→ بازگشت به سورهٔ مریم

جلسهٔ ۱۴ · سورهٔ مریم

هشدار ابراهیم درباره پرستش شیطان

۱۰,۲۶۳ واژه · ۲۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تقابل یحیی و عیسی با دوگانگی جلال و جمال از منظر متون عرفانی بررسی می‌شود. فصوص‌الحکم و حکمت جلالی یحیی در کنار اوصاف یحیی در قرآن خوانده می‌شود. بحث به مقام عیسی و ضرورت شناخت مسیحیت می‌رسد.

کتاب‌های عرفانی به عنوان منبع الهام

مطلب گفتم که ناتمام این را در موردش صحبت بکنیم. اه قرار بود که برای‌تان یک اطلاعاتی از این کتاب‌ها را بخوانم به دلیل اینکه فکر می‌کنم بد نیست این تجربه را داشته باشید که تیپ مثلاً بحث‌های بعضی چیزهایی که ما اینجا داریم بحث می‌کنیم، شما نباید انتظار داشته باشید که مثلاً درباره حقیقت مسیح یا نمی‌دانم چیزهای خیلی عمیقی در مورد مثلاً داستان مریم یا زکریا در تفسیرهایی که تحت عنوان تفسیر، کتاب‌هایی که تحت عنوان تفسیر در بازار هست خیلی چیزی پیدا بکنید.

معمولاً نکته‌های خیلی عمیق و اساسی را باید در کتاب‌های متفرقه مثلاً عرفانی معمولاً پیدا بکنید که یک آزادی عمل‌هایی برای خودشان قائل بودن که نکته‌هایی را در واقع می‌گفتند که ممکن است خیلی قابل تطبیق به الفاظ هم گاهی اوقات نباشد که برای همین ممکن است به نظر اشتباه برسد.

من همیشه این را می‌گویم تفسیر عرفانی یا همین کتاب‌های عرفانی که درباره قرآن نکاتی می‌گویند در عین حالی که خیلی بحث‌های جالب است حرفی که می‌زنند شاید بیشتر موارد اینطوریه که تطبیق با معنای آن آیه‌ای که دارند استفاده می‌کنند نه ولی ممکن است هرچیز درست باشه. به هر حال منبع الهام خوبی هستند.

من حرفم این است که استفاده کردن از این متون عرفانی مثلاً همین قصص الحکم یا شرح‌های مختلف قصص الحکم این‌ها منبع الهام خوبی‌ان. شما می‌توانید خیلی چیزها را در واقع آنجا ببینید. ممکن است تطبیق با یک آیه قرآن که دارد استفاده می‌کند آن مفهوم نکند ولی جای دیگر تطبیق بکند. هرچند یک چنین موردهایی هم وجود دارد.

قبلاً هم اشاره کردم به یک چیزهایی این شکلی که ممکن است یک دریافت‌های عرفانی وجود داشته باشه که به جای غلطی از قرآن دارند ارجاع می‌دهند در حالی که ممکن است شما جای بهتری پیدا بکنید که آن مفهوم در آن هست.

اه من برای خاطر این بحث‌هایی که در مورد مسئله حضرت مریم، تولد عیسی یا در مورد مثلاً شخصیت یحیی یک بحث‌هایی کردم الان هم یک خورده ادامه‌اش می‌دهم.

فکر می‌کنم که این کتاب‌ها مرجع‌های خوبی هستند که نشان می‌دهند چطور در واقع این‌ها دریافت‌های جالبی در این کتاب‌ها در مورد این زمینه‌ها هست. ولو اینکه می‌گویم ارجاع‌شون به قرآن ممکن است جالب نباشد یا مثلاً این کتاب خب اصولاً خیلی هم ارجاع نمی‌دهد به قرآن.

فقط دریافت‌های خودش را دارد می‌نویسه، بیان می‌کند و دریافت‌های قابل ارجاعی هستند. شما می‌توانید در واقع به جای ارجاع‌های این داستان‌ها ارجاع بدهید به چیزهایی که می‌بینید.

تقابل یحیی و عیسی

من انتهای جلسه قبل در تایید در واقع این برداشت‌هایی که در مورد قطعه اول سوره مریم یعنی تولد یحیی و زکریا داشتن به این نکته اشاره کردم که در متون ما حالا به غیر از قرآن شاید به صراحت این‌جوری نباشد.

در متون مثلاً روایی ما، در متون تاریخی و مخصوصاً در متن کتاب مقدس مسیحی‌ها که در مورد یحیی و عیسی مطالبی هست، یک جور تقابلی شما بین شخصیت یحیی و شخصیت عیسی می‌بینید. اینکه یحیی در اوج ریاضت کشیدن و غلبه حالت‌های خوف و به اصطلاح آن تجلیات جلالیه خداست.

بیشتر من یک بار دیگر متنی را به یک دلیل دیگه‌ای در مورد حضرت یحیی خواندم که یک روایتی بود که حضرت زکریا جرأت نمی‌کرد وقتی می‌خواست حرف از مثلاً آخرت و عذاب و این چیزها بزند همیشه نگاه می‌کرد ببیند اگر حضرت یحیی آنجا نشسته در جمعیت حرف نزنه.

برای اینکه حضرت یحیی بعداً معلوم نبود عکس‌العملش خیلی ممکن است عکس‌العمل شدیدی نشان بده که یک بار بعداً بدون اینکه متوجه بشود حرف زد و حضرت یحیی بلند شد مثلاً رفت در بیابان‌ها و متعدی در حال ریاضت و عبادت و این‌ها. شما عین همین توصیفی که از حضرت یحیی در روایات ما هست، در متون متن مثلاً انجیل‌ها می‌بینید.

یک شخصیتی که لباس پشمین می‌پوشه در بیابان‌ها زندگی می‌کند و مردم را از گناه در واقع سعی می‌کند که آگاهی بهشان بده، از گناهانشون توبه بکنند. [نامفهوم]

یحیی تعمیددهنده و عیسی

حضرت یحیی به عنوان مقدمه ظهور مسیح مردم را در رود اردن مداوم آنجا هست و دعوت می‌کند مردم را که بیان غسل تعمید بشن، از گناهان خودشان توبه بکنند در اینکه ملکوت خداوند نزدیکه. در حالی که حضرت عیسی درست برعکس شخصیت که به نظر می‌آید اصولاً به شریعت خیلی کار نداره، حرفی از عذاب نمی‌زنه، حرفی از مثلاً فرض کنید گناهکار بودن مردم زیاد نمی‌زنه.

بیشتر در واقع انگار جلوه آن صفات جمالیه خداونده.

دوگانگی جلال و جمال

من از این دوگانگی که اینجا وجود داره، دوگانگی که در شخصیت یحیی و عیسی وجود داره، یحیی بیشتر شخصیت شبیه مثلاً حضرت موسی‌ست. چون حضرت موسی را در قرآن می‌بینید که عصبانی می‌شه، به قوم خودش پرخاش می‌کنه، حتی یک جایی به برادر خودش بعد از آن ماجرای گوساله پرستی به حالت پرخاش صحبت می‌کند.

و عمده‌ترین چیزی که در پیامبری حضرت موسی می‌بینید این است که شریعت سخت‌گیرانه‌ای در واقع با ظهور می‌کند با حضرت موسی. تا زمان حضرت عیسی هم برقراره. شما رسماً در قرآن می‌بینید که می‌گوید که حضرت عیسی آمد که چیزهایی را تخفیف بده و شریعت را آسون‌تر بکند.

هرچند نتیجه‌اش این شد که اصولاً شریعت موسی از بین رفت. یعنی مسیحی‌ها بعداً که یک تحولاتی خودشان از قید و بند شریعت موسی راحت کردن که این مطمئناً از دیدگاه ما و از دیدگاه قرآن انحرافی در تاریخ ادیان حساب می‌شود. اینکه قرار نبود که از حضرت عیسی حرفش این نبود که شما شریعت را ملغا بکند.

ولی ما در قرآن می‌بینیم که حضرت عیسی رسماً این حرف را می‌زند که برای سهولت بیشتر برای در واقع تخفیف دادن و ساده کردن شریعت واقعاً آمده و بعضی از احکام را لغو کرده یا تخفیف داده و این چیزی نیست که ما بهش معتقد نباشیم. بگوییم نه. کلاً یعنی ماجرا انحرافی نیست.

یک چیزی بوده که بعداً تبدیل به چیزها شده. در واقع کلاً شریعت و مسیحی‌ها به نوعی گذاشتن کنار. مقید تقریباً به هیچ‌کدوم از احکام شریعت موسی نیستند و از نظر قرآن این انحرافیه که در واقع در شریعت در مسیحیت به وجود آمده. ولی به هر حال همینو می‌بینید. به جای سخت‌گیری کردن حضرت عیسی خیلی ملایم برخورد می‌کند.

مدام در واقع در انجیل‌ها اگر هر کدومشو که مطالعه بکنید این روحیه حضرت عیسی را می‌بینید که مردم را بیشتر به معنای شریعت می‌خواهد متوجه بکند. از ظواهر یک جوری دور بکند و اینکه خیلی ظواهر مهم نیستند. مهم این است که شما مثلاً قلبتون چطور در واقع متوجه به چه هست.

و من از این دوگانگی سعی کردم جلسه قبل استفاده بکنم در تایید اینکه این برخوردی که در قرآن در مورد داستان تولد یحیی و عیسی هست، اینکه داستان طوری نقل می‌شود که به نظر می‌رسد یحیی در واقع انگار بدون دخالت یک یعنی توسط زکریاست که انگار یحیی دارد وارد این دنیا می‌شود.

پدرش نقش اصلی را در تولدش دارد در حالی که حضرت عیسی درست برعکس همه انگار نقش متوجه شدنش در واقع به دنیا اومدنش توسط مادرشه و آن دوگانگی‌های کلی که بین مرد و زن وجود دارد که مرد مثلاً در آن قطب اسمای جلالیه و زن در اسمای جمالی، این‌ها یک جوری تطبیق می‌کند با شخصیت یحیی و عیسی که اون‌طوری که ما می‌شناسیمش.

که یحیی بیشتر اهل شریعته در حالی که شما مثلاً از عیسی را بیشتر می‌بینید که به جای تاکید کردن روی شریعت یا دستورات تشریعی آوردن، مدام در حال معجزات ارائه کردن معجزات تکوینی.

اصلاً عیسی انگار این موجود بیشتر تکوینیه. کاری به احکام و نمی‌دانم شریعت و این‌جور چیزها کمتر به این چیزها کار دارد. انگار پیامش اصلاً یک پیام تکوینیه. انسان‌ها را شفا می‌ده، مدام در واقع برخوردش بر این است.

