در این جلسه ضوابط منطقی بررسی احکام با تأکید بر هدف شریعت بهمثابه تکامل فردی تکمیل میشود. شریعت بهعنوان طریقت عمومی، مضرات احتمالی، و تمایز هست و باید طرح میگردد. بینه برای احکام زمان حاضر، جهانشمولی معنا نه صورت، و تاریخیت متن نیز مطرح میشود.
دومین جلسه احکام و یادآوری جلسه قبل
بسیار خب. این دومین جلسه بحث درباره احکام. اولاً خیلی مورد استقبال قرار گرفت ظاهراً جزو آن دفعه که من اصلاً در مورد شروع کردیم درباره scientific error در قرآن صحبت میکردم اینقدر حسم این نبود که خیلیها علاقهمندند ولی این دفعه به نظرم میاومد که خیلی خب نشان میدهد که لابد شبهات مربوط به احکام مؤثرترند یا متداولترند.
من فقط یادآوری بکنم که اگر خودم وقت نکردم قرار بود که اگر کسی نگاه کرد که چه از در آن فایل scientific error مانده که جواب داده نشده مثلاً تو گروه بگوید. حالا اگر کسی حوصله کرد، حضور ذهن داشت یادآوری کرد ممنون. اگر نه بالاخره من خودم یک روز وقت میذارم. پیدا میکنم تا کجاشو گفتم. خب یک مقدار این جلسه تکمیل جلسه قبله.
به طور طبیعی قرار بود همینجوری باشه. یعنی من یک یکی دو تا حداقل دو تا ضابطه دیگر منطقی برای بررسی احکام میخواستم بگویم. منتها با بحثهایی که در گروه شد فکر میکنم که لازم است که نکاتی که جلسه قبل گفتم را بیشتر توضیح بدهم.
حسم این است که خوب مطلب منتقل نشد. حالا همه چیزهایی که جلسه قبل گفتم را خیلی خلاصه میگویم بعد یک چیزهایی اضافه میکنم که حالت پاسخ به پرسشها دارد. در عین حال خب خودشان هم مستقلاً نکاتیان که جا دارد که در موردش صحبت بکنیم.
سه نکتهٔ محوری جلسهٔ قبل
نکاتی که جلسه قبل من گفتم شاید بشود اگر بخواهیم خلاصه بکنیم یکی اینکه تأکید داشتم روی اینکه شما وقتی درباره احکام میخواهید بحث بکنید با یک نفر مثلاً یک ایرادی گرفته میخواهید جوابشو بدهید آن نکته مهمی که معمولاً خیلی مورد توجه انگار قرار نمیگیره این است که ما اول باید روشن بکنیم برای خودمان و برای دیگران و دیگران هم برای خودشان که هدف آن اصلاً از بحث کردن، هدف آن از اینکه یک کارهایی انجام میدیم، یک مجموعه حکم داریم مثلاً فرض کنید یک شریعت داریم چیه؟
ادعای یک آدمی که به شریعت عمل میکند چیه؟ احساسش این است که این شریعت به عنوان ما یک کارهایی میکنیم که به یک جایی برسیم، به یک هدفی برسیم. آن هدف شریعت چیه؟
من به عنوان کسی که قرار است مثلاً پاسخ بدهم که در مورد مسائل مربوط به شریعت بحث بکنم لزوماً باید اعتقاد به این داشته باشم، یک ایدهای داشته باشم که این شریعت ما را کجا میبرد.
تا وقتی که این روشن نیست که ما با احکام میخواهیم چه کار بکنیم و به کجا برسیم، اصولاً نمیشود بحث کرد. یعنی وقتی من در مورد اینکه یک کارهای خوب است یا بده، ایراد دارند یا ندارند میخواهم بحث بکنم دو تا بحث میتوانم داشته باشم. یکی اینکه آن هدفی را که ادعا میشود که این کارها را اگر بکنیم بهش برسیم را قبول ندارم، فکر میکنم چیز خوبی نیست.
یا قبول ندارم که این کاری که دارم انجام میدهم به آنجا میرسد. مثل اینکه من بگویم روی یک نقشه جغرافیایی نشان بدهم که من هدفم این است که به این نقطه برسم و این هم راهشه. خب حالا ما دو تا ایراد هست دیگر. یکی اینکه اصلاً شما قبول ندارید که به آن باید به آنجا رفت. این جای جالبی نیست یا اصلاً موهومه.
یکی هم اینکه قبول ندارید که این مسیر انتخاب شده مسیر به آنجا میرسد یا مسیر خوبی است. ممکن است بگویید مسیر خیلی نزدیکتر، بهتری وجود دارد. بحثهای عملی در مورد اینکه آیا این راه راه درستی هست یا نه.
شریعت قرار است ما را به یک جایی برسونه. بخش عمدهای از ایرادهایی که به شریعت، شرایع دینی گرفته میشود از طرف کساییه که آن هدفی که قرار است شریعت ما را بهش برسونه برایشان جالب نیست.
یعنی قبولش ندارن، خودشان هم دنبالش نیستند. بنابراین خوب که دقت بکنید به نظر میرسد من این بحثهایی که دارم میکنم این است که این زیر بحثهایی که در مورد احکام میشود اختلافات دیگهای هست که آنها باید حل بشوند. و خیلی وقتا به نظر میرسد وقت آدمها دارد تلف میشود. در مورد یک چیزی بحث میکنند که تو بحثهای سیاسی شما اینجوری احساس نمیکنید.
افراد به اصطلاح ارزشی با افراد چه میدانم ضد ارزشی که بحث میکنند ظاهراً دارند در مورد مسائل سیاسی روز صحبت میکنند ولی واقعاً اختلافات جای دیگهایه.
من یک بار باور کنید در همین سالهای اخیر تو یکی از این گروههای سیاسی که خیلی از این بحثهای ارزشی و غیرارزشی و نمیدانم اینها میشد که معمولاً هم خب دیدید دیگر تو اینجور گروهها غالباً همراه با فحش و توهین و اینجور چیزهاست.
حالا یک چند نفر آدم معمولاً در گروهها هستند که با آرامش و اصولی سعی میکنند بحث بکنند. من یک چند تا یادداشت آنجا نوشتم بعد خیلی وسوسه شدم حدود دو سه سال قبل که یک یادداشتی بنویسم که ادامهدار که سعی کنم بهشان این را نشان بدهم که اصلاً اختلافاتتون سر این چیزهاست.
یعنی تا روی این چیزها توافق یکی از مهمترین اختلافهای آدمها در مسائل سیاسی سر این است که و در مورد شریعت و احکام هم این هست.
الان در دنیای خوبی داریم زندگی میکنیم. یعنی این جهان مدرنی که الان به وجود آمده مطلوبه یا نامطلوبه؟ ارزشیها معمولاً احساسشون این است که دنیا را شیطان گرفته. در دنیای بسیار کثیف و زشتی داریم زندگی میکنیم. آنهایی که مخالف از نظر سیاسی احساسشون خوب است نسبت به جهان مثلاً غرب و اروپا و تمدن مدرن و حس خوبی نسبت بهش دارند.
حالا شما ۱۰ ساعت بیاید بحث بکنید در مورد وقایع روزمره ولی ریشهاش این است که اصولاً یک چنین اختلاف عمدهای وجود دارد تا خب بیاید سر همان جاهایی که اختلاف اصل اختلاف بحث بکنید. هدف من تو این جلسه اول و این جلسه این است که یک مقدار این روشن بشود.
وقتمونو مثل این بحثهای سیاسی تلف نکنیم روی یک چیزهایی که به شدت مبانی مختلفی در واقع وجود دارد و اینها به صورت مثلاً ایراد گرفتن به شریعت خودشونو نشان میدهد.
یکی از این مبانی این است که آن هدف هدفی که شریعت دارد آیا مورد قبول طرف مقابل هست یا نیست؟ خب اگر نیست باید در مورد آن بحث بشود دیگر. آیا یک چنین هدفی خوب است وجود به سمتش برویم یا نه؟
به نظر من خب این که خیلی روشنه که ما باید یک هدفی را به طور مشخص در نظر بگیریم که این شریعت مثلاً در یک چنین جهتیه بعد ازش دفاع بکنیم. در مورد اینکه به آنجا میرسونه یا نمیرسونه بحث بکنیم. افراد دیگر هم میتوانند حالا بیان نظر خودشونو بگویند و نکته دوم که جلسه قبل روش خیلی تأکید کردم اینکه طرف مقابلم باید یک هدفی را روشن بکند.
بگوید من به نظرم این هدف خوب است. شریعت خودش را شریعت مدرن مجموعه قوانینی که فکر میکند به آن هدف ما را میرسونه را هم بگذارد وسط که بحث عادلانه بشود.
من بهش بگویم که نه آن هدفت اگر آن به من میگوید هدفت مثلاً خوب نیست یا دسترسناپذیره من هم بتوانم بگویم هدف تو یک چیز ناجوریه اصلاً به درد هیچی نمیخوره و همینطور در مورد راه هم با همدیگر بتوانیم صحبت بکنیم.
من هر دو تا اینها را میخواهم یک خورده با توجه به سؤالهایی که شده یا نکاتی که خودم به نظرم میرسد که لازم است دوباره گفته بشود یک خورده بحث بدهم.
و نکته سوم که از همه بیشتر روش بحث شد جلسه قبل روش خیلی صحبت نکردم و بعداً به نظرم میآید که انگار خیلی لازم است در موردش صحبت بشود خوب بیان نکردم یا خوب فهمیده نشد این است که من اصرارم این بود و هست که وقتی بحث دفاع عقلانی از دینه ما آن چیزی که ضرورت دارد ازش دفاع بکنیم اینکه این احکام در زمان پیامبر احکام خوبی بودن.
مثلاً با توجه به جامعه آن زمان با توجه به اقتصاد آن زمان و اینکه بیایم دفاع بکنیم از اینکه این احکام الان هم خوب هستند یک بحث به اصطلاح جداگانه دفاع از دین نیست.
حالا من میخواهم سعی کنم توضیح بدهم که ما در واقع میخواهم سعی کنم بگویم که ما شبههای که موضوعش این باشه که فلان حکم را الان نمیشود اجرا کرد یک چنین شبههای نداریم و نباید جواب بدهیم و شبهه این است که شبههای که باید جواب بدهیم این است که در زمان پیامبر یک چنین حکمی قابل قبول نبوده. خب حالا نکاتی که میخواهم اضافه بکنم را میگویم دیگر.
هدف شریعت: تکامل فردی
یکی اینکه من دفعه قبل گفتم که میخواهم اینجوری در واقع بحث را پیش ببرم که آن هدفی که شریعت در واقع دنبال میکند در درجه اول و تکامل فردی انسانهایی که به آن شریعت عمل میکنند.
یعنی یک دید فردگرایانه در واقع اینجا وجود دارد که آدما، انسانها وارد این دنیا میشن، یک سیر تکاملی بسیار طولانی را باید طی بکنند و این نیاز به یک تعلیم و تربیت الهی دارد.
خداوند پیامبران را فرستاده که حقایق جهان را آموزش بدن و راه درست زندگی را به مردم یاد بدن که مردم بتونن آن مسیر طولانی را در واقع بروند. حالا در گروه بحث خلیفهاللهی شد، به هر معنایی که میگیرید، بالاخره انسان یک مسیری به سمت خدا دارد که باید طی بشود. تو همه شرایط و ادیان و مکتبهای عرفانی بالاخره این مسئله و بحثهایی که تو روانشناسی رشد هست.
بالاخره انسانها میتوانند و باید رشد بکنند. به یک تکاملی در زندگی خودشان برسن و شریعت قرار است که این را تأمین بکند. خب حالا شریعت که قرار است این را تأمین بکنه، یک سری دستورات فردی دارد برای آدما، عبادت بکنن، چه جوری زندگی بکنند. یک سری دستورات دارد در مورد خانواده برای اینکه آن هم به شدت روی تکامل فردی انسانها تأثیر میگذارد.
یک سری دستورات برای جامعه بزرگتر هم دارد که چه جوری روابطشون تنظیم بکنند. میتواند یک نفر معتقد باشه که هدف شریعت به وجود آوردن آن جامعه است. افراد هم ابزاری هستند مثل اعضای آن جامعه که کمک میکنند که یک جامعه ایدهآل به وجود بیاید.
این یک دیدگاهه. یک دیدگاه هم میتواند این باشه که همین که من میگویم که نه افراد مهمان و جامعه یک چیزی است که قرار است مزاحم رشد فردی افراد نشود.
چه جوری روابط را تنظیم بکنیم که مثلاً آدمها بهتر بتونن زندگی بکنن، زندگی فردیشون بهتر بشود. خانواده در جامعه مثلاً محفوظ باشه و الی آخر.
و مخصوصاً چون حالا فکر میکنم که کسانی که این بحثها را گوش میکنن، بحثهای سوره نور را گوش کردن، آنجا در مورد اهمیت خانواده به عنوان یک واحد اساسی در جامعه صحبت کردن و اینکه روابط را چه جوری باید تنظیم بکنیم که این خانواده محدودش حفظ بشه، آدمهایی که در آن هستند بتونن به کمال برسن.
اهداف گلوبال و تعریف عملیاتی
خب یک سوالی مطرح شد که من قول دادم که در جلسه در موردش صحبت بکنم. اینکه هدف شریعت را میشود چیزهای دیگر هم در نظر گرفت که قطعاً همینطور هم هست. مثلاً مثالی که زده بودن این بود که وقتی که آدم قرآن را میخونه، اینکه مثلاً دخترها زنده به گور میشن، انگار در جهان یک اتفاق بدی افتاده.
شریعت میخواهد جلوی این اتفاقهای بد در جهان هم بگیرد ولو اینکه به تکامل فردی حالا آدمهایی که دارند این کار را میکنند هم خیلی ربط نداشته باشه. میدونید؟ یعنی یک چیزهای گلوبالتری انگار وجود دارد که آنها هم هدف شریعت هستند.
مثلاً بگذارید من از خودم یک مثال بزنم. ما طبق آن چیزی که در قرآن هست میجنگیم و انگار جنگ مشروع انجام میدهیم و خداوند میگوید که اگر این جنگها نباشه، الحج · ۴۰ٱلَّذِينَ أُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِم بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّآ أَن يَقُولُوا۟ رَبُّنَا ٱللَّهُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍۢ لَّهُدِّمَتْ صَوَٰمِعُ وَبِيَعٌۭ وَصَلَوَٰتٌۭ وَمَسَٰجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا ٱسْمُ ٱللَّهِ كَثِيرًۭا ۗ وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌهمان كسانى كه بناحق از خانههايشان بيرون رانده شدند. [آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مىگفتند: «پروردگار ما خداست» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمىكرد، صومعهها و كليساها و كنيسهها و مساجدى كه نام خدا در آنها بسيار برده مىشود، سخت ويران مىشد، و قطعاً خدا به كسى كه [دين] او را يارى مىكند، يارى مىدهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكستناپذير است..
انگار یک مکانهای مقدسی هست که اینها باید حفظ بشوند. و بنابراین انگار خداوند یک نقشه کلی هم برای کره زمین اینکه یک مکانهای مقدسی در آن باشه که بشود عبادت کرد و اینها در نظر دارد. خب من دو تا نکته میخواهم بگویم. یکی اینکه نکته اصلی این است. من به هیچ وجه منکر، فکر کنم خودمم اگر سرچ بکنم تو سخنرانی از این حرفها زدم.
که اصلاً خب مثلاً میگویم ها شما حرف از این بزنید که هدف شریعت این است که انسانها به کمال برسن. خب بعد بالاخره یک نفر میتواند سوال بکند که خب خداوند چرا میخواهد انسانها به کمال برسن؟ این رشد فردی برای چی؟ خب میشود یک قدم رفت اونورتر که مثلاً خداوند میخواهد که اسما و صفاتش مثلاً در انسانها متجلی بشود.
بعد بگوییم خب خداوند چرا میخواهد که اسما و صفاتش در انسانها متجلی بشه؟ برای اینکه اصولاً باید به اینجا برسیم که آقا خلقت اصلاً برای این اتفاق افتاده که اسما و صفات خداوند ظهور پیدا بکند. از جمله مثلاً در خلیفهاللهی انسان حالا در این کلمه را به کار ببرم. لزومی ندارد.
انسانها به یک جایی برسن که اسما و صفات الهی به طور کامل درشون ظهور کرده باشه، این مثل اینکه به هدف خلقت مربوطه. همینطور برای زمین هم ممکن است یک به اصطلاح چیزی باشه، یک نقشهای باشه که اسما و صفات الهی در آن ظهور بکند یا نه. من اصلاً نه تنها مخالف این نیستم، یک چنین دیدگاههای گلوبالی، بلکه کاملاً هم موافقم. اما نکته اصلی اینه، اینها عملیاتیان.
