در این جلسه تصویر قرآن از مخالفان دین در ابتدای سورهٔ حج با وضعیت معاصر دینداران و غیردینداران مقایسه میشود. بحث از مانع عبادت و معصیت به ریشههای تمدن امروز، پیشرفت علم و محدودهٔ علوم انسانی میرسد. تکنولوژی، دلبستگی مادی و شکاف فلسفه و فیزیک نیز بررسی میگردد.
ادامه بحث مخالفت با دین در سوره حج
خب، دو سه جلسه است که بحث شروع کردم، تو این جلسه هم امیدوارم تمومش بکنم. یادآوری مختصر بکنم که ارتباطش با موضوع سوره حج این بود که در آن در واقع فصل اول ابتدای سوره برخوردی که با مسئله آدمهایی که مخالفت میکنند با دین میشه، کاملاً اینجوری است که اینها آدمهایی هستند که از هیچ کتابی پیروی نمیکنند، آدمهایی هستند که از شیطان دارند پیروی میکنند و حرف حق را مثلاً نمیپذیرند.
و تصویری که از مشرکین و افرادی که در مقابل انبیا وایمیستادن در قرآن هست، همینجوریه. افراد کاملاً بیمنطق، یعنی انبیا با منطق و استدلال سعی میکنند که طرف مقابل را قانع بکنند و آنها معمولاً بدون هیچ منطقی در واقع پافشاری میکنند روی یک سری عقاید سنتی که دارند.
انگیزه شروع بحثها این بود که واقعاً هنوزم اوضاع همینجوری هست یا نیست. من یکی دو جلسه بحث کردم که سعی کنم این را توضیح بدهم که الان ما تو چه وضعیتی هستیم. مطمئناً اگر دیندارهای موجود تو زمان ما خودشان را جای انبیا فرض کنند، آنوقت این توصیف از جهان درست نیست.
اشتباه در واقع این است که جوامع دینی ما و افراد دیندار ما اشتباه میکنند اگر خودشان را مستقیماً جای انبیا میذارن و بعد انتظار دارند که طرف مقابلشون افرادی باشند که منطق ندارند.
به نظر میآید که در بحثهایی که دیندارها با غیردیندارها دارند میکنند، غیردیندارها هم چنین ادعایی الان دارند که طرف مقابلشون در واقع از منطق پیروی نمیکنند. من سعی کردم این را در یکی دو جلسه اول یک خورده توضیح بدهم.
و نکته اصلی به نظر من همین است که در واقع شما افرادی را میتوانید جای انبیا فرض بکنید که به همان مقدار حالا در همان حد به شهود کاملی رسیده باشند و عمیقاً حقایق را درک کرده باشند. آنوقت اینجور افراد در مقابلشون هر کسی قرار بگیرد باهاشون بحث بکنه، همان توصیفی که در قرآن هست درست است.
بنابراین یک اشتباه خیلی خیلی متداولی این است که جوامع دینی و دیندارها خودشان را جای مؤمنین و انبیا به همان با همان توصیفی که در قرآن میذارن قرار میدن، بدون اینکه به معنای واقعی کلمه شرایطشو داشته باشند. اینجوری بعضی از توصیفهایی که تو قرآن هست هم به نظر غلط میرسد.
و جلسه قبل من یکی دو جلسه اخیر یک بحثی در مورد اینکه در صورتی که ما دیدگاه دینی داشته باشیم، جهانبینی قرآنی داشته باشیم، آنوقت به دنیای غرب و پیشرفتهایی که در دنیای غرب شده چگونه میتوانیم نگاه کنیم؟
ستایش یا تخطئه تمدن مدرن
آیا غرب واقعاً قابل مثلاً به نوعی قابل تقلید ستایش باید دیدگاه ستایشآمیزی نسبت بهش داشته باشیم یا برعکس کاملاً تخطئه بکنیم؟ من سعی کردم که از آن سمت مخالفت کردن بحث بکنم.
یعنی سعی کردم بگویم که شما اگر جهانبینی توحیدی داشته باشید، عقاید دینی داشته باشید، واقعاً همانطوری که قرآن مسائل را نگاه میکند نگاه کنید، چیزی تحت عنوان پیشرفت به معنای واقعی کلمه در تحولات قرنهای اخیر غرب نمیبینید، نباید ببینید.
و فکر کنم جلسه قبل را کاملاً اختصاص دادم به اینکه اینجوری در واقع به مسئله نگاه کنیم که همانطوری که در ابتدای سوره حج با توصیف قیامت و به اصطلاح شروع جهان آخرت و تحولات نهایی که اتفاق میافتد شروع شده، در سایه این اعتقاد، یعنی اعتقاد به آخرت، شما اگر به غرب نگاه کنید، من سعی کردم نشان بدهم که هر چیزی که در غرب اتفاق افتاده مطلقاً میشود گفت که در مورد زندگی دنیاست.
اگر پیشرفتی صورت گرفته که به هر حال در زمینههای پیشرفتهایی صورت گرفته در جهت راحت شدن بعضی از کارهای امور مثلاً روزمره به وجود آوردن ساختارهای منظمتر مثلاً اجتماعی و الی آخر، یک چنین تکنولوژیای که زندگی را راحت میکند و اینها بالاخره مربوط به زندگی دنیایی ما میشود و اساس دعوت انبیا این بود که ما را از دنیا متوجه آخرت بکنند.
در واقع شیوهی زندگیای که الان در غرب متداول شده و روز به روز به نظر میرسد که بهش داریم بیشتر نزدیک میشیم، همان شیوهی زندگی ماقبل انبیاست.
آدمهایی که زندگی میکردند و زندگی میکردند برای اینکه زندگی بکنن، اهداف خیلی بلندی در زندگیشون در نظر نمیگرفتن. مثلاً اعتقادی به زندگی پس از مرگ اگر داشتن ولی معتقد نبودن که در زندگی دنیاییشون باید یک راهی را طی بکنند و به یک جایی برسن.
ما رسیدیم به یک نوع فرهنگ به اصطلاح پاپولاری که همینجور به دنیا نگاه میکند. شاد باشیم، خوشحال باشیم، خوب زندگی کنیم، مهربون باشیم حتی. یعنی یک چیزی اینجوری نیست که همهاش فکر کنیم که حالت خوشگذرانی و نمیدانم مثلاً لذتهای نفسانی صرف دارد. نه.
با همدیگر خوب رفتار بکنیم، مثلاً به همدیگر آزار نرسونیم، آزادی همدیگر را مثلاً تهدید نکنیم. اینها یک جور شعارهایی در واقع یک نوع زندگیایه که ماقبل انبیا هم وجود داشت. انبیا یک جوری اومدن که این غرق بودن در زندگی روزمره و دنیایی را از بین ببرن.
پرسشهای ایمیلی و فضای بحث
من بعدم نمیآید که شروع جلسه را با خوشبختانه من همانطوری که دوست داشتم بدون اینکه خودم این کار را انجام بدهم میشد من در کیولیست ایمیلی بزنم از مردم بخواهم که اظهار نظر بکنند.
ولی خب اتوماتیک در این دو تا جلسهی اخیر بیشترین سوالجوابها در به صورت ایمیلی با من شده و من امیدوار بودم همینجوری بهش چون فکر میکنم در مورد موضوعی دارم صحبت میکنم که یک خورده هست به یک معنای خاصی در زمان حال یک حساسیتهایی روش هست. مثل جلسه این جلسه را با یک موضوعی که با ایمیل مطرح شده شروع بکنم.
استاد میخواهید شما خودتان نکتهای که داشتید را بگویید یا من همینجوری یک بگذارید من میگویم ولی ممکن است که یعنی یک مشکلی در واقع شما مطرح کردید. الان من سعی میکنم جوابشو بدهم. اینکه وقتی که انبیا میاومدن به غیر از دعوت کردن به توحید و آخرت که حالا من جلسهی قبل به یک معنایی میگفتم که اینها نکتههای در واقع درجه اول دعوت هست، حرفهای دیگهای هم میزدن.
مثلاً پرهیز کردن از معصیت جزو دعوتهای انبیا همیشه بوده. مثلاً وقتی که میاومدن سراغ یک قومی مثل قوم لوط ازشان میخواستن با اصرار که این کار زشتی را که انجام میدید کنار بگذارید. یا به قوم شعیب میگفتند که کمفروشی نکنید و الی آخر. اینکه بالاخره تأکیدی که روی پرهیز از این گناهان داشتن به نظر میآید این هم یک جورهایی درجه اوله. ها من نمیدانم.
من فکر میکنم که یک خورده اشکالی که تو ذهن شما بود مربوط به این درجهبندی کردن و درجه دو حساب کردن اینجور چیزهاست. یا به قول شما خودتان یا به قول شما خودتان.
خب حالا مثلاً عدالت اجتماعی که شما میگفتید یک جوری مثلاً بحث از پیشرفتهایی که تو این زمینهها حاصل شده. مثلاً ظلم نکنن یا یک خورده زندگی بهتری داشته باشند شما این لیبل را بهش میزنید که صرفاً نه با خوبی و خوشی الان با همدیگر زندگی میکنند.
یعنی اینها مقدمهایه برای اینکه مثلاً یک کار جدی را انجام بدن. من میگویم که خب مثلاً این هم خودش میتواند همان کار باشه. مثلاً اینکه ما جامعهای داشته باشیم که نمیدانم از لحاظ زندگی معمولیشون راحتتر باشه که مثلاً بتوانیم خدا را عبادت کنیم.
مثلاً خب حالا به هر حال این که تو همان عبادتگری یا مثلاً نکردن که صورت گرفته خب این همان کاریه که میخواهید انجام بدهید دیگر.
یعنی مثلاً اگر قرار باشه که آدمها همدیگر را نکشن، مثلاً جامعهی خوبی داشته باشیم، بالاخره محیطی باشه که از مرکزیها اجتناب کنیم. خب همین الان برگردانیم. خب علاوه بر اینکه این باعث میشود جامعهمون خوبتر باشه، خودش هدف هم هست.
معصیتها مانع طی کردن یک طریقی هستند که باید از راه حتماً از در راه کنار زده بشوند تا بتوانید شما آن راه را کنار زدن مانع طی کردن راه نیست.
یعنی اگر مثلاً قوم لوط همجنسگرایی را میذاشتن کنار ولی خب توحید را نمیپذیرفتن مشکل خاصی حل نمیشود. مثلاً همان قوم لوطی که راجع به قوم لوط هست، بله کلاً راجع به همین است. آره، نه کلاً درباره همین نیست. دعوت به اینکه خدا را عبادت بکنید و دوری از شرک و اینها هست ولی تأکید ببینید من قبلاً این را بهش در همین جلساتی اشاره کردم.
از قرآن اینجور برمیآد که هر قومی، ممکن است یک آدم خیلی اینجوری نباشه، هر قومی که انبیا میاومدن یک معصیت اصلی داشتن. یک چیزی که خیلی انگار در آن محیط مانع اصلی به حساب میاومد. مثل اینکه سنت شده بود، همه در واقع یک انحرافی را داشتن که ازش داشتن آن کار را انجام میدادن. و انبیا اینجوری نیست که شما فکر کنید قوم لوط گناه دیگهای نمیکردن مردمش.
فقط از صبح تا شب همه کارشون درست بود، فقط یک کار اشتباه میکردند. بله ولی گناه پررنگشون، آن مانع اصلی این بود. به نظر مردم باید شیوه زندگی فعلی خودشونو میشکستن، کنار میذاشتن و یک سبک زندگی جدیدی را انتخاب میکردند.
بنابراین طبیعی است که شما آن روی یک چیزی در واقع فشار بیاورید. اینکه این معصیت را صورت ندید، تقوا داشته باشید، تقوا داشته باشید یعنی کلاً تقوا داشته باشید. فقط مسئله این نیست که یک گناه را انجام ندید. ولی آن گناه اصلی به هر حال در یک قوم یک چیزی است.
مانع عبادت و گسترش معصیت
و من فکر میکنم قرآن واقعاً شما وقتی میخوانید همینو حس میکنید که هر قومی، هر جمعیتی انگار یک مجموعه معصیتهاشون انگار یک هسته مرکزی دارد که نقطه مثل یک نقطه جاذبیه که مانع از این میشود که اینها از زندگی اینشکلی خودشان دور بشوند.
و خب بدتر هم میشود. اینجوری نیست که صرفاً مانع باشه که مثلاً عبادت نکنن دیگر. فرض کنید میخواهند معصیت هم بکنند کنار ولی همچنان عبادت نمیکنند. نمیکنند. به هر حال انبیا اومدن که مردمو دعوت بکنند به عبادت خدا. یعنی کار بد نکنن، کار خوب بکنند. یک راهی را طی بکنند تو زندگیشون قبل از اینکه بمیرن.
مذهب یعنی راه، طریقت یعنی راه، شریعت یعنی راه. همه این کلمات که ما برای مذهب و شریعت و همه اینها یک جوری یعنی راه رفتن، از راه رفتن میآید. حالا جاده، شر مثلاً جاده خیلی بزرگه. مذهب یعنی جایی که بشود در آن راه رفت. مثلاً میگویم اگر از این راه نرفتی ممکن است داشته باشی برعکسشو بری. حالا مثلاً برعکسشم نری دیگر.
خب وایستادی. خب حداقل که داری تو راه مثبت هم نمیری دیگر ولی حداقل بله صددرصد خب اینکه مثلاً فرض کنید تصور یک قومی که هیچ معصیت خاصی نمیکنند ولی عبادت هم نمیکنن، توحید به توحید و آخرت و اینها هم خیلی اعتقاد ندارن، خب اینها برتری دارند نسبت به یک ولی فکر میکنم طبیعت بشر اینجوری است که وقتی که راه آن راه را نرفتید بعد از یک مدتی خلاصه به یک انحرافهایی کشیده میشوید.
بالاخره اینها از نوع مقدمه هستند. مثل اینکه من یک جامعه عاری از معصیت داشته باشم، یک جامعه خوبی داشته باشم، ظلم در آن نباشه، همه اینها. ولی قرار است ما یک راه طولانی را طی بکنیم. فکر میکنم چیزی که در قرآن در واقع ما میبینیم این است که آدمها به یک درجه معنوی و روحی سطح بالایی تو زندگی دنیایی خودشان برسن که مقدمه آخرتشونه.
قبل از مرگ. بالاخره من همچنان اصرارم این است که همه این کارهایی که مثلاً تو غرب که البته دفعه قبلم فکر کنم همینجوری این بحث پیش آمد این را گفتم.
الان واقعاً یکی از انبیا ظهور میکرد به این تو این محیط چه گناهی را باید روش انگشت میذاشت؟ به نظر میآید که همه انواع و اقسام گناههایی که اقوام گذشته داشتن الان کاملاً متداوله و همهشم در حال پیشرفته.
