این جلسه پس از تخلیۀ اعتراضهای رایج به مسیحیت، معیار را از تاریخ به روشِ بیانِ عقیده برمیگرداند: نشان میدهد اثباتِ اصلموضوعیِ دکارتی برای مبانیِ دین نه فقط ناکافی است، بلکه بر پیشفرضهایی سست دربارۀ زبان، مغز و جداییِ شناخت از زندگی بنا شده است. سپس با تعمیمِ نگاهِ پوپری — بیانِ تئوری و سنجش با فکتهای مشترک — راهی برای روایتِ دروندینی میگشاید و سرانجام فکتهای انسانشناختیای را نام میبرد که الهیاتِ مسیحی از آنها آغاز میکند، نه از جهانشناسیِ طبیعی.
از تخلیۀ اعتراض تا انتظارِ دفاع
مسیرِ این بحث از جایی ادامه مییابد که انبوهِ ایرادهای کلیشهای به مسیحیت روی میز گذاشته شده باشد: اتهامِ غیرتوحیدیبودن از سوی یهودیت و اسلام، عقلگریزیِ اعتقادی، خونریزی و فسادِ تاریخیِ کلیسا، و نقدهای اخلاقی از جنسِ آنچه نیچه بر اخلاقِ مسیحی میگذارد. آن انبوه برای این نیست که هر بندش بیدرنگ پاسخ بگیرد؛ برای این است که دفاعِ بعدی به تجاهل متهم نشود. یهودیان خود را بانیِ توحید میدانند و مبانیِ مسیحی را چندان موحدانه نمیشمارند؛ در قرآن نیز با لحنی تند به وجوهِ اشتراکآمیزِ برخی عقاید پرداخته شده است. حتی ناظرِ غیردینی میتواند جایگزینیِ توحید به جای اسطورههای مشرکانۀ باستان را پیشرفت بداند و مسیحیت را نسبت به یهودیت و اسلام، از نظرِ سازگاری با ایمانِ فیلسوفانه، گامی به عقب بخواند. ایمانِ یهودی و بهویژه اسلامی را میتوان با نوعی یکتاپرستیِ فیلسوفانه سازگار دید؛ ایمانِ مسیحی اما اجزایی دارد که در نگاهِ بیرونی نامعقول مینماید، و واکنشهایِ افراطیِ عقلگرایانۀ غرب گاه به همین بستر نسبت داده میشود.
پس از آن، معیار عوض میشود. کوبیدنِ یک عقیده بهصرفِ جنایتهایی که مدعیانِ آن مرتکب شدهاند، الگویِ منطقی و عادلانهای نیست. تاریخِ خون و فساد را نمیتوان انکار کرد، اما پیوندِ آنها با اصولِ اعتقاد باید جداگانه ثابت شود، نه از پیش فرض گرفته شود. همانگونه که میتوان کشتارهای شوروی را با این سخن جدا کرد که «آنها مارکسیست نبودند»، میتوان فسادِ کلیسا را نیز با ادعایِ «مسیحی واقعی نبودند» از اصولِ ایمان جدا کرد — مگر آنکه پیوندِ گریزناپذیرِ آن اعمال با خودِ آموزه ثابت شود. انتظار از مؤمنِ امروز اینکه از تمامِ خونریزیهای تاریخِ کلیسا دفاع کند معقول نیست. تمرکز از این پس روی عقاید و مسائلِ اخلاقیای است که مسیحیت تبلیغ میکند، نه روی تاریخِ چند قرنِ اخیر.