یک چنین هدفی را من الان بگذارم وسط، بعد بخواهم باهاش مثلاً در مورد شریعت بحث بکنم، به من کمک میکند که مثلاً یک مجموعه عبادات را اینجوری به اصطلاح چیز کنم. مثلاً اینکه در کره زمین قراره، در جهان قرار است خداوند مثلاً یک نقشه کلی دارد. من میخواهم بگویم این چیزهای گلوبال وجود دارند.
ولی شما وقتی میخواهید یک بحثی مثل همین بحثی که الان میخواهیم بکنیم و انجام بدین، یک مقدار باید توقعتون را به اصطلاح کم بکنید. یک تعریف عملیاتیتری که بشود روش بحث کرد.
ولو اینکه بدونیم که حالا این تعریف کامل نیست. هدف مثلاً فرض کنید رشد انسان، ببینید من وقتی میگویم که هدف از شریعت رشد انسانهاست، این را هم میتوانم با مبانی حالا روانشناسی، یک توضیحاتی در موردش بدهم.
میتوانم از روانکاوی یونگی مثلاً یک مدل بگیرم بگویم اینها مثلاً با یافتههای بشر هم با برخی از یافتههای بشر هماهنگه. خیلی حرف عجیبی نمیزنم. شما وقتی که دارید با یک نفر بحث میکنید، خیلی دور بروید. مثلاً بروید در یک کانتکست خیلی خیلی مذهبی بحث بکنید، اصلاً طرف ارتباط برقرار نمیکند. من این هدف به اصطلاح مشخص را میذارم و میخواهم بر اساس همین بحث بکنم.
برای اینکه ملموسه، برای اینکه میشود به دیگران بر مبانی غیر دینی هم در موردش حرف زد. میشود در مورد احکام مختلف وارد یک جزئیاتی شد که ببینید این احکام مثلاً به این ترتیب انسانها را رشد میدهد. آن دیدگاههای خیلی گلوبال مثلاً کلی و اینها ولو اینکه درستن، ولی به نظر من میرسد که خیلی در این بحث کمک نمیکنند.
بلکه ما را یک جوری دور میکنند از اینکه بتوانیم یک بحثهای روشنی انجام بدهیم. بنابراین من حالا این مثالی که نوشتم همین اخیراً آن سخنرانیهایی که کرده بودم یک سال و ماه رمضون سال گذشته درباره معجزه که همان موقع در سخنرانی گفتم که قرار است که یک مقالهای بنویسم. این مثلاً یک بخشی از آن مقالهست که در سه جلسه گفتم.
خب یکی از اهداف آن مقاله این بوده که یک تعریفی از معجزه ارائه بدهم. تعریف فلسفی که با مثلاً دیدگاههای قرآنی هماهنگی داشته باشه. خب حالا من دیدگاه قرآنی را آنجا در یک بخشی توضیح دادم.
بعد اومدم در یک بخش دیگهای میخواهم یک تعریف فلسفی ارائه بدهم. خب در مفهوم معجزه، خداوند معجزات را مثلاً آیاتی را نازل میکند که مردم ببینن، ایمان پیدا بکنن، به یک حقیقتی برسن.
در آن قطعاً مفهوم هدایت هست. در آن مفهوم اینکه خداوند قصد دارد هدایت بکند هست. یعنی شما یک حس، یک دیدگاه کلی پیدا میکنید که تو معجزه خیلی مفاهیم دینی پیچیدهای ممکن است واقعاً در آن مؤثر باشه.
در واقع معجزات پدیدههایی هستند خداوند اینها را به وجود میآره، به شما نشان میدهد که هدایت بشوید به یک حقیقتی. بنابراین مثلاً در تعریفش میشود گفت که شما باید آن چیزی که حقیقتی که بهش میرسید را ندونید.
بعد که این را میبینید برایتان مثلاً بینهای باشه که بهش برسید و الی آخر. حالا همه اینها را بیاورید در یک دیفینیشن مثلاً فلسفی بذارید، این به درد میخورد این دیفینیشن؟ فکر کنید ببینید ما هر وقت میخواهیم شهود خودمان را تبدیل به دیفینیشن بکنیم، یک مقدار شهودمون را یعنی یک چند تا فکر کنید شهود من مثل یک شکل خیلی مشخص نه چندان هندسیه.
دیفینیشن مثل این است که من با یک سری خطوط میخواهم این را حدوداً بگویم که چیست. حالا بعضی از چیزهایی که ممکن است تو شهود من باشه، خیلی قابل بیان نیست مثلاً. یک جوری سخته بیان کردنش. صرفنظر میکنم دیگر. یک مقدار پیچیدگی بحثهای فلسفی از همینجا میآید که ما شهودمون را به طور کامل نمیتوانیم با سه چهار تا اصل ساده بیان بکنیم.
کوتاه میآیم. الان این هدفگذاری من یک جور سادهسازی و کوتاهاومدن در آن هست. واقعاً ممکن است یک آدم مثلاً دینی در کانتکست دینی بگوید که آقا کلاً یک هدفی در خلقت هست، در مورد انسانها هم که میآیم هدف همونه و پیامبران و شریعت و همه اینها هم برای همین اومدن. نهایتاً خداوند میخواهد تجلی بکند و اسما و صفاتش ظهور بکند.
خب این حرف درستیه، ولی الان از در آن چه درمیارم من برای آدمی که میخواهم برایش توضیح بدهم که مثلاً چرا نماز میخونیم، چرا پنج بار در روز نماز میخونیم؟ میشود از در آن چیزی درآورد؟
من نکتهام این است که خب یک خرده سادهسازی بکنیم، خودمان را به یک هدف یک مقدار سادهتری در واقع محدود بکنیم برای اینکه بتوانیم در موردش حرف بزنیم و به طور به اصطلاح عملیاتی یک چیزی گفته باشیم.
به اضافه اینکه حالا من در دفاع از اینکه این تعریف دور از آن چیزی که باید باشه نیست، این است که خب ما یک آیاتی داریم مثلاً میگوید که خداوند پیامبران را فرستاد که برای مردم که یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه. خب پیامبران اومدن که ما را تزکیه بکنند و بهمون کتاب و حکمت آموزش بدن.
خب ما قرار است حقایق را به ما یاد بدن، قرار است ما نفسمون تزکیه بشود. این تزکیه مثل همین است که بگویم که شما قرار است به کمال برسید دیگر. یک اتفاقی در درونتون بیفتد. در ضمن خداوند پیامبران را فرستاد لیقوم الناس بالقسط. یعنی متنی هم که نگاه بکنید بالاخره این هدفی که من دارم میگویم جزو اهداف پیامبران هست.
در عین حال در جامعه هم باید قسط مثلاً برقرار بشود. روابط عادلانه باشه. شاید یک نفر بگوید که لزوماً آن قسط که یک هدف اجتماعی به نظر میرسد هست، لزوماً فقط برای اینکه افرادی که تو اجتماع هستند به کمال برسن نیست. اهداف دیگهای هم در آن هست. یعنی خودش هم مستقیماً مورد توجه خداونده که همهجا عدالت برقرار باشه.
چون صفات خدا اینجوری است که جامعه باید بر اساس عدالت شکل بگیرد. اینها حرفهای درستیه، منتها میگویم من همچنان فکر میکنم خودمو محدود بکنم به همین هدفی که جلسه قبل توضیح دادم، راحتتر میشود بحث کرد و سادهسازی قابلقبولیه.
شریعت بهمثابه طریقت عمومی
باز بهعنوان دفاع از اینکه این حرفها اینجور نگاه کردن به شریعت بهعنوان اینکه هدفش به کمال رسوندن انسانه، کار بدی نیست، کار خوبیه، میخواهم به این اشاره بکنم که حداقلش این است که ما یک لیتریچری در این زمینه داریم.
یعنی یک بالاخره آدمهایی بودن که حرف از این زدن که شریعت در واقع طریقت و منظورشون همین بوده که این یک جور در واقع مثل طریقت عرفانیه که معرفی شده برای بشر. شاید فرقش با طریقت به آن معنای عرفانی این است که طریقت را یک استادی، یک مرادی به مرید خودش آموزشهای خاص ممکن است بده، شریعت یک طریقت عمومی برای همه.
یعنی شما همه قرار است که نماز بخونن، همه قرار است یک کارهایی بکنند. یک به اصطلاح طریقتیه که برای یک فرد خاص نوشته نشده.
قطعاً یک آدم بنا به طبیعت خودش ممکن است عبادتهای کم عبادتهای اضافهای بخواهد بکند که برایش مفید باشه، ولی شریعت مثل یک حداقل به اصطلاح کاریه که آدمها باید بکنند که بتونن به کمال برسن. اینجور اسمش را بگذاریم طریقت عمومی. میخواهم بگویم که این حرفی که من دارم میزنم یک پشتوانهای بالاخره در فرهنگ اسلامی و فرهنگ دینی دارد.
مضرات شریعت
یک نکتهای درباره مضرات شریعت نوشتم که فعلاً تو این جلسه نمیگویم. کلاً من فکر میکنم آدمهایی که پای صحبت من میشینن به این عادت کردن که یک چیزی که نه هر مدتی یک بار تکرار میکنم این است که یک تصوری از اینکه دین همهاش خوبی است را بگذاریم کنار.
یعنی در منابع خود قرآن قرآن گمراهم میکنه، دین یک مضراتی هم دارد. یعنی موجودات متعالی اگر ایجاد میکنه، موجودات خیلی رذلی که قبلش وجود نداشتن هم ایجاد میکند. یعنی بالاخره همهچیز فقط تأثیر مثبت نمیذاره. بعضیها میخندن، فکر میکنند من به یک موضوع خاصی دارم اشاره میکنم، ولی من منظورم چیز خاصی نبود، باور کنید. حالا شما بخندید، اشکال ندارد.
به واقع در جوامع دینی از لم و من. اینها همه تو کانتکسهای دینیان. این ظالمترین آدما، فاسدترین آدما، بعد نگاه میکنی که آن از آنهایی که مثلاً کتاب خدا را تحریف میکنند. در تاریخ، نه اگر کتاب خدا نیامده بود، این ظالمترین آدمها به وجود نمیاومدن. شریعت که میآد، پیامبران که میآن، یک فجایعی هم اتفاق میافتد.
اصلاً قبلش، اِ، آن امت واحده بود، آدمها داشتن زندگیشونو میکردند. بعد، میگوید ادیان میآن، اختلاف پیش میآد، جنگ پیش میآد، بالاخره، اِ، یک عده به کمال میرسن، یک عده هم اوضاعشون خیلی خراب میشود دیگه، یک جور. حالا شریعت یک مضراتی واقعاً دارد.
یعنی این را نباید دفاع از شریعت همراه با، نه منظورم شریعت اشتباه و درست و غلطش نیستا. شما به یک نفر شریعت بدید، یک مشکل، مشکلاتی را باید از سر بگذرونه، یعنی یک خطرایی تهدیدش میکند. و مضرات منظورم این است که، اِ، درست استفاده نکنه، بیش از اندازه ممکن است سقوط بکند.
این، پس این نکتهای که پرسیده بودن، من اصلاً مخالفتی ندارم که میشود خیلی به اصطلاح با دیدگاههای فلسفی و عرفانی درباره هدف شریعت و دین و اومدن پیامبران بحثهای خیلی اساسی کرد، مثلاً همین بگوییم که بالاخره در جهت آن چیزی که برای کل خلقت هست، یعنی مثلاً ظهور اسما و صفات و اینا، این هم در همان جهته.
منتها یک خورده باید برای بحث عملی باید بیاریمش پایین، یک طوری که به دردمون بخوره. من دفاعم از دفاع اصلیم از اینکه چرا این راهو دارم میرم، عملیاتی بودنش، نه اینکه واقعاً معتقد باشم که شریعت، الا و بالله فقط هدف این است که انسانها به کمال برسن و هیچ چیز گلوبال و جهانی و اینها نیست.
ما میتوانیم جورای دیگر هم نگاه کنیم، ولی آنها خیلی کمکمون نمیکند در بحث. خب نکته دومی که گفتم، اِ، که میخواهم یک چیزی بهش اضافه بکنم، این است که، اِ، گفتم که مثل همیشه در واقع اینجا هم ما بحثمون باید رقابتی باشه دیگر.
کسی که شبههای وارد میکنه، میگوید این حکمی که شما دارید میآرید غلطه، در مقابل خودش باید بگوید که چه درسته، سیستم فکریش چیست. مثلاً فرض کنید حجابو قبول ندارد یک نفر.
خب چه را قبول داره؟ بالاخره یک مقدار لباس بپوشیم، چقدر بپوشیم؟ یا اصلاً نپوشیم. یکی میتواند بگوید که اِ، اصلاً هیچ به اصطلاح کد لباسی وجود نداشته باشه بهتر است. هرکی هرجور دلش میخواهد. بالاخره یک چیزی باید بگوید. یعنی میخواهم بگویم و بعد آن را باید در یه، اِ، به اصطلاح سیستم فکری خودش، ازش بپرسم که کلاً اِ، یک چیزی میگی خوبه، بده، از کجا میآری اصلاً؟
این الان اینکه مثلاً اِ، خوب این است که آدمها همینجوری فلهای دارند میگویند. یک نفر بگوید از نظر من یک سیستم مثلاً قانونی خوب این است که کمترین فشارو به آدمها وارد بکنه، کمترین، مینیمال باشه. یک جایی که میتواند چیزی نگه، نگه. خب، حالا میشود باهاش بحث کرد که این اصلاً چیز درستحسابی هست، نیست.
خب این آدمی که این حرفو میزند یک جورهایی احتمالاً اِ، اعتقادی به چیز نداره، اعتقادی به اینکه آدمها اومدن تو زندگیشون رشد بکنند نداره، چون اگر قرار است رشد بکنیم، اتفاقاً خیلی شاید ماکسیمال باشه بهتر است.
یعنی خیلی باید اِ، ببین مثل یک آدمی که هدفش این است که قهرمان مثلاً پرش ارتفاع بشود. غذا خوردنش باید معلوم باشه که چه جوریه، خوابیدنش، پا شدنش، راه رفتنش، روزی چند ساعت تمرین بکنه، نکنه، هزار تا یک مربی باید بگیره، تمام زندگیشو، جزئیاتشو، اِ، برایش تنظیم بکند.
حالا یک آدمی که نه، هدفش این است که میخواهد ریلکس باشه. این هدف زندگیش این. خب آره، هرچه کمتر بهش چیز بگید، هرکاری دلش میخواهد بکنه، خب ما بنابراین اینجا یک اختلافی هست. من رقابتی بودن یعنی طرف نظر خودش را باید بگوید مبانی خودش هم باید بگوید بتوانیم باهاش بحث بکنیم دیگر صرف اینکه آقا این مثلاً چادر گیر میکند به در تاکسی خوب نیست.
خب هدف زندگی این است که مثلاً به جای گیر گیر نکنیم مثلاً بدترین چیز زندگی این است که اگر به جای گیر بکنیم مثلاً ممکن است مشکل پیش بیاید باید روشن باشه که با چه مبانی دارد با ما صحبت میکند که معمولاً روشن نیست.
حالا من نمیخواهم بگویم که با یک آدمی که اینجوری اصلاً بحث یعنی الان خب چون تقریباً هیچ مبنای مدرنی مشابه شریعت وجود ندارد یعنی بر اساس یک مبنایی یک مجموعه چیزهای استخراج شده باشه چیزهای سیستمهای قانونی وجود دارد کم و بیش حداقل چند تا سیستم قانونی در دنیا وجود دارد که با یک اهدافی بحث میکنند و منجر میشود به یک سری قوانین.
فراموش نکنید که قانون با شریعت فرق دارد یعنی کانتکست و شرایط با کانتکست law به آن معنایی که در زبان امروزمون هست فرق دارد برای اینکه قانون بیشتر اینجوری است که محدودههایی که شما نباید ازش تجاوز بکنید و اینها را روشن میکنید شریعت به شما میگوید باید در فلان ساعت این کار را بکنید.
قانون معمولاً یک جوری نهی از یک محدودههاست که ازش خارج نشیم مثلاً به آزادی دیگران تجاوز نکنیم در حالی که شریعت خود بیشتر در واقع به طور مشخص یک شبیه دستورات مربی به شاگرده تا اینکه قوانین داخل جامعه باشه.
بله قانون احکامه خب احکام شریعت احکامان دیگر همان شریعت که میگوییم مجموعه مجموعه احکام یک راه سوال کردن این است نپرسید که میشود سوال کردی یا نه سوالتون را بپرسید.
