→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۱۵ · سورهٔ حج

تصویر انسان معاصر، کتاب، سنت و وضعیت جهان جدید

۱۴,۹۹۶ واژه · ۱۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تصویر سه‌گانه مؤمن و مجادله‌گر در آغاز سوره حج با وضعیت جهان امروز مقایسه می‌شود. تعارض مبانی لیبرال‌دموکراسی با نگاه دینی، مدرنیسم و علم و جهل محور بحث است.

تصویر سه‌گانه مؤمن و مجادله‌گر در سوره حج

خب من بحثی را از جلسه گذشته شروع کردم و قرار شد که ادامه بدهیم که به نوعی مربوط به بخش اول آیات سوره حجه که مناسبتش در واقع این است که شما در قسمت اول این آیات از ابتدا تا شروع جایی که اسم مسجدالحرام و حج می‌آید یک تصویری از آینده و حال آدم‌هایی که روی زمین دارند زندگی می‌کنند میبینید که حداقل به نظر می‌رسد که یعنی نکته ای که من می‌خواهم مطرح بکنم چیزی که به نظر می‌رسد جا برای بحث کردن دارد این است که چقدر این تصویری که از وضعیت آدم‌ها در روی زمین در این سوره ارائه می‌شود می‌توانیم کنجکاو باشیم ببینیم چقدر با وضعیت فعلی زندگی آدم‌ها روی زمین تطبیق می‌کند.

نکته اصلی این است که اینجا حرف از این است که مردم به سه دسته تقسیم می‌شوند. آن‌هایی که مومن هستند که تکلیفشون روشنه و آدم‌هایی که مومن نیستند و مجادله در باره خدا می‌کنند که در واقع گروه اولی هست که ازشان یاد می‌شود. حرف از این است که و من الحج · ۳وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢو برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند..

یا مثلا مجدداً در مورد همین آدم‌ها حرف از این است که و من الحج · ۸وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢو از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد، یعنی شما اگر این آیات را بخوانید حالا فضای فعلی دنیا را ول کنید حرف از این است که انگار یک عده هستند که خداشناسن و می‌دانند که خدا هست و یک عده هستند که هیچ علمی ندارند و بیخود در حال مجادله کردن هستند.

ممکن است حرفایی را مطرح بکنند ولی همش از روی جهله کتاب منیری ندارند و در واقع هرچه کتاب منیر هست در جهت مثلاً فرض کنید بیان عقاید متناسب با دین و الهیات و خداشناسیه. و یک عده ای هستند که اینطور نیستند و الکی مثلاً فرض کنید مسائلی را مطرح می‌کنند و مجادله به غیر علم می‌کنند.

در واقع سوال این است چیزی که من از جلسه قبلی شروع کردم در موردش صحبت کردن که آیا الان هم ما در دنیا در یک چنین وضعیتی هستیم یعنی مثلاً فرض کنید یک عده انسان خداشناس وجود دارند و افرادی که مقابل این‌ها هستند آدم‌هایی هستند که جاهلن کتابی ندارند و بدون اینکه دانشی داشته باشند مثلاً دارند یک مجادلاتی می‌کنند.

شاید در فرض کنید در زمان پیغمبر در مکه بدیهیه که این حرف درست است. یعنی به غیر از مومنین آدم‌هایی که کافرن و مصرانه مثلاً فرض کنید بت میپرستن حرفی برای گفتن ندارند کلاً نمی‌شود از بت پرستی حالا به آن معنایی که مثلاً در بین اعراب جریان داشت دفاع عالمانه ای کرد.

واضح است که کسانی که بت پرستن آدم‌های جاهلی هستند در واقع بت پرستن برای خاطر اینکه اجدادشون بت پرست بودن و این‌ها هم دارند از سنت های اجدادی خودشان حمایت می‌کنند. تصویری که از قرآن کلاً ارائه می‌شود از افراد مشرک و کسانی که مخالف پیامبران بودن اصولاً این‌جوری است.

یعنی شما هرجا که مجادلات بین پیامبران و مخالفین خودشان را میبینید به وضوح آن‌ها حرفی برای گفتن ندارند. و سوال این است که آیا ما الان هم تو همین وضعیت هستیم حداقل ظاهر مطلب نشان می‌دهد که این‌جوری نیست.

و کسانی که مخالف با مثلاً فرض کنید دین و حتی خداشناسی هستند اتفاقاً مدعی علمند مدعی این هستند که احتمالاً حالا شاید کتاب های منیری هم حتی در اختیار دارند که مثلاً کتاب های مهمی هستند.

حالا من نمی‌دانم اگر شما کتاب منیر خاصی میشناسید در مخالفت با دین اسم ببرید ولی به هر حال به نظر می‌رسد فضای دنیا الان این شکلی نیست که یک عده افراد دانشمند مثلاً متدین وجود دارند و یک عده مخالفین جاهل مجادله‌کننده به غیر علم که احتمالاً بی‌سواد باشند.

برعکس شدن تصویر علم و جهل در جهان امروز

بلکه شاید من چند جلسه قبل هم این حرف را زدم شاید برعکس به نظر برسد. به نظر برسد که یک عده آدم دانشمند ملحد وجود دارند و یک مشت آدم سنت‌گرایی که چون اجدادشون می‌گفتند که مثلاً یک دینی داشتن این‌ها هم از اجداد خودشان گرفتن و چندان حرفی برای گفتن ندارند.

فکر می‌کنم حداقل اگر شما از بعضی از ملحدین زمان ما بپرسید آن‌ها تصورشون از دیانت و دین‌داری چنین چیزی است. یعنی فکر می‌کنند که کسانی که مثلاً فرض کنید ادعا اعتقاد به خدا دارند مثلاً اعتقاد به مسیح دارن، اعتقاد به این دارند که مسیح در آسمان‌هاست، یک روز برمی‌گردد و داوری می‌کند و الی آخر.

حالا یا ادعاهایی که بین مسلمان‌ها هست این‌ها یک مجموعه حرف‌های بدون سند و مدرک و دلیله که همین‌جور یک عده‌ای پذیرفتن. من فعلاً نمی‌خواهم قضاوت بکنم که واقعیت چیست ولی حداقل این واقعیت وجود دارد که بعضی از افراد ملحد به خودشان به عنوان افراد دانشمند و دانا نگاه می‌کنند و به افراد دین‌دار به عنوان آدم جاهل نگاه می‌کنند و به نظرشون می‌رسد که این‌ها یک مشت حرف‌های بی‌ربط و بی‌دلیل و اساس را در واقع دارند هی تکرار می‌کنند.

از کجا وقتی شما یک یک آدم مخصوصاً یک مجموعه مجموعه‌ای از آدم‌ها را ببینید که یک حرف عجیب و غریبی دارند می‌زنند تنها چیزی که به ذهنتان می‌رسد این است که خب این‌ها یک آموزش‌هایی بوده که در یک مثلاً فرض کنید سنتی دیدن و همونو دارند تکرار می‌کنند.

اگر شما مثلاً وارد یک جماعتی بشوید ببینید که این‌ها مثلاً حرف از داستان‌های عجیب و غریبی درباره پیدایش جهان نقل می‌کنند و معتقدن که مثلاً خورشید و ماه خواهر و برادر بودن بعد با هم اختلاف پیدا کردن و نمی‌دانم حالا خورشید که روزها درمیاد ماه فرار می‌کند و وقتی خورشید می‌رود مادر می‌آید و از این حرف‌ها را می‌زنند خیلی هم جدی هستند خب شما احساس می‌کنید چیست که این‌ها مثلاً بر اساس یک تحقیقاتی به این نتیجه رسیدن. این که یک داستانی بوده تو بچگی شنیدن و همونو دارند همین‌جور تکرار می‌کنند دیگر غیر این نیست.

و فکر می‌کنم خیلیا احساسشون نسبت به ادعاهای دینی یک چنین چیزی است. خیلیا حداقل یک آدم‌هایی وجود دارند که حس می‌کنند که ادعاهای دینی هم از همین سنخه. یک مجموعه حرف‌هایی که از قدیم مانده و همین‌جور سینه به سینه یا حالا در کتاب به کتاب دارد نقل می‌شود.

شما در آموزش‌های دوران کودکی‌تون یک چیزهایی را می‌شنوید و نهایتاً همین‌جور این در ذهنتان می‌ماند تا اینکه مثلاً تو سن بزرگسالی هم نمی‌توانید ازش مثلاً دل بکنید.

و غالباً تصور بعضیا این است که رابطه متدینین با دین با دیانت خودشان یک رابطه کاملاً عاطفی و احساسیه و این تشدید می‌شود با اینکه کم‌وبیش در تعلیمات دینی مسیحی پذیرفته می‌شود که رابطه با دین یک رابطه ایمانی کلاً یک رابطه عاطفی و احساسی باشه.

من چیزی که دارم سعی می‌کنم کنجکاوی شما را تحریک بکنم این است که این بخش از آیات سوره هست که خیلی تأکید دارد. دو بار حرف از این زده می‌شود که کسانی که مؤمن نیستند و مخالف دین هستند مثلاً سردمداران کفر کسانی هستند که یجادلون الحج · ۸وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢو از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،. این نادان بودن و از روی جهالت بحث کردن طرف مقابل را به صراحت اینجا دارد ذکر می‌کند.

بنابراین آدم‌ها تقسیم می‌شوند به یک عده آدم مؤمن که این‌ها دانا هستند بعد یک عده آدم جاهلی هستند که این مخالفت‌ها را می‌کنند و یک آدم‌هایی هم حالا وجود دارند که بینابین ممکن است بین مؤمنین باشند ادعای ایمان می‌کنند ولی واقعیتش این است که قلبشون مثلاً هنوز به نور ایمان روشن نشده و به هر حال یک جهالت‌هایی هم دارند.

نکته این است که انگار تفاوت بین ایمان و کفر تفاوت بین علم و جهله. تفاوت بین بحث کردن از روی اثر علم و بحث کردن و مجادله کردن از سر جهل و تعصب.

من مجدد تأکید می‌کنم که ممکن است این تصویر در زمان شما برای اینکه این آیات قرآن را بخوانید و بفهمید و احساس کنید که درست است به یک معنایی کافیه که در زمان پیامبر درست باشه. به یک معنایی کافیه که تا زمان پیامبر درست بوده باشه. بنابراین ممکن است یک نفر ادعا کند بگوید بله من مؤمنم باشم. بگوید من این آیات را قبول دارم.

قرآن را می‌خونم، می‌پذیرم ولی قبول ندارم که این تصویر همچنان تصویر درستی در مورد جهان فعلی ماست. یعنی فرض نمی‌کنم که این آیاتی که اینجا دارد در مورد مؤمنین و کفار صحبت می‌کند به نوعی در مورد آدم‌ها و وضعیت زمین در همه زمان‌ها دارد صحبت می‌کند.

من می‌گویم که تا یک موقعی این‌جوری بوده ولی بعداً یک اتفاق‌هایی افتاده و الان این‌طوری نیست که مؤمنین عالم، علما باشند و مثلاً کفار و ملحدین آدم‌های جاهل باشند. بلکه مثلاً فرض کنید کسانی هستند که ملحدن و بر اساس فلسفه کانت بحث می‌کنند. کتاب منیرشون هم مثلاً نقد عقل نظری کانته.

کتاب خیلی سنگینیه از کتب دینی و مثلاً حوزه‌های علمی ما هم کتاب علمی‌تر و مشعشع‌تریه. بنابراین حالا خیلی کتاب‌ها، بعضی‌ها از روی کتاب‌های منیر مثلاً میشل فوکو ممکن است بحث‌های الحادی بکنند و الی آخر. حتی حالا نکته جالب این است که آدم‌هایی که خیلی‌ها هستند که ملحدن و اصلاً ادعاشون این است که ساینتیستن.

یعنی به یک معنایی که ما الان وقتی می‌گوییم علم خیلی وقتا منظورمون ساینسه. حالا ممکن است مشکل این باشه که اینجا علم به معنای ساینس نیست ولی اصلاً ادعاشون این است که به دلیل علم و عالم بودنشونه که عقاید دینی را نمی‌پذیرن. نیست.

فکر کنم خیلی یک فضای این‌شکلی وجود دارد که اصلاً چرا دیانت کم‌رنگ شده در جهان و این وضعیتی که شاید قرن‌ها در جهان حکم‌فرما بوده از بین رفته و اینکه یک چیزی به اسم ساینس به وجود اومده، پیشرفت کرده، خیلی چیزهایی که قبلاً معلوم نبود معلوم شده و الان ما تو یک وضعیت جدیدی قرار گرفتیم.

من طرح مسئله‌ای که دارم می‌کنم در حاشیه‌اش می‌خواهم روی این تأکید بکنم که می‌شود یک نفر به قرآن اعتقاد داشته باشه و این آیات را بخونه و این آیات را درست بدونه و تصویر خوبی هم از جهان به اصطلاح ارائه شده باشه اینجا ولی نه برای زمان الان.

کافیه که شما قرآن را مثلاً فرض کنید اگر یک نفر بیاید حرف از این بزند که این کار درست بوده یا این سؤال را مطرح بکند که این کار درست بوده یا اشتباه بوده که در اسلام و در قرآن با برده‌داری برخورد تحریمی نشده من که نباید جواب بدهم که این کار الان درست است یا غلط است.

باید جواب بدهم که آن موقع کار درستی بوده. که تحریم نشده. درسته؟ ممکن است الان من معتقد باشم که صددرصد باید یک پدیده‌ای مثل برده‌داری تحریم بشود و درستش این است ولی در زمان پیامبر درست این بود که تحریم نشود.

چیزی که من باید دفاع بکنم این است که آن چیزی که لازم است برای به اصطلاح درست بودن خیلی از آیات این است که بگویم در زمان پیامبر این نگاه درستی بوده و این کاری که انجام شده کار درستی بوده.

ممکن است با بعضی از تغییراتی که در دنیا اتفاق افتاده، بعضی از واقعیت‌های اجتماعی، بعضی از مقررات اجتماعی تغییراتی کرده باشند و این منافاتی با این ندارد که من قرآن را به عنوان یک کتاب منیر بپذیرم. فکر می‌کنم وقتی که قرآن می‌گوید که آن‌ها کتاب منیر ندارن، به وضوح از این طرف متدینین دارن، مثلاً خود قرآن کتاب منیره.

و نمی‌دانم بحث روشنه دیگر. من سؤال این است که آیا این تصویر از جهان که مؤمنین اهل علم‌ان، کفار جاهلن و جاهلانه بحث می‌کنن، کتاب هم ندارند و یک حالا افرادی بینابین وجود دارن، این تصویر تصویر درستی؟

اینکه سه دسته تشخیص داریم که به وضوح درست، می‌شود گفت یک جور حذف عقلیه. ولی نکته اصلی این است که آیا این نسبت دادن علم به مؤمنین و جهل به کفار الان در جهان صدق می‌کند.

حجره‌های ذهن و تعارض مبانی

خب، من یک هدف مشخصی دارم از این بحثی که دارم ارائه می‌کنم. آن هم این است که در واقع به یک نکته‌ای اشاره کردم که آدم‌ها گاهی در ذهن خودشان می‌توانند به قول یونگ چند تا حجره داشته باشند.

و تو این حجره‌ها زندگی کنند. وقتی میان در دانشگاه، انگار در یک حجره خودشان با یک شخصیت، با یک نوع نگاه و رفتار ظاهر می‌شوند. در خانه خودشان ممکن است یک طور دیگر باشند و الی آخر.

یک آدمی ممکن است مذهبی باشه تا یک محدوده‌هایی، ولی وقتی مثلاً در مورد مسائل علمی یا سیاسی اجتماعی دارد بحث می‌کنه، کاری به مبانی دینی خودش ندارد و یک جوری متوجه بعضی از تعارض‌های عمده‌ای که بین مبانی حرف‌هایی که دارد می‌زند نباشد.

