در این جلسه ناسازگاری قرآن با آموزه گناه اولیه و الگوی جایگزین نقادی بررسی میشود. روایتی از مسیحیت بدون تجسد و اهمیت دوران جنین مطرح است. فلسفه شناخت، ناخودآگاه جمعی و آنیما نیز در همین چارچوب مرور میشود.
هست که باید ؟ ؟ از بچه هایی و طبعا از این روز فکر کنید معنی که این هر انسانی میتواند ؟ ندسته باشه و این محتوی میشه، معنی دارد که فرض کنید که یک انسانی در دنیا آمده که ؟ ندسته و مکسی این انسانی کند اولین هست این قسمت اولین اصل قابل دروی نیست حالا میخواهم یک مدل اعرای بدهم که این حرف چگونه تحقیق پیدا کرده معنای مثلا تحقیق دفتر در یک باب دقشت و چیزی در مدت آدم درکی چه سیوری برای همه انسان ها پیش مده.
خب این توییه که همه ما در یک آلت نهندگی است، آلمان همگرم، در حال اینکه آلت نهندگی است، با اینکه دارماش کرایه است، در الواقع خیلی هر وقت است.
من میگویم که یک مدل برای اینکه این موضوع دیگر ها دستاجی بکنیم، که همه ما خیلی بکنیم، به قسمت که درباره انسان هست، باید قسمت این بازاری مریم کنیم. به ستر از نوع استجاله ایشان جاید میکنم که یکی از دنیا اینکه با نقش قرآن شدید شاکر کرد.
از حیگمان از این ویدیو باید بیشتر اصلا به حاقیات از کادمان بیشتر را اکنون میآید. شما میدانید، که میگویید این را به خیلی بعد شروط بگیرید. خیلی انعام داشتید که شما خیلی شتیدید که یک سلیم را باید کادمانی درست پاس کنید. از این دست نکرده بود .
. از این دست نکرده بود . . . . . . . . . . . . قرار کرده ها قصیrichon.er satisfies اگر مدام آن بپرکار شرا تکراره میبوید ایست با شهد ویدیو ایستきNO بپرکار ز ?! به قیدی آدمش و از این است دیگر بیً چ servingatten her den for alertanted die αυτό این جانی تاییه ترهایی ادیاتات شده شده که ادیاتات بودن که تنصیب کنند رویتن است. خواهد دارید که این ترهایی های حدیث و دیاری که برنامه دیگر را با این جانی از نصرائب و داروشتی یک شناکنی هم دارند.
و پی این به اصدام نراهد سیورویتر تیمی شد با توجیه اشاره های مصد و وانیت های جواسی اضافه بده بعد از توجیه ای این روزی روزی در اینجا نزده بود و حالا اینکه توجیه های دیگر که این ظاهرات یکی از افتدائی افتداد را شده بود که از درمون خودش مثلا مکین اکلاس هایی داشته بود.
ولی اینکه قصد قولی از موقعیت که اونش ندارد موجود کنید. یکی از اینکه درستان داخلند که از آرام که اشاره هایی هست که کل نتیجه ای مناه از دلیل شروع کردن به عالم اجتماعی. اولان های از کام بگیر واقعیت اینکه چنافت مایی بیدیمیست.
اینجا که دست گیرم که از اینکه ای کنم نراهی دیگر با آن کاری نیمی نمیشن همیشه مثلا سیستر زبان دارد را ردیف کنند، سیسترهای جنگی دارند، دارد یک جایی سیستری باشد و جایی درست کنند، اینها خبا واقعا یک بزرگی است که آدمان اصطناب میکنند.
به اطلاع یکی که میشود اصلا به اشاره نکنن و مبهم بگردن یکی که بندازه کافی زمان رستی جنگی میجار داده برای اینکه یک جایی فرض کنی که احرام باید به یکی در قبله نارست در اینجور ها ど sticks و نیز بخاملا د venbe un این کلاشنگتی بزرگتری انترال که انسان پیدا میکند در ضیور انسان دینمی کند هنگ همه تعادل اکتری که از انسان بگیر میسه که الان اصلا دو تا عوروی زیرا از تغذیر بیگنسیت میکند این است احکار هایی هست که نیزار بنارگردی راهیه تغذیر بیگنسیت نکرده اینکه قبل از قبل درک ندیدن.
این یکی که اینها درک ندارد اصلا لباس داشتند. این روشانا در راه خود ندارد. این واقعا نکریه یا نرکیه این کانزار دیده که مخلصه لباسیه به رنگیزی خود کند. سراجور جسیر، سراجور گفتادی هست. این از داده از سراجور دارده ای را درست کنید.
به هر حال دوست دارید که این استفاده آمد به جویید کردن به یک حالتی که دیگر به جایی دارد که ارجاع هایی دارند میدونند که به محصای قبلی اینجا از اینجا تشکیل نکرده و خیلی برای تو روحان نباشد من برای حالتی خیلی نمیکنم واقعا باید برات بگویم ولی همینطور که آن حالتی که شما بردین دید من گفتم به نظر میدسته که اصلا مشکل شاید در اینجا بیدارد این جنبهای معنوی و روحانی، این هم با صرف هایی که من در بحثهای در مستوری میکردم مستویلان در موضوع خودتحبت یادم این جنبهای معنوی و روحانی انسان هرکی در کمکتون بالاتر نگاه کنی، گنسیت در کمتر نیست هر چقدر به جفت نیستند نگاه میکنی، بیشتر گنسیت نقی پیدا میکند.
یعنی شما واقعا مثلا هر تونیز اکتیبی در مورد دانش دارید توبت میکنی که اینی دیگر حالا نمیچه حتی باید دانش زنانه بردان زن افتیام مورد زیزگی های روانی سطح بالا داری توبت میکنی خیلی به نظر این زن و مرد فرقی فرم ندارد مثلا فرسون در جنوب های افغان اصلا به نظر میرسد وقتی انسانی به کمال میرسد.
یعنی سیر و صلوک میکند و به مراحل بالای کمال میرسد دیگر واقعا جنسیت یک جوری مرد چیز میشود حل میشود یعنی ساکن میدهند در عالم معنا یک دیگر بدونی جنسیت بیرن و فروض کردن به عالم اکسام مثل جنسیت بیره کردن برنامه یک دیگر این چیزی که گفتیم اینکه مشکلی نیست یک دیگر همه محصول که خود بازار و مدلی و آیات و سوالات دارد یک دیگر ندارد یک خفید که برای دیگر اطلاعاتی برای اینکه جنسیت و هیچ گلسیات دارد از افزایاتِ شهروایی که ما را اسازه دادیم و هیچگلسیات به افزایات شهروایی که. ما را کالا مرکز کنیم همینی که معاندن را درس آن نشان میکنید.
گرگردگرد هردار باید یک درگرد گیش هم برخیرید. پس به طریق اداره را تخصیلی میکنید. گرگرد مخصصی مخصص خدا دارد. همینطور در برنامه این نخواهد نخواهد بود. اینها به این طریق فکر کنید. شانم که شما برنامه ای شتونی از فرمات چیز یک ها بودم.
یک تفاوت و تفاوتهای ایجادی که عدم قادل های ایجادی که که نظام خدا داری و ناخدادادی و سنی جنسی هست و فکر میکنم که روانگ کاری خیلی جامعه و مهمی است فکر میکنم فروی پاودی ریاضی راست میگوید که درقل اگر به بیماری های مشکلات روانگ میگام بخواییم خیلی آزیز از گنسیت خیلی از مشکلات هاد نتیجه یک جی در واقع امیراف ها و مسائلی که برخوش جنشیت دارد میکند در مجموعی شواهد و غراییمی که دارم احساس میکنم که بلد هم گیر نیست این که دارم یک حرف مبهر کنم که.
آن مرحله که تمثیلا و تفکیلی که در تمثیلی که دارتون هست میکند اصاره به یک مرحله از ترشت گرسی جنشیت و توقیل و گرسیت نه این که در سیره سرگیر می
کند انسان میکند رفتیت به صورت ترایی خوشی را نکند و یکی ادم تقاضی گرمونی را پیدا نکند که سیره آلیما و خدای مردم و نظامانت هستند که داده یکی هستند که ادم تقاضی را نکند یکی در نت قصد صمتی یکی چندی نمیکند یکی یکی یکی خصوصا را نگه. در زندگاه ندارد.
من اولا تحکیل هم میدانید که این لفظ به صحبتهای من خیلی چیز نشده و شده عبوده نشده که دارم نفیده این تحکیل به عنوان این نسائی گفتم که اگر اینجوری نگاه میگفتم این مردم میتواند دیگر یک چیزی را دیگر ای را تولی بکند به این چیز را تکیل بکنند و گردردی که نیست.
و این دیگر اینکه وقت نکرده به این چیز را سپس کنند به نظر نمیاد که کشکری باشه. این دیگر خیلی آرام و ساکه بیاشه که این سی سالگی ها جهانه قبل از اینکه رسالت خود کشکری باشه. و همانطوری که فکر میکنم بعدها تو اقومیه غرفه اینطوریه و بعدها تو اقومیه که حتی علمای دینی دارند اینجوری است که مثلی اجازات سر به سبسکرای از دارنه که اجازتنه بگنه.
دیگر رفتار بیتنه و این را دیگر نیمیده از این را که انگار نرانی که از دارنه از این نیمیده فکر میکنم یکی برای جلسه و همینکه در اینجور آردن دارد به اینجور داده باشید.
از الان که ابوطبایی میپرسن در مورد تجرد نفس و ایشان میگوید که مطمئن نیست که نفس رفتن کرده باشه. یک جور حالت تجردی دارد. تجرد روحی از نظر روانی، یک حالت روحانیتی دارد که انگار تنسیتی برای ازدواج کردن ندارد.
یک تفاوتی داشته با آدمهای دیگر از شدت قداست و روحانیت که دارد. و من هم فکر میکنم همینجوریه. یعنی اصلاً نفس یک یک یک دلیل اینکه اصلاً آن مشکلات دیگر را پیدا نکرده، یک چیزی اصلاً فاقد جنسیت به معنایی که دیگران دارای جنسیت هستند و آگاه هستند و اینا، نیاز دارند که توسط ارتباط با جنس مخالف، تعادل از دست رفته خودشان را به دست بیارن.
اینجا باز من اشاره بکنم به یک حرفی از یونگ. در مورد جنسیت میخواهیم بحث بکنیم، باید به یونگ گفت و اینها. کس دیگهای که نمیدانم حرف حسابی خیلی زده باشه. یونگ معتقده که انسانها اگر فرایند ترزانیت را طی بکنن، یعنی این مراحل رشد روانی را طی بکنن، از یک سنی به بعد نیازشون به ازدواج یک نوعی از بین میرود.
یعنی یک جایی در یک سنی ازدواج خیلی مؤثره در رشد روانی و رسیدن به تعادل. ولی اگر یک نفر رشد بکند و مثلاً از یک مرحلهای بگذره، نیازی ندارد. میتواند که در درون خودش تعادل را میتواند پیدا بکند بدون اینکه کمک گرفته باشه از یک آبجکت خارجی.
در واقع میتواند به تعادل برسد. رابطه بین زن و مرد این تعادل را برمیگردونه برای خاطر اینکه یک رابطه عاشقانه مثلاً فرض کن زن با آنیمای درونی مرد، اینها در واقع یکی میشود. آنیما به اصطلاح یونگ، پروژکتی که در زن در درون مرد به علاقه هست و تقویت میکند.
بنابراین انسان در درون خودش یک تعادلی را در واقع به دست میآورد. مثل این است که اگر یک رابطه عاشق یک رابطه عاشقانه وجود داشته باشه، واقعاً وقتی مثلاً فرض کن یک مرد دارد کارهایی میکند تو زندگی خودش، میتواند که همیشه در درون خودش آن معشوق را دارد.
من کارهایی میکند برای رضایت آن. میتواند که آن در درونش حضور دارد. همینطور مرد در درون زنی که زنش علاقهمنده، حضور دارد و حرف آن زن را میزند. سخنش انگار اونجاست. بنابراین این در واقع ارتباط پیدا کردن زن و مرد در یک رابطه عاشقانه به این دلیل آن عدم تعادل که وجود دارد از بین میرود.
و اگر عدم تعادلی وجود نداشته باشه، کما اینکه من فکر میکنم در مورد نفس وجود نداشته، میتواند به یک جورهایی این شاید بیشتر دچار اختلال بکند ازدواج کردن که کمک کرده باشه به مثلاً رشد روانی. الان یک صحبتهایی شده، بگذار ببینم من رفتم بگویم.
به هیچ وجه حرف از این نیست که نفس وقتی که مثلاً به دنیا میآید عامل مطلقه و در این مسیر زندگی خودش رشد نمیکند. اصلاً این حرفها اصلاً نتیجهای ندارد. یعنی کلاً همونطور به همان معنایی که گست این انسانها، من نتیجه حرفهایی که دارم میزنم مثلاً این هست که اصلاً به نظر من تو داستان آفرینش تو قرآن، انسان ساخته شده برای اینکه زمین بیاید.
انسان ساخته شده گست پیدا بکند. یعنی مراحلی که نامی طی میشه، قرار است انسان سه مرحله داشته باشه. یک مرحله مرحله جنینی، یک مرحله که تو این دنیا و یک مرحله هم که بعد از مرگ.
بنابراین اینجوری نیست که مرگ نتیجه گناه آدم باشه. اگر مرگ را به این معنا بگیریم که خارج شدن مثلاً حالا روح از بدن، یعنی منتقل شدن از این دنیا به عالم مثلاً آخرت، همه ما قرار است که بمیریم. ولی اینکه مرگ حالت جانکندن و سختی و اینها داشته باشه، مسئله این است.
تولد سخت باشه برای مادر یا برای کودک، ممکن است این اصلاً که برای نفس سختی وجود داشته باشه. ولی در همه این مراحل رشد که طی میشه، یعنی همانطوری که جسم نفس به معنای واقعی کلمه رشد میکنه، بقیه هم رشد میکند. از یک مرحلهای طی میشود و این رشد، اینجوری میکند و بعداً به یک مرحلهای میرسد که متولد میشود.
همینطور تو این دنیا به یک معنایی دارد رشد میکند. قرار است. اینجوری نیست که آت و باطل فقط فرض کن، یک موجود کاملی باشه. هم جسم نفس رشد کرده، هم از نظر روانی رشد کرده. و من چیزهایی که میگویم که در آخرت هم رشد پیدا میکند. این برگشتن به سطح خدا با مرگ، تفاوت پیدا نمیکند.
این درگشتن به سفر بدایی و مردی تحلیل بدان میداند. تمام دهی تو جهنمان های این درگشتن برای این اصلاحیتی و درگشتن به سفر بگذارد. این درگشتن برای این مرحله که ما بیشتر نظر مردی کنیم، این درگشتن برای این مرحله اصلیه که بشکت اصلاحیتی درواقع ما را از مسیر با آرهی کنیم.
افراد های بود یک شخصی تا را درگشت نکردند. زیرا اینکه ایسا شد. این چیزی که اگر اینکه از خود تفایل نکرده باشیم دوی میشود و از این موقع بلدیشه رنگونی که در ازار تولد قدرت تکلم دارد قدرت های روانانه خاص باره موزی که برات تمام قدرت های پره غنی میدهد باشه اما ماهایی در زمین نیست نمیدونید احاقی دارد به ما سندگه شما را تقییم میکند از باران و این چیزهایی که خالصون دیگر زمین هست در افتیار ما نیست مسید به همه این چیزها محیطه فرمان نوای مطلقه از دررل کاره زمین میکند سیفان را بگیرد نیاد همه چیزها را در واقعی در افتیارش حتی میبینید حیاث دیگران را میکند اینجوری برگرد که اختیارات خیلی وسیعی دارد.
بعد این حرف ها استفاده میکنم میگویم که شر به آن معنایی که در بحث های قبلون گفتم ذاهچی زندگی کردن در زمین نیست یعنی اینجوری نیست که زندگی کردن در زمین ایناست که در واقع باعث شده که دو چار این مشکلات را بشویم نه این که به طور ذاتی انسان قرار است که اومدنش به زمین.
ببینید خیلی مهم است که زمین تبعیدگاه نیست ما اگر احساس تبعید میکنیم برای خاطر مشکلی که برامون پیش اومدیم برای این است مسیح در زمین فکر میکنم احساس ناراهتی بکند دارد مراحل رشت خودشان میگذرونه باز الان این بحثی که قبل از جلسه شد فکر میکنم بحث خوبی است معنی این که شر برای مسیح اصلا ویدیوی ندارد رنج نیکشه این نیست که مسیح مورد آزمایش قرار نمیدیره مثل بقیه انسان ها.