آقا جان شوخی میکنی میدانم شما ممنون که رعایت کردید و پرسیدید و ضرر کردید بالاخره میتونستید سوال بکنید. ببین واقعیت این است که حالا من اینجا مثالی که زده بودم نوشته بودم که حجاب مانع فعالیت وزنهبرداری زنانه. مثلاً این ورزشها را دیدید بعضیهاش واقعاً چیز است دیگر سخته برای خانمها با رعایت حجاب این کارها را انجام بدن.
خب حالا این مبنای این حرف این است که خیلی مهم است مثلاً حالا زنا مثلاً وزنهبرداری هم حتماً بکنند یا نکنن. میخواهم تمام این اشکالها اینجوری است که طرف واقعاً یک سیستم فکری دارد برای خودش ممکن است روشن نباشد بر اساس آن دارد یک جوری و ۹۹ درصد مواقع هم سیستم فکری این است که آن چیزی که تو دنیا الان دارد میشود تلویزیونها نشان میدهند خوب است.
هر کاری که الان تو اروپا و آمریکا مثلاً دارد میشود اینها خوبن دیگر ما هم مثل آنها بشویم. یک جور سیستم فکری به معنای اینکه حالا یک مبانی مشخصی باشه نیست یک حسیه نسبت به اینکه دنیا پیش دنیا پیشرفته هرچه در آن هست خوب است ما هم خوب است که همان کارها را بکنیم.
خب من یک نکتهای که میخواهم اضافه بکنم به این بحث اینکه خیلی مهم است که طرف مقابلم بتوانیم ازش سوال بکنیم و یک جوری به اصطلاح از مبانی خودش بپرسیم و بپرسیم که نظر خودش درباره یک حکم چیست آیا نظری دارد یا نه یک نکته خیلی مهم میخواهم به عنوان مثال یک چیزی بگویم بعداً ازش این چیزی که مربوط به این بحث را مطرح بکنم.
تصمیمناپذیری و مسائل لاینحل
شما احتمالاً همهتون میدانید که در ریاضیات یک قرن قبل مثلاً حدوداً یک موضوعی پیش آمد که خیلی شگفتانگیز بود دیگر که گودل ثابت کرد که یک سری گزارهها اثباتناپذیر تصمیمناپذیرن. نه اثباتناپذیر تصمیمناپذیر به این معنا که شما در مثلاً یک سیستم اصلی موضوعی نمیتوانید بگویید که این درست است یا غلط است.
نه اینکه نمیتوانید اثباتش بکنید به طور کلی حالا تصمیمناپذیری به این معنا که بالاخره من یک وقتی سیستم اصلی موضوعی میذارم در آن یک گزارهای وجود دارد که این گزاره حالا من دارم چیز میگویم دقیق ریاضیشو نمیگویم ولی همینجوری به اصطلاح توصیفی سادهاش این است که یک گزارهای وجود دارد که شما نه میتوانید ثابتش بکنید نه میتوانید ردش بکنید. بنابراین آنجا تصمیمناپذیر میماند آن گزاره.
خب به طور طبیعی آدمها فکر میکنند که هر چیزی خلاصه یا درست است یا غلط است بنابراین اگر درست است باید بشود ثابتش کرد اگر غلط است باید بشود ردش کرد ولی اینجوری نیست خلاف شهود معمولی که داشتن ریاضیدانا فکر میکردند که اینطوری هست ولی واقعیتش این است که اینجوری نیست. حالا در مورد احکام ببینید واقعاً یک حسی وجود دارد شهوداً که انگار همه مسائل یک راه حلهایی دارند.
حالا مثلاً فرض کنید وضعیت روابط مثلاً فرض کنید زن و مرد یک شیوهای از لباس پوشیدن و به اصطلاح اخلاق جنسی وجود دارد که ما را به یک جایی میرسونه که هیچ مشکلی مثلاً در جامعه از نظر روابط زن و مرد وجود نداشته باشه. به یک جامعه ایدهآلی میرسیم همه خیلی در آن مثلاً پاکن و همه چیز خیلی را به راهه.
خب واقعاً اینجوری نیست. یعنی مسئله این است که مشکل ما یک مشکلات ذاتی وجود دارد مخصوصاً در جوامع که با هیچ نوع سیستم قانونی و شرعی و غیر شرعی اینها قابل حل به این معنا که به یک وضعیت خیلی ایدهآل برسیم، یک چنین قابلیتی را ندارند. فرض کنید شاید اینجوری باشه. اصلاً نمیخواهم الان من بگویم که مثالی که زدم واقعاً اینجوری است.
فکر کنید یک چنین مسائلی وجود دارد. مسائلی که ذاتی روابط بشر با همدیگر است یا حتی فردی. ممکن است یک مسائل لاینحل فردی وجود داشته باشه. خب؟ حالا یک نفر میآید به یک حکمی از شریعت که مثلاً در مورد اخلاق جنسی ایراد میگیرد. میگوید ببین این را اگر اجرا بکنی تو اینجور موارد، اه مسئله فقط این نیست که یک کشور شکست خورده.
فرانسه و آلمان: پیشرفت در برابر معنویت
یک جور اه در فرانسه بعد از این شکست یک حسی از اینکه بازنگری بکنند تو فرهنگشون چه شد که ما اینجور بدبخت شدیم؟ این یک نهضتهایی به وجود آمد که اینها جالبن که حسشون این بود که بله معلوم است فرهنگ فرانسوی فاسد بوده. ما نباید اینجوری زندگی میکردیم. این همه مثلاً فرض کنید حالت اه حالا من دارم اینها را از خودم میگویم.
دقیقشو واقعاً اه در همان متنها باید بخونیم. من آنقدر حضور ذهنم حقیقتش ندارم. مثلاً این همه توجه به هنر و این کارای به من ببخشید یک کلمه میخواهم به کار ببرم که قطعاً ایرانیه ولی واقعاً حسی که داشتن همین بود. این سوسولبازیهایی که ما درآوردیم، ببین آلمانیها را نگاه کنید چقدر کار میکنن، چقدر جدیان، رفتن ارتششون را محکم کردن.
ما یک مشت آدم مثلاً بیکار و بیعار یک فرهنگی داریم که در آن کار کردن مثلاً زیاد خیلی مهم نیست. همه مثلاً یک حالتهای سوسولبازی دارند. این را با این را باید اصلاً یک نهضتی به وجود آمده بود که بله خوب شد شکست خوردیم. باید میفهمیدیم، بیدار میشدیم. این چه طرز زندگی کردنه؟ مثلاً برویم دنبال کار بیشتر و شده بودن مثل آلمانیها.
خب؟ این چرا نکته مهمیه؟ همیشه اینطوریه که اه و واقعی نکته مهم این است. شما اگر واقعاً اهل هنر باشید هم، ببین آن چیزی که الان خیلی در مورد دین و احکام و شریعت و اینها یک آدمهایی را آزار میدهد و برایشان شبههناکه این است که احساس میکنند که مثلاً فرض کنید دنیایی که دین ندارد پیشرفتهتره.
ببینید چقدر اینها در علم و نمیدانم در تکنولوژی و قدرت نظامی و همه چیز از ما پیشرفتهترن. این مثل همان حالتی که فرانسویها داشتن. ما نشستیم اینجا هی نماز میخونیم، روزه میگیریم، فلان میکنیم و این حرفها.
اصلاً عقب افتادیم و تا وقتی که مشغول این چیزها هستیم از زمان اولی که ایرانیها با پدیده تجدد اه ارتباط برقرار کردن این حس را داشتن که یک چیزی اینجا باعث عقبافتادگیه.
این اعتقادات دینی و طرف نمیدانم حالا یک ماه سال که حالا در مورد ایران دارم میگم، یک ماه سال که روزهست حال ندارد. دو ماه که نمیدانم عزاداریه یک جور دیگر. هر روز هم که نمیدانم حالا تو ایران سه بار باید برود نمیدانم وضو بگیره، نماز بخونه وسط جلسه.
اینها همه مزاحمن دیگر. بعد نکتهای که میخواهم بگویم این است که بله اینها مزاحمن. اگر ملاک اونه، اینها یک جورهایی مزاحمن دیگر. واقعاً مزاحم پیشرفت به آن معنای آلمانی یا حالا اروپایی آمریکایی فعلیش هستند.
شما اگر بخواهید دانشمند بشید، خب بله اینکه در اوج مثلاً کارتون مجبور بشوید بروید نماز بخوانید مثل اینکه خللی در واقع وارد شده به کارتون. در هر هدف دیگهای مثلاً دنبالش باشید، میخواهید مثلاً مهمترین چیز این است که قدرت جسمانیتونو پرورش بدهید.
من نکتهای که میخواهم بگویم این است که همانطوری که فرانسویها تشخیص دادن، مشغول شدن به هنرم مزاحمه. مشغول شدن به هر نوع فعالیت معنوی هم مزاحمه. نسبت به آن تو جنگ بعداً شکست میخورید. این یکی از اه مقاطعی که اتفاقاً ایرانیها با تجدد ارتباط برقرار کردن، فهمیدن تو دنیا انگار یک خبری شده عقب افتادن، وقتی بود که در مقابل روسها شکست خوردن.
تا قبل از این شکست مقابل روسیه همچنان فکر میکردند در مرکز عالمان و پادشاهشون ظلالله و شکستناپذیرن. بعد یک دفعه مثل فرانسویها یک چیزی در درونشون انگار فرو ریخت که نه اینجوری هم نیست. آن طرف یک خبرهایی از ما قویتر شدن. بعد دویدیم که خودمان را بهشان برسونیم. نکته این است.
نکته این است که در واقع یک بخشی از ایرادهایی که به شریعت گرفته میشود در واقع اساساً مشغولیت به دین، مشغول شدن به معنویت و خیلی چیزهای دیگر مثل هنر، عاشق شدن حتی، اینها جلوی یک سری چیزهای فعالیتهایی که منجر به توسعه و پیشرفت کشورها میشود را میگیرد.
و کشورهای پیشرفته یک جوری من فکر میکنم که به طور طبیعی آدمهایی که در آن هستند اه نسبت به مثلاً فرض کنید مسائل نه، نسبت به این فرقههای معنوی، مشغولیت کمتری دارند.
یعنی اگر خیلی وابسته بشن، هندو بشن، هر بودایی بشن، بخوان خیلی به معنویت خودشان توجه بکنن، کمتر میتوانند مثلاً کار بکنند و مشارکت بکنند در یک زمینههایی. به هر حال این اینکه دین به یک معنایی مثل هر چیز معنوی باعث عقبافتادگیه، این یک چیز درستیه.
این دقیقاً همین مثل این را به عنوان یک زیربخشی از این قسمت رقابتی بودن گفتم. برای خاطر اینکه واقعیت این است که وقتی یک ایرادهایی گرفته میشه، این خیلی مهم است که شما توجه بکنید که این ایرادها واقعاً فقط به دلیل دینی بودن این مسئله پیش آمده یا نه، خیلی کلیتره.
یعنی میشود این را مقایسه کرد با اشکالهای مشابهی که در مثلاً فرض کنید عاشق شدن هست. یک جامعهای که همه مردم خیلی رمانتیکان و عاشقان، میشود مثل فرانسهای که در مقابل جنگ واقعیت این است فرانسویها آدمهای بهتری بودن نسبت، فرهنگشون بهتر از آلمان بود به نظر من و میگویم آن مقطع را مطالعه بکنید برای خاطر اینکه دقیقاً این شکلیه که آلمانیها یک جوری موجودات آنرمالی شده بودن که به شدت دنبال آن حس قدرت افتاده بودن و همه چیزو فدای این میکردند که فردی و اجتماعی مثلاً قوی بشوند.
مثل میگویند این هیتلر تمام دوران جوانیاش همیشه کتاب چنین گفت زرتشت نیچه همراهش بود و کتاب مورد علاقهاش بود. یک حسی از یک ابرمرد مثلاً قدرتمند بهش میداد که انگار این تو روحیه همه آلمانیها یک جوری نفوذ کرده بود این حس قدرتمند شدن. ما فقط نیومدیم تو این دنیا قدرتمند بشیم، چه جسمانی، چه نمیدانم از نظر اجتماعی و نظامی و اینها.
ولی خب قدرت بالاخره الان چیزی که جاذبه دارد برای آدمها نسبت به این فرهنگ غربی که من میگویم بالای ۹۰ درصد اشکالاتی که نسبت به دین و احکام وجود دارد این است که حس میکنند که آنهایی که این دست چیزهای دست و پاگیرو ندارند پیشرفتهترن، قدرتمندترن. تکنولوژی مال اوناست، دانش مال اوناست.
فکر میکنم خب تا یک حدی به این معنا درست است که هر جور فعالیت هنری، معنوی، رمانتیک اینها همه به نوعی در واقع در یک جهت خلاف قدرت گرفتن به معنای آن آلمانیاش که الان در موردش صحبت کردم. بگذریم.
برویم سراغ آن بخشی که بیشتر در واقع فکر میکنم در موردش آها نه بگذار یک یک تبصرههایی اینجا دارم که اینها هم به نظرم خیلی مهم است. اینها چیزهایی بود که قرار بود از اول تو جلسه دوم گفته بشود. کسی اگر سوالی دارد بپرسه الان.
استاد جانم بفرمایید. گفتین که یک سری مسائل لاینحل ذاتی وجود دارد. من گفتم ممکن است وجود داشته باشه. همین که میگین ممکن است خب همین که ممکن است وجود داشته باشه معنایش این است که شما وقتی که یک نفر میآید به شما ایراد میگیره، یک چیزی به نتیجه نرسیده، باید به من ثابت بکنید که اصلاً قابل حله.
بنابراین یک سیستمی باید نشان بده. اگر میگوید که مثلاً میگوید که آقا جوامع اسلامی این مقررات مثلاً اخلاق جنسی را گذاشتن ولی ببینید چقدر مشکل دارند. خب من سوالم این است که تو آن اخلاق جنسی که یک جای دیگهای جوری دیگهای گذاشتن و مشکل ندارند را به من معرفی کن.
وضعیت ایدهآل و رقابت احکام
الان مثلاً در اروپا اخلاق جنسی یک جوری دیگهایه و من میخواهم مقایسه بکنم. میخواهم بگویم این صرف اینکه تو یک ایرادی بگیری که مثلاً یک مجموعه احکامی به یک هدفی گذاشته شده ولی به آن هدف نرسیده، در صورتی این قابل پذیرش به عنوان ایراد که بگویی یک جور دیگهای به آن هدف میشود رسید.
میگویم نقطه غیرقابل دسترسی وجود ندارد. به نظر من این خیلی فرض روشنی نیست که هر وضعیتی ایدهآلی در نظر بگیریم و میشود بهش رسید.
فکر میکنم در جوامع بشری یک سری وضعیتهای ایدهآل هیچوقت با هیچ نوع قانونی بهش نمیرسید. مثل اینکه آدمها اصولاً مثل ذراتی که یک آنتروپیای دارن، ذاتی. اینها اصلاً کلاً یک جور بینظمیهایی به وجود میآید.
شما نمیتوانید یک قانونهایی را بهطور دقیق اجرا بکنید. بنابراین همیشه یک تفاوتی با وضعیت ایدهآل خواهید داشت. بنابراین اینجا میخواهم بگویم در مورد احکام به این دلیل خیلی ساده رقابتی بودن خیلی مهم است.
یعنی اگر من نتونستم با یک مجموعه احکام شریعت مربوط به اخلاق جنسی جوامع ایدهآل به وجود بیارم، در صورتی این ایراده که یک نفر بگوید مجموعه احکام دیگر این هست که به وضعیت ایدهآل میرسد.
طرف مقابل خب میتواند به این نکته اشاره کند که میگوید شما یک خدایی دارید با یک سری صفاتی که بهش نسبت میدین، این خدایی که میگین امکان دارد یک سری مسائل لاینحل ذاتی داشته باشه، خرجش، نه خرجش این مثل همون، این مثل آن مثل، این مثل همان سوال سادهای که میگویند که خداوند میتواند سنگی خلق بکند که نتونه بلند بکند.
خداوند کار غیرمحتمل را نمیشه، نمیتواند انجام بده، خب؟ یعنی و این میگویند به اصطلاح جواب معمولش این است که میگویند که این ایراد در واقع از قدرت خدا نیست. عشق، مثل این است که خداوند نمیتواند یک مثلث چهارضلعی خلق کند.
این مفهوم یک ایرادی داره، این چیزی که شما دارید میگید، یک چیز بیمعنایی که به اصطلاح خب اصلاً خداوند این، من یک بار درباره این شبهه در یک جلسهای تو آن جلسات آفرینش صحبت کردم، یک چیزی هم که متداول نیست گفتم که نه شاید خدا بتواند یک سنگی خلق بکند که نتونه بلند کند.