خیلی از آدم‌ها به نظر من همین‌جوری هستند. وقتی که به اندازه کافی عمیق نیست عقایدشون، متوجه تعارض‌های عمیقی که وجود دارد بین نگاه‌های مختلفی که به مسائل کلی دنیا می‌شود کرد، نیستند.

یعنی متوجه این نیستند که بعضی از مثلاً فرض کنید مباحثی که در مسائل سیاسی اجتماعی، نگاه‌هایی که وجود داره، این‌ها اصلاً چقدر با مبانی دینی سازگار هست یا نیست. حالا تصمیم بگیرند اگر به نظرشون آن حرف‌ها درسته، حداقل بدونن که این با بعضی از مبانی فکری‌شون نمی‌خونه.

یعنی این تعارض را حداقل درک بکنند. این در حجره‌های مختلف زندگی کردن، آدم‌هایی که تحت تأثیر والد خودشان هستن، اصولاً این‌جوری است که در ذهنشون افکار متعارض می‌تواند کنار همدیگر به نوعی زندگی بکند. چون نوع در واقع تفکرشون این شکلیه که انگار تکه‌های مختلفی از عقاید و افکار را از جاهای مختلف کپی می‌کنند.

اصولاً آدمی که تحت تأثیر والده، کپی می‌کند دیگر. یک بخشی مثلاً فرض کنید از عقاید را از پدر و مادر خودش گرفته، یک گوشه ذهنش، الان با دیدگاه‌های جدیدی مثلاً نوروساینسی واقعاً یک نورون‌هایی در مغزش هستن، این‌ها یک سری تعالیم مثلاً فرض کنید مربوط به چیزهایی که از پدر و مادرش از بچگی شنیده و دیده، این‌ها اینجا ذخیره شدن، بعد آمده مدرسه چیزهای دیگه‌ای گفتن، آن هم برای خودش یک جای دیگه‌ای ذخیره شده، بعداً بزرگ شده، مثلاً یک کتاب‌های دیگه‌ای خونده، آن‌ها هم یک جایی کپی شدن. این‌ها هم خیلی این قسمت‌های مختلف مغزش با همدیگر ارتباط ندارند.

از هر موقعیتی از یکیشون ممکن است یک جواب حاضر و آماده‌ای به شما بده. از علم بپرسید، یک چیزی بهتان می‌گوید. مثلاً یک سؤال ممکن است در کانتکست‌های مختلف ازش بپرسید، یک بار با الفاظ دینی بپرسید، برود از یک گوشه مغزش یک چیزی دربیاره به شما جواب بده، اگر با الفاظ یک خورده مدرن‌تر بپرسید، از یک جای دیگر.

کپی‌برداری از کتاب و عدم انسجام ذهنی

من جلسه قبل که تمام شد، این حرف را در راه با بعضی‌ها که داشتم می‌رفتم زدم. بعد واقعاً این تجربه را داشتم. برای اولین بار خودم دبیرستان که بودم، یک هم کلاسی داشتم که برای اولین بار این تجربه را برای من ایجاد کرد که من آن موقع خیلی کتاب می‌خوندم و خیلی زود عادت کرده بودم که خب هر کسی یک چیزی می‌گوید دیگر.

مثلاً فرض کنید که مارکسیست‌ها یک چیزی می‌گن، آدم‌های مذهبی یک چیز دیگر می‌گویند و اصولاً کتاب خواندن خارج از مدرسه معنایش این نیست که وقتی یک کتابی را داری می‌خونی چیزهایی که در آن نوشته درست است. ما تو مدرسه یک جوری عادتمون این است که لااقل فرض بر این است که مثلاً چیزهایی که تو کتاب علوم نوشته درست است.

ما کتاب مثلاً ریاضی ابتدایی یا راهنمایی را که به نقد یا به اصطلاح حالت دید انتقادی که نمی‌خونیم. ببینیم این چیزهایی که در به ما دارند یاد می‌دهند راست یا دروغه. فرض می‌کنیم که هرچه آقا معلم یا خانم معلم می‌گویند صددرصد درست است.

حالا ممکن است آن یک بار اشتباه کنه، کتاب ممکن نیست اشتباه کرده باشه. این دیگر آموزش و پرورش مثلاً تصویبش کرده دیگر. بعد این دوست من رفته بود یک برای بعد از عمر یک کتاب خوانده بود از این کتاب‌های ایدئولوژیکی که آن موقع تو بازار مثلاً بود و یک جوری ازش نقل و قول می‌کرد که انگار کتاب درسیه.

مثلاً دلیل می‌آورد می‌گفت نه تو آن کتاب یک چیز دیگر نوشته. خب نوشته باشه مثلاً. یک جوری حسش این مثل اینکه به من بگویم که یک چیزی در مورد فیزیک بگم، بگوید نه تو کتاب مدرسه چیز دیگر نوشته، این یک حجته دیگر.

در کتاب مثلاً فیزیک سال دوم دبیرستان فلان چیز را نوشته. بنابراین حرف تو غلط است. اگر مخالف باشی یک جوری از آن کتاب که خب یک کتاب ایدئولوژیک مربوط به این مکتب خاص بود، این‌جوری نقل‌قول می‌کرد که نه فلانی مثلاً در فلان کتاب می‌گویند که این‌جوری گفته و بنابراین تو حرفی که می‌زنی غلط است.

بعد یک تجربه خیلی جالب دیگه‌ای داشتم. یک با یک دانشجوی پزشکی تو دوران دانشجویی خودم آشنا شدم که یک دانه کتاب سینمایی خوانده بود. یک کتابی از بازار تهیه کرده بود، خوانده بود و شما هر چه در مورد سینما می‌گفتید، به سبک دانشجویای پزشکی تقریباً کتابو حفظ کرده بود.

شما اگر می‌گفتید مثلاً در مورد نورپردازی، یک جمله‌ای خیلی دقیق از آن کتاب می‌آورد که مثلاً نورپردازی این است و اگر از بالا بیاید یعنی این، اگر از پایین نور بیاید یعنی این، اگر از راست به چپ و همه‌چی قواعد مشخصی.

من تصورم این است که خود آن نویسنده کتاب هم این‌قدر چیزهایی که نوشته بود اعتقاد نداشت که مثلاً یک چیزی دقیق نوشته و همینو جز این نیست.

ولی این دانشجوی مثلاً پزشکی که اهل این بود که کتاب یک کتاب بگیرد و حافظه خوبی نداشت و می‌تونست راحت حفظ بکنه، یک کتاب هنری گرفته بود و این‌جوری برخورد می‌کرد که تعریف همه‌چیزو می‌دونه، کاربرد انواع مختلف مثلاً تکنیک‌های سینمایی را دیگر همان.

حالا کتابه هم مثلاً یک کتابی بود ۲۰۰ صفحه‌ای شاید قطع نداشت. یعنی کل سینما انگار تو همان کتاب خلاصه شده بود و اتفاقاً یک کتابی بود که خیلی به درد این کارم می‌خورد. یعنی در مورد همه‌چیز مختصر و مفید یک چیزهایی تو این کتاب می‌شد پیدا کرد.

به هر حال این اینکه آدم‌ها همین الان شما در اطراف خودتان یا حتی در خودتان می‌توانید این ویژگی را ببینید که وقتی یک کتاب می‌خوانید انگار یک جای ذهنتان این کتاب نگاشته می‌شود ولی لزوماً با بقیه چیزهایی که در ذهنتان بوده مخلوط نمی‌شود و هماهنگ نمی‌شود.

کوهرنت نمی‌شود به اصطلاح یک خورده جدیدتر. یعنی ممکن است بین مفاهیمی که در این کتاب مثلاً فرض کن سیاسی که خوندید با مفاهیمی که مفاهیم دینی که تو ذهنتان هست کاملاً یک تعارض‌هایی وجود داشته باشه. از نوع مثلاً بالاخره یک مطلبی که شما در یک کتاب سیاسی یا اجتماعی می‌خوانید اساساً بر اساس یک تصوری از ماهیت انسان بیان می‌شود.

لزوماً اینکه ما بر اساس چه تصوری از انسان مثلاً داریم این بحث‌های سیاسی و اجتماعی را می‌کنیم صراحتاً بیان نمی‌شود. ولی هر آدمی خلاصه وقتی که درباره انسان دارد صحبت می‌کند در ذهنش یک تصوری از انسان دارد.

از اینکه انسان مثلاً فرض کن نیروهای محرکش چیه، آینده‌اش قرار است چه باشه و بر اساس همونم مثلاً ممکن است این نسخه‌هایی از تصوری از زندگی سعادتمندانه انسان ممکن است داشته باشه. بر اساس همونم حالا این نسخه‌ها را بپیچه مثلاً تو یک کتاب سیاسی.

یک نظام‌های اجتماعی و سیاسی را پیشنهاد کند و برتر بدونه و مبانی شما تو یک کتاب سیاسی اجتماعی نباید انتظار داشته باشید مبانی فکر خودش را یک نفر بیاید همه را بیان کند. برای اینکه خیلی‌هاش ممکن است برای خودش هم روشن نباشد.

مبانی انسان‌شناسی در نظریه‌های اجتماعی

که اگر مثلاً فرض کنید من بارها تو این جلساتی که تو دانشگاه تهران بود شاید یک بار سر همین جلسات سعی کردم بگویم که به نوعی دیدگاه‌های مارکس و فروید با همدیگر یک تعارضی دارند در که این‌جوری شاید می‌شود بهش نگاه کرد که انگار مارکس خوردن رو، غریزه خوردن و بقای فردی را مبنای اصلی انگار می‌گیرد و فروید بقای نسل را و مسائل جنسی را.

نگاه فروید یک مقدار زیادی از نگاه داروین و حیات کلاً می‌آید که آنجا هم یک جور بقای نسل به نظر می‌آید که خیلی اولویت دارد و وزن زیادی دارد و مارکس نه.

یعنی مثلاً فرض کنید انسان‌ها به شغل خودشان اهمیت می‌دن، به معیشت خودشان اهمیتی درجه یک می‌دهند. بر اساس این معیشت طبقات اجتماعی شکل می‌گیرد که منافع مشترک معیشتی دارند و اینجا یک تعارض‌هایی ایجاد می‌شود و می‌شود کل جامعه را تحلیل کرد.

ولی مطمئناً از فروید بخواهید بپرسید انسان و طبعاً جامعه را این‌جوری بهش نگاه نمی‌کند و تحلیل نمی‌کند. شاید دلیل اینکه خیلی‌ها سعی کردن که این دو تا متفکر بزرگ قرن نوزدهم اوایل قرن بیستم را دیدگاه تلفیقی ازش ارائه بدهم و خیلی شاید کار خوب پیش نرفت، شاید مثلاً موفق‌ترینش تو ایده‌های Eric Fromm یا مثلاً دقیقاً وقتی مثلاً یک آدمی مثل Marcuse یک خورده دیدگاه‌های سیاسی اجتماعی را می‌خواهد به دیدگاه‌های Freud بیان بکنه، کاملاً از مارکسیسم دور می‌شود.

در حالی که اوایلش مبانی مارکسیستی داره، حرف‌های دیگه‌ای می‌زند. یعنی شما نمونه‌اش این است که شما دیگر جنبش دانشجویی چپ دهه ۶۰ از دیدگاه مارکسیست‌ها دیگر اصلاً مارکسیستی نیست. برای اینکه یک حرف‌های جدیدی انگار در آن اومده، یک جور ایده‌آل‌ها و ایده‌های جدیدی در آن وجود دارد.

من احساسم این است که یک دلیل عمده شاید این است که فرق‌ها تفاوت‌ها از یک جای خیلی اساسی و دوری می‌آید. یعنی از مبانی خیلی خیلی ابتدایی تفکر می‌آید. این مبانی نه تو ذهن مارکس به نظر من خیلی روشنه. یعنی از مارکس شما بپرسید ممکن است ازش سوال بکنید که کدام این دو تا اولویت دارد در رفتارهای انسان؟

محرک‌هایی که مربوط به معیشت و ادامه حیات فردی‌ان یا محرک‌هایی که مربوط به مسائل جنسی و ادامه و بقای نسل‌ان؟ من فکر می‌کنم مارکس به اگر ازش بپرسید به شما جواب می‌دهد که معیشت. از Freud هم بپرسید بهش جواب به شما جواب می‌دهد. ولی اینکه این‌ها بیان یک چنین بحثی را صراحتاً مطرح بکنند.

یعنی مارکس که اول کتابش می‌نویسه من بر اساس این فرض که انسان اصلاً در واقع خوردن و بقای فردی مهم‌ترین عامل محرک مثلاً انگیزه‌های روانی انسانه، شما یک چنین عبارت‌هایی در مارکس پیدا نمی‌کنید. اصولاً در جامعه‌شناس‌ها، من به شدت روی این می‌خواهم تأکید بکنم، هر نوع جامعه‌شناسی و بحث سیاسی بالاخره بر اساس یک تصور خودآگاه یا ناخودآگاه از انسان شکل می‌گیرد.

و تقریباً همیشه این‌جوری است که در کتاب‌های جامعه علوم اجتماعی و سیاسی این تصورات اولیه و مبانی انسان‌شناسی غیب نمی‌شود. غالباً در خود متفکران هم حالت‌های خیلی خودآگانه‌ای ندارد.

بالاخره هر آدمی یک تصوری یک نفر فکر می‌کند که انسان بیشتر شبیه گرگه، یکی ممکن است فکر کند شبیهش فرشته‌ست. بر اساس این تصوری که از انسان دارد ممکن است در مورد جامعه هم یک قضاوت‌هایی بکند و یک نسخه‌هایی برای شما تجویز بکند.

حالا نکته این است که شما یک ممکن است یک کتاب مثلاً فرض کنید سیاسی اجتماعی بخوانید و خیلی هم خوشتون بیاید. وقتی دارید بحث‌های سیاسی اجتماعی هم می‌خوانید از آن بحث‌هایی که اونجاست خیلی استفاده بکنید و به کار ببرید و کاملاً ممکن است مبانی آن کتابی که خوندید با مبانی دینی که جاهای دیگر دارید به کار می‌برید، مثلاً ایمان دینی دارید، متعارضه و شما این‌ها را با همدیگر به خوبی نتونستید به اصطلاح تو ذهن خودتان coherent بکنید.

ذهن بالغ ذهنیه که تمام ایده‌ها و افکاری که در آن هست یک جوری در هماهنگی با همدیگر قرار دارند. این‌جوری نیست که بخش دقیقاً ذهن تحت تأثیر والد ذهنیه که قسمت‌های مختلفی دارد که هر کدومش ممکن است مبانی مختلفی داشته باشند و با همدیگر سازگار نباشن.

اگر والدی وجود نداشته باشه، یعنی شما اصولاً کتابی نخونده باشید، بلکه بر اساس تجربه‌ها و تفکر شخصی خودتان ایده‌هایی را تو ذهنتان ایجاد کرده باشید، به احتمال خیلی زیاد یک ذهن خیلی منسجم و سازگاری دارید. دقیقاً ناسازگاری‌ها از اینجا می‌آید که شما از منابع مختلف دارید دانش می‌گیرید، کتاب می‌خوانید و هر کدومش ممکن است بدون اینکه شما متوجه باشید بر اساس یک مبانی متعارضی نوشته شده باشه.

گاهی که نتایج خیلی متعارض به بار می‌آرن، آن‌وقت شما مثلاً یک احساسی از اینکه ناسازگاری به وجود آمده و اینکه منشأش کجا بوده ممکن است بهتان دست بده.

