در این جلسه برهان واجبالوجود و اشکال تسلسل بررسی میشود. قواعد عقلی در برابر موجودات غیرمتعارف، قانون در فیزیک جدید، و نسبت قانون با واجبالوجود طرح میگردد. فضا-زمان متناهی، پارادوکس راسل، و توجیه جامعهشناختی الحاد نیز مطرح میشود.
یادآوری جلسه و برهان واجبالوجود
من واقعاً یادم نیست جلسه چندمه، ششم؟ خب، فکر میکنم سه جلسه که کاملاً یک سری مقدمات گفتیم، از جلسه چهارم، شاید از اواسطش یک بحثهایی را شروع کردیم که از نظر من بحثهایی بود که قرار بود خیلی زود ازش بگذریم، وارد یک موضوعهای دیگهای بشیم، ولی خب بالاخره وقتی که یک موضوعی شروع میشه، معمولاً ادامهاش خیلی دست من نیست.
اگر سوالهایی مطرح بشه، مسائلی پیش بیاد، مجبور میشویم که یک مقدار ادامه بدهیم. بگذارید من هیچ یادآوری از جلسات اول نمیکنم، با اینکه فاصله افتاده، اگر لازم شد یک جایی، همونجا یادآوری میکنم.
ولی در مورد دو جلسه اخیر بد نیست که در حد یک دو جمله مثلاً بگویم که کاری که انجام دادیم این بود که یک یک جور برهان عقلی که مثلاً حالا شاید نمونهای از برهانهایی باشه که بهشان برهانهای وجودی یا چیزهای شبیه این میگن، من اینجا گفتم که خیلی بیان در واقع سادهای دارد به نظر من و تا حدود زیادی یک حالت بدیهیای داره، حداقل شروع برهان، حالا ادامهاش ممکن است همانطوری که جلسه قبل گفتم برای اینکه ثابت بکنیم که وجود آن چیزی که تو این برهان ثابت میشه، همان مثلاً خداوند ادیان هست، ممکن است اینجاش بدیهی نباشه، ولی خود برهان به نظر بدیهی میرسد.
آن هم این است که اگر بخواهیم وجود جهان را توجیه بکنیم، فرض اینکه همهچیز احتیاج به علت داره، در واقع همهی موجودات ممکنالوجودند، یک فرض متناقضیه. لازم داریم که فرض بکنیم برای اینکه وجود جهان توجیه بشود که یک حداقل یک موجودی هست که برای وجود خودش احتیاج به علت نداره، به اصطلاح حکمت قدیم قبول بکنیم که یک واجبالوجود هست.
بعد یک چیز مختصری بود که تو جلسه چهارم گفتم، تو جلسه پنجم سعی کردم از یک راهی یک شهودی بدهم و یک مقدار در واقع این مفهوم واجبالوجود را تا حدودی نزدیک بکنم به چیزی که ما بهش میگوییم خدا، به معنای مفهوم مذهبی که از قبل باهاش آشنا هست.
سوال ایمیل: تسلسل در برابر واجبالوجود
من اول یک سوالی، یکی دو تا سوالی که پرسیده شده با ایمیل و میخواهم در موردش صحبت بکنم. یک سوال این است که در واقع یک سواله و یک بیشتر میشود گفت کامنت تا سوال. یک سوال این است که اگر قرار است که مثلاً من متاسفانه دومی چون یک خورده طولانیتر بود را اینجا دارم ولی اولی را عیناً نمیتوانم برایتان بخوانم.
بگذارید حالا همین اولی را آن چیزی که یادمه، سوال خیلی سادهای. سوال این است که اگر قرار است که به این مثلاً تن بدهیم که اعتقاد پیدا بکنیم به یک وجودی که به یک موجودی که نیازی به علت نداره، خب چرا از اول نپذیریم که مثلاً یک چیزهایی مثل دور یا تسلسل و اینها قابلقبولن؟
یعنی مثل اینکه من بالاخره به یک چیز خلاف شهود خودم دارم اعتقاد پیدا میکنم. بنابراین میتوانم از اول بگویم که اگر مثلاً یک موجودی هست که برای وجودش احتیاج به علت نداره، آخرش میخواهم به این برسم، بگویم که اصولاً مثلاً تسلسل قابلقبوله. مثل اینکه بالاخره در هر دو مورد به یک چیز خلاف شهود رسیدیم.
یک سوالی چنین محتوایی داشت که ببینید اینجا مشکلی در واقع وجود دارد در طرح این سوال، آن هم این است که ما با پذیرفتن واجبال وجود به یک چیز خلاف در واقع نامعقول و خلاف عقل تن ندادیم. ممکن است یک نفر بگوید که با تجربه روزمره من تعارض دارد ولی نمیتواند بگوید یک چیز خلاف عقل را پذیرفته.
دو سطح غیرشهودی بودن
بگذارید یک مثال بزنم. فکر کنید که یک جایی مثلاً یک آدمی معتقد باشه که همه چیزهایی که تو دنیا هستند قابل رویتن. یک نفر بیاید یک استدلال در همین حد ساده عقلی بیاورد که نه این امکان ندارد حتماً باید یک چیز غیرقابل رویتی وجود داشته باشه.
بعد طرف بگوید اگر من قرار است به یک چیز غیرقابل رویت که نمیبینمش اعتقاد پیدا بکنم که دوست ندارم مثلاً خلاف شهودمه، استدلال عقلی تو را نمیپذیرم. اینجا دو تا دو تا مرحله دو تا چیز هست.
یکی قواعد عقلیان مثل مثلاً فرض کنید امتناع تناقض. من نمیتوانم بپذیرم که یک چیزی هم وجود دارد هم وجود ندارد در آن واحد. یک بار این است که یک چیزی خلاف عادت منه.
پذیرفتن یک چیز مثلاً من هیچ قاعده عقلی نمیبینم که به من بگوید که همه موجودات حادث هستند و موجود ازلی وجود ندارد. ما یک چنین قاعده عقلی تو ذهنمون نیست. ولو اینکه همه تجربه ما با موجوداتیه که همهشان یک ابتدا و یک انتهایی دارند. عقل من به من نمیگوید که غیر این امکان ندارد. ولی عادت ما این است که موجودات اینجوریان.
دقت میکنید؟ امتناع تناقض از میخواهم بگویم اینجا دو تا ساحته از نظر به اصطلاح غیرشهودی بودن. یک بار این است که من یک چیزی را مشابهشو ندیدم تا حالا. یک چیز جدیدیه برای من. خب یک مقدار غیرشهودیه. ولی عقل من به من نمیگوید که یک چنین چیزی وجود دارد یا وجود ندارد. حکم این شکلی به من نمیدهد.
یک سری قواعد عقلی داریم مثل امتناع تناقض و چیزهای مشابه این که همونا در واقع به ما نتیجه میدهند که دور و تسلسل باطله. غیرممکنه نه غیرشهودی به معنای اینکه غیرمتعارف. در حالی که وجود مثلاً یک موجود ازلی یا وجود یک واجبالوجود یک چیزی نیست که امتناع عقلی داشته باشه. از نوع مثلاً فرض کنید امکان نداشتن تناقض باشه.
دقت میکنید؟ این غیرشهودی بودن، غیرمتعارف بودن را همسطح نگیریم با اینکه یک قواعد عقلی وجود دارند که ما اینها را اصلاً نه اینکه نقض نمیکنیم یک جوری مغز ما انگار قدرت ندارد که اینها را نقض بکند. دقت میکنید؟ مثلاً من نمیتوانم یک سیستم فکری داشته باشم، یک شناختی نسبت به جهان داشته باشم همراه با قبول کردن امتناع تناقض.
برای خاطر اینکه اگر امتناع تناقض نباشد خب من هر گزارهای که بنویسم درست بیاید در عین حال غلط هم هست. بنابراین شناخت یعنی اینکه بالاخره من یک جاهایی یک قضاوتهایی بکنم که این درست است آن غلط است. اگر امتناع تناقض را وارد سیستم ذهنی خودم بکنم در حد تئوری، موضوع این است که اصلاً مغز ما نمیتواند سلام حالشونو.
کشف نپتون و ذره هیگز
جدیدی باید وجود داشته باشه که یک چنین اثری ظاهر شده. یک اسم برایش میذاریم. یک مثال خیلی معروفش کشف نپتونه اگر اشتباه نکنم. یک خورده شک پلوتونه. آره؟ یا یکی از این فکر میکنم کشف نپتونه که در واقع از فرض کنید که قانون جاذبه را پذیرفتید و این منظومه شمسی را تا یک جاییشو میشناسید.
بعد میبینید در آن سیاره آخر در گردشاش یک اختلال یک مشکلاتی پیش میآید. یعنی یک اعوجاجهایی وجود دارد که با مدل ما سازگار نیست. مگر اینکه فرض کنید که یک چنین سیارهای در لایهای بیرون این منظومه شمسی وجود دارد. یک چنین مداری داره، با یک چنین سرعتی دارد میچرخه و این حرفها. یک چنین سیارهای را ندیدیدش هنوز.
وارد کنید، بگویید که اگر چنین سیارهای وجود داشته باشه، این بینظمی مثلاً مدار آخری منظومه شمسی قابل توجیهه. خب نپتون را اینجوری کشف کردن. یعنی فرض کرد دیدن که یک مشکلاتی وجود دارد از نظر محاسباتی، رفتن بعد هم رفتن تلسکوپ گذاشتن، یک موقعی یک جایی را نگاه کردن و دیدن واقعاً این سیاره وجود دارد.
ما در مورد همه ذرات مثلاً به اصطلاح زیر اتمی در اسکیل اتم و اینها یک چنین روندی را طی کردیم. یعنی یک مشاهداتی داشتیم، یک تجربیاتی داشتیم، بعد با یک استدلالهای منطقی مدلمون کفاف نمیداد، فرض کردیم که مثلاً الکترونی باید وجود داشته باشه.
بعد مثلاً حالا سعی کردیم، هنوزم ما خیلی از این ذرات را مثلاً آخرین مورد خیلی مشهورش همین به اصطلاح کشف ذره هیگز یک مدل استانداردی وجود داشته که در آن اگر درست بود، میبایست یک ذرهای با یک چنین مشخصاتی وجود داشته باشه.
میلیاردها دلار هزینه شد، بزرگترین پروژه، شاید پرهزینهترین پروژه علمی تاریخ انجام شد تا یک شتابدهندهای در اروپا در CERN تأسیس کردن بعد از سالها یک آزمایشی ترتیب دادن که بالاخره مدتی قبل اعلام شد که نتیجه آزمایش مثبت بوده و یک آثاری در واقع وجود ذره هیگز را مشاهده کردن.
ما ممکن است یک نفر بگوید آقا من این ذره هیگز را ندیدم، نمیدانم چیه، ولی در حد مدل من میدانم که یک چنین مدلی، یک چنین چیزی را در واقع، من میخواهم به آن قسمتی در واقع اشاره بکنم که من یک مدل دارم، یک سری استدلالهای منطقی دارم، میگویم که بنا به این مدل باید فرض کنم یک چنین چیزی وجود دارد تا یک چیزهایی توجیه بشود.
تا این اثری که مثلاً اینجا مشاهده میشه، الان نهایتاً ذره هیگز از یک ذرهای که فقط و فقط یک استدلال منطقی و در حد ریاضی پشتش بود، رسیده به جایی که یک استدلال یک مرتبه پایینتر، یعنی یک چیزی شبیه مشاهده، واقعاً شبیه مشاهده که نیست، خودش را که مشاهده نکردیم، ولی یک چیزی در واقع در حدی که فیزیکدانها در حد مشاهده یک چیزی را تونستن باشند دیتکت بکنن، انجام شد.