شاید ولی ما نمیتوانیم یک چنین سنگی را که خلق شده که خدا نمیتواند بلند کند را درک بکنیم. خارج از ما ذهنمون با مثلاً تناقض و اینها نمیتواند کنار بیاد، یک ایرادی در مغز ما هست که این چیزها را نمیفهمیم.
یک جواب بیمعنا برای یک سوال کاملاً بیمعنا. بنابراین اینکه یک پدیدهای به اسم انسان، انسانی خدا نمیتواند خلق بکند که شر به وجود نیاره. از روز اول ملائکه گفتن این داری خلق میکنی، این فساد میکند. نمیشه، این ذاتاً در انسان این پدیده همراهشه.
حالا چرا را میشود در موردش بحث کرد، ولی میخواهم بگویم این جزو به اصطلاح مشکلی در با صفات و نمیدانم مثلاً همهتوان بودن خداوند ندارد. همانطوری که آن شبهههای یک زمانی هم اجازه بدین به صفات جبروت خدا یا جلال خدا، مسئله شر و به عزت ارتباط دادم، ولی خب الان خارج از این بحث فعلی ماست، بله.
بفرمایید. ببخشید من درباره آن فرانسه بعد از جنگ میگویم. خب بفرمایید. بودید اونجا؟
نه، ولی مقاله مفصلی در موردش خواندم. بعد از جنگ جهانی اول، فرانسویها خیلی جنگ و سرباز بودن را تفریح کردن. ادبیاتشون را برداشتن. به اینجا میخواستم بگویم که افراط و تفریطی که اتفاق میافته، نه اینکه فرهنگ آنها غلط است. افراط کردن در اینکه جنگ و خشونت از جامعه کلاً پاک کنند.
یک کسی که واسه مام میهن به جنگه ارزشی نداشت، اینجا رسیدن که از جنگ و آن اتفاقات، نه اینکه این افراط همه جا مشکل دارد. تو دین هم اشکال داره، این همه افراط مشکل دارد. افراط کردن مشکلشون بود.
بعداً هم تو دین هم شما اگر یک بار به یک احکام ؟ که آقای راه از بقیه بهتره، افراط در آن حتی اگر فکر میکنین بهتره، افراط در هر فرهنگی آره، ولی مشکلات را ایجاد میکند.
آنجا افراط بود مشکل. ولی من حرفم این بود که شما فرهنگ وحشتناک آلمانی نازی را که نگاه میکنید، نسبت به آن فرهنگی که تو فرانسه بود، قطعاً آن برتری داشت. ولو اینکه حالا حالتهای افراطی زیادی مثلاً حالا من گفتم سوسول بودن، مثلاً صلحدوست بودن و اینکه مثلاً کسی را نکشیم و این حرفها درشون به وجود آمده بود.
موضوع این است که وقتی شکست خوردن، نه اشتباه بود، توجه جان اولشون را اصلاح کردن. اصلاً نه فقط اشتباه بود، من چیزی که نه اصلاً اینکه یک یک جوری به نظرشون آمد انگار این فرهنگ آلمانی برتری داره، یعنی یک جور دنبال اینکه ما هم باید دنبال قدرت باشیم، یک واکنش دوباره از آن طرف پیش آمد که انگار ما خیلی بد کردیم، حالا برویم مثل اینها باشیم.
یعنی در آن حکومت ویشی و اینها یک چنین ذهنیتهایی به وجود آمد. ولی مثال به نظرم جالب است برای خاطر اینکه شکست خوردن، دیدن یک موجود قدرتمند، چه جوری آدمها را در مبانیای که ممکن است حتی درست باشه، یعنی مثلاً خب صلحدوستی که شاید به قول شما بیش از اندازه در فرانسویها بود، ذاتاً چیز باارزشی بود. ولی این مثلاً حس عدم خشونتی که پیدا کرده بودن خوب بود.
ولی وقتی که یک موجود قدرتمند میآید میگیرد مثلاً شما را نابود میکنه، یک حسی در همه آن مبانیای که ممکن است اساساً درست باشن، شک میکنید. حالا به قول شما زمان فرانسه شاید حالت افراط بود. اگر اینجوری است خب هندیها هم که همیشه تو همین حالت افراط بودن. مثلاً یک چیزی شبیه آنها یک فرهنگ شکل داده بودن.
مرسی از تذکری که دادید.
بفرمایید.
این اسطورهپذیری نبودن یک سری از وقایع چه جوری اسطورهپذیری این خارج از موضوعه. صرفاً کنید در گوگل سرچ بکنید و واژه تصمیم ناپذیری دیگر. خب حالا طبق صحبتی که با این دوستمون داشتیم در واقع میتوانم صحبت شما را اینجوری جمعبندی بکنم که اصلاً این دنیا، عالم طبیعت ظرفیت تحقق یوتوپیا را جداً ندارد. قطعاً. این میشود یک ایرادهایی هستش.
فساد هم هستش. هستش حالا مثلاً اینکه تو ادیان مختلف یک آخرالزمانی را تصویر میکنند مثلاً تو عالم شیعه مهدی ظهور میکند. این یک بحث روانیایه یعنی یک بحث اسطورهایه. والا امام زمان در اسطورهها حالا در همین روایات و اینها بالاخره کشته میشود و اصلاً اینطوری نیست که یوتوپیا به آن معنایی که هیچ چیز بدی وجود ندارد فکر نمیکنم در روایات شیعه باشه.
ها؟ بالاخره یکی میآید امام زمان را میکشه. اگر همه چیز خوب و گل و بلبل و این چیزاست که پس دیگر هیچ اتفاق بدی هم نباید. فکر نمیکنم خیلی در اینکه به یک چیز خیلی خوب میرسیم خیلی در از ادیان دارند ولی اینکه آن حالت اینکه هیچ چیز بدی نیست و یک چنین چیزی قابل تحقق نیست واقعاً.
همه آدمها باید انسان کامل شده باشند و علتش هم نقص ذاتی عالم طبیعته. مخصوصاً انسان دیگر. این فساد کلاً منشأش خلقت انسانه. به نظر میآید نکته اصلی این منشأ شر در کره زمین حداقل وجود انسانه. بفرما.
پرسشها درباره رشد فردی و اجتماعی
خیلی
من گفتم یک چند تا سوال بپرسید. حالا دو نفر شما دو تا سوال بپرسید لطفاً. بعد من جلسه پیش گفته بودم که من این چارچوب را میذارم و نمیخواهم روی این خیلی بحث کنم.
اونی که اصالت را به رشد فردی میدهد نه ولی خب همچنان سهم عمدهای از جلسه پیش هم این جلسه ابتدایش ناظر به این بود.
گفتم شاید چون سوال پیش آمد میدانید یعنی من حسم این بود که لازم نیست بحث بکنم ولی خب چون تو گروه بحث پیش آمد یا باید آنجا جواب میدادم یا میاومدم به نظرم آمد که عمومیه یعنی بهتر است که من هم راجع به همین است اوکیه.
اشکال ندارد. اگر که ما اصالت را به رشد فردی بدهیم من فکر میکنم که در یعنی میفرمایید که اگر اصالت را به رشد فردی بدهیم مسئله ساده میشود و میشود از در آن راجع به اینکه چرا احکام را مسئله این است که در وقتی به خود احکام اسلام نگاه بکنیم اگر اصالت را به آن رشد جمعی بدهیم نسبت به اینکه اصالت را به رشد فردی بدهیم یک تعارضات خیلی فرق میکند.
مثلاً ما خیلی از احکام را داریم که انگار در تعارض فرد با جامعه اصالت را به این میدهد که جامعه باید رشد بکند. یعنی انگار یک کلی برای این جامعه قائله که میگوید که اوکی این رشد نمیکند این هم رشد نمیکند اشکال ندارد.
بگذار این جامعه رشد بکند. مثلاً این است که من اگر یک نفر نمیدانم محاربه مثلاً صرفاً دارد تبلیغ ضد اسلام حتی میکند من این را اعدام میکنم.
حتی زندانم نمیکنم. نکنیدا. جانم؟ میگویم نکنیدا. نه من که نمیکنم. منظورم این است که به نظر میرسد که یعنی ببینید اصلاً حتی اگر رشد فردی را قرار بدهیم فرض را یک جایی این رشد فردی با هم تعارض پیدا میکنند. خب؟ مثلاً یک سری میخواهند این سیر رشد را پیش ببرن یکی میآید اینجا هی برای اینها مزاحمت ایجاد میکند.
اگر شما یک زاویه متفاوتی با رشد فردی نداشته باشین نمیتونین بین اینها قضاوت بکنین که خب الان چه کار کنم؟ این تعارض را چگونه حلش بکنم؟ وقتی میشود راجع به این تعارض حرف زد و تصمیم گرفت و حکم داد که یک زاویه نگاه بالاتری باشه. مثل اینکه یک رشدی برای جامعه در نظر گرفته باشه.
والا تعارض دو تا رشد فردی که بعداً بخواهد با مثلاً فرض کنید وساطت یک ملاکی برای رشد جامعه حل بشود من راستش به نظرم نمیرسه. یعنی فکر میکنم رشدهای فردی معمولاً با هم تعارض پیدا نمیکنند.
این مثالی که من داشتید میگفتید حس کردم شاید منظورتون اونه این است که مثلاً فرض کنید اگر فقط ملاک رشد افراده خب بهتر است نجنگیم، نکشیم، ندیم برای خاطر اینکه طرف کشته میشود رشد فردیش متوقف میشود.
بنابراین انگار یک جوری برای دفاع از جامعه حاضریم از افراد صرفنظر بکنیم. نصف مردم بیشتر کشته بشوند تا اینکه جامعه دینی مثلاً حفظ بشود. نه آن هم میشود با رشد فردی توجیه کرد. بگوییم مثلاً آن از خودگذشتگی کمالی که افراد باید بهش برسن.
بگذارید من با یک جوری دیگر توجیه بکنم که به این نکته بعدی که میخواهم بگویم ربط داشته باشه و بگذارید اونی که دارم میگویم فکر میکنم این توجیه من به هر حال احساسم این است که خب واقعیتش من تمایل دارم که اینجوری جواب بدهم.
بگویم که شما اگر میتوانید این بار رشد اجتماعی با این ملاکی یک شیوه دیگهای از بیان احکام پیدا بکنید، خب خوب است دیگر لزومی ندارد یک راه برای توجیه مثلاً شریعت داشته باشیم.
من فکر میکنم با متون دینی و تأکیدی که روی فرد، مثلاً شما واژههای متداول از در تو مسائل مربوط به شریعت تقوا، تقوا یک چیز فردیه. ایمان فرد، جامعه مؤمن خیلی معنی ندارد. جامعه مؤمن یعنی جامعهای که افرادش مؤمنن. جامعه صالح افرادش دارند عمل صالح انجام میدهند. جامعهای که مثلاً فرض کنید متقی، من نمیدانم جامعه با تقوا داریم یا نه، افرادش با تقوا هستند.
به نظر میآید که در تکستهای دینی، مخصوصاً در قرآن، صفات همه صفات فردیه که توصیه میشود که آقا این کارا را بکنید که اینجوری بشوید. بعد تقوا پیشه بکنید، روزه بگیرید که تقوا داشته باشید. تقوا پیدا بکنید که فرقان به دست بیاورید. فرقان بهتان میگوید که حالا چه کارای خوبی بدی هست که میتوانید انجام بدهید و الی آخر.
یعنی احساس من از خود متون این است. ولی اگر یک نفر بتواند یک کار دیگهای بکنه، خب یک تئوری دیگهایه دیگه، خیلی هم خوب است. شاید بعداً بشود یک سنتزی درست کرد و یک چیز بهتری درآورد. تا حدودی به نظر من یک اختیاراتی اینجا آدم دارد که چه را هدف بگیرد و خیلی وارد بحث من گفتم نمیخواهم اثبات بکنم که این بهترین راه کار کردنه.
نمونه جواب شما را هم همینجوری میدهم. اگر فکر میکنید جور دیگهای میشود بهتر پیش برد، به موازات همین جلساتی که ما داریم میریم جلو، شما میتوانید آن تئوری خودتان را بسط بدهید. یک نفر دیگر هم قرار شد سؤال، شما سؤال داشتید؟ بله. رشد و کمال هم این جلسه، به کار بردی نه جلسه پیش، ولی همان سریع به دقیقاً بله خب وارد جزئیات که نشد.
گفتم میخواهم چارچوب مشخص بکنم دیگر. دفعه قبل هم این سؤال شد، گفتم فعلاً وارد جزئیات نمیشم. هند و آمریکا بله. چیز نمیدانم جواب بدهم اصلاً یا نه. بالاخره چیزی که باعث پیشرفت، حکومتهای سکولار دارن، مثلاً آدماشون، من خرافی بودن و اینها با اینکه شما به یک شریعتی دارید عمل میکنید، خیلی تفاوت دارد. بله خب آدم فرانسوی از آمریکایی هم خرافیترن.
ولی در زندگی و مثلاً کارشون اینها چقدر دخالت میدهند این مثلاً دارند میروند سر کار یک چیزی به انگشتشون میبندن یا میروند آخر هفته یک فال ورق مثلاً سر کوچهشون یکی برایشان میگیره، ولی زندگی چیز دارند دیگه، زندگی به یک معنای سکولار دارند.
یعنی دنبال رشد فردی نیستند به آن صورت در فرهنگ حالا ایرانیها هم نیستنها، اینجوری وارد چیزهای جامعه نشیم که حالا این جامعه چه جوریه، فکر کنم دور میشویم از این بحثی که من دارم میکنم.
جهانبینی، آخرت و تمثیل اورست
بگذارید این نکته دومی که میخواستم ذیل آن مسئله رقابتی بودن بگم، این هم باز قبلاً در یک جلسهای به مناسبتی در موردش بحث کردم، این است که یکی از ضوابط در واقع پاسخ دادن به اینکه اگر کسی در مورد احکام یک ایرادی داره، میخواهیم بهش جواب بدیم، این است که طرف باید قبول بکند که ما در سیستم فکری خودمان قرار است که این حکم شرعی را بفهمیم.
من مثالی که فکر میکنم آن جلسه سالها قبل زدم این است. فکر کنید وقتی دارد ما اعتقاد به آخرت داریم. خب؟ اعتقاد داریم که آدمها یک دوره محدودی تو این دنیا هستن، ولی یک ابدیتی دارند. اعتقاد داریم که آن مهمه، این مهم نیست. وقتی شما به یک چنین چیزی اعتقاد دارید، مفهوم مرگ اصلاً مفهوم مرگ یعنی رفتن از اینجا به یک جای دیگر.
اگر آتئیست باشید، مرگ یعنی نابودی. تمام شد و رفت. چیزی از طرف نمونده. خب بنابراین، مثلاً فرض کنید وقتی درباره حکم اعدام داریم صحبت میکنیم، من در سیستم فکری خودم اعدام را آنقدر چیز وحشتناکی نمیبینم که آن میبیند. من نهایتش انگار دارم مثل تبعید کردن، دارم از این دنیا اخراجش میکنم بفرستمش یک جای دیگه، نابودش نمیکنم.
و اگر مثلاً فرض کنید احساس بکنم که این کار را دارم انجام میدم، آن ابدیتش بهتر میشه، دارم بهش خیلی هم خدمت میکنم. ولی اصلاً این تو آن کانتکست معنی ندارد. طرف داری نابود میکنی.
الان خب اعدام یک چیزی است که بهطور مطلق مخالفت میشود باهاش. چرا؟ با مبانی خودشان نگاه میکنند. میخواهم بگویم آن وقتی که با من دارد بحث میکند میگوید تو اعدامو برای چه قبول داری؟
من با مبانی با جهانبینی خودم دارم نگاه میکنم. بهنظرم میآید که اعدام اونقدری که تو میگی وحشتناک نیست. بنابراین من نهفقط با هدفگذاریای که انجام دادم باید پاسخ بدهم که این کاری که دارم میکنم به چه درد میخوره؟ خوب است یا بده؟ بلکه حتی اینکه معنایش چیه؟ دنیا چهجوریه؟ من دنیا را چگونه میبینم؟
طرف باید بیاید تو سیستم فکری من ببیند که آیا من دارم میخواهم بگویم اگر مشکلی با اعدام هست این است که مشکل اونجاست که آخرت وجود دارد یا نه؟
و هدفم این است که آن موقعی که داریم درباره اعدام بحث میکنیم آیا روی این توافق کردیم که آخرتی وجود دارد و مرگ معنایش معدوم شدن به معنای واقعی کلمه است یا رفتن از یک جایی به جای دیگر است؟
اول باید روی این توافق بکنیم. اگر توافق نداریم خب معلوم است که روی آن حقیقت اساسی توافق نداریم خب معلوم است روی حکمام به توافق نمیرسیم دیگر. ببینید من برای اینکه آن تمثیل خودمو کاملتر بکنم شما فکر کنید که مثلاً یک من یک هدفگذاریای کردم میگویم که میخواهم به بالاترین قلهی بالاترین نقطه کره زمین برسم. خب؟ این را هدفگذاری کردم.