فصوص‌الحکم و حکمت جلالی یحیی

من از این متون عرفانی تائیدی که در مورد این بیان بکنیم تفاوت‌های شخصیتی یحیی و عیسی هست.

واضح‌ترین چیز این است که اصلاً ابن عربی که هر پیامبری را که یک فصلی در واقع برایش نوشته را به یکی به اصطلاح به یک حکمتی ارجاع میده، به یکی از اسماء الهی ارجاع میده، حضرت یحیی را به اسم جلالیه در واقع حکمت حضرت یحیی اصلاً نماینده حکمت جلالیه در فصوص‌الحکم.

اینکه این کاملاً تطبیق دارد با آن حالاتی که ما در داستان‌ها و در تاریخ و روایات از حضرت یحیی می‌شنویم. و حضرت عیسی حالا من بعداً مفصل قرار است در مورد حضرت عیسی صحبت بکنیم و دیدگاهی که مثلاً در عرفان محققین در مورد حضرت عیسی وجود داره، بعداً بیشتر در موردش صحبت می‌کنیم.

من میل دارم که یک خورده از این کتاب مثلاً فصوص‌الحکم حالا شروع بکنیم در مورد یحیی و احساسم این است دریافت‌های جالبی به هر حال اینجا وجود دارد که قابل استفاده است.

جدای از بحث کردن در مورد سوره که یکی از اهداف فرعی من تو این بحث‌های مربوط به سوره مریم این است که یک خورده با متون مثلاً متون عرفانی آشنا بشوید برای اینکه فکر می‌کنم فهم قرآن، رجوع کردن به این متون می‌تواند جالب باشه.

خواندن فصل یحیی

فصل یحیی یحیایی در فصوص‌الحکم خیلی کوتاهه. اینجا هم تقریباً فصل کوتاهی دارد. من شاید بتوانم سریع همه‌شو این دو صفحه و خورده‌ای رو، دو صفحه تقریباً مطلبی که اینجا هست را برای‌تان بخوانم. جای خاصی را علامت نزدم.

الان هم حقیقتش از جلسه قبل یادم نیست که کجاشو بیشتر میل داشتم برای‌تان بخوانم. بگذارید چون کوتاهه می‌خوانم. همه‌اش در واقع به بحثی که ما داریم می‌کنیم به نوعی مربوطه. حالا مخصوصاً یک جاهایی که من فکر می‌کنم یک حرف‌هایی در این کتاب قواعد خیلی عمیقی گاهی می‌گوید.

این سطح ؟ و فکر می‌کنم به هر حال مطالعه این کتاب کلاً جالب باشه. به غیر از این حالا در مورد داستان‌های قرآن نکات خیلی جالبی دارد. این‌جوری شروع می‌شود که می‌گوید بدان علت نامیدن این حکمت به حکمت جلالی دو امر است. یکی از آن اختصاص به حال حضرت یحیی علیه‌السلام دارد و دیگر اختصاص به ذات و صفت او.

لذا گوییم ثابت شده که حق سبحان سبحانه حق سبحان ذوالجلال و الاکرام دارای جلال و ارجمندی است. از اسماء او جلیل می‌باشد و در وجود موجودی جز حق تعالی نیست که کثرت صفات و اسماءاش در وحدت ذات ذاتش مستهلک و نابود باشد.

حالا اینجا یک توضیحی می‌دهد که دیگر بقیه‌اش را نمی‌خونم. می‌خواهد بگوید که این صفت اینکه کثرت صفات و اسماء در وحدت ذات مستهلک و نابود است این را می‌گوید که در یحیی وجود داشته. جایی که خیلی برامون روشن نیست و نمی‌دانم.

توضیح می‌دهد که مثلاً به حضرت یحیی شرف و بزرگی بخشید و یکی از این شرف و بزرگی اینکه در طفولیت او حکم نبوت بخشید و به نیکی عاقبت چه در اینجا و چه پس از مرگ بشارتش داد و این آیه را مثال می‌زند در واقع شاهد می‌آورد که سلامٌ علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا. و این از نوع همان چیزی است که در فک ختم فصل صالحی در قسمت صالح بر آن آگاهی بخشید.

و حصول فرزند از زن نازا و پیر فرتوت اضافه و نسبت‌اش را به اسباب معمولی ظاهری دور می‌سازد و سه روز روزه گرفتن پدرش و دستور حق تعالی مر او را به ذکر و تسبیح و دستور او قومش را به تسبیح در بامداد و شامگاه سببی برای تکمیل استعداد او بوده که حق تعالی حکم و رحمت و زکات را در کودکی‌اش به او از حق تعالی ببخشد.

می‌خواهد بگوید که این اشاره‌هایی که در قرآن هست به نحوه خاص تولد حضرت یحیی. اینکه اصلاً مادرش در واقع جسمانیت پدر و مادرش کمتر در آن در واقع در تولدش دخالت داشته.

مادرش نازا بوده و پدرش قبل از اینکه در واقع به دنیا بیاید سه روز حالا به تعبیری روزه گرفته و مردم را هم حتی دعوت به عبادت کردن در آن روزها. این‌ها همه نتیجه این است که به اصطلاح یک نوع معنویت و روحانیت در حضرت یحیی ظاهر شده که باعث می‌شود که بتواند در کودکی در واقع نبوت را بپذیره.

یحیی و عیسی دو شخصیت استثنایی در بین انبیاء هستند که هر دوتاشون در واقع در کودکی به نبوت رسیدند و این در واقع توجیهش از توصیف قرآن این است که این علل و اسباب و آن معنوی که تولد یحیی و خب قطعاً تولد عیسی داشته باعث شده که این‌ها بتونن یک چنین استعدادی داشته باشند.

همچنان که روزه مریم یکی از اسباب یاری و کمک که دستور خدا در نطق و بیان عیسی علیه‌السلام بوده که اشاره‌ای دارد به اینکه آن سکوت مریم، علل و اسباب برای خاطر اینکه در کودکی در واقع در بدو تولد عیسی می‌تواند صحبت بکند.

ظهور و بطون

این عبارتش که می‌گوید زیرا مدار کار وجود بر ظهور و بطون است. هرچه از باطن کم آید، ظاهر گرفته و جبرانش می‌کند و برعکس. خیلی این قاعده عمیقی به نظر من و خودش بعدش می‌گوید که این را نیک بفهم. مطلب را خواهید گرفت. و در واقع کلاً جاهایی هست که می‌گویند مثلاً این را نیک بفهم. آن پس این را نمی‌دانم این را هم بدان.

جایی که یک حرفی می‌زنند که احساس می‌کنند احتیاج به تفکر هست. خودشان هم خیلی باز نمی‌کنند. ولی اینجا دارد یک قاعده خیلی کلی را در جهان هستی در واقع بیان می‌کند. آن هم این است که بین ظاهر و باطن یک جور مثل اینکه قانون بقا وجود دارد.

چیزی که از باطن کم می‌شود در ظاهر مثلاً به شدت ظاهر می‌شود و برعکس. جاهایی که مثلاً از ظاهر چیزی کم می‌شود در باطن یک چیزی. اینجا مثلاً شما سخن گفتن، یک چیزهایی از ظاهر دارد کم می‌شه، این‌ها تقویت می‌کند مثلاً یک چیزهایی از باطن را.

اسباب باطنی تولد یحیی

و نیز باید دانست که همت از اسباب باطنی‌ست و نخست نخستین اسباب در وجود حضرت یحیی ستودن پروردگار از حال مریم بود.

می‌گوید که باز دوباره روی این دارد تأکید می‌کند که اصلاً ظهور حضرت یحیی تو این دنیا مقدمه‌اش ظهور مریمه و تأثیری که روی زکریا می‌گذارد. یعنی اسباب آن دعای در واقع حضرت زکریا برای تولد یحیی هم در واقع مشاهده معنویتی که در مریم بود.

و اگر وجود پدرش زکریا و اصلاح همسرش برای زاییدن نبود، یحیی نیز مانند عیسی بیرون نمی‌آمد و در گهواره سخن از حکمت و پیامبری نمی‌گفت. ولی چون حکم طبیعت در مثل چنین کاری قوی‌تر از حکم روحانیت است و کار در قضیه حضرت عیسی برعکس این بوده تا زمان کودکی این مسئله به تأخیر افتاد.

و مقایسه می‌کند بین حضرت یحیی و عیسی که عیسی در یک درجه بالاتری از معنویت در اینکه حالا مستقیماً در واقع به رفته به در مریم دارد و وجود در مورد حضرت یحیی به هر حال حضرت زکریا پدرش وجود داره، همسرش اصلاح می‌شود و این یک جور در واقع مقدمات مادی به وجود اومدن حضرت یحیی بیشتر از زکریا ظاهر شده.

کمتر چیزی از عالم ظاهر کم شده. بنابراین در عالم باطن، در معنویت یحیی یک جوری نسبت به زکریا در این مرتبه پایین‌تریه. اینجا یک توضیحات کلی‌ای می‌دهد که لازم نیست بخوانم. می‌رود سراغ قواعد به اصطلاح این هم بگذار بخوانم.

چیزی را تا آخرش هم می‌گوید امر دیگر از دو امری که بدان اشاره شد اینکه باید بدانی صفات به گونه‌ای از قسمت منقسم به دو قسم می‌شود. صفات ذاتی و صفات حالی.

صفات ذاتی نزد بیشتر واضح و آشکار است و صفات حالی مانند طرب، رضا و قبض و بسط و امثال این‌هاست. این صفات حالی در اصطلاح اهل طریقت الهی به سه اصل بازگشت دارد. مقام جلال، مقام جمال و مقام کمال.

جلال جمال و کمال

مقام جلال دارای هیبت و قبض و دین، پارسایی، پرهیزگاری و امثال این‌هاست. این‌ها همه صفاتی‌ست که ما در مورد حضرت یحیی می‌شنویم.

و مقام جمال دارای امیدواری، بسط، انس، لطف و رحمت و خوش‌خویی و احسان و امثال این‌هاست و مقام کمال احاطه به جلال و جمال و جوامع آن دو از حالات و جمع بین تمام این‌ها و غیر این‌هاست.

و تأکید می‌کند که در حضرت یحیی مقام جلال در واقع حالات جلالی حاکمه و در حضرت عیسی مقامی جمالی و آن عبارتی را که من دفعه قبل نقل کردم آنجا می‌گوید که حضرت یحیی به حضرت عیسی می‌گوید که انگار می‌گوید تو از مکه ارادی و عذابش ایمن و خاطرجمعی و عیسی می‌گوید تو گویا از فضل و رحمتش مأیوس و ناامیدی.