مثلاً همجنسگرایی قانونی شده، مثلاً اینجوری یک موقعی حرف این بود که مبارزه کردن که بتونن ازدواج بکنند حالا دارند مبارزه میکنند که بتونن فرزندی را هم مثلاً بیارن سرپرستیشو به عهده بگیرند و همه شرایط زن و شوهرهای معمولی را از نظر قانونی داشته باشند خب تو خیلی جاهای دنیا موفق شدن این چیزها را در واقع بگیرند این امتیازات.
من باز تصورم هم این است که این دوری از معصیت مقدمهای یک چیزی است و خودش هم در عین حال مهم است چون محاله یک نفر بتواند یک سری کارهای زشتی که انجام میدهد را کنار نذاره همینجور ادامه بده و بتواند رشد بکند.
بنابراین شما به هر آدم رشد نیافتهای باید بگردید ببینید که آن به اصطلاح بیماریش کجاست آن گیرش کجاست که نمیتواند در واقع حقایق را ببیند نمیتواند مسیر را طی بکند.
بفرمایید. معصیت قرار نیست تو این جلسه تعریف بشود یک خورده خارج از بحث ماست. معصیت یعنی هرجور رفتاری که با مسیر رشد طبیعی انسان در واقع مغایرت داشته باشه و اساس اینکه شما به چیزی تحت عنوان گناه و معصیت معتقد باشید این است که برای انسان یک یک مسیر رشد طولانی در واقع تو ذهنتان داشته باشید.
یعنی همانجوری که شما مثلاً فرض کنید جسمتون در طول زندگیتون رشد میکند تا به یک سنی از نظر روانی هم باید یک رشدی را تا آخر عمرتون ادامه بدهید و همانجوری که برای رشد جسمانیتون باید یک غذاهایی را بخورید یک غذاهایی را نخورید یک کارهایی را بکنید یک کارهایی را نکنید بعضی کارها مفیدند بعضی کارها مغایرت دارند با اینکه به رشد کامل جسمانی برسید عیناً همین در مورد مسائل روانی هم هست.
یعنی کارهای مضر داریم کارهای مفید داریم و اساس دین این است که یک راهی برای رشد بشر پیشنهاد میکند. این از این بابت میپرسم که این معصیت مثل آقای معصیت هست که تا حالا همهجا میتوانند داشته باشند.
یعنی میخواهم بگویم که مثلاً یک سری کارهایی که به عنوان انسان در اخلاقیات اینها یک سری کارهایی که مثلاً فرض کنید اینها را مثلاً معصیت میدانند یا اعلام میکنند که من شخصاً خودم بودم داشتم به این نتیجه میرسیدم که اصلاً با این قضیه نداشتم اینکه گفتم معصیت انجام میدادم خب ولی یک چیزی که من رشد فکریام این را نداشتم من به این قضیه اصلاً به عنوان یک مسئله معنوی نگاه نمیکردم.
من برعکسشم یعنی چیزهایی که خیلی آدمها میگویند که این چیزی که من از معنویت ما یک اصطلاحی داریم در ادبیات دینی خودمان و از قرآن یک جوری گرفته شده میگوییم گناهان کبیره و گناهان صغیره. مطمئناً رعایت کردن و نکردن حجاب جزو گناهان صغیره است.
گناهان کبیره مثل شرک و نمیدانم آزار دادن پدر و مادر و تعریف من از معصیت هم این است که هر چیزی بالاخره در مسیر یک یک چیزی یک جور در واقع این چیزی که من دارم میگویم محتوای مفهوم معصیته.
خارج از کانتکست مثلاً اینکه مسلمان باشید یا اصلاً اعتقادی به دین داشته باشید یا نه یک مفهوم کلیه. ممکن است مثلاً فرض کنید شما بتوانید بدون اینکه هیچ اعتقاد دینی داشته باشید اگر به رشد و مراحل رشد قائل باشید برای روان انسان بتوانید بگویید که به مفهوم کار خوب کار بد اعتقاد پیدا کردید. یک سری کارها مزاحم رشد یک سری کارها در واقع مزاحم رشد نیست بلکه کمک میکند آنها کارهای بدن اینها کارهای خوبن.
معصیت و مسیر رشد انسان
مثلاً من فکر میکنم که شما در روانکاوی در روانشناسی و روانکاوی مثلاً روانکاوی یونگ که خیلی اساسش بر
یک تصوری از یک رشد خیلی طولانی بشره کاملاً این مفاهیم شبیه مفهوم معصیت هم میتوانید داشته باشید.
لازم نیست که دینی فکر بکنید. ولی وقتی که دینی فکر میکنید یعنی یک مرحله بیاید اینورتر آنوقت معصیت توسط انبیا روشن شده که چه کارهایی را بکنید و چه کارهایی را نکنید.
یعنی شما وقتی که به اسلام اعتقاد پیدا میکنید آن چیزی که پیامبر به عنوان معصیت ازش نهی کرده معصیته دیگر یعنی حالا آن چیزهایی که در آن راه با این درجهبندیهایی به ما گفته شده و بنابراین حالا مثلاً در دیدگاه اسلامی آن محتوایی که من اول گفتم یک چیزی پیدا میکند. یک به اصطلاح حالت مشخصی پیدا میکند.
اینکه چه چیزهایی حالا معصیت فرض بشود در ادیان مختلف هم حتی ممکن است کاملاً یکی نباشد و این اشکالی ندارد. شما در واقع انبیا برای شما یک سبکی زندگی تعریف میکنند که با این سبک اگر زندگی بکنید میتوانید به آخرین مراحل رشدتون هم برسید.
واقعاً اینجور نیست که این خیلی چیز یونیکی باشه یعنی بگویید که مثلاً تصورتون این باشه که حلال و حرامها در تمام ادیان الهی عیناً مثل همدیگر بودن.
قطعاً نبودن. خب موضوع این است که ولی وقتی شما اگر شما یهودی هستی و آنجا یک چیزی حرامه و شما مرتکب شدید چون مخالفت دارید میکنید با پیغمبر خودتان آگاهانه این کار را دارید انجام میدید این یک چیزی خارج از آن معصیتی خارج از آن فقط محتوای اصلی آن کاره.
یعنی اگر من بدونم که خداوند امر کرده که فلان چیز را نخورم حالا ممکن است آن یک چیزی در برای یهودیها حرامه برای ما نیست. نشان میدهد این خیلی نکته کریتیکالی نیست خوردن و نخوردنش. ولی اگر یک یهودی که میداند خداوند نهی کرده و نباید بخوره حالا بخوره این یک چیز مضاعفی یک جور معصیت به معنای مخالفت کردن با خداوند و پیغمبر و اینها دارد انجام میدهد.
مثلاً به هر حال یعنی مخالف شما بعد از اینکه ادیان ظهور کردن و شما پیام دین را شنیدید بعضی از رفتارها که قبلاً ممکن است از نظر ضرری که دارد واقعاً چیز عمدهای نباشد حالا اگر شکل مخالفت با پیامبر مثلاً به خودش بگیرد خب این یک جور یک نوع معصیتی دارید انجام میدید که اصلاً ربطی به خوردن و نخوردن آن چیز ندارد.
دارید با یک چیزی مخالفت میکنید. به قول شما دارید از مثلاً هوای نفس خودتان را به مثلاً دستور خدا ترجیح میدید و این خودش قطعاً آدمی که یک چنین تزلزلهایی داشته باشه نمیتواند راهی را طی بکند. به هر حال معصیت مفهوم کلی خارج از دینه ولی در هر دینی بالاخره یک تعریفهای مشخصی از معاصی انجام شده و یک درجهبندیهایی هم هست.
یعنی صغیره و کبیره و اینها مثلاً ما داریم. قطعاً همه معصیتها مثلاً فرض کنید رعایت کردن و نکردن حجاب آسیبی که به یک آدم میرسونه مطمئناً قابل مقایسه با مثلاً قتل نیست. یک آدمی که مرتکب قتل میشود قطعاً یک راه سنگ بزرگی جلوی راه خودش در واقع قرار داده که باید بتواند یک جوری در واقع ازش بگذره.
بحث حجاب شما به این دلیل مطرح کردید که اصلاً بزرگترین مشکل جامعه ایرانی ظاهراً حجابه. خب آن یک بحثی جداست که اگر یک نفر تردید دارد که اصلاً یک چیزی حکم خدا هست یا نیست حالا عمل کردن و نکردن یک بحث جداییه. ولی حجاب مسئله چیز دیگه، مسئله کل جامعه ما هیچ مشکل دیگهای نداریم فقط این شکمهای مثلاً خانمها زیر شلوار باشه یا روی شلوار باشه.
اینها مسائل عمده مثلاً منکرات و هر اصلاً حرف از منکرات و اینها میشود انگار فقط همین منکرات همین است. مثلاً دروغ گفتن که اینقدر در کانتکست دینی و برای ما نهی شده اینهمه تو تلویزیون آدمهایی میان یک حرفهایی میزنند معلوم میشود که دروغه ولی مثلاً سازمان نهی از منکرات کاری بهشان ندارد که بیاید مثلاً نهی بکند که آقا دفعه بعد دیگر این دروغ را نگو.
بگذریم حالا به هر حال میخواهم بگویم خیلی تو این فضا خیلی طبیعی است که شما اولین حساری که به ذهنتان میرسد حجاب، رعایت کردن حجاب و رعایت نکردن حجابه. خب من مجدداً آن نکته اصلی را تکرار بکنم که انسانها قبل از اینکه انبیا بیان هم داشتن در زمینه اینکه چگونه زندگی بکنن، بهتر زندگی کنن، راحتتر زندگی بکنند پیشرفت میکردند.
من فکر نمیکنم اگر انبیا نمیاومدن سریعتر پیشرفت میکردند. تصور من این است که انبیا که اومدن علیرغم دعوت به آخرت باعث پیشرفت وضعیت زندگی دنیایی مردم هم شدن.
حالا اینکه چگونه این اتفاق افتاد واقعاً نمیخواهم وارد این بحث ببینید نمونه یک جامعهای که تو همان شکل امت واحده که امت واحده ابتدایی باقی مانده مثلاً جوامع سرخپوست در آمریکا هستند که یک جورهایی هم خوب زندگی میکردند دیگه، بد زندگی نمیکردن.
خیلیهاشون هم سرخپوست بودن به همدیگر آزار نمیرسوندن. ممکن است معصیت خاصی هم در یک قبیلهای وجود نداشت ولی نه خواندن یاد گرفتن، نه نوشتن یاد گرفتن، نه فرهنگی تولید کردن. یک جور در فضای ماقبل تاریخ باقی موندن دیگر. شبیه همان زندگی، واقعاً اگر انبیا نمیاومدن اینجوری نبود که بشر در حال پیشرفت نبود.
انبیا نیومدن که باعث هدفشون این باشه که زندگی مادی روزمره بشر را پیشرفت بدن. شما در قرآن هیچ اشارهای، دعوتی به اینکه بروید مثلاً فرض کنید تکنولوژی درست بکنید و اینا، اینها مسائل مربوط به زندگی مردم و خودشان و هر کاری میخواهند بکنند.
دعوت اصلی قرآن حالا ۹۹ درصد حداقل به سمت آخرت و توحید و اینجور چیزاست. یعنی یک انبیا یک سازی غیر از اونی که مردم داشتن میزدن و زدن.
مردم متوجه یک چیز دیگهای میخواستن بکنند. و غربیها پیشرفتشون در جهت این است که خیلی خوب یاد گرفتن که چگونه زندگی کنند تو همین دنیا. ذوالقرنین البته بله. ذوالقرنین ولی مثلاً فقط یک دنیای درستحسابیایه.
ذوالقرنین اولاً معلوم نیست که پیامبر باشه یا نه و معلوم نیست که تو زندگیش فقط همین کاری که آنجا ازش صحبت میشود از جزو سفرش دارد یاد میشود و چیزی هم که میکند مشکلات مردم را دارد حل میکند.
اتفاقاً خیلی تکنولوژی هم دارد. در دوران خودش آدم خیلی مهندس خیلی خوبی است مثلاً سدسازی بلده و فلزات را آب میکند. فکر کنم خیلی پیشرفتهست برای دوران خودش.
به هر حال ما اگر ذوالقرنین پیامبر هم بوده که خیلی از قرآن اینجوری برنمیآد، ما در حین دعوت نمیبینیمش. یعنی اینجوری نیست که آنجا مثلاً فرض کن به این به عنوان یک پیامبر دارد سفر میکند به یک قومی میرسد و اینها.
میرود با یک مردمی روبرو میشود که مشکلاتی دارن، مشکلاتشون را حل میکند. خب بگذارید من همانجوری که دفعه قبل صحبت کردم و در واقع یک جوری وعده دادم که تو این جلسه بحث را در یک زمینهای ادامه بدهم گفتم که سه تا در واقع جلسه قبل سرفصل داشت که یکیشو گفتم، دوتاش مانده برای این جلسه.
ریشههای تمدن امروز
در واقع این دوتا دوتا قسمت از یک سرفصل میتوانند حساب بشوند. من میخواهم سعی کنم که تو این جلسه یک خورده وارد این بحث بشوم که چه چگونه شده که ما تمدنی الان داریم که به نظر میرسد یک جوری در غیر مسیری که انبیا ما را هدایت کردن در حال پیشرفتنه و توجهش به دعوت انبیا به حداقل ممکن رسیده.
من جلسه قبل یک مثالهایی زدم که تحت عنوان اینکه مثلاً حکومتها سکولار هستند و کاری به دینهای مختلف ندارند ولی میبینید که تمام رفتارها و عکسالعملهایی که نشان میدهند انگار فرض بر این است که هیچوقت هیچ پیامی از آسمان به زمین نیامده.
یعنی وقتی که مثلاً فرض کنید فشار میآرن که اعدام نباید صورت بگیرد در حالی که میدانند که در همه ادیان الهی حکم مثلاً قصاص، چیزی شبیه قصاص یعنی کشتن آدمی که خودش مرتکب قتل شده وجود داشته نه تنها حرفی که دارند میزنند به وضوح مخالف این چیزی است که در ادیان گذشته بوده بلکه فقط حرفشو نمیزنن، با تمام ابزارهای ممکن فشار میآرن که کسی نباید یک چنین حکمی را اجرا بکند.
یعنی یک ذره انگار شک ندارند که اصلاً خداوند شریعتی برای ما نفرستاده. اگر یک نفر یک ذره شک داشته باشه که شاید یکی از این ادیان یا همهشان این سه تا دین بزرگ منشأ الهی دارن، نباید جرأت بکند یک چنین عکسالعملی نشان بده. تمام این حالا این مثال خیلی کوچیکه.