حالا یک نفر ممکن است بگوید اصلاً این هدفگذاری به درد نمیخوره. خب این اینجا یک سری بحث با همدیگر داریم. من این هدفگذاری را کردم بعد رفتم مطالعه کردم دیدم قله اورست بلندترین قلهست مثلاً.
حالا دنبال راههایی میگردم که چگونه بروم اورست. میرم مثلاً مطالعه میکنم، کوهو مطالعه میکنم یا اگر کسی قبلاً رفته از تجربیاتش استفاده میکنم، یک راه پیدا میکنم میگویم این بهنظرم راه خیلی خوبی است که برویم اورست.
حالا یک نفر اصلاً قبول ندارد که این کوهنوردی و رسیدن به یک نقطه بالا مشکل دارد. تمام کارهایی که من دارم میکنم بهنظرش بیمعنی و بیخود میآید. وقت خودمو دارم تلف میکنم. حالا ایراد میگیرد که تو چرا مثلاً کولهپشتی فلانطور برداشتی؟ اصلاً تو قبول نداری که من بروم اورست.
من کولهپشتی را چون میخواهم بروم آنجا این مقدار مثلاً چیز باید با خودم بردارم، این کولهپشتی را لازم دارم. تو وقتی هدف مرا قبول نداری معلوم است تو جزئیات احکامم به من مشکل پیدا میکنی. اینکه میگویم در کانتکست ما باید روی یک نقطه را که میذاریم و دنبال یک راه میگردیم، هم جغرافیایی فکر کنیم. واقعاً میخواهم به یک نقطهای برسم. حالا دنبال یک راه میگردم.
شریعت مثل آن راهیه که مرا به آن نقطه میبرد. را آن نقطه هم که توافق بکنیم را یک چیز دیگر هم باید توافق بکنیم. روی نقشه جغرافیا که جغرافیا این شکلیه باید توافق بکنیم. طرف از آنور دارد میرود میگوید چرا از آنور داری میری؟ اورست اینوره. نه اینور یک رودخونهای هست که من نمیتوانم ازش رد بشوم. باید بروم از آنور دور بزنم.
یارو میگوید من قبول ندارم اینجا یک رودخونهای هست. خب باید قبول داشته باشی. یعنی اگر قبول نه اگر من اشتباه میکنم راه را دارم اشتباه میرم.
تو با اینکه دنیا چگونه هست باید با من توافق داشته باشی تا اینکه بخوای قضاوت بکنی که من راهم درست است یا نه. میخواهم بگویم بخش عمدهای از این بحثهایی که در مورد احکام هست اهداف مشترک وجود ندارد ولی کسی بهش توجه نمیکند.
روی جغرافیا هم توافق وجود ندارد. این خیلی مهم است که ما در دنیای موقت هستیم یا در همین است دنیامون همین است. خیلی مهم است که آیا خدایی خدا به معنای ادیان ابراهیمی را قبول داریم یا نداریم؟ واقعیتش این است قبول ندارند. وقتی قبول ندارید اگر خداوند به من اجازه نده که یک موجود زندهای را بکشم من خودم فکر نمیکنم بتوانم به چنین نتیجهای برسم.
یعنی اگر مثلاً من مسئله فقط اعدام کردن نیست. من فکر میکنم اگر خدایی نباشد و مجوز نده من حق ندارم موجودات زنده را بکشم بخورم. میوه میتوانم بخورم مثلاً بهنظر خودم ایرادی ندارد. یعنی با مبانی سکولار با مبانی مثلاً یک آدم آتئیست نباید گوشتخواری بکنه، نباید حیواناتو بکشه. من بهنظرم تو آن سیستم فکری آن درست است.
نباید اعدام بکند. اعدام که البته نباید بکند. با چه اگر اشتباه بکنی چی؟ طرفو نه مجوزی داری. کی بهت مجوز داده بنا به عقاید خودت مثلاً بگی آن خطا کرده من اعدامش. کی بهت مجوز داده که در حالی که تو موجود هستی که ۱۰ درصد احتمال خطا داری یک نفرو معدوم کنی، پودرش کنی، تمام بشود برود پی کارش؟
نه فقط وجود خدای ادیان ابراهیمی مهم است که ما یک سری کارها را مجاز میدانیم خودمان را بکنیم، بلکه اعتقاد به آخرت، یعنی اصولی که ما اعتقاد بهش پیدا کردیم به ما یک مجوزهایی میده، وگرنه با مبانی این یک جوری انگار، یک من دیدم ها این را که افراد دیندار میافتن در این خط، تو این دام میافتن که با مبانی غیردینی، با مبانی مشترک مثلاً سکولار از احکام شرعی دفاع کنند.
خب نمیشود دفاع کرد. تو اگر به آخرت معتقد نباشی به نظر من نمیتونی به آخرت و خدای ابراهیمی حتی به این دو تا معتقد نباشی، یعنی توحید و معاد به معنای دینی را قبول نداشته باشی، نمیتونی از اعدام دفاع کنی. خب من قرار نیست که با مبانی تو از احکام شریعت دفاع بکنم.
از نظر منطقی من تو سیستم اصل موضوعی فکری خودم قرار است بگویم که آن اگر آن هدفو قبول کردی که مثلاً هدف خوبیه، حالا این جغرافیایی که من میشناسم با تو این جغرافیا این شریعت خوب است.
اگر جغرافیا را قبول نداری، اصول عقاید را قبول نداری، مستقیم باید را آنها بحث بکنی، نه روی احکام. حرف من مشخصه چیست دیگر. من نمیخواهم بگویم اینجاها قابل توافق و قابل بحث نیست.
میخواهم بگویم این را اشتباه نکنیم که وقتی اصول دین را طرف قبول نکرده، وقتی اهدافی که مثلاً دین برای انسان در نظر، قبول ندارد که انسان میتواند به یک چیزی شبیه مثلاً خلیفهاللهی برسد و اسماء و صفات الهی در آن تجلی بکنه، این چیزها اصلاً برایش بیمعنیه. رشد فردی به آن معنای عرفانی که مثلاً در ادیان و عرفان و اینها هست را قبول ندارد.
خب در مورد این باید بحث کرد باهاش، نه در مورد اینکه حالا نماز مثلاً چیز خوبی است یا چیز بدیه. هم اهداف و هم آن نقشه جغرافی و آن نقطهای که میخواهیم برویم را اول باید با هم توافق کرده باشیم. اگر نه همینجا اول مشکلات آن را حل کنیم، آن رودخونه وجود دارد یا نداره؟
اگر وجود ندارد خب من اشتباه دارم میرم اینور. اگر وجود دارد تو نمیفهمی. خب معلوم است که از آنور نمیتوانم بروم. باید بروم مثلاً دور بزنم از فلانجا بیام. اه میخواهم اه این چارچوب مشخص کردن یعنی این دیگر. من یک نکتهای جدای از این بحثها به ذهنم رسید، یک خورده وقت برای آن بحث اصلیتر دارم کم میآرم ولی بگذارید این را بگویم.
هست و باید
یک داستان اه فلسفی، مسئله فلسفی خیلی معروفی وجود دارد. اگر کسی شنیده باشه شاید الان من این حرفها را میزنم به مربوط به نظرش برسد. در فلسفه اه خیلی بحث جدیای وجود دارد که شما بایدها را از هستها نمیتوانید استخراج بکنید. شما هیچ گزارهای، هیچ حکمی را نمیتوانید بگویید چون این هست، آن هست، پس باید این کار را کرد.
به اصطلاح میگویند دانش و ارزش، هست و باید انگار دو تا حوزه متفاوتن که از استنتاج منطقی وجود ندارد که مثلاً مقدماتش از هستها باشه، بعد نتیجهاش از بایدها باشه. خب به نظر میآید این حرف درستی. ولی یک جور از این حرفاییه که من همیشه احساسم این است که از این بحثهای یک خورده حالت ملا لغتی دارد.
یعنی عملاً ما میدانیم که بایدهامونو بر اساس اینکه درباره جهان چه فکر میکنیم استخراج میکنیم. چهجوری؟ در واقع نکته همین است که فکر کنم آن هستها مثل این جغرافیایی هستند که ما داریم. ببینید یک مثالی زدم، اه علت اینکه این حرفو دارم میزنم هیچ ربطی واقعیتش به بحث ندارد. یک مثالی زدم که قبلاً این را ساختم برای این مسئله هست و باید.
الان که ازش دارم استفاده میکنم میگویم خب حالا یک دو دقیقهای هم وقت بگذارم آن مسئله را که مثال برایش ساخته شده را بگویم. شما هستها مثل این جغرافیان که چه هست؟ کوه اونجاست، رودخونه اینجاست و اینها. درست، بله خب شما نقشه جغرافیا را بگذارید جلوتون، هیچ نتیجهای نمیشود که باید از کدام راه رفت.
اما به محض اینکه یک نقطه را مشخص بکنید و بگویید من همین که من اول مثال گفتم، میخواهم به بالاترین نقطه مثلاً کره زمین بروم از نظر ارتفاع، دیگر همهچیز روشنه.
دیگر من الان اینجام، این یک هسته، آن نقطه اونجاست، مسیرشم پیدا میکنم، باید از این مسیر بروم. یعنی به محض اینکه یک یک باید را قبول بکنم. باید مثلاً به بالاترین نقطه برسم، باید های دیگر استنتاج میشوند و ما معمولاً همین کار را میکنیم.
علت اینکه از هست تا باید نتیجه میگیریم که پس ذهنمون یک سری باید های مشترک هست. مثلاً باید اه خوب زندگی بکنیم، باید مثلاً فرض کنید رشد کنیم، باید کمترین هزینه را برای اه انجام هر کاری بدهیم و الی آخر.
چون آن باید ها وجود دارن، ما از هست به طور مداوم باید به طور منطقی نتیجه میگیریم و اشکالی هم ندارد. آن بحث فلسفی هم سر جای خودش بله. از هیچ مجموعه هستی نمیشود یک باید درآورد. ولی چون یک باید های مشترک وجود دارد این کار را عملاً انجام میدیم، ایراد منطقی هم ندارد.
تشخیص احکام دین و دفاع از زمان نزول
برویم برویم سر آن بحث اصلی که یک عده اه فکر میکنم اصلاً یک خورده حالت سوءتفاهم پیدا شد که من گفتم که اه نکته اصلی حرفم تو این، ببینید تمام این چیزهایی که تا الان گفتم، اینها مشترکه بین همه کسانی که میخواهند از یک سیستم احکامی دفاع کنند.
هیچ ربطی به اختصاصی به طور دینی ندارد. یعنی الان این بحث شریعت باشه، یک مجموعه قوانین سکولار باشه، خب باید هدفشو بگه، ما باید هدفشو قبول بکنیم، باید جغرافیای ذهنیشو بپذیریم تا بتوانیم وارد بحث بشویم و الی آخر. اینها یک سری ضوابط منطقی خارج از بحث این است که از چه میخواهم دفاع بکنم.
ولی این قسمت این است که میخواهیم مثلاً از احکام دین دفاع بکنیم، نکته اولی که من گفتم نمیخواهم امروز واردش بشم، این است که خیلی مهم است که تشخیص بدهیم که احکام دین واقعاً چیا هستن، چیا نیستند.
خیلی ادعا میشود الان ایشان گفت که هر کسی به اهل دین تبلیغ بکند میکشه. این جزو احکام دین هست یا نیست؟ ببخشید من شوخی میکنم. اه این جزو احکام دینه مثلاً که یک آدمی اگر تبلیغ ضد دینی بکنه، محاربه و نمیدانم به یک وضع فجیع باید کشت.
اه بنابراین در مورد ادیان یک فرق میکند با سیستمهای قانونی. یا روی سیستم قانونی بیان میکنه، میگوید این سیستم قانونی منه. هیچ نیاز ندارد بگوید مثلاً فرض کن من این را از فلان تکست چه جوری استخراج کردم. ولی در مورد احکام، این مهم است که اینها احکام دینن. یعنی تعالیم مثلاً پیامبرن. حالا مسئله این است که از تکست آوردی، از کجا آوردی؟
آیا واقعاً این که میگی درسته، نیست، اختلاف وجود دارد. یک فقیهی قبول داره، یکی قبول ندارد. بنابراین یک بحث در مورد شریعت این است که اصلاً وقتی یک نفر یک حکمی را میاره، ایراد میگیره، مثلاً همین که کسی تبلیغ ضد دینی بکند باید کشت، یا اصلاً حکم شریعت هست، مرتد را باید کشت یا نه؟
اه حکم سنگسار در اسلام وجود داشته یا نداشته؟ خب واضح است که در طول تاریخ، یک چیزی که ۱۴۰۰ سال سابقه داره، تغییراتی کرده باشه. من گفتم در مورد این چیزها میخواهم بحث بکنم، منتها فعلاً اینکه واضح است باید این بحثها انجام بشود.
چیز دیگهای که من گفتم که یک خورده مشکل ایجاد کرد این است که در دفاع عقلانی از دین، آن چیزی که من باید ازش دفاع بکنم این است که این حکم، این حکم شرعی که مثلاً قبول دارم که جزو شریعته، جزو مثلاً احکام قرآنه یا مطمئنم که پیامبر تعلیم داده، در زمان پیامبر حکم خوبی بوده. معقول بوده. لازم نیست دفاع بکنم که الان چیز خوبی است. مثال زدم که مثلاً فرض کنید در مورد بردهداری را مثال زدم.
که آقا بردهداری در قرآن، حداقل این است که به اصطلاح امضا شده دیگه، یعنی مخالفتی با اه رای الغاء، قانونی برای الغاء بردهداری ما نداریم. آیا من باید از این دفاع بکنم که الان هم الغاء بردهداری را حمایت نکنم مثلاً؟ چون در قرآن مثلاً الغاء بردهداری انجام نشده.
این یک مشکلی که ایجاد کرد، حالا حداقل تو بحثهایی که تو گروه بود من این را احساس کردم که من مثلاً دارم میگویم که هر حکمی که مثلاً در قرآن آمده یا در اسلام آمده مال همان زمان بوده، مال زمان ما نیست.
من حرفم چیه؟ که الزامی وجود ندارد. دفاع عقلانی از دین یعنی دفاع کردن از چیزی که باید ازش دفاع بکنم، الزامیه، این نکتهست. که این آن زمانی که نازل میشد، مثلاً بردهداری قابل الغاء نبود.
در آن زمان امضا کردن بردهداری بهترین کار ممکن بود. نه اینکه الان بهترین کار ممکن است. در مورد همه احکام یک احتمالی بالاخره وجود دارد که شاید ملغی شده باشند مثل بردهداری.
خب حالا اگر من مطمئنم که ملغی نشده، حالا که یک حکمی الان قابل اجرا نیست، یک نفر بیاید یک شبهه مطرح بکند که آقا فلان حکم مثلاً شریعت شما چیز مزخرفی اگر الان اجرا بشود. قابل اجرا نیست، مضره. بیاید یک چنین چیزی را سعی بکند برای من ثابت بکند. نکته در واقع برهان این است.
بینه برای احکام زمان حاضر
همین امروز با یکی از دوستانی که در گروه داشت بحث میکرد، این را ازش پرسیدم که اگر ایشان مثلاً قبول داشت که اگر حکمی در قرآن هم آمده و یک دلیل متنی یا دلیل عقلی وجود دارد که این در این زمان نباید اجرا بشه، مضره شده، صورت مسئله عوض شده، اصلاً مثل بردهداری یا هر چیز دیگهای.
اگر دلیل عقلی هم داشته باشیم، دلیل نقلی داشته باشیم، عقلی، متنی، هرچه داشته باشیم، یک من بگذارید از این اصطلاح استفاده بکنم، اگر یک بینهای داشته باشم که این حکم الان نباید اجرا بشه، همه قبول دارند که همه افرادی که به قرآن اعتقاد دارن، قبول دارند که خب یک چنین چیزی ممکن است و باید بذاریمش کنار، عوضش کنیم.
اگر یک نفر واقعاً یک دلیل بینه به معنای که همان که در قرآن اومده، یک حجت روشن، حالا از در متون یا با استدلال منطقی یا هر چیزی، یک بینهای ارائه میکند که آقا این حکم را الان اجرا بکنیم مضره یا اصلاً قابل اجرا نیست، موضوعش از بین رفته و یک مشکلاتی ایجاد میکند.