نقد بی‌چون‌وچرای عرفا

و بیان می‌کند که در واقع حضرت عیسی‌ست اینجا در و من برای این خاطر اینکه تاکید بکنم که وقتی که می‌توانید عرفانی رجوع می‌کنید و من وقتی رجوع می‌کنم اصلاً این‌جوری نباشید که یک چیزی که می‌گویند و همین‌طور بپذیرید.

نه فقط ارجاع، اصلاً گاهی نکاتی که می‌گویند کاملاً ممکن است اشتباه باشه و یک چیز خیلی جالب در مورد عرفا این است که عرفا به نظر من نسبت به سایر اقشار مثلاً فرهنگ ما کمتر اهل تبعیت کورکورانه بودن.

اینکه مثلاً شما با اینکه ابن عربی یکی از بزرگترین چهره‌های عرفان، حالا قطعاً بزرگترین چهره عرفان حداقل نظری در عرفان اسلامیه، شما حتی شاگرد داشت و کسانی که شرح به فصوص‌الحکم نوشتن، یعنی خیلی قبول داشتن ابن عربی را فصوص‌الحکم، راحت می‌بینید که مخالفت می‌کنند با آرای ابن عربی و چیز دیگه‌ای می‌گویند.

که کلاً عرفا آدم‌هایی نبودن که همین‌جوری مثلاً بگویند خب دیگر حالا ابن عربی مثل یک پیامبر همه چیزشو بپذیرن و دفاع بکنند از همه حرفاش. صدرالدین قونوی که خب شاگرد مستقیمش بوده، دیگران مثلاً قیصری این‌ها همه در شرحشون جاهایی هست که قبول ندارند و خب فکر می‌کنم این روحیه خوبی است در عرفا که تبعیت مطلق نمی‌کنند از هیچ‌کس، حتی از مثلاً مراد خودشان.

و من حالا می‌خواهم اشاره بکنم به یک ابراز عقیده‌ای که در فصوص‌الحکم در مورد حضرت عیسی و یحیی هست و به نظر من این سوءبرداشت و یک اصلاً اشتباه مطلقه.

سلام یحیی و سلام عیسی

آن هم این است که ابن عربی این سلامی که خداوند به یحیی می‌فرسته مقایسه می‌کند با سلامی که عیسی خودش به خودش می‌فرسته و این را علو درجه یحیی از یک جهتی می‌شماره که خداوند مستقیماً دارد بهش سلام می‌کند در حالی که عیسی خودش دارد به خودش سلام می‌کند. این خیلی به نظر من برداشت غلطیه.

دقیقاً یک جوری باید برداشت برعکس کرد که عیسی در واقع یک جوری در یک سطحی که یک سری کارهای الهی را به عهده می‌گیرد. حالا من یک جایی حالا در مورد حضرت عیسی‌شون مفصل باید بحث بکنیم کاملاً اینجا در واقع اینکه از عیسی کار خداوند را در زمینه سلام فرستادن به عهده گرفته و دارد به خودش دارد سلام می‌کند و در مورد حضرت یحیی این‌جوری نیست.

در واقع در مورد حضرت عیسی نشانه نهایت قربش به خداوند که سلام را در واقع خودش دارد به خودش می‌کند. نه اینکه مثلاً خداوند سلام به حضرت عیسی نمی‌کرده حالا حضرت عیسی مثلاً دیگر دیده خب حالا خداوند که سلام نمی‌کند چه کار بکنیم؟ خودمان به خودمان مثلاً سلام بکنیم. اصلاً این‌جوری نیست.

در واقع این نشان‌دهنده یک جور استغراق حضرت عیسی در خداوند که می‌تواند کما اینکه شما از اعمال حضرت عیسی هم این را می‌فهمید دیگر. مرده زنده می‌کنه، اصلاً کارهایی از حضرت عیسی سر می‌زند که به نظر می‌رسد کارهای اختصاصی خداوند.

شما مثلاً فرض کنید وقتی که یک جایی حضرت ابراهیم ازش می‌پرسن که خداوند کیه، پروردگارت کیه، به عنوان یک صفت اختصاصی به آن شخصی که پرسیده می‌گوید آن که می‌میرونه و زنده می‌کند.

اینکه این دیگر خاصیت خداست که این کار را انجام می‌دهد. ولی شما در مورد حضرت یحیی حضرت عیسی می‌بینید که معجزه زنده کردن مرده هم هست. و این‌ها درست برعکس آن چیزی که فکر می‌کنم برداشت ابن عربیه، این سلام عیسی به خودش نشانه نهایت در واقع قرب و بلندمرتبه بودنش، نه اینکه یک جوری مثلاً به استدلال بکنیم که حضرت یحیی در یک مرتبه بالاتریه.

حکمت زکریایی و تفاسیر

یک تیکه خیلی کوتاهی از فصل خیلی کوتاه، خیلی خیلی کوتاه زکریایی برای‌تان بخوانم. قسمت آخرش به نظرم باز جالب است. هدفم این است که بهتان نشان بدهم که تو این کتاب‌ها حرف‌های جالبی هست. اصلاً نمی‌خواهم بحث بکنم که الان مثلاً این چیزی که اینجا دارد می‌گوید درسته، غلطه، نمی‌دانم با قرآن تطبیق می‌کند یا نه.

این تیپ بحث‌ها اصولاً تو این‌جور کتاب‌ها می‌آید. اینجاها می‌توانید پیداش بکنید. شما در تفسیر المیزان این‌جور بحث‌ها را نمی‌بینید. تو تفسیرهای معتبری که ما داریم، مفسرین بیشتر دنبال این هستند که معنی آیه را روشن بکنند. اگر اختلافی در معنای آیه هست، مثلاً فرض کنید از نظر گرامر، از نظر الفاظ، بیشتر همتشون این است که در واقع آن ظواهر آیات را مشخص بکنند.

شما در تفاسیر معمولاً نمی‌بینید که بخوان محتوای کلی یک سوره را دربیارن. حالا المیزان اتفاقاً یک تفسیریه که کمی سعی می‌کند که داریم این موضوع را بکنیم. بیشتر از المیزان سید قطب در تفسیر قرآن سعی می‌کنیم این کار را انجام بدهیم. ولی خیلی از تفسیرها حتی تلاش برای این کار ندارند.

یعنی آیه به آیه پیش میرن، سعی می‌کنند که معنی آیات را روشن بکنند. در واقع مثل یک ترجمه مفصل می‌مونن. وارد مثلاً اسرار، داستان‌ها و این‌جور چیزها اصلاً به طور کل معمولاً نمی‌شود. و شما در ادبیات عرفانی، حالا مثلاً حتی در اشعار می‌توانید این چیزها را پیدا بکنید و ایده بگیرید.

من حرفم این است که نپذیرید به راحتی چیزی را که در این کتاب‌ها می‌گویند. خیلی جاها اشتباه دارند. چه از نظر محتوا، چه از نظر ارجاع دادن به آیات. ولی کلی به هر حال می‌توانید ایده‌های جالب توشون پیدا بکنید که یک جور چه میگن، ذوق به خرج دادن. اصلاً به چیزی فکر کردن که شما ممکن بود ۱۰۰ سال قرآن را بخوانید فکر نکنید.

من یک مثال خیلی خوبش در کتاب فوکوس سعی می‌کند توضیح بده چرا پیامبر خاتم باید از نسل هاجر باشه که برده است. دقت می‌کنید؟ اصلاً به فکر، شما همین‌طوری به طور طبیعی به چنین چیزی فکر می‌کنید که در این دو شاخه مثلاً منشعب شده از ابراهیم، یک شاخه‌اش، اسحاق فرزند ساراست که آزاده، یک شاخه‌اش فرزند هاجره که برده بوده.

چه مناسبتی وجود دارد که قرآن مثلاً پیامبر خاتم در این شاخه ظهور باید بکنه، نه تو آن شاخه؟ این کلاً اگر قبول نکنید توجیه صدرالدین قونوی را در مورد این ماجرا، که قبول نکنید، لااقل یک موضوع برای فکر کردن بهتان داده دیگر. خب شما فکر می‌کنید چرا این‌جوریه؟ مناسبتی وجود داره، نداره؟

پس صدها نکته این‌جوری در این کتاب‌ها هست که حتی اگر توضیح این‌ها را قبول نکنید، این‌ها به چیزهایی فکر می‌کردند که ممکن است در ابتدا شما همین‌طوری قرآن را می‌خوانید فکر نکنید بهش. مثلاً به معنای طوفان نوح. چقدر تا حالا نشستید فکر کنید که طوفان نوح معنایش چیه؟

خب مثلاً یک طوفانه دیگه، یک عده اومدن، یک عده مثلاً یکی، یکی از عذاب‌هایی بود که خداوند مثلاً نازل کرد. چه مناسبتی وجود دارد بین انواع عذاب‌هایی که در قرآن ذکر می‌شود و مثلاً فرض کن گناهانی که آن قوم دارند انجام میدن؟ عرفا به همه این چیزها یک جوری در این کتاب‌ها فکر می‌کنند.

حالا درست یا غلط سعی می‌کنند که برداشت خودشان را در واقع بگویند و این به نظر من حداقل این است که ذهن آدم را باز می‌کند به اینکه به چیزهای بیشتری فکر بکنید، به یک ذرایعی که در واقع در قرآن برسد.

اصلحنا له زوجه

من یک قطعه آخر حکمت زکریاییش را بخوانم. می‌گوید و نیز داستان و اصلحنا له زوجه را باید متذکر بود. چون اگر کمک و یاری حق تعالی مر زکریا و همسرش را این نیروی غیبی و ربانی که بیرون از اسباب معمولی‌ست نبود، همسرش اصلاح نمی‌شد و حامله شدن از او برایش میسر و آسان نمی‌گشت.

از این روی چون حق تعالی، حق متعال او را بشارت به یحیی داد، این بشارت را عجیب و شگفت دانست و گفت: مريم · ۸قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ ٱلْكِبَرِ عِتِيًّۭاگفت: «پروردگارا، چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنكه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‌ام؟» اینجا دارد فرض می‌کند که اینجا شگفتی و سعی کردم بگویم که اینجا اصلاً این مسئله شگفتی نیست، مسئله پرسش از چگونگی لزوماً همراه با شگفتی نیست ولی.