بحثی که من الان دارم مطرح می‌کنم در واقع انگیزه‌ام این است که فکر می‌کنم که همه ما در حالا با فرض اینکه در سنت دینی پرورش پیدا کرده باشیم، فکر می‌کنم بالاخره هر آدمی که در جامعه ایرانی زندگی کرده تحت تأثیر سنت‌های دینی جامعه ایرانی قرار گرفته، ولو اینکه خودش ندونه.

اگر این در واقع یک بخشی از ذهن ما باشه که فکر می‌کنم هست، بدون شک همه ما حالا آدم‌هایی هستیم که اومدیم دانشگاه و درس خوندیم، تحت تأثیر یک نوع سنت دیگه‌ای که از غرب اومده‌ام قرار گرفتیم.

و فکر می‌کنم که خیلی وقتا ممکن است آدم‌ها متوجه تعارض‌هایی که بین این سنت‌ها وجود دارد نباشن. من یک مقدار انگیزه‌ام از این حرف‌هایی که دارم می‌زنم که یک خورده خارج از بحث مستقیم در مورد سوره حجه این است که شاید یک تلنگرهایی به ذهن شما بزنم که این بخش، این حداقل این دو تا بخش مهم کپی شده در مغزتون یک خورده در موردش بیشتر فکر بکنید و متوجه بعضی از تعارض‌های عمیقی که ممکن است وجود داشته باشه باشید.

اگر من حداقل بتوانم یک ذره‌ای یک چنین انگیزه‌ای ایجاد بکنم که متوجه این تعارض‌ها باشید یا سعی بکنید که یک ذهن سازگار تری داشته باشید خیلی اتفاق خوبی می‌افتد.

بعد واقعاً هم شاید انگیزه شخصی خود از این بحث‌ها این است که یک خورده این بحث‌هایی که در این لیست جدید سیاسی اجتماعی که منشعب شد از لیست میلینگ لیست کیو لیست که حالا اسمش اینقدر عجیبه که من اصلاً یاد نگرفتم نمی‌دانم چیست و چگونه تلفظ می‌شه، اصلاً یک چنین واژه‌ای وجود دارد یا نه. شاید بعضی از بحث‌هایی که آنجا دیدم بیشترین احساس را در من ایجاد کرده.

لیبرال دموکراسی و تعارض با مبانی دینی

مثلاً فرض کنید بعضی از افرادی که قطعاً مبانی دینی را قبول دارن، وقتی بحث‌های سیاسی اجتماعی می‌کنن، کاملاً به نظرشون بدیهی می‌رسد که مثلاً نگاه‌های مدرن غربی به مسائل سیاسی اجتماعی و نظام‌های ایده‌آل، مثلاً در بحث سیاسی اجتماعی به نظرشون نظام ایده‌آل لیبرال دموکراسیه، بعد در عین حال کاملاً هم در کلاس‌های قرآن هم مثلاً فعالانه شرکت می‌کنند و هیچ احساس بدی هم ندارند از اینکه چقدر لیبرال دموکراسی مثلاً از نظر مبانی با مبانی دینی سازگار هست یا نیست.

کلاً یک خورده خارج از بحث‌های عقیدتی، نقطه مهم به نظر من این است. از نظر من تعارض وجود دارد بین اینکه شما وضعیت فعلی جهان غرب را یک وضعیت ایده‌آل، نزدیک به ایده‌آل یا حداقل مثلاً برای ما قابل تقلید تو ذهن خودتان فرض کنید و در عین حال یک گوشه دیگر ذهنتان مبانی دینی داشته باشید.

من جلسه قبل سعی کردم از اینجا شروع بکنم که اگر واقعاً شما به مبانی دینی به هر معنایی معتقد هستید، وضعیت فعلی جهان، این اتفاق، این روندی که در ۲۰۰، ۳۰۰ سال اخیر در دنیا اتفاق افتاده و به اینجایی رسیدیم که الان هستیم، این روند را می‌شود مورد تأیید قرار بدیم؟

یعنی به نظرتون می‌آید که خیلی شما از یک آدمی که شیفته مثلاً فرض کنید دنیای مدرنه، ممکن است بپرسید و کاملاً حسشون باشه که تو ۲۰۰ بهترین اتفاق‌های تاریخ بشریت تو ۲۰۰، ۳۰۰ سال اخیر افتاده.

بشر با تشکیلات علمی، جلو رفتن تکنولوژی به یک جهان مثلاً مدرن پیشرفته‌ای رسیده، فضا را فتح کرده، نمی‌دانم در اعماق ماده مثلاً اتم را شکافته، ارتباط ارتباطات را توسعه داده و بشر مثلاً به یک اوجی انگار از دوران حیات خودش رسیده. یک چنین فضای ذهنی به شدت وجود دارد دیگر. ممکن است حالا در شما شدید نباشد ولی در خیلی‌ها یک چنین چیز بدیهی‌ای وجود دارد.

ما بشر پیشرفته است. بشر ۵۰۰ سال پیش بشر عقب‌افتاده است. و چه چیزی این نوع مثلاً ایجاد کرده؟ احتمالاً جواب این است که پیشرفت علم. چه چیزی مخالف این پیشرفت علم بوده؟ دین. مثلاً. این‌ها یک یک جور ایدئولوژی حالا، اه، کم‌وبیش در و داغونیه که معمولاً خیلی، اه، برای کتاب منیر بیان نمی‌شود صراحتاً ولی فضاش وجود دارد.

یعنی خیلی آدما، اه، این‌جوری نگاه می‌کنند به دنیا. به شدت حس مثبتی دارند. من آدم‌هایی را می‌شناسم که حسرت این را می‌خورن که مثلاً چرا ۵۰ سال دیگر به دنیا نیومدن، ببینن، مثلاً فکر می‌کنند هر لحظه به دنیا بیان بمیرن، یک دنیای باز عقب‌افتاده‌تری را دیدن. اصلاً فناوری‌های کامپیوتر را ندیدن. اصلاً اتفاق‌های جالب و هیجان‌انگیز بعدی که در دنیای تکنولوژی اتفاق می‌افتد را ندیدن.

پیشرفت بشر و ناسازگاری با نگاه دینی

و من هدفم این است که در جلسه قبل سعی کردم که یک خورده در مورد این صحبت کنم که چقدر این حس نسبت به دنیا با مبانی با نگاه دینی به دنیا و بشر سازگاره. عمیقاً ناسازگاره.

یعنی شما اگر با مبانی دینی به انسان نگاه کنید و به جامعه بشری روی زمین نگاه کنید، فکر می‌کنم که حالا به هر دینی معتقد باشید، اصولاً اگر احساستون از کلاً حستون نسبت به دین و دین‌داری این باشه که مهم‌ترین چیز در مثلاً حیات بشر ارتباط با خداست، شناختن خداست و یک جور در واقع دانش پیدا کردن نسبت به جهان پس از مرگ و این نوع اعتقادات دینیه، خب بشر تو ۲، ۳۰۰ سال اخیر در این زمین‌ها پیشرفتی برایش صورت گرفته یا برعکس.

به نظر می‌رسد که حالا حداقل توده مردم ولو به صورت تقلیدی اعتقادات بیشتری به این توجه بیشتری به این چیزها داشتن و این مسائل در زندگیشون سهم بیشتری داشت. مثلاً فرض کنید یک یک شما با مبانی دینی اگر به دنیا نگاه کنید، مثلاً فرض کنید که اصلاً شیطانی نبود، انسان‌ها را خدا در زمین گذاشته بود و چیزی هم برای گمراهیشون وجود نداشت.

وضعیت ایده‌آل زمین بدون مثلاً فریب‌های شیطانی، بدون این کل شیطان مرید که مردم ازش تبعیت بکنند و گمراه بشن، وضعیت مردم در زمین چه بود؟

ما من فکر می‌کنم ما یک تصوری که مثلاً پیدا می‌کنیم این است که انسان‌ها به خوبی و خوشی بدون اینکه دشمنی با همدیگر داشته باشن، تو این خانه مشترکشون با همدیگر دارند زندگی می‌کنن، حتماً روزانه خداوند را عبادت می‌کنن، همیشه به یاد خدا هستند و حتماً عبادت‌های دسته‌جمعی هم برای خدا انجام می‌دهند به شکرانه مثلاً نعمت‌هایی که در زمین بهشان داده شده.

این یک تصور مثلاً ایده‌آل از یک جهان با اعتقادات دینیه دیگر. مردم متوجه این هستند که توسط خداوند خلق شدن، در اینجا به چه منظوری اومدن، بعد از اینجا قرار است کجا بروند و در این زمین هم به غیر از اینکه امرار معاش بکنند و خداوند را بشناسن و معرفت پیدا بکنند و عبادت بکنن، مثلاً یک زمینی را در نظر بگیرید که همه آدم‌هایی که در آن هستند به معنای واقعی کلمه عارف به خدا هستند و غرق در کشف و شهود اسماء الهی هستند و همیشه هم در خودشان را در محضر خداوند می‌بینند و غرق در لذت بردن از نعمت‌های الهی هستند.

الان زمین چقدر مردمش شبیه این توصیفی هستند که من از یک زمین ایده‌آل مثلاً دینی به معنای دینی می‌کنم و کلاً دور شدیم از این چنین وضعیت‌هایی یا داریم به یک چنین سمتی می‌ریم. یعنی به نظر تو این ۲۰۰، ۳۰۰ سال مردم مثلاً فرض کنید بیشتر در حالت غفلت نسبت به حقایق دینی هستند یا نه؟

فکر می‌کنم جواب واضح است. نمی‌دانم اگر کسی برایش واضح نیست، من حاضرم که یک خورده صحبت بکنم. شما همه‌تون احتمالاً اگر اولین بار نباشد که صحبتی از من گوش می‌دید، چون چند تا چهره جدید می‌بینم این شک و تردید برام ایجاد شده.

اگر اولین بار نباشد می‌دانید من کلاً نسبت به جهان ۳۰۰، ۴۰۰ سال پیش هم هیچ احساس خوبی ندارم. فکر نمی‌کنم مثلاً ۵۰۰ سال پیش مردم خیلی آدم‌های عابد و زاهد ولو اینکه همه هم مثلاً ظاهراً اعتقادات دینی داشتن، اعتقادات دینیشون بیشتر از جوامع دینی گذشته هم بیشتر آدم‌هاش از نوع سوم هستن، از آدم‌هایی که ایمان واقعی ندارند.

بنابراین کلاً من حسم این نیست که دورانی در زمین بوده که اکثریت قریب به اتفاق مثلاً مردم عارف به خداوند بودن و اهل ذکر و عبادت و این حرف‌ها.

مگر مثلاً بعد از طوفان نوح آن چند نفری که موندن همه‌شان آدم‌های مؤمنی بودن و یعنی باید همه مردم از این بروند تا یک جامعه‌ای که همه مردم مؤمنن مثلاً یک نفر باقی بمونن که آن هم مؤمن هستند. به هر حال من

پرسش و پاسخ

شما کسی را می‌شناسی؟ شخصی منظورم، یک شخص خاصی. کتابی را ما نوشته‌ایم که قاعده‌ی آدم‌ها قطعاً برای اینکه از مرگ فرار کنن، تشویق‌شون می‌کند به کشتی. ایشان یک بخش‌هایی کپی شده از کتاب دینی‌ش و الان گفت به ما. بله، درست. کتاب دینی درسی، مخصوصاً یک بله راست می‌گی.

من حواسم به این نیست کتاب دینی جزو کتاب درسیه. هرچه در آن نوشته، من تا کتاب‌های دینی که شما خوندید رو، تا حالا من نخوندم. من تا حالا چند بار نقل‌قول‌های عجیبی از کتاب‌های دینی که شما خوندید شنیدم. حالا این هم یک مورد بامزه‌اش بود که بنابراین در کشتی نوح هم یک عده ناخالصی وجود داشتن که احتمالاً اهل سنت از تیره‌ی آن‌ها هستند.

حالا این را تو کتاب ننوشته ولی لااقل بالاخره برای توجیه یک چیزهایی، مثلاً این کفاری که الان هستن، این‌ها مثلاً از آنجا نشأت گرفتن. آن‌ها چیز شدن، آن‌ها بعداً نسل یهود احتمالاً. من نمی‌دانم. خلاصه یک من احساس می‌کنم پشت این حرف یک انگیزه‌ای هست.

بعداً اینکه مثلاً همه‌ی آدم‌هایی که در کشتی نوح بودن، آدم‌های محترم و خوبی باشن، بعداً یک چیزهایی انگار بله مشکل ایجاد می‌کند. آن را آنجا نوشتن که بعداً یک جایی استفاده ازش بشود. حالا من دارم حدس می‌زنم که استفاده چه ممکن است باشه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. با این ۴۰۰، ۵۰۰ سال پیش و الان، این تفاوتی که می‌بینیم، یعنی تفاوت در ارزشی هم که بهشان می‌دهیم هست، یعنی ارزش‌گذاری هم می‌توانیم بکنیم یا نه؟ من سوالم این است.

شما یک تصوری باید داشته باشید از یک جهان ایده‌آل اون‌طوری که خدا می‌خواهد. انسان‌ها در زمین چگونه باید زندگی کنن؟ مثلاً در جامعه باید حتماً عدالت برقرار باشه، به کسی ظلم نشود. یک تصوری خلاصه دارید. و آدم‌ها مشغول چه کاری باید باشند در زندگی خودشون؟

بیشتر از هر چیزی مشغول به خداوند باشند. عبادت بکنن، زمین را آباد بکنند. خلیفه‌ی خدا در زمین‌ان دیگر. ما یک تصور دینی‌ای داریم از سکونت انسان در زمین به عنوان خلیفه‌ی خدا. باید کارهای الهی بکنند. صفات و رفتارهاشون مشابه صفات و اعمال خداوند باشه، زمین را آباد بکنند.

یک آیه‌ای در قرآن هست می‌گوید: الروم · ۴۱ظَهَرَ ٱلْفَسَادُ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى ٱلنَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ ٱلَّذِى عَمِلُوا۟ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَبه سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى‌] بعضى از آنچه را كه كرده‌اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.. یعنی خداوند در ۱۴۰۰ سال پیش هم از این آلودگی‌هایی که بشر ایجاد می‌کند در بر و بحر، من چندمین باره به این آیه اشاره می‌کنم و همیشه این را می‌گویم که الان اگر این آیه نازل می‌شد، می‌شد «ظهر الفساد فی البر و البحر و الجو».

آن زمان هنوز بشر قدرت اینکه جو را آلوده بکند نداشت ولی ما الان بیشتر شاید باید بگوییم «ظهر الفساد فی الجو». ما که تو تهران زندگی می‌کنیم، جو را باید اول. بشر زمین را آلوده می‌کنه، نباید بکند.

بشر نمی‌دانم می‌جنگه با همنوع خودش، نباید بجنگه، می‌کشه. خداوند هیچ‌کدوم این‌ها را نخواسته. این‌ها همه نشانه‌های از نظر دینی نشانه‌های نفوذ شیطانه دیگر. هر رفتار بد و زشتی که از انسان، هر زشتی‌ای که در زمین می‌بینید، از آلودگی گرفته تا خون‌ریزی، بی‌عدالتی، این‌ها همه نشانه‌های نفوذ شیطان مثلاً در بین انسان‌هاست.

آن لحظه‌ای که ما را داشتن از بهشت اخراج می‌کردن، گفتن که بروید در زمین «بعضکم لبعض عدو». دشمنی بین‌تون خواهد بود. برای اینکه یک عده پیرو شیطان‌ان و حالا عکس هر تعداد هم پیرو حق باشن، بالاخره پیروان باطلی وجود دارد و پیروان باطل.