تمام رفتارهای جوامع بینالمللی، دولتهای بزرگ به وضوح انگار یقین دارند که همه این چیزها دروغه. واقعاً یقین ندارم ولی رفتارشان اینجوری است. این نمیشود سکولاریست به معنی من در واقع حرفی که جلسه قبل گفتم این بود که سکولار بودن شما نمیتوانید سکولار باشید بگویید که من کاری به کار ادیان ندارم. بالاخره وقتی که حقوق قضایی در کشور دارد اجرا میشود کار به این کار دارید که این حقوق بر چه مبنایی دارد تدوین میشود.
خلاصه میخواهید مجازاتها را چه جوری انجام بدهید. بالاخره در شرایط آسمانی چیزهایی پیشبینی شده در مورد بعضی از مجازاتها و خیلی چیزهای دیگر. نحوه رفتار مردم در جامعه، نحوه مناسبات اقتصادیشون، حرفهایی زده شده و اینجوری نیست که شما بتوانید حکومت بکنید و بگویید که من فقط یک جور حکومت دنیایی دارم میکنم کاری به مسائل دینی ندارم.
مسائل دینی شامل تنظیم در واقع روابط بین مردم هم میشده. بنابراین فرض بر این است که ما راه درست خودمان تشخیص میدهیم و اگر هم چیزی در شرایع و اینها بوده ارزشی برای بحث کردن نداشت.
به نظر میآید بالاخره طوری رفتار میکنند که انگار به یقین رسیدن که ادیان منشأ الهی ندارند. من چیزی که در واقع جلسه قبل قولشو دادم این بود که تو این جلسه در این مورد بحث بکنیم که چه جوری به اینجا رسیدیم.
یعنی بالاخره این تمدنی که به وضوح در همه جاهای دنیا بر مبنای یک جور در واقع تفکر دینی شکل گرفت. این تمدن غرب و تمدن ما اینها همه حداقل تمدن اسلامی و تمدن غرب بر اساسشون ادیان ابراهیمی بوده.
یعنی بالاخره آنجا یهودیها و مسیحیها بودن، اینور هم مسلمانها بودن و الان به یک و همه این پیشرفتهایی هم که در جهان غرب در واقع شروع شد همه از دل همین حکومتهای کاملاً در مبنای در واقع فرهنگ یا حکومت دینی در آمد.
چه جوری شده که چه اتفاقی افتاده آدم واقعاً یک آدمی اگر ۳۰۰ ۴۰۰ سال پیش دنیا را دیده بود و یک جوری میخوابید و الان زنده میشد، دوباره از خواب بیدار میشد چه فکری میکرد که چه شده چرا یک دفعه اینجوری شده؟ چرا نه تنها به تبعیتی از مسائل دینی وجود ندارد احترامی هم حتی برای مسائل دینی خیلی قائل نیستند.
یعنی یک جوری این حالت افرادی هستند که مخالف دین هستن، نفرت دارند از دین، افرادی هستن، من نمیگویم این وضعیت عمومیه و اصرار دارند که به همه مقدسات توهین بکنند و آزادی عمل هم دارند این کار را انجام میدهند و روز به روز هم به نظر میرسد که سبک زندگی مردم از آن سبک زندگی تقریباً مشترکی که انبیای ادیان ابراهیمی بهش دعوت میکردند دارد دور میشود.
یعنی یک نفر اگر بیاید ببیند مثلاً فرض کنید مسئله همجنسگرایی، کلاً گناه گناههایی که حول و حوش مسائل جنسیه همهاش میبیند که وضعیت صعودی دارد. یعنی شما هر عنوانهایی که گناه فرض شدن را برای خودتان یادداشت بکنید بعد ببینید اگر آماری واقعاً میگرفتید از چند صد سال قبل تا اینور چه وضعیتی روز به روز صعودیه و علنیتر دارد میشود.
یعنی آن حالت به اصطلاح یک جمله حضرت لوط به قوم خودش میگوید که شما این کار را در ملأ عام، این کار زشت را در جمع انجام میدید.
مثل اینکه بالاخره اونجای سابقه جدیدی مردم تولید کرده بودن این کارها را دیگر این کار زشت را پنهانی انجام نمیدادن در ملأ عام انجام میدادن. ما الان هم در جامعه فعلی به مراحلی رسیدیم که با افتخار اعلام میکنند و اینها مثلاً قبل از جنگ جهانی دوم این پدیدهها وجود نداشت.
شما واقعاً یک نقطه عطف در خیلی از این مسائلی که پیش آمده این علنی شدن رفتارهای این شکلی از بعد جنگ جهانی دوم بیشتر بود. علنی شدنش از جنگ جهانی دوم حالا منشأش کجاست.
بالاخره ما یک توضیحی لازم داریم که بشر اگر دین را و شریعت را کنار گذاشته دیگر در جواب اداره جوامع از دین استفاده نمیکند اکثریت به نظر میرسد که در جامعه غرب به مسائل فردی هم خیلی دیگر نه تنها تو جامعه چیز نمیشود ملاک افکار سردی خودشان هم نیست و باید یک اتفاقی افتاده باشه دیگر مثلاً فرض کنید یک برگههایی پیدا شده باشه که دین چیز خوبی نیست یا انبیا راست نمیگفتن.
خلاصه باید یک اتفاقی افتاده باشه که یک دفعه یک چنین وضعیتی در جامعههای صددرصد دینی که در هر دو طرف دنیا وجود داشتن به یک چنین وضعیتی رسید.
جامعه غربی بالاخره ۵۰۰ سال قبل جامعه سراسر سازماندهی شده بر اساس دین بوده. مردم اخلاق خودشان را از دین میگرفتن تمام آداب و عقاید و اینها همه توسط کلیسا بهشان تلقین میشد، آموزش داده میشد و بر اساس همان هم زندگی میکردند.
این اصلاً معنایش این نیست که جامعه آرمانی بوده، مطلقاً اینجوری نیست ولی مردم در آگاهی خودشان به دین اعتقاد داشتن، همه متفقاً به وجود خداوند اعتقاد داشتن، همه به آخرت اقرار داشتن.
ولو اینکه شما میتوانید بگویید که اینها ایمان واقعی نبوده ولی لااقل این اعتقادات وجود داشته. من کاری به آن درصد کمی که در همه دوران ایمان واقعی میآرن ندارم. چه شده که الان اکثریت قاطع مردم ولی به اتفاق مردم ممکن است اذعان به وجود خدا حتی نداشته باشند یا به آخرت اعتقاد نداشته باشند.
ادیان را یا نمیپذیرن یا اگر هم در این حد مخالف نیستند یک جوری در حالت شک و شبهه نسبت بهش به سر میبرن. خب
بفرمایید. چه اتفاقهایی افتاده؟ خلاصه چه روندی طی شده دیگه؟ من نمیخواهم بگویم یک روز خاصی بوده این اتفاق افتاده. بالاخره چه تحلیلی داریم؟ مردم خب خود افرادی که الان مخالف با مثلاً ادیان هستند چه تحلیلی دارن؟ تحلیلهای مثبت دارند.
اتفاق خوبی افتاده و این اتفاق مثلاً فرض کنید از رنسانس به بعد افتاده و مردم در واقع یک چیزهای غیرمنطقی را پذیرفته بودن، حالا به اینجا رسیدن که دیگر نمیپذیرن. بنابراین یک جور خیزش مثلاً عقلانیت در جهان اتفاق افتاده. بالاخره یک حرفی باید زد دیگر چه موافق چه با این جریان اتفاق افتاده موافق باشید چه مخالف باشید چه اصلاً کاری به این کارها موافقت مخالفت نداشته باشید.
واقعاً چه اتفاقی افتاده؟ چه جوری این روند به نظر میآید یک روندیه دیگر یعنی این دور شدن از پیام انبیا در رقابت اجتماعی بگذار من میگویم تو روابط اجتماعی یک مقدار شاید از یک جهتی تناقضآمیز به نظر برسد چون بعضی از مناسبات اجتماعی مدرن عادلانهتر از مناسبات اجتماعی ماقبل مدرن هستند. بنابراین به عدالتی که انبیا بهش دعوت میکردند نزدیکتره.
منتها موضوع این است که این عدالتی که الان در بعضی جاها در بعضی از جنبهها رعایت دارد میشود مطلقاً حرف از این نیست که داریم حرف انبیا را باز گوش میدهیم. یعنی ما بالاخره این اتفاقهای خوبی که در جهت دعوت انبیا هم هست مستقل دارد اتفاق میافتد. نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. بله. بله من میخواهم بگویم بالاخره یک توجیههایی باید وجود داشته باشه.
یعنی یک یک جور ما دیدگاهی داشته باشیم که چه روندی در جهان طی شده. شاید بتوانید اگر خوب بفهمید بتوانید بگویید که در آینده چه جوریه. آیا به یک جایی میرسیم که دوباره یک بازگشتی به سمت پیام انبیا را داشته باشیم یا نه این روند دیگر یک روندیه که همینجور ادامه پیدا میکند.
بالاخره آدم باید یک تحلیلی داشته باشه که چه جوری این قیدها را کنار گذاشتن و یک مقدار نمیتوانم مثلاً خیلی از این اتفاقها مثلاً فرض کن همین ۱۰۰ سال اخیر افتاده دقیقاً. اینها به اطلاعاتی که من دارم. بله. اصلاً نمیشود گفت خیلی انقلابیه. این خیلی مثلاً اینها به جنسیتی اصلاً زیاده. کلاً از اول تا آخر یک نفر هم نمیگوید این فقط ما هستیم.
احساس میکنم اینها مثلاً خیلی روند طولانیایه یا مثلاً بله اصلاً مسئله ولی شما تو ژان ژاک روسو که خوندید حستون این بود که همه چیز آنجا علنیه و بهش دارد افتخار میشود. نیست.
اینکه در دینیترین جوامع هم یک آدم فساد همیشه وجود داشته. کلاً میخواهم بگویم قبول ندارم اینجوری. خدا را قبول دارن، دین را قبول دارند و یک جوری شاید حتی احساس میکنند که کارهای خوبی نمیکنند و علنیاش هم نمیکنند.
اینکه همه افرادی که واقعاً هم عمیقاً به دین اعتقاد دارند بالاخره یک جاهایی یک اشتباهاتی میکنن، یک خطاهایی که الان که خودشان هم نسبت بهش احساس خوبی ندارند. این خیلی فرق میکند. به هر حال ما در اولاً شما دارید در مورد دقیقاً جایی از تاریخ صحبت میکنید که خیلی چیزها از آنجا شروع شده.
یعنی انقلاب فرانسه یکی از نقطه عطفهایی که تو این مسیر مهم بوده. یعنی شاید اولین باری که مثلاً فرض کنید یک جور ادعاهای الحادی رسماً وارد فرهنگ شد و بعد انقلاب فرانسه است. آن اصحاب دایرهالمعارف اولین بار حرفهای صراحتاً حرفهای الحادی زدن و یک جورهایی سعی کردن بگویند که علم در واقع تو یک جهتی خلاف دین قرار دارد.
یعنی از نظر تاریخی به هر حال این مقطع مقطع خیلی مهمی است. مقطع یک مقدار قبل و یک مقدار بعد از انقلاب فرانسه تو این فرهنگسازی جدید خیلی مقطع مهمی است. شما سوال داشتید؟
پیشرفت علم و محدوده علوم انسانی
مگه انبیا از اول که آمده بودن به مردم گفته بودن که اگر مثلاً فرض کنید به آخرت اعتقاد پیدا بکنید مرفه میشید؟ نه شما مثلاً نظرتون قوانین اجتماعی یا عباداتی که انبیا آوردن اینها را میگویید که اینها دین خداشون را توانستن گسترش بدن.
بعد دیدی اینقدر دست به فراموشی سپرده شد و اینها نشستن فکر کردن و خودشان قانون اضافه کردن و حالا با آن عقلانیتی که به نظر به دست میآوردن بعد از همه اینها و آن تکنولوژی و علمی که پیشرفت کرد به نظر میرسد که آن تغییر آن ریشه آن اصلاح کاره آن درست است کمکم به فراموشی به نظر میرسد ببینید همه ماجرا این است که شما اگر فرض بکنید که انبیا آمده بودن که به مردم یک جور راه خوب زندگی کردن را یاد بدن، بعد میشود گفت که خب یک راههای خوب زندگی کردنی از طریق علم و تکنولوژی پیدا شد که دیگر لزومی به حرفهایی که انبیا زدن نبود. اصلاً انبیا نیامده بودن که راه خوب زندگی کردن به معنای دنیاییش را یاد بدن به مردم.
یعنی شما مثلاً فرض کنید تو یک جامعهای زندگی بکنید که از طریق علم و تکنولوژی تولیدات خیلی خوبی دارید، زندگی مرفهی دارید، ساختار اجتماعی مناسبی دارید، باز حالا انبیا تازه حالا اول حرفشون یعنی اینکه هرجور میخواهید زندگی بکنید. سعی کنید خوب زندگی کنید. انبیا یک چیز دیگهای دارند میگویند. علم علم و تکنولوژی اصلاً در مقابل انبیا که حرفی نزدن.
یعنی اینجوری مثلاً شما در صورتی میتوانید بگویید که بگویید علم و تکنولوژی پیشرفت کرد و یک مسیر رشد بهتر و راحتتری برای بشر پیدا شد که آدمها مثلاً فرض کنید این شیوه کار را تو زندگی خودشان پیش بگیرند به بالاترین درجات شناخت و مثلاً معنویت میرسند. اصلاً یک چنین اتفاقی نیفتاد. نه فقط نیفتاد، اصلاً ادعای یک چنین چیزی هم وجود نداشت.
یعنی علم دقیقاً آن علمی که مثلاً ممکن است یک روزی یک چنین کارهایی را ازش انتظار داشته باشیم، مثلاً روانشناسی و انسانشناسی و این حرفهاست که اصلاً اینها جزو علوم ساینس و چیزهایی که پیشرفت کردن نیستند. یعنی شما تمام پیشرفت علم و تکنولوژی را در فیزیک و شیمی و بالاخره علوم میبینید که مستقیماً مربوط به انسان نمیشن.
یعنی علوم روانکاوی و روانشناسی اینها را خیلی تازه در قرن اخیر که مطرح شدن و در حالت نوزادی خودشان شاید به زحمت بشود گفت به سر میبرن. به نظر من نکتهام این بود که اگر انبیا آمده بودن راه زندگی کردن تو این دنیا را به مردم نشان بدن میتونست حرف شما درست باشه. بگوییم ما یک راه دیگر بهتری برای زندگی کردن پیدا کردیم.
