→ بازگشت به مسیحیت

جلسهٔ ۹ · مسیحیت

حبوط، انسان‌شناسی و مسئله گناه در مسیحیت

۱۸,۱۵۴ واژه · ۱۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه هبوط به‌عنوان مبنای نبوت و وجود تاریخی مسیح بررسی می‌شود. دلایل عاطفی تجسد و تثلیث، شهود رابطهٔ مسیحی با خدا، و تفاوت توسل شیعی با پرستش مسیح طرح می‌گردد. گناه اولیه، مصلوب شدن و پیدایش روایت مسیحی، و داستان آفرینش تورات نیز مطرح می‌شود.

ادامه بحث‌های مسیحیت

خب، بگذار بحث‌های دو جلسه قبل را ادامه بدهیم غیر از آن بحثی که آخر جلسه قبل پیش آمد. بگذار من شروع جلسه بگویم که حالا واقعاً از اولی که جلسات را شروع کردم، طبق معمول اینطوری نیست که یک ایده کاملاً مشخصی برای اینکه جلسات چگونه پیش برود داشته باشم.

مثلاً یک ذهنیت کلی دارم. بعد خود به خود در جلسات ممکن است یک مسائلی پیش بیاره، یک مقدار یک اهداف فرعی هم در جلسات در واقع پیدا بکنم.

هدف اصلی‌مون که خب مشخصه، به معنای واقعی کلمه آشنا شدن با مسیحیت و اینکه ما چطوری باید همین مسیحیت را خیلی خوب بشناسیم، سعی کنیم که آن احساس مسیحی‌ها را درک بکنیم، بفهمیم مسیحی بودن اصلاً یعنی چه و تلقی‌ای که از مسیحیت دارند را یک تقریباً به طور جامع بفهمیم و تشخیص بدهیم که با توجه به اعتقادات اسلامی، با توجه به چیزی که تو قرآن می‌بینیم، چه مقدارش را می‌توانیم بپذیریم، چه مقدار نمی‌توانیم بپذیریم.

در واقع مسیحیت یک روایت اسلامیه، همه حرف‌هایی که این‌ها می‌زنند چیست و طبق معمول فکر می‌کنم که با توجه به حرف‌هایی که مخصوصاً من چند جلسه قبل زدم، وقتی من احساسم این است که مثلاً از یک آدمی مثل Kurt Cobain هم می‌شود یک حقایقی را در واقع یاد گرفت، یک چیزهایی را آنجا دید، بدیهیه که من هدفم اینجا نیست که مثلاً مسیحیت را بیان بکنم، بعد بیام ردش بکنم و مثلاً بذاریمش کنار.

فکر می‌کنم در مسیحیت یک حقایقی هست که شاید مسلمون‌ها بهش به اندازه کافی توجه نکردن و من یک مقدار طبعاً می‌خواهم روی آن جنبه‌ها تاکید بکنم.

یعنی فکر می‌کنم که یک چیزهایی از مسیحی‌ها می‌توانیم یاد بگیریم. من اینجا از اصطلاح مسیحیت پریم استفاده کردم برای اینکه بگویم فرض کنیم که مثلاً یک حالا بحث اینکه چه منابعی درست است یا غلطه، آن را بگذاریم کنار. حالا فرض کنیم منابع مسیحیت درست است.

به هر حال روایت حالا چیزی که من اسمش را گذاشتم روایت اسقفی، آن روایتی که مسیحی‌ها بهش اعتقاد دارن، نتیجه یک برآیندی از متونی که در اختیار دارند و افکاری که خودشان نشستن فکر کردن، الهی‌دان‌هاشون چیزهایی به ذهنشون رسیده، همه چیزهایی که تو روایت اسقفی هست مستقیماً از در کتاب درنمیاد. بنابراین اعتقاداتی که مسیحی‌ها دارند منطبق و حتی با متون خودشان هم احتمال دارد که نباشد.

دقیقاً من می‌خواهم بگویم این مشکل را مسلمون‌ها هم دارند. یعنی اگر ما الان یک روایت مشخصی از اسلام داریم، می‌توانیم اسمش را بگذاریم اسلام پریم. اولاً بحث سر اینکه منابع تا چه حد منابع درستی هستند و بعد هم اینکه چقدر برداشت‌های ما از این منابع درسته، این‌ها در مورد اسلام و در مورد هر مکتب دیگه‌ای هم صدق می‌کند.

بنابراین مثلاً فرض کنید جایگاه خود حضرت مسیح در نگاه قرآن یا نگاه مسلمون‌ها در حال حاضر، آن‌جوری که مسلمون‌ها نگاه می‌کنن، ممکن است مثلاً منطبق با نگاه مسلمون‌ها منطبق با نگاه قرآن نباشد.

همه چیزهایی که ما تحت عنوان اسلام بهمون ارائه می‌شه، که در واقع یک روایتی هست که در طول تاریخ نوسان‌هایی داشته، مکاتب مختلفی در آن وجود داره، ساخته شده در طول تاریخ، این‌ها لزوماً اینطوری نیست که ما بخواهیم بگوییم صددرصد یک روایتی جامع و مانعیه که همه چیزهایی که در منابع اسلامی هست را در واقع دربرمی‌گیره.

ممکن است یک جاهایی کم‌کاری شده. من به عنوان مثال چند بار این حرف را زدم، بازم این تو این جلسه می‌زنم، تو جلسات آینده هم این حرف را دوباره تکرار می‌کنم. شأن داستان آفرینش انسان که در قرآن اومده، در کلام و الهیات به آن صورت رعایت نشده. یعنی یک چیزی که حداقل ما می‌توانیم از مسیحی‌ها یاد بگیریم، این است که به درستی روی این داستان تاکید می‌کنند.

یعنی تمام انسان‌شناسی که مسیحی‌ها در واقع بنا کردن و پیامبرشناسی‌شون، مسیح‌شناسی‌شون به نوعی ریشه‌اش برمی‌گردد به داستان هبوط. و فکر می‌کنم قرآن هم همین‌جوریه. یعنی اگر یک نفر بدون بخواهد یک انسان‌شناسی را بر مبنای قرآن توسعه بده و طبعاً مسائلی مثل نبوت در این انسان‌شناسی نهایتاً جا می‌گیرن، بنابراین این مسئله به اصول دین هم مربوط می‌شه، باید از داستان آفرینش و آن محتوای این داستان شروع بکنند.

من فکر می‌کنم انسان‌شناسی قرآن مبتنی به بر آن داستانه. بارها و بارها این داستان تکرار می‌شود در قرآن و مدام در واقع به یک معنایی همان‌طوری که کتاب مقدس از این داستان شروع شده، قرآن تقریباً با این داستان، اولین داستان قرآنه.

بعد از یک مقدمه‌ای که تو سوره بقره می‌آد، شما همین داستان را می‌بینید و به نوعی داستان داستان‌های بعدی که در مورد بنی‌اسرائیل نقل می‌شه، مثل نتایج این داستان می‌ماند. یعنی حالا که انسان هبوط کرده و قرار شده که هدایت الهی برسد و وقتی که آدم دارد هبوط می‌کنه، خداوند می‌گوید که بروید آنجا بعضکم لبعض عدو، بعضی‌هاتون دشمن بعضی‌هاتون هستید.

یعنی خیلی نوید روشنی در مورد آینده زندگی بشر در کره زمین انگار داده نمی‌شود. ولی این جمله انگار جمله آخریه دیگر که وقتی که هدایت من رسید ازش تبعیت بکنید و دیگر مشکلی نیست. یعنی انسان فرستاده شده، هبوط کرده به زمین و حالا باید منتظر هدایت باشه.

هبوط و مبنای نبوت

این مبنای نبوته دیگر. این اشاره به این است که خداوند به هر حال پیام هدایت خودش را می‌رسونه و انسان‌ها نجات پیدا می‌کنند اگر از هدایت الهی بهره‌مند بشن، استفاده بکنند و داستان بنی‌اسرائیل هم که به دنبالش می‌آد، داستان هدایت خداوند و مقاومتی که انسان‌ها در مقابلش می‌کنند و الی آخر.

یعنی کلاً دین بعد از اینکه این حرف‌ها زده می‌شه، یعنی بعد از این داستانه که دین، نبوت و این چیزها معنی پیدا می‌کند. ما تو فرهنگ اسلامی‌مون تاکیدمون روی این داستان به اندازه کافی به نظر من نیست. این ربطی به این یعنی در واقع این ایراد گرفتن به همان روایت اسلامی موجوده، نه ایراد گرفتن به خود اسلام.

من فکر می‌کنم در قرآن این روایت مرکزیت، این داستان مرکزیت دارد ولی در کلام اسلامی و الهیات اسلامی مرکزیت نداره، ولو اینکه بعضی‌ها ممکن است در موردش مفسرین و عرفا بحث کرده باشند. عرفا بیشتر از بقیه به این موضوع شاید توجه کردن.

من هدف فرعی که برام به وجود اومده، حالا خیلی هم نمی‌خواهم واقعاً وقت روش بگذارم ولی مثلاً ممکن است تو هر جلسه‌ای یک چند دقیقه‌ای وقت صرف بکنم که این موضوع هم خودبه‌خود پرورش پیدا بکنه، این است که شاید چون برای اولین باره که تو این جلسات داریم در مورد یک مکتب فکری بحث می‌کنیم و یک جوری مثلاً بیانش کردیم و حالا داریم مثلاً نقادی می‌کنیم، فکر می‌کنم بد نیست که گاه‌گداری یک تذکراتی بدهم در مورد اینکه اصولاً موقع نقادی یک مکتب چه کارهایی باید انجام بشود. فکر می‌کنم تو هر جلسه‌ای تقریباً تا حالا یک تذکرات کلی دادم.

جلسه قبل این موضوع را مطرح کردم که فکر می‌کنم موضوع مهمی است که نقادی مکاتب دینی یک تفاوتی با نقادی مکاتب مکاتبی که ادعای وحیانی بودن مثلاً ندارن، دارد.

اینکه شما در این مکاتب به طور طبیعی تا یک جایی اگر یک حرف‌هایی را بپذیرید، به طور منطقی باید خیلی چیزهای دیگر را بپذیرید ولی مکاتب بشری این‌جوری نیستند که به یک جایی برسید مثلاً فرض کنید محتوای یک کتاب را لزوماً باید همه‌اش را بپذیرید.

یک حال و هوایی در مکاتب دینی وقتی ادعای وجود کتاب مقدس و ادعای وحیانی بودن می‌شه، لزوماً کتاب مقدس، مقدس بودن کتاب در یک مکتب لزوماً از ادعای وحیانی بودن درنمی‌آد.

یعنی مثلاً فرض کنید ادیان هندی هم به نوعی کتاب مقدس دارند بدون اینکه ادعای وحی بودنشون را دارند. به هر حال افراد مقدسی هستند به نوعی شأنشون با شأن انسان عادی یک جوری فرق می‌کند و آن‌ها این کتاب‌ها را تهیه کردن، بنابراین این کتاب‌ها یک جوری مرجعیت خاص پیدا می‌کند.

شما نمی‌توانید به راحتی بگویید که یک مطالبی که تو این کتاب‌ها نوشته شده را من قبول ندارم ولی مثلاً اصول مکتب را قبول دارم. اه این یک نکته‌ای بود که جلسه قبل گفتم و این جلسه هم می‌خواهم دوباره یک نکته‌ای را تکرار بکنم برای اینکه یک سوالی وسط جلسه قبل شد که فکر می‌کنم در واقع توجه نکردن مجدداً به همین نکته‌ای بود که چند بار گفتم.

اینکه اگر این روایت اسقفی حالا مسیحیت پریم این چیزی که تحت عنوان مسیحیت عرضه می‌شود را بخواهیم نقد بکنیم تو نقادی هر مکتبی این مسئله وجود دارد که من اولاً باید خود این حرف‌هایی که زده می‌شود را مستقل از اینکه از منابع دارد چه منابعی استفاده می‌کند و چطور استفاده می‌کند نقد بکنم.

و الان کارهایی که شروع کردم انجام بدهم مثلاً در مورد تثلیث، تجسد و این چیزها بحث کردیم، اصولاً در مورد خود ادعاهایی که در الهیات مسیحی هست داریم بحث می‌کنیم. یک بحث کاملاً جداگانه‌ای این است که اگر این عقاید بر اساس یک شواهد تاریخی یعنی این روایت اسقفی ادعاش این است که دارد چیزی را بیان می‌کند که در واقع مسیحیت.

مسیحیت چیه؟ پیامبری آمده تحت عنوان مسیح یا خداوند بوده که به صورت بشر ظاهر شده، یک اتفاق تاریخی افتاده و تعلیماتی داده و مکتبی را بنیان گذاشته. ادعا این است که این چیز چیزهایی که ما داریم بیان می‌کنیم همان مکتبه.

اعتقاد به تثلیث یا اعتقاد به تجسد جزو عقایدیه که ربط پیدا می‌کند به ظهور مسیح و حقایقی را در مورد آن واقعه تاریخی داریم بیان می‌کنیم. بنابراین یک بخشی از نقد مکتب، هر مکتبی برمی‌گردد به اینکه آیا اسناد و مدارک تاریخی اه کافی وجود دارد که این حرف‌ها منطبق بر آن چیزهایی که ادعا می‌شود آیا این‌ها مسیحیت واقعی هستن؟

در مورد مسیحیت بحث‌های تاریخی از اینجا شروع می‌شود که آیا اصلاً واقعه تاریخی تحت عنوان ظهور مسیح اتفاق افتاده یا نیفتاده؟ اصلاً مسیح وجود داشته یا نه؟ حالا یک عده از روی بدجنسی حرف را تا اینجا هم کشوندن که اصلاً از نظر تاریخی معلوم نیست که مسیح وجود داشته باشه. نکته بعدی این است که اگر مسیح وجود داشته آیا مسیحیتی در کار بوده یا نه؟

مسئله‌ای که یک بار تو کلاس مطرح کردم. می‌تواند مسیح ظهور کرده باشه، حتی شما به پیامبری‌اش یا به هر چیز دیگه‌ای اعتقاد داشته باشید به نوعی به اینکه چنین شخصیتی بوده ولی لزوماً این معنایش این نباشد که این شخص از طرف خداوند آمده و مأمور تأسیس دین جدیدی تحت عنوان مسیحیت بوده.

مثل همه پیامبرانی که بعد از موسی اومدن، یک نفر می‌تواند حتی یک مسلمان می‌تواند اعتقاد داشته باشه به اینکه مسیح هم یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل بوده و کاری قرار نبوده بکنه، شریعتی جدیدی وضع بکند یا دین جدیدی را بیاورد بلکه مکتب در واقع تأسیس شده تحت موسی را تأیید می‌کرده.

وجود تاریخی مسیح و تأسیس دین

پس اینکه مسیح وجود دارد یا نه، سوال بعدی این است که آیا مسیحیتی وجود داشته که حالا ما بخواهیم آن را بیان بکنیم یا نه یا مسیحی‌ها اصلاً مثل یک شاخه انشعاب به ناحق از یهودیت انشعاب کرد.

بعضی‌ها این‌جوری نگاه می‌کنند که اصلاً قرار نبوده که یک مکتبی تحت عنوان مسیحیت تأسیس بشود و از نظر تاریخی این اتفاق مثلاً در اه خود سرزمین یهودی‌ها نیفتاده وقتی که مسیحیت از سرزمین اصلی مادری خودش در واقع جدا شد و در آسیای صغیر و اروپا منتشر شد، کم‌کم و شمال آفریقا کم‌کم این احساس به وجود آمد که این جمعیتی که اعتقادات جدیدی دارن، این‌ها در واقع دین جدیدی دارند و اسم خودشان را مسیحی گذاشتن.

و در واقع مسیح کسی را مسیحی خطاب نکرد و ادعای تأسیس مکتب جدید نداشت. مسائل از این تا این حد حاد ممکن است شروع بشوند و برسن به جایی که به نظر من خیلی جای بحث دارد اینکه آیا مسیحیت منابعی که الان تصویب شده به عنوان منابع اصلی مسیحی مثلاً کتاب عهد جدید در قرن چهارم شکل گرفته، آیا واقعاً این‌ها منابع اصلی هستند یا ده‌ها نسخه نوشته‌های دیگه‌ای که ما از قرن اول و دوم داریم، آن‌ها می‌توانند به همین اندازه ملاک باشن؟

آیا این ملاک تشخیص دادن اینکه این‌ها حقیقت را دارند بیان می‌کنند یا آن‌ها دارند بیان می‌کنن، آیا ملاک‌ها ملاک‌های تاریخی و محققانه‌ای بوده یا نه؟

جوری دیگه‌ای در واقع این اه کتاب‌ها انتخاب شدن. و آخرین بحث این است که همه این‌ها را می‌توانم قبول بکنم، همه ادعاهای تاریخی کلیسا را می‌توانم قبول بکنم و حالا مناقشه‌ام در این جهت باشه که آیا این چیزی که تحت عنوان روایت اسقفی دارم می‌گویم با خود این عهد جدید سازگار هست یا نه؟

یعنی در اینکه منابع را قبول کنم که منابعم همین منابع هست ولی در انطباق این حرف‌ها با خود عهد جدید و عهد قدیم یعنی آن چیزهایی که متونی که خود کلیسا مقدس می‌داند شک داشته باشم.

ببینید در مورد اسلام این بحث آخر همچنان بازه یعنی اگر شما فرض کنید که شکی نداشته باشید یعنی ببینید هر کاری که الان داریم در مورد مسیحیت می‌کنیم هر آدم عاقل و بالغی حق دارد در مورد هر مکتبی بکند.

بنابراین اینجا ما یک مبانی‌ای نمی‌ذاریم که بگوییم این‌ها را مثلاً فرض کنید برای مارکسیسم استفاده می‌کنیم برای مسیحیت ولی اگر یک نفر بیاید همین حرف‌ها را در مورد مسلمون‌ها بزند مثلاً نه دیگر اینجا یک خطوط قرمزی وجود دارد. همه این حرف‌ها را در مورد اسلام هم می‌شود زد.