ما تصوری، تصوری دینی و الهی که از زمین داریم، آن‌جوری که خدا خواسته در زمین زندگی بکنیم، من سوالم این است که الان ما به کدام سمت رفتیم؟ یعنی در ۲۰۰، ۳۰۰ سال، بیاید این‌جوری فکر کنیم. خداوند، من منظورم تو کانتکست ادیان ابراهیمی، اصلاً تو کانتکست دینی مثلاً با نگاه قرآن دارم صحبت می‌کنم.

شریعت و جهت حرکت دنیا

شریعتی وجود دارد. آن هدایتی که بلا «و من الحج · ۳وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢو برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند. و لا» ببخشید. و من این یکی این دومی «و من الحج · ۸وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَلَا هُدًۭى وَلَا كِتَٰبٍۢ مُّنِيرٍۢو از [ميان‌] مردم كسى است كه در باره خدا بدون هيچ دانش و بى‌هيچ رهنمود و كتاب روشنى به مجادله مى‌پردازد،.

اصلاً کل نگاه دینی این است که خداوند ما را فرستاد اینجا، گفت برای‌تان هدایت می‌فرستم. منظور همین انبیایی بود که ارسال شده، کتاب هم فرستاده. ما قرار است طبق چیزهایی که از ما خواسته شده، یک یک نوع یک سبک زندگی دینی داشته باشیم. اساس مثلاً ادیان ابراهیمی این است که شریعتی وجود دارد.

ما قرار است یک نوع عبادت‌هایی انجام بدیم، یک کارهای حلالی، یک کارهای حرامی، یک چیزهایی را بخوریم، یک چیزهایی را نخوریم. آن چیزهایی که می‌خوریم در ازاش یک جور شکرگزاری‌هایی بکنیم و الی آخر. عبادت‌های دسته‌جمعی انجام بدهیم. یک چیزی تحت عنوان شریعت وجود دارد.

الان دنیا دارد می‌رود به سمت اینکه این شریعت اجرا بشود یا دارد ازش دور می‌شود. به روابط مثلاً انسان‌ها نگاه کنید. من سوال دارم می‌پرسم. شما می‌گویید که آیا تو این سوال ارزش‌گذاری هست یا نه فعلاً نه. سوال این است آیا ما در ۳۰۰ سال اخیر رفتن به سمت ارزش‌های مثلاً الهی شریعت را بگیرید مبنا، یک سبک زندگی معرفی شده.

مردم دارند به آن سمت نزدیک میشن؟ مثلاً به غذا خوردن آدم‌ها نگاه کنید. مثلاً میزان مصرف مواد مثلاً سکرآور و مواد مخدر و این‌ها که اینقدر در دنیا به نظر می‌آید این‌ها چیزهای خوبی نیستند. حالا از این بگذریم.

آزادی جنسی و فاصله از شریعت

به روابط جنس من برای اینکه یک چیز مشترکی بین همه ادیان ابراهیمی بگویم به روابط جنسی آدم‌ها نگاه بکنید. ما دیگر هیچ شکی نیست که در همه ادیان یک چیزهایی تحریم شده جنسی وجود داشت. رابطه جنسی خارج خانواده و منظور از خانواده هم رابطه مرد و زن نه نوع ازدواج دیگه‌ای نداشتیم. خارج از خانواده تحریم شده.

الان وضع دنیا چه جوریه؟ یعنی این ۲۰۰، ۳۰۰ سال ما چه می‌بینیم در دنیا؟ شیوع هر رابطه آزاد جنسی که خلاف چیزی است که انگار خداوند از بشر خواسته. غذا خوردن هرچه دلشون می‌خواهد بخورن، شکرگزاری در مقابل غذا خوردن تا ۳۰۰ سال پیش حداقل ۳۰۰ سال خیلی دارم دور می‌رم و برای اینکه با ضریب اطمینان بالا برود.

وگرنه شما مثلاً یک یک خانواده آمریکایی، اکثریت خانواده‌های آمریکایی شاید هنوزم وقتی که سر سفره می‌شینن یک دعایی برای شکرگزاری برای مثلاً شروع غذا خوردن خودشان بکنند. حداقل در ایالت‌هایی که جمهوری‌خواه درمیاد. در این دوران اخیر شما از سبک غذا خوردن مردم، میزان توجه‌شون به اینکه این غذا از کجا اومده، حالا فقط مسئله این نیست که چه می‌خورید.

آن نحوه غذا خوردن. شکر، مثلاً فرض کنید در مقابل خوردن حرام، حلال بودن بهیمه‌الانعام تو شریعت ما و همه شریعت‌ها اینجا اکیداً گفته می‌شود که یک مناسکی قرار داده شده. یک چیزی شبیه حج.

مردم غذا می‌خورن، هرچه دوست دارند می‌خورن. بیشتر از هر چیزی علاقه به گوشت خوک ظاهراً دارند. شراب مصرف می‌کنن، مواد مخدر مصرف می‌کنن، هیچ نوع شکرگزاری هم نمی‌کنند. به نظر می‌آید این‌ها یک سنت‌های وارفته‌ست. در مورد مسائل جنسی، همجنس‌گرایی مده. مد روزه در غرب.

آدم‌هایی هستند که همجنس‌گرا نیستند ولی تظاهر به همجنس‌گرایی می‌کنند برای اینکه کول به اصطلاح. حالا الان درس می‌دهم. من یک بار سر یادم نیست به چه مناسبتی گفتم. یک بعید می‌دانم تو کلاس‌های این‌ور گفته باشم. من کلاً که یادم می‌رود چه حرفی را کجا زدم. یعنی این دو تا کلاس دیگر خیلی تمایز نمی‌توانم قائل بشوم.

یک گروه معروف به اصطلاح دو تا خواننده دختر به اسم تاتو که هنوزم شهرت دارند در دهه اخیر از سال فکر کنم ۲۰ ظهور کردن. خیلی خیلی شهرت پیدا کردن. بعد این‌ها به شدت از اولش به عنوان دو تا دختر همجنس‌گرا ظاهر می‌شدن. در عکس‌های تبلیغاتی‌شون، در مثلاً فرض کن نحوه ظاهر شدنشون در کنسرت‌هایی که اجرا می‌کردند.

بعد من این حرفو حالا یادم نیست کجا زدم ولی همان موقعی زدم که این مطلب اظهار شده بود. حدود یک سال، یک سال و نیم پیش در مصاحبه‌ای گفتن که همه این‌ها بازی بوده و ما اصلاً هیچ‌وقت با همدیگر هیچ نوع رابطه‌ای نداشتیم.

تهیه‌کننده‌ها از ما خواستن که برای اینکه فروش بیشتری برای اینکه تمایزی پیدا بکنیم و علاقه‌مند بشوند یک عده بهتون، این بازی‌ها را دربیارید. ما به اصطلاح استریتیم مثلاً کاری هم به کار همدیگر نداریم.

اینکه به یک دنیایی رسیدیم که در آن دو تا آدم برای اینکه محبوبیت پیدا بکنن، مثلاً یک جوری با همدیگه، اگر بامزه‌تر باشن، کول باشن، ادعا می‌کنند که با همدیگر رابطه مثلاً همجنس‌گرایانه دارند. الان مثلاً یک هنرپیشه‌ای، مثلاً فرض کن یک هنرمند، حالا هنرپیشه‌ای هالیوودی که استریت آخه به چه درد می‌خوره؟ الان لااقل یک پیچیدگی‌هایی باید باشه، یک چیز جدیدی باشه.

نه که الان بای‌سکشوال خیلی مد شده. طرف بگوید من هم آره، هم مثلاً گی‌ام، هم گای‌ام، استریت‌ام. حالا بعداً ممکن است مرا یک چیزهای دیگه‌ای پیش بیاید که اصلاً تصورش را نمی‌کنیم. جدید باشه، خلاصه مد بشود.

دنیا را نگاه کنید، از مثلاً فرض مردم چقدر به یاد خدا هستند، چقدر آره، یک اتفاقی در دنیا افتاده. به نظر می‌رسد به شدت ما جوامع غربی، شبیه همان جوامعی شدن که در قرآن پیامبران توشون ظهور می‌کنند.

می‌گویند که شما چه کار دارید می‌کنید؟ مثلاً تقوا داشته باشید، چرا نمی‌دونم، حرف خدا را گوش نمی‌دید و الان یعنی اگر یک پیامبری ظهور بکند در اروپا، فکر کنم خیلی حرف برای، معمولاً در قرآن این‌جوریه، هر پیامبری در یک جامعه‌ای که ظهور می‌کنه، یک جرم بزرگی آن‌ها انجام می‌دهند که مثلاً می‌گوید آقا کم‌فروشی نکنید، همجنس‌گرا، اصلاً یک پیامبر بیاید به چه باید در جامعه غرب گیر بده؟

همجنس‌گرایی نکنید، نمی‌دونم، آدم نکشید، این کار را نکنید، سرمایه‌داری، در هر، هرچی، به هزار چیز ممکن است بتواند گیر بده و ما به یک جامعه‌ای از نظر به اصطلاح چه می‌گن؟ مولتی گناهکار، یعنی از نوع، نوع گناهی که انجام می‌شه، خیلی، همه گناه‌هایی که شما تو قرآن مثلاً می‌بینید که اقوام گذشته انجام می‌دادن، مده در دنیا، مثلاً پست‌مدرن، به نظر می‌رسد که جالب است.

مثلاً فرض کنید هنر به چه سمتی رفته؟ به سمت تعالی رفته یا به سمت مبتذل؟ شما ببینید نوع هنری که الان مده و خیلی هم فروش می‌کنه، از نوع معدود آثار هنری دوران گذشته‌ست که معمولاً داستان‌های عامیانه بودن.

مثلاً فرض کنید در فرهنگ ما، داستان‌های هزار و یک شب، در فرهنگ مثلاً آنگلوساکسون، کانتربری تیلز، یک مجموعه داستان‌های معمولاً فکاهی، سبک، پر از مثلاً شوخی‌های جنسی، مثل ماجراهایی که یک جوری مثلاً یک اتفاق‌های بامزه یا حالا جالبه، مثلاً این‌شکلی می‌افته، یک عالمه، این‌ها، این‌ها معمولاً چیز بود دیگه، یک جور هنر طرد شده دوران قدیمه و برای اینکه بی‌ادبانه است، مثلاً به انسان را نمی‌دانم به یاد خدا نمی‌ندازه، مثلاً این ملاک‌هایی وجود داشت دیگه، هنر، هنر متعالی هنری بود که شما را به یاد خداوند بندازه، هنر متعالی هنری بود که مثلاً نقاشی متعالی قرون وسطی، نقاشی صحنه‌های مذهبی و دینی، بعد کنارش یک جور نقاشی مبتذل شهوانی هم وجود دارد.

الان دیگر کلاً از، بله دیگه، آن چیزی که مثلاً سینما این‌ها، شما، شما مستهجن‌ترین صحنه سینمای مثلاً ۶۰، ۷۰ سال قبل را اگر انتخاب بکنید، مثلاً بگذارید یک فیلم همین‌جوری رندوم انتخاب کنید، از در سینمای مدرن دنیا، احتمالاً خیلی صحنه بدتری از اونی که آنجا هست را تو خودش دارد.

یعنی ما رفتیم به سمت یک جور اینکه بشر از قید هر قیدی خودش را آزاد فرض بکند و افتخار فرهنگ غرب هم همین است. اصلاً دین آمده بود، هدایت آمده بود که قید بیاورد برای بشر.

پست‌مدرنیسم و انکار درست و غلط

بگوید یک کارهایی را بکن، یک کارهایی را نکن و افتخار این فرهنگ مدرن غربی، آزاد کردن انسان‌ها از همه قیدهاست.

چرا یک جور رابطه جنسی خوبه، یک جور رابطه جنسی بده؟ چرا یک جور رفتاری خوبه، یک جور رفتاری بده؟ نمی‌دونم، اصلاً آخرش اینکه چرا یک گزاره‌ای درسته، یک گزاره‌ای غلطه؟ یعنی مثلاً خیلی، خیلی دیگر اوج پست‌مدرنیسم این است که اصلاً یعنی چه چیزی درسته، چیزی غلطه؟ این، این اتفاق یک جوری در این سطح بدیه، یعنی در طول تاریخ ما یک چنین چیزی نداشتیم.

ما آدم پست‌مدرن، یعنی آدمی که، حالا من پست‌مدرن، خودم کلاً سمپاتی دارم نسبت به خیلی از چیزهایی که متفکرین پست‌مدرن گفتن، به اصل، ولی من مجدداً، من یک قضاوت ارزشی، الان یک خورده ارزشی شد، ولی واقعاً من، حالا یک خورده جلوتر بریم، مطلقاً به این معتقد نیستم که همه‌چی، ببینید این اتفاقاً چیزی که آن‌ور هست را نفی می‌کنم و همه چیزهایی که از این‌ور کپی شده، یعنی این تعارض را می‌بینند و به نظرشون می‌رسد همه این چیزهایی که تو سنت بهشان گفته درست است و هرچه آن‌ور هست مزخرف و شیطانیه.

آن‌ها یک مجموعه شیطان فرهنگ غرب را ایجاد کرده، ما مثلاً یک فرهنگ پاک و منزهی داریم که توسط اجداد گرامی ما به خوبی هرچه تمام‌تر حفظ شده و ما هم به خوبی هرچه تمام‌تر این‌ها را کپی کردیم و فهمیدیم مثلاً. قطعاً نگاه من این نیست.

یعنی در دل مثلاً فرض کنید همین چیزی که بهش می‌گوییم پست‌مدرنیسم، یک عالمه حرف‌های جالب و خوب و حقیقت وجود دارد. ولی یک فضای کلیه. یعنی تفاوت دوران پست‌مدرن با مدرن این است که مدرن هنوز حرف از درست و غلط می‌زنه، فقط معیارهاش مثلاً معیارهای عقلی به یک معنای خاصه.

به هر حال دارد تلاش می‌کند که بشر را از طریق یک چیزی به اسم عقل که بهش اعتقاد دارد و از طریق علم مثلاً به دانش صحیح درباره جهان برسونه. برخلاف مثلاً نگرش‌های سنتی هم ممکن است یک چیزهایی به این ولی دوران هرچه گذشته به این سمت رفتیم. هیچ معیار اخلاقی وجود ندارد.

هیچ چیزی را معیار کشاب یک چیز خوب یا بده وجود ندارد. یعنی چه هم‌جنس‌گرایی بده؟ باید نمی‌دانم اجباراً همه تو دیگر چیه؟ هتروسکشوال ترجمه‌اش چه می‌شه؟ دیگر جنس‌خواه؟ نه، نه. شما گفتید یک چیزی بهتر است. نه، هیچ‌چیزی بهتری وجود ندارد. من الان دلم می‌خواهد می‌خواهم فاکتش را حتماً بگویم.

می‌گویند هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌خواه و دیگر جنس‌خواه. چرا آدم باید دیگر جنس‌خواه باشه؟ مثلاً هم‌جنس‌خواه که بهتر است. از قدیم هم گفتن که کبوتر با کبوتر باز با باز کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز.

بنابراین اصلاً دو تا موجود که با همدیگر هم‌جنس‌ان که بهتر همدیگر را درک می‌کنند. مثلاً آدم برود با یک موجود غریبه. پس چرا مثلاً انسان‌ها نمی‌رن با حیوانات که مثلاً دیگر نوع‌خواه نمی‌شن، دیگر جنس‌خواه می‌شوند.

به هر حال اگر مثلاً دیگر نوع‌خواهی بده، چرا دیگر هم‌جنس‌خواهی، نمی‌دانم دیگر جنس‌خواهی خوبه؟ و از این حرف‌ها. به هر حال به نظر می‌آید که هیچ‌چیزی، یعنی ما به یک سمت یک فرهنگی رفتیم که یک جوری ادعا و افتخارش این است که مثل اینکه تا حالا همه آدم‌هایی که می‌گفتند این خوب است آن بده، یک جوری گمراه بودن.