دانش و تکنولوژی و اینها آمد و خوب داریم زندگی میکنیم. روابط اجتماعی خودمان را هم خیلی خوب داریم منظم و مرتب میکنیم. خب نتیجهاش این است که دیگر احتیاجی به حرفهای انبیا نیست. انبیا بیشتر حرفهای فردی زدن برای رشد انسان.
شما اینطوری زندگی بکنید، این کارها را نکنید، این کارها را بکنید تا به عالیترین درجه رشد برسید از نظر شناخت و از نظر معنویت و اینها اصلاً هیچ ربطی به اتفاقاتی که تو غرب افتاده ندارد.
بفرمایید. به نظر من اینطوری که انبیا قانونها آوردن حتماً یک اتفاقی میافتاد که این قانونها باید اجرا میشد و یک اتفاقی تو جامعه مثلاً یک بخش جزئی از کار انبیا قانونهای اجتماعی و این حرفهاست و بیشتر الان یعنی بیشتر به نظر بیشتر اینها در اقلیت مطلقیان در احکامی که مثلاً تو شرایط وجود دارد یعنی تنظیم روابط بین انسانها بخشی از شریعت.
شما میتوانید اصلاً آن بخشها را عمل بکنید یا نکنید. بگویید راه بهتر پیدا کردم. اساس دعوت انبیا بیشتر معصیتهای فردی، انجام ندادن معصیتهای فردی و عبادت و کارهای مثبت فردی انجام دادن در رسیدن به رشد، در عین حال جامعه را سعی کردن طوری ترتیب بدن که متناسب با آن تکامل فردی انسان باشه.
یعنی اگر مثلاً انسان از دیدگاه ادیان بهترین وضعیت رشدش این است که در خانواده منسجم و خوبی بزرگ بشه، انبیا حداکثر سعی خودشان را کردن تو شریعتهایی که آوردن این است که جامعه را طوری ترتیب بدن که از خانواده حمایت بشود.
اصلاً اینجوری نیست که خود محل حرفی که جلسه قبل زدم، مقدمه این جلسه هم بود این بود که حرفهای سیاسی اجتماعی که در دعوت انبیا هست، حالت مقدمه برای رسیدن انسانها به کمال دارد.
و اصلاً این رسیدن انسان به کمال، رشد، اصلاً اینها مفاهیم فرهنگ غرب نیست. یعنی ادعاهایی در این مورد ندارند. اگر ادعاهایی دارند، ادعای منفیه. انکار اینکه اصلاً رشدی وجود ندارد. یعنی الان شما مثلاً فرض کنید از فرهنگ غرب بخواهید چیزی، از فیلسوفهای مدرن بخواهید چیزی بشنوید، شاید در این مورد اگر اظهار نظری بکنن، در این جهتی که اصولاً اینها توهم.
مخالف با این چیزها هستند، راه مشخص یعنی فرهنگ غرب هیچ راه مشخصی، خط سیر مشخصی برای رشد فردی انسانها و جامعه انسانی ندارد. در عین حالی که جامعه را ممکن است نظم و ترتیب خوبی بهش داده باشه. و همهاش حرفم این است که اتفاقهایی که تو غرب افتاده اصلاً در جهت کاری که انبیا میکردند نیست. خب من هم میگویم همین یک اتفاق را اصلاً شامل میشود.
یعنی میتوانند رفاهشون کامل، من تکنولوژی را باهاش هستم. شما میگویید احساس یعنی همهچیز را محصول را همینجا میگیرید و دیگر فکر نمیکنید که اتفاق بعد از آن قرار است بیفتد. تمام تکنولوژی میشود لذت بردن از همین که الان دارید. خب الان کامل شده. تقریباً همهاش را میبینید که همه تکنولوژیها دارند در این راستا میروند که شما راحتتر زندگی کنید.
وقتی که دارید اتفاقاً اتفاقاً وقتی یک آدم امرار معاش برایش خیلی راحت بشه، تازه خلأ را احساس میکند. آخه اینقدر سرگرمی بیشتر در این آها سرگرم میشوند. مسئله این نیست که رفاه برای ما آورده. مردم غرب خیلی سرگرمن. سرگرم چه هستند؟ سرگرم امرار معاش هم دیگر نیستند. تلویزیون نگاه میکنند، سینما میرن، مثلاً میروند در یک مجالس و مراسمی شرکت میکنند.
خب یک یک فرهنگی سرشون را گرم کرده. وگرنه اتفاقاً اگر یک جامعهای مرفه بشه، انسان مرفهی که دیگر برای درآوردن مثلاً یک خرده نون و خوردنش خیلی راه دشواری را نباید طی بکنه، مثلاً با روزی یکی دو ساعت کار خیلی سبک به نتیجه میرسه، حالا خلأ دارد. انبیا این خلأ را یک جوری پر میکردند.
وقت، معیشت و دلبستگیهای مادی
غرب یک جور دیگهای دارد پر میکند. اصلاً اتفاقاً روز به روز آن خلأ دارد بیشتر میشود برای اینکه زندگی دارد راحتتر میشود. تکنولوژی باعث میشود که آدمها دشواری زیادی، واقعاً شما یک آدمی در دوران قدیم را اگر نگاه کنید تو بعضی از جوامعی که زندگی سختی داشتن، نسبت عمدهای از بیداریشون را داشتن امرار معاش میکردند. یک فیلمی هستند بارها یک آدمی هست به اسم Robert Flaherty.
مستندساز بوده در مثلاً بین جنگ جهانی اول و دوم، یک سری مستند ساخت. واقعاً جالب است که مستندهاش، در واقع کاری که انجام داده، مثل اینکه در آخرین لحظههایی که میشد جاهایی در زمین وجود داشت که هیچ آثاری از تکنولوژی نرفته بود.
یعنی مردم تقریباً به سبک ۱۰۰ سال پیش خودشان هنوز داشتن زندگی میکردن، رفته و این زندگیها را ثبت کرده. دو تا فیلم خیلی معروف داره، یکیش اسمش هست Nanook of the North و یکی اسمش هست Moana of the South.
من چند بار به مناسبتهای مختلف اینجا یا تو دانشگاه تهران توصیه کردم این دو تا فیلم را ببینید. شما Nanook of the North را که میبینید، این حرف من را فکر کنم خوب میفهمید. Nanook از صبح که پا میشود تا شب دارد بیچاره برای اینکه یک دانه حالا فک را شکار کند یا نمیدانم واقعاً بله یک لقمه فک حلال به قولی گیر بیاره، دارد زحمت میکشه.
یعنی شکارچیه، باید برود. حالا ممکن است فیلم مستند به معنای واقعی نباشد. در حال زندگی کردن در غرب بدون هیچ دغدغهای کار خیلی شاقی. تقریباً این آدمها دیگر وقت ندارند تلویزیون نگاه کنن، یعنی کلاً وقت فراغت چندانی ندارند. و اتفاقاً وقتی که غرب تکنولوژی در غرب پیشرفت کرده، این اوقات فراغت بیشتر میشود و تضاد بین فرهنگ غرب و فرهنگ انبیا بیشتر خودش را نشان میدهد.
چون قسمت امرار معاش قسمت مشترکی بین فرهنگ انبیا و همه فرهنگاست که خب یک لقمه نون حلال دربیارید، حالا هر یک لقمه نون دربیارید بخورید. به نظر من این وقتشون خیلی بیشتره، وقتشون را ما خودمان از آن احساس میکنیم ما هم داریم و اینها خیلی زیاد کار کردن و سرگرم این مسائل یعنی شما سرگرم تکنولوژی خلاصه مرفه هستند یا نیستن؟
ببینید اگر زیاد جون دارند میکنند که مرفه نیستند. نه همین، جون میکند نه، ولی برای یک سرویس خاصی نشان میدهند. مثلاً شما را سرویسدهی میکنند و شب و روز آزادی هر کاری میتوانند میکنند و سرویس خوب بهتان میدهند. امکانات در حد عالی بهتان میدهند. این باعث میشود که آنها احساس رضایت داشته باشند از این زندگی.
میگویند خب من برنده اینم، کار ندارم که ما سرویس خوب میگیرم. در حالی که مثلاً تو زندگیهای دیگر این اتفاق نمیافته. این موقعیتی که بین زندگی غربی و ایرانی تفاوت دیدن این بوده که آدمها زیاد کار میکنن، شاید زیاد مالیات میدهند ولی میگویند سرویس خوب میدهند و از این احساس رضایت دارند. این احساس، ببخشید، اصلاً این احساس رضایت که شرط نیست دیگر.
یعنی دولتها به اصطلاح تکنیکهای ایجاد رضایت را خیلی خوب آنجا بلدن. به هر حال شما نکتهای که دارید میگویید این است که علم و تکنولوژی پیشرفت کرده، مردم یک جوری مرفه شدن، راضی شدن، دیگر احتیاج به دین ندارند. من هم نه، ببینید خلاصه الان چند تا از اولش، من یک خورده طولانی شده.
یک یکی از چیزهایی که شروع کردید به گفتن این بود که علم و تکنولوژی که پیشرفت کرد، یک جوری دیگر لازم نیست که از انبیا چیزی یاد بگیرند. من نکتهام این است که اصلاً انبیا کاری به این کارا خیلی نداشتن.
انبیا هیچوقت نیومدن، شما جایی میبینید که انبیا آمده باشند به مردم بگویند آقا اینجوری امرار معاش نکنید. اینجوری گوسفند شکار نکنید، مثلاً آنجوری شکار کنید. آن فلوها را مثلاً تفنگ برای مردم درست بکنند.
خب میشد، خداوند میتونست از علم غیب به انبیا یک چیزهای تکنولوژیک بده. بگوید آقا اینها بیچارهها از صبح تا شب دارند فوک و مثلاً اینجوری میگیرن، یک چیزی که نیزه را شلیک بکنه، بتونن ۱۰ تا فوک بگیرن، یک یخچال، حالا یخچال که آنجا لازم نیست، یک یک چیزی هم برای نگهداری فوک به مدت طولانی داشته باشن، بشینن بقیه عمرشون عبادت بکنند.
اصلاً دعوت انبیا در جهت تکنولوژی پیام خاصی نیاوردن، در جهت امرار معاش به مردم کشاورزی میگویند خیلی از این علومی که بشر در ابتدا یاد گرفته، انبیا یاد دادن. ولی اگر هم این کار این درست باشه، مثلاً خیلی چیزها را میرسونن میگویند حضرت ادریس آموزش داده به بشر و بعد بین آدمها خیلی چیزها پخش شده.
اگر هم بعضی از این جنبههای امرار معاش درست باشه که من شک دارم که تعلیم انبیا باشه، یک چیزی در قرآن هست که حضرت داوود صنعت لباس جنگی درست کردنو مثلاً یک پیشرفتی در آن به وجود آورده. خب به مقاصد کاملاً دینی دیگه، یعنی درگیریهای نظامی بوده، حالا یک شاید با الهام الهی چنین کاری کرده.
اصولاً انبیا نیومدن امرار معاش مردم را راحتتر بکنن، کاری زیاد به این کارا نداشتن. بنابراین اصلاً نمیشود توجیه کرد که چون مردم خوب دارند امرار معاش میکنند و راحت دارند زندگی میکنن، احتیاجی به انبیا ندارند. انبیا اصلاً در یک لیگ دیگهای هستند. در این زمینه هیچ نکته خاصی ندارند و اتفاقی که برای مردم غرب افتاده این است که بینهایت توسط فرهنگ جهتدهی میشوند.
یعنی خیلی معلوم نیست که بالاخره اگر مرفه هستند چرا اینقدر دارند جون میکنن؟ آن احساس رضایت از کجا میآد؟ به نظر میآید که به شدت احساس بدبختی میکنن، خیلیهاشون. مثلاً در آمار خودکشی خیلی بالاست. بالاخره یک حس سعادت و خوشبختی شدیدی آنجا وجود ندارد. و من در عین حالی که این نکات درستی در حرفاتون هست، ولی اینکه اتفاق منطقی افتاده را من میخواهم ببرم زیر سوال.
اینجا هیچ منطقی وجود ندارد. مثلاً اگر منطق وجود داشت، رفاه باید اقبال بیشتر به پیامهای معنوی ایجاد میکرد. یعنی مردم وقتی که مرفه شدن، تا قبل قبلاً داشتن همهاش امرار معاش میکردن، فرصتی برای دین و حالا معنویت نداشتن. اگر مرفه شدن، زندگیشون راحت شده، اوقات فراغت دارن، حالا باید ببینن این اوقات فراغت را چه جوری میتوانند زندگی بکنند که بهتر زندگی بکنن، به معنویت برسن.
اصلاً به معنویت پشت کردن ظاهراً و اینها یک چیز منطقی در آن نیست.
بفرمایید. خب، ببینید، همینطور که تکنولوژی پیشرفت کرده، خب زمین یک جوری چسبندهتر شده دیگر. یعنی اصولاً ملتی که میخواهند رشد معنویشون را از دلبستگیهاشون یک خرده کم بکنن، خب بعد وقتی چسبندهتر میشود اینا، زمین خب سختتر میشود کندنش دیگر. اصلاً لذتهای دنیوی را بیشتر خواستن. خب بعد این یک خرده مسئلهایه. آره، بله.
این منطق. یعنی یک اتفاق واقعی که افتاده این است که بهرهبرداری بشر از موهبتهایی که در زمین وجود داشته، بینهایت اضافه شده. یعنی الان یک آدم به غذاهایی دسترسی دارد که پادشاههای مثلاً دوران قدیم هم دسترسی نداشتن. از اول بچگی هم خب تولیدات زیاد شده دیگر. یعنی مثلاً فرض کنید من همیشه این مثال را میزنم.
شما این مقدار شیرینی وجود نداشته تو دنیا. شما از اول به دنیا میآید شیرینی میخورید، بستنی میخورید. هر چقدر بیشتر این چیزهای در واقع، من یک سخنرانی اختصاص دادم به این که بگویم که سرمایهداری، کاپیتالیسم ضد رشد بشره.
هیچ لازم نیست شما عقاید دینی داشته باشید یا نه. سرمایهداری کاری که میکند این است که نیازهای فیزیولوژیک بشر رو، یعنی آن لذتهای جسمانی را تا حد ممکن اشباع میکند.
حتی یک جورهایی اورسچوریت میکند. یعنی با تبلیغات در حالی که شما هیچ نیازی ندارید باعث میشود که شما بیشتر مصرف بکنید. به وضوح همینجوری که ایشان گفتن، اینجور مصرفگرایی باعث چسبیدن به زمین میشود. یعنی این ضد معنویته. در تمام پیامهای انبیا برای بشر لااقل به طور مصنوعی دوری از لذتهای دنیوی هست.