هر چیزی در یعنی آن اصول کلی نقد مکاتب این‌جوری نیست که بخواهیم استثنا قائل بشویم برای مسیحیت یا که ما هیچ‌وقت از هیچ علمای هیچ مکتبی نمی‌پرسیم که کدام کتاب را بخونم، کدام کتاب را نخونم. از منظورم کدام کتاب تاریخی‌ئه.

دقت می‌کنید؟ کتاب‌های قرن اول، دوم مثلاً فرض کنید اگر یک نسخه دیگه‌ای از قرآن پیدا شده بود و می‌گفتند این نسخه مثلاً نسخه جعلی‌ئه من حق داشتم بگویم که خب چرا شاید این نسخه نسخه بهتری باشه.

حداقل باید بروم شواهد من برای جعلی بودن نباید برگرده به چیزهایی که در آن کتاب نوشته شده. مثل اینکه من یک عقایدی را بر اساس یک کتابی درست کردم، حالا یک کتاب جدید اگر پیدا بشود چون با این عقاید متناقضه پس جزو کتب ضاله‌ست. این استدلال غلط است دیگر.

این عقاید بر اساس این کتاب درست شد. شاید آن یکی کتاب معتبری بود، این یکی جعلی بود و عقاید من بر اساس این غلطن. باید بروم ببینم. در مورد قرآن خب یک چنین چیزهایی خیلی وجود ندارد که ما بخواهیم مثلاً شک بکنیم که این کتاب در واقع اصلی هست یا نه.

کتاب‌های فرعی به آن صورت وجود ندارد. ولی در مورد اینکه آیا چیزهایی که تحت عنوان اسلام دارد ارائه می‌شود منطبق با ادعاهای قرآن هست یا نیست کاملاً جای بحث کردن دارد و آن بحث‌های دیگه‌ای که در مورد مسیحیت داریم می‌کنیم که اعتبار متون را مثلاً از نظر تاریخی باید بسنجیم این حرف‌ها واضح است که در مورد کتب روایت وجود دارد برای ما.

مثلاً فرض کنید هیچ اشکالی ندارد یک نفر بیاید در نقد مکتب تشیع بگوید که شما فقهتون را از کتب اربعه می‌گیرید. چهار تا کتاب هست که به نوعی تصویب شده که این‌ها کتاب‌های معتبر حدیث شیعه هستند که از توشون احکام فقهی استخراج می‌شود.

خب یک نفر می‌تواند بیاید بگوید که چرا؟ چرا این‌ها رو، کی این‌ها را تصویب کرده؟ در چه تاریخی تصویب کرده؟ چرا کتاب‌های قدیمی‌تر از این‌ها ممکن است وجود داشته باشه؟ چرا از آن‌ها استفاده نکنیم؟ دقت می‌کنید؟ این بحث‌هایی که در مورد اعتبار متون و اسناد تاریخی داریم می‌کنیم اینجا در مورد همه مکاتب از جمله اسلام هم باید جوابشو بدهیم.

در مورد کتب مثلاً فرض کنید شیعه به طور کلی کتب حدیث اهل سنت را می‌گذارد کنار و سنی‌ها هم همین کار را با کتب حدیث شیعه می‌کنند. چقدر واقعاً اینجا چیز وجود دارد به اصطلاح مسئله اعتبار تاریخی این متون بررسی شده‌ست.

می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی صرف اینکه این‌ها مال یک فرقه دیگه‌ای‌ئه واقعاً یعنی مثلاً ما اعتقادمون این است که آن صحاح سته که سنی‌ها خیلی بهشان اعتقاد دارند این‌ها واقعاً همه‌اش جعله. یعنی یک عده آدم‌هایی با یک مثلاً پول گرفتن این‌ها را جعل کردن. مثلاً صحیح بخاری یا صحیح مسلم کلاً جعلی‌ئه. حالا اگر مثلاً اعتبار صددرصد ندارد استفاده نمی‌شود کرد از این‌ها.

به هر حال بعضی‌هاشون از خیلی از کتب حدیث ما قدیمی‌ترن و به زمان پیامبر نزدیک‌ترن. واقعاً به نظر می‌آید آدم‌هایی هم که این‌ها را جمع کردن به پیامبر یک جوری به شدت اعتقاد داشتن. ولی این حتماً این حرف را بین شیعیان شنیدید که وقتی می‌خواهند بگویند یک چیزی غلط است می‌گویند راوی سنی‌ئه.

یعنی اصلاً راوی سنی باشه دیگر غلط است. بله. بله، بله این‌جوری است یعنی بله یعنی اگر در سلسله سند شخصی وجود داشته باشه که غیر از شیعه دوازده‌امامی باشه مسئله‌اش سنی بودن هم نیست. غیر شیعه دوازده‌امامی باشه سند اعتبار ندارد و نه دیگر شما نمی‌توانید ازش استنتاج‌های مثلاً فقهی بکنید. به اصطلاح اعتبار در حدی که بخواهد مبنای فقه قرار بگیرد ندارد.

من اصلاً کاری به این ندارم که واقعاً حالا اعتبار رو، من می‌خواهم بگویم این بحث‌ها بحث‌های عمومی‌ایه و از اول من قصد نداشتم که این موضوع‌ها را هم در موردش تو کلاس بحث بکنم ولی احساس می‌کنم که ضرر ندارد در حاشیه بحثی که داریم می‌کنیم یک خورده در مورد اصول نقادی هم اصلاً با صراحت صحبت بکنیم.

یعنی یک نظمی به کار خودمان بدهیم و به نوعی این احساس در واقع وجود داشته باشه که این کارهایی که اینجا داریم می‌کنیم همه‌جا می‌شود کرد. این کارهای ولو اینکه در مورد مسیحیت مثلاً یک نوع بحث‌های تاریخی خیلی خاصی وجود دارد که ممکن است در مورد مثلاً مارکسیست بحث‌های تاریخی به این شکل معنی نداشته باشه.

بعضی از مکاتب آن‌قدر به ما نزدیک‌اند که مسئله اسناد تاریخی به آن صورت ندارند ولی مکاتب دینی همه‌شان تقریباً مکاتب قدیمی هستند، بحث‌های تاریخی در موردشون معنی دارد.

خب، بگذارید مثلاً من حالا یک چیزی که از جلسات قبل موند در بحثی در مورد ادعاهایی که در همان مسیحیت به روایت اسقفیش در واقع داشتیم، ببینید یک بخشی از اعتقاد به تجسد، من بحث‌هام را از جاهایی شروع کردم که هم به نظرم مهم‌ترن هم از فکر می‌کنم که نقاط ضعف اساسی‌ای هستند که در واقع در دیدگاه‌های مسیحی وجود دارند و مثلاً از تثلیث شروع کردم، از تجسد، اعتقاد به تجسد و حالا امروز یک خورده در مورد مسئله مصلوب شدن مسیح صحبت می‌کنم و تا حالا سعی کردم که بحث‌ها جنبه تاریخی نداشته باشه.

یعنی اینکه بحث بکنیم که آیا مثلاً فرض کنید از اسناد و مدارک این چیزها برمی‌آد، مثلاً تجسد در یا تثلیث در کتاب مقدس تا چه حد مبنا دارد یا نداره، حالا این‌ها را یک خورده بعداً مفصل‌تر در موردش صحبت می‌کنیم.

ولی من می‌خواهم یک اشاره‌ای بکنم، چیزی که یادداشت کرده بودم به عنوان برای اینکه سریع می‌شود در واقع بهش اشاره کرد، به نوعی در واقع برمی‌گردد به بحث‌های تاریخی ولی نوعش یک خورده فرق می‌کند برای خاطر اینکه گاهی ممکن است در یک مکتبی مثلاً فرض کنید تو روایت اسقفی برای اثبات تجسد مستقیماً دارند از یک سند تاریخی استفاده می‌کنند.

در اثبات مسیح بودن مسیح از اسناد تاریخی استفاده می‌کنند که چطور از کجا من بفهمم که این شخص همان مسیح موعود تورات. ببینید یک بخشی از حرف‌ها در واقع شما وقتی دارید مکتب را نقد می‌کنید برمی‌گردد به اینکه عدم سازگاری حرف‌های خود یک روایت را با همدیگر نشان بدهید.

به نوعی با بحث‌های تاریخی ممکن است یکی یکی نباشد. من می‌خواهم فقط به یک استدلالی اشاره بکنم که تو آن جلسات گفتم. در مورد اینکه چطور ما می‌فهمیم که این شخصی که به عنوان مسیح می‌شناسیم همان مسیح موعوده. مثلاً یک دلیل تاریخیش این است که خب کسی دیگر یک چنین ادعایی نکرد.

و دلایل مفصلی که در عهد جدید وجود دارد و معمولاً خب مسیحی‌ها بهش اشاره می‌کنند این است که در اصلاً وجود مسیح موعود از کتاب عهد قدیم برمی‌آد. یعنی کتاب عهد قدیم، کتاب مقدس یهودی‌ها که از نظر مسیحی‌ها حالا با یک اختلاف‌هایی من یک چند فصل باشه یا نباشد مورد قبوله و مسیحی‌ها همراه با عهد جدید آن را هم چاپ می‌کنند و همه‌شان می‌خوانند.

مثلاً فرض کنید روایت آدم و حوا، داستان آفرینش آدم و حوا آنجا آمده که مبنای الهیات قرار گرفته. در عهد جدید ما این داستان را مجدداً نداریم که بنابراین یک جوری به نظر می‌آید اصول عقاید مسیحی به هر حال به پذیرفتن کتاب عهد عتیق هم مربوط می‌شود.

به هر حال اثبات اینکه این شخصی که ما تحت عنوان مسیح می‌شناسیم مسیح موعوده به هر طریقی می‌خواهد صورت بگیرد مقدمه‌اش این است که اصولاً ما قبول داشته باشیم که وعده‌ای در مورد ظهور مسیح موعود داده شده و این وعده کجاست؟ در عهد عتیقه. خب از این استفاده می‌کنند.

من می‌خواهم چیزی که بگویم این است که شما وقتی یک چنین استدلالی می‌کنید باید به همه‌ی نتایجش در واقع پایبند باشید. من نمی‌توانم استدلال بکنم که مسیح حضرت عیسی مسیح موعود عهد عتیقه تا یک جایی فعلاً این را تا جایی که به نفعم هست استفاده بکنم از این.

بعد وقتی که ادعا می‌کنم که اعتقادی مثل تجسد در واقع پیدا می‌کنم، فراموش بکنم که مسیح بودن را چگونه ثابت کردم. اگر من عهد قدیم را قبول دارم و مثلاً اینکه من اصلاً مسیحی قرار بوده بیاید و از آنجا دارم استنتاج می‌کنم، آن مسیحی که آنجا وعده داده شده، متجسد شده خداوند نبود، که پیامبری بود قرار بود ظهور بکند.

نمی‌شود من از آن سند تاریخی استفاده بکنم، بگویم از عیسی ابن مریم مسیحه، ولی باید یک ورژن جدید کاملاً متفاوتی از مفهوم مسیح ارائه بدهم. اگر اساس استدلال هم به مسیح بودن کتاب عهد عتیقه، دیگر نمی‌توانم ادعای تجسد و تثلیث و این حرف‌ها را بکنم.

دقت می‌کنید؟ نمی‌شود شما از یک سندی استفاده بکنید، بعد یک چیزی را مثلاً یک نامی را مثلاً فرض کنید از آنجا در بیارید، ثابت بکنید، بعد دیگر حالا آزاد بشوید از آن اسناد و مدارک. وقتی از آن سند استفاده کردید، دیگر همیشه باید آویزه گوشتون باشه، یک جایی به گردن خودتان بندازید که من از این سند استفاده کردم.

اسناد موجود، اشاره‌هایی که در عهد عتیق به ظهور مسیح هست، مخالف با اعتقاد به تجسد مسیحه. مخالفه. تمام عهد عتیق مطلقاً مخالف با اعتقاد به تثلیثه. دقت می‌کنید؟ یا من از آن اسناد نمی‌توانم استفاده بکنم، یا اینکه باید یک جوری تبعاتشو در واقع بپذیرم.

نمی‌توانم هر چقدر که دلم می‌خواهد استفاده بکنم. تا یک جایی که ثابت می‌کنند که حضرت عیسی مثلاً یک موعودیه که ظهور کرده، تا اینجاش خوبه، ولی بعداً شأن آن موعود را برای خودم هرجوری که دلم می‌خواهد تفسیر بکنم.

واقعیت این است که شما در عهد عتیق و در بین یهودی‌ها به هیچ وجه، همین الان هم یهودی‌ها به ظهور مسیح، مسیحی که وعده داده شده معتقدن، ولی کوچک‌ترین شبهه‌ای وجود ندارد که پیامبری قرار است ظهور بکند. پیامبری مثلاً به بزرگی داوود. هم‌شأن مثلاً با موسی. نه اینکه اعتقاد داشته باشند به اینکه اصلاً انسان نیست، خداوند قرار است ظهور بکند و الی آخر.

و بنابراین یک جوری وقتی شما این اعتقادات مربوط به تجسد و تثلیث را می‌پذیرید، به دقیقاً معنایش این است که دیگر اسناد تاریخی را که ازش استفاده کردید گذاشتید کنار. پس آن بخش استدلال خودتان را باید بگذارید کنار. یعنی نمی‌شود من یک جوری آدم‌ها را فراموش‌کار یک جوری فرض بکنم.

از یک جایی شروع کنم، به اسناد تاریخی را کنم، طرف تا یک جایی که با من همراه شد، بعد کم‌کم راه خودم را کج بکنم و به یک جاهایی برسم که اصلاً با آن چیزهایی که شروع کردم در واقع سازگار نیست.

عهد عتیق و نبوت مسیح موعود

این نکته‌ایه که به نوعی حالا ممکن است نکته تاریخی حساب بشه، ولی در واقع نشان‌دهنده یک جور ناسازگاری و تناقض در استدلال‌هاست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آن چیزهایی که در عهد عتیق هست، مؤید این موضوع نیست یا متناقضش هم هست؟ یعنی مثلاً نبوتش که اصلاً بهش به هر حال ببین وقتی که شخصی قرار است بیاید که هیچ شکی در انسان بودنش و پیامبر بودنش نیست. یعنی مسیح موعود عهد عتیق پیامبر بزرگیه که قرار است در بنی‌اسرائیل ظهور بکند و به نوعی مثلاً هم‌شأن داووده.

شما حتی در انجیل متی شهرت دارد به اینکه انجیلیه که نوشته شده برای یهودی‌ها. یعنی اناجیل معمولاً این‌جوری به اصطلاح از نظر هدفشون، اینکه جمعیت مورد خطابشون کیا بوده، یک جوری از همدیگر تفکیک می‌شوند. به نظر می‌آید نویسنده انجیل متی، انجیل متی را نوشته که کسانی که در اورشلیم مثلاً هستن، تو ناحیه یهودی‌نشین هستن، و اصلاً یهودی هستند بخونن.

بنابراین پر بیشتر از هر انجیلی، این انجیل اشاره دارد به اسناد تاریخی مربوط به عهد عتیق. مثلاً فرض کنید، حالا من نمی‌خواهم وارد بحث‌های تاریخی بشم، ولی اصراری وجود دارد در انجیل‌ها که مسیح در بیت‌لحم متولد شده. چرا؟

برای اینکه در عهد عتیق اشاره شده که آن مسیحی که می‌آید در آنجا متولد می‌شود و داستانی در انجیل‌ها نقل می‌شه، مثلاً در انجیل لوقا با طول و تفصیل، که چطور شد که موقع تولد مسیح پدرش مریم را برد اونجا، برد به بیت‌لحم. برای خاطر اینکه رومی‌ها داشتن سرشماری می‌کردند و خواسته بودن که هر کسی در زادگاه خودش سرشماری بشود.

بنابراین این مسافرت یک خورده غیرموجه را این‌جوری توجیه می‌کنند که اجباراً در حالی که نزدیک به وضع حمل مریم بود یوسف مریم را برد به بیت‌اللحم و آنجا مسیح متولد شد.

که خب نامعقوله دیگر یک آدمی که در مثلاً جلیل دارد زندگی می‌کنه، در جلیله دارد زندگی می‌کنه، چطور شده که در موقع وضع حمل مثلاً مریم را برده در یک جایی که مثلاً خیلی دوره. می‌گویند که به دلیل آن سرشماری تاریخی بوده که رومی‌ها کردن. خب؟ من هم می‌خواهم بگویم شما وقتی که

مثلاً انجیل متی را می‌خونید، کلی چیزها وجود دارد برای تلاش برای انطباق زندگی مسیح با آن مسیحی که در عهد عتیق هست.

حتی قطعه‌هایی از عهد عتیق نقل می‌شوند که مثلاً ببینید که آن وعده هم تحقق پیدا کرد که مسیح این کار، مثلاً مسیح سوار بر الاغی وارد اورشلیم می‌شود. خب؟ این چون آنجا یک قطعه‌ای بود که نقل شده در زندگی آینده مسیحی که می‌آید که این اتفاق می‌افته، این‌ها همه در واقع در انجیل‌ها طوری نقل می‌شود و تأکید می‌شود که این‌ها همه منطبق با همان وعده‌هاست.

پس بپذیرید که این همان مسیح بوده. درست؟ موضوع این است که در عهد عتیق به هر حال ما چیزی که در انتظارش هستیم، انتظار ظهور خداوند در زمین نیست. انتظار ظهور یک پیامبر بزرگ.

اینکه تو این را حالا نقض حساب می‌کنی، ناتش حساب می‌کنی یا نه، مثلاً یک جوری به نظر می‌آید که به هر حال چندان سازگاری وجود ندارد.