اصلاً خوب و بد یعنی چی؟ درست و غلط یعنی چی؟ به هر حال فکر کنم فضای پست‌مدرن این جنبه‌اش غلیظ‌تر از فضای مدرنه. خب این‌ها، شما این‌جوری فکر کنید که اینکه خداوند اصلاً گفت من هدایتی، هدایت می‌فرستادم یعنی چی؟ یعنی به شما می‌گویم که چگونه زندگی، چگونه خوب است و درست است زندگی بکنید.

چگونه آن راه مثلاً تعالی را طی کنید. الان در دنیا، در فرهنگ غرب اصلاً چیزی تحت عنوان تعالی انسان مطرحه؟ یعنی شما مثلاً می‌توانید بگویید که منابع فرهنگ غرب الگوی انسان کمال‌یافته اصلاً چیه؟ اصلاً این حرف‌ها خیلی معنی دارد در کانتکست به فرهنگی که الان مد روزه.

خب من سعی دارم می‌کنم نظرتون را جلب بکنم به اینکه این دو تا قسمت کپی‌شده ذهنمون را با همدیگر درگیر بکنیم. اگر با مبانی دینی به دنیا نگاه کنید، یک فاجعه‌ای به نظر می‌رسد تو دنیا اتفاق افتاده. بنابراین مثلاً فرض کنید به نظر من یک خورده نگرانم که حرف‌ها اصلاً تعبیرهای خیلی ارزشی نشود به آن معنایی که شما گفتید.

حالا بیاید اگر این حرف من درست است و با نگاه دینی اوضاع دنیا اوضاع خیلی خوبی نیست، آن‌وقت یک آدم دین‌دار باید یک خورده بهش حق بدهید که به خیلی چیزهای نظام غرب و فرهنگ غرب با شک و تردید نگاه کند.

مثلاً به نظام سیاسی اجتماعی‌شون. در همین نظام لیبرال دموکراسی که این فرهنگ رشد کرده، بنابراین یک آدم دین‌دار بهش باید حق بدهید که مشکوک باشه به اینکه این نظام لیبرال دموکراسی اصولاً چیز خوبی است یا چیز بدیه. و من فکر می‌کنم برای من طبیعی‌تری، طبیعی‌تره که که این نظام لیبرال دموکراسی اصلاً چیز خوبی است یا چیز بدیه.

من فکر می‌کنم برای من طبیعی‌تری طبیعی‌تره که یک آدم دین‌دار ببینم و ببینم نسبت به مثلاً نظام‌های سیاسی اجتماعی غرب بیشتر حالت شک و تردید دارد. من حرفم این نیست که نظام لیبرال دموکراسی الان بحث من این نیست که با مبانی دینی تعارض دارد.

می‌گویم وقتی شما یک جامعه‌ای را دیدید احساس کردید این به یک راه دیگه‌ای غیر از آن راهی که خداوند می‌خواسته و توسط انبیا سعی کرده انسان را به سمتش ببره دارد می‌ره، جهان غربی فرهنگ و جامعه‌ای که به یک سمت دیگه‌ای دارد می‌ره، شما کلاً حستون نسبت به این جامعه و ارکانش با شک نگاه کردن.

شیفتگی به غرب و نظام لیبرال دموکراسی

و بنابراین وقتی من یک آدمی را می‌بینم که خیلی شیفته‌ی مثلاً فرض کنید جوامع غربی و نمی‌دانم نظام سیاسی اجتماعی اوناست مثل نزدیک به آقای Fukuyama حسش این است که به آخر تاریخ رسیدیم دیگر اصلاً از این بهتر نظام سیاسی اجتماعی نمی‌شود تولید بشود.

حالا البته Fukuyama یک خورده هم شاید اغراق بگوییم که وقتی حرف از پایان جهان می‌زند حرفش این است که باز خیلی این مسئله نگاه ارزشی داشتن و نداشتن نیست. مثل اینکه به یک جایی رسیدیم این آخرین نظام سیاسی مارکسیست که از بین رفت دیگر لیبرال دموکراسیه دیگر پیروزی لیبرال دموکراسیه و این پایان تاریخه.

به این معنا که به نظر می‌رسد تا پایان تاریخ هم می‌تواند یک وضعیت پایداری همین‌طور بمونه. حالا چه شما خوشتون بیاید چه خوشتون نیاد. حالا ممکن است Fukuyama با شیفتگی این حرف را بزند یا نزنه. خیلی نکته‌ی مهمی نیست. به هر حال این مرحله در واقع به نهایت رسیدن رشد نظام‌های مثلاً سیاسی اجتماعی بشر.

رقیبی هم دیگر برایش پیدا وجود ندارد و پیدا نخواهد شد. حالا این لیبرال دموکراسی همان نظام سیاسی اجتماعیه که این جوامع دارند در آن زندگی می‌کنند. بنابراین من حداقل با شک بهش نگاه می‌کنم. اگر یک آدمی را ببینم که خیلی شیفته‌ی لیبرال دموکراسیه و فکر می‌کند الان واقعاً آن‌ها به اوج مثلاً تشکیل جوامع بشری رسیدن، من این آدم را با شک بهش نگاه می‌کنم.

فکر می‌کنم آن قسمت کپی‌شده‌ی در ذهنش که از یک کتاب‌هایی از آن‌ور آمده اونه که باعث می‌شود این یک چنین حس خوبی داشته باشه. و فکر می‌کنم اگر این آدم در عین حال دین‌دار هم هست از این نوع آدم‌هایی که تو دو تا حجره دارد زندگی می‌کند.

وگرنه تو یک دانه حجره خیلی نمی‌شود به هر دو تا چیز با نگاه خیلی مثبتی نگاه کرد. این تعارض‌های موجود را ندید. من همه‌ی این چیزهایی که دارم می‌گویم حق می‌دهم که با شک نگاه کند. نه اینکه این حرف معنایش این نیست که باید رد بکند.

با تردید نگاه کند ممکن است تعمق بکند و بعد متوجه بشود که نه خود مثلاً نظام سیاسی اجتماعی آن‌ها نیست که مشکل ایجاد کرده. چیز دیگه‌ایه که و با شک نگاه کردن یعنی من وقتی به غرب نگاه می‌کنم انگار دارند به یک جامعه‌ی مشکل‌دار نگاه می‌کنند.

بنابراین دنبال این هم که ببینم این ریشه‌ی مشکل کجاست. مثلاً شک می‌کنم که نظام سیاسی اجتماعی‌شون دموکراسی اصلاً مشکل دارد. نظام تولید اقتصادی‌شون، کاپیتالیسمه که مشکل دارد. اینکه خلاصه کدام این‌ها منشأ اصلی این شریه که مثلاً به وجود آمده. بالاخره وقتی به آن جامعه دارم نگاه می‌کنم را به بالا نگاه نمی‌کنم واسه یک چیز ایده‌آل.

بلکه به عنوان یک پدیده‌ای که مشکل‌داره و مشکل‌زاست نگاه می‌کنم و دنبال مشکلاتش می‌گردم. ببینم از کجا این مشکلات به وجود آمده. بنابراین اگر یک نفر دین‌دار باشه و غرب را با شیفتگی نگاه کند من اصلاً نمی‌فهمم این چگونه دو تا نگاه با همدیگر سازگاره.

و فکر می‌کنم خیلی آدم‌ها این‌جوری‌ان. و دین‌دارن ولی وقتی بحث سیاسی اجتماعی می‌کنند شیفته‌ی غربن. و اگر ازشان بپرسید مشکلات غرب از کجا می‌آید فکر نمی‌کنم جواب‌های خیلی روشنی بهتان بدن. قبول داشته باشند که اصلاً مشکلی وجود دارد یا نه. شاید بگویند که این مشکلات مثلاً فرض کنید مشکلات خیلی ظاهریه. عمیقاً آن‌ها همان خداوند همینو اصلاً می‌خواسته از بشر. که جوامع آزادی داشته باشه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من دفعه‌ی قبل گفتم الانم می‌گویم. گاهی صحبت می‌کنم می‌گویم که تو بعضی از سخنرانی‌های تو یک سخنرانی می‌گویم سوال کردن ممنوعه. گاهی تو این جلسات می‌گویم لطفاً خیلی سوال نکنید.

ولی جلسه قبل گفتم الانم می‌گویم. دوست دارم که یک خورده حالت محاوره هم حتی پیدا بکند برای اینکه اصلاً من دارم حرف می‌زنم برای اینکه ذهن شما را با یک چیزهایی یک بخش‌هایی از ذهنتان را سعی کنم با یک بخش‌های دیگه‌ش درگیر کنم. بفرمایید.

برای اینکه یک ذره بحث ارزش گفتم حالا این که ذهنم این است که شاید یک کسی که الان مقایسه می‌کند جامعه غرب را با تمام این مشکلاتی که گفتیم می‌گذارد کنار آن جامعه‌اش و این دو تا را وقتی که ترازو می‌گذارد با هم مقایسه می‌کند به این نتیجه نمی‌رسه که ارزش آن بیشتر از الان بوده و آن اینکه ظاهرش از آن من جامعه موجود بشری و تحولات به وجود آمده تو جامعه مدرن غربی را فرهنگ زاییده شده آنجا را دارم مقایسه می‌کنم با آن چیزی که خداوند می‌خواسته در زمین باشه نه با آن چیزی که در یک دوران خاصی بوده.

شما یک ذهنیتی دارید از اینکه خداوند انسان فرستاده زمین پیامبران را فرستاده یک چیزی اگر شیطانی نباشد و کسی آدم را گمراهی نباشد زمین چه شکلیه؟ مردم چه کار دارند می‌کنند در زمین؟

من این چیز موجود را دارم با این مقایسه می‌کنم و می‌خواهم بگویم در آدم دین‌دار کلاً باید به فرهنگ غرب و به جوامع غرب با تردید نگاه کند و دنبال مشکل برای اینکه به نظر نمی‌آید به این سمتی که خدا اینکه یک جامعه‌ای به وجود بیاید که اساسش لیبرالیسمه و لیبرالیسمش در معنای حالا غیر لزوماً سیاسی به یک معنای خود فلسفی‌تر یعنی آزادی بگذارید واژه لیبرالیسم را نمی‌خواهم ببرم برای خاطر اینکه یک خورده در کانتکست سیاسی اجتماعی افتخار فرهنگ غرب این است که انگار معیارهای اخلاقی که وجود داشته را یک جوری له کرده.

خوب و بدی مثلاً مردم فرض کنید مقید بودن به اینکه توسط یک سنت‌هایی مقید شده بودن فقط به رابطه با غیر هم‌جنس و الان غربی‌ها رابطه با هم‌جنس را هم دفاع می‌کنند ازش. خیلی آدم‌ها تو غرب هستند هم‌جنس‌گرا نیستند ولی طرفدار آزادی هم‌جنس‌گراها هستند و احساس می‌کنند که این مثلاً یک وظیفه انسانی‌شون را دارند عمل می‌کنند که چرا هم‌جنس‌گراها آزاد نباشن؟

حالا خداوند دوست داشت هم‌جنس‌گراها آزاد باشند یا نباشن؟ تو تصویر دینی که بله به نظر می‌آید که اصلاً دوست نداشت. و یک مقرراتی وضع کرده بود که و ابلاغ کرده بود که خیلی حداقل ظهور اجتماعی نداشته باشه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بله. یعنی اگر یک نفر در ملأ عام مرتکب عمل هم‌جنس‌گرایی بشود حکمش مرگه. در همه ادیان ابراهیمی. دیدید دیگر ها؟ حالا یکی ممکن است بحث فقهی بکند که این چیزه، اصلاً مباح بوده ولی این‌جوری بوده دیگر ها؟ بله. این‌جوری نیست؟

فکر کنم در فکر می‌کنم در قرآن بله به حداقل مثلاً قوم بله. نه خداوند خوشش می‌اومد چه چیزی پیامبر فرستاده برای این‌ها که این کار را نکنید دیگر. بله ولی خودش آدم چیز داشته نه اصلاً حکم مرگ را من گفتم بگذارید کنار. در فکر می‌کنم در کتاب مقدس در تورات حکم مرگ آمده.

در قرآن نیامده ولی در سنت مثلاً بوده. حالا من اصلاً نمی‌خواهم وارد بحث فقهی بشوم ولی شما قرآن را که می‌خوانید جرم قوم لوط این است. یعنی حداقل اینکه این یک جرم و انحرافه و خداوند یک پیامبری را فرستاده برای یک قومی که بهشان بگوید این کار را نکنید. این کار زشتیه، کار بدیه.

می‌گوید که دقیقاً کلمه منکر را به کار می‌برد دیگر. می‌گوید و ناهی‌کم المنکر. مثلاً شما در ملأ عام مثلاً فرض کنید در جماعتتون این عمل زشت را زشت این عمل و یک قومی عذاب شدن، ریشه‌کن شدن برای اینکه مثلاً این بانی این رفتار زشت بودن و اصرار داشتن که این کار را بکنند.

من بدون اینکه خواستم که باشم یک چنین حرفایی بزنم و روی چنین مسئله‌ای را الان مطرح بکنم. یک چند جلسه قبل گفتم که این صحنه‌ای که در قرآن قوم لوط میان که با آن فرشته‌ها را از قوم لوط مطالبه می‌کنن، یکی از کثیف‌ترین صحنه‌های چیز یعنی کثیف‌ترین صحنه‌ای که انسان انگار به وجود آورده و در قرآن ثبت شده.

اینکه یک مردم می‌گوید که شاد هله‌هله‌کنان و مثلاً با شادی اومدن گفتن که این‌ها را به ما بده. بعد هم گفتن مگه که قبلاً بهت نگفتیم که الان تو را یعنی تو را از همه جهانیان مثلاً چیز کردیم.

گفتیم که هیچ‌کس را امان نده و مثلاً از دست ما خارج نکن. خیلی چیزاست. ببینید من نمی‌خواهم حالا وارد جزئیات بشوم. خیلی چیزاست که نشان می‌دهد که ما از یک جهاتی حداقل به انحراف رفتیم. یک دفاع می‌تواند این باشه. من نمی‌خواهم الان سعی‌ام این است که شما را متوجه این بکنم که فرهنگ‌گیری‌های فرهنگ و جامعه غربی در آن جهت‌هایی نیست که خداوند انسان را به سمتش می‌برد.

دارم نکات منفیش را می‌گویم. این معنایش این نیست که من چیز مثبتی در جامعه غربی یا تو فرهنگ غربی نمی‌بینم. من تصورم این است که چه تو فرهنگ مدرن، چه تو پست‌مدرن و چه در جامعه غربی ۱۰۰ سال قبل که الان یک نکات مثبتی وجود دارد و یک پیشرفت‌هایی واقعی ممکن است بگویید وجود دارد.

اینی که من الان دارم می‌گم، دارم از دیدگاه خودم را می‌گویم و ارزش‌گذاری می‌کنم. ولی نکته‌ای که دارم می‌گویم سعی می‌کنم که بدون وارد شدن به جزئیات بگم، این است که شما نمی‌توانید نگاه دینی به جهان داشته باشید و به زندگی انسان روی زمین اعتقاد داشته باشید که واقعاً خداوندی هست و پیامبرانی فرستاده.

دارم تو کانتکست ادیان ابراهیمی ممکن است جوری دیگه‌ای نگاه کنید بگویید خدایی هست و پیامبرانی نفرستاده. فرق می‌کند. خدایی بوده، پیامبرانی فرستاده، شریعتی نازل کرده و الان جامعه غربی به نظرتون جامعه ایده‌آلی برسد که قابل تقلیده. کلاً حسرت این را داشته باشید که جامعه ما مثل جامعه مثلاً اروپایی بشود.