حالا این چیزی که ما در واقع داریم در موردش بحث میکنیم، این فرمیه. من میگویم یک چیزهایی وجود داره، در واقع یک مشاهدهها، یک جهانی وجود داره، این را به میکروسکوپ و هیچی لازم ندارم.
با تمام وجود میدانم که یک جهانی وجود دارد و بعد استدلال میکنم، میگویم اگر همه این موجودات مثلاً حادث باشند و ممکنالوجود باشن، نمیشود به این دلیل خیلی ساده. حتماً باید جهان هستی از یک جایی شروع شده باشه تا اینجاش که نمیشه، این استدلال منطقی خیلی سادهایه.
حتماً باید جهان از یک جایی شروع باشه، باید فرض کنیم یک چنین موجودی وجود دارد. همانجوری که مثلاً من فرض میکنم که ذره هیگز، الکترون یا یک چیزهایی وجود دارد. لازمشون دارم برای اینکه بتوانم یک مدل سازگاری برای وجود جهان در واقع بسازم. دقت میکنید؟
بعد حالا یک نفر میتواند بگوید خب من میرم دنبال اینکه این مدل را با بعد از اینکه واجبالوجود را مثلاً پذیرفتم، مدل را بسط بدهم ببینم به کجا میرسد.
آیا به یک مثلاً فرض کنید تناقضهای درونی منجر میشود یا به یک کاربردهای جالبی مثلاً برای فهم جهان منجر میشود و الی آخر. موضوع این است که این روند پذیرفتن وجود یک موجود غیرشهودی حتی، یک موجود الان من مثال علمیاش این است.
قواعد عقلی و موجودات غیرمتعارف
شما چقدر الکترون برایتان یک موجود شهودیه؟ یک ذرهای که گاهی موج گاهی ذره است. چقدر نسبت به یک چنین چیزی، کدام فیزیکدان جرئت بکند بگوید من نسبت به الکترون شهود دارم. الکترون جزو ذرههای گنده است ها، کوارک و نمیدانم هیگز و اینها که هیچی.
ما مثلاً تا حدودی پروتون و نوترون به نظرمون یک چیزهای شبیه توپ کوچولوئه، ولی الکترون چی؟ از الکترون به آنور هیچ شهودی نداریم. ما آنجوری یک چیزی فرض کردیم، بیشتر به نظر میرسد یک چیزی تو کاغذه. ولی لازمش داریم. نمیتوانیم این را از مدل، یعنی یک مدلی داریم، مثلاً مدل استاندارد یا حالا وجود الکترون احتیاجی به مدل استاندارد به آن معنا ندارد.
اه، این مدل استاندارد چیز نیست ها، یک مدل خاصی اسمش استاندارده. نه منظور یک مثلاً سازمان استاندارد و یک مدل استاندارد مثلاً به معنای مدل اه خوب و قاعدهمند و اینها نیست. یک مدل معروف فیزیکیه که برایش جایزه نوبل گرفتن.
که در آن مدل ذره هیگز پیشبینی شده بود که وجود دارد و چند سال قبل با یک تلاش فوقالعادهای بالاخره یک آثاری از ذره هیگز مشاهده شد. خب ما نسبت به الکترون، ذره هیگز و خیلی چیزا، کوارکها شهود نداریم ولی وجودشون را میپذیریم برای اینکه در مدل خودمان لازم داریم.
استدلالهای منطقی که ما را میرسونن به اینکه وجود یک چیز غیرمتعارف را بپذیریم، اینها را هم نقض اینها را همسطح با نقض وجود آن چیز نگیرید. یعنی من وقتی وجود الکترون را ولو اینکه خیلی غیرشهودیه، گاهی موج، گاهی ذرهست و نمیدانم چیه، این را حاضرم بپذیرم ولی حاضر نیستم امتناع تناقض را مثلاً رد بکنم.
قواعد عقلی در یک لولی هستن، خیلی برای ما سخت یا حتی میشود گفت غیرممکنه که نقضشون بکنیم. در حالی که پذیرفتن بعضی از موجودات غیرمتعارف در یک لول پایینتریه. اگر بتوانیم نپذیریم و در بریم، در میریم. دلیل ندارد که من یک چیز غیرمتعارف را بپذیرم. همینجوری الکی.
ولی اگر استدلالهای منطقی و یک شواهدی داشته باشن، هر چیز غیرمتعارف غیرشهودی را ممکن است بپذیرم ولی قواعد عقلی خودم را نقض نمیکنم. من باز تأکید میکنم که اصلاً اگر یک خورده دقت کنید، به نظر میرسد قواعد عقلی قابل نقض نیست.
یعنی اصلاً مغز ما یک جوری کار میکند. با قاعده مثلاً فرض کن عدم امتناع تناقض دارد کار میکند. بعضیا فکر میکنند که در ریاضیات منطق چندارزشی وجود دارد.
یعنی منطقی که اه شما تو منطق معمولی True و False دارید. درست و غلط. منطقهای چندارزشی وجود دارد. یعنی مثلاً در آن True هست، False هست، یک چیزی دیگهای هم هست. بعضیا فکر میکنند که بنابراین مغز ما میتواند چندارزشی فکر کند. در حالی که اینجوری نیست. تو این مدلهای منطق چندارزشی، گزارهها یا درستن یا غلطن. مغز ما آنها را با چندارزشی بررسی نمیکند.
یک منطق چندارزشی به عنوان یک مدل ساخته میشه، ولی مغز ما وقتی دارد این را مطالعه میکنه، گزارههاشو میگوید یا درستن یا غلطن. استدلال میآره، اثبات میکند. بالاخره اینجوری نیست که مغز من خارج نمیشود از این اه یعنی مثلاً قضایایی را ثابت میکنیم. میگوییم در منطق سهارزشی با این فرضیات مثلاً این درست است.
نمیتوانیم از قواعد عقلیمون، نمیتوانیم صرفنظر بکنیم. ولی میتوانیم یک جور موجودات غیرمتعارف را بپذیریم و اصلاً دانش بشر به نظر میآید همینجوری گسترش پیدا میکند. با پذیرفت، در واقع با یک مشاهداتی و یک استدلالهایی یک دفعه یک موجودات جدیدی را انگار کشف میکند. به نظرمون میرسد که اینجا یک ذراتی وجود داره، میکروب وجود دارد.
لازم نیست میکروب را اولش دیده باشیم. ممکن است مثلاً در مورد میکروب واقعاً به نظر میآید که اول مشاهده انجام شده. بعداً یک اه یعنی نیومدن با استدلال به وجود میکروب، چون تو زیستشناسی و اینها خیلی باب نیست که اینجوری یک موجوداتی را باب نبود که یک چنین موجوداتی را کشف بکنند. ولی بعداً دیدید که باب شد.
یعنی تو زیستشناسی هم بالاخره مثلاً قبل از اینکه ما DNA را کشف بکنیم یا ژن را کشف بکنیم، بنا بر یک شواهدی به اینکه یک چنین چیزهایی باید وجود داشته باشه رسیدیم، بعداً رفتیم و اه ساختارشون را به دست آوردیم. یعنی اول حدس زدن، از یک سری آزمایشها و با یک سری استدلالهای منطقی که یک چیزی به اسم ژن باید وجود داشته باشه. جاشو پیدا کردن.
بعد شرودینگر آمد حدس زد که اگر این ویژگی درست است این باید مثلاً یک رشتهای اینجوری باشه بعد رفتن خلاصه مشاهداتی یک سری X-ray و یک سری آزمایشهای اینجوری انجام دادن و نهایتاً یک مدل ساختن DNA را درآوردن بعداً الان دیگر در حدی رسیده که میشود گفت مشاهدش کردیم دیگر ولی شما وقتی که دانشها بیسیک میشوند از این تجربههای روزمره و چیزهایی که زیر میکروسکوپ و اینها دیده میشوند فراتر میخواهند بروند یک جوری با همین یک سری شواهد به یک سری استدلالهای منطقی و بعد در مدل ما یک چیزی مجبوریم وارد کنیم واجبالوجود را برای توجیه وجود جهان باید وجودشو بپذیریم .
ولی آن که از نظر شهودی برای ما خیلی در ابتدای امر قابل حس کردن نباشد یعنی حتی مثلاً بگویم آقا یک واجبالوجود دارد ولی من نمیدانم چه اصلاً هیچی هم حالا من یک چیزهایی در موردش سعی کردم بگویم همه سعی میکنند که یک چیزهایی بگویند ولی فرض کنید اصلاً بگویم یک واجبالوجود دارد من هیچی هم در موردش نمیدانم ولی با حتماً وجود دارد اشکال ندارد.
این یک نکته که این دو تا لول نقض قواعد منطقی و نقض عادت را با همدیگر قاطی نکنیم. من اینجا یک چیزی نوشتم که فکر میکنم بد نیست همین الان بگویم.
ما به یک چیزی باور داریم که چون از این نظر میگویم که مثلاً فرض کنید موضوع الکترون و Higgs و اینها بالاخره یک جوری به نظر میرسد که اینها به طور غیرمستقیم قابل تجربه هستند. خیلی اینجا من میدانم که بحثهایی شروع میشود.
بعد آدم اگر بخواهد هی ادامه بده و اینها ممکن است یک چیز تعداد جلسات زیادی به یک سری بحثهای اینجوری بگذره من میل ندارم اینجوری بشود ولی خب گاهی اوقات هم واقعاً اگر سوالی پیش بیاید و پرسیده بشود غیر قابل اجتنابه یعنی دو تا دو تا نکته تو ذهنم هست هر دو را هم اینجا یادداشت کردم و ولی خب همهشان از این علامتهایی دارند که معلوم نیست قرار است بگویم یا نگم میشود صرفنظر کرد.
تجربه، قانون و کشف جاذبه
یکیش این است که تجربه یعنی چی؟ یعنی مثلاً فرض کنید من فیزیکدانها مثلاً میگویند ما الکترون را میپذیریم بعد یک تجربیا یک آزمایشهایی انجام میدهیم که تایید میکند وجود الکترون را این از نظر یک آدم خداشناس همه اتفاقهایی که تو دنیا میافتد میتواند تایید وجود واجبالوجود باشه اگر آن استدلال را پذیرفته باشه میکروسکوپ هم لازم ندارد هر ممکنالوجود نشان میدهد که یک واجبالوجود هست اگر آن استدلال منطقی را فهمیده باشه ولی به نظر میآید که منظور در علم از آزمایش و تجربه یک چیز دیگهایه حالا معلوم هم نیست چه فرقی دارد من وارد بگذار این بحث نشم . ولی یک موضوع دیگر را بد نیست اینجا یادداشت کردم بگویم ما از اینکه به طور منظم .
اصلاً یک چندین قرنه که یک چیز خیلی بیسیکی را وجودش را چیزهای بیسیکی را پذیرفتیم بدون اینکه مشاهدهای در واقع اصلاً بتوانیم در موردش انجام بدهیم یا بگوییم چیست این اینکه ما وقتی مشاهده میکنیم که تحت شرایط کاملاً مساوی یا تا حدی که ما میتوانیم کنترل بکنیم مساوی وقتی یک آزمایش تکرار میشود به یک نتیجه همواره ثابتی میرسه، میگوییم نتیجه میگیریم که اینجا یک قانونی وجود دارد. مثلاً فرض کنید بگذار یک مثال معروف قانون جاذبه است.
من یک نظمی در حرکت کرات مثلاً میبینم مثلاً نیوتن چه جوری قانون جاذبه را کشف کرده هیچ نه میدونسته جاذبه چیست نه احساسش کرده و اینکه سیب افتاده اینها را بگذارید کنار اینها که در حد شوخیه اینکه چه اگر فرض کنیم که کرات میتوانند ماده میتواند نیرو وارد نیروی جاذبهای وارد بکند اگر فرض کنیم یک چیزی به اسم جاذبه وجود دارد آنوقت چه فرمولی باید بنویسیم که این منظومه این شمسی توجیه بشود حرکت سیاراتش.