که از عهد عتیق نمی‌تونی نتیجه بگیری که یک اتفاقی مثل اتفاقی که برای در مسیح یا بهش معتقدن در کره زمین افتاده، خداوند مثلاً به صورت بشر ظاهر شده و تثلیث رو، ببین یک اشکالی که از نظر تاریخی، حالا من نمی‌خواهم وارد این بحث‌ها بشم، یک اشکالی که در مورد تثلیث، تثلیث مسیحی‌ها باید جواب بدن این است که خب ما در مسیحیت ادعا بر این است که یک حقیقت عظیم فلسفی عرفانی وجود دارد.

جهان این‌جوری است که یک خدای مثلاً سه‌قطبی وجود دارد. چرا خدای عهد عتیق این‌جوری نیست و به شدت یکتاست؟ یعنی مسیحی‌ها باید یک جوری توجیه بکنند که چرا این حقیقت عظیم پنهان شده تا قبل از ظهور مسیحیت؟ حالا باز ببین این حرف که آیا آن چیزی که در عهد عتیق هست نات این است یا نه، چندان به مثلاً در واقع متناقضه یا متضاده به اصطلاح.

دقیقاً ناتش ممکن است نباشد. ولی به نظر سازگار نمی‌رسه به هر حال. اعتقادات دیدگاه عهد عتیق نسبت به خداوند کاملاً توحیدیه. شبیه دیدگاه قرآنه ولی مسیحیت یک دفعه یک حقیقت عظیمی را در مورد سه‌چهره بودن خداوند دارد مطرح می‌کند که سابقه‌ای تو ادیان ابراهیمی کلاً ندارد.

بنابراین اینجا یک چیزی است که باید توجیه، خب سعی می‌کنند توجیهش بکنند. مثلاً از عهد عتیق یک چیزهایی بیرون بکشن که به نوعی شبیه تثلیث باشه. من به یک نکته هم اشاره کردم در کلاس. بفرما. آخه مثلاً آن اسقف‌ها می‌توانند این‌طوری دفاع بکنند که خب من خوشحالم اگر کسی از طرف اسقف مدام دفاع کند.

که مثلاً خب سلام هم بهشان موقع این چیزها را بدونن. به سلام هم بهشان که بدونن که تثلیث هست، تثلیثی هست یا به تحریف شده. نکته این است که باید حرفی بزنن. من می‌خواهم بگویم که اینجا ناسازگاری، چرا این حرف‌ها دارد زده می‌شه؟

تو چرا این حرف‌ها را داری می‌زنی؟ می‌خواهم بگویم اینجا یک ناسازگاری‌ای وجود دارد که تو باید توجیهش بکنی. من حرفم همین است. من می‌گویم وقتی که تو استفاده کردی از نقل کتاب مقدس، تو باید تبعاتش را بپذیری. اگر نمی‌پذیری بگو چرا نمی‌پذیری. بگو مثلاً فرض کن برای یهودی‌ها زود بود که مسئله تجسد گفته بشود.

اصلاً تا قبل از اینکه مسیح ظهور بکند زود بود که این مسئله را مردم بفهمن و خداوند این را اصلاً از همه از پیامبران خودش هم پنهان کرد، یک چنین حقیقتی را و حالا یک دفعه مسیح ظهور کرد و این حقیقت آشکار شد یا تثلیث آشکار شد.

خب این که حالا به هر حال این بحث همین‌جا هم من مثلاً اگر کسی چنین جوابی بده، کات می‌کنم. مردم مثلاً چقدر قضاوت بکنند که چقدر این جواب معقول و مثلاً منطقی هست یا نیست دیگر.

اینکه مردم یک دفعه در زمان ظهور مسیح به یک رشدی رسیده بودن که می‌شد این کار را کرد، می‌شد این حرف را زد و قبلاً حتی اشاره‌ای به این نشده، جواب محکمی نیست.

من حرفم این است که این ناسازگاری‌ای دیده می‌شود که احتیاج به جواب دارد. خب شما هم دارید جواب می‌دید دیگر. من نمی‌گویم جوابی ندارد. به هر حال هر کسی هر اشکالی را وارد بکنه، اسقف حتماً یک چیزی دارد که بگوید.

موضوع این است که چقدر می‌شود معقول. من اشکال‌ها را دارم می‌گویم و مطمئناً خب یک پاسخ‌هایی گفته می‌شود. اگر من احساس کنم پاسخ محکمی وجود داره، پاسخ را هم مطرح ولی به نظر من در مورد این مسئله‌ای که دارم می‌گم، یعنی مطلقاً احساس من این است که با خواندن عهد عتیق کسی به چیزی شبیه تثلیث و تجسد اعتقاد پیدا نمی‌کند و معیار قرار دادن اگر در کتاب عهد عتیق کتابیه که خیلی چیزها در آن پنهان شده مردم مثلاً یک جوری ذهنشون را از یک جاهایی منحرف کردن، من نمی‌توانم بعداً این کتاب را ازش یک اگر اعتبار این کتاب اینقدر سفت بهش وارده، همه استدلال‌هایی که مسیحی‌ها ازش دارند ازش استفاده می‌کنند هم زیر سوال می‌رود.

قدرتش کم می‌شود. متوجه هستید؟ من می‌توانم بگویم داستان آدم و حوا مردم آن موقع اگر تو این‌جوری نگاه می‌کنی به کتاب مقدس، که کتابیه که چون مردم خیلی چیزها را نمی‌فهمیدن، خیلی چیزها در آن کم و زیاد شده، گفته شده، پنهان شده یا اصلاً این کتاب تحریف شده‌ست، خب بعد استدلال‌هایی که این همه الهیاتی که بر اساس داستان آدم و حوا هم هست سست می‌شود دیگر.

من می‌خواهم بگویم نمی‌تونی از این کتاب هرجور دلت می‌خواهد اونجایی که به نفعت قشنگ استفاده بکنی، یک چیزی را ثابت کنی ولی بعداً یک جاهاییش که به نظر می‌آید که به نفعت نیست بگی که اونجاها را به مردم نگفتن.

کل استدلال‌ها سست می‌شود. استفاده از این کتاب بهش یک ضربه‌ای وارد می‌شود. من فکر می‌کنم این‌جوری است. که واقفم به اینکه چنین گروهی در هر حال وجود دارد. خب؟ بعد پس خب این را جواب می‌دن، نمی‌دن. من مثلاً در مورد تثلیث می‌دانم که به دنبال نشا اشاره‌های تثلیث در کتاب عهد عتیق می‌گردن.

بهش در روایت اسقف اشاره‌ای هم کردن. گفتم مثلاً در تورات سه تاش بین کلام و خود خداوند که یهوه است، آن را معادل با پدر می‌گیرن، کلام را معادل با مثلاً چیز می‌گیرن، معادل با مسیح می‌گیرند و حکمت را معادل با روح‌القدس.

حالا دیگر این‌ها بحث‌های ببین هیچ‌وقت این‌جوری نیست که هیچ یک اشکال بی‌جواب بمونه. مسئله این است که چقدر قدرت دارد دیگر. یعنی شما تورات را بخونید، این حرف‌ها را نشنیده باشید، کسی تورات را بخونه از تورات این احساس بهش دست می‌دهد که سه تا شخصیت کلام، حکمت، یهوه وجود دارد.

واقعاً متن یک چنین چیزی را تو خودش ندارد. به هر حال همیشه می‌شود یک توجیهاتی آورد دیگر. به هر حال مسیحیت یک مکتب عظیمی‌ه. شما مکاتب فرقه‌های کوچولوی مثلاً ادیان گمنام را هم بهشان یک اشکالی بگی، خلاصه یک چیزی می‌گویند.

ولی اینکه آن چیزی که می‌گویند چقدر قدرت و اعتبار داره، به هر حال من فکر می‌کنم از یک چیز خیلی واضح از نظر من اینه، هیچ‌کس با خواندن عهد عتیق به چیزی شبیه تثلیث و تجسد نرسیده بوده تا قبل از ظهور مسیح و این ادعاهایی که از قرن مثلاً دوم، سوم کم‌کم شروع شدن و هیچ‌کسم اگر الان ندونه که قرار است به یک چنین نتیجه‌ای برسه، با خواندن این کتاب به یک چنین نتیجه‌ای نمی‌رسه.

حالا می‌شود همیشه ادعا کرد که این‌ها به دلیل اینکه معارف مثلاً پیچیده‌ای بودن آنجا پنهان شدن و احتیاج به کشف رمز دارند. معمولاً از این حرف‌ها می‌زنند دیگر.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خب مثلاً قرآن خودش مثلاً به مسیحیایی که یا یهودیایی که هستند ارجاع می‌دهد به کتاب خودشان که تو کتاب خودشان هم مثلاً آمده که مثلاً پیامبر ظهور خواهد کرد، بعد ولی خب مثلاً همون‌جا می‌گوید مثلاً تعریف کرده. این‌جوری احساس می‌کنم که با چیزی که شما می‌گویید خیلی فرق دارد.

یعنی از کتاب را استفاده می‌کنند و استدلال به نفع خودشان دارن، خب خودشان هم قبول ندارند. بله از یک استدلالی تو یک کتاب می‌شود استفاده کرد به شرط اینکه الان مثلاً به نظر من مسیحی‌ها مشکلی ندارن، می‌شود از کتاب مقدس استفاده بکنن، بگویند که مسیح دارد ظهور می‌کند.

تا اینجا که مشکلی نیست. ولی اگر مثلاً فرض کن همان موقع پیام در قرآن یک چنین استفاده‌ای از آن کتاب دارد می‌شه، بعداً داریم جدل می‌کنیم دیگر. این به اصطلاح این نوع استدلال، استدلال جدلی‌ه. من می‌خواهم به تویی که به تورات معتقدی، با اینکه تورات را تحریف کردی، به تو بگویم که تو چطور به این پیامبر اعتقاد نداری در حالی که تو کتابت نوشتی.

خب؟ دیگر نمی‌توانم بگویم حالا این در ضمن اضافه بکنم که این البته این پیامبر نیست، این خداونده که ظهور کرده. من می‌توانم جدل بکنم، من می‌توانم جدل بکنم ولی بر مبنای چیزی که تو آن کتاب نوشته.

الان این استدلال مبتنی بر اینکه مسیح مثلاً تجسد، مسیح از کتاب مقدس درمی‌آد بعد تجسد، این از کجای؟ از چه جوری استدلالی‌ه؟ اگر جدله، خب دیگر من نمی‌توانم بگویم که این مسیح، بعداً بگویم که البته این مسیح متجسده، مثلاً خداونده و یکی از سه چهره‌ی تثلیثه.

خب جدل این است که همان چیزی که آن قبول داره، یعنی قرآن می‌گوید که شما کتابو تحریف کردید دارید. یعنی همین الان تو این کتاب مثلاً نسخه‌هایی دارید که یک چنین چیزی نوشته. بنابراین شما دیگر باید اعتقاد پیدا بکنید. این استدلال قرآن برای پیامبر بودن پیامبر نیست. این جدل با یهودی‌هاست.

و اشکالی

ندارد که این‌جوری. شما می‌توانید از چیزهای تحریف‌شده‌ای تو کتابشون که از نظر شما غلط هستند هم حتی در جدل استفاده بکنید برای اینکه یک چیزی را در واقع بهشان تحمیل بکنید از نظر منطقی.

خب، اه من می‌خواهم که برای اینکه فضای جلسات عوض بشه، چون اه یک نفر می‌تواند این‌جوری به مسئله نگاه بکند که ما اولش شروع کردیم، یکی دو جلسه صحبت کردیم که قرار نیست دکارتی بحث بکنیم، قرار نیست خیلی منطقی مطرح بکنیم. بعد وقتی داریم نقادی می‌کنیم همه‌ش داریم بحث‌های منطقی می‌کنیم. مثلاً یک مدلی برای نقادی خودمان داریم ارائه می‌دهیم و الی آخر.

یک مسیحی می‌تواند بگوید که مثلاً این‌جوری بگوید آقا ما اصلاً قرارمون این بوده که مسائل عاطفی هم مطرح باشه. این‌همه استدلال و نمی‌دانم حالا دو تا استدلال مثلاً بهش خدشه وارد کردن این‌ها چقدر با آن قولی که از اول دادیم که اجازه بدین که بحث‌ها بر اساس داستان، بر اساس بحث‌های عاطفی پیش برن، اه مطرح بشوند.

من اه در عین حال که می‌خواهم یک خورده مسیر را کج بکنم و دوباره یک سری بحث‌هایی که یک خورده جنبه عاطفی دارد را مطرح بکنم، قبلش می‌خواهم این تذکر را بدهم که نمی‌شود باز آدم یک جورهایی اه زبل باشه.

تا جایی که فکر می‌کند که خوب است استدلال بکنه، ولی وقتی در جهت در استدلالش نقضی مثلاً ظاهر می‌شود بگوید آقا حالا با عقل چه کجا مثلاً ما نفی از عقل دیدیم که حالا مثلاً این‌قدر بحث‌های عقلی بکنیم. یعنی به هر حال این الهیات وجود دارد یا وجود نداره؟

یعنی مسیحی‌ها یک جوری سعی کردن که اعتقادات خودشونو به طور عقلی توجیه بکنند. یک بخشی از مسیحیت اسقفی این‌جوری است. خب حالا یک نفر می‌تواند بگوید آقا این بحث‌ها بحث‌های الهیات مسیحیت اصیل، مثلاً یک چیزی ورای این حرف‌هاست و اگر این استدلال‌ها هم غلط باشند اشکالی ندارد. من می‌توانم ایمان مسیحی خودمو به نوعی حفظ بکنم.

مثلاً بدون ارجاع به مسائل. حالا من حرف‌هایی که تو آن یک جلسه‌ای زدم این نبود که قرار است منطق را از بین ببریم، بحث منطقی نکنیم. گفتم که دایره ارائه کردن، مثلاً شیوه ارائه کردن را باید غنی‌تر بکنیم و صرفاً به ساختن رسیدن به حقایق بر اساس یک مبانی به شیوه دکارتی اکتفا نکنیم.

مثلاً شیوه پوپری را هم می‌توانیم استفاده کنیم. مدلمونو بسازیم ببینیم که چقدر با جهان سازگاره. اگر مدلمونو ساختیم، اصلاً با جهان سازگار نبود یا یک مشکلاتی ناسازگاری درونی داشت، دیگر نمی‌شود بگوییم که آقا ما حالا می‌خواهیم مثلاً یک بر اساس عواطف خودمان ایمان بیاریم.

ولی با این حال من می‌خواهم یک خورده برگردیم و برای اینکه نه اینکه دوباره از قول اه روایت اسقفی را بخواهیم تکرار بکنیم، ولی می‌خواهم یک خورده در واقع اه در مورد این موضوع بحث بکنم. یکی دو بار بهش اشاره کردم.

فکر می‌کنم خیلی خیلی نکته مهمی در درک مسیحی از دنیاست که چرا نمی‌شود تو مسیحیت تثلیث و تجسد و مصلوب شدن مسیح را کنار گذاشت. چون ببینید الان من در جلسات قبل نهایتاً به اینجا مثلاً رسیدم که همه ادعاهایی که مطرح شده بود که خیلی‌هاش به نظر من ادعاها، اصلاً نگاه جالبی به دنیا در مسیحیت، در الهیات مسیحی هست.

نوع استفاده‌ای که از داستان آفرینش می‌کنند خیلی جالب است و من کلاً حرفم این نبود که همه‌چیز از مبنا اشکال دارد. چیزی که در مثلاً جلسه قبل گفتم این بود که اعتقاد به تجسد و این حرف‌ها از هیچ‌کدوم آن بحث‌ها درنمی‌آد. حداکثر چیزی که از آن بحث‌ها درمی‌آد این است که مسیح باید فاقد گناه اولیه باشه.

این کافیه برای اینکه همه آن فانکشنی که چه تشریعی و چه تکوینی به مسیح قرار است نسبت داده بشود و آن شیوه‌ای که مسیحیت به مسیح نگاه می‌کند که باعث نجات بشره، همه‌ش درمی‌آد. لزومی ندارد من بگویم که مسیح خداست تا آن استفاده‌ها را بکنم.

مصلوب شدنشو به شرط اینکه آن اعتقاد به فدیه را داشته باشیم و می‌خواهد. ولی اه اعتقاد به خدا بودنش را از هیچ‌کدوم آن حرف‌ها نمی‌شود درآورد. با کتاب مقدس عهد عتیق هم مثلاً سازگار نیست. یعنی من اصلاً به نظرم نمی‌آید.

حتی یک ذره در حرف‌هایی که به عنوان الهیات مسیحی روایت اسقف این نکرده‌ام کوچک‌ترین چیزی است که مؤید این باشه که مسیح خداست. یعنی فقط اگر قرار است دربیاریم باید به نقل مثلاً اکتفا بکنیم. هیچ‌کدوم این حرف‌ها این مدل‌هایی که ساخته شده تو الهیات یک چنین نتیجه‌ای را با خودشان ندارند.

ولی من می‌خواهم بگویم که با این حال اعتقاد به تجسد و تثلیث چون الان آدم‌هایی هستند من قبلاً اشاره هم کردم به این کتاب بسیار بسیار جالب اسطوره تجسد خدا که یک مجموعه مقاله‌ایه که جان هیک جمع کرده و مجموعه آدم‌هایی که آنجا مقاله نوشتن در واقع یک جور الهی‌دان‌های مدرن مسیحی هستند که مخالف با اعتقاد به تجسدن و حتی نقل کردم که یکیشون پیشنهاد می‌کند و می‌گوید که خیلی تعجب نکنید که شاید یک روزی مسیحیت بدون تجسد کاملاً عادی جلوه بکند ولو اینکه الان نمی‌شود یک چنین چیزی را تصور کرد.

دلایل عاطفی تجسد و تثلیث

من می‌خواهم سعی کنم به دلایل عاطفی بگویم که چرا این اعتقاد به تجسد و مصلوب شدن و تثلیث و این‌ها مرکزیت دارد در نگاه مسیحیت.