برای رسیدن به قضاوتی مستدل در افقِ قرآن، پنجشش قرنِ نخستِ مسیحیت مهمتر از تحولاتِ پروتستانتیسم یا منازعاتِ متأخر است؛ آنچه قرآن خطاب میکند همان هستۀ نسبتاً مشترکِ قرونِ اولیه است. کارِ این بخش فراهمکردنِ مقدمهای برای روایتِ مدافعانه است: نه اثباتِ تکتکِ جزئیات از صفر، بلکه نشاندادنِ اینکه بیانِ مسیحیِ مبانی، آنگونه که معمولاً نامعقول خوانده میشود، میتواند در چارچوبِ دیگری کاملاً معقول باشد. مهمترین حلقهها همانهاییاند که مبانی را آنگونه که مسیحیان میفهمند شرح میدهند؛ نقدِ سختتر بعداً میآید.
انتظارِ رایج از دفاعِ اعتقادی این است که اصول اعلام شود و با برهانِ عقلی اثبات گردد. الهیدانِ مسلمان معمولاً احساس میکند وجودِ خدا، نبوت و معاد را میتواند ثابت کند: «متکلمین اسلامی اهل اثباتاند». بسیاری از مکاتب وقتی مبانیشان را بیان میکنند همین مسیر را برمیگزینند. مسیحیت اما کمتر جزئیاتِ عقایدش را به این صورت برهان میکند؛ حتی در آثارِ فلسفیِ جدیاش نیز اثباتِ جزءبهجزءِ اعتقادنامه محور نیست. پرسش این است: اگر مبانی را به شکلِ برهانِ عقلیِ تمامعیار عرضه نکنیم، چه راههای معقولِ دیگری برای ارائه هست؟ انتقادِ اینجا در واقع به خودِ آن موضعِ «ظاهراً عقلانی» است که میکوشد مبانی را ثابت کند و در فضایِ پسامدرن دیگر چندان خریدار ندارد.
بنبستِ اثباتِ اصلموضوعی
شیوۀ دکارتی — گذاشتنِ همۀ معلومات کنار، آغاز از بدیهیات، و استنتاجِ حقایق با قواعدِ منطق — در مسیرِ خود از ارسطو تا دکارت رسمیت یافته و گاه توهمِ کشفِ حقایق در حینِ برهان را نیز پرورانده است. هدفِ ظاهری دقت است: سیستمِ اصلموضوعی شبیه اصولِ اقلیدس، نه فقط بیانِ آنچه از پیش دانسته شده بلکه کشف در حینِ استدلال. اگر دقتِ جدی بخواهیم، سیستم باید صوری شود: نمادها و قواعدی که با آنها کار میشود، شبیه آنچه رایانه با سیستمِ صوری میکند. اما هر گزارهای که در آن سیستم ثابت شود، فقط در همان سیستم ثابت شده است؛ معلوم نیست در جهانِ خارج صدق کند. اصولِ موضوع را نمیتوان از درونِ همان سیستم برای جهان ثابت کرد؛ باید پذیرفت و امیدوار بود ساده و موردِ توافق باشند. ارسطو به اندازۀ دکارت این توهمِ شروع از صفر را نداشت؛ نامگذاریِ این الگو به دکارتی دقیقتر از انتسابِ صرف به یونان است.
درستیِ گزارۀ ثابتشده به درستیِ اصول برمیگردد، و اصولِ موردِ توافقِ همگان در این قرن عملاً وجود ندارد. مهمتر آنکه سیستمِ صوری برای هر گزاره نیاز به تعبیر دارد و تعبیر خود محلِ اختلاف است. پس هم در آغاز — گذاشتنِ اصول — و هم در پایان — تعبیرِ نتایج — باید به زبانِ عادی سخن گفت. اگر ابتدا و انتها زبانِ معمولی است، محدودکردنِ میانۀ بحث به قالبِ صوری بیش از آنکه دقت بیفزاید، بازی میسازد. نتیجهٔ تاریخیِ بالابردنِ سطحِ دقت از ارسطو تا قرنِ نوزدهم این بوده که «هیچ چیزی من در مورد جهان خارج نمیتوانم ثابت بکنم». از همینجاست که فلسفۀ قرنِ بیستم از فرمِ استدلالیِ کلاسیک فاصله میگیرد.