اینجا می‌خواهد بگوید که در واقع انگار زکریا قبل از اینکه این سوال را بکند می‌داند که قرار است از همسرش صاحب فرزند بشود در حالی که به نظر من قبل از اینکه این سوال را بکند و جواب بیاد، هنوز زکریا نمی‌دونه که این‌طوری هست یا نیست.

به هر حال این را دلیل بر این می‌گیرد که ماجرای باردار شدن همسر زکریا خارج از امور طبیعی بوده که قبول دارید که حرفش درست است و اینکه احتیاجی نیست از این آیه استفاده بکنند. واضح است که همه ما از ماجرا این‌طوری می‌فهمیم که اینجا یک چیز مافوق طبیعت اتفاق افتاده. مافوق طبیعت نه، مافوق غیرعادی اتفاق افتاده. مثلاً غیرمعمول.

خداوند جوابش داد که مريم · ۹قَالَ كَذَٰلِكَ قَالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌۭ وَقَدْ خَلَقْتُكَ مِن قَبْلُ وَلَمْ تَكُ شَيْـًۭٔا[فرشته‌] گفت: «[فرمان‌] چنين است. پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است، و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلاً آفريده‌ام.» یعنی اگرچه اصول امثال این که از جهت اسباب ظاهری مشکل و بلکه غیرممکن است، ولی نسبت با صاحب، صاحب قدرت، ولی نسبت با صاحب قدرت تمام و قوت محکم آسان است. و همون‌طور که این قوه، من نمی‌دونم، برای اینجاش می‌آید.

و همون‌طور که این قوه از حق تعالی در زکریا و همسرش ساری و جاری شد، همین‌طور از آن، از آن دو به یحیی سرایت نمود. خداوند اینجا و قدرتمندانه انجام داد، مافوق قدرت، قدرتی که به طور طبیعی در مثلاً بارداری انسان‌ها اتفاق می‌افتد.

حالت معجزه‌آسایی از خداوند قدرت مافوق عادی را اینجا در واقع به کار برده. و می‌گوید همان‌طور که این قوت از تعالی در زکریا و همسرش ساری و جاری شد، همین‌طور از آن دو به یحیی سرایت می‌کند. لذا خداوند فرمود:

قوه از ماجرای تولد

«یا یحیی خذ الکتاب بقوه». این قوه‌ای که آنجا در آن خطاب هست را می‌خواهد یک جوری توجیه بکند که این قدرت از کجا اومده؟

می‌گوید این قدرت از اینجا آمده که اصلاً خداوند قدرتمندانه در واقع عمل کرد تا یحیی ظاهر بشود. بنابراین یحیی قدرتی مافوق افراد انسانی دارد که در کودکی یک چنین حکمی در واقع برایش صادر می‌شود که «خذ الکتاب بقوه» در حالی که بچه است.

اصلاً چیزی در یحیی هست که در انسان‌های عادی نیست و این منشأ قدرت‌نمایی خداوند در آن ماجرای به دنیا اومدنشه. به هر حال این کتاب‌ها پر از این‌جور برداشت‌هاست که می‌گویم حتی اگر غلط باشه، خود مطلب غلط باشه یا ارجاعش به آن آیه غلط باشه، بازم جالبن، خوندنی‌ان، سؤال تو ذهن آدم ایجاد می‌کند.

واسه این کتاب را من آوردم معرفی بکنم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم راحت‌ترین و سلیس‌ترین کتاب شرح فصوص‌الحکم تو زبان فارسی تازه‌ام منتشر شده، فکر می‌کنم یک دو سال بیشتر نیست. چاپ اولش نوشته سال ۸۰. مطلبم این بود که خیلی جدیدتر از این منتشر شده.

شرح عفیفی و معرفی کتاب

این کتاب شرح معروف دکتر ابوالعلاء عفیفی معروف‌ترین ابن‌عربی‌شناس مثلاً معاصر که مثل شرح‌های دیگه‌ی فصوص‌الحکم شرح خط به خط و کامل نیست، ولی خیلی خیلی کتاب معتبریه.

شما مثلاً کتابی که از ایزوتسو معرفی کردم، مدام به این یکی از مراجعش که ارجاع می‌دهد وقتی که می‌خواهد مثلاً در مورد این مطلب بحث بکنه، این کتاب شرح کاشانیه و یک شرح آپندیک که اصلاً فکر کنم به زبان فارسی هیچ‌وقت درنیومده.

ولی این کتاب همان آقای چیز ترجمه کرده، نصرالله حکمت ترجمه کرده. ترجمه‌ی خیلی خوبی دارد و متن کتاب هم خیلی متن ساده‌ای برای خواندن و در عین حال می‌گویم این ویژگی را دارد که اصلاً این‌شکلی نیست که کل فصوص‌الحکم را شرح کرده باشه.

هر فصل را می‌گه، به یک قطعه‌هایی از فصل اشاره می‌کند و سعی می‌کند که آن چیزهایی که به نظر خودش مهم‌ان را بگوید و به‌شدت هم آدمیه که اطلاعات وسیع فلسفی و عرفانی دارد. مثلاً فرض کنید رد آراء ابن‌عربی را در آراء مثلاً نو افلاطونی نشان می‌دهد که آنجا هم یک چیزی مشابه این بود یا مخالف با این است.

بنابراین این مثلاً خواندن این کتاب یا در فلسفه‌ی غرب می‌گوید که چه کسانی آراء شبیه به ابن‌عربی دارند. شما در کتاب شرح‌های دیگه‌ی ابن‌عربی این‌جور ارجاعات اصلاً نمی‌بینید. مستقیماً فقط در مورد خود متن بحث می‌کنند. این یک حسنشه. بدیش این است که خود عفیفی نه عارف بوده نه ادعای عرفان داشته.

بنابراین مثل بقیه‌ی شرح‌ها این‌شکلی نیست که چیزی به فصوص‌الحکم بخواهد اضافه بکند. شما این کتاب صد و نود و نوی را نگاه می‌کنید، صد تا نکته از تو این کتاب دربیارید، نود و خورده‌ای‌اش اصلاً تو فصوص نیست. برداشت‌های خودشه که همین‌طوری در واقع در لابه‌لای حرفاش دارد می‌گوید. ولی عفیفی فقط در واقع شارحه و به‌وضوح هم بعضی جاها مخالفت می‌کند.

معتقده که مثلاً فلان قطعه از آراء ابن‌عربی ضعیفه، مثلاً با یک جای دیگه‌ای نمی‌خونه و الی آخر. بنابراین یک چیزی غیر از شرح‌های دیگه‌ست و به نظر من به هر حال دانشش خالی از لطف نیست.

فصل عیسوی و عالم خیال

من از فصل عیسوی می‌خواستم یک چیزی بخوانم که متأسفانه فصل عیسوی در ترجمه‌ی آقای موحد نیست. ده فصل، اشتباه نکنم، آنجا ترجمه شده. فصل عیسوی فصل پانزدهم در کتاب فصوص‌الحکم.

من خیلی چیزها در مورد بحث‌های مربوط به عیسوی بعداً می‌گویم که الان نمی‌خواهم وقتش نیست بشود. شروع بکنم. مثلاً این اعتقاد ابن‌عربی که نه فقط در ایستگاه به یک معنایی خاتم‌الاولیاست یا برای شأن خاصی برای حضرت عیسی هم ابن‌عربی هم عرفای دیگر قائلن.

این‌ها را بعداً وقتی در مورد حضرت در مورد شخصیت حضرت عیسی حقیقت حضرت عیسی بحث می‌کنیم در موردش صحبت می‌کنم ولی اینجا من میل دارم که حالا به هر حال یک اشاره‌ای بکنم به مسئله تولد حضرت عیسی در فصوص که فکر کنم دفعه قبل اشاره کردم که بگذارید دیگر از روی این نخونم.

ابن‌عربی یک تلاشی می‌کند برای خاطر اینکه باردار شدن حضرت مریم توسط مثلاً روح‌القدس را یک جوری ببره به یک حالت واسطه‌ای در عالم خیال.

توسل روح خداوند در معتقد که در خیال مریم بوده این‌ها من دفعه قبلم گفتم آخر جلسه الان هم باز تأکید می‌کنم وقتی که عرفا یا حتی فلاسفه اسلامی اشاره به عالم خیال می‌کنند به هیچ وجه حالت تحقیرآمیز ندارد که مثلاً عالم خیالی و غیرواقعیه.

عالم خیال یک شأن خیلی بالایی حتی مخصوصاً سهروردی ویژگی فلسفه‌اش این است که عالم خیال را یک چیز خیلی معتبری در عالم در نظام هستی می‌داند و آدم‌های مثل مثلاً فرض کنید در حد انبیا یا حضرت مریم اگر چیزی در عالم خیال بهشان ظاهر بشود این‌طوری نیست که یک چیز ساخت و پرداخته ذهنشون تخیلی باشه.

ما وقتی می‌گوییم خیال یعنی یک چیزی همین‌طوری مثلاً به خیالش رسیده. در زبان فارسی می‌گوییم دیگر. اگر مثلاً به خیالش رسیده. بنابراین یک جوری سعی می‌کند بگوید که مثلاً فقط یک چیز معنوی معنوی خالص نیست روح. اصلاً یک جوری تنزل پیدا کرده به عالم خیال و حتی نفخ کلمه الهی مثلاً القای کلمه الهی را یک چیزی در عالم خیال می‌داند.

می‌خواهد بحث بکند آن ماده‌ای اگر مثلاً فرض کنید حضرت عیسی به هر حال یک جوری نطفه‌ای اینجا منعقد شده این ماده صرفاً مثل اینکه دارد سعی می‌کند که چگونه بگوید که چگونه این ماده در آن هرم هستی از روح چگونه ممکن است ماده‌ای منعقد بشود و فکر می‌کند احساسش این است که یک واسطه‌ای مثلاً عالم خیال می‌تواند اینجا کمک بکند به اینکه چگونه در واقع این نزول صورت گرفته.

و اینجا در این قسمت از این کتاب شرحی دارد در مورد اینکه ابن‌عربی چگونه در واقع این ماده جسم حضرت عیسی را چگونه نسبت می‌دهد به نفخ روح‌القدس که معتقده که انگار یک در همان عالم خیال مثل یک بخاری این نفخ ظاهر می‌شود و حالا می‌گوید که واقعاً لازم است این حرف‌ها گفته بشود یا نه.

من یک مقدار دفعه قبل گفتم که از شارحین مثلاً قیصری رسماً با این ایده ابن‌عربی هم مخالفت می‌کند معتقده که هیچ چیز واسطه‌ای هم لزوم وجود نداشته. ولی به هر حال این‌جور تلاش‌ها، خواندن این‌جور متون موضوع‌هایی را تو ذهن آدم در واقع به وجود می‌آورد برای فکر کردن که فکر می‌کنم خود این اهمیتش خیلی زیاده.

