در این جلسه مسیر بحث از سورهٔ مریم به مسیحیت و پیوندش با یهودیت بررسی میشود. آثار تکوینی ظهور مسیح، مصلوبشدن و مکاشفهٔ پطرس در کنار سلسلهٔ انبیای ابراهیمی مطرح است. بحث به جانشینی موسی، وحی و تکلم، و مسئلهٔ تحریف و معجزه در میدان عمومی میرسد.
روال جلسات و فاصله از بحث یهود
خب در مورد اینکه چگونه روال جلسات را ادامه بدهیم یک نکته مهمی بگویم. فکر کنم دقیقاً آخرین جلسه دوره قبل که صحبت کردم یک جوری بنا بر این شد که در مورد یهود و اینها صحبت کنیم و فکر میکنم یک چنین حرفی من زدم.
آن لحظه هم خب واقعاً ایدهام این بود که همینجوری ادامه بدهم. حالا به یک دلیلی میخواهم یک مقداری یک چند جلسهای حداقل فاصله میافتد احتمالاً با اینکه در مورد یهود صحبت بکنیم.
بحث یهود یک جوری ادامه منطقی و خیلی خوبی برای بحث در بحثی که در مورد مسیحیت کردیم هست. بگذارید من اول یک توضیح کلی بدهم که اصلاً چگونه رفتم سراغ مسیحیت. در مورد سوره مریم داشتیم صحبت میکردیم و من همیشه هم وقتی که تصمیم گرفتم که در مورد مسیحیت جدی صحبت بکنم یک تأکید داشتم که سوره مریم را رها نکردیم.
در واقع به طور طبیعی بحث کردن در مورد سوره مریم یک بخشیش بحث کردن در مورد حضرت مسیح بود و طبعاً مسیحیت و با توجه به اینکه در همین سوره اشارههایی خیلی مستقیم به ماجراهای بعد از حضرت مسیح و ادعاهای شرکآمیزی که مسیحیها کردن هست.
منتها از اولی که من سوره مریم را شروع کردم خیلی تصمیم قطعی و جدی نداشتم که چقدر میخواهم در مورد مسیح و مسیحیت بحث بکنم.
خب باید یک بحثی میکردیم در واقع من حالا در یک لحظهای به یک دلیلی تصمیم گرفتم که آن بحثی که قرار بود در مورد سوره مریم در مورد مسیح بکنیم را یک خورده بسطش بدهم تبدیل بشود به یک سری جلساتی که مستقل از حرفهایی که در مورد این سوره میزنیم قابل ارائه کردن باشه.
فکر میکنم نتیجه خوبی هم داد. یعنی در واقع آن بحثها به نوعی اگر یک خلاصهای آدم ازشان تهیه بکند مربوط میشوند به بحثهای داخل سوره مریم. برای خاطر اینکه این سوره به نوعی با بحث درباره تولد حضرت مسیح شروع میشود. شاید مفصلترین جایی از قرآن باشه که در مورد تولد حضرت مسیح صحبت میکند.
اگر آن بحثها را گوش کرده باشید شاید مهمترین ادعای ما در واقع یک نتیجهای در مورد این است که اصولاً چیزی که ما در مورد تولد حضرت مسیح میفهمیم و در مورد شخصیت خود حضرت مسیح از قرآن چیست که شاید بیشترین اشارهها از در خود سوره مریم میآید.
بنابراین تا وقتی در مورد مسیحیت داشتیم بحث میکردیم من میتونستم ادعا بکنم که دارم در مورد بحثم را در مورد سوره مریم ادامه میدهم.
فقط یک جوری یک بخشی را مستقل کردم، جامون را عوض کردیم. مثلاً آدمهایی که حتی علاقهمند به شنیدن مباحث مربوط به قرآن نیستند مستقلاً میتوانند بیان در مورد مسیحیت بحثها را بشنون که حالا بد نیست من این نکته را هم بگویم. اگر من میپرسیدید که علت این کاری که دارید میکنید چیه، من واقعاً شخصاً میتونستم با صراحت خیلی قاطعانه جواب بدهم.
علتش ارادت خیلی زیادی که به حضرت مسیح دارم. یعنی اصلاً یک جوری برای من همیشه یک جاذبهای دارد شخصیت حضرت مسیح داشته و دارد که شاید از اول مینشستم فکر میکردم معلوم بود که وارد بحث در مورد سوره مریم بشوم یک جوری این کشش حضرت مسیح ممکن است بحثها را به یک سمت دیگهای بکشونه.
ولی بعداً متوجه شدم که از تماسهایی که با من گرفتن، مخصوصاً بچههای خارج از کشور که یک فایده دیگهای هم داشت این بحثهایی که در مورد مسیحیت کردیم. ظاهراً بچههایی که میروند خارج از کشور، ظاهراً از نظر ذهنی درگیر میشوند با این موضوع مسیحیت.
من اصلاً شخصاً خیلی به این جنبه بحث واقعاً توجهی نداشتم ولی از همان هفتههای اول که شروع کردم یک تعداد زیادی ایمیل برام رسید که مثلاً خیلی داریم با کنجکاوی این بحثها را دنبال میکنیم و من کاملاً از بعضی از کامنتهای خیلی دقیقی که یک عده میدادن متوجه شدم که چقدر در مورد مسیحیت آنجا مطالعه کردن. یعنی یک جوری از نظر ذهنی درگیر موضوع ادعاهای مسیحی و حالا خود شخصیت حضرت مسیح و اینها شدن.
حالا این خب جای خوشحالیه که من به یک دلیلی دیگر آن بحثها را کردم، کاربرد ویژه دیگهای هم پیدا کرد. حالا به هر حال من بعد از اینکه این جلسات تمام شد، در حین جلسات این احساس به من دست داد که یک موضوع خوبی باز شده.
برای خاطر اینکه در واقع شاید همین علاقهای که، علاقه ثانویهای که دیدم خود بحث در مورد مسیحیت و ادعاهای مسیحیت برای یک بچه ها جالب است.
خب این ایده برام ایجاد شد که اولاً قطعاً بحث کردن در مورد یهودیت هم جالب است. من تقریباً میتوانم با اطمینان بگویم شما اطلاعات عمومیتون در مورد یهودیت کمتر از مسیحیته. یهودیت به دلیل اینکه اصولاً یک دین غیرتبلیغیه یعنی خودشان را تبلیغ نمیکنند که مردم دنیا به طور طبیعی از یهودیت اطلاع خاصی ندارند برعکس مسیحیت.
مسیحیت بیش از آن چیزی که آدم بتواند تصورش را بکند همه مسیحیها در جهت در طول تاریخ در جهت تبلیغ کار کردن. ما چیزی مشابه میسیونرهای مذهبی مسیحی در اسلام حتی نداریم. یک عده آدم از جان گذشتهای که به اقصی نقاط دنیا از جنگلهای آمازون گرفته تا هر جایی که پای بشر مثلاً رسیده بروند و سعی بکنند که دین خودشان را تبلیغ بکنند.
مبلغین اسلام معمولاً بعد از لشکر اسلام وارد منطقه میشدن. حالا من یک خورده شاید تند این حرف را میزنم ولی خب آن حالتی که تبلیغ مسیحیت داشته برای مسلمانها واقعاً به این شدت و حدت نبوده که یک عدهای مثلاً بروند.
یک عده معتقدن و واقعاً از نظر تاریخی شواهد زیادی وجود دارد که خیلی وقتا این قدرتهای استعماری برای اینکه بهانهی حمله به یک جایی را پیدا بکنند میسیونرهای مذهبی میفرستادن.
میدونستن که اینها را میگیرند میکشن و یک بلایی سرشون میآرن و بعد مثلاً خیلی از حملههای استعماری شما میبینید بهانههاش مثلاً این است که میسیونرهای مذهبی مسیحی را کشتن و خب این کلی هم آدمهای مذهبی هم مثلاً تحریک میشدن که بروند مثلاً به خونخواهی این بیچاره میسیونرها که. موضوع این است که میسیونرها میرفتن، حالا اینها را علیرغم همهی خطراتی که وجود داشت همیشه پیشقدم بودن.
یک عده اصولاً میسیونر ندارند چون دین خصوصی خانوادگیشونه دیگر. اصولاً اینکه حالا یک خورده حالا من یک روزی در مورد یهودیت بحث بکنم شاید برایتان جالب باشه که این مجموعه احکامی که در مورد اینکه اگر یک نفر غیر یهودی بخواهد یهودی بشود چه کار باید بکند خیلی واقعاً سخته. سختگیریهایی وجود دارد برای اینکه اصولاً میل ندارند خیلی کسی را راه بدن.
الان شما بروید بگویید من به هر بهانهای مثلاً دین یهود و اینها ایمان آوردم میخواهم یهودی بشوم. اگر تونستید یهودی بشوید. و در واقع یک آزمایشات عجیبی میگیرند که حالا شاید بعداً بهش من یک زمانی اشاره بکنم.
بالاخره من در طول این بحثهای مربوط به مسیحیت دو تا نکته خیلی مهم در واقع تو ذهنم بود که مرا به این سمت کشوند که بروم در مورد یهودیت هم بحث بکنم.
یکی اینکه بحث در مورد مسیحیت میگویم یک کاربرد ثانوی که من فکر نمیکردم پیدا کرد. آن هم اینکه اصلاً واقعاً یک عده انگار به این چیزها خیلی جدی فکر میکنند از نظر اینکه کدام یکی از ادیان مثلاً حرفهای بهتری برای گفتن دارد یا ادعاهای مسیحیها خب جذابیتی دارد که ممکن است روی بعضیا تأثیر بگذارد.
دین الهی و ادامه مسیحیت
بنابراین یهودیت هم طبعاً به عنوان دین بزرگ دیگهای که در دنیا هست و نزدیک به ماست از نظر اعتقادات و قبولش داریم به عنوان یهدین الهی موضوع جالبی برای صحبت کردن هست.
بهاضافهی اینکه من در طول بحثهای مربوط به مسیحیت همش احساسم این بود که خیلی خوب است که حداقل وقتی بحث به یک جایی رسید، تقریباً کامل شد، یکی دو جلسه آخر بیام مجموعه آیاتی که تو قرآن به مسیحیت دارد اشاره میکند را مطرح بکنم و در موردشون یک خورده صحبت بکنم که مثلاً ایرادهایی که خداوند به مسیحیها میگیرد به چه چیزهایی بیشتر دارد ایراد میگیره، کارهایی که کردن یا عقایدی که ابراز میکنند.
من تمام بحثم اینجوری بود که سعی کردم عقیده درست در مورد خود حضرت مسیح و جریانهای مسیحی را که بعداً پیش آمده یک جوری ارائه بکنم.
ولی هیچوقت اینطوری نیست که مجموعه همه آیات را بیام در موردش صحبت بکنم. ولی انگیزهی دیگم که در مورد یهودیت صحبت بکنم این است که اگر شما با یهودیت خوب آشنا نباشید من راحت نمیتوانم استدلال بکنم که چرا این آیه مربوط به یهودیها نیست، مربوط به مسیحیاست در حالی که این یکی آیه بیشتر در واقع به یهودیها مربوط میشود تا مسیحیها. دقت میکنید؟
یعنی یک یک جوری ما یک حجم نسبتاً بزرگی از قرآن را میبینیم که در مقابله با عقاید یا در بیان مثلاً ماجراهای مربوط به اهل کتاب از حضرت ابراهیم اگر شروع بکنیم مخصوصاً یهودیها و مسیحیها بارها تو قرآن مورد خطابن.
اینکه شما کلاً بتوانید مجموعه چیزهایی که قرآن دارد در مورد اهل کتاب، مخصوصاً یهودی مسیحی میگوید را درک بکنید، فکر کنم کلاً موضوع خوبی برای اینکه یک بخش نسبتاً خوبی از قرآن برایتان یک خورده روشن بشود.
بتوانید آیه ها را خوب تفکیک بکنید، ببینید چرا مثلاً مهم است که این موضوع در قرآن مطرح شده و الی آخر. اینها مجموعه فکرهایی بود که مرا رسوند به اینجا که بحث را با یهودیت ادامه بدم، ولی واقعیتش این است که اگر توجیه خیلی خیلی واضحی برام وجود داشت که بحث در مورد مسیح و مسیحیت ادامه سوره مریم، اگر الان در مورد یهودیت بحث بکنم، احساس میکنم این سوره مریم را کلاً گذاشتم کنار، دارم یک موضوع دیگهای را صحبت میکنم، بعد مثلاً قرار یک سری دیگر برگردیم در مورد سوره مریم.
من احساسی که بهم دست داد این بود که خب میتوانم سوره مریم را ادامه بدم، برای خاطر اینکه سوره مریم به سلسله انبیا در واقع میپردازه، از حضرت ابراهیم شروع میکند.
میتوانیم بگوییم مثلاً حتی اگر بخواهم در مورد یهودیت بحث بکنم، از حضرت ابراهیم میتوانم شروع کنم دیگه، اصلاً ماجرا از کجا شروع شده و به کجا رسیده.
بنابراین سوره مریم را کنار نذاریم، بیایم سوره مریم را ادامه بدهیم و دقیقاً بحث بعدی سوره مریم بعد از حضرت مسیح که حضرت ابراهیمه که سلسله انبیای ابراهیمیان که در دو تا سلسله مثلاً آل یعقوب و سلسله اسماعیلی قرار گرفتن، همین بحثها را بکنیم، خب به خود اینها به موضوع یهودیت به عنوان مقدمه مربوط میشود.
فکر میکنم حالا یا وقتی که در سوره مریم به جایی میرسیم که حرف از مثلاً حضرت موسی هست، آن را اکستندش بکنیم به یهودیت، یا مثلاً سوره مریم را یک خورده سریعتر تمام بکنیم و بعد یک بحثهای کاملاً مستقلی دیگهای در مورد یهودیت شروع بکنیم.
اینجوری از این احساس که سوره مریم را کنار گذاشتن یک جوری خلاص میشم، برای اینکه تا الان این احساس را واقعاً نداشتم، فکر میکردم یک بخشیش را دارم فقط خیلی بیشتر از اینکه به طور طبیعی در موردش بحث میکنم، مطرح میکنم، ولی یهودیت در سوره مریم خیلی خیلی نقش مختصری داره، در دو تا آیه به حضرت موسی و مثلاً جانشینی هارون به نوعی اشاره میشود و دیگر بحث خیلی خاصی نیست.
ولی حضرت ابراهیم یک شخصیت مهم سوره مریمه، در واقع سومین داستانی که در سوره مریم بهش اشاره میشه، سومین شخصیتی که تو سوره مریم ذکر میشود با همین عنوان که مثلاً «وَاذْکُرْفِی الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ» «وَاذْکُرْفِی الْکِتَابِ مَرْیَمَ» یا اولش ذکر رحمت ربی عبده زکریا، بعد از زکریا و تولد یحیی و ذکر مریم و تولد مسیح، حالا نوبت ذکر حضرت ابراهیم.
من تو جلسات اول ساختار کلی سوره مریم را توضیح دادم که در واقع چگونه این بحث از حضرت عیسی منتقل میشود به حضرت ابراهیم، که الان میخواهم در واقع یک خورده مفصلتر در مورد این ایده کلی سوره مریم صحبت بکنم، در مورد این نکات خاصش و اینکه چرا میریم سراغ حضرت ابراهیم و چرا به یک دیالوگ خیلی خاصی بین حضرت ابراهیم و پدرش در این سوره در واقع منحصر میشه، چیزی که از حضرت ابراهیم میبینیم. یک دیالوگ خیلی جالبیه، مستقیماً خیلی احتیاج به توضیح ندارد.
من میخواهم در واقع ارتباط این قطعهای که از زندگی حضرت ابراهیم میبینیم را با کل سوره در موردش یک خورده صحبت کنم، شاید قبلاً اشاره کرده باشم بهش.
فقط اگر اجازه بدید، من همیشه متهمم به اینکه خیلی تکرار میکنم و معمولاً حالا بهانهام برای تکرار کردن این است که گاهی اوقات فیدبکهایی، یکی از بهانههام این است که گاهی فیدبکهایی میگیرم که احساس میکنم یک چیزی را خوب نفهمیدن، مثلاً یک نفر، و بعد میترسم که دیگران هم همینجوری برداشت کرده باشن، بعد مثلاً آخر جلسه بعد میام یک بار دیگر مثلاً آن موضوع را سعی میکنم روشنتر بیان بکنم.
الان حداقل این تکراری که میخواهم بکنم، شاید دلیلش همینه، برای خاطر اینکه یک فیدبکی گرفتم که یک خورده برای من عجیب بود. بعد آن شخصی که این فیدبک را داد که جزو گوشکنندههای جلسات هست، حضور ندارد اینجا، میگفت که انقدر که فرفر داشت، مثلاً من بد شنیدم، اصلاً آن جلسه میگفت که اینجوری، اینها را خب ترسیدم، ممکن است همه چنین برداشتی کرده باشند.
چند نفر این برداشت را از حرفهای آنهایی که گوش کردن کامل بحثهای منفی رو، چند نفر این برداشت را کردن که من ایدهام در مورد اینکه چه اتفاقی برای حضرت مسیح موقع مصلوب شدن افتاده، همان چیزی است که در مکاشفه پطرس هست. مکاشفه پطرس اینجوری بود که حضرت مسیح جسمش بالا صلیب اینها ولی خودش خندان در کنار صلیب ایستاده و بعداً یک چنین چیزی.
واقعاً من طوری گفتم که اینجوری به نظر میومد. من دارم از این ایده من چرا این قطعه را مطرح کردم در کلاس؟ نه برای خاطر اینکه بعضیا ادعاشون این است که اصلاً یک فکت تاریخی بدیهی وجود دارد که همه را سوار کرده و یک دفعه ۶۰۰ سال بعد از مثلاً دوران حضرت مسیح قرآن آمده گفته حضرت مسیح مصلوب نشده.
من این فکت تاریخی واضح را آوردم از این متنی که خیلی قدیمیه مربوط به قرن مثلاً حد خیلی جلو باشه تو قرن دومه دیگر. اگر وگرنه از اول نباشد مکاشفه پطرس مربوط به قرن دوم میشود. که عین نسخه قدیمیش دست ماست و میبینید که مخالفینی وجود دارند که همین حرف که مسیح مصلوب نشده در آنجا به یک طریقی مطرح شده.
ما فرقههایی را به اسم میشناسیم منتها نه با داکیومنتهای خیلی دقیق که به مصلوب شدن مسیح اعتقاد نداشتن. فرقههای گنوسی، آن فرقههایی که شهرت دارند به اینکه بهشان میگویند فرقههای گنوسی، یک تعدادیشون هم اینطور هستند که مخالف مصلوب شدن حضرت مسیح بودن منتها ما معمولاً این عقاید فرقهها را از روی نوشتههای مسیحیهای قرنهای بعد که بهشان اشاره کردن میشناسیم.
یعنی از خود این آدمها داکیومنتهای خیلی قدیمی نداریم. بنابراین میشود یک جورهایی تردید کرد که آیا واقعاً این آدمها بودن، نبودن، چه اعتقادی داشتن.
ولی مکاشفه پطرس یک متن خیلی خیلی معتبر تاریخیایه که اثبات میکند که اختلاف نظر بین پیروان مسیح وجود داشته که اصولاً مصلوب شدن انجام شده یا نه. من استدلالم برای خواندن متن مکاشفه پطرس این بود، نه اینکه من دارم دفاع میکنم که اینجوری شده.
مصلوب شدن و مکاشفه پطرس
و مثلاً فرض کن ایده جایگزینی که یک نفر جای حضرت مسیح را عوض کند. فکر کنم اصولاً ابراز عقیده خاصی نکردم در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده. برای خاطر اینکه فکر میکنم به اندازه کافی مدارک روشنی نداریم.
نه از قرآن، نه از حقایق تاریخی که دقیقاً بدونیم چه اتفاقی افتاده. ولی یادم میآید که اشاره به این کردم که شما همین انجیل موجودی اگر بخوانید متوجه میشوید که از یک جایی حضرت مسیح رفتارش تغییر میکند.
یعنی با خود همین انجیل میشود کسانی که طرفدار ایده جایگزینی هستند استدلال بکنند که مسیح از یک جایی سوالهای دیگر جواب نمیدهد یا حرفی که بالای صلیب میزند به اینکه مسیح دارد این حرف را میزند نمیخوره، به زبان آرامی میگوید در حالی که همه کلام مسیح در انجیل به در واقع آرامی میگوید.
یعنی شاید وقتی یک متنی میخوانید هرچند متن اصیل انجیل یونانیه. مسیح به یونانی حرف نمیزده. ولی شما وقتی که یک متنی میخوانید که همه حرفهای مسیح را یونانی نقل میکنه، بعد از یک جملهاش را آرامی نقل میکند چه احساسی بهتان دست میده؟
که این جمله را مسیح به یک زبان دیگهای گفته که برای اوریجینال بودن مثلاً اینکه این جمله به یک زبان دیگهای گفته شد آن را آنجا آن شکلی نقل کردن مستقیماً.
دیگر اگر همه حرفهای مسیح تمام زندگیاش آرامی حرف میزد، خب همه حرفاش را دارند یونانی مینویسن. چرا آن جمله آخر را مثلاً فرض کنید یونانی ننوشتن؟ من این اشاره را اینجوری کردم ولی دفاع نمیکنم ازش. چیزی نمیشود ثابت کرد.
اینکه این آدمهایی که طرفدار جایگزینی هستند میتوانند اینجوری استدلال بکنند که از در متن انجیل یک تغییر رفتاری که در مسیح میبینیم به نوعی در واقع میشود شباهتهایی برای اینکه کسی جایگزین مسیح شده و این دیگر این شخصی که الان اینجاست مسیح نیست، مثلاً پیدا کرد.
منتها اکثر فکر میکنم متأسفانه اکثر کسانی که از این ایده جایگزینی دفاع میکنند تحت تأثیر متن انجیل برنابا هستند که انجیل برنابا ادعاش این است که مسیح خیلی زودتر از این جایگزین یک نفر دیگر جایگزین شد و یهودیها بود که جایگزینش شد. یعنی اصلاً مسیح دستگیر نشد توسط کسانی که آمده بودن برای دستگیریاش.
این چیزی است که تو متن انجیل برناباست و طبعاً اینکه مسیح دستگیر شده باشه یا بعداً این اتفاق افتاده باشه، خیلی بین آدمهایی که از ایده جایگزینی دفاع میکنند طرفدار ندارد. من شخصاً میخواهم بگویم ایده دقیق و خاصی را ندارم، چیزی دفاع نمیکنم. اگر مجبور میشدم مثلاً یک بگویم که طرفدار کدام یکی از این ایدهها هستم، شاید مجبور نمیشدم البته. مثلاً ممکن است بگویم جایگزینی بهتر است.
ولی اگر بگویم جایگزینی بهطور مبهم ۶۰، ۷۰، ۸۰ درصد فکر میکنم که در موسیقی شواهدی داریم که از مسیح دستگیر هم شد. تا یک جایی در محاکمات هم مثلاً ممکن است خود حضرت مسیح بوده ولی بعداً جایگزین شده.
بههرحال اینقدر نکته چیزی که من بارها فکر میکنم گفتم این است که اینقدر این موضوع مبهمه از نظر تاریخی و من هم لااقل شواهدی پیدا نمیکنم فعلاً ممکن است فردا یک خمره بزرگتر از اونی که در نجحمادی پیدا شد پیدا بکنند و خیلی چیزها روشن بشود.
فعلاً ما از قرآن ما شواهد تاریخی به اندازه کافی نمیتوانیم استدلال بکنیم که چه اتفاقی برای حضرت مسیح افتاده. فقط میبینیم که مصلوب نشده حالا یا به طریق جایگزینی یا به طریق عجیب دیگهای و بههرحال کیفیت این کار را تو قرآن دقیقاً بهش اشاره نشده.
من جلسه آخر این کار را کردم یک بار دیگر هم این کار را میکنم. اصلاً تو کار هرچه فکر میکنم چرا تکرار میکنم دلایل مختلفی دارد ولی از تکرار کردن خوشم میآید دیگر.
یک چیزهایی که مهم به نظرم میرسد بعداً نمیآید تکرار بکنم که راحتتر مثلاً در مطمئن بشوم که این را همه متوجه شدن. من میخواهم خلاصه ادعاهایی که به نظرم مهم است در مورد مسیحیت که الان خیلی چیزها تو این جلسات گفته شد.
من خیلی سعی کردم که شما را با ایدههای مسیحی که ایدههای عمیقی هم هستند آشنا بکنم ولی جدا از این بحث که مثلاً یک جوری ببخشید جدا از این بحث که حالا بحثهای دیگهای که در مورد خود مسیحیت شد من شخصاً بهعنوان یک ایدههایی در مورد مسیح و مسیحیت و تاریخ مثلاً زندگی مسیح چیزهایی که گفتم که فکر میکنم نکتههای قرآنی هستند سه تا نکته مهم فکر میکنم وجود داشت.
یکی اینکه در واقع از طریق آن ایده کلی که در مورد اینکه ماجرای آفرینش آدم در قرآن تمثیل زندگی جنینی انسانه که این را قبلاً هم تو آن بحثها بهش اشاره کرده بودم سعی کردم بگویم که ماهیت مسیح بهعنوان یک انسان خیلی خاص که رفتارهای خیلی خاصی هم داشته و بعدش مثلاً ۶۰۰ سال هم نبوت به نوعی قطع شده، سلسلهاش باهاش خاتمه پیدا کرده و اینها این ویژگیهای خاص حضرت مسیح اینجوری توجیه میتوانند بشوند که حضرت مسیح دقیقاً یک انسان خاصه که آن مراحل رشد طبیعی خودش را بدون آن لغزشی که همه انسانها دچارش میشوند طی کرده و این کاملاً با قرآن سازگاره.
به نوعی حتی من سعی کردم بگویم که برای همان ایده کلی در مورد تمثیلی بودن داستان حضرت آدم، حالا مفهوم تمثیل یک خورده چیز باشه مبهم باشه چون تمثیلگرایی معنایش این است که هیچ اتفاقی نیفتاده.
مثلاً من این مثالی دارم، مثال دقیقاً بیانش همونیه که در قرآن آمده. یعنی یک جوری دیگر وقتی بیان میکنیم. چون مفهوم تمثیل یک خورده تو قرآن غیر از آن چیزی است که تو ادبیات معمولاً در موردش صحبت میکنیم. بگذار بیان مثلاً تمثیلی نمیدانم. بههرحال دقیقاً به واقعیت اشاره میکند.
اینکه مسیح در واقع انسانیه که معصومیت مطلق داره، فارغ از گناه اولیه است. این یک نکتهای بود که من روش تأکید کردم و سعی کردم بگویم که نهتنها با قرآن سازگاره بلکه یک جوری من شخصاً فکر میکنم که میشود استدلال کرد و واقعاً هم به این چیزی که میگویم اعتقاد دارم که از قرآن یک چنین شخصیتی در واقع برای ما ترسیم میشود.
و اینکه این موضوع معصومیت مطلق حضرت مسیح را در واقع بهعنوان یک تعبیری حالا بگذار از اینکه از قرآن به من نتیجه میگیرم یک بحث نسبتاً طولانی که در طول تاریخ عرفان و ادبیات ما بوده در مورد اینکه منظور ابنعربی از نسبت دادن ولایت مطلقه به حضرت مسیح چیست که ایدههای مختلف وجود داره، من فکر میکنم که این در واقع یک تعبیر خیلی روشن و مشخصه که منظور از ولایت مطلقه چیست.
در واقع اگر جای کلمه ولایت خلافت بگذارید که فکر میکنم در ادبیات عرفانی ما همان چیزی که تو قرآن بهش مثلاً مقام خلیفهالله گفته میشه، در واقع تحت عنوان ولایت ازش یاد میکنند. اگر جای خلافت بگذارید در واقع معنایش این است که مسیح همان انگار شخصیتیه که برای خلافت در زمین برای او طرح بشود.
بقیه انسانها یک جوری دچار یک لغزش میشوند و یک وارد مراحل دیگهای میشوند در حالی که مسیح کاملاً بدون اینکه لغزش پیدا بکند وارد زمین شده و خلافت مطلقه دارد به معنای اینکه همه کارهایی که انگار خلافت بر زمین انجام میدهند را مسیح میتواند انجام بده.
مرده زنده بکنه، پرنده مثلاً بده و زنده بشود و الی آخر. این یک نکته بود که من روش اصلاً دفاع کردم یک جوری سعی کردم استدلال بکنم.
آثار تکوینی ظهور مسیح
یک نکتهای که خیلی روش تأکید کردم این بود که حضرت مسیح ظهورش آثار تکوینی داشته. مثل اینکه جهان قبل از مسیح با جهان بعد از مسیح فرق دارد از لحاظ معنوی و فکر میکنم این هم در واقع یک چیز هست. یعنی نمیخواهم بگویم خیلی خیلی پایههای دقیق قرآنی برایش آوردم.
بیشتر در واقع پایههای استدلالی و عقلی دارد به اضافه اینکه با قرآن سازگاره و میشود یک جوری در راستای قرآن هم توصیفی که شما در قرآن از حضرت مسیح میبینید به عنوان یک انسانی که بیشتر رفتارش و کارهاش آثارش تکوینیه تا تشریعی.
یعنی شما کمتر مسیح را تو قرآن میبینید. مگر اینکه یک جا در جهت تخفیف شریعت میگوید که من برای شما تخفیف قائل شدم یک چیزهایی را که برایتان مثلاً حرام بوده را برایتان حلال میکنم.
نمیبینید که مسیح شارع باشه، شریعت جدید آورده باشه با اینکه پیامبر از حضرت موسی یک جوری مقامش بالاتر، حضرت عیسی در واقع یک شخصیتی که بیشتر مشغول زنده کردن مردهها و نمیدانم حیات دادن و مداوا کردن و اینها آثار تکوینیان دیگر. این توصیف حضرت مسیح با توصیفهایی که از دیگر پیامبران یک تفاوتهایی در واقع ایجاد کرد. علاوه بر این همه انبیا آثار تکوینی دارند.
یعنی ظهور هر نبی و ولیای در روی زمین مثل یک حادثهایه که به نوعی مثلاً فرض کنید رابطه بین زمین و آسمان را برقرار میکند. از جمله حضرت مسیح که من یادم میگوید این تعبیر را به کار بردم که در واقع یک شاهراهی برای رفتن به آسمان در زمین با ظهور حضرت مسیح ایجاد شد که قبلاً ما یک امکاناتی را نداشتیم.
من توصیفم از اینکه مثلاً این آثار تکوینی چیان، من تمام این تاریخ عجیب در واقع حضرت مسیح و پیشرفت ناگهانی ایدههای توحیدی در دنیا که اصلاً مذهب در واقع اینجوری نبوده، این هزاران هزار پیامبری که اومدن در ناحیههای خودشان هر کدام سه چهار نفر را در واقع به توحید علاقهمند کردن در حالی که از مسیح به محض اینکه از دنیا رفت شما میبینید همه دنیا را تقریباً توحید گرفت.
این نه به دلیل مهارت مثلاً حواریون یا تقدس اونها، به دلیل این است که دنیا انگار یک جوری عوض شد. اینطوری که در واقع در خود مسیحیها هم به میل این معتقدن مثل اینکه دخالتهای شیطان در زمین یک جوری محدود شد، یک جور به هر حال روحالقدس همچنان فعالیت میکرد و در واقع یک تاریخ جدیدی در دنیا رقم خورد.
من مثلاً توجیه کردم که با این ایده شما وقتی یک ایدهای را میخواهید ازش دفاع بکنید فقط این نیست که استدلال بکنید با متن یا استدلال عقلی و این ایده را نتیجه بگیرید. میتوانید تئوری خودتان را بیان بکنید و نشان بدهید که کاربردهای خیلی خوبی دارد. یعنی خیلی چیزها را همونطور که ساینس این کار را میکنند.
کسی نمیآید در ساینس مدل خودش را اثبات کند. حرفهاشو میزند و بعد میگوید که ببینید این اکسپریمنتهایی که مثلاً شما نمیتونستید توجیه بکنید را من توجیه میکنم. من به عنوان یک ایده توجیهکنندهای که یک چیزی که توسط این ایده به راحتی بیان میشود این است که چطوریه که شریعت حضرت موسی خیلی سختگیرانهست ولی بعداً شریعت پیامبر ما سهل و ممتنعه.
خدا خلاصه میخواهد به آدمها سخت بگیره، میخواهد آسون بگیره، چطور نظر خدا تغییر کرد؟ اگر شما قبول بکنید که جهان یک تغییری برایش اتفاق افتاده که تو موحد بودن سادهتر شده، یعنی آن جاذبههای بدی که در دنیا مثلاً بود، جاذبههای شیطانی که وجود داشته کمتر شده، توحید جاذبه پیدا کرده از نظر افق معنوی جدیدی در جهان ناگهان به وجود اومده، خب میتوانید بگویید نتیجه طبیعیش این است که انتظار داشته باشید که به یک شریعت سادهتری بسنده بکنیم و به اندازه شریعت مثلاً فرض کنید یهود هم آثار داشته باشه و بلکه بهتر هم باشه.
اگر معتقد نباشید که اتفاق خاصی در دنیا افتاده، باید بروید مسئله را حل بکنید که چهجوریه که شریعت اسلام نسبت به یهودی اینقدر سادهتره.
حالا بعداً در بحثهای یهود شاید بیشتر آشنا بشوید که اینقدر سادهتر بودن واقعاً چیز اغراقآمیزی نیست. شریعت یهود شریعت خیلی پیچیدهایه. سنگینیه و اصلاً هم برایتان من دلیل برایتان میآرم مثلاً تو خود قرآن که اصلاً اینجوری نیست که تحریفش کرده باشن، سنگین شده باشه. سنگین بوده واقعاً. یعنی یک حالا بگذارید بعداً در این مورد صحبت بکنیم.
نکته سوم در مورد مصلوب شدن حضرت مسیح بود که من یک ایدهای را گفتم مثل حبس. هیچ نگفتم که قطعاً درست است یا غلط است. فکر میکنم گفتم با قرآن سازگاره بلکه یک استدلال کوچولویی هم سر از قرآنش آورد که این نزدیک به حقیقته. آن هم این است که حضرت مسیح، اتفاقی که برای حضرت مسیح افتاده، چیزی شبیه اتفاقی که برای حضرت اسماعیل افتاده.
یعنی انگار مصلوب شدن حضرت مسیح ارزشه، از این مسیح پذیرفته ولی خداوند حضرت مسیح را نجات داد. همه این حرفهایی که زدم یک نکته خیلی مهمش به نظر من مهم این است که مجموعه ادعاهایی که مسیحیان میکنند یک مقدار با ادعاهایی که ما در واقع داریم نزدیک میشود.
در واقع مثلاً فرض کنید اینکه مصلوب شدن حضرت مسیح را یک حادثه تاریخی میدانند که جهان را عوض کرده، واقعاً میتوانند مسیحیت بپذیرن که مهم نیست مسیح مصلوب شده باشه یا نه.
هر چیزی که جهان را عوض کرده فداکاری حضرت مسیح، کافیه پذیرفته باشه. بنابراین حقیقت مصلوب شدن به یک معنایی در واقع جای خودش را همچنان دارد. فقط کافیه که حالا بحث بر این میشود که آن لحظه واقعاً جسم حضرت مسیح بالا هست یا نیست.
حالا یک بخشی از الهیات مسیحی که جذابیتهایی هم داره، قابل حفظ کردنه. اینها به نظر من مهم است. شما بخشهای عمدهای از انجیل را میتوانید الان بخوانید و مشکلی نبینید در اینکه این اتفاقها مثلاً صحنههایی که در باغ زیتون میگذره، که شب آخر میگذره، ماجرای شام آخر، هر کاری که حضرت مسیح الان ما اینجوری بخونیم و این ایده را قبول بکنید، ایده سومی که در مورد مصلوب شدن حضرت مسیح، میتوانید همه اینها را به نوعی بپذیرید و احساس نکنید که در هر چهار تا نویسنده انجیل با همدیگر توافق کردن و این دروغها را نوشتن.
بلکه بله. با یک ویدیو سیو کردن؟ آها بله. اینطوری یهودیها هم یک پیشگوییهایی، یادتون باشه تو تورات نشانههایی از مصلوب شدن و این حرفها هست به صورت پیشگویی که آنها را هم میتوانید شما در واقع جزو کتاب مقدسان و لازم نیست که تحریف شده بدونید.
حالا بگذارید من دیگر وقتتون را کافی تکرار کردم. حالا دیگر راحتتر شدم. خب، من قبل از اینکه بحثی در مورد حضرت، نکته کلی سوره مریم را شروع بکنم، فقط اشاره به چند تا آیه خاص در مورد انتهای این قسمتی که در مورد حضرت مسیح میخواهم بکنم و بعد برویم سراغ در واقع یک در مورد کلیت این سوره، صلحتی بکنیم و برویم سراغ بحث حضرت ابراهیم.
هیچوقت برام مسیج نمیشد. خب. در من اشاره کردم، مجدد اشاره میکنم، این هم یک جورهایی جنبه تکراری داره، به اهمیت این عبارتی که حضرت مسیح میگوید در مقایسه با حضرت یحیی و به نظر من شد این نکته جالبی در آن هست و در جهت تبرئه کردن یک مقدار حواریون و کسانی که دچار مشکل شدن.
من واقعاً به این چیزی که میگویم معتقدم که حضرت مسیح دقیقاً اگر آن تئوری را قبول بکنید که حضرت مسیح در واقع به دلیل اینکه مرتکب هیچ گناهی نشده، حتی آن گناه اولیه، اصولاً وارد عالم کثرت نشده. یعنی از خداوند هیچ جدایی از خداوند را درک نکرده.
بنابراین یک مشکلی که اینجا در واقع به وجود میآید و این مشکل هست که باعث میشود حضرت مسیح پیامبر آخر نباشه، این است که حضرت مسیح یک جوری انگار در ارتباط برقرار کردن با مردمی که یک تجربهای داشتن و در کثرت قرار گرفتن و کفر را به یک معنایی انگار تجربه کردن، تو ارتباط برقرار کردن با این آدمها ممکن است دچار مشکل باشه که به نظر میآید این اتفاق میافتد.
مشکل روایت و جایگاه مسیح
یعنی حضرت مسیح اصلاً من احساسم این است از قرآن اینجوری به نظر میآید دیر میفهمه، کشف میکند که این آدمها اصلاً یک چیزی را نمیفهمند. یعنی یک چیزی، یعنی حضرت مسیح یک جوری غرقه در آن عالم وحدته که طبعاً ممکن است یک رفتارهایی داشته باشه و سخنانی بگوید که شبههانگیز باشه که این خود خداست که دارد حرف میزند.
یعنی من میخواهم به این عبارت اشاره بکنم که به صراحت و در چشم میزنه، اینجوری نیست که آدم بخواهد این را دقت کند ببیند.
در مورد حضرت یحیی گفته میشود که و سلام علیه، خداوند سلام میفرسته بر حضرت یحیی و سلام علی یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا. ولی در مورد مسیح که میرسیم، عین آن چیزی که خداوند در مورد حضرت یحیی گفته، خودش در مورد خودش میگوید.
میگوید و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا. این حرف خداست. در مورد مسیح انگار آن احتیاطی که، چون پیامبران ما هم تو این حالت وحدتاند، ولی چون میدانند این مردم هیچی نمیفهمن و یک خورده به اصطلاح تاب دارن، میدانند که نباید مثلاً یک حرفی که از طرف خداست را بزنن. این ماجرای حلاج را حتماً شنیدید.
چون میدانید حلاج از مسیح یک رابطه خاصی داره، یعنی اصلاً کلاً یک عالم ایدههاش هم هست در مورد مسیح را تجلیات مسیحه. مثل اینکه حلاج تو مقام شبیه مسیحه.
این چیزی که عرفا میگن، اینکه ما یک حالتی به اصطلاح محو شدن داریم که عارف مثلاً به این حالت وحدت میره، میرسد دوباره. حالا تو قرآن از این تعبیر به توبه، توبه کامل این است دیگه، شما برگردید به همان جایی که بودید.
به آن حالتی که در بهشت داشتید و عالم کثرت را درک نمیکردید. من دیگر تکرار نمیکنم، ارجاع میدهم به همان جلساتی که در این مورد در داستان آفرینش صحبت کردیم که آن اتفاقی که میافتد بعد از گناه چیه؟ یعنی وقوع در عالم کثرت یعنی چی؟ اینکه یک جور جدایی انسان از جهان و خدا و اینها ببیند.
و اینکه محو شدن یعنی شما دوباره به آن حالت برگردید و عرفا میگویند ما یک حالت سکر بعد از محو داریم. مثلاً حلاج مشکلش چیه؟ انگار این وارد این مرحله سکر بعد از محو نشده.
و وقتی میگوید انا الله نه اینکه ادعای خدایی دارد میکنه، یعنی آن کلام خدا را که انگار اجازه میدهد به خودش که همان چیزی که از طرف خدا، خدا میگه، من این را یک جوری بیان میکند دیگر.
من میزنم میکشمش. یعنی احساس میکنم که این در واقع عملش اشاره به همین موجودیه که اینجا هست و این دارد ادعای خدایی میکند. در حالی که حلاج یک جوری مثل این آدمیه که به یک حالت اتصالی رسیده که هر هرکی را که خدا به زبونش ممکن است با ضمیر انا مثلاً به زبون بیاورد.
و در واقع یک جرمی دارد میشود از نظر عرفا، برای خاطر اینکه برای انسانی که با کثرت و تجربه کرده، این جرم حساب میشود.
ولی در مورد عیسی برایش جرم حساب نمیشه، برای خاطر اینکه در واقع یک چیز مافوقیه که اصلاً کلاً وارد این عالم کثرت هیچوقت نشده. اصلاً اینجوری نیست که آن هم یک بار از پایین دوباره رفته باشه بالا. و بنابراین من میخواهم این جمله را در واقع شاهد بگیرم که بعضی از حرفهایی که در انجیل از قول حضرت عیسی هست را میتوانید قبول بکنید که راسته.
حضرت عیسی گناهان را میبخشید. مثلاً رسماً اعلام میکرد به یک نفری که برو، گناهانت بخشیده شده. و خیلی چیزهای دیگر. غیر از کارهای تکوینی مثل مرده زنده کردن و نمیدانم پرنده را مجسمه را تبدیل به موجود زنده کردن، کلام حضرت عیسی در آن یک چیزهایی بود که باعث این شبهه برای آدمهایی که اطرافش بودن شد که اصلاً این شاید خود خداست که اینجوری حرف میزند.
گناهان را میبخشه، به خودش مثلاً حالا در قرآن سلام میکند و الی آخر. من به در مورد اهمیت این آیه تأکید دارم که یک چیزی را در واقع ما اینجا میبینیم، آن هم یک نوع کلام غیرعادی که حضرت مسیح دارد و انگار جای خدا حرف میزند. به دلیل آن شدت حالت اتصالی که در واقع با خداوند دارد.
این یک نکته که از این آیههایی که آخر این قسمت در مورد حضرت عیسی هست. یکی اشاره به این آیهای که میگوید فتقرقوا امرهم مريم · ۳۷فَٱخْتَلَفَ ٱلْأَحْزَابُ مِنۢ بَيْنِهِمْ ۖ فَوَيْلٌۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن مَّشْهَدِ يَوْمٍ عَظِيمٍاما دستهها[ى گوناگون] از ميان آنها به اختلاف پرداختند، پس واى بر كسانى كه كافر شدند از مشاهده روزى دهشتناك..
من فکر کنم آن بحثها را یک خورده مفصل در جلسات آخر در مورد اتفاقهای بعد از حضرت مسیح، این سوره وقتی دارد نازل میشود که شورای نیقیه تشکیل شده و دیگر همه این ماجراها تثبیت شدن و من احساسم این است که در واقع یک عالم از حرفهایی که من آنجا یادآوری این است که احزاب کیان و چطوری کافر شدن.
این آیه به یک چیزی دارد اشاره میکند به یک واقعه تاریخی که گروههایی وجود اومدن و بعضیهاشون در واقع کافر شدن و اینها در واقع دارند انذار میشوند برای اینکه و اوج این کفر فکر میکنم تصویر تشکیل این شورا توسط امپراتور و شرکت کردن یک عده و تصویر یک مستعمرهای که واقعاً تاریخ مسیحیت را اصلاً به کل از نظر عقاید وارد یک مرحله ناجوری کرد که همچنان هم ادامه دارد و چنان این مستعمره محترمه که فکر میکنم آثارش را نشود به این راحتی پاک کرد.
و چنان با صراحت مینویسه. میشینن یک قانون و اصلاً اساسنامه مینویسن، واژهها را اینجوری میذارن که هیچجور نشود این را یک جوری تحریف کرد، چنان با صراحت آنجا آن عقیده مثلاً تثلیث و اینکه مسیح خود خداست بیان شده که خیلی سخته یک فرقهای پیدا بشود بخواهد یک جوری این مستعمره را بپذیرن و در عین حال دور دیگر تحریفش بکنند.
خیلی جا دارد تفسیر ندارد. به هر حال، حالا یک نکته دیگر اینکه شما این در واقع از همان که وارد بحث در مورد ساختار کلی سوره مریم و موضوعات به اصطلاح این میخواهم بشوم. شما سوره مریم دو تا بخش کاملاً میشود گفت که جدا از هم دارد که شاید به یک معنایی متضاد همدیگر هستند.
یکی حرف زدن از سلسله انبیا و آدمها خیلی خیلی خوب، شاید بهترین آدمهایی که در کره زمین زندگی کردن مثل حضرت یحیی، حضرت عیسی، حضرت مریم، حضرت ابراهیم، اینها را یک جوری شما داستانهاشون را میبینید ولی لحظههای خیلی خیلی روحانی، حضرت زکریا مثلاً دعاش را میشنوید و سلسله انبیا ازشان یاد میشود.
بعد یک دفعه میافتد در قسمت بعد که در مورد آدمهای ناخلفیه که بعد از اینها میان. و چون صحنههایی مثلاً از قیامت و اوضاع افکار واقعاً مثلاً ترسی که این آدمها دارن، حرفهایی بعضی که میزنند به اضافه آن به اصطلاح مجازاتی که در قیامت دارند میشوند که اتفاقاً خود این سوره یک جوری وقتی که آدم میخونه مثل اینکه من چگونه بگم، بعد از دیدن این آدمها و شنیدن سرنوشت این آدمها آدم یک جوری احساس میکند که احساس خوشحالی میکند که این آدمها مثلاً در روز قیامت از بلایی که سرشون میآید یک جوری حقشونه که در حالی که انسان میتواند یک چنین موجود فوقالعادهای باشه اینها ببینید چه چیزهایی دارند میگویند.
دو سطح متضاد کلام
این میگویم دو تا بخش متضاد، اختلاف سطح این دو قسمت از نظر کلام آدمهایی که آنجا شرکت دارند حرف میزنند و کلام آدمهایی که اینها را خیلی خیلی زیاده و یک جوری حالت تعمدی دارد که این آدمهای ناخلف را یک جوری در مقابل آن سلسله انبیا ببینید که آنها چگونه آدمهایی بودن و اینها چگونه آدمهایی هستند.
این بخش دوم، من چیزی که میخواهم بگویم این است که شاید خیلی جاها قرآن این را میبینید که وقتی که یک چیزهایی در پیشه مثلاً فرض کنید قرار است بعداً یک بخشی بیاید در مورد یک چیزی صحبت بشه، در بخشهای اولیه گاهی یک آیه، دو آیه یک جوری یک اشارهای به آن موضوع میشه، مثل اینکه ذهن شما یک جوری آماده میشود.
ما قرار است مثلاً تو قسمت دوم صحنههایی از قیامت ببینیم که این آدمها اینجا چگونه دارند مثلاً مجازات میشوند. من نکتهای که میخواهم بگویم این است که آخرین آیههای قسمت مسیحیت، قبل از اینکه وارد قسمت حضرت ابراهیم بشویم که شاید بخواهد بگوید که در واقع اضافه میآد، اگر راست این است که ما انتهای سلسله مسیحیت را ببینیم، برگردیم شروع شرایط را به ابراهیم مرور بکنیم، این وسط این انذاری که نسبت به مسیحیهایی که کافر شدن هست و اینکه مثلاً و فبشر الذین کفروا من مشرب یوم العظیم یا مثلاً و انذرهم مريم · ۳۹وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ ٱلْحَسْرَةِ إِذْ قُضِىَ ٱلْأَمْرُ وَهُمْ فِى غَفْلَةٍۢ وَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَو آنان را از روز حسرت بيم ده، آنگاه كه داورى انجام گيرد، و حال آنكه آنها [اكنون] در غفلتند و سر ايمان آوردن ندارند.، اینها در واقع یک سری مقدماتیه که تو ذهن آدم دارد فراهم میشود برای اینکه برای یک قسمت نسبتاً بزرگی بعداً بیاید که در مورد قیامت، صحنههای قیامت را شما ببینید.
واقعیتش این است یک جوری میشد مثلاً این آیهها بروند ته کل داستان، ته داستان انبیا. ولی یک جایی وسط این داستان انگار یک اشارهای به یک چیزی میشه، این تو ذهن شما مثل یک صحنههایی از قیامت میمونه، داستان که تمام میشود خیلی راحتتر آدم در واقع وارد آن قسمت قیامت میشود.
فقط این خیلی جاها اینطوریه که شما مقدمهچینیهای اینجوری در یک قسمتهایی میبینید، به نظر میآید این آیه خیلی به اینجا نمیخوره، بعد مثلاً فرض کنید آیه اینجوری میشود تو ذهنتون، برای اینکه بعداً وقتی که چیز فصل میگردی شروع میشود ذهنتان انگار یک ذره آماده شده باشه قبلاً یک یک ذره یک چیزی هم شاید خیلی ربط نداشته باشه از یک از آلپت هیچ کار کارشناس معروف آمریکایی پرسیدن که در این فیلم پرندگان چرا اینجوری است که هی قبل از اینکه این پرنده ها یک فیلم یک خورده عجیب و غریبیه که پرنده ها یک دفعه مثلاً تصمیم میگیرند به آدمها حمله بکنند و مثلاً کره زمین را حالا حداقل منطق را دارند اشغال میکنند.
نه یک جوری آدم میکشن. پرنده های خیلی معمولی نه پرنده های مثلاً پرنده های دریایی و فلان. ازش میپرسن که برای چه اینجوری است که همش از اولش این پرنده ها را نشان میدن؟ ماجرا را میگوید از در پرنده فروشی شروع میشود پرنده ها را شما میبینید. یک جایی شخصیت اول فیلم دارد از راه پیاده میشود یک پرنده ای بهش یک نوک میزند.
فقط اینکه یک دانه نشستن پرنده میخورد به دیوار میفته میروند درو باز میکنند میگویند میگوید که من پیش خودم فکر کردم که همه آدمهایی که این فیلم را میبینند به آن آدمهایی که ندیدن میگویند که بله این یک فیلمیه موضوعش این است پرنده ها به آدمها حمله میکنند. در حالی که حمله پرنده ها به آدمها تو نیمه دوم فیلم اتفاق میفته.
و فکر کردم که آدمهایی که میان حمله پرنده ها را ببینن خب یک خورده تو ذوقشون میخورد مثلاً یک ساعت نشستن پرنده حمله نکرد. من فکر کردم که خوب است این را گفت این صحنه هایی که من گفتم مثل این است که مثلاً دارم به تماشاگران میگویم نگران اشتباهی ندارید همین.
که همین فیلم، سر و کله پرنده ها میآید مثلاً هر ۱۰ دقیقه یک بار یک پرنده یک کاری میکند که مثلاً مردم نترسن که وقتی حمله پرنده ها شروع میشود مقدمه ای داشته باشند.
حالا در قرآن اینجوری است که اگر مثلاً فرض کنید چون داستان انبیا را دارید میخوانید یک دفعه ای میخواهد بحث بشود به دیگر بحث. ماجرای آدم های بد در قیامت را ببینید.
آدم های خوب و زندگیشون را میبینید بعد یک دفعه مثلاً یک چنین جهش بزرگی میکنید به سمت در قسمت اول برای من میخواهم بگویم خیلی منطقی و خوب است که پایان مثلاً سوره داستان ها اشاره هایی به وضعیت این آدمها در قیامت و انذار هست.
مثل اینکه این تو ذهن آدم میماند یک آمادگی ذهنی بهتان میدهد بعداً وارد قسمت قیامت که میشوید خیلی راحت تر در واقع انگار این گذر اتفاق میفته. این در واقع دو تا آیه ای که این اواخر این قسمت آمده و قبلاً فکر کردم شاید خیلی در موردشون بحث نکردم یک اشاره ای بهشان کردم. بگذارید برویم سراغ این طرح کلی که در سوره مریم هست.
من تقریباً جلسه قبل اول گفتم. میخواهم یک جوری در واقع به آن نکات اصلی که وجود دارد یک جوری اشاره بکنم. چیزی که میگویم این آدم ها اشاره کردن میخواهم یک خورده در واقع موضوع را بسطش بدهم. که سوره مریم به نوعی دارد چه کار میکنه؟ تو سوره مریم خب موضوع نمیدانم مرور سلسله انبیا و این حرف هاست.
خیلی سوره های دیگر هم مرور سلسله انبیا را دارند. از یک جایی شروع میکند حالا با یک ترتیبی. شما با اصلاً این واقعاً یک تمه، جزو تم های تکراری قرآنه دیگر. که یک دسته ای از انبیا پشت سر هم داستانشون میآید. به همدیگر مقایسه میشود.
گاهی اوقات اشتراکاتشون مثلاً فرض کنید تاکید میشود و نمیدانم چند بار در قرآن این به این شکل از یک جایی از مثلاً از نوح شروع میشه، دو تا سه تا پیامبر بعدش میآید.
یا حتی جاهایی هست در قرآن چندین بار که اصلاً اسم انبیا همینطور میآید. یعنی اگر ممکن است داستانشون هم خیلی گفته نشود. مثلاً به عنوان مثال که اشتباهی که به این سوره دارد در سوره انعام. شما در سوره انعام داستان ابراهیم را میبینید.
آن قطعه ای که آن استدلال معروفش را برای قوم خودش میکند که ستاره و ماه و خورشید را میبیند و بعداً به خدا مثلاً این را میاره. بعد دقیقاً یک نکته این شکلی داریم که تعداد زیادی از انبیا اسوه میشوند. پشت سر هم.
شاید مثلاً ۱۵ تا پیامبر نام برده میشن، ۲۰ تا هست حتی اونی که تو سوره مریم هست. این ذکر سلسله انبیا خیلی جای قرآن هست. من میخواهم در واقع الان یک خورده اشاره بکنم که اینجا با چه زاویه خاصی ما داریم نگاه میکنیم.
این صرفاً قصه های آدم های خوب نیست. یک یک جور خاصی در واقع ما مثل اینکه داریم به یک نکته خاصی در ذهن که انبیا نگاه میکنیم که شاید در یک کلام اگر بخواهم اصلاً خلاصه بکنم میشود اینجوری گفت که تو این سوره ما داریم مسئله و اگر بخواهم با این واژه استعمال شده که چیز بحث دینی دارد صحبت بکنیم شاید اینجوری بشود گفت که در سوره مریم داریم درباره مسئله خلافت به معنای جانشین شدن انبیا به دنبال همدیگر بحث میکنیم.
اینکه یک یک پیامبر جانشین پیدا میکند مثلاً. این سلسله انبیا از این جهت که آدمهایی هستند از اینجا شروع میشود هر آدمی میآید بعدش مثلاً فرض کنید آدم دیگهای ظاهر میشود که جای این آدم را میگیرد. اتفاقی که در سلسله انبیای ابراهیمی میافتد این است که این شکلی نیست که مثلاً فرض کنید شاید خیلی انبیای دیگر دارید خارج از سلسله ابراهیمی. نه.
در یک روستایی یک آدم به نبوت میرسد و یک مردم را هدایت میکند. هادی آن مردم میشه، دعوتشون میکند به توحید و ممکن است بذارن بکشنش. سلسلهای را از این نمیآید.
این وقتی هست سلسله این چیز خاصی که اینجا هست مفهوم این است که از ابراهیم یک چیزی شروع شد و اینها هم اینجوری انگار حالا پدر به پسر یا نمیدانم برادر به برادر همینجوری این سلسله ادامه پیدا کرد تا حضرت عیسی.
سلسله انبیای ابراهیمی
چیزی که در سوره مریم به روش تأکید میشود مفهوم این است که این آدمها هر کدومشون جانشین دارند. دقت میکنید؟ سلسله قطع نمیشود. در واقع ما انتها را داریم میبینیم، ابتدا را داریم میبینیم و در همه این انبیایی که دارند ذکر میشوند یک جوری حرف از این زده میشود که این آدمها جانشینشون انگار کی بوده. مثلاً موسی میگوید که هارون را بهش دادیم، نمیدانم ابراهیم، اسحاق رو، یعقوب را بهش دادیم.
دقت میکنید منظورم چیه؟ تأکید روی صرفِ مثلاً نام بردن این آدمها نیست، روی نوع دعوتشون نیست. تأکید روی مسئله این است که چگونه این سلسله حفظ میشود و هر آدمی یک جوری برای خودش یک کسی دیگهای را برمیداره که انگار یک دقیقاً مثل اینکه یک چیزی را از حضرت ابراهیم داده شده، حضرت ابراهیم به مثلاً اسحاق میده، اسحاق به یعقوب میده، یعقوب به یک نفر دیگر میدهد و همینجوری که از عیسی ادامه پیدا میکند.
قطع نمیشود. تا حضرت عیسی سلسله آل یعقوب به انتها میرسد. چرا این واژه پررنگه؟ برای خاطر اینکه شما اصلاً شروع سوره را که میبینی، این سوره با نگرانی حضرت زکریا از اینکه جانشین ندارد شروع میشود.
شما سوره را باز که میکنید، میخونید، همه این زکریا را میبینید که نگرانِ، نه اینکه بچهدارن، تردیدشون این است که بچه میخواهد از خودش. به صراحت میگوید که میگوید یک کسی را میخواهد که ارثِ آل یعقوب را بهش بده.
ارثِ آل یعقوب چیه؟ چیزی که در آل یعقوب به ارث میرسید، نه خونهای بود، نه زمینی بود، نه حالا مثلاً میگویم پینهدوز و نجار بودن، نه اموالی نداشتن که به ارث برسد.
یک چیزی در آل یعقوب انگار مونده، حالا این زکریا کسی را ندارد این را بهش بده و دارد به صراحت از خدا میخواهد که یک نفر وارث میخواد، یک ولی میخواهد که از خدا در منظورش فرزندِ، نه اینکه فرزند نمیخواد.
ولی نکتهای که در واقع دارد میگوید که چرا فرزند میخواد، آره، این است که یک آدمی میخواهد که وارثِ اون، وارثِ آن آل یعقوب. اینقدر خیلی موارد اینور و آنور. میترسه، الان من اصلاً از دنیا برم، این آدمها، این جونبهلبی که الان در اطراف من هستن، اینها چه کار میخواهند بکنن؟ کی میخواهد مثلاً چیز بشه، ولایت پیدا بکند از بین این آدمها؟
یک آدم شایستهای میخواهد که ارثِ آل یعقوب را در واقع بهش بده. من نمیتوانم جلو خودم را بگیرم و یک حرفی نزنم، چون من همیشه از اینکه در بالا اشارههای واضحی به عقاید شیعه هست که هیچوقت من نخواستم از اینها استفاده بکنم. الان یک جاهایی که خیلی ربط ندارد را به اصرار میخواهم استفاده بکنم که این مربوط به مثلاً اوایل شیعه میشود.
من فکر میکنم جایی واقعاً برای استفاده کردن برای شیعه بهتر از سوره مریم اصلاً وجود ندارد. که این نوع به اصطلاح جانشینی انبیا، اینکه یک وقت الان شاید بگویید شیعه چه میگه؟ اینکه مثلاً امامها، پیامبر، در مثلاً عرفِ شیعه میگویند که چه اصطلاحی به کار میبرن؟ علمِ علمِ لدنی دارند یا علمِ یک چیزی دارند که به همدیگر میدهند.
این شیعه میگوید که یک مثلاً یک نوری در پیغمبر هست این را میدهد به حضرت علی، از علی میدهد به یک نفر دیگر میدهد. یک یک حسی دارم از اینکه اصلاً این واقعاً یک چیز خاص الهی وجود دارد که یک نفر داده شده و آن علم مثلاً قرآن رو، علم کتاب را دارند منتقل میکنند بین خودشون، همینجوری این سلسله به وجود میآید.
اینشکلی نیست که معلوم نباشه، مثلاً همینجوری دارند فرض کنید این اتفاق میافتد که یک نفر شاخص بشود. و من به عنوان مثلاً این ساری که از این در قرآن شما نمیتوانید پیدا بکنید که در سلسله آل اسحاق، آل یعقوب این اتفاق افتاده.
یعنی دقیقاً شما زکریا را تو قرآن میبینید که مشکلش این است که ارثی از آل یعقوب داره، میراث، میراث در واقع نبوته که دنبال یک نفر میگرده که بهش بده.
بعد مثلاً ببینید به نظر من خیلی عجیبه که بعضی از سنیها اعتراض دارند به اینکه مثلاً امامهای شیعه پدر و پسرن، مگه پادشاهیه؟ مگه سلسله آل یعقوب آنور اینشکلی نبوده؟ یک چیزی اینجا شروع شد از حضرت مثلاً اسحاق و یعقوب، همین که به ارث، ارث میرسید، دیگر اصلاً یک مسئله به ارث رسیدن و ارث رسیدنه.
اینکه یک ما میگوییم سلسله پدر و پسری آنور نداریم. میشود هم به قرآن معتقد باشه و تعجب بکند از اینکه مثلاً نبوت یا ولایت یک جوری حالت ارثی پیدا بکند. من که اصلاً از پدر و پسر برسه، ولی تو یک خانواده، ولی اصلاً نبوت تو خانواده، یعنی در واقع آل، عین آل عمران، ما تو ذریهاش نبوت را قرار دادیم دیگر.
و این مثل یک چیز ارثی از حضرت ابراهیم شروع شد، رفت تا حضرت مسیح. شما در قرآن میبینید به یک چیزهایی دقت بکنید. تا حضرت یحیی دارد تبلیغ میکنه، حضرت مسیح رسالتشو شروع نمیکند.
حضرت مسیح به نقل تمام انجیلهای معتبر و غیرمعتبر توسط حضرت یحیی تأیید میشود. حضرت یحیی میشناسه حضرت مسیح را و میگوید که تو باید مرا تأیید بکنی و حضرت مسیح میگوید که نه، بگذار همینجوری باشه.
الان تو مثلاً آدم اصلیای هستی که داری تبلیغ میکنی دیگر. حضرت یحیی را میبینن، کار حضرت یحیی تمام میشه، حضرت مسیح ظاهر میشود. اینجوری نیست که در این سلسله مثلاً دو تا آدم همزمان با همدیگر کار بکنند.
در سلسله آل یعقوب یک جوری مثلاً یک آدم اصلی وجود داره، ممکن است آدمهایی باشن، همزمان حضرت موسی، حضرت هارون هم خب به عنوان مثلاً معاون از حضرت موسی دارد فعالیت میکنه، ممکن است حتی یک ارتباطهای غیرمستقیم هم داشته باشه، ولی از حضرت موسی پیامبره.
حضرت موسی هست و بعد حضرت موسی که میرود جانشینهایی پیدا میکند. جانشینها و مثلاً فرض کنید تو آن در واقع دوره پادشاهها که میشین در تاریخ یعقوب که طالوت اولین کسی که، آنجا طالوت آدم چیز نیست، مبعوث نیست اصلاً.
از مبعوث خودشان میخواهند که مثلاً یک پادشاه برای ما تو بیار، طالوت را میاره. طالوت اصلاً مقام نبوت نداره، ملکه، پادشاهه، ادعای نبوت، اینجوری نیست که دو نفر در یک زمان ظاهر شده باشند.
اینکه یک چیز ارثی، نبوت بشه، یک ارثی در خانواده قرار داده میشود و حالا نه حتماً پدر و پسر، به افرادی که مشخص هستن، از یکی به یکی دیگر میرسه، یک سلسلهای از انبیا به وجود میاد، این اصلاً موضوع داستان مریم، موضوع سوره مریم.
اینکه شما سوره وقتی شروع میشه، حضرت زکریا را در این التهاب میبینید که دنبال یک جانشینی برای خودش میگرده، خداوند یحیی را بهش میدهد. بعد از حضرت، ببینید سوالها مثل اینکه شما میتوانید ببینید که اگر در واقع موضوع جانشینی را بخواهیم در موردش صحبت بکنیم، سه تا چیز مطرحه دیگر.
یکی اینکه وقتی نبوت یک جایی هست، این چگونه به نفر بعدی میرسه؟ مثل اینکه اینجا، یک یک سوال این است دیگه، به کی میرسه؟ چگونه میرسه؟ یک سوال یک خورده سختتر این است که اگر اینجوریه، اصلاً چگونه شروع میشود در اصل؟ حضرت ابراهیم از کی به ارث میرسد مثلاً بهش نبوت؟ بعد اینکه چگونه تمام میشه؟ آخر سلسله چگونه تمام میشه؟
اگر یک چیزی هست که دارد به ارث میرسه، از یک جایی همه ورودی دارن، خروجی دارن، یک رصدی، یک رصدی وجود دارد که فقط خروجی دارد و یک رصدی حداقل یک رصدی وجود دارد که فقط ورودی دارد.
آن رصدی که فقط خروجی داره، حضرت ابراهیمه. که شما تو این سوره میبینید که در مورد دقیقاً در مورد حضرت ابراهیم دارد میگوید که چگونه این ماجرا شروع شد، نه اینکه حضرت ابراهیم به مردم چه گفت، نه، نمیدانم استدلالش چه بود.
جانشینی و ارث نبوت
آن لحظهای را خدا انتخاب کرده که شروع شد این ماجرا. که در واقع اینکه چرا این لحظه خیلی مهم است و آن موجود ورودش چه جور خروجی در واقع این سلسله انبیاشه در این سوره در واقع به این نکته دارد اشاره میکند و اینکه چه جوری ختم میشه؟ خب چه جوری این سلسله ختم میشه؟ حضرت مسیح نمیمیره، غایب میشود دیگر. غیر اینه؟
یعنی وقتی یعنی شروع شروعش اینجوری است که در واقع از ابراهیمه و ختم نبوت در سلسله آل یعقوب این است که یک نفر از آسمان. سلسله انبیا اول تنها سلسله انبیا هم سلسله ابراهیمی که نیست.
کسای دیگهای هم اصلاً چیزهای کوچیکی هم قبلاً بوده. و این مسئلهای که ایراد میگیرند که به غیرت چه چطور ممکن است آدم سنی به آدم شیعه ایراد بگیرد که اصلاً غیرت چه جوری ممکن است پیش بیاد؟
خب حضرت مسیح، طبق نص قرآن غایب شده دیگه، نمرده که. ها؟ یعنی مثل اینکه وقتی کسی نیست که از حضرت مسیح این چیز را بگیره، ولایت یا حالا هرچه میخواهید اسمش را بذارید، خلافت را بده، اینجوری نیست که همین بشود. یک دفعه مثلاً آخرش خب دیگر کسی نیست، مثلاً از مسیح میمیره و کار تمام بشود. حضرت مسیح ختم شده دیگر ها؟
تا مثلاً حداقل اینکه بعداً در یک جای دیگهای از دنیا یک سلسله اسماعیلی شروع میشود. من یک بار همین موضوع را به چیز گفتم، ریاضیدان بود، وارد بود، گفت به اصطلاح ریاضی بگو، برای سنیها هم میگوید. من گفتم که چطور به سنیها معتقدن که اینجا فقط حضرت رسول اومد، بعد هم تمام شد. و جانشینی نداره، هیچی.
همینطوری مثل اینکه، اِ، طبیعی، فکر کنم تصور طبیعی قرآنیش این است که اگر سلسله آل یعقوب بوده، این باید یک سلسلهای در آل اسماعیل هم داشته باشه. اینکه یک نفر فقط بیاید و تمام بشه، خب غیرعادیه.
بعد به اصطلاح ریاضیدانها میگویند که آنها در واقع معتقدن که پیامبر ما یک نقطه سینگولاره. بعد یک مثلاً یک جوری، اِ، به جانشینهایی که دارن، همسویی میشن، خلاصه یک کسی پیدا میشه، ولی پیامبر ما، آن یک نقطه سینگولاریه.
نبوت را آنجا گذاشتن و کار تمام شد. ببینید، صراحت دارد سوره مریم که اینجوری به سلسله انبیا نگاه کند. مسئله جا، شما شروع سوره را میبینید که مسئله جانشینی مسئله در واقع اصلی زکریا. ترس از اینکه بعد از من چه میشود و اضطرار اینکه حتماً باید یک نفر باشه که مثلاً این ارث آل یعقوب رو، اِ، در حضرت زکریا در واقع میداند که در آن ختم نمیشود.
چون مسیح هنوز ظهور نکرده، یک سری اتفاقهایی که باید میافتاده، نیفتاده. فقط مسئله این است که خب حالا چه جوری قراره، من به کی باید این چیز را بدم؟ خودم که پیر شدم. حرف این است دیگه، من پیر شدم، هیچکس هم نیست.
میترسم از اینکه مثلاً بعد از من چه اتفاقی میافتد و بعد حضرت یحیی ظاهر میشه، بعد حضرت مسیح ظاهر میشه، بعد از حضرت یحیی و سلسله آل یعقوب با ظهور و غیبت در واقع حضرت مسیح ختم میشود.
و به طور طبیعی اگر اینجوری نگاه کنید، حالا به این سوره که نکته اصلی، اگر به کل این داستان سلسله انبیا این بخش سوره نگاه کنید، نگاه کردن به انبیاست از جهت اینکه چه جوری اینها خلافت، خلافتشون پشت سر هم اومدن، جانشین میشود و اینجوری دارد نگاه میشود.
مثلاً فرض کنید حضرت ابراهیم که داستانش تمام میشه، میگوید بهش اسحاق و یعقوب را دادیم. بعد موسی میگوید که بهش هارون را دادیم. یک جوری انگار به هر پیامبری تو این سلسله اشاره میکنه، یک جوری در کنارش میگوید کی جانشینش شد.
از حضرت ابراهیم به کی داد؟ به اسحاق داد. اسحاق به کی داد؟ به یعقوب داد. بعد دیگر در سلسله آل یعقوب مثلاً این پیش رفت، به موسی رسید، مثلاً این موجود، خب، برای سوال.
و همه این پیامبرها یک چیزی هم داشتن دیگر. یک شخص، یکی از پیامبرهای عالی در واقع که مثلاً خود حضرت ابراهیم شاگردی میکند به مسیح صریح قرآن و کان من شیعه ابراهیم. و لوط شاگرد حضرت ابراهیمه. هرچند جزو این سلسله آل یعقوب نیست، ولی انگار یک جوری تحت تعلیم ابراهیم دارد کار میکند و تبلیغ میکند و الی آخر.
بنابراین یک نگاه، هر جایی که تو این سلسله انبیا ذکر میشه، برای محتوای این سوره یک جور خاصی به انبیا اشاره میشود. اگر شما بخواهید بگویید به چه چیز خاصی تو این سلسله انبیا تو این سوره دارد اشاره میشه، به مسئله توالی انبیا.
از کجا شروع شدن، به کجا ختم شدن، چه جوری. اول حرف این است که چه جوری ختم شد. آخرشو اول میبینید، بعد مثل اینکه یک فلشبک میخورد که از کدام نقطه شروع شد.
و همین مقدمات را دارند میگویند برای اینکه این که ما داریم دیگر چه جوری شروع میشد داستان حضرت ابراهیم و این سلسله که مهمترین واقعه تاریخی که فکر کنم در کره زمین کلاً اتفاق افتاده به راه افتادن اومدن انبیاست و اصلش سلسله ابراهیمیه که منجر به ظهور حضرت مسیح و منجر به نزول قرآن شده اینها مهمترین اتفاقایی که در طول تاریخ قطعاً افتاده و تمام تاریخ قرآن همین است دیگر ها یکی از مهمترین لحظههای تاریخ چه کدام لحظه تاریخی بیشترین تواتر را دارد از نظر ذهن نه شماها را ماها را اینجوری چه به ذهنتان میرسد بیشترین صحنهای که تو قرآن تکرار میشود چیه؟
چیه؟ داستان حضرت موسی که قطعاً تواترش از همه چیز بیشتره. خلقت آدم جزو تواترای بالاست ولی داستان حضرت موسی از آن هم شاید بیشتره.
از نظر تعداد این صحنهای که خیلی تکرار میشود صحنه سخن گفتن مستقیم خدا با موسیست که یک لحظه خاصی از بقیه پیامبرانه خدا خودش حرف میزند با حضرت موسی یعنی یکی از تکاندهندهترین صحنههای قرآن این است که موسی دارد میرود در بیابان یک آتشی میبیند از همه جا بیخبر میرود و آنجا مستقیماً.
دارد به خطاب حضرت مورد خطاب خدا قرار میگیرد. و هیچ عجیب نیست که چرا آنجا دست و پاچه میشود. یک حالت خاصی دارد حضرت موسی تو آن صحنه.
که هی خدا بهش میگوید نترس مثلاً میگوید که و لا تخف یدک الی مستل این کسانی که ما پیامبران را در محضرشون نمیدیدیم ترسیده دیگر برای خاطر این است که حول این که این خیلی فرق میکند جبرئیل مثلاً وحی بیاورد به اندازه کافی هولناک هست. ولی اینکه یک دفعه شما صدای خدا را بشنوید که مستقیم دارد به شما خطاب میکند. میگوید انی انا الله.
یک جوری از حضرت موسی نند خدا من یک بار اشاره کردم به اینکه چرا اینجوری حرف میزند حضرت موسی. اینها متوجه هستید نحوه حرف زدن حضرت موسی تو آن صحنه یک جور خاصی دیگر بریده بریده حرف میزند.
یک چیزی را میگوید بعد مثلاً میگوید خب حالا هیچی یک جوری میگوید مثل اینکه بلد نیست الان من چه کار باید بکنم. مثلاً تا حالا همش با خدا حرف میزد مطمئن بود خدا میشنوه ولی انتظار نداشت خدا حرف بزند.
وحی و تکلم موسی
و یک دیالوگ ایجاد بشود. خدا هم به این سوالایی که خدا از موسی میکند که این چیست تو دستت و اینکه حول حضرت موسی اینجوری از بین برود دیگر حضرت موسی میگوید که این عصای منه. که باهاش گوسفندامو مثلاً چیز میکنم یک جوری مثل اینکه یک حرف خیلی معمولی را خدا ازش میپرسه بگذار یک خورده مثلاً چیزش برود. یک حرفی بزند.
میگوید من ولی فیها مارب اخری. این خودش فکر میکند این چه دارم توضیح میدهم. خدا اینجوری میگوید کارای دیگر هم باهاش میکنم. اینجوری جزئیات نمیشود اصلاً همان حرف هم که زد یک جور سوال جواب چیست دیگر. حالت فقط چه میگویند این یک حالت مطالبه میگوید. مثل اینکه حضرت موسی به حرف کشیده بشود یک خورده از این حالت در بیاید مثلاً بتواند اصلاً حرف بزند و جواب بده.
سوال خیلی ساده این چیست تو دستته؟ خب این عصای منه که من باهاش گوسفندامو کارای دیگر هم میکنم. بعد یک دفعه دعا کردنش که چرا اینجوری دعا میکند جمله خیلی کوتاه رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
این طبیعی نیست اینجوری حرف زدن. دیگر همش دو کلمه کنار هم میگوید برای خاطر اینکه این حس وجود دارد دیگر هنوز در آن حالت.
بعد به ذهنش میرسد که بعضی وقتا مثلاً از این ور به آن ور این هارون اخی میگوید که در واقع یک جوری دارد کمک هم میگیرد مثلاً احتیاج به کمک دارد که تنهایی مثلاً نره.
بگویند این چیزهایی که این من میگویم مهمترین حوادث تاریخان. مهمترین حوادث مهم تاریخی اینها هستند که تو قرآن بهشان اشاره میشود. بعد از خلقت آدم طوفان نوحه ماجرای حضرت نوحه بعد هم که خیلی زیاد بهش اشاره میشود.
بعد هم هرچه هست الان در سلسله انبیا و اینها از آن ور مثلاً فرض کنید اکثرش تو علی یهود و ماجرای ساخته شدن کعبه توسط ابراهیم و اسماعیل. اینها آن به اصطلاح خلایق تاریخ هستند از دیدگاه خدا.
وگرنه که ما مثلاً وقایع مهم تاریخی حمله نمیدانم روم به فلان جا گرفتن و چیزهایی که اصلاً تقریباً مثلاً در واقع در مورد یک چیزی تو سوره روم یک اخبار سیاسی اینجوری آمده.
ولی از جهت اینکه اینها مثلاً یک جوری چیزهای سخیفی هستند اخبار سیاسی اینجوری جالب نیستند. بگویند به هر حال این طرح کلی بررسی سلسله انبیا تو سوره مریم اشاره کردن به این مسئله خلافت انبیا به دنبال هم اومدن انبیا، مسئله جانشینی و اینکه ابتدا و انتهای سلسله چه جوری شروع شده و چه جوری ختم شده.
شما اگر این را فقط همین موضوع را در واقع از قرآن بهش اعتقاد پیدا کرده باشی، من نمیخواهم بگویم استدلال میشود کرد ولی ادعاهای شیعه در مورد ظهور پیغمبر و کسانی که جانشین شدن بیشتر شبیه به چیزی است که تو قرآن آمده تا یک دانه پیغمبر سینگولار.
که یک پیغمبری بیاید مثلاً به عظمت حضرت رسول بعد جانشین داشته باشه، نه کسی این چیزی باشه که بهش برسه، آن انتهاش مثلاً فرض کنید هیچ غیبتی هم اتفاق نیفته و همینجوری یک ماجرای سینگولاری که یک آدم میآید یک کاری میکند و تمام میشود.
خب من از طرف اهل سنت میخواهم جواب خیلی خوب بدهم. به هر حال که خودم زدم. و از طرف اهل سنت جوابی که میدهند این است که خب این ماجرا در واقع این است که تمام این کارهای سلسله آل ابراهیم و آل یعقوب و اینها راه افتاده و اینکه منجر به این بشود که یک دین نهایی بیاید و یک کتابی نازل بشود که همان کتاب قرآنه.
تا آن وقتی که کتاب قرآن نازل نشده، هنوز این سلسله انبیا یک جوری ادامه داره، جانشین لازم دارن، یکی بعد از آن یکی بیاید و یک چیزی، یک سلسلهای را وجود بیاید که کمکم به کمالی برسد و بعد نهایتاً مثلاً فرض کنید قرآن نازل بشود. و موضوع حضرت رسول این است که حضرت رسول در طول زندگیش قرآن نازل شده و ما دیگر وارد مرحله ختم نبوت شدیم.
بنابراین نبوت هم اینجوری ختم میشود دیگر. این ختمه درست است که یک اتفاق خاصی بوده در انبیای قبلی نبوده ولی اگر مثلاً فرض کنید شما یک جوری ماجرای کل انبیا را ربط بدهید به اینکه قرار است قرآن نازل بشه، خب حضرت رسول بعد از اینکه این کتاب نازل شد، دیگر احتیاج به جانشین ندارد چون خود این کتاب، کلام کتابالله دیگه، ها؟
کتاب خدا را داریم دیگه، لازم نیست برویم سراغ سوال کسی. بنابراین، اه، این سلسله آل اسماعیل و نزول قرآن اصلاً کل ماجرای نبوت به نتیجه نهاییش رسیده، بنابراین دیگه، اه، چیزی باقی نمونده برای اینکه جانشین تعیین بشود و این حرفها. همان قرآن جانشین پیغمبره دیگر. ماجرای این شکلی تمام میشود. خب. حالا مشکل، مشکل چه مشکلی وجود داره؟ خب این جواب منطقی خوبی هم بود.
یک استدلال خیلی خوبی بود به نفع شیعه و جواب خیلی خوبی هم به نفع اهل سنت. خب، نکتهای که وجود داره، دو تا نکته وجود دارد.
یکی اینکه شما اگر این قرآن را بخونید، تعبیری که تو قرآن مثلاً از تورات میکنه، به نظر میآید که خب پس حضرت موسی، اگه، اگر مسئله این است که تورات بعداً تحریف شد، خب، خداوند میگوید که هدایت و نور تو تورات بوده، اصلاً فوقالعاده بوده تورات.
مشکلی به نظر کتاب تقریباً میتونست کتابی باشه، مشکلی که پیش آمد تحریف شد دیگه، ها؟ لحظهای که حضرت موسی از دنیا میرفت که تورات تحریف نشده بود. پس، کلام کتابالله دیگر. ها؟ حضرت موسی چرا جانشین داره؟ جانشین داره، هست، دارد. در حالی که کتاب خدا هم در دسترس همه هست، بدون تحریف.
یک بخشی هم که اصلاً گذاشتن تو تابوت عهد، محفوظه، خیلی سالهای سال هم اینجوریه، حداقل آن ۱۰ فرمان اصلی اینجوری است. یعنی اگر مسئله این باشه که من اگر مثلاً کتاب نازل بشه، شریعت داشته باشن، دیگر احتیاج به جانشین ندارم، لااقل بهطور بلافاصل حضرت موسی نباید جانشین داشته باشه تا یک مشکلاتی پیش بیاید و یک آدمی بیاید مثلاً فرض کنید مشکلات را سعی کند رفع کند.
یعنی فضایی که بعد از حضرت رسول وجود داره، شبیه فضای بعد از حضرت موسیست. و این ادعا که بعد از نزول قرآن هیچ احتیاجی مثلاً به حفاظتی نیست، هیچ احتیاجی به هیچ کاری نیست، یعنی من میگویم همین نقشی که جانشین حضرت موسی برای حضرت موسی داشته، با وجود اینکه کتاب خدا در بین مردم بوده، تحریف هم نشده بوده و قرآن مکرر میگوید که این کتاب فوقالعاده بوده، یعنی کتاب تورات بارها در قرآن یک جوری به اندازه خود قرآن اینقدر بهش اهمیت داده میشود که در آن هدایت و نور بوده و عالی بوده دیگر. هیچ متنی، اینجوری نبوده که کتابی بوده که ناقص بوده. اگر باقی میموند و مثلاً اجرا میشد، یک جوری خب کتاب بود، همهچیز.
خداوند انگار هم میگوید واقعاً شما تأکیدهایی که قرآن روی تو متن قرآن درباره تورات هست را نگاه کنید، به نظر میآید تورات چیزی کمتر از قرآن ندارد از اهمیتی که داره، شریعتی که در آن بوده و اینکه هدایتکننده مردم بوده، بارها این را در قرآن شاهدیم. و میبینید که بعد از حضرت موسی متوقف هم حتی مثلاً یک جوری ختم شده باشه، بعداً یک عدهای آمده باشند چون تحریف شد.
در همان لحظهای که کتاب هست و تحریف نشده، حضرت موسی جانشین دارد. بنابراین این اینکه کتاب باعث میشود که لزوم جانشین در واقع از بین بره، به نظر میآید با شرایطی که در خود سلسله انبیا هست خیلی سازگار نیست، به دلیل اینکه در مورد تورات یک چنین اتفاقی نیفتاده.
تحریف و جانشینی موسی
ولی نکته اصلی که حالا من میخواهم به شاید بعداً مفصلتر در موردش صحبت بکنم این است که تمام اینجور دیدگاهها دقیقاً برمیگردد به یک تفاوت خیلی خیلی عمده و اساسی، شاید ریشهایترین تفاوت از تعبیر اهل سنت نسبت به مسئله نبوت و تفاوتی که با تعبیری که شیعه دارد.
میگویم بحث را برمیگرد برمیگردیم به یک جایی که این را باید روشن بکنیم که آیا انبیا فقط مثل یک نوع خدا ازشان استفاده میکند و یک کلماتی را به بشر میرسونه یا خود این آدمها یک چیزی هستند.
به غیر از این مسئله این است که نبوت و یک نبی فقط وجودش، آثار تشریع دارد. فقط میآید که تشریع بکنه، کتاب بیاره، حرف بزند. نه، خود این آدمها اثر دارند. این وجود مثلاً فرض کنید شما شیعهها میبینید که این را میگویند که ولی اصلاً لازمه، برای جهان لازمه، به غیر از اینکه اصلاً به مردم بگویند یا نه، چیزی را.
اگر حضرت مسیح غایب میشه، جانشین، چرا وقتی جانشین نداره، مثلاً غایب میشه، مثل یک ستونی میماند که آن دنیا انگار بهش یک تکیهای کرده و دارد این ستون یک جوری حفظ میشود. ولی اینکه حالا این مردم نپذیرفتنش و حرف نمیزنه با مردم، ولی این ستون به نوعی انگار در جهان باید باشه. مثل این حرفی که عرفا میزنند که جهان هیچوقت خالی از اوتاد نیست.
این آدمهای بزرگ، این آدمهای خاص که از جمله انبیا هستن، کسانی که در مقام ولایت دارن، اینها به غیر از اینکه حرف بزنن با مردم، تشریع بکنند و مشکلات مردم را حل بکنند و در مورد دین مثلاً فرض کنید چیزی بگن، خودشان خودشان یک چیزی هستند که آثار تکوینی دارند.
به این نشانی که شما اگر همه نبوت خلاصه میشود در تشریع، خب اصلاً حضرت عیسی پس چه جور نبی بزرگیه که مثلاً مورد این همه مثلاً یک کارهایی که حضرت عیسی میکرد معجزاتی بود که مردم بهش ایمان بیارن مثل بقیه.
الان شما وقتی انجیلی که میخوانید یک چیز خیلی جالبی این است که حضرت عیسی مرده را زنده میکنه، به آدمهایی که آنجا هستند میگوید به دیگران نگید من این کار را کردم. اگر معجزه است به معنای اینکه قرار است مردم ببینن، ایمان بیارن، بعد مثلاً شریعت حضرت عیسی را بپذیرن، خب این چه طرز معجزه کردنه؟ هیچ معجزهای هم برای عام نمیکند حضرت مسیح.
این مسیح یک جوری این شکلی نیست که مردم را دعوت بکند و مثلاً فرض کنید یک کارهایی بکند مثل حضرت موسی که مقدماتی مثلاً فراهم شد که در خود اهمیتتر این تو استادیوم مثلاً معجزه بکند.
این مقدمات، اینها را میآورد برای خاطر اینکه مثلاً فکر میکردند که این ساحره میخواستن شکستش بدن، گفتن بگذارید یک روزی که همه مردم جمع میشن، مثلاً یک یک روز خاصی بود، مثل آن عیدی که حالا آره، مثلاً مثل اینکه یک نمایشی برپا کردن، خود فرعون این کار را کرد.
یک نمایشی برپا کرد که در آن نتیجهاش این نبود که جادوگرا باختن. نتیجهاش بود که جادوگرا جلوی چشم مردم ایمان آوردن به حضرت موسی که فرعون عصبانی شد، گفت که قبل از این هم بهتان دستور دادم برای چه این کار را کردید؟
انگار یک جایی برنامه بود، این قسمتش جزو برنامه نبود که جادوگرا سجده بکنند. آنها واقعاً فهمیدن که اصلاً این سحر نیست که این نمیدانم از دستشون میندازه، مار میشه، این ریسمانها را باید خورد. میگویم دیگر خوردن جزو برنامههای سحر نیست.
ولی این نکته مهمش این است که از این صحنه پیش نمیمونه، به غیر از اینکه این همه مردم نبودن که ببینن، این است که مردم ممکن است تشخیص ندادن که این سحر هست یا نیست.
وقتی به یک عدهای آنجا بودن که آنجا آنها هم رقابت میکنن، میبازن، سجده میکنند و میگویند این سحر نیست، خب مردم هم مطمئن میشوند که این سحر نیست، وگرنه حتی تو آن استادیوم موسی تنها اگر شرکت میکرد بدون رقیب، خب مردم میگفتند بله ما شنیدیم یک ساحری میآره، یک ریسمان میندازه و تکون میخورد.
دقت میکنید؟ به هر حال شما من فکر میکنم اهل سنت در این مسئله مشکل دارند که اصلاً حضرت عیسی چه جور پیامبر بزرگیه. حداقل کاری که کرده یک خورده تخفیف داده.
شما ببینید که مثلاً خدا میخواهد بزرگترین پیامبر را نام ببره، میشود تو صدر لیست، اول اسم حضرت عیسی میآید. اصلاً یک جایی که دارد میگوید که برخی از پیامبران را برتری دادیم، بعد این جمله میآید که و مثلاً و حضرت عیسی بیانات داریم و یا نه، روحالقدس.
آدم این را میخونه، نگاهش میآید که انگار دارد اشاره میکند که آن کسی که خیلی برتریهاش، برترین، که بیانات داشت، روحالقدس را در واقع همراه خودش داشت.
و حالا من تعبیری که میکنم این است که اصلاً انگار در رابطه روحالقدس همراه با تولد حضرت عیسی، انگار یک جوری وارد این عرصه خاک شده و شروع کرده به یک به عنوان یک موجود ماورایی، انگار یک راهی باز شده با ظهور حضرت عیسی که مستقیماً با دمیدن روح، اصلاً روحالقدس صورت گرفته، اتفاق خیلی خاصی بوده که افتاده، چون روحالقدس تو کره زمین فعالیتش را شروع کرده که یک مقدار هم نبوده.
و یا نه، یعنی بقیه پیامبرهایی که قبلاً بودن، این تایید روحالقدس که روحالقدس را همراه خودشان داشته باشن، این اتفاق نمیافتاد برایشان. یعنی این، اینکه روحالقدس همراه با حضرت عیسیست، یک واقعه تکوینیه.
یعنی من میخواهم بگویم که به نظر من سوءتفاهمی وجود دارد برای یک برداشت نادرستی وجود دارد از مسئله نبوت بین برابرهای اهل سنت که نبوت را منحصر میبینند در تشریع و آب و کلام و کتاب.
یعنی به این جنبه نبوت تأکید میکنند. در حالی که نبوت حضرت عیسی بیشتر جنبه تکوینی دارد. پای روحالقدس مثلاً به کره زمین باز که، اینکه مثلاً شما میبینید شیعه میگویند که در روز قدر چه اتفاقی میافته، میگویند که این آیهای که میگوید که در میشبه قدر میگوید که و نزل الملائکه و الروح من امر ربهم، که ملائکه و روح میآن، میگویند حضرت وارد قلب، وارد قلب امام زمان میآن، مثلاً نازل میشوند.
اینجوری نیست که اصلاً ملائکه یک جوری در آسمانن، مثلاً یک کم میآیند اینجا، مثلاً در چهارراه و فلان. اینکه این عالم ماورایی، انگار یک انسانی، قلب یک انسانیه که جایگاهیه که اینها از آن طریق مثلاً انگار وارد این عالم خاک میشوند.
من فکر میکنم اینجا آن برداشتهایی که در واقع اینجوری به این نتیجه میرسد که وقتی که آن ظاهر شد، کفان کتاب الله، اینکه اصلاً به آن جنبه، اصلاً من رسماً اهل سنت به جنبه تکوینی سلسله انبیا و آثار تکوینیش هیچ اعتقادی ندارند.
یعنی فقط، حتی مثلاً آدمهای افراطی مثل وهابیها، اصلاً این را ندارند که اینها آدمهای برجسته و خاصی هستند از نظر نبوت. یعنی کاملاً به عنوان مدیوم نگاه میکنند. یعنی مثلاً تصور وهابیها این است که میشود به پیامبر نائل بشه، نه مثلاً حالا خدا یکی دیگر را برمیگزینه، نه.
یک آدم معمولی که حالا مثلاً اینجا برای خودش هست و قابلیت این را داشت که خداوند مثلاً بهش برمیگزینه. واقعاً این تصورات با چیزی که ما در قرآن میبینیم، سازگار نیست. میگوید و انزلنا هذا القرآن علی جبل، نراینه خاشعاً، متذللاً. این قرآن را به غیر پیامبر، نه، اگر حضرت موسی اینجا نبود، یکی از شماها را خداوند مورد خطاب قرار بده، احتمالاً کور میشوید.
این حضرت موسی آدم بزرگیه که اصلاً حالا آن لحظه یک خورده میترسه و حواسش مثلاً پرت میشود. شما فکر میکنید، باید یک جایی مثلاً خداوند واقعاً با همه عظمت و ابهتش بیاید شما را مورد خطاب قرار بده، شما بتوانید حرف بزنید و بعداً بروید مثلاً رسالتتون را انجام بدهید. اصلاً، این تصور خیلی نکته مهمی است که ما تصورمون از انبیا، یک انسانهای برتری که یک راهی را طی کردن.
خطاب الهی به موسی
بنیاسرائیل، قبل از اینکه مقام مثلاً نبوت پیدا بکند این حرفها، حتی قبل از اینکه مورد آزمون قرار بگیره، اینجوری که از متن قرآن میگن، خداوند بنیاسرائیل را و کذالک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض. یک آدمی قبل از اینکه حالا پیامبر بشه، به یک جایی رسیده که ملکوت آسمان و زمین را دیده.
این، اینکه ببینید، تسویه با عرفان، با تصوف، یک سازگاری دارد برای خاطر اینکه تسویه، ذاتاً معتقده که یک چیزی به اسم عرفان وجود دارد. انبیا در واقع عرفای بزرگان.
آدمهایی که مراحلی را طی کردن، مثلاً به مقام وحدت رسیدن، یک کاری کردن، به یک جایی رسیدن، باید بهشان وحی شده. بعضی از، همونطور که عرفا میگن، بعضی از آدمهایی که این مسیر را طی میکنن، را خداوند انتخاب میکنه، برمیگردونه که مردم را با خودشان بیارن.
بعضیها هم برنمیگردونن. اینجوری نیست که همه آدمهایی که در مثلاً دولهها هستن، اینجوری داشته باشند که ما به بعد بهشان الهام بشه، مثلاً رسالتی پیدا بکنند. حضرت خضر را میبینید در آن رسالت و خواستن، ولی به کسی هم هدایت نمیکند. یک کارهایی میکند در کارهای زمین. هیچ حرفی، کلامی، به زحمت حرف میزند اصلاً، حتی با حضرت موسی. کارها را انجام میدهد.
و اینها را من اصلاً فکر میکنم کلاً برمیگردد به این. شاید این را برای خودتون، این را به عنوان تصمیم بگیرید، اینها آدمها، آدمهای خاصیان. اینجور مقاماتی مثلاً، مثل مقامات عرفانی دارند در بالاترین مرحلهاش. اینجوری با ارتباط خاصی با خدا پیدا کردن، بعداً بهشان نقش داده، یک مدیومان. آدمهایی که خدا اینجوری مثلاً انتخابشون کرده، روحیه خاصی ندارن، برتری خاصی از نظر مثلاً شناختی نسبت به دیگران ندارند.
من فکر میکنم به زودی قرآن اینجوری است که این انبیا انسانهای بسیار برجستهای هستند. حرفهاشون شنیدنیه، حتی ببینید حرفی که خودشان میزنند. غیر از مدیوم، خب هرچه که خدا بهشان بگوید.
با ارزش تکرار کنم، ولی حرفهای خودشان احتمالاً با حرفهای خودشان پیشبرتریای باید داشته باشه. چون چرا در قرآن کلام الهی را میشنویم؟ غیر از آن حرفهایی که خدا میزنه، حرفهایی که خودش میزنه، نه حرفهایی که از طرف خدا میزند. حرفهای دعاهایی که میکند.
معنی میشود در قرآن، برای اینکه اینها ارزش دارند. برای خاطر این است که آدم، انسان برجستهایه. قبل از اینکه حتی اینجوری به مقام نبوت برسه، حرفهاش را میبینید، حرفهای سادهای که در دوره نوجوانی دارد به پدرش میزنه، آنقدر جالب و باارزشان که اینها را درباره یک جوری خدا، اصلاً شما اگر مفهوم شرک را کلاً بفهمید، اینها را تأکید که ابراهیم مشرک نبود، اینجوری نیست که یک آدم عادی بود، تا یک سنی داشت، بعد میگوییم که خدا تصمیم گرفت.
خدا براش، یک مستطیل بود دیگه، یعنی در شکل و معنای ظریف، وجود داشت دیگه، قرآن تأکیدش این است که اصلاً ابراهیم انگار در تمام طول عمرش، هیچ چیزی را شریک خدا قرار نداده.
سرشار از مثلاً عشق به خداست، استدلالش این است که انی لا احب، به ما یک ردی میگرده که عاشقش بشود. نمیگوید من این مثلاً استدلالش چیست که این ستاره نمیتواند باشه؟ میگوید انی لا احب الآفلین.
من، من از افول، چیزی که افول میکند را دوست ندارم. رب من حتماً یک چیزی است که من خیلی دوستش دارم. عشقش در آن هست. حالا مصداقش چیه، این که نمیتواند باشه، برای اینکه من از این خوشم نیومد. این رب من نیست، برای اینکه من ازش خوشم نمیاد. و حالا این، اینجوری نیست که شما بگویید همه حرفهایی که ابراهیم میزنه، مثل مدیوم دارد میگوید.
واقعاً اینجوری نیست. دعاهایی که میکنه، خود حرفهای ابراهیم موجود باارزشیه. یا اصلاً اینهمه داستانها و رفتارهای انبیا را شما در قرآن میبینید که برای خاطر اینکه اینها آدمهای خاصی هستند دیگر. که اسماعیل آدمیه که ستایش میشود تو قرآن، بهش میگوید که من خواب دیدم که میکشم، میگوید خب، یک جوری، حرفش این است که خب چه معطلی، چه خوب، چه خوب.
میگه، پدرش به ابراهیم میگوید که انشاءالله، صدقالذین انشاءالله، اینها صادقان. به هر حال، فکر کنم این جوابی که علیالاصول میدم، در پایه آن تصوریه که خیلی خیلی خیلی شبیه تصور یهودیهاست. یهودیها دقیقاً به دین اینجوری نگاه میکنند. دین یعنی تشریع، شریعت. و اصلاً انبیای یهود در نظر خود یهود، وقتی شما تورات را میخونید، آدمهای مقدسی نیستند.
چون مثلاً، داوود، سلیمان، که اصلاً هیچی دیگه، در تورات میخوانید چه نسبتهایی بهش داده میشه، داوود هم همینطور. اینها بیشتر آدمهای خیلی معمولی هستن، گناه میکنن، خیلی کارهای بدی هم مثلاً، یک کم متعارف مردم انجام میدن، ممکن است بکنند و در عین حال، خداوند همچنان دارد به اینها وحی میکند برای اینکه خب دیگه، مثل مدیومان. خدا این را انتخاب کرده، حرفهای خودش را از این طریق مثلاً میزند.
به هر حال، فکر کنم این نکته خیلی مهمی است و من استنباطم این است که اگر قرآن را به عنوان وحی برقرار ببینیم، قطعاً پیامبران مدیوم نیستند. پیامبران موجودات مقدسی هستند در بالاترین سطح، مثلاً که همه آدمها باید به عنوان الگو به اینها نگاه کنند. نه اینکه فقط یک آدمهایی هستند که یک حرفهایی را خدا دارد بهشان میزند.
و اگر اینجوری بود، خب یک دفعه خداوند مثلاً یک الواح سنگی را نازل میکرد، اصلاً مدیوم هم لازم نبود. اصلاً تحریف هم نمیشد، یک جایی نصبش میکردند و تمام میشد این حرفها. اگر فقط مثلاً یک سری کلام به بشر برسه، آنوقت راههای خیلی بهتر وجود دارد. میبینید کتاب مثلاً آسمان یک جوری به پارهها نشود کرد.
ماجرا این نیست، یعنی ماجرای انبیا این نیست که اینها یک موجوداتی هستند که فقط کلام را از خداوند میگیرند و اینها را نقل میکنند و هیچ ویژگی دیگهای ندارند.
خود حضرت عیسی خودش به دلیل ویژگیهای تکوینی که دارد انسان بزرگیه و بزرگیش به این نیست که حرفهای زیادی زده، شریعت جدیدی آورده. در حالی که حضرت موسی، یهودیها یک مقدار حق دارند به دلیل اینکه حضرت موسی دقیقاً پیامبر تشریعه.
و آثار تکوینیاش خیلی به نظر نمیآید. یعنی تو قرآن اشارهای شده باشه به اینکه یک جوری مثلاً چیزهای خیلی بارزی داشته باشه. معجزاتش هم میبینید که یک جور خاصی خداوند بهش اعطا میکند. در حالی که به نظر نمیآید حضرت مسیح معجزات خاصی داشته شده باشه. حضرت هر کاری میتواند بکند. به اذن الله. میگوید که من میخواهم کبوتر درست بکنم، تنتون میخواهم.
در انجیل اینجوری است که در کشتی نشسته، طوفان میآد، به باد میگوید که مثلاً وایسا. طوفان تمام میشود. اینجوری نیست که محدودیتی داشته باشه که بگوید چه کار. اصلاً کاری، ببینید این نکته مهمه، این خیلی به نظر من مهم است که عیسی معجزه نمیکند که مردم بهش ایمان بیارن. در موارد آنبره مثل حضرت موسی برای اینکه خیلی کارهای مخفیانه انجام میده، خصوصی انجام میدهد.
یک آدمی میآید مریضه، خوبش میکند. اینها معجزه یعنی یک کاری که شما عرضه بکنید جلوی مردم که مردم ببینن و این اعجاز را. نمیتوانند این کار را بکنن، این حتماً یک منشأ الهی، این اثر را دارد.
اصلاً اینطوری نیست که معجزه را بیاورد اصلاً میدان شهر زنده بکند. یک جایی تو اتاق رفته تو انجیل ولی اینجور نقل شده، برام باورنکردنیه. در حالی که به آن چند نفری که در اتاق هستند میگوید که به کسی نگید.
نمیآید این کار را بکند برای اینکه شریعت خودش را بعداً تبلیغ کند. شریعت در آن صورت در کار نیست. کاری که میکنه، شریعت حضرت موسی را تمدید دارد میکند با یک اختلافات جزئی. بنابراین من هدفم این است که این سؤال و جوابی که گفتم برمیگردد به یک جای خیلی خیلی مهمی که دقیقاً اهل سنت هم انکار نمیکنند که تصورشون از مهدویت همین است.
معجزه و میدان عمومی
و مهدویت اصلاً دعوا دارند که اصلاً مهدویت، یعنی به خیلی اینجوری احتمالاً باهاشون کار مشترک شه، باهاشون کار شه. نه، معمولاً اینجوری است دیگر. مهدویت یک چیز خیلی خاصی میگویند که غیرش، همان مهدویت در زمانه.
سنی و شیعه تقریباً همه مهدویتان. بگذریم حالا. ولی فکر میکنم این چیزهایی که الان گفتم در واقع نکتههای مهمی هستند برای خاطر اینکه این شیوه خاص در رابطه با سلسله انبیا در سوره مریم بفهمیم که چیست.
مسئله جامعشینیه که شما تو داستان زکریا و یحیی میبینید، ختمه که در ماجرای عیسی میبینید و شروعی که در ماجرای حضرت ابراهیم میبینید. من میخواهم حالا وارد بحث در مورد حضرت ابراهیم بشوم. من در واقع من معمولاً اینجوری است که آدم، میخواهم تبریک بگویم بهتون، من همه انبیا را یک اندازه دوست دارم.
خیلی هم من یک خورده آدم چه میگن، صادقدلی هستم و اینجور حرفهای اینشکلی را معمولاً نمیزنم. من حضرت مسیح را خیلی دوست دارم، حضرت ابراهیم را هم همینطور. واقعاً این سوره برای من یک جور چیز است دیگر. دو تا شخصیت حضرت ابراهیم واقعاً در قرآن به نظرم من حرفهای حضرت ابراهیم یک چیزهای فوقالعاده و بینظیری هستند.
من برای من همیشه اینجوری بود. یک حساسیت خاصی نسبت به هر جایی که حضرت ابراهیم یک کلمه حرف میزند دارم. تمام جملههاش به نظرم یک جوری حرفهای فوقالعادهایه. یک جور خاصی هم هست دیگر. نمیدانم حالا. یک بار مثلاً سعی کنید حرفهایی که حضرت ابراهیم میخونه را از نظر پرشور بودن و یک جور سادگی که در کلام حضرت ابراهیم هست، فکر میکنم.
و اینکه شما متوجه میشوید که پشت این حرفها چه عشقی نسبت به خدا وجود دارد. این چیزی که حضرت ابراهیم واقعاً شخصیتشو میسازه، یک جور عشق، حالا تعبیر خوبی نیست، یک اصطلاحی هست میگویند جنون الهی. حضرت ابراهیم واقعاً نشانه این چیز است دیگر. آدمی که اصلاً در حد، در حد جنون مثلاً خداوند را دوست دارد و از هر چیزی غیر خدا یک جوری بیزاره.
تا آخر، دو تا را که دیدید چه کار کرد. یعنی در نوجوانی، آن تحمل میکند که یک چیزهایی غیر خدا هست و مردم مثلاً بهش توجه میکنند. میگوید چی؟ اصلاً حضرت ابراهیم میگوید که چیزی دیگر غیر خدا بهش توجه بشه، عصبانی میشود. و این کار را میکرده. اصلاً بتهای آن منطق خودش را که زد، داغون کرد.
هیچ پیامبری این کار را نکرده. یعنی معمولاً خب یک خورده صبر و تحمل و اینها میکنند. به خود پیامبر ما دستور داده میشود که اصلاً به این حتی بتها اینها توهین نکن. برای اینکه اینها مثلاً جاهلانه میآیند به خدا توهین میکنند و اینها. حضرت ابراهیم اصلاً چیزی که از ابراهیم واقعاً سرچشمه میسازه یک جور عشق حالا تعبیر خوبی نیست یک اصطلاحی هست میگویند جنون الهی.
حضرت ابراهیم نشانهی این چیز است دیگر آدمی که اصلاً در حد جنون مثلاً خدا را دوست دارد و از هر چیزی غیر خدا یک جور بیزاره. تا آخر بتها را که دید چه کار کرد. یعنی در نوجوانیاش اصلاً فهمید اینها را باید بتواند که اینجا یک چیزهایی غیر خدا هست و مردم مثلاً بهشان توجه میکنند.
این یک چیز اصلاً حضرت ابراهیم میگوید که یک چیزی دیگر غیر خدا بهش توجه بشود آزارم میشود. و این کار را میکرده اصلاً بتهای آن بتکدهی خودش را که زد داغون کرد هیچ پیامبری این کار را نکرده. معمولاً خب یک خورده صبر و تحمل و اینها میکنند. به خود پیامبر ما دستور داده میشود که اصلاً به این حتی بتهای اینها توهین نکن.
برای اینکه اینها مثلاً جاهلانه میان به خدا توهین میکنند و اینها. حضرت ابراهیم اصلاً این کار را در واقع نمیکند. میرود تبر برمیداره میزند همهرو ریز ریز میکند. و تا آخر عمرش هم دارد به این بتها بد و بیراه میگوید. میگوید فقط این نیست که به خدا علاقه دارد و به همه چیزهای غیر خدا که اینجوری مانع از توجه مردم به خدا میشه، نفرت دارد.
تا آخر عمرش هم دارد دعا میکند بعد از ساختن کعبه این دعا را دارد میکند پیر شده. باز یک چیزی به بتها مثلاً میگوید دیگر. میگوید که میگوید اینها خدایا اینها مردم مثلاً از من کسی را بتپرست میکند. میگوید این بتها به خود این بتها میگوید این بتها خیلی مردم را گمراه کردن. اینجوری مثلاً. هنوز آرزوی اینکه اینها که موندن اینها هم برچیده بشوند و نابود بشوند.
و تصور بکنید که حضرت ابراهیم از اینکه در خانهی کعبه بت گذاشته بودن خوب شد که در این دنیا نبود وگرنه وگرنه بلایی سر اینها میآورد که دیگر چون خانهی کعبه را اصلاً به این غرض که دیگر آنجا که آدم میرود به هیچچی میرود و از خدا توجه نکند ساخته و باز یک مشت از این عروسک و اینها گذاشته بودن در آن و بیشتر به آنها توجه میکردند.
این توجه به خدا یک جور چیزی دیگه، یک حالت خدا خیلی دوره، خیلی بزرگه، عروسک و اینها میشود رنگش به هر حال یک تنوع پیدا میکند. یک عبارتی که در داستان نوح هست که در دفاع از بتهای خودشان میگویند که میگویند مرا عبادت کن برای ببخشید من حفظ نیستم. حفظ هم نیستم.
تعجب میکنم ولی آن وقت تو ذهنم میآید که سخت نگاه کنم تو ذهنم. حالا تضرع مرا بله. میگویم میگوید حالا تضرع مرا آلهتکم حالا و او و سه تا بت، آن چیزی که سه تا بت را اسم میبرم. میبینید مثلاً بله. یک چیز دیگر که من حالا تضرع مرا بله. حالا صوا و حالا یغوث و اینها. نه ۵۰۰ نه درست خواندم.
پنج تا بتشون را اسم میبرم. میبینید یک چیزی به آدم نشان میدهند. اینها را این را نگاه کنید چقدر این را میخواهد آدم به دل بگیرد. این حالا این یکی چیه؟ مثلاً اینکه تعدادشون زیاده و متنوعان. یک جور جالب است دیگر به هر حال این مردم را آدم را جذب میکند. یک خانهی چهارگوشی که اونمیشه پردهی سیاهه خیلی زیادی ساده است.
و اینها میخورد به توحید و شرک یک جور رنگارنگ و مثلاً متنوعتر و جالبتره. چون برای مردم جالبتره. خب بگذریم. بگذارید من باید شروع بکنم در مورد اینکه ما چه میفهمیم از این آیاتی که در مورد حضرت ابراهیم هست در این سوره به این غرض که آن لحظهی شروع یک چیزی را داریم میبینیم. بعد از اینکه پایان سلسلهی آل یعقوب را لااقل دیدیم.
آن سلسله چگونه تمام شد؟ کسی نبود که حضرت عیسی فهمید بگیرد و اصلاً دیگر با کاری که یهودیها کردن قرار نیست کسی از حضرت عیسی نبی وجود داشته باشه. به غرض جانشینی عیسی را کردن و ختمش آنجوری بود که حضرت عیسی در واقع بدون اینکه از دنیا بره، بمیره، غایب شد و در واقع هنوز در جهان هست ولی نبوت که آنجا وجود نداشت.
حالا نقطهی شروع و وضعاش از کتاب ابراهیم. برگردیم به اینکه اصلاً کل این ماجرای آل یعقوب و اسماعیل اینها از کجا شروع شد؟ از ابراهیم شروع شد. ان ابراهیم کان صدیقا نبیا. اذ قال لابیه یا ابتی لم مريم · ۴۲إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا يَسْمَعُ وَلَا يُبْصِرُ وَلَا يُغْنِى عَنكَ شَيْـًۭٔاچون به پدرش گفت: «پدر جان، چرا چيزى را كه نمىشنود و نمىبيند و از تو چيزى را دور نمىكند مىپرستى؟ شیئا. حضرت ابراهیم را بارها شما تو قرآن میبینید که میآید از مردم میپرسه ما تعبد میگوید که اصلاً گفتم آن اصنامی که مثلاً اینها را میپرستند، اصنام میپرستند.
آغاز از ابراهیم
میگوید که وقتی که صداشون میکند میشنوند. یا وقتی که یا برایتان محفوظات اینها مثلاً دارند. میگوید آنها جوابشون این است که ما و یا معبودان ما مثلاً کذا و کذا. پدرهای ما این کار را کردند. آنها آدمهای راستگو و صادقی هستند. واقعاً هیچ شکی در آن نیست. پدرهاشون این کار را کردند، اینها هم همان کار پدرهاشون را میکنند.
بعد میگوید آن چیزی که میپرستید میبینید که الأنبياء · ۹۸إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَٰرِدُونَدر حقيقت، شما و آنچه غير از خدا مىپرستيد، هيزم دوزخيد. شما در آن وارد خواهيد شد. دشمن هستند. اصلاً رسماً این بتها دشمن از درون هستند. با اینکه به نظر میآید که اصلاً یک چیزهای موهوماند «فانهم عدو لی الا رب العالمین». «الذی خلقنی فهو یهدین» کسی که من را خلق کرده، هدایت میکند. «والذی هو یطعمنی و یسقین» بهم غذا میده، بهم آب میدهد.
«و اذا مرضت فهو یشفین» وقتی مریض میشم من را درمان میکند. «والذی یمیتنی ثم یحیین» یعنی میمیرونه و دوباره زنده میکند. الشعراء · ۸۲وَٱلَّذِىٓ أَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لِى خَطِيٓـَٔتِى يَوْمَ ٱلدِّينِو آن كس كه اميد دارم روز پاداش، گناهم را بر من ببخشايد.» من طمع دارم از اینکه یعنی امید دارم به اینکه خدا در روز یوم الدین گناه من را ببخشه. خطای من را ببخشه. این ببینید حسش اینجوری است دیگر. یک حس بدیهی را میبیند.
همهی اتفاقهایی که میافته، غذایی که میخوره، یکی دارد بهش میدهد. این یک چیزی را میبیند که تو، اینکه ما کارها را میکنیم، هیچ واسطهای را نمیبینه. همهی این چیزهای طبیعی که ما انجام میدهیم را از درون به طور بدیهی و وضوح میبیند که یک نفر دارد این کارها را انجام میدهد و این مزخرفات نیستند.
این ستارهای که آخره، آن نیست. این موجود خیلی خیلی فوقالعادهای که دارد این کارها را میکند. بنابراین همهی شما دارید اشتباه میکنید. مثلاً میگردند و مثلاً ما تو استدلالش اینجوری است دیگر. این نیست، این نیست. «و انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات» میفهمد که اونی که این کارها را میکنه، همونیه که همه چیز را خلق کرده.
همونیه که مثلاً همونیه که به در واقع چیزی که از درون دارد بیان میکند این است که رب من، این چیزی خصوصی که من میفهمم، رب العالمینه. همونیه که برای بقیه هم هست.
همونیه که بهش میگوییم الله که همه چیز را خلق کرد. این حس را ابراهیم قبل از اینکه حالا به قول معروف با برخورد بکنه، دارد. یک موجود استثنایی که همه چیزهایی که من دارم را بهم داده.
من را خلق کرده، من را داره، این چیزهایی که به ذهنم میرسه، مثلاً همهاش دارد از یک جایی دارد میآد، غذا از همونجا دارد میآد، آب از همونجا دارد میآید. مثل اینکه این پردههای واسطه و اینها دیگر در بین نیست.
یعنی میبیند و بعد متوجه این هست که به هر حال آن ربش دارد بیان میکند که فقط آن چیزی که باید پرستیده بشه، رب منه، همان رب العالمینه، همونی که فطر السماوات و الارض.
اینجا هم شاید در شروع همین «اضلال» یا حالت «لما مريم · ۴۲إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا يَسْمَعُ وَلَا يُبْصِرُ وَلَا يُغْنِى عَنكَ شَيْـًۭٔاچون به پدرش گفت: «پدر جان، چرا چيزى را كه نمىشنود و نمىبيند و از تو چيزى را دور نمىكند مىپرستى؟ یک حالت ابراهیم بارها این تکرار میشود. هر که میداند که خدا صداشو میشنوه. متوجه میشود جوابش را میگیرد. حالا اینجا کجاست؟ اینها را با اطمینان میبیند.
چه چیزی، چه حسی وجود دارد که ابراهیم هم میدونه، جوابش بدیهیه که خود که ربش صداشو میشنوه. پس کجا میفهمه؟ یک چیز بدیهی وجود دارد. کسی که من را خلق کرده و به من قدرت تکلم داده، حتماً میشنوه که به من قدرت تکلم داده. اگر من گوش بدم، پس آن حرف میزند.
من را یکی خلق کرده، نمیشود این را گوش نده، حرف گوش نمیکنه، نمیشنوه که این چیست که به من مثلاً قدرت تکلم داده. یعنی ابراهیم در واقع به خودش نگاه میکنه، حالا من حرف میزنم، پس آن میشنوه. اگر من گوش بدم، پس آن حرف میزند. اگر من اینجوریام، پس آن هم اینجوری است. یک چیزی حالا، یک چیزیاش بدیهیه. یعنی رب من این ویژگیها را دارد.
حالا این مزخرفات اینها که این ویژگیها را ندارند، اینها چطور شما دارید میپرستید که حتی صدا را نمیشنوند، حتی نمیتونند جوابتون را نمیدن. میگه، میگوید وقتی شما اینها را صدا میکنید، جواب میدهند.
ولی متوجه هست که در واقع خودش ربش صدا میکنه، جواب میدهد. اینها را همه را اینکه ملکوت اینجوریام، چه چیزی، چه حسی را میداره که از الهام یا نوجوانی برایش بدیهیه که خود که ربطش را میشنوه.
از کجا میفهمی؟ چه چیزی بدیهییی را داره؟ آن کسی که من را خلق کرده و به من قدرت تکلم داده حتماً میشنوه که به من قدرت تکلم داده. اگر من گوش بدهم پس آن وقت حرف میزنم. من را یکی خلق کرده، آن میشنوه، حرف گوش میکنه، نمیشنوه که این چیست که به من مثلاً قدرت تکلم داده.
این حرف را در واقع به خودش نگاه میکنه، حالا من حرف میزنم، آن پس آن میشنوه. اگر من گوش بدهم پس آن حرف میزنم. اگر من اینجوریام پس آن هم اینجوری است. این حالا چه چیزی برایش بدیهیه؟
که لب میزند این ویژگیها را دارد. حالا این مزخرفه، این ویژگیها را ما داریم، ما چهجوریاش را میپرستیم که حتی صدا نمیشنون، حتی نمیتوانند جوابتون را نمیدن. میگوید وقتی شما این را استدلال میکنید جواب میدهند.
پس متوجه هست که باید خودش ربط بشه، صدا میکنه، جواب میدهد. اینها را همه را اینکه ملکوت آسمان و زمین را دیده، این چیزی که پشت پرده است، در واقع کشف شده.
و اینها اگر یک آدم واقعاً یک خورده خوب به خودش نگاه کند و متوجه شده باشه که یک نفر اگر یک نفر بفهمه که ربط میداره، از این ویژگیهای خودش هم میتواند بفهمه که ربطش چهجور، چه ویژگیهایی داره، چه تواناییهایی دارد.
حتماً میشنوه، حتماً جواب میدهد. وقتی دعا، امکان دعا وجود داره، حتماً پاسخ میدهد. وگرنه واسه چه به من این امکان را دادن که بتوانم دعا کنم؟ ها؟ این حرف، همه ویژگیهای ما، اصلاً اون، نتیجه یک چیزی آنور. این مثل این است که یک نفر بفهمه که یک چیزی که همه جهان تجلی اسماء الهیه. هرچه که اینجا هست، یک چیزی آنور هست که اینجوری شده.
و ابراهیم همه اینها را در همین سن کودکی نوجوانی که دارد کارتون نگاه میکنه، همه اینها را به طور بدیهی میفهمد. واقعاً برایش بدیهیه، یعنی همه حرفهایی که میزنه، تعجبش از این است که اینها، این مکالمهاش با پدرش خیلی خیلی چیزه، خیلی معصومانه است، ساده است. اصلاً به پدرش میگوید که من یک چیزهایی میدانم که تو نمیدونی، بیا از من یاد بگیر.
پدرش یک آدم، یک آدم گنده، اصلاً گندهلاته، یعنی میخورد بهش. اصلاً یک چیز، یک سری حرفها اصلاً از پدرش دارد میزند. خیلی ساده، با پدرش سادهسازی میکند که مثلاً، ما در محبتآمیز، یک عادته، هی تکرار میشود. مثلاً پدرجان، یک جوری خیلی صمیمانه، خلاصه پدرش گفت که چرا چیزی را میپرستی که نمیشنوه، نمیبینه و هیچ کاری هم برات نمیتواند بکند.
دوباره میگوید یک عادته، میگوید یک دانشی من دارم، یک چیزی من میدانم که تو نمیدونی. پس، تبرّی از من تبرّی کن که من تو را به راه راست هدایت کنم. یک عادتی را باید بیشتر داشت. شیطان عبادت نکن. انّ الشیطان کان للرحمن عصیا. شیطان دشمن، عصیان کرده در مقابله، مثلاً خدای رحمان. یا ایّها الذین مريم · ۴۵يَٰٓأَبَتِ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌۭ مِّنَ ٱلرَّحْمَٰنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَٰنِ وَلِيًّۭاپدر جان، من مىترسم از جانب [خداى] رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.».
عصیان شیطان و عبادت
میگوید من میترسم که عذابی از طرف رحمان به تو برسد و تو اصلاً پیرو شیطان بشی. جواب پدرش، میگوید که، و لا عذاب، انّک عن آلهتی یا ابراهیم، که از خدا من داری چیز میکنی، مثلاً چه باید ترجمه میکرد؟
را برمیگردونی مثلاً، منحرف میشی، به سمت دیگهای میری. لئن لم تنته لارجمنّک. اگر دست نکنی، تمومش نکنