این نوشته بحثِ حجاب را از سطحِ حکمِ ظاهری به فلسفهٔ صفات و هرمِ هستی میبرد: زیبایی و توانایی مراتب دارند، زینت پایینترین لایه است، و جمال و جلال دو قطبِ اسمائیِ زنانه و مردانهاند. از آنجا به استقلالِ زیباییِ بالا، نقدِ مدرنیت و زبان، کارکردِ حجاب در بالابردنِ سطحِ رابطه، مبادلهٔ زیبایی و توانایی، آیهٔ طیبات، و سرانجام به نوشتار در برابرِ گفتار و تبدیلِ شریعت به طریقت میرسد.
تکمیل بحث حجاب و هرم زیبایی
بحثِ حجاب در سورهٔ نور تنها فهرستِ پوشش نیست؛ در پیوند با فلسفهٔ احکام معنا مییابد. از آغازِ خوانشِ سوره، احکام بخشی از افقِ بحث بودهاند، هرچند پرداختن به آنها در کنارِ تفسیرِ آیات نیازمندِ چارچوبی کلی است. آن چارچوب این است که صفاتِ انسانی — از جمله زیبایی و توانایی — هرممانندند: لایههای پایینِ جسمانی دارند و میتوانند به لایههای بسیار بالاتر برسند. توانایی نیز همین ساختار را دارد؛ تقریباً هر صفتی مدارجی از ظاهر تا باطن میپیماید. از دیدگاهِ دینی هر چیزی ملکوت دارد؛ ظاهر به مدارجی به مبدأ وصل میشود. شکلِ هرم اصطلاحی است برای همین پیوستگی از قاعده تا قله، نه استعارهای تزئینی.
کتابِ هرمِ هستی در فلسفهٔ اسلامیِ متأخر همین تصویر را برای کلِ وجود به کار میبرد. نویسندهٔ آن در هر دو سنتِ فلسفهٔ تحلیلی و فلسفهٔ اسلامی آموزش دیده و تزِ خود را بر همین صورتبندی نهاده است: قلهٔ هستی و قاعدهٔ عالمِ اجسام. آنچه با آن روبهرو میشویم صورتی جسمانی دارد و همزمان به قله متصل است؛ پس هستی یک هرمِ پیوسته میسازد نه مجموعهای از جزایرِ بیربط. در ادیان و عرفانها نیز دیدنِ هستی بهشکلِ هرم رایج است؛ واژهٔ هرم فقط نامی برای ساختاری است که از شدتِ وجود در بالا تا کثرتِ جسمانی در پایین کشیده میشود. زیبایی نیز از سطوحِ جسمانی آغاز میشود و به مراتبِ بالا میپیوندد؛ گسستِ کامل میانِ جسم و معنا در این تصویر جایی ندارد، بلکه مراتب است.
زیرِ زیباییِ جسمانی لایهٔ زینت است. زینت چیزی افزوده است که جلوه میسازد: «زینت مفهوم کلیاش مثل یک چیز اضافی که حالت زیبایی دارد». همهٔ زیباییِ جسمانی لزوماً زینت نیست، اما پایینترین لایه اغلب شکلِ افزودنِ جلوهای بیرونی به خود میگیرد. زیور و آرایشِ افراطی میتواند تا حدِ کشیدنِ جواهر روی گاری اغراق شود — چیزی بیرون از خودِ شخص که بهدنبالش میکشد و ربطش به هویتِ درونی سست است. در قطبِ مردانه، معادلِ آن نمایشِ تواناییِ بیرونی و قراردادی است: مال و عنوان و قدرتِ نمایشی. هر دو از ذات دورند؛ یکی جمال را به ویترین بدل میکند و دیگری جلال را به قرارداد.
در سطوحِ بالا زیبایی بهعنوانِ کمال استقلال مییابد؛ هرچه پایینتر بیاید به جذابیتِ معطوف به دیگری بدل میشود. جذابیتِ جنسیِ صرف زیباییِ مطلق نیست، چون تعریفش وابستگی به میلِ طرفِ مقابل است. در نوکِ قله سخن از زیباییِ ذات است: پیوندی ژرف با منبعِ جمال، چنانکه مرد نیز میتواند به تواناییِ نامتناهی وصل شود. همه به نامتناهی وصلاند، اما فعلیتیافتنِ این وصل در مراتب فرق میکند. جذبشدن به لباس و آرایش و زیور، جذب به ذات نیست؛ تشویقِ نگاه به مختصاتِ جغرافیاییِ بدن است. آنکه با پوششِ خاص یا زیور نظر را به «سمتِ خود» میکشد، در واقع نظر را به حاشیهای دور از روان و روح میکشاند. «بنابراین این هم یکی از ویژگیهای این هرمه که در سطوح پایین دور میشود از ذات».