نیوتون اینجوری کشف کرد قانون جاذبه را. حالا من ماجرای سیب را نمیدانم اصلاً وجود داشته یا نه. اینکه فرض کنیم که یک نیروی نامرئی بین کرات هست، ایده خیلی پیچیدهای نیست که احتیاج به افتادن سیب باشه. در واقع حرکت کرات مثلاً به دور خورشید مثل این است که یک طنابی مثلاً اینها را نگه داشته و دارند میچرخن.
حالا اینکه این تصور نیروی جاذبه از کجا آمده را سیب ایجاد کرده یا هر چیز دیگهای. این فرضه دیگر. فرض کنید کرات به همدیگر این نیرو را وارد میکنند. حالا چه مقدار باید، طبق چه فرمولی باید وارد بکنند این نیرو را تا اینکه این منظومه شمسی نظمش توجیه بشود.
خب این را با یک در واقع محاسبات ریاضی نیوتون متوجه این شد که باید نیرو با عکس مجذور فاصله متناسب باشه و با جرم دو تا کرهای که دارند به همدیگر نیرو وارد میکنند متناسب باشه. اگر اینطوری باشه آنوقت میشود منظومه شمسی را توجیه کرد که این حرکات کرات چگونه دارد اتفاق میافتد. خب؟ این نمونه کشف یک قانونه دیگر.
من یک نظمی را میبینم که یک حرکات دقیق مثلاً سیاراته. بعد میام فرض میکنم که اینها بر همدیگر نیرو وارد میکنند با این فرمول و نشان میدهم که این نظم را با این فرمول و این فرض اینکه این نیروی جاذبه وجود دارد میتوانم توجیه کنم. میگویم که من یک قانونی رو، قانون علمی را کشف کردم.
و درستیش هم به این است که خب دارد نشان میدهد که این مدلی که در واقع مدل ریاضی که ساختم دارد حرکات کرات را توجیه میکند. بعد میرم نگاه میکنم میبینم خب حرکات سماوی دیگر هم توجیه میکنه، حرکات روی زمین را هم توجیه میکند. بنابراین به نظر میآید که قانون درستی را کشف کردم.
عادت نپرسیدن از جنس نیرو
و یک عادت ذهنی ما این است به عنوان کسانی که ساینس همهمون یک جوری فیزیک خوندیم و اینا، این است که هیچوقت نمیپرسیم که چگونه اینها به همدیگر نیرو وارد میکنن؟ این نیرو جنسش چیه؟ این روز اول، یک عادت ذهنی به وجود آمده که ما این سوالها را نمیپرسیم. ولی روز اول میپرسیدن. کمکم اینجوری شد که ما عادت کردیم.
ما هم رفتیم مدرسه، به ما همینجوری یاد دادن و ما هم دیگر نپرسیدیم. اگر هم شاید یک نفر مثلاً اولین باری که قانون جاذبه یا یک چیزی شبیه این را یک معلمی سر یک کلاس گفته، یکی از دانشآموزا معمولاً دانشآموزای ته کلاس، نه آنهایی که شاگرد زرنگا که حرف معلمو گوش میدن، گفته آقا این چجوریه آخه؟
چگونه نیرو وارد میکنن؟ معلم گفته بابا تو نمیفهمی. یا مثلاً گاهی اوقات به دروغ معلمها میگویند میروند بعداً بهتان میگویند. ما هم مثلاً هشت سالهمون و نه سالهمون دیگر میگوییم معلم راست میگوید دیگر. ولی هرچه میرید جلو میبینید هیچکی بهتان نمیگوید که این قانون جاذبه چگونه عمل میکند. اینها ببین یک بار این که یک فرضه.
فرض کنید که اینها به همدیگر نیرو وارد میکنند با این مقدار، بعد بگویید که خب منظومه شمسی و همهچیز توجیه میشود. ولی قانون جاذبه چیه؟ چگونه آخه این دو تا کرهای که اینهمه با همدیگر فاصله دارند چگونه را همدیگر اثر میذارن؟ این یک چیز مبهمیه که کسی نمیدونست و نمیدونه.
در دنیای طبیعیات قدیم میگفتند فاصله از نیرو وارد کردن بدون یک واسطه و اینها خب ممکن نیست. به نظرشون میومد خیلی واضح است که از راه دور نمیشود نیرو وارد کرد. ولی نیوتون آمد این فرض را کرد. اینقدر فرمولهاش قشنگ بود و همهچیز را خوب توجیه میکرد که همه یک جوری چیز شدن دیگه، مجاب شدن که لابد میشود.
الان پس ما به وجود یک چیزی به اسم قانون جاذبه اعتقاد پیدا کردیم بدون اینکه بدونیم چیست. اصلاً چیزی متعارفتر از این در ساینس وجود ندارد که من بهطور مداوم قوانینی کشف میکنم.
الان استرینگ تئوری، چه میدونم، هرجایی تو فیزیک، اینور و آنور یک سری قواعد و قوانین مربوط به جهان را کشف میکنم و اصولاً هم اینجوری است که توضیح نمیدم که اینها چیان و از کجا اومدن.
نسبیت عام و انحنای فضا-زمان
اگر یک خورده فیزیک بدونید، احتمالاً یا حالا فیزیک خوانده باشید در دانشگاه یا مثلاً که و فیزیک خوانده باشید احتمالا این را میدانید که حدود یک قرن قبل وجود قانون جاذبه کلا ملغا شد.
یعنی نظریه نسبیت عام انیشتین که آمد اساسش این بود که اصلا نیرویی وارد نمیکنند اینها بر همدیگر. یک جور دیگر ای در واقع این کرات نظم میگیرند و اصلا کلا چیزی به اسم نیروی جاذبه وجود نداره، بلکه یک قوانین دیگر ای وجود دارد بازم که باید آنها را فرض کنیم.
آن هم این است که مثلا فرض کنید ما در یک جهانی زندگی میکنیم که جرم فضا زمان اطراف خودش را دچار انحنا میکند. و اینجوری است که مثلا خورشید چون فضا زمان اطراف خودش را دچار انحنا کرده کرات مثل اینکه دارند روی خط مستقیم حرکت میکنند در آن فضا زمان انحنا پیدا کرده. روی این مدارها مثل خط مستقیم میماند برای آن کرات.
بنابراین مثل اینکه آزادانه دارند حرکت. مثل اینکه شما یک ظرف با یک انحناهایی بسازید یک چیزی را یک گلوله ای را بندازید در آن شروع کند مثلا روی یک مداری حرکت کردن.
حالا اگر یک فضا زمان چهار بعدی مثل این چیزی که در انیشتین فرض میکند داشته باشیم واقعا این کرات شروع میکنند روی یک مسیری برای ابد حرکت کردن. مثل این دقیقا مثل اینکه دارند اصلا خودشان فکر میکنند دارند مسیر مستقیم را میروند.
یعنی در هر لحظه همانطوری که شما وقتی میبینید که یک در خلا اگر یک ذره ای را پرتاب بکنید این همینطور به بنا به قوانینی که فکر میکنیم وجود دارد مستقیم میرود و متوقف نمیشود روی خط مستقیم.
چون جهان فضا زمانش خمیدگی دارد آن وقت کرات مثلا روی مسیرهای منحنی مدارهای بسته حرکت میکنند. یک توجیه قانون های جدید و توجیه های جدیدیه برای منظومه شمسی و خیلی همه چیزهای دیگر مشابه این که در دنیا وجود دارد و قانون جاذبه ای وجود ندارد.
ولی یک قانون های جدیدی وجود دارند که وحشتناک هم هستند چون حالا فضا زمان چیست الان من فرض کردم یک فضا زمانی وجود دارد که تحت تاثیر جرم انحنا پیدا میکند بله اصلا هیچ چیزی تحت عنوان نیروی جاذبه وجود ندارد بعد از انیشتین بله خب نه دیگر نباید بگویند دیگر در به شما که مثلا تا مدرسه هم که میاید که آخه نمیشود شما یک قانون جاذبه را به بچه درس بدهید بگویید این غلط است ها بعدا درستشو بهت میگویند نه دیگر آن لحظه که درس میدی باید بگی .
ببین نیوتن چه کاری کرد و شگفت انگیز و همه چیز را توجیه میکند و قوانین کپلر را درآورد و الی آخر اصلا مکانیک کوانتوم که اصلا کل مکانیک کل فیزیک کلاسیک را نقض کرده شما که روز به بچه که نمیشود مکانیک کوانتوم درس داد و نمیتوانید یک چیزی درس بدهید بگویید که این درست نیست هیچ معلمی این کار را نمیکند معمولا یک جوری از نظر آموزشی هم واقعا نمیشود این کار را کرد نمیشود هم به دانش آموز هیچی نگی بگی آقا فیزیک را میذاریم مثلا ۳۰ سالش شد بعد میگوییم که ریاضی به اندازه کافی بلد باشی بالاخره یک چیزی باید بهش گفتی من اصلا کاری ندارم کدام قانون درست است .
موضوع این است که چه جوری ما اعتقاد پیدا میکنیم که یک فضا زمان چهار بعدی وجود دارد که هیچ اصلا نمیدونیم چه هست مثلا صد رحمت به واجب الوجود اصلا فضا زمان چهار بعدی که انحنا پیدا میکند یک چیزی اصلا هیچی نیستا یعنی جرم و اینها ندارد یک همین فضا مثلا یک چیزی تخیل آدم فکر میکند فضا یک چیز تخیلی خودشه حالا این واقعا انحنا پیدا میکند اجرام در آن روی یک به اصطلاح ژئودزیک هایی شروع میکنند حرکت کردن و تمام حرکات آسمانی اینجوری در واقع توجیه میشوند.
فرض علمی و تغییر مدلها
من میخواهم یک قدم بروم اونورتر مسئله این نیست که شما به طور مداوم در علم و هر وقتی که دارید شناخت پیدا میکنید .
میخواهم بگویم این روند یک روند کاملا عمومیه من با استدلال های منطقی میفهمم که یک باید فرض کنم یک چیزی وجود دارد تمام مدت ما تو علم داریم این کار را میکنیم اگر بگویم هر روز داریم این کار را میکنیم مسئله وجود ذرات که نیست هر قانون علمی را دارم کشف میکنم به طور مداوم دارم فکر فرض میکنم وجود یک چیزهایی را که به طور مستقیم ممکن است ندیده باشند ندونن چیان.
ولی میگویم باید اینجوری جهان باید اینجوری باشه. باید فضا-زمان بتواند خمیده بشود تحت تأثیر جرم. بعد چه کار میکنن؟ یک آزمایشهایی ترتیب میدهند مثلاً به نظر میآید آن تئوری درست است. هیچ اه تضمینی وجود ندارد که یک تئوری سومی بعد از نسبیت عام حالا اه نیوتون چقدر دوام آورد؟
از اواخر قرن اه هفدهم تا مثلاً بگویید تا اواخر قرن اوایل قرن بیستم، دویست و چند سال دوام آورد. یعنی از آن روزی که اه حدود دویست سال دوام آورد دیگر.
از موقعی که نیوتون آن کتاب را منتشر کرد و این چیزها را در آن بیان کرد تا موقعی که نسبیت عام دو هزار ۱۹۱۵ مقالاتش منتشر شد، همه با تمام وجود به وجود نیروی جاذبه و قانون جاذبه نیوتون ایمان داشتن.