روزه بگیرید، یک خرده کمتر غذا بخورید، یک کارهایی را که خیلی لذتبخشتره را نکنید، اگر شده موقتاً ازش فاصله بگیرید. تا شما وقتی میخواهید رشد بکنید، من یک اصطلاحی در روانکاوی هست، فیکساسیون که احتمالاً خیلیهاتون از من حداقل شنیدید اگر تو دانشگاه تهران این صحبتها را پیگیری نکرده باشید. هر وقتی که شما در یک مرحلهای از رشد خودتان لذت زیادی ببرید، تو آن مرحله فیکس میشوید.
یعنی یک جوری گذر کردنتون از آن مرحله دشوار میشود. اتفاق واقعی که در غرب افتاده، یکی از اتفاقهای واقعی که جزو نکات کلیدیه این است که از چهار پنج قرن قبل وقتی که سرمایهداری شکوفا شد، شروع کردن به تولید کردن و تولید کردن، تولید انبوه، انواع و اقسام مکانیسمهای تولیدی جدید و تکنولوژی که به تولید هرچه بیشتر و بیشتر کمک میکرد، روز به روز در واقع این بخش نیازهای فیزیولوژیک بیشتر اشباع شد.
و وقتی که کاملاً به حالت اشباع هم رسید مثلاً تو جهان غرب، از یک قرن قبل حالا به طور شانسی یا با امداد الهی، رسانههای همگانی به وجود اومدن، امکان تبلیغات به وجود آمد و این تبلیغات به نظام سرمایهداری اجازه داد که حتی چیزهایی که مردم بهش نیاز ندارند و هیچوقت بهش فکر نمیکردن را به مردم اینجور نمایش بده که اینها نیازهای خیلی مهم شماست و یک جوری در واقع مجبورشون بکنه، مجبور نه با قوای نظامی، با تشویق و انواع و اقسام کلکهایی که میزنند که مردم بیش از نیاز خودشان حتی مصرف بکنند.
جامعهای که، انسانی که به طور مداوم به این لذتهای جسمانی و فیزیولوژیک خودش برسه، امکان رشد در واقع تو همین مرحله فیزیولوژیک فیکس میشود و این در آن هرم رشد، قاعده هرمه.
یعنی انبیا پیامشون این بود که شما این قسمتهای فیزیولوژیک را خیلی در یک حد متعارفی، یک خرده حتی کمتر از حد متعارف اشباع بکنید، بگذارید که یک جور این دهانتون را ببندید که یک دهان دیگهای باز بشود. در همه پیامهای ادیان این نکته هست که شما اگر به اشباع غرایز و نمیدانم نیازهای فیزیولوژیک برسید، امکان پیشرفت معنوی خودتان را از دست میدید.
تکنولوژی و چسبندگی زمین
ما در غرب الان با یک جامعهای سروکار داریم و با تمام وجود دارند سعی میکنند که جامعههای پیرامونی خودشان را به اصطلاح خودشان که هنوز کاملاً اینجوری نشدن، را اینجوری بکنند برای اینکه کالای بیشتری بتونن تولید بکنند و بفروشن و این نظام سرمایهداریه دیگر نظام هرچه بیشتر تولید کردن و هرچه بیشتر مصرف کردن.
به طور مداوم شما میبینید که با تکنولوژیهای جدید چیزهای رنگ و وارنگ الان مثلاً فرض کنید عمر متوسط کالاهایی که مردم میخرن و مصرف میکنند واقعاً فکر کنم هر دهه شاید نصف شده باشه. یعنی شما اگر یک آدم پدرها و پدربزرگهای خودتان را نگاه کنید یک چیزی میخریدن یک عمر استفاده میکردند.
حالا از پوشاک بوده انواع اقسام روشهای نگهداری از پوشاک حالا مثلاً فرض کنید تلفن روز اولی که تلفن آمد تلفن فکر کنم عمرش ۲۰ سال ۳۰ سال تو یک خانه مثلاً یک تلفن استفاده میشد. من واقعاً وقتی به دنیا اومدم تو خونمون یک تلفن بود تا ۱۳ ۱۴ سالگی هم همان تلفن بود نمیدانم چند سال قبلش خریده بودن. و فکر کنم ۲۰ سال برای استفاده کردن از تلفن چیز طبیعی بود.
الان به چقدر رسیده؟ الان شما موبایل مثلاً فرض کنید چند سال قبل که دیگر اصلاً این فانکشنهای موبایلهای جدید را ندارد مجبورید آن را در حالی که کار میکند شما به طور مداوم مجبورید یک کالاهایی را که میتوانید ازش استفاده بکنید به یک دلایلی بگذارید کنار از یک چیز دیگهای استفاده بکنید و اینجوری نیست که شما را فریب هم بدن همیشه یک جور واقعاً پیشرفتهایی اتفاق افتاده فانکشنهای جدیدی اضافه شده که جذابیت ایجاد میکند.
به هر حال سرگرم شدن مردم به طور وحشتناک به این تولید و مصرف یک جور سرگرمی دنیایی عجیب و غریبیه که مردم را تو خودش در واقع جذب میکند و واقعیت این است که نظام سرمایهداری به یک معنایی اگر نگاه کنید رفاه ایجاد نمیکند.
من بگذارید یک مثال معروف که آن تناقض موجود در سرمایهداری را سعی میکند نشان بده را شاید قبلاً گفته باشم بگذارید یک بار دیگر تکرار بکنم. میگویند یک مردی نشسته بود کنار تو کنار آب کنار ساحل یا تو قایقش و یک قلاب انداخته بود در دریا و داشت استراحت میکرد. منتظر بود که یک ماهی به قلاب بیفتد و ماهی را بگیرد.
یک نفر که داشت رد میشد بهش میگفت که تو حالا که اینجا برای خودت نشستی چرا یک دانه قلاب انداختی؟ خب چه کار کنم؟ خب چند تا قلاب بنداز احتمال اینکه ماهی بگیری بیشتر میشود.
گفت خب مثلاً بیشتر ماهی بگیرم چی؟ چه کار کنم؟ بعد میگوید خب بیشتر اگر ماهی بگیری میتونی یک قایق بزرگتری بگیری به مثلاً جاهایی بری که الان نمیتونی بری و آنجا راحتتر ماهیگیری بکنی بیشتر ماهی بگیری.
میگوید خب بیشتر ماهی بگیرم باید چه کار کنم؟ میگوید خب اصلاً دیگر باید یک قایق بزرگ بگیری کارگر میگیری آنها برات کار میکنند با تور ماهی میگیرند. میگوید خب باید چه کار کنم؟ بعد میگوید دیگر خودت لازم نیست کار بکنی میتونی استراحت کنی. یارو میگوید خب من هم الان دارم استراحت میکنم.
یعنی کلاً اینکه من خیلی تولید بکنم هی بروم یک عمری بعد خب همین الان اگر یک خورده کمتر تولید بکنم میتوانم استراحت کنم میتوانم از زندگیم بیشتر یعنی واقعیت این است که نظام سرمایهداری آدمها را میندازه در یک جریانی که هی انگار به یک چیزی دوران مثلاً کار کنند خودشونو بکشن و به یک جایی برسن آنجا دیگر لذت ببرن. یک حالت سراب مانند دارد که آدمها را دنبال خودش میکشه.
کل انسانها تو یک فرایندی درگیر شدن که هی تولید کنند و مصرف بکنند در عین حالی که یک دهههای جسمانی نامتعارفی دارند میبرن به معنای واقعی کلمه ولی مرفه به معنای واقعی نیستند برای خاطر اینکه انسان حداقل از یک سنی به بعد بدون رشد معنوی بدون رشد حالا من کلمه معنوی هم بگویم شاید یک جور جهتدهی بشود رشد به هر معنایی که قبول داشته باشیم.
به هر حال علم روانشناسی بدون اینکه کاری به ادیان داشته باشی یک چیزی تحت عنوان رشد را پذیرفته. یعنی مثلاً رسیدن به خودشکوفایی یک احساس ارضایی به انسان میدهد که مطلقاً با هیچجور خوردنی و نوشیدنی و هیچ کار جسمانیای نمیتونی بهش برسی. یا رسیدن به حس امنیت احتیاج به یک جور شکوفایی روانی دارد وگرنه همیشه انسان را در یک حالت عدم امنیت مثل دوران کودکی خودش هست.
به هر حال این نکتهای که ایشان اشاره کردن یکی از نکتههای کلیدیه. اتفاق واقعی که در غرب افتاده یعنی آن عملی که برخلاف تعلیمات انبیا شروع کردن انجام دادن که به این نتایج رسید همین غرق شدن در دنیای در واقع تولید و مصرف و نظام سرمایهداری بود که از ۵۰۰ سال پیش به اینور در واقع شکوفا شده و همینجور دارد پیش میرود.
و این نظام سرمایهداری علم را جهت داده به سمتی که به نفع خودشه و هر چیز دیگهای را در دنیا نگاه کنید جهت داده به همان سمتی که به نفع خودشه و این نفع نظام سرمایهداری نفع انسانها نیست.
به نظرمون مثل یک نفع یک نظام انتزاعی موهومیه که دارد حکومت میکند و هیچ آدم یعنی حتی خود سرمایه مثلاً فرض کنید آلوده کردن زمین یا از بین بردن زمین چیزی که نظام سرمایهداری یک جوری به سمتش رفته خب به نفع خود سرمایهدارها هم نیست یعنی به نفع بشریت کلاً نیست.
بالاخره این مشغولیات زیاد به تولید و مصرف به اضافه اینکه نکتهای که ایشان در واقع روش تأکید کردن اینکه تمام کاری که نظام سرمایهداری میکند ارضای نیازهای فیزیولوژیکه و اصلاً نمیتواند چون شما نمیتوانید نیازهای سطح بالای خودتان را با کالا به نوعی در واقع ارضا بکنید این است که نظام سرمایهداری فرهنگی حتی ایجاد میکند که شما را بیشتر متوجه این بخشی را کند که میتواند ارضا بکند.
نه توطئهای کسی کرده نه کمیتهای پشت پرده هست که این چیزها را تنظیم بکند. نظام وقتی یک نظام اقتصادی به وجود آمد که با تمام وجود میخواهد هرچه بیشتر تولید بکند و بعد از یک مدتی دنبال مصرفکننده میگرده بنابراین فرهنگ خودش را هم همراه خودش ایجاد میکند. پس ما در دورانی زندگی میکنیم که توجه بینهایت زیاد به کودکانهترین نیازهای خودمان میشود.
یعنی خوردن و خوابیدن و یک چیزهایی که مربوط به سنین ماقبل رشد روانی اصلاً میشود و این هم دلیلش این است که این نیازها توسط نظام سرمایهداری خوب میتوانند ارضا بشوند.
بفرمایید. چند تا چیز در واقع اولیش فکر کنم که با استفاده از چیزی که گفتن اینکه من دوست ببخشید قبل از اینکه ایشان بگویند من دوست داشتم اول طبق معمول از طرف ایشان که شروع کرد کم و بیش یک خورده این حالت را داشت.
یعنی در جهتی که من اول میخواستم که دفاع کنم که اتفاق خوبی افتاده بعد ببینیم که دفاعهایی که دارند چه اشکالی دارد بعد حرفهای این حرفها را بزنیم که الان دارم میزنم. شما از دید آنها وقتی نگاه میکنید کسانی که خوشحالن و الان احساس میکنند که تو جهان پیشرفته و خوبی دارند زندگی میکنند چه دفاعی دارید از این حرکتی که انجام شده؟
ایشان به نوعی حداقل این نکته تو صحبتهاشون بود که یک جور حالت دفاعی داشت. من هم میل دارم که فعلاً حالت دفاعی داشته باشم. یکی از نکتهها فکر میکنم میتواند برای دفاع بهش کفایت داشته باشه اینکه بر من این را مطالعه نکردم ولی برام جای سواله که در واقع خداوندی که مثلاً آدم خیلی خیلی بدبین مثلاً بهش معتقد بوده این الان چه تیکههایی داشته؟
میشود یک واقعیت نه به معنی فلسفی. این است که اصلاً این آدم دنبال این بوده که مستقیماً اگر مریض میشود شفا را از خداوند بگیرد. مثلاً انتظاری یک چنین چیزهایی داشته. اینها را میشود که ترسشو از اتفاقهایی که دور و برش دارد میافتد صرفاً با توکل به خدا مثلاً چک کند. خب ماجرا این است که این دید به نظر من دید ناپختهای باشه دیگر.
چون که مثلاً یک دکتری ممکن است برای آدم پیدا شه که یک دارویی به این آدم بده و این آدم یک گام برترشو نبینه و با این دارو مثلاً پنیسیلین میخورد و حالش خوب میشود و گام بعدی را دیگر مراقبت نمیکند که بخواهد دارو را همهشو یک چیزی بگوید. اینکه دیگر اطلاعی ندارد که ساخت مثلاً بگوید خدایا چه دیگری را مرا خوش کن.
مثلاً میگوید پیش دکتر یک دارویی میگیرد و خب بعضیها ظاهراً همینجور میکند دیگر اینکه بشر به دلیل کمبودها و ترسهاش مثلاً از خداوند و الان که مثلاً میبینیم راههای دیگهای هست خب یک احتیاجی میکند مثلاً حالا این من میخواهم از اینها حمله کنم بگویم که آن تصور از خداش از تصور پختهای نبوده.
حالا شما میتوانید دفاع داشته باشید. بله حالا من بگذارید این را مقدمه بگذارید من ایشان که حالا یک چیزی را باز کرد بگذارید من این حرفی که میخواستم بزنم را بگویم. اینکه علم پیشرفت علم جا را برای خدا تنگ کرد. یک نکته مثلاً همان که ایشان گفتن ما یک علومی پیدا کردیم یعنی خودمان یاد گرفتیم که جوامع را چه جوری اداره بکنیم.
خب شروع کردیم اداره کردن حالا پیش انبیا اگر پیشنهادی هم داشتن خیلی به نظر میاومد فیت با دنیای امروزی ما نیست و از نظر مثلاً فرض کنید حالا ایشان مثال پزشکی زد مثلاً تو مسائل پزشکی پزشکی پیشرفت کرد. ما یاد گرفتیم که بیماریها را چه جوری درمان بکنیم.