به نظر من این تعارض وجود دارد. نمی‌شود شما واقعاً ایمان دینی داشته باشید. ببینید که آنجا همه ارکان شریعت نقض می‌شود و هیچ چیزی از مثلاً فرض کنید یاد خدا و این‌ها مثلاً روز به روز شما آن عبادت‌های دست‌گرمی که مثلاً در چند قرن قبل انجام می‌شد در حال اضمحلاله.

یعنی شما یک آمار مثلاً بگیرید از اینکه حالا اخیراً می‌گویند یک تغییراتی ایجاد شده ولی روند کلی مثلاً دو قرن، سه قرن را نگاه کنید به نظر می‌رسد تعداد آدم‌هایی که به کلیسا می‌رن، به مساجد می‌رن، کلاً این‌جوری است دیگر.

یک جور روند یعنی اگر ملاک این فرهنگ آزادسازی بشر از همه قیدها باشه، طبعاً این مسائل دینی هم یک جوری در واقع در حالت در شیب نزولی قرار می‌گیرند. به هر حال این است. این تعارض را ببینید. نمی‌شود مدح کرد جامعه غربی را و دین‌دار بود.

آن لحظه‌ای که دارید با مدح نگاه می‌کنید، در یک حجره دیگه‌ای هستید. با نگاه دینی به دنیا نگاه نمی‌کنید. شما به نظر من خیلی مهم است که سعی کنید ببینید از نظر خداوند مثلاً برای خودتان یک تصوری بسازید که زمین ایده‌آل چیست. مردم چگونه زندگی می‌کنند و قرار است خدا خواسته که انسان در زمین چگونه زندگی کند.

آن اگر یک تصوری از زندگی ایده‌آل انسان‌ها بدون دخالت شیطان وقتی که حرف‌های خدا را گوش کردن، یعنی حرف حق را می‌زنند و عمل می‌کنن، یک چنین چیزی اگر به نظرتون باشه، فکر می‌کنم که زمین تا آسمان با آن چیزی که الان در غرب هست فاصله دارد.

ممکن است یک نفر بگوید که ما الان تو جامعه‌مون نزدیک‌تر به آن حالت ایده‌آلیم. ممکن است یک نفر بله بگوید که ما الان مثلاً در ایران یا در جامعه دیگه‌ای دینی نزدیک‌تریم و یکی بگوید نه این‌ها وضعشون بدتر از آن جامعه غربی. این خارج از موضوعی که من دارم صحبت می‌کنم.

ربطی ندارد. من قضاوتی در مورد این‌ور و آن‌ور دنیا نمی‌کنم. من دارم در مورد آن‌ور دنیا صحبت می‌کنم که با ایده‌آل فاصله دارد و دارد انگار فاصله‌اش بیشتر هم می‌شود. یعنی پست‌مدرنیست از یک جهاتی از مدرنیست هم یک خورده اون‌ورتر می‌شود. حالا آن جهاتش را من نمی‌دانم.

از نظر فرهنگی به نظر می‌رسد بیشتر در قالب انکار یک بار این است که من می‌گویم که حقیقت آن نیست که تو میگی یک بار این است که می‌گویم اصلاً حقیقتی وجود ندارد. اینکه کدومش دورتره از اینکه خلاصه من فکر کنم من با آدم‌های مدرن راحت‌تر ممکن است بتوانم بشینم بحث کنم.

خلاصه آن می‌گوید که تو حرفت اشتباهست، حرف من درست است با هم بحث می‌کنیم. اگر یک نفر بیاید اصلاً بگوید که تو حقیقت خودتو داری، تو حقیقت خودتو داری و که بحثی داری من همین‌جوری بشینم هرکی هر کاری دلش می‌خواهد بکند راه بحث یک جوری بسته می‌شود. فکر کنم آدم‌های مدرن حداقل هنوز قبول دارند که حقیقتی هست که باید کشف بشود اصلاً. خب

پرسش و پاسخ

بفرمایید. یعنی از عقلانی بودن یا یعنی از عقلانی بودن یا مطابق واقع بودن؟ یعنی مطابق واقع نه، من می‌خواستم اول می‌خواستم بگویم که عقلانی باشه بعد گفتم مطابق واقع باشه.

فکر کنم این یک چیزی نیست که خیلی شما بتوانید یک یعنی آدم در واقع یک غرب و دنیای مدرن هست، چرا نباید بتواند یک خلاصه بکنه؟ و اگر بکند بکند من حرف من می‌گویم که این دو تا قسمت کپی شده با همدیگر تعارض دارد. خب پس حالا اگر می‌خواهد تطبیق بکند چگونه می‌تونه؟

عقلانی، یعنی عقلانی بودن یعنی چی؟ حالا چه میشه؟ ملاک، آخه عقلانی بودن خودش یک ملاکه. من نمی‌دانم ملاک عقلانی بودن یعنی چی؟ دو تا‌شون کدام هم‌خوانی‌تره؟ اینکه مثلاً اعتقاد به خدا داشته باشه، اینکه یک فردی مثلاً یک کتاب مقدس داشته باشه، اینکه نه، یک کسی دارد پیشرفت می‌کند.

من فکر می‌کنم هر آدمی خیلی من یک خورده اکراه دارم که این وارد این بحث بشوم برای اینکه خیلی دور می‌شویم از چیزی که الان قرار است من در موردش صحبت بکنم. ولی

بگذارید من مختصر جواب بدهم. هر آدمی یک فکت‌های مسلمی تو زندگی خودش بهش رسیده. ممکن است فکت‌هایی که من برام مسلمه که درست است با آن‌هایی که شما تجربه کردید و مطمئنید که درست است فرق کند.

و حالا ممکن است این فکت‌هایی که من بهش رسیدم تجربی باشند یا مثلاً فرض کن بر اساس یک سری اصول عقلانی که مطمئنم که این‌ها درستن. ریاضیات درسته، چه می‌دانم هر چیزی.

و تصمیم‌گیری من در مورد اینکه چه جور عقیده‌ای به طور کلی داشته باشم این است که کدام یکی از این نوع نگاه‌ها با چیزهایی که من مطمئنم درست است سازگارتره. فکر کنم ما اصلاً بخواهیم یا نخوایم یک چنین یک همچین‌جوری تصمیم می‌گیریم.

یعنی بر اساس اینکه حرف‌های چه کسی نزدیک‌تر به آن چیزهایی که من شهوداً درک می‌کنم که قطعاً درستن تصمیم می‌گیرم. عقلانی بودن یعنی یک چنین ملاک‌هایی را رعایت کردن. یعنی تفکیک کردن از ناسازگاری و رفتن به سمت حداکثر مثلاً سازگاری عقاید با فکت‌هایی که من می‌شناسم. مثل همان کاری که یک تئوری تو تئوری‌های علمی می‌کنیم.

من یک مدل علمی درست می‌کنم که سازگاری درونی دارد و حداکثر فکت‌های موجود را که می‌دانم درست است را توجیه می‌کند. و اگر یک تئوری علمی بهتر این کار را بکنه، این را جانشین آن می‌کند. این تقریباً شبیه همان مدل به اصطلاح انتقاد عقلانیت انتقادی که پوپر ارائه می‌کنه، تقریباً.

پوپر حالا یک خورده خاص‌تر شاید این حرفو می‌زند ولی کلاً این‌جوری است که من دنبال سازگاری و تطبیق با واقعیت هستم. وقتی می‌خواهم بگویم یک چیزی درست است یا غلط است.

مثلاً حالا عقاید کلی خودم هم طبعاً این‌جوری انتخاب می‌کنم. اگر دو تا کتاب مختلف خوندم، به‌جای ذهنم کپی شده، اگر مجبور باشم بین این دو تا تئوری مثلاً که با هم متعارضن یکی را انتخاب کنم، خب این ملاک خوبی است.

ببینم کدومش سازگارترن، در درون خودشان سازگارن و اینکه چقدر با حقایقی که برای من مسلماً سازگارن. سازگاری بیشتری نشان می‌دهند. حالا پوپر برای علم خیلی خاص‌تر حرف می‌زند. ولی هرچه به اواخر عمرش رسید حرفاش یک خورده کلی‌تر و به نظر من جالب‌تر شد از یک جهاتی.

حالا خارج از موضوعی که ما داریم بحث می‌کنیم. شما حرف از این دارید می‌زنید که مشکل و من دارم می‌گویم که آن چیزی که ما به عنوان ادیان ابراهیمی می‌شناسیم مانع از این است که جامعه غرب رو، فرهنگ فعلی غرب را با به عنوان یک چیز ایده‌آل و جالب و خوب بهش نگاه کنیم.

قطعاً پر از ایراده و قطعاً یک آدمی که نگرش دینی دارد وقتی به آن‌ور دنیا دارد نگاه می‌کند با نگاه انتقادی نگاه می‌کند و دنبال این می‌گرده که چگونه این انحراف‌ها ایجاد شده. انحرافی را می‌بیند.

ولی من می‌بینم که خیلی آدم‌های دین‌دار مثلاً وقتی وارد بحث‌های جوامع مثلاً انسانی می‌شوند به نظرشون می‌آید که همان‌طوری که غربی‌ها به خودشان با افتخار نگاه می‌کنن، این‌ها هم تحت تأثیر آن‌ها و کتاب‌هایی که خوندن، جامعه غربی را با افتخار نگاه می‌کنند که مثلاً چه تاجی به اصطلاح به سر بشریت زدن و به این‌جایی رسیدن که الان رسیدن.

و مثلاً یک چیزی تحت عنوان لیبرال دموکراسی ایجاد کردن که پایان تاریخه و لابد این وضعیت فرهنگی و جامعه بشری هم دیگر آخرشه دیگر یعنی به اوج شکوفایی مثلاً رسیدیم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نه دیگر حالا من گفتم این را مختصر می‌گویم.

چون من نمی‌خواهم این بحث را ادامه بدهم که مثلاً یک جوری حالا وارد این بشویم که ملاک‌های کشف درست و غلط یا تصمیم‌گیری در مورد درست و غلط فعلاً در این بحث نیست. آن هم خیلی به حرف‌های من ربط نداشته آخه. در مورد حواشی حرف‌های من اگر حرف بزنیم به اندازه من فکر کنم بحثی خود الان من مشکلم این است که جمعش کنم.

در یک لحظه‌ای از جلسه هستیم که من به فکر هم‌گرا کردن حرف‌ها هستم و جلوی واگرایی را می‌خواهم بگیرم. من برای دومین بار در واقع تو این جلسه حالا با یک زبان دیگه‌ای با تأکید، دفعه قبل سعی کردم بیشتر تأکیدم را این باشه که فضای ذهنی دینی نسبت به جامعه ایده‌آل را توصیف بکنم.

مثلاً شما وقتی قرآن می‌خوانید حستون چیست که آدم ایده‌آل، جامعه ایده‌آل چیه؟ این دفعه دارم سعی می‌کنم از آن‌ور بگویم که چقدر دور شدیم از این تصویر و بالاخره نمی‌توانید به راحتی این دو تا تصویر از جهان را با همدیگر سازگار بکنید.

ناسازگاری‌های خیلی عمیقی وجود دارد. حالا اینکه چگونه قضاوت کنیم کدام درسته، کدام غلطه، این‌ها یک خورده فعلاً حداقل جزو موضوع‌های مورد بحث من در اینجا نیست. حرف من این است که این دو همه ماها در ذهنمون دو تا بخش کپی‌شده این‌جوری داریم.

وقتی که وارد مدرسه شدیم و شروع کردیم دانش به اصطلاح من خیلی نگرانم این حرف‌ها را در یک زمانی دارم می‌زنم که بحث‌هایی در بیرون در جریانه که ممکن است این بحث‌ها به نوعی هم‌سوی با آن بحث‌ها باشه که مثلاً حتی نه علوم انسانی، حتی علوم تجربی هم مبانی دینی و غیردینی می‌توانند داشته باشند.

ولی من با عرض معذرت بدون اینکه بخواهیم آن بحث‌ها را دنبال بکنیم، من فکر کنم قبلاً هم این حرف‌ها را از من شنیدید حالا شاید یک خورده شما به نوعی من دفعه بارها این حرف را زدم، الان می‌خواهم یک خورده تأکید بیشتری بکنم که وقتی که حتی می‌رید در مدرسه ابتدایی و علم یاد می‌گیرید، یک درسی به اسم علوم داشتیم دیگه، نیست؟

آنجا هم یک مبانی‌ای انگار متعارضی وجود دارد. از نوع نگاهی که حالا در ابتدایی یک خورده اغراقه، ولی یک خورده که جلوتر می‌آید یک یک فضایی وجود دارد در آموزش علم، نه در علم، که در آن یک تعارضی وجود دارد با نوع نگاه مثلاً فرض کنید دینی به جهان.

و من الان یک خورده مرددم که الان وارد این بحث بشوم یا شما اگر از آدم‌های غربی بپرسید که این فرهنگ چگونه ایجاد شده، فکر می‌کنم معمولاً این‌جوری است در دفاع از خودشان خیلی حرف از پیشرفت دانش بشر می‌زنند و روشن شدن یک مجهولاتی را باعث این می‌دانند که انسان نسبت به آن چیزی که در غرب در واقع بهش معتقد بودن، مثلاً اعتقادات کلیسایی شک کرده و به یک وضعیت جدیدی رسیده. بگذارید من به جای اینکه این بحث را مطرح بکنم، حالا بذارمش برای جلسه آینده. من جلسه قبل گفتم، الان هم می‌گویم.

هیچ عجله‌ای ندارم که این بحث را ببندم. فکر می‌کنم با یک اشاره کردن به در حد ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه‌ای که بارها تا حالا اشاره کردم، این کانفلیکت‌ها تو ذهنتان مثلاً روشن شده باشه.

فکر می‌کنم اگر خود معطلش بکنیم شاید بیشتر این حس بهتان دست بده که باید بعضی از این اعتقادات خودتان را خلاصه تصمیم بگیرید که این‌جوری دارید نگاه می‌کنید یا اون‌شکلی. یعنی ارزش‌گذاری‌هایی از این‌ور هست با بعضی از چیزهای آن‌ور ناسازگاره.

بازگشت به تصویر سوره: عالم و جاهل

بگذارید برگردم به آن سمتی که در واقع بیشتر مربوط به این سوره هست و این کار این جلسه یک خورده به سرانجام برسد اینکه به نظر می‌آید که آدم‌هایی که در مخالفت با دین الان دارند صحبت می‌کنند خودشان را دانشمند می‌دانند و از این موضع در واقع علمی صحبت می‌کنند و برعکس آدم‌هایی که در طرفداری از دین صحبت می‌کنند آدم‌های جاهل هستند.

من سوالی که مطرح کردم این بود که آیا در استیت جدیدی هستیم؟ الان در این دنیای فعلی این آیات و این توصیفی که از قرآن در مورد وضعیت انسان‌ها در زمین دارد کاملاً تفاوت کرده. یعنی دیگر این‌جوری نیست که مؤمنین عالمند و ملحدین مثلاً فرض کنید جاهلند و به غیر علم و بدون کتاب منیر دارند صحبت می‌کنند.

من چیزی که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که به یک معنایی کاملاً این تصویر غلط است در مورد جهان حال حاضرمون. اگر شما وقتی که حرف از متدینین می‌زنی منظورتون آدم‌هایی باشه که ادعای دیانت دارند.