در بسیاری جاها از اواخرِ قرنِ نوزدهم کسانی چون نیچه بیشتر به شعر نزدیک میشوند تا به اثبات؛ هایدگر شعر را گاه از فلسفۀ استدلالی بالاتر مینشاند. ویتگنشتاین در رسالۀ منطقیفلسفی چنان معیارِ دقت را تند میکند که تقریباً چیزی برای گفتن نمیماند؛ نردبانِ خودِ رساله را نیز باید دور انداخت. وزندادنِ افراطی به استدلالِ منطقی اغلب از میلِ به قانعکردنِ دیگران در آکادمی برمیخیزد، نه از کشفِ انفرادیِ حقیقت. پیش از ارسطو حتی در یونان کشف و شهود و بیانِ آزاد بیشتر دیده میشود تا هندسهوارکردنِ فکر. اگر اثباتِ دقیق به توافقِ پایدار نرسیده، نباید نتیجه گرفت که هر کس هرچه خواست بگوید؛ باید شیوۀ بیان را اصلاح کرد و ملاکی برای مقایسۀ مکاتب نگه داشت — ملاکی غیر از توهمِ اثباتِ جهان از نقطهٔ صفر.
پیشفرضهای عقلگراییِ مدرن
عقلگراییِ دکارتی پیشفرضهایی ناگفته دارد که معمولاً بیان نمیشوند و اگر دقیق نگریسته شوند، رویکردی عجیب به تفکر و بیان در آنها دیده میشود. یکی این است که حقیقت را میتوان در قالبِ زبان — آنهم زبانِ متناهیِ مردم یا زبانِ صوری — ریخت. با قیاسِ ارسطویی و نهی از تمثیل، قالب تنگتر هم میشود. اگر با تمامِ قدرتِ زبان، استعاره و تمثیل هنوز تردید در بیانِ حقیقت رواست، با محدودیتهای صوری تردید بیشتر است. بخشِ کوچکی از مغز به استدلالِ سمبلیک اختصاص دارد؛ علومِ شناختیِ پیشرو گاه پایهٔ ادراک را استعاره میدانند، نه استنتاجِ صوری. محدودکردنِ خود به یک گوشۀ مغز، اعتمادبهنفسِ تاریخیِ دورانی است که گمان میکرد حقیقت را هم کشف و هم بیان کرده است.
تمثیلِ وزنه این را روشن میکند: مغرورانه وزنه را فقط با دو انگشت و یک پا در هوا برمیداریم؛ پس از دههها معلوم میشود حتی وزنههای کوچک هم بلند نشدهاند. محدودیتها را خود گذاشتهایم و امکاناتِ شناختیِ دیگر را کنار نهادهایم. از جمله، «عقل مذکر» خواندنِ این عقلِ مدرن به این معناست که سایرِ شیوههای شناخت را عاقلانه نمیشمارد. تصورِ مدرنِ دیگر این است که استدلالِ صوری در چهاردهپانزدهسالگی به کمال میرسد و پس از آن قدرتِ ذهن چندان نمیافزاید؛ در حالی که تفکرِ کلاسیک تا حدودِ چهلسالگی انتظارِ رشدِ ذهنی داشت. یونگ دنیا را دنیایِ نوجوانان میخواند؛ بازار نیز به سمتِ نوجوانان جهت میگیرد و سنِ ایدهآلِ مصرف مدام پایینتر میآید.