الان اصلاً دنیای یک جور دیگهای شده. خب حالا صد سال گذشته، شاید همین فردا پسفردا یک قانون الان یک مشکلاتی تو فیزیک وجود دارد که یک عده معتقدن که راه حلش این است که نسبیت عام را تغییرش بدهیم. برای اینکه پارههای فیزیک با همدیگر بتونن اه سازگار بشوند. پارههای علم فیزیک.
یعنی مثلاً دانش ما در مورد کیهان و دانش ما در مورد دنیای زیر اتمی بتونن با همدیگر یک تئوری واحد پیدا بکنن، یک عده هستند که معتقدن که باید از نسبیت عام صرفنظر کرد و یک تئوری جدید جایگزینش کرد. بنابراین آن فضا-زمانی که ما فعلاً وجودشو قبول کردیم وجود ندارد.
استعاره شیارها و آنتولوژی قانون
بگذارید من میخواهم یک واقعاً یک قدم بزرگتر بردارم. اصلاً آن چیزی که ما عادت کردیم از بچگی و نمیپرسیم ولی قبلاً میپرسیدن و یک چیزی در موردش میگفتن، این است که اصلاً قانون یعنی چی؟
یعنی چه قانون وجود داره؟ ببین این دیگر اینقدر حرف بیسیکیه که من احساسم این است که به هرکی که میگویم اولش تصور میکند که اصلاً یک حرف بیمعنیای دارم میزنم. ببینید بگذارید من یک مثال بزنم.
بیاید فرض کنید که من یک چند تا توپ فلزی را روی سطح مثلاً یک روی یک سطح مثلاً پلاستیکی گذاشتم. بعد اه یک خورده وایمیستم میبینم که این گویهای فلزی تعدادشون هم زیاده. شروع میکنند به حرکت کردن. اصلاً من تنها چیزی که دارم میبینم این است که یک سری گوی فلزی اینجا هستند و اینها شروع میکنند به حرکت کردن.
بعد حرکتشون نظم پیدا میکند و یک شکل جالبی را میسازن در سطح. یک شکل خیلی پیچیده و منظمی. ها؟ اصلاً فکر کنید یک عبارتی را برای من مینویسن. خب من اولین تصوری که من اصلاً ممکن است به ذهنم برسد این است که یک نفر زیر این صفحه در یک جعبهای هست، آهنربا دستشه مثلاً و دارد این حرکتها را انجام میدهد.
اینها را میبرد و دارد آن را مینویسه. بنابراین از این چیزی که دیدم پی به وجود یک آدمی آن زیر میز میبرم. بعد یک نفر میآید جعبه را باز میکند میبیند نه اصلاً کسی آن زیر نیستش، آهنربایی هم در کار نیست.
بعد خودش دقت میکنم میبینم که این میز یک شیارهایی دارد که خیلی دیده نمیشد. که علت اینکه اینها رفتن سر آن جاها وایسادن این است که این شیارها مهرههای جاهایی بودن، تو این شیارها حرکت کردن و رفتن و این چیز را نوشتن یا این شکل منظم را به وجود آوردن.
و علت حرکتشون هم این بود که خب این مثلاً فرض کنید این میز لرزشهای کوچیکی داشته و آن حرکتهایی که من دیدم هم آهنربا یا کسی چیزی حرکت نداده یا نیروی خاصی بهشان وارد نشده. این برنامه اینجوری بوده. این میز را ساختن یک جوری که یک شیارهای تقریباً نامرئی دارد ولی دارد. اگر دقت کنم. در حدی که این چیزها را هدایت میکند.
حرکتها هم از حرکتها لرزشهای طبیعی که همینجوری اتفاق میافتد تو تهران که نمیدانم روزی چند صد تا زلزلهی حدوداً دو ریشتر میآد، کلاً دیگر جریان هوا هست و این حرفها اگر صد صیقلی باشه و مهرهها و گویها هم خیلی وضعشون خوب باشه و اینها یا حتی مثلاً یک شیب کوچولوی نامحسوسی داشته باشه که کمکشون بکند که به یک سمت بروند.
اینها تحت هدایت آن شیارها بوده که رفتن به آنجا رسیدن. خب؟ خب این یک چیز قانعکنندهایست دیگر. من احساس میکنم که اینجا ؟ قاعده ای که باعث این اتفاق به نظر میآید کاملاً تنظیم شده بیفتد وجود یک سری شیارهاست این شیارها مثل چه میمونن؟ مثل قوانین قوانینی که در جهان جهان فیزیکی الان مثلاً فرض کنید طبق در واقع انیشتین به ما چه میگه؟
میگوید کل جهان انگار یک شیارهایی دارد که طبق یک چیزی در واقع قاعده ای به وجود اومدن اینها باعث میشوند که حرکات منظمی که از تمام طول تاریخ مسحور میکرد مردمو که عجب نظمی مثلاً در حرکت کرات وجود دارد و این حرفها میشود تا چند هزار سال بعد گفت که یک کسوفی به مدت فلان ساعت در فلان روز در فلان منطقه دیده میشود برای خاطر اینکه این نظم بی نظیری در همین منظومه شمسی وجود دارد حالا جاهای منظم تر از این هم تو دنیا هست شما هر چقدر به دنیا نگاه میکنید نظم بیشتری میبینید .
خب این چیزی که ما در واقع میگوییم تحت عنوان قوانین نمونه اش مثلاً قانون نسبیت عام انیشتین یک چیزی مثل همین شیارهاست دیگر جهان طوریه که یک حرکاتی .
یعنی اگر من میبینم که ذرات یک جور خاصی رفتار میکنند برای اینکه یک بسترهایی برایشان آماده شده حالا من نمیدانم این بسترها دقیقاً چه ان یک موقعی فکر میکردم مثل قانون جاذبه فکر میکردم یک نیرویی این چیزها را حرکت میدهد بعد فهمیدم نه نیروی خاصی نیست یک بستر توسط یک شیارهایی مثلاً ایجاد شده یا هر چیز تئوری دیگر ای که ممکن است من داشته باشم نکته ای که میخواهم بهتان توجه بدهم این است که بالاخره یک چیزی وجود دارد شیارهایی وجود دارند نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه شما هر جوری بگویید که این جهان دارد ذرات دارند حرکت میکنند تحت یک قانونی آن قانون یک چیزی است که وجود دارد تا .
حالا شما اصلاً اینجوری به در کلاس فیزیک بهتان گفتن که یعنی الان من میتوانم بپرسم آقا جنس قانون چیست بالاخره میدانید من آن چیزی که میگویم که اول آدم میپرسه طرف فکر میکند حرف غیر معنی داری دارد میشنوه این است که این پرسیدن که این قوانین چه ان چه جنسی دارند. الان تو مثال من از اولش مثلاً تصور من بود که یک آهنرباییه و یک آدم هوشمند که دارد این کارها را میکند.
بعد فهمیدم نه جنس آن چیزی که باعث این اتفاق شده یک سری شیارهاست و یک سری حرکات مثلاً تصادفی که باعث حرکت این مهره ها تو آن شیارها شده. نمیشود من بگویم هیچی وجود ندارد که وقتی میگویم قانون جاذبه وجود دارد یا نسبیت عام وجود دارد دارم میگویم یک چیزی وجود دارد این چیز چیه؟
سوال این است که آیا این چیز مثلاً خودش از نوع مثلاً فرض کنید ذراته؟ به نظر میآید قانون که از نوع ذرات نیست مثلاً قوانین از جنس ما تو فیزیک محدودیت داریم برای اینکه جواب بدهیم دیگر از جنس اشعه الکترومغناطیسی ان موج الکترومغناطیسی ان تو فیزیک چند تا چیز وجود دارد کلاً یا ذرات وجود دارند یا امواج الکترومغناطیس وجود دارند و اخیراً هم یک چیزی وجود دارد به اسم Entanglement که از هیچ دو تایی دیگر نیست به نظر میآید جنسش یک جوری هستند در آن فیزیک کلاسیک نمیگنجه فیزیک تو فیزیک تا جایی که انیشتین بلد بود نمیگنجه تا در مکانیک کوانتوم به .
بعد مثلاً کم کم یک چنین موجودیتی پذیرفته شده که یک چنین آثاری دیده میشود از هیچ کدام آن دو نوع سابقه میشناختیم نیست من .
منظورم این است که فیزیکدان اگر میخواهد جواب بده با محدودیت هایی که دارد بگوید مثلاً اینها از جنس اشعه الکترو فضا زمان از جنس Entanglement بگوید مثلاً یک یک جنس جدیدی را فرض بکند بگوید این یک چیزی است در دنیا که باعث میشود که یک چنین شیارهایی به وجود بیاید و الی آخر هر چیزی شما نکته این است اگر من بگویم قانونی وجود دارد به معنای واقعی کلمه دارم میگویم یک چیزی وجود دارد و حالا باید بگویم این چیز چیست نه اینکه فرمول قانون چیست فرق میکند این سوال که قانون جاذبه فرمولش چیست آیا از روابط انیشتین تبعیت میکند .
اصلاً چیه؟ جنسش چیست یعنی به عنوان یک موجودیت من نمیتوانم بگویم ببینید در اینکه میگویم قبلاً این مسئله گفته میشد این بود که در مثلاً فرض کنید تا و قبل از پیدایش علم جدید و اینکه به یک چیزهایی این شکلی به یک حرفهای عادت بکنیم که خیلی نمیدونیم یعنی چه.
قانون در فلسفه قدیم وعلم جدید
در فلسفه یک مقدار چند قرن قبل تصورشون این بود که مثلاً یک عالمی نمیدانم خلق وجود دارد یا عالم امر وجود دارد واقعاً اعتقاد داشتن در دنیا در جهان فیزیکی قوانینی وجود خداوند قوانینی وضع کرده همانطوری که برای آدمها شریعت وضع کرده . یعنی مثلاً به کرات گفته که شما اینجوری طبق این قاعده حرکت بکنید و این یک چیزی است در عالم مثلاً امر من .
اصلاً نمیدانم اینکه خودشان هم نمیدونستن دقیقاً چیست ها ولی میگفتند بالاخره در این عالم حالا اینجوری نیست که هیچ تئوری هم نداشتن تئوری فلسفی که جایگاه قوانین قوانین واقعاً خداوند به در عالم تکوین قانون امر وضع کرده و همه موجودات دارند از این قوانینی این قوانین مثل کلام خداوندند که بهشان وحی شده مثلاً فرض کنید یک حالت خیلی یک توجیه عرفانی ساده اینکه بابا همه موجودات همه این کرات هوشمندند و خداوند بهشان یک چیزهایی را امر کرده و اینها دارند اطاعت میکنند جنس قوانین مثل قوانین خودمان میماند قوانینی که شهر و کشور را باهاش اداره میکنند من .
میخواهم بگویم چون یک چنین تصوری داشتن برایشان عجیب نبود که قوانینی وجود دارند میگفتند اینها یک چیزهایی جز امر الهیه. بعد هم میرفتن کشفشون میکردند.
بعد یک دفعه این فرمولهای فیزیک و ریاضی و اینها که آمد مفهوم قانون اصلاً به همین دلیل هم میگفتند لا این کلمه قانون از اینجا آمده که آدمهای مذهبی فکر میکردند که خداوند قانون حکومت دارد میکند لا دارد برای ما قانون ما فقط انسانها قانون را میتوانند بشکنن غیر انسانها از به قوانین کاملاً تبعیت میکنند همه چیزو واقعاً قانونه.
کلمه قانون از اینجا آمده برای خاطر اینکه تصورشون این بود که نیچر هم طبیعت هم مثل عالم مثلاً انسانی قوانینی برایش وضع شده تخطی هم نمیکنند. کسی اگر میگفت جنسشون چیست میگفتند مثلاً از جنس وحین .