بیماریهایی که قبل غیر قابل درمان دونسته میشد و مردم اگر دچار آن بیماری میشدن هیچ راهی نداشتن به غیر از اینکه مثلاً از مریوجی بخونن و یا بدتر از اینکه را به قبله اصلاً دراز بکشن و منتظر باشند که دیگر خب کارشون تمومه و از نکته مهمتر از نظر شناختی علم اگر مثلاً فرض کنید در شهر اینجور استدلال میکرد که مثلاً من یادمه که تو مدارس مثلاً ابتدایی که بودم یک درسی داشتیم که از یک پیرزنی میپرسید که خدا چرا وجود داره؟
شما هم داشتید این درس رو؟ بله یک پیرزنی داشت نمیدانم یک دوک نخریسی را میچرخوند حرف این میشد که چرا به خدا اعتقاد داری دستشو برمیداره آن بعد یک مدتی متوقف میشود و میگوید که خب این افلاکی که من میبینم که اینجور دارند میچرخن خب یک نفر اینها را دارد مثلاً میچرخونه.
خب بعد مثلاً نیوتون آمد این به من این مثال خوبیش این است که مثال ماجرای تاریخی مقابلش هم وجود دارد. میگویند وقتی لاپلاس آن کتاب معروف مکانیک سماوی خودش را تمام کرد طبق عادت خودش تقدیم کرد به پادشاه.
پادشاه لاپلاس در دوران خیلی تحولات سیاسی سریع زندگی میکرد و خیلی جالب است که همیشه در دربارها یعنی مثلاً پادشاه که بود با پادشاه بعد انقلاب شد با انقلابیون بعد هم با ناپلئون با همه روابط خوبی داشت.
این کتابو تقدیم کرد به ناپلئون و میگویند ناپلئون در جلسه که کتابو گرفته بود ازش ازش پرسید که این تو این کتاب هیچجایی اسمی از خدا نبردی. کتاب مکانیک سماوی لاپلاس کتابی بود که معادلات دیفرانسیلی مثلاً نوشته بود و همه چیزو حل کرده بود که این بنا به قوانین مثلاً نیوتون چطوری منظومه شمسی این حرکات دارد انجام میشود.
و لاپلاس یک جواب معروفی به ناپلئون داد گفت من اسمی از خدا نبردم برای اینکه نیازی نداشتم.
تخصصگرایی و شکاف فلسفه و فیزیک
یعنی همه چیز دراومد دیگر من نیوتون میگویند یک جایی واقعاً در کتاب خودش تو کتاب اصول خودش نوشته بود که پایداری منظومه شمسی را نمیشود با قوانین مکانیکی توضیح داد. این یک چیزی است که مثلاً جنبه ماوراء طبیعی دارد. که چرا این منظومه شمسی پایداره؟
و لاپلاس یک خورده پیشرفتهتر ریاضیات پیشرفتهتری میدونست یعنی همان ریاضیاتی که نیوتون درست کرده بود را خودش و دیگران پیشرفت داده بودن و تونست نشان بده که منشأ پایداری هم چیست و هیچ چیز ماوراء طبیعی نیست.
نه احتیاجی به خدا پیدا نمیکند. این نمونه یک چیزی است دیگر که خیلیا اینجوری میگویند. در واقع دین نتیجه جهلها و موهوماتی بوده و بعد از اینکه علم روشن کرد میگویند که خدا قدم به قدم عقب نشست.
یعنی مثلاً حالا قوانین نیوتون آمد خداوند تا اینجا عقب نشست که حالا فقط پایداری را تغییر بکند. لاپلاس که آمد اصلاً کلاً منظومه شمسی را از دست خدا درآورد.
بعد همینجور هرچه بعد گفتن که مثلاً فرض کنید حالا حیات و مثلاً اینها را که دیگر علم نمیتواند توجیه بکند بعد مثلاً فرض کنید زیستشناسی و داروین اینها اومدن آن قسمتم معلوم شد که احتیاجی به انگشت خدا نیست و خلاصه به جایی رسیدیم که اصلاً چه احتیاجی هست به یک چنین چیزهایی اعتقاد داشته باشیم.
بنابراین یکی از نکاتی که معمولاً افراد افرادی که از دیدگاه علمی مخالف با مسائل دینی هستند مطرح میکنند این است که علم به نوعی جایگزین دین شد. ما هرجایی چیزهایی را نمیدونستیم توجیههای ماوراء طبیعی میکردیم، یک چیزهای موهومی میگفتیم و حالا دیگر احتیاجی بهش نداریم.
یکییکی سنگرها فتح شدن و یک چند تا سنگر مانده این بیگبنگ و اینها انشاءالله تا فردا پسفردا آنها هم فتح میشود. شما اتفاقاً وقتی که سنگر پشت سنگر فتح بشود یک جوری این حس به وجود میآید که این چند تا نکتهای که مثلاً نمیدونیم هم حالا فکر میکنیم یک خورده حالت ماوراء طبیعی دارد آنها هم بهزودی انشاءالله یک فیزیکدانی کسی پیدا میشود و همه را حل میکند.
از این حرفاش شنیدید دیگر بالاخره در توجیه اینکه چگونه بله بیگبنگ اصلاً حل نشده بله شایعاتی هست. اصلاً بیگبنگ یک مسئله فلسفی اونجاست که قابل حله. خندهداره اگر یک نفر بگوید که فیزیکدانا حل میکنند. ولی منظورتون از حل شدنش میدانند بله خیلی بامزه است. یکی از نکات جالب این است که اصلاً آدمها این پرانتز را رفتیم به صحبتهای قبلی، من خیلی ندارم.
این چون علم خیلی تخصصی شده، نتیجهاش این است که آدمها جامع دیگر نداریم. یعنی شما یک آدمی مثل ابنسینا یا ارسطو ندارید که هم خوب فلسفه بدونه، هم مثلاً فیزیک دوران خودش را بلد باشه. فیلسوفها فیزیک بلد نیستن، فیزیکدانها فلسفه بلد نیستند.
بلکه وقتی یک علمی مثل فیزیک مثلاً خیلی پیشرفت کرده، حالا به این معنای امروزی مثلاً یک فرمالیسمهای پیچیده ریاضی در آن هست، اصلاً آدمهایی که حس سنز به اصطلاح فلسفی دارن، نمیتوانند فیزیکدان بشوند.
یک تیپ روانشناسی، مثلاً مهندس، مهندس شدن، اینجوری نیست که آدمها اختلافهای فردیشون تأثیر ندارد روی پیشرفتهای علمیشون. یعنی آن تیپ آدمی که ساینتیست میشه، با تیپ آدمی که فیلسوف میشود یک خورده فرق دارد. مهندس هم همینطور، مهندس یک خورده یک درجه اونورتره.
و این تیپ حرفهایی که آقای مثلاً هاوکینگ میزنه، واقعاً اوج این است که اصلاً ببینید فیزیکدانها اصلاً حس فلسفی ندارند. یعنی فیلسوفها مثلاً فکر میکنند خیلی عصبانی میشوند که اینها یک چیزهایی میگویند که واقعاً تو حیطه فیزیک دیگر نیست. ولی به شدت روحیهشون یک طوریه که فکر میکنند همهچیز را خوب دارند میفهمند. نمونهاش همین حرفهایی که اخیراً آقای هاوکینگ زده.
آقای هاوکینگ خودش همراه با پنروز، بنیانگذار تئوری بیگبنگه. و قبلاً اظهارنظرهای یک جور دیگهای میکرد. و بعداً میگفت که فیزیک و دین با همدیگر ربط ندارد. اخیراً یک چیزی آخر یک کتابش نوشته که مثلاً یک جوری جانبداری از این است که انگار تئوریهای فیزیکی به سمتی رفتن که بیگبنگ هم دیگر احتیاجی مثلاً به خلقت و اینها نیست.
و خیلی حرف از نظر فلسفی حرف بیمعناییه، یعنی کلاً عمق فلسفی ندارد. در واقع حالا من نمیخواهم وارد بحثش بشوم. بالاخره حالا کاری نداریم. فرض من دارم فعلاً همینو فکر میکنم که اینها هم حل شد دیگر. یعنی دیگر کلاً مشکلی برای تئوری آو اوریتینگ کشف شد و اوریتینگ را توضیح داد. بنابراین دیگر انگشت خداوند جایی برای خودش پیدا نمیکند.
من اینقدر هی این را نگاه میکنم ببینم چقدر باید وقت بگذارم. نمیدانم این مسائل چقدر چون من اینجوری نیت کردم که این جلسه این بحث را ببندم، حسام این است که خیلی وقت ندارم. بگذارید من یک ذره فقط همینجوری یک توضیح کلی بدهم. از کی بشر فهمید که ببینید انسان از روز اول، آن موقعی که خیلی دیندار هم بود، بهطور منظم داشت یک چیزهایی کشف میکرد.
داشت دانشمندتر میشد. از کی بشر متوجه شد که این کاری که دارد میکند به ضرر خداست؟ مثلاً نیوتن احساس میکرد که کاری که دارد میکند جا را برای خدا تنگ میکند یا نه؟ احساس میکرد دارد قوانین الهی را کشف میکند. یعنی کشف میکند که خداوند چگونه دارد جهان را اداره میکند. بزرگترین نقطه عطف ساینس نیوتونه واقعاً. فکر میکنم همه توافق دارند.
تو چند تا رأیگیری تا حالا شده برای بزرگترین دانشمند تاریخ بشر و همیشه نیوتن اول بوده. نیوتن مهرهست. حالا سر دوم، سوم اینها یک اختلافهایی بین اینکه انیشتین، ارشمیدس، یک اختلافهایی پیش میآید. فکر کنم همه رأیگیریها نیوتن اول شده.
یعنی بزرگترین تحول ناگهانی اگر گالیله زمینههای کوچیکی را حالا یک چیزهایی را از نظر فکری آماده کرده بود یا حالا بعضی از پیشرفتهای ریاضی، نیوتن یک دفعه ریاضیات و فیزیک و همهچیز را متحول کرد دیگر.
و این توطئه انگلیسیها نیست که نیوتن رأی اول را میآورد. واقعاً به ساینس که نگاه کنید، به نظر میرسد آن مهمترین کتابی که نوشته شده که یک دفعه مثلاً دنیا وارد یک فضای جدیدی شده از نظر علمی، قدرت محاسبه، ببینید نیوتن دنیا را محاسبه میکرد.
یعنی این حس علمی جدید، چیزی که به تکنولوژی منجر میشه، گالیله هم یک کارهایی میکرد، ولی نیوتن تو یک سطح خیلی بالاتر، ابزارهای محاسبه جدید بینهایت قوی را بهوجود آورد خودش و قوانین پایه را هم گذاشت و نشان داد که هرچه دلتون میخواهد میتوانید محاسبه بکنید.
میگویند که تمام قرن هجدهم، ریاضیات و علم قرن هجدهم فقط بس دادن کار نیوتن. یعنی شما واقعاً همه ریاضیات قرن ۱۸ را که نگاه کنید، در آن معادله دیفرانسیل، هر چیزی که آنالیز خیلی پیشرفت کرده، کاری نکردم به غیر از اینکه کلکلس را یک خورده جلو ببرم دیگر.
یعنی حالا مثلاً تکنیکهای جدید ابداع بکنم. ولی مفاهیم اصلی، مفاهیمی که نیوتن در رابطه با کتاب خودش گفته بود، نیوتن احساس، این چنین احساساتی داشت. من حرفم این است که این نوع نگاه کردن که ما با کشف قوانین علمی جهان داریم جا را برای خود خدا تنگ میکنیم یا گشاد میکنیم، این دیدگاه از در خود ساینس در آمده یا از بیرون ساینس اومده؟
من منظورم را میفهمید یا نه؟ خب من میتوانم بگویم که من دارم قوانینی که خداوند در جهان وضع کرده را کشف میکنم. خدا چطوری؟ انگشت خدا که واقعاً منظورمون آن انگشت نیست. خدا چطوری منظومه شمسی را دارد اداره میکنه؟ اینجوری دارد اداره میکند. یک قانون جاذبهای هست و نیوتن نیوتن تمام کار علمیای که میکرد به نظرش مقدمه الهیات بود.
دارد خداشناسی میکند دیگر. جهان را دارد میشناسه. آیا قبل از نیوتن یا ۱۰ سال قبل نمیدونستن این قوانینی در جهان وجود داره؟ اصلاً مفهوم قانون را مگه تو دوران مدرن ما کشف کردیم؟ اینکه میشود سعی کنیم که قوانین جهان را کپلر مثلاً در همان فضای کلیسایی خب قوانینی را برای کشف کرد که ستارهها سیارات بر اساسش حرکت میکنند. اصلاً این حس وجود نداشتید ها؟
شما همین دانش را همینجوری که الان هست میتوانید یک بار بخوانید بگویید که دارم میفهمم که خدا چطور جهان را اداره میکند. یک بار هم میتوانم بفهمم بخوانم و بگویم که یک چنین حرفهایی بزنم که جایی احتیاجی به خدا نیست. همه این نگاه برمیگردد به اینجا که انگار یادمون رفته، آنهایی که این حرفها را میزنن، یادشون رفته که خب این قوانین چیان؟
قوانین را کی گذاشته؟ ببینید فرض کنید بگذارید برهان نظم چیه؟ برهان نظم این است که من بگویم که چون جهان منظمه، پس یک ناظمی دارد. خب ناظم چه کار میکنه؟ ناظم مثلاً یک قوانینی را ابلاغ میکند که همه بر اساسش آن قوانین حرکت بکنند که نظم به وجود بیاید. خب؟ من اگر بفهمم که یک مرحله بروم جلو، ناظم را بگذارم کنار.
ولی منشأ این نظم را میفهمم که چه قوانینی دارد اداره اجرا میشود که این نظم به وجود آمده. مثلاً میبینم یک جمعیتی، مثلاً ماشینها را میبینم که تو خیابونها دارند حرکت میکنند و خیلی هم منظم حرکت میکنند.
مثلاً تو سوئیس. بعد از روی حرکتهای اینها کمکم به این نتیجه میرسم که قانون این است. قرمز که میشود اینها وایمیستن، آن که میشود اینها حرکت میکنن، جاهایی که این علامت هست نمیپیچن.
این باعث شده که نظم به وجود بیاید. اگر من این چیزها را درک بکنم که قوانین چیان، آیا کلاً موضوع منتفی شده؟
بفرمایید. یک نکته این هست که شاید یک کسی ممکن است این چیز باشه، کلاً خیلی واقعگرا نباشه، بگوید که اینها مدلهایی هستند. فرق نمیکند. نه، این نظم بر اساس، ببین این دقیقاً مسئله این است که شما آن قانون را حقیقی نمیدونید. شما به وجود یک قانون باید معتقد باشید که توجیه بکنید چرا نظم به وجود میآید.
مثلاً قانون اعداد بزرگ هم الان برای شما تو این قوانین، اصلاً باید بگوییم که یک رفتار تصادفی با یک مثلاً وضعیت خاصی به یک میانگینی میرسد که به نظر میرسد که منظمه. در صورتی که رفتار به طور مثلاً در خب به طور خرد وقتی نگاه میکنی، چیز است.