خب حالا بگذریم از این متن خواندن که من معمولاً در این جلسات متن نمی‌خونم ولی چون فکر می‌کنم یک خورده وارد شدن به خواندن مثلاً متون عرفانی سخته. حالا شاید این‌جوری یک چهار تا پاراگراف بخوانم. خیلی هم متن‌ها عجیب و غریب نیستند. ممکن است فهمشون واقعاً راحت نباشد.

گاهی به یک مطالبی اشاره می‌کنند که برای خودشان مثلاً در مثل اینکه درس‌هایی را پاس کردن که آدم پاس نکرده و خیلی راحت مثلاً یک یک یک جمله می‌گوید که یک چیزی در ظاهر و باطن و این را هم بگویم. تمام شد.

اتفاقاً جاهایی که حرف‌های خیلی عمیق می‌زنند معمولاً خیلی شرح و بسط هم نمی‌دن و معمولاً هم در بین عموم این‌جوری رایجه که می‌گویند خواندن مثلاً کتاب‌هایی مثل فصوص‌الحکم می‌تواند آدم را گمراه بکند و آن راست هم می‌گوید.

مخصوصاً فصوص‌الحکم کتابیه که می‌تواند کاملاً گمراه‌کننده باشه برای خاطر اینکه آن برداشت‌هایی که از توحید و وحدت وجود و این‌ها دارد اگر یک نفر به اندازه کافی زمینه‌اش را نداشته باشه مخصوصاً کتاب فصوص‌الحکم کتاب خیلی خیلی گمراه‌کننده‌ای می‌تواند باشه.

مثلاً بخوانید به نظر می‌رسد که خب نتیجه‌اش این است که گناه هم بکنید خب این مثلاً فعل خداست دیگر. فرق اصلاً خیلی فرق نمی‌کند زیاد زحمت نکشید. یک جوری مثلاً فصوص‌الحکم به شدت گرایش جبری دارد. اصلاً تمام اعمالم انگار از قبل یک جوری تعیین شده. فهمیدنش اولاً خب همه چیزی که می‌گوید لزوماً درست نیست.

بعداً خیلی از این انحراف‌هایی که به نظر می‌آید از عقاید معمول دارد به دلیل کج‌فهمی یعنی فهمیدنش راحت نیست. آن کتاب ایزوتسو فکر می‌کنم خیلی مقدمه خوبی است که بعضی از این کج‌فهمی‌ها در آن پیش نیاد. حالا فصوص‌الحکم خیلی کتاب پیچیده و چیزی است ولی ادبیات عرفانی یا مثلاً همین کتاب فتوح این‌ها کتاب‌های ساده‌ای هستند که کسی هم بخونه معمولاً گمراه نمی‌شود.

اوصاف یحیی در قرآن

من یک چند تا نکته دیگر فقط در مورد حضرت یحیی بگویم. من می‌خواهم توجه شما را جلب بکنم به اینکه چند تا جمله بیشتر در قرآن در مورد حضرت یحیی نیست. در مورد خود حضرت یحیی. دو سه تا آیه اینجاست. دو سه تا عبارت و یک عبارت هم در سوره آل‌عمران.

ولی بشمارید ببینید چند تا صفت برای حضرت یحیی ذکر شده در این چند تا عبارت کوتاه. شاید سه خط مثلاً بیشتر در مورد حضرت یحیی نیست. در سوره آل‌عمران هست که خداوند بشارت می‌دهد یحیی را به حضرت زکریا را به تولد حضرت یحیی و به یحیی مصدقاً به کلمه من‌الله و سیداً و حصوراً و نبیاً من‌الصالحین.

این یک یک عبارت در مورد حضرت یحیی اینجا هست که همه‌اش صفته دیگر. سیداً، حصوراً، نبیاً من‌الصالحین، کلمه مصدقاً به کلمه من‌الله و در سوره مریم شما می‌بینید که همین ویژگی در واقع وجود دارد. وقتی که حرف حضرت یحیی می‌شود و حناناً من‌لدنا و زکاتاً و کان تقیّاً و من حفظ نیستم.

و حناناً من‌لدنا اولاً در متن که هر وقتی حضرت زکریا دعا می‌کند می‌گوید واجعله رب رضیّاً وقتی این ذکر می‌شود یعنی آن صفت وجود داشته در حضرت یحیی دیگر. وقتی دعایی تو قرآن ذکر می‌شود یعنی اینکه مستجاب شده. و البته دعا هر دعایی به هر حال مستجاب می‌شود به این معنا منتها پیامبرهایی که دعا می‌کنند عیناً مستجاب می‌شود.

یا زکریا باز دوباره وقتی که در مورد حضرت یحیی صحبت می‌کنه می‌گه مريم · ۷يَٰزَكَرِيَّآ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ ٱسْمُهُۥ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُۥ مِن قَبْلُ سَمِيًّۭااى زكريا، ما تو را به پسرى -كه نامش يحيى است- مژده مى‌دهيم، كه قبلاً همنامى براى او قرار نداده‌ايم.. اینجا اشاره است که لم نجعل له من قبل سمیا در متن هم حناناً من‌لدنا و زکاتاً و کان تقیّاً و برّاً بوالدیه و لم یکن جباراً عصیا.

هشت تا نمی‌دانم ۱۰ تا مثلاً صفت به طور مسلسل‌وار در مورد حضرت یحیی و این ویژگی بیان قرآن در مورد حضرت یحیی است که شاید در مورد هیچ پیامبری به این شکل من یادم نمی‌آید جایی از قرآن مثلاً سه چهار تا صفت پیاپی در مورد یک انسان به این شکل ذکر شده باشه. سیداً، حصوراً و نبیاً من‌الصالحین.

یک جور بزرگداشت حضرت یحیی است و با اینکه متن قرآن در مورد حضرت یحیی خیلی دست پیدا نمی‌کند ولی از قرآن برمی‌آد که حضرت یحیی یکی از بزرگ‌ترین پیامبران خداست. یکی از نظر شأن و مرتبه.

همین که در کودکی به نبوت می‌رسد و پیام‌آور در واقع ظهور حضرت عیسی است، یک مقام فوق‌العاده از نظر معنوی برای حضرت یحیی در قرآن در واقع قائل شده و در عین حال من می‌خواهم اشاره بکنم به یک به عنوان مقدمه حرف زدن در مورد حضرت عیسی در به یک عبارتی از فکر می‌کنم عبارتی مستقیماً در یکی از چهار تا انجیل آمده که حضرت یحیی در مورد حضرت عیسی می‌گوید آن کسی که بعد از من می‌آید و من بشارت ظهورش را دارم می‌دم، این‌قدر بالاست که من حتی در حد این نیستم که کفش‌هاشو جلوی پاش جفت بکنم.

یک عبارتی این شکلی از حضرت یحیی در مورد حضرت عیسی هست. حالا به تعبیرهای مختلف اینکه من در لایق این نیستم در حد این نیستم که خدمتکارش باشم یا بند کفشش را جفت بکنم. فکر می‌کنم عبارت ترجمه درست حالا این است که می‌گوید من در لایق این نیستم که کفش‌هاشو جلوی پاش جفت بکنم.

مقام عیسی و آغاز بحث مسیحیت

این مقدمه‌ست برای اینکه بعداً اگر من حرف‌هایی در مورد حضرت پس اینجا دوستان تعجب نکنید که حضرت عیسی در مقام معنویش اصلاً قابل مقایسه با هیچ‌کدوم از افراد دیگر ای که تو قرآن انگار ازشان ذکر می‌شود نیست. یک شخصیت خیلی استثنایی در فرهنگ و قرآن. یحیی را خیلی بالا بردم بعد این حرف را نقل کردم که حضرت عیسی دیگر به یک جای نامتناهی در واقع بالا می‌رود.

خب بگذارید از این بحث‌های اینجا کردیم.

برنامه بحث مسیحیت

من دو تا راه برای ادامه دارم. دیگر دارم این‌جوری جمع‌وجور می‌کنم که وارد بحث در مورد مسیحیت و حضرت عیسی بشوم. شاید میل دارم خودتان هم مثلاً شاید از جلسه آینده بحث در مورد مسیحیت را شروع بکنیم که جدای از بحث‌هایی که لازم است در مورد این سوره مثلاً بحث بکنیم دیگر می‌خواهم یک خورده خارج بشوم.

حالا چه مقدار خارج از فضای این سوره بمونیم نمی‌دانم ولی مثلاً بحث‌هایی که در مورد مسیحیت می‌کنم در مورد مسائل تاریخی که اطراف مسیحیت هست بحث می‌کنم و در مورد الهیات مسیحی و انتظار هم نداشته باشید که مثلاً بحث می‌کنم خیلی راحت مسیحیت به عنوان یک دین منحرف و مثلاً این‌ها که الان این‌ها مطرح می‌شود.

خطر این وجود دارد که بحث‌ها به کار مسیحی بشود. به طور طبیعی اگر در مورد یک چیزی بحث بکنم به حالت دفاع بحث می‌کنم. لااقل یک جلساتی را قبل از اینکه به نقد کردن برسد و ممکن است مسیحیت دین خیلی جدی‌ایه. همین‌طوری نیست که چند میلیارد نفر آدم در دنیا مسیحی هستند. یک قدرتی در عقاید مسیحی وجود دارد واقعاً.

من سعی می‌کنم که آن مسیحیت را آن‌جوری که واقعاً مسیحی‌ها می‌پذیرن و بهش اعتقاد دارند سعی بکنم که یک جوری تو ذهنتان جا بگیرد. یک خورده سخته دیگر. مثلاً همان‌طوری که من فکر می‌کنم آدم‌هایی که خارج از محیط اسلامی هستند حتی مستشرق آدم‌هایی که عمر خودشان را می‌ذارن اسلام را بفهمن باز می‌بینید از یک آدم نوجوان مسلمان کمتر وقتی یک چیزی را می‌فهمند.

فضای مطالب را انگار وقتی در این محیط نیستی خوب نمی‌تونی از روی مثلاً فقط کتاب خواندن و این‌ها درک کنی. واقعاً بارها این چیزها را من در کتاب‌های آدم‌های بزرگی مثلاً مستشرقین بزرگ می‌بینم که یک سوءبرداشت‌های عجیب و غریبی دارند.