یعنی اگر شما مثلاً فرض کنید کلیسا را نماینده دین در نظر بگیرید یا مثلاً روحانیت اسلام را نماینده دین در نظر بگیرید. بذاریدش جای این توصیفات که اینجا هست که نمی‌دانم اینجا توصیف مؤمنین یک جای آخرش می‌آید که از عاقبتشون دارد صحبت می‌کند.

اگر آدم مؤمن به خدا را که از روی علم دارد صحبت می‌کند را جاش مثلاً کلیسا بذاری و مخالفین کلیسا را آن‌هایی فرض بکنید که یجادل فی الله بغیر علم این تصویر مخدوشه.

مدرنیسم به‌مثابه سنت جدید

این‌جوری نیست که آدم یعنی ببینید نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است تعارض به وجود آمده و بحث‌هایی که دارد انجام می‌شود معمولاً این شکلیه که بین آدم‌هایی که وابسته به این سنت مدرن غربی هستند من اصرار دارم که به مدرنیسم و پست‌مدرنیسم هم بگویم سنت.

یک جوری این‌ها گاهی یک طوری رفتار می‌کنند انگار این‌ها عقاید سنتی نیستند. سنت آن چیزی بوده که از قرن مثلاً هجدهم به آن‌ور وجود داشته. هر نوع نظام فکری وقتی که آمد تو لحظه‌های اولش ممکن است سنت نباشد ولی یک سنت فکری ایجاد می‌کند.

آدم‌هایی را تربیت می‌کنه، آدم‌هایی را آموزش می‌دهد و این‌ها سنت را کپی می‌کنند. یعنی اینکه این‌همه مثلاً فرض کنید متفکر مدرن و پست‌مدرن تو دنیا داریم این‌ها در آن سنت دارن، در آن سنت فکری دارند رشد می‌کنند. غرب هم برای خودش بعد از دوران مدرن یک سنت فکری جدید درست کرده.

تعارض ظاهری که شما می‌بینید، بحث‌هایی که می‌بینید بحث‌های بین بین آدم‌های معتقد به سنت قدیم و آدم‌های معتقد به سنت جدید و این‌ها یک جوری هر دوتاشون جزو ملحدین ممکن است به معنای قرآن جزو غیرمؤمنین ممکن است حساب بکنیمشون. نمی‌دانم منظور مرا می‌فهمید یا نه.

یعنی لزوماً آدم مثلاً یک آدمی که از جانب کلیسا دارد بحث می‌کند و کاملاً ممکن است جاهلانه حرف بزند اگر بخواهید این را بگذارید در این تکست به جای آن آدمی که از طرف مثلاً مؤمنه یعنی مؤمن را بگویید دین‌دار به معنی کسی که ادعای دین می‌کند و بعد بگویید کسی که مقابلش هست ملحده، این عالمه، آن جاهله، صددرصد اشتباه دارید می‌کنید.

در تطبیق اینکه منظور این آیات از کسی که مؤمنه یعنی چی؟ نمی‌دانم منظور مرا می‌فهمید یا نه. تطبیق تطبیق اگر شما مثلاً بحث بین کلیسا و مثلاً روشن‌فکری دوران انقلاب فرانسه را بخواهید تطبیق بدید، بگویید که آن‌ها مؤمنین بودن، این‌ها مثلاً از روی جهل داشتن بحث می‌کردند و حالا یک گروه سومی هم که بهشان کار نداریم این تصویر این‌جوری بخواهید به دنیای مثلاً بعد از انقلاب فرانسه در اروپا تطبیق بدید، صددرصد دارید اشتباه می‌کنید.

اصلاً منظور این نیست. به یک معنایی کلیسایی‌ها آن گروه سومی‌ها هستند. آدم‌هایی که بدون اینکه علم داشته باشند از اجدادشون یک چیزی را گرفتن حالا دین‌موده.

و این‌وری‌ها هم مثلاً الان آدم‌هایی که خیلی ملحدن و خیلی بحث‌های غیردینی می‌کنن، به‌شدت تو این سنت جدید پرورش پیدا کردن و مبانی‌شون را نمی‌شناسن، علم را می‌پرستن و فکر می‌کنند که اصلاً علم مبانی ندارد. شما مثلاً خیلی از این یک آدمی هست به اسم Dawkins، یکی از فعال‌ترین ملحدین زمان ماست.

اصلاً این آدم انگار تو عمرش تا حالا فکر نکرده که این science این مبانی‌ای داره، از یک جایی آمده و ممکن است مبانی‌اش اصلاً اشتباه باشه، نوع نگاهی که نسبت به جهان در آن هست غلط باشه. کاملاً در یک کانتکست عامیانه‌ای که مثلاً هرچه علمی درست است و همه‌چیزهای کوچه بازاری دیگر.

مثلاً علم درست می‌گوید و دین نمی‌دانم غیر غیرعلمیه، یک چیزی علمیه، یک چیزی غیرعلمیه، آن چیزی که علمیه درسته، آن چیزی که غیرعلمیه غلط است و همین‌طور در واقع مثل یک آدمه، مثل اکثریت متأسفانه ساینتیست‌هایی که یک ذره فلسفه علم نخوندن. یعنی ذره‌ای با مبانی ساینس آشنا نیستند.

فقط همین‌جوری رفتن تو یک شاخه‌ای با سرعت خیلی زیاد پیش رفتن که آن شاخه را یاد بگیرند بدون اینکه اصلاً بدونن که علم یعنی چی؟ مبانی‌اش چیه؟ نمی‌دانم فلسفه‌ای داره، یه‌جا ابهاماتی وجود دارد. باید یه‌جوری مثلاً در مورد اگر می‌خواهید نتایج فلسفی از علم بگیرید، یک بار این است که من می‌رم شیمی یاد می‌گیرم، هیچ نتیجه فلسفی هم نمی‌خواهم بگیرم.

هدفم این است که دو تا چیز را قاطی کنم، ببینم رنگش چه می‌شود. خب این اگر از من بپرسن، خب خیلی ساینتیست‌ها این‌جوری‌ان. هیچ ادعایی هم ندارند که اینجا از تو این آزمایش‌ها باید نتیجه فلسفی دربیاد.

فقط نتیجه‌ای که درمیاد این است که گاهی ظرف‌ها مثلاً آبی می‌شه، قرمز می‌شود و من این‌ها را گزارش می‌دهم و این‌ها در تکنولوژی تأثیر خیلی مهمی هم ممکن است داشته باشه، نتیجه آزمایش‌های من. و هیچ حسی هم ندارم که اینجا بحث فلسفی وجود دارد. نه به مبانی‌اش کار دارم، نه نتایج فلسفی می‌گیرم. ولی یک عده‌ای هستند که از علم استفاده می‌کنن، نتایج فلسفی می‌گیرن، مثل همین آقای Dawkins.

و شما کل مثلاً فرض کنید حرف‌هاشو که نگاه می‌کنید، کوچک‌ترین تصوری انگار ندارد از اینکه اصلاً از علم می‌شود نتیجه فلسفی گرفت، نمی‌شود گرفت، نمی‌دانم مبنای فلسفی دارد علم، ندارد. بحثش هم این‌جوری است که علم چیز خیلی خوبیه، ما الان مدیون علمی و چیزی که علمیه خوبه، چیزی که غیرعلمیه هم که غلط است دیگر.

چیزهای علمی درستن، چیزهای غیرعلمی نه غلط، بی‌معنی‌ان اصلاً. یک دیدگاهی بود که اوایل قرن فیلسوفانی هم حتی یک خرده این‌جوری نگاه می‌کردند. پوزیتیویست‌های افراطی کلاً می‌گفتند گزاره‌های غیرعلمی که محک تجربی برای درست و غلط بودنشون نداریم، نه اینکه غلطن، بی‌معنی‌ان.

یعنی اصلاً کاملاً مهملن. بنابراین این مجموعه بزرگی از حرف‌هایی که زدیم می‌شد و زدیم می‌شه، اصولاً درست و غلط بودنش معنی ندارد و این‌ها مهملات. بعد بالاخره من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اگر بخواهید این تصویری که از جهان در قرآن هست را به این معنا بگیرید که الان بحث بین دین‌دارها و غیردین‌دارها، بحث علم و جهله، صددرصد دارید اشتباه می‌کنید.

بلکه شاید خیلی جاها برعکس باشه. دین‌دارها جاهل‌تر از غیردین‌دارها باشند. و حرف‌هایی که در مورد خدا می‌زنند بی‌ربط‌تر از حرف‌های آن‌ها باشه که می‌گویند خدا وجود دارد. شاید خداوند راضی باشه که یک نفر بگوید وجود ندارد تا اینکه مهملاتی را در مورد خداوند اصلاً بگه، یا تصورات کودکانه‌ای را در مورد خداوند ترویج بکند.

علم قرآنی در برابر جهل دو سویه

بالاخره آن چیزی که الان در دنیا دارد می‌گذره، بحث بین دین‌دارها و غیردین‌دارها، بحث علم و جهل نیست. به نظر می‌آید بیشتر بحث بین جاهل‌ها، یک نوع جاهل با یک نوع جاهل دیگه‌ست. این‌ها نسبت به یک چیزهایی جهل دارن، آن‌ها نسبت به یک چیزهای دیگه‌ای جهل دارند.

بنابراین شما اگر یک عارفی مثلاً فرض کنید الان در دنیا وجود داشته باشه که حقایق را به‌وضوح می‌بینه، حقایق دینی را خارج از بحث‌های مدرسه‌ای به‌وضوح مشاهده می‌کنه، این آدمیه که نمونه یک آدم عالم از نظر قرآن. آدمی که علم دارد. و هر کسی غیر اینه، چه ادعای دین‌داری بکنه، چه مخالف دین‌داری باشه، جاهله.

برای خاطر اینکه این علم به این معنایی که در قرآن می‌آد، نه ساینسه، نه آن علم مدرسه‌ایه که آدم‌ها مثلاً بر اساسش چیزی یاد می‌گیرند.

این علم به معنای واقعی یعنی روشن بودن حقایق یا آدم‌هایی حقایق جهان را به دلیل وضعیت روحی خاصی که دارند می‌بینند و درک مثلاً عمیقی از جهان دارند به دلیل نه اینکه خیلی سواد دارند و مطالعه کردن به دلیل شرایط روانی مثلاً خاصی که دارند صلاحیت‌های عملی و نظری که در واقع دارند من گفتم این نکته را تاکید بکنم.

قبلاً چون گفتم الان فضای که الان در دنیا هست این‌جوری بهش نگاه نکنید که مثلاً هنوز هم کسانی که ملحدن این‌ها آدم جاهلان و دیندارا آدم‌های عالمن.

چیزی که حتمیه این است که آن آدمی که ملحده حتماً جاهله. شما نمی‌توانید ایمان دینی داشته باشید بگویید که یک آدم ملحد عالم پیدا کردید.

برای اینکه مهم‌ترین ساده‌ترین و مهم‌ترین علم این است که بفهمی که خدایی اگر شما به خدا موقت نمی‌بینید یعنی شما خودتان فکر کنید که شما می‌بینید که خدایی هست شما یک چیز خیلی واضحی را می‌بینید حالا یک آدمی آمده آن را انکار می‌کند.

خب آدم جاهلیه دیگر. یک چیز واضحی را نمی‌بینه. حالا هرچقدر هم بپیچونید یا مثلاً استدلال‌های رنگارنگ و عجیب و غریب بیاورد شما احساس نمی‌کنید که این جاهل نیست اصلاً عالمه.

بالاخره قضیه گزاره غلط که نمی‌شود دفاع عالمانه کرد. یک جمله‌ای از ابن‌سینا نقل می‌شود که من نمی‌دانم راسته یا دروغه یعنی به ابن‌سینا گزاره‌اش گزاره درستی می‌گوید که به ابن‌سینا نسبت دادنش راستی یا دروغ را من شک دارم.

می‌گوید که اگر برای یک حرف غلط هزار تا دلیل هم بیاری می‌شود ۱۰۰۱ غلط دلایلتون هم حتماً همه‌اش غلط است. یعنی اگر شما ایمان دینی دارید هر آدم ملحدی همه حرف‌ها و استدلال‌هایی که دارد می‌کند علاوه بر ادعاش غلط‌های جدیدی هستند بنابراین دارد کاملاً جاهلانه بحث می‌کند. نمی‌دونه و حرف می‌زند. سوال داشتید پیامبر پیامبران نمونه آدم‌های عالمند دیگر.

علم دارند خداوند ملکوت را مثلاً آسمان‌ها را به ابراهیم نشان داده این‌ها علم دارند به معنای واقعی کلمه یعنی جهان را می‌شناسن. ملکوت را هم می‌شناسن. و طبعاً علمی که از همه مهم‌تر این است که خداوند را می‌شناسن.

این علم را دارند اگر شما این را علم بدونید نمی‌توانید سازگار نیست با اعتقاد دینی شما که فرض کنید که ملحدی هست که عالمانه دارد بحث وارد بحث الحادی خودش می‌شود. حالا ملحد. یعنی کسی که بیاید مثل آقای Dawkins ادعا کند که اصلاً خدایی نیست و علم نشان می‌دهد که خدایی نیست از این حرف‌ها بزند.

ولی ممکن است یک آدمی بیاید بحث‌های عالمانه‌ای بکند مثلاً بگوید که وجود خداوند قابل اثبات. نیست من فکر می‌کنم این نمونه از بحث‌هایی که الان وجود دارد با عرض معذرت که بیشتر آن طرف‌های ملحدن که عالمانه بحث می‌کنند این است که یک عده آدم‌های سنتی مذهبی فکر می‌کنند که اثبات وجود خدا.

دارند شبیه اثبات‌های. ریاضی و بعد یک عده‌ای ملحد سعی می‌کنند بهشان بگویند که اثبات‌هاتون کار نمی‌کند. این‌ها عالمانه دارند بحث می‌کنند. یعنی یک ادعای گزافی وجود دارد که تو نه تو قرآن هست نه تو کانتکست ادیان ابراهیمیه. این از یک جایی آمده از یونان و.

حالا احتمالاً قبل از یونان بعضی‌ها می‌گویند از مصر یک عده فکر کردن که برهان‌های عقلی دارند برای اثبات وجود خدا که حالا هرچقدر حرف خوبی هم می‌زدن حرف درستی می‌زدن برای اینکه منظورشون از برهان عقلی برهان ریاضی نبود.

بعد در طول تاریخ هی این مفهوم برهان خودش را تغییر کرد هی به چیزی گفتیم هر چند صد سال یک بار ملاک‌مون برای اینکه برهان دقیق یعنی چه و به چه می‌گوییم برهان عوض شد.

تا رسید مثلاً به قرن نوزدهم که برهان یعنی مثلاً شما این نظام اصل موضوعی فرمال داشته باشید در آن یک نمادهای شناخته‌ای مثلاً در روابط منطقی صدق کند و یک گزاره‌ای را نتیجه بده که همه‌چیز هم با نماد نوشته شده.

این معنی برهان چیز شده، یعنی خواسته‌شده. ما به یک چیزی می‌گوییم برهان دقیق که مثلاً در چنین چیزی صدق کند. الان وقتی که یک آدمی می‌آید ادعا می‌کند من می‌خواهم اثبات کنم، اگر فکر می‌کند که به این معنا می‌خواهد چیزی را اثبات بکنه، یعنی در حد برهان‌ها با این ملاک‌های سخت‌گیرانه‌ای که الان ما در مورد برهان داریم، می‌تواند چیزی را ثابت بکنه، نه در مورد خدا، در مورد جهان.

فرق نمی‌کنه، شما در مورد هر چیزی در جهان. فکر می‌کنید چیزی را می‌توانید ثابت بکنید؟ اگر این‌جوری فکر می‌کنید، پست‌مدرن‌ها عالم‌اند که دارند به شما می‌گویند که نمی‌توانید ثابت بکنید.