خب همه فقها قبول دارند که اگر یک چنین بینهای باشه، حکم را باید متجددترین فقیه هم فکر میکنم که این را قبول دارد که اگر بینهای کسی بتواند ارائه بکنه، ممکن است یک فقیه متجدد بگوید چنین بینهای وجود ندارد.
باشه. ما این قسمت برهان شرطیه. اگر بینهای وجود داشته باشه چی؟ طرف میگوید باشه. خب تو ثابت کردی که این حکم الان قابل اجرا نیست یا مضره یا اصلاً معنایش عوض شده و این حرفا، من قبول میکنم که پس حکم را به آن شکل نباید اجرا بکنم.
حالا شبههای که میخواد، شبههای که معنایش این است که الان این حکم فلان حکم اگر اجرا بشود مضره، خب طرف در واقع دارد چه کار میکنه؟
دارد سعی میکند برای شما یک استدلالی بیاورد. آن کسی که دارد شبهه میکند ادعا میکند که برهانی دارد که ثابت میکند که این حکم الان اجرا بشود مضره دیگر. ببینید الان مثلاً حجاب بده، مضره. میآید برای شما یک اثبات میآورد و شما از نظر شما اثباتش منطقی به نظر میآد، شبهه برایتان ایجاد میشود.
من میخواهم بگویم که برای چه شبهه برایتان ایجاد میشه؟ طبق همان اصلی که همه قبول دارن، اگر کسی اگر آن آدمی که شبهه دارد ایجاد میکند نسبت به اجرای حکم در حال حاضر، در زمان ما، در واقع بینهای دارد ارائه میکند که این حکم الان ایراد داره، نباید اجرا بشود. این شبهه نیست که برای خاطر اینکه همه ما قبول داریم که پس اجراش نمیکنیم.
شبهه فقط وقتیه که یک نفر بیاید بگوید که آن موقع هم ایراد داشته. دقت میکنید؟ یعنی طبق طبق اصل پذیرفته شده برای همه مسلمانها و فقها، اگر دلیل روشنی وجود داشته باشه که یک حکم موضوعش عوض شده، دورانش گذشته، تاریخ مصرفش تمام شده، خب دست برمیدارن ازش. همانطوری که اکثریت قاطع فقها به غیر از یکی دو نفر از برده الغای بردهداری فکر میکنم حمایت میکنند.
یعنی الان دنبال این نیستند که چون در قرآن امضا شده بردهداری، هنوزم ما باید این کار را ادامه بدهیم. ولو این کار را بعضیا ممکن است همچنان معتقد، آنها هنوز به این بینه نرسیدن که بردهداری چیز مضری شده در زمان حاضر نباید ازش حمایت کرد. خب؟ میخواهم بگویم اگر یک فقیهی، متجددترین فقیه هم بینه ببینه، قانع میشود.
بنابراین کسی که شبهه ارائه میکند در واقع آن کاری که دارد انجام میدهد شبهه نیست. آن آدم میتواند یک فقیهی باشه که به قصد اینکه شما را قانع بکند که این حکم دیگر قابلیت اجرا نداره، دارد برهان خودش را میآورد.
اسم شبهه برایش نذارید. چون اگر بینهاش درست باشه، مورد پذیرش شما باشه، نتیجهاش این است که به این نتیجه میرسید که این حکم تاریخ مصرفش گذشته، مثل بردهداری مثلاً.
اگر بینه نداشته باشه که هیچی. یعنی چیزی را ثابت نکرده. میخواهم بگویم ایراد گرفتن به عدم به درست نبودن، خوب نبودن، قابل اجرا نبودن یک حکم در زمان حاضر، نتیجه نذارید چون اگر بینهاش درست باشه مورد پذیرش شما باشه نتیجهاش این است که به این نتیجه میرسید که این حکم تاریخ مصرفش گذشته مثل بردهداری مثلاً.
اگر بینه نداشته باشه که هیچی. یعنی چیزی را ثابت نکرده. میخواهم بگویم ایراد گرفتن به عدم به درست نبودن، خوب نبودن، قابل اجرا نبودن یک حکم در زمان حاضر نتیجهاش این است که حکم را باید عوض کرد همه هم میپذیرن.
شبههٔ واقعی: ایراد به حکم در زمان پیامبر
این نمیشود شبهه. شبهه یعنی یک چیزی که شما یک نقضی در مثلاً فرض کنید خود دین پیدا بکنید.
دفاع عقلانی آن شبههاش در واقع شبهههای احکام این است که به من ثابت بکنی، سعی کنی یک بینهای ارائه بکنی که آقا در زمان پیامبر این حکمی که آمد مضر بود. مثلاً باید بردهداری را ملغا میکرد. چرا نکرد؟ چرا خداوند طرفدار بردهداری بوده؟ نه اینکه چرا الان هست، من میگویم الان نیست. به همین راحتی. ولی در آن زمان اگر ایراد بگیری این شبههست.
من میخواهم بگویم شبهه چیزی که باید در دفاع عقلانی از دین در مورد احکام لزوماً پاسخ بدهم مشکلاتی که مربوط به آن زمان میشود. یعنی بتواند بگوید آقا نماز خواندن اصولاً بده. دولا راست میشی مثلاً یک نفر بیاید بگوید آقا دولا راست میشی مهره کمرت فلان میشود آن موقع هم بد بوده الان هم بده.
ولی اینکه مثلاً فرض کنید ارث زن و مرد مثلاً با همدیگر مساوی باشه یا نباشه، دختر و پسر آن دو برابر میبرد این یک برابر بیاید استدلال بکند واقعاً برای من که آقا این کار بسیار غیرعادلانه است. اگر استدلالش درست باشه من احساس شبهه نمیکنم. میگویم که خب غیرعادلانه است باید حکم را عوض کرد.
فکر کنم بقیه فقها هم همینجوری من گفتم بقیه فقها یعنی خودم جزو فقها حساب کردم. بقیه هم همینطوری فکر میکنند. ولی اگر طرف بیاید بگوید در آن زمان نباید این کار میشد.
آن زمان باید مساوی میشد یا سه به یک میشد اصلاً. ظلم به مردها بود من باید جواب بدهم دیگر. ببینید یک یک عده فکر میکنند که این معنایش این است که من اصولاً میگویم که همهچیز تغییر کرده.
من چه میدانم چه تغییر کرده یا نه. من ضابطه منطقیشو دارم میگویم. اگر کسی برهان قاطعی ارائه بکند که یک چیزی بعد الان خب خوب است دیگر به فقها کمک کرده. یک لحظه فکر کنید در بین خود فقها این بحثها هست ولی نه به عنوان شبهه. طرف نشسته یک فقیه به یک فقیه دیگر میگوید که مثلاً یک ؟ این کار را باید بکنیم.
خب؟ من این در ادامه یادداشتی که در گروه نوشتم این را گفتم. بحث بین فقها اینکه آقا الان این دوره زمانه باید این کار را بکنیم، آن کار را دیگر نباید بکنیم. خب؟ آن طرف مثلاً شاید فکرش این باشه که مثلاً میگمها بیاید در مورد احکام قصاص یکی بیاید یک استدلال قاطعی بیاورد که آقا اصلاً زندان در زمان پیامبر نمیشد وجود داشته باشه.
خب؟ ما نمیتونستیم یک از نظر اقتصادی مثلاً و اجتماعی جوامع آن موقع نمیتونستیم یک جایی درست بکنیم آدمها را بندازیم آن تو، سه سال بهشان غذا بدهیم مثلاً مجانی برای اینکه از دیگران جدا کنیم. کار مضری بوده. اصلاً نمیشد این کار را بکنیم. خب؟ حالا میشود این کار را بکنیم. و حالا ۱۰۰ جور مجازات.
به غیر از الان هنوز تو عربستان اصرار دارند که گردن بزنن. میخواهند اعدام بکنند. چرا؟ برای خاطر اینکه آن موقع الان مثلاً فرض کنید گیوتین اشکال دارد یا مثلاً صندلی الکتریکی اشکال دارد. یعنی اگر روشهای جدیدی برای اجرای احکام به وجود آمده باشه که اصلاً در آن زمان متصور نبوده، حالا یک نفر بیاید بگوید آقا این مجازات را اینشکلی اجرا بکنیم بهتر است.
ارث، محتوا در برابر صورت
بگذارید من سر آن مسئله ارث بحث بکنم. بیاید یک یک لحظه فکر کنید این جریانات فمینیستی در حد پیشرفت که ما رسیدیم به یک دنیایی که زنا مثلاً به عنوان اینکه چرا صدها و هزارها سال مردها میرفتن کار میکردند و زنا تو خونهنشین بودن و اینها در تمام مثلاً جوامع دنیا در اروپا مثلاً یک سری کشورها قانون تصویب کنند که مثلاً تا ۱۰۰ سال مردها دیگر فعالیت اقتصادی برایشان ممنوع باشه.
زنا فقط فعالیت اقتصادی بکنند. مردها میخواهند بشینن تو خانه بچهداری بکنند. الان بچهداری که میتوانند بشوند. شغلهای مربوط به زنا را مردها انجام بدن که دندشون نرم مثلاً قبلاً مثلاً به زنا ظلم کردن. فکر کنید الان یک کشورهایی به وجود آمد که فعالیت اقتصادی منحصر به زنا بود.
خب؟ خب برای چه بهش مثلاً یک نصف مرده را که مرده فقط برای یللی تللیاش مثلاً آن دو قسمت سهمی که گرفته را استفاده میکنه؟ نکنید این کار را غیر به من مثلاً یک جوری توضیح میدهد ثابت میکند این ظلم ناعادلانه است. اصل کلی دین این است که عدل را رعایت بکنیم نه اینکه سهم دو به یک بدهیم.
سهم دو به یک در آن زمان صورت عدالت بوده، فرمش بوده، حقیقت آن معنای عدالت که اصل حکمه یک باید حفظ بشود نه اینکه دو به یکش حفظ بشود. شاید مثلاً فرض کنید ۵۰۰ سال زودتر اسلام آمده بود، قرآن آمده بود سه به یک میکردند. مثلاً میگویم. شاید الان در جامعه ما مساوی درست باشه.
این یک بحثه که فقها لا فرم شبهه بهش ندید. این یک بحثیه که بین فقها باید بشود. آیا آن صورت دو به یک را باید حفظ بکنیم یا نه؟ جامعه تغییر کرده.
اگر زنا همونقدر دارند کار میکنند که مردها کار میکنند و اگر ما این را قبول داریم که آن دو به یک مثلاً به این دلیل بوده که اصل فعالیت اقتصادی مربوط به مردها بوده، زنا فعالیت اقتصادی نمیکردن که نمیتونستن بکنند.
شرایط دنیا یک طوری بوده که مرد باید فعالیت اقتصادی میکرد. مثلاً نوع جنس کارای یک طوری بود که به زنا با توجه به فیزیولوژیشون، آناتومیشون نمیخورده کار بکنند که مثلاً چه میدانم سفرهای آنچنانی بروند یا کارای سخت کشاورزی انجام بدن. گاو نبود خودشان خیش میبستن به خودشون، شخم میزدن.
خب این کارا را مثلاً مرد به طور طبیعی مردها عامل تولید اقتصادی بودن. حالا این حکمو دادن. حکمو دو به یکشو صورتشو اگر حفظ بکنید از عدل دارید به ظلم میرسید. اگر محتوا را بخواهید حفظ بکنید باید عوض کنید. من فرض دارم میکنم که فرض دارم میکنم یک نفر برهانی آورد، بینهای آورد که کاملاً قانعکننده بود. خب این شبهه نیست که.
این دارد به شما یاد میدهد که این حکم باید این شکلی بشود دیگر. بنابراین بحثهای مربوط به اینکه الان چه کار باید بکنیم این خارج از شبهاته. این شبهه این نیست که من بگویم آقا الان این حکم اگر واقعاً یک نفر ثابت کند این حکم الان بده، غلط است که خب در واقع مثل اینکه به فقها یک خدمتی کرده دیگر.
بررسی کنند بگویند بله راست میگوید. ما به این دقت نکرده بودیم که الان مثلاً بردهداری دیگر چیز خیلی مزخرفی. همه الان همه جای دنیا بردهداری غیر وجود دارد ولی غیرقانونیه دیگر. حالا تو کشورهای اسلامی بیایم مثلاً به دلیل اینکه یک موقعی ملغا نشده بگوییم که قانونی. مسئله حفظ محتواست به جای حفظ فرم و صورت.
تفکیک کردن ایناست و اگر کسی فکر میکند که چون امروز این بحث شد که خب در قرآن خیلی جاها حرف از این زده میشود که اینها احکام الهیه. کسی از احکام الهی تخطی بکند مثلاً فرض کنید مجازات سختی میشود و این حرفها.
بله. خب من هم میتوانم به طرف مقابلم مثلاً من الان یک فرضی کردم که قبول ندارم. بینهای وجود داشته باشه که دو به یک باید مثلاً بشود یک به یک یا اصلاً دو به یک به نفع زنا.
من این را قبول ندارم که یک بینهای اینجوری وجود دارد. خب فرض کنید وجود دارد. با این فرض دارم صحبت میکنم. اگر این بینه وجود دارد آنوقت شمایید که مجازات میشوید که اصل حکم را در واقع عدالتی که قرار بود برقرار بشود را به هم زدید با اصرار روی صورت حکم.
یعنی دقیقاً یک حالت ظاهربینی و تحجری که خیلی در واقع میتواند و در عین حال دین را هم به چیز انداختید، به مشکل انداختید. یک عده را کافر کردید. بنابراین اگر دو به یک تقسیم بکنید از یک جایی به بعد با آن فرضی که بینهای وجود دارد آنوقت شمایید که میرید جهنم برای اینکه حکم خدا را رعایت نکردید. حکم خدا این بود که عدالت رعایت بشود.
آن صورتش بود.
زکات، تحجر و دعوت به اجتهاد
حالا مثلاً من یک نکتهای که دفعه قبل هم بهش اشاره کردم، این حکم زکاته. که گندم و نمیدانم خرما و گوسفند و شتر و اینها زکات دارند. آقا واقعاً کسی باورش میشود یک چنین چیزی؟ یعنی شما قرآن میخوانید یک لحظه ممکن است یکی فکر بکند که آقا این حکم زکات که در سراسر قرآن هست الان نه کسی شتر داره، نه کسی خرما دارد.
اصلاً زکات ندیم دیگر. الان هیچکدوم ما زکات برامون واجب نیست. خب؟ حالا ممکن است یکی بگوید آقا این زکات، نمیدانم زکات قرآن یک معنی دیگهای داره، این چیز است. آقا اصلاً میشود یک قانون مالی وجود داشته باشه برای شتر و مثلاً خرما و فلان. معلوم است این مال همان موقعست. من این را یک بار یادم نیست در چه جلسهای به چه مناسبتی گفتم.
من تصورم این است یک نفر رفته پیش امام جعفر صادق، فرض میکنم که یک روایتی پشت این هست. یک مقالهای قبلاً من معرفی کردم از آقای محمدتقی جعفری که درباره این موارد زکات یک بحث فقهی کرده که رد کرده که در واقع دلایل فقهی که این حکمو ازش درآوردن را رد کرده به عنوان یک فقیه. نه به عنوان یک آدم ناظر بیرونی مثل من یا شما.
من همینجوری به ذهنم میرسد که اگر یک روایاتی وجود دارد که یک نفر رفت پیش امام جعفر صادق و امام جعفر صادق بهش گفت که این زکات مواردش اینهاست، فرض میکنم یک چنین روایتی وجود دارد و درست است. من تصورم این است که یک آقایی که امام جعفر صادق را میشناخته، امام جعفر صادق هم آن را میشناخته، رفته گفته من چه زکات بدم؟
امام جعفر صادق هم میدونسته این گوسفند و خرما و مثلاً گندمکاری داره، گفته که از اینها زکات بده. آمده بیرون، پشت در یک عده وایساده بودن، گفتن خب چه شد؟ میخواهم بنویسم. میگویند چه پرسیدی؟ گفت من گفتم چه زکات بدم؟ امام جعفر صادق گفت این چهار تا مینویسن آقا.
امام جعفر صادق فرمود که گندم و شتر و نمیدانم گاو و مثلاً گوسفند و خرما و همینها. بعد دیگر این حکم ازش دربیاد که منی که مثلاً فرض کن استاد دانشگاهم هستم، اگر خرما مثلاً داشته باشم باید زکات بدهم. اینکه یک چیزی گفته شده، یک حکمی وجود داره، من یک خورده حالت شوخی دارد این مثالی که دارم میگویم. ولی خیلی از احکام آدمو به فکر میندازن.