هرم هستی، زینت و استقلال سطوح
استقلالِ زیبایی در بالا به این معناست که کمالِ جمال برای تماشا یا تصاحبِ دیگری تعریف نمیشود. هرچه زن در هرم بالاتر رود، زیباییاش کمتر وابسته به ادراکِ مرد میشود و بیشتر بهعنوانِ کمالِ خودِ او میایستد. حتی ممکن است آن زیبایی برای مردِ ناآشنا به آن مرتبه یکسره درکنشدنی باشد؛ این نه نقصِ جمال که نشانهٔ استقلالِ آن است. حجاب، با محدودکردنِ جلوهٔ جسمانی، بدن را به سکوت وامیدارد و توجه را به لایههای درونی میکشاند. فرهنگی که ادراکِ جلوهٔ جسمانی را مهار کند، گرایش به درون را تقویت میکند. حتی اگر دیگر آثارش محلِ مناقشه باشد، «این یک حقیقت هم کار نکنه، ولی این سکوت را کار میکند».
همین محدودیت حسِّ استقلال از تعریفشدن با نگاهِ مرد را تقویت میکند. شکایتِ رایج — که زن چون موجودی برای مرد دیده میشود، چه در گفتمانِ کهنِ صریح و چه در عملِ غیررسمیِ امروز — وقتی تشدید میشود که همهٔ سرمایهٔ زیبایی در لایهٔ جذبِ جسمانی خرج شود. آنگاه شخص به شیءِ میل فروکاسته میشود. نقدِ فمینیستیِ فرهنگِ مردانه که زن را غریبهٔ مرکزِ فرهنگ میداند، در این لایه با واقعیتِ ساختاری همافق میشود: وقتی زیبایی فقط ابزارِ جذبِ مرد باشد، زن از حیثِ تعریف به مرد وابسته میماند. بالعکس، رسیدن به مراتبِ بالای زیبایی استقلال میآورد: زیبایی لازم نیست تماشا شود تا باشد؛ کمال است نه خدمت.
کارکردِ اصلیِ حجاب در این خوانش بالابردنِ سطحِ روابط است: انتقال از کفِ هرم به لایههای بالاتر. کنترلِ سیگنالهای زینت و جلوههای صرفاً جسمانی و حتی نشانههای مصرفیِ مد، اگر جذبی بماند، آن را به احساس و آنچه پشتِ چهره است میکشاند — به موجودی که در پسِ نگاه ایستاده، نه به سطحِ پوست. مرد اگر جذب شود، به احساس و عمق نیز راه میبرد نه فقط به ویترین. این جابهجاییِ سطح، فلسفهٔ حکم را از اخلاقِ منفیِ صرف (چه نپوشی) به تربیتِ مثبتِ رابطه (چه سطحی از پیوند ممکن شود) میبرد.
در فلسفهٔ اروپا تقابلهای دوتایی افقیشدهاند و گاه گمان میرود همهٔ قطبها را باید شکست و به اعتدالِ میانه آورد. در این خوانش، تقابلها میتوانند عمودی باشند: مراتب، نه دو جناحِ همسطح. روح و جسم در فرهنگِ بومی نیز همیشه به یک خطِ افقیِ قدرت فروکاسته نمیشدند. تمایزِ جمال و جلال نیز از همین سنخ است: دو قطبِ مکمل در ارتفاع، نه دو دشمنِ همتراز که باید در هم حل شوند. مدلهای روانشناختی نیز میتوانند روی محورهای متفاوت تأکید کنند — یکی بر محورِ افقیِ میل، دیگری بر محورِ عمودیِ رشد — بیآنکه یکی دیگری را ابطال کند؛ ترکیبِ آنها خود هرموار است.