عجیبترین پیشفرض شاید این باشد که «کشف حقیقت هیچ ارتباطی به شیوهی زندگی آدمیزاد ندارد». در مکاتبِ شرقی و پیشامدرن، مسیرِ عملیِ زندگی شرطِ دیدنِ حقایق بود؛ در تصویرِ دکارتی میتوان هرگونه زیست و فقط چند ساعت کتابخوانی و استدلال داشت و حقیقت را کشف کرد. حال آنکه بخشِ بزرگی از آنچه با قاطعیت از دنیا فهمیدهایم استدلالی نیست؛ حسِ درونی و تجربه است. منابعِ درک — فطرت، میراثِ اجدادی، یا در خوانشِ داروینی هدایایِ بقا — معمولاً استدلالی نیستند. رابطۀ علم و عمل «رابطه دیالکتیکیه»: دانستن، عمل، فهمِ بیشتر، تکمیلِ عمل. کسی که به حقیقت رسیده باید نشانههایی در رفتار و جاذبۀ زندگی داشته باشد؛ در دنیایِ مدرن دیوانگیِ فیلسوف یا جنایتِ او اغلب به حسابِ تئوریاش نوشته نمیشود و کنجکاوی به زندگیاش زشت شمرده میشود — جداییای که برای پیامبران و عرفا بیگانه بود.
تجربه، عمل، و وسواسِ شناختِ بیعمل
تجربههای دینی، رؤیا یا مکاشفه میتوانند حقیقتی برسانند که در زبانِ بینالاذهانی کامل منتقل نمیشود. روایتِ غرقکردنِ کسی که در حضورِ خدا شک داشت — تا امید از همهجا ببرد و جایی برای چنگانداختن ببیند — نمونهای از تجربهای است که پس از آن شکِ قبلی برنمیگردد؛ در بسته میشود اما دانسته میماند که پشتِ در چیزی هست. این تجربه در شرایطِ خاص رخ میدهد، اما دیدن است؛ همه با همان شرایط به همان ایمان نمیرسند. ویتگنشتاین نیز از احساسِ امنیتِ مطلق سخن میگوید که چند بار در عمر تجربه کرده و اعتقادش به امرِ ماورائی را بیشتر به آن گره میزند تا به استدلال. خواندنِ شعرِ خوب میتواند شریکِ مکاشفه شود؛ متنِ استدلالیِ خشک معمولاً همان عمق را منتقل نمیکند.
هایدگر بر «در جهان هستیم» تأکید میکند: انسان در اتاقکِ محفوظ نیست که از پنجره اسلاید ببیند و تئوری بسازد؛ دلهره و عمل و آینده پیش از میلِ صرفِ شناختاند. مدلِ دکارتیِ ناظرِ جدا از جهان با زندگیِ واقعی — حتی زندگیِ خودِ دکارت — نمیخواند. شناخت بیش از آنکه معطوف به خودِ شناخت باشد، مقدماتِ عمل را میسازد. تمثیلِ گرسنهای که سالها غذا را تجزیه میکند و نمیخورد، و تمثیلِ دو مورچۀ سهروردی در «لغت موران» که بر قطرۀ شبنم بحث میکنند تا آفتاب آن را بخار کند، هر دو یک هشدارند: زندگی کوتاه است و وسواسِ شناختِ محض میتواند پوششِ میل به بازماندنِ دستِ عمل باشد.
آیۀ «بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۵: (انسان شك در معاد ندارد) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قيامت) در تمام عمر گناه كند!) همین میل به بازبودنِ جبهه را نشان میدهد؛ داستانِ گاوِ بنیاسرائیل نیز پرسشهای پیاپی را به نخواستنِ عمل گره میزند. روحیهٔ آکادمیکِ خاص اغلب با زندگیِ نرمال یکی نیست؛ عقایدِ برخی فیلسوفان — از جمله ستایشِ قدرت نزدِ نیچه در برابرِ ضعفِ عملیِ زندگیاش، یا دغدغۀ جنون نزدِ فوکو — میتواند جنبۀ دفاعی داشته باشد. این به معنای تخطئۀ هر سخنِ خوب از آدمِ بد نیست؛ به معنای آن است که ادعایِ لمسِ حقیقت با زندگیِ یکسره فاجعهبار بهسادگی جمع نمیشود. جریانِ غالبِ دانش نیز فقط تابعِ قوتِ استدلال نیست؛ شرایطِ اجتماعی و بودجه — چنانکه در رقابتِ رویکردهایِ مدلسازیِ ذهن و هوشِ مصنوعی دیده میشود — تعیین میکند کدام حرف برنده بهنظر برسد.
