در این جلسه با تذکری دربارهٔ ایدههای پوپر در معرفتشناسی، روایت نجات مسیحی از هبوط تا صلیب بازخوانی میشود. بحث به روحالقدس، تجسد، لوگوس و تثلیث، و تفاوت مفهوم کلمه در اسلام و مسیحیت میرسد. چهار انجیل و میانجی بودن مسیح نیز مطرح است.
تذکر درباره پوپر و سوءتفاهمهای رایج
قبل از اینکه بحثهای جلسه قبل را ادامه بدهم دو تا نکته را تذکر بدهم که یک بار سوءتفاهم پیش نیاد. شاید هم چون سه تا هست. نکته اول اینکه من اسم پوپر را وقتی میبرم همیشه این نگرانی وجود دارد که یک سوءتفاهمهایی پیش بیاید برای خاطر اینکه پوپر یک آدمیه تو فلسفه علم یک ایدههای خاصی دارد که خیلی خیلی زیاد روش بحث شده.
مورد تو ایران مثلاً یک مجموعهای از دشمنهای پوپر زندگی میکنند بیشتر برای خاطر آن کتاب سیاسی اجتماعی جامعه باز و دشمنانش. پوپر به غیر از اینکه فیلسوف علمه در فلسفه سیاسی آدم طرفدار لیبرال دموکراسی به شدت یکی از مهمترین متفکرهای فیلسوفهای سیاسی طرفدار لیبرال دموکراسیه.
بنابراین طبعاً مثلاً مخصوصاً خب تو این دوره بعد از انقلاب این نوع تفکرات خیلی مورد هجوم قرار گرفته و آدم وقتی میگوید مثلاً پوپر یا پوپری همش این نگرانی وجود دارد که مبادا مثلاً تمام آن حرفهایی که علیه پوپر در فلسفه علم زده میشود الان مثلاً اصولاً اینجوری است که تو فلسفه علم این احساس وجود دارد که حرفهای پوپر خیلی زیر سوال رفته یا در زمینه مسائل فلسفه سیاسی که از نظر خود من هم کاملاً از اولش زیر سوال بوده.
در واقع پوپر ستایشگر حکومت آمریکاست. همیشه با یک حالت ستایشآمیزی از به اصطلاح وضعیت سیاسی اجتماعی آمریکا در مقابل اروپا یاد میکند. دشمن سرسخت بلوک کمونیسم و بلوک شرقه.
در واقع یک جوری در قطب بلوک غرب قرار میگیرد از نظر فلسفی مدافع بلوک غرب. من طبعاً خب من با این نوع تفکراتش هیچ احساس همدلی نمیکنم ولی چیزی که میخواهم بگویم این است که آن استفادهای که من دارم از ایدههای پوپر میکنم نه ربطی به عقایدش تو فلسفه علم دارد به طور کامل و نه هیچ ارتباطی از نظر من به فلسفه سیاسیش دارد.
پوپر آن چیزی را من دارم در جزوه کوچیکی که بهتان معرفی کردم تحت عنوان سرچشمه شمای دانایی نادانی از فلسفه علم خودش الهام گرفته، یک ایده خیلی خیلی کلی دارد در مورد اینکه لزومی ندارد که از آن به اصطلاح ایده دکارتی برای بیان عقاید خودمان استفاده بکنیم.
چیزی که در فلسفه در معرفتشناسی اصطلاحاً بهش فاندیشنالیست میگویند. یعنی شما یک اعتقاد را، یک چیزی را که بهش باور دارید موجهه، اگر بتوانید روی یک فاندیشن خوبی در واقع سوارش بکنید، از یک جاهای خوبی این را نتیجه بگیرید. پوپر به دلیل اینکه سازوکار واقعی علم را، مخصوصاً علم فیزیک را دیده، یک جوری منتقد فاندیشنالیسمه.
استفادهای که من دارم ازش میکنم در واقع نقدیه که پوپر به فاندیشنالیسم دارد و راه چارهای که در واقع در مقابل فاندیشنالیسم باز میکند که یکی از تقریباً میشود گفت که از نظر معرفتشناسی یکی از چیزهایی که کموبیش تحت عنوان کوهرنتیسم میشناسیم.
یعنی شما یک اعتقادتون موجهه، اگر مجموعه با مجموعه اعتقاداتتون سازگار باشد. اگر تونسته باشید همه چیز را با همدیگر سازگار کرده باشید، یک چنین سیستمی اگر تو ذهنتان جا بگیرد، لازم نیست که فاندیشن به معنای فاندیشن منطقی برایش داشته باشید.
نقد فاندیشنالیسم و کوهرنتیسم
همین که در واقع مجموعه ایدههایی که دارید، تئوریای که در واقع پذیرفتید با فکتهایی که بهشان مطمئن هستید، گزارههای جزئی و کلیتون با همدیگر سازگار باشند، این در واقع یک جور توجیه عقلانی حساب میشود. بنابراین من میتونستم همه این حرفها را مطلقاً بدون اینکه اسم پوپر را بیارم بزنم.
علتی که اسمش را میآرم این است که فکر میکنم یک جوری پیشتاز این حرکت بوده که در واقع عقلانی بودن خودمان را مطلقاً حفظ کنیم، بلکه احساس عقلانی بودن بیشتری بکنیم، در عین حال آن ایده عجیب و غریب دکارتی را بتوانیم کنار بگذاریم.
چیزی که دست و پای ما را خیلی میبست. بنابراین اینها با همدیگر مخلوط نشود که مثلاً حرفهای من یک جوری به فلسفه علم پوپر دارد وابسته میشود.
وگرنه اگر یک جایی یک کتابی خوندید که خیلی به فلسفه علم پوپر انتقاد کرده بود، بگویید خب دیگر تمام آن مبانی مسیحیت را بنابراین مثلاً زیر سوال میرود برای اینکه پوپر حرفهاش درست نبود. تنها چیزی که من دارم استفاده میکنم از حرفهای پوپر، میتونستم اسم پوپر را نیارم، آدمهای دیگر را اسم ببرم یا اصلاً کسی را اسم نبرم.
این ایدهست که لازم نیست من برای اینکه عقلانی باشم، گزارههای خودم را ثابت کنم به معنای دکارتی. یعنی از بدیهیات شروع بکنم مثل دستگاه اصل موضوعی، آن گزاره را نتیجه به عنوان نتیجه منطقی به دست بیارم.
کما اینکه در ساینس ما این کار را نمیکنیم. چه کار میکنیم؟ مجموعه فکتهایی که معتقدیم که اینها درستن را در نظر میگیریم، یک تئوری درست میکنیم که این فکتها را توجیه میکند.
هیچکس از من نمیپُرسه در ساینس که تو تئوریتو از کجا آوردی. من فکر میکنم عین جمله پوپر تو آن کتاب سخنرانی در واقع که به صورت کتاب چاپ شده سرچشمههای دانایی و نادانی، اگر اسمش را اشتباه نگم، عین جمله آن کتابه که یک جایی میگوید که اشکال ندارد حتی اگر یک نفر تئوری خودش را در خواب دیده باشد.
من الان یک تئوری فیزیکی مثلاً فرض کنید یک تئوری کوانتوم گراویتی را در خواب میبینم. میآیم معادلاتش را هم مینویسم، فردا صبح میدهم منتشر میکنم، همه هم میگویند این درست است. تمام شد دیگر. حالا دکارت نمیتواند بیاید به من بگوید تو این را از کجا نتیجه گرفتی. ساینس اینگونه کار نمیکند.
من اگر تئوری خودم را بیان بکنم، شما انیشتین وقتی که نسبیت خودش را بیان کرد، اثبات که برای درستیش ارائه نکرد. کی تایید شد؟ وقتی که آزمایشهایی انجام شد که با دیدگاه نیوتون در واقع فکتهایی به دست آمد که با تئوریهای قبلی سازگار نبود و با تئوری انیشتین توجیه میشد.
وقتی چند بار این اتفاق تکرار شد، این تئوری جای خودش را باز کرد. بنابراین پوپر ایدههای خودش را از ساینس و از در واقع رشته فیزیک و نحوه رشد و گسترش علم فیزیک میگیرد و بعداً آنقدر کلیاش میکند که واقعاً ارتباطی به این ندارد. یعنی دوباره بنا به حرف خود پوپر مهم نیست این حرفهایی که نهایتاً میزند را از کجا آورده.
از مطالعه فیزیک و همنشینی با انیشتین آورده یا همین حرفها را خودش تو خواب دیده. به هر حال حرفهاش حرفهای معقولیست. معقول من تو یک جلسه صحبتم اساساً این نکته کلیاش این بود که معقول بودن به معنای در یک نظام فرمال اثبات کردن نیست. معقول بودن به معنای ارسطویی یا حالا به معنای خیلی دقیقترش دکارتی. و هیچ وابستگیای هم ما اینجا به پوپر نداریم.
ما نمیخوایم مسیحیت را به ایدههای یک آدمی مثل پوپر خب نقطه دوم، آ نقطه دوم اینکه من تو آن جلسه، همان جلسهای که این حرفها را زدم، از این صحبت کردم، ماجرا را میخواهم تاکید بکنم روی این حرف خودم که این یک انحراف در دنیای مدرنه که هیچ احساسی وجود ندارد نسبت به اینکه آدم، اگر آدمی به حقیقت دست پیدا کرده باشد و ادعای هدایت کردن مثلاً بشر را داشته باشد، لازمهاش این است که خودش زندگی جالبی داشته باشد.
ساینس، تایید تجربی و بینیازی از مبنا
از نظر روانی به تعالی رسیده باشد. این ایده همیشه وجود داشته که ما از کسانی پیروی بکنیم که شخصیت جذابی دارند. یعنی این یک ملاکه، به غیر از اینکه فقط حرفها را را کاغذ بنویسن و بیان اینها را بررسی منطقی بکنند، خود آن آدم ببینم اگر میخواهم ازش پیروی بکنم، زندگیش برای من مهم است به عنوان یک الگوی عملی.
تا یک زمانی فیلسوف یک جوری مثل پیامبر بود، یعنی آدمی که ادعا میکرد که مثلاً به حقایق دست پیدا کرده، حقایق را کشف کرده، دارد بیان میکند برای بشر و طبعاً مهم بود که این آدما، حالا عرفا بیشتر، فلاسفه در اصلاً اولش در سطح پایینتر، مهم بود که خودشان چه زندگیای دارند.
اگر آگوستین مثلاً به عنوان یک فیلسوف مسیحی یک تحولات عمدهای ایجاد کرده در الهیات مسیحی مسیحی، این را قدیس میدانند. اینجوری نیست، یعنی شما در پارادایمهای دینی این را به وضوح میبینید، اگر یک آدمی را خیلی بالا میبرن و خیلی ازش تبعیت میکنن، مثل مثلاً توماس آکویناس یا مثلاً آگوستین، اینها آدمهای مهم الهیات مسیحی هستند، همهشان از کلیسا اینها را قدیس اعلام کردن.
و به نظر من این ایده اصولاً ایده درستیایه که آدمهایی که ادعا میکنند به حقیقت رسیدن، باید شخصیت جذابی پیدا کرده باشند، از نظر عملی هم به کمال رسیده باشند. یعنی فقط این جدایی تئوری و عمل خیلی ایدهی جالبی نیست و خیلی هم زمان نمیذاره که به این حد رسیده. فیلسوف مثل یک استاد مثلاً ریاضی دانشگاه.
شما برایتان مهم است که استاد ریاضی که بهتان ریاضی درس میده، زندگی خصوصیش چهجوریه؟ نه. معادلات درست بنویسه، خوب توضیح بدهد برایتان، میشود. کاری شما ندارید که استادهای دانشگاه بیرون از کلاس چه کار میکنند. یک دانش رسمیه. فلسفه کاملاً همینطوری شده. یک آدمهایی میان و مثل یک فعالیت حرفهای طرف ممکن است در زندگی، در فلسفه اخلاق کار میکنه، ولی از نظر اخلاقی هیچ صلاحیتی ندارد.
ولی ایدههای خیلی جالبی تو فلسفه اخلاق مثلاً دارد، کتابهای جالبی ممکن است نوشته باشد. مثلاً من در مورد این رالز هیچ اطلاعات خاصی از زندگیش ندارم. اینقدر این نظریهاش درباره عدالت معروف شده، خب حالا اینکه واقعاً خودش مثلاً بله عدالت را رعایت میکرده، نمیکرده، فلسفه اصلاً الان اینجوری نیست. فلسفه یک فعالیت حرفهای دانشگاهیه مثل ریاضیات.
ممکن است یک آدمی خیلی فیلسوف برجستهای باشد، ایدههای زیبایی در فلسفه داشته باشد بدون اینکه اصلاً. دلیلش هم این است فلسفه اینقدر تخصصی شده، دیگر اصلاً کسی ادعای اینکه من به یک حقایقی رسیدم را تقریباً نمیکند. یعنی هر کسی در حوزهی خاص فلسفهی خودش یک چیزهایی را میگوید و کافیه که مثلاً محققانه حرفهای خودش را بزند.
بیشتر از اینکه حرفهاش درست باشد، آن سبک مثلاً بیانش، اینکه چقدر این حیطه آدمهای دیگر را میشناسه، واقعاً حالا بگذریم از اینکه وارد این جزئیات نشیم. انتقاد من به این بود اصلاً چون این سوال پیش اومد، شاید حالا واقعاً بیانم یک طوری بود، اینکه اگر یک آدمی آدم خوبی نیست، پس حرفهاش هم همه بدهند.
اصلاً ما از فیلسوفهای غربی چون مثلاً چون لیوتار زن خودش را با تفنگ فیلکش کشته، دیگر نباید اصلاً کتابهاش را خوند. من خب خودم فکر میکنم قبل از این از لیوتار حداقل یکی دو مورد چیزهایی نقل کردم. لیوتار آدم خیلی مهمی است. در یک زمینهی تخصصی یک جایی حرفهاش خیلی جالبی دارد.
در مورد مثلاً ارتباط بین زبان، فرهنگ و مثلاً فرهنگ کاپیتالیستی. اینکه چطور مثلاً کاپیتالیست برای خودش فرهنگ درست میکند با تغییراتی که در زبان میگوید. این اصلاً ربطی به این ندارد که حالا این زندگی خصوصیش چگونه. اصلاً ادعای این را ندارد که من دارم حقیقت عالم را مثلاً میگم، بیاید از من پیروی بکنید.
زندگی قدیسان و اعتبار الهیدان مسیحی
یعنی اصلاً این ادعا از بین رفته و میگویم کل این ماجرا جالب نیست. کل این ماجرا جالب نیست. یعنی درستش همونه که آدمهایی در دنیا باشند که ادعا بکنند که به حقیقت رسیدن، بیان حقیقت را برای شما در واقع به طور مستقیم و جامع بیان بکنم.
اینکه من در یک حوزه تخصصی رفتم کار کردم مثل یک حوزه از دانش و یک حقایقی را دیدم و هیچوقت چک نمیکنم که اگر اینها درست است در مورد بقیۀ جاها هم ایدهها مثلاً با این سازگاری دارند، میدونید؟ اینکه اصلاً کشف حقیقت یک جوری جنبه تخصصی دانشگاهی پیدا کرده، انگار هر کسی تو زمینه خودش کار میکند. این اصلاً یک اتفاق جالبی نیست.
به هر حال طبعاً وقتی این اتفاق افتاده دیگر آدمها اصلاً ادعای کشف حقیقت ندارند، ادعای این را ندارند که کسی بیاید از اینها راهنمایی بگیرد و هدایتکننده باشند. فقط تو جامعه دینی هنوز یک چنین ادعاهایی باقی مانده.
در حالی که قبلاً فیلسوف هم ابنسینا احساس میکرد که دارد حقایق را کشف میکند و یک نظامی، حتی هگل هم کموبیش تا زمان هگل که کاملاً در دوران مدرنه، یک جوری احساس اینکه یک نظام فلسفی که آدمها بیان بخونن و جهان را درک بکنند، جهانبینی پیدا بکنند و بتونن بر اساسش مثلاً حتی زندگی خودشان را تنظیم بکنند وجود داشت و الان این ادعاها از بین رفته، فلسفه تبدیل شده به فعالیت تخصصی دانشگاهی و حالا اگر دانشگاهی هم نباشد به هر حال آدمها خیلی خیلی تخصصی بحث میکنند.
هرکی در زمینه خاصی اظهارنظر میکند. ممکن است لیوتار همه حرفاش درست باشد و زندگی خصوصیش هم زندگی کاملاً درهم و داغونی باشد. این حرفهایی که من میزنم خیلی چندین و چند برابر شدیدتر در مورد هنر صدق میکند. هنر قبل از دوران مدرن اصلاً آدمی که هنرمند بود یک جوری مثلاً مثل یک قدیس بهش نگاه میکردند.
آدمی که دارد انگار از عالم ماورا حقایقی بهش الهام میشه، اینها را در یک قالب زیبایی میریزه و عرضه میکند و کاملاً تو دوران مدرن و مخصوصاً دیگر بعد از اینکه وارد قرن نوزدهم و بیستم شدیم، هنر جنبه بازار مخصوصاً قرن بیستم بعد از اینکه این امکان تکثیر مکانیکی آثار هنری به وجود اومد، یک بازار هنری خیلی داغی به وجود آمد.