فکر کنید هیچ شبهه افکنی در جهان نیست. من این را تأکید میکنم. همهی ما فقیهایم، همهمون هم مؤمنیم، مطمئنیم که یک شریعت درستی وجود دارد. از صورت مسائل و اگر نمیدونستم ممکن بود شک نکنم در اینکه این حکم باید عوض بشود. ما یک بخش عمدهای از تاریخ که خیلی مهم است تو فهم شریعت، بحثهای اقتصادی و اجتماعیش، نه بحثهای عبادیش.
آن قسمتهایی که مربوط به جامعهست، هرچه اطلاعات بیشتر داکیومنت میشد که آن دوران چه جوری بوده، روابط چه جوری بوده، در اجتهاد کمک میکرد در اینکه بفهمیم که حکم برای چه اومده، الان چه جوری باید برخورد بکنیم و اینها. حالا این چیزهایی که مجتهدین دوران اول میتونستن بکنند نکردن به کنار ولی الان خیلی کارا میشود کرد.
مجتهدی که تو این دوران زندگی میکند اسم خودش را وقتی میتواند مجتهد بگذارد که یک تغییر و تحول اساسی در شیوهی مطالعه خودش بده. الان از هوش مصنوعی هم میشه، از کامپیوتر و نرمافزار اینها یک کارهایی دارند میکنند.
من نمیخواهم بگویم اصلاً الان میدانید که در همین حوزهی علمی قم مخصوصاً، نجف کمتر، جهد دارند میکنند ولی اینکه همهی کارهایی که میشد انجام دادیم و فکر کنم خیلی فاصله وجود دارد.
برای مثلاً حدیثشناسی، برای همین مسئلهی مسائل تاریخی خیلی امکانات وجود دارد. من مخصوصاً حالا ممکن است این حرف ناراحتکنندهای برای مجتهدین قم و نجف که هیچی، نجف ناراحت نمیشن و اصل حرفها را ممکن است قبول نداشته باشند ولی مجتهدین قم ممکن است ناراحت بشوند. من واقعاً گاهی این مقالات و کتابهای فقهی آکادمیک آکادمیک اروپایی آمریکایی که میخوانم احساس میکنم آنها مجتهدترن.
یعنی واقعاً یک حکمو که دارند بررسی میکنند تا تهشو درمیارن که اولین بار در کدام کتاب ظاهر شده، استدلال آن یارو چه بوده، اصلاً طرف یک رسالهی دکترا مثلاً نوشته در مورد سیر تاریخی یک حکمی، شرایطی که آن موقع بوده، خیلی حالت جهد و آدم در مقالات آنها میبیند ولی در فعالیتهای اجتهادی خودمان کمتر این جد و جهد را نه حالا کمتر میبینیم، بالاخره من حرفم این است که خیلی کارا میشود کرد.
بدون کامپیوتر، بدون با همین متون. میدانید الان اصلاً دسترسی ما به متون با مثلاً فرض کنید شیخ انصاری خیلی فرق دارد. بندهخدا یک کتابخونهی محدودی داشته، الان شما به دهها هزار کتاب فقهی را میتوانید اسکن بکنید، میتوانید توشون سرچ بکنید.
میدانید این جهد همین است دیگه، در حدی که میتوانید بروید این کارا را انجام بدهید برای خاطر اینکه مطمئن بشوید که مثلاً یک حکمی که دارید استخراج میکنید درست است.
به هر حال من در انتهاش دعوت به اجتهاد، حالا ما شاید خودمان اینجا جد و جهدهایی در مورد بعضی از احکام کردیم. بفرمایید شما.
استاد، نه اینکه دلیل عقلی یک چیز خالصی نیست، فرض کنید یک سری از عقلگراییها در میان و اینطوری من میتوانم شرع را به هر سمت و سویی ببرم، نه نمیتوانم. فلسفه اخلاق یا مثلاً معرفتشناسی ببرم.
بله خب بله اگر این حرفی که شما دارید میزنید و در مورد احکام و شرع و شما در مورد فیزیک هم میتوانید این کار را بکنید، همهجا بالاخره یک حالا من این است که آیا نباید حتماً آن بینه یک شاهد مثلاً در آن متنی داشته باشه؟
حالا من میتوانم بهتان بگویم آقا با ابزارهای متنی و اینها میشود یک چیزهایی همیشه درآورد و اگر یک نفر بخواهد یک میدانید این نوع تفکر اینکه میشود یک تقلبهایی کرد، این اصلاً خارج از بحثه.
بله ولی شما مثلاً فرض کنید در علم هم میتونید، بالاخره یک کامیونیتی وجود داره، آن حرفی که درست است در آن جا میافتد. ممکن است در فقه هم شما بتوانید با یک مبانی عجیب و غریبی یک چیزهایی بگویید. جا میافته، بالاخره حق میتوانید پیرو پیدا بکنید. علم چه جوری پیشرفته؟ واقعاً علم با تکیه کردن به یک کامیونیتی که دنبال دانشه پیشرفته.
خیلی ایدهها اومدن، بالاخره یک جوری یا اصلاً از اول نگرفتن یا بعداً ممکن است خب این کامیونیتی اشکالاتی هم داشته باشه، یعنی یک پارادایمهایی در آن جا بیفتد و مقدس بشود و اینها ولی میخواهم بگویم این چیزی که شما دارید میگویید اصولاً در مورد دانش بشری این ایراد وجود دارد که همیشه اصلاً این از یونان، این سوفسطاییها میگفتند ما هر چیزی را میتوانیم ثابت بکنیم دیگر.
میگویند ریشهی سوفسطاییها در محاکمات قضایی بوده که یک آدمهایی میاومدن، یک آدمی که معلوم بود مثلاً مرتکب یک جرمی شده را یک جوری بحث میکردن، تبرئه میکردن، همونو میتونستن رد نکنن و بپذیرن. حالا در این مواردی هم ممکن است انحرافهایی پیش بیاید. بفرمایید.
بینه، واجب و حرام، حق و تکلیف
اینکه
حرف در راستای حرف ایشون، ضمن اینکه متوجه هستم که از طرفی جواب که دادی، یک جور که حس وجود دارد که هیچچی که میگویم واجبه، مثلاً حرامه، یک جور انگار صفر و یکیه. میدانید یعنی راحتتره که بینه ارائه کرد برای چیزهایی که مستحبه، مثلاً یک زمانی مستحب بوده، الان مستحب نیست.
اما حقالناس نیست. این که تو حس وجود دارد که انگار واقعاً انقدر صفر و یکه واجب و حرام که انگار یک بینهای با درجه اتقان خیلی بالا انگار لازم است که ارائه بشود و چنین چیزی خیلی که احتمالش کمه.
مثلاً دارم یک حسی را منتقل میکنم. نمیگویم که این پاسیبل یا هرچه. یعنی به همین دلیل هم هست که شاید این واجبها و حرامهاش تغییر نمیکنند.
این نتیجهاش این است که شما بینه ارائه شده توسط آن که از شبهه افکن را نمیپذیرید و برایتان شبهه پیش نمیآید. شخص شما بینه خیلی خیلی قاطعی میخواهد که کسی نمیتواند بیاورد. بنابراین به واجب خودتان عمل میکنید، به من دارم ضابطه منطقیشو دارم میگویم.
شما میگویید از نظر من یک چنین بینهای وجود ندارد. من در بین حرفام گفتم افراد متجری وجود دارند که احتمالاً خواهند گفت که بینهای وجود ندارد. حالا این هم نمونهاش دیگر. بالاخره افراد متجری وجود دارند که میگویند بینهای وجود ندارد.
اه من هم حس شما را درک میکنم و اصلاً هم فکر میکنم آدمهایی که با بحثهای من آشنا هستند این را میدانند که من خودم هم در مورد احکام فکر میکنم خیلی در مورد تجدیدنظر باید سختگیری کرد.
واقعاً باید یک بینهای باشه، مثلاً طرف یک استدلال خیلی خوبی داشته باشه. ولی من حرفم اصلاً این است که ارائه ارائه بینهای در مورد اجرا ناپذیر بودن یا بد بودن یک حکم در زمان حال این شبهه نیست. این اصلاً در مقوله شبهه نمیگنجه. این یک بحث فقهیه.
من شخصاً اینجا از همه شبههافکنهایی که از این نوع شبهات از طرف فقها ازشان تشکر میکنم چون دارند کمک میکنند به درک بهتر ما از احکام دیگر. بله چه اشکالی دارد. بگذار ایشان سوال بپرسه.
ببخشید من حالا تو بحثتون که میگفتین یک پارادایمی را که شما بهش توجه بکنید تو مباحث قبلیتون، بحث حق و تکلیفه. جهان قدیم جهان تکلیف بوده. جهان جدید پارادایم حق خیلی در آن جلو بوده.
یعنی خیلی همین شما سوالی که شما، من تکلیفم این است که به زبون بیارم، حق دارم که بگویم. این کاملاً دو تا پارادایم مختلفه. بحث از این مقدار که شما میبینید از این دو پارادایمه، نه اینکه طرف دنبال برود بگوید آقا من حق دارم این را بگویم.
شما احکامت رو، جامعهتون را جوری برای من سامان بدهید که مانع کار من نشود. اینها تو تکلیفت، آن بحث دیگر است. باید یک فرضی میکنید به جای دیگری، این خیلی مبانیش با هم فرق میکند. بله.
من اه نکتهای که شما دارید میگویید که اصولاً یک بحثهای اساسی در فلسفه حقوق مثلاً هست و من حرفم این است که من مبنا با مبنای خودم، مثل همین موضوعی که در مورد آخرت گفتم، من اعتقادم این است که مثلاً شریعت از جنس تکلیف حرفهایی که خداوند، شما اگر خدای ابراهیمی را بپذیرید، آنوقت همانطوری که مثلاً میتوانید بپذیرید که میتوانید گوشت بخورید، اشکال نداره، یک موجود زنده، آن ما آن خالقش خداونده، به من مجوز داده، من مطمئنم که خداوند به من مجوز داده، میتوانم این را بخورم.
این یک جوری زشتی مسئله را از بین میبره، مثل اینکه یک کسی یک چیزی درست کرده، داده من بخورم، خب؟ ولی وقتی به خدا معتقد نیستم، چه جوری دارم یک موجود نگاه کنید، شما که تکلیفتون نیست که یک موجود را بکشید، حقتون که یک موجود را بکشید.
بله ولی یک مقداری که به احکام رشد هم فرق میکند که دو بند مختلف بهش نگاه میکنید، این اختلافها، این دعواهایی که شما میبینید، بعضیها یک من حرف شما را اینجوری میفهمم که در بحثها لازم است که ما این بحثهای، یعنی بهغیر از اینکه من بگویم اصول دین را قبول دارم، بهغیر از اینکه بگویم هدف چیه، باید بگویم که یک سری مبانی فلسفه حقوقی هم مثلاً چیزهایی که قبول، بله اینها هم هست.
حالا اگر چیزهایی واقعاً احساس کنم در بحثها ضرورت داره، آن اصول، یعنی آن چارچوب فکری که در آن دارد احکام از نظر من جاری میشه، آنها را باید روشن بکنم، بعداً دفاع بکنم.
تمام حرفی که من تو این دو جلسه سعی کردم بزنم این است که آقا اکثر اختلاف، اکثر بحثهایی که در مورد احکام میشه، اختلافها جای دیگهست و یکیش هم حق و تکلیف و یکیش مثلاً که ما این بحثهای یعنی به غیر از اینکه من بگویم اصول دین را قبول دارم، به غیر از اینکه بگویم هدف چیه، باید بگویم که یک سری مبانی فلسفه حقوقی هم مثلاً چیزهایی که بله اینها هم هست.
حالا اگر چیزهایی واقعاً احساس کنم در بحثها ضرورت دارد آن اصول یعنی آن چارچوب فکری که در آن دارد احکام از نظر من جاری میشه، آنها را باید روشن بکنم بعداً دفاع بکنم.
تمام حرفی که من تو این دو جلسه سعی کردم بزنم این است که آقا اکثر اختلاف و اکثر بحثهایی که در مورد احکام میشه، اختلافها جای دیگر است.
و یکیش هم حق و تکلیف و یکیش مثلاً میتواند همین حق و تکلیف باشه و داریم در مورد یک چیزی بحث میکنیم به همدیگر هم به نتیجه نمیرسیم در حالی که باید برویم اصلاً ببینیم جغرافیا را قبول داریم، نمیدانم نقطه هدفی که باید بهش برسیم را قبول داریم، داریم در مورد راه صحبت میکنیم.
اینها چیزاییه که به نظر من خیلی مانع در واقع بحث درباره احکامه. اصولاً بحث درباره احکام سختتر از بحث کردن درباره این است که چه هست و نیست، راحتتره تا چه کار بکنیم، باید بکنیم یا نباید بکنیم.
بنابراین فکر میکنم لازم بود که یک خورده در مورد ابتدای بحثهای چارچوبی مطرح بکنم. بفرمایید.
جهانشمولی معنا نه صورت
دیگر
الان آخر جلسه است، هیچ مشکلی وجود ندارد. اینکه شما میگویید که لازم نیستش که آن احکامی که در گذشته بوده الان هم کارآمد باشه و اینکه الان کارآمد نیست نشونه مشکل از دین نیست، من این حرف را میتوانم بپذیرم.
ولی اگر شما این فرض را داشته باشید که دین میخواهد یک جهانشمول هم تو زمان و هم تو مکان بمونه، باید یک مکانیزمی هم شما اعمال کنید هم این که آن چیزی که آن موقع بوده الان هم بشود تغییر کند و معنی داشته باشه.
یعنی باید یک معنی دارد. ببینید من چند بار همین مثال بردهداری را که زدم، اینکه بردهداری امضا شده، اینکه احکام مثلاً فرض کنید گناهان را میخواهند ببخشن میگویند برده آزاد بکنید، اینکه فرزند یک سری محدودیتها در مورد بردهداری حتی تو خود قرآن هست، اینها معنی دارد.
معنایش یعنی اتفاقاً اومدنش تو قرآن یک حکمتی داشته دیگه، یک چیزی دارد به ما یاد میدهد. دارد به من یاد میدهد که الان نباید دنبال این باشم که کارگری را ملغا اعلام بکنم. شیوه کار کردن که مربوط به سیستم اقتصادیه، قابل ملغا کردن نیست، ولو اینکه بدمون بیاید ازش. این جهانشمول بودن آن معنا جهانشموله.
شما صورتها صورتها باید عوض بشوند ولی عدالت باید حفظ بشود. چرا بردهداری بده؟ به همان دلیل که کارگری هم بده. برای اینکه یک جوری ارباب پیدا میکنیم. اخلاقاً بده برای خاطر اینکه با توحید تعارض دارد. کارگری هم به همان معنا بده. بردهداری در قرآن یک چیز بدیه. اخلاقاً همیشه مثالهایی حسی که نسبت بهش وجود دارد مثل یک شر لازم است.
در عین حال ملغا نمیشود. من این نگاه را باید الان منتقل بکنم به کارگری. یعنی اولین فرصتی اگر پیدا شد در جوامع بشری که بشود اعلام بکنم که کارگری را بگذاریم کنار، هیچکی کسی دیگر را به عنوان کارگر حق ندارد استخدام بکنه، پیشقدم بشوم این کار را انجام بدهم. در مورد بردهداری مسلمانها پیشقدم نشدن. من فکر میکنم باید میشدن.
یعنی اگر احساس میکردند که میشود الان این کار را انجام داد، از قرآن باید این استنتاج را میکردند که این باید ملغا بشود. ولی چنین حسی نکردن دیگر. نباید بهش بچسبیم به صورتها. آن چیزی که شما باید از شریعت یاد بگیرید، آن مفاهیم ببین آن نقصی که وجود دارد این است. وقتی شما فلسفه احکام را ندونید، وقتی ارتباط احکام را با اصول ثابت اخلاقی ندونید.
اصول ثابت اخلاقی مثلاً عدله. عدل دیگر چیزی نیست که من بخواهم بگویم که آن موقع بوده این همیشه باید عادلانه رفتار بکنیم. اگر این چیزها را من تو ذهنم باشه و تونسته باشم حکمت داشته باشم، حکمت یعنی اینکه بتوانم باید و نباید را استنتاج بکنم از این اصول کلی که مطمئناً درستن.
اگر این را یک نفر داشته باشه که خداوند میگوید که ما پیامبران را فرستادیم که «لیعلمهم الکتاب و الحکمه» اگر این حکمت را آموزش دیده باشم از طریق پیامبران، آنوقت باید و نباید روز خودم را تشخیص میدهم. برای اینکه میدانم که اگر بخواهم عدالت را رعایت بکنم الان آن صورت دیگر قابل انتقال به این دوران نیست.