چیزهای خیلی ساده‌ای که همه ما می‌دانیم این‌جوری نیست و طرف مثلاً اشتباهاً به دلیل اینکه در این فضا زندگی نکرده یک چیزهایی را در واقع درک نمی‌کند. من قرآن یا یک روایت‌هایی را بد می‌خوانم. در نهایت سعی هم می‌کنم که یک خورده نزدیک بشوید به اینکه یک آدم مسیحی با مسیحیت چگونه در واقع مواجه می‌شود و چه تأثیری روش می‌گذارد و چرا مسیحیت دین همیشگیه.

با اینکه به نظر می‌آید یک ادعاهای خیلی خیلی سخیفی مثلاً در مورد تثلیث که معلوم نیست اصلاً یعنی چه. خودشان هم همیشه شما هر کتابی که بردارید بخوانید کتاب‌هایی که خود مسیحی‌ها می‌نویسن در مورد تثلیث نهایتاً این است که چیز قابل فهمی نیست. یعنی من یک عقیده‌ای داشته باشم در اساس مثلاً عقاید من باشه و قابل فهم نباشد.

چگونه می‌شود به یک چیزی که قابل فهم نیست آدم ابراز اعتقاد مثلاً راسخ بکند که این صددرصد درست است ولی ما نمی‌دونیم یعنی چه. خب آخه به یک جوریه دیگر به هر حال می‌دانید اصلاً این حرف یک خورده بامزه‌ست دیگر. من به یک چیزی معتقدم خیلی هم اعتقاد دارم ولی نمی‌دانم این چیست.

می‌دانید چه می‌گم؟ یک چنین چیزی را بفرمایید. جالب است بله. ولی واقعاً من نهایتاً امیدوارم به یک جایی برسیم که شما یک بخشی از عقاید مسیحی‌ها را قبول بکنید و فکر نکنید که هرچه می‌گویند. ببین معمولاً این‌جوری است از الان از دور آدم‌هایی که برود مسلمان نیستند و یک جوری احساس خوبی هم نسبت به اسلام ندارند می‌روند سراغ نقطه ضعف‌ها دیگر.

چیزهایی که به نظر خیلی معقول نمی‌رسه. و همین‌طور در مورد یهودی‌ها. ما در مورد مسیحی‌ها و یهودی‌ها همین‌جور. حالا یهودی‌ها که الان هرکی حرف یهود می‌شود صهیونیسم و اسرائیل و آخه چه ربطی به یهودیت داره؟ من کلاً چیزم یعنی بی‌میل نیستم واقعاً خیلی حتی از فضای این بحث‌هایی که داریم می‌کنیم خارج بشویم.

مسیحیت را که قطعاً یک مقدار طول می‌دهم. ممکن است مثلاً تا ۱۰ جلسه طول بکشه و فکر می‌کنم باید یک جوری شما دخالت بکنید تا من بحث کنم. یعنی کلاً چند تا موضوع هست.

ضرورت شناخت مسیحیت

بگذارید اعتراف بکنم که در طول زندگی این را با یک جوری با وسواس آمیزی در موردشون مطالعه کردم یکیش مسیحیت. هر کتابی تقریباً گیرم آمده خواندم و خیلی زودم این کار را شروع کردم.

و فکر می‌کنم که همیشه هم به همه توصیه می‌کنم که مسیحیت را سعی کنند بشناسن. حداقل برای خاطر اینکه بتونن فرهنگ غرب را بشناسن. محاله شما فرهنگ غرب را بتوانید یک جوری عمیقی بشناسید بدون اینکه خیلی خوب مسیحیت را شناخته باشید.

همان‌طوری که فرهنگ ایرانی را یکی بخواهد بدونه، اسلام بفهمه. دیوان حافظ یک نفر اصلاً قرآن نخونده باشه، با فرهنگ اسلام آشنا نباشه، دیوان حافظ را بردار بخونه. فکر می‌کند این یک آدم مثلاً شراب‌خواریه که مثلاً مدام دارد هر روز عاشق می‌شود به هر معنای متعارف و مثلاً در عشق خودش هم ظاهراً خیلی شکست هم نمی‌خوره برعکس بقیه.

سعدی به نظر می‌آید یک آدمیه که مدام در عشق شکست می‌خوره، حافظ نمی‌خوره. بنابراین خیلی روحیه‌اش خوب و خواندن اشعارش هم خیلی لذت‌بخش. واقعاً این‌جوری است. شما نه فلسفه غرب، نه هنر غرب، محاله بدون فهمیدن مسیحیت بفهمید که چه جوری در واقع یک چنین فرهنگی به وجود آمده. حتی فرهنگ مدرن. به عنوان یک عکس‌العملی در واقع.

به هر حال هر چیزی که تو فرهنگ غرب هست یا مسیحیه یا یک عکس‌العملی در مقابل یک چیز مسیحی. بنابراین حتماً باید مسیحیت یک جوری خیلی عمیقی در واقع شناخته باشیدش.

منتها من وسواسم این نیست که به عنوان مقدمه فلسفه فکر می‌کنم و امیدوارم به هر حال به یک جایی برسیم که قبول بکنید که شناختن مسیحیت یا مثلاً دین یهود برای فهمیدن قرآن هم یک جورهایی لازم هست.

اینطوری نیست که آدم بتواند همین‌طوری مثلاً فرض کنید فقط با خواندن قرآن همه آن ضرایفی که در قرآن بهش اشاره می‌شود را درک بکند. باید یک خورده بیشتر اطلاع داشته باشه. من دو تا مطلب فقط می‌خواهم بگویم قبل از اینکه این بحث‌ها را ببندم.

یکیش در مورد مسئله نام‌گذاری حتی که یحیی و نیم ساعت وقت داریم. بگذارید در مورد مطلب اول را بگذارم کنار، در مورد مطلب دوم صحبت بکنم. آن مسئله نام‌گذاری را می‌شود بعداً چون بحث عیسی هم نام داره، بعد از اینکه در مورد حضرت عیسی بحث کردیم، هست.

من دارم نهایت سعی‌ام را می‌کنم این موضوع‌های مربوط به این دو تا داستان اول را تمام بکنم یک جوری. اگر چیزی هم می‌ماند بگذارم برای بعد، از جلسه آینده شروع بکنیم در مورد مسیحیت بحث کردن. با هدف اینکه، بگذارید من اهداف را روشن بکنم. هدف من اینه، برای اینکه خیلی بحث طولانی نشه، در مورد مسیحیت تا حد ممکن خودمان را محدود بکنیم به شناختن مسیحیت.

اونطوری که مسیحی‌ها می‌شناسن و بعد برسیم به اینکه اونطوری که در قرآن در واقع از مسیح مطرح شده. به قول غربی‌ها در مورد مسیحیت بحث نکنیم. بحث کریستولوژی بهش می‌گویند. مسیح چیه؟ در خود مسیحیت عقاید در مورد اینکه مسیح چیه، خب متفاوت بوده و هست.

این یک محدودیت، یعنی یک خورده در واقع به جای اینکه مثلاً در مورد هزار تا چیز می‌شود بحث کرد، بحث‌های تاریخی، بحث در مورد شریعت مثلاً مسیحی، فرضاً این نماز عشای ربانی از کجا اومده، چه تغییراتی در طول تاریخ مثلاً کرده، یا مثلاً فرض کنید شریعت مسیحیت چه ارتباطی با میترائیسم دارد. خیلی چیزها هست که می‌شود در موردش بحث کرد، ولی موضوع‌ها را محدود بکنیم.

از نظر تاریخی هم برای اینکه این احساس را حداقل حفظ بکنیم که داریم در جهت فهم قرآن بحث می‌کنیم تو این جلسات، خودمان را به شش قرن اول از نظر تاریخی یک جوری محدود بکنیم. یعنی مثلاً نریم سراغ اینکه پروتستانتیسم بعداً به وجود آمده چیست و چه ربطی مثلاً به ماجرای تاریخی دارد.

آن اتفاق‌هایی که در مثلاً شوراهایی که تشکیل شده، مصوباتی که در واقع به وجود آمده در مورد عقاید مسیحی، در مورد خود حضرت مسیح مثلاً تا شش، تا زمان نزول قرآن. برای اینکه ارجاعی که تو قرآن در واقع می‌دهد که این حرف را نزنید، این کار را نکنید، این‌ها به هر حال اشاره به عقایدی هست که تا آن زمان در واقع شکل گرفته.

و اتفاق‌های بعدی را فعلاً بگذاریم کنار. ممکن است به طور طبیعی اشاره‌هایی به چیزهای دیگر هم داشته باشه، ولی من برنامه‌ام این است که خودمو محدود نگه دارم به همان موضوع‌های تاریخی شش قرن اول. مسیحیت تقریباً در چهار قرن اول شکل گرفته.

محدودیت تاریخی شش قرن اول

یعنی مصوبه‌ای که در شورای نیقیه در واقع تصویب شده، هنوزم که هنوزه می‌شود گفت که معتبره. اکثر مثلاً پروتستان‌ها این‌ها به آن چیزهایی که آنجا تصویب شده که نهایتاً تصویب شده که حضرت مسیح ذاتاً با خداوند یکی‌ایه.

یعنی این عقیده به تثلیث که حضرت مسیح همان خداونده و روح‌القدس و این‌ها یکی هستند از نظر ذات این جزو مصوبات مصوب اصلی موضوع اصلی شورای نیقیه بوده که تصویب شده.

حالا بگذار این بحث‌ها را بگذاریم برای بعد. فقط دارم آمادگی ذهنی می‌دهم که از جلسه‌های آینده در مورد مسیحیت می‌خواهیم بحث بکنیم.

والدین در سوره مریم

و یک چیزی که فکر می‌کنم بد نیست که قبل از اینکه از اینجا خارج بشوید بهش اشاره بکنم چون همیشه احساس بدی به من دست می‌دهد.

در مورد مسئله اطاعت از پدر و مادر که مدام یک سوال‌هایی دست‌به‌گریبان تو این جلسات شده من هم حرف‌هایی که زدم همیشه در جهت عدم اطاعت از پدر و مادر بوده و فکر می‌کنم که حالا برداشت نمی‌شود چون همیشه لابه‌لای حرفام نکات مثبت را هم می‌گویم ولی فکر می‌کنم این سوره‌ای که از موضوع‌هاش که حالا بعداً این خودش را با شرح و بسط بیشتر هم در موردش صحبت بکنیم وقتی به داستان حضرت ابراهیم می‌رسیم جا دارد که واقعاً در موردش بحث بکنیم یکی از موضوعاتش همین است مسئله ارتباط والدین با فرزندان.