شما موسیقی نگاه کنید اصلاً دیگر موسیقی، شعر، هیچ کدام اینها، حتی میشود گفت ادعای اینکه طرف یک جوری به اصطلاح ادعا بکند که دچار الهامه و مثلاً یک حقایقی را دارد کشف و بیان میکند از بین رفته. هرچند هنوز اگر پیامبرانی در دوران مدرن وجود داشته باشند، جانشین پیامبرها ستارههای راک هستند. کسانی که پیروانی دارند.
مثلاً پینک فلوید پیروان خودش را دارد و اینها عقاید خاص دارند، کارهای خاص میکنن، در اجتماعاتش شرکت میکنند. شرکت کردن در کنسرت برایشان مثل یک آیین مذهبی، مثلاً جنبه قداست دارد. طرف هرجوری شده مثلاً سعی میکند که آنجا حاضر باشد. و خب دیگر اینها به هر حال پیامبرهای مدرنن و به جایی هم وصل نیستند ظاهراً. حالا بگذریم حالا به کجا وصلن.
به هر حال حرف من این نبود که آدمی که زندگی خصوصی خوبی ندارد پس آنگاه هیچ حرف جالبی هم نمیزنه. حرفهاشو گوش، کتابهای لیوتار را نخونید، کتابهای فوکو را نخونید، کتابهای نیچه را مثلاً نخونید چون اینها آدمهای دیوونهای بودن. اصلاً اینطوری نیست. من خودم فکر میکنم اینقدر از این آدمها نقلقول کردم، خب حتماً نقلقول میکنم معتقدم که یک جاهایی حقایقی را کشف کردن. حالا بگذریم.
به هر حال بیشتر در این مورد صحبت نمیکنم فقط سوءتفاهم پیش نیاد. یک نکته دیگر من بدون اینکه بخواهم زیاد طول بدهم و وقت بحثهای اسقفی خودمان را بگیرم، میخواهم یک مقدار مختصر حالا بعداً فکر میکنم یک جلسه یک ذره مفصلتر در این مورد صحبت بکنم که چرا این فرمت را برای این جلسات انتخاب کردم که یک مدت زمان نسبتاً خوبی را اختصاص بدهم به اینکه مطلقاً از طرف مسیحیها صحبت بکنم.
حداقل چیزی که میتوانم بگم، حالا یک دلایل پنهان هم دارد، فعلاً دلایل آشکارش که خیلی واضح است این است که به نظر من این تجربه خیلی خوبی است. یعنی الان من رسماً اعلام میکنم که تو همین جلسه قبل، تو همین جلسه حرفهایی زدم که خودم قبول ندارم.
ولی نه یک طوری که شما بفهمید کجاشو حرفهای خودم در جلسه قبل از نظر خودم یک جایش اشکال دارد. درست؟ ولی یک جوری نمیگویم که شما بفهمید کجاش اشکال دارد.
مرزهای ربط زندگی خصوصی به نظریه
اینکه شما ببینید یک فروید، مرحوم فروید که خیلی آدم بدی بود ولی حرفهای خوبی زد، یک اصطلاحی دارد تو روانکاویاش ترانسفر. همیشه این خطر را که مثلاً وقتی بیمار روانی میآید پیش اکثر بیمارای روانی مشکلات شخصیتی دارند. بالغش در واقع رشد نکرده توشون یک تضادهایی بین کودک و والد مثلاً وجود دارد.
وقتی میان پیش روانکاو همیشه این مشکل وجود دارد در فرایند روانکاوی که روانکاو را بذارن کمکم جای والد خودشان. یعنی اگر تا حالا مرجع اقتدار مثلاً پدر بوده یا تو خانواده بوده کمکم یک جوری تمام آن وابستگیشون به یک نهاد مثلاً خانواده یا جای دیگر را منتقل بکنند به همین روانکاوی که جلوشون نشسته و این هرچه بگوید طرف به حالت تلقینی قبول بکند.
بگوید تو الان خوب شدی؟ بگوید بله مثلاً خوب شدم. در حالی که خوب نشده. این مشکلی که در روانکاوی پیش میآید این است که اولاً طرف ممکن است تمام خشمش نسبت به پدرش را اینجا بخواهد خالی کند یا عشق عجیب و غریبی که به پدرش یا مادرش داشته را اینجا مثلاً یک جوری پیادهسازی بکند.
بنابراین از حالت طبیعی دو تا آدم بالغ که نشستن آن مشکل خودش را دارد میگوید و این دارد بهش مثلاً یک جوری راهنمایی میکند و سعی میکند روانکاو یکی از اهدافش به هر حال این است که با بالغ طرف روبرو بشود.
تا جایی ممکن است هرچند حالا این ایده فروید در واقع یک خورده فراتر از این فکر میکرد که صرفاً یک مکالمه بین بالغ و بالغه ولی به هر حال این خطر وجود دارد که چه به معنای منفی چه مثبتش یعنی چه اغراق در وابسته شدن، عاشق شدن حتی و تحت تأثیر قرار گرفتن نامعقول نسبت به روانکاو این حالت پیش بیاید یا خشم و مثلاً دلزدگی بیش از اندازه و فروید همیشه سعی میکرد که تکنیکهایی اختراع بکند و توصیه بکند که این وضعیت را در واقع از بین ببرد.
ببینید این من میخواهم بگویم که این ایده ایده ترنسفر فقط مربوط به رابطه یک بیمار با پزشک خودش نیست. همیشه این مشکل وجود دارد.
تمام آدمها از بدو تولد تا دوره نوجوانیشون به هر حال یک مخلوطی از کودک و والدن و کمکم بالغشون دارد رشد میکند و اینکه در چه سن و سالی این بالغ میتواند به طور کامل عنان اختیار را به اصطلاح به دست بگیرد، چنین خیلی نباید خوشبین بود که آدمها مثلاً تو سنین جوانی حتی بتونن به چنین چیزی برسد.
همیشه این خطر وجود دارد که یک آدم به محض اینکه مثلاً فرض کن از خونهش میآید بیرون، دیدید دیگر مثلاً بچههای مذهبی، خانوادههای مذهبی، مخصوصاً اینها که از شهرستان پا میشوند میان تهران، یک دفعه یکی دو سال که میگذره میبینی اصلاً به کل طرف تغییر کرده و معمولاً در این دورهها میبینی یک ترنسفری در والد وجود دارد.
یعنی از خانوادهاش دور شده، حالا اینجا مثلاً یک استاد دانشگاه یا یک دوستی که پیدا کرده، اینها یک جوری جانشین والدش شدن. هرچه این میگوید به نظرش، هر چرندی هم بگوید مثلاً این به نظرش درست نیست. خب؟
من فکر میکنم هر آدمی، من همیشه باور کنید نگران این هستم که کار به یک جایی نرسه که من یک حرفی را بزنم، اگر غلط هم باشد، یک آدمها اینجا مثلاً بگویند خب دیگر این تا حالا مثلاً حرفهای درستی، این هم لابد لابد، من نمیفهمم درست است ولی لابد میگوید حتماً یک دلایلی پیش خودش دارد.
اینجوری زندگی کردن یعنی من یک چیزی را از یک آدم بشنوم و به نظرم درست نیاد، دلایلش هم به نظرم منطقی نیاد ولی یک جوری به دلیل اتوریتهای که طرف دارد، به دلیل اینکه یک چیزی شبیه ترنسفر اتفاق افتاده، مثلاً احساس کنم که حرفهای مثلاً همین یک نفر میگویند طرفدار شریعتیام. یک چنین طرفدار شریعتیام. یعنی دیگر مثلاً یک چیزی که کتاب شریعتی را میخونه، دیگر قبول میکند دیگر.
این طرفدار مثل اینکه طرفدار تیم فوتباله، دیگر برایش مهم نیست که الان واقعاً یک مسخره نیست از نظر شما، یک بازیکن فوتباله. در یک تیم بازی میکنه، مثلاً آبیه، عاشقشن، بعد میرود تو آن یکی تیم، هر ازش متنفر میشوند.
خب این آدمه اصلاً یک جوری آدم بود دیگر. این خلاصهای که تو بهش علاقهمند بودی، فرق نمیکند که اینور یا آنور. فقط و فقط اینکه این در تیم واقعاً همه آدمها کموبیش تا یک درصدی تا آخر عمرشون این نقطه ضعف را دارند.
هنر مدرن و از میان رفتن ادعای الهام
خب؟ من فکر میکنم، من باور کنید همیشه این ایده عجیب و غریب در ذهنم، حالا نه خیلی جدیها ولی میدانم که کار میخواهم حساسیت خودم را نسبت به این نکته بهتان نشان بدهم که واقعاً اصلاً این چیزهایی که بهش در این حد فکر میکنم. من واقعاً دیدم که مثلاً مخصوصاً وقتی دبیرستان بودم، دوستای همکلاسیام یک کتاب که برمیداشتن میخوندن از مکاتب سیاسی، عین کتاب درسی میخوندن.
زیر یک جملههاش خط میکشیدن، مثل اینکه دارند مثلاً این جمله خب دیگر تعریف این است. مثلاً این بعد گفته که در فلان تاریخ این اتفاق، در حالی که خود کتابهای درسی را نباید اینجوری خوند. فیزیک را حتی نباید اینجوری خوند، برای اینکه حتماً یک جایش غلط است. بعداً در میآید دیگر، خلاصه غلطش.
چه برسد به یک کتاب مثلاً سیاسی که ممکن است همهش غلط باشد. ولی یک جوری دانش تو آن فضای دانشآموزی طرف کتاب که دستش میرسد انگار دیگر این همه کتابها کتاب مقدسن، مثل کتاب درسیان و خط به خط خواندن و مثلاً فرض کن هرچه اینجا هست انگار یک وحی منزله، یک احساسی که همینطور به یک نسبتی تا آخر آن باقی میماند.
من آن ایدهای که گفتم حالا واقعاً فکر کردم میگویم عملی نیست ولی میخواهم حساسیت خودم را نشان بدهم که اگر یک روز من این کتاب را بنویسم تو مقدمهاش بنویسم که میخواهم از ۱۰ جای این کتاب، عمداً یک چیزهای غلط نوشتم. که هر جا را داری میخونی خودت با شک و تردید بخونی که نکند این که مثلاً آقا گفته بود یک جایی غلطه، شاید این باشد مثلاً.
الان من خیلی لذت میبرم از اینکه این جلسات اینجوری است. الان کجاها را دارم غلط میگم، کجاها را درسته؟ یک آقا را حفظ میکنم و کاملاً یک جوری وانمود میکنم که همه حرفها را دارم از ته دلم میگویم.
ولی بعداً خلاصه و انتظار من این نیست که شما تا وقتی که به نقدش نرسیدین صبر کنید ببینید من بگویم کجاش غلطه، کجاش درست است. باید الان تشخیص بدهید دیگر.
کجای مثلاً حرفهای جلسه قبل من یک جایی به قرآن استناد کردن، یک جاهایی مثلاً فرض کنید از این استدلالهای شبیه استدلالهای فلسفی کردن در توجیه ایدههای مسیحی.
من قصد واقعیام، یک قصد مهم من این است که واقعاً یاد بگیرین وقتی که یک مکتبی را داریم مطالعه میکنیم دچار این مشکل نشیم که حرفهاشون را ما یاد گرفتیم انگار دنیا را با یک مبنای خاصی نگاه میکنیم، از یک زاویهی خاصی.
گزارههای دینی مسیحی را که میآرید الان میذارید جلو چشمتون در حالی که مبانیتون مبانی اسلامیه، یک مشت چرندیات به نظر میرسند. همانطوری که آنها وقتی که حرفهای ما را میشنون همین احساس بهشان دست میدهد. من الان این جلسه انشاءالله یک جایی این احساس سعی میکنم بهتان منتقل کنم که چقدر از نظر مسیحیت اسلام اصلاً یک دین غیرقابل، اصلاً جای بررسی ندارد که.
کسی بخواهد شک بکند بیاید مثلاً این را بررسی بکند. نه اینکه آن از یک جای دیگهای شروع میکنه، مبانی فکری دیگهای دارد و اصلاً انتظاری که از دین داری یک چیز دیگر است. حالا مسلمانها میآیند یک حرفی حرفهای دیگهای میزنند. اصلاً از نظر آنها این چیزها مهم نیست.
اینکه چه مهمه، چه مهم نیست، بستگی به این دارد شما چگونه دارید به دنیا نگاه میکنید، چگونه دارید به مفهوم دین نگاه میکنید. اینکه یک من واقعاً هدفم این است که شما یاد بگیرید که یک مکتب را دارید نگاه میکنید، بروید واقعاً سعی کنید ببینید آن طرف چه میفهمد از دنیا. از دین چه انتظاری دارد و چرا مثلاً مسیحیت به نظرش کاملاً یک چیز معقولی میآید.
ولی در عین حال این لذت هم برای من دارد که رسماً دارم حرفهای غلط و درست را با همدیگر میزنم و حالا بعداً انشاءالله اصلاح میکنم ولی همین که خلاصه شما هرچه من گفتم ممکن است فقط از الان میگویم فکر نکنید خیلی حرفهام غلط است.
یک فیلم تجاری هست، خیلی فیلم جالبی نیست، چند بار تلویزیون پخش کرده به اسم مردی که به زانو درآمد. یک فیلم ایتالیایی در مورد مافیا و این حرفهاست که یک چیز، یک شخصیت جالبی تو این فیلم هست. جالب با خوب خیلی فرق دارد. بله. بله. ولی آن شخصیتی که من میخواهم در موردش صحبت بکنم، آن شخصیت خیلی فرعی و منفی داخل زندانه.
خطر ترانسفر و مرجعسازی نابجا
یک آدمیه که به یک مناسبتی میافتد زندان، اونجای باندهای مافیایی هستند. شخصیت اصلی آدم مثلاً خوبی است. یک نفر تو آن زندان هست که بر اساس قانونی که چون اعدام وجود ندارد فقط محکوم به حبس ابد میشوند و بعد وقتی که اگر در زندان باز جرمهای مرتکب بشن، مدت محکومیتشون از مثلاً ۱۴۰۰ سال میشود ۱۶۰۰ سال.
بنابراین طرف تو زندان به دلیل اینکه حبس ابد بهش خورده، شده آدمکش باندهای مافیایی. هرکی را که میخواهند سرشو مثلاً زیر آب بکنند به این میگن، این هم که برایش مهم نیست. دیگر تا حبس ابدشو گرفته دیگر. یا باید فرار کند یا تا ابد اینجا باشد. حالا یکی دیگر هم آنجا بکشد.
یک شب میآید به این شخصیت اصلی سر یک ماجرایی که میخواهند تهدیدش بکنند وقتی دارد از در میرود بیرون بهش میگوید که من دارم با اطمینان بهت میگویم که تا فردا صبح نمیذارم زنده باشی، سرتو تو خواب میبرم. مثلاً یک چنین چیزی میگه، حالا یادم نیست. بعد وقتی دارد میرود از در بیرون، میگوید حالا تا صبح بشین فکر کن که شوخی کردم یا جدی.
نکته جالب این فیلمه. حالا من هم یک خورده این بازی را دارم در میآرم. شما بشینید فکر کنید ببینید من واقعاً این حرفهایی که دارم میزنم. ولی کموبیش حالا جدی دارم بهتان میگویم که فکر نکنید حرفها خیلی اشتباهه. خب چیزهایی که در جلسات قبل گفتم، ببینید این خوب است که همهچیز را با شک نگاه کنید.
معلوم نیست که من خیلی خوب ظاهر خودم را حفظ میکنم. نمیفهمم که از ظاهر من نمیفهمم کجاش اشتباه است و باید همانطوری به اصطلاح با دلایل منطقی ببینید و چیزهایی که میگویم منطقی هست. در جلسه گذشته دیگر حالا برگردیم سر همان روایت از دیدگاه مسیحی، روایت اسقفی خودمان.
تو جلسه قبل من مبنا را اینجا گذاشتم که ما در دنیایی زندگی میکنیم که از یک طرف پر از زیبایی و کمال و نظم و همهچیز عالیه تا هرچقدر به سمت جهان دنیای انسانی میآی، یک جوری به نظر میرسد این نظم به هم میخورد. اینجا همه موجودات انگار تو بهشتن غیر از ما یک وضعیت خاصی اینجا وجود دارد که دو راه برای حل این مسئله هست.
یا اینکه شما معتقد بشوید که آن نظم و کمال را اصلاً کلاً انکار بکنید در جهان. بگویید که آن حسی که ما نسبت به طبیعت داریم، یک چیز خیلی باشکوه و کاملی میبینیم، اصلاً درست نیست.
مثلاً یک جوری توهمه و یک آدمی بشوید غیر مثلاً این چیزها را بزنید که من واقعاً تو این جلساتی که در مورد ساینس و اینها بحث کردم، راه حل، راه حلی وجود ندارد.
یعنی راه حلهای مسخرهای وجود دارد. شما وقتی مثلاً ساینس اینکه نظم جهان را با استفاده از اینکه قوانینی وجود دارد توجیه میکند بدون اینکه بگویید که این قوانین چه هستند، اصلاً واقعاً یک چیز کاملاً بیمعنیه. فقط یک جوری بهش عادت کردیم.