فلسفه احکام و ثبات اصول
اصلاً
یک معنی دیگهای پیدا کرده.
مثل اینکه یک واژهای در آن دوران یک معنی میدهد میداده، الان یک معنی دیگر میدهد. من اصرار داشته باشم از همان پیامبر گفته بود که اینها را یاد بدهید. آن واژه استفاده بکنند مردم یک چیز دیگر میفهمند. یک چیزی معنی زشتی پیدا کرده. نباید استفاده بکنند. مسئله ثبات آن معانی، ثبات آن اصول احکام اونان، نه آن فرم اجراش.
تحجر یعنی چسبیدن به همین فرم. من فکر کنم که اگر یک چیزی در یک زمانی پیغمبر گفت اینجوری این کار را بکنید تا ابد باید همان کار را. امروز یک مثالی یک نفر از بچهها تو گروه زده بود که خب در قرآن نوشته که و اعدوا الأنفال · ۶۰وَأَعِدُّوا۟ لَهُم مَّا ٱسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍۢ وَمِن رِّبَاطِ ٱلْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِۦ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ ٱللَّهُ يَعْلَمُهُمْ ۚ وَمَا تُنفِقُوا۟ مِن شَىْءٍۢ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَو هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان] ديگرى را جز ايشان -كه شما نمىشناسيدشان و خدا آنان را مىشناسد- بترسانيد. و هر چيزى در راه خدا خرج كنيد پاداشش به خود شما بازگردانيده مىشود و بر شما ستم نخواهد رفت. اسب و فلان.
یعنی الان هم باید برویم دنبال اسب؟ ورزشهایی که پیغمبر گفته بود که اینها را یاد بدید، مثلاً اسبسواری، هنوز ماشینسواری نباید جانشین اسبسواری بشود. یعنی آن کلمهها و فرما و صورتهایی که گفته شده را بچسبیم، این دقیقاً تحجر میآورد دیگر. این دقیقاً نتیجه نفهمیدنه. و ایرادی که همیشه وقتی حرف از شریعت و فقه و اینها هست، این است که فلسفه احکام را تا حدود زیادی فراموش میکنند.
یعنی اونقدری که به ظواهر میپردازن، به محتوا، به اینکه این احکام چرا اومدن، درک عمیق احکام را انگار وظیفه اصلی خودشان نمیدونن. نمیخواهم بگویم همه فقها همیشه اینجوری بودن. بالاخره فقهایی که رسماً اصلاً در کتب خودشان بحثهای فلسفه احکام کردن ولی خیلی متأسفانه کمرنگ شده به جای اینکه پررنگ بشود.
ما چیزی که نیاز داریم برای اینکه بفهمیم که یک چیزی را الان چه کار باید بکنیم، این است که درک عمیقی از آن حکم پیدا کرده باشیم. باید ببینیم الان آن حکمی که تو معنایی که قرار بوده بهش برسیم، الان چگونه تأمین میشه؟
با چه فرمی؟ خب، قیاس حتماً باید گردن بزنیم؟ واقعاً یعنی یک نفر معتقده که اگر ثابت بشود برای شما که در زمان پیغمبر همه کسانی که اعدام میشدن را فرضاً گردن میزدن، شما به این نتیجه میرسید که هنوز باید شمشیر بردارید گردن بزنید؟
یعنی آن صورت باید حفظ بشود یا نه؟ جور دیگهای مثلاً فرض کن میشود این کار را انجام داد؟ خب بعضیا واقعاً اینطوریه که همان شمشیرو برمیدارن دیگر. این یک ذره خیلی محتوایی نیست، خیلی شکلیه برخوردشون با احکام و به نظر من ایراد دارد و آن چیزی که باید حفظ بشود آن معنا و مفهوم و آن چیزی که در واقع آنجوری وصل میشود به اصول اخلاقی کلی.
مثلاً همین که دو به یک مهم نیست. مهم این است که آیا عدالت دارد رعایت میشود یا نه؟ بفرمایید.
فقها، ابزارهای جدید و اصول فقه
ببخشید
من فکر کنم دو تا سؤال مثلاً بپرسیم تمام کنیم. من یک خورده البته من مدافع فقها نیستم ولی یک خورده رنگ همدلی ایجاد بکنم. اولاً یکی اینکه گفتین اجتهاد، حالا جالب است که بدونین که مثلاً آقای شبیری مثلاً ۱۸ ساله تو درس خارج فقهش فقط دارد نکاح و تفکر میکند و هنوز این بابو نبسته که برود باب بعدی.
اما درباره این مسئله من منظورم از ابزارهای جدید بود وگرنه از اینجور خودشونو بکشن و اینها میگویند که از یک نظرهای دیگهای دارند خودشونو میکشن. من دقیقاً میدانم که فقهایی بودن. من یک بار فکر کنم در کلاسا گفتم که یکی از روحانیونی که از نزدیک میشناختم میشناختم و خیلی هم خدمتشون ارادت داشتم، از این معاونین عراقی بود که از بعد از انقلاب از عراق اخراج شده بود.
یک بار رفت یک دفتری برای من آورد که یادداشتهای تقریرات درس آقای خویی در نجف، درس مکاسب بود. میگفت به من گفت آقا بزرگترین حسرت من این است که من ۱۵ سال این درس مکاسب آقای خویی را میرفتم ناتمام موند. من آن موقع خیلی سنم کم بود. آن چی؟ ۱۵ سال مکاسب را رفته بود، ناتمام بود. معلوم نبود تا چند سال دیگر هم ادامه پیدا کند.
اینکه به معنای سنتی، من حرفم این است که با ابزارهای قدیمی جهد میکردند. آیا الان هم دارند با ابزارهای جدید جهد میکنن؟ در دنیای مدرن جهد همان کاری که مثلاً بروند چهار تا کتابو نگاه کنند کافیه یا باید روی دسکتاپشون یک فولدر داشته باشند که همه کتب و حدیث و اینها باشه، بتونن در آن سرچ بکنن؟
وقتی میشود این کارا را کرد، جهد معنایش عوض میشود. حالا اصل حرفم این میشود راجع به اینکه مثلاً اینکه به آن ریشه، منابع فقه و اینها، اندکی من راجع به اصول فقه که میدونم، خب اصول فقه این است که ما چگونه میتوانیم از آن سنت و فلان حکم درآریم. دو تا چیزی که در فقه شیعه جزو فرایندهای استنتاج نیست و ایناش همینجوریه که میگین، یکی استحسانه، یکی هم قیاس.
فقه شیعه این است که برای و بعد کلی اختلاف وجود دارد. شما یک جوری میگویید انگار همه فقهای شیعه بله. یک بدن بالاخره یک مخرج مشترکی دارند میگیرند دیگر. بله. از یک زمانی به بعد این بیشتر و چیز شده به اصطلاح غلبه کرده وگرنه همین الانش هم فقهایی هستند که این حرفو قبول ندارند.
بله. حالا البته چیزی که آنها دارند یعنی یک یک یک ذره از این بیشتر میگویند که ما حکم را در صورتی میتوانیم تغییر بدهیم که اصطلاحاً ببخشید حالا من هی اصطلاح ها را میارم شاید نه من اصلاً میخواهم این بحث ها را مطرح کنم. کار شما دارید یک زمینه ذهنی آماده میکنید که وقتی این بحث ها مطرح شد خیلی کلمه ها چیز نباشن.
استحسان هم اگر بگویید خوشحال میشم. یک کلمه چند تا کلمه نه من منظورم یک استنباط، نه عرض کردم که نه آن استحسانه نه این قیاسه بلکه تنقیح مناطه. اگر ما علت حکم را بتوانیم تشخیص بدهیم مثلاً اینکه گفته شده فلان چیز فلان کار را نکن چون فلان. یعنی یک جور هرمنوتیک هم در آن دارد.
این است که خود متن ها به ما مثلاً آیا علت را گفته یا نه. دست فقیه برای این بسته است و خیلی سخت میتواند علت را تشخیص بده که ما از این جور چیزها خیلی کم داریم.
از این هایی که حکم را علتش را حالا چه ائمه، چه پیامبر، چه سنت، فلان این ها علت را مشخص کرده باشه. وقتی علت را مشخص نکرده باشه خیلی مثلاً آن موضوع باید روشن باشه. یک چیزی مثلاً خرید و فروش خون.
خرید و فروش خون الان ما میدانیم خیلی چیز واجبیه برای جامعه. یک حکمی هم داریم که مثلاً خرید و فروش چیز نجس مثلاً نمیدانم باطله.
بعد دیگر باید حتماً یک فکری بکنیم که خب آقا احتمالاً آنجا یک علتی بوده که اینجا نیست و حالا این بود علتی که به نظر من یعنی که شما سعی کردم ایجاد بکنم که آقا فقیهی شما همدلی که ایجاد کردید فقط این بود که فقها در این موارد بحث کردن.
فکر کردن. اینجوری نیست که فکر به این چیزها فکرشون نرسیده. بله فقها من از طرف همه فقها میگویم واقعاً به همه چیز فکر کردن. جدی میگویم ها. اصلاً من چند بار فکر کنم تو این کلاس ها از اصول فقه تعریف کردم که از اورجینال ترین دانش هایی که مسلمون ها ایجاد کردن فلسفهشون مثلاً نیست. این اصول فقه شونه.
خیلی بحث های خوب دارند. خود سیستم اصلاً قانونی که مسلمون ها ایجاد کردن خیلی چیز جالبیه. اصلاً اینکه الان کارآمد هست یعنی آن کار فقهای مثلاً قرن سوم، چهارم، پنجم کار بزرگیه و فکر کنم همه هم تو دنیا قبول دارند که در مثلاً سه چهار تا سیستم قانونی که در دنیا به وجود اومده، اصلاً سیستم رومن هست، سیستم اسلامی، سیستم ؟.
خیلی از این مستشرقین تمایل داشتن یا حالا واقعاً برای شواهدی فکر میکردند دارند که بگویند مثلاً سیستم اسلامی کلا مثلاً اقتباس از رومنه. و فکر میکنم الان همه تقریباً به این توافق رسیدن که اینجوری نیست.
خیلی چیز اورجینالیه. یعنی مسلمون ها برای خودشان یک دفعه یک سیستم قانونی جدیدی درست کردن که در آن زمان خیلی هم پیشرفته بوده و نه از ایران اقتباس کردن، نه از روم اقتباس کردن.
برای خودشان یک چیزی درست کردن. در اصول فقه واقعاً آن گستره بحثی که انجام شده فوقالعاده خوب است. خیلی بحث های دقیق جالبی در بعضی از موارد دارند که الان مثلاً فرض کن تو فلسفه تحلیلی ۲۰ ساله مسئله مطرح شده ولی مثلاً فلان آ شیخ فلان در کتابش ۵۰۰ سال پیش این را گفته.
خیلی موضوع خیلی اورجینالی برداشتن، خیلی هم کار کردن. همدلی به این معنا من دارم ولی اینکه حالا نتایجی که از اصول فقه در فقه گرفته شده چقدر باهاش همدل باشیم، آن یک بحث جداست. یعنی این راست میگویید. یعنی آن بحثی که میگویید که باید بهش توجه بکنیم به بطن حکم، این چیزی است که به ذهنشون نرسیده.
بله صد در صد. مثلاً فقه چرا، چون که آقا نه اینجوری نباید حکم کرد. این حرف غلبه کرده دیگر وگرنه کسانی بودن که اینجوری فکر نمیکردن و یک جورهایی درست تر فکر میکردند. خب یک نفر دیگر سوال بکنیم. بگذارید یک خب اگر کسی شما آخرین نفر. بفرمایید.
تاریخیت متن و محدودهٔ تغییر احکام
مخالفم. دو تا سوال دارم. یکیشو فاکتور بگیرید دیگر. دیدید مردم دارند میروند دیگر خسته شدن.
خیلی خب. میخواستم بگویم که به فقه اخلاقی از منظره احکام که تو قرآن آمده کافیه اثبات بکنیم که این احکام در زمان پیامبر احکام درستی بوده. بله. خب این درست هم هست و هم نه، نگاه تاریخی داشتن به مقوله احکام. منتها معتقدند میتوانند ایراد بگیرن، کما اینکه گرفتن. مثلاً کسانی مثل نصر حامد ابوزید، در هموطنامون آقای مجتهد شبستری که خب این متن چرا فقط احکام؟
کل متن تاریخیه. یعنی کل متن را میتونی با یک جور تاریخیت، یعنی اصلاً هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن هم یک آیهای که تو آن دوره واسه مثلاً آن قومی که آن موقع بودن، آن موقعها معنا داشته. ما آقا همین احکامشو سخت میگیریم که حالا یک نفر بیاید بینهای به قول ایشون، چه گفت؟
اصطلاحی به کار برد، بینه شدید، یک چیزی گفتید. بینه متقن بیاورد. هم یعنی شما مثلاً فرض کنید احکامی که جنبه عبادی اینها دارد را به زحمت من قبول بکنم، یک دونهشم بخواهیم تغییر بدهیم. چه برسد حالا ذهن آدم برود سمت اینکه حقایقی هم که در مورد مثلاً صفات خدا گفته شده باشه، شما یک همین آقای مجتهد شبستری یا آقای ابوزید که این حرفو میزنه، بگویید بینهشونو بیارن.
برای چه اینجوری فکر میکنن؟ که مثلاً فرض کنید یه، ما یک دلایلی دارنها، دلایل کاملاً به نظر من بیربطیه. و بعد، من میخواهم بگویم در، من میخواهم بگویم حتی در مورد احکام آن قسمتهایی که به، ببینید چرا احکام اقتصادی به نظر میآید که طبیعی است که تغییر بکنه؟
برای خاطر اینکه اقتصاد زمین تا آسمون فرق کرده، اصلاً سیستم اقتصادی فرق کرده، همهچیز متفاوت شده. آن حکمو بیاری اینجا اصلاً آن معنیای نمیدهد که آن موقع میداده. من حالا این مثال ساده در مورد ارث زدم. با یک تخیلی در مورد مثلاً آینده فمینیستی بعضی از کشورها، ولی همین الان مثالهای ملموس میشود زد.
وقتی سیستم مثلاً فرض کنید اقتصاد صنعتی شده، در کار یک جور دیگهای داری زندگی میکنی و تولید میکنی، اصلاً انتقال یک حکمی از یک سیستم اقتصادی متفاوت به اینجا یک جوری بیمعناست، نشدنیه. یعنی کاملاً معنایش عوض میشود.
اینجا من یک دلیلی دارم که فکر میکنم که احکام میتوانند عوض بشوند. ولی در مورد غیر مسائل اقتصادی و اجتماعی، در مورد مسائل فردی، حتی خانواده خیلی نمیشود راحت یک چیزی را تغییر داد.
من فکر نمیکنم آدمیزاد مثلاً در اثر تکامل از نظر فیزیولوژی و آناتومی از یک مرحلهای وارد یک مرحلهای شده باشه که مثلاً فلان نوع عبادتی که برایش مفید بوده، بگوییم الان دیگر برایش مفید نیست. اگر بتوانید بگید، خب من قبول میکنم. ولی میخواهم بگویم حتی در احکام وقتی به جنبههای خانواده و فرد از اجتماع و اقتصاد دور میشید، این حرفو نمیشود زد.
چه برسد حالا بخواهید در مورد و اینکه میگویید میگن، خب میگویند دیگر. بله، آنها به دلایل به اصطلاح هرمنوتیکی این حرفو میزنند که اصولاً همهچیز تاریخیت، درک تاریخیت داره، بنابراین مثلاً آیات مربوط به حقایق هم تاریخیان. خب آن حرف جواب خودش را سر جای خودش دارد دیگر. من فکر میکنم که شاید اینجوری بگویم که خوب هرمنوتیک نفهمیدن.
یعنی نوع استفادهای که دارند میکنند خارج از آن مفهومیایه که درک ما از آن قرآن، منابع هرمنوتیک تاریخیه، نه اینکه آن آیه لزوماً تاریخیه. میدونید؟ یه، یک اشکالی اینجا به نظرم تو استدلال بعضی از این آقایون هست، ولی خب حالا میگویم ربطی به موضوع ما ندارد.
اگر کسی بتواند بینهای ارائه بکند که آیهای که درباره حکم نیست، درباره حقیقتی هم هست، یک جنبه تاریخی دارد و باید الان عوض بشود یا طوری دیگهای بفهمیمش، خب طوری دیگر باید بفهمیم. دیگر بینهشو بیاره، بینه متقنشو بیاورد. خیلی متقنشو، من میخواهم سختترش بکنم تا اینکه قبول بکنیم. بسیار خب. خیلی ممنون.