکاوی مثلاً بررسی کنیم.

خب کاری که امروز من می‌خواهم بکنم در واقع فراهم کردن یک مقدمات مقدماتی برای شروع کردن آن روایت از زبان یک اسقف که مثلاً دفاع می‌کند از مسیحیت و امیدوارم که انتهای این جلسه به شروع در واقع آن روایت مدافعانه برسد.

من چیزی که می‌خواهم در واقع به عنوان مقدمه بگویم که حالا بعضی از اجزای این حرف‌هایی که می‌زنم را قبلاً در جلساتی گفتم ولی این دفعه با یک مقدار حالا تاکید روی یک چیزهای دیگه‌ای می‌خواهم این‌ها را مطرح بکنم، این است که اصلاً وقتی که می‌خواین در مورد به فرض مبانی یک عقیده‌ای صحبت بکنید، مبانی مسیحیت یا مبانی اسلام یا هر چیز دیگه‌ای، انتظاری که می‌رود که مثلاً فرض کنید یک مسیحی بیاید و از عقاید خودش دفاع بکند چیست؟

انتظار از دفاع اعتقادی

انتظار یک آدم این است که مثلاً یک مسیحی بیاید اصولی را به عنوان اصول پذیرفته شده‌ی خودش بیان بکند و بعد شروع بکند این اصول را اثبات بکند. مثلاً با برهان‌های عقلی اثبات بکند که یک چنین حقایقی در جهان وجود دارد. فکر می‌کنم مسلمان‌ها اگر بخوان بروند یک جایی تبلیغ دینشون را بکنند، تقریباً یک چنین موضعی می‌گیرند دیگر به طور معمول.

یعنی یک الهی‌دان مسلمان معمولاً این‌جوری است که احساس می‌کند که می‌تواند اصول دین را ثابت بکند. متکلمین اسلامی اهل اثبات‌اند. حالا اینکه تحت تأثیر جریان‌های مثلاً یونانی بودن یا نبودند این‌ها را بگذاریم کنار. ولی مسلمان‌ها احساس می‌کنند که می‌توانند وجود خدا را ثابت بکنند، می‌توانند نبوت پیامبر را ثابت بکنند و همین‌جوری برهان‌هایی برای معاد بیارن، این‌ها اصول دینشونه.

و بعد مثلاً فرض کنید حالا با این اصول شروع بکنند در مورد اجزای دین بحث کردن. و خیلی‌های دیگر. فکر می‌کنم خیلی از اعتقادهای دیگر اصولاً وقتی که می‌خواهند مبانی خودشان را بیان بکنند، ممکن است رویکردشون این باشد که بیان سعی کنند یک جوری در واقع یک اثبات ارائه بدهند برای درستی اصول عقایدشون. فکر می‌کنم همه‌ی ما می‌دانیم که مسیحی‌ها این کار را نمی‌کنند.

شما کمتر می‌بینید که مسیحی‌ها ممکن است در مورد اثبات وجود خدا خیلی کارها بکنند ولی کمتر می‌بینید که بیان مسیحی‌ها حتی در کتاب‌های تقریباً فلسفی الهی‌دان‌های درجه یکشون جنبه‌ی اثبات جزئیات عقایدشون را داشته باشد. من می‌خواهم به عنوان مقدمه در واقع یک جوری بروم به سمت اینکه اگر مبانی یک اعتقادی را به صورت برهان عقلی ارائه نمی‌کنیم، چه راه‌های دیگه‌ای دیگه‌ای وجود دارد؟

چه راه‌های معقول دیگه‌ای وجود دارد که مبانی را ارائه بکنیم؟ و می‌خواهم سعی بکنم که بهتان نشان بدهم که نحوه‌ی بحث مسیحی‌ها نامعقول نیست، اون‌طوری که بعضی‌ها تبلیغ می‌کنند. اتفاقاً از یک جهاتی خیلی هم ممکن است معقول به نظر بیاید.

فکر می‌کنم این مقدمه لازم است برای اینکه برویم سراغ اینکه در مورد مبانی مسیحیت مثلاً از دیدگاه خود مسیحی‌ها صحبت کنیم. در واقع انتقادهایی که من می‌خواهم بکنم، انتقاد کلاً به این مواضع ظاهراً عقلانی‌ایه که مثلاً میان مبانی یک چیزی را اثبات می‌کنند.

از یک دیدگاه در حالا مثلاً یک خورده شاید با جریان‌های روز پست‌مدرن به نظر می‌آید که این‌جور بحث‌ها از مد افتاده، چندان مد روز نیست، دلیل هم دارد که مد روز نیست.

یعنی به نظر می‌آید که همه تقریباً یک جوری قانع شدن که اثبات کردن به آن شکلی که مثلاً یک معنای دقیقی داشته باشد، معنی ندارد. و چون معنی ندارد حالا راه‌هایی باز می‌شود برای اینکه یک جور دیگه‌ای بحث را در واقع مطرح بکنیم.

مشکلات شیوه اثبات اصول

من سعی می‌کنم نشان بدهم که یکی از آن راه‌ها، آن راه تقریباً متعارفیه که مسیحی‌ها از قدیم در واقع این کار را می‌کردند. چرا ببینید چه مشکلاتی وجود دارد در این شیوه‌ی برخورد که ما مثلاً می‌خواهیم اصول عقایدی را اثبات بکنیم؟

همه‌ی شما احتمالاً می‌دانید که خب خیلی خیلی از فیلسوف‌ها، خیلی از مکاتب همه‌شان یک به یک چنین شیوه‌هایی رفتن، یک اثبات‌هایی هم به نظر می‌آید دارند و هیچ‌وقت هم این اثبات‌ها به نتیجه‌ی خیلی مشخصی نرسیده دیگر.

خب این یک ایرادی شاید در اساس کار وجود دارد که این شیوه‌ی بیان چندان به نتیجه نمی‌رسه. من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که کم‌وبیش به نظر می‌رسد که این نحوه‌ی رفتار از شاید دوران ارسطو شروع شده، در از دکارت به بعد یک جوری خیلی رسمیت پیدا کرده.

و من واقعاً چون ارسطو هم به اندازه‌ی دکارت این‌طوری فکر نمی‌کرد، اصلاً این شیوه را بگوییم شیوه‌ی دکارت. شیوه‌ی دکارتی یعنی اینکه یک آدمی بیاید فکر بکند، دچار این توهم باشد که می‌تواند همه‌ی معلومات خودش را یک جوری بگذارد کنار، از یک سری اصول بدیهی که خیلی واضح است شروع بکند و بعد با استفاده از قواعد منطق تمام حقایق را به نوعی مثلاً اثبات بکند و کشف بکند، نه فقط بیان بکند، حتی در مسیر استدلال‌های خودش به نوعی حقایق را کشف هم بکند.

که شیوه مثلاً استدلالی صرفاً در جهت بیان حقایقی که یک نفر می‌داند نیست. در جهت این است که در حین برهان آوردند ممکن است حقایقی هم حتی کشف بشود.

خب، این شیوه بیان که من افکار خودم را بیام از این نقطه صفر شروع بکنم و سعی بکنم که مثلاً انگار به طور اصل موضوعی ادای اصول اقلیدس را دربیارم و یک سیستم مثلاً ذهنی تا حد ممکن دقیقی را فراهم بکنم برای اینکه عقاید خودم را تو آن سیستم بیان بکنم، تا حد ممکن سیستم اصل موضوعی مثلاً باشد، مثل یک اصولی را پذیرفتن، قواعد منطق را هم پذیرفتن، حالا می‌خواهم ببینم از این اصول چه چیزهایی می‌توانم نتیجه بگیرم. چرا این شیوه خیلی کارهایی ندارد؟ ببینید نکته اصلی نکته اول این است که شما اگر بخواهید چرا این کار را دارید می‌کنید؟

برای اینکه دقیق باشید دیگر. شما اگر بخواهید دقیق باشید، آن سیستم اصل موضوعی که می‌سازید باید به اصطلاح امروزی فرمالش بکنید. یک سیستم صوری باید درست بکنید. سیستمی از نمادها با یک سری قواعدی که با نمادها می‌شود کار کرد.

همان‌طوری که مثلاً کامپیوتر با یک سیستم صوری کار می‌کند. خب وقتی که یک چنین سیستم صوری را در واقع می‌سازید، که سیستم اصل موضوعی صوری شده، اولاً هر چیزی که اثبات بشه، خب در آن سیستم اثبات شده. معلوم نیست که در جهان خارج در واقع صدق بکند.

اصول ناپذیر اثبات خارجی

برای اینکه اصول موضوع خودتان را باید ثابت بکنید که در جهان خارج صدق می‌کند. آن‌ها را که نمی‌توانید ثابت بکنید. دقت می‌کنید؟ من اصولم را که نمی‌توانم ثابت بکنم که این‌ها درست هستند به نوعی. اصول را باید بپذیرم. باید سعی بکنم اصولی بگذارم که ساده باشد و کم‌وبیش مورد توافق همه باشند.

یک نکته این است که درستی یک گزاره‌ای که در سیستم اصل موضوعی ثابت می‌شه، به هر حال برمی‌گردد به اینکه اصول مورد توافق در واقع درست هستند یا نیستند. خب ما می‌دانیم که اصول مورد توافق همگان، حالا حداقل تو این قرنی که ما در آن زندگی می‌کنیم، اصلاً وجود ندارد. بنابراین به راحتی نمی‌شود این‌جوری دیگران را قانع کرد.

نکته مهم‌تر از این است که اصلاً سیستم اگر صوری شده باشد، شما برای هر گزاره‌ای که آنجا ثابت می‌کنید، به نوعی باید یک تعبیر، یک اینترپرتِیشنی ارائه بدهید. و آن خودش یک جایی است که کاملاً می‌تواند مورد اختلاف باشد. که من مثلاً این نمادهای صوری که به کار بردم، این معنی‌هایی که من می‌خواهم را می‌دن، نمی‌دن.

بنابراین یک جوری این باز ارتباط دادن اثبات‌های من به جهان خارج، یک کاری است که خودش در واقع نمی‌تواند در سیستم صوری، باید در موردش حرف بزنم. آخرش من یک اثبات‌های صوری می‌نویسم، ولی هم در مورد درست بودن اصولش، هم در مورد تعبیرهایی که به کار می‌برم برای آن چیزهایی که در سیستم ثابت شده، باید به زبان فارسی باهاتون صحبت بکنم.

یک جوری به نظر می‌آید که بازی است دیگر. یک قسمتش را مثلاً صوری کردم و دلم را خوش کردم که دارم خیلی اثبات‌های دقیق ارائه می‌دم، در حالی که هم اولش که دارم اصول را می‌ذارم و هم آخرش که دارم تعبیر می‌کنم نتایج خودم را، دارم به زبان معمولی حرف می‌زنم.

خب اگر قرار است آخرش به اول و آخرش در مورد زبان با زبان معمولی حرف بزنیم، خب یک خورده خودمان را آزادتر بکنیم و همین‌جوری حرف بزنیم، شاید به یک نتیجه مثبتی برسیم. پس یک نکته این است که اصولاً اثبات هیچ چیزی در مورد جهان خارج به نظر می‌آید قابل اثبات نیست، به معنای دقیق کلمه.

برای اینکه اثبات فقط در سیستم صوری معنی دارد و شما هیچ‌جور نمی‌توانید این را در مورد بگویید که چیزی در مورد جهان خارج ثابت کردید. شما فقط می‌توانید یک گزاره‌های صوری را در یک سیستم ثابت بکنید و ارتباط این سیستم با جهان خارج احتیاج به بحث‌های کلامی دارد.

بنابراین این یک نکته مشخص که به تدریج از زمان ارسطو تا مثلاً قرن نوزدهم، هی سطح دقت را معمولاً ریاضی‌دان‌ها، منطق‌دان‌ها با آن‌قدر بالا بردند که خلاصه به اینجا رسیدیم که اگر اثبات اینه، چیزی قابل اثبات نیست. هیچ چیزی من در مورد جهان خارج نمی‌توانم ثابت بکنم. خب برای همین است که شما می‌بینید فلسفه قرن بیستم از آن فرم استدلالی تقریباً خارج شده دیگر.

نیچه و هایدگر و خروج از استدلال

در خیلی از جاهای دنیا دیگر آن فرم مثلاً از اواخر قرن نوزدهم آدم‌هایی به عنوان فیلسوف مطرح می‌شوند مثل نیچه که بیشتر به نظر می‌آید دارند شعر می‌گویند تا اینکه اثبات ارائه بدهند.

یا هایدگر یک آدمیه که رسماً در مورد این صحبت می‌کند که همان بهتر است که با زبان شعر صحبت بکنیم. آن شعر را یک جوری بالاتر از فلسفه و استدلال می‌نشونه و معتقده که در واقع یک ابزاری شاید قوی‌تریه برای اینکه بتوانیم حقایق را بیان بکنیم.

ویتگنشتاین و حد بیان

خب من به عنوان یک نکته خیلی ساده بگویم که اصلاً این ج بیان و این احساس که خوب است که ما در استدلال‌های دقیق بیاریم حالا از هر جایی در تاریخ شروع شده این انگیزه های واقعیش چیست ببینید یک یک نقطه خیلی مهم این است که شما وقتی می‌روید سراغ استدلال کردن و دقیق بیان کردن که ذهنتان اصولا بیشتر رفته باشد به سمت اینکه می‌خواهید دیگران را قانع بکنید که حرفاتون درست است بیشتر از اینکه بخواهید دنبال این باشید که خودتان حقیقت را کشف بکنید یعنی این وزن زیاد دادن به استدلال‌های منطقی

از اینجا پیدا شد خوش‌بینانه‌ترین حرفی که می‌شود زد از اینجا پیدا شد که آکادمی‌هایی در واقع به وجود آمد که آدم‌ها می‌نشستن آنجا با همدیگر بحث و جدل می‌کردند دیگر کشف حقیقت یک چیز انفرادی که من بخواهم خودم انجام بدهم در همزمان با کشف حقیقت من همش در فکر این بودم که این را چگونه به دیگران بگویم چون می‌خواهم بیان بکنم یعنی در واقع می‌خواهم بروم حقایق را بین‌الذهانی بکنم یک جوری به دیگران منتقل بکنم آن وقت کم‌کم رفتم به سمت این تو یونان که بیایم سعی بکنیم که استدلال‌های خودمان را مثلاً حرف‌های خودمان را در قالب‌های منطقی و استدلالی که از قبل روشون توافق شده از این بریزیم در حالی که شما تو همان یونان قبل

از مثلاً دوران ارسطو حالا حتی در افلاطون کمتر می‌بینید که مقید به استدلال‌های رون‌شناختی باشید این کشف و شهود اینکه من یک چیزی را درک کردم و سعی می‌کنم به بهترین وجه ممکن بیان بکنم حتی در فلسفه یونان بیشتر دیده می‌شود تا شیوه مثلاً استدلالی که بعداً در دکارت کم‌کم جنبه هندسی و ریاضی پیدا کرد و واقعاً در از دکارت تا مثلاً اواخر قرن نوزدهم اوایل قرن بیستم دیگر به یک حالت‌های یک خورده عجیب و غریبی رسید و به یک جاهایی رسید مثل مثلاً رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین که دیگر انقدر شورش در آمد که کلاً منقرض شد دیگر این جمع این نوع بحث کردن خیلی خیلی ریشه خودش را در واقع یک جوری از دست داد یعنی تقریباً به اینجا رسید که هیچ حرفی نمی‌شود زد به طور دقیق اگر آن معیارهای دقت را بخواهیم رعایت بکنیم باز خود ویتگنشتاین جمله معروفی دارد که چیزی را که به دقت نمی‌توان بیان کرد نباید مثلاً بیان کرد خب این تقریباً نتیجه‌اش این است که باید حرف نزنیم دیگر برای اینکه چیزی را نمی‌شود به دقت بیان کرد خود رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین که خود ویتگنشتاین معتقد بود که همه چیزهایی را که می‌شود به دقت در آن بیان کرد و در آن گفته چند صفحه بیشتر نیست و آخرین جمله‌هاشم این است که این را بندازید دور این را مثل یک نردبانی برای اینکه این‌ها را هم مثلاً چندان نمی‌شود قبول کرد بنابراین مثل یک نردبانی ازش بالا اومدیم این چیزی را دیدیم حالا دیگر تمام شد دیگر مثلاً دیگر همین چیزها هم نمی‌شود خیلی پس این ایده دقیق بحث کردن و اثبات کردن و این‌ها به نظر نمی‌آید خیلی

راه به اینجا ببرد که به توافق برسیم و بنابراین خوب است که خیلی اصلاً روش مانور ندیم یعنی فعلاً این شیوه اثبات کردن را از نظر کاربردی قبول بکنیم که خیلی کارهایی ندارد ولی من باز همچنان به انتقاد کردن از این شیوه می‌خواهم ادامه بدهم این‌گونه ریشه‌اش تا جایی ممکن دربیاد برای خاطر اینکه کار حرف‌هایی که می‌زنیم و چیزی را جانشینش بکنیم سعی بکنیم در واقع یک شیوه بحثی که بحث منطقیه به نظر من خیلی هم شیوه معقولی است جانشین این شیوه بشود و اینطوری نباشد که بگوییم خب مثلاً نمی‌شود استدلال‌های دقیق کرد پس حالا هرکی هرچه دلش می‌خواهد بگوید و هیچ ملاکی هم نداریم برای اینکه مقایسه بکنیم ببینیم مکتب‌های مختلف کدومشون دارند بهتر حرف

می‌زنند یا بدتر حرف می‌زنند و در واقع یک جوری شیوه بیان خودمان را می‌خواهیم اصلاح بکنیم تغییر بدهیم و به نظر من می‌خواهیم این‌گونه به یک معنای تکمیلی بکنیم من چند تا مشکلی که در این نوع در واقع عقل‌گرایی مدرن که همین مثلاً شیوه تفکر دکارتی یک نمونه خیلی مشخصشه که اسمش را می‌ذارن عقل‌گرایی یک سری انتقادهایی که قبلاً هم به بعضی‌هاشون اشاره کردم را سعی می‌کنم سریع بگویم که یک خورده در واقع بیشتر این ریشه‌اش کنده بشود تو ذهنتان یکیش اینکه ببینید شما من می‌خواهم بگویم این نوع در واقع عقل‌گرایی خودش یک پیش‌فرض‌هایی دارد که معمولاً بیان نمی‌شود و اگر یک خورده دقت بکنید یک جوری یک رویکرد عجیب و غریب به تفکر و مثلاً عقل و بیان در آن در واقع وجود دارد اولین نکته این است که به نظر می‌آید که یک پیش‌فرضی اینجا وجود دارد که من می‌توانم حقایق را تو قالب زبان بریزم کی اصلاً از کجای تاریخ یک نفر این‌همه شرطی زده، آن هم تازه زبانی که هزار جور محدودیت برایش گذاشتن.