بعد از تولد خودش و یک جوری امکان انحراف ندارد و این که باید واقعا خودش را در یک مسیحی نگه دارد تا این که روشت بکند و به کمال برسد من مطلقا منکر این نیستم فکر میکنم دقیقا همین جوریه مسیح مثل همه پیانبرانی دیگر مثل همه انسان ها یک جوری تحت آزمایش هست.
بنابراین این که مثلا یک قدمشو میتواند جنگی شیطان وصفه سرش کرد و گمراه نشد به نظر من این اصلا با تصورات و قرآنی نه تن ناسازگاه نیست که این هم سازگاه بنابراین فقط مسئله این است که یک موجودی در دنیا خلق شد و به دنیا آمد که تو آن مرحلهی که همه آدم ها منحرف میشوند و یک دیوی در واقع دوچار گناه هر.
ولی نیشن مرتکب گناه نشده بود و مسیح در بقیه دوران حیات خودش هم مرتکب گناه نشده و یک دیوی معصمیت مطلق دارد و این یک نمونه خاصه که برای همه انسان ها یک چیزی دیگر اطمام حجت دارد کسانی که مشکل با شرد دارند میشد اینجوری زندگی کنید. مسیح یک جوری حریرت آدمه دیده. جی آنجوری که همه ما در درین خود میداریم و ازش انگار جدا شد.
این حرف هایی که من در ادامه بحثان خود را در این چیزها تحکیم میکنم. این حرف هایی که مسیحی ها تحت عنوان تاثیر به استرال نجات بخش مطری از ایده تشریعی اینکه شناختن مسیحی چیزی را در درون ما در واقع انگار به هر دو میندازه و باعث هدایت و نجات میشود فکر میکنم کاملاً درست است.
مسیح دقیقاً آن حقیقت واقعی همه انسانه. این لقب پسر انسان خیلی خیلی لقب عجیبیه. آقای عزیز موضوعات را پیشنهاد میکنند که چطور این جلسه را شروع کنیم. بعد یک چیزی مثلاً در مورد که مرتبه گناهان، میتونی یک چیزی آدم احساس بکند که یک مشکلی به وجود میآید. ها؟ حالا بگذارید در مورد این چیزها بحث کنیم.
در مورد آن سوال اولش که مورد قبول همه هست و اینها من واقعاً سرچ نکردم ببینم همه قبول دارند. فکر میکنم وقتی که مثلاً حرف از روح داریم میزنیم، اینکه انسان یک جور روح ارادی دارد و نفخهی فیه من روحی، اگر بگویید که روح جنسیت دارد باید بگویید که خدا مثلاً یک جوری دو تا دو جور روح دارد دیگر.
در بعضیها روح مثلاً مردانه میدمه، در بعضیها روح زنانه. یک جوریه حالا من نمیدانم که فکر نمیکنم کسی یک چنین حرفی زده باشه. فکر میکنم همه یک جوری عالم معنا را فاقد جنسیت میدانند و اشیاء و چیزهای جسمانی هستند که یک جورهایی مثلاً جنسیت پیدا میکنند.
توصیف بهشت، من فکر کنم در مورد توصیف بهشت به اندازه کافی که اوایل صحبت کردی، فکر کنم دیگر واقعاً وارد هم تکراریه و هم اینکه یک جورهایی چیز است. من احساس میکنم یک خورده بیش از اندازه وقت گذاشتیم در مورد مسئله توصیف بهشت بحث کردیم. من نمیتونم، اگر یک چیزی بود میتونستم با یکی دو جمله الان جواب بدم، جواب میدادم ولی فکر میکنم نمیشود جواب داد.
یعنی باید دوباره همهی آن حرفها را یک بار بزنم. نزدیک یک جلسه اگر اشتباه نکنم در مورد این موضوع صحبت کردیم. خب
بفرمایید. نه من استدلال نکردم به طور قطعی. فکر میکنم به نظرم یک جورهایی عجیبه اعتقاد داشتن به مثلاً جنسیت انسان در همهی مراتب وجود خودش. با شهود و تجربهی مثلاً عرفا هم به نظر میآید جور در نمیآید.
یعنی این مسیر رشد یک طوریه که درست است مثلاً زن و مرد از همدیگر دورن ولی هرچه که موجودات معنویتر میشوند انگار به هم نزدیکتر میشوند. من واقعاً تأکیدی ندارم تو این حوزه که حالا از آن آیه یا یک چیزهای دیگر بخواهم استدلال بکنم که هستند.
من یک خورده مشکل دارم که یک جور فرض بکنیم که مثلاً یک چیزی به اسم روح وجود دارد و مثلاً از یک جایی اومده، حلول کرده در یک جسم. یک خورده فکر میکنم خیلی تصور خوبی نباشد و فکر نمیکنم نفخهی فیه من روحی هم یک جورهایی معنایش این باشه که مثلاً یک چیزی از آسمان آمده در جسم ساکن شده.
من به هر حال من احساس خیلی مثبتی نسبت به اینجور نگاه کردن ندارم. برای همین ولی اینکه به هر حال یک چیزی مثلاً مراتبی در وجود انسان هست. مثل اینکه انسان همانجوری که جسم داره، یک جور در عالم مثال، عالم معنا همینجور موجودیت دارد و هرچه بالاتر بروید جنسیت معنی خودش را بیشتر از دست میدهد.
فکر میکنم این یک واقعیته. باز تمام بحثها در مورد آن موضوعیه که من همهاش میگویم که خیلی روش تأکید ندارم. بفرمایید. یک نکته جالب این هست که حضرت مسیح ۳۰ سالگی مبعوث شد. آفرین خیلی ممنون. بله حضرت مسیح ۳۰ سالگی مبعوث شد.
اگر نمیگفتی این جلسه هم یادم میرفت این را بگویم ولی جزو چیزهایی بود که مثلاً از روتره در نبوت خودش هم در ۳۰ سالگی مبعوث شده در حالی که به نظر میرسد عرف این است که در ۴۰ سالگی یعنی یک جوری مراحل رشد و من میخواهم این را یک جوری بدون اینکه کسی سوالی دیگر بکند و یک جوری به اصطلاح وارد یک بحثی بشوم فقط اشاره بکنم به اینکه میعاد خداوند با موسی ۳۰ بود و ۱۰ روز بهش اضافه شد و شد ۴۰ فکر میکنم یک ارتباطی بین این موضوع با آن مثل اینکه اصل ۳۰ و باز یک جوری ۴۰ یک چیزی اتمنص یک چیزی برای خاطر اینکه. ما یک چیزی کم داریم ۱۰ تا دیگر اضافه شده.
یعنی سیر طبیعی رسیدن به نهایت و اینکه این چقدر این معنا را میدهد آن ۴۰ چیه؟ ۴۰ جاییه که انسان در مراحل رشد خودش در زندگی دنیایی خودش به کمال میرسد بعد از آن مثلاً شروع میکند یک چیزهایی را هی از دست دادن از عالم جسمانی دور شدن یک موجودی که درست طبیعی زندگی کرده به نهایت مثلاً قدرت شناخت خودش در ۴۰ سالگی میرسد قدرتهای روانیاش کامل میشود حالا اگر خوب زندگی کرده باشه آدمها که اصلاً اکثرشون به یک هزارم مثلاً آن چیزی که بخوان باید برسن نمیرسن اصلاً پیامبران اینجوریان موجودات مثلاً اولیای خدا اینجوری نیست که از ۵ سالگی به نهایت رشد رسیده باشند ولی در ۴۰ سالگی. مثلاً یک جوری به رشد نهایی خودشان میرسند بله اینکه امکان دارد که مثلاً در یک سنین پایینتری مبعوث بشوند وجود دارد.
ولی عرف بله یحیی دیگر نمونهاش من از چیزی که در مورد یحیی تو قرآن هست این را میفهمم که یحیی خیلی نزدیک به مسیحه از نظر اینکه آن اختلال و اینها خیلی خیلی در یک سطح پایینیه و اینکه در کودکی مثلاً یک جوری به جایی میرسد که میتواند رسول بشود باز این با مسیح هم به نظر میآید که از ابتدا یک جور رسالت دارد میگوید به من کتاب داده شده ولی با ۳۰ سالگی جایی که دعوت خودش را شروع میکند مثل اینکه یک صبر میکند تا یک جایی یحیی هم اینطوری نیست که در کودکی. مثلاً فکر میکنم بله به هر حال این فکر نمیکنم اینجوری باشه که در کودکی.
مثلاً شروع کرده باشه تعمید دادن مردم و فکر میکنم به هر حال این چیز مشهور درست است که ۴۰ سالگی تو خود قرآن اشاره به ۴۰ سالگی هست دیگر که شما وقتی که به ۴۰ سالگی میرسید و من بحث ایجاد میکند نه هرچه هر وقت که یک چیزی میگویند که نمیخواهم خیلی فرعیه روش بیشتر بحث میشود و برای همین الان یک چیزی میخواستم بگویم نمیگویم در مورد ۴۰ سالگی ولی این نکته کاملاً به نظر من قابل اشارهایه که رسالت مسیح در ۳۰ سالگی شروع شده و یک جوری با عرف پیامبران. دیگر فرق میکند و به نظر میآید که اگر آن اختلالا نباشد ۳۰ سالگی نهایت.
ناسازگاری قرآن با گناه اولیه
مثلاً رشد در اقامت در زمین و این مسیح بعد از اینکه این مراحل را طی میکند از دنیا عروج میکند و میرود مرگشم حالا اگر با یک اصطلاحی از مرگ مسیح در قرآن یاد میشود که همان اصطلاح در مورد خواب هم به کار میرود
بفرمایید من بگذارید چیزهایی که تو این جلسه میخواستم مجدد بگویم یک روی بعضیهاش تاکید بکنم عملاً تو این سوالا یک جورهایی دارد گفته میشود من احساس میکنم که متن قرآن ناسازگار با اینکه بگوییم حضرت آدم به نمایندگی گناه اولیه را مرتکب شده فکر میکنم از نص قرآن با صراحت به نظر. من برمیآد که همه ما تو شرایط شبیه آدم قرار میگیریم به دلیل اینکه.
مثلاً فرض کنید تو سوره اعراف این آیه از نظر من خیلی صراحت دارد که میگوید همان آیهای که قبلاً خواندم برایتان اول سوره اعراف داستان آفرینش یک بار تکرار میشود که از یک جاهایی مفصلتر از مثلاً داستان سوره بقره است میگوید ولقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم در مورد همه دارد میگوید دیگر میگوید شما را خلق کردیم و صورت دادیم و به ملائکه گفتیم که بر آدم سجده کنید فکر نمیکنم این را بشود اینجوری تأویل کرد که جور دیگهای تأویل این در مورد تمام آدمها کم تمام شما همه.
شما را خلق کردیم و بعدتون را تصویر کردیم این را به ملائکه گفتیم که بر آدم قبل از اینکه ما به دنیا بیاییم مراحل طی بکنیم همه آدمیم یک حقیقت مشترکی هستیم و همهمون در واقع تو آن مرحله مسجود ملائکه شدیم.
یک روایتی هست میگوید که میگوید هر کودکی که متولد میشود از شیطان خواسته میشود که سجده بکند و نمیکند. و یک جوری انگار یک ماجرای تکراریه. شیطان اگر مثلاً توبه بکند همین حالا یک نفر مثلاً دارد به دنیا میآید خلاصه قبول بکند برتریشو و سجده بکند برایش یک جوری مثل توبه کردن.
من فکر میکنم یا آن آیهای که دفعه قبل ایشان اشاره کردن میگوید که میگوید ای بنی آدم شما مثل پدر و مادرتون نباشید که شیطان شما را از در چیز به اصطلاح جنت بیرون کرد. به تمام آدمها خطاب میکند که شما تو آن کاری که آنها کردن را نکنید.
یعنی خب اصلاً تو آن موقعیتی که آنها قرار میگیرند حتماً قرار گرفتن میتوانند بکنند یا نکنن که دارد به من خطاب میشود دیگر. بله. میگوید که اخراجکم ابوی کم من الجنه. من خب من نمیخواهم بگویم که همیشه میشود یک جوری مثلاً توجیه کرد.
طبیعیترش این است که اینجوری من فکر بکنم که به همه بنی آدم دارد گفته میشود که شما مثل آن کاری را که پدر و مادرتون کردن، آدم و حوا کردن را نکنید که شیطان اینها را از جنت بیرون کرد.
من فکر میکنم این خطابی که به همه انسانها وقتی خلق میشوند شده. در واقع این خطاب اگر الان به من بعد از تولد این خطاب شده باشه که من از جنت بیرون شدم که کدام جنت آخه؟
از چه دارم اخراج میشم؟ چه کار نکنم؟ فکر میکنم همه ما تو آن مرحله آزمایش به طور طبیعی قرار میگیریم. به نظر من نص قرآن اگر از نظر من که صراحت دارد ولی حداقل اگر نخوام خیلی وارد جزئیات بشوم و بحث بکنم چون فکر میکنم معمولاً به من بارها تذکر داده شده که اصولاً انگار اینجا جمع مردم کلاً استدلال روی متن و خیلی هیچوقت به قطعیت نمیرسن.
من فکر میکنم این یک جوری مثل یک آدم یک آدمی که به اندازه کافی ذهنش تمرین نکرده باشه مثلاً از نظر منطق ریاضی هیچوقت اثبات یک قضیه کاملاً به قطعیت نمیرسونتش.
همیشه فکر میکند شاید یک جایی یک کلکهایی تو کار بوده. من احساسم این است واقعاً همه آدمها به طور طبیعی تو این محیطهای آموزشی دنیا، نمیگویم ایران، چون آموزشی نمیبینن در مورد مثلاً اینجوری برداشت از متن و تأویل متن و این حرفها که این برای خودش یک رشتهایه.
مثلاً فرض کنید آدمها اینکه متن را بخونن و سعی بکنند که یک جوری دریافت بکنند که حداقل کدام چه چیزی را میشود از این متن درآورد، چه چیزی را نمیشود درآورد. یک جوری تجربهای میخواهد که اکثریت ندارند. بنابراین من کلاً خیلی کوتاه میام. یعنی واقعاً این را جداً میگویم از نظر من متن صراحت دارد.
ولی چون میدانم که نمیتوانم منتقل بکنم این رو، من از نظر من اینکه خلقناکم و صورناکم کافیه برای حرفی که دارم میزنم. اینکه این صورناکم جای آن مراحل خلقت و سجده نمیدانم به کردن ملائکه و اینها را دارد میگیرد. من یک جور دیگر فکر نمیکنم بشود این را فهمید. یعنی در مراحل تصویر کردن آن اتفاقا دارد میافتد که اینجا حذف شده.
رسیدیم به جایی که ابلیس مثلاً سجده نکرده تو سوره اعراف. ولی خیلی میخواهم همین الان مدتی عادت کردم که استدلال به این متن میکنم میگویم که حالا بیشتر اینجوری به نظر میرسد.
حالا من فکر میکنم حداقل این را میشود گفت که تو متن قرآن بیشتر اینجوری با این سازگاره که همه ما مراحل آزمایشی و گناه را در واقع طی میکنیم و این سجده ملائکه و نمیدانم تمرد ابلیس همیشه دارد اتفاق میافتد.
بفرمایید. خودتان انتخاب کنید کدام. خب. این را نشان میدهد که شما هر لحظه در مورد مسئله تولد یک چیز خیلی مهمی است. این کنار موج و دوباره برگشتن آمده. یک جوری دارد بله خب بله اینکه واضح است این ربطی به یعنی با این حرفهایی که من دارم میزنم اینها را شما نپذیرید هم اینکه واضح است که ما در سه مرحله زندگی میکنیم.
یعنی مرحله مثلاً چیز هست مرحله تولده بعد اینجا حیات زمینیمونه بعد مرگ و انتقال به و اینکه از مسیر در همه این مراحل سلام آن آیه به یک دلیل دیگهای آیه خیلی مهمی است. حالا من بعداً در موردش شاید تو همین جلسه بهش اشاره بکنم.