به نظر میآید که ساینس یک جوری دارد واقعاً به یک معنایی توجیه میکند. من فرمولی را مینویسم که نظم جهان را بیان میکند و نمیگویم که این قانون از کجا آمده یا حتی این قوانین چه هستند. یعنی سؤال انگار مطرح نیست. بنابراین اینکه تو دنیای مدرن ما یک جوری آن منشأ آن نظم را پیدا کردیم و اینها، این واقعاً یک دروغ خیلی وحشتناکیه.
کذبه. من دروغ، دروغ با کذب فرق میکند. نادرسته این حرف. ممکن است دروغ، حالا وقتی میگوید دروغ یعنی یک آدمی آنجا نشسته، عمداً دارد مثلاً برای گمراه کردن مردم دروغ میگوید. من نظرم این نیست. فکر میکنم ولی به هر حال یک چیز وجود دارد اینجا. یک ایده کاملاً نادرستی هست.
راه دیگر این است که اگر میخواهید دیندار باشید، به هر حال باید این پدیده را توجیه بکنید. اینکه چرا انسان تو این وضعیت؟ من حالا دیگر مقدماتش را نمیگویم. سعی کردم که بگویم چگونه مسیحیت از در واقع آن روایت معروف خلقت انسان و اینکه انسان مرتکب گناه اولیه شده، هبوط کرده، در واقع توجیه میکند که ما چرا در وضعیت خاصی قرار داریم که الان هستیم.
نهایتاً حرفهایی که جلسه قبل زدم این بود که یکی از مهمترین مفاهیم الهیات مسیحی، همین مسئله هبوط و گناه و مسئله نجات بشر است. و نجاتدهنده و اینکه تمام این پروژه نجات را در واقع از منحصر میبینند در ظهور مسیح و اینکه باید توضیح بدهیم که این نجات در واقع چگونه اتفاق میافتد.
هدف: دیدن دنیا از چشم مسیحی
و قبل از اینکه این ایدهها را گفتم، گفتم که از نظر مسیحیت، عیسی مسیح، ظهورش در واقع باعث نجات بشر است و نجاتدهنده واقعی بشر مسیحه و بنابراین آن مشکل اصلی که ادیان برایشان میاومدن حل شده. بنابراین خاتمیت مسیح از نظر مسیحیت یک بدیهی است دیگر. کاری نمونده کسی بخواهد بکند.
بشر یک مشکلی داشته که حل شده و چیزی که در واقع توضیح ندادم این بود که ما از کجا در واقع میتوانیم مطمئن باشیم که این شخصیتی که تحت عنوان عیسی ابن مریم مثلاً در نظر تاریخی میشناسیم، همان شخصیتیه که در ادامه آن داستان خلقت قرار است بیاید و بشر را نجات بدهد.
بدون اینکه من تلاش بکنم که بگویم این پروسه نجات چگونه در واقع انجام میشه، سعی کردم دلایلی بیارم از دلایل تاریخی، مثلاً استناد به تورات، دلایلی که مسیحیها میآرن، به اضافه دلایلی که از قرآن آوردم که مخصوص جدل کردن در واقع با مسلمانهاست.
برای اینکه بهتان نشان بدهم که این شخصیت همان شخصیت نجاتدهنده است، همان مسیحی که در کتاب مقدس یهودیها ذکر شده بود، انبیا قبل در واقع ظهورش را بشارت داده بودند.
ما هم در قرآن کاملاً این جزو بدیهیاته که چنین واقعیتی وجود داشت و عیسی ابن مریم که ظهور کرد، همان شخصیتی بود که یهودیها منتظر ظهورش بودند.
و نهایتاً من از قرآن مثلاً یک دلایلی آوردم که در واقع آن ایده اصلی مسیحیت که مسیح یک انسان معمولی نیست، یعنی جنبه الهی در وجودش هست، الوهیتی در وجودش هست که در انسانها در سایر پیامبران اصلاً حرفش نبوده، این را سعی کردم بگویم که چندان با قرآن ناسازگار نیست، یعنی یک جورهایی اشارههایی در قرآن وجود دارد، مثلاً لقب لقب روحالله دادن به مسیح، این پروسه خاصی که مسیح از باکرهای متولد شده و روحالقدس در واقع واسطه فیض بوده و خداوند اصلاً رسماً یک جوری،.
من روی این تأکید کردم که روحالقدس میگوید که فَاَرسَلنا اِلَیها روحَنا فَنَفَخنا فیها مِن روحِنا، همینها را میگوید و بعد شخصیتی هم که متولد میشه، لقبش روحاللهئه.
انگار اصلاً همان روحالقدس که به قول مسیحیها جسم پذیرفته. یعنی مسیح انگار همان روحالقدس که این اصطلاحی که مسیحیها به کار میبرن، این کارنیشن، تجسد، جسم گرفتن. در حالی که همان الفاظی در موردش تو قرآن به کار میرود که در مورد خود روحالقدس در واقع به کار میرود. و بعد میبینید که مثلاً رابطه خاصی بین روحالقدس و مسیح هست.
مثلاً مدام چندین جا در قرآن این عبارت است فَاَیَّدناهُ بِروحِ القُدُس. من این حرفها را که به هر حال زودتر گفتم به دلایلی و امروز میخواهم سعی بکنم در مورد این صحبت بکنم که نهایتاً با فرض اینکه، آها من در مورد این هم صحبت کردم که وقتی روحالله میگین، لقب روحاللهی به یک نفر شما میدید، این غیر از کلیمالله و نمیدانم خلیلالله و این حرفهاست.
مثل اینکه انسانیه که دوست خداست، انسانیه که خدا باهاش صحبت کرده. شما وقتی به یک موجودی میگویید روحالله، چیزی ورای این حرفها انگار دارید میزنید دیگر، نیست؟
و ایده مسیحیها هم اصولاً ایده اصلیشون این است که در واقع مسیح یک جوری جسم، خداوندیه که جسم پذیرفته، یعنی روح خدا از خدا جدا نیست. اینجوری نیست که وقتی از روح یدالله مثلاً صحبت میکنیم، یدالله یک شخصیتی باشد جدای از خود خدا.
روحالله هم محسوساً مثل اینکه جان خداوند، چیزی نیست که از خداوند جدایی داشته باشد. بنابراین اگر قبول بکنیم که روحالقدس یعنی روح خدا مثلاً جسم پذیرفته، بنابراین میتوانیم بپذیریم که بنا به اعتقاد مسیحیا، مسیح انگار خداوند هم که البته مسیحیها نمیگن انگار، ها این را میخواهم خیلی جدی این حرف خداوند جسم پذیرفته و در بین بشر ظاهر شده به قصد اینکه بشر را نجات بدهد و آثار آن گناه اولیه را پاک بکند.
حالا خیلی جزئیات داشت، در حقیقت من واقعاً اصلاً نمیتوانم صحبتها را تکرار بکنم. چیزی که میخواهم بگویم این است که یک یک چیزی را پس و پیش کردم، در واقع شناسایی اینکه شکست مسیحیه را چون شاید سادهتر بود، جلسه قبل گفتم، اینکه به هر حال این پروژه، مثلاً خداوند جسم پذیرفته، در میان بشر ساکن شده و کلمه جسم گرفت و در میان ما ساکن شد، این یک آیهای در انجیل یوحناست، البته با یک نقل به مضمون دیگر، حالا من واقعاً واژهها یادم نیست. اگر به این حقیقت معتقد باشیم، حالا باید بگوییم این نجات چگونه تحقق پیدا میکند دیگر.
بازگشت به روایت اسقفی: هبوط و نجات
فرض کنیم که این را پذیرفتیم. نشانههایی در دست داریم که عیسی بن مریم مثلاً یک چنین حقیقتی در واقع دارد. حالا ایدهای که داریم برای اینکه نجات چگونه صورت میگیرد را باید توضیح بدهیم.
من قبل از اینکه وارد موضوع نجات بشم، میگوید یک چیزی نوشتم که یک دلیل بر دلایل قرآنی، یعنی یک چیز یک چیزهایی از قرآن من میگویم که به نظر من لازم است روش فکر بکنیم.
به هر حال در مورد مسیح، مثلاً من حالا خیلی چیزها هم هست که نمیگم، برای خاطر اینکه فکر میکنم ممکن است از نظر من خیلی واضحه، من دفعه قبل، اصلاً این از نظر من بدیهی است که دعای نقل شده از مادر مریم قطعاً دعاییه که تحقق پذیرفته، ولی یک نفر اینجا اعتراض کرد که نه، از کجا؟
شاید مثلاً دعا نقل شده و پذیرفته نشده از طرف خدا. از نظر من بدیهی است. من سعی میکنم آن چیزهایی را بگویم که از نظر شما هم بدیهی بیاید.
من مثلاً ببینید من آخرین جلسه قبل این را گفتم که بدیهیترین اشارهها به شخصیت و به اصطلاح آن وضعیت خاص مسیح از دید ابنعربی آن آیهایه که فقط در آن واژه آدم و عیسی با همدیگر آمده، در حالی که به نظر ممکن است از نظر شما استناد نشدهاش کرد در مورد مسیح.
میگوید که خلقت عیسی مانند خلقت آدمه، خَلَقَهُ مِن تُراب و به و مثلاً فَقَالَ لَهُ کُن فَیَکُون، یک چنین چیزی، این یعنی آیهای که این مهمترین آیهایه که ابنعربی بهش استناد میکنه، مثلاً ختم ولایت میخواهد نتیجه بگیرد اصلاً خلقت در مسیح تمام شد.
خلقت از آدم شروع شد در مسیح تمام شد. چرا؟ برای خاطر همین آیه. و از نظرمون خیلی واضح است ولی گفتنش ممکن است خیلی راحت نباشد چرا این چیزو میگوید. مثلاً فرض کنید من تمام قرآن را نگاه کنید از نظر من این یک دلیل خیلی خوب برای وضعیت خاص حضرت مسیح که باید بهش توجه بکنید.
حالا اگر به قرآن اعتقاد دارید، همیشه ساده از این حرفها نگذرید. لقب روحالله چیز سادهای نیست. این نحوه خاص متولد شدن مسیح چیزی نیست راحت ازش بگذرید. مثلاً به استناد اینکه یک عده میگویند که خب تو قرآن نوشته که عبد ما بود، تو قرآن نوشته که رسولی بود که به سمت بنیاسرائیل فرستادیم. بنابراین مثل بقیۀ بقیۀ مثلاً رسولان. این حرف درست است واقعاً میشود.
مثلاً در مورد پیامبر میگوید که بگو که انما انا بشر مثلکم. این یعنی اینکه یعنی همان دیگر. شما همانجوری هستید، من هم مثل شما. پیامبر مثل ماست؟ یعنی ما هم مثلاً میشد که قرآن بهمون نازل بشود. این یک اشتباهی است که مثلاً تیپ آدمهای تیپ وهابیا اینگونه میخوانند قرآن را. میگویند وقتی که پیامبر میگوید احساس مثلاً فقط وهابیا نیستنها.
یک به هر حال یک طیفی هستند. نزدیک بود یک چیز فرقهای بگویم ولی جلو خودم را گرفتم. یک طیفی که مثلاً چگونه اینکه مثلاً خدا میخواهد که قرآن را نازل بکند، میخواهد که طرفای خانه خودش مثلاً تو مکه باشد. حالا نگاه میکند مثلاً این نه این حالا این یک خورده چیز است. مثلاً آن به آن وحی بکنند.
کاملاً ایدهشون این است که میشد مثلاً یکی دیگر انتخاب بشود. مثل مدیوم هیپنوتیزم و اینها حالا مثلاً این فوقش یک خورده استعدادش یک جور مدیوم بهتری از آن یکی. ولی اینطوری نیست که اعتقاد داشته باشند که پیامبر آدمهایی هستند که عروج کردن مثلاً به وحدت وجودی، پی بردند اینجوری با خدا متحد شدن، به یک جایی رسیدن که میشود بهشان وحی کرد.
نه. اصلاً این چیزها را یک جوری وهابیا کاملاً این چیزها را جزو عقاید انحرافی میدانند. که شما در مورد پیامبر اصلاً یک شأن خاصی قائل باشید و اینها، خیلی به این چیزها نهایتش آدم از نظر اخلاقی آدم موجهی. در حالی که واقعاً این خیلی ایدهی عجیب و غریبییه دیگر.
مثلاً این آیه قرآن که میگوید لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعاً. این قرآن اگر به کوه نازل میکردیم منفجر میشد. مثلاً پیامبر یک آدمیه که تحمل این را دارد که این قرآن را بپذیرد. مثلاً حضرت مریم.
حالا یک حضرت مریم نه که یکی دیگر میتونست. کسی که نمیتونست عیسی را متولد بکند. اینها یک موجودات خاصی هستند، صلاحیت پیدا کردن. یعنی در واقع یک چیزی بالاتر از اونی هستند که ما مثلاً میگوییم عرفای کامل. یک راهی را طی کردن.
روحالقدس، تجسد و عبارات قرآنی
پیامبر همینطوری نمیرفت تو غار حرا، مثلاً حالا یک عبادتی را برای خودش مثلاً انجام بدهد چون مثلاً کسی بهش گفته بود عبادت بکنی ثواب دارد، مثلاً آن دنیا به یک چیزهایی میدهند. من اصلاً این را میخواهم بگویم که این آیه قرآن را ساده نگیرید. هیچجا من جایی تو قرآن سراغ ندارم که در مورد انسانی یک چنین چیزی گفته شده باشد.
یک جایی وقتی دارد از حضرت مسیح قرار که نام برده بشه، میگوید المسیح عیسی ابن مریم روحالله. انگار از یک پادشاه اسم یک پادشاه را دارند میبرن. لقب دارد، عیسی، پسر مریم و مثلاً کنیهاش هم روحالله. کجا در مورد پیامبرهای دیگر چنین چیزی شما میبینید تو قرآن؟ اصلاً در مورد چه موجودی در قرآن یک چنین تعظیمی وجود دارد؟
اینکه رسولی بود که ما فرستادیم پس مثل بقیۀ رسولاست، این معلوم نیست، نتیجه منطقیای نیست. شما میبینید که در مورد مسیح به هر حال یک جور برخورد خاص هم در قرآن. اصلاً زندگی مسیح با بقیۀ فرق میکند. از تولدش تا مرگش، این تولدشه. بعد زندگیاش، ازدواج نکرده. پس سنتهای الهی را همه را شکست. یک زندگی خاصی داشته دیگر اصلاً زندگیاش چرا اینجوری بوده؟
از یک سنی شروع به دعوت کرد، حواریون را دور خودش جمع کرد و رفتن در راه میرفتن در زمین. یک جایی هم ساکن نمیشد. و شریعتی هم با خودش نیاورده بود. زیاد حرف شریعت نمیزد. خیلی فرق دارد با بقیۀ انبیا. بعد هم مرگش که اصلاً نمرده. خداوند میگوید که یک روزی مثلاً خداوند گفت که انی رافعک الی.
نه به دنیا اومدنش، نه زندگی کردنش، نه این اصلاً نه شبیه رسولاست، نه شبیه یک موجود دیگر. به هر حال من حالا یک چیز دلیل دیگهای که میخواستم بگویم تو قرآن دقت بکنید واژه انجیله. در قرآن حرف از این هست که انجیلی وجود داشته.
حالا اینکه معنایش این است که انجیل کتابی بود که مثل قرآن که حضرت عیسی برای پیروان خودش آورد مثلاً یعنی این به نظر من از قرآن این نتیجه نمیشود که کتابی به اسم انجیل وجود داشته مثل قرآن که وحی میشده، مثلاً عیسی میگفته و حواریون مینوشتن.
ولی یک چیزی یک کتاب مقدسی خلاصه آنجا هست به اسم انجیل. آن چیزی که وجود دارد و مسیحیها بهش معتقد هستند در واقع آن مجموعه چیزهایی که عیسی گفته، زندگی خود عیساست و الی آخر.
من به این چیزها کار ندارم که انجیل چه بوده، تحریف شده، نشده، اینها را بگذارید کنار. انجیل یعنی چه؟ این واژه یعنی چه؟ واژهای که به کتاب مثلاً متعلق به عیسی، حالا کتاب به هر معنایی که میخواهید بگیرید اطلاق شده در قرآن. باز نباید بگویید که این هم یک اسمیه که گذاشتن و اسمش بوده، خداوند هم اسم برده.
انجیل به از نظر لغوی یعنی خبر خوش. خبر خوش حضرت عیسی چه بوده؟ تو انجیل حالا واقعی، غیر واقعی من نمیدانم. تو انجیل چه نوشته بوده؟ چه خبر خوشی از طرف عیسی، اسم عیسی یعنی نجاتدهنده. مسیح اونطوری که در خود تورات وصف شده، کسی که روحالقدس لمس کرده، مثلاً مسح کرده. و چیزی هم که آورده خبر خوش.
خبر خوش چیست؟ اینها چیزاییه که وقتی شما قرآن میخوانید به نظر من باید جواب برایش داشته باشید دیگر. یعنی یک تصوری داشته باشید که چه اتفاقی آنجا افتاد. چطور یک دفعه بعد از این انبیا بنیاسرائیل که همهاش حرف شریعت میزدن، یک پیامبری ظهور کرد که اصلاً این شریعتی نداشت. بلکه شریعت را یک جاهاییشو پاک میکرد.