به هر حال یک چیزیان در عالم امرن یک چیزی بالاخره از نظر فلسفی موجودیتی برای قانون قائل بودن ممکن است یکی بگوید که هر لحظه خداوند مثلاً دخالت میکند میخواهم بگویم این بالاخره با فرض وجود خداوند و یک سری دخالتهایی که به صورت وضع قانون به صورت دخالت مستقیم آنها توجیه میشد اینجوری نبود که جواب ندن.
فیزیک و توجیهنکردن قانون
بعد ما وارد یک مرحلهای از دانش شدیم که کمکم اصلاً خود نیوتون هم قانون را به همان معنای الهیش میفهمید فقط میگفت فرمولاشو دارم مینویسم ولی الان بالاخره به یک جایی رسیدیم که از کلمه قانون استفاده میکنیم میگوییم قوانینی فیزیک وجود دارند .
ولی اصلاً فیزیکدانا فکر نمیکنند به اینکه اینها چیان توجیهش چیست جنسش چیست. اصلاً وقتی میگویید یک چیزی وجود دارد مثلاً من الان این توجیهی که کردم برایتان یک چیزی وجود دارد مثلاً یک شیارهایی وجود دارد این مثال من مثال از یک جهتی خوبی نیست.
برای اینکه باز حرکاتی که آنجا دارد انجام میشود طبق قوانین فیزیک دارد انجام میشود یعنی فراموش نکنیم که ما هر چیزی من برایتان مثال بزنم تابع قوانین تو چارچوب قوانین فیزیک باز آن اتفاق دارد میافتد آن شیارها به اضافه آن نیروهای رندومی که من فرض کردم وارد میشود به اضافه یک سری قوانین فیزیکی در واقع این کار را انجام دادن. آن قوانین فیزیکی وجود دارند یک چیزیان و نمیتوانید از گفتن اینکه چه هستند به طور کلی فارغ بشوید در حالی که .
خب ما الان به نظر میرسد فیزیک فقط آن فرمولها را مینویسن اگر درست دراومد و آزمایشها را توجیه کرد میگویند کار ما تمام شد. اشکال ندارد بگویند که یک سوال اینجا هست به ما ربط ندارد ولی حس عمومی به دلیل نوع آموزشی که ما از بچگی دیدیم این است که اصلاً سوال تمام شد دیگر حل شد.
یعنی اگر من یک فرمولهایی بنویسم با فرض وجود قانون جاذبه بتوانم یک سری چیزها را توجیه کنم تمام شد توجیه کردم. در حالی که واضح است که یک چیز خیلی سادهای اینجا جا مانده.
این قانون جاذبه چیست چرا هست چه جوری اثر میکند جنسش چیست این اشیا از دور چه جوری به همدیگر اثر میکنند اگر نسبیت عام بیاید فضا زمان چیست چرا شیار پیدا میکند چرا حتی چرا موجودات روی ژئودزیک حرکت میکنن؟
روی مثلاً آن قواعدی بود دارید بیان میکنید دیگر باید تا تهش بگویید که اینها چرا اینطوریه. اصلاً فیزیکدانا خودشان را مقید نمیکنند تا تهش برن، فقط در همان حد یک مدل ریاضی بسازن، آزمایشها را توجیه بکنند میگویند کار ما تمام شده. اشکال ندارد بگویند که بقیهاش مربوط به فلسفه علمه.
به نظر من نیست. به نظر من این قوانین هم چیزاییان که وجود دارند و باید در فیزیک توجیه بشوند. شاید با اینتنگلمنت، شاید با یک هویت دیگهای فرض بکنیم برای اینکه بتوانیم بگوییم که قانون چیست و الی آخر. حالا فعلاً اصلاً این سوال به نظر میرسد که برای فیزیکدانا خیلی معنیدار نیست.
من این مثالی که زدم به این دلیل ربط داشت که ما از یک استدلالهای منطقی و عقلی از دیدن مثلاً فرض کنید نه از به وجود یک چیزی پی میبریم که اصلاً نمیدونیم چیست. فرض میکنیم که قوانینی در طبیعت وجود دارد که این حرکات منظم را به وجود آورده.
همان آن مثال را دقت بکنید من از اینکه این مهرهها حرکت کردن و سر یک جاهای خاصی قرار گرفتن که خیلی که معلوم است مثلاً یک جوری از پیش تعیین شدهست به این با یک فرضهایی به این نتیجه رسیدم و مشاهده کردم که بله اینجا مثلاً یک شیارهایی هست. به یک چیزی به وجود یک چیزی معتقد شدم. اول یک فرض اشتباه کردم بعد فرضم را اصلاح کردم.
بالاخره ممکن است یک مشاهداتی هم حتی انجام داده باشم، دیده باشم شیارها را. ممکن است هم هست مثل همین فضا-زمان مشاهدهای برای انحنای فضا-زمان به طور مستقیم انجام نداده باشم ولی وجودشون را فرض میکنم.
ما اصلاً نه فقط انواع قوانین را در نظر بگیرید مثل همین نسبیت عام، وجود یک چیزهایی را برای اینکه این قوانین را بیان بکنیم میپذیریم، وجود خود قانون را هم میپذیریم به عنوان یک ماهیت یک خورده عجیب و غریبی که نمیدونیم چیست.
پس اصلاً کار ما این است که از یک استدلالهای منطقی به وجود یک چیزهایی پی ببریم که ممکن است خیلی دقیق ندونیم چیه، جنسشون را ندونیم و الی آخر. این یک بفرمایید.
پرسش: قانون در برابر واجبالوجود
ما الان به این فکر میکنیم که خب چطور میتوانیم قانون را پذیرا باشیم و یک چیزی مثل واجبالوجود را نمیتوانیم پذیرا باشیم؟ الان سوال من این است که نفهمیدم. ما به چه رسیدیم که قانون را میتوانیم قانون را به بپذیریم که یک قانونهایی وجود دارند حاکمیت میکنند.
درسته؟ خب. و چه و این کمکم این در میتواند به ما نزدیک کند که خب واجبالوجود هم یک چیز است نه در مورد قوانین.
من چند تا مثال زدم مثل الکترون، هیگز، قانون علمی، قانون جاذبه که ما اصولاً ذهنمون اینجوری کار میکند.
یک شواهدی داریم، یک استدلالهای منطقی داریم برای اینکه بتوانیم توجیه بکنیم چیزهایی را که میبینیم به وجود یک چیزی که ممکن است نمیبینیم و یک مقدار خلاف عرف حتی برای ما وجودش، مثل الکترونی که گاهی موج، گاهی ذرهست یا قانون علمی که اصلاً هیچ شهودی ممکن است نسبت بهش نداشته باشیم که چه جوری تحقق پیدا میکنه، میگوییم پی میبریم، فرضش میکنیم.
مدل مسئله واجبالوجود هم میتوانید اینجوری نگاه کنید. ما یک شواهدی داریم، یک موجوداتی هستن، همهشان به نظر میرسد که یعنی من نمیدانم چیان. من میگویم که یک چیزهایی هستند با آن تعریف خیلی سادهای که دارم بلافاصله به این نتیجه میرسم که همهچیز در جهان نمیتواند ممکنالوجود باشه. پس میگویم لابد یک واجبالوجودهایی وجود دارند. حالا میتوانم جواب بدهم که اینها چیان؟
میتوانم جواب ندم ولی این استدلالی که کردم مثل یک استدلال دیگر از یک شواهد و یک سری نتایج منطقی به وجود یک چیزی اعتقاد پیدا کردم و خب خوب است که بروم ادامه بدهم ببینم این چیست. مثلاً من جلسه بعد از این استدلال سعی کردم بگویم چیه، چند تاست، چه ویژگیهایی باید داشته باشه.
یک خورده مثل همان کاری که در مورد الکترون میکنم، در مورد ذره هیگز میکنم. میگویم ذره هیگز وجود دارد به این دلیل. بعد میگویم که اگر وجود داشته باشه این جرمشه، این فلانه، اینجوری احتمالاً میشود دیتکتش کرد. بالاخره یک چیزهایی هرچقدر بیشتر بتوانم حرف بزنم کار خوب بهتری کردم.
من منظورم این است که آیا اینجوری ذهن ممکن نیست مثلاً یک یک چنین نتیجهای بگیرد که من مثلاً یک چیزی مثل قانون دارد کلاً حاکمیت میکند نه یک خب آن قانون موضوع این است که قوانین ازلیان و آمد قانون را اشکال اشکال ندارد. آیا قوانین ازلیان؟
آیا اینجوری است که مثلاً در واقع به یک معنایی واجبالوجودن برای وجود خودشان به چیزی، اشکال ندارد شما بگویید که واجبالوجود من از همین قانون اصلاً. چون قانون در آن هرم هستی که عرفا میساختن، قانون خیلی نزدیکه به نوک هرم.
یعنی بروید تا آنجا بروید دیگر یک قدم مانده به اینکه به نوک نوکش برسید ولی جایگاه قوانین بالای بالای هرمه. بالاتر از اجسام و نمیدانم عالم مثال و همه این چیزاست.
اشکال نداره، ببینید آن مفهوم واجبالوجود را میتوانید بگویید که از جنس قانون من میتوانم نقض بکنم. من میگویم شواهد فیزیکدانها نشان میدهد میگویند که قوانین از نمیدانم ۱۰ به توان فلانقدر ثانیه بعد از بیگبنگ قوانین وجود دارند. بنابراین حادثن مثلاً. واجبالوجود نیستند. میگویند.
میگویند شما در آن یک زمان ۱۰ به توان منهای فلانقدر ثانیه وجود دارد که میگویند که بله. نه اصلاً یک یک جوری حسشون این است که قانونی آنجا برقرار نیست تا مثلاً اینقدر میگذره و بعد قوانین فیزیکی مثلاً جاری میشوند انگار. حالا من دوست ندارم به بیگبنگی که خودش یک تئوری در حال اصلاح و ایناست رجوع بدهم.
ولی گاهی اوقات دوست دارم از این حرفها بزنم برای خاطر اینکه یک اشتباه ذهنی وجود دارد که فکر میکنند که چیزهایی که تو فیزیک الان بهش اعتقاد دارند یک جوری چیز است مثلاً نه واجبالوجود. میخواهم بگویم یعنی حس یک عده این است که فیزیک انگار برخلاف دیدگاههای دینی دارد پیش میرود. من نمیدانم این موضوع را گفتم یا نه. میدانم تو یادداشتهای جلسات قبلم بود.
فضا-زمان متناهی و احساس وجود خدا
یک دوست غیرمذهبی من دارم که خیلی آدم صادقیه. از همین حرفی که الان زده من فکر میکنم معلوم است که یعنی غیرمذهبیه ولی اینجوری نیست، ضدمذهبی نیست. ولی اعتقادات دینی هم ندارد. یک بار من بهش گفتم که در خانواده کاملاً غیرمذهبی هم بزرگ شده. یعنی اینطوری طبیعی است که مثلاً گرایش به مذهب پیدا نکرده. ممنوع بوده شاید اصلاً.
حالا من کاری ندارم. یک بار من بهش گفتم که همینجوری لابهلای صحبتها اصلاً نه بحث مذهب بود نه غیرمذهب و اینها. همینجوری فکر کنم یک چیزهایی در مورد فیزیک داشتیم میگفتیم. اصلاً واقعاً یادم نیست از کجا به اینجا رسید. که من گفتم که خب طبق نظریه نسبیت عام جهان ابعادش محدوده.
یعنی کل جهان یک فضازمان متناهیه که میشود مثلاً برایش قطر در نظر گرفت به یک معنایی. ولی یک فضازمان سه بعدی نیست دیگر. فضای سه بعدی نیست. یک فضازمان متناهی. یعنی این تصور که آسمان لایتناهی که تا هر جایی بخواهید بروید و این حرفها غلط است. شما نور را تو یک جهت که میفرستید بر میرود دور میزند برمیگردد. اینجوری نیست که تا بینهایتی وجود ندارد.