شما در هر سه موردی که سه تا داستانی که تو این سوره بود که هم تولد یحیی و هم تولد عیسی و هم داستان ابراهیم مخصوصاً شما در مورد رابطه با پدر و مادر به هر حال یک چیزی می‌بینید. در هر سه مورد به نظر می‌آید یک جور چیزی که می‌تواند نافرمانی حساب بشود وجود داشته.

در این دو مورد اول نفی می‌شود که این‌ها عصیان‌گر نبودن در مورد والدین خودشان می‌گوید در مورد عیسی و در مورد مادرش و در مورد حضرت ابراهیم باز یک چیزی می‌بینید که ممکن است همان یک جور نافرمانی حساب بشود. اینکه به هر حال در هر سه مورد یک فضایی وجود دارد که قابل بحثه.

حضرت عیسی مادر خودش را ترک می‌کند. یحیی هم به نظر می‌آید در خانواده خودش زندگی نمی‌کند. حضرت ابراهیم هم که یک حرف‌هایی می‌زند که باباش بیرونش می‌کند از خانه. حالا به تمام به یک معنایی به تمام عقاید پدر خودش دارد توهین می‌کند. با اینکه خیلی مؤدبانه صحبت می‌کند ولی قبول دارید دیگر برای پدر ابراهیم شنیدن این حرف‌ها راحت نیست.

می‌گوید که از من یک علمی دارم که تو نداری. بیا از من تبعیت کن می‌ترسم نمی‌دانم تو بنده شیطان بشی. به هر حال یک پسر نوجوان مثلاً باعث بشود جلوی پدرش یک چنین حرف‌هایی بزند عصبانیت پدرش هم می‌بینید. تهدید به سنگسار شدن می‌کند ابراهیم و نتیجه‌اش این است که ابراهیم خانواده خودش را ترک می‌کند.

و این موضوع مطمئناً تو این سوره جزو موضوع‌های حالا اگر اصلی نباشد جزو موضوع‌های سوره است. من امروز می‌خواستم بدون اینکه بخواهم ادامه بدهم جلسات آینده را برویم سراغ مسیحیت بعد به داستان ابراهیم می‌رسیم برگردیم دوباره به این موضوع.

ولی برای اینکه آن احساس بد خودم را که همیشه از چیزهای منفی شروع می‌کنیم و لابه‌لاش حرف‌های مثبت می‌زنیم این‌ها را برعکس گفتم که ابتکار اول به خرج بدهم خودم یک چیزهای مثبتی بگویم برای خاطر اینکه این تأثیر منفی اگر آن حرف‌ها گذاشته در واقع ایجاد می‌کند.

اینکه شما در این دو تا در واقع داستان که یک جوری در واقع نقش پدر و مادر در به وجود اومدن فرزند را از لحاظ معنوی می‌بینید و از این بحث‌هایی که در مورد یحیی و عیسی کردم اینکه حضور پدر و مادر و نقش مرد و زن متفقاً در به وجود اومدن فرزند و تربیت فرزند یک جوری از لحاظ معنوی تأثیر خاصی روی روحیه بچه‌ها می‌تواند بگذارد.

فکر می‌کنم می‌خواهم به یک چیزی اشاره بکنم آن هم این است که انگار یک انسان که متولد می‌شود خدایان اولیه در ذهن ارتباط اولیه‌ی ذهن فرزند با جهان خارج با یک چیزی که بعداً تبدیل به خدا می‌شود از طریق پدر و مادره.

یعنی انگار شما اول خداوند را به صورت تفکیک شده صفات جمال و جلالش را در پدر و مادر می‌بینید. نوع ارتباط فرزند با پدر و مادر یک چنین ویژگی‌ای دارد.

شما آن حسی که یک فرزند نسبت به مادر دارد را مشابه در واقع آن حسیه که نسبت به رحمانی نسبت به خدا نسبت نقش به اصطلاح صفات جمال خداوند دارد و احساسی که نسبت به پدر دارد به طور طبیعی شبیه احساسی که نسبت به صفات جلال خدا دارد.

همان‌جوری که آن قسمت جلال خداونده که عامل تشریعه، انگار قانون‌گذار اولیه در خانواده به طور طبیعی پدره و این‌جوری نیست که ربطی به مسائل فرهنگی اجتماعی داشته باشه.

من حالا جاش نیست اینجا بحث بکنم ولی تو این بحث‌های دانشگاه تهران نمی‌دانم در چه سال و ایامی با این حرکت کندی که آن بحث‌ها دارد ولی یک روزی که خلاصه ان‌شاءالله به بحث در مورد Lacan برسیم، Lacan استدلال‌های خیلی روان‌کاوی خیلی ساده‌ای دارد در مورد اینکه قانون در واقع منشأ قانون پدره.

چیزی که در اصطلاح Lacan نام پدر بهش می‌گه، که منشأ هر جور قانون، ضابطه و شکل‌گیری این مفاهیم در ذهن فرزند، ارتباط به حضور پدر دارد. در حالی که بخش‌هایی از ذهن و روح فرزند تحت تأثیر مادر شکل می‌گیرد که هیچ ربطی به آن جنبه‌های قانونی و نمی‌دانم تشریع و این حرف‌ها به طور طبیعی ندارد.

این حضور پدر و مادر به طور توأم برای فرزند، برای تعادل روحی فرزند چیزی است که قطعاً لازم است. فکر نمی‌کنم هیچ روان‌کاوی الان تو دنیا باشه که متوجه این نکته نباشد یا قبول نداشته باشه که هست و هر کدام از پدر و مادر زندگی یک بچه می‌تواند یک آسیب‌های خیلی جدی از نظر رشد در واقع در آن به وجود بیاورد.

این مثلاً فرض کنید من قبلاً به این مناسبت‌ها یا حالا بحث‌هایی که می‌کردم، مثلاً Freud در روان‌کاوی‌ش عامل اصلی و منشأ روانی گرایش‌های هم‌جنس‌گرایانه را حذف یکی از پدر یا مادر می‌داند. مثلاً فرض کنید در مورد مردها وقتی پدر حضور ندارد یا به قول Freud پدر غایب، می‌تواند این انحراف را در پسر به وجود بیاورد.

این چیزی که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که حتی رشد انسان به معنای نزدیک شدنش به خداوند و شناختش نسبت به جهان و خدا، زمینه این‌ها را فراهم کردن ارتباط دارد به ارتباطی که فرزند با پدر و مادر دارد.

یعنی اگر یکی از این دو تا حضور نداشته باشند یا فرزند در اثر اشتباهاتی که خودش می‌کنه، من تأکیدم را این قسمته، در اثر اشتباهی که خودش در رفتارش داره، با هر دو یا با یکی از این دو تا منبع رابطه خودش را ضعیف می‌کند.

آن‌وقت بلایی که سرش می‌آید این است که کلاً در واقع خودش را دچار یک عدم تعادل روحی می‌کند و حتی در شناختش نسبت به جهان و خداوند می‌تواند تأثیرگذار باشه، حالا تو هر سنی که این اتفاق می‌افتد.

این تأکید بی‌نهایتی که واقعاً وقتی واژه از یک واژه اغراق‌آمیز استفاده می‌کنم، تأکید فوق‌العاده زیادی که در قرآن در مورد احسان و رابطه مثبت داشتن با پدر و مادر هست، این را واقعاً جدی بگیرید. یعنی فکر می‌کنم توحید، رسیدن به توحید بدون این یک جوری امکان ندارد.

یعنی کسی که رابطه‌اش با پدر و مادرش دچار اختلاله، حتماً یک جایی رابطه‌اش با خدا هم دچار اختلال می‌شود. و این هیچ ربطی به اطاعت بی‌چون و چرا از پدر و مادر ندارد. حالا آن جنبه‌های منفی حالا اینجا حالت تک‌مضراب پیدا بکنند. فراموش نکنیم که اصلاً ربط احسان کردن، رابطه مثبت برقرار کردن ارتباطی به این ندارد که شما هرچه پدر و مادر می‌گویند گوش بکنید.

مثلاً حضرت ابراهیم بیاید چون باباش مثلاً ازش برای اینکه راضی بشود برود بت‌پرست بشود. ولی به هیچ وجه از این نباید کوتاه آمد که تحت هیچ عنوان نهانی وجود ندارد که کسی جایی که می‌تواند خدمتی به پدر و مادرش بکنه، خدمتی بکنه، این کار را انجام نده.

مخصوصاً بهانه‌ای وجود ندارد که کسی مثلاً فرض کنید نسبت به پدر و مادرش حالت پرخاش بگیره، توهین بکند به پدر و مادرش، صداشو مثلاً بالا ببره.

احسان نه اطاعت کور

شما این را تو قرآن می‌بینید، «لا تقل لهما اف». ببینید واژه‌ای مثلاً از واژه‌ای استفاده بکنید در مقابل پدر و مادر که یک جوری مثلاً هتک حرمت باشه یا خوشایند نباشد برای پدر و مادر.

همه آن حرف‌هایی که من قبلاً می‌زنم در اثر اطاعت کردن و نکردن، جلوی پدرتون خیلی خب، جلوی پدرتون وایستید، با پدرتون با تمام زندگی پدرتون مخالفت بکنید، همان‌طوری که ابراهیم دارد می‌کند. ولی شما تو این حرف‌هایی که ابراهیم می‌زند حرف بی‌ادبانه‌ای می‌بینید. دلسوزی می‌بینید، ممکن است به پدرش هم بربخوره چون دارد با عقایدش مخالفت می‌شود ولی این به معنای واقعی کلمه دارد احسان انجام می‌دهد دیگر.

من می‌ترسم تو پیرو شیطان بشی در آن دنیا اصلاً این بلایی سرت بیاید. مثل اینکه داری می‌بینی که پدرش دچار یک اشتباهیه و وظیفه خودش می‌داند که این را تذکر بده. در واقع در یک سطحی دارد به همین عمل می‌کند که احسان انجام می‌دهد با نهایت ملاطفت، ادب.

بنابراین من از چیزی که می‌خواهم بگویم این است که تمام قرآنی که شما می‌خوانید همیشه در واقع بعد از توحید می‌بینید حرف از احسان به والدین. نیکوکاری نسبت به والدین، برّاً بوالدین و در عین حال عدم اطاعت. که اشتباه نشود این چیزها با اطاعت و جاهای ما تواضع در مقابل والدین.

آیه بسیار زیبایی قرآن که می‌گوید که و اخفض لهما جناح من الذل و الرحمه که فروتنی، مهربانی، این‌ها هیچ بهانه‌ای وجود ندارد این چیزها ترک بشود. واقعاً من جدی دارم این را می‌گویم. حالا بعداً شاید یک خورده بیشتر هم توضیح بدهم.