بله جنین منظور نوزاد یعنی متولد شده نمیفته چرا نباید بیفتد باز به حیوانات توهین شد من بارها گفتم تو این کلاس انقدر به حیوانات توهین نکن حیوانات یک جوری خیلی خیلی به هر حال در همه چیزها اشتراک دارند با انسان من کلاً یک خورده نسبت به اینکه هی ما یک با حیوانات یک جوری چیزی مثلاً من مطمئن نیستم ولی تصور طبیعی من این است که اولاً حیوانات خواب میبینند در زمان حیاتشون طبعاً در زمان جنینی هم باید یک چنین اتفاقی برایشان بیفتد من تصورم ولی از نظر علمی نمیدانم که چقدر کنجکاوی به خرج دادن و این را در مورد جانورهای.
دیگر بررسی کردن ولی حداقل در مورد انسان که یک چیز خیلی قطعیه که ما آن مرحله REM از نظر علمی یک وضعیتی در حالت خواب وجود دارد که مربوط به رویا دیدن میشود که بهش میگویند REM مرحله حرکتهای سریع چشم و یک چیز ثابت شدهست حالا ثابت شده که تا یک آدمی که ما نمیتوانیم ببینیم آن چه دارد میبیند.
یعنی تمام امواج که سیگنالهایی که از مغز صادر میشود که به نظر میآید مربوط به خواب دیدنه همهشان در واقع با این REM همزمان هستند و همه متفقاً معتقدن که REM دورهایه که معنایش این است که خواب دارد دیده میشود چشمها سریع پشت پلک حرکت میکنند مثل اینکه دارد یک چیزهایی را شخص نگاه میکند.
خب این طبیعی است که با رویا سازگاره با وضعیت رویا دیدن به اضافه اینکه میگویم آن امواج مغزی هم که نشانه رویاست همه در همین مرحلهست که ظاهر میشود وقتی که این سیگنالها را میگیرند و کودک هم دقیقاً این حالت را در جنین از خودش بروز میدهد REM دارد و به نظر میآید بنابراین یک جوری در حال رویا دیدنه.
خب بپرسید من خوشحال میشم ولی حالا فکر میکنم یک راه این بود که اگر یک خورده صبر میکردید شاید بعضی از این چیزها جواب داده میشد ولی بپرسید حالا همه را پرسیدن فکر نمیکنم کسی یک چنین احساسی میکند که این مسئله برداشتن بار امانت با گناه اولیه مربوطه تو قرآن؟
همه اینها برمیگردد به اینکه شما آن امانت را چه معنی میکنی و خلیفهاللهی که مقام انسانه و یک جوری به نظر نمیاد که حالا من نه اینکه هیچ چیزی در مورد آن مسئله امانت و اینها ندونم مثلاً تفسیرهایی که شده برایتان که بعضیها به نظر من خب به هر حال تفسیرهای خیلی خوب هم وجود دارد ولی یک جوری.
حالا حداقل تو ذهن من خیلی ارتباط ندارد نمیدانم چگونه بگویم این سوال فانتزیه یعنی الان فهمیدن و نفهمیدن این موضوع خیلی ارتباط به بحث ما ندارد این نه رد میکند نه قبول ولی مثلاً شاید کنجکاوی خوبی است آیا یا مسئله برداشتن امانت با مسئله گناه اولیه مربوطه یا یک چیز دیگهای غیر از این ماجراست؟
یعنی مثلاً ذات انسان که مقام خلیفهاللهی را پذیرفته دچار یک مشکلی شده یا نه مثلاً فرض کنید که صرف خلیفهاللهی را پذیرفتن مشکل نیست بلکه حالا فرضاً با اتفاقی که بعداً میافتد اشکال به وجود میآید من واقعاً میل دارم حداقل وارد فکر نمیکنم چگونه را روشن میکند در مورد این بحثی که من دارم اینجا مطرح میکنم، بلکه برعکس، فکر میکنم ابهام هم ممکن است ایجاد بکند.
ولی سوال، سوال خوبی است. آیا آن امانت با این ماجرا ارتباط دارد یا نداره؟ اگر مثلاً فرض کنید یک جوری من بتوانم یک تعبیر خوبی از امانت ارائه بدهم و مثل اینکه این مدلی که من دارم میگم، یکی از نتایجش حل شدن مسئله امانت و اینکه چرا آن آیه آنجا آمده باشه، خیلی خوب است.
ولی لزوماً از نظر من ارتباط چیزی با این حرفهای من ندارد. بگذارید بحث را بکنیم بهتر. خب، خب خدا را شکر. میتوانم بحثهام را شروع بکنم. یک بحثهای امروز من زخمی شد دیگر. یعنی یک چیزهایی که میخواستم بگم، همانطوری اولش گفتم. حالا سعی میکنم که چیزهایی که در موردش بحث شد را کمتر تأکید بکنم. ولی خب خوب بود که به اندازه کافی سوال کردید.
روش نقادی و الگوی جایگزین
بگذارید من از اینجا شروع بکنم قبل از اینکه وارد بحثهای اصلی که مربوط به ادامه در واقع جلسه قبل میشود بشوم که من مدام یک تذکراتی میدهم در مورد اینکه یک الگوی کلیای هم داشته باشیم که وقتی که یک کار نقادیای داریم انجام میدهیم در مورد یک مکتب، چه کار داریم میکنیم؟
چه کارهایی باید بکنیم؟ چه کارهایی نباید بکنیم؟ من قبلاً این حرف را زدم و الان میخواهم به عنوان یک نکته خاص دوباره روش تأکید بکنم. ببینید، معمولاً نقادی اینجوری انجام میشود که میآیند مثلاً فرض کنید در مورد یک مکتبی حالا میخواهد دین باشه، هرچه میخواهد باشه. شروع میکنند ایرادهاش را گفتن.
و میگویند که مثلاً فرض کنید الان یک نفر میآد، من را در مورد مسیحیت. میآم میتوانم واقعاً یک چندین جلد کتاب بنویسم مفصلاً و تمام مبانی تاریخیاش را بگویم که ابهام داره، مسائل الهیات را دارم، زیر سوال و الی آخر. معمولاً نقادی چنین شکلی پیدا میکند و این خیلی بده.
من احساسم این است که حجم بیشتر نقادی باید پیدا کردن این باشه که خب، مثلاً فرض کنید مسیحیت مثل یک مدلیه، خلاصه، دارد یک فکتهایی را توجیه میکند. اینکه من بگویم این مدل ایراد داره، این خیلی جالب نیست، خیلی نکته مهمی نیست. همه مدلها یک جاهاییش ممکن است بلنگه، به هر حال یک ایرادهایی داشته باشند.
مهم این است که من چیز بهتری دارم جاش بگذارم یا نه. مثلاً فرض کنید الان من تمام الهیات مسیحیت را آوردم زیر سوال. اینها خلاصه با این حرفهایی که میزنم مسئله شر را حل میکردند. مسئله نجات انسان و نمیدانم نبوت، پایان نبوت، یک ایدههایی اینجوری دارند.
باید یک چیزی جاش بگذارم یا نه، من فقط بیام مثل این است که الان واقعاً شما تمام رشتههای علمی از فیزیک گرفته، زیستشناسی، خب هرچه میخواهید بیاید هر رشتهای، هر حرفی که هست بگید، حتماً در آن یک ایرادهایی هست، یک چیزهایی را توجیه نمیکنه، یک مشکلات ناسازگاریهایی در آن هست.
ولی به مجرد اینکه من بیام بگویم مکانیک مثلاً کوانتوم ایراد داره، هیچکی کنار نمیذاره، برای اینکه من چیز دیگهای ندارم جاش بگذارم. یعنی نقادی کردن مهمترین مرحلهاش این است که اولاً من بفهمم که آن حرفهایی که آنجا دارد زده میشه، چه فکتهایی را توجیه میکند و برای چه ساخته شده؟
چرا این حرفها زده شده؟ مثلاً فرض کنید الان یک بخشی از الهیات مسیحی در توجیه این است که چطور مسیح مصلوب شده. این واقعه چگونه اتفاق افتاده؟ و چرا چگونه میتوانم توجیه بکنم؟ فرض کنید در الهیات مسیحی به طور نرم این است که من فرض بکنم که مسیح خداست که برای نجات بشر به زمین آمده.
بعد یک چنین باید خداوند مصلوب شده و مرده و دوباره زنده شده. این یک چیز این در واقع از نظر مسیحیها یک فکت تاریخیایه که باید توجیه بشود. بنابراین در الهیات حرفهایی میزند. حالا من اگر الهیاتشون را رد میکنم، یا باید بگویم این فکت تاریخی درست نیست.
خب، باید بروم وارد بحثهای تاریخی بشوم دیگر. به نظر میآید در تاریخ ثبت شده که یک چنین شخصی وجود داشته و توسط رومیها اعدام شده در یک سال. حداقل دو سه تا سند تاریخی در این مورد وجود دارد. و اینکه یاران خود این شخص هم پذیرفتن که این شخص اعدام شده.
میدونید؟ یعنی به نظر میآید که حواریون هم یک جوری تأیید میکنند که از مسیح مصلوب شده. خب بنابراین یک اسناد تاریخی، یک فکت تاریخی وجود دارد. من الهیات مسیحی را اگر رد بکنم، بعد باید بیام سراغ اینکه این فکتهای تاریخی پس چه میشن؟ دقت میکنید؟
معمولاً در نقادی آن قسمت راحتش انجام میشه، ایراد گرفتن. این با این نمیخونه، آن نمیدانم اینجوری نیست و الی آخر. همینطوری شما به این معنا به تمام شاخههای علم میتوانید ایراد بگیرید و هر چیزی میتوانید ایراد بگیرید. و چیزی هم جاش نیارید بگذارید. که وقتی چیزی جاش نذاشتید هیچ مثلاً یک مثال خیلی سادهتر بخواهم برایتان میزنم.
کتابهای خیلی زیادی هست که بر علیه اسلام نوشته شده الان هم فکر میکنم بازار کلاً تو دنیا خیلی گرم شده بعد از این ماجراهای اخیر و مثلاً این هجومی که نسبت به اسلام و مسلمانها وجود دارد چون این احساس به وجود آمده که مسلمانها هجوم بردن و حمله کردن بنابراین حالا خیلیا احساساتشون تحریک شده و برعکس دارند تو این اینترنت واقعاً یک فکر میکنم شغل یک عده مبلغین مسیحی این است که به قرآن و اسلام و اینها مثلاً سعی کنند ایراد بگیرند.
شما من یک بار قبلاً این بحث را در یک جلسه گفتم. بیاید یک دانه از این کتابها را بردارید و اینجوری در واقع نگاهش بکنید که در خلاصه از مجموع حرفهایی که تو این کتاب نوشته شده پیغمبر چه جور آدمی بوده؟
مثلاً فرض کنید یک مجموع ایراد ایرادها وجود دارد در مورد اینکه پیامبر خب کسی نمیتواند منکر این بشود که قرآن خیلی خیلی کتاب از نظر ادبی سطح بالاییه. بعد از نظر تاریخی هم به هیچ وجه نمیشود منکر شد که پیامبر مثلاً فرض کنید یک آدمی نبوده که خیلی سواد داشته باشه.
خب یک جوری اینجا به نظر میآید پس پیامبری که درس نخونده یک آدمی در حد یک نابغه خیلی بزرگ کسی که نشسته به هر حال در تنهایی یک قریهای داشته و یک چنین کاری عظیمی انجام داده از نظر سیاسی هم یک نهضتی را رهبری کرده و یک چیز حکومت جهانی به وجود آورده که مثلاً ظرف چند قرن همه دنیا را گرفته و در تمام مدتی که حاکم شده بود تو مدینه خیلی با درایت رهبری کرده بود.
در همین کتاب مثلاً من یک کتاب خاصی الان تو ذهنم هست. تو همین کتاب وقتی حرف وحی و آن حالتهای الهامی که پیغمبر بهش دست میداده و شبیه به غش و اینجور چیزها بوده وقتی میرسد میگوید این شبیه اسکیزوفرنیه یعنی پیامبر واقعاً مثلاً یک موجوداتی مثل فرشته و اینها را میدیده نه اینکه دروغ میگفته.
فکر میکرده بهش وحی میشود و اینها نتیجه مثلاً فعالیت ناخودآگاه پیامبر بوده که آنقدر قوی بوده آنقدر دوست داشته که مردم را هدایت بکند مثلاً به یک چنین حالتهایی دچار شده. یک خورده میرید جلوتر میبینید که مثلاً وقتی که به مسائل مربوط به زنان پیامبر میرسد پیامبر یک حاکم شهوترانیه که برای خاطر اینکه مثلاً زن بیشتر بگیرد آیه قرآن نازل میکند.
اینجا آن قسمتهای مربوط به اسکیزوفرنی و اینکه اینها را میدیده کاملاً فراموش میشود. من میخواهم بگویم شما فصل به فصل این کتابها را که میخوانید هر جا به مقتضای اینکه چه میخواهد گفته بشود از پیامبر یک چیز جدیدی ارائه میشود.
یعنی شما واقعاً در کتاب نبوغ واژه نبوغ به کار میرود واژه مثلاً نمیدانم شهوتران به کار میرود واژه نمیدانم بیماری روانی به کار میرود همینطوری همینجور فصل به فصل جابهجا میبینید که بیرحم میشود یک جایی نمیدانم حس انتقام باعث میشود که یک چنین کاری بکند یک جایی از صفات اخلاقی جالب پیامبر خیلی مثلاً تعریف میشود.
ببینید وقتی شما دارید ایراد میگیرید و در واقع هیچ قیدی ندارید که خودتان خلاصه یک چیزی منسجمی ارائه بدهید. من الان مثلاً فکتهای تاریخی زمان پیامبر را نزول قرآن همه اینها را یک توجیهی برایش دارم که پیامبر واقعاً پیامبر بوده بهش وحی میشده. برای همین است که قرآن اینقدر جالب است برای همین است که مثلاً درایت داشته در حکومت و الی آخر.
خب؟ آن هم باید در مقابلش یک فرضیه خلاصه بگذارد بگوید من معتقدم که پیامبر اسکیزوفرنی داشته. بعد دیگر همه ملزم بشود که من یک مدل جدید دارم و همه حرفهایی که دارم میزنم باید با این چک بکنم نه اینکه هر جا هر چیزی دلم خواست بگویم.
ایراد گرفتن معمولاً اینجوری است که من در هر لحظهای هرچه دلم میخواهد میگویم و هیچام قرار نیست از چیزی دفاع کنم. ببینید مشکل این است که وقتی که من یک بار این را اینجوری مثال زدم مثل این است که شما یک مسابقه مشتزنیه که قرار است فقط یک نفر در آن مشت بزند. خب؟
آن یکی هر چقدر هم خوب دفاع بکند خلاصه آخرش مردم احساس میکنند که باخته دیگر به هر حال مثلاً هیچ مشتی بهش نخورده ولی حملهای هم نتونسته بکند بنابراین در مجموع مثلاً یک جورهایی فرار کرده. یعنی وقتی که شما در مقابل این بحثهای به اصطلاح ضد دینی قرار میگیرید آدم یک چنین احساسی دارد.
اگر من همه را هم جواب بدهم باز باختم. آن چیزی نمیگوید که من بهش حمله بکنم. بگویم آقا تو میگی مثلاً پیامبر اینجوری است و میگی که اینها مثلاً نتیجه این است که پیامبر اینطوری بوده آنجوری نبوده مثلاً پیامبر نیست. تو بگو چیه؟ تو یک حرف یک حرفی بزن که من هم بتوانم یک جایی به حرف تو ایراد بگیرم.
بگویم اگر تو میگی اسکیزوفرنی دارد کجا مثلاً روانکاوها تأیید میکنند که یک آدمی که اسکیزوفرنی دارد بتواند رهبری سیاسی بکنه؟ ممکن است بتواند شعرهای پیچیده عجیب و غریب بگوید در اثر الهام ناخودآگاه ولی آنقدر تسلط روی خودآگاهی خودش ندارد که بخواهد رهبری سیاسی بشود و هزار تا چیز دیگر تو زندگی پیامبر پیش میآید که اینها با آن مدل قابل توجیه نیست.
متوجه هستید؟ یعنی وقتی که دارید نقادی میکنید هر مکتبی رو، مسیحیت را دارید نقادی میکنید فقط بیاید بگویید خب معلوم است کار ندارد که من بیام بشینم اینجا بگویم این ایراد هست، آن زیاد منطقی نیست، این با این نمیخونه و همینجور بروم جلو و یادم برود که خب این به هر حال یک واقعه تاریخی اتفاق افتاده، یک شخصیتی ظهور کرده.