جمال و جلال و ذات زن
معرفت در افقِ قرآنی به اسماء بازمیگردد؛ پس تمایزهای بنیادین را باید به اسماء گره زد. از دیرباز پیوندِ زن با اسماءِ جمال و مرد با اسماءِ جلال حس شده است: توجهِ زن به زیباییِ خود و توجهِ مرد به تواناییِ خود، بازتابی از همین دو قطب است — نه حکمِ اخلاقیِ ساده، که توصیفِ ساختاری. این پیوند محسوس است هرچند کمتر بهصورتِ نظریهٔ مدون پرداخته شده باشد. وقتی تمایزی چنین بنیادین بدونِ اتصال به اسماء بماند، در حدِ جامعهشناسیِ سطحی میماند؛ اتصال به اسماء آن را در جهانبینی مینشاند.
ذاتِ زنانه در سادهترین بیان با زیبایی، احساسِ زیبایی، دلبری و نمایشِ جمال در جهتِ جذبِ تواناییها گره میخورد. این توصیفِ ذات است نه تجویزِ سطحی و نه انکارِ ابعادِ دیگر. مراتبِ زیبایی ابعاد دارند؛ دلبریِ جسمانی یکی از لایههاست نه تمامِ ذات. تواناییِ قراردادی — مال و سند و نام — در غیاب نیز منتقل میشود. حضور و غیاب را این خوانش بعداً عمودی مینشاند — نوشتار پایینتر، گفتارِ زنده بالاتر — و با نقشهکردنشان روی زنانه و مردانه مشکل دارد. جمالِ والا را از این جفت نتیجه نمیگیرد.
قانونِ جبران در هرمها این است: وقتی صفتی در مراتبِ بالا کم بیاید، افراط در سطوحِ پایین آن را جبران میکند. سرمایهسالاری نمونهٔ رشدِ اشباعشده در قسمتهای پایین است وقتی بالا خالی مانده باشد؛ همهٔ هرمها این خاصیت را دارند. برای زیبایی نیز همین است: زنی که به مراحلِ عالیِ جمال نرسیده — و این رسیدن شبیه سلوک است نه تصادفِ تولد — طبیعی است که در زیباییِ جسمانی افراط کند. عکسش نیز صادق است: رسیدن به بالا تمایل به جلوهٔ صرف را میکاهد. فرهنگی که دلبریِ جسمانی را تشویق کند، خود مانعِ صعود میشود. مردی که فقط به قدرتِ بازو و خشمِ فیزیکی تکیه کند نیز نشان میدهد از مراتبِ بالای توانایی محروم مانده است؛ افراطِ پایین نشانهٔ خلأِ بالاست.
دنیای مدرن زیباییهای سطحِ بالا را کمیاب کرده و زن را اغلب به زیباییِ دمدستی فروکاسته است. استدلالِ زبانشناختی این را تأیید میکند: واژگانِ یک فرهنگ نشان میدهد چه چیزی در آن پربسامد و مهم بوده. زبانِ عربیِ کهن برای شمشیر دهها واژه داشت — نشانهٔ آمیختگیِ جنگ و مردانگی با فرهنگ — و پس از عصرِ نخست نیز جنگاوری در واژگان و عمل باقی ماند. در فارسیِ کهن «حسن» به صورت و سیرت و رفتار و اخلاق میپیوست؛ گویی زیبایی در همهٔ ساحات دیده میشد و هنوز هم ترکیبهای حسنرفتار و حسنبرخورد از همان ذخیرهاند. در زبانهای مدرنِ مسلط، مسیرِ واژهها برای زن از زیباییِ مطلق به خوشگلیِ جسمانی و سپس به برچسبهایی میرود که شخص را شیء میکند. وقتی چنین واژگانی عادی شوند، فروکاستِ فرهنگی را لو میدهند؛ تعجب از بیاعتراضی به آن عادیسازی، خود بخشی از تشخیصِ بیماریِ زبانی است.
مدرنیت، حجاب و مبادله
از این مقدمات برای حجاب چند نتیجه برمیآید. نخست، حجاب حتی فارغ از رابطهٔ زن و مرد، خودِ زن را بهسوی لایههای بالاتر راهنمایی میکند: بستنِ ادراکِ جلوهٔ جسمانی، گرایش به درون را تقویت میکند و بدن را به سکوت میخواند. دوم، حسِّ استقلال از تعریفشدن با مرد را میافزاید و از احساسِ مخلوقبرایدیگری میکاهد. سوم، سطحِ رابطه را بالا میبرد تا جذب، اگر هست، جذبِ احساس و عمق باشد نه فقط زینت. این سه نتیجه با هم یک فلسفهٔ تربیتی میسازند، نه صرفاً فهرستی از محرمات.