فکر می‌کنم چند جلسه مفصل در مورد مسائل مربوط به خانواده و ارتباط فرزند و والدین لازم می‌دانم که صحبت بشود برای خاطر اینکه تو این سوره محتوایی یک چنین چیزی هست و فقط به عنوان مقدمه دارم می‌گویم که هیچ‌جور بهانه‌ای برای حرکت و رفتاری که خارج از فروتنی، خارج از ادب، خارج از مهربانی، احسان باشه در قرآن نیامده.

اینکه می‌شود اطاعت نکرد جایی که مثلاً حالت شرک‌آمیزی دارد پیدا می‌شود و شما حق دارید به عنوان یک موجود مستقلی که خداوند شما را خلق کرده راه زندگی خودتان را انتخاب بکنید طوری که فکر می‌کنید خدا راضیه و لازم نیست اینکه من مدام این را می‌گویم که اصلاً این را فراموش بکنید که قرار است ما رضایت پدر و مادر خودمان را جلب بکنیم.

به وضوح ممکن است یک پدر و مادری تحت شرایطی احساس رضایت نرسن به دلیل مشکلات شخصی خودشان یا خیلی پرتوقع باشند اصلاً یک توقعات عجیب و غریبی داشته باشند.

آن روز که این حرف‌ها شد در کلاس این آقای محسن گفت که یک فتواهایی دیده که یک نفر سوال کرده که اگر پدر من به من دستور بده که از زنم طلاق بگیرم آخه چه پدر و مادری‌ان که آخه این دستوراتی اصلاً صادر بکنن؟

مشکل دارند دیگر. نمی‌شود یک نفر از فرزند خودش در حالی که میل دارد با یک نفر زندگی بکند بگوید که مثلاً من بهت دستور می‌دهم برو طلاق بده بچه خودت را مثلاً بنداز دور.

اه اینکه حالا ممکن است یک پدر و مادری آدم‌های عجیب و غریبی باشن، توقعات عجیب و غریب داشته باشند یا به دلیل سطح فکر پایینی که دارند این چیز مبتلا به این است.

شما اگر بخواهید به یک جای درجه‌ای از به اصطلاح حالا رشد روانی و دینی برسید، پدر و مادرتون ممکن است از یک جایی به بعد که دارید ازشان رد می‌شوید دچار توهم بشوند که مثلاً شما چرا این‌جوری شدید، مخالفت بکنند.

به هر حال یک جاهایی ممکن است لازم باشه شما جلوی اراده پدر و مادرتون هم وایسید. هیچ‌کدوم این‌ها مطلقاً جوازی برای اینکه آدم صداشو مثلاً جلوی پدر و مادرش بالا ببره یا مخالفت را به طریقی انجام بده که برخوردنده باشه برای‌شان واقعاً نمی‌شود.

من این را می‌خواهم اخطار بکنم. بعداً بیشتر هم توضیح می‌دهم در مورد این چیزها که این‌ها در زندگی معنوی تأثیر قطعی می‌گذارد. یعنی محاله یک نفر ارتباطش را با پدر و مادرش یک جور بدی در واقع کرده باشه و بعداً انتظار داشته باشه که این جایی تو زندگی معنوی‌اش ظاهر نشود.

حتی اگر به بهانه توحید مثلاً این کار را انجام شده باشه. فقط بگذارید به عنوان حسن ختام به این اشاره بکنم که در شریعت موسی که ما معتقدیم که از طرف خداوند بوده، فقط فرقش با شریعت اسلام این است که یک مقدار سخت‌گیرانه‌تره ولی به هر حال اگر بهش عمل نمی‌کنی می‌تواند شریعت جالبی برای ما باشه. می‌گویید منظورم چیه؟

همین که جهت سخت‌گیری یعنی مثل اینکه یک پله بالاتر از این می‌خواهیم سخت بگیریم چیه؟ این می‌تواند در روشن شدن محتوای بعضی از احکام در اسلام فکر می‌کنم کمک بکند. اگر حالا مستقیماً تأثیر نپذیرید و آن احکام را اجرا نکنید ولی تأثیر محتوایی دارد.

حکم شریعت موسی

اه توهین کردن به پدر و مادر تو شریعت موسی حکمش چیه؟ اعدام. اگر فرزندی به پدر و مادرش فحش و بعد آن را بیراه بگوید و توهین بکند حکمش مرگ. این فقط این تو ذهنتان باشه. ما الان تابع شریعت موسی نیستیم ولی یک چیزی در حد مرگه. یعنی یک ببینید وقتی که جرم یک چیزی حکمش مرگه یعنی شما با این کار مثل اینکه خودتان را کشتید.

شریعت معمولاً این‌جوری است که مثل یک واقعیتی اتفاق شما در واقع نابود شدید بر اساس این کاری که کردید. که روح خودتان را از بین بردید. حالا جسمتون هم بگذارید به روحتون بپیونده مثلاً. این سخت‌گیری به نظر من معنی دارد. این تو ذهنتان باشه این واقعاً. فکر کنید که یهودی هستید.

وقتی جلو پدر و مادر قرار می‌گیرید که اگر خدایی نکرده رفتار توهین‌آمیزی، حرف زشتی مثلاً بزنید یا توهین بکنید، فحش دادن و فکر می‌کنم حکم این است. فحش و بد و بیراه کسی به پدر و مادرش بگوید مجازاتش اعدامه. حکم خوبی است. من از این گفت، گفتم خیلی خوب است. برای کنترل جمعیت هم فکر کنم در دوران مدرن خیلی کمک می‌کند.

چون الان کلاً بچه‌ها یک خورده بی‌ادب‌ان. و من چیزی که بله تعداد یهودیا، آره، چرا تعداد یهودی‌ها به این دلیل مثلاً منقرض شدن؟ همه‌اش در دوران مدرن کم‌کم مثلاً نسل‌شون منقرض می‌شود. هر کدوم‌شون یک حرفی می‌زنند و می‌گیرند.

و شرایط یهود که الان کلاً در یک جا اعمال نمی‌شود ولی یکی از چیزهای تاریخی دین یهود این است که این‌ها همیشه فقط از مسیحیت به وجود آمد و از آن‌ور شنیدیم به اصطلاح تخریب شد و این‌ها در دنیا پخش شدن، همه‌جا اقلیت بودن.

یکی از مشکلات‌شون این بود که یک جوری جواز بگیرند برای اینکه بتونن شریعت خودشان را اعمال بکنند. مثلاً اگر زنی مرتکب عمل مرد یا زنی مرتکب زنای محصنه شدن تو شریعت یهود حکمش سنگسار.

و خب همیشه دچار این مشکل این‌ان دیگر و اینکه کل یک عالم تلاش‌های تاریخ یهودی‌ها این است که چگونه در از نظر سیاسی امکانات را معمولاً خیلی پول خرج می‌کردند برای اینکه مثلاً حکمران یک جوری جوازی را بده که این‌ها مثلاً یک ضوابطی غیر از ضوابط جامعه داشته باشند. و فکر می‌کنم خیلی وقته که دیگر بچه‌ها را اعدام نمی‌کنند.

حالا من اینکه این حکم اصلاً واقعاً حکم شریعت یهود هست یا نیست، این‌ها را هم می‌شود شک کرد. ولی یک انحراف‌هایی هست. ولی شنیدن این حکم فکر می‌کنم تأثیر مثبتی دارد. قرار نیست که کسی را به دلیل توهین به پدر و مادرش الان اعدام بشود ولی فکر می‌کنم تو ذهن آدم باشه که یک چنین سختی‌ای یک روزی وجود داشته، شاید تأثیر مثبتی بگذارد.

شما حرف‌تون این است که بچه‌ها دارند تو این مملکت کم می‌شوند. در دنیای مدرن. ولی کلاً دنیای مدرن یک جوریه، الان جامعه خودمون، شاید اگر حکم بدهیم که بچه‌ها پدر و مادر واجب‌الاطاعه هستند، چون جهان از نظر فرهنگی در حال سقوطه، یعنی هر نسل از نسل قبلی خودش بدتره، شاید این خوب باشه. بگوییم ما مثلاً هر جایی، هر چه پدر گفت، گوش بدهیم.

در مجموع اوضاع به سمت، چون الان مسئله شما به یک نفر بگید، فرض پدر و مادر لازم نیست اطاعت بکنید، اصلاً اختلاف سر انواع و اقسام لباس پوشیدن‌های عجیب و غریب و آرایش مو و نمی‌دانم مصرف مواد مخدر و این‌جور چیزهاست که پدر و مادرها مخالف‌ان، بچه‌ها هم مثلاً یک جوری شوق این‌جور کارها را دارند.

ولی حالا ما جدای از اینکه دنیا چه‌جوریه، فکر می‌کنم تو قرآن با صراحت مطالبی به این شکل بیان شده که اطاعت لازم نیست ولی اوکی، توهین کردن به پدر و مادر تقریباً همون‌جوریه. یک جوری دچار مرگِ منفی‌ان ولی دچار مرگ معنوی می‌شوید اگر ارتباط‌تون را با پدر و مادر دچار اختلاف بشود. خب من دیگر هرچه که از این قسمت‌های اول می‌دانم را فعلاً فراموش می‌کنم.

اخطار برای جلسات آینده

از جلسه آینده درباره مسیحیت بحث می‌کنم و از الان بهتان اخطار هم بکنم که بحث‌ها این‌جوری است که چند جلسه ممکن است طول بکشه که با دفاع سرسختانه از مسیحیت من سعی بکنم که یک فضای ذهنی‌تون برود به سمت درک یک خورده عمیق‌تر آن هسته اصلی در واقع مسیحیت که راحت هم نیست به اصطلاح شاید رد کردنش.

و نهایتاً هم فکر نکنید بعد از این جلسات دیگه، امیدوارم به جایی نرسه که برگردید سر جای اول. مثلاً فرض کنید من سعی می‌کنم با حالت دفاع صحبت کنم، بعداً خب این چیزهایی را که گفتم نقد می‌کنم، ممکن است بعضی‌هاش غلط بودنش مثلاً خیلی واضح بشه، حالا مثلاً و ولی نهایتاً برنمی‌گردیم سر جای اول.

امیدوارم. یعنی که عقاید مسیحیت همین‌جوری عقاید پوشالی‌ای هستند و دین تحریف‌شده و این حرف‌ها. خیلی چیزها در مسیحیت هست که امیدوارم را تون تأثیر بگذارد. حالا بیشتر توضیح ندم ولی اگر خلاصه به جاهایی رسید که احساس کردید دارید مسیحی می‌شید، خیلی نترسید. خب.