ما مثلاً فرض کنید به مسئله شر را داریم میبینیم، یک حقایقی هست که کل آن الهیات مسیحی یک مدلیه برای اینکه اینها را توجیه بکند و من فقط وقتی حق دارم که حرفهای خودمو در واقع بزنم، ایرادامو بگیرم که بعدش بگویم که حالا من چه میگم؟
من این فکتها را چگونه توجیه میکنم؟ در واقع من تأکیدم را این است که الان از جلسه قبل ما به این مرحله رسیدیم که بهجای اینکه من حرف از این بزنم که حرفهای مسیح یا چه ایرادی داره، باید بگویم که حالا مسیحشناسی اسلامی چهجوریه؟
ما به مسیح چگونه نگاه میکنیم؟ و نشان بدهم که همه چیزهایی که در الهیات مسیحی قرار است توجیه بشود بهغیر از مصلوب شدن، مصلوب شدن مسیح، همه بهنوعی با این حرفی هم که من دارم میزنم درده. یعنی مسئله شر آسیب نمیبینه.
روایت اسقف بدون تجسد
مرا تو این جلسه یک خرده با جزئیات تمام آن چیزی که حالا تحت عنوان روایت اسقف اینجا گفتم میگویم که از این چیزها در لازم نیست که فرض بکنید که خداوند مثلاً در زمین ظاهر شده.
صرف اینکه قبول بکنید که یک چنین اتفاقی افتاده، یعنی یک انسان فاقد گناه اولیه در زمین ظاهر شده، همه چیز را توجیه میکند و نه تنها تمام خوبیها را دارد و ایرادها را ندارد.
این مثل این است که من مثلاً فرض کنید نظریه نسبیت میآید میگوید که هر چیزی که مکانیک نیوتنی میگوید را من میگم، یک چیزهایی را هم که آن نمیتواند توجیه بکنه، ایرادهاش را هم برطرف میکنم.
اینجوری است که جا میافتد و نقادی یک مکتب اینشکلیه. شما بیاید مارکسیسم را نقد بکنید، بگویید که خب یک ایرادهای عملی داره، اینجوریه، آنجوری نیست. ولی هیچچی هم نگید که خب حالا مثلاً فرض کنید این حرفهایی که اینها میزدن یک ایرادهایی داشت.
من چه میگم؟ تا وقتی نگفتم که من مدلم چیه، چه کار باید کرد، مثلاً فرض کنید از نظر اقتصادی وضعیت ایدهآل چیه، یهجوری مثل مسابقه مشتزنیه که یک نفر در زره و کلاهخود پوشیده و کسی نمیتواند بهش دست بزند و فقط دارد میزند و یهجوری حالت ناعادلانه دارد.
من به هر حال تأکیدم را این است که ما باید این کار را انجام بدیم، باید بگوییم که اگر دلایل و مثلاً مدلهای الهیات مسیحی به نظر ما کارآمد نیست، به هر حال نگاه قرآنی به مسیح چیه؟ به مسیحیت چیه؟ به من تمام من یک حرفهایی زدم که آنها باید توجیه بشوند.
چرا اسم مسیح عیساست به معنای نجاتدهنده؟ چرا واژه مسیح در موردش تو قرآن آمده و خیلی حرفهای دیگر. یعنی در خود قرآن هم فکتهایی وجود دارد که باید توجیه بشوند. اینشکلی نیست که فقط فکتهای تاریخی وجود داشته باشه.
من حرفی که دارم میزنم این است که تمام بحثهایی که کردیم منهای مسئله اعتقاد داشتن به مصلوب شدن مسیح که یک واقعه تاریخیه و به نظر میآید اسناد تاریخی گواه گواه این هستند که یک چنین اتفاقی افتاده، همهچیز به نظر من این حرفهایی که من دارم میزنم با این حرفها مسیح نمیتواند مصلوب شده باشه. کما اینکه قرآن هم همینطور در واقع به این موضوع اشاره میکند.
برای خاطر اینکه مصلوب شدن همراه با رنج و اینها در مورد انسانی که مرتکب گناه نشده نباید پیش بیاید و خلاف عدالت خداست و حتی گفتن اینکه داوطلبانه نمیدانم مسیح این کار را کرده، به نظر من با عقل جور درنمیآد و میماند که آن مسائل تاریخی مربوط به مصلوب شدن را در موردش بحث بکنیم.
خب من اولین کاری که میخواهم بکنم یک جوری اینقدر زمان گذشته یک جوری حرفهای اولین کاری که میخواهم بکنم بهتر است این مسئله از وقت میرود ناراحتکننده است.
اهمیت دوران جنین
بگذارید یک کاری که میخواستم بکنم و الان هم این کار را انجام میدهم این است که میخواهم تأکید بکنم که اعتقاد داشتن به اینکه دوران جنین دوران مهمیه، یک تحولاتی که اتفاق میافته، شناخت بشر اینجا شکل میگیره، جدای از بحثهای مذهبی به نظر من حرف مهمی است و نکته مهمیست.
یعنی نتایج فلسفی داره، در روانکاوی نتیجه دارد و وقتی که آدم میخواهد یک مدلی را جا بندازه بهجای اینکه هی بیاید تأکید بکند روی اینکه به این دلیل مثلاً مدل را ساخته، میشود از ابتدا استدلال بکند که از کجا این مدل در واقع به نظر درست میرسه، یک راه خیلی خوبش این است که.
حالا تا حد ممکن توجیه اگر دارد یا ندارد نشان بده که با فکتهای موجود سازگاره دیگر. ما از اول هم قرار شد که اینجوری در واقع نگاه بکنیم. هم میشود از ابتدا به سمت انتها در واقع استدلال کرد، من بیام بگویم که به این شواهد، شواهد متنی، شواهد مثلاً عقلی سادهای که وجود دارد به نظر میرسد که باید اینطوری باشه.
از آن طرف میتوانم بگویم که اگر این را قبول بکنید خیلی چیزها میتوانید ازش نتیجه بگیرید. معمولاً ما تو ساینس بیشتر عادت کردیم اینجوری نگاه کنیم. ببینیم مدل چه چیزهایی را توجیه میکنه، چقدر مثلاً ما خواسته بودیم به ما قدرت پیشبینی میدهد و الی آخر. من یک مقدار میخواهم از موضوع بحثهای مذهبی و این حرفها خارج بشوم.
برای خاطر اینکه فکر میکنم که یک جوری اصلاً این موضوع کاملاً بیارتباطه تو ذهن من با اینکه آدم مذهبی باشه یا نباشد. من میتوانم یک فیلسوفی میتواند بیاد، یک جوری یا کریستوا، هیچ کاری به موضوع مسیحیت و به آیات قرآن و داستان آفرینش نداره، ولی خیلی به عنوان یک فیلسوف تأکید دارد که در دوران جنینی اتفاقهایی میافتد و آن محیط رحم مثلاً فرض کن با و رشد جنین با زبان ارتباط دارد.
خب به نظر من ایدهی خیلی خوبی است. من در واقع سه باور داشتن به اینکه دوران جنینی مهم است و در آن دارد یک اتفاقهایی میافتد این جدا از این بحثهایی که من دارم میکنم یک جوری خودش مستقلاً مهم است.
من فکر میکنم که خیلی از مطالعات به اصطلاح در مورد روند شکلگیری شناخت تو مراحل جنینی میتواند خیلی نکتههای مبهمی که وجود دارد را در واقع تو مسائل مربوط به فلسفهی شناخت و روانکاوی و فلسفهی زبان و اینها توجیه بکند. و احساسم این است که یک چنین جریانی شروع شده یعنی مثلاً همین حرفهایی که کریستوا میزند به نوعی در واقع شروع این جریان میتواند تلقی بشود.
حالا من خیلی نمیدانم چقدر آدمهای دیگر هستند که در مورد این مسائل بحث کردن.
فلسفه شناخت: تجربهگرا و عقلگرا
ببینید یک مسئلهای که در فلسفهی شناخت وجود دارد این است که خب یک اختلافهایی وجود دارد در مورد اینکه وقتی که انسان متولد میشود اصولاً همهچیز را ما در اثر تجربه یاد میگیریم دانش را یا نه، یک چیز وجود داره، یک بیس مثلاً عقلانی وجود دارد.
کلاً تو فلسفهی شناخت فیلسوفها به دو تا طیف تقسیم میشن، تجربهگراها و عقلگراها. تجربهگراها یعنی آدمهایی هستند که معتقدن که همهی شناخت ما در اثر تجربه به دست میآید و عقلگراها یک جوری معتقدن که ما مثل یک صفحهی سفیدی نیستیم که فقط روش یک چیزهایی نوشته بشود.
از اول یک چیزهایی روی این صفحه نوشته شده. مثلاً کانت معتقده که ما یک مقولات و پیشفرضهای ذهنی را داریم به طور ذاتی. مثلاً اینکه همهچیز را در زمان و مکان درک میکنیم. اینجوری نیست که به تجربه به این رسیده باشیم.
ذهن ما مثل یک ظرفیه که یک شکل خاصی دارد و تجربههای ما مثلاً در آن ریخته میشود و الی آخر. اینکه به هر حال چقدر تجربهگرا باشیم یا عقلگرا باشیم که معتقد باشیم که پیش از اینکه تجربهای در واقع به وجود بیاد، دانشی به وجود بیاید ما چیزهای دیگهای را در واقع تو ذهن خودمان داریم یا نداریم، یک اختلاف مهم فلسفیه.
من فکر میکنم همیشه تو این بحثها یک جوری غفلت میشود از اینکه خیلی از آن چیزهایی که عقلگراها معتقدن که در ذهن انگار هست و تحمیل میشود به تجربیات ما خب میتواند در دوران رشد جنینی در اثر تجربه به وجود آمده باشه.
یعنی آن طی کردن مراحل رشد میتواند یک آثاری در واقع تجربهای تجربههای پیش از تولدی در واقع وجود دارد که اینها میتواند یک جوری ذهن ما را شکل بده.
و به شدت من فکر میکنم که این مسئلهی اینکه ناخودآگاه جمعی که یونگ بهش معتقده از کجا میآید یا چطور که بین همهی آدمها این ناخودآگاه مشترک وجود داره، من واقعاً یک جوری فکر میکنم به طور تو ذهن من به طور بدیهی ربط به تجربه تجربههای مشترک جنینی دارد.
یعنی ما همهمون قبل از اینکه به دنیا بیایم در یک دنیای مشترکی زندگی کردیم و یک تجربههای بینهایت مشابهی را در واقع طی کردیم. و نکتهی مهم این است که در تمام دورانی که جنین دارد آنجا زندگی میکند یک نوع ادراک و شناختی دارد ولو اینکه در ابتدا خیلی ضعیفه و کمکم دارد رشد میکند.
اصلاً بینایی به این معنای فعلی که وجود نداره، چشم باز نشده ولی اینطوری نیست که هیچ حسی وجود نداشته باشه. هر موجود زندهای در هر مرحلهای از حیاتش خلاصه دارد یک مغز دارد یک سیگنالهایی را میگیره، میده، یک حرکاتی انجام میشود و اینها همه تجربه است.
بنابراین یک یک اختلافی در واقع وجود دارد که به نظر من یک مقدار زیادی اینکه ناخودآگاه جمعی چیه، ناخودآگاه شخصی چیست.
ناخودآگاه جمعی و آنیما
من چیزی که تو ذهنم میآید این است که تمام دوران تمام تجربیات دوران جنینی که بینهایت مشترکه، اینها میتواند پایه ناخودآگاه جمعی باشه. مثلاً فرض کنید اینکه یک چیزی به اسم آنیما وجود دارد در مردها، آنیموس وجود دارد در زنها. خب این یک تجربه جنینیه.
یعنی واقعاً مسئله این است که قبل از اینکه جنین به این مرحله برسد اصلاً جنسیت برایش معنی ندارد. یک جوری دوجنسیه و بعد جنسیت معنی پیدا میکند و یکی از دو جنس انگار در حالت قهقرا قرار میگیرد و طرد میشود مثلاً به یک جور درک ناخودآگاه.
بنابراین حوادث و تجربیات بسیار بسیار مهمی در دوران جنینی وجود دارد که اینها تأثیری میذارن و به هیچ وجه هم در خودآگاهی در واقع رفع نمیشن. ما وقتی به دنیا میآییم چیزی در خودآگاهمون نیست. اینطوری نیست که یک چیزهایی را بدونیم. مثل اینکه اینها همه یک جایی ذخیره میشوند که مربوط به ناخودآگاهیه.
حالا میتواند این نتیجه به اصطلاح آن ترومای تولد باشه. اونطوری که بعضیها ازش یاد، چون مثلاً فروید تو نظریهاش معتقده که شکلگیری ناخودآگاه بخش عمدهای از ناخودآگاه شخصی که در دو سال اول زندگی به وجود میآید در واقع تجربیات دوران کودکیه یک جایی یک ترومایی وجود دارد در اثر حادثه ادیپی که باعث میشود که اینها فراموش بشوند.
یعنی انگار کودک در زمان تجربه یک جوری تجربیات در خودآگاهش میآید ولی بعداً در یک لحظهای اینها تبدیل میشوند به ناخودآگاه. من نمیخواهم بگویم این یک دور، یک آدم فرویدی میتواند به ناخودآگاه جمعی اعتقاد داشته باشه و بگوید که تمام آن تجربیات جنینی در اثر تولد فراموش میشود.
به نوعی وقتی که یک ضربه روحی و روانی عجیبی مثل تولد در واقع پیش میآید در روانکاوی خیلی روی این ترومای تولد تأکید میشود.
همه مخصوصاً فرویدیها. که در کلاً در خیلی وقتها در رویاها ما رویاهای تولد داریم. یک جوری بازسازی لحظه تولد هست. که همراه با یک حالتی از ضربه روحی و به هر حال من احساسم این است که شناخت اتفاقهایی که داخل رحم میافتد و رشد جنین و اینکه چه مراحل شناختی را طی میکند که یک چیزی کاملاً غیرمشخصیه.
یعنی جنینشناسی به معنی فعلی فقط به رشد جسمانی جنین دارد در واقع میپردازه و به نوعی سعی نمیکند که اینکه چه این تجربه از نظر شناختی چه تأثیری روی ذهن انسان دارد میگذارد را بررسی بکند. من به طور غرض فکر میکنم که اولاً میشود این را تبدیل به دانش کرد.
یعنی اینجوری نیست که دور از دسترس ما باشه که بفهمیم که مراحل شناختی که جنین طی میکند چیست و چه تأثیرهایی دارد در اثر رشد اندام خودش و همان تجربههای در واقع درون رحم پیدا میکند و بعد اینکه در واقع یک مدلهای علمی میشود ارائه کرد در مورد این نحوه به اصطلاح شکلگیری شناخت و کاربردهای فلسفی ازش درآورد و کاربردهای روانکاوی که با چیزی که بعداً ما در مورد شناخت تجربه میکنیم چه جوری انطباق پیدا میکند.
بگذارید من یک الگوی مختصری هم بهتان بدهم که معنی این حرف چیست. حالا شما چه تجربهگرا باشید یا مثلاً حالا حسگرا باشید مثلاً از نظر فلسفی حسگرایی یک جوری معنایش این است. من وقتی که میخواهم در مورد شناخت بحث بکنم یک آدمی که حسگراست احساسش نسبت به شناخت این است که ما شناختمون از حواس مثلاً پنجگانه مون شروع میشود.
یعنی جهان را میبینیم، صداها را میشنویم، بعد مثلاً فرض کنید شروع میکنیم از روی چیزهایی که دیدیم و شنیدیم و احساس کردیم یعنی این چیزهایی که از رابطه جسمانی ما با جهان خارج برمیآد کمکم مفاهیم و معانی را میسازیم.
یعنی نامگذاری میکنیم، تمام این چیزهای پراکندهای که داریم میبینیم را دستهبندی میکنیم و یک مفاهیم جدیدی میسازیم ازش. بعد مثلاً فرض کنید آنها را هم حتی ممکن است در آن مراحل تجرید به مراحل بالاتر برویم. مثلاً فرض کنید ما یک سری چیزها را میبینیم بعد مفهوم عدد یک، دو را میسازیم.
وارد مثلاً بحثهای نوین عدد و ریاضیات میشویم. در خود ریاضیات میتوانیم باز به سطوح تجرید بالاتر برسیم و همینطور کمکم مفاهیم عمومی را که در واقع ذهنیمون هست، مفاهیم ذهنی، چیزهایی که مستقیماً به حس درنمیآد، مصداقهاشو میبینیم، اینها را با تعمیم در واقع مفاهیمش درست میکند.