نمی‌دانم منظور مرا فهمیدید. گاهی ممکن است یک بحثی مثلاً فرض کن بین Russell و Copleston Russell عالم‌تر باشه به چیزی که دارد می‌گوید. که اگر بحث فلسفیه و اثبات می‌خواهید بکنید و اثبات منظورتون این چیز مدرنیه که از اثبات دارید، آن دارد درست می‌گوید که این اثبات‌ها به نتیجه نمی‌رسن.

پس هر بحثی بین آدم دین‌دار و نمی‌دانم آدم بی‌دین معنایش این نیست که این عالمه، آن جاهله، ممکن است کاملاً اونی که موضع لاادری دارد ممکنه، اونی که موضع انکار ملحدانه دارد مثل Dawkins حتماً جاهله و دارد جاهلانه بحث می‌کند. ولی موضع لاادری‌گری ممکن است گاهی عالمانه‌تر از موضع کسانی باشه که فکر می‌کنند الان مثلاً فرض کنید یک مجموعه‌ی نماد می‌نویسن و خداوند را ثابت می‌کنند.

من نمی‌دانم آخه یعنی چه. وجود خودشان هم نمی‌توانند ثابت بکنن، وجود هیچ‌چیزی را نمی‌توانند ثابت بکنند. اصلاً یک نسبت دادن یک ویژگی به یک شیء را هم نمی‌تونن، یعنی خاصیت یک چیز را نمی‌توانند دربیارن.

فقط اثبات در آن ساختار اصلی موضوع این معنی را دارد. و نکته‌ای که من دارم می‌گویم این است که به یک معنایی اثبات‌های وجود خدایی که مثلاً ارسطو یا ابن‌سینا می‌گفتن، اثبات‌های خوبی بودن.

برای اینکه معنی اثبات این اثباتی نبود که الان باهاش سروکار داریم. من قبلاً یک بار در این مورد صحبت کردم. شما وقتی که برهان فلسفی داشتن می‌آوردن، مثل این بود که یک راهنمایی به شما بکنن، این خطوط این برهان را که همین‌جوری می‌خوانید می‌رید جلو، یک تصوری بهتان بدن که یک حقیقتی را ببینید.

نه به معنای اثبات ریاضی که مثلاً یک گزاره‌هایی از همدیگر نتیجه بشوند. مثلاً برهان حرکتی که ارسطو می‌آورد، مثل این بود که دارد به شما راهنمایی می‌کند یک شهود احتمالاً ضعیفی که شما را قوی بکند. یک چیزی را که آن می‌بینه، این‌جوری به شما دارد انتقال می‌دهد با یک روش تا حد ممکن منطقی.

فکر نمی‌کنم فلاسفه‌ی گذشته که براهین عقلی می‌گفتند اقامه می‌کنیم برای وجود خدا، منظورشون چیزی شبیه برهان به معنای امروزی‌ش بود. هرچه گذشت از این ادعاها، من نمی‌خواهم حالا ادعا بکنم که آن‌ها حداقل نظامشون فرمال که نبود. واضح بود که همین‌جوری از زبان روزمره و یک خورده تخصصی استفاده می‌کردند.

به هر حال من حرفم این است گاهی بحث‌های بین متدینین با غیرمتدینین کاملاً نوع برعکسش هم وجود دارد. یعنی آدم متدینی می‌بینید که بحث‌هایی را در مورد خداشناسی یا هر چیز دیگه‌ای دارد مطرح می‌کنه، صددرصد جاهلانه است.

اصلاً نمی‌فهمه چه دارد می‌گوید و طرف مقابلش عالمانه‌تر بحث می‌کند. و این حالا من در این را دیگر اکستریم در مورد بحث خداشناسی گفتم. تو بحث‌های غیرخداشناسی مثلاً سیاسی، اجتماعی و این‌ها که فبها.

یعنی اصلاً این کسانی که به عنوان دین صحبت می‌کنند که اصلاً معمولاً صورت‌مسئله را نمی‌دونن، همین‌جوری به اصطلاح پابر‌هنه وسط چون مطمئنن که همه‌ی حقایق در دستشون هست، وارد همه‌ی بحث‌ها می‌شوند و همیشه هم دارند راستشون را می‌گویند و هرکی هم خلاف آن چیزی که می‌گویند احتمالاً ملحد و یعنی این چیزی که من دارم به‌شدت شما را به اصطلاح در حذر می‌دارم از اینکه دچارش بشوید این است که فکر کنید تطبیق دادن این آیات به دنیا، یعنی دین‌دارا مثلاً کسانی که ادعای دین می‌کنن، علما هستن، کسانی که ادعای دین نمی‌کنن، مخالف دین هستن، این‌ها همه جاهل معمولاً هر دو طرف جاهلن.

این بحث اینجا اصلاً تصویر دنیا این نیست. تصویر دنیا این است که یک عده به معنای یک خورده غیر قرآنی عرفایی وجود دارند که این‌ها عالمند، کسانی شبیه پیامبران، حقایق را دیدن و همه بقیه دیگر دارند. کرامت، پرنده. به غیر علم دارند بحث می‌کنند.

ندیدن را دارند حرف می‌زنن، نمی‌دونن و دارند حرف می‌زنند. ظن و گمان، از هر کدومشون تحت تأثیر یک سنتی‌ان. دیندار تحت تأثیر تعالیم دینی خودشه. مثلاً من نمی‌دانم چقدر برخورد کردید. اگر الان به یک آدم دیندار سنتی درس‌خونده، مثلاً درس دین‌خونده بگویید که بابا برهان مثلاً فرض کن فلان برهان ملاصدرا کار نمی‌کند.

همون‌قدر عصبانی می‌شود که بگویید آیه قرآن اشتباه‌ست. یعنی اصلاً آن برهان ملاصدرا انگار جز دینشه. اگر شما بگویید که آن برهان یک اشکالی در آن وجود دارد یا مثلاً برهان حرکت یک مشکلی در آن وجود داره، فکر می‌کند شما دارید دین را زیر سؤال می‌برید.

نمی‌دانم نظرتون می‌فهمید یا نه. خب برهان یک آدمی آمده فکر کرده برهان درست کرده، شاید غلط باشه، شاید درست باشه. مگه پیامبران برهان حرکت یا نمی‌دانم برهان وجود امکان و این‌جور چیزها را برای بشر آوردن؟ این‌ها مگه جز دینه؟ یک سنت‌های یونانی وارد جامعه اسلامی شد، خیلی خوششون آمد.

شاید هم من نمی‌خواهم بگویم درستن یا غلطن. جز جز دین که نیستن، یک چیزی است در سنت اسلامی رشد کرده، ممکن است خیلی هم جالب باشه.

ولی اینکه من تفکیک نکنم بین آموزه‌های دینی خودم با آن آموزه‌های دیگه‌ای که کنارش مثلاً یک سری مسائل فلسفی و کلامی و این‌ها یاد گرفتم و اگر کسی یکی از آن گزاره‌ها را هم انکار بکنه، من این را به معنای انکار اصل دین مثلاً قلمداد بکنم، این‌ها واقعاً نشانه جهله دیگر. نشانه این است که این آدم وقتی که وارد بحث مثلاً فلسفی هم می‌شه، عالمانه یا بحث دینی می‌شه، عالمانه بحث نمی‌کند.

دو نکته پایانی جلسه

من دو تا نکته تو این جلسه سعی کردم با تأکید زیاد، با وارد شدن تو جزئیات بگویم. یکی اینکه نمی‌توانید دیندار باشید و سؤال اصلی را بگذارید بگویم. من می‌خواهم می‌خواستم بگویم که این نگاه به دنیا که در این سوره مردم سه دسته‌ان، عالمند، یک عده بحث ملحدانه می‌کنند و جاهلند، این چقدر صدق می‌کنه؟

سؤال این است. نکته اولی که گفتم این است که سعی کردم تو با طول و تفصیل بگویم که نمی‌توانید دیندار باشید و نسبت به جامعه غرب خوش‌بین باشید. و احساس بکنید که اتفاق‌های خیلی خوبی آن‌ور افتاده و دارند به سمت ایده‌آل می‌روند.

به نظر می‌رسد که در بسیاری موارد کاملاً دارند برخلاف جهتی که خداوند بشر را توسط پیامبران به سمتش هل داد، دارند حرکت می‌کنند. همه چیز دارد آزاد می‌شه، خداوند برای بشر یک راه آورده بود توسط پیامبران.

حکم آورده بود که یک چیزهایی حلاله، یک چیزهایی حرامه، یک کارهایی را بکنید، یک کارهایی را نکنید و همه هدف این بود که راهی را باید طی بکنید. ببینید فرق بین شما وقتی حلال و حرام معنی پیدا می‌کنه، اینکه یک کارهایی را بکنید خوبه، یک کارهایی را بد بکنید بده، که می‌خواهید یک راهی را طی بکنید.

مثلاً فرض کنید شما الان یک ورزشکاری هستید، می‌خواهید پرورش اندام کار کنید یا مثلاً قهرمان شنا بشوید. خب مربی شنا به شما می‌گوید که این غذا را نخور، آن غذا را بخور، آن حرکت را مثلاً حرکت سنگین ورزشی را نکن. مثلاً اگر می‌خواهید پینگ‌پنگ‌باز بشید، نباید خیلی دمبل بزنید.

اصلاً سرعت حرکت دست در پینگ‌پنگ خیلی مهم است. اگر شما پینگ‌پنگ‌باز دیدید، مثلاً بازوش این‌قدر باشه یا مثلاً چاق باشه خیلی. خب یک یک اگر می‌خواهید وقتی شما یک کاری می‌خواهید انجام بدهید و به یک اوجی برسید در یک یک کاری، یک کارهایی را حتماً باید بکنید، یک کارهایی را نکنید.

یک کارهایی با آن راهی که می‌خواهید بروید سازگاره، یک کارهایی با آن راهی که می‌خواهید بروید سازگار نیست. خداوند می‌خواست انسان را یک راهی ببره به سمت خودش، بنابراین بهش یک دستوراتی داد که یک کارهایی را بکن، یک کارهایی را نکن. جامعه غربی، فرهنگ غربی، بشر امروز راهی را نمی‌خواد برود.

و اصلاً تعجب می‌کند که چرا یک کاری را بکنم، چرا یک کاری را نکنم. ولی چه اصلاً نباید یک چیزی بخورم؟ چه فرقی بین همجنس‌گرایی و غیرهمجنس‌گرایی هست؟ کاری جایی نمی‌خواد بره، همین‌طور وایساده. مثلاً اگر لذت بردنه، خب بگذار هر کسی از هر چه لذت می‌برد ببره.

چون فراموش شد که انسان مثلاً قرار است رشد بکند. انسان یک راه طولانی را باید طی بکند تا به یک جایی برسد. خب معلوم است که فراموش شده که حلال و حرامی باید وجود داشته باشه. شما اگر معتقد به رشد انسان نباشی به نظر من عرب‌ها راست می‌گویند این فرهنگ مدرن درست است.

غلط و درستی تو رفتارتون وجود ندارد. چه فرقی می‌کند اگر جایی نمی‌خواید بروید حالا مثلاً شما نمی‌خواید نه پینگ‌پنگ بازی کنید نه هیچ کاری خب باید بخورید دیگر حالا مثلاً چاق شدید شدید، شدید نشدیدم نشدید. مثلاً اگر نمی‌خواید در هیچ ورزشی هیچ لازم نیست یک دو دقیقه برای حرکت نرمش از این خوشم نمی‌آید از آن یکی خوشم نمی‌آید.

نه خب بکن مثلاً آن یک کار بکن. هر کدام بیشتر دوست داری بکن. کاری که نمی‌دانم فرقی نمی‌کند به جایی نمی‌خواید برسید. نکته اول این است که نگاه دینی به زندگی بشر این است که بشر از یک قرار است یک راهی طی بکنه، خداوند این راه را نشان داده بنابراین ما ملاکی داریم برای اینکه ببینیم مثلاً جامعه بشری در این قرن نزدیک شده به آن ایده‌آل‌های الهی یا نه.

ببینید چقدر آدم رشد یافته وجود داره، ببینید چقدر آدم وجود دارد که این کارهایی که نباید بکنند را نمی‌کنن، کارهایی که باید بکنند را می‌کنند و جامعه غربی وضعش اصلاً از این نظر خوب نیست.

بنابراین اگر دینی نگاه کنید نمی‌توانید به جامعه غرب به عنوان ایده‌آل یا چیزی نزدیک به ایده‌آل نگاه کنید. این منافاتی با این ندارد که نکات خیلی مثبتی تو جامعه غربی وجود داشته باشه. مثلاً تو نظامات اجتماعی‌شون از ما بهتر باشند و به ایده‌آل نزدیک‌تر باشند.

این حرف‌های من منافات با اینکه نقاط روشنی در جامعه و فرهنگ غربی وجود دارد مطلقاً منافات ندارد. نکته دومی که در موردش بحث کردم این بود که آن سوال را اگر می‌خواهید جواب بدهید اینکه آیا تصویری که از جهان در این سوره و کلاً در قرآن هست الان تطبیق می‌کند یا نه؟

بله. تطبیق می‌کند به شرط اینکه آدم‌های عالم رو، آدم‌های مؤمن را به یک آدم‌های خیلی خاصی محدود بکنید. نه به کل جامعه دینی و جامعه دین‌دارها و مدعیان دین‌داری که عموماً جاهلن. بحث‌هایی که الان در دنیا می‌شود بحث‌های معمولاً بحث‌های بین جاهل‌هاست.

دعوای بین یک سنت، من مرتب این را می‌گم، دعواها بین سنت‌های جغرافیایی با سنت‌های تاریخی. یعنی من الان مثلاً این گوشه دنیا به دنیا اومدم، اینجا از قدیم یک سنتی وجود داشته. من یک تعالیمی اینجا دیدم، حالا یک سنت تاریخی مثلاً مدرنم وجود دارد که از جغرافیای خودش جدا شده واقعاً.

مربوط به دورانه. دورانیه که در آن دارم زندگی می‌کنم. مربوط به جغرافیای من نیست. ۹۹ و ۹ دهم درصد بحث‌ها و جدل‌ها بین آدم‌های وابسته به این سنت‌های محلی با آن سنت‌های گلوبال تاریخی که با فضای زندگی بشر الان سازگارتره و هر دوتاشون به شدت جاهلن. هر دوتاشون به شدت مقلدن و مبانی حرف‌های خودشان را نمی‌دونن.

مثل در واقع آدم‌هایی هستند که به جای والد متخاصم وابستن و با همدیگر هم دارند دشمنی می‌کنند. کلاً این‌جوری بخواهید تطبیق بدهید این آیات صدق نمی‌کند ولی اگر آدم‌های عالم و مؤمن را معنای خیلی خاص‌ترش، اون‌طوری که تو قرآن همیشه این‌طوریه، وقتی حرف از مؤمنین می‌زند مؤمنین یک اقلیت خیلی خیلی نخبه و خاص هستند.

اون‌شکلی نگاه کنید البته ملحدین جاهلن، بدیهیه و اکثریت دین‌داران جاهلن، بدیهی نیست ولی درست است. خب تقریباً من معمولاً حرفام به همین‌جا می‌رسد که کسی نمی‌مونه. آقای من اسم کوچیک شما را می‌ذارم آقای شهریار.

چند نفر ایمان می‌آوردن وقتی یک پیغمبر در یک قوم بزرگی ظاهر می‌شد و تبلیغ می‌کرد؟ همان خیلی کم. الانم الانم هیچ فرق نکرده. بلکه حالا تازه کمتر هم شده. علم ساینس که بله خیلی به معنای بله علم نوریه که در قلب انسان می‌تابه و آدم می‌بیند باهاش.