حتی مشاهداتی که تایید میکند خیلی وقت قبل اتفاق افتاده که یک ستارههایی وجود دارن، یک چیزهایی دید اجرام نورانیای دیده میشوند که به نظر میاومد که جرم ندارند. یعنی اشعهشون فاقد بعضی از ویژگیهایی بود که ستارههای دیگر داشتن. که بعد از اینکه نظریه نسبیت عام جا افتاد، ستارهشناسها اینجوری توجیه کردن که اینها مثل یک کانونهایی که یک ستارهای آنور دنیا وجود دارد که نورش اینجا جمع شده.
ما این را به صورت یک نقطه نورانی اینجا داریم میبینیم. حرفهای اینشکلی. من این را از در یکی از کتابهای راسل دارم نقل میکنم. و این را که بهش همینجوری گفتم، گفت واقعاً اینجوریه؟ یعنی الان فیزیکدانها معتقدن که فضازمان متناهیه؟ گفتم بله این جز بدیهیات فیزیکه. خیلی وقته که به یک چنین چیزی اعتقاد دارند.
زمان هم که از بیگبنگ تا یک فروپاشی نهایی وجود دارد دیگر. من نمیدانم منظورتون از متناهی که شروعش هم بیگبنگه دیگر. ما قبل از بیگبنگ که دیگر نداریم در فیزیک. در یک یعنی میتوانید بگویید فلانقدر میلیارد سال قبل شروع شده، اینقدر هم ابعادشه. الان نه دیگر از نظر فیزیکی بیگبنگ شروعشه دیگر. قبلشو کسی نمیدونه.
حالا ممکن است یک نظریهپردازی در موردش بکنیم ولی اصلاً ممکن است یک نفر بگوید که یک بیگبنگهای متوالی وجود دارد. یعنی مثلاً باز میشه، جمع میشه، دوباره یک بیگبنگ اتفاق میافتد الی آخر. ولی فعلاً از نظر فیزیکی این چیزی که ما دیگر نه ابعاد محدوده فضا و زمانه. اینی که بهش گفتم گفت این واقعاً اینجوریه؟ گفت بله خیلی وقته.
گفت والله من همیشه احساسم این بود که اگر فضا نامتناهی باشه خدا وجود ندارد ولی اگر متناهی باشه او وجود دارد. خیلی صادقانه این را به من گفت. من از نوجوانی اینجوری حس میکردم که یک دلیلی اینکه مثلاً ماتریالیسم درست است این است که فضا نامتناهیه.
من اصلاً نمیفهمم به نظر من بهش گفتم به نظر من هیچ ربطی ندارد ولی نمیدانم چه حسی داشت که اگر یک چیز متناهی باشه این دیگر حتماً مثلاً یک یک چیزی دارد یک خالقی دارد ولی نامتناهی باشه.
من نمیدانم. من بهش من هم صادقانه بهش گفتم به نظر من هیچ ربطی به این چیز ول نگرفتم که آها دیدی مثلاً دیدی خدا وجود دارد. به نظر من متناهی باشه یا نامتناهی ربطی به آن صورت پیدا نمیکند.
ولی خب حتماً یک تصوراتی تو ذهنش بود که حسش این بود دیگر. حالا بگذریم.
لولهای نقض شهود و مدلسازی
بالاخره ما من در جواب آن سؤال ما لولهای مختلف نقض شهود داریم. یک بار قوانین منطق را میخواهیم نقض بکنیم که اصلاً نمیتوانیم نمیکنیم ولی یک بار اینکه یک چیز شهودیمون را نقض میکنیم. فکر میکنیم همهچیز آغاز و پایان دارد بعد یک نفر استدلال میکند که اینجوری نمیشود امکان ندارد.
باید یک چیزی بدون آغاز و بدون پایان فرض کنیم. خب میگوییم باشه فرض میکنیم. من که عقلم به من نمیگوید که هیچچیز بدون آغاز و پایان وجود ندارد. همینجور حسم اینه، تجربیاتم به من میگوید که همهچیز آغاز و پایان دارد. این یک نکتههایی در جواب آن سؤال که ممکن است سؤال دیگران هم باشه.
من تأکیدم روی این است که این روند رسیدن به وجود واجبالوجود در مدل ما یک چیز کاملاً متعارفی در همه مدلها. شواهد بهاضافه استدلالهای منطقی و بعد اعتقاد پیدا کردن به وجود یک چیز. ما این مدل را ما اینجوری میسازیم.
یک سؤال دیگر که بیشتر میگویم حالت کامنت دارد اینکه ممکن است ما اگر سؤالی در ایمیل وجود داشته باشه شاید این قسمتشه که نمیدانم واقعاً. بیشتر حالت کامنت و چیز دارد که همانجوری که من گفتم در واقع دوباره تذکر دادن که اثبات دقیق نمیشود ارائه داد. نه برای وجود خدا نه برای وجود هیچی. من فکر کنم تو همان جلسات اول این را گفتم.
اگر اثبات را به این معنای مثلاً اثبات ریاضی و اینها در این حد دقت بگیرید وجود چیزی را نمیشود ثابت کرد. ما نهایتش میتوانیم درستی غلطی گزارهها را در دستگاههای اصل موضوعی ثابت کنیم. چیزی درباره جهان خارج نمیتوانیم بگوییم.
باید اول یک اثبات ریاضی منتها اینکه اصلاً آن مقدار دقت یعنی در واقع این حرفی که من میزنم که حرف بدیهی هم هست که وجود هیچچیزی را نمیشود با استدلال ثابت کرد بلکه میشود شواهد و تغییری به ذهن و میشود به سمت اثبات رفت.
نمیشود یک اثبات مثل قضیه ریاضی برایش ارائه داد. ما درباره ذره هیگز، الکترون اثبات نداریم. نهایتش این است که میگوییم که شواهد خوبی داریم که به نظر میرسد که این چنین چیزی وجود دارد دیگر.
و این بیشتر از اینکه نکته این حرف این باشه که ای وای مثلاً چقدر بد شد و این حرفها، نکتهاش این است که ای وای این اثبات چه جوری بدیه. چون ما بیشتر از اینکه به قضایای ریاضی علاقه داشته باشیم این است که میخواهیم چیزهایی در مورد جهان بفهمیم. پس آن فرم اثبات کارهایی ندارد.
باید ببینیم چه کار دیگر میشود کرد. من این چند جلسه صحبت کردم که چه کار میکنیم. مدل میسازیم، مدلها را مثلاً با همدیگر مقایسه میکنیم و الی آخر. بعد یک چه میگویند کامنت و یک تحذیری با ه جیمی و دال زال که برحذر باشید از اینکه ممکن است گرفتار بازیهای زبانی بشویم وقتی استدلالهای فلسفی را به کار میبریم.
مثلاً گفتن که ببینید حرفهایی که این مربوط به حرفهایی که جلسه قبل من زدم که ما اینجوری ممکن است به یک چنین گزارههایی برسیم. مثلاً بگوییم وجود دارد. در حالی که ما ممکن است مثلاً من حرفم این بود که واجبالوجود وجود مطلقه بله.
در حالی که ما ممکنه، ببینید اصلاً من حرفم این بود که واجبالوجود وجود مطلقه، بله. این، من آنقدر فلسفی حرف نزدم و قرار هم نبود بزنم، قرار هم نیست در آینده بزنم. هرچه بگذره فکر میکنم دورتر میشویم از این حرفها.
مطلق وجود و وجود مطلق
یک یک چیزی وجود، یک دو تا اصطلاح وجود دارد در فلسفه، مطلقِ وجود و وجودِ مطلق. میگویند خیلی مهم است که این فرق این دو تا را با همدیگر بفهمیم.
مطلقِ وجود یعنی وجود دیگه، همینجوری ما به همه چیز میگوییم وجود دارند. وجودِ مطلق یک موجودِ خاصیه. یعنی یک موجود، یک وجودی که یک موجودی که مطلقه به این معنا که هیچ قیدی به غیر از وجود انگار نپذیرفته، ماهیت نداره، همین چیزهایی که من دفعه قبل آن چیزی که ما میگوییم واجبالوجود، وجودِ مطلقه.
نه وجود، نه مطلقِ وجود، یعنی وجود به همان معنایی که در هر موردی به کار میبریم. بنابراین مثلاً اگر بخواهیم گزارهای بگوییم که اگر من جلسه قبل حرفهایی که زدم میخواهیم به صورت یک گزاره بگیم، باید بگوییم وجودِ مطلق وجود دارد. ولی نکته این است که اصلاً ما چقدر خودمان را باید مقید بکنیم، حس کنیم که این زبان ما کارهایی خوبی دارد.
یعنی مثلاً فرض کنید ما یه، همین ایشان هم یک حرفهای این شکلی بعداً نوشته ایمیل، مثلاً در حد یک صفحه است. اینکه ما یک کلمهای داریم به اسم وجود، بعد این را نسبت میدهیم و یک جوری در زبان استعمالش میکنیم که انگار یک صفته.
یک من داشتم ایمیل را میخوندم، احساس ایشان بر حذر داشته ما را که دچار بازیهای زبانی نشیم. ولی به شدت احساس کردم که اینجا در اثر این نوع استعمالی که ما در زبان فارسی برای وجود داریم، اینجوری است که یک سری ایشان دچار بازیهای زبانی شده، مثل اینکه یک جملهای مثل وجود دارد به نظرش غیر بیمعنی میآید.
ببینید، این را ما باید قبول بکنیم که یک مشکل زبانی داریم که شاید خوب نیست که ما تو زبان خودمان میگوییم یک چیز وجود دارد، همونطور مثلاً میگوییم یک چیزی سبز است. مثل اینکه وجود هم یک صفته به یک چیزی نسبت بدهیم. شاید یک جور دیگر حرف بزنیم بهتر باشه.
آن چیزهایی که از جلسه قبل از حرفهای من برمیاومد، این است که مثل این است که اصلاً وجود داشتن، من باز دارم به صورت تمثیلی میگم، مثل یک مثال نور زدم، تکرار نمیکنم. فکر کنید من اینجوری بگم، بگویم وجود داشتن یعنی آویزون شدن به آن وجودِ مطلق.
هر، یعنی من مثلاً فرض کنید من به جای یک زبان درست کنم، در آن به جای اینکه بگویم که یک چیزی وجود داره، هر وقت که میخواهم بگویم وجود داره، بگویم آویزونه. بگویم آره، یک الکترون آویزونه. یعنی به وجودِ مطلق آویزونه. یعنی اصلاً ارتباط پیدا کردن با وجودِ مطلق یعنی وجود داشتن. یعنی وجود، وجود اینکه یک آیا یک صفتیه؟
مثل اینکه من به، ببینید ما وقتی که مثل صفت استعمال میکنیم، یک حسی به ما میگوید که یک چیزی که سبزه، دیگر مثل اینکه این سبز بودن بهش داده شده. یک چیزی را رنگ سبز زدید، دیگر سبز شده. دیگر حالا اگر میخواهید سبز نباشه، باید یک کاری بکنید. در حالی که وجود اینجوری نیست.
وقتی میگویم آویزونه، یعنی همین الان اگر این اتصالش قطع بشود با اون، دیگر وجود ندارد. وجود داشتن یعنی وصل شدن به یک جایی. این از من بپرسید، این زبان به شهود من نزدیکتره تا اینکه وجود را مثل صفت صرف بکنیم.