قانون اعداد بزرگ هم یک قانون. یعنی اصلاً ببینید شما در جهان یک چیزی حکمفرماست، منطق. تو ریاضیات هم شما یک سری قوانین منطقی جهان را دارند انگار اداره میکنند. شما حداکثر فکر کنید میتوانید همه قوانین جهان را به این قوانین منطقی خیلی پایه ردیوس بکنید. اینها چیان؟ اینها چرا تو جهان وجود دارن؟
ببینید در دوران چند هزار سال قبل که بشر در چیز به سر میبرد، در دوران جهل به سر میبرد، اعتقاد به وجود عقل داشتن. میگفتند دنیای عقول. ولی که همین را میفهمیدن. در جهان یک عقلی حاکمه. همان قانون اعداد بزرگ نتیجه یک جور منطق. برای همین است که تکرار میشود. رندوم نیست. یعنی حتی رندومنس مثلاً یک جوری، حتی رندومنس در دنیا به یک چیزهای پایداری میرسد.
بنابراین ما با یک جهان منظم روبهرو هستیم که طبق یک قوانینی منظم شده و علم دارد حداکثر، اگر رئالیست باشیم، رئالیست نوا باشیم که هیچ. اگر رئالیست باشیم، برویم کشف میکنیم این قوانین. خب این هیچ ربطی ندارد به اینکه شما این را ربطش بدهید به اینکه دارید خدا را بیرون میکنید یا خدا را وارد میکنید.
فکر میکنم همیشه فکر میکردند که خداوند با قوانین دارد جهان را اداره میکند. اصلاً یک بحثی که الان تو فلسفه علم هست، این است که یک سوءتفاهمی که پیش آمده این است که لا، که میگوییم مثلاً نچرال لا، قوانین طبیعی، کاملاً این مفهوم در کانتکست دینی بوده و منظورشون از علت اینکه واژه قانون را به کار میبردن، برای اینکه معتقد بودن که واقعاً خداوند قانون وضع کرده برای جهان.
یعنی در قرون وسطی این واژه قانون خیلی خیلی استفاده میشد در بحثهای طبیعیات، در حالی که در اتفاقاً در مثلاً طبیعت ارسطویی این حد مرکزیت ندارد و حسشون این بود که خداوند دارد جهان را با قوانین اداره میکند و علم کاری که دارد میکند دارد این قوانین را کشف میکند. و هیچ چیزی از این یعنی در واقع آن انگشت خدا شما میتوانید بگویید وضع همین قوانین هست.
اصلاً نظم یعنی قانون، قانون هم یعنی نظم. برهان نظم این است که جهان منظمه پس خدایی هست که این نظم را برقرار میکند. حالا برهان نظم را اینجوری بگوییم. جهان منظمه پس لابد قانونهایی وجود داره، خب کی این قوانین را گذاشته؟ خداوند گذاشته. حاکم میگوید که حاکم میگوید اگر قوانین باشن، جهان خودبهخود به وجود میآید.
یعنی حتی یک جوری ماده در اثر وجود قوانین تولید میشود. خب بهش خب حالا دقیقاً رسیدیم به هم، اتفاقاً در دیدگاههای حاکم قوانین خیلی چیز شدن، پررنگ شدن به عنوان انگار یک چیزهایی که هستند و دارند تولید میکنند. خب خیلی خوبه، من هم اتفاقاً فکر میکنم همینجوریه.
نظم جهان و کشف قانون
یعنی من شخصاً تصورم این است که هیچ راه فراری نیست مگر اینکه تصور بکنید که این قوانین تحقق
دارند در عالم خارج. اینجوری نیست که یعنی اونتولوژی باید برایشان قائل بشوید. اگر بگویید که ماقبل بیگبنگ قوانین برقرارن، پس جهان وجود دارد.
ماده وجود ندارد ولی یک چیزی وجود داره، قوانین وجود دارد. مثل این است که این نزدیک میشود به آن دیدگاه فلسفی ارسطویی، مخصوصاً یک آدمی به اسم فلوتین، خیلی شدید از این حرفها زده، یعنی شدید که من که اول خداوند عقول را خلق میکند.
عقل اول، از عقل اول، عقل دوم صادر میشود. یک مراحلی از شما میتوانید به زبان مدرن بگویید که اول قوانین خلق میشوند. بعد از در دل این قوانین جهان مثلاً بیگبنگ به وجود میآید. خب باشه، هیچ اشکالی ندارد.
اصلاً ببینید هیچ چیزی در مورد اینکه ما قوانین را کشف بکنیم و بعد جا برای خدا تنگ بشه، این اصلاً یک حرف، محلی از اعراب ندارد. از اول اصلاً اینجوری نبود. یعنی ساینتیستها حسشون این نبود دارند جا را برای خدا، داشتن انگشت خدا را پیدا میکردن، چون داشتن قوانین را پیدا میکردند.
و از یک جایی به بعد این فضای انقلاب فرانسه که اتفاقاً بهش اشاره شد، تعارضهایی که بین آدمهای مدرن، نظام سرمایهداری با فئودالیسم و کلیسا به عنوان نماینده نظام فئودالی با کمکم مجامع علمی به عنوان و تکنولوژیک به عنوان نمایندههای نظام سرمایهداری، این کانفلیکتها خیلی بعد از نیوتن و شروع در واقع درخشش علم تو قرن هفدهم و هجدهم به وجود آمد و مخصوصاً در قرن نوزدهم و یک چنین ایدئولوژیهایی هم تولید شد که واقعاً علم، نه اینکه دانشگاه در مقابل یا تک صنعت و تکنولوژی در مقابل کلیساست، علم در مقابل خداست.
اینها ایدئولوژیهای کاملاً موهومی هستند که آن چیزشون، کرشون این است که اصلاً انگار میتوانیم حرف از قانون بزنیم، حرف از اونتولوژیش نزنیم و هیچهم نپرسیم که این قوانین از کجا اومدن و چرا اینجوری است دنیا.
یعنی انگار قانون را که کشف کردیم کار تمام شده، در حالی که قانون را شما کشف بکنید، اگر علم آن حرف مدرن اینها را بگذارید کنار، اگر علم رئالیستی باشه، بگوید واقعاً من دارم قوانین را هم کشف میکنم، بازم مشکل را حل نکردید.
اکسپلنیشن انجام ندادید. یک یک حرفی که بعضیها برای فرار از این موضوع اونتولوژی قوانین میزنن، میگویند که خب علم قوانین را کشف نمیکنه، علم دارد ریگولاریتیها را بیان میکند و توضیح نمیدهد.
اصلاً از اول ما به قانون معتقد شدیم که بگوییم چرا ریگولاره. آخه یک چیزی که بیقانون، چگونه ریگولاره؟ ما اصلاً از اول چگونه این مفهوم قانون را به وجود آوردیم؟
احساس کردیم که جهان قانون دارد چون ریگولار بود و یک چیزی که نظم دارد بر اساس مثل این است که اگر ماشینها تصادف نمیکنند و هیچ مشکلی پیش نمیاد بر اساس که یک قانونی دارند حرکت میکنند یک چیزهایی را رعایت میکنند و اینجوری میشود.
من یک خورده نگران این هستم که این نکات چیز بشوند یعنی یک خورده بیش از اندازه این درسم تمام بشود و من بازم احساس کنم که یک یک سرفصل را مثلاً الان نصف یک بخشی از سرفصل اول دو تا چیز مانده بود دیگر یکی اینکه بگویم آنها چه میگویند یکی اینکه بگویم توجیه ما چیست اول یک چیزی از آن قسمت آخرش را گفتیم حالا یک چیزی از ایشان حرفی که زد اول به ترتیب درست بود یعنی اولین چیزی که من میخواستم بگویم همین خب حالا یک خورده مختصر سوال کنید که من واقعاً ندارم به اثر برای ایشان بگویم.
ایشان گفتن که الان درک عامه مردم از شما کاملاً درست است. اما اینکه مردم عامه چطوری به این نگاه میکردن، من الان واقعاً یعنی مثلاً قبلاً میخواستم بارون بیاید نماز بارون میخوندن، حالا الان میروند ابر بارون میخوانند.
میبینید یک احساس اینکه مثلاً تجربه مستقیم خدا را یک جوری از دست دادن کم شده. یعنی الان مثلاً فرض کنید قدیما یک بیماریهایی وجود داشت، میرفتن داروهای گیاهی مصرف میکردند خوب میشدن. یک جاهایی لا علاج بود، علاجش را نمیدونستن دست به دعا میشدن. الان چگونه شده؟ نه درستی نه الان اصلاً اینطور نیست. یعنی همچنان یک چیزهایی لا علاجه.
یک چیزهایی هم از تعداد چیزهایی که درمانشو تا حدودی میدانیم یک خورده بیشتر شده. آقا به این چیزی که یک خورده بیشتر شده که بیماریهای جدیدی هم الان هست که قدیما مثلاً نبود.
مثلاً میشود اینجوری اصلاً این هیچ دلیل نمیشود یعنی الان هم آدمها همونقدر در نگران بیماریهای لا علاج هستند که قدیما بودن. بیماری یک خطرهایی ما را تهدید میکنه، خطرهای طبیعی ما را تهدید میکنه، خطرهای بیماری ما را تهدید میکند.
بیمه کلاً دارد مردم از خطرات نگاه میکند خیلیها مثلاً بیخیالشون راحت بیمه عمر مثلاً نه بیمه مثلاً این چیزها مثلاً نمیدانم از این چیزها خیلیها فکر میکنند که انگار همه به همش بیمه هستند که اینجوری بشود. واقعاً فکر میکنید که قدیم مردم همش دلهره داشتن که مثلاً الان بارون بیاد، سیل بیاید. الان دلهرههای مردم کمتر شده.
مثلاً مردم الان دهه ۶۰ دهه ۵۰ و ۶۰ پر دلهرهترین دوران تاریخ بشر بوده. به دلیل اینکه هر لحظه به نظر میاومد که جنگ اتمی میشود و جهان نابود میشود. واقعاً فضای دلهره دهه ۵۰ و ۶۰ در تاریخ بیسابقه است. دلهره همه افراد تو کره زمین. خب بعد مردم دعا میکردن، نمیکردن، نمیدانم. الان مثلاً دلهرههای مردم واقعاً فکر میکنید در جهان صنعتی کمتر شده؟
این یک توهمه. به نظر من این کلاً این نوع نگاه کردن که مردم قدیم نمیدانم بیمار میشدن چون علاجشو نمیدونستن. اگر چیزی وجود داشته باشه مثلاً منشأ فرض کنید نگاه احساس نیاز مردم به خدا بیماری باشه، این احساس نیاز هنوز هست. باید هنوز وجود داشته باشه.
اگر در مقابل نمیدانم فرض کنید یک سری بلاها، دو تا این اینکه تکنولوژی یک جور رابطه ما را با طبیعت کم کرده، این میتواند حرف درستتری باشه که ما وقتی از انسان وقتی از طبیعت زندگی میکنه، حسهای درستتری دارد و با جهان انگار بیشتر در ارتباطه.
یعنی شما حستون حس نیایش و شکرگزاری وقتی یک میوهای را از یک درختی خودتان به درختی که بزرگش کردید میکنید و میخورید از اینکه تو کنسرو یک چیزی مثلاً در قوطی کمپوتی چیزی بخورید، حستون بیشتره.
بله. تکنولوژی یک مقدار این حسها را کاهش داده. و مثلاً فرض کن به همین معنا درمان را قدیم واقعاً وقتی که یک دارویی را مصرف میکردن، یک داروی گیاهی، احساسشون این بود که خداوند انگار درمان این درد را برای ما تولید کرده.
الان یک جوری چون شیمیایی شده، غیرمستقیمتر شده. رابطه ما با طبیعت و طبعاً با بعضی از چیزهایی که حالا به ما یک حس مثلاً خاصی میدهد غیرمستقیم قطع نشده، غیرمستقیم شده.
این غیر از این است که ببینید آن دفاع دفاع مثبته یعنی اتفاق خوبی افتاده. جهل بوده، الان علم بوده. اینکه رابطه مستقیمی دارد غیرمستقیم شده با طبیعت، این دفاع مثبت نیست.
الان شما یک خورده نزدیک شدید به این سمت که مثلاً ما که درصد نمیدانم بیماریهای الان مردم، ببینید قدیم مردم دانششون در مورد انواع بیماریها و بلاهایی که ممکن است سرشون بیاید خیلی کم بود و در همین کمتر در دلخوره و نگرانی هم زندگی میکردند.
الان شما چند بار در سال دانشمندا به شما اخطار میکنند که الان مثلاً اگر ۱۰۰ سال پیش بود مردم تهران اینقدر دلخوره زلزله داشتن. به طور مداوم دانش به شما اخطارهایی میکند در مورد انواع و اقسام بیماریهایی که آنور دنیا یک بیماریهایی مثلاً به وجود میاد، ما اینجا دلخوره داریم. شما وقتی که شما بیدانشی یک جورهایی آدمی که دانش ندارد چون اینفورمیشن ندارد یک سری دلخورهها هم ندارد.
یعنی اگر فکر میکنید که الان در نجم بشر به یک حالت امنیت و آسایش و بدون دلخوره رسیده کاملاً اشتباه میکنید. فکر میکنم این ۵۰ سال اخیر پرالتهابترین دوران تاریخ بشر به دلیل وجود رسانهها به دلیل اینکه مدام ما اخبار ناگوار داریم میشنویم که لازم نیست بشنویم ولی خب دیگر به هر حال این یک فرهنگیه که وجود دارد.
الان مثلاً ما تو ایران داریم زندگی میکنیم همهش دلخوره داریم دیگر. خب به دلایل مثلاً سیاسی چند بار در سال احساس میکنید که دیگر ماه دیگر ممکن است به اینجا حمله بشه، دیگر نمیدانم فلان بشود. قدیم اگر هم یک اختلافهای سیاسی بود مردم اینقدر تحت تأثیر این اتفاقها نبودن و اینقدر احساس ناامنی نمیکردن.
خب این مسئله بگذارید یک خورده از این آن نکته اصلی مسئله تقابل علم و دینه که خیلی روش تبلیغ میشود. این حرفهای خود فکر میکنم یک ذره قدیمیتره.
اینکه واقعاً دانش دارد پیشرفت میکند و از نظر محتوایی جا برای خداوند باقی نمونده خیلی بیشتر تکرار میشود. یک شما هم یک چیزی میخواستید بگویید. خب این حرفهای شما منطقیه ولی این دلیل نمیشود که این چیزها باعث به وجود اومدن این توهمها نشود.