از نظرش شریعت کار برعکس انجام میداد حضرت عیسی دیگر. بعضی از احکام موجود در احکام دین یهود را تخفیف میداد به مردم. در واقع آنتیشریعت بود، ها؟ شریعت منفی داشت. هیچ حکمی به نظر میآید نیاورده بود و این رسماً در قرآن ذکر شده. اینکه من آمدم که بعضی از چیزهایی که مثلاً برای شما حرام بوده را حلال کنم.
یعنی چه؟ باید یک چیزی آدم بفهمد دیگر خلاصه از این ماجراها. چه جوری یک پیامبری حضرت موسی خدا وحی کرده، به مردم اینها را گفته، بعد یک پیامبری میآید تخفیف میدهد.
خب من در مورد این واژه انجیل هم گفتم که باید جزو چیزهایی که خوب بهش فکر بکنید. خب بیایم در مورد ایده نجات. که فکر میکنم شاید بزرگترین، شاید بزرگترین بخش الهیات مسیحی در واقع این نجاته و مسیحشناسی، نجاتشناسی و مسیحشناسی که اینها یک چیزن دیگر.
ویژگی خاص مسیح در قرآن
برای خاطر اینکه نجات توسط مسیح انجام میگیرد و مسیح هم برای عیسی برای نجات اونها، نجاتدهنده است. و این از نظر تاریخی اینها یک مبحث بودن. بعد کمکم از هم دیگر یعنی اینقدر این مبحث بزرگ شد که به دو بخش مسیحشناسی و نجاتشناسی تقسیمش کردن تو الهیات. وگرنه واقعیتش این است که نمیشود به هیچ وجه از نظر معنایی این دو تا را از هم دیگر تفکیک کرد.
من در واقع یک مقدار مسیحشناسی جلسه قبل گفتم و حالا این جلسه میخواهم آن بخشهایی که مستقیماً به نجات مربوط میشوند را بگویم. نجات نجاتشناسی، این پروسه نجات بشر یا پروژه نجات بشر در اینکه از طرف خداوند هدایت شده، در واقع پروژهای بوده که انجام گرفته با ظهور مسیح، دو تا بعد متفاوت دارد.
یک یک بخش حالا من اسمهایی که میذارم خیلی مهم نیست. بنابراین چیزهایی که ما در فرهنگ خودمان داریم اسم میبرم ولی به هر حال این تفکیک تفکیک مهمی از نظر خودم. یک یک بعد تشریعی دارد و یک بعد تکوینی. منظور از بعد تشریعی این است که ایمان به مسیح، مسیحی شدن تغییری در ذهن آدمی که ایمان میآورد ایجاد میکند.
تغییر حالتی در آن به وجود میآورد که این از گناهان مثلاً پاک میشود و نجات پیدا میکند. یک یک چیز فردیه، مثل یک تأثیر اخلاقی عمیق در اثر مسیحی شدن در یک انسان ظاهر میشود. من به این میگویم بعد تشریعیش. عیسی مسبب این است که انسانها متحول بشوند از نظر اخلاقی. در واقع با ایمانی که به مسیح میارن و مسیحی شدن این مبنای در واقع این تحول.
این یک بخشی که همه قبول دارند چون بخش دوم که به اصطلاح بعد تکوینیه متاسفانه بعضی از این الهیدانهای جدید مدرن که خیلی تحت تاثیر ساینس و اینجور بحثها هستند آن بحث بعد تکوینی را هی دارند کوچیک و کوچیکتر میکنند.
یعنی مسیحیت را به اینجا در واقع من دفعه قبل آخر جلسه اشاره کردم که الهیدانهایی الان وجود دارند مثل بولتمان، تیلیش اینها آدمهای خیلی خیلی مشهوری هم هستند در حال حاضر.
تقریباً یک چیزی هستند مثل دکتر عبدالکریم سروش. که یک جوری سعی میکنند که دین را مثلاً با همین جو مدرن سازش بدهند که به هر حال مثلاً حرفهایی نزنن که دانشمندها بگویند آقا این چه حرفیه تو داری میزنی. یک جوری یک جایی کوتاه بیان.
سعی بکنیم که کار به اینجا رسیده که اینها معتقد هستند که اصلاً ممکن است عیسی وجود نداشته. مهم نیست که عیسیای وجود داشته یا نه. حتی اگر اسطوره هم بوده دقت میکنید ما فرض کنیم که چنین موجودی وجود داشته باشد ایمان بیاریم نجات پیدا میکنیم.
وقتی شما اینگونه نگاه میکنید یعنی دارید نجات را فقط به بعد تشریعی یعنی مهم نیست که عیسی واقعاً به عنوان یک موجود خاص ظهور کرد چه تاثیری در جهان به معنای من وقتی از حرف بعد تکوینی میگویم یعنی جهان منقلب شد.
عالم خلقت مثلاً ابنعربی مثلاً مثل اینکه یک چیزی در جهان تمام شد. یک پروسهای که از آدم شروع شده بود یک جایی به یک انتهایی رسید. یک اتفاقی در دنیا به معنای واقعی کلمه افتاد.
فقط این نیست که من حالا مثلاً یک شخصیتی را در نظر بگیرم بهش ایمان بیارم بعد نجات پیدا بکنم. به طور ارتدوکس به معنای ارتدوکس نه به معنای شاخه ارتدوکس مسیحیت آن عقاید رسمی کلیساها در تمام طول تاریخ قبل از دوران مدرن همیشه این بوده تاکید زیاد روی اینکه اتفاقی در جهان افتاد با ظهور مسیح که عامل نجات بشر است.
دقت میکنید؟ یعنی حتی آدمهایی که به مسیح ایمان نمیآرن هم مسیح انگار کاری در جهان کرده با ظهور خودش که زمینه نجات همه را فراهم کرده. حالا اگر شما ایمان بیاورید بهش نجات پیدا میکنید اگر نه ممکن است نجات پیدا نکنید. ولی قبلاً اصلاً بعد از در دوران هبوط تا قبل از ظهور مسیح اصلاً نجات به یک معنایی ممکن نبود.
مثل اینکه یک نقصی در عالم وجود داشت. آدمهای این پایین گیر افتاده بودن. مسیح یک راهی را باز کرد. حالا میخوای بری از آن راه برو اگر نمیخوای هم نه. دقت میکنید؟
بنابراین یک فرقی بین این چیزی که من بهش میگویم بعد تشریعی و تکوینی این است. وقتی حرف از بعد تکوینی میزنی به نظر من خیلی مهم است یعنی مسیحی واقعی بودن من هم جزو کسانی هستم که بولتمان و تیلیش و اینها را میخواهم تکفیر بکنم.
مسیح آنتیشریعت و خبر خوش
تکفیر حالا به شوخی میگویم. ولی به نظرم میآید که یک جوری انحرافی واقعاً در عقاید دینی که مسیحیت را بکشونیم به اینجا که تبدیل بشود به یک موضوع اخلاقی.
خب من میخواهم اول از آن قسمت راحتترش که تاثیر تشریعی در واقع آن بعد تشریعی نجات مسیحیه یعنی مسیح به عنوان یک شخصیتی ظهور کرده شما وقتی بهش ایمان میآرید نجات پیدا میکنید به معنایی که مثل اینکه یک استادی پیدا کردید مثل اینکه الگویی پیدا کردید نه چیزی آموزههای مسیح دارد شما لزوم مثلاً فرض کنید حضرت موسی وجود نداشت خب حضرت موسی به شدت آموزههاش مهم است.
از نظر خود یهودیان اینجوری است. یهودیها هیچ تاکیدی روی شخصیت حضرت موسی ندارند. به عنوان کسی که باید حتماً معتقد باشید که وجود داشته در عالم ظهور کرده.
بیشتر متکی به شریعت حضرت موسی هستند. ما یک جوری تلفیق این دو تا را کم و بیش داریم. یعنی هم یک جوری به شخصیت پیامبر و امامها قائلین هم به تعالیمشون. دقت میکنید؟ مسیحیت بیشتر متمایل به آن جنبه شخصیتیه تا آموزههای مسیح. ولی به هر حال آموزههایی هم وجود دارد.
مسیح حرفهایی زده در انجیل در کتاب مقدس مسیحیان نقل شده و آن حرفها را هم عمل کردن میتواند در واقع مهم باشد. از اینجا شروع کنیم اینجایی که شبیهتر به چیزی است که ما به عنوان دین میشناسیم بعد برسیم به آن جنبههایی که یک خورده دور از عقاید دینی ما و ممکن است درکش خیلی راحت نباشد. توضیح دادنش هم تقریباً سخته.
خب ببینید اتفاقی که از نظر مسیحیها میافتد وقتی شما به مسیح ایمان میآرید صرف صرفاً این نیست که مثلاً فرض کنید یک مجموعه عقاید جدید را دیده باشید خوششون آمده باشد و مثلاً بهش اعتقاد پیدا کرده باشید.
این یک جوری که مثلاً خیلی از مکاتب ممکن است نجات اینگونه تحقق پیدا میکند که همانطوری که من دفعه قبل گفتم، ما اصلاً مشکلمون در واقع وقتی هبوط کردیم این است که از خدا دور شدیم.
چرا دور شدیم؟ برای اینکه گناه کردیم. گناه یعنی چه؟ یعنی کاری کردیم که عقل بهش فرمان نمیداد. کار نامعقولی کردیم. دقت میکنید؟ این خیلی مهم است که آن همینجوری که در اسلامی اعتقاد وجود دارد دیگر. مثلاً «العقل ما عبد به الرحمن».
شما چیزی که باید پیروی بکنید، در درون هر انسانی روح الهی هست. حالا به هر اسمی میخواهید این را نام ببرید. یونانیها بهش میگفتند لوگوس. ما مثلاً ممکن است بگوییم روح الهی که در ما دمیده میشود. یک چیزی در درون ما هست که انگار با ما حرف میزنه، حقایق را میگه، باید و نبایدهایی را میگوید.
اگر هیچ گناهی مرتکب نشده باشیم، حرفها خیلی واضح و روشنه و ما در واقع انگار که در وحدت با عالم زندگی میکنیم. همانطوری که یک سیاره دارد طبق قوانین رفتار میکنه، هیچوقت اشتباه نمیکنه، گناه مرتکب نمیشه، همیشه در واقع انگار یک جزئی از یک عالم کلی و جدایی از خدا، از جهان ندارد.
شبیه حالتی که کموبیش شاید ما تو کودکی تجربه کرده باشیم که در یک حسی از وحدت با جهان، که یک موجود جدا افتادهای هستیم، یعنی هرچه که انگار آدم از دوران کودکی دور میشه، این به هر حال احساس در آن تقویت میشود که انگار یک موجود جدا افتادهای از همه هست.
پس عدم تبعیت از عقل یا روح الهی یا لوگوس که در درون ما بود، باعث جدایی ما از وحدت، از خداوند، از جهان شد و نجات ما در این است که دوباره به این وحدت در واقع برگردیم.
تابع آن لوگوس یا روح الهی که در درون ما هستش. مسیح چیزی نیست به غیر از اینکه همان کلمه الهی، روح الهی یا لوگوس در عالم ظاهر شده به عنوان یک انسان.
اعتقاد مسیحیها مطلقاً این است. کلمه جسم گرفت، در میان ما ساکن شد. اینکه مسیح همان انگار عقل مجسم، عقلی که تبدیل به، توسط عقل به یک معنای خاصی که لوگوس معادل با عقل به معنایی که ما متعارف میگوییم نیست. حالا در مثلاً ترجمه میکنند عقل فعال.
در یونان مثلاً معتقد بودن که، مخصوصاً در نو افلاطونیها، یک سلسلهمراتب هستیشناسی داشتن که عقل، لوگوس، اولین موجودی است که در عالم خداوند خلق کرده. مسیحیها به شدت معتقد به ازلی بودن حقیقت مسیح. مسیح را از در الهیات، در فلسفه مسیحی، مسیح را با لوگوس یکی میدانند. یا روحالقدس را همان لوگوس میدانند که وقتی جسم گرفته تبدیل شده به مسیح.
بعد تشریعی و تکوینی نجات
در واقع هم جدایی ندارند. در واقع مسیح همان روحالقدس که ظاهر شده. و روحالقدس، روح خدا، جدایی از خدا ندارد. این تثلیث که میگویند در واقع فهمیدن همین است که این سه تا حقیقت در واقع یک جوری صورتهای مختلف یک چیز هست.
خب موضوع این است که وقتی که روح خدا تبدیل به صورت یک انسان ظاهر شده، شناختن این موجود، درک کردن این حقیقت، لمس کردن حقیقت مسیح، آشنا شدن با مسیح، مأنوس شدن با مسیح، اتفاقی که در واقع میافتد برای مسیح این است که آن چیزی که در روح الهی که در درون ما هست و در اثر گناه یک جوری تیر و تار شده و فعال نیست، این را فعال میکند.
ایمان مسیحی وقتی یک مسیحی ایمان میآورد به مسیح، مسیح را میشناسه، مأنوس میشود با حقیقت مسیح. در واقع انگار که دارد یک چیزی را که در درون خودش هست، در بیرون ظاهر شده و مثل اینکه دارد رزونانس میکند.
شما وقتی که به مسیح وصل میشید، روح الهی که در درونتون هست و در اثر گناه و تبعیت نکردن از چیزی که به شما میگفت، حالا بخواهید فرمان عقل بذارید، هرچه میخواهید بذارید، در اثر گناه ازش جدا شدید و همین است که باعث بدبختی شما شده، ایمان آوردند به مسیح در واقع آن را فعال میکند.
لازم بوده، لازم بوده که روح الهی، آن حقیقت لوگوس در واقع در عالم تجلی بکند برای خاطر اینکه انسانها آن روح در الهی که در درونشون هست را بتونن در واقع مجدداً فعال بکنند.
در واقع شما هرچه در شناخت مسیح بیشتر پیش میرید، باهاش بیشتر مأنوس میشوید و نزدیک میشید، یک چیزی را در درون خودتان دارید تقویت میکنید. در اثر ایمان اینکه آن چیزی را که در بیرون میبینید، آن تجلی الهی را که در بیرون به عنوان مسیح میبینید، در واقع یک جوری در درونی میکنید و بنابراین انگار به خدا وصل میشوید.
با تبعیت کردن از مسیح. مسیح، شناختن مسیح واقعاً مسیحیها این را به طور خیلی شما گام به گام انگار به خدا نزدیک میشید، خدا میشوید اصلاً. برای اینکه نزدیک شدن به مسیح، نزدیک شدن به مسیح به یک معنا انگار رسیدن به خداست. نزدیک شدن به خداست. اینها حقیقتشون در واقع جدا نیست اصلاً.
بنابراین اینجا صرف اعتقاد پیدا کردن به یک پیامبر به معنای آدمی که حرفهای خوبی زده اصلاً نیست. اینجا یک پدیده خاصی دارد اتفاق میافتد و نجات انجام نمیشد به غیر از با همین اتفاق که خداوند یا روح الهی به صورت انسان ظاهر بشود که شما بتوانید در واقع انگار خداوند را ببینید، لمس بکنید، درک بکنیدش، مثل یک راهی برای رسیدن به بیدار کردن آن روح الهی درون خودتان و پاره کردن آن حجابهایی که در اثر گناه به وجود آمده.
دقت میکنید؟ این غیر از گوش کردن حرفهای یک آدمی که حرفهای قشنگ دارد میزند. این نکته خیلی مهم تفاوتی که مسیحیها خیلی با صراحت وقتی با مثلاً مسلمانها روبرو هستند روش تأکید میکنند این است که در اسلام کلمه الهی کتابه.
در مسیحیت کلمه الهی کتاب انجیل نیست، خود مسیحه. وحی خود مسیحه. نه اونچی حرفهایی که زده حتی. دقت میکنید؟ یک یک تفاوت خیلی ماهوی وجود دارد بین دیدگاهی که مسیحیت نسبت به وحی و کلمه دارد، آن چیزی که در واقع در اثر مثل ما پیامبر را، پیامبر خودمان را مثل یک انسانی میدانیم حالا واجد یک ویژگیهایی که خداوند بهش وحی کرده، این وحی چه بوده؟
مجموعهای از سخنان و چیزهایی بوده که در کتاب نوشته شده. وحی الهی چیزی است که در واقع به پیامبر داده شده. در مسیحیت وحی الهی چیزی نیست که به پیامبر داده، به مسیح داده شده باشد. مسیح خودش کلمه خداست. خودش در واقع وحی به اصطلاح مجسمه.
شما کتاب مقدس را نمیخونید برای اینکه یک آیه هایی را مثلاً روش استدلال بکنید. تمام هدف مسیحیها در واقع از خواندن کتاب مقدس این است که مسیح را لمس بکنند، مسیح را احساس بکنند. برسد به یک شناختی از مسیح مثل یک جوری که انگار با یک نفر از نزدیک آشنا هستید.