من فکر می‌کنم به طور بدیهی یک آدم عاقل، عاقل به معنای مدرنش نه، عاقل به معنای خود واقعی‌ترش، باید شک بکند اگر یک نفر بگوید که من می‌توانم حقیقت را در قالب زبان، یک زبان متناهی که حالا مثلاً مردم ساختن یا بدتر از آن زبان صوری بیان بکند.

زبان صوری و قیاس ارسطو

چه برسد بیام برای این نحوه بیان خودم یک عالم شرط هم بگذارم. مثلاً مثل ارسطو بگویم از تمثیل حق نداری استفاده بکنی، فقط از قیاس استفاده بکنی.

نمی‌دانم فلان کاری که داری می‌کنی اول باید فلان کار را کرده باشی تا یعنی یک سری قیدهایی بگذارم که مثلاً این‌ها قید قید و بندهای منطقیه، بعد انتظار داشته باشم که حقایقی را که از عالم درک می‌کنم این‌ها را بریزم در یک قالب این شکلی تنگ و خیلی محدود.

فکر می‌کنم این اساساً خودش شک‌برانگیز هست. من فکر می‌کنم خیلی خیلی ایده عجیبی یک نفر احساس بکند که می‌تواند حقایق را بر اساس مثلاً یک زبان سمبلیک یا حالا زبان صوری باشد یا یک چیزی شبیه زبان صوری بیان بکند.

در اینکه می‌شود با شعر بیان کرد، مثلاً با تمام قدرت زبان را، استعاره، تمثیل، هر چیزی که می‌خواید، انواع تکنیک‌های زبانی را به کار ببرید، آیا می‌شود حقیقت را بیان کرد یا نه؟ ممکن است تردید وجود داشته باشد، چه برسد با محدودیت‌های خاصی که برای زبان می‌ذاریم. بعد نکته بعدی اینکه به نظر می‌آید با بیاید از کشفیات علمی استفاده بکنیم.

چند درصد مغز بشر اختصاص دارد به آن جایی که استدلال در آن انجام می‌شه، با سمبل‌ها دارد کار می‌کنه؟ شما درباره شناخت بشر وقتی الان دارید بحث می‌کنید، قوه شناختی بشر چند درصدش اختصاص دارد به یک سری استدلال‌های مثلاً سمبلیک که در فلسفه مثلاً یونانی یا چیزهای شبیه این ازش استفاده می‌کنند.

خب به نظر می‌آید این بخش کوچیکی از یک جایی از مغز این کار را برای ما انجام می‌دهد. بقیۀ مغز ربطی به شناخت ندارد. من فکر نمی‌کنم دانشمندی موافق با این باشد که تمام شناخت بشر در اثر یک سری فعالیت‌های خاص مثلاً شبیه مثلاً دستگاه‌های اصل موضوعی در ذهن به وجود می‌آید. ما انواع و اقسام شیوه‌های شناخت در مغز داریم.

کما اینکه الان آدم‌های پیشرویی در علوم شناختی هستند که معتقد هستند بیس همه ادراکات ما، همه شناخت‌هامون اصلاً استعاره‌ست، نه استدلال‌های صوری. یعنی حتی جایی که استدلال صوری می‌کنید، حالا من به یک جایی می‌رسم که یک اشاره‌ای می‌کنم که معنی این حرف چه می‌تواند باشد، حتی جایی که شما به نظر می‌آید دارید استدلال‌های صوری می‌کنید، نهایتاً آن چیزی که درک می‌کنید بر اساس استعاره‌ست.

اگر قبول بکنیم که ما شیوه‌های شناختی که همین الان می‌شناسیم، که باهاشون کار می‌کنیم، خیلی متنوع‌تر از این هستند، کاملاً نامعقول به نظر می‌آید که به طور مصنوعی من بیام خودم را محدود بکنم به یک ابزارهای شناختی خاصی که یک گوشه‌ای از مغز من در واقع قرار گرفته.

می‌بینید این شاید یک نتیجه یک جور اعتماد به نفس بیش از اندازه در یک دوران تاریخی بوده که احساس می‌کردند که واقعاً دارند موفق می‌شن، حقیقت را کشف کردن، دیگر بیان هم کردن پس می‌شد.

کشف حقیقت و مغرور بودن

مثل این است که ببینید، مثل اینکه شما می‌خواهید یک وزنه‌ای را برداری و بیاید حالا از قبل خیلی آدم مغروری باشید، فکر کنید که خیلی مثلاً زورتون زیاده، وزنه هم خیلی سبکه، بگویید من مثلاً در وزنه را با این محدودیت برمی‌دارم که فقط با دو تا دو تا انگشت می‌گیرمش، بعد یکی از پاهام هم مثلاً را هوا نگه می‌دارم، بعد این وزنه را بلند می‌کنم.

بعد می‌بینید کار رفتن انجام دادن، تمام این ۲۰ سال تاریخ این است که واقعاً این شیوه به جایی نرسیده دیگر. یعنی شما به نظر می‌آید با آن شیوه وزنه‌های خیلی کوچولو را هم شاید نتونستن بلند کنند. در حالی که ما محدودیت‌ها را خودمان گذاشتیم، امکانات شناختی و بیانی دیگه‌ای داریم که ازش استفاده نمی‌کنیم.

بنابراین طبیعی است که من سعی بکنم که یک حالا که این به نظر می‌آید این وزنه خیلی سنگین‌تر از اونیه که من فکر می‌کردم و نتیجه آن شیوه یک فقط رساله منطق فلسفی ویتگنشتاین شده، خب بیام دوباره ری‌وایز بکنم دیگر، بگویم خب دیگر دو تا انگشت نه، با تمام دو تا دست و دو تا پام، هر جوری می‌توانم ببینم حالا می‌توانم با تمام وجودم و با استفاده از یک ابزارهای مکانیکی هم استفاده بکنم، این وزنه‌ای که به نظر خیلی سنگین‌تر می‌رسد از اونی که اول به نظر می‌اومد را بردارم. کشف کردن حقیقت، بیان کردن حقیقت، این‌ها یک خورده سخت‌تر از آن یکی یونانی‌ها حداقل فکر می‌کردند.

به عنوان اینکه به عنوان این نکته خیلی کوچیک گذرا که بگویم و رد بشم، اینکه با توجه به بحث‌هایی که من معمولاً حالا مطرح می‌کنم، این به نظرتون نمی‌رسه که این شیوه‌ی تأکید روی این نحوه‌ی کار مغز ارتباط و مغز‌سالاری دارد؟ دقیقاً این آن قسمت خاص از یک قشایی از مغزه که تو مغز را فعال‌تره.

بنابراین طبعاً مثلاً بیشتر از همین این چیزی که الان مثلاً این اصطلاح عقل مذکر یک جوری یکی از ویژگی‌های این عقل مدرن این است که یک جورهایی عقل مذکره. یعنی سایر شیوه‌های شناخت را اصلاً عاقلانه نمی‌دونن.

در حالی که ما شیوه‌های شناختی پیچیده‌تری داریم که به نظر می‌آید که کاملاً هم عاقلانه هستند و ما را به حقایق می‌رسونن و ممکن است به هر حال کارایی‌شون کمتر از این کارهایی شیوه‌های استدلالی نیست.

یک باز یک پیش‌فرض عجیب و غریب من یک بار حداقل به این اشاره کردم. کی چنین فکری را ابداع کرده که چون این شیوه‌ی استدلال و مثلاً بحث‌های صوری کردن به نظر می‌آید در ۱۴، ۱۵ سالگی به کمال می‌رسد در مغز بشر. در کارکرد ذهن بشر. کی واقعاً جرأت کرده این حرف را بزند که از ۱۴، ۱۵ سالگی به بعد دیگر ذهن بشر هیچ قدرتش اضافه نمی‌شود.

بلوغ فکری و انتظار قدرت ذهنی

می‌بینید این تصور خیلی تصور مدرنیه. مثلاً در تمام تفکرات کلاسیک یک جوری حداقل تا ۴۰ سال منتظر بودن که قدرت ذهنی‌شون اضافه بشود. در حالی که اگر این حرف‌ها درست باشد، ما در ۱۳، ۱۴ سالگی می‌توانیم مثلاً حقایق را همان‌طوری که یک آدم کاملاً جاافتاده مثلاً درک می‌کند بعد از مثلاً کلی زحمت کشیده، قدرت ذهنمون کشش‌اش همون‌قدره دیگر.

برای اینکه این شیوه‌های استدلالی ممکن است در واقع حتی در یک بچه ۱۳، ۱۴ ساله قوی‌تر از یک آدم مجرب مثلاً با سن بالاتر باشد. این کلاً یک تصور خیلی جدید و خیلی به نظر من عجیبه. یک یک جایی یونگ در یکی از مقالاتش نوشته که دنیا اشاره به دنیای معاصر می‌کند. مال نوجوان‌هاست. حدود ۱۶، ۱۷ سال.

دنیا به یک سمتی رفته که انگار کم‌کم آدم‌ها این سن ایده‌آل برای زندگی در دنیا هی دارد پایین و پایین‌تر می‌رود. الان مطمئناً حداقل از نیمه دوم قرن بیستم به این‌ور تین‌ایجرها هستند که بیشترین در واقع وزنو در دنیا دارند برای اینکه بیشتر از همه مصرف می‌کنن، می‌دونید؟ در واقع بازار جهت‌دهی‌اش به سمت تین‌ایجرهاست. دنیا هم یک بازار نسبتاً بزرگی است.

بازار مکاره‌ست. باز یک تصور خیلی خیلی عجیب اینکه شما در این تصور حالا یونانی یا دکارتی من مخصوصاً میل دارم اسمش را بگذارم چون یونانی‌ها واقعاً بیچاره‌ها این‌جوری نبودند. حتی ارسطو این‌جوری نبود. شما آثار ارسطو را نگاه بکنید اصلاً این تیپ که نمی‌دانم من بیام از یک نقطه صفر شروع بکنم مثل ریاضیات همین چیزها بسازم این‌شکلی واقعاً فکر نمی‌کرد.

یک در تو این دیدگاه‌های مثلاً مدرن عقل‌گرای مثلاً دکارتی یک چیز خیلی خیلی عجیب این است که کشف حقیقت هیچ ارتباطی به شیوه‌ی زندگی آدمیزاد ندارد. دقت می‌کنید؟

در تمام تقریباً مکاتب شرقی و قدیمی و قبل از این دوران مدرن تصور طبیعی این بود که شما باید مثلاً یک مسیری را در زندگی‌تون طی بکنید که یک بخش عمده‌اش جنبه عملی دارد تا اینکه به یک کمالی برسد ذهنتون، قدرتی پیدا بکنید که حقایق را ببینید.

نه اینکه من هرچه دلم می‌خواهد مثلاً تو زندگی بکنم، فقط در روز مثلاً ۵، ۶ ساعت مثل تو دفتر کارم بشینم، کتاب بخوانم و بعد بتوانم با یک چنین فعالیتی حقایق را کشف بکنم. ولی واقعاً به نظر می‌آید که تصورات دکارتی این‌جوری است دیگر.

شما می‌توانید بگویید هرجوری می‌خواهید زندگی بکنید، مهم نیست خیلی. یعنی آن شیوه‌ی عملی زندگی شما در قدرت شناخت‌تون تأثیر نمی‌ذاره. این یک چیزی است ممکن است شما آدم فاسدی باشید، ممکن است آدم صالحی باشید با هر متر و معیاری که می‌خواهید این اصطلاح را تعبیر بکنید و نهایتاً چون آدم باهوشی هستید، استدلال خوب می‌کنید، مثلاً ریاضی‌دان خوبی هستید، این‌جوری شما حقیقت را کشف می‌کنید و آدم‌هایی که آی‌کیوی مثلاً پایین دارند حالا هر کاری می‌خواهند تو زندگی‌شون بکنند، بروند در خانقاه‌ها یا ریاضت بکشند، هر کاری بکنند به هیچ‌جایی نمی‌رسن.

کشف حقیقت مستقل از زندگی

اصولاً نه کار ندارم آن‌ها به جایی نمی‌رسن. خود این تفکر عجیبه که من می‌توانم مستقل از هر کاری که تو زندگی‌ام می‌کنم، حقیقت را کشف کنم. یعنی صرفاً به دلیل اینکه کتاب به اندازه کافی خواندم و قوت استدلال دارد ذهنم. فکر می‌کنم تمام پیش از دوران مدرن این احساس وجود داشت که درک حقیقت با شیوه زندگی یک جوری ارتباط تنگاتنگ دارد.

شما در واقع بیشترین منبعی که همین الان شما مجموعه چیزهایی را که واقعاً ازتون بپرسم بتوانید با قاطعیت بگویید که من این را از دنیا فهمیدم، من می‌توانم بگویم یک دونه‌شون این‌جوری نیست که استدلالی برایش داشته باشید. یک حس درونی که شما را به اینجا می‌رسونه که یک چیزی را انگار دیدید تو این دنیا.

دقت می‌کنید؟ و اینکه چه چیزهایی را که این دنیا دیدید و مطمئنید که درست است به شدت بستگی به این دارد که شما چه ویژگی‌هایی در واقع تو زندگی‌تون بوده تا الان مثلاً قوه شناختتون چقدر تکامل پیدا کرده. اصلاً ارتباط چندانی به اینکه چقدر کتاب خوندید ممکن است نداشته باشد. دقت می‌کنید؟ تجربه‌های خیلی خیلی عمیق درونی.

حالا مثلاً یونگی فکر بکنید بگویید اصلاً ما یک منابعی در روان خودمان داریم که انگار حقایقی را که اجدادمون کشف کردن را یک جوری به ما هدیه می‌دهند. ها؟ من این را این‌ها را باید بگذارم. دکارت فکر بکنید هرچه منبع مثلاً باستانی، غیرباستانی، هرچه در ذهنم هست، همه چیزهایی که حس می‌کنم، همه را باید بگذارم کنار.

بعد شروع بکنم از یک نقطه صفری با یک ابزار خیلی خیلی ضعیفی مثل استدلال کردن واقعاً شاید آن تمثیل با دو انگشت بلند کردن وزنه خیلی اغراق‌آمیز نباشد. فکر کنم که می‌توانم این‌جوری مثلاً مثل هندسه، چون اقلیدس تونست یا فکر می‌کرد تونسته که هندسه را به صورت اصل موضوعی بیان بکند، من می‌خواهم همه دنیا را مثلاً اصل موضوعی بکنم.

پس در واقع ما یک منابعی در وجودمون هست برای درک حقیقت که این‌ها معمولاً به هیچ‌وجه استدلالی نیستند. می‌توانید به تجربیات اجدادتون نسبت بدید، می‌توانید به یک چیزی به اسم فطرت نسبت بدید، می‌توانید به این نسبت بدهید داروین فکر بکنید. بگویید این‌ها مثلاً یک هدیه‌هایی که طبیعت برای بقا در نهاد ما مثلاً گذاشته. ها؟

ما یک شناخت‌های پیش‌فرض‌ها و شناخت‌های عمیقی نسبت به جهان داریم که برای بقای ما لازمند و این‌ها مثلاً در طول زندگی ما از بدو تولد بودن یا به تدریج دارند باز می‌شوند و وارد ذهن می‌شوند.

اینکه به هر حال این شکلی نیست که یعنی این تصور که صرفاً شناخت بدون عمل را من می‌توانم به دست بیارم. بعد بر اساس اینکه دنیا را شناختم بروم فکر بکنم که چه کار باید بکنم، کاملاً به نظر می‌آید یک فکر خیلی عقب‌افتاده‌ست.

دیالکتیک علم و عمل

به نظر می‌آید اگر رابطه‌ای وجود دارد به اصطلاح یک رابطه دیالکتیکیه. یعنی من یک چیزهایی را می‌دانم بر اساسشون عمل می‌کنم، چیزهای بیشتری می‌فهمم، دوباره عملم را تکمیل می‌کنم و همین‌جوری جلو می‌رم. یعنی یک جوری بر اساس عمل و علم دو تا در کنار همدیگر دارند همدیگر را باز می‌کنند.

باز یکی از این ارتباط‌های عجیب و غریبی که سابقه طولانی دارد ولی در جهان مدرن متأسفانه شبیه همان چیزی که الان گفتم حذف شده، این است که فکر می‌کنم همیشه این تصور وجود داشته که اگر یک آدمی ادعا می‌کند که به حقیقت رسیده، باید یک نشانه‌هایی در آن ظهور کرده باشد، جدای از حرف‌هایی که می‌زند. مثلاً کرامتی داشته باشد، معجزه‌ای داشته باشد، خودش یک آدم خاصی شده باشد.