به هر حال اگر نکتهای وجود دارد که من باید جواب بدم، فکر میکنم، چون یک مقدار حالت کامنتِ اینکه مثالهایی زدن مثل پارادوکسِ راسل و اینها که زبان میتواند یک بازیهایی ایجاد بکند و ما را به گمراهی بکشه، خب این حرف درستی. و پارادوکسِ راسل هم دقیقاً اتفاقاً مثال خیلی خوبی است اگر شنیده باشید.
وقتی که شما از زبان استفاده میکنید بدونِ شهود، ممکن است کاملاً بعضی مدتی پرت و پلا بگویید و چیزهای یعنی خیلی مهمه، من خودم هی تأکید میکنم که اگر برهان میخواهیم بیاریم، سعی کنیم پشتش شهود باشه.
علت این اپروچِ دفعه قبلِ من به مسئله واجبالوجود این بود که احساس من این بود که این شهودیتر از آن اپروچهای متعارفتریه که میان استدلال میکنند که نمیدانم باید این صفت، این خاصیت را داشته باشه. بنابراین یک نکته این که آن چیزی که ما میگوییم اگر میخواهیم از همین اصطلاح وجود دارد استفاده بکنیم، وجود مطلق وجود دارد. وجود مطلق همان واجبالوجود، واجبالوجود همان وجود مطلق است.
وجود مطلق هم یعنی همان وجودی که هیچ شرطی ندارد و قیدی نداره، انگار یک جوری انگار وجود خالص، وجود بدون ماهیت، ماهیت غیر از وجود. اینکه بازیهای زبانی مشکل ایجاد میکنن، بله باید بترسیم که بازیهای زبانی مشکل ایجاد نکنن.
پارادوکس راسل و بازیهای زبانی
پارادوکس راسل اگر شنیده باشید این است که به زبان ریاضی میگوییم که فرض کنید که ایکس مجموعه همه مجموعهها باشه. یک مجموعهای که شامل همه مجموعههاست. بعد میگوییم که خب این خود این مجموعه تو خودش هست، چون این مجموعه شامل همه مجموعههاست دیگر.
خب حالا اگر یک مجموعهای در نظر بگیرید که مجموعه همه مجموعههایی را در نظر بگیرید که ایکس عضو نیست در ایکس. یک مجموعهای در نظر بگیرید از همه مجموعههایی که عضو خودشان نیستند. خب؟
مثلاً الان مجموعه اعداد خودش عضو خودش نیست، اعداد عضوِشن. خب؟ پس من یک مجموعه در نظر میگیرم که توصیفش این است: همه مجموعههایی که عضو خودشان نیستند. حالا سؤال میکنم این مجموعه عضو خودش هست یا نه؟ اگر این مجموعه عضو خودش باشه، جزو اوناییه که عضو خودشان هستن، پس نباید عضو خودش باشه. اگر عضو خودش نباشد هم باید عضو خودش باشه.
بنا به تعریف. بنابراین چه بگویید عضو خودش هست، چه بگویید نیست، خب یکیشم بنا به امتناع تناقض درست است دیگر. این را بهش میگویند پارادوکس راسل. مجموعه همه مجموعههایی که عضو خودشان نیستن، شما باید بگی اصلاً این مجموعه، این یک مفهوم، مفهوم متناقضیه. چرا؟ حالا خب این پارادوکس راسل یک چیزیه، به یک معنایی حل شده دیگر.
دو تا راهحل برای پارادوکس راسل قائلن ولی خب ممکن است راهحلهای ریاضی، ممکن است از نظر فلسفی همچنان یک عده مشکل داشته باشند با این پارادوکس. که چرا این مفهوم، این در واقع پارادوکس راسل مثل این است که من ممکن است یک مفهومهایی را بسازم که ذاتاً متناقضان خودشان. مثل مربع مثلاً سهگوش.
حالا یک جوری پیچیده بگویم معلوم نباشد که در آن تناقضه، بعد از در آن یک تناقضهای دیگهای دربیارم. بنابراین باید در مفهومسازی دقت بکنیم. زبا از نظر زبانی من میتوانم خیلی دقیق ریاضی بنویسم، ایکس همه مجموعههاییست که ایکس عضو نیست در ایکس.
اصلاً حرف نزنم، فرمول بنویسم. ولی بلافاصله به تناقض میرسم. بنابراین هر چیزی بنویسم، من خودم به شدت ضد چیزم دیگه، طرفدار شهود و اینکه از بازیهای زبانی میترسم.
به نظرم میآید که حرفهای شهودی نزدیک به با شهودی نسبتاً خوب زدم، دچار بازیهای زبانی نشد. بگذارید حالا به هر حال کامنتهای ایشان این است که اثبات دقیق نمیشود ارائه داد، ما قبول داریم، اثبات ریاضی نمیشود ارائه داد برای وجود هیچ چیزی.
این عبارت که جلسه قبل در موردش صحبت میکردیم را میشود اینجوری گفت، هرچند گفتنش جالب نیست از نظر زبانی، چون باز وجود مثل صفت دارد به کار میره، ولی وجود مطلق وجود دارد، نه اینکه صرفاً بگوییم وجود دارد، شاید به نظر چیز بدی برسد.
وجود مطلق یک موجوده، همان واجبالوجود که وجود دارد واقعاً. آقا یک نکته دیگر هم تو بحثشون بود که شاید وجودهایی که ما نسبت میدهیم به موجودات مختلف، از یک نوع نباشن.
خب باشه، من کاملاً چیزم، قبول میکنم که شاید یک نوع نباشن. خب؟ بعد از کسی که این حرفو میزند میخواهم که یک مدلی بر اساس اینکه موجودات مختلف یک نوع نیستند ارائه بده و بحث بکند. یعنی من کلاً ببینید، من اثباتی نمیآرم برای اینکه مدل من درسته، مدل تو غلط است.
من مدل خودمو میسازم، توضیحش میدهم. شما یک دنیایی بسازید، یک فلسفهای بسازید بر اساس اینکه وجود برای هر موجودی یک معنیای دارد. اصلاً یک معنی مشترک به اصطلاح بین موجودات نیست. اشکال نداره، از اینجا شروع کنید. بعد ممکن است شما به چند تا واجبالوجود برسید، ممکن است اصلاً به هیچی نرسید. من نمیدانم مدلتون چه میشود.
ولی اینجور شکها و ابهامها من آن همه آن جلسات اول حرف زدم برای اینکه آقا اینکه شاید اینجوری باشه، شاید اونجوری، شاید الکترون وجود نداشته باشه. هیچ ارزشی ندارد. مگر اینکه یک چیزی بسازی بر اساسش.
من الان دارم یک مدل توصیف میکنم که جهان را میکند. شما در آن ایراد میبینید، به نظرتون میرسد شاید موجودات مختلف وجودشون با همدیگر فرق دارد یا هر چیز دیگهای. اشکال ندارد مدل خودتان بسازید. مدل رقیب بسازید بر اساس یک فرض دیگر.
مدل رقیب و واقعیت تاریخی
تا وقتی نساختید صرف این ابهامها و اینها خیلی ارزشمند نیست. در مورد تمام تئوریهای فیزیکی من میتوانم صدها مورد ابهام اینجوری ایجاد کنم. از اینکه ذره چیه، قانون چیه، فلان چیه، همینجور حرف بزنم.
ولی فکر میکنم کسی حرف مرا گوش نمیدهد تا اینکه یک مدل رقیب ارائه بدهم که یک چیزی را توجیه کند. اگر الکترون وجود نداره، خب چه وجود داره؟ بنابراین نوع ایرادهایی که من منتظرم که یعنی فکر میکنم که ادامه بحث این است که یک نفر بیاید یک یک مدلی ساخته شده، بیاید مدل رقیب برایش ایجاد بکند.
بیاید بگوید که این مدل مثلاً فرض کن اگر اینجوری در نظر بگیرینش، بهتر جواب میده، بهتر توجیه میکند یا الی آخر. نه اینکه صرفاً یک مثل اینکه یک متهای برداریم سعی کنیم یک جاهایی یک سوراخهای کوچیک پیدا کنیم، سعی کنیم بگوییم اینجا یک سوراخی هست. تو همه مدلها ممکن است بتوانید سوراخ پیدا کنید.
نوع فکر کردن ما از این حالت اینکه یک چیزی را میخواهیم اثبات کنیم، تمومش بکنیم باید بیاید بیرون. ما میخواهیم مدلهایی برای توجیه چیزهایی که میدانیم بسازیم و فقط وقتی در واقع سؤال و جواب معنیدار ایجاد میشود که مدلهای رقیب وجود داشته باشه.
و نکته خیلی مهم که من روش تأکید داشتم و دارم، این است که به هیچ وجه مطلقاً در طول تاریخ ما مدل رقیبی برای این حرفهایی که من تو این دو جلسه گذشته زدم نداشتیم و نداریم.
یعنی هیچکس مطلقاً هیچ توجیهی برای اینکه جهان چگونه وجود داره، به غیر از همین فرض واجبالوجود نیاورده. نهایتش یک عده همینجوری اومدن گفتن که اینجاش یک خورده ایراد داره، اونجاش فلانه. نه توجیه فیزیکی، نه فیزیکدانا حرفی زدن. هیچچیزی نداریم.
رقیبی وجود ندارد و این نکته اصلی ماجراست به نظر من. یعنی اینکه شاید واقعاً ببینید یک یک واقعیت فکت تاریخی وجود داره، آن هم این است که همه عقلای تاریخ تقریباً همه فلاسفه، حکما، دانشمندا این استدلالها را میپذیرفتن.
ممکن است یک نفر بگوید چون سنشون کم بود بهشان میگفتند میپذیرفتن، ولی واقعاً آدمهای بزرگی که بعداً ابتکارهای خیلی مهمی هم انجام دادن، کلاً قانع نمیشدن نسبت به از نظر فلسفی نسبت به یک چنین استدلالی. از ابنسینا و نمیدانم اینها گرفته تا هرکس تو دنیا بگویید تقریباً یک دانشمندهای بزرگ، نوابغ، اینها همه با این استدلال تا یک موقعی قانع شدن. خب؟
و بعدش هم هیچ مدلی تو این چند صد سال اخیر که یک آدمهای عاقل و بالغی وجود دارند که نمیپذیرن این حرفها رو، چیزی جاش نیاوردن. یعنی ما مدل رقیبی برایش در واقع نمیبینیم ارزشی داشته باشه.
ببینید من نکتهای که میخواستم بگویم این است که شاید یک دلیل اینکه اگر یک نفر معتقد باشه که اینها خیلی مدل خوبی نیست، شاید بتواند بگوید که خب علت اینکه همه قانع میشدن همین بود که خب چیز دیگهای وجود نداشت. مثل اینکه یک ایده فقط وجود دارد که جهان چگونه به وجود آمد و این حرفها، کسی دیگر حرف دیگهای نمیزد، بنابراین همین حرف در دنیا بود.
و این مد جدید که مثلاً فقط ایراد بگیرند و بگویند که اینجاش اینجوریه، اونجاش اونجوریه، شاید از یک جایی به بعد یک چنین فضایی به وجود آمد این حرفها را زدن.
وگرنه شما اگر یک در چند قرن اخیر یک جایی یک چیزی دیدید که نوشته باشه که حالا واجبالوجود وجود ندارد ولی من جهان را اینجوری توجیه میکنم، تقریباً میشود گفت که هیچکی اصلاً در این مورد حرف نمیزنه.
در مورد اینکه وجود جهان را چگونه میشود توجیه کرد. نهایتش حرفها این است که این استدلالها آیا دقت کافی دارد یا ندارد. ما از اولش اصلاً از روز اول پذیرفتیم که هیچ استدلالی برای وجود هیچچیزی دقت آن معنای ریاضی ندارد.