مبادله در رابطهٔ زن و مرد در این تصویر مبادلهٔ توانایی و تواناییِ متقابلِ زیبایی در مراتبِ همتراز است. طبیعی نیست که تواناییِ بسیار بالا با زیباییِ بسیار پایین یا برعکس تا ابد پایدار بماند؛ انسانها در لایههای نزدیک به هم جذب میشوند. شعرِ مردانه اغلب از زیباییِ سطحِ بالا الهام میگیرد: حتی وقتی جسمانی میسراید، چشم و ابرو و چهره است که به روح نزدیکترند، نه نمایشِ عریانِ پایینترین لایه. نود و نه درصدِ تصویرِ شعریِ کلاسیک بر چهره متمرکز است؛ این فکتِ فرهنگی است نه تصادف. قدرتِ شاعرانه وقتی در خدمتِ کفِ هرم باشد، از ظرفیتِ خود کوتاه آمده است.
در کفِ رابطه، مبادلهٔ صرفاً جنسی با پول نمادِ تقلیلِ کامل است: «یک چیز کاملاً جنسی، پایینترین سطح با پول دیگر». نه زیباییِ حقیقی و نه تواناییِ حقیقی — زینت در برابرِ قرارداد. نقاب در برخی نمایشها حتی همان باقیماندهٔ چهره را میپوشاند تا هیچ عمقِ زیبایی نماند و مبادله خالصِ لایهٔ پایین بماند. در مقابل، وقتی دو انسان به کمالهای همتراز رسیده باشند، جذب طبیعی است: مردِ تواناییِ والا زنِ جمالِ والا را میجوید، نه پول را؛ زنِ بالا نیز شاعرِ بیانگر را بر نمایشِ صرفِ مال ترجیح میدهد. هرچه لایهها پایینتر باشند، همترازیِ پستی آسانتر رخ میدهد؛ این توصیف است نه ستایش.
شعر، طیبات و نقد سرمایهسالاری
آیهٔ الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات و قرینهٔ خبیثات و خبیثین، قاعدهای برای همین مکانیسم است: پاکان به پاکان و پلیدان به پلیدان جذب میشوند. ترجمهٔ امروزیاش این است که لایههای همارتفاع بهطور طبیعی جفت میشوند. «آنهایی که خبیثاند انگار جذب آدمهای خبیث میشوند و آنهایی که طیب هستند جذب آدمهای طیب». ظاهرِ شهوتزده مردانِ لایهٔ بالا را دفع میکند؛ رفتارِ خبیثِ مرد زنانِ طیب را. این نه جبرِ مطلق که تمایلِ ساختاری است؛ استثنا هست اما قاعده را نفی نمیکند.
سرمایهسالاری جهان را به روابطِ مالی و قراردادی فرومیکاهد. توانایی — بهویژه در شکلِ پول و اعتبار — بهخوبی قراردادپذیر است: چک، عنوان، سلسلهمراتبِ اداری، نمایندگی. زیبایی چنین نیست؛ نمیتوان چکی نوشت که با امضا زیبا کند. قدرتِ اعتباری حتی میتواند از مسیرِ قرارداد بر جسم نیز سوار شود — اجیرکردنِ زور — اما اصلِ زیبایی همچنان غیرِقابلِ تکثیرِ کاغذی است. هرچه نظامها قراردادیتر شوند، قطبِ جلالِ قراردادی فربه و قطبِ جمال بهحاشیه رانده میشود. قدرت در سلسلهمراتب پخش و تفویض میشود؛ زیبایی در دفتر و سند منتقل نمیشود. از اینرو پیوندِ سرمایهسالاری با نوشتار و غیاب، و تنشش با حضور و جمال، ساختاری است نه تصادفی.