این تج این برداشت کلی فلسفه حسگراست از اینکه شناخت چگونه در واقع به وجود میآید. من میخواهم بگویم که میتواند برعکس باشه. یعنی میتواند اول مفاهیم در واقع به وجود آمده باشه و بعداً اطلاعات حسی بعد از تولد به نوعی ما را در واقع این یک حالت انطباق، مثل اینکه من یک چیزی تو ذهن خودم دارم، این مفهومی دارم، بعد پیداش میکنم در عالم خارج.
نه اینکه آن را خودم میسازم. یک جوری از قبل انگار تو ذهن من یک چنین چیزی هست. بگذارید من بگویم که احساسم آن الگوی کلی شناخت چیست. هر موجود زندهای در هر مرحلهی شناختی که باشه، ا بگذارید نترسم از اینکه ممکن است سوال پیش بیاید.
هر موجودی زنده و غیرزنده نداره، یک فاز خلاصهاش شناختی دارد. حداقل چیزی که درک میکند وجود داشتنه. فکر میکنم در چیزی که در اتفاقی که در مراحل مثلاً رشد جنینی میافتد این است که در اولین ثانیههای به وجود اومدن این نطفه و به هر حال این موجود زندهی خیلی ضعیف و نحیف و اینکه به هر حال طبعاً خیلی هم نباید آدم احساس بکند که ادراکات پیچیدهای بتواند داشته باشه، اولین چیزی که توسط یک موجود زنده در آن حدم درک میشود وجود داشتنه، حس وجوده. خب؟ چیزی که همهی ما داریم دیگر. همهی ما وجود داشتن را احساس میکنیم.
من میخواهم بگویم احساس ما نسبت به وجود داشتن تعمیم چیزاییه که از بیرون حس کردیم نیست. متوجهید منظورم چیه؟ به نظر من اصلاً این ایدهی خیلی خیلی عجیبیه. اگر یک نفر بگوید مثلاً من وقتی به وجود خودم پی بردم و این مفهوم وجود را ساختم که اصلاً در آینهی خودم دیدم.
اصلاً لازم نیست یک موجود احساسات پنجگانه داشته باشه که وجود خودش را حس کند. من فکر میکنم در یک خلا، یک موجودی که هیچی ندیده، وجود خودش را انگار از یک سیگنالهایی که در درونش هست، اولین سیگنالی که بهش میرسد و بهش شناخت پیدا میکند این است که من هستم.
من یک موجود زندهای هستم. این از نظر دینی معادل با اسم الله را درک کردن. یعنی اولین چیزی که من درک میکنم مفهوم الله. که وجود مطلقه دیگر. وجود رو، وجود اولین چیزی است که من احساسش میکنم و بهش میرسم. درست؟ بعد در مراحل رشد جنین، اتفاقی که میافتد این است که اسماء الهی درک میشود.
یعنی مثلاً فرض کنید آن حالتهای مختلفی که در رشد پیش میآد، مثلاً من همهشان را برمیگردونم به ا مثلاً هورمونها. یعنی وقتی که رشد جنین به جایی میرسد که هورمون صمیمیت به وجود میآید و ترشح میشود برای اولین بار، جنین یک حسی از رحمت پیدا میکند.
در دنیا رحمت وجود دارد. ها، مثل اینکه رحمت در وجودش دارد به این ترتیب انعکاس پیدا میکند. چیزی که جنین میفهمد انگار با آن موجودی که ازش شروع کرد، از وجود، چیزی که اولین بار احساس کرد، حالا کمکم دارد صفاتشو در واقع میبیند.
این اتفاقی که در جنین، من میخواهم بگویم این چیزی که من دارم میفهمم، این احساس قطعیتی که من دارم که این حرفهایی که میزنم درسته، برای اینکه فکر میکنم جدای از این دو قرآن این نوشته که خب مثلاً انسان خلق میشود و اسماء الهی بهش تعلیم داده میشه، اصلاً شناخت ما اینجوری شکل میگیرد.
من قبل از اینکه به دنیا بیام، تجربهی مثلاً مفاهیم رحمت و مهربانی و اسماء الهی را دارم. و همینطور پیچیدگیهای ذهنی و هورمونی باعث میشود که خیلی چیزها را در واقع یک جوری از قبل درک بکنم. مثل ببینید من الان چگونه مهربانی را میفهمم؟
در موقعیت شناختی که قرار میگیرم، مثلاً یک چیز مهربانی میبینم، مثلاً یک کودک وقتی متولد میشود مادرش بهش محبت میکنه، واقعاً در درون کودک این به صورت ترشح همان هورمونهای اینتیمیسی و اینها ظاهر میشود و آن احساس میکند که با یک موجود مهربان طرف شده دیگر. ببینید ما همهچیز در وجود ما، همهی چیزهایی که شناختیان منعکس میشوند.
ما در استیت قرار میگیریم که میفهمیم که مثلاً برداشت ما این است که اینجا الان محبت وجود دارد. برداشت ما این است که اینجا یک چیز ترسناک وجود دارد. وقتی که هورمونهای مثلاً اضطراب ترشح میشن، من تصورم این است که در مقابل یک وضعیت خطرناک قرار گرفتم، خطر وجود دارد در عالم.
قبل از اینکه بفهمم اصلاً عالم خارجی هست، اول این مفاهیم را در واقع درک کردن. این انعکاسها را دیدن. وقتی احساس خطر میکنم، مثل این است که دارم میفهمم چیزهای خطرناکی وجود دارد. ولی اونکه اصلاً هیچی اصلاً ندیدم. نمیدانم عالم خارجی وجود دارد. بنابراین درست در عکسه. میتواند برعکس باشه و من فکر میکنم که از متن قرآن هم این تصور تو ذهن آدم میآید.
اولین تجربیات ما از آن بالا شروع میشه، نه از پایین. ما اول اولین مفهومی که ما و همه موجودات باهاش آشنا میشیم، مفهوم الله که همهجا چون وجود همهجا هست، همه موجودات اولین تجربه و قویترین تجربهشون با تجربه وجوده. بنابراین انگار با اسم الله آشنا میشوند به عنوان اسم جامع.
بعد تمام صفات و اسمای الهی را انگار میشناسن. بعد همینجور چیزهای پیچیدهتری را میشناسن تا وقتی آدم به دنیا میآید این مفاهیم خودش را پروجکت میکند در دنیا، نه اینکه بسازه. اینها قبلاً در واقع در مرحله رشد جنینی ساخته شدن. ما کلی از زبان را آنجا یاد گرفتیم.
اگر بهموقع به دنیا نیامده آمده بودیم، حرف هم ممکن بود بزنیم مثل از این مسیر. یعنی اینها فهمید اینها یاد گرفتن زبانه دیگر. وقتی که من زبان چیه؟ واژهها چه کار میکنن؟ جهان را افراز میکنند هی.
مثلاً من یک چیزهایی را یک نام برایشان میذارم. میدانید من مثلاً فرض کنید خب مدام در واقع به استیتهای مختلف و خیلی خیلی پیچیدهای جنین وارد میشود و آنجا انگار دارد یک واژهای را درک میکند.
کلمات را دارد کمکم یاد میگیرد. بعداً وقتی به دنیا میآد، اینکه مثلاً فرض کنید یونگ معتقده که ما همهمون یک جوری قبل از اینکه به دنیا بیایم یک تجربهای حتی با مثلاً یک چیزهایی مثل درخت تو نا یونگ میگوید تو ناخودآگاه جمعی ما حتی آرکیتایپ درخت را این دارد قبل از اینکه متولد بشویم.
دقت میکنید؟ مثلاً میشود تصور کرد که همین این سیری که مولانا بهش اشاره میکند که قطعاً از نظر جنینشناسی درسته، ما از یک حالتهای نباتی و حیوانی میگذریم قبل از اینکه به دنیا بیایم. مثل این است که ما در دورانی که تو حالت نباتی هستیم یک جوری با نبات بودن و با اینها ارتباط برقرار کردیم از درون خودمان به صورت وجودی.
دقت میکنید؟ پس ما یک عالم تجربیاتی داریم. اگر این را خوب درک بکنید که شناختن مثل وارد شدن به یک استیت روانی و ذهنیه. جنین تو این استیتها قرار میگیرد برای خاطر اینکه هورمونها، سیگنالهای عصبی اینها همه وجود دارد در حالت جنینی.
بنابراین ما یک استیتهایی را تجربه میکنیم، بنابراین داریم یک شناختهایی را کسب میکنیم و این شناختها من تأکیدم این است که از بالا شروع میشوند. بعداً حس میآید و ما یک جوری جهانی را که قبلاً تجربه کردیم را پروجکت میکنیم را این چیزهایی که میبینیم. برای همین است که میتوانیم زبان اصلاً یاد بگیریم.
یک جوری قبلاً یک استیتهای گسستهای را به ما در واقع انگار نشان دادن. من فکر میکنم خیلی خیلی این موضوع موضوعیه که جای تجربه کردن دارد. یعنی مثلاً آدمهایی که تو نوروساینس کار میکنن، اینها در مورد وضعیت شناختی و ذهنی جنین خیلی خیلی حرفها در آینده میشود زد و زده میشود.
حالا حداقل پیروان ژولیا کریستوا امیدوارم در فرانسه این کار را شروع کرده باشند یا شروع بکنند. یک یک چیز دیگر من فکر میکنم از بحثهایی که من کردم در مورد آن ببینید کلاً یک پدیدهای وجود دارد اینکه چرا انسانها عاشق میشوند و چرا عشق یک چیزی است که از نظر روانی باعث رشد انسان میشود.
و اینکه یک انحرافهای شرقی و غربی وجود دارد. من در آن تو آن سوره نور که بحث میکردم یک عالم از این حرفها زدم.
فکر میکنم تمام تئوریهای پایهاش از این حرفها در میآید دیگر. یعنی میرسیم به یک چیزی شبیه آن حرفهایی که افلاطون مرحوم افلاطون چند هزار سال قبل در مورد عشق که بحث میکرد و میگفت که یعنی تصورش این بود که اصلاً انسان از اول یک دو تا نیمهست که یک نیمهاش جدا میشود و عشق نتیجه این است که این نیمه دنبال آن نیمه جدا شده خودش دارد میگرده.
حالا ممکن است قبلاً آن که دارد میگوید مثل یک حالتهای اسطورهای جلوه بکنه، یک داستان دارد میگوید ولی فکر میکنم تحولات واقعی جنینشناسی این را نشان میدهند. یعنی یک جایی یک تعادلهایی تا یک جایی وجود دارد و بعداً این تعادل به هم میخورد.
بنابراین این حس اینکه من میخواهم دوباره به آن تعادل اولیه برگردم، مثل اینکه آن مرد میخواهد آن زن گمشده را که یک موقعی انگار در جنین دوران جنینی باهاش زندگی کرده را دوباره پیدا بکنه، تقویت آن نیمه ضعیفمونده خودش را تقویت بکنه، این واقعاً جنسیت اینجوری است.
مثل اینکه تا یک جایی دو تا چیز در انسان بهطور متعادل وجود داره، از یک جایی به بعد یکیش در همان حالت ابتدایی خودش میماند و آن یکی در واقع رشد میکند.
در مرد آن بخش انگار مرد هورمونهای مردانه اینها رشد میکنن، یک سری ویژگیهای جنسی جدید به وجود میآد، در زن برعکس. ولی اینطوری نیست که آن نیمهها، آن نیمههایی که تا یک جایی وجود داشته از بین بروند. همه مردها هورمونهای زنانه دارن، همه زنها هورمونهای مردانه دارند و این نشاندهنده وجود دو تا جنسیت حداقل تو حالتهای ابتداییاش هست.
و رابطه عاشقانه آن نیمه فراموششده را در واقع تقویت میکند و یک جوری باعث جهشاش میشود. مثل اینکه شما این را پروجکت میکنید روی یک موجودی که زنه و رشدیافتهست، بنابراین آن را یک جوری در این را پروجکت میکنید در بیرون، آن را میآرید در درون خودتان و تعادل دوباره یک جوری برقرار میشود.
یعنی یک یک مردی که وارد یک رابطه عاشقانه شده واقعاً یک معنی یک زنی را هم در درون خودش دارد دیگر. همیشه دارد بهش فکر میکنه، به وقتی شما یک نفرو دوست دارید، خواستههای آن خواستههای شما هم هست. پس یک زنی هم در درون شما یک خواستههایی دارد.
و شما فقط خواستههاتون مربوط به بخش مردانهتون نیست. یک چیزی دیگر هم در درونتون هست. در درون زنها آن مردی که مورد علاقهشه حرف میزند. یک چیزهایی میگه، مثل اینکه یک چنین حالتی هست. بنابراین کلاً آن آنیما و آنیموس یک جوری در درون هر دو تا موجود به تعادل میرسند.
بگذارید من یک نکته خیلی کوچیکی اشاره بکنم. نمیدانم این را میبینید یا نه. هم مردها به شدت مطمئنان که زنها یک حالتهای کودکانهای دارند و هم زنها در مورد مردها این اعتقادو دارند. میتوانید بگویید هم این چرا دیگر.
برای خاطر اینکه واقعاً آن چیزی که زنها از زندگی میفهمند و مردها خیلی تو حالت کودکانه میمونن. چون مردها بازی میکنند. و زنها معمولاً تعجب میکنند از اینکه یک مرد مثلاً ۶۰، ۷۰ ساله فوتبال نگاه میکند و هیجان میآید و یک بخشی از وجود مردها واقعاً رشد نکرده و زنها احساس با دید زنانه نگاه بکنید مردها بچهان.
مردها هم که مطمئنم زنها بچهان، این را توضیح نمیدم. یک چیزهای خیلی بدیهی که باید مثلاً انگار خیلی پسرها تجربیاتی که تو دوران کودکی دیگر ول کردن، زنها هنوز دارند ادامه میدهند و فکر کنم برعکساش هم در مورد مردها درست است. اینکه هر دو تا احساس میکنند که طرف مقابل کودکه دیگر. فکر میکنم در رابطه عاشقانه و متعادل این حالتها از بین میرود.
یعنی آدمها میفهمند که به اصطلاح آن مسئله بچه موندن آن بچگیها در واقع از بین میرود دیگر. این حالت پختگیای که در واقع تو مرد به وجود میآید برای خاطر اینکه آن چیزی که تو وجودش رشد نکرده بود مثلاً مسائل هندل کردن و مسائل عاطفی معمولاً در مردها نسبت به زنها خیلی عقبماندهست.
اینها به نوعی در واقع رشد میکنن، زنها هم همینطور. یک چیزی که تو وجودشون به معنی واقعی کلمه رشد میکند تحت تأثیر همین ارتباطی که با آن موجود خارجی دارد.
مرور روایت اسقف و رفع ایرادها
خب، من این حرف اولم بود و حالا آن چیزی که بحثی که کلاً میخواستم تو این جلسه بیشتر در واقع بکنم که تو سؤالهایی که شما کردید، بعضی حرفها زده شد، این بود که این جلسه میخواستم تمام روایات اسقفگری را مرور بکنم و نشان بدهم که همه چیزهای خوبی که آنجا وجود داشت با فرض کردن این مدلی که من میگم، همه چیز میماند و ایرادهاش در واقع از بین میرود.
بنابراین فکر میکنم نقد کردن بهترین حالتاش این است که بهترین پرفکتترین حالتاش که من سعی میکنم این کار را بکنم در آینده این است که توجیه بکنم که آن ایرادها اصلاً چگونه به وجود آمده. مثل اینکه یک چیزی که اشتباه هست، من حتی بگویم که چه شد که تو این اشتباه را کردی، از کجای محاسباتات اشتباه شد و دلیلاش چه بود.
و فکر میکنم این حرفهایی که دارم میزنم به یک جایی هم حتی میرسد. آن خطاها یک جور دلایلی دارند که تا حدودی آن خطاها گاهی اوقات موجه به نظر میرسند. این را میخوام، اه حالا بگذارید بعداً در این مورد صحبت بکنم.
اه من بارها را این تأکید کردم که نمیخواهم نیومدم اینجا یک بحثهایی در مورد مسیحیت بکنم و بعداً بیام مثلاً رد بکنم مسیحیت و مسیحیت را و مثلاً بندازمش یک کنار. واقعاً احساسام این است در مسیحیت تو الهیات مسیحیت، در اخلاق مسیحی یک قدرتی وجود دارد و بیخود نیست که این پایداریه و فکر میکنم که این قدرت را میشود یک مسلمان جذب بکند.
نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. یعنی یک جوری اه درک درست داشتن از مسیح، همانجوری که مسیحیها تحت تأثیر یک چیزی قرار میگیرند از نظر اخلاقی و دینشون بهشان یک حالتهای اخلاقی خوبی میده، شما اگر مسیح را درست درک بکنید، آن حالتها به شما منتقل میشود.
الهیات مسیحی بحثهایی که در مورد شر میکند نقطه قوتاشه. میتوانیم اینها را داشته باشیم و اینها نیست به نظر من تو الهیات اسلامی با این تأکید نیست و کلاً یک عالم چیزهای خوب آنور وجود دارد که میتوانیم این واردات ما باشه.
یعنی اینطوری نیست که مسیحیت آها همه چیزش غلط است و اصلاً بی و کلاً مثلاً آدمهای بدی بودن و حرف مشرک شدن و کلاً همه مشرک شدن معنایش این است که همه چیزشون دیگر از کلاً باطله و هیچی هم برای یاد دادن به ما ندارند.
من فکر میکنم خیلی چیزها برای یاد دادن به ما دارند و ما یک آدم معقول، آدمی که از هر هرکیخلاصه یک چیزهای خوبی را من یک جلسه اینجا واقعاً در مورد این بحث کردم که از کوتکوباین میشود چه یاد گرفت.
چه برسد از مسیحیت که خیلی چیزها میشود یاد گرفت. خب، بگذارید من همینجوری مختصر حالا حداقل اشاره بکنم. تمام حرفهایی که من زدم از نصف یک جلسه در مورد اینکه مشکل مسئله شر چیست و چرا یک جوری باید به این اعتقاد پیدا بکنیم که گناه اولیه بوده و اینها، خب اینها که به وضوح حفظ میشوند.
برای خاطر اینکه ما عیناً آن داستان را قبول داریم. به اضافه اینکه اگر این حرفهایی که من جلسه قبل زدم را قبول بکنید، این حس اینکه همه آدمها یک جوری دنبال یک بهشت گمشده هستند و احساس میکنند که وضعیت ایدهآلی نیستند، برمیگردد به تجربیات قبل از تولد.
دوران کودکی هم برای همه آدمها ایدهآل نیست. حتی یک آدمی با کودکی دشوار هم باز آن حس بهشت گمشده را دارد. ما به معنای واقعی کلمه در اول این ساعات حیاتمون در یک بهشتی زندگی کردیم و یک جایی که همه نیازهامون مطلقاً پاسخ داده میشد.
باز من تو پرانتز بدون اینکه کسی بخواهد به من بگه، تو این چیزهایی که قرار دارم سوال نکنید را رسماً بگذارید تو پرانتز. همیشه مرد نسبت به مادر و زنی که دوست دارد یک احساسی شبیه احساس بهشت دارد و در ادبیات پر از اینجور تمثیلهاست. من میخواهم بگویم این یک چیزی یک خورده واقعیتر از تجربه بهشت اینجوری به تجربه در بطن مادر بودن ارتباط پیدا میکند.
این پرانتز بود، اینجوری بگویم. هیچ ربطی به بحث ولی من ندارم. فکر میکنم ها؟ من برعکسشو تجربه نکردم. نمیدانم اصلاً واقعاً. شعرم که نمیگن زنها، اگر هم بگویند فکر نمیکنم تو اشعار زنانه تمثیل بهشت و اینها وجود داشته باشه. یک جور حس مثلاً فرض کن الهی و اینها زن هم نسبت به مرد پیدا میکند ولی نمیدانم.
حالا بگذارید یک خورده دوران بگذره. بله ولی سکونت که سکونت دوطرفه نیست. مرده که یکسکن الیها به نظر من در رابطه بین مرد و زن، مردی که این حالت سکونت و آرامش را پیدا میکند. من نمیخواهم بگویم در زن تأثیرش این نیست.
تأثیرش این تأثیر احساس مثلاً آرامش به معنای ساکن شدن، این زنها هم اینجوری ساکن هستند و مبدأ به اصطلاح سکونتان. در این حرفهایی که من زدم درباره اینکه این اخراج و موضوعیست که ربط پیدا میکند به یک چیزی زیستشناسی در مورد نارس بودن انسان، خب در حرفهایی که در مورد روایت اسقفگونه دیگر این جزئیات دیگر نداشت.
من میخواهم بگویم یعنی یک یک چیزی بیش از آن حرفهای فقط توجیه کردن شر از تو این حرفها و از تو این فهمیدن این داستان به این شکل درمیاد. یک یک نکته زیستشناسی هم توجیه میشود. ما انگار این انسان متکاملترین موجوده ولی یک دوران کودکی بسیار بسیار عجیب و غریبی دارد که از همه موجودات به نظر میآید عقبافتادهتره.
از این نظر، خب این یک جوری توجیه میشود. یک نکتهای آنجا در روایت اسقفگونه هست در مورد اینکه زمین محل شره. که اینجا ما داریم آن را نقد میکنیم.
و فکر میکنم مسیح، اونطوری که قرآن توصیف میکنه، ناقض همین تصور اشتباهی که اصولاً ببینید از داستان آدم و حوا در تورات یک جوری این احساس به وجود میآید که اینها گناه کردن، از آن باغ اخراج شدن و یک جوری این احساس وجود دارد که اگر مثلاً فرض کنید گناه نمیکردن قرار بود تو آن باغ بمونن. ولی واقعاً تو قرآن اگر اینجوری این تعبیرهای من را قبول بکنید اصلاً اینطوری نیست.
یعنی به نظر میآید از قرآن اینجوری برمیآد که انسان در هر حال قرار است به زمین بیاید. منتها شری که ایجاد میشود اومدن تو زمین نیست. اینکه ما یک جور بدی تو زمین میآیم. با خوب بودن به زمین میآیم نه به طور طبیعی. بهدنیا اومدن من یک جور غیرعادیه.
این دارم درمورد تفاوتها میخواهم بگویم جاهایی که تفاوت وجود داره، من احساسم این است که اینجوری فهمیدن آن داستان نهفقط مسئله شر را حل میکنه، یک جورهایی یک برتریهایی هم داره، مسائل دیگهای را هم در واقع دارد حل میکند.
یک نتیجهای که از این حرفها میشود گرفت و تو تصور قرآنی که از این داستان و از این حرفها در واقع برمیآد و از شناختن مسیح، اینکه همهی ما باید باور بکنیم که چیزهایی شبیه کرامات عرفا و اولیای خدا باید وجود داشته باشه.
یعنی اگر انسان به آن مقام طبیعی خودش برگرده و برسه، ببینید در قرآن اینجوری نیست که یک گناهی را حضرت آدم کرده، گناه ذاتی انسان بوده و من باید بشینم و منتظر این باشم که کسی بیاید مرا نجات بده و هر کاری هم تو زندگیم بکنم انگار به جایی نمیرسم. یک نقصی بهوجود اومده، اخراج شدم و دیگر حالا برای برگشت.
من میخواهم همهچیز خیلی صورت طبیعیتری دارد. ما درست است که مثلاً یک جورهایی نارَس به دنیا اومدیم بهدلیل یک مشکلی که پیش اومده، ولی اینطوری نیست که نتونیم برگردیم به آن مقامی که داشتیم. در واقع در قرآن اینجوری است که توبهی آدم پذیرفته میشود و بعداً به این دنیا میآید.
بنابراین اینکه این تصور که یک بار سنگینی روی دوش همه هست، ببینید همیشه من این توجیه که با یک مشکلی وجود دارد تو روایت اسقفی، اینکه خب اگر مثلاً مسیح آمد و جان و فشانی کرد و گناه اولیهی انسان بخشیده شد و اگر گناه اولیه باعث شده ما به زمین بیایم، خب وقتی بخشیده شد باید دوباره برویم باغ بهشت دیگر.
بیچاره هنوز تو زمین هستیم. اگر این مجازات گناه اولیهای که آدم مرتکب شد، بعد از اینکه فدیهاش را مسیح داد باید آثارش برطرف بشود. این کلاً یکی از مشکلاتیه که خب به همین دلیل بعضی از الهیدانهای مسیحی کلاً این ایدهی فدیه را خیلی نمیپسندند.
برای اینکه بهنظر نمیآید چیزی را حل بکند دیگر اگر. بعد درمورد عظمت گناه اولیه هی در واقع تو الهیات مسیحی یک تأکیدی میشود که آثار تکوینی داشته. واقعاً تو داستان قرآن اینجوری نیست. داستان در واقع توجیه مسیحی داستان آفرینش خیلی ناامیدکنندهست. یک بلایی سر ما آمده که دیگر هیچجوری از دست ما هیچ کاری برنمیآد، درحالیکه اصلاً تو قرآن اینشکلی نیست.
درست است یک بلایی سر ما میآد، ولی اولاً آثار در واقع توبهی آن گناه که پذیرفته شده، ما وارد یک پروسهای میشویم که میتوانیم دوباره به همان مقام خلیفهاللهی خودمان برسیم. مستقل از این است که اصلاً خداوند مثلاً فرض کن مسیح را بفرسته یا نفرسته.
قبل از اینکه مسیح بیاد، ابراهیم به مقام خلیفهاللهی به این معنا رسید. بنابراین اینکه داستان قرآن یک جوری محرکه برای اینکه شما در زندگی خودتان گناه نکنید، کارهای مثبت انجام بدهید و مسیر را طی بکنید. نه اینکه یک چیزی پشتسر من هست که آن همیشه انگار دارد مرا آزار میده، یک گناه ذاتیای وجود دارد.
در و اینکه حالاتی که شما در مسیح میبینید، اینکه انسانی که به آن مقام اولیهی خودش برگرده که شدنیه، برگشتنش یک جوری به یک حالت کرامات و اینها یعنی قدرت پیدا میکنه، محیط میشود به تمام چیزهایی که در زمین هست و الیآخر.
بنابراین یک جوری باور کردن اینکه مسیح، ببینید وقتی شما میگویید مسیح خداست، یک یک جوری بنابراین حالاتش برای انسان اصلاً معنا ندارد که فرض بکنم که اگر من به مثلاً فرض کن مقام مسیح برسم یک جوری معنی ندارد به مسیح رسیدن و این کرامات را پیدا کردن.
ولی از تو دیدگاه قرآنی، مسیح آن اصل انسانیت بدون در واقع گناهه و بنابراین یک آدم اگر توبه بکند و برگرده به آن مقام اصلی خودش، همهی این قدرتها انگار میتواند بهش تفویض بشود کمااینکه پیامبران این قدرتها را داشتن. غیر از مسیح هم قدرتهای مشابه داشتن، حالا مسیح در یک حد بسیار بالایی این قدرتها را دارد و ظاهر میکند.
که دیگران ممکن است داشته باشند ولی اذن ندارند. قرآن بیشتر اینجوری به ذهن آدم میرسونه که پیامبران اذن باید داشته باشند که قدرتها را نشان بدن یا نه، نشان ندن. کرامات و معجزات داشته باشند یا نداشته باشند و مسیح در همهی موارد انگار یک جوری یک اذنی دارد که حتی میتواند حیات بهوجود بیاره، مردهها را زنده بکند و الیآخر.
اینکه این خیلی بههرحال این تصور، این نوع در واقع مدل کردن این داستان بهشدت با یک جور تصوراتی که از عرفان و سیر و سلوک و تحرکی که بشر باید داشته باشه تو دوران زندگی خودش برای اینکه این مسیر را طی بکند سازگاره و اینطوری نیست که یک اتفاق خیلی بدی در خیلی وقت قبل افتاده و آثارش همینجوری گریبانگیر من هست.
میتوانم برطرفش بکنم و در واقع به مقام مسیح برسم. مسیح ببینید هم تو مسیحیت که نوعی این شکلی هست و این حرفهایی که من دارم میزنم به شدت این شباهت را دارد میشود. میشود شبیه آن مفهومی که بودایا از بودا دارد و بودا شدن. بودا در تصور بودایا یک انسان خاص نیست. یک مفهومه. شما میتوانید بودا بشوید. در اثر طی کردن این مسیر.
مسیح یک چنین حالتی دارد. مثل اینکه آن انسان به آن معنای واقعی فارغ از گناهه. اگر یک نفر بتواند از همه گناهان بیرون برود یک جوری در واقع انگار مسیح میشود. تبدیل میشود به آن اصل اه واقعیت که انسان باید داشته باشه و آن طبعاً ویژگیهای مسیح هم در آن ظاهر میشود حالا به حدی که در واقع نزدیک شده باشه به آن مقام.
من یک بار دیگر تأکید میکنم که در الهیات مسیحی این حرف از گناه ذاتی زدن خودش یک مشکلیه. یعنی اگر من بگویم گناه ذاتیه برای خاطر اینکه یک جوری مفهوم تجسد و تثلیث و اینها وابسته به این میشود که چرا یک انسان نمیتواند این کار را بکند و چرا انسان نمیتواند گناه اولیه نداشته باشه، آنجا حرف از این است که گناه ذاتیه.
اولاً اینکه با داستانی که نقل میشود حتی به معنایی که تو تورات هست این مفهوم گناه ذاتی سازگار نیست و قبلاً من به این موضوع اشاره کردم. به اضافه اینکه فکر میکنم اصلاً گناه ذاتی یک معنای پارادوکسیکاله.
یعنی اگر ذاتیه که خب دیگر گناه یعنی چی؟ اگر گناهه، چه جوری میشود گناه ذاتی یعنی یک چیزی که من یک موجود را گناهکار خلق کردم. خود گناه یک چیزی است که این آدم میتونسته کاری که میتونسته بکند نکند و کرده. بنابراین اصلاً ذاتی بودن یک جوری معنی ندارد. و به همین معنا گناه که ذاتی میشود بعد زمین هم شر برایش ذاتی میشود در الهیات مسیحی.
در حالی که آن هم در این روایت زمین هم جایگاه شر نیست. خداوند چیزی را یک جور حضور ناهماهنگ و نارث انسان در زمینه که باعث چیزهای ناگواریها میشود. به شدت میخواهم تأکید بکنم که تمام حرفهایی که در مورد نجاتبخش بودن مسیح از نظر تشریعی زدم را صددرصد با این روایت حفظ میکنیم و همهشان درست است.
اصلاً تصور مسیح نجاتبخشه. به دلیل اینکه همان چیزی است که ما ازش دور شدیم و باید بهش در واقع برسیم. اینکه مسیح تجسم لوگوسه، تجسم روحالقدسه، تجسم نمیدانم هر چیزی به غیر از خدا بگویید تجسم همه اینها هست. همان حقیقتیه که در درون ما وجود دارد و فکر کنم حتی این یک جوری تقویت میشود دیگر.
اینکه ما همه یک جوری انگار مسیح میشویم. و بعد از یک جایی از مسیرمون از مسیر مسیح جدا شده و برگشتن اینکه شناخت مسیح باعث نجاتی یعنی آن اثر نجاتبخش تشریعی مسیح را من صددرصد بدون یک ذره کم و زیاد کردن قبول میکنم به غیر از آن بخشهایی که حرف از این است که چون خداست اتفاقاً فکر میکنم حرفها را ضعیف میکند.
اگر بگویم مسیح خداست و بعد تصورش یک چیزی بوده از درون من مثل اینکه من در درون من هم خدا هست. یک جوری فکر کنم اینجوری تقویت میشود که مسیح آن لوگوسه، آن حقیقت انسانی که ما ازش دور شدیم و تصورش و شناختنش یک چیزی را در درون ما در واقع تقویت میکند که باعث نجاته.
در مورد آثار تکوینی نجات هم بخش اولش را صددرصد تأکید میکنم. فکر میکنم تو قرآن یک جوری باز اضافه هم در واقع شده به چیزهایی که مسیحیان میگویند. اینکه ظهور مسیح یک آثار تکوینی خاص خودش را داشته. اینکه نهایتاً خلقت انگار از نظر تکوینی به حد نهایی خودش رسیده.
ملکوت آسمانها در زمین ظاهر شدن و همه اینها نه تنها سازگاره با چیزی که قرآن دارد میگه، فکر میکنم تو این مدلی که ما داریم میگوییم همه اینها در واقع یک جوری تقویت میشوند.
یعنی فقط این شکلی نیست که مسیح یک شخصیتیه که به قول این بعضی از این دگراندیشان مسیحی مثل پاول تیلیش و نمیدانم اینهایی که من دگراندیش البته در چیز ایرانی معنی همه روشنفکرها را میگویند دگراندیش.