این حرفهای شما خوب است برای اینکه مثلاً آدمهایی که متأهل شدن، میتوانند به این که میخواهند متأهل بشن، الان اوضاع بدتره مثلاً. شما به این که الان دلخورهها از ۵۰ سال پیش بیشتره که مثلاً ولی این توضیح نمیدهد که این توهمها به وجود نمیاد. یعنی باز از لحاظ مثلاً چه توهمی به وجود میاد؟ این توهم که مثلاً الان دانش پیشرفت کرده مثلاً جا برای خدا تنگ شده.
اینکه نه ببین یک مسئله دانش دانش پیشرفت کرده جا برای خدا تنگ شده این مسئلهیه ربطی به دلخوره و این حرفها ندارد. مسئله کشف قوانین طبیعته و اینکه ما برای توجیه چیزی که در جهان میبینیم، نظم جهان و حتی وجود جهان احتیاجی به مثلاً بیماریها را مثلاً بله مثلاً پزشکی پیشرفت کرده و ما الان یک جوری احساسمون این است که خودمان داریم درمان میکنیم.
خودمان داریم درمان میکنیم. این توهم ممکن است اینجوری به وجود بیاید. ما ممکن است بگوییم که خب بدتر کلی بیماریهای دیگر هم به وجود آمده. ولی اینکه نقش این که از این که ما که به آن دسترسی داریم خودمان داریم درمان میکنیم قبلاً اینجوری نبود خب قبلاً هم من میخواهم بگویم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. قبلاً هم درمان میکردیم. خودمان درمان میکردیم.
خب همین که میگوید مثلاً تو طبیعت ببین یکی از ببخشید باز من این پرانتز باز کنم. یکی از فضاهتهای دوران مدرن مثل هر نظام سیاسی که جانشین نظام سیاسی قبل خودش میشه، بدگویی بیش از اندازه کردن از نظام قبلی. یعنی الان واقعاً یک جوری حرف میزنند انگار پزشکی وجود نداشته. نمیدانم دانش وجود نداشته. خیلی از این حرفها میزنند دیگر.
به قرون قبل از مدرن میگویند دوران مثلاً قرون سیاه. دوران قرون وسطی دوران تاریکیه. مثلاً یک جوری. در حالی که مثلاً بزرگترین اختراعی که حداقل مستقیماً باعث به وجود اومدن دوران مدرن و پیشرفت علم شده چاپه. در قرون تاریک قرون وسطی اتفاق افتاده. آموزشهای عمومی خیلی مؤثر بوده. اینکه سطح سواد عمومی بالا رفته. کلیسا بانی آموزش عمومی در اروپا بوده.
شما هر چیزی را نگاه کنید میبینید که پزشکی خیلی خوبی داشتن. از پس بیماریهایی که داشتن برمیاومدن واقعاً. و این احساس را بهشان دست نمیداد. این احساسه از کجا اومده؟ من میخواهم بگویم یعنی یک هیچچیز کیفی اتفاق قوانین را داشتن کشف میکردن، الان هم دارند کشف میکنند. داشتن درمان میکردن، الان هم دارند درمان میکنند.
آن نکته چیست که یک دفعه این توهمات به وجود میاد؟ یعنی به اعتبارش انگار شده دیگر. این نکتهای که من گفتم این را من قبول دارم. رابطه یک خورده غیرمستقیمتر شده. یعنی مثلاً فرض کنید الان هم شما وقتی یک پنیسیلین چیه؟ پنیسیلین حتی یک چیز شیمیایی نیست، یک چیز طبیعی است.
یعنی بهترین دارویی که افتخار جامعه پزشکیه اولاً شیمیایی نیست یعنی نتیجه پیشرفت تکنولوژیک نیست بلکه یک سری در واقع کپکها زحمتشون میکشن و کشفشم میدانید اصلاً برنامهریزی شده نبوده یعنی کاملاً تصادفی کشف شده. یعنی من میتوانم اینجوری نگاه کنم که در اوج جنگ جهانی که به شدت نیاز به داروهای عفونی بود خداوند این را به بشر هدیه کرد.
کشفهای تصادفی در علم
برای اینکه یک روزی ماجرا این است که یارو داشته یک سری آزمایشات انجام میداد که هیچ ربطی به دارو و اینها نداشت. داشت یک سری قارچ و اینها را کشف کشت میکرد. داشت آخر هفته میرفت تعطیلات. یادش رفت که یک پنجره را ببنده و اتفاقاً از آن پنجره یک سری کپکهایی که این خاصیت را دارند روی آن ظرفی که یادش رفته بود درشو باز بگذارد درشو ببنده.
دو تا چیز یادش رفت. فکر کنم در درشو باید میبست نبست. پنجره را هم باید پنجرههای آزمایشگاه را میبست. آخرین نفر بود. یادش رفت یک چیزی باز یک چیزی را آورد که نشان و این صبح مثلاً روز دوشنبه آمد دید که تمام این قارچها از بین رفتن و کشف کرد که آنجا یک فعل و انفعالاتی انجام شده و از اینجا داروی پنیسیلین در آمد.
نه پزشکها کشفش کردن نه همینجوری باد آورد. به هر حال الان داروی شیمیایی هم که باشه بالاخره از طبیعت دارید استفاده میکنید از چیزهایی یک خورده غیرمستقیمتر. اصلاً این چیزها اینجوری به وجود نیامده فرهنگ ساخته شده واقعاً این شما تاریخ را بخوانید هیچ نقطه عطفی وجود ندارد به غیر از همین درگیریهایی که بین مثلاً تو اروپا بین کلیسا این واقعیت درگیری بین سرمایهداری با فئودالیسم.
کلیسا پای فئودالیسم وایساد برای اینکه با اشرافیت خو گرفته بود و جنگ راه افتاد درگیر فرهنگ فرهنگش اینجوری شد که دانشگاهها محیطهای آکادمیک جدید اومدن جانشین کلیسا شدن و هرچه میتونستن به علیه کلیسا مثل رقیب شروع کردن حرف درآوردن برایشان و دورانی که آنها خب واقعاً تا وقتی دست به مثلاً این است که از یک آدمی هست یک کشیشی هست تو قرن هفدهم که بانی خیلی از پیشرفتهای علمی در فرانسه بوده.
در انگلستان جامعه سلطنتی تشکیل شده بود که دانشمندها را حمایت میکرد تو فرانسه چیز مشابهش نداشتن یک کشیش با هزار زحمت یک چیز مشابه آنجا درست کرد. یعنی به ساینتیستها مثلاً از نظر مالی کمک میکرد من اسمش یادم نیست.
یک کتاب خیلی خوبی هست به اسم تکوین علم جدید. اینجور حرفها در آن هست واقعاً درباره همینجوری دارد درباره تاریخ علم و تکوین علم از دکارت به بعد صحبت میکند.
آنجا این آدم را در موردش بحث کرده که آدم کلیدی در پیشرفت علم مثلاً بنیان علم در فرانسه است. شما تا یک جاهایی کلیسا از پیشرفت علم حمایت میکند نیوتن اینها هم خودشان آخر عمری مثلاً پاسکال، نیوتن همه این چهرههای درخشان قرن هفدهم همهشان اگر کشیش نبودن ولی مثلاً راهب شدن همه با احساس میکردند دارند یک کار دینی اصلاً انجام میدهند و علم در همین بستر پیشرفت کرده.
یک دفعه در قرن نوزدهم بود که کشف کردن که کلیسا همیشه دشمن علم بوده. من قبلاً این را تو آن جلسههای جلسهای که در مورد تعارض علم و دین در دانشگاه تهران صحبت کردم در این مورد یک خورده صحبت کردم الان دارم یک چیزهایی میگویم که آنجا خیلی نگفتم.
بله دیگر جلسه بعد هم بنابراین باید همین حرفها را من دیگر واقعاً الان یک ساعت و چهل و سه دقیقه گذشته و نتیجهاش این است که بحث من تمام نمیشود.
دیگر حالا که نذاشتید تمام بشود هرچه میخواهید بپرسید. بله خب من اصلاً من دوست داشتم که همینجوری شروع کنم و ما دیدیم که این یک سری چیزهایی میگویند که اینجوری هم عینیت ندارد.
بعد دیدیم بعد مثلاً دیدیم که این چیزها مثلاً تکثیر شد مثلاً یک پای علم به ما نشان داد که یک چیزهایی دارد یک چیزهایی که عینیت ندارد که قبلاً برای یک چیزهایی کردیم آنها تکثیر شده.
اصلاً چه دلیلی دارد به این چیزهایی که اینقدر که اصلی اهمیت ندارد که خیلی چیزهای قابلاعتمادی نیستند که چیزهای سواد تجربی کردن تکثیر کنیم و خب مثلاً این مثلاً خیلی خیلی چیزهای درونیه مثلاً گزارش بعضیهاش از اینها دارند که باید که مشکل ابطالپذیری ممکن است داشته باشند زمان قطعی ندارند میگویند خب اصلاً خلاصه خوب مثلاً این هم آدمهایی هستند که نمیدونن.
و این واقعاً تو نوشتههای من نکته دومه. نکته اول این توهم تعارض علم و دینه نکته دوم در واقع این چیزی است که بهش میگوییم پوزیتیویسم. ما به اینجا رسیدیم که یک چیزی این چیزی که میبینیم باور میکنیم. این چیزی که هیچ شواهدی برایش نمیآرید و هیچ تجربهای هم تأییدش نمیکنه، همینجوری تو هوا مثلاً نه فقط دین، فلسفه هم زیر سؤاله.
یعنی جهان مدرن اصولاً با اینجور بحثهای عقلی ناملموسی که حالا نمیدانم فرض بکنیم که یک چیزی وجود دارد و اینها خیلی سازگار نیست. این نکته را بگذارید جلسه را با همین نکته تمام کنیم، یک خورده مردم
بفرمایید. خب، ایشان در واقع حرفشون این است. مثلاً اینجوری توجیه میکنند که خب مدتها مثل اینکه مثلاً ها، شما بیاید بگویید که این کوه هرکی بالاش بره، مثلاً نابود میشود. قرنها مردم نرفتن بالاش. بعد خلاصه رفتن دیدن نابود نمیشن. مثلاً میگویند تو فرهنگ افغانستان من نمیدانم این چقدر راسته یا دروغه. میگویند به زنا میگویند که اگر بیحجاب شما دیده بشوید تبدیل به سنگ میشوید.
خب حالا مثلاً اینهمه زنهای اروپایی هم شاید یک چنین حرفی بهشان میزدن که کمکم یک خورده حجابشون را کم کردن، میبینند نه سنگ نشدن و نتیجهاش این است که باور من به نظرم آمد که در باورشان شد که آن چیزهایی که باور داشتن از بین رفت و حالا دیگر اینجور چیزها را هم باور نمیکنند.
یعنی یک یک حرف مدرن این است که ما چیزهایی که شواهد ملموسی ارائه نکنید را باور نمیکنیم و ایمان نمیآریم به اینکه شما همینجوری برهان نمیدانم عقلی بیاورید برای یک چیزی و این حرفها.
نه فقط دین تضعیف شده، همراه با دین فلسفه هم تضعیف شده. فلسفه از به عنوان پادشاه و مادر علوم که در رأس هرم دانش قرار داشت، الان به کف مثلاً دانشها تو مقامش در واقع کاسته شده.
من ببخشید جسارتاً این حرف را به دوستان خودم زدم، دوستان مرکز تحقیقاتی خودم. میگویم شما برای اینکه شأن فلسفه را در دوران مدرن ببینید، بروید ببینید پژوهشکده فلسفه تحلیلی تو این ساختمان جاش کجاست. زیرزمین کنار مثلاً دستشویی. واقعاً فکر کنم اگر در یونان یک ساختمان سهچهار طبقهای میداشتن، فلسفه را میذاشتن بالا، یک دپارتمان بزرگ میدادن، بعد حالا طبیعیات و اینها.
میگویند که همین حرفی که شما دارید میزنید، در یک دورانی اینجوری بود که محمد زکریای رازی بحثهای اینشکلی میکرد که بیایم تجربه بکنیم و خودش هم خیلی آدم تجربی بود. در واقع میتونست گالیله اینور دنیا باشه.
واقعاً ایدههای اینشکلی داشت که مثلاً آزمایش انجام بدهیم و این حرفها. برای همین هم مثلاً یک چیزی مثل الکل را نه تصادفاً در اثر باز موندن پنجره و یادش بره، واقعاً در اثر تجربهها و آزمایشهای زیادی که کرد تونست الکل را مثلاً به دست بیاورد.
کسانی تکستهایی وجود دارد که آدمهایی که جواب محمد بن زکریای رازی را دادن از دیدگاه حکمای گرانقدر که اصلاً این دون شأن بشره که برود دست بزند به این چیزها و مثلاً میبینی این تجربه کردن را با طبیعت اینطوری رفتار کردن اصلاً بشر همین است که بشینه مثلاً به کلیات و حرفشون این بود.
در قدیم میگفتند ما طبیعت را همینطور مطالعه میکنیم.
جمعبندی و وعده جلسه آینده
طبیعیات که میخونیم، قصدمون این است که فقط تمرین ذهنی بکنیم
که آماده بشویم الهیات را بفهمیم. فلسفه عام را بفهمیم. اینها چیزهای بهدردبخوری نیستند. حالا مثلاً فرض کنید یک چیزی را یک سنگی را از بالای دکل کشتی بندازید، صاف میآید پایین. خط منحنیه یا خط سهمیه یا هذلولییه؟ چه ارزشی داره؟ مهم این است که کلیات جهان را درک بکنیم.
حالا این به هر حال یک نکتهایه که در ادعاهای مدرن هست که ما رفتیم به سمت یک جور پوزیتیویسم. برگهها و شواهد تجربی برای ما بیاورید میپذیریم. اگر همینجوری تو هوای حرفهایی بزنید، نمیپذیریم. شما میگویید که دعا اثر داره، بیاید به ما نشان بدهید اثرش چیست. اگر میگویید نمیدانم فلان کار را بکنید، یک بلایی سرتون میآد، کو؟
به ما یک جوری آمار بدهید. ما مثلاً اگر پوزیتیو یک چیزی بیارید، ممکن است بپذیریم. وگرنه همینجوری قبول نمیکنیم. خب این را پس حالا به نفع اونا، بگذارید این را من گفتم ولی جوابش را ندیم برای جلسه آینده.
آنها ممکن است جزو شماها هم باشید. من که شماها را نمیشناسم. خب، این جلسه را تمام کنیم. بعد من این جلسه دیگر ادامه میدهم ولی انشاءالله جلسه آینده آخرین جلسه است.