مال در قرآن زینتِ حیات خوانده میشود — فرمی قراردادی از توانایی، نه خودِ قدرتِ ذاتی. فرهنگِ مدرن همان فروکاست را در بدنِ زن و در عضلهنماییِ مرد بازتولید میکند: توانایی و زیبایی هر دو به ویترینِ پایین میرسند. زمانی تواناییِ جسمانی در شکار معنایِ حیاتی داشت؛ امروز همان لایه در سرگرمی و تصویرِ عمومی بازتولید میشود بیآنکه به جلالِ والا وصل باشد. شعر و کلامِ والا یادآورِ آناند که تبادل میتواند در نوکِ هرم رخ دهد: بیان در برابرِ جمالِ عمیق، نه پول در برابرِ زینت. اگر جهان فقط مالکیت و قرارداد شود، باید انتظار داشت روابطِ جنسی نیز به مبادلهٔ قراردادیِ پایین فروکشند؛ این پیامدِ منطقیِ فروکاست است نه توطئهای جدا.
نوشتار، شریعت و طریقت
فلسفهٔ غرب گاه نوشتار را در برابرِ گفتار و غیاب را در برابرِ حضور مینشاند و میکوشد قطبِ مغلوب را احیا کند. اشکال این است که این جفتها افقی نیستند: «برای اینکه نوشتار و گفتار و حضور و غیاب عمودیان، افقی نیستند». نسبتدادنِ حضور به زنانه و غیاب به مردانه، اگر افقی فهم شود، گمراهکننده است. نوشتار جسمانیتر و پایینتر است؛ گفتارِ همراه با حضور لایهای بالاتر دارد. حضورِ زنده حرکت و چهره و حالت را منتقل میکند که در متن نیست. شنیدنِ زنده، شنیدنِ ضبطشده، و خواندنِ نوشته سطوحِ متفاوتِ ارتباطاند.
سرمایهسالاری با تکثیرِ نوشتار هماهنگ است؛ حضورِ آموزگار را نمیتوان مانندِ کتاب انبوه کرد. «همیشه انتقال دانش را اینجوری در واقع با شما عرفان را نمیتوانید از کتاب یاد بگیرید» — باید محضر باشد. مدلِ قدیمِ تعلم، حضور بود؛ کتاب فرعِ اضطرار. دفاعِ فلسفی از نوشتارِ محض، خواسته یا ناخواسته، با منطقِ تکثیرِ سرمایه همافق میشود. حتی روشنفکرانی که با سرمایهداریِ موجود مخالفاند ممکن است از مسیرِ دیگری راه را برای صورتی از پساسرمایهداریِ مصرفمحور باز کنند: «انسان بیشتر به عنوان مصرفکننده تو نظام سرمایهسالاری دارد مورد توجه قرار میگیرد». ۵۰ سال پیش انسان بیشتر چون کارگر دیده میشد؛ امروز بیشتر چون دهانِ مصرف. این جابهجایی با اهمیتِ نوشتارِ تکثیرپذیر و تضعیفِ حضورِ زنده بیربط نیست.
در فلسفهٔ احکام دو سنجه هست: نزدیکی به جزئیاتِ حکم، و بلندیِ ایده تا جهانبینی. توجیههایی که فقط میگویند برهنگی بد و پوشش خوب است، جزئیاتِ حکمِ حجاب را توضیح نمیدهند؛ حکم، پوشش را در نقطهای متوقف میکند و چهره را یکسره نمیبندد. «ولی نزدیک نمیشود و به نظر من همهشان در این جهتان که هرچه پوشش بیشتر باشه بهتر است». اگر هدف فقط حذفِ جنسیت از فضای عمومی بود، پوشاندنِ حداکثری منطقیتر مینمود؛ پس فلسفه باید همان حد و استثنا را هم از ایده درآورد — چرا محارم، چرا استثناها، چرا چهره. اتصالِ حجاب به داستانِ هبوط و مسیرِ رشدِ انسان، نمونهٔ بردنِ حکم به کلیترین لایه است، مانندِ کارِ علمی که جزئی را از اصلِ کلی درمیآورد.
سنجهٔ دوم این است: «سعی کنم همه احکام را از یک اصول ثابتی که مثلاً جز جهانبینی هست بهدست بیارم». باید گفت جهان چیست، انسان کیست، و مسیر کدام است؛ سپس احکام را چون مراحلی در آن مسیر دید. در زبانِ عرفان، فلسفهٔ احکام یعنی شریعت را به طریقت برگرداندن: راهی که انسان باید تا حقیقت بپیماید. نیت جزءِ عمل است؛ عمل بدونِ فهمِ حکم و نیتِ درست، به ریا یا خشکی میلغزد. هرچه درک از حکم بالاتر باشد، احساسِ بندگیِ آگاهانهتر است. زیباییِ دل وقتی میشکفد که خلوت باشد؛ حجاب یکی از راههای خلوتکردنِ دل از سیگنالِ شلوغ است تا تخمِ جمال در زمینِ مشاهده بروید. متنهای عاشقانهٔ عرفانی همین را میگویند: عشق از مشاهدهٔ جمال در خلوتِ دل آغاز میشود، و دیدار است که هوسِ راه میانگیزد.