من نمیدانم حالا شاید این واژه واژه خوبی نباشد اصلاً ازش استفاده بکنیم. ولی یک تیپ آدمهایی هستند در همه جای دنیا هستند که تحت تأثیر دوران مدرن همه حقایق مثلاً فرض کنید عرفانی و دینی و اینها را یک جوری کمرنگش میکنند دیگر.
هم تو مسلمونها یک چنین آدمهایی هستند هم در مسیحیها. یعنی بیشتر یک جوری در مقابل علم و در مقابل این چیزهای جدید حالت خودباختگی دارند و هی کوتاه میآید. واقعاً تمام مثلاً این حرفهایی که از آدمهایی مثل Rudolf Bultmann اینها نقل میشود که کلاً مسیحی بودن خلاصه میشود در اینکه من همان مسیح را تجسم بکنم و درکش بکنم و نجات پیدا کنم.
در حالی که مسیحیت به طور سنتی اینجوری بوده که مسیح یک کاری انجام داد و در زمان حضور خودش تو کره زمین یک آثار تکوینی از خودش به جا گذاشت که باعث نجات بشر میشود.
فقط مسئله گناه اولیه نیست. مبارزه با شیاطین، اینکه تمام انگار نیروهای شر را یک جوری دفع کرد، راه را باز کرد، ملکوت آسمان را تو را کرد.
تمام به غیر از آن بخش فدیه و نمیدانم مربوط به مصلوب شدن و گناه اولیهاش را بگذارید کنار که خب من یک ذرهاش هم صفر درصد آن را فکر میکنم قبول دارم و اصلاً با این مدل سازگار نیست به نظر من.
حالا یک خورده هم این الان در موردش یک تذکر کوچیک میدهم. تمام بخش اول آثار تکوینی ظهور مسیح را فکر میکنم به طور صددرصد میشود پذیرفت و باید پذیرفت.
اما در مورد مصلوب شدن، من فقط یک نکته کوچک میخواهم بگم، حالت جدل دارد. این مدلی که من اینجا ارائه میدهم از اینکه مسیح خدا باشه، قبول کنید که با مصلوب شدن مسیح سازگارتره. یعنی اگر من مصلوب شدن مسیح را بپذیرم با اینکه خدا باشه که سختتره که بپذیرم که مصلوب شده تا اینکه یک انسان بیگناه باشه.
متوجه هستید؟ نه میگویم آن را نمیپذیرم ولی اگر حرف به اصطلاح بحث در مورد این باشه که این مدل کلاً با فکتها، اگر من آن فکت را به عنوان فکت قبول بکنم باز یک قدم جلوام. خدا را مصلوب کردن سختتره تا یک انسان بیگناه را مصلوب کردن و میشود همه آن حرفهای مربوط به فدیه را هم زد.
این چیزی کم نمیآریم. فقط به نظر من مشکلی که آنجا وجود دارد و اینجا هم به وجود میآید این است که این با عدالت خداوند سازگار نیست. مسیح دارد مجازات میشود بدون اینکه گناهی کرده باشه.
و یک جوری حالا داوطلبانه بودن مصلوب شدن و اینها یک جوری به نظر من خیلی معنی ندارد و به اضافه اینکه اصولاً آن موضوع لزوم فدیه و اینها از اینجا برمیآد که یک تصور عجیب و غریبی در مورد گناه اولیه وجود دارد که آن حرفها را میشود زد.
یعنی من فکر میکنم با توجه به اینکه همه آدمها گناه اولیه را مرتکب میشوند و خودشان هم باید اصلاح بکنند، این تصوراتی که تو قرآن وجود دارد خب طبعاً مسئله فدیه هم یک جوری کاربرد خودش را از دست میدهد.
تمام ماجرا این است که بگذارید من این را مجدد تأکید بکنم. تمام این بخش الهیات مسیحی که در مورد فدیه و این حرفها هست از آن ضربه روحی در واقع ناشی میشود که مسیحیها یک دفعه در مقابل این واقعه قرار گرفتند که آن شخصی که پیروش بودند و به نظر میاومد که مسیح موعوده و اعتقاد پیدا کرده بودند بهش کشته شد.
بنابراین اینجا کلی مشکل پیش آمد که چگونه باید توجیه بکنیم. اگر این مسیح موعود بود یا خدا بود یا هرچه بود قرار بود که مثلاً مثل داوود پادشاه بشود. قرار بود اینطوری بشه، اونطوری بشه، چگونه از بین رفت.
بعد این بخشهای الهیات مسیحی در واقع ایجاد شد. بیشتر هم از رسالههای پولس در واقع میآید که مسیح در واقع خودش را فدای انسانها کرد و این حرفها. که چگونه شد که این آدمی که در حد خدایی بود یک دفعه من فکر میکنم اصلاً خب این فکت تاریخی درست نیست. بنابراین آن بخشهای نجات نجات تکوینی به صورت فدیه هم لزومی ندارد که بهش اعتقاد داشته باشیم.
برویم سراغ بحثهای مربوط به تأیید مسیح توسط پیشگوییهای کتاب مقدس یا حرفهایی که تو قرآن هست. من میخواهم بگویم همه اینها باز با این حرفهایی که من میزنم سازگارتره. بگذارید یک بار دیگر این جملههای تورات را که قبلاً خواندم و تکرار کنم که شاید واضحترین حرفهایی هستند که در مورد ظهور مسیح زده شده.
من قبلاً گفتم که یک ایرادی که به الهیات مسیحی وارده این است که تا یک جایی وقتی که میخواهند مسیحی بودن مسیح را ثابت بکنند از تورات استفاده میکنند. بعد وقتی ثابت شد یک خورده اونورتر که میروند مسیح را میگویند که خداست. در حالی که از تورات پیشگویی در مورد اینکه خداوند قرار است در زمین ظاهر بشود نتیجه نمیشود.
بگذارید این پیشگویی اول که خیلی صراحت دارد در مورد اینکه مسیحی ظاهر میشه، میگوید این بنده من است، این عین متن تورات است، این بنده من است که او را انتخاب کردم، فرزند محبوب من، روح عزیز من که من او را به روح خویش مختص گردانیدم.
فکر میکنم همه این حرفها را میشود قبول کرد، اگر فرزند را به آن معنایی که در تورات و استعمال میشود در مورد انسان مثل کلمه اولیا در ادبیات قرآنی افرادی که یک جوری انگار خیلی نزدیکی به خدا هستند اهل الله هستند ما هم این اصطلاح اهل الله را به کار میبریم ولی منظورمون این نیست که اینها زاییده شدن و این حرفها اهل الله به معنی تشرفه به یک مقامی در تورات این اصطلاح فرزند میآید حتی تو سه تا انجیل اول اصطلاح فرزند میآید مثلاً میگوید که شما اگر این کار را بکنید فرزند خدا میشوید و.
اگر اینجوری معنی بکنید که باید اینجوری بخوانید در تورات اثری از ابن و نمیدانم ابو و این چیزها نیست شما این میتوانید بگویید تمام این جمله جمله جمله درستی با قرآن هم سازگاره و با عقاید مسیحینا سازگاره این بنده من است که او را انتخاب کردم فرزند محبوب من روح عزیز من او را به روح خویش مختص کردم این با اعتقاد به تجسد سازگاره از قول مسیح در تورات هست که روحالقدس به من موهبت شد.
زیرا او مرا مسح کرد من باید قبول دارم در مورد مسیح صدق میکند در قرآن به صراحت مثلاً و ایدناه به روحالقدس چند بار آمده یک جور ارتباط خاص بین روحالقدس و مسیح وجود داشته اینکه ظهور یحیی جزو نشانههای مسیحیها استدلال که میکنند ظهور یحیی بشارت یحیی به ظهور غریبالوقوع ملکوت خداوند صددرصد درست است.
یعنی با این مدل سازگاره و ما هم قبول داریم که یحیی اصلاً همین وظیفه را داشت مقدمات ظهور مسیح را در واقع فراهم کند تمام معجزات مسیح و به اضافه چیزهای اضافهتر ما قبول داریم و با این حرفهایی که داریم میزنیم کاملاً سازگاره و من شخصاً فکر میکنم که همه حرفهایی که مسیحیها در مورد پیشرفت معجزه آسای مسیحیت و اینکه یک آثار تکوینی باعث این پیشرفت شد مثل اینکه روحالقدس.
مثلاً کمک میکرد من فکر میکنم همینطوری بود یعنی واقعاً پیروان اولیه مسیحی مسیحیت یک جوری تحت یک هدایتهای خاص الهی و روحالقدس و اینها بودن برای همین اصلاً آدمها شما همیشه این فکت تاریخی را تو ذهنتان باشه که یک انسانی در یک روستایی در اطراف اورشلیم ظهور کرد و دو سه سال همان جاها یک کارهایی انجام داد و این یک دفعه این پیام امپراتوری روم را مثلاً از بین برد در حالی که نه این پیام یک چیز آن دوران فلسفه بود یک آدم بحثهای عقلی وجود داشت به نظر نمیآید که.
این در حد آنها قدرت فکری ایجاد شده باشه مکتب فکری خاصی وجود داشته باشه یک حالت روحی بود که پیش میرفت مسیحیها موجودات خاصی بودن آدمها که میدیدن خوششون میاومد از این جماعت مسیحی جذب میشدن واقعاً یک حالاتی من در متون مسیحی یک اصطلاحی هست از روحالقدس پر شدن من یک بار.
دیگر هم به این اصطلاح اشاره کردم چون خوشم میآید از این اصطلاح و فکر میکنم که این راسته آدمها یک جوری یک حالات روانی و معنوی خاص را تجربه میکردند و برای همین است که راحت شهید میشدن راحت مقاومت میکردند در مقابل فشارها و همیشه حس روحی خوب داشتن و فکر میکنم این اینکه یک آثار تکوینی باعث این پیشرفت شد درست است و با این حرفهایی که من زدم سازگاره اینکه در قرآن اشاره میشود که ارسلنا الیها روحنا مشکلی ندارد من یک استدلالهایی کردم از قرآن امروز دیگر مروری کردم همه را یادداشت کردم که بگویم که.
اگر استدلالی کردم که در روایت اسقفی را تایید میکرد این همه این حرفهایی که زدم یک جوری با این حرفی که ما داریم میزنیم سازگاره تاکید به شیوه خاص تولد مسیح و اینکه مریم انتخاب شد و چطور شد و باردار شد و این حرفها این باز با این حرفهایی که من میزنم سازگارتره تا ظهور خداوند در زمین خداوند میتواند هم در زمین ظاهر بشود که یک زنی انتخاب شد ازش مراقبت شد تا اینکه مسیح به دنیا.
بیاید این به شدت نشاندهنده این است که انگار در زمان به اصطلاح دوران جنینی و اینها یک جوری محافظتی لازم بود خداوند در این ظهور در زمین فکر نمیکنم احتیاج به این مسائل داشته باشه میتواند باز به طور دفعتی دفعتاً در زمین ظاهر بشود به هر حال فکر نمیگویم این را نقض میکند این حرفها ولی این با این مدل سازگارتره آدم اصلاً شما این مدل را که میشنوید انتظار دارید که مسیح اینجوری به دنیا بیاید از یک آدم خاص در طی یک شرایط خاص اینکه مسیح پیامش جهانی بود من.
حالا بعداً در مورد این بحث میکنم که چرا مهم است و یک اینکه در قرآن خلقت مسیح با آدم مقایسه شده چقدر لازم است که این کار انجام بشود برای اینکه این آخرشه دیگر.
آن اولشه و این آخر آن کاره و دو تا با همدیگر مقایسه شدن و اصلاً مسیح یک جوری با آن داستان آفرینش ارتباط خاصی دارد. من فقط یک نکته خیلی کوچیک میگویم تو پرانتز یعنی در موردش بحث نکنیم که شما اگر یک نفر ازتون بپرسه که کیفیت خلقت مسیح را بیشتر میفهمید چیست تا کیفیت خلقت آدم چگونه بوده؟
کدام واضحتره؟ چه اتفاقی افتاده؟ ببینید مسیح ما در مورد مسیح میدانیم که تقریباً چه اتفاقی افتاده. برای زنی بوده فقط نحوه باردار شدنش یک چیز غیرعادی داشته. من یک بار در موردش بحث کردم. ولی آدمو اصلاً هیچ نمیفهمیم که چگونه اولین انسان خلق شد.
نیست؟ چگونه میفهمیم؟ مثلاً یک گلی را خداوند برداشت شکل داد ها؟ چگونه میفهمیم؟ کدومش کدومش به ذهن نزدیکتره؟ مسیح. تو قرآن آیه این است. میگوید که خلقت مسیح مثل آدمه که از گل خلقش کردیم و در از روح خودمان در آن دمیدیم. این توضیح دادن خلقت آدمه به توضیح دادن خلقت مسیح.
تو پرانتز دارم این سوال را ایجاد میکنم. شما از این آیه تصورات جدیدی در مورد اینکه آدم چگونه خلق شد پیدا میکنید یا تصورات عجیب و غریبی در مورد اینکه مسیح چگونه بله؟ من میخواهم بگویم ما میدانیم مسیح چگونه خلق شد. گلی در کار نبود، مجسمهای در کار نبود که در آن دمیده بشود.
من میخواهم بگویم آن حرفی که در مورد آدم زده میشود اینجا یک جوری میتواند توضیح داده بشود که یعنی چی؟ اصلاً خداوند میگوید انسان از گل خلق کردیم. خداوند میگوید نمیدانم شیطان را از آتش خلق کردیم. این تصورات ابتدایی که یک مجسمهای ساخته شده بعد مثلاً یک دفعه حیات پیدا کرده، اگر اینجوری بود خلقت مسیح شبیه خلقت آدم نیست.
من میخواهم بگویم این اصطلاحات قرآنی که انسان از خاک آفریده شده، نمیدانم شیطان از آتش، اینها ما را گول نزنن که همینجوری اولین چیزی که به ذهنمون میرسد این است که خدا مثلاً خاک را برداشته و مثلاً کرده تبدیل کرده به آدم.
و چیزی که تو پرانتز دارم میگویم و گفتم کسی سوال نکنه، دو نفر تا حالا حرف زدن، این است که از این قیاس ما بیشتر اطلاعات در مورد آدم گیرمون میآید تا در مورد مسیح که میدانیم چگونه تقریباً خلق شد. درسته؟ یک فکت قرآنی بود که انجیل به معنای خبر خوشه و این چه بوده این خبر خوش در مورد مسیح؟
معلوم است دیگر خبر خوش چیست. تولد مسیح یک واقعه تاریخی مهم است که ظهور مسیح خبر خوشی بوده و اینکه ملکوت آسمان ظهور که همه حرفهایی که مسیحیها در مورد اینکه ظهور مسیح چه خبر خوشی همراه خودش داشت، همه اینکه یک نجاتبخشی ظهور کرد و این حرفها همه را من قبول دارم.
من در مورد آن بخش تشریحی نجات خیلی فکر میکنم که جای حرف زدن، فکر میکنم یک جاییه که مسلمانها یک کوتاهیای در واقع میکنند. با وجود اینکه قرآن در مورد پیامبران خیلی حرف میزند ولی آن مقداری که باید نتیجه گرفت انگار در بحثهای حداقل مثلاً تفسیری ما نیست.
حالا اگر عرفا حرفهای اینطوری دارند. من یک مقدار بعداً حالا بگذارید این چیزهایی که اینجا نوشتم را نگم ولی در مورد آن قسمت تأثیر تشریحی نجات مسیح بعداً بیشتر صحبت میکنم. تو مسیح یک چیزی هست، یک حقایقی هست که برای فهمیدنشون باعث نجاته. همانطوری که فهمیدن قرآن باعث نجاته.
یعنی به هر حال مسیحشناسی جدای از بحثهای تکوینی یک تأثیرات خاصی دارد که حالا من بعداً یک خورده بهش اشاره میکنم. خب دیگر مشکل ما فقط این بود که از نظر تاریخی مصلوب شدن یا نشدن مسیح را بررسی بکنیم. به نظرم میآید همهچیز خوبه، هیچ مشکلی نیست. به غیر از اینکه ادعا میشود که مدارک تاریخی زیادی وجود دارد که مسیح مصلوب شده. مدارک تاریخی که کمان.
یکی دو مورد بیشتر مکاتباتی وجود ندارد از آن دوران از غیرمسیحیها. ولی فکر میکنم مسلمانها هم بارها تأکید کردن باید توجیه کنند که اگر حواریون انسانهای برجستهای بودن اونطوری که در قرآن مثلاً حرف از این است که بهشان وحی میشده، چطور ماجرای مصلوب نشدن مسیح در آثاری که از حواریون باقیمونده ذکر باید انتظار داشته باشیم که حداقل آنهایی که نزدیک بودن این واقعیت را بدونن و به نظر میآید که اینجوری نیست.