هرچه بیشتر در واقع شما کتاب مقدس را، کتاب مقدس به شدت مسیح محوره باز. شما اول و آخر کتاب مقدس را که این کار بارت که شاید مهمترین الهیدان مسیحی در قرن بیستمه، الهیدان پروتستانه ولی واقعاً در حدی آدم مهمی است که کاتولیکها هم بهش احترام میذارن.
مسیح بهمثابه لوگوس و تثلیث
این یک عبارت به این مضمون دارد که میگوید شما وقتی کتاب مقدس را میخوانید سراسر کتاب مقدس فقط انگار دارد ذهن شما را متوجه مسیح میکند. حالا ممکن است روشهای مختلفی وجود داشته باشد. یک جاهایی اسم مسیح نیاد.
مثلاً در نامههای پولس ممکن است یک جاهایی بحثهایی دارد میکند که مربوط به مسیح نیست ولی بارت میگوید اگر دقت بکنید همه کتاب مقدس به هر حال مثل یک فلشهایی هستند که نهایتاً شما را دارند متوجه حقیقت مسیح میکنند.
این خیلی مهم است این نوع نگاه و فهمیدن برای اینکه شما درک بکنید که چرا مسیحیها اینقدر بیتفاوتن نسبت به شبهههایی که یک عده فکر میکنند خیلی کشفیات مهمی میکنند. مثلاً میروند تبار تبارشناسی مسیح را در انجیل لوقا نگاه میکنن، بعد میروند تو متی نگاه میکنند میبینند با همدیگر فرق دارند.
آنجا نمیدانم بیست و چند تاست، اینجا بیست و به آن قدر آدمهایی که آنجا اسم برده شدن بعضیها اینجا نیستند. بنابراین تناقضهایی در کتاب مقدس کشف میکنند. یا یک چیزهایی میگویند که این حقایق مثلاً علمی نیستند در کتاب مقدس آمدند. اصلاً مسیحیها هیچ حساسیتی نسبت به این مسائل ندارند.
یعنی چیزی که برایشان از کتاب مقدس مهم است از مخصوصاً از عهد جدید این است که شما با خواندن عهد جدید مثل یک اثر هنری که پشتش تمامش توجه شما باید به این باشد که مسیح را بشناسید. چرا چهار تا انجیل وجود دارد؟ چرا همان موقعی که اولین بار خلاصه تصویب شد که این چهار تا انجیل رسمی بشوند و جزو فصلهای کتاب مقدس، انجیلهای متعددی وجود داشت.
نهایتاً تو قرن سوم و نهایتاً تو قرن چهارم این مجموعه عهد جدید که ۲۷ فصل دارد رسماً به تصویب رسید و از آن موقع تا حالا دیگر این ثابت مانده. در حالی که انجیلهای خیلی زیادی وجود داشتن. انجیلهای زیاد یعنی متنهایی وجود داشتن در کلیساهای مختلف از شمال آفریقا گرفته تا آسیای صغیر تا روم.
تو این محدوده ای که مسیحیت رشد کرده بود در کلیساهای مختلف در شهرهای مختلف قطعه هایی نوشته هایی وجود داشت که نقل شده بود، نوشته بودند درباره زندگی و رفتار و اعمال مسیح. که بعضی هاش من در جلسه اول اشاره کردم سال ۴۵ این مجموعه ۵۲ جلدی از نوشته های این شکلی کشف شد که بعضی هاش اصلاً نسخه هاش موجود نبود یا کامل نداشتیم، ناقص بودند.
اینها وجود داشت و کسی هم منکر این نیست که چنین انجیل هایی وجود داشته، متن های مقدس دیگر ای بودند. یا مثلاً شما کتاب مقدس را که الان نگاه میکنید عهد جدید ۲۷ فصل که همش انجیل نیست. ۴ تا انجیله. به اضافه یک تعدادی نوشته های دیگر.
مثلاً بیشترین بخشش ۱۳ تا نامه است که پولس رسول به کلیساهای مختلف یا افراد مختلف نوشته. نصف در واقع فصل ها نامه هایی هستند که پولس رسول نوشته، رساله های پولس. این متن ها متن هایی هستند که عقاید مسیحی، حقایق مسیحیت توشون بیان شده. مهم ترین بخش ها انجیل ها هستند.
که مستقیماً دارند در مورد زندگی مسیحی و اعمال و رفتار مسیح، گفتار مسیح صحبت میکنند و بقیۀ فصل ها فصل هایی هستند که در واقع در مورد اعتقادات مسیحی بیشتر صحبت میکنند یا اعمالی که مسیحی ها باید انجام بدهند. بنابراین جنبه فرعی دارند منتها در تمام نامه های پولس رسول شما میبینید که در مورد اعتقاد خاصی که در مورد عیسی باید یک مؤمن داشته باشد صحبت میشود.
بنابراین جزئیات کتاب مقدس، آها من این را داشتم میگفتم، همین شما باید بفهمید که ۴ تا انجیل وقتی تصویب میشود نه یکی، به معنای این است که خیلی برای مسیحی ها مهم نیست که حالا این تفاوت های جزئی چیست. چه ۶ تا تصویب میکردند.
مهم این است که آن روحیۀ ای که ما قرار است آن شناختی که از مسیح باید پیدا بکنیم در اینها منعکس شده. دقت میکنید؟ گفت کتاب های مقدس، کتاب مقدس را وقتی مسیحی ها میخوانند آن آشنایی که باید با حقیقت مسیح پیدا بکنند را احساس میکنند که پیدا میکنند.
حالا اینکه این جزئیات مثلاً کتاب های مقدس چه جوریه، اصلاً درباره تدوین این کتاب ها کی اینها را نوشته؟ اکثر به غیر از رساله های پولس تقریباً ما هیچ کدام فصل ها را دقیقاً نمیدانیم اصلاً کی نوشته و در چه تاریخی.
تفاوت کلمه الهی در اسلام و مسیحیت
بعضی از مسیحی ها اصلاً این نکته زیاد نکته مهمی نیست. من یک بار دیگر آن مثالی که در جلسه قبل گفتم را تکرار میکنم. ببینید مثل این است که یک آدمی گرسنه است و یک غذاهایی موجوده که میتواند بخورد. اصلاً نمیدونه که این غذاها ترکیب شیمیایی شون چیست و اگر بخورد چه تأثیری فیزیولوژیکی روش میگذارد.
وقت هم ندارد به دلیل گرسنگی که سال ها تحقیق بکند ببیند اینها ترکیبات شیمیایی شون چه اند از کجا آمده. میبیند که آدم های دیگر ای هستند از این نوع و آن نوع غذا خوردن و خیلی هم شاداب و سرحال اند و وضعشون خوب است. خب میخورد دیگر. به دلیل گرسنگی اش رفع بکند. ولو اینکه دلایل کامل و قاطعی هم نداشته باشد.
دقت میکنید؟ گفت بعضی مسیحی ها اینگونه اند. شما فرض کنید اصلاً این کتاب ها انجیل لوقا را لوقا ننوشته. انجیل متی را مطمئناً متی ننوشته. حتی ممکن است اینها مثلاً مرقس معروف به اینکه پطرس املا کرده، مرقس نوشته. ممکن است اینطوری نباشد.
الان کلی دو قرنه که کسانی که در عالم مسیحیت تحقیقات میکنند مثلاً از دیدگاه ضد دینی یا حالا به هر حال دیدگاه های علمی مدام دارند در مورد این چیزها بحث میکنند که این کتاب تاریخش کیست.
مثلاً در قرن نوزدهم همه متفق القول میگفتند که متی قدیمی ترین انجیله. الان متفقاً همه قانع شدند که مرقس از متی قدیمی تره. خب حالا شما این را به یک آدم مؤمن مسیحی بگید، آن شما را نگاه میکند و حرفتون تمام بشود.
حالا مثلاً لوقا، یوحنا خیلی متأخره. یوحنا مثلاً در قرن دوم نوشته شده، خیلی با فاصله نسبت به ۳ تا انجیل دیگر شاید از نظر زمانی فاصله دارد. چه فرقی میکند؛ نویسنده های اینها کلی بحث میشود که این نویسنده ها اصلاً کی هستند، از کجا اومدند، چرا این اسم ها را برای انجیل هاشون انتخاب کردند.
برای بحث های خیلی خیلی مهمی هست که یک انجیلی وجود دارد به اسم انجیل کیو. کیو حرف انگلیسی کیو. که از خواندن انجیل متی و مرقس و لوقا ما میتوانیم استنتاج بکنیم که یک نوشته ای وجود داشته که گم شده. به اسم انجیل کیو. که اینها وقتی داشتند مینوشتند آن را در اختیار داشتند. خب حالا اگر پیدا شد بهتر. اگر پیدا نشدند، پیدا نشد.
چه فرقی میکند؛ ایده مسیحیها این است. ما همین کتابها را قرنهاست آدمها خواندن و هدایت شدن، نجات پیدا کردن، با مسیح آشنا شدن. چه اهمیتی دارد اینها از نظر تاریخی چقدر مبرهنان و مبرهن نیستند؟ متوجه هستید موضوع چیست؟ مثل همان تحقیقات در مورد اینکه این غذایی که من میخواهم بخورم این را کی پخته؟
چه آن سبزیای که در آن ریخته مثلاً چه نوع سبزیای و از کجا آمده و مثلاً اثبات علمی وجود دارد که آن سبزی را اگر من بخورم مثلاً سردیم میشه، سردیم نمیشود. خب مردم دارند میخورن و سیر میشوند و ما هم کتابهای مقدس در اختیارمون هست.
مسیحیها این را میخوانند و با مسیح آشنا میشن، نجات پیدا میکنن، لوگوسشون فعال میشه، یک احساسات خوبی بهشان دست میدهد و بنابراین این کار را میکنند بدون اینکه به این حرفها اهمیتی بدهند.
بفرمایید. شما بگید، آره، اشکال ندارد. گاهی از سوال استقبال میکنم. خب، در مورد اینکه مثلاً واقعاً تغییرات مدتها قبل بوده، باید یک چیزی باشد که با حقایق یک چیزهایی ایمان بیارن دیگر. یک یک یک سری از آنها باید به حقایق بودن مرحلهای هم اینها را بعداً این را تو کتابها نوشتن، اینها را ایمان بیارن. بعد خب اینجوری مسئله در واقع خارج میشود.
و اگر یک نفر بیاید مثلاً فرض کن من نمیدانم این حرفهایی که دارم میزنم ربطی به این ندارد که حقیقت تاریخی را منکر بشویم یا نشیم. دقت میکنید؟ این در واقع یک مقداری باید در بحثهای تجربی نسبتاً درستی داشته باشد. ما به وجود مسیح واقعاً از طریق صرف اینکه انجیلها، مثلاً شما ببین موضوع این است که آن چیزی که شما دارید میگویید چقدر وابسته است.
الان به عنوان یک تاریخدان نگاه کنید. چقدر مهم است که لوقا نوشته یا لوقا ننوشته؟ تاریخ نوشتناش ۶۰ میلادیه یا ۸۰ میلادی؟ خیلی تأثیر قاطعی میذاره، نمیذاره. به عنوان یک مدرک تاریخی اینها اسناد قدیمیای هستند و اسناد معتبری هستند.
ما واقعاً نسخههای خیلی قدیمیای از بعضی از این انجیلها داریم. جدا جدا، مثلاً قطعه قطعه و اینها از نظر تاریخی قابل استناده دیگر. به هر حال آن آدمهایی که معتقد به مسیح بودن اینها را نوشتن.
بیتفاوتی به شبهه تناقض اناجیل
از نظر تاریخی چقدر مهم است که واقعاً انجیل مرقس را پطرس املا کرده یا نکرده؟ مهم است خیلی؟ به عنوان سند تاریخی میخواهم بگویم. آن سوال شما این است. من میخواهم بگویم که اصلاً از نظر مسیحیها جزئیات مهم نیست. اینکه این نویسندهها واقعاً خودشونان یا نیستند؟ نیستند اصلاً. تقریباً ما مطمئنیم که هیچکدوم از این اسمهایی که روی این انجیلها هست، آن آدمهای این انجیلها را ننوشتن.
این انجیلها همه به زبان یونانی نوشته شده. آن آدمها همه در اورشلیم زندگی میکردن، زبانشون آرامی یا عبری بوده. بنابراین به غیر از مثلاً یک آدمی مثل پولس که اصلاً اصل و نسب یونانی دارد و بعداً مثلاً مسیحی شده، خب طبیعتاً به زبان مادری خودش انگار دارد مینویسه، یونانی کاملاً زبان مادریاشه یا حالا افراد لوقا هم اینجوری است.
لوقا اگر اشتباه نکنم اصلیت یونانی دارد. ولی به هر حال پطرس مطمئناً یونانی املا نکرده به مرقس. دقت میکنید؟ اینها به هر حال من میخواهم بگویم که آن داستانهایی که قبلاً وجود داشت که اینها را کی گفته، کی نوشته، در ایمان مسیحی خیلی نقش اساسیای بازی نمیکنند و از نظر تاریخی هم خیلی از نظر تاریخدانها مهم نیست.
یعنی الان واقعاً سندیت تاریخی این انجیلها که زیر سوال نمیره. ۲۰ سال حالا جدا عقب جلو بخوانید تاریخاش را. این مسئله این است که یک تکنولوژی نقد تاریخی، این خب کسی که مثلاً قرار است با یک مسیحی صحبت کند، این مسیحی از یک سری مسائل یک کسی که تو آن حوزه مطالعه کرده، فرق میکند. بله.
اگر آن حوزه مطالعه کرده باشد، اینها را در بله، خیلی بهتر است. خوب است. بهتر است. اگر آشپزی که این غذا را ادعا میشود مثلاً سرآشپز یکی از رستورانهای فرانسه، فرانسه، ماکسیم فرانسه بوده، واقعاً ساخته باشد، خیلی خوب است. حالا اگر نه، یک نفر هم سعی کرده ادای آن را دربیاره و ساخته، به هر حال خوشمزه است، میخوریم، خوب است. بهتر بود همان سرآشپزه درست کرده بود.
چرا اجازه ندادند که باقی بمونه؟ برای اینکه مثل هر دین دیگهای، مثل هر مکتب دیگهای، ظرف ۱۰۰ سال، ۲۰۰ سال، ۳۰۰ سال، ۴۰۰ سال گذشته از زمان، آدمها منحرفان. اومدم چند یادداشت نوشتم. قرار یک روزی آبای کلیسا سر یک شوراهایی جمع شدن و توافق کردن که این چهار تا را مثلاً همه توافق داریم که خیلی خوبن و از سندیت هم دارند و بقیۀ یک خورده مشکوکن.
بلافاصله هم این اتفاق نیفتاده. روی بعضی از نوشتهها بحث شده، بعضی از کلیساها یک متنهای اضافهای داشتن. به هر حال تو قرن چهارم، پنجم دیگر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و یک چیزهای مستندی دست ما مانده. اینکه نذاشتن با برای خاطر اینکه همه توافق نداشتن. مثلاً این تقریباً اینجوری است که همه کلیساهای اطراف و اکناف جهان مسیحی با این نوشتهها آشنا بودن.
ولی مثلاً بعضی چیزها در آفریقا وجود داشت که به هیچ وجه آنهایی که در انطاکیه مثلاً زندگی میکردند اینها را ندیده بودن. تمام وقتی که آمدند تو شورا نشستن شک داشتن که این هست یا نه. آن چیزهای توافق کردن که همهشان قبول داشتن. ممکن است کسی نمیگوید که حتماً انجیلهایی که خارج شده از عهد جدید حتماً کتب ضاله بوده.
واقعاً یک چنین ادعایی نمیشود کرد. شاید بعضیهاشون خوب بوده. مهم نیست. ببین این نکته خیلی نکته مهمی نیست برای مسیحیت. اگر در نهجالهمادی کتابهایی کشف شده، بعضیهاشون هم جالبن، از نظر مسیحیها خیلی نکته مهمی نیست.
مهم این است که اینها برایشان کفایت کرده و ۲۰ ساله که دارند اینها را میخوانند و احساس میکنند که نجات پیدا میکنن، سیر شدن. حالا ممکن است بگی که یک غذایی با سس مخصوص هم بود که اگر آن مثلاً خوشمزهتر بود و خیلی هم بهتر سیر میکرد.
حالا یک بار هم دیدی یک شورایی در واتیکان، شورای سوم، یک متن مثلاً دیگهای را هم به کتاب مقدس اضافه کرد. بفرمایید. سوالی؟ نه دیگر من گفتم. آنور نگاه کردن کسی میگفتند خدا را شکر که از اینها. من روی این میخواهم تأکید بکنم.
شما مثالهایی که در روی اینکه مسیحیها حرف بیراهی نمیگن، به غیر از این ایده کلی فلسفی و الهیاتی که اصلاً صرفاً اعتقاد به مسیح، یک اعتقاد به یک شخصیت معمولی و حرفهاش نیست. یک حقیقت ازلی وجود دارد. در وجود من در وجودم مسیح وجود دارد. اصلاً من مسیح بودم قبل از اینکه گناه بکنم. دقت میکنید؟
چهار انجیل و تاریخنگاری علمی
همه ما روح خدا بودیم قبل از اینکه هبوط بکنیم. وقتی که این روح خدا که بدون در واقع هبوط نکردهشو در جهان خارج میبینیم، یک چیزی در وجود ما در واقع حرکت میکند. این غیر از این است که من از حرفهاش خوشم آمده یا شخصیتش جالب است. این یک شخصیت یونیکه. یک دانه مسیح بیشتر در.
ببین مسیح یک جوری شبیه اعتقادی که بوداییها به بودا دارند. بودا یک حقیقته، یک آدم نیست. تو میتونی بودا بشی. تو اگر مراحلی مثلاً عرفانی را طی بکنی، به آن انتهای مسیر برسی، میگویند که بودا شدی. این دقیقاً اصطلاحیه که آنها به کار میبرن دیگر. بودای حقیقته، نه یک چیزی که صرفاً حالا یک آدمی به اسم بودا هم داشت.
مسیح هم اینجوری است در اعتقاد مسیحیها. مسیح همان روح الهی که در همه ما بود و ما در واقع در اثر گناه یک جوری ازش فاصله گرفتیم. وقتی مسیح را در عالم خارج میبینیم، وقتی روح خداوند واقعاً ظاهر میشه، ما بهش آشنا میشیم، آن حقیقت درونی ما در واقع متجلی میشود. جدای از اینکه این یک حقیقت خاص مسیحیه و جور دیگر هم نمیشود این را بیان کرد.
دقت میکنید؟ یعنی یک بار این اتفاق در عالم میافتد که در مورد حضرت مسیح افتاده. این ایده کلاً ایده مهمی است که شما به این فکر بکنید که جدای از این ماجرا کلاً انسانها بیشتر به نظر میآید در اثر انتخاب الگوهای درستی که هدایت میشوند و منقلب میشوند تا اینکه حرفهای درست بشنون.
مولانا یک عمری حرفهای خوبی شنیده بود از پدرش مخصوصاً. پدرش مرد بزرگی بود. ولی یک لحظه شمس تبریزی را که دید انگار حقیقت برایش مکشوف شد. آشنا شدن با یک انسان کامل، با یک موجود الهی، یک تأثیری روی آدم میگذارد خیلی خیلی قویتر از اینکه هزاران هزار موعظه و حرف خوب شنیده باشد.
بنابراین جدای از آن حقیقت خاص در مورد مسیح، اصولاً این روند که وحی در مسیحیت یک انسانه، یک الگوئه، نه یک مجموعه سخنان، این چیزی است که مسیحیها بهش افتخار میکنند. بحث مسلمانها هی به مسیحیها میگویند شما کتاب ندارید، کتاب ما نمیدانم از نظر تاریخی خیلی خیلی جایگاه مهمی دارد. این دقیقاً آن مسئله اینور کوه و آنور کوهه.
و آنها مثلاً برایشان از نظر آنها کتاب یک چیز خیلی درجه دویه. و فقط ارزشش تو این است که من مسیح را در آن پیدا کنم. این کارها این واژهها را لغوا مثلاً چهار تا نسخه از انجیل حالا شما پیدا کنید با همدیگر واژههاش اختلاف دارد. اصلاً چهار تا جمله آنجا هست اینجا نیست.
و در مورد مرقس تقریباً الان همه توافق دارند که پاراگراف آخر مرقس بعداً اضافه شده. در انجیل مرقس نبود. حالا خیلی خیلی بعداً در موردش بحث میکنیم چون پاراگراف خیلی مهمی است ولی به هر حال از نظر مسیحیها باور کنید که اینها خیلی نکتههای اساسی حساب نمیشن. مهم این است که من هدایت میشم اگر مسیح را بشناسم.
اگر بتوانم روح الهی را در درون خودم فعال بکنم، اگر روح الهی را در عالم خارج در واقع یک جوری پیدا بکنم و ایمان بیارم به تجلیش و کتاب مقدس این کار را برام میکنه، یک پاراگراف کمتر، یک پاراگراف بیشتر. کما اینکه انجیلهایی بودن که ممکن است در آن چیزهای جالبی بوده حالا محض احتیاط اصلاً دیگر آنها را نمیخونیم.
متوجه هستید موضوع چیست؟ یک ۲۷ تا فصل را بیش از ۳۰۰ سال بعد از میلاد مسیح انتخاب کردن شد که عهد جدید. اصلاً مسیحیها کتاب عهد قدیم را هم میخوانند. ممکن است الان اینقدر اصلاً عهد جدید یک طرف، اینقدر به عهد قدیم ایرادهای تاریخی وارده که دیگر قابل شمارش نیست. از نظر اینکه کی اصلاً تو چه سالی نوشته شده، کی نوشته.
صفر پیدایش را حداقل چهار نفر نوشتن. که انشاشون با همدیگر فرق دارد. از نظر زبانشناسی تقریباً جزو بدیهیاته. اول اسپینوزا، فیلسوف معروف، یکی از شهرتهاش این است که اولین کسی بود که این حرف را زد که تورات توسط موسی نوشته نشد. برای خاطر اینکه به وضوح لااقل دو تا نویسنده بود.
بعد کمکم تحقیقات را ادامه دادن الان چهار تا حداقل تعداد نویسندههای تورات. فقط صفر پیدایش را، حالا بقیهاش که اصلاً هیچ معلوم نیست. خیلی ابهام وجود دارد در چه تاریخی، کجا نوشته شده. در سالهای سال بعد از اتفاقهایی که افتاده. خب مسیحیها همان را هم الان میخوانند به عنوان کتاب مقدس.
مسیح ازلی و بیدار کردن روح الهی
با این همه ایراد و عرض کن هیچ انگار نمیکنند. به دلیل اینکه ایدهشون فرق میکند. از کتاب مقدس دنبال یک چیز دیگهای میگردن. حالا بگذریم حالا به جای دیگر این را ادامه ندیم. پس من این همه حرفهایی که دارم میزنم فعلاً تو قالب بحثهایی که آن جنبه در واقع تشریعی نجات بازگور مسیحه.
یعنی تأثیری که مسیح روی روان تکتک افرادی که بهش ایمان میآرن میگذارد. ولو اینکه همه اینها اگر مسیح وجود نداشتن، اگر فقط ایمان بیاری و انگار آن موجودی که ما بهش میگوییم مسیح را تصور بکنی همه این اتفاقها برات ممکن است بیفتد. ولی مسیحیت فقط اعتقاد به این نیست. حالا فهم آدمهای مدرن از این حرفها میزنند. خب. بگذارید من یک کتاب معرفی بکنم.
کتابی که بعد از انجیل شاید یکی از بیشترین کتابهایی که در تاریخ مسیحیت خوانده شده، کتاب اقتدا به مسیح از توماس ای کمپیس. یک راهبه، بله. دو تا ترجمه دارد دیگر. یک دانه هرمس چاپ کرده تشبه به مسیح، این هم انتشارات طرح نو چاپ کرده اقتدا به مسیح. هر دو تا ترجمه، این هم ترجمه خوبی است. فکر میکنم، من آن را حقیقتش ندیدم.
فکر میکنم این کتاب جامعتر از اونه. یعنی آن یک فصلهایی از این کتابه، کتابی که هرمس چاپ کرده. این همه مثلاً مجموعه را در بر دارد. ببینید من واقعاً اعتراف میکنم که این را امروز با خودم بردم مرکز تحقیقات که یک وقتی بگذارم یک قطعههایی را انتخاب کنم که مثلاً بخوانم تو کلاس آخرش این کار را نکردم.
ولی همینجوری میخواهم برایتان یک جاهایی را بخوانم که متوجه فضای کتاب بشوید و متوجه نوع احساسی که مثلاً یک راهب یک یک چیزهایی که همینطوری از حافظهام بگویم به نقل به مضمون. میخواهم یک سری از این چیزها را نقل بکنم. حالا یک جاییش میگوید. من همینجوری از یک جایی میخواهم بخوانم از یکی از در واقع باب تسلای باطنی.
باب یازدهم در باب مهار قلب. مسیح میگوید فرزندم تو باید هنوز تأثیر زیادی را فرا بگیرد. سالک که خود توماس است، میگوید چه چیزهایی را پروردگار؟ پروردگار ترجمه لرد است. با گاد فرق دارد. یعنی اینجا حالا البته من نمیخواهم بگویم که توماس هی کمتست فرقی میگذارد بین لرد و ولی خب به هر حال یک فرق ظریفی لااقل اینجوری دارد.
مسیح میگوید اینکه بیاموز چگونه علایق خود را با مصالح من مطابقت دهید و دوستدار خودت نباشی، بلکه پیرو راستین اراده من باشی. علایق نفسانی غالباً در تو آتش برمیآد و زن و بیرحمانه تو را به جلو میبرند. اما توجه داشته باش که محرک تو چیست؟ تکریم من است یا منافع شخصی تو؟ و الی آخر.
من از این فصلی دارم میخوانم که شما این حالت دیالوگ را ببینید. یعنی که مسیح دارد این حرفها را به توماس میگوید. ببینید از نظر مسیحیها هیچ فرقی بین این ندای باطنی که ما حالا ممکن است بهش بگوییم عقل، بهش بگوییم روح با مسیح نیست. یعنی این احساس میکند وقتی که از در طول روز مسیح دارد باهاش صحبت میکند.
یکی از مهمترین حقایقی که مسیحیها بهش باید اعتقاد داشته باشند این است که مسیح زندهست، مسیح که نمرده. تمام ماجرا این است که مسیح زندهست. مسیح از مرگ برخاست و به آسمانها عروج کرد. بنابراین مسیح زندهست و ندای درونی شما ندای مسیحه. اگر به مسیح ایمان بیاورید این ندا تقویت میشود با شما حرف میزند.
این کتاب یک فصلی از این کتاب همهش هم اینطوریه. دیالوگهایی که توماس ای کمتست با مسیح در درون خودش دارد. مسیح چیزهایی بهش میگوید و این انگار مثلاً دارد بهش وحی میشود. مثل اینکه در واقع شما هم ندای مسیح را در درون خودتان دارید از نظر مسیحیها. حالا بهش میگویید عقل، بهش میگویید یونانیا بهش میگویند لوگوس.
یا میتوانید بهش بگویید که خداوندی که به شما دارد راه را، حقه. ها؟ واژه حق در فرهنگ اسلامی شباهتهای خوبی به لوگوس دارد و واژه سلف در روانکاوی یونگ. منتها من نمیخواهم بگویم اینها دقیقاً همان لوگوسن. من این کتاب مثلاً بگذارید از یک جاییاش نقل بکنم.
یک جایی با حسرت میگوید که میگوید ای کاش لازم نبود غذا بخوریم. و اینقدر این احتیاجات جسمانی ما را از ذکر گفتن و به اصطلاح نزدیک شدن به خدا باز نمیکرد. این را همینجوری ورق بزنید. حالا این نوع عرفانیه که بهش میگویند عرفان مسیحمحور. یعنی به شدت عارفیه که روی در واقع سخنش و دیالوگش با مسیحه.
اقتدا به مسیح و ندای درونی
در حالی که ما یک جور عرفان خدامحور هم تو مسیحیت داریم. که این دو تا شاخه عرفان مسیح تقریباً از همدیگر چیزن، فاصله ندارند. این کمتست یکی از معروفترین افرادیه که آثار زیادی دارد و همهشان در واقع آثار اخلاقی در این شاخه مسیحمحور. این کتاب سوم در باب تسلای باطن اصلاً باب اولش عنوانش این است: چگونه مسیح با نفس در باطن نجوا میکند.
اولین جمله این باب هم این آیه است. از مزامیر داوود. من آنچه را خداوند پروردگار در باطنم میگوید خواهم شنید. این عبارتیه منسوب به داوود. میگوید خداوند در باطنش سخن میگوید. از نظر مسیحیها خداوند در باطنشون سخن میگوید و عرفان این است که شما این سخن را در واقع هی صداش را، ولومش را ببرید بالا طوری که سخنهای دیگر شنیده نشود.
وصل بشوید به مسیح. همینطوری ببینید باب ۲۲ در باب یادآوری احسان خداوند. من میخواهم نزدیکی مفاهیم دینی مسیح، همه این حرفها را داریم میزنیم ولی وقتی حرفهای اخلاقی و عرفانی میشه، میشود شما همین بابها را در کتابهای اخلاقی و دینی خود ما هم میتوانید پیدا بکنید. در باب توکل تام به خدا. در باب آثار متضاد طبیعت و لطف.
چگونه حق در سکوت به ما تعلیم میدهد. اینها راه بندگیه. حرف نمیزنن، غذا کم میخورن، از این حرفها تو این کتاب زیاد. در باب عشق، من اینجوری رندوم دارم با هم میخوانم با عرض معذرت. در باب عشق به عزت و سکوت. عشق به عزت و سکوت. در باب دست دادن همه دلگرمیها، چقدر جالب است. که هیچ چیزی از دنیا دلگرم نباشد.
مردم بیان نمیدانم بهت یک چیزی بگویند مثلاً دلگرم به این باشد که ازت میخواهند حمایت بکنند، نکنند. چون این کتاب را اصلاً به عنوان یک کتاب اخلاقی مسیح را جاش خدا بگذارید. یک PDF یک فایلش را بگیرید. replace کنید. به عنوان یک کتاب عرفان اسلامی تقریباً میشود خوند. خیلی فرقه. نه من به نظر من مهم است.
این آدمی که این را ترجمه کرده آقای سعید عدالتنژاد غیر از آن مترجم هرمسه یک عنوان فرعی خودش اضافه کرده به این کتاب. زمینهای برای گفتگوی عرفانی اسلام و مسیحیت. یعنی اگر این کتاب را بخوانید ببینید چقدر مشابهت وجود دارد بین ایدههای اخلاقی و دینی و اسلام در عرفان اسلامی و آنجا البته من نمیخواهم بگویم عرفان اسلامی تفاوتهای واقعاً دارد.
به هر حال این کتاب جالبیه. و مربوط به من این را به این دلیل الان آوردم معرفی کردم به دلیل اینکه به شدت این مربوط به آن تأثیر به اصطلاح بعد تشویقی نجات. شما با مسیح آشنا میشید، مسیح کمکم در درونتون انگار تجلی میکند. یک اصطلاح جالبی مسیحیها دارند در مسیح زندگی کردن.
شما در مسیح ما اصلاً کلیسا واژه کلیسا معمولاً به ساختمان میگویند کلیسا. از نظر فنی کلیسا یعنی جماعت مؤمنهای مسیحی را میگویند کلیسا. حالا اینکه اینها اصلاً واژه کلیسا هم از همینجا میآید. کلیسا یعنی جماعت. شبیه واژه امت در فرهنگ ماست. کلیسا در مسیح زندگی میکند. این اصطلاحیه که مسیحیها به کار میبرن. وقتی ایمان میآورد یک مسیحی در مسیح زندگی میکند.
مسیح باهاش سخن میگه، مسیح مثلاً هدایتش میکند از درون. و نکته تشویقی دیگر که مهم است این است که اصلاً شناخت خدا از نظر مسیحیها بدون شناخت مسیح ممکن نیست. در واقع مسیح یک واسطهایه که شما خداوند از نظر مسیحیها در واقع آن رأس تثلیث خدای پدر همانطوری که فلاسفه مثلاً توصیف میکنند یک موجود یک ذات مجرد ناشناختنیه.
خیلی از دور از ذهنه. منزه است. همهچیزه. بنابراین ارتباط با خداوند بدون آن تجلیای که برای انسان قابل شناخته که مسیحه از نظر مسیحیها ممکن نیست. شما باید خدا را از طریق مسیح بشناسید. بنابراین این یک نکته باز جدای از صرف نکات نکته شناختی، نکته عرفانیه.
شما از با وا یعنی در واقع مسیح همانطوری که میانجی بخشیده شدن گناهان مثل یک میانجی عمل میکنه، میآید مثل اینکه دارد آشتی میدهد خداوند را با انسان، ظهور مسیح این معنی را دارد برای مسیحیها. علاوه بر این ویژگی میانجیگری در شناخت هم باز میکند.
شما از طریق مسیح نگاه میکنید و خدا را میشناسید. شما اگر رفتار مسیح را در انجیل در اناجیل یا در کل عهد جدید ببینید در یک لحظهای که احتیاج به کمک خدا دارید با آن تصوری که از مسیح دارید انگار میفهمید که خداوند الان چه احساسی نسبت به شما دارد.
وقتی محبت زایدالوصف مسیح را نسبت به همه انسانها از گناهکار و غیر گناهکار در انجیل میبینید آنوقت مثلاً این حس امیدواری بهتان دست میدهد. حتی اگر گناه کرده باشید میدانید که اگر مسیح اینجا بود چه کار میکرد. خدا هم همان کار را میکند.
تفاوتی بین آن چیزی که یعنی من نیازهای خودم را که نیازهای انسانیه در واقع میتوانم به مسیح عرضه بکنم. یعنی من خداوند ممکن است یک ابعادی داشته باشد خدای پدر که اصلاً برای من قابل درک نیست و من بهشان در به کار من هم نمیآید یک جوری.
مسیح میانجی شناخت و آشتی با خدا
حالا مثلاً خیلی اعتقاد درستی شاید نباشد. هر چیزی که برای من قابل درکه برای من پیش میآید برای مسیح قابل درکه و من میتوانم به مسیح عرضه بکنم. بنابراین شما اگر مسیح را بشناسید، اگر بدونید که مسیح الان چگونه شما را نگاه میکرد، اگر اینجا بود چه به شما میگفت، خدا هم همونو دارد بهتان میگوید.
بنابراین مسیح یک واسطهی انسانیه که در واقع به شما نشان میدهد که خدا چگونه به شما نگاه میکند. در موقعیت خدا حرف خدا در واقع در مورد شما چیست.
اعتقاد پیدا کردن به آن خدای نادیدنی مجرد دور از ذهن راحت نیست. شما بفهمید که خداوند الان در این لحظه موجود مجرد ناشناختنی در مورد شما چه فکر میکند و الان وقتیه که میخواهد شما را همدیه بکند یا نه. میخواهد شما را در واقع مسیح ظهور کرده و در واقع به ما فرموده که نگاه خداوند به ما چهجوریه، سخن خدا در مورد انسان چیست.
و من بدون اینکه بخواهم وارد مسئله تثلیث بشوم در این جلسه فقط میخواهم اینجوری به طور گذرا یک اشارهای بکنم که همه ما همه ادیان ادیان ابراهیمی در مورد خداوند تصوری دارند که بهش میگویند به اصطلاح خدای شخصی، خدایی که شخصیت دارد، خشم میگیره، مهربانی دارد و الی آخر، صفاتی دارد که به طور معمول صفات انسانیه.
مسیحیت تثلیث را توجیهی برای این میدانند که چطور آن موجود مجرد تبدیل به موجودی میشود که برای ما انسانها قابل درکه. در واقع وقتی به صورت مسیح تجلی میکند خدای شخصی میشود. و این به هر حال بعداً در مورد تثلیث که چرا لزوم اینکه به یک چیزی مثل تثلیث اعتقاد داشته باشیم صحبت میکنیم. اگر کسی سوال دارد وقت هست.
اگر حالا میخواهیم این را به این یکسان بودن قدرت و حالا خدا بودن به دست بیاریم و میبینیم کاملاً همخو بودن، آنگاه شیعهها هم هستند که میگویند که حالا چه اونورنی قرآن که حالا مثلاً فرض کنید پیامبر ما کاملاً همخو هم با هستند. ما هم میدانیم که اینها مثلاً به قول حالا اونموقعها قرآن را درک کردن و خیلی متکلمین زیاد تفاوت ندارند.
ولی آثار تکوینی مسیح را که حالا بهش میرسیم شما مطلقاً نمیتوانید یک مشابهی در اعتقادات خودتان برایش پیدا کنید. حالا به یک معنایی مثلاً آن چیزی که دارید میگویید شاید نادرست نباشد. یعنی ما من این روایتی که جلسه قبل گفتم را یادآوری بکنم. من که رفتم نگاه کردم مرجعی که در آن کتاب ذکر شده بود صحیح بخاری بود.
به هر حال یکی از صحاح اهل سنت. من حالا شاید وقت بگذارم ببینم در شیعه هم روایت شده یا نشده و متن روایت هم اینجوری است که همه انسانها وقتی متولد میشوند شیطان اینها را لمس میکند. غیر از دو نفر مریم و از مسیح. بنابراین ما معتقد نیستیم که پیامبران یا امامهای ما بنا به این روایت کاملاً مسیح هستند.
مسیح تافته جدا بافته است. در هر حال خب به هر حال ایدهتون در مجموع ایده درستی دیگر. ما یک چیزی حالا معصومیت مطلق نه مثلاً معصومیت نزدیک به مطلق یعنی آن بله اونقدری که برای ما خیلی برای من و شما خیلی فرق نمیکند حالا آن آخرش مثلاً یک هزارم درجه اینها شاید یک تفاوتی داشته باشند به عنوان الگو.
حالا به هر حال مهم آن قسمتهای تکوینیه که در اعتقادات مثلاً شیعیان به آن شکل نیست یا اعتقاد به مثلاً خب من نفس دیگر من آب را میخورم بعد دفع و دردی دارم آب را میخورم. من وقت کم آوردم وگرنه امروز قصد این بود که هر دو تا بخش تشریعی و تکوینی را بگویم.
بگذارید این قسمت تشریعی را حداقل امروز تمام بکنم. بعداً برسیم به جلسه آینده به آن ابعاد تکوینی که یک خورده عجیبترن و از یک جهاتی جالبترن. من میخواهم توصیه بکنم که به جای اینکه حالا من چند دقیقه میخواهم صحبت بکنم که آن چهرهای که از مسیح در اناجیل ترسیم میشود آن چیزی که در واقع مسیحیها عاشقش هستند چیست؟
حالا قرآن احتمالاً خوندید. الان یک انعکاسی از چهره مسیح در قرآن میبینید. ولی واقعاً میخواهم توصیه بکنم که وقت بگذارید انجیلها را بخوانید. شاید لازم نباشد همه عهد جدید را بخوانید ولی انجیلها کلاً خوبن. متنهای جالبی هستند. فقط من همینطور خیلی خیلی مختصر بعداً مفصل در مورد این انجیلها و فصلهایی که در عهد جدید صحبتهایی حداقل یک جلسه میکنم.
وقتی که یک خورده به اصطلاح حالت انتقادی پیدا کرد. الان صرفاً همینقدر بگویم که سه تا انجیل اول که از نظر تاریخی به نظر میآید مسلمه که انجیل مرقس اوله، انجیل متی دومه و انجیل لوقا سومیه، خیلی شبیه همان از نظر محتوا. من توصیهام این است که اگر میخواهید بخونید، انجیل مرقس را اول بخوانید.
بعد انجیل متی را بخونید، بعد انجیل لوقا و آخرش بعد از انجیل لوقا من توصیه میکنم فصل پنجم اعمال رسولان را بخوانید. برای اینکه تقریباً مسلمه که اصلاً ادامه انجیل لوقاست و لوقا همان کسی که انجیل لوقا را نوشته که خود لوقاست، لوقا همان لوکاسه. این اسامی اسمهای عجیب و غریبی به هر حال ترجمه کردن الان به تلفظ عربی که وجود داشته.
یا انگلیسیها میگویند لوک. همان شخصیت که پزشک بوده ظاهراً که انجیل لوقا را نوشته و از انجیل چیز هم این کتاب اعمال رسولان را هم نوشته. پنجم به عنوان فصل پنجم انجیل یوحنا را بخوانید. فکر میکنم اینجوری این تفاوت عمده انجیل یوحنا را با سه تا انجیل دیگر میبینید.
بهاضافه اینکه به هر حال مسیحیها اعتقاد زیادی به انجیل یوحناست که با این عبارت شروع میشود که در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود. در ازل کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.
و این عبارت در آن هست کلمه جسم گرفت و میان ما ساکن شد. اینها اکثر این اعتقادهای اینشکلی که مربوط به تجسد میشوند از تو انجیل یوحنا هستند. سه تا انجیل دیگر نیستند. اگر به ترتیب تاریخی بخوانید بعداً ذهنتان هم آماده میشود.
ولی من الان توصیهام این است که بخوانید به معنای همین که برای مثبت. آن چهره روحانی و مقدس مسیح که تو این اناجیل ترسیم میشه، چیزی که میشود عاشقش شد، میشود باهاش زندگی کرد، این را در واقع یک جوری سعی کنید که حس بکنید.
ادامه الهیات نجات
ویژگیها من واقعاً راحت نیست که در مورد آن ویژگیهایی که از مسیح در اناجیل مثلاً ترسیم شده صحبت بکنم. حالا یک چیزهایی نوشته بودم، بگذارید نگم. شاید جلسه آینده اول جلسه با این موضوع شروع بکنیم. بگذارید یک فقط اشارهای بکنم به یک نکته تاریخی. من برای یک چیزی را حذف کردم آن هم این است که به جای اینکه حالا امیدوارم تا جلسه آینده در زیاد خوانده باشید.
چند نفر از من پرسیدن که کتاب مقدس و اینکه این کتاب مقدسی که در بازار الان هم هست، همین دیروز رفتم یک جایی چک کردم که موجود دارد. منتها فکر میکنم که این کتاب چاپ شده بود، نایاب شده، آفستش کردم. یک خورده قطورتر دراومده ولی بد نیست به هر حال.
و کارتش هم گرفتم. اشکال ندارد. چیز کنم اسم کتابفروشی هم بگویم. یک کتابفروشی به اسم کتاب کیوان ضلع شمال غربی میدان انقلاب، پاساژ البرز پلاک ۴. به هر حال به غیر از این کتاب اگر صرفاً تو این بحثها کتاب عهد قدیم خیلی ما استفاده نمیکنیم. عمده این کتاب عهد قدیمه. عهد جدید یک بخش کوچکتری از این کتابه.
و این قسمت عهد قدیمش را ما کار نداریم زیاد. زیاد بهش کار نداریم. بیشتر با عهد جدید کار داریم مگه. یک عهد جدید خیلی شیک و ترتمیزی اخیراً چاپ شده. یک قطع خیلی زیبای به اصطلاح پالتویی بهش میگویند چه؟ بلند و با کاغذ خیلی خوب، چاپ خیلی خوب که آن هم تو همین کتابفروشی که من رفتم بود. آن همهجا هستند.
تازه چاپ شده. چند ماه فکر میکنم بیشتر نیست دراومده. به هر حال برای شناخت مسیحیت فکر میکنم خواندن عهد جدید، مخصوصاً خواندن انجیلها لازم است. حالا بسته به اینکه چقدر میخواهید وقت بگذارید مثلاً چقدر تحقیق میخواهید بکنید این بحثها را. اگر جدی یک نفر بخواهد با مسیحیت آشنا بشه، فکر میکنم باید تا حد خوبی با عهد جدید آشنا باشد.
حتی با کل کتاب مقدس. منتها خواندن کل این کتاب یک پروژهایه به هر حال. من خودم هیچوقت همهاش را نتونستم بخوانم. مخصوصاً یک بخشهایی که احکام تورات و اینها هست واقعاً خب خوندنش بله و یک جاهایی هست که تبار آدمها و مثلاً اثبات بنیاسرائیل را میگوید یا پادشاها را میگوید. خیلی خوندنش یعنی باید بیشتر آنجا را ورق زد.
دیگر هرچند ممکن است لابهلاش نکتههای خیلی جالب و مهمی هم باشد. ولی من از بعضی از این قسمتهای این کتاب مقدس هم زیاد خواندم. جای یک جاهای خیلی جالبی مثلاً از مزامیر داوود، دعاهاییه که میتوانید آن دعاها را خودتان استفاده بکنید، ازش ازش استفاده دعا بکنید، هیچ اشکالی ندارد، مثلاً خیلی بخوانید نزدیکی به همان چه، دعاهای خودمان.
منتها با یک لحن شاید دیگر. من میخواهم به یک پدیدهی تاریخی اشاره بکنم که حالا جلسهی آینده هم برمیگردیم به این موضوع. آن هم تأثیر اخلاقی عمیقیه که مسیحیت از خودش باقی گذاشت. این دیگر چیزی نیست که بخواهیم روش بحث بکنیم. از نظر تاریخی کسی بگوید که این مثلاً فرض کن جعلیه. مسیحیت اگر بود، نبود، من اینها را کار ندارم.
تو قرن اول، تو قرن دوم میلادی اتفاقهایی افتاده. مسیحیهایی که در کلیساها جمع میشدن، کارهایی که کردن، رفتارهایی از خودشان نشان دادن که اینها باقی مانده. نامههایی که مثلاً فرض کنید رد و بدل شده بین این کلیساها. آدمهایی که محکوم به مرگ شدن برای خاطر اینکه حاضر نبودند مثلاً در این مراسم شرکتآمیزی که امپراتور در آن تقدیس میشد شرکت بکنند.
حاضر نبودند انکار بکنند که به مسیح ایمان دارند. من، اِ، امروز خیلی چیز اومدم. واقعاً اِ، کارم طول کشید تو مرکز. قصدم این بود که اِ، بروم از خانه یکی دو تا کتاب بیارم که یک قطعههایی را بخوانم. همینها را هم که میگویم اصلاً اِ، روش کار نکردم. یک شخصیت معروفی هست، اِ، Perpetua اگر اشتباه نکنم.
بعد جلسهی آینده یک جایی که رسیدیم یک قطعهای هست اِ، که ازش باقی مانده. وقتی محکوم به اعدام شده، پدرش میآد، این دختره. پدرش میآید ازش تمنا میکند که تو انکار کن و انکار نمیکند. تعداد شهدایی که مسیحیها در قرن اول، قرن دوم و سوم دادن خیلی زیاده. رومیها چندین دوره اینها را سرکوب کردن به طور کامل.
آتیشسوزی رم را انداختن گردن مسیحیها و یک دور همه را آنجا قلع و قمع، قلع و قمع کردن. حواریون، پولس، پطرس، اینها همه مصلوب شدن. روحیهی مسیحیها اینگونه بود، دوست داشتن شهید بشوند. برای خاطر آن عبارت مسیح که گفت که، نه، صلیب خود، هر کسی صلیب خودش را بردارند و دنبال من بیاید.
یعنی این حسی که با شهید شدن، با مصلوب شدن، اطاعت خودشونو و پیروی خودشونو از مسیح تکمیل کردن. این شور حماسی در حد دیوانگی که در مسیحیت قرنهای اول وجود دارد قابل انکار نیست. و اینکه این حس عمیقی که تو این آدمها ایمان عمیقی که وجود داشت روی جامعهی آن دوران تأثیر گذاشت.
شما هیچوقت نمیبینید در طول تاریخ جامعهی یهودی جامعههای اطراف خودشونو تحت تأثیر قرار داده باشد. اصلاً همه دوست داشته باشند بیان اینگونه بشن، یهودی بشوند. برعکس، به دلیل شریعت پیچیده و فوقالعاده اِ، سختگیرانهای که جامعهی یهودی در واقع رعایت میکرد، همیشه یک جوری طرد میشدن و کسی تمایلی به یهودی شدن نداشت. ولی روحیهی مسیحیها یک جوری بود، در قرنهای اول واقعاً جذاب بودن.
چطور مسیحیت اصلاً در مدت سه قرن بدون هیچ خونریزی امپراتوری روم را فتح کرده؟ بدون اینکه هیچ، فقط کشته شدن. یعنی کاری که کردن این بود که مدام اینها را اذیت کردن و اینها از ایمان خودشان دست برنمیداشتن و کلیساها یک جوری به هر حال افرادی در رأس، یک نامههایی هست در بین راه، اِ، باز این اسمش این اتفاقاً از آن آدمهایی که اسمش همیشه یونانی بود، تغییر نکرده در طول تاریخ، در طول تاریخ کتابهایی که اینجا ترجمه شده.
من اسمش یادم نیست. یک اسقف معروفی که محکوم به مرگ شد و در طول راه که دارد میرود رم که حکم اجرا بشه، نامههایی نوشته. و در آن شادی خودش را از اینکه دارد میرود و پیروی خودش را از مسیح تکمیل میکنه، نامهها واقعیان.
واقعاً اینطوری نیست که ادای چیزی را دارند درمیارن. یکی دو مورد هم نیست این اتفاقهایی که افتاده. همان Perpetua مثلاً اینها یکی از مجازاتهایی که برای این آدمها اِ، معمولاً در روم به غیر از مصلوب شدن، این بود که جلو بندازنشون، حیوانات وحشی و مثلاً اینها را جلو جمعیت جمع کنند و اینها را بندازن اصلاً شیر اینها را بخورد.
همین اسقف که نامههاش مانده و همان دختر و همراه هاش، اینها همه جلوی حیوانات وحشی انداخته شدن و اصلاً شما میتوانید ببینید تا آخرین لحظه مدارک و اسنادی که ازشان باقی مانده با آرامش خیلی خیلی زیادی در واقع این چیزها را میپذیرفتن. این تأثیر، این شور اِ، مسیحیهایی که در قرن اول و دوم و سوم هست، واقعاً قابل انکار نیست.
یعنی ما مدارک تاریخی از آدم آنهایی که اینها را محکوم میکردند، گاهی در آثار و مکاتبات که ازشان باقی مونده، چیزهایی هست که ما را متوجه میکند که اینها راسته. یعنی چنین آدمهایی شده بودند. برای ایمانشان به مسیح، به راحتی جون خودشان را میدادند و حاضر نبودند که یک کافی بود یک کلمه بگویند که من مسیحی نیستم.
امپراتوری روم همین را میخواست. فشار بیاورد که اینها ایمان خودشان را انکار بکنند و نمیکردند. بارها قتلعام شدند در محدودههای جغرافیایی ولی ایمان خودشان را انکار نکردند. و بعد از سه قرن امپراتوری روم را فتح کردند. یعنی امپراتور خودش مسیحی شد.
حالا طبق یک روایاتی که هست، حالا چقدر معتبره یا نه، به هر حال کنستانتین یا قسطنطنیه مسیحی شد و امپراتوری دین رسمی امپراتوری روم هم بعد از یک مدتی مسیحیت شد و اینجوری مسیحیت در واقع مستقر شد بدون اینکه کوچکترین سلاحی استفاده کرده باشند، فقط با همین روحیهی عجیبی که داشتند.