یک حدی مثل اینکه این چیز خودتون، غربال خودتان را از یک حدی ریزتر بکنید، بالاخره هر استدلالی آورده باشه دست در آن رد نمیشود. هی ریزتر و ریزترش بکنید تا اینکه رد نشود. میشود این کار را کرد. و این کاریه که شاید بعضیها سعی کردن انجام بدن.
به نظر من نکته مهم این است که ما یک استدلالهایی تا یک جایی خیلی واضحی داریم، از یک جایی به بعد که میخواهیم رفتش بدهیم به خدای ادیان، یک دشواریهایی ممکن است داشته باشه، ولی کلاً موضوع این است که آن دلایلی که ساختیم، یک مدل یکتاییه که نپذیرفتنش به نظر من یک جوری یعنی خارج شدن از بحث منطقی. بفرمایید.
من که میخواستم راجع بهش بگویم که من خودم احساس میکنم که بودی که من دارم با بودی که میسازه متفاوته، چه خدشهای وارد میکند به این؟
هیچچی. ایشان خدشه وارد نکردن. در مورد استعمال فکر میکنم واژه وجود که مثلاً ممکن است دچار بازیهای زبانی بشیم، تذکر دادن که شاید اینجوری باشه اصلاً.
شاید این ابهام داشته باشه که ما از یک صفت وجود داشتن برای همه وجود همه اشیاء داریم استفاده میکنیم. همین. چیز خاصی خدشه مستقیم نخواستن وارد بکنند. کلاً اصلاً شروعش این است که ایمیلی که زدن این است که من خدا را قبول دارم، حتی این برهانها را قبول دارم.
فقط این کامنت را میخواهم بدهم که یک همکلاسیشون را میشناسم یا کسی که این ایمیل را زده، جزو دوستان چیز من. یعنی نکتهشون این بود که اینجا یک مشکلات زبانی ممکن است وجود داشته باشه.
از جمله مثلاً یکیش اشاره کردن، سه تا پارادوکس مانند بامزه از جمله راسل را گفتن که ببینید وقتی همینجوری حرف میزنیم چه تناقضهایی ممکن است به وجود بیاید. مثل یک چیز دیگه، مثل یک کامنت اینکه یک خورده مواظب باشید مثلاً از کلمات که داریم استفاده میکنیم ممکن است یک دامهایی در راه باشه. یک چنین ایمیلی.
خب، من ظاهراً قبل از اینکه این جلسات شروع بشه، مدتها قبل که این ایده یک چنین جلساتی تو ذهنم شکل گرفت، این بود که هیچ تو این جلسات، حداقل در تا یک موقعی که مرحله اول جلسات میشود اسمش را گذاشت، بحثهای روانشناسی و نمیدانم اینکه مثلاً علت واقعی اینکه یک یک یک سوالی وجود داره، آن هم این است که بالاخره این حس عدم دینداری، شیوع عدم دینداری تو دنیای مدرن چرا ایجاد شده؟ این بالاخره به نظر میآید مثلاً ۵۰۰ سال قبل به نظر میآید همه آدمهای دنیا یک جوری خدا را حداقل قبول دارند دیگر.
در حدی که شما تو قرآن به عنوان یک سند تاریخی که میدانیم که کتاب قدیمیه، مثلاً میخوانید دیگه، اصلاً درباره وجود خداست، میگوید إبراهيم · ۱۰۞ قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى ٱللَّهِ شَكٌّۭ فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ۚ قَالُوٓا۟ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌۭ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ ءَابَآؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَٰنٍۢ مُّبِينٍۢپيامبرانشان گفتند: «مگر در باره خدا -پديد آورنده آسمانها و زمين- ترديدى هست؟ او شما را دعوت مىكند تا پارهاى از گناهانتان را بر شما ببخشايد و تا زمانِ معينى شما را مهلت دهد.» گفتند: «شما جز بشرى مانند ما نيستيد. مىخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مىپرستيدند باز داريد. پس براى ما حجّتى آشكار بياوريد.» معلوم است که این که دیگر شکی نیست.
یعنی فضای انگار خطاب در آن زمان اینجوری است که در اینکه خدا وجود دارد که شکی نیست. بالاخره یک کسی این آسمانها و زمین را خلق کرده. ولی از یک جایی به بعد یک شک و شبهههایی به نظر میآید ایجاد شده. آدمهای عاقل و بالغ و دانشمندی هستند که اصلاً اصل وجود خدا را قبول ندارند.
اگر این حرفهایی که من میزنم درست است که مثلاً هیچ چیز اتفاق عقلانیای نیفتاده، یعنی هیچ نهایتش این است که آن مقدار دقتی که بعضیها به نظرشون میآید لازمه، احساس میکنند برهانهای قدیم ندارد. ولی چیز مدل جدیدی ایجاد نشده. یعنی خیلی به نظر نمیرسه که اتفاق عقلانیای افتاده باشه و این فضا ایجاد شده.
من یک تعهدم این بوده که از این بحثها نکنم که حالا مثلاً واقعیت چیه؟ چرا دنیا به این سمت رفته؟ مثل اینکه این بیشتر یک تحلیل جامعهشناسی و روانشناسی لازم دارد. یعنی الان حرفهای من نتیجهاش این است که خب از اگر آدمها عاقلن، نباید از این چیزها فرار کنند. ما یک مدل موجهی داریم که همیشه هم قبولش داشتن و ایراد خاصی هم ندارد.
نهایتش در دنیای مدرن استدلالهای ریاضی دقت خیلی بالا پیدا کردن و این استدلالهای فلسفی باستانی که از هزاران سال قبل وجود داشتن، تو آن استانداردهای استدلال ریاضی امروز نمیگنجن. خب این دلیل نمیشود که شما اصل ماجرا را کلاً ببرید بگویید من قبول ندارم. نهایتش مثلاً بگویید که من صددرصد مطمئن نیستم، چون این استدلالها صددرصد دقیق نیستند.
ولی فضا اصلاً فضای اینشکلی نیست. فضای ضدیت با اعتقاد به خدا در یک جاهایی وجود دارد که به نظر میآید که آدمهای آکادمیکی هستن، عاقلن. این بالاخره یک توجیه لازم دارد دیگر. من الان مثلاً یک یادداشتی اینجا دارم ولی هنوز فکر دارم مقاومت میکنم که وارد اینجور بحثها نشم.
فقط تذکر میدهم که اینجا یک توجیهات تاریخی و جامعهشناسی لازم است که چرا این فضا بچه ها. میگویم که مدل رقیب وجود ندارد خب یک بالاخره تعجب ندارد پس چه شد؟ اگر مدل رقیب وجود ندارد برای چه مردم؟ مثل اینکه من بگویم که هیچ مدل رقیبی برای مکانیک نیوتونی ایجاد نشد ولی مردم از اوایل قرن بیستم اعتقادشون را به نیوتون از دست دادن.
خب بالاخره باید بگویم که چرا دیگر مثلاً شواهدی بر از نظر اخلاقی بر علیه نیوتون پیدا شد. مردم احساس کردن این آدم بدی بوده دیگر اسمش را نبردن. کم کم قوانینش هم حذف کردن. یک چیزی بالاخره یک اتفاقی باید افتاده باشه اگر اتفاق معقولی نیفتاده. حالا بگذریم.
مثال مطهری و توجیه جامعهشناختی الحاد
حالا به هر حال من شبیه این حرفو یادمه این سخنرانی از آقای مطهری شنیدم از رادیو صدها سال قبل که نمیدانم الان اصلاً فکر کنم سخنرانی هاشون پخش نمیشود خیلی از رادیو چون خیلی آدم مومنی نه آدم مذهبی درست حسابی نبوده.
این فضای دینی جامعه ما به یک سمتی رفته که مطهری خیلی آدم جالبی یک موقعی مثلاً جالبترین آدم متفکر مذهبی حساب میشد هی سخنرانی هاشو پخش میکردند.
الان بیشتر روضه و مداحی و حاج فلان و محسن کریمی و اینها چیز دارند. بیشتر پخش میشوند از رادیو تلویزیون تا یک سخنرانی های این شکلی. به هر حال من این را به این دلیل یادآوری کردم نمیدانم تو کدام کتابشه ولی حرف جالبی زد.
یک بحثی داشت میکرد درباره این تئوری هایی که درباره وجود مذهب هست. مثلاً دورکیم چه میگه؟ نمیدانم دورکهایم چه میگه؟ آن نمیدانم مارکسیست ها چه میگویند که چرا مذهب به وجود اومد؟ مثال مثال جالبی زد. گفت آقا این مثل این میماند که من در اتاقی باشم درشم باز باشه.
یک لحظه مثلاً یک طرفو نگاه کنم برگردم ببینم یک نفر دیگر تو آن اتاق. بعد بروم کانال کولرو چک کنم ببینم از اینجا آمده. پنجره ها را چک کنم ببینم کدام پنجره باز بوده. زیر فرش را نگاه کنم. خب این وقتی در بازه از در آمده دیگر. چیزیش خب میگفت من اعتقاد به خدا دلایل منطقی کافی داشته.
من یک اعتقادی میخواهم ببینم این از کجا آمده خب این مردم فکر کردن به این نتیجه رسیدن خدا وجود دارد. در باز بوده. در بسته نبوده که من بروم ببینم مثلاً آقا مردم از ترس رعد و برق به خدا اعتقاد پیدا کردن.
یعنی اول باید طرف مطمئن شده باشه که اعتقاد به خدا یک چیز کاملاً بی منطقیه. در بسته است بعد برود چک بکند ببیند از کدام سوراخی این اعتقاد وارد مثلاً فرهنگ بشری شده. مثال خوبی است.
حالا ما هم اینجا در مورد الحاد یک چنین فضایی داریم ایجاد میکنیم که آقا هیچ چیز خلاصه آدم اگر من قبول بکنم که هیچ چیز منطقی اتفاق نیفتاده در ۲۰۰ ۳۰۰ سال اخیر که قابل توجیه باشه که چرا اعتقادات غیر مذهبی به وجود اومدن و یک عده آدم ظاهراً معقول حتی اعتقادشون را به خدا از دست دادن.
اعتقاد به مسیحیت از دست دادنش ممکن است موجه باشه ولی اعتقاد به کلیسا نمیدانم به این دین یا آن دین ولی اعتقاد به خدا را چرا از دست دادن؟ اگر حرف های مرا قبول بکنید تو آن وضعیت قرار میگیرید. در بسته است حالا سوال پیش میآید از کدام سوراخی این وارد شد. این احتیاج به تحلیل های جامعه شناسی دارد.
رعد و برق زد مردم ترسیدن اعتقادشون یعنی فضا برعکس اونیه که مرحوم مطهری توصیف میکند. اینکه عدم اعتقاد به خدا نامعقوله بنابراین باید دنبال توجیه های روانی جامعه شناسی چیزی باشین یک سوراخی که باعث شد این اعتقادات یک دفعه تو جامعه بشری پیدا بشود.
جمعبندی جلسه رفع اشکال
خب من قصدم این بود که یک چند دقیقه ای در مورد آن چیزها صحبت کنم. الان یک ساعت و نیم گذشته. مقدمه به طور چه میگن؟ به طور مرموزی مقدمات حرفی که میخواستم بزنم در ادامه بحث های جلسات قبل را فراهم کردم تو این به عنوان تو مثال ها و اینها ولی بگذارید بحث را شروع نکنم بعد از یک ساعت و نیم.
این جلسه را فکر کنیم جلسه رفع اشکال بوده در مورد دو تا سوال البته میگویم خیلی حرفها زدم که واقعاً در جواب آن دو تا سوال نبود. تعداد سوال ها یکی بود دو تا نبود اصلاً. ولی بگذارید این بحثی که میخواستم بکنم را جلسه آینده انشالله.