یعنی این‌جوری نیست که مثلاً شما حالا بیاید همه استدلال‌ها را رد کنید، استدلال‌های بر علیه تجسد و این حرف‌ها بیارید، مسیحی‌ها بتونن به راحتی این اعتقاد را کنار بذارن. شما بیاید ثابت بکنید که هیچ نقلی در جهت اثبات تجسد نیست در کتاب مقدستون مثلاً، ها؟

در تثلیث هم هیچی اصلاً اشاره‌ای به این موضوع در مثلاً اناجیل نشده. بعد استدلال‌هاتون هم همه‌اش در واقع چیز دیگه‌ای را دارد ثابت می‌کند.

این‌جوری نیست که یک مسیحی به راحتی بگوید خب باشه من اگر همه نتایج باقی می‌ماند لزومی نیست، مثل اینکه اشتباه فنی شده و حالا خب تجسد را می‌ذارم کنار، مثلاً از فردا به مسیح به عنوان یک انسان متعالی که یک جوری فاقد در واقع معصومیت کامل داشته نگاه می‌کند.

چرا این‌طوریه؟ یعنی آن جنبه عاطفی قوی که مسیحیت را در واقع می‌سازه بر اساس این اعتقاد به تجسد و این‌ها چیه؟ ببینید جدای از اینکه مسیحیت یک جوری وقتی که یک مسیحی به خود حضرت مسیح فکر می‌کند مسیح را به عنوان یک الگوی نهایی و کامل انسان بودن می‌بیند به دلیل اینکه اعتقاد دارد که این خداونده که ظاهر شده بنابراین کمال مطلقه، هیچ نقص و عیبی در مسیح نیست و یک جوری در واقع شأن الوهیت مسیح باعث می‌شود که یک الگوی بی‌نظیر و بی‌همتایی در واقع تلقی بشود حضرت مسیح و به همین دلیل به دلیل اینکه نگاه به مسیح مثل نگاه به خداونده تأثیر اخلاقی بی‌نهایت عمیقی روی یک مسیحی می‌گذارد.

یعنی آن شخصیت و الگوی اخلاقی که مسیحیت دارد عرضه می‌کند به عنوان مسیح که مثلاً یک انسان یک موجودی سرشار از عشق به انسان‌هاست اینکه همه‌چیز را در واقع در عین حالی که به همه‌چیز قدرت دارد در نهایت تواضع با انسان‌ها با سخیف‌ترین انسان‌ها نشست و برخاست می‌کند برای اینکه دوستشون دارد بی‌نهایت و همه صفات اخلاقی فوق‌العاده‌ای که یک انسان ممکن است انسان کامل ممکن است داشته باشه در واقع در عالی‌ترین حدش در مسیح جلوه می‌کند و چون مسیح خداست تأثیرگذاری‌اش هم چند برابر می‌شود.

به غیر از این در واقع تأثیر اخلاقی خاص من می‌خواهم بگویم چیزهای دیگه‌ای هست که مانع از این می‌شود که بتوانیم تجسد را از مسیحی‌ها بگیریم.

برای خاطر اینکه ببینید تمام مسیحیت در واقع تحت تأثیر این اعتقاده که خداوند با تجسد با ظاهر شدن خودش به صورت مسیح به قصد نجات دادن انسان‌ها از گناهی که نمی‌تونستن ازش نجات پیدا بکنند نهایت عشق خودش را به انسان‌ها ثابت کرده.

یعنی کل این ماجرا، ماجرای تجسد، اینکه خداوند به صورت انسان ظاهر می‌شود برای اینکه خطای انسان‌ها را جبران بکند و حاضر می‌شود که در صورت انسانی خودش زجر بکشه، مصلوب بشه، تحقیر بشه، شلاق بخوره. تمام این‌ها از نظر مسیحی‌ها نشانه عشق شدید خداوند به انسانه و این احساس نسبت به خدا که خداوند در این حد مخلوقات خودش را دوست دارد مرکز احساسات مسیحیه.

یعنی شما از یک مسیحی بپرسید که واقعاً آن عمق احساست مثلاً احساس دینی چیه، احساس دینی مسیحی این است. اینکه به خدایی را می‌پرسته که در این حد عاشقانه برای انسان مثلاً یک جوری خودش را حتی رنج رو، رنج فرزند خودش را تحمل می‌کنه، عیسی را به عنوان مثلاً پسر یگانه پسر خودش به زمین می‌فرسته که مصلوب بشود برای خاطر اینکه انسان‌ها نجات پیدا بکنند.

این حس اینکه خداوند عاشق انسان‌هاست، این‌قدر مخلوقات خودش را دوست داره، خیلی تو مسیحیت مهم است. شما اگر تجسد را از مسیحی‌ها بگیرید، یک جوری مثل اینکه دارید انکار می‌کنید که خداوند این‌قدر که تو فکر می‌کردی تو را دوست داره، که حاضره به صورت انسان ظاهر بشه، حاضره مصلوب بشود برای خاطر تو.

دقت می‌کنید؟ و این به شدت فکر می‌کنم دلشون می‌شکنه. برای اینکه این‌جوری عادت کردن که خداوند این‌جوری ببینن و این خیلی مهم است که در واقع خداوند در این حد با انسان ارتباط برقرار می‌کند. احساس نزدیکی که مسیحی به خداوند دارد از این طریقه که خداوند یک واسطه‌ای قرار داده برای ارتباط با خودش.

یعنی مسیح یک جوری ظهور انسانی خداونده، کسی که تو می‌تونی در واقع باهاش راز و نیاز بکنی، آن چهره‌ای که تو می‌تونی باهاش احساس صمیمیت بکنی. اگر این واسطه را در واقع یک جوری حذف بکنی از نظر مفهومی، بگی که نه مسیح مثلاً یک پیامبری بود، بیشتر مسیح شبیه توئه تا مثلاً شبیه خداوند.

برای اینکه به هر حال انسانه. نه اینکه یک چیزی لااقل بینابین یا بیشتر نزدیکی به خداوند که می‌شود باهاش از آن طریق با خداوند مربوط شد. بنابراین اگر شأن الهی مسیح را ازش بگیرید، مسیحی‌ها یک جوری آن احساس نزدیکی خودشان را با خداوند از دست می‌دهند.

این اعتقاد که انسان موجود یگانه‌ایه که صورت الهی دارد و خداوند همه دنیا را برای انسان خلق کرده و یک ارتباط خاصی بین انسان و خدا برقراره که بقیه موجودات یک چنین خاصیتی ندارند و خداوند به صورت هر موجودی ظاهر نشده، فقط به صورت انسانه که تثلیث یعنی یک چهره انسانی داشتن در آن بالا، در آن مثلث الهی به انسان یک ویژگی‌ای این پایین می‌دهد در عالم خلقت.

اینکه ما در واقع یک نوع ارتباط خاصی با خداوند پیدا می‌کنیم از طریق مسیح، از طریق اعتقاد به تثلیث. و اگر این را بردارید آن حس صمیمیتی که مسیحی‌ها با خداوند دارند یک جوری در واقع از بین می‌رود.

بنابراین اینجا من می‌خواهم بگویم این مسائل منطق را اگر بگذاریم کنار، این مسائل عاطفی بسیار عمیقی وجود دارد در اعتقاد به تجسد، در ارتباط عاطفی بین یک شخص مسیحی با خداوند.

و کسی که این‌جوری یاد گرفته که با خداوند راز و نیاز کنه، این‌جوری یاد گرفته به خداوند نگاه کند و به دلیل این اعتقاداتی که مطمئنه که خداوند عشق دارد به انسان‌ها، شما یک دفعه اگر این اعتقادات را بگذارید کنار، به نظر من این بحران روحی برای هر مسیحی‌ای پیش می‌آید.

حالا از کجا معلوم که خداوند اصلاً مرا دوست داره؟ خداوند از کجا بدونم خدا می‌خواهد مرا ببخشه؟ مگر از اینکه با این جلوه تاریخی مسیحه که من این را مطمئن شدم که خداوند یک چنین اراده‌ای دارد و در این حد مشتاقه مثلاً به بخشش انسان‌هاست که یگانه فرزند خودش را می‌فرسته، مصلوب می‌شود و در واقع مثل اینکه خداوند دارد به قول مسیحی‌ها در الهیات مسیحی همیشه این حرف هست، همان بحثی که کردم که انسان نمی‌تونست برای گناه بخشیده شدن گناه اولی خودش کاری بکند و هیچ چاره‌ای نبود مگر از اینکه خداوند قدم اول را در راه آشتی برداره.

مثل اینکه قهری بین انسان و خداوند پیش آمده بود که از طرف انسان نمی‌تونست به نوعی جبران بشود این دوری مگر از اینکه خدا قدم برداره و ظهور مسیح قدمیه که خداوند برداشته.

شما اگر این را از اعتقادات مسیحی حذف بکنید، یک اشکال اساسی در واقع پیدا می‌شود در نوع تصوری که از خدا وجود دارد برای یک مسیحی و نوع ارتباطی که با خداوند وجود دارد. بنابراین من نمی‌خواهم بگویم مسیحیت بدون تجسد معنی نداره، ولی مسیحیت اسقفی بدون تجسد یک جوری به نظر می‌آید بی‌معنی. یعنی

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ببینید من نمی‌خواهم بگویم که این مسئله این است که شما یک اعتقاد درست را و یک احساس درست را ممکن است بر یک مبنای کاملاً اشتباهی در واقع قرار داده باشید و این‌قدر در واقع آن مبنا روش تأکید شده باشه که برداشتنش حالا اینکه مسیحی‌ها بیان، بله من معتقدم می‌شود به از نظر منطقی اشکال ندارد شما به طریق دیگر بپذیرید که خداوند مثلاً عاشق انسانه و این عشق را در واقع بین خدا و انسان متصور بشوید ولی نه اونطوری که مسیحی‌ها بهش می‌رسند.

این کار راحتی نیست. من می‌خواهم بگویم این نوع نگاه به صمیمیت انسان و خدا اولاً جوری دیگر در نمیاد. آن میزان صمیمیت و راحتی که یک مسیحی با خدا دارد یعنی که می‌تواند با مسیح صحبت کنه، مسیح یک جوری جلوه انسانی دارد. به هر حال خدای اسلام و خدای یهودیت یک جوری منزه.

لیس کمثله شیء و این‌جوری نیست که جلوه خاصی مثل مسیح یا چیز دیگر را بپذیره. شما بالاخره یک جوری با یک خداوند دور از دسترس‌تری در اسلام و مثلاً یهودیت سروکار دارید. اعتقاد توحیدی نمی‌شود این را منکر شد که یک جوری در واقع خدا را در یک هاله‌ای از تسبیح و تنزیه قرار می‌دهند که تو باید خیلی خودتو بالا بکشی که بتونی رابطه صمیمانه‌ای داشته باشی.

نمی‌شود من به عنوان یک در حالی که با یک انسان گناهکار می‌تواند با مسیح رابطه صمیمانه داشته باشه چون در تمام کتاب مقدس که داری می‌خونی می‌بیند که مسیح با گناهکاران نشست و برخاست می‌کند. ببین منظورم این است که یک یک جور صمیمیتی در مسیحیت بین انسان و خدا وجود دارد. یک قرب و نزدیکی خاص وجود دارد که اصلاً ما قبولش نداریم.

و وقتی به یک چنین چیزی عادت کردی که تو بابا خدا مثلاً یک چیزی مثل خودته. ببین وقتی در یک حدی به انسانی بودن خدا به اصطلاح عادت کردی و به الوهیت امکان الوهیت انسان عادت کردی، این نوع در واقع قرب که بدون فنا در واقع من می‌خواهم شما در مسیحیت بدون فنا

به معنای عرفانی که ما داریم می‌توانید به قرب نهایی برسید.

با حل شدن در همان چهره مسیح که انسانیه هنوز. من یک توضیحی که دادم تو اولین جلسه‌ای که صحبت کردم که تثلیث و تجسد به نوعی عرفان را تو آن مرحله رسیدن به انسان کلی و لوگوس اونطوری که به اصطلاح مسیحی‌ها می‌گویند متوقف می‌کند.

در حالی که ما در اسلام و در عرفان مثلاً سایر عرفان‌ها یک جوری انگار یک گامی فراتر از این باید برداریم. باید در مخلوق بودن خودمان انگار به نوعی حل بشویم نه صرفاً در انسان بودن. و به هر حال در مسیحیت تبلیغی وجود دارد از یک نوع رابطه صمیمانه بین انسان و خدا که نتیجه تجسده و این در اسلام نیست.

من موافقم این ویژگی هم جا افتاده نیست. یعنی یک یک چیزی در جامعه مسیحی جا افتاده و به هر حال ممکن است این منتقل بشود. خب یک حرفی را می‌پذیرم ولی واقعاً من آن کار را درک کردم که با آدم‌های مثلاً اینکه مرا بخوانید به شما پاسخ می‌دهم.

هر وقت مثلاً تو بخوانید مثلاً خدا آموزنده و این‌ها. این‌ها مثلاً به نظر من خیلی هست که دقیقاً همونه. حالا نمی‌دانم شاید من اشتباه می‌کنم. من فکر می‌کنم که اگر واقعاً فکر می‌کنی که این تصور رابطه انسان و خدا در اسلام همونه، مسیحیت را متوجه نشدی که چه جوری به خدا نگاه می‌کند.

یک چیز یک رابطه‌ای خیلی خیلی نزدیک‌تر از نظر به اصطلاح نوع رابطه و این‌ها آنجا وجود دارد. می‌تونی مسیح را بپرستی و مسیح را به عنوان یک انسان آن در واقع در انگار یک هیئتی برایش قائل باشی جلو مجسمه‌اش وایستی. یک چیزی وجود دارد آنجا که ما نداریم و این عادت را شکستن از نظر عاطفی من می‌خواهم بگویم که ساده نیست.

یعنی این تجسد یک چیزی از یک سری استدلال‌ها مثلاً حالا بیای بگی که من کتاب این‌جوری ننوشته این‌جوری نوشته، راحت نیست که این اعتقاد ۲۰ ساله را که به نوعی شکل داده به نحوه رابطه انسان مسیحی با خدا، این را به راحتی بذاری کنار.

من یک بار به این اشاره کردم، مجدد اشاره می‌کنم که در عرفان مسیحی ما مشخصاً دو تا چیز داریم، دو تا شاخه داریم. مسیح‌محور و خدامحور. و در آن شاخه خدامحور آدم‌هایی مثل اکهارت قرار می‌گیرند که این‌ها تکفیر شدن به دلیل اینکه نزدیک شدن به یک چیزی شبیه عرفان مثلاً ابن‌عربی.

یعنی به نظر می‌آید که اعتقاد به تجسد و این‌ها دیگر در عقایدشون جایی پیدا نکرده. برای خاطر اینکه اعتقادات وحدت وجودی پیدا کردن و در شما تو وحدت وجود دیگر نمی‌توانید انسان را برجسته بکنید مثلاً فقط خداست و بقیه همه یک چیزن این‌ور.

شهود رابطه مسیحی با خدا

و من می‌خواهم بگویم اینجا یک نکته خیلی واقعی و عمیق وجود دارد در مسیحیت.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. خب من فکر می‌کنم این جلسات برنامه‌اش این بود که به یک چنین شهودهایی برسید واقعاً. یعنی من فکر می‌کنم که خیلی مهم است که این را الان درک بکنید که مسیحی‌ها واقعاً به خداوند و مسیح و رابطه‌شون با همدیگر و رابطه خودشان با خدا چگونه نگاه می‌کنند.

یعنی این اعتقاد من می‌خواهم بگویم این اعتقاد به تجسد و تثلیث یک اعتقاد سلفی که تو کتابا نوشته شده باشه نیست. زندگی دارند می‌کنند باهاش. و تصورشون از خداوند به نوعی شکل می‌گیرد با این اعتقادات. برای همین به راحتی نمی‌شود من اصلاً معتقد نیستم که این اعتقادات مثلاً فرض کنید به معنای واقعی کلمه در مرکز مسیحیت قرار دارند.

ولی می‌خواهم بگویم این‌جوری هم نیست که یک چیزی شما به محض اینکه استدلال‌ها را یک خورده رد کردید و نمی‌دانم یک ارجاعی که به کتاب شده را رد کردید این را خیلی مسیحی‌های زیادی پیدا بشوند بگویند اِ خب باشه از فردا من این اعتقادو می‌ذارم کنار.

من می‌خواهم بگویم این‌جوری هم نیست که یک چیزی شما به محض اینکه استدلال‌ها را یک خورده رد کردید و نمی‌دانم یک ارجاعی که به کتاب شده را رد کردید این را خیلی مسیحی‌های زیادی پیدا بشوند بگویند اِ خب باشه از فردا من این اعتقادو می‌ذارم کنار. خب این بحث تاریخیه دیگر.

اصلاً این اعتقادات چرا به وجود اومده؟ از کجا به از چه تاریخی به وجود اومده؟ بحث می‌کنیم ها؟ من الان دارم در مورد چه بحث می‌کنم؟ در مورد اینکه الهیات آن جنبه به اصطلاح استدلالی که ارائه

شد چقدر واقعاً استدلال‌ها آن نتایج را می‌دن، نمی‌دن؟ چقدر این دیدگاه دیدگاهیه که مثلاً بر اساس متون یک بحث این است که این‌ها چقدر بر اساس متون هستن، نیستن؟ متون چقدر درستن؟

و اصلاً از نظر تاریخی اگر اعتقادات غلطی به وجود آمده چگونه به وجود اومدن؟ از کی به وجود اومدن؟ خب من می‌خواهم بگویم که این ما داریم یک استدلالی توجیه می‌کنیم بعد این الان استدلال کردیم که چرا لازم است همان بمونن.

الان می‌خواهم بگویم نیاز استدلالی اصلاً به وجود اومدنش هست. چه نیازی چه یک نیاز استدلالی گفتیم که چرا الان به این‌جوریه؟ من استدلالی نیست. من دارم به یک واقعیتی اشاره می‌کنم که این مسائل به دلایلی خیلی جدی‌تر از یک اعتقاد سلفی که در کتاب‌های الهیات آمده باشه هست.