من یک چیزی فقط تو این جلسه گفته شد من گفتم شاید بعداً بهش اشاره بکنم، میذارید بهش اشاره بکنم. یک اصطلاحی در عرفان هست میگویند سهم بعد از محو. نمیدانم شنیدید یا نه. اینکه تو این مراحل سیر و سلوک به یک جایی انسان میرسد بهش میگویند مثلاً به حالت فنا میرسد.
اینکه اصلاً از خودیت و از کثرت بیرون میآید و فقط انگار خدا را میبیند. ولی سهم بعد از محو هم وجود دارد. یعنی یک جوری کثرت را دوباره برگشتن به کثرت با حفظ اینکه وحدتی هست. میدونید؟ و این چیزی که مثلاً پیامبران در واقع حالتی که دارند این است که به آن حالت وحدت رسیدن بعد ارسال شدن.
دوباره میان. حداقل پیامبران میدانند که ببینید وحدتی که پیامبران درک میکنند بعد از وقوع خودشان در کثرته. به دلیل اینکه مرتکب گناه شدن و کثرت را درک میکنند ولی در اثر سیر به جایی میرسند که آن وحدتی که در عالم هست و اینکه این کثرت یک حالت توهم دارد را بهش میرسند.
خب؟ و میتوانند حالا با این واقعیتها زندگی بکنند. یعنی در عین حالی که وحدت را میبینند ولی میدانند که این تمایزها چیه، میدانند که آدمها لااقل آنهایی که وحدت را نمیفهمن دنیا را چه جوری میبینند. من میخواهم به این نکته اشاره بکنم در جواب حرفی که شما زدید که مسیح اینجوری نیست.
نه مسیح تجربهای از کثرت ندارد وقتی که به این دنیا میآید. یعنی آن سهم بعد از محو برایش اتفاق نیفتاده. تجربهای از کثرت ندارد. بنابراین به طور کامل غرق در حالت وحدته. برای همین است که میگوید «السلام علی یوم ولدت و یوم اموت». اصلاً فرق نمیکند که من دارم میگویم یا خداوند دارد میگوید. تمایزها وجود ندارد.
و اینکه این خوب است یا بده اینجوری دیدن بهتر است یا آنجوری بودن بهتر است این سؤال خوبی نیست. ولی میخواهم بگویم که اینجا یک تفاوت این شکلی وجود دارد. مسیح بیش از حد نرمال سایر پیامبران غرق در این حالت وحدته. برای خاطر اینکه اصلاً هیچوقت در کثرت واقع نشده و همیشه دنیا را همانجوری دیده که باید میدیده.
و این مثل این است که من بگویم که مسیح نمیفهمه که مردم نمیفهمن. متوجه هستید چه میگم؟ ولی پیامبران میفهمند که مردم چه جوری چقدر احمقانه به دنیا نگاه میکنند. لااقل اصولاً میفهمند که یک جوری دیگر هم میشود به دنیا اشتباهی نگاه کرد.
احساس کفر و تجربه کثرت
من این آیهای که میگوید ال عمران · ۵۲۞ فَلَمَّآ أَحَسَّ عِيسَىٰ مِنْهُمُ ٱلْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنصَارِىٓ إِلَى ٱللَّهِ ۖ قَالَ ٱلْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنصَارُ ٱللَّهِ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَٱشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَچون عيسى از آنان احساس كفر كرد، گفت: «ياران من در راه خدا چه كسانند؟» حواريون گفتند: «ما ياران [دين] خداييم، به خدا ايمان آوردهايم؛ و گواه باش كه ما تسليم [او] هستيم.» را اینجوری میفهمم. طول کشید تا مسیح فهمید که بابا اینها اصلاً نمیبینن، اینها نمیفهمن، اینها اصلاً یک جوری قاطی کردن مردم. تا یک جایی مسیح متوجه این که یک هم اصلاً کفر وجود دارد در عالم نبود. که آدمها میشود یک آدمی متوجه اصلاً یک جور دیگهای دنیا را نگاه کند.
در اثر تجربهای که با این آدمهای ابله اطراف خودش پیدا کرد فهمید کمکم انگار یک موقعی احساس کرد که اینها یک ایرادی دارن، یک جور دیگهای به دنیا نگاه میکنند. چون تجربه قبلی نداشت اینجا یک تأخیری وجود دارد. من میخواهم یک اشارهای بکنم به این موضوع که چرا مسیحیها احساس کردن که خداوند مسیح خداونده و ادعای الوهیت دارد میکند.
برای اینکه از اینجور حرفها زیاد مسیح احتمالاً زده. «السلام علی یوم ولدت و یوم اموت» به خودش مثلاً از طرف خداوند. مثلاً در یکی از انجیلها هست که من نور هستم، من نور هستم که همه چیز از من شروع میشود.
ببینید که کلام مسیح عین ببینید همان این حالت آن حالت مشکلیه که عرفا میگویند در مورد حلاج وجود دارد دیگر که ادعای «انا الحق» میکند. مسیح به دلیل اینکه این حالت سهم بعد از محو را ندارد چون هیچوقت در کثرت واقع نشده احتمالاً دروغ نیست بعضی از این چیزهایی که در انجیل ازش نقل میشود حرفهایی زده که انگار از خداوند دارد صادر میشود.
از خودش. میدونید؟ برای خاطر اینکه این تمایزها وجود ندارند آنجوری که مسیح به دنیا نگاه میکند. یعنی مثلاً ابنعربی میگوید هر کلامی کلام خداست. آدمها که اینجوری این را نمیفهمن که که هر کلامی کلام خداست.
مسیح اینجوری زندگی میکنه، در وحدت زندگی میکند تا یک جایی. جایی که کفر را به یک طریقی حس میکند و من تصورم از اینکه خداوند که این نیمطهر و کبرافع و که الیه همین که فهمید که یک چنین چیزی هست انگار یک آلودگیای که باید ازش پاک بشود.
نه اینکه مسیح گناه نکرد که بخواهد تطهیر بشود. همین که این کفر را در به هر حال این مردم حس کرد، یعنی فهمید که یک جور دیگر هم اشتباهی میشود به دنیا نگاه کرد و آدمها موجودات میتوانند برای خودشان ادعای استقلال بکنند و فکر بکنند که مثلاً خودشونن و از یک به جایی وصل نیستند.
این خودش یک جوری مثل کدورت خاطری بود که باید رفع میشد و خداوند این را میگوید من رفع میکنم. من دارم گفتم که یک کاری که میشود کرد این است که آدم بعد از اینکه حرفهای خودش را زد، ایرادها را گفت، مدل خودش را ارائه داد، خوب است که پرفکت این است که من بگویم که چه شد که مردم یک جور دیگهای فهمیدن؟
من میگویم مسیح یک جوری بود، بنا به همین توصیفی که من دارم میکنم، که این ابهام که این خود خداست یا نه، ممکن است از حرفهای خود مسیح پیش آمده باشه، کما اینکه حلاج هم همینطوری حرف میزند. حلاج که منظورش این نبود که خداست که مثلاً.
ببین تو وقتی مثل اینکه حلاج از نظر عرفا مشکل این است که سهم بعد از محو نداره، محو شده و در وحدت دارد زندگی میکند. بنابراین حرفهایی که میزند یک جوری ممکن است حالت ادعای الوهیت به خودش بگیرد. و اینکه حالا این خوبه، آن خوبه، از این بحثها نکنیم. ولی من میخواهم بگویم در مورد مسیح یک نکتهای وجود دارد.
تجربهای از کثرت نداره، به دلیل اینکه همان گناه اولیهام حتی ندارد. کاملاً در اتحاد با جهان و خداوند زندگی میکند و آن آیهای که تو قرآن میگوید «السلام علی» عیناً ببینید اصلاً این آیه اشاره به همین است. در مورد یحیی «السلام علیه» خداوند سلام میکنه، مسیح همان سلام را خودش میکند چون اینجا این تمایزها وجود ندارد دیگر.
مسیح از طرف خدا دارد سلام میکنه، کلامش کلام خداست. و این یک نکتهای که فکر میکنم مهم است که ما یک توجیهی پیدا بکنیم که چرا من باورم میشود بعضی از این عبارتهایی که به مسیح نسبت داده میشود و عبارتهای عجیبی هستند. مثلاً اینکه گناهان را میبخشه. یا خب بخشیدن گناهان خب فقط کار خداست.
اینکه یک جوری مثل اینکه کارهایی که همه پیامبران از طرف خداوند یک کارهایی میکردند. ولی یک جوری مثل اینکه میدونستن که مردم ممکن است برایشان چه ابهامهایی پیش بیاد، یک احتیاطهایی داشتن پیامبران. ممکن است مسیح این احتیاطها را نداشته به طور طبیعی. دقیقاً میخواهم بگویم مثل آن ماجراییه که برای حلاج در عرفان اسلامی هست و خیلی جالب است که حلاج با مسیح یک ارتباط خاصی دارد.
اصلاً کلاً یک عالم بحث در مورد مسیح دارد. تو عرفان حلاج مسیح یک شخصیت مرکزیه. شاید به دلیل همین نزدیکی که یک جوری از نظر روانی داشتن.
بفرمایید. ولی شما قبلاً گفتید که راجع به اینکه تفاوت مرد و زن این است که وقتی آها دوباره برگشتیم. خوب است. در آثار هنری خوب است که آخرش با اولش به هم یک برگرده. حالا بیا این را اشتباه نکن.
اینکه گفتید سهم بعد از محو گفتید که از حرفهای شما درک میشود که اینها حواس مردم میافتد. چون پیشتر قبلاً گفتید که وقتی مرد به اشاره خدا میرسد بهش رسالت داده میشود و باید برگرده سر این کار، این زن نگه داشته.
من یک چنین حرفی نزدم که سهم بعد از محو ربطی به این دارد که میخواهد رسالت داده که ربط دارد. من میگویم که این ربط پیدا نه، زنم سهم بعد از محو داره، به طور طبیعی. ولی رسالت پیدا نمیکند. رسالت لازمهاش این است که به طور معمول خب شما آن حالت آگاهی بعد از محو را هم در واقع تجربه بکنید و بعداً به رسالت برسید.
ولی اینکه استدلال شما یک جوری چیزه، اصلاً به آن نتیجهای که میخواهید نمیرسه. اگر میخواهید یک کسی رسول بشه، فرض کنیم من این حرف را زدم و ازش دفاع کنم. هر کسی که میخواهد رسول بشود باید دچار سهم بعد از محو بشود.
شما میخواهید بگویید چون زنها رسول نمیشن پس دچار سهم بعد از محو نمیشن. این از نظر P آنگاه Q نتیجه میشود Q آنگاه P. من میگویم که شرط رسالت این است که سهم بعد از محو لازمهاش این است که به وجود بیاید. نه اینکه اگر به وجود آمد حتماً طرف رسول میشود که.
و زن اینکه زنها رسول نمیشن دلیلش این نیست که دچار سهم بعد از محو نمیشن. خب؟ شما دارید میگویید که از حرفهای من برمیآد که سهم بعد از محو مختص مردهاست. چرا؟ با هم طرف. شما بگویید که تأیید ندارید. این خیلی شباهت دارد حداقل از آن چیزی که من میگویم از حرفهای من نتیجه نمیشود که زن دچار سهو بعد از محو نمیشن.
چون رسالت پیدا نمیکنن، به صورت رسالت اجتماعی پیدا نمیکنند. به معنای نمیخواهم خیلی خب. شباهت خیلی زیاد. آ شباهت هست. من نمیدانم. مثلاً شاید بشود گفت از نظر آماری شاید در درصدی از زنهایی که این حالت بهشان دست میدهد بیشتر باشه. من نمیدانم واقعاً. من خودم دچار محو و سهو بعد از محو و اینها نشدم.
بنابراین نمیتوانم اظهارنظر کنم. فکر نمیکنم خیلی ارتباط داشته باشه. زنها رسالتی هم که پیدا نمیکنن، رسالت به معنای تبلیغ تشریعیه. ولی مریم رسالت دارد دیگه، مسیح را به دنیا بیاورد. لازم نیست آنها در به در مثلاً برود و مردم را تبلیغ بکند تا اسمش را بگذاریم رسالت.
و فکر میکنم که باز اگر هم اینجوری هم نگاه کنیم رسالت فقط این باشن، باز آن حرف ارزش درنمیاد که زنها سهم بعد از محو ندارند. و شایدم حالا شما تجربیاتی دارید که نتیجهاش نتیجه تجربیات شخصیتونه. خب. دارید این اثر هنری را خراب میکنید دیگر. اینجوری میگویید. اشکال ندارد.
یا شاید دارید یک اثر هنری جدید شروع میکنید. خیلی خب. آ مائده. مائده. بله خب. آها. نه دیگر ببینید آنجا یک اتفاقاً تأییدی نسبت به همین حرف آخر من هست. خداوند از مسیح میپرسه که توبه مردم گفتی که تو را بپرستن؟ این ادعای الوهیت کردی مسیح میگوید که من چنین ادعایی نکردم.
مثل اینکه چیزی وجود دارد دیگر به هر حال از مردم یک مقدار در اثر نوع مثلاً حرف زدن مسیح ممکن است یک مشکلاتی پیدا کرده باشند. من نمیخواهم بگویم مسیح گناه که نیست که مسیح مثلاً فرض کنید به خودش سلام میفرسته به جای اینکه خدا بهش سلام بفرسته.
در اثر شدت اتحاد و اینکه آن تجربه کثرت را ندارد این اتفاق میافتد. و من فکر میکنم مردم یک مقدار در اثر اینکه این شخصیت شخصیت غیرمتعارفی بود یک اشتباهی افتادن. کما اینکه یک موقعی هم حلاج را اعدام کردن. برای خاطر اینکه فهمیدن یک چنین حقایقی مثل اینکه یک آدمی حرفهای خیلی سطح بالا بزند دیگر.
مثلاً شما بروید با یک آدمهای خیلی خیلی سطح پایینی بشینید که مثلاً حرفهای فلسفی بزنید ممکن است همه اینجوری قاطی کنند. مسیح یک جوری با مردم عادی که بود ممکن است حرفهاش شبیه همین حرفی که در قرآن نقل میشود دیده. من فکر میکنم اینجوری دیده و اینها یک جوری این انحراف را در واقع شاید تقویت کرده.
ولو اینکه مسیح ادعای بندگی هم میکرده. ببینید همه حرفها این شکلی. من نمیخواهم بگویم مسیح کلاً تمام مثلاً مگه خداوند نمیگوید مسیح بنده منه. مسیح هم به همان دلیل میگوید من بنده خدا. ولی گاهی از این ضمیر من ممکن است یک جوری استفاده بکند که مورد مشکل ایجاد بکند.
و من فکر میکنم آن حرفهایی هم که در آخر سوره مائده هست یک جوری این را به ذهن نزدیک میکند. که آیا توبه مردم گفتی که تو را بپرستن؟ و مسیح میگوید من این را نگفتم. مسیح مطمئناً بارها این حرف را تکرار. شما تو انجیلهای سهگانه اولیه این را میبینید بارها مسیح این حرف را میزند که خدا را بپرستید.
من نمیدانم. یعنی ادعای بندگی میکند. ولی حرفهایی هم که بشود برداشتهای جور دیگر کرد وجود داشته. یعنی ابهامی به وجود آورده. و من اینجوری دارم توجیه میکنم که عمل مجرمانهای نبوده که بعضیها از نزدیکان مسیح هم یک جوری اعتقاد به الوهیتش پیدا کردن.
درک اینکه مسیح خدا نیست ولی این حرفها را دارد میزند یک خورده از سطح فهم بعضی از مردم شد بالاتر. و اینها همه نتیجه این است که مسیح اصلاً تجربه کثرت ندارد و من احساسم این است که به دست آورد به یک معنایی. حداقل اینکه کثرتی دیگران اینکه مثل اینکه دیگران میتوانند اینجوری نه اینکه مسیح خودش در کثرت واقع شد.
ولی درک اینکه میشود یک جوری اشتباهی به دنیا نگاه کرد. این را در اثر تجربه بعد از چه مدت من نمیدانم. بعد از یک مدتی مسیح بعد از ۳۰ سالگی و مبعوث شدنش به رسالت از برخوردهای مردم یک جوری فهمید که اینها کلاً قاطی کردن.