شما وقتی باهاش نشست و برخاست می‌کنید یک چیزی در وجودش ببینید. نه فقط یک آدمی که مثلاً ببینید الان در دنیای مدرن هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که مثلاً نیچه تقریباً دیوانه بوده.

و این یک ایرادیه برای یک آدمی که یا من مثلاً فرض کنید یک فیلسوفی که خودکشی کرده یا مثلاً آلتوسر زن خودش را با تفنگ فیل‌کش کشته. هیچ‌کس نمی‌گوید که این مثلاً خب من دیگر کتاب‌های این آدمو نخونم.

چون این آدم عجیب و غریبیه دیگر به هر حال کسی که چنین کاری می‌کند. کلاً بین شیوه رفتار آدم‌ها نه فقط شیوه رفتار به نظر می‌آید که در واقع مقدمه‌ای نیست، هیچ ربطی ندارد به اینکه آدم‌ها به حقیقت رسیدن یا نه، از آن‌ور این نتیجه هم دارد که هیچ‌کس کنجکاوی نشان نمی‌دهد این آدم فیلسوفی که من تحت تأثیر این کتابش قرار گرفتم، زندگیش چه بوده؟

واقعاً اگر به حقیقت رسیده باید یک زندگی یک خورده جالبی داشته باشد، من در واقع مرا زندگیش جذب بکند. مثلاً پیامبرا همه جاذبه داشتن یا عرفا آدم‌هایی بودن که کسی از نزدیک می‌دیدی یا روایاتی که از زندگی‌شان می‌شنویم یک جوری هیجان‌انگیزه، جالبه، آدم خوشش می‌آید که یک چنین با یک چنین آدمی دارد آشنا می‌شود. ولی شما فیلسوف‌های مدرنو می‌بینید یکی از یکی در و داغون‌تر.

یا قبل از اینکه فیلسوف بشوند بیمارستان روانی بودن یا آخر عمرشون رفتن بیمارستان روانی. همه‌شان یک جورهایی مثلاً میشل فوکو فکر می‌کنید چرا این‌قدر در مورد جنون کنجکاو باید برای اینکه رفته دیگر به هر حال یک جوری مجنون تشخیص داده شده بعداً حالا از چیز آمده بیرون و در واقع به نوعی دارد محکوم می‌کند که این شیوه روان‌کاوی که تشخیص می‌دهد که آدم‌ها مجنونن این اصلاً چیز خوبی نیست.

مثل اینکه دارد از خودش دفاع می‌کند چون یک بار بهش مثلاً فرض کن یک چیزهایی وصل کردن. من فکر می‌کنم این خیلی خیلی به طور غریزی و طبیعی در ذهن آدم‌ها همیشه بوده و درست هم هست که اگر آدمی واقعاً حقایق جهان را کشف کرده و ادعایی دارد یک جوری باید تو رفتارش خلاصه یک شیوه زندگی جالب و جذاب آدم ببیند و این خیلی حرف عجیبی نیست.

اخلاق و شیوه زندگی جذاب

این مستقل بودن اخلاق و کشف حقیقت و این حرف‌ها و یک حرف کاملاً به نظر می‌رسد جدیدیه. من فکر نمی‌کنم حتی در یونان یک چنین تصوری وجود داشته. اصلاً در مباحث دینی که می‌بینید استدلال اصلی یک پیامبر برای اینکه از طرف خدا آمده نشان دادن کارهای خارق‌العاده‌ست.

یعنی من از یک جایی اومدم به یک اینکه من به یک قدرت عظیمی وصل شدم یک جوری به معنای رسیدن به حقیقته. در حالی که اصلاً ببینید این هیچ محلی از اعراب تو تفکر مدرن ندارد که اگر الان یک آدمی بیاید هر کاری که شما می‌خواهید بکند برایتان فکر نمی‌کنم از دیدگاه مدرن این معنایش این باشد که این آدم حرف‌هایی که دارد می‌زند درست است یا غلط.

نهایتش این است که خب آدم قدرتمندی همه قبول می‌کنند بله این خیلی آدم عجیب و غریب و جالب و قدرتمندیه ولی هر حرفی بزند شما با مبانی مدرن می‌شود استدلالاشو رد کرد و بنابراین چندان از نظر شناختی آدم قدرتمندی حسابش نمی‌کنید دیگر. اینکه یک جدایی بین شیوه زندگی و حرف‌هایی که آدم‌ها می‌زنند به وجود آمده که باز این یک تجربه جدیدی تو تاریخ بشر است.

من بعضی چیزها را می‌توانم رد بکنم. ببینید اصلاً یک یک یک مثالی از اینکه چه جوری تجربه و در واقع تجربه و عمل عمل انسان در زندگیه که برای شما تجربه به بار می‌آورد و این تجربه‌هاست که معمولاً این اطلاعات خام را به شما می‌دهد یا حتی حقایقی را مستقیماً در اختیار شما می‌گذارد.

خیلی واضح است که شیوه عمل حالا من یک دلیل خیلی ساده‌ای بعداً که یک خورده جلو رفتیم در واقع می‌آرم برای اینکه نحوه زندگی و نگاهی که شما از نظر عملی به زندگی دارید به دلیل خیلی واضحی روی تئوری که در مورد دنیا تو ذهنتان شکل می‌گیرد تأثیر می‌گذارد.

بگذارید من قبل از اینکه وارد آن بحث بشوم یک مثال خیلی ساده این است که شما واقعاً یک تجربه‌هایی مثلاً چیزهایی که بهش می‌گویند تجربه دینی یک آدمی تحت تأثیر ممکن است یک رویایی که دیده یا یک اتفاق خاصی که افتاده مکاشفه‌ای مثلاً داشته که به هیچ وجه هم نمی‌تواند بیانش بکند ممکن است به یک حقیقتی نائل بشود.

کسی نمی‌تواند بگوید که این ممکن نیست. شما با مبانی مدرن می‌توانید رد بکنید امکان یک چنین چیزی را. من تجربه‌ای دارم که در آن تونستم مثلاً یک حقایقی را ببینم. حقایقی که بین‌الاذانی هم نیست.

بگذارید من یک مثال مثالی بزنم. می‌گویند که مثال می‌زنم برای اینکه فکر می‌کنم معمولاً بد فهمیده می‌شود. یک روایتی هست می‌گویند یک آدمی آمد پیش امام جعفر صادق گفت من در حضور خدا شک دارم.

داستان غرق کردن و تجربه

امام جعفر صادق هم از هم‌کنار یک آبی بودن از همراهانش خواست که این را بندازنش در آب و زیر آب نگهش دارند به اندازه کافی. به اندازه لازم و کافی. کافی یعنی تا به هر حال آن حدی که آن اتفاق برایش بیفتد و در عین حال نه نمی‌رود. یعنی در آخرین لحظه‌ها حالا نجاتش بدهند. و این آدم از آب دراومد و ایمان آورده بود.

برای خاطر اینکه دچار یک تجربه‌ای شد. تجربه‌ای که تو قرآن زیاد بهش اشاره می‌شود که اگر شما امیدتون از همه‌جا قطع بشود یک جوری به وضوح می‌بینید که یک جایی هنوز هست که می‌شود بهش چنگ انداخت. درست؟ ببینید اینکه این بد فهمیده می‌شود اینکه این آدم در شرایطی قرار می‌گیرد یک چیزی را به وضوح می‌بیند.

درست است تو شرایط خاصی دیده ولی خب دیده این را دیگر. می‌دونی با تمام وجودش احساس کرده که من یک جا یک چیزی وجود دارد که می‌توانم بهش مثلاً در یک چنین شرایطی پناه ببرم. این را با تمام وجود خودش لمس کرده. دیگر حالا از آب این‌طوری نیست که تا از زیر آب اعتقاد دارد.

از آب هم که بیاید بیرون دچار در واقع تجربه‌ای کرده مثل اینکه یک چیزی را دیده. هر آدمی این‌طوری نیست بندازیش در آب یک چنین ایمانی پیدا بکند. مثلاً معمولاً در شهر این‌جور روایات می‌گویند که اینجا معنایش این است که امام جعفر صادق تو این آدم یک ویژگی‌ای دید که می‌شود این‌جوری در واقع بهش این را نشان داد.

ولی من الان خیلی آدم‌ها ممکن است تا آخرش هم نفس آخر هم دارند می‌کشن، غرق هم بشوند و هیچ‌وقت در واقع یک چنین مشاهده‌ای انجام ندن. برای اینکه استدلال ممکن است مخصوص یک آدم خاص بوده. ولی من می‌خواهم بگویم این معنایش این است که این آدم در شرایطی یک چیزی را حس کرده. چیزی که دیگر نمی‌تواند تا آخر عمرش شک بکند.

مثل اینکه وارد یک فضا، یک دری باز شده، یک چیزی را دیده، حالا آن در را ببنده. ولی می‌داند پشت آن در همیشه یک چیزی انگار هست. ویتگنشتاین که اصلاً آدم متدین به معنای متعارفش حداقل نیست، در آثارش نه یک جا، شاید چند جا، در نامه‌هایی که دارد، اشاره می‌کند به تجربه‌ی شخصی‌ای که داشته و در مورد احساس امنیت مطلق.

دیگر فکر می‌کنم اکثر آدم‌ها شاید در عمرشون چند بار لااقل دچار این احساس بشوند. آدم با تمام وجود در یک لحظه احساس می‌کند که در پناه یک چیزی است و هیچ چیزی نمی‌تواند این معقول نیست. یعنی با همین‌جوری محاسبه بکنید، خب هر لحظه ممکن است زلزله بشه، ممکن است فلان بشود.

ولی ویتگنشتاین می‌گوید من یک چنین تجربه‌ای را در طول عمرم چندین بار داشتم و این را نسبت می‌دهد به چیزهای ماورای طبیعی و در واقع اعتقادش به خدا، یک جوری به این تجربیاتش مربوطه، نه به شیوه‌های استدلالی و عقلی که دارد. خب این چیز نامعقولی نیست.

تجربه نامعقولو انتقال‌ناپذیری

این آدم مثل اینکه در شرایط روانی خاص تجربه‌ای دارد که این را به یک جایی رسونده. هیچ‌وقت هم با جملات و کلمات و یک جوری در قالب زبان نمی‌تواند این تجربه را به شما منتقل بکند. شما ممکن است هیچ‌وقت در طول عمرتون آن تجربه‌ی این آدم را در واقع از نظر روانی مجدداً نتونید برای خودتان تجربه بکنید.

به هر حال این یک نشانه، یک نشانه خیلی بدیهی و واضح است که همه می‌دانند اینکه ما در اثر در واقع شیوه‌ی زندگیمون دچار تجربیاتی می‌شویم که این‌ها به طور خام به ما یک واقعیت‌هایی را در واقع می‌رسونن. ممکن است این واقعیت‌های خیلی عمیقی باشند، حقایق خیلی عمیقی باشند یا همین حقایق سطحی روزمره باشند.

و این من این را به عنوان یک مثال خیلی واضح گفتم که به هیچ وجه نمی‌شود شناخت را با تجربه و عمل به نوعی جدا کرد. این شناخت را بیاریم روی کاغذ و توسط زبان منتقل بکنیم. فقط این را فراموش نکنید که خواندن خودش یک تجربه‌ست.

و خواندن یک شعر خوب می‌تواند شما را دچار یک یک مکاشفه‌ای در واقع شریک بکند. بنابراین زبان می‌تواند یک واسطه‌ای باشد برای اینکه شما تجربیات جدیدی تو زندگیتون به دست بیاورید. ولی معمولاً موقع خواندن یک متن استدلالی، آن تجربه‌های عمیق و شخصی منتقل نمی‌شن. در واقع ما از یک زبان خیلی خیلی سطحی و ماشینی داریم استفاده می‌کنیم.

باز بگذارید من یک مثالی بزنم از اینکه این شیوه‌ی نگاه که من تمام حرف‌های من در واقع حول این است که انتقاد بکنم از اینکه اصلاً شیوه‌ی استدلالی کارهایی ندارد اولاً، ثانیاً بر یک پیش‌فرض‌های بسیار عجیب و غریبی به نظر من مبتنی بوده در دوران مدرن که هیچ‌کدومش را الان فکر نمی‌کنم مورد قبول کسی باشد.

و دارم راه را باز می‌کنم برای اینکه شیوه‌ی زبانی که باهاش بیان می‌کنیم لزوماً استدلالی نباشد. همان‌طوری که مسیحی‌ها حقایق خودشان را به صورت استدلالی به آن شکل خیلی منطقی بیان نمی‌کنند. در عین حالی که یک جور در واقع عقل‌گرایی به نظر من در کارشان هم هست.

به اضافه اینکه علاوه بر این انتقادهایی که دارم می‌کنم، به شدت دارم روی این تأکید می‌کنم که ما اولاً شناخت را بیش از هر چیزی نیاز داریم برای اینکه عمل بکنیم. در حالی که دور فلسفه‌ی مدرن به نظر می‌آید یک عده آدمی که اصلاً کاری به زندگی ندارند. فقط نشستن و دارند دنیا را نظاره می‌کنند.

یک جوری خود این فعالیت به نظر می‌آید فعالیت بی‌ماد. هایدگر مثلاً اینکه از اساسی‌ترین اعتراض‌هاش به فلسفه‌ی تیپ دکارتی این است. اصلاً این اصطلاحاً تفکیک سوژه و ابژه این تصور دکارتی جهان این است. انسان انگار یک موجودی است در یک اتاقکی نشسته و از یک پنجره‌ای دارد بیرون را نگاه می‌کند. خیلی هم مستقیم نه.

هایدگر و در جهان بودن

یک چیزهایی از آن پنجره مثلاً اسلایدهایی شاید حتی ظاهر می‌شود و این آدم کارش، زندگیش این است که بشینه این‌ها را نگاه بکند و تحلیل بکند، یک تئوری بسازه. در حالی که هایدگر می‌گوید یکی از مهم‌ترین احساس‌های ما این است که در جهان هستیم. یعنی در اتاق محفوظی نیستیم. همین الان یک اتفاقی ممکن است برای ما بیفتد.

بیشتر از میل به شناخت، دلهره داریم اصلاً. در مورد آینده، در مورد اینکه مثلاً چه کار می‌خواهیم بکنیم، زندگی واقعی انسان، این مدل دکارتی هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارد. یک مدل خیلی ذهنی. نیست. جهت به درد شناخت نمی‌خوره. واقعاً شناخت‌های ما بیش از اینکه معطوف به خود شناخت باشند، معطوف به این است که مقدمات عمل را در واقع فراهم بکنند.

من می‌خواهم دنیا را بشناسم، یک خورده داروین فکر بکنم. حالا دیگر ما تو شب به داروین هم دارم می‌شم. به داروین پراگماتیستی بهش نگاه بکنیم. ما در درجه اول دنبال زنده بودن و زندگی کردن و عمل کردنیم. و به این دلیلی که می‌ریم دنبال شناخت. در حالی که به نظر می‌آید تو این عقل‌گرایی به اصطلاح مدرن، شناخت خودش اول و آخر همه چیز است.

یعنی کلاً مثلاً دکارت می‌خواهد حقایق جهان را بشناسه. کاری هم کاری نمی‌خواد بکند. تو اتاقش نشسته و می‌خواهد حقایق را درک کند و نهایتش می‌خواهد یک کتاب بنویسه برای مردم. عملش هم بیان همان چیزی است که به دست آورده. خب این واقعاً این با مدل زندگی نه آدم‌های معمولی، با آدم‌های با خود دکارت هم مدل زندگی واقعیش این نیست.

من این مثالی که می‌زنم در همین در جهت بیان همین مطلبه. ببینید این شیوه برخورد مثل این است که شما گرسنه باشید و مقدار خیلی زیادی انواع غذاها هم در اختیارتون باشد، بتوانید بخورید.

ولی مثل یک آدم وسواسی می‌گویید من اول باید بفهمم کدام این غذا اصلاً بهتر است. باید بفهمم وقتی می‌خورم اصلاً تجزیه می‌شود تو بدنم تبدیل به چه موادی می‌شود از نظر فیزیولوژیک چه تأثیری را من می‌گذارد.

و همین‌طور مثلاً سال‌ها طول بدید، می‌توانید این کار را بکنید. مثلاً در حال گرسنگی سال‌ها طول بدهید که حالا نه آن غذا نه هزار جور غذا. این را آزمایش کردید خب این فعلاً این از همه بهتر است. مثلاً دو سال طول کشیده به این نتیجه رسیدید که شماره ۳۹۲ را آزمایش کردید فعلاً از همه‌شان بهتر بوده.

حالا مثلاً ۶۱۸ تا دیگر مانده که این‌ها را آزمایش بکنم بعد یکیشو می‌خورم. واقعاً آدم‌ها این‌جوری زندگی می‌کنن؟ الان مثلاً فرض کنید شما چند سال فکر می‌کنید زندگی بکنید؟ چقدر وقت دارید در اینکه یک شیوه زندگی ایده‌آلی انتخاب بکنید در اساسش زندگی قرار بکنید دیگر، ها؟

می‌گوید من یاد این تمثیل و داستان جالب سهروردی می‌افتم تو کتاب لغت موران که دو تا مورچه سر صبح درباره یک قطره شبنم بحث دارند می‌کنن، بحث‌های علمی خیلی عمیقی که این شبنم از کجا آمده؟

تمثیل شبنم و بحث بیهوده

چطور شبنم ایجاد شده؟ و همین‌طور که دارند بحث می‌کنند خورشید طلوع می‌کند و این‌ها را سرگرم بحث می‌کنند یک دفعه نگاه می‌کنند می‌بینند این شبنم بخار شده و رفته. این که خب یک چیز زیبایی آنجا بود می‌شد یک خورده حالا فعلاً تا وقتی هست نگاهش کرد ازش استفاده بکنید بعداً حالا می‌خواهید در موردش بحث بکنید.

زندگی این‌جوری است. من یک مدت کوتاهی در واقع تو این دنیا هستم و می‌خواهم یک جور خوبی زندگی بکنم. قبول دارید اگر یک آدمی در مورد غذاهای چنین رفتار عجیب و غریبی داشته باشد، مثلاً مثل شیمیست همه چیزو تجزیه بکند و آخرش هم هیچی نخوره، تنها نتیجه‌ای که آدم می‌تواند بگیرد این است که از گرسنه نیست.

واقعاً آدم این احساس بهش دست نمی‌ده، این وسواس منطقی دوران مدرن دلیلش این است که می‌خواهند آزادی عمل داشته باشند. می‌خواهند به هیچ نتیجه‌ای نرسن که هر کاری که دلشون می‌خواهد بعداً بکنند. یعنی عملاً دنیا این‌جوری نیست.

دنیا تو این سه قرن اخیر به این سمت نرفته که هی بحث‌ها دقیق و دقیق‌تر شده و همه حقایق زیر سؤال رفته و از نظر اخلاقی نگاه می‌کنید روز به روز هر کاری دلشون می‌خواهد می‌کنند چون دیگر حقیقتی وجود ندارد.

هیچ چیزی مورد توافق نیست. بنابراین آدم از نظر عملی آزاد می‌شود. یک آیه‌ای تو قرآن هست می‌گوید که بله بل یرید الانسان لیفجر امامه می‌گوید انسان دلش می‌خواهد جلوش باز باشد هر کاری دلش می‌خواهد بکند یسئل ایان یوم القیامه.

می‌گوید این سؤال برایش پیش می‌آید که این روز قیامت کیست؟ مثلاً یک توضیح دقیق یا آن ماجرای کشتن گاو. چون دیگر به وضوح این ویژگی انسان را در آن می‌بینید. یک ماجرایی اتفاق افتاده خداوند از بنی‌اسرائیل می‌خواهد که یک گاوی را بکشند. خب این‌ها گاو یک جوری برایشان حالا یک از مصر آمدند مقدسه، دوست ندارند گاو بکشند.

می‌پرسن حکمش این است که یک گاو بکشند. می‌گویند آخه رنگش چه باشد؟ مثلاً جواب می‌آید که زرد باشد. می‌گویند آخه نه ما نفهمیدیم خلاصه این گاوه چه جوری باید باشد. دو سه بار سؤال می‌کنند و هی جواب‌های اختصاصی و هی سخت‌تر و سخت‌تر می‌آید. دلیلش این است که نمی‌خواد کاری بکند.

به نظر من با این چیز خیلی واضح که این جدا شدن عمل و این همه در واقع آدم‌هایی که روی وسواس روی شناخت دارند به دلیل این است که یک جای دیگه‌ای می‌خواهند می‌خواهند جلوشون باز باشد.

شما اگر یک هر حقیقتی را بپذیرید خلاصه یک محدودیت‌های عملی برایتان به بار می‌آید. پس بهتر که سطح دقت را یک جایی بگذارید که یک چیزی را نشود ثابت کرد بگویید تا چیزی که ثابت نشده خب من چه می‌دانم. اصلاً زندگی‌مو بکنم دیگر. خواهش می‌کنم. بله فکر کنم می‌تونی دیگر نمی‌تونی.

روحیه آکادمیک خاص

بله خیلی خوش‌بینانه نگاه بکنیم یک بخشی از دقیق شدن مربوط به اختلافات داخل آکادمیا بود. ولی این روحیۀ از نظر روانی که آدم‌هایی که رفتن تو آکادمی آدم‌های خاصی هستند. من می‌خواهم بگویم که یک آدم نرمال کلاً نمی‌ره زندگی خودش را تو آن آکادمی صرف بکند. آن شیوه زندگی را انتخاب کردن خودش در واقع قبلش یک چنین گرایشی همراهش هست.

آدم‌های شما را به خدای خود در مورد این فیلسوف‌ها مطالعه بکنید ببینید چه. خوشتون می‌آید از این تیپ آدم‌هایی که این‌جوری زندگی کردن. این‌ها خب زندگی خصوصی‌شون زندگی جالبیه. اکثرشون آدم‌های آنرمالی به نظر می‌رسند. من با عرض معذرت نباید این حرف را می‌زدم. کمتر زندگی نرمالی آدم بین این‌ها دیده.

این‌ها آدم‌هایی هستند که به هر حال نمی‌خواهم بگویم از نظر اخلاقی بی‌قید و بندن. نه. فیلسوف‌های بزرگ قید و بند اخلاقی داشتن. ولی مثلاً زندگی‌هاشون را نگاه کنید همه‌شان یک جورهایی یک خورده واقعاً انگار در یک قسمت خاصی از مغز خودشان خلاصه‌شدن و یک انسان کامل همه‌جانبه نیستند. مثلاً یکی از جالب‌ترین آدم‌ها برای مطالعه زندگی خصوصی‌اش نیچه است.

یک خورده زندگی‌اش را بخوانید ببینید چه آدم عجیبی بوده. و فکر می‌کنم یک هر کسی زندگی نیچه را بخواند و عقایدش را بدون به یک نتیجه خیلی خیلی مهمی می‌رسد. در مورد اینکه این عقاید در واقع نه این عقاید نیچه عقاید همان‌طوری که مرحوم فروید می‌گفت خیلی از این عقاید جنبه دفاعی دارند. نتیجه مکانیسم‌های دفاعی‌ان.

یعنی ضعف‌های زندگی شخصی این آدم‌ها را دارند. همان‌جوری که مثلاً فوکو کتابش را در مورد جنون می‌نویسه برای اینکه انگار دارد از زندگی خودش دفاع می‌کند در مقابل سنت روان‌کاوی که این را به عنوان یک آدم روان‌پریش تشخیص داده. نیچه که احتمالاً همه‌تون می‌دانید که قدرت‌پرسته همه‌اش دارد از ابرمرد و قدرت صحبت می‌کند.

اگر را ناسیونالیت ایراد می‌گیری ایراد اساسی‌اش این است که ناسیونالیت ترحم در آن هست. به موجودات ضعیف رحم می‌کند در حالی که اساس قدرته. اینکه قوی ضعیف را له بکند بدی نیست.

تمام مدت دارد از خواست قدرت به عنوان ایده‌آل صحبت می‌کند. شما می‌رید تو زندگی‌اش نگاه می‌کنید خواهرش می‌زند تو سرش. تمام اصلاً یک آدم زبون بیچاره منزوی که واقعاً نمی‌تواند زندگی شخصی خودش را درست اداره بکند.

آدم بسیار بسیار ضعیف. انگار این عقاید دقیقاً در اتاقی نشسته و این عقاید جبران این کمبود زندگی‌اش را دارد می‌کند. که حالا به هر حال به یک صورت انفجارآمیزی مثلاً قدرت قدرت را ستایش می‌کند.

به هر حال اینکه زندگی عملی آدم‌هایی که دارند حرف می‌زنند مهم است مهم نیست فکر کنم کاملاً در دوران مدرن این جا افتاده. زندگی شخصی آدم‌ها ربطی به حرف‌هایی که می‌زنند ندارد و اصلاً نباید کنجکاو باشید و این کنجکاوی کار بسیار زشتیه. حتی در مورد هنرمندا.

هنرمندان و فساد مدرن

یک هنرمند یک آدمیه که مثلاً تا چند قرن قبل موجود مقدسیه که انگار دچار الهامات الهی‌ای را ولی الان شما نگاه می‌کنید اصلاً هنرمندا منبع معمولاً جمع‌های هنری منبع فسادن و در به هر حال کسی ایرادی از نظر خیلی از حریم‌های اخلاقی را شما در جهان مدرن می‌بینید هنرمندا شکستن. و هیچ‌کس این کار بسیار از نظر اخلاقی کار زشتیه.

اگر کسی بیاید در مورد مسائل خصوصی زندگی وقتی دارد قضاوت می‌کند در مورد کار هنری یک آدم بیاید در مورد زندگی‌اش صحبت بکند. که کار هنری‌اش جداست، زندگی‌اش جداست. افکار یک آدم جداست، زندگی‌اش جداست. فکر می‌کنم این جدایی کاملاً یک ایده مدرنیه. یعنی ایده طبیعی‌تر این است که من اگر قرار است از افکار اگر یک آدمی به حقیقت رسیده حتماً زندگی خوبی هم دارد.

ولی مثلاً یک آدم می‌آید با ببین یک بار مسئله تبعیت کردن از یک یک نوع جهان‌بینیه. شاید مثلاً در مورد یک گزاره‌ای که یک آدم دارد می‌گوید تو بتونی این را بگی ربطی ندارد. ولی وقتی یک آدمی می‌آید دنیا را می‌خواهد برای تو مثلاً بهت بشناسونه نمی‌تونی که این آدم هیچ برای من مهم نیست که این آدم چیست، زندگیش چیست.

من اصلاً این سوال حرف، حرف بی‌ربطی. من فکر می‌کنم که در گذشته این‌جوری نبود. این جدایی حداقل، حداقلش این است که اگر یک آدمی هست که جاذبه‌هایی دارد، حرفشو من با دقت بیشتری گوش می‌کنم. ممکن است بگویید از رد و قبول حرفاش مثلاً قاطعانه نمی‌گم، ولی بی‌ربط نیست. اینکه این آدم چه جور آدمیه، چه ویژگی‌هایی دارد، من الان مثلاً این را به عنوان یک نمونه می‌پسندم، نمی‌پسندم.

می‌توانم کارهایی که یک آدم می‌کند با حرفایی که می‌زند به ترتیب طبیعی لینک دارند با همدیگر تو ذهن آدم. خیلی از وقتا شما یک آدم را می‌پسندی، شیوه مثلاً تفکرشو حتی می‌پسندی، ولی اینکه از خودش خوشتون آمده، از شیوه رفتار و زندگیش خوشتون آمده.

یعنی به عنوان یک الگو در واقع می‌توانید بپذیرید. حالا هرچقدر که اینجا مسائل جنبه اخلاقی بیشتری داشته باشد، طبعاً حرفی که من می‌زنم پررنگ‌تر می‌شود.

هرچقدر بحث‌ها تئوری‌تر باشند، اصلاً طبعاً من فکر نمی‌کنم لازم باشد درباره قضایای ریاضی که یک آدم ثابت کرده داریم بحث می‌کنیم، درستی غلطیش برویم سراغ اینکه این چه جور آدمیه. خیلی به نظر مربوط نمی‌رسه. ولی ادعای کشف حقیقت، ادعای اینکه مثلاً میشل فوکو دارد حقایق جهان را برای من، من می‌خواهم بگویم الان کی در دنیا به حقیقت رسیده؟

مثلاً یک نفر بگوید من مرید میشل فوکو هستم. فکر می‌کنم آن از همه به حقیقت نزدیک‌تر شده. این بحثی نیست که، بله من خودم از میشل فوکو بارها حرفایی نقل کردم برای اینکه حرفای خیلی جالب و درستی هست.

ولی احساس من این نیست که میشل فوکو یک آدم نمونه‌ایه که الان مثلاً به حقیقت نزدیک شده. ولی انتقادهای خوبی نسبت به نیچه هم همین‌طور. نیچه خیلی خیلی انتقادهای خوبی نسبت به عقل مدرن اتفاقاً دارد.

نیچه و تخطئه شخصیت

ولی اینکه نیچه الگوی خوبی است برای به عنوان یک آدمی که حقیقت را درک، لمس کرده باشد، فکر می‌کنم یک مقدار، ا، شاید این گزاره این معنی را بدهد که به صرف اینکه این آدم خوبی نیست، حرفاشو تخطئه نکنید. یک آدم بد می‌تواند حرفای خوب هم بزند. ولی نه اینکه یک آدم که زندگیش فاجعه‌ست، بتواند آدمی باشد که حقیقت را مثلاً درک کرده.

کلاً لااقل یک بار منفی باید تو ذهن من باشد وقتی که زندگی آدم‌ها را نگاه می‌کنم. مثلاً اگر ادعاهای عملی داشته باشد، ولی کلاً من فکر می‌کنم احساس کلی نسبت به درک حقیقت به طور طبیعی این بوده. من نمی‌خواهم بگویم دلیل مثلاً منطقی برای این حرف خودم بیارم.

که کشف حقیقت با مثلاً به دست آوردند توانایی‌های روانی، جذابیت مثلاً روانی، این‌ها با همدیگر یک چیزن. یعنی به کمال رسیدن صرفاً یک چیز نظری نیست، همه‌جانبه‌ست. نمی‌شود یک آدمی مثلاً از نظر عملی آدم خیلی ضعیف و زبونی باشد، از نظر مثلاً رفتار آدم خیلی کریحی باشد و هزار تا ایراد داشته باشد، ولی از نظر شناخت مثلاً به شناخت عمیقی از جهان رسیده باشد.

ممکن است به شناخت عمیقی از یک فصلی از یک دانش رسیده باشد، یک دانش کاملاً تئوری. در واقع آدم‌ها می‌توانند مستقل از اینکه چه جور آدم‌هایی هستند، یک دستگاه اصل موضوعی را بهتر از همه درک بکنند و در آن استنتاج انجام بدهند.

تو ساینس موفق باشند، ولی به یک معنای کلی درک حقیقت، نزدیک شدن به حقیقت مستقل از عمل نیست، بفرمایید. این حرف که دانیل این‌ها کلاً یک حرفایی که می‌زند که به این سمت رفته که برای آزادی‌های بیشتر و این‌جور چیزها. ما برای تایید این حرف نیاز نداریم که اصلاً بگوییم که خود آن فیلسوفا آدم‌های این‌جوری‌ان که دلشون می‌خواسته این کار را بکنند.

یک سری حرف زده شده ولی یک زیرمجموعه خاصی از حرفاشون اگر حمایت‌شون بگیریم، بله. در واقع ممکن است شما تو همین دوران مدرن هزار جور حرفای دینی هم زده شده. اینکه این جهان این الگوی به اصطلاح ذهنی را انتخاب کرده، یک بحث جداست.

در واقع ا، به این نکته‌ای که معمولاً یک خورده فراموش می‌شود و اتفاقاً میشل فوکو مهم‌ترین متفکری که خیلی خوب در مورد این چیزها بحث کرده، این است که مثلاً اینکه مین‌استریم دانش‌ها در یک زمان خاص چه باشد، این صرفاً یک مسئله علمی نیست. خیلی وقتا بیشتر مسئله اجتماعیه.

اینکه الان چه جور فلسفه‌ای مثلاً گرفته و باب روزه و در دانشگاه‌ها بیشتر دارد در موردش حرف زده می‌شه، این معنایش این نیست که این فیلسوفایی که این حرفو زدند، ا، الان استدلال‌شون از همه بهتر است.

کاملاً برمی‌گردد به یک سری شرایط اجتماعی. اگر در کاگنیتیو ساینس کامپیوتشنالیست‌ها الان به نظر می‌آید برنده برای خاطر اینکه با از پروژه به پروژه هوش مصنوعی یک جوری مرتبط‌ان و پول اونجاست.

هوش مصنوعی و علوم شناختی

بودجه‌ها را می‌دهند به مهندس‌هایی که دارند کار عملی می‌کنند و شیوه‌های مثلاً computationalist یا connectionist. آدم‌هایی که مخالف‌ان، مخالف‌خوانی می‌کنند در cognitive science. می‌گویند که مثلاً نمی‌شود با کامپیوتر ذهن را مدل کرد. خب این آدم کی به این آدم پول می‌ده؟ شما به یک آدمی می‌دید که یک چیزی بگوید این کار را می‌شود کرد که باید یک مهندس بیاید این کار را بکند دیگر.

دقت می‌کنید؟ پس در فلسفه هوش مصنوعی، در فلسفه علوم شناختی، آن‌هایی که حرف‌های مثبت می‌زنند و ادعا می‌کنند که مثلاً با کامپیوتر همه کار می‌شود کرد یا با neural network می‌شود همه کار کرد، این‌ها یک جوری الان در رأس قرار دارند. همه جا در واقع شاید در اکثریت‌ان. و اینکه محیط آکادمیک این را می‌طلبه.

این‌جور حرف‌ها الان اگر یک شیوه‌ای همین الان یک شیوه‌ی غیر computationalist یا connectionist پیدا بشود که بشود باهاش کارهای مهندسی کرد، ممکن است یک دفعه این‌ها سقوط بکنند، آن‌ها بیان بالا. و اصلاً این موضوع ربطی به استدلال‌هایی که دارد انجام می‌شود ندارد.

من فکر می‌کنم به طور بدیهی آن‌هایی که مخالف computationalist هستند، از نظر استدلال کاملاً برتری دارند و ولی سال‌های ساله که اکثریت همیشه با اون‌هایی‌ایه که حرف‌های computationalist می‌زنند. و این در تمام شاخه‌های فلسفه و حتی علم به نوعی در واقع تأثیر این چیزهای اجتماعی را شما می‌بینید.

بگذارید من یک به یک نکته‌ای اشاره بکنم که در یکی از مهم‌ترین شاید پایه‌ای‌ترین بحث‌های پست‌مدرن، آن هم این است که پست‌مدرن‌ها اعتقاد دارند که به این کشف در واقع رسیدن، حالا اگر بشود اسمش را کشف گذاشت، که همیشه در هر دورانی فرار روایت‌هایی وجود دارد که تمام مثلاً افکار آن دوران به نوعی تحت این فرار روایت‌های بزرگ قرار می‌گیرد.

یعنی مثلاً به نظرمون می‌آید داریم بحث‌های منطقی می‌کنیم و به این نتایج رسیدیم، ولی وقتی مثلاً عمیق می‌شویم می‌بینیم قرن مثلاً هجدهم، هجده، قرن هجدهم، قرن فرار روایت نیوتونیه. پشت همه افکار که ظاهراً افکار خیلی منطقی به نظر می‌آد، یک استعاره‌هایی وجود دارد. مثلاً استعاره تشبیه جهان به انسان تغییر کرده در یک زمانی تبدیل شده به استعاره تشبیه جهان به ماشین.

هیچ‌کس هیچ‌جا ننوشته که من از امروز یک استعاره‌ای بود، این استعاره را عوض می‌کنم. ولی انتقال از دوران قرون وسطی به دوران مدرن به نظر می‌آید این تغییر استعاره در آن وجود دارد.

شما جهان را که می‌خواستن بشناسن، یک جوری احساسشان نسبت به جهان این بود که یک اجزاییه که ارتباط ارگانیک با همدیگر دارد مثل انسان. انسان را جهان صغیر می‌گفتن، جهان را انسان کبیر می‌گفتند. بعد از یک دوره‌ای، حالا شاید چون ماشین‌آلات مثلاً زیاد شد، کم‌کم تو ذهن‌ها بدون اینکه کسی متوجه بشه، این استعاره تغییر کرد.

استعاره دوران و نقد پست‌مدرن

تو علم مدرن، جهان مثل یک ماشین بزرگی است که دارد مثلاً به طور اتوماتیک کار می‌کند. و دوره‌های مختلف فکری پر از این استعاره‌هایی‌ایه که باید کشف کرد.

این چیزی که پست‌مدرن‌ها در واقع یکی از انتقادهای ریشه‌ای که می‌کنند به دوران مدرن این است که دوران مدرن برخلاف اینکه فکر می‌کردند که خیلی خوب مثلاً همه‌چیز منطقی و از یک اصول پیش‌گفته‌ای دارند مثلاً به این نتایجی می‌رسن، الان معلوم شده که نه، کلی استعاره و ترسیم تو پس ذهن‌ها بوده که باعث شده که در واقع این‌چنین ایده‌هایی به وجود بیاید.

اگر این را قبول بکنید، به نظر می‌آید که پس دورانی که ما بهش می‌گوییم دوران اسطوره‌ها یا مثلاً بعضی از شیوه‌های بیان دینی که همین الان هم وجود دارد، که این‌ها در واقع مستقیماً همان استعاره‌ها را بیان می‌کنن، اگر واقعاً قبول بکنید که همیشه این فرار روایت‌ها وجود دارند، پس شاید بد نباشد که ما بیایم روایت خودمان را بگذاریم وسط بگوییم ما با این روایت داریم مثلاً به انسان نگاه می‌کنیم.

دقت می‌کنید؟ یعنی اگر مثلاً فرض کنید دکارت ته ذهنش یک روایتی در مورد انسان دارد، انسان را انگار همان‌جوری که من الان بین حرف‌هام اشاره کردم، مثل یک موجودی تصور می‌کند که در اتاقک نشسته و از یک پنجره‌ای دارد بیرون نگاه می‌کند و فقط در واقع کارش شناخته، خب بیاید این را اول کتابش این را بنویسه.

من انسان را یک چنین داستانی در واقع می‌بافم. بر اساس این هم حالا دارم حرف‌های خودم را می‌زنم. انگار انسان یک چنین موجودی است. تقریباً این می‌دانم که اصلاً انسان ذهنش دیگر، بعد دیگر اصلاً ذهن و بدهند تفاوت دارد. این‌ها خودش یعنی آره، ولی نه به شکل مثلاً یک تصویر یا داستان یا تمثیل خیلی خیلی روشن.

من می‌گویم که به هر حال اگر واقعاً این را قبول بکنیم، مثلاً حرف لایکاپ را بپذیریم که اصلاً تمام ادراکات به نظر می‌آید یک جوری از تصویر، تشبیه و تمثیل می‌آد، بیایم خجالت را که بگذاریم کنار، بعد از اینکه حرفامونو زدیم، خودمان بشینیم دوباره یک بار دیگر حرفامونو دربیاریم و بیان بکنیم، بگوییم آقا ما روایتمون خلاصه این است.

روایت علمی، اصلاً یک روایت علمی در مورد انسان این است که به هر حال یک میمون‌هایی بودن و مثلاً فرض کن یک جوری این‌ها تکامل پیدا کردن، تبدیل به انسان شدن، یک داستانیه دیگر.

اگر این حرف فایرابند را قبول بکنید که دانش هم چیزی شبیه افسانه‌های پریانه و اینکه چیزی در آن ثابت نمی‌شه، فقط در واقع ما نهایتاً به یک داستانی انگار جاذبه، نیروی جاذبه، هرچه که نیوتون گفت، یک داستان بود.

فیکشن بود، غلط هم دراومد. و جاذبه‌ای به آن شکلی که آن می‌گفت وجود دارد و اصلاً این حرف‌هایی که در واقع مثل این بود که بیایم بچه‌ها، بیایم فکر بکنیم که این کرات دارند به همدیگر نیرو وارد می‌کنن، این‌جوریه، این‌طوریه، بعد این داستان ادامه پیدا می‌کند و من بر اساس این معادلات این‌ها را توجیه می‌کنم.

یکی‌بود یکی‌نبود نظریه‌ها

یادمون نره که اول هر حرفی که داریم می‌زنیم، یک یکی‌بود یکی‌نبودی هست، یک داستانک و خلاصه آن اولش وجود دارد که ما بدون اینکه بیان بکنیم، ته ذهن خودمان شکل گرفته. بنابراین مثلاً مسیحیت را محکوم نکنیم اگر به نظر می‌آید مبانی حرفش چه جوریه، روایت‌های این شکلیه. بر اساس یک داستانی مثلاً حالا ما داریم می‌آییم مثلاً حرف‌های خودمان را بنا می‌کنیم.

اونی که داستان نمی‌گم، تو ذهنش یک داستانی هست که نگفته. ممکن است یک داستان خیلی بی‌نظیری هم باشد که اگر بگیرد کسی علاقه‌مند باشد. بگذریم. بیاید من همه این حرف‌های انتقادی را بزنم، ولی هدف اصلی این است که به یک این احتمالاً یک سری جلساتیه که یک خورده طول می‌کشه من چیزهایی که می‌خواهم بگویم وارد جلسه آینده مطمئن باشم که می‌توانم وارد بحث اصلی بشوم.

همین جلسه آخرش وارد بشویم که برای جلسه آینده یک خورده حرف‌های جدی‌تر بزنیم. من می‌خواهم حالا پیشنهاد مثبت، همه این حرف‌ها را شنیدیم، یک پیشنهادهای مثبت بکنیم. حالا چه کار می‌خواهیم بکنیم؟ می‌خواهیم به هر حال می‌خواهیم حرف‌های خودمان را به همدیگر منتقل بکنیم.

گفتیم که خب اگر بخواهیم خودمان را به شیوه استدلالی محدود بکنیم، محدودیت آن‌قدر زیاده که نه من می‌توانم حرف‌های خودم را کامل بزنم، نه شما می‌توانید کمک می‌کنید که شما حرف‌ها را بفهمید. پس محدودیت‌های زبانی را یک خورده برداریم، ولی همین‌جوری بی‌در و پیکر هم نباشد دیگر. به هر حال چه چیزی می‌توانیم بگیم؟ چه پیشنهادی وجود دارد که به جای بحث‌های عقلی مثلاً بنشونیم؟

من می‌خواهم از شیوه در واقع نگاه پوپر استفاده بکنم و یک شیوه کلی برای بحث کردن که واقعاً فکر می‌کنم محدودیت‌هاش کمه و کم‌وبیش می‌شود در واقع یک جوری بحث‌ها را پیش برد، دربیاریم که عملاً فکر می‌کنم الان در مثلاً فلسفه قاره‌ای همه این کارهایی که من می‌گویم را می‌کنم.

در واقع با محدودیت‌ها خیلی کمتری سعی بکنیم که بیان بکنیم حداقل چیزهایی که می‌خواهیم تو فکرمون هست یا احساس می‌کنیم حقیقته به دیگران منتقل کنیم.

اسم این حرف‌ها را بگذاریم مثلاً حرف‌های پوپری تأمین‌یافته، حالا برای اینکه شلوغ نشود من داشتم می‌اومدم فکر کردم یک جایی مثلاً بگویم پیشنهاد پوپر، یعنی پیشنهاد واقعی پوپر، این تأمین‌یافته‌اش را بگوییم پیشنهادهای پوپری، یعنی تو حال و هوای مثلاً حرف‌هایی که پوپر زد. این پوپر یک حرف خیلی خیلی معقولی می‌زند برای بحث‌های بین‌الذهانی.

می‌گوید اصلاً از اساس یک کار اشتباهی بوده این شیوه نگاه دکارت. که من بیام از این همه چیز را فراموش کنم، از این نقطه صفر شروع کنم و حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم اثبات کنم. هیچ لزومی ندارد اگر من می‌خواهم حرف‌هایی بزنم، این حرف‌های پوپر از فلسفه علم می‌آد، از فلسفه علم فیزیک می‌آید.

بیان تئوری و توافق بر واقعیت

هیچ نیازی نیست که من تئوری را که دارم بیان می‌کنم اثبات کنم برای شما. من تئوری را بیان می‌کنم برای اینکه می‌خواهم واقعیت‌هایی را که شما با هم دیگر توافق داریم که این واقعیت‌ها در جهان وجود دارند، اصلاً نتایج بعضی از آزمایش‌های فیزیکی را توسط این تئوری توجیه کنم. هیچ‌کس نمی‌تواند از اینشتین بپرسه که تو نظریه نسبیت را از کجا مثلاً شروع کردی بهش رسیدی؟

نقطه صفرت کجا بود؟ اصول موضوعه‌ات کجا بود؟ دلیل آخر؟ لزومی ندارد اینشتین توضیح بدهد که چه جوری این تئوری را ساخته، با چه روال منطقی‌ای. ممکن است خواب دیده باشد فرمول‌ها را خودش. هیچ اشکالی ندارد یک فیزیکدان بیاید یک چیزی بگویم من این مجموعه از فرمول‌ها را تو خواب دیدم.

بیاید آزمایش بکنید همه فکت‌ها را توجیه می‌کنم. اگر فیزیکدان‌ها بروند و ببینند که این تئوری که این آدم دارد می‌گوید در خواب دیده همه فکت‌ها را توجیه می‌کنه، خب به عنوان یک تئوری و بهتر از تئوری‌های قبلی توجیه می‌کنه، این تئوری را می‌پذیرن. یعنی اینکه منشأ تئوری کجاست را اصلاً بگذاریم کنار.

آن وسواس دکارتی را تو این‌ها باید حتماً روشن باشد که از کجا به این گزاره‌ها رسیدن را بگذاریم کنار. من هرچه که فکر می‌کنم درست‌تره می‌گویم. بعد ببینیم کدوممون اگر تئوری‌های مختلف رقیب وجود دارد کدومش با واقعیت بهتر تطبیق می‌کند. در واقع اساس بحث پوپر این است. یک سری فکت وجود دارد که مهم این است که من حرف‌هایی که می‌زنم با این فکت‌ها سازگار باشد.

مهم نیست که حرف‌های خودم را از کجا آوردم. خواب دیدم، بهم الهام شده یا رفتم واقعاً نشستم یک دستاورد اصلی موضوعی ساختم این‌ها را از اصول بدیهی استنتاج کردم. مرحله کشفشو پوپر اصلاً حساسیت نشان نمی‌دهد و از شما نمی‌پُرسه تئوریتون را از کجا آوردید.

فقط به شما می‌گوید تئوریتون را بیان بکنید، بعد ما ببینیم فکت‌ها توجیه می‌شوند یا نه. این یک شیوه بحث بین‌الذهانیه. کاملاً بین‌الذهانیه. فکت‌ها چیزهایی هستند که آدم‌ها روش توافق کردن. اینکه چگونه توافق کردن حالا یک مکانیسم‌هایی دارد. توافقی وجود دارد را اینکه یک واقعیت‌هایی هست. بر اساس این‌ها من تئوری‌هایی ساختم که می‌تواند این فکت‌ها را توجیه کند.

این الان ۸۰ سال، بیشتر از ۸۰ ساله تئوری مکانیک کوانتوم فرمول‌هاش وجود دارد، کسی هم نمی‌دونه این‌ها از نظر منطقی، اسمش مثلاً یک جور استنتاج از واقعیت‌های بدیهی بکنند، اصلاً معنیشون را نمی‌فهمیم. ولی کاملاً معتبرن برای اینکه همه آزمایش‌ها را توجیه می‌کنند.

این ایده‌ها از فیزیک آمدند و پوپر اواخر عمرش همین‌جور که سنش زیاد می‌شد، هی این ایده‌ها را تعمیم داد به کل فلسفه. یک کتاب خیلی کوچک و خوندنی دارد من یک بار هم قبلاً فکر می‌کنم معرفیش کردم. اسمش هست سرچشمه‌های دانایی و نادانی، یک چنین چیزی. خب؟ سرچشمه‌های دانایی و نادانی.

تاریخ فکر از دکارت

کتاب شاید ۵۰، ۶۰ صفحه بیشتر نباشد و همین ایده خودش را مثل یک سخنرانی در واقع تبدیل به کتاب شده‌ست. خیلی از نظر تاریخی تر و تمیز از همان دکارت شروع می‌کند که تحول فکر بشر در واقع چگونه رفته و دارد سعی می‌کند بگوید این شیوه‌ای که من ازش دفاع می‌کنم، حتی در فلسفه در هر جایی، این خیلی خیلی بهتر از شیوه‌ایه که قبلاً بیایم مثلاً همه‌چیز را استنتاجی بکنیم و استدلالی بکنیم.

بیایم ببینیم هر موضوعی که داریم در موردش بحث می‌کنیم، ببینیم واقعیت‌هایی که ملموسن، ما روش توافق می‌توانیم بکنیم چی‌ان؟ بعد ببینیم کدام یکی از هر آدم‌هایی که دارند حرف می‌زنند این واقعیت‌ها را بهتر توجیه می‌کنند.

اگر داستان دین مسیح را مثلاً باور بکنید جهان را برایتان جهان معقول‌تری به نظر می‌آید یا داستان مثلاً فرض کنید یک اسطوره یونانی را باور بکنید. یا داستان داروین را باور بکنید. اینکه داروین مثلاً در با شیوه‌های علمی داستان خودش را ساخته را بگذارید کنار، از کجا داستانش را آورده.

این یک داستانی درباره منشأ انسان و جایگاه انسان در جهان، خلاصه در بیان داروین هست. مسیحیت هم یک داستانی درباره موقعیت انسان در جهان دارد. فکت‌ها چی‌ها هستند؟ فکت‌ها را حالا هر چیزی که مورد توافق آدم‌ها هست، این‌ها را به عنوان فکت می‌گیریم ببینیم که کدومش معقول‌تر به نظر می‌رسد. کدام روایت معقول‌تره و با زندگی خودتان بیشتر مچ می‌شود.

پس در واقع بحث‌های پوپری، من می‌خواهم پوپری تعمیم‌یافته این‌جوری است که اولاً یک خورده شیوه بیان را سعی کنیم تعمیم بدهیم. پوپر فکر می‌کند همچنان معتقد بود که مثلاً سعی کنیم بیانمون خیلی دقیق باشد، تا حد ممکن فرمال باشد برای اینکه از فلسفه فیزیک در واقع آمده، وارد فلسفه به طور عام شاید شده.

من می‌گویم اصلاً اگر کسی می‌خواهد تئوری بیان کند، تئوری را بتواند در قالب داستان بیان بکند، در قالب یک شعر بیان بکند، در قالب استعاره بیان بکند. ما هیچ محدودیتی نداریم که ابزار بیانی که این آدم برای بیان تئوری خودش می‌گوید چیست. و اجازه بدهیم که از تمثیل استفاده بکند، اجازه بدهیم که یک جوری در واقع از ابزارهایی استفاده بکند که جنبه‌های عاطفی ممکن است داشته باشند.

یا مثلاً فرض کنید اجازه بدهیم که برای تأیید تئوری خودش از ابزارهای متفاوتی استفاده بکند. یعنی مثلاً فرض کنید من اشکالی نمی‌بینم از نظر منطقی بگویم این یک شیوه بحث منطقیه که آدم‌ها توسط مثلاً معجزات بیان از حقانیت خودشان دفاع کنند.

این چیز غیرمنطقی نیست. من یک جوری در واقع یک مثلاً فرض کنید ادعا می‌کنم که حقایقی کشف کردم، فقط با یک شیوه‌های عملی سعی می‌کنم که حقانیت خودم را ابراز کنم.

اگر این فکت پذیرفته شده باشد تو جمعی که مقابل من ایستادن، این فکت به عنوان یک چیز پذیرفته شده وجود داشته باشد که انسانی که مثلاً به حقیقت رسیده، اعمال خارق‌العاده‌ای باید بتواند انجام بدهد، پس این الان این شیوه بحثی که از نظر پوپر اشکال ندارد.

پوپر و آزادی منشأ تئوری

چون پوپر همان‌طوری که روی اینکه تئوری از کجا آمده محدودیت نمی‌ذاره، روی اینکه فکت‌ها چگونه تولید شدن هم چندان محدودیتی نمی‌ذاره. معمولاً توصیفش این است که فکت‌ها مثل احکامی که در دادگاه به اثبات می‌رسد توسط یک هیئت ژوری تایید می‌شه، به عنوان فکت پذیرفته می‌شوند.

یعنی الان تو مجامع علمی، من یک بار یک خورده مفصل در این مورد بحث کردم، حالا یک خیلی اشاره مختصری بخواهم بکنم، تو مجامع علمی اینکه یک آزمایشی واقعاً انجام شده و نتیجه‌اش این بوده، در واقع همه آدم‌ها که آزمایشو انجام نمی‌دن.

مثل این هیئت ژوری‌ای وجود دارد، اگر یک عده آدم خاصی تایید کنند که آزمایشو انجام دادن و نتیجه همین بوده، یک جایی تو یک ژورنالی ثبت می‌شه، عین دفتر اسناد رسمی و دادگاه و این‌ها یک مراحلی را طی می‌کند.

اگر تو ژورنال مثلاً فرض کنید نیچر یک پیپری چاپ شد، دیگر همه مطمئن می‌شوند که مثلاً ریفری‌های عادلی آنجا بودن، قضاوت کردن و این درست است. لازم نیست شما بروید آزمایشو تو خونه‌تون حتماً انجام بدهید. هیچ‌کی این کار را نمی‌کند. همه جامعه علمی جهان می‌پذیره که این اتفاق افتاده. دقت می‌کنید؟

بنابراین اینکه فکت‌ها چه هستند تو هر جامعه‌ای که می‌خواهند با همدیگر بحث بکنند، ممکن است فکت‌ها متفاوت باشند. مثلاً من اگر با یک یک مسلمان با یک مسیحی دارد بحث می‌کنه، می‌تواند وجود خدا و مثلاً فرض کن خیلی از آیات کتاب مقدس را به عنوان فکت، یهودی‌ها و مسیحی‌ها با یک منبع بزرگی از فکت دارند. هر دوتاشون کتاب عهد عتیق را قبول دارند.

هزاران گذاره آنجا هست که می‌توانند موقع بحث کردن بگویند من بنا به آن آیه دارم صحبت می‌کنم. کتاب مشترکی دارند که هر دوتاشون می‌پذیرنش. دقت می‌کنید؟ ولی این دو تا جامعه را عوض بکنید، فکت‌ها دیگر این‌ها نیست. یک وقت کل هزاران گذاره‌ای که تو کتاب عهد عتیق بود، می‌رود کنار، شما با یک آدم ملحد، یک آدم ملحد را وارد آن جمع بکنید، فکت‌ها عوض می‌شود. دقت می‌کنید؟

بنابراین این اگر در جمع مثلاً فرض کنید معجزه آوردند ممکن است کاملاً یک فکتی در تایید نظریه باشد. اگر جمع توافق کرده باشند که این‌جوری می‌شود نظریه‌ها را تایید کرد. بنابراین این شیوه نگاه کردن پوپری دست و بال آدم‌ها را باز می‌کند.

برای اینکه بتونن آن چیزی که تو ذهن‌شان هست را با یک ترکیب یک مقدار دل‌به‌خواه‌تری بیان بکنند و وسواسی را منشأش نداشته باشند و بیشتر سرگرم این باشند که فکت‌هایی که مورد قبول آدم‌ها هست را به نوعی در واقع توجیه بکنند.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. برای خود شما فکت هست یا نیست؟ خب شما که می‌دانید چه چیزهایی برای شما فکت هست یا نیست. نه، من دارم این را می‌گویم که ما می‌خواهیم مثلاً یک تئوری را مثلاً با یک سری فکت‌هایی که یک جمعی دارند، به ذهن بیاریم.

خب؟ و این‌جوری است که آن چیزی که الان شما می‌گویید این است که مثلاً یک تئوری ما داریم، بعد یک می‌خواهد یک جمعی نقد بزند، ببینیم که تئوری بیشتر کار می‌کند یا آن.

و خب فکت‌هایی که مورد قبول همه آدم‌ها هستش، این بررسی می‌کند ببینیم چه هست. بعد من خودم می‌خواهم ببینم در از خودم می‌خواهم شروع بکنم، اول ببینم که این فکت‌های شخصی تمام این حرف‌ها فرض بر این است که آحاد مردم می‌دانند چه چیزهایی را به عنوان فکت پذیرفتن. یعنی چگونه از نظر شما چه چیزهایی مطمئناً درسته؟ نه، خب چیزهایی که من می‌خواهم بگویم.

نقد جمعی تئوری‌ها

می‌خواهم بگویم که اینجا باز ما مجبوریم تو کاری که مثلاً شبیه به کار دکارت نیست، ما که می‌خواهم حرف بزنم، ببینم خودم چه چیزهایی را قبول دارم. الان من می‌گویم که مثلاً شما به هر شما مثلاً دکارت فکت‌های خودش را دارد. من ممکن است از شیوه‌های دیگه‌ای استفاده می‌کنم، فکت‌های دیگه‌ای دارم. دقت می‌کنید؟

ولی من می‌دونم، من می‌دانم چه چیزهایی برای من فکت و دکارت هم می‌داند چه چیزهایی برای خودش فکت. من فکت یعنی آن چیزی که من مطمئنم درست است. ممکن است من مطمئنم یک چیزی درست است و نتونم به شما بگویم اصلاً از کجا آوردم. ممکن است تجربه شخصی این را به من نشان داده. دقت می‌کنید؟

هیچ لزومی ندارد من مثلاً ممکن است برای خودم مثل دکارت محدودیت بگذارم که فکت فقط چیزی است برای من، فکت چیزی است که بتوانم برایش استدلال بیارم. استدلال‌های من دریابم با از صفر هم شروع کنم خب؟ خب من یک آدم دکارتی‌ام، ممکن است اصلاً من هیچ فکری نداشته باشم.

یک این‌قدر محدودیت گذاشته باشم که حتی یک گزاره نباشد که من بتوانم بگویم این را من واقعاً بهش اعتقاد دارم به عنوان اینکه درست است. ولی اصلاً کلاً درس پوپر در مورد این است که یک جمعی وجود دارد می‌خواهند با همدیگر بحث بکنند، به توافق برسد که حقیقت چیست؟ کدام تئوری درسته؟ اصلاً در مورد جهان، در مورد فیزیک، در مورد بیولوژی یا هر چیز دیگر.

و پوپر معترضه دارد یک جوری شیوه کلی بحث بین‌الاذحانی را بیان می‌کند. ربطی به فیزیک و بیولوژی و نمی‌دانم فلسفه و این چیز دیگه‌ای ندارد. اساس بحثش این است که اگر آدم‌هایی می‌خواهند به توافق برسد، قبلاً باید روی یک چیزهایی توافق کرده باشند. یا اصول موضوعه یا واقعیت‌های تجربی. فرق نمی‌کند. چیزهایی را به عنوان فکت باید یک جمع بپذیرد تا بتونن با همدیگر تعامل داشته باشند.

اگر من دو نفر باشند، هیچ گزاره مشترکی نداشته باشند، می‌خواهند چه جوری اصلاً با همدیگر حرف بزنن و این بگوید من دارم حرف بهتری می‌زنم، آن بگوید من حرف بهتری می‌زنم. یک مجموعه‌ای از عقاید مشترک باید وجود داشته باشد، بعد بیایم ببینیم تئوری‌هایی که آدم‌های مختلف تو این جمع می‌گن، کدومشون بهتر فیت می‌شود به این فکت‌های مورد قبول همه.

فیت شدن با فکت‌های مشترک

پوپر هیچ کاری به این ندارد که آدم‌ها تک‌تک چه جوری فکت‌های خودشونو ساختن. چرا ایمان دارند، چرا ایمان ندارند. فقط دارد در مورد این بحث می‌کند که با فرض اینکه آحادی وجود دارند که این آحاد شناخت‌هایی به دست آوردند، تجربیاتی دارند یا اصولی دارند و می‌خواهند که تئوری‌هایی بیان بکنند، ممکن است من اصول مشترکی نتونم پیدا بکنم، درست؟

بنابراین هیچ اصل مشترکی در تئوری‌ام نباشد. یعنی کاملاً بدون یک تئوری‌ای داشته باشم که لازم نباشد که اگر چند تا گزاره کلی به عنوان اصل را همه پذیرفته باشند، طبعاً همه تئوری‌ها با این اصول را در واقع رعایت می‌کنند. مثلاً آن شیوه عقل‌گرایی، یعنی اینکه این در واقع تحلیل یک چیزی است که دکارت مثلاً برای خودش می‌کنه، می‌گوید من کلاً این‌طوری‌ام.

بعد در بحث‌های برون‌اذحانی هم فرض می‌کند که یک عقلی وجود دارد که تفاوت این است که دکارت می‌خواهد از یک جایی بسازه برود جلو و به آدم‌ها هم در واقع می‌گوید اگر شما می‌خواهید به حقیقت برسید، یک ببینید من درست ساختم یا نه. پوپر می‌گوید نه. پوپر می‌گوید اصلاً کار ندارم تو چه جوری ساختی اومدی جلو. حرفتو بزند.

تو در مورد به چه به این نتیجه رسیدی که خدا وجود دارد، به این نتیجه رسیدی جهان این‌جوریه، این‌طوریه، مثلاً نفس با روح، نفس با جسم مثلاً دو تا واقعیت مجزاست، همه حرف‌هایی که آخرش رسیدی، همه را به من بگو.

بعد من نگاه می‌کنم می‌بینم این اصلاً به دنیا می‌خوره، دنیا را نگاه می‌کنم، تجربیات خودم را نگاه می‌کنم می‌بینم نه اصلاً با دنیایی که من می‌شناسم سازگار نیست.

دقت می‌کنید؟ یا تو یک جمع ممکن است همه به این نتیجه برسد که بله تمام فکت‌هایی که ما یکی روش توافق داریم، کاملاً مثلاً تئوری‌های فلسفی دکارت این‌ها را پوشش می‌دهد. این بحث‌های فیزیکی دیگر. یک تئوری‌های جدید می‌آید یا آزمایش‌های جدید می‌آید.

یک جمع ممکن است یک دفعه در اثر یک تجربیات عمومی که اتفاق می‌افته، مثل مثلاً دنیای فیزیک‌دان‌ها، یک دفعه فکت‌های جدیدی در آن ظاهر بشود. مثلاً دوره‌ای که فیزیک نیوتونی تبدیل به فیزیک نسبیتی شده، مثلاً آزمایش مایکلسون-مورلی مثال خیلی بازه.

یک آزمایشیه که دیگر آنجا توجیه نمی‌شه، حالا من دنبال یک تئوری می‌گردم که این آزمایش در آن جا بشه، بحث‌های قبلی نیوتون را هم در واقع بتوانم نگهش دارم. خب؟ این فرق اساسی این است که پوپر ما را آزاد می‌کند از اینکه چه جوری بسازیم.

دقیقاً یادمه تو همان کتاب فکر می‌کنم این جمله را دارد که اشکال ندارد اگر یک نفر تئوری خودش تو خواب دیده باشد. از نظر دکارت اصلاً این قابل‌قبول نیست. یک نفر صبح پاشه یک کتاب بنویسه بگوید من این را خواب دیدم. باید شروع کند از این مبنایی استدلال کند به آنجا برسد.

وحی، خواب و محصول درباره جهان

پوپر می‌گوید خب اشکال ندارد، این آدم بهش وحی شده، خواب دیده، الهام شده یا استدلال کرده. یا بعضی جاها را استدلال کرده، بعضی جاها را تجربه کرده، یک جا هم بهش وحی شده.

مهم این است که محصولش یک چیزی در مورد جهانه و ما باید ببینیم که این تئوری‌ای که در مورد جهان دارد می‌گوید چقدر با تجربیات ما سازگاره، با چیزهای ملموسی که ما مطمئنیم که درست است.

این یک شیوه نگاه غیردکارتیه واقعاً. دکارت محدودیت‌های کشف دارد، محدودیت‌های بیان دارد. اینجا شما من این چیزی که من بهش می‌گویم تعمیم‌یافته، می‌گویم اصلاً پوپر تقریباً خب حرفش این است به هر حال سعی کنیم فرمال بیان بکنیم، دقیق بیان بکنیم. این‌ها را هم برداریم دیگر.

اشکال ندارد، با داستان می‌خواهید حقایقی که در مورد جهان دیدید پست‌مدرنش کنید. پوپر پست مدرن. داستان بگو، روایت‌هات را بگو در مورد جهان. مجموعه‌ی عقایدت را بگو، من نهایتاً نگاه می‌کنم ببینم این با آن چیزی که من از جهان می‌شناسم چقدر فیت شد.

این‌طوری نیستش که الان مثلاً یک آقایی که بیرون یک جمعی دارد صحبت می‌کنه، دارد توصیه می‌کند که به این جمع، شما اگر می‌خواهید که درس‌های این را یاد بگیرید، این کار را بکنید. خب؟

حالا من می‌خواهم بگویم که توصیه‌ی اینجا برای اینکه آدم‌ها تک‌تک با خودشان مشخص بکنند چیست. اصلاً این هیچ توصیه‌ای ندارد. پوپر چیزی نمی‌گوید. در جامعه‌ی علمی حرف‌هایی می‌زند. که مثلاً فکت‌ها را، توصیه‌هایی دارد که فکت‌ها را از این کانال‌ها مثلاً بگذرونید.

ولی این تیپ توصیه‌ها را حتی قبل از پوپر خیلی مرسوم پوزیتیویست‌ها خیلی بحث‌های به‌شدت تکنیکالی دارند در مورد اینکه یک آزمایش چگونه باید بیان بشه، چگونه تجربه بشه، چگونه نمی‌دانم وارد جامعه‌ی علمی بشود و این حرف‌ها. پوپر می‌گوید هر کاری بکنید خلاصه یک جورهایی چه می‌گن؟ کانشنالیست‌ان. یعنی می‌گوید خلاصه دارید بر اساس یک قراردادهایی مثل دادگاه‌ست.

به هر حال یک فکتی می‌آد، یک هیئت ژوری داریم، که حالا به اصطلاح امروز ژوری داریم، که این‌ها تشخیص می‌دهند که این فکت واقعاً فکت هست یا نیست، وارد مثلاً فکت‌های جامعه‌ی فیزیک بشود یا نشود. بقیۀ هم تبعیت می‌کنند. پوپر تقریباً همه‌چیز را آزاد می‌گذارد. پراگماتیستی نگاه می‌کند. که آخرش حرف‌هاتون را بزنید، ببینیم کدام یکی بهتر کار می‌کند.

نه اینکه هی بیایم تو ساختن تئوری‌هامون محدودیت بگذاریم که آقا تو حتماً باید از این مسیرها بری تا ما قبولت بکنیم. آخرش تئوری را برای چه داریم می‌سازیم؟ برای اینکه جهان را بهتر بفهمیم. خب ببینیم کدام به ما بیشتر کمک می‌کند جهان را بفهمیم.

تو فیزیک که خیلی واضح است. این‌جوری کار می‌کنند فیزیک‌دان‌ها. جاهای دیگر هم اشکال ندارد. من تو در ادیان ببینم کدام دین با حقایق مثلاً جهان سازگاره. بفرمایید. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که می‌گوید همان کانجکچر و رفیوته. بله اصلاً رفیوت.

نسبیت و تأثیر اینشتین بر پوپر

آن در یک تئوری نسبیت قسمت آموزش رفیوت. بله اصلاً پوپر به‌شدت حرف‌هاش را از روی ماجرای تئوری نسبیت ساخته. خودش هم می‌گوید که خیلی تحت تأثیر از اینشتین بوده. و بله اصلاً از مکالمات خصوصی که با اینشتین داشته در واقع به این ایده‌ها بیشتر رسیده. نگاه خاصی که در واقع به فلسفه‌ی علم دارد.

فکر می‌کنم اگر تو فلسفه‌ی علم محدودیت‌ها باز یک جورهایی زیر سؤاله، ولی برای بحث کردن کلاً اینکه یک چارچوب‌هایی را در واقع می‌گذارد در عین حالی که محدودیت‌های خیلی زیادی را برمی‌داره، خیلی می‌تواند کمک بکند.

من حالا نکته‌ی مهمی که می‌خواهم در واقع الان بهش اشاره بکنم این است که حالا وقتی شما وقتی که آن چیزی را گفتم بعداً بهش می‌رسیم که به وضوح در واقع شیوه‌ی زندگی را به نحوه‌ی نگاه به جهان ربط می‌دهد.

وقتی شما این حرف‌ها را می‌شنوید، متوجه می‌شوید که مهم‌ترین نکته در تئوری‌ای که شما در مورد جهان دارید می‌پذیرید یا بهش می‌رسید، این است که فکت‌های شما چه هستند. تجربه‌های زندگی، چه چیزهایی هست که شما تو زندگی‌تون لمس کردید و مطمئنید این‌ها درستن. این خیلی مهم‌تر از این است که شما شیوه‌های استدلال‌تون چقدر خوب است یا بدهد. دقت می‌کنید؟

مجموعه‌ی فکت‌ها مهم‌ان. شما به چه چیزهایی در جهان دقت کردید و چه چیزهایی را پذیرفتید. ببینید این‌جوری که نگاه بکنید می‌بینید آدم‌ها بیشتر وابسته می‌شود عقایدشون در مورد جهان به اینکه علایق‌شون کجاست. مثلاً فرض کنید یک آدمی می‌خواهد در مورد ما یک بیان برای مثلاً فرض کنید خداشناسی و توحید، این است که من بیام استدلال‌های خداشناسی و اصول دین ثابت کنم.

یک بار این است که من می‌خواهم با توحید زندگی بکنم. آخرش این است دیگر. آخرش مثلاً یک تئوری دینی، یک دین می‌خواهد به شما یک مجموعه‌ی حقایقی را یاد بدهد که بتوانید باهاش زندگی کنید. بتوانید باهاش اتفاق‌های روزمره‌تون را ببینید. مثلاً یک آدم متدین به نوعی وقتی موحده، معنایش این نیست که فقط یک گزاره‌ای را تحت عنوان اینکه خدا وجود دارد و یکیه را قبول کرده.

دارد با اعتقاد توحیدی خودش زندگی می‌کند و احساس می‌کند که تجربه‌اش در جهان هم مؤید این است که مثلاً خداوندی که همه‌چیز را دارد اداره می‌کند. اعتقاد دینی واقعی این‌جوری است دیگر، جنبه‌ی عملی هم دارد. یعنی من به‌طور روزانه باید به نوعی در واقع انگار تو زندگی خودم توحید را ببینم.

حالا بیاید فرض کنید یک آدمی مهم‌ترین علاقه‌ای که در زندگی‌اش دارد فوتباله. همه از صبح تا شب دارد اخبار ورزشی گوش می‌ده، به یک تیم‌های خاصی علاقه‌منده. مثلاً مسلمونه. و بعد مثلاً می‌دانید تیم‌های اسلامی شکست می‌خورن در مسابقات فوتبال.

بعد چگونه اعتقاد به تئوری‌ش اسلامه، اسلام را قبول کرده، بعد همه‌ی دنیا را هم که نگاه می‌کند به فوتبال نگاه می‌کند. با انتظارش این است که خدا باید این مسلمان‌ها را کمک بکند ولی می‌بینیم مثلاً این‌ها می‌روند هفت تا گل می‌خورن.

تمثیل تیم فوتبال و ابطال

از یک تیم کافر. بعد دوباره مثلاً فرض کن فکر پیش خودش تئوری‌شو تصمیم می‌کنه، یک چیزی مخالف با عقیده‌شه دیگر. پیش‌بینی می‌کرد که لابد خداوند به تیم‌های مسلمان کمک می‌کند. بعد مثلاً می‌گوید که خب لابد این مربی‌ش چون کافر بود این اتفاق افتاد. مربی‌ش مثلاً مسلمون می‌کنن، مثلاً می‌روند هشت تا گل می‌خورن. و عربستان سعودی از آلمان در جام جهانی هشت تا گل خورد.

شما چه دیدگاه توحیدی دارید که توجیه بکنید چرا یک ملت کافر آمدند آن هم نه کاتولیک، پروتستان، این‌قدر هم فاسد، مثلاً فرض کن شما وهابی هستید. تیم‌تونو این‌جور مفتضح کردن در عالم. خدا کجا بود وقتی این اتفاق داشت می‌افتاد؟ خب این آدم لابد به نظر می‌آید کافر می‌شود برای اینکه اصلاً هیچ اثری از توحید در دنیا به نظر می‌آید وجود ندارد دیگر.

تمام مدت تیم‌های کشورهای مسلمان مثلاً دارند می‌بازن، این احتمالاً می‌رود مثلاً کاتولیک می‌شود چون برزیلیا کاتولیکن. تیم‌های کاتولیک کلاً خوب خوب با اشاره کاتولیک، آمریکای لاتین خوب بازی می‌کنند. من نمی‌دانم قرآن گفته که اگر اتفاقات بدی افتاد از طرفتون برنگردید.

نه، آره، استرس‌شو می‌خواهد بگوید که می‌شود استرس‌شو همیشه اگر واقعاً مهم‌ترین موضوع دنیا فوتبال بود و مدام تیم‌های مسلمان می‌باختن، من فکر می‌کنم بله شاید اسلام را کم‌کم می‌داشتن کنار.

اگر واقعاً این مثلاً دنیا خلق شده بود برای فوتبال بازی کردن، انسان‌ها برای فوتبال. مثلاً شما فکر کنید انسان‌ها برای رسیدن به یک کمالاتی خلق شدن. پس شما نگاه می‌کنید آره، مسلمان‌ها بیشتر عارف مثلاً توشون پیدا می‌شه، شیوه‌ی زندگی اسلامی آدمو بهتر به آن چیزی که ایده‌آله می‌رسونه، خب ایمانتونو حفظ می‌کنید.

ولی یک آدمی که همه‌ی زندگیش فوتباله، برای چه ایمان خودش را حفظ کند؟ این‌ها که همه‌ش دارند می‌بازن. مثلاً خدای، مثل یهودی‌ها. یهودی‌ها یک جورایی، نه اینکه واقعاً اعتقادشون قرار بود این باشد، تقریباً بردند در جنگ برایشان ملاک این بود که خلاصه خدا طرف ما هست، نیست.

همه‌ش منتظر مسیحا‌ن که بودن، می‌خواستن یکی بیاید مثل حضرت داوود سرزمین‌های زیادی را فتح بکند، یک پادشاهی بزرگی تشکیل بدهد. خب؟ خب بعد این آدم دچار تناقض می‌شود دیگر. یعنی فکت‌هایی که تو زندگیش تجربه می‌کند با اعتقاداتش نمی‌خونه. درست؟

من می‌خواهم بگویم ببینید اینجا یک مثال خیلی واضح وجود دارد. علایق شما، حساسیت‌های شما که چه چیزی برایتان مهمه، چه چیزی برایتان مهم نیست تو دنیا. این‌هاست که باعث می‌شود شما اصلاً تئوری‌تونو می‌سازید. یک آدمی اگر مثلاً واقعاً زندگیش فقط فوتبال باشد، آخرش به چه تئوری‌ای می‌رسه؟

مثلاً ممکن است به این تئوری برسد که همه‌چیز در جهان رندومه. برای اینکه مثلاً ایران با استرالیا مساوی کرد دیگر. چه چیزی دلیلی واضح‌تر از اینکه نتایج فوتبال، همه‌چیز فوتباله که چنین نتیجه‌ای به دست آمد. بنابراین اصلاً هیچ قاعده و قانونی تو دنیا وجود ندارد، مثلاً.

زندگی شخصی و علایق فیلسوف

من می‌خواهم بهتان بگویم که حالا خیلی فرق می‌کند. اینکه زندگی شخصی یک آدم، علایقی که دارد، اینکه به قول نیچه، من به نیچه کلی بد و بیراه گفتم، دو بار تا حالا دارم به نیچه مراجعه می‌کنم و نه به همان روایت. لزومی ندارد آدم دیوانه است، همه‌ی حرفاش بدهد. خیلی نیچه خیلی حرفای خوب هم زده.

ولی مطمئناً نیچه حقایق را درک نکرده. انتقادهای خوبی از دیگرانی که می‌گفتند حقایق را درک کردن دارد. نیچه حالا به چه چیزی می‌خواستم رجوع بکنم؟ اه، هر چیزی، آها. نیچه یک اصطلاحی دارد که تو فلسفه‌اش خیلی اصطلاح مرکزی، هست چشم‌انداز. دقیقاً یک چنین دیده‌ای دارد. اینکه اصلاً دیدن حقیقت انگار هر آدمی وقتی به جهان نگاه می‌کند از یک چشم‌اندازی دارد نگاه می‌کند.

این‌جوری نیست که دکارت چشم‌انداز نداشته باشد. بتواند چشم‌انداز خودش را سفت کند، مثلاً بشینه فقط به‌طور فرمال استدلال کند. بحث این است که شما چه دوست دارید، چه تجربه‌هایی تو زندگی، چه دیدید؟ دیده‌ها تو آن چیزهایی که روتون تأثیر گذاشته، فکت‌های زندگی شما را تشکیل می‌دهند. تشکیل می‌دهند. برای این است که زندگی مثلاً مؤمنانه باید داشته باشید اگر می‌خواهید موحد باشید.

شما نمی‌توانید هرجوری زندگی بکنید و توحید را حفظ بکنید. دقت می‌کنید؟ اگر همه‌ی زندگیتون بشود فوتبال، واقعاً در عقاید توحیدی خودتان ممکن است به دچار شاکتاری بشود. روزی که مثلاً طرفدار یک تیم باشگاهی باشید، بعد هی دعا کنید، هی مثلاً دیگر خیلی اصرار بکنید، بعد مثلاً تیمتون چهار تا گل بخورد.

بعد هی اتفاق می‌افتد و احساس می‌کنید که خداوند یا اصلاً نیست یا مثلاً حرف‌های شما را گوش نمی‌ده، به شما حرف می‌زنه، شما را غرق کرده، دچار یأس می‌شوید. خلاصه یک جوری در جهان‌بینی شما تأثیر می‌گذارد. این آن نکته خیلی مهمِ دچار غفلت در دیدگاه‌های مدرنه که ما می‌خواهیم در واقع این چیزها را برای حذف کنیم.

سعی کنیم که به این چیزها دقت بکنیم. مهم‌ترین نکته بیش از اینکه دقت بکنیم که تئوری‌ها را چگونه داریم می‌سازیم، این است که فکت‌هامون را چه داریم انتخاب می‌کنیم و از کدام حوزه‌ها. اگر فکت‌های ما قوانین کپلره، می‌رسیم مثلاً به قوانین نیوتن. اگر یک مجموعه فکت‌های دیگه‌ای داریم، به چیز دیگه‌ای می‌رسیم.

وقتی داریم در مورد ادیان صحبت می‌کنیم، چه مجموعه، اصلاً دنبال این هستیم چه چیزی را توجیه بکنیم در دنیا؟ این مهم است. و می‌خواهم کار را به اینجا برسونم که مسیحی‌ها که پشت کوه زندگی می‌کنن، اصلاً مجموعه فکت‌هایی که می‌خواهند در موردش حرف بزنن، چیزهای غیر از آن چیزهایی که ما می‌خواهیم در موردش صحبت کنیم.

یک تئوری برای چیز دیگه‌ای انگار دارند می‌سازن. بعد ما نتیجه تئوری‌شون را نگاه می‌کنیم، فکت‌های خودمان را نگاه می‌کنیم، می‌بینیم اصلاً چه ربطی این‌ها می‌زنند. این‌ها که هیچ ربطی به این چیزها ندارد. و آن‌ها هم دقیقاً به این پشت این‌ور کوه که نگاه می‌کنن، همین احساس بهشان دست می‌دهد.

فکت‌های مسئله مسیحیت

و می‌خواهم برسم به اینجا که از اینجا شروع بکنیم که چه مشاهدات، چه مجموعه فکت‌هایی هست؟ مشکل چیست که با تئوری‌های خودشان مسیحی‌ها می‌خواهند حل کنند؟ تئوری را بر مبنای چه حقیقتی می‌خواهند بسازن؟

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ببخشید، شما در شروع صحبت‌هاتون فرمودید که تئوری‌های حالا از این داده می‌شه، بعد یک سری فکت‌ها داریم، بعد این‌ها سازگاری این دو تا واقعاً به تئوری‌تون ربط دارد. آره، مثلاً. بعد پرسیدید که اگر به عدم سازگاری رسیدیم، این که فکت‌ها را کنار بگذاریم یا تئوری را؟

خب این‌ها دیگر باز بستگی به اوضاع و احوال دارد. اگر تئوری دیگه‌ای هست که آن فکت جدید را، همه فکت‌ها را توجیه می‌کنه، من تئوری‌های قبلی را می‌ذارم کنار، تئوری جدید را برمی‌دارم.

اگر نه، تئوری همین که شما این کار را می‌کنید، ببینید اصلاً باید ببینید موضوع را پیچیده نکنید.

این‌ها دیگر باز به توافق‌مون جمع بستگی دارد که چگونه می‌خواهند با همدیگر کنار بیان. شما در همین الان در حوزه‌های مختلف، یک جایی مثل فیزیک دارید که فکت‌های توجیه نشده‌ای هست، ولی تئوری کوانتوم را همچنان نگه داشتن. و این تئوری دقیقی ندارد.

در حالی که جوامع علمی دیگه‌ای هست که هر زمان چهار تا تئوری دارد، همین الان با هم رقابت می‌کنند. بحث این است که کدام دارد بهتر. اصلاً دیگر این چیزها را وارد بحثش نشید. این‌ها مثل آن جزئیاتیه که بیشتر آدم‌ها یک فضای روشنی را می‌بینن، یک آدم‌هایی قرار است این کار را بکنند.

حالا اینکه اگر به مشکل برخوردن، کجا تصمیم بگیرند فکت، ممکن است یک فکت، خیلی فکت بدیهی‌ای باشد. کره زمین گرده، مثلاً مسطح نیست. این با تئوری داروین و اینکه مثلاً فرض کن موتاسیون یک جایی اتفاق افتاده، خیلی فرق می‌کند.

من این را می‌بینم. آن را باز یک جورهایی دارم حدس می‌زنم که انگار این فکت، این فکت‌ها درجه و قدرت‌شون با همدیگر فرق می‌کنه، تئوری‌ها قدرت‌شون با همدیگر فرق می‌کند.

موردی باید تصمیم گرفت. من اینجا الان تئوری را می‌ذارم کنار، تئوری دنبال تئوری جدید می‌گردم. ممکن است در یک شرایطی یک فکتی یک دفعه ظاهر بشه، ترجیح بدهم یک مدت بدون تئوری زندگی کنم، ولی آن هیچ‌کدوم از تئوری‌های موجود را قبول نکنم. دقت می‌کنید؟ خیلی حاد باشد اوضاع.

ولی معمولاً اتفاقی که می‌افته، فکت‌های ناسازگاری که هست، بهترین تئوری را حفظ می‌کنن، سعی می‌کنند یک جوری باهاش بسازن تا تئوری بعدی ساخته بشود. علم معمولاً این کار را می‌کند. ولی واقعاً اگر یک دفعه یک فکت ظاهر بشود که به کل همه‌چیز را کنار، به هم می‌ریزه اساساً، ممکن است ترجیح بدهند که فعلاً اصلاً بگویند هیچی نمی‌دونن.

دوباره از نو شروع کنند. خب من نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم این است. پس بیاید اگر می‌خواهیم بحث عاقلانه‌ای بکنیم، بحث عاقلانه این نیست که از نقطه صفر شروع بکنم، استدلال انجام بدهم.

حقایق مشترک بشر و جایگاه انسان

بحث عاقلانه این است که اول بیام یک سری حقایقی را که به نظرمون می‌آید که تجربه مشترک بشر است، دربیاریم. بعد سعی بکنیم اگر شده داستان بسازیم، توجیه کنیم که چگونه بشر مثلاً در یک چنین وضعیتی قرار گرفته. ادیان بیشتر با وضعیت بشر، جایگاهش در جهان و اینکه چه کار باید بکند تا نجات پیدا بکند، این چیزها سر و کار دارند.

نمی‌خواهم فقط یک سری تئوری‌های شناختی بدهم. من نهایتاً می‌خواهم به این نتیجه برسم که مجموعه بحث‌هایی که حالا من اینجا می‌خواهم ارائه بکنم، نه تنها غیر از عقلانی نیست. یک جوری از شیوه بحث مدرن و مثلاً اصل موضوعی عقلانی‌تره، عاقلانه‌تره به یک معنای ارخی. از ابزارهای زبانی هرجور دلم بخواهد استفاده می‌کنم.

فکت‌هایی که می‌آرم، فکت‌هایی که ممکن است آزمایشگاهی نباشد ولی اصولاً تجربه مشترک بشر است و شیوه بحث‌مون در واقع ممکن است از استدلال هم اینجا استفاده بکنم. ممکن است از یک جا از استدلال استفاده نکنم و از استعاره استفاده کنم. این‌ها نامعقول بودن شیوه بحث نیست.

این‌ها به نوعی دارم سعی می‌کنم بگویم که اگر اومدم مبانی مسیحیت را از یک داستان شروع کردم، نگید چرا از داستان شروع کردم. من دلم می‌خواهد که با یک روایت شروع بکنم. داستانی که بیان می‌کند که وضعیت بشری چیست. بعد شما باید ببینید این با چیزی که در جهان می‌بینید، تجربه می‌کنید سازگاره؟ این داستان خلاصه یک چیزی دارد به شما می‌گوید. یونانی‌ها داستان‌هایی داشتن در مورد جهان.

که معمولاً در آن خدایان داشتن بر علیه انسان توطئه می‌کردند. که خب داستان یونانی خیلی جالب است. خب بعد واقعاً شما مثلاً به احساس شخصی خودتان تو زندگی مراجعه بکنید، واقعاً می‌بینید که یک چنین توطئه‌هایی در جهان هست. مثلاً ویتگنشتاین (Wittgenstein) مطمئناً به دلیل آن یک لحظه‌ای که احساس اهمیت مطلق کرده نمی‌تواند روایات یونانی را بپذیرد.

چون اگر خدایان بر علیه من باشند من یک لحظه هم نباید احساس اهمیت را ببینم. اصلاً با تمام وجود حس کنم، بفهمم. اگر فرض کنیم که تمام این بحث‌های شما درست باشد و به طور کلی مثلاً رویکرد را بپذیریم، یک چند تا اشکال خیلی اساسی را وجود می‌آورد. یک خیلی اساسی یک بگذار من حرفامو بزنم. من بگذار خب خواستم یک چیزی بگویم واقعاً.

این است که مثلاً ممکن است خب همه‌مون با همدیگر چیز کنیم. مثلاً اینکه فکت‌ها تحت تأثیر واقعاً علایق شخصی، دسترسی جمع‌هایی که در آن دارد مطرح می‌شود و این‌ها، ممکن است یک جمعی با همدیگر همه‌شان مثلاً یک اشتباه خیلی فجیع بکنند. مثل فیزیک‌دان‌ها.

این برای شناخت یک دانه چیز خوب است. برای شناخت مثلاً یک نظریه خیلی خوب است ولی برای مثلاً قبول کردن یا معتقد شدن به یک نظریه یا یک جور جهان‌بینی که تو شخصاً یک به عنوان یک فرد نظریه را گوش می‌دی، فکت‌های خودتو داری. می‌خوای قبول کن، می‌خوای قبول نکن.

سازگاری نظریه با تجربه زیسته

من اصلاً کاری ندارم تو چه فکت‌هایی داری. تو شخصاً تک و تنها نظریه‌ها را گوش بدهد، ببین کدام به نظرت با تجربیات زندگی‌ت، با زندگی روزمره‌ت سازگاره. و می‌گوییم که زندگی واقعی طوری است که شما خلاصه نمی‌توانید مطمئن باشید. اصلاً این ببخشید این بحثی که من دارم می‌کنم لزوماً معنایش این نیست که خلاصه قرار آن جمع بشینن و یک چیزی تصویب بکنند.

یک شورایی باشد. فردی هم همین کار را می‌شود کرد. من مکتب‌های جهان‌بینی‌های مختلف را گوش می‌دم، استدلالی و غیر استدلالی‌شو و احساس می‌کنم مثلاً مسیحیت با حقایق زندگی من سازگارتره. مثلاً. بنابراین به مسیحیت معتقد می‌شم، بعد از اینکه یک گزاره استدلالی در آن نباشد. ولی تو این دیدگاه این را می‌پذیرید که خلاصه یعنی یک یک چیز پخته‌تر را دارید می‌گویید دیگر.

می‌گویید که این امکان هم وجود ندارد که ما برسیم به یک مثلاً فکت جهان‌شمولی که مثلاً به هرکی بگوییم بتواند قبول بکند. شایدم باشد. مثلاً شایدم باشد. شاید یک روزی فکت‌های جهان‌شمول هم به وجود بیاید. اصلاً این‌ها مهم نیست. این جهان‌شمول بودن این است که همه تاییدش بکنند. اصلاً مهم نیست.

یعنی اینکه این که در یک میزان جهان‌شمولی فکت‌ها مثلاً چه جوری و این‌ها، از نظر تاریخی ممکن است اتفاق عجیبی بیفتد. کما اینکه ما دورانی از تاریخ داشتیم خیلی از فکت‌ها جهان‌شمول بودن. خب؟ پس نه درستیش چیز است نه اصلاً این چی‌بگم، همه‌چیز در واقع یک جوری یک آزادی در آن وجود دارد و اصلاً هم لزومی ندارد که جمعی فکر بکنیم.

شما شخصاً زندگی خودتو نگاه کن، برای خودت یک تئوری از تئوری‌های موجود انتخاب کن و این‌ها را تلفیق کن با همدیگر. خب؟ مهم این است که شیوه پوپری یعنی اینکه من یک آزادی عمل‌هایی در بیان، آزادی عمل‌هایی در دوری کردن از اینکه منشأ تئوری‌های خودم را لازم باشد بگم، و در واقع تأکید فقط روی بیان اجزای تئوری با ابزارهای زبانی مختلف دارم و نهایتاً پراگماتیستی نگاه می‌کنم.

تئوری خوب تئوری‌ایه که مرا یک جوری به جهان و تجربیات من مربوط می‌کند. نه تئوری‌ای که پایه‌های ظاهراً قوی‌ای دارد. خب. پس بیایم به عنوان شروع روایت اسقفی به نام پدر، پسر و روح‌القدس شروع بکنیم فکت‌هایی را بگوییم که به نظر می‌آید که از نظر مسیحیت مرکزیت دارند.

و چیزها و البته حالا من تثلیث مطمئناً جزو فکت‌های مرکزی نیست. من با یک شوخی این حرفو زدم. من خیلی مختصر می‌خواهم در مورد چیزهایی بگویم که به نظرم می‌آید شاید مسیحیت بیشتر از همه روی این‌ها تاکید دارد از این‌جاها شروع می‌کند. از مسائل کاملاً احساسی و اخلاقی.

چیزهایی که همه ما تو زندگی خودمان تجربه کردیم. نه از قوانین کپلر، نه از آسمان‌ها شروع می‌کنه، نه در مورد طبیعت بحث می‌کند. چیزی که من در درون خودم در واقع می‌بینم، احساس‌هایی که تو کودکی خودم تجربه کردم و تا الان مثلاً یک جوری تحت تاثیرش بودم.

تجربه سعادت کودکی

چیزهایی که به تجربه‌های مستقیم و مشترک تقریباً همه آدم‌هایی که در این دنیا زندگی می‌کنند مربوطه. همه ما به نظر می‌آید همه‌مون یک تجربه‌ای از یک سعادت و خوشی در دوران کودکی حداقل داریم. همه انسان‌ها به نظر می‌آید احساسی دارند نسبت به اینکه این زندگی‌ای که دارند می‌کنند آن زندگی ایده‌آلی نیست که می‌خواهند. تمام انسان‌ها بدون استثنا یک جوری انگار از یک بهشت گم‌شده‌ای آمدند.

در زندگی خودشان رنج می‌برن، در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که نمی‌خوان قرار بگیرن، دچار رنج می‌شوند و نمی‌خوان این اتفاق برایشان بیفتد و به نظر می‌رسد بیش از هر موجودی در موجوداتی که ما می‌بینیم ما هستیم که این ویژگی را داریم. اگر می‌خواهیم از یک جایی شروع بکنیم موقعیت انسان را در جهان شناسایی بکنیم، بیایم از این‌جا شروع بکنیم.

به نظر ما با یک جهانی مواجه هستیم که به با طبیعت به هر جایش نگاه می‌کنیم پر از زیبایی و آرامش و خوبی و خوشیه. به نظر می‌آید تمام ستاره‌ها و سیاره‌ها آرامش دارند.

شما در طبیعت مثلاً یک روزی تنهایی بروید گردش بکنید اگر البته چیزی از طبیعت باقی مانده باشد، اگر یک روزی مردم در طبیعت خیلی خوبی زندگی می‌کردن، هوا پاکیزه بود و زندگی‌شان سرشار از این احساس بود انگار جهان یک جای امن و بسیار بسیار زیبا و خوبی است.

فقط ماییم انگار این‌جا یک مشکلی در زندگی خودمان داریم. به نظر نمی‌آید که در طبیعت، سکون و آرامش و زیبایی که تو طبیعت هست خیلی با زندگی ما شباهت داشته باشد.

من اولین چیزی که می‌خواهم فکت مهمی که توجیه بکنم این است که ما چرا این‌جوری هستیم؟ چرا چیزهایی می‌خواهیم که بهش نمی‌رسیم؟ چرا مدام تو زندگی خودمان با موقعیت‌های رنج‌آور مواجه می‌شیم؟ به نظر نمی‌آید همه دنیا این‌جوری باشد. دنیا بیشتر به نظر می‌آید بر اساس یک جور نظم و آرامش و خیلی هم چیز خوب دارد پیش می‌رود.

فقط آدم‌ها هستند که نمی‌دونن چه کار باید بکنند. یک کارهایی می‌کنند به یک نتایجی می‌رسند که نمی‌خواستن برسد. درخت هیچ‌وقت کاری نمی‌کند که نمی‌خواسته بکند. بعد مثلاً اشتباه بکند. بشر یک جوری انگار به نظر می‌رسد در این موجوداتی که ما مشاهده می‌کنیم تو کل عالم یک سرگشتگی‌ای دارد. مدام در واقع دچار رنجه و با مسئله شر درگیره.

همیشه در یک دلهره‌ای که اتفاق‌های بدی ممکن است برایش بیفتد. شما واقعاً فکر کنم یک فکت ثابت‌شده زیست‌شناسیه. اصلاً این حیوون‌هایی که شکارچی‌ها شکارشون می‌کنن، شکارچی‌های طبیعی، زندگی پر از دلهره‌ای ندارند. به نظر می‌رسد خیلی همه موجودات علی‌رغم اینکه مرگ تهدیدشان می‌کند باز موجودات آرومی هستند.

ولی این‌جا دارم من حیوانات را به دلیل اینکه به نوعی تو سایه انسان هستند می‌توانیم کنار بگذاریم. از هرچه در مورد موجوداتی که دورتر از انسان هستند بیشتر فکر می‌کنیم به نظر می‌آید ویژگی‌های متفاوتی نسبت به ما دارند.

رنج بشر میان فرشتگان و کمال

تکلیفشون در هستیشون به اصطلاح مشخصه، دچار رنج نمی‌شن، همه‌چیز به قاعده و خوب و زیبایی دارد پیش می‌رود. و بشر این وسط یک موجودی است که تمام مدت درگیر دور شدن از یک چیزی است که به نظر می‌آید قبلاً داشته. این دو تا نکته‌ست. یک نکته این است که من الان دچار یک مشکلاتی هستم، یکی اینکه به نظر می‌آید در اعماق وجود خودم یک تجربه مثبت دارم.

در کودک هرچه دورتر تو کودکی خودم نگاه می‌کنم احساس می‌کنم که آنجا آرامش داشتم، خوش بودم و هرچه دارد مثلاً از زندگی می‌گذره یک جوری انگار از یک چیزی دارم دور می‌شم. این را این یکی از فکت‌هایی که مسیحیت در واقع مسیحیت روش تاکید می‌کند.

اینکه دنبال این باشیم ببینیم انسان چگونه دچار یک چنین وضعیتی شد. جهان را وقتی نگاه می‌کنیم به نظر می‌آید یک خدای عادل و خوب و زیبا و پر از کمال که همه‌چیز را خلق کرده و دارد اداره می‌کند هست، به غیر از زندگی انسان‌ها را که نگاه می‌کنیم به نظر می‌آید همه‌چیز در هوا و برهست.

نه فقط فوتبال نتایجش خیلی توهین در آن مشخص نیست، نتیجه جنگ‌ها هم خیلی معلوم نیست که کدام طرف برنده می‌شود و این‌جوری نیست که آدم‌های خوب تو این دنیا آن‌هایی که مثلاً موحد هستند با آن‌هایی که نیستند وقتی درگیر می‌شوند این‌ها ببرند آن‌ها ببازن.

همه‌چیز در هوا و برهست. هر دنیایی در آن ظلم وجود دارد، دنیا در آن شرارت‌هایی وجود دارد که با بقیۀ چیزهایی که در دنیا می‌بینیم خیلی سازگار نیست.

پس این تجربه که یک تجربه خیلی عمیق احساسی و در عین حال عقلانی زندگی بشر است، یک مبنای خوبی است برای انسان‌شناسی. بحث‌اش از انسان‌شناسی شروع می‌کند نه از جهان‌شناسی. بیشتر تاکیدش روی وضعیت بشریه.

من در یک وضعیتی قرار گرفتم که به نظر می‌آید ناخواسته است، وضعیت خوبی نیست، یک جوری دوست دارم که میل دارم همه انسان‌ها انگار یک جوری میل دارند نجات پیدا کنند. حالا می‌تواند مثلاً این نجات به این شکل باشد که اعتقاد پیدا بکنیم که خب این یک دوره‌ایه می‌گذره بعداً در بهشت نجات پیدا می‌کنیم یا هر تئوری دیگه‌ای.

به هر حال خواست اینکه من از این دوران یک جوری بگذرم به یک دوران دوباره مثلاً انگار به یک بهشت گم‌شده‌ای دوباره برگردم در انسان‌ها وجود دارد. از جنبه‌های تراژیک بشر که بدون اینکه شما تجربه کرده باشید با تمام وجود بهش معتقدید این است که همه ما می‌دانیم که می‌میریم.

دوران موقتی تو این دنیا هستیم. این فکت خیلی مهمی است. لازم نیست من اثباتش بکنم. اثبات من استقرا ناقصه. ها؟ دیدم تا حالا مردم مردند. اینکه دلیل نمی‌شود از دکارت می‌شود شک کرد که خب شاید من نمی‌میرم.

علم درونی به فنای خویش

اصلاً شاید آن آدم‌هایی که من فکر می‌کنم مردند وجود نداشتن، من که نمی‌توانم ثابت کنم. این‌جوری فکر نکنید. ما همه‌مون از نه از تجربیات بیرونمون، از درونمان مطمئنیم می‌میریم. ها؟ این‌جوری انگار چیزی از درون ما به ما می‌گوید که موجود فانی هستیم. همیشه این موقعیت، همان‌طوری که این موقعیت‌هایی که در روزمره باهاش مواجه هستیم گذراست، کل زندگی یک چیز گذراست.

ما این موجود بلا‌تکلیفی هستیم که جدا از خودمان مرز داریم. باید یک جوری زندگی بکنیم، به نسبت به زندگی خودمان احساس مسئولیت بکنیم. همه آدم‌ها یک جوری احساس می‌کنند دارند در طول زندگی‌شان زندگی‌شان را می‌سازن. خلاصه یک روزی به گذشته خودشان نگاه می‌کنن، حسرت می‌خورن.

احساس می‌کنند که هیچ آدمی فکر نمی‌کنم وجود داشته باشد که مگر اینکه عقلش واقعاً کم باشد که احساس نکند که می‌تونسته زندگی بهتری بکند. هیچ زندگی‌ای کرده زندگی کاملی نبوده. شما هر موقعیت زندگیتون را نگاه کنید می‌تونستید بهتر رفتار کنید. می‌تونستید تصمیم‌های بهتری بگیرید. این‌ها فکت‌های مشترک بشریه دیگر ها؟ شما می‌خواهید کافر باشید، می‌خواهید اعتقاد داشته باشید، این احساس‌ها را همه مردم دارند.

همه می‌دانند می‌میرن، همه می‌دانند که یک جوری در واقع در یک وضعیت‌های ناخواسته‌ای هستند. هیچ آدمی فکر نمی‌کنم بگوید من دارم در بهشت زندگی می‌کنم. یعنی بهترین وضعیت ممکنیه که. برای خاطر اینکه اصلاً ما به نظر می‌آید موجودی هستیم که خواسته‌های متعارض داریم در آن واحد. نمی‌توانیم به همه‌شان برسیم. دقت می‌کنید؟

شما اگر یک لیستی تهیه بکنید از اینکه می‌خواهید فردا بهترین روز زندگیتون باشد، اصلاً بهتان آوانس بدهند، شما وارد می‌شوید به یک بهشت می‌شید، همه خواسته‌هاتون عملی بشود. لیست تهیه بکنید که چه می‌خواید، می‌گویید همه این‌ها را نمی‌توانید با هم داشته باشید. و اگر انتخاب کنید باز یک جوری رنجی از اینکه یک چیزهایی را از دست دادید دارید.

دقت می‌کنید؟ این‌ها فکت‌ان دیگر یک جورهایی. این‌ها فکت‌های پایه مسیحی هستند. وجود خدا را فرض بگیریم. من نمی‌خواهم اینجا در مورد، به هر حال یک فکت پایه مسیحی این است که از اوضاع جهان برمی‌آد که یک حاکم عادل و یک آفریننده کاملی در جهان وجود دارد که همه دنیا و انسان‌ها را خلق کرده.

مشکلی که آن فکتی که در واقع این یک تئوری که به همه جا انگار به نظر می‌آید تئوری خوبی است، ولی به انسان که نگاه می‌کنیم به نظر می‌آید که احتیاج به یک بسط تئوری داریم که خود پیچیده‌ترش بکنیم برای اینکه بفهمیم که این یک دانه موجود چرا این‌جوری شده؟

چرا زندگیش این شکلیه؟ فکر کنم اینجا این مبنای خوبی است برای شروع در واقع مفاهیم مسیحی. انسان‌شناسی مسیحی که نتیجه در واقع یک جور نگاه خاص به الهیاته و اینکه در مرکز بحث‌های الهیات مسیحی برخلاف الهیات سایر ادیان، نجات‌شناسی وجود دارد.

الهیات مسیحی و اشتراک اندک با اسلام

یعنی اصلاً این مبحث، شما سرفصل مباحث الهیات مسیحی را نگاه کنید، تقریباً هیچ‌کدومش به غیر از مثلاً وجود خدا، که آن هم باز عمده‌اش چون مربوط به مسئله تثلیث و این چیزها می‌شود و قسمت الهیات به معنای اخصش بحث کردن در مورد خدا، به غیر از یک بحث‌هایی اصلاً با الهیات اسلامی می‌بینید چندان اشتراک ندارد. الهیات اسلامی پر از بررسی صفات خداست.

شما کمتر می‌بینید مسیحی‌ها دغدغه این را داشته باشند که در مورد صفات الهی بحث بکنند. عوضش به شدت در مورد انسان‌شناسی هستند در الهیاتشون بحث می‌کنند، نجات‌شناسی مثلاً دارند، مسیح‌شناسی دارند. ما مثلاً نبوت و پیامبرشناسی یک بحث خیلی کوچیکی تو الهیات ماست. نبوت بحث مهمی است ولی پیامبرشناسی، یعنی من تئوری داشته باشم درباره اینکه پیامبر چه بود؟

به عنوان یک حل‌کننده مثلاً فرض کنید الهی. در حالی که شاید مهم‌ترین فصل الهیات مسیحی بحث کردن درباره هستی مسیح، درباره چیستی مسیحه. چرا؟ برای خاطر اینکه همه ایده‌های انسان‌شناسی و نجات برمی‌گردد به شناختن مسیح. چون مسیح که انسان را قرار است نجات بدهد.

پس از کجاش از اینجا شروع بکنیم که همه ما در واقع یک شوری در سرمون هست، یک چیز مفقودی در زندگی خودمان داریم، تو وضعیتی قرار داریم که نمی‌پسندیم و این در جهان، جهانی که بهش نگاه توحیدی می‌خواهیم داشته باشیم، مسئله‌سازه. معلوم نیست که بشر چرا این‌جوری شده. ما باید تئوری داشته باشیم که بیان بکند برای ما که چرا بشر در یک چنین وضعیتی قرار گرفته.

و فکر می‌کنم مبنای بحث‌های الهیات مسیحی، بحث‌های اسقفی، از برای من خوب است که از اینجا شروع بشود. حالا هر کسی ممکن است یک چیزی داشته باشد، یک نقطه شروع متفاوتی داشته باشد.

خب من بگذارید چیزهایی که جلسه آینده دیگر به یک جایی رسیدم که می‌خواستم که از جلسه آینده مستقیماً از اول که می‌آییم دیگر برویم سراغ اینکه یک اسقفی دارد سعی می‌کند که دقیقاً بیان بکند که چه از مسیحیت می‌خواهد. چه هدفی نیست این‌جوری؟