در نوع ارتباط مسیحی با خدا این اعتقادات مربوط به تجسد، اعتقاد به تثلیث و اعتقاد به مصلوب شدن مسیح نقش حیاتی دارد. احساسشون را نسبت به خدا شکل داده. دقت می‌کنید؟ و فقط من دارم این را می‌گویم راحت نیست.

تفاوت توسل شیعی و پرستش مسیح

به دلایل عاطفی راحت نیست این اعتقادات را از مسیحی‌ها بگی.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ببخشید، ما که تشیع را یک چیزی دلیلش را می‌گیریم توسل، یعنی که می‌گوییم از طریق حالا یا ائمه یا این‌ور، می‌شود به این واسطه به خدا نزدیک شد. حالا فرقی که من فعلاً می‌بینم تو این است که حالا اسمش را نمی‌ذاریم که مثلاً این ائمه یا این‌ها من خودم خیلی دقیق نتونستم، دوست داشتم تفاوتشو با این نگاه مسیحی بدونم.

اگر بپرسید شباهتشو می‌خواهم بدونم من راحت‌تر می‌توانم جواب بدهم. آخه من مثلاً در قرآن آمده که اگر این افرادی که مثلاً منافق هستند می‌اومدن از تو می‌خواستن که برای‌شان استغفار کنی خداوند این‌ها را می‌بخشه. من بروم من معتقد باشم که یک شخصی مستجاب‌الدعوه است، بروم ازش بخواهم که برای من دعا کند.

به نوعی متوسل بشوم بهش. یک انسانی برای انسان دیگر دعا کنه، چیزی را از خدا بخواهد که متحقق بشود. خب نه، می‌خواهم بگویم این در مورد منافقا اگر ۷۰ بار هم باشه نه خیر، نه. می‌گوید که می‌گوید اگر این‌ها می‌اومدن از تو می‌خواستن که برات برای‌شان طلب بخشش بکنی خداوند این‌ها را می‌بخشه.

من می‌خواهم بگویم این تأییدی بر اینکه من می‌توانم بروم از یک آدمی بخواهم که برای من استغفار بکند. من می‌توانم مثلاً فرض کنید یک ابراهیم می‌گوید که خدایا من و والدین مرا ببخش. اشکالی ندارد من برای دیگری استغفار کنم. نه‌تنها اشکال ندارد این جزو اعمال پسندیده است.

من برای دیگران دعا کنم. به‌جای اینکه چیزهای شخصی خودمو بخواهم برای دیگران بخواهم. می‌گویند وقتی می‌خوای یک چیزی برای خودت بخوای با زبان جمع بخواه. مثلاً چرا برای خب از سلامتی خودتان می‌خواهید بگویید خدایا همه مردم سلامت باشند. خودت هم حالا یکی یکی از آن آدم‌ها هستی.

این خوب است دیگه، جالب است. آدم‌ها برای همدیگر دعا کنند. آدم‌ها می‌توانند به همدیگر متوسل بشوند بنابراین. به عنوان بله. اصلاً مسیحی‌ها این‌جوری نیست ماجراشون. مسئله پرستشه، مسئله نگاه کردن مسیح به عنوان خداونده. مسئله توسل نیست. از خودش می‌خواهند یعنی خودش خداست. یعنی یک سری شباهت‌هاش خیلی کمه، تفاوت‌هاش خیلی زیاده.

حالا، اِ، ولی بگذارید من یه، من فکر کردم شروع کردید خوشحال شدم برای اینکه می‌خواستم فکر کردم یک چیز دیگه‌ای می‌خواهید بگویید که یک جاهای دیگه‌ای ما در اعتقادات خودمان چیزهای شبیه این داریم. حالا بگذارید من بعداً یک اشاره‌ای می‌کنم اگر لازم شد دوباره سوال بکنید. بفرمایید.

من حرفم این است که تجسد، تثلیث و محسوب شدن مسیح را خیلی جدی بگیرید. مسیحی بودن به راحتی قابل تفکیک نیست با این اعتقادات. یعنی من بگویم که مثلاً شب یک فرض کن برنامه تلویزیونی از BBC پخش بشه، یک نفر بیاید یک اسقفی را قانع بکند که این اعتقادات لازم نیست.

مثلاً می‌توانید هم این‌جوری فکر کنید که این یک انسانی بوده که فلان و بعد هم مسیحی‌ها بگویند خب باشه، مثلاً اشکال ندارد. اصلاً تمام احساسات مسیحی‌ها این‌جوری شکل می‌گیرد نسبت به خدا و نسبت به رابطه‌شون با خدا، نسبت به اینکه نه دیگر من سوالی را جواب نمی‌دم.

چه خبره؟ بگذارید یک خورده به، بگذارید من یک خورده به یک جایی برسم بعداً دوباره سوال کنید. بگذارید یک ذره دیگر پیش برویم. دقیقاً باز این نکته پیش می‌آید که

شما اگر می‌خواهید که یک چنین چیزهایی را بگذارید کنار، یک چنین اعتقاد، خیلی زمینه‌سازی می‌خواهد برای اینکه جایگزین‌هایی برایش داشته باشید.

مثلاً این حرفی که شما دارید می‌زنید، این کاملاً حرف مقبولی‌ایه. ما یک جورهایی جایگزین‌هایی در اسلام داریم. یعنی تصور ما از خداوند غیرصمیمی نیست. ولی این مثل یک چیزی که عادت کرده یک نفر بهش و راحت نیست که شما با یک استدلال بگذارید. مگر اینکه جا، بهش نشان بدی که اگر این اعتقادو نداشته باشی هم می‌تونی همان‌جوری صمیمانه دعا می‌کردی همچنان دعا کنی.

لازم نیست حتماً جلوی مریم مقدس به عنوان مثلاً مادر مسیح وایسی احساس صمیمیت بکنی یا جلوی مثلاً حضرت مسیح. من یاد یک صحنه‌ای از یک فیلمی می‌افتم که یادم نیست اصلاً کی، مثلاً مال کیه، اسمشم چیه، فقط تو تلویزیون سال‌های سال قبل دیدم که در آن آنتونی کوئین نقش یک روستایی مکزیکی را بازی می‌کند و یک روز خاصی هست که این‌ها طبق مراسم خودشان صف کشیدن و می‌آیند جلوی تمثال حضرت مریم وایمیستن و حاجت می‌خواهند ازش.

بعد همه می‌آیند خب با یک زبانی به طور معمول یک مقدار فاخری می‌گویند یا مثلاً ای مریم مقدس، ای نمی‌دانم مادر فلان، ای باکره فلان و این حرف‌ها مثلاً این حاجت مرا روا کن. بعد این آنتونی کوئین خیلی آدم عامی‌ایه. می‌آد، می‌گوید خودش می‌دونی دیگه، چیزو درستش کن.

خیلی یک حالت به اصطلاح، مثل اینکه با مریم مقدس، می‌گوید آن برادرم که می‌دونی چقدر گرفتار، این هم دارد می‌رود بعد می‌گوید که راستی یک چیزم یادم افتاد. این هم یک کاریش بکن دیگر خودت حالا هرجوری خواستی. می‌رود. نوع صحبت کردنش مثل این است که دارد با یک آدم خیلی معمولی صحبت می‌کند دیگر.

یعنی اصلاً آن حس اینکه ابوهتی آنجا هست و اینا، من نمی‌خواهم بگویم مسیحی‌ها این‌جوری نگاه می‌کنند به مسیحیا، مریم مقدس یا خداوند. ولی واقعاً عادت‌هایی پیدا کردن به طور روزمره که خدا را به عنوان پدر آسمانی خطاب کردن و یک جوری احساسی مثل یک پدر نسبت بهش داشتن، این‌ها به شدت در زندگی و نگاه مسیحی به رابطه انسان و خدا در واقع در آن نقش داره، مهم است و حرفم فقط این بود که فراموش نکنیم که این‌ها چگونه در واقع از این مسائل، فقط مسائل الهیاتی صرف، مثلاً یک سری چیزهای فلسفی و این‌ها نیست. این‌ها به شدت مبنای احساسات مسیحی و نوع نگاه مسیحی به دنیا و خداست.

و بگذارید یک اشاره‌ای بکنم به این موضوع. همه‌تون احتمالاً شنیدید که فکر می‌کنم سه سال قبل یک فیلمی ساخته شد به اسم مسائل مسیح. که این فیلم خب یک غوغایی در جهان مسیحی به وجود آورد. یعنی گزارش‌های زیادی وجود دارد از آدم‌هایی که موقعی که این فیلم را داشتن می‌دیدن، خشم می‌کردند.

اصلاً یک بلوایی بود دیگر. یعنی نمایش این فیلم، نمایش یک فیلم معمولی در سینماها نبود. فروش بی‌نهایت غیرمنتظره‌ای کرد و گزارش‌هایی از اینکه آدم‌هایی با دیدن این فیلم شفا پیدا کردن و این‌ها هم حتی وجود دارد. و من می‌خواهم تمام این فیلم تأکیدش روی شکنجه‌هایی‌ایه که مسیح دیده.

یک درک مسیحیت، یعنی شما بفهمید که مسیح برای چه اینجا غش می‌کند. چه چیزی احساسات یک مسیحی را تا این حد تحریک می‌کنه؟ ببینید برای خاطر اینکه چیزی که دارد می‌بیند و تصوری که مسیحی‌ها از مصائب مسیح دارند این است که این خداونده که دارد رنج می‌کشه. فقط برای عشقی که به بشر دارد.

در حالی که هیچ نیازی ندارد. ببینید این اینکه مسیح می‌تواند هر لحظه خودش را رها بکنه، می‌تواند گیر نیفته، می‌تواند اصلاً به صورت انسان خداوند ظاهر نشود. همه این کارها را کرده برای خاطر انسان‌ها. یک جور عشق یک جور عشقی باورهای حتی آن چیزی که شاید ما بهش اعتقاد داشته باشیم یا وجود دارد.

خداوند حاضر خودش را خوار و خفیف بکند. شلاق بخوره برای خاطر انسان‌ها. این تصور اینکه این خداونده که دارد شکنجه می‌شود برای انسان و از روی عشقی که به انسان دارد این در زندگی مسیحی‌ها نقش دارد تو اعتقادشون، در زندگیشون، در اه بخش کردنشون و الا آخر.

و تو اینکه شفا پیدا بکنند با این شدت احساساتی که پیدا می‌کنند. کسانی که این کار را انجام می‌دهند بازم انسانن. مثلاً یک گناه بزرگتر مرتکب می‌شوند. دیگر اه فعلاً بگذارید من دارم سعی می‌کنم اه یک حرف‌های دیگه‌ای بزنم. شما دارید یک اشکال دیگه‌ای می‌گیرید. بیشتر دارید دل مسیحی‌ها را می‌شکنید.

ایشان می‌گوید که آن آدم‌هایی که دارند شکنجه را چون انسانن دارند یک گناه خیلی بزرگی مرتکب می‌شوند. ولی هیچ چیزی قابل مقایسه جوابش این است هیچ چیزی قابل قیاس با گناه اولیه نیست. از نظر مسیحیت حالا به هر حال. یعنی همیشه توجیهات به طور منطقی به این سمته که آن گناه اصلاً نوعش متفاوته و یک جور دیگه‌ای باید در واقع نگاه بکنیم به این مسئله.

من اه این تذکر را دادم. در واقع ببینید اینجا مشکلی که وجود دارد من می‌خواهم حالا یک چیز یک خورده کلی‌تر بکنم بحث را. برای همه‌اش در این جلسات این مسائل پیش می‌آید که اگر مثلاً یک شیوه‌ی نقدی داریم به کار می‌بریم به طور کلی هم بگویم.

شاید شما یک بار خواستید یک مکتب دیگه‌ای را مثلاً خودتان نقد وادی بکنید. من چیزی که می‌خواهم بگویم و شباهتی دارد به بعضی از جریان‌هایی که در تفکر اسلامی هم وجود دارد این است که همه این ماجرا در واقع آن چیزی که ما بهش می‌گوییم غلو و همیشه این مسئله مشکل وجود دارد که وقتی یک غلو انجام شد در مسائل دینی و اعتقادی و جا افتاد برطرف کردنش خیلی سخت می‌شود.

ببینید احساسی که به وجود می‌آید این است که انگار شأن یک چیزی شما وقتی عادت کردید مثلاً فرض کنید این‌هایی که اصطلاحاً علی‌اللهی‌ان حضرت علی را خدا می‌دانند.

شما وقتی می‌رید باهاش می‌گویید که بابا حضرت علی خدا نبوده، انسان کامل بوده، مثلاً هرچه که تو بگویید بوده به غیر از اینکه فقط خدا نبوده، طرف سرشو تکون می‌دهد می‌گوید تو هنوز علی را نشناختی. احساس می‌کند که این آدم هنوز به آن حدی نرسیده که مثلاً شأن حضرت علی را بفهمه.

من در حج که بودم الان هم تو ایام حج هستیم با یک نفر با خب به هر حال آنجا هم‌اتاق داشتم دیگر. یادشون بخیر. آدم‌های خیلی جالبی هم بودن.

یکیشون از این آدم‌هایی بود که اعتقادات خیلی خیلی شدیدی به امام حسین داشت و شاید مثلاً بیشترین کار دینی که انجام می‌داد شرکت در مراسم مثلاً روضه‌ی امام حسین بود تو خونه‌ی شخصی خودشان روضه می‌آوردن و از این کارها.

و به شدت مثلاً فرض کنید به این تیپ روایات اعتقاد داشت که اه مثلاً کسی که یک قطره اشک در یک مجلس روضه‌ی امام حسین بریزه همه گناهانش بخشیده می‌شود و بهشت اصلاً بهش واجب می‌شود. حتماً از این حرف‌ها شنیدید دیگر.

این آدم از بدشانسی‌اش با کسانی هم‌اتاق شده بود که همه‌شان به هر حال یک جوری یعنی من و آن دوست دیگه‌مون مدام در طول این مدت با این بنده‌ی خدا بحث کردیم که خب مثلاً این‌جوری هم دیگر نیست.

یعنی دیگر حالا درست است امام حسین خیلی صفات ویژه دارد و مثلاً همه‌ی این حرف‌ها قبول ولی این‌جوری نیست که یک نفر بگوید من رفتم هزار تا گناه کردم یک قطره اشک به همون‌جا بریزم و بعد دیگر همه‌ی گناهانم بخشیده بشود بهشتم واجب بشود.

این هم خب دیگر بعضی مدتی حالا خیلی بحث نمی‌کرد و به هر حال ما از این حرف‌ها زیاد زدیم بعد من و آن دوست ما بدون اینکه این بنده‌ی خدا وارد بحث بشوند با همدیگر حرف می‌زدیم هی تایید می‌کردیم حرف‌های خودمان را.

تو هواپیما که نشسته بودیم داشتیم می‌اومدیم، نزدیک ایران که داشتیم می‌رسیدیم برگشت به من گفت که که ولی شما هنوز قدر امام حسین را نشناختید. ببینید من می‌خواهم این احساس را درک میکنید دیگر.

مثل اینکه شما امام حسین آن‌قدر که بزرگ هست بزرگ نمیدونید و امام حسین آن‌قدر بزرگ هست که خداوند مثلا برای یک قطره اشک همه گناهان را ببخشه و این‌جور احساسات احساس غلو و آمیز یک چیزی داری می‌گیرد اولا برای خاطر اینکه آدم دوست دارد اگر از یک کسی دارد تبعیت می‌کند مثلا من از یک پیغمبری فرض کنید من پیرو یک پیغمبری ام ولی معتقدم پیغمبرهای بزرگتر از این هم وجود دارند.

یک جوریه دیگر مثلا من که نمیرم از آن آدمهای بزرگتر از این هستند تبعیت بکنم. یا اصلا موجودات مثلا بزرگتر از این. ببین اگر من پیغمبرم خود خدا باشه دیگر خیلی خیلی یک چیزی که از آن بزرگتر نشود خب بهتر دیگر. چرا بالا چرا هی تا جایی که می‌شود بالاش نبرم.

همه ادیان همه اعتقادات یعنی من یک بار یک چیزی اینجا نقل کردم در مورد استالین یک شعری در گرجستان مردم عوام ساخته بودن و میخوندن که ای مرد گرجی تویی که باران میفرستی. حالا که داریم تبعیت میکنیم از استالین دیگر حالا بگوییم باران هم میفرسته خوب است دیگر رهبرمون را تا جایی که می‌شود بالا ببریم.

یک احساس خوبی به آدم می‌دهد. من پیرو کسی هستم که اصلا مشابهش در دنیا وجود ندارد. بنابراین در همه ادیان همه جا غلو یک چیز شایعه ایه و برطرف کردنش همان مشکلی را دارد که الان در مورد مسیحیت به نظر من به وجود آمده و خیلی مسئله را عمیق تر از آن یک آدم در نگاه اول می‌بیند.

یعنی تمام زندگی مسیحی یک جوری بر اساس این اعتقاد دارد شکل می‌گیرد و راحت نیست و همش حرفم این است که راحت نیست شما اعتقاد تجسد چون من یک جوری یک جلسه صحبت کردم و خیلی ساده مثلا فرض کنید خب تثلیث که این‌جوری مشکل خیلی ساده ای دارد بقیه استدلال ها که به نتیجه نمیرسن پس مثلا خیلی راحت به بگوییم تجسد و تثلیث را از مسیحیت می‌شود مثلا راحت کنار گذاشت برای اینکه همه چیزهایی که می‌خواهند بدون این اعتقادات هم جور در می‌آید.

واقعا این است که همه چیزهایی که از نظر عاطفی می‌خواهند من بحثم این است آن حرفهای منطقی الهیاتشون جور در می‌آید ولی بحث های عاطفی که در مورد عبادت و اعتقاد به خدا و این‌ها دارند با کنار گذاشتن تجسد یک آسیبی بهش می‌رسد.

اگر مسیحی هایی هستند که مثلا فرض کنید مثل همین جان هیک و افرادی که تو آنجا مقاله نوشتن تو آن کتاب و می‌خواهند که تجسد را حذف بکنند حداقل باید این هوشیاری را داشته باشند که چه می‌خواهند جاش بذارن. چه جوری ترمیم بکنند این جای خالی این اعتقادات را. بگذارید من که برای غلو یک داستان دیگر حالا ولش کنید این داستان خیلی دیگر.

بله؟ یک یک داستان من یک بار شاهد یکی از این ملاقات هایی بودم که با رهبری می‌کنند مثلا شاید دانشجوها بودن رفته بودن. و خب ببین نفر اول آمد با فکر میکنم دست داد. نفر دوم دست داد نفر سوم دست داد. نفر چهارم دست داد و روبوسی کرد.

نفر پنجم دست داد و روبوسی کرد ششمی هفتمی هشتمی نهمی یکی آمد دست داد روبوسی کرد و دستشو بوسید. بعدی هم همین کار را کردن. بعد تمام شد. من گفتم اگر این یک صف ۱۰ نفره بود و ادامه پیدا میکرد ما میدیدیم اصلا ممکن بود به هشت نه حرکت مثلا یک کارهای دیگر هم بکنند.

چرا این احساس وجود داره؟ مثل اینکه اگر من الان دیگر این دست را نبوسم قبلی بوسیدم مثل بی احترامی می‌شود اصلا. این برطرف کردن غلو حالت حس بی احترامی پیدا می‌کند. تو احترام امام حسین نمیذاری.

تو حضرت علی را اگر نگی خداست حالا دیگر الان ببینید اگر امام حسین این حرف را در موردش بگذاریم کنار بی احترامیه خب علی اللهی ها می‌گویند اگر تو معتقد نباشی حضرت علی خداست علی را نشناختی دیگر بی احترامی کردی. راحت نمی‌شود غلو خیلی راحت به وجود می‌آید و خیلی سخت می‌شود برطرفش کرد و اینجا مسئله تجسد و تثلیث یک چنین احساس هایی اطرافش وجود دارد.

هر چقدر هم من الان اینجا استدلال بکنم که در الهیات مسیحی نیازی به تجسد نداریم برای اینکه حرفامون را بزنیم برای اینکه مسئله شر را توجیه بکنیم لازم نیست شما به تثلیث و تجسد اعتقاد داشته باشید.

مثلا اعتقاد به اینکه مسیح یک انسانه فاقد گناه اولیه است حداکثر هم این کفایت می‌کند ولی یک چیزهای عاطفی اینجا وجود دارد که جور در نمیاد و شناختن مسیحیت فقط شناختن الهیات مسیحی نیست شناختن این است که در واقع مسیحی به دنیا را چه جوری نگاه می‌کند خدا را در واقع چه جوری عبادت می‌کنید چه احساسی نسبت به خدا دارد که در واقع معنایش این است که چه احساسی نسبت به مسیح دارد و الی آخر.

خب بیاید من آن بحث‌هایی که تو جلسات قبل شروع کردیم را دوباره ادامه بدهم با فرض اینکه این تذکر را شدیداً بهتان دادم که هر چقدر هم استدلال بکنیم به نوعی جبران آن جای خالی این اعتقادات را به راحتی نمی‌توانیم بکنیم مگر اینکه یک تمهیداتی یک نفر داشته باشه که الگوهای جدیدی ارائه بده.

مثلاً فرض کنید الان کسانی که منتقد تجسد و تثلیث هستند از در خود مسیحیت خیلی بحث‌های تاریخی می‌کنند. اینکه اصلاً این‌ها از کجا اومدن؟ مثل همین حرفی که شما دوست داشتید که الان زده بشه، می‌گوید این‌ها خیلی حرف‌های متأخری هستند، در منابع هم که نیستند و الی آخر.

تا وقتی که نگن که خب این را برداریم چه جاش بذاریم؟ چه جوری حالا عبادت بکنیم؟ احساساتمون را چه جوری ترمیم بکنیم؟ به نظر من حرف بین عموم مسیحی‌ها این حرف‌ها پیش نمی‌ره. به هر حال به یک چیزی با یک چهره خاصی در واقع از مسیح عادت کردند.

من تو جلسات قبل بحث‌های مثلاً منطقی که حالا مطرح کردم در جواب آن بحث‌های منطقی که تو الهیات مسیحی هست، یکیش این بود که مستقل از هر چیزی من به این اشاره کردم که اعتقاد به تثلیث و تجسد یک ضرری در واقع دارد آن هم همین صورت انسانی دادن به خداوند، صورت الهی دادن به انسان و اینکه شما به آن چیزی که ما در عرفان بهش می‌گوییم وحدت وجود نمی‌رسید برای خاطر اینکه هم در واقع از حد انسان بودن به نوعی انگار فراتر نمی‌رید برای اینکه خداوند خودش را انگار یک پله تا انسان بودن تنزل داده.

بنابراین من به اینجا که می‌رسم احساس عارف مسیحی این است که به خدا رسیده. دیگر چیزی در ادامه‌اش نیست و آها یک اشکالی که من فکر می‌کنم باید جواب بدهم در جمع این است که حرف‌هایی که من زدم در مورد تثلیث، در مورد اینکه توحید یعنی اینکه خداوند یک طرف بقیه مخلوقات یک طرف این به هیچ وجه معنایش این نیست که ما مخلوقات و خدا را همه را با همدیگر یک کاسه بکنیم و بگوییم که این‌ها مثلاً انگار یک چیز هستند. آن چیزی که در توحید اساسیه این است که شما نسبت بین مخلوقات و خداوند را یک چیز بدونید.

یعنی این‌جوری نیست که یکی مثلاً یک عده مخلوقن، یک عده مولودن، یک عده یک نوع رابطه دیگر دارند. یک رابطه بین همه موجودات با خداوند وجود داره، مخلوق بودن. حالا اینکه این مخلوقات بعضی‌ها بزرگن در یک یعنی خود این جهان حالا به انواع مختلفی می‌شود افرازش کرد، موجودات مختلف این ربطی به توحید ندارد دیگر.

من هر کاری دلم می‌خواد، هر مقداری که تمایز دلم می‌خواهد در این مخلوقات قائل می‌شم، بعضی‌ها را به بعضی‌ها ممکن است برتری بدهم. ولی این‌طوری نیست که روح‌القدس، مسیح یا هر موجود دیگه‌ای، جبرئیل یا کسی را اینجا بخواهم نسبت جدیدی بین آن با خداوند تأیید بکنم.

توحید یعنی اینکه شما نسبت همه موجودات را با خدا یکسان ببینید. و فکر نمی‌کنم جور دیگه‌ای بشود به توحید نگاه کرد و در مسیحیت این نسبت یکسان نیست. نسبت مخلوقات با خداوند با نسبت مسیح با خداوند یکی نیست. آنجا یک رابطه دیگه‌ای بین مسیح با خدای پدر وجود دارد و همین‌جور روح‌القدس.

من باز با تأکید، من مدام در واقع مشکلم تو این جلساتی که حالت انتقاد دارد این است که فراموش نکنیم که یک چیزهای خوبی در بحث‌های اسقفی بود. آدم وقتی به نقطه ضعف‌ها دارد نگاه می‌کند یادمون نره که مثلاً نوع نگاهشون به مسئله شر، استفاده‌ای که از مسئله آفرینش انسان می‌کردند جالب است.

من قصدم این است که الان رسماً اعلام بکنم که تقریباً همه چیزهای خوبی که وجود داشت را حفظ بکنم و خراب نشن و یک جوری در واقع به یک نگاه دیگه‌ای برسیم که همه خوبی‌های بحث‌های مسیحی که بعضی‌هاش تو الهیات اسلامی نیست، یعنی خیلی لااقل مطرح نیست را حفظ بکنیم.

مثل اینکه یک چیزهایی هم داریم یاد می‌گیریم نه اینکه صرفاً و آدم وقتی دارد در مورد نقاط ضعف صحبت می‌کنه، خب همه‌اش این به نظر می‌آید که بحث‌ها خیلی ضعیف بوده. من گهگاه‌داری خلاصه شاید برگردم باز یک چند تا استدلال دیگر بکنم برای اینکه این احساس به وجود نیاد که واقعاً همه حرف‌هایی که زده می‌شد حرف‌های بی‌پایه‌ای بوده.

حالا امیدوارم آخرش که به یک نتیجه‌ای می‌رسیم این احساس به وجود بیاید که این‌جوری نیست که یک چیزهایی گفتیم همه‌اش رد شد دوباره برگردیم سر جای اول خودمان. برنمی‌گردیم ان‌شاءالله سر جای اول خودمان. نه دیگر چه دیگر از شیرین نگفتم من که بله چه این نمی‌بخشم تو را.

گناه اولیه و استدلال‌های جلسه قبل

من تو جلسه قبل اساس بحثم تاکیدم روی این بود که هیچ کدام از استدلال هایی که قبلاً کردیم از هیچ کدام آن داستان ها نگاه منطقی و حالا عاطفی که داشتیم خدا بودن مسیح در نمیاد حداکثر نتیجه گرفتیم مثلاً اگر قرار است مسیح را به عنوان الگو متحد با لوگوس بدونیم هیچ اشکال ندارد.

شما می‌خواهید مسیح را تجسد یافته لوگوس بدونید همه چیز خوب است و لزومی ندارد که لوگوس را معادل با خداوند بگیرید. همونطور که در تمام مکاتب غیر مسیحی در مکاتب عرفانی چیزی شبیه لوگوس وجود دارد و مخلوق خداوند. مثلاً در نگاه نو افلاطونی در نگاه عرفان اسلامی حالا بهش عقل اول می‌گویند یا به هر عنوانی بهش نگاه می‌کنند این‌ها به هیچ وجه غیر از مخلوقات خداوند نیستند.

این‌ها چیز مثلاً اولین صادره از خداوند و لزومی ندارد من بگویم که لوگوس معادل با خداوند. و همین طور برای اینکه مسئله تجلی ملکوت خداوند و جنگیدن با سیطره ابلیس و شیطان ها در کره زمین و هیچ کدام این‌ها لزومی ندارد که چیزی که لازم بود این بود که مثلاً حداکثر این بود که شخصی این کار را انجام بده که عبادت شیطان نکرده باشه یعنی مرتکب گناه نشده باشه.

دفعه قبل اساس بحثم این بود و حتی اگر ایده فدیه را بپذیرید که مصلوب شدن مسیح مصلوب شده به این دلیل که مثلاً فدیه گناه اولیه باشه هم آنجا لازم نبود در نگاهی که داشتیم که مسیح خدا باشه.

لازم بود که مبری مبرا از آن گناه اولیه باشه خودش گناه اولیه را مرتکب نشده باشه و شایسته رنج بردن نباشد. این مهم است که به هر حال از در الهیات مسیحی استدلال ها برای تجسد کار نمی‌کنند. خب حالا تو این جلسه که تقریباً دارد تمام می‌شود من می‌خواستم این بحث را در ادامه بحث های جلسه قبل بکنم.

در مورد ایده فدیه یک چیزهایی هست حالا فکر می‌کنم لازم نیست خیلی در موردش بحث بکنیم. به نظرم ضعیف ترین ایده الهیاتی مسیحیت که من مطرح کردم من سعی کردم چیزهایی که به نظرم نسبتاً خوب و معقول است مطرح بکنم ایده فدیه است.

حالا شاید بعداً یک اشاره ای بهش بکنم ولی اینکه کلاً فکر می‌کنم خود الهی دان های مسیحی هم کلاً از این ایده راضی نیستند یعنی اکثراً معتقد به این ایده نیستند که مثلاً فرض کنید مصلوب شدن مسیح را به عنوان فدیه در نظر بگیرند که یک مشکلاتی در واقع دارد. حالا من خیلی نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم.

شاید بعداً در موردش صحبت کنیم. بگذارید وارد این بحث بشویم در ادامه بحث های جلسه قبل که فراموش نکنیم که اگر می‌خواهیم مثلاً به مسیحی ها بگوییم که شما اعتقادتون به خداوند اعتقادتون به تجسد ضروری نیست کافیه که معتقد باشید که مسیح فاقد گناه اولیه است آن وقت لازم می‌شود که توجیهی برای این حرف خودمان داشته باشیم بر مبنای آن داستان.

یعنی ببینید اینجا من باید این حرف را بر یک مبنایی بزنم که گناه اولیه دفعه قبل صحبت کردیم که مسیحی ها می‌گویند ذاتیه. بنابراین نمی‌شود گفت که انسانی فاقد گناه اولیه است. خب؟

اگر می‌خواهید بگویید که ذاتی نیست شما حالا کسی که این حرف را می‌زند لازم است یک مدلی ارائه بده که پس این گناه اولیه چیست و چطور به انسان ها به ارث رسیده. من می‌خواهم بگویم آن نکته ای که بارها من تو کلاس بهش اشاره کردم و یک جوری گفتم که حالا فعلاً در موردش بحث نمی‌کنیم حالا لازم است در موردش بحث بکنیم.

شما باید یک مدلی در واقع داشته باشید برای نحوه تسری گناه اولیه از آدم به انسان ها که استثنا را بپذیره دیگر. اگر ذاتی نیست مثلاً اگر آدم به عنوان نماینده انسان ها آنجا مرتکب این گناه شده خب پس دیگر چطور ممکن است یک انسانی به وجود بیاید که فاقد گناه اولیه باشه؟

چون نماینده اش مگر اینکه یک نفر بگوید مسیح را به عنوان دومین نماینده فرستادن آنجا و مرتکب گناه نشد. متوجه هستید که الان اینجا این پس جنبه حیاتی پیدا می‌کند که شما چگونه به آن داستان دارید نگاه می‌کنید. تمثیلی، تمثیلی نیست. اگر تمثیلی نیست به چه چیزی دارد اشاره می‌کند و الی آخر.

پس ضرورت دارد که من اگر می‌خواهم به یک نفر، به یک مسیحی بگویم که تو کافیه به مسیح بدون گناه اولیه معتقد باشی و اشتباه می‌کنی اگر فکر می‌کنی که گناه اولیه ذاتی انسانه، خب پس این گناه اولیه چیه؟ چطور ممکن است استثنا بپذیره؟

قبول دارید این بحث الان بحث ضروریه، دیگر نمی‌شود ازش کنار گرفت. حالا یا بر مبنای داستان کتاب مقدس یا بر مبنای داستان قرآن، باید یک جوری به یک اعتقادی برسیم که اساساً این گناه اولیه چیه، گناه اولیه چگونه به ارث رسیده و الی آخر. پس اینجا ما یک نکته ناگفته داریم.

صرف اینکه آن استدلال‌ها را شما رد بکنید، بگویید گناه اولیه ذاتی نیست، کافیه که استثناپذیر باشه، باید در چند و چونش و تطبیقش مثلاً با کتاب یک جوری استدلال، یک مدلی داشته باشید. همین‌طوری نمی‌شود. هرچند حالا ممکن است یک نفر بگوید خب من این را مثل یک فرض وارد نظریه خودم می‌کنم، فعلاً توجیهی ندارم.

کما اینکه خود مسیحی‌ها هم چندان وارد به این بحث که این چگونه تصدی پیدا کرده، ممکن است نشده باشند. من فقط امکانشو در نظر می‌گیرم که شاید انسان انسان فاقد گناه اولیه وجود داشته باشه. این یک نکته‌ایه که باقی مانده و ضرورت دارد در خودش بحث بشود.

نکته دوم اینکه مسئله مصلوب شدن حضرت مسیح همچنان باقیه. اگر حضرت مسیح را به عنوان انسان فاقد گناه اولیه تصور بکنید، همه آن حرف‌ها درست دربیاد، حالا باید این را توجیه بکنید که چطور این انسان که شایسته گناه عذاب نبوده، عذاب شده. این مشکلیه مگر اینکه بخواهید بگویید به نظریه فدیه اعتقاد دارید.

من دارم این را یک خورده از دیدگاه اسلامی در واقع می‌گویم. شما اِ مشکل مصلوب شدن حضرت مسیح این است. شواهد یا باید شواهد تاریخی را رد بکنید که حضرت مسیح مصلوب شده که مسیحی‌ها قوی‌ان معتقدن که شواهد تاریخی در گواهی می‌دهد که مصلوب شدن در واقع انجام شده.

یا اگر به حرف من اینه، یا باید مصلوب شدن را از اعتقاد مسیحی‌ها پاک بکنید، معتقد نباشند که چنین اتفاقی افتاده. یا به نوعی برگردید و مسئله اینکه چگونه یک انسان بی‌گناه حالا دارد اِ زجر می‌کشه را به نوعی توجیه بکنید. بنابراین برای مسیحی‌ها باید یک چیزی شبیه ایده فدیه را مثلاً باقی بگذارید.

و اینجا یک یک رابطه‌ای بین باز مثلاً فرض کنید از نظر اسلامی خب به نظر می‌آید که باید برویم به سمت اینکه مصلوب بودن را نفی بکنیم. ولی اگر مصلوب شدن را بخواهید باقی بذارید، من حرفم شاید خیلی روشن نیست. شما ضرورت ندارد که عیسی خدا باشه تا مصلوب شدنش تبدیل به علامت سوال بشود.

مصلوب شدن و پیدایش روایت مسیحی

عیسی اگر یک انسان، یک پله بیاورید پایین‌تر بگویید یک انسان بی‌گناه هست هم همچنان مصلوب شدن علامت سواله. و تمام روایت ؟ بگذارید من این را باز برگردیم یک خورده احساسات مسیحی‌ها را درک بکنیم. من فکر می‌کنم که خیلی مهم است یک چیزهایی را فهمیدن.