از فراروایت تا پیشنهادِ پوپری
پستمدرنها بر فراروایتها و استعارههای پنهانِ دورانها انگشت میگذارند: جهانِ ارگانیکِ قرونِ وسطی جای خود را به جهانِ ماشینمانندِ مدرن میدهد بیآنکه کسی رسماً استعاره را عوض کند. اگر ادراک همواره با تصویر و تمثیل آمیخته است، بهتر است روایتِ خود را صریح بگذاریم وسط. نظریههای علمی نیز با «یکیبود یکینبود» آغاز میشوند؛ فایرابند دانش را به افسانههای پریان نزدیک میکند و نیرویِ جاذبۀ نیوتنی را داستانی میخواند که بعداً تعدیل شد. پس محکومکردنِ مسیحیت صرفاً بهخاطرِ رواییبودنِ مبانیاش دوگانه است: آنکه داستان نمیگوید نیز در ذهن داستانی ناگفته دارد.
پیشنهادِ جایگزین، تعمیمِ نگاهِ پوپر از فلسفۀ علم است. نیازی نیست تئوری از نقطهٔ صفر اثبات شود؛ تئوری بیان میشود تا واقعیتهایی را که بر سرشان توافق هست توجیه کند. هیچکس نمیتواند از اینشتین بپرسد نظریه را از کدام اصلموضوعه ساخته است؛ خوابدیدنِ فرمولها نیز اگر فکتها را بهتر از رقیب توجیه کند پذیرفتنی است. منشأ تئوری — خواب، الهام، وحی یا استنتاج — حساسیتِ اصلی نیست: «اشکال ندارد اگر یک نفر تئوری خودش تو خواب دیده باشد». آنچه میماند سنجش با فکتهاست. فکتها در مجامعِ علمی مانند احکامِ دادگاه با «هیئت ژوری» ثبت میشوند؛ آزمایش را همه تکرار نمیکنند و چاپ در ژورنالِ معتبر کارِ دفترِ اسناد را میکند.
در جمعِ یهودیمسیحی، بخشهایی از عهدِ عتیق میتواند فکتِ مشترک باشد؛ با ورودِ ملحد همان مجموعه از میز برمیخیزد. معجزه نیز اگر جمع آن را راهی برای تأیید بداند، در این چارچوب فکتِ مرتبط است. کتابِ کوتاهِ «سرچشمههای دانایی و نادانی» همین ایده را از دکارت تا بدیلِ پوپری جمع میکند: بهجایِ استنتاجِ همهچیز، واقعیتهای ملموسِ موردِ توافق را ببینیم و بپرسیم کدام روایت — داستانِ دینِ مسیح، اسطورۀ یونانی، یا روایتِ داروین — جهان را معقولتر و با زندگی سازگارتر میکند. تعمیمِ پیشنهادی حتی از خودِ پوپر آزادتر است: تئوری را میتوان در قالبِ داستان، شعر و استعاره گفت؛ ابزارِ عاطفی و حتی دفاع با عملِ خارقالعاده، اگر فکتِ جمع آن را بپذیرد، از نظرِ منطقی بیراه نیست.