دلایلی که برای حجاب آورده میشود — تحکیمِ خانواده، مهارِ جنسیت در فضایِ عمومی، بهداشتِ روان، امنیت — غلط نیستند: «اینها ویژگیهایی هستند که حجاب به اینها میرسد». اما همانها اگر تنها سنجه باشند، بهسویِ پوششِ هرچهبیشتر میرانند. «همه اینها اینطوری نیست که اگر زن کلاً پوشیده باشه بهتره، خانواده بیشتر تحکیم میشود». «حکم حجاب یک چیزی فقط پوشش کامل برای زن نیست». توقفِ پوشش در حدی معین، و آزادماندنِ چهره، جزئیاتیاند که فلسفهٔ حکم باید از ایده درآورد، نه اینکه زیرِ شعارِ کلی پنهان شوند. پرسش از محارم و استثناها نیز همینجاست: «چرا یک آدمهای استثنا میشوند و یک آدمهایی نمیشن؟» اگر ایده فقط هرچه بستهتر بهتر باشد، استثنا بیمعنا میشود.
«در واقع یک جوری به زبان عرفان، فلسفه احکام گفتن یعنی شریعت را تبدیل به طریقت کردن». «عرفا وقتی حرف از طریقت میزنن، یعنی آن راهی که شما باید طی کنید تا مثلاً به حقیقت برسید». انطباقِ این دو یعنی احکام را چون منازلِ راه دید نه چون دیوارهایِ بیرابطه. جهانبینی میگوید انسان باید رشد کند؛ احکام مسیر را هموار میکنند. موفقیتِ فلسفهٔ حکم دو وجه دارد: استخراجِ جزئی از کلی، و ارتفاعِ خودِ کلی تا حدی که با هبوط و کمال و اسماء گره بخورد. بدونِ آن ارتفاع، بحث در سطحِ فایدهباوریِ اجتماعی میماند؛ بدونِ استخراجِ جزئی، در موعظهٔ کلی.
متنهای عرفانیِ عشق همین ارتفاع را در زبانِ جمال میگویند. در یکی از میراثهای احمد غزالی آمده است: «تخم جمال از دست مشاهده در زمین خلوت دل افکند». تربیتِ آن از تابشِ نظر است. حجاب در این افق یکی از شرایطِ خلوت است — حذفِ سیگنالِ شلوغ تا مشاهده ممکن شود. بیت نیز همان منطق را فشرده میکند: «اصل همه عاشقی که دیدار افتاد». از دیدار به هوسِ راه، و از طمعِ صرف به آتشِ پروانه. خواندنِ چنین متونی مکملِ بحثِ حکم است، نه جایگزینِ آن؛ نشان میدهد جمال بدونِ سلوک و سلوک بدونِ جمال هر دو ناقصاند. مجموعههایی در بابِ عشقِ صوفیانه، از رابعه تا ابنعربی، همین محور را در تاریخِ عرفان پی میگیرند: جمال دیده میشود، دل خلوت میخواهد، و راه از مشاهده میآغازد.
توانایی نیز مانندِ زیبایی مدارج دارد: از زورِ بازو و خشمِ فیزیکی تا قدرتِ کلام و خلقِ معنا، و تا سلطهای که به بینهایت نزدیک میشود. قرآن مال و بنون را زینتِ حیات میخواند؛ یعنی لایهٔ قراردادی و نمایشیِ توانایی، نه خودِ جلالِ ذاتی. مردی که همهٔ هویتش را در چک و عنوان بریزد، در هرمِ توانایی همانجا ایستاده که زنِ فروکاسته به زینت در هرمِ جمال ایستاده است. مبادلهٔ سالم وقتی است که دو صعود، نه دو فروافتادگی، با هم روبهرو شوند. شعرِ والا این امکان را نگه میدارد؛ بازارِ تصویر آن را میبندد.
→ متنِ کاملِ این جلسه