ببینید همه مسیحیت، روایت مسیحی به معنای امروزی‌اش در واقع این‌جوری در برای پاسخ به این سوال به وجود آمده. مسیح کی بوده؟ خب از قرائن و شواهد از اعمال محیرالعقول که انجام داده و حالا شاید بعضی از متون یا به طور حالا بدون دلیل خیلی قاطع به این احساس می‌رسند که مسیح ماورای انسانه، خداونده.

حالا بگویید یک خورده پایین‌تر یک انسان بی‌نظیریه که مثلاً مبرای از گناه اولیه است و الی آخر. و بعد مشکل تمام در واقع الهیات این است که حالا من می‌خواهم به عنوان یک فرد معتقد به مسیحیت بفهمم که چطوری چنین اِ حالا خدا یا انسان فوق‌العاده‌ای که با قدرت‌های بی‌نهایتی هم ازش بروز کرده در مدت زندگیش، چطور این‌جور خوار و خفیف شده و از این دنیا رفته.

ببینید شما خودتونو بگذارید جای پیروان مسیح در زمان موقتاً مصلوب شدن را قطعی بگیرید به عنوان یک فک تاریخی. یک شخصی ظهور کرده در مدت دو سه سال زندگیش مرده‌ام زنده کرده، همه‌کاری کرده، طوفان را با یک کلام خودش مثلاً فرو نشانده، روی آب راه رفته، هر بیماری را شفا داده و هر کار ممکنی ممکنی را انجام داده.

بعد شما بله هر کار ممکنی را هر چقدر هم که سخت بوده نه کار غیرممکن را که انجام غیرممکن انجام نداده. کاری که برای شما غیرممکن بوده را انجام داده. کار غیرممکن یعنی چیزی که ممکن نیست یعنی خب هیچ‌کی انجام نداده.

مثلاً مربع سه‌ضلعی ساختن. خلاصه یک چنین عظمتی را پیروان مسیح شما روایت مصلوب شدن مسیح را بپذیرید، خودتان را بگذارید جای حواریون، یک چنین شخصیتی ظهور کرده، همراهش شدن، ایمان بهش آوردن که مسیح موعوده، حداقل قرار است پادشاه بشود. چون با درک نظام مقدس با داوود مقایسه شده، مسیحه دیگه، شخصیت عظیمی‌ه. بعد یک دفعه یک شب بیان بگیرنش ببرن، خب شما چه انتظاری دارید؟

تو این الان از آنجا خودش را رها می‌کنه، همه این‌ها را نابود می‌کند. شما ببینید که این را ببرن، محاکمه‌اش بکنن، بعد مثل آدم‌های عادی بیان جلوی مردم شلاقش بزنن، مسخره‌اش بکنن، تف روش بریزن، یک تاجی از خار را سرش بذارن مثلاً به عنوان اینکه مسخره‌اش کنند که تو پادشاه یهودی، بعد هم ببرنش به صلیب بکشن و این بمیره.

بعد هم بیارنش مثلاً بذارنش جسدش را یک جایی. یک یک دفعه نه تنها شما به عنوان مثلاً یک پیرو مسیح در همان زمان خودتان را قرار بدید، با فقدان این شخصیت محبوب خودتان مواجه می‌شید، تمام آن ابهتش در واقع می‌شکنه دیگه، اینکه شما فکر می‌کردید این‌ها خدا نه حداقل مسیح موعود به معنای یهودیشه، این چه، این چه اتفاقی افتاده؟

می‌بینید یک عالمه از تفکرات مسیحی تحت تأثیر این است که این ماجرا چه بوده دیگه؟ این شخصیت چطور ملکوت خدا ظهور کرد و از این‌جوری خاموش شد؟ در واقع رفع ناسازگاری که بین چهره الهی مسیح وجود داره، ایمان به الوهیت مسیح یا حداقل حالا مسیح بودن مسیح و این اتفاق عجیبی که در نحوه پایان گرفتن زندگی مسیحه، مشکل مسیحیته.

شما مثلاً فرض کنید نامه‌های پولس را که می‌خونید، واقعاً به نظر می‌آید مشکلی اگر وجود دارد این است دیگه، چطور مسیح کشته شده؟ و مثلاً یک ایده‌های عجیب و غریبی حالا مثل فدیه یا خیلی چیزها در تفکر مسیحی این‌جوری در واقع به وجود اومدن که این اتفاق توجیه بشه، معقول جلوه بکند. حداقل در ابتدا این اتفاق غیرقابل توجیهی بود برای کسانی که به مسیح می‌خواستن ایمان بیارن.

که این تحقیر نهایی این کشته شدن در بالای صلیب با چیزهایی که در واقع به نظر می‌اومد و دیده بودن از مسیح سازگار نبود.

چون من می‌خواهم بگویم اگر یک پله تجسد را بذارن مسیح را کنار و بیان به عنوان یک انسان فاقد گناه اولیه که بنابراین چون گناه ندارد مستوجب هیچ‌جور رنج و مهنتی در این جهان نیست، نباید رنجی بهش برسه، باز این ناسازگاری وجود داره، یعنی همچنان فعالیتی باید انجام بشود برای سازگار کردن اعتقاد به مصلوب شدن و اعتقاد به مثلاً بی‌گناهی و معصومیت کلی مسیح.

دقت می‌کنید؟ دو تا نکته من گفتم که از بحث‌های قبل باقیه که باید بهش برسیم، یکی مسئله توجیه داستانه که اصلاً چگونه ممکن است یک نفر معتقد باشه. اگر شما یک نفر بیاید ثابت بکند که داستان آفرینش را اگر بپذیری، نمی‌تونی معتقد بشی به اینکه استثنایی وجود داشته باشه، خب پس این انسان نیست.

پس مثلاً یه‌جوری حالا خداست یک چیزی ماورای انسان. اگر می‌خواهید بگویید که انسان بدون فاقد گناه اولیه باید یک جوری بگویید که سازگاره با آن داستان. و از طرف دیگر این مسئله‌ام بهش متوجه‌اش باشیم که مشکل مصلوب شدن را هنوز باید کسی که اعتقاد به مصلوب شدن را دارد حل بکند.

اگر اعتقاد به مصلوب شدن ندارد باید شواهد تاریخی را به نوعی توجیه بکند. همین‌جوری به راحتی نمی‌شود که شما مثلاً شواهد تاریخی را اگر در مورد مصلوب شدن بگذارید کنار، بگویید آن متن‌هایی که در آن مصلوب شدن هست کنار بذارید، آن‌وقت ممکن است همه متن‌ها بروند کنار و وجود خود مسیح را دیگر نتونید ثابت بکنید.

برای خاطر اینکه خیلی به شایع اعتقاد به مصلوب شدن مسیح در اسناد تاریخی که به جا مانده. یکی دو تا سند تاریخی بیشتر وجود ندارد که اشاره به حضرت مسیح شده باشه و مسیحی نباشن. یکی تاریخ یوسفوسه، یکی هم یک نامه‌ایه که رد و بدل شده بین فرمانداری مثلاً آن منطقه با امپراتوری روم.

خب؟ هر دو تای این شواهد مربوط به مصلوب شدن مسیح هستند. چیزی که ثابت می‌کنند این است که یک نفر آنجا مصلوب شده به اسم مثلاً عیسی. متوجه هستید چه می‌گم؟ بقیه شواهد مربوط به وجود حضرت مسیح برمی‌گردد به خود مسیحی‌ها که خب آن‌ها معتقدن که حضرت مسیح مصلوب شده.

بنابراین یک خورده اعتقاد به مصلوب نشدن مسیح که خیلی به هر حال بحث احتیاج به بحث تاریخی و توجیه تاریخی دارد یا خلاصه یک جوری به هر حال این نکته را باید بهش توجه کرد. من دو تا کار می‌تونستم الان انجام بدهم که کار اول را دو جلسه است که به هر حال میل دارم این کار را بکنم.

چون خیلی اعتمادی ندارم به اینکه شما اگر بهتان بگویم یک جایی از کتاب مقدس را بخوانید بروید بخوانید. من با وجود اینکه ممکن است وقت بگیرد ولی می‌خواهم یک بار این کار را بکنم که داستان آفرینشش را که صفحه دوم و سوم کتاب مقدسیه که حالا حداقل با این چاپی که من دارم را برای‌تان بخوانم. برای اینکه احساس نکنم وقت کلی دارد تلف می‌شه، از نظر تطبیق و عدم تطبیقش با قرآن یک جاهایی یک کامنت‌هایی می‌دهم.

و فکر می‌کنم به هر حال این فعالیت بد نیست. واقعاً حیفه که اولین فصل را نخونیم ولی نمی‌خونم دیگر. جایی که داستان آفرینش آسمان و زمین و پرندگان و این‌ها هست، چون خیلی معروفه واقعاً یک آدم که تو دنیا کتاب خوانده باشه و این قسمت‌های کتاب مقدس را نخونده باشه، سواد داشته باشه و این‌ها را نخونه، یک خورده به نظر من عجیبه.

یا بیشترین متنی که در طول تاریخ خوانده شد. بعد می‌خواستم به هر حال بدونه که این داستانی که مثلاً مسئله آفرینش آسمان‌ها، زمین، تمام واژه‌هاشو خیلیا حفظن تو این دنیا از مسیحی و یهودی.

به هر حال جالبه، ولو اینکه ممکن است بعضی جاهاش خنده‌دار به نظر برسد ولی من فکر می‌کنم که ضرورت دارد که این داستان را از در کتاب مقدس حتماً همه‌تون خوانده باشید. حالا من حداقل این قسمتش را می‌خونم، امیدوارم این یک استارتی باشه که یک عده‌ای لااقل این پنج فصل اول کتاب عهد قدیم را بخونن با این چون یک جاهایش خیلی خوندنش سخته.

مخصوصاً مثلاً سفر اعدادش یا یک جاهایی که مربوط به شرایط کهانت و نمی‌دانم بعضی از مراسم می‌شود که دیگر آن‌قدر احکام وارد جزئیات می‌شود که تو عمرتون ندید یک چنین چیزی را. هرچقدر هم توضیح المسائل و این‌جور کتاب‌های مفصل فقهی خوانده باشید، اینجوری‌شو تا حالا ندیدید.

که مثلاً فرض کنید در مورد اینکه چادر چطوری باید باشه و این‌ها خیلی واقعاً این نمونه خوبی است که بعداً حالا در تاریخ یهودیت این دیگر به کجاها رسیده دیگر. از نظر جزئی فقه یهودی از نظر جزئیات دیگر در یک حد غیرقابل تصوریه واقعاً. حالا بگذریم. بگذارید من از یک جایی شروع می‌کنم به خواندن.

من ببخشید خواهش می‌کنم اگر چه می‌خواهید بگویید آخه الان؟ من دارم داستان را می‌خونم، خب؟ خب بله دیگه، اما قبلش چه می‌خواهید بگید؟ الان شما این کتاب را نوشتید درباره‌ش درباره این فرض که مسیح قرآن اولی ندارد دست‌کم یعنی مسیح که دست شیطان بهش نرسیده، یعنی وارد شیطان نشده، موقعی که قرآن، قرآن مثلاً آورد یا مثلاً خب آن قسمت آها، من یک استدلال‌هایی در آن دوران از در از قرآن کردم که هنوز وارد بحث در موردش نشدم.

من خیلی نگران نباشید، من عجله‌ای ندارم. من همین‌جوری حرف می‌زنم. من هیچ چیزی ندارم برای تعداد جلسات. تا بحث‌ها یک جوری به جای خوبی نرسه، تمام نمی‌کنم.

مطمئن باشید که به هر حال هر چیزی که من هر دفعه دارم می‌آم معمولاً این ورق می‌زنم، می‌بینم چیا گفتم. بعد خب یک بخشی را انتخاب می‌کنم که مثلاً به طور منطقی مثلاً وقتشه که در موردش صحبت بکنم.

حتماً در یک موردش را صحبت کردم، برای اینکه مطمئن بشوید که یادم هست، در مورد اینکه روح‌الله که ادعا شد که به هر حال یک جوری معنایش این می‌شود که غیر از مثلاً که کلیم‌الله غیر از نمی‌دانم خلیل‌الله و این حرف‌هاست که روح‌الله اولاً تو قرآن این واژه برای مسیح استعمال نشده که این خیلی مهم نیست برای اینکه به هر حال لقب از مسیح‌تر اعتقاد مسلمان‌ها هست و اینکه روح خدا جزو مخلوقاته در قرآن این‌جوری اگر می‌خواهید از قرآن استفاده بکنیم روح خدا یک چیزی است در مثلاً ارشد انگار ملائکه‌ست تنزل الملائکه و الروح الف لام.

وقتی سر روح می‌آید یا مثلاً اینکه ارسلنا الیها روحنا این روح یک اصطلاحیه در قرآن به این معنی حالا اینکه یک نفر بخواهد با تمثیل و تشبیه و این‌ها نتایج دیگه‌ای از واژه روح‌الله بگیرد از قرآنی چیزی برنمی‌آد و این استدلال را یادمه در موردش صحبت کردم. بله حالا ۲۶امین آیه این است که سرانجام خدا فرمود انسان را شبیه خود بسازیم.

اولین جمله این است. خدا فرمود انسان را شبیه خود بسازیم تا بر حیوانات زمین و ماهیان دریا و پرندگان آسمان فرمانروایی کنند. این شروع اولین آیه مربوط به خلقت انسانه که خداوند آسمان و زمین و ماهی‌ها و پرنده‌ها همه را در شش روز اول خلق، ببخشید در ۵ روز اول خلق کرده فکر می‌کنم این روز ششم که انسان را دارد خلق می‌کند.

نکته غیرمشابهش با قرآن این است که انسان را شبیه خود بسازیم در قرآن به یک چنین چیزی شما نمی‌رسید. مسئله خلیفه‌الله بودن با شبیه بودن خیلی به اصطلاح یکی نیست ولی این حس اینکه بر حیوانات زمین، ماهیان دریا، پرندگان آسمان فرمانروایی کند در قرآن هست.

اینکه خلافت در ارض و اینکه همه در قرآن تأکید می‌شود که هرچه در زمین هست برای شما خلق شده این چیزی است که با قرآن سازگاره.

یعنی انگار انسان را خداوند به عنوان فرمانروای زمین قرار داده فقط با این تفاوت که اگر جهان‌بینی جهان‌بینی مثلاً فرض کنید توراتی این را همراه خودش به طور ضمنی داشته باشه که زمین اصل خلقته یعنی جای زندگی فقط زمینه، زمین در مرکز عالمه و آسمان‌ها مثلاً یک جوری در حاشیه زمین قرار گرفتن بنابراین فرمانروایی بر زمین یک جوری به معنای فرمانروایی در جهان می‌شود.

حالا بگذارید من اگر هر جمله را بخوانم بخواهید سؤال بکنید که این تا من اگر اشکال ندارد که مثلاً ۸:۳۰ من بشینیم سؤال. من برای من این مطلب شروع کنم تمومش نمی‌کنم تا آخرش می‌گویم. برای اینکه فکر می‌کنم خب ببینید. اتفاقاً شبیه هست. مثلاً بله. اگر جسمی باشه بله.

ولی اگر از آن اسم‌ها را بگیریم انسان هم شبیه. بله حالا بگذارید خیلی من نمی‌خواهم بگویم این نقطه مهمی نیست برای اینکه انسان خدا نیست، انسان دارد خلق می‌شود ولی یک جوری بین انسان و خدا شباهتی هست یعنی در خود تو ما تو روایاتمون اینکه انسان بر صورت مثلاً خداوند خلق شده و این‌ها یک چیزهایی داریم.

ولی تو داستان من دارم مقایسه می‌کنم با داستان همین داستان در قرآن. آنجا مسئله شباهت نیست، مسئله جامعیت انسانه که می‌تواند اسماء الهی را همه را بدونه، تعلیم ملائکه هست، یک چیزی یک خورده متفاوته به هر حال با این. پس خدا انسان را شبیه خود آفرید.

او انسان را زن و مرد خلق کرد و ایشان را برکت داده و فرمود بارور و زیاد شوید. زمین را پر سازید، بر آن تسلط یابید و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید. دقت می‌کنید که انسان در زمین خلق شده. بنابراین هبوط و آن حرف‌ها که می‌گویند بعداً انسان به زمین می‌آید اصلاً در تورات مطلقاً نیست.

از روز اول انسان در زمین خلق شده و قرار است فرمانروایی بکند. تمام گیاهان دانه‌دار و میوه‌های درختان را برای خوراک به شما دادم و همه علف‌های سبز را به حیوانات و پرندگان و خزندگان بخشیدم. پس علف‌های سبز به حیوانات و پرندگان و خزندگان بخشیده شده و گیاهان دانه‌دار و میوه‌های درختان برای خوراک انسان.

آنگاه این احساس که از همان اول احکام چیزی وجود داره، احکام شرعی وجود دارد. یعنی یک جور حرمت مثلاً خوردن علف‌های سبز اینجا در داستان خلقت هست. آنگاه خدا به آنچه آفریده بود نظر کرد و کار آفرینش را از هر لحاظ عالی دید.

شب گذشت و صبح شد. این روز ششم بود. به این ترتیب آسمان‌ها و زمین و هرچه در آن‌ها بود تکمیل گردید. با فرارسیدن روز هفتم، خدا کار آفرینش را تمام کرده دست از کار کشید. خدا روز هفتم را برکت داد، آن را مقدس اعلام فرمود، زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش آرام گرفت.

به این ترتیب آسمان‌ها و زمین آفریده شد. این روز هفتم همان روزیه که بعداً در شرع یهودی روز مقدس، به اصطلاح روز شنبه‌ست که هر کاری غیرمجازه برای اینکه خداوند هم در روز هفتم دیگر کاری انجام نداد و استراحت کرد.

خب، آدم و حوا. این عنوان‌ها را البته خب بعداً تو این کتاب گذاشتن. هنگامی که خداوند آسمان‌ها و زمین را ساخت، هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروییده بود، زیرا خداوند هنوز باران نبارانیده بود و همچنین آدمی، آدمی نبود که روی زمین کشت و زرع نماید. اما آب از زمین بیرون می‌آمد و تمام خشکی‌ها را سیراب می‌کرد.

آنگاه خداوند از خاک زمین آدم را سرشت. اینکه می‌گویند تورات چند تا نویسنده داره، یک دلیلش این تکرارهاست و تغییر لحن‌هاست. شما تو ترجمه فارسی تغییر لحن را احساس نمی‌کنید ولی خب می‌گویند به زبان عبری کاملاً این تغییر، اینکه این قطعه، این قطعه در واقع توسط کسی غیر از کسی که این قطعه اول را نوشته شده، واضح است.

حتی واژه‌ای که برای خدا به کار می‌رود تو مثلاً این قطعه با آن قطعه فرق دارد. این از همین ابتدای کتاب مقدس این به اصطلاح رفت و برگشت‌ها و تو در تو بودن بعضی از روایت‌ها، تکرارها را می‌بینید که می‌گویند خب مربوط به نویسنده‌های مختلفیه که بعداً این را نوشتن.

الان دوباره در واقع برگشتیم به جایی که هنوز آدم خلق نشده، خداوند مثلاً دارد آدم را خلق می‌کند. آنگاه خداوند از خاک زمین آدم را سرشت، سپس در بینی آدم روح حیات دمیده، به او جان بخشید و آدم موجود زنده‌ای شد. خیلی شبیه چیزی است که در قرآن در مورد خلقت آدم از خاک و دمیدن روح، چیزی شبیه این دارد.

پس از آن خداوند در سرزمین عدن، واقع در شرق، باغی به وجود آورد و آدمی را، آدمی را که آفریده بود در آن باغ گذاشت. محل اسکان آدم و حوا در باغ عدنه که در شرق واقع شده. شرق چه چیزیه؟ حالا بگذریم. به هر حال حالا می‌شود این‌ها واقعاً چیز دیگه، می‌شود تعبیر مثلاً تمثیلی‌اش از شرق کرد.

بله. اسمش این باغ هست شرق بهشت. شرق بهشت. خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوه‌های خوش‌طعم دهند. او در وسط باغ درخت حیات و همچنین درخت شناخت نیک و بد را قرار داد. از سرزمین عدن رودخانه‌هایی به سوی باغ جاری شد تا آن را آبیاری کند.

این از یک درخت حیات داریم در این باغ، باغ بهشت و یک درخت شناخت نیک و بد. رسماً این‌ها در مرکز، در وسط باغ قرار دارند. از سرزمین عدن رودخانه‌هایی به سوی باغ جاری شد تا آن را آبیاری کند. سپس این رودخانه به چهار رود کوچک‌تر تقسیم گردید.

رود اول فیشون است که از سرزمین حویله می‌گذرد. این در آنجا طلای خالص، مروارید و سنگ جزع یافت می‌شود. رود دوم جیحون است که از سرزمین کوش عبور می‌کند. سوم رود دجله است که به سوی شرق آشور جاریست و رود چهارم فرات است. این چهار تا رود مشخصه.

بله. همین طرف‌ها بوده. نزدیک‌تر. خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند و از آن نگهداری نماید و به او گفت از همه میوه‌های درختان بخور به جز میوه درخت شناخت نیک و بد. زیرا اگر از آن میوه بخوری، مطمئن باش خواهی مرد.

بگذار در مورد اختلاف‌ها بحث کنیم. غیر از اینکه اینجا نشانه‌هایی باغ داده می‌شود و در زمین قرار گرفته و بعداً که سقوط یا هبوط انسان پیش می‌آید، مسئله فرستاده شدن به زمین اصلاً دیگر مطرح نیست، یعنی فقط انگار یک جوری از این باغ بیرون می‌شود.

درخت شناخت نیک و بد در تورات

نکته خیلی خیلی مهم این است که اینجا درختی که در قرآن درختی هست که ازش نهی شدن و نه عنوانی دارد نه هیچی و اینجا تأکید روی این است که آن درختی که نباید ازش خورده بشه، درخت شناخت نیک و بده و خب این یک خورده می‌دانید در فرهنگ یهودی و مسیحی این خیلی بازتاب زیادی دارد دیگر.

این که اصولاً بی‌گناهی یک جور معصومیت با یک جور اه نمی‌خواهم بگویم جهل یک جور سادگی و بله دانش بله آفرین. حالا بحث یک چیز تو مایه‌ها اه یک احساسی این‌جوری کلاً وجود دارد. یعنی انسان اه انسانی که مثلاً انگار معصومه به نوعی آدم ساده‌ایه. و طبیعی است که خب به هر حال اصلاً انگار گناه اولیه شناخت نیک و بده.

حالا بگذار یک خورده جلوتر برویم. این تعبیرهایی که بعداً می‌آید هم این را تقویت می‌کند. و نکته دیگر که در اه در خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کار کند. تو در روایت اسلامی‌ش این‌جوری نیست فقط اه انگار آنجا قرار خوش بگذره می‌گوید که بخور از این میوه‌ها قرار نیست که کاری انجام بده..

ولی اینجا نگهداری باغ به آدم سپرده شد. خداوند فرمود شایسته نیست آدم تنها بماند باید برای او یار مناسبی به وجود آورم. آنگاه خداوند همه حیوانات و پرندگانی را که از خاک سرشته بود نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نام‌هایی بر آن‌ها خواهد گذاشت. این مشابه تعلیم اسماء خداوند موجودات را می‌آورد تا آدم اسمشون را در واقع نام بگذارد نه اینکه بدونه نام‌ها.

به بدین ترتیب تمام حیوانات و پرندگان نام‌گذاری شد در واقع انسان نام‌گذاری کرده همه چیز را. به هر حال ببینید در داستان تورات هم اشاره به ویژگی انسان از نظر زبانی هست به عنوان یک نکته خیلی مهم. تمام نام‌ها را انسان روی مخلوقات می‌گذارد و قبل از اینکه انگار انسان به وجود بیاید این‌ها نام ندارند در قرآن.

خب این یک خورده باز حالت کلی‌تری دارد که انسان یک جامعیتی از نظر زبانی دارد مخصوصاً در علم به اسماء که اسماء لزوماً حالا اسماء الهی نیست ولی به هر حال واضح است که آنجا هم اشاره به یک جور جامعیتی زبانی وجود دارد. پس آدم تمام حیوانات و پرندگان را نام‌گذاری کرد اما برای او یار مناسبی یافت نشد.

یک جوری این احساس وجود دارد که انگار از بین همین‌ها ممکن بود یافت بشود. اینکه خداوند دارد تصمیم می‌گیرد که یک کسی را خلق بکند برای آن. آنگاه خداوند آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دنده‌هایش را برداشت و جای آن را با گوشت پر کرد و از آن دنده زنی سرشت و او را پیش آدم آورد. این طفیلی بودن زن به وضوح.

خب اینجا در این داستان وجود دارد و می‌بینید که در تمام تاریخ به هر حال اه مسلمان‌ها با اینکه یک چنین اشاره‌ای مطلقاً در قرآن نیست ولی خیلی خوششون آمده معمولاً این را اعتقاد دارند بهش که مثلاً حوا بله یک جوری می‌شود آن را این‌طوری برداشت کرد که خلق من زوجین نه منظورم آن جنبه مابعدیش نیست کل حالا زمینش می‌گویند که اصلاً زمین مؤنثه آنجا برعکس نه چه تو داری می‌گی که یک جوری انگار نه منظورم که می‌شود خلق من هو زوجین چگونه می‌شود برداشت کرد؟ این داستان این اشاره به آن داستان می‌کند چرا؟

برداشت اگر بخواهد بشود کرد این است که آدم را از حوا خلق کرد این‌طوری خلق من ها زوجا آن را به نفس برمی‌گردن می‌گویند نفس حالا مذکر در نظر بگیرند خب برنمی‌اومد از این آیه که مگر اینکه یک جورهایی یک چیزهایی برگردونی مثلاً نه من نمی‌گویم درست است من می‌گویم خیلی غیرمعقول نیست چرا؟

خیلی غیرمعقوله حالا من فکر نمی‌کنم که به هر حال چیز باشه این داستان بوده و به نوعی خوشایند هم بوده و خب حالا به هر حال می‌شود معمولاً یک کاری کرد بله آنجا خداوند زن و مرد را خلق می‌کند و اینجا خداوند زن را از دنده آدم خلق می‌کند یعنی یک جوری برای اصلاً آدم خلق می‌کند چون این تنها نباشد یک خورده شأن چیز فرق دارد و از آن دنده زنی سرشت و او را پیش آدم آورد آدم گفت این است استخوانی از استخوان‌هایم و گوشتی از گوشتم نام او نسا باشد.

چون از انسان گرفته شد به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود جدا می‌شود و به همسر خود می‌پیوندد و از آن پس آن دو یکی می‌شوند در عهد جدید بعداً از این بله استدلال اینکه چرا نباید طلاق واقع بشود از این آیه استنباط می‌شود که یک میشند و وقتی یکی شدن دیگر نباید اصلاً جدا بشوند.

آدم و همسرش هرچند برهنه بودند ولی احساس خجالت نمی‌کردند. برای اینکه هنوز درخت نیک و بد را نخوردن. وقتی می‌خورن متوجه می‌شوند که اینجا یک چیز شرم‌آوری وجود دارد. فصل سوم ما را از همه حیواناتی که خداوند به وجود آورد زیرک‌تر بود.

روزی مار نزد زن آمد به او گفت آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوه تمام درختان باغ منع کرده است؟ زن در جواب گفت ما اجازه داریم از میوه همه درختان بخوریم به جز میوه درختی که در وسط باغ است.

خدا امر فرموده است که از میوه آن درخت نخوریم و حتی آن را لمس نکنیم وگرنه می‌میریم. تفاوت‌های وحشتناک. اولاً شیطانی وجود ندارد در داستان. ماره که باعث فریبه و اشاره‌ای به اینکه مار تبدیل شده شیطان باشه در تورات نیست. یکی از حیواناتی که خلق شده ماره که از همه زیرک‌تره و می‌آید و سراغ حوا می‌آید.

یعنی فریب از طریق زنه که واقع می‌شود. تو قرآن اگر تقصیر آدم نباشد لااقل تقصیر حوا نیست. یعنی در حقیقت به نظر می‌آید دو تایی هر دو این کار را می‌کنند ولی حالا اینجا خیلی داستان به طور مشخصی فریب در واقع مار زن را فریب می‌دهد و زنه که گناه را در واقع به وجود می‌آورد.

شما همه اگر این داستان را نخونده باشید این چیزها را شنیدید احتمالاً. مار و دیگر نمی‌دانم دنده انسان و چیزی که ازش نهی شدن که اگر آن از درخت بخورن یا لمس بکنند می‌میرن. باز این به این شکل در قرآن نیست.

فقط نهی شدن که به یک درختی نزدیک نشن. مار گفت مطمئن باش نخواهید مرد و می‌بینید که نمی‌میرن. خیلی جالب است. و خداوند گفته بود واقعاً امر کرده بود که نخورید که می‌میرید ولی می‌خورن نمی‌میرن و مار دارد راست می‌گوید. من واقعاً برای خنده این را نمی‌گویم. ببخشید. همین‌جوری بحث چیز دارم می‌گویم.

به هر حال یک نکته دارم می‌گویم. نمی‌گویم بخندید. مطمئن باش نخواهید مرد. من این‌قدر متن‌های عجیب و غریب‌تر از این خواندم و نخندیدم که دیگر چیزی نیست. وقتی خدا خوب می‌داند زمانی که از میوه آن درخت بخورید چشمان شما باز می‌شود و مانند خدا می‌شوید و می‌توانید خوب را از بد تشخیص دهید.

آن درخت در نظر زن زیبا آمد و با خود اندیشید میوه این درخت دلپذیر می‌تواند خوش‌خوش‌طعم باشد و به من دانایی ببخشد. پس از میوه درخت چید و خورد و به شوهرش هم داد و او نیز خورد. خودش یعنی اصلاً آدم حتی شخصاً هم درخت میوه را چیز نکرده، لمس نکرده.

خود حواست که خودش قبل از آدم خورده و یکی هم داده که آدم بخوره. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند. پس با برگ‌های درخت انجیر پوششی برای خود درست کردند که این خیلی شبیه روایت این روایت در قرآن هست که از برگ‌های درخت‌ها برای خودشان پوشش درست کردند.

عصر همان روز آدم و زنش صدای خداوند را که در باغ راه می‌رفت شنیدند و خود را لابه‌لای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد ای آدم چرا خود را پنهان می‌کنی؟

خب این‌ها دیگر واقعاً ویژگی خداوند در قرآن این‌جوری هست که مثلاً در زمین ظاهر بشود و این‌ها به این معنا که مثلاً دارد در باغ راه می‌رود از آدم می‌پرسه چرا خودتو پنهان می‌کنی؟ تعجب نکنید به هر حال در تورات خداوند در عین حال یکتایی‌اش و قدرت و این‌ها ولی یک چنین چیزهایی هم در موردش نقل می‌شود که حالا مثلاً باید یک جوری توجیهش کرد.

خداوند آدم را ندا داد ای آدم چرا خود را پنهان می‌کنی؟ آدم جواب داد صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا برهنه بودم پس خود را پنهان کردم. خداوند فرمود چه کسی به تو گفت که برهنه‌ای؟ آیا از میوه آن درخت خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری؟

آدم جواب داد این زن که یار من ساختی از آن میوه به من داد و من هم خوردم. آنگاه خداوند از زن پرسید این چه کاری بود که کردی؟ زن گفت مار مرا فریب داد. پس خداوند به مار فرمود به سبب انجام این کار از تمام حیوانات وحشی و اهلی زمین ملعون‌تر خواهی بود تا زنده ای روی شکم خواهی خزید و خاک خواهی خورد.

بین تو و زن و نیز بین نسل تو و نسل زن خصومت می‌گذارم. نسل زن سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خواهی زد. خیلی عبارت معروف. اینکه مار پاشنه و حالا در ادبیات دینی مسیحی و یهودی هم به هر حال خیلی بازتاب داشت.

پاشنه اصلاً پاشنه مثلاً آشیل جای انگار این مورد چیزشه به اصطلاح جایی که آسیب‌پذیره و کلاً حالا دیگر توصیف به تمثیل اینکه نسل زن سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خواهی زد. آنگاه خداوند به زن فرمود: درد زایمان تو را زیاد می‌کنم و تو با درد فرزندان خواهی زایید.

مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت. چون اولین جمله به نظر می‌آید که یک جوری حالت مجازات دارد طبعاً آدم احساس می‌کند که جمله دوم هم حالت مجازات دارد. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت. مثل اینکه قرار نبود این‌جوری بشود و بعداً این‌جوری شد.

این نکته‌ای که به عنوان مجازات درد زایمان در انسان قرار داده شده نکته‌ای که به هر حال جالب است. قرآن هم این‌جوری به چنین چیزی اشاره نمی‌شود.

سپس خداوند به آدم فرمود: چون گفته زن را پذیرفتی و از میوه آن درخت خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد.

از زمین خار و خاشاک برایت خواهد رویید و گیاهان صحرا را خواهی خورد. تا آخر عمر به عرق پیشانی‌ات نان خواهی خورد و سرانجام به همان خاک خاکی باز خواهی گشت که از آن گرفته شدی. زیرا تو از خاک سرشته شدی و به خاک هم برخواهی گشت.

این زحمت‌هایی که در زمین انسان متحمل می‌شود هم نتیجه این است که گناه کرد. مثل اینکه در واقع جریان هبوط این‌جوری است که آن باغ از انسان گرفته شد. آن راحتی که در باغ عدن داشت و حالا مجبوره که مثلاً کشاورزی بکنه، کار بکنه، غذاهای راحت غذا به دست نیاره و الی آخر.

یک مقدار مشکوکه که بشود نتیجه گرفت که مرگ ناشی از این خوردن یعنی یک حرف خدا درست بوده. یعنی آن موقع این می‌شود که واقعاً هم چون میوه را خوردن می‌میرن. یعنی بودن در آن آب باغ مثلاً این‌جوری جاودانه بود و بعداً راست می‌گفت. می‌شود این‌جوری تعبیر کرد که در واقع مرگ بعداً پیش آمد.

که همین‌طوری هم نگاه می‌کنند که اصلاً مرگ نتیجه گناه اولیه است و انسان می‌تونست در باغ عدن مثلاً یک جوری جاودانه باشه. بله درست. آدم زن خود را حوا یعنی زندگی نامید. چون او می‌بایست مادر همه زندگان شود. خداوند لباس‌هایی از پوست حیوان تهیه کرد و آدم و همسرش را پوشانید.

سپس خداوند فرمود: حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می‌شناسد، نباید گذاشت از میوه درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند. پس آن درخت حیات دیگر اگر می‌خوردن مثلاً تا ابد زنده می‌شدن. زنده می‌موندن.

اینکه آدم مثل ما شده یعنی اینکه خوب و بد را هیچ‌کس غیر از خدا تشخیص نمی‌داد و این یک جوری صفت الهی پیدا کرده که با خداوند در آن شریک شده که خداوند نمی‌خواست کسی در این صفت شریک بشود. پس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند تا برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود کار کند.

بدین ترتیب او آدم را بیرون کرد و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد تا با شمشیر آتشینی که به هر طرف می‌چرخید راه راه درخت حیات را محافظت کند. این پایان داستان آفرینشه و بعد ماجرای هابیل و قابیل در تورات می‌آید.

خواندن داستان آفرینش تورات

من چون مجبوریم مفصل در مورد داستان آفرینش بعداً بحث بکنیم، فکر می‌کنم لازم بود که از همین الان لااقل داستان یک بار اگر نمی‌خونید شنیده باشید. بعد برای خاطر اینکه فکر می‌کنم تفاوت‌هایی که با داستان قرآن دارد به نوعی اهمیت پیدا می‌کند.