پوپر منشأ تئوری را آزاد میگذارد و تولیدِ فکت را نیز چندان مقید نمیکند؛ پراگماتیستی به کارآمدیِ نهایی مینگرد. آزمایشِ «مایکلسون-مورلی» نمونهای است که فیزیکِ نیوتونی را به چالش کشید و تئوریِ تازه را طلب کرد. در فلسفۀ علم، «کانجکچر و رفیوته» — حدس و ابطال — محور است و خودِ پوپر سخت تحتِ تأثیرِ نسبیت و گفتگو با اینشتین بوده است. تئوریِ خوب تئوریای است که با جهان و تجربۀ زیسته مربوط میشود، نه فقط پایههای ظاهراً قوی دارد. همین چارچوب اجازه میدهد مبانیِ مسیحی بهصورتِ روایت عرضه شوند بیآنکه از پیش نامعقول خوانده شوند. آزادی در بیان به معنای رهاکردنِ هر ملاک نیست؛ ملاک از اثباتِ صوری به تطبیق با فکتهایِ موردِ توافق منتقل میشود، و همان انتقال است که دفاعِ روایی را از نسبیگراییِ بیمهار جدا میکند.
علایق، چشمانداز، و فکتهای مسیحی
مهمترین تعیینکنندهٔ تئوریِ پذیرفتهشده، مجموعهٔ فکتهایی است که شخص لمس کرده و درست میداند — بیش از مهارتِ استدلال. علایقِ زندگی میدانِ فکت را میسازند. تمثیلِ تیمِ فوتبال نشان میدهد اگر تمامِ جهان از دریچۀ مسابقه دیده شود و تیمهای «خودی» مدام ببازند، توحید در تجربۀ روزانه متزلزل میشود؛ اگر کمالِ انسانی معیار باشد، شکستِ ورزشی همان وزن را ندارد. یهودیتی که انتظارِ فتحِ سیاسیِ مسیحایی دارد با فکتهایِ تاریخیِ ناسازگار درگیر میشود. نیچه با مفهومِ «چشمانداز» همین را میگوید: هیچکس بدونِ چشمانداز به جهان نمینگرد و دکارت نیز چشماندازِ خود را فقط با فرمالکردن پنهان میکند. زندگیِ مؤمنانه فکتهای مؤیدِ توحید میسازد؛ زندگیِ یکسره فوتبالی ممکن است همان فکتها را نسازد.
از اینرو مسیحیان و مسلمانان گاه بر سرِ نتیجۀ تئوری جدل میکنند بیآنکه ببینند تئوری برای حلِ کدام مسئله و با کدام فکت ساخته شده است. بحثِ عاقلانه این نیست که از صفر استدلال بچینیم؛ این است که حقایقِ تجربۀ مشترکِ بشر را درآوریم و بپرسیم بشر چگونه در این وضعیت قرار گرفته است. ادیان بیشتر با جایگاهِ انسان و راهِ نجات سروکار دارند تا با قوانینِ کپلر. یونانیان روایتی از توطئۀ خدایان بر ضدِ انسان داشتند؛ کسی که لحظۀ احساسِ امنیتِ مطلق را زیسته، آن روایت را بهسختی میپذیرد. ناسازگاریِ فکت و تئوری همیشه به یک شکل حل نمیشود: گاه تئوری عوض میشود، گاه فکتِ مشکوک کنار میماند، گاه مدتی بدونِ تئوریِ کامل سر میشود؛ فیزیکِ کوانتوم سالها با فکتهای توجیهنشده زیسته است.
فکتهای مرکزی که الهیاتِ مسیحی از آنها آغاز میکند، احساسی و اخلاقیاند نه طبیعیاتی. تقریباً همه تجربهای از سعادتِ کودکی دارند و حس میکنند زندگیِ کنونی ایدهآل نیست: گویی «از یک بهشت گمشدهای آمدند». رنج، وضعیتهای ناخواسته، و دلهره در بشر پررنگتر از بسیاری موجودات بهنظر میرسد؛ طبیعت آرام و زیبا مینماید و انسان سرگشته. درخت اشتباهِ ارادی نمیکند؛ بشر مدام به نتایجی میرسد که نمیخواسته است. میلِ به نجات و بازگشت، علمِ درونی به فنا — نه فقط استقرایِ مرگِ دیگران — حسرت بر زندگیِ ناتمام، و تعارضِ خواستهها فکتهای مشترکیاند که نیازی به اثباتِ دکارتی ندارند. فرضِ آفرینندۀ عادل در کنارِ شر و بیسامانیِ تاریخِ انسانی، بسطِ تئوری را میطلبد: چرا این یک موجود چنین است؟
انسانشناسی و کانونِ نجات در الهیاتِ مسیحی
الهیاتِ مسیحی برخلافِ الهیاتِ اسلامی که پر از بحثِ صفاتِ خداست، کمتر دغدغۀ فهرستِ صفات دارد و بیشتر انسانشناسی، نجاتشناسی و مسیحشناسی میپرورد. نبوت در کلامِ اسلامی مهم است، اما پیامبرشناسی بهمعنای نظریۀ هستیِ پیامبر به اندازهٔ فصلِ مسیح در الهیاتِ مسیحی کانون نیست. مهمترین فصل در آن سنت، بحث دربارۀ هستی و چیستیِ مسیح است؛ زیرا ایدههای انسانشناسی و نجات به شناختِ مسیح برمیگردد و اوست که بناست انسان را نجات دهد. اشتراکِ سرفصلها با کلامِ اسلامی اندک است: آنجا صفاتِ خدا پررنگ است، اینجا وضعیتِ بشر و راهِ نجات.
آغازِ مناسب این است که همه «یک شوری در سرمون هست» و چیزی مفقود در زندگی احساس میکنند؛ در جهانبینیِ توحیدی این وضعیت مسئله میسازد و تئوری میخواهد. معلوم نیست بشر چرا چنین شده است؛ بدونِ روایتی که این گسست را توضیح دهد، توحیدِ آفرینش با تجربۀ روزمرۀ رنج ناسازگار میماند. از همین نقطه بحثهای الهیاتیِ مدافعانه میتوانند آغاز شوند، هرچند نقطهٔ شروعِ هر روایت میتواند متفاوت باشد. آنچه این مدخل را از اثباتِ دکارتی جدا میکند همین است: بهجایِ ساختنِ جهان از صفر، از تجربهای مشترک و ملموس آغاز میشود که انکارش دشوار است.
بدین ترتیب روایتِ مدافعانه از فکتهای تجربۀ مشترک و وضعیتِ بشر شروع میشود، نه از اثباتِ تجسد از نقطهٔ صفر. شوخیِ آغازینِ روایتِ اسقفی به نامِ پدر و پسر و روحالقدس نباید با فکتِ پایه اشتباه شود؛ مدخل، رنج و بهشتِ گمشده و نیاز به نجات است. معیارِ پذیرشِ بعدی سازگاریِ این روایت با تجربۀ زیسته است، در چارچوبی که منشأ تئوری را آزاد میگذارد و وسواسِ اثباتِ جهانشمولِ دکارتی را فرومیگذارد. همان چارچوب توضیح میدهد چرا بیانِ روایی و تمثیلیِ ایمانِ مسیحی میتواند از نظرِ روش، عاقلانهتر از ادایِ هندسۀ اعتقادی باشد — بیآنکه راه را بر نقدِ بعدیِ متن و تاریخ ببندد. از اینجا مسیرِ ادامۀ بحث روشن است: بیانِ مستقیمِ آنچه ایمانِ مسیحی از وضعیتِ بشر و نجات میخواهد، در مقامِ روایتِ دروندینی. تا وقتی آن روایت از درون شنیده نشود، نقدِ جزئیات یا بیعدالتی است یا در هوا میماند؛ و تا وقتی معیارِ دفاع از تاریخ به سازگاریِ تئوری با فکتهایِ تجربۀ مشترک جابهجا نشود، جدل بر سرِ جنگ و فسادِ نهاد، جایِ فهمِ عقیده را میگیرد.
→ متنِ کاملِ این جلسه