این تأثیریه که به طور واقعی مسیح، حالا یا اسطورهی مسیح، مسیح تاریخی واقعاً ظهور مسیح حداقل تا دو سه قرن شما میبینید که یک شوری از خودش باقی گذاشت که همینجور مسری هم بود. یعنی آدمها کنار این افرادی که میدیدند، جذب میشدند و هی جمعیت مسیحیها اضافه میشد. اینها بحث مربوط به نجات از طریق اقتدا به مسیح و شناخت مسیح و آن جنبههای نرمافزاری مسیحیت است.
ولی یک جنبههای خیلی مهمی که جزو ایمان مسیحی وجود دارد که در واقع ظهور مسیح را به مسئلهی بخشیده شدن گناه اولیه، این حرفهایی که من زدم شبیه چیزهایی که شما بگویید یک آدمی توبه بکند و مثلاً آدم خوبی بشود. اخلاقش مثلاً دگرگون بشود.
این چیزهای تشریعی و اینها هیچکدومشون مربوط به این نیست که مسیح واقعاً وجود داشته یا واقعاً وجود نداشته. ولی بحثهای تکوینی عمیقاً وابسته به اینن که واقعاً مسیح ظهور کرده و جهان تغییرات واقعیای در خودش در واقع دیده. خب من هنوز یک مقداری آب مانده از کسی سوال، آها شما بودید که الان میخواستید بگویید ایشان بگوید پنج بار را خواستید.
شما که این بحثهایی که مطرح کردید، از این که در واقع داشتید این کار را ارائه میکردید، این اصلاً مهم نیست که آدم این را دارد، ندارد، این را تاریخی دارد.
اصلاً مهمه، مهم این است که ما در نه، ببخشید کی؟ من گفتم آدمهایی هستند که میگویند مهم نیست. به نظر من مسیحیها اصولاً برایشان خیلی مهم است. که مسیح، مسیحیها برایشان ایمان نیست، این که حالا، این احتمالاً من اشتباه شنیدم.
جمعبندی روایت نجات مسیحی
گفتم در مورد این جزئیات کتاب مقدس برایشان مهم نیست. برای اینکه از کتاب مقدس چیزی که میخوان، این است که مسیح را انگار لمس بکنند. نگفتم برایشان، به هیچ وجه اینطوری نیست که برای مسیحیها حقیقت تاریخی داشتن یا نداشتن مسیح مهم نیست. گفتم یک آدمهایی که گفتم اینها را به نظر من کافرند.
آدمهایی هستند در جهان مدرن به وجود اومدند مثل بولتمان، تیلیش و یک عدهای. خیلیها هستند از این الهیدانهای مدرن تو قرن بیستم، اینها حرف این است که اصلاً مسیح اسطوره است. حقیقت تاریخیش مهم نیست. بله، مثلاً امکان این سوال را پس اینها، اینها در واقع حقیقت تاریخی مسیح را چگونه میپذیرند؟ به چه طریقی؟ مثلاً یاد همان کتاب مقدسی که باز من میگم، نه. نه صرفاً.
اینکه مسیحی، اینکه من در درون خودم، مثل اینکه، مثل اینکه شما بگویید که وجود عقل را من از کجا میفهمم؟ من میدانم که یک چنین واقعیتهای تاریخی وجود دارد. اصلاً به حروث ایمان دارم به دلایل فلسفی. به وجود عقل ایمان دارم. و میدانم که راه نجات این است. من دفعهی قبل نبودید شما احتمالاً.
من این چیزها را مثلاً توضیح دادم. راه نجات این است که خلاصه این انسان کامل، خداوند، آن روح الهی مثلاً در زمین ظهور بکند. این راه نجات این است. یک نفر هم در تاریخ بیشتر اصلاً این ادعا در موردش نیست. حالا شما میخواهید بگویید مدارکش مربوط به ۲۰ سال قبل، بعضیهاشون موریانه خورده، بعضیهاشون میگویند ممکن است جعلی باشد.
آره، اسناد تاریخیش حالا یک خورده بعضیها اصلاً ضعف اسناد تاریخی سعی کردند اصلاً منکر این بشوند که مسیح، میگویند چون مسیح فقط در اسناد مسیحیه، خب اینها را بگذاریم کنار چیزی نمیمونه.
آن هم که مردم نیستند که به هر حال اینها به یک چیزی اعتقاد پیدا کرده بودند، انشعاب کرده بودند از تو یهودیت آمده بودند بیرون، و حالا یک چیزهایی برای خودشان ممکن است در قرن اول و دوم نوشته باشند.
مهم این است که مسیحیت در جای دیگر این ثبت شده بود که کمرنگه. یک دانه یک تاریخدان یهودی هست که به مسیح اشاره میکند. یک نامهای هست که از نمیدانم اورشلیم رفته به امپراتوری، یک اشارهای به این ماجرا میکند. و از نظر مسیحیها مهم این است که ما یک پشتوانهی عقلی داریم.
ببینید مثلاً مسلمونام همینان. مسلمانها اصلاً نبوت را، نبوت عامه را، اینکه باید پیامبری بیاید را برای هدایت بشر، دلایل عقلی برایش دارند. بعد مسئلهشون این است که مصداقشو پیدا بکنند. این خیلی فرق میکند با اینکه شما صرفاً مثلاً به مسیح از طریق اسناد تاریخی اجماع پیدا بکنید. اینکه من دنبال یک چیزی میگردم، حالا در تاریخ نگاه میکنم ببینم کدام آدم بیشتر میخورد که آن باشد.
این خیلی فرق دارد با ما با اینکه یک پادشاهی به یک جایی حمله کرده یا نه. من دلیل عقلی ندارم که حتماً یک پادشاهی باید به فلانجا حمله کرده باشد، بعد بروم ببینم انگار این بیشتر میخورد که حمله کرده باشد. با بقیهی جای تاریخ فرق میکند. من نمیدانم این چرا اینقدر سختگیرانه است.
ولی مربوط به همین بحث. من میخواهم بدونم که به نظر خود شما خب نظر من الان خودم نیستم. حالا نظر همان مسیحی. خب کسانی که دلایل عقلی دارند حالا نظرتون راجع به اسلام چیست؟
نظر افلاطون را میخواهید بدونید؟ نظر افلاطون را میخواهید بدونید. اینکه ما میگوییم که ما با دلایل عقلی به این نتیجه میرسیم که خب حالا اصلاً اگر مسلمانها به این نتیجه میرسند با دلایل عقلی خیلی خب.
با دلایل عقلی به این نتیجه میرسند که خب اگر راه هدایتی بخواهد باشد خداوند باید یک تفضل بفرستد که راهو هموار کند. یا مسیحیها با دلایل عقلی به این نتیجه میرسند که خداوند اگر بخواهد راهو هدایت کند باید خودش به شکل بشر ورود و ظهور پیدا کند.
از نظر شما اینها تا چه اندازه متأثر از همان آموزههایی که دریافت کردن، یعنی آن شیوهی تعقل کردن افراد را تحت تأثیر خودش قرار میدهد. یعنی یک مسیحی اصلاً نمیتواند یک جوری دیگر فکر کند. یک مسلمان اصلاً یک جوری دیگر نمیتواند فکر کند.
یعنی اینکه ما بگوییم که مثلاً از قبل دلایل عقلی دارند به نظر من اگر بشود خیلی مثلاً یک دیدی فراتر از بافتهای دینی، شاید خیلی نشود قیاسی دقیق از یکی از اینها برایتان بگوییم از جهت.
اه نظر مرا اگر بخواهید من میتوانم در یک کلمه بهتان بگویم ولی اگر بخواهید بحث بکنید فکر نمیکنم جای بحثش باشد. من جلسهی دوم همهش در مورد این صحبت کردم که معقول بودن اصلاً یعنی چه؟
دلایل عقلی داشتن یعنی چه؟ و سعی کردم بگویم دلایل عقلی بیارم که به هر حال یک چیزهایی وجود دارد که اه این چیزها را معقول جلوه میدهد. من مطلقاً با این حرفتون مخالفم. فکر میکنم اکثریت اینطوریان که شما میگویید. در واقع اکثریت آدمها در دنیا نظر روانیشون پیرو والد خودشونه. یعنی چیزهایی شنیده، فکر میکنند معقوله.
ازشان بپرسید میگویند نه من خودم اینجوری واقعاً ولی واقعیت این است که بله اکثریت آدمها چیزهایی که به نظرشان معقول میرسد همان چیزاییه که از بچگی شنیده. برای همین است که آدمهایی که آنور دنیا متولد میشوند مسیحیان، آدمهای اینور دنیا مسلمونان. اینطوری نیست که عقل اینور دنیا خیلی آدمهای معقولی هستند که حقیقت اسلام را کشف میکنن، آنها مثلاً معقول نیستند.
ما حداقل از رانندگی که در تهران میبینیم مردم آدمهای معقولی نیستند. اه فکر کنم همهی آدمهایی که از خارج میآیند در همان از فرودگاه که میآیند وارد شهر میشوند میفهمند که اینجا آدمهای عاقلی زندگی نمیکنند. دیگر بعداً حالا شما کنفرانس بگذارید در مورد اسلام و عقاید عقلی خودتان توضیح بدید، این کار را دیگر روش تأثیر نمیذاره.
اه به هر حال من با اصولاً به آن ایدهتون مطلقاً مخالفم. یعنی همهی آدم در سراسر دنیا آدمهایی هستند که از این مرحله میگذرن که تحت تأثیر حرفهای شنیدهی خودشان باشند و معمولاً اینها آدمهایی هستند که به یک نتیجهای میرسند. من فکر کنم در سراسر دنیا چه مسلمون، مسیحی، اینها خلاصه آخرش همهشان تقریباً ۹۹ درصد حرفاشون مشترک میشود.
وقتی که واقعاً آن عقل درونیشون، روح الهی یا مسیح درونیشون شروع به سخن گفتن میگیره، همهجا یک حرف میزنند. چه بودا باشد، حالا اسمش مهم نیست. فکر میکنم آره، من فکر میکنم کتاب مثلاً اقتدا به مسیح را نگاه کنید، یک آدم مسیحی مثلاً.
حالا تازه این جزو آن عرفاییه که خیلی روی شخص مسیح تأکید دارد. مایستر اکهارت، عارف بزرگ مسیحی، اصلاً یکی از کارهایی که تو عمرش کرده، خصوصاً در یک بخشهایی که ترجمه کرده به زبان مثلاً آلمانی.
آن همین را بیده و به همین نتائج رسیده و میبیند این چقدر خوب گفته چشم باید برمان آن را ترجمه بکند و مردم بخواند یا نونویسی بکند و به اسم خودش بگیرد اصولا یک جلیانی در سراسر دنیا هست که همه به یک چیز بگذاره آن برود دنیا هست و اشترق هم هستان و فقط این بر نیست بگذارید دیگر تمام کنید چند کار نفته بود؟
چند تا جمله است با واقع با توجه روی تطابق پیدای سوخ و دیگری هم کشوره این است که چون موسادر درباره مصر بوده و قطعاً به تمام منابع دوران خودش دست داشته این امکان هم هست آن ترتیب کننده آن قسمت های متفاوت را کنار هم گذاشته اصلاً میتوانید شیوه های یعنی شیوه های متفاوت را کنار هم گذاشته اصلا اولین بار که اسمی نوزدان این موضوع متوجه شد و استدلالش بیشتر روی این موضوع نمایش میدهند یا یک چیز خیلی واضح است تکرارهایی که در صفر پیداش وجود دارد صحبت من بنابراین با صحبت شما ندارد ایشانی ایشانی نمیسنده موسا نیست موسا آن نوشته هایی که بوده را و نوشته هایی خواسته بوده را کنار هم بزرگ شد.
آه خب این دیگر خیلی ایده عجیبی. من فکر میکنم... چون چه سال خب شازاده بوده در درگ آدم مصر. آه خیلی عجیبی. برای اینکه شما گفتین یک حرف را میزنین باید از خانه مداریک مصری به دست آمده باشد که مثلا چیزی شبیه سفر پیدایش آنجا نقش شده باشد که این روی نیست.
نکات پایانی جلسه
یعنی اصلا فرهنگ مصر این ایستانی اصلا فرهنگ مصر مطلقا یک چنین فرهنگی نبوده اولین بار دارم این را میشتم نه در این برامان از خودم اصلا این فکر گرگمش که یک سری داستان آشناستم با توفان نوح یک شب و حضایی دارد باشد بله واقعا شما مجموعه سطح پیدایشو من فکر نمیکنم در مصر پیدا میشتم خیلی در این برامان بله یک افثانه ها و استوره های مثلا بینالنهرینی هست مثل توفانی که در گیریگرمشون وعده پس موسا یا هر کسی که سفر پیداشو نوشته این را از آنجا اختباس کرده اگر اعتباد داشته باشید که این را این واقعیت تاریخی بوده این اتفاقا تایید میشود دیگر این که از در یهودی ها و مسیحی ها و مسلمان این خیلی خیلی اتفاق مهمی
بود که یک کتیبهی پیدا شد در بینون نهره که چیزی شبیه توفانون را قبل از دوران مثلا ظهور موسا آنجا سفت شده کم هزار سال قبل این چیزی نشان میدهد که توفانون واقعا موده دیگر ولی به جایی که میشود بله برعکس نگاه کرد که یک کتیبهی بوده مردم آن ناهیه همچنین استورهی داشتن دهن به دهن گشت و مثلا نوسا هم این را گذاشته که سفر پیدا داشته هر دو تا اعتقادش اصلیتون چه باشد واقع رخ داده واقع رخ نداده نوسا اصلا پیغمبر بوده پیغمبر نبوده من این نگاه هست من اینی که شما میدید اصلا نشنیدم این که نوسا تدبین کننده اصطاد و مداره که متفاوتی در واقعا کسی این حرف را زده بعد این ایمیل بزنید به
کیلیست با نگاه کنید من تا دایی چیزی که شنیدم این است که اصلا از تدار نمیسندهای تورات از دو به سه چهار رسوندن به دلیل به امیشتهای متفاوتی که دارد و تکرارها و عبارتهای متضادی که در آن هست و نکته خیلی جالب این است که چرا اینقدر دیر متوجه شدن در اینکه در زبان ابریه که خیلی بازه اختلاف این شد مرگون در سواب دنیا ترجمه ها را میخوندن ترجمه یونانی میخوندن ترجمه به زبانهای مختلف را میخوندن و متوجه نمیشدن متوجه از مشکل این بود که اصل ابریه خیلی بازه یعنی هرکی میگویند اینقدر واضح است که نمیشود این را بخونی و ترجیح نشدی که اولا از این خط به لحن عوض شد نقله مثلا باجه ها عوض شدن همه را اکنون ترجمه میکردند آن کاری که از آن نصار نکرده بود آن را ترجمه کرد خون از نوع هر از همینش بیایید قاومش کنیم دیگر اگر میخواهد خوشی کشی شوید تایید میشود دیگر اینکه از نظر یهودیها و مسیحیها و مسلمانها این خیلی خیلی اتفاق مهمی بود که یک کتیبهای پیدا شد در بینالنهرین که چیزی شبیه طوفان نوح را قبل از دوران مثلاً ظهور موسی آنجا ثبت شده چند هزار سال قبل.
این چه را نشان میدهد که طوفان نوح واقعاً بوده دیگر. ولی به جای اینکه میشود حالا برعکس نگاه کرد که این یک کتیبهای بوده مردم آن ناحیه چنین اسطورهای داشتن، دهن به دهن گشته و مثلاً موسی هم این را گذاشته در سفر پیدایش. هر دو تا ایده، بستگی دارد که شما اعتقادتون چه باشد.
این واقع رخ داده، واقع رخ نداده، موسی اصلاً پیغمبر بوده، پیغمبر نبوده. اینها این نگاه هست حالا من این که شما میگویید را اصلاً نشنیدم که موسی تدوینکننده اسناد و مدارک متفاوتی در مصر بوده و حتی این زحمت را به خودش نداده، کلاژ انجام داده. یعنی نرفته یک دور بخواند، بیاید از نو بنویسه.
نه نه، این را هم به صورت، به صورت خواسته و هدفدار اگر جایی، اگر جایی مدرک واقعاً کسی این حرف را زده، بعد میتوانید ایمیل بزنید به کی لیست با نگاه کنید.
من تا به حال چیزی که شنیدم این است که مثلاً از تعداد نویسندههای تورات از دو به سه، چهار رسوندن به دلیل اینشای متفاوتی که دارد و تکرارها و عبارتهای متضادی که در آن هست و نکته خیلی جالب این است که چرا اینقدر دیر متوجه شدن؟ برای اینکه در زبان عبریه که خیلی واضح است این اختلاف اینشا.
مردم در تمام دنیا ترجمهها را میخوندن، ترجمه یونانی میخوندن، ترجمه به زبانهای مختلف را میخوندن و متوجه نمیشدن. متوجه هستید؟ مشکل این بود که اصل عبریش خیلی واضح است. یعنی هرکی میگویند اینقدر واضح است که نمیشود این را بخونی و متوجه نشی که الان از این خط به لحن عوض شد، نحوه مثلاً واژهها عوض شدن.
همه را وقتی داشتن ترجمه میکردن، آن کاری که از موسی نکرده بود را آن ترجمه کرد. خون از نو عوض میشد. بگذارید تمومش کنیم دیگر. حالا اگر میخواهید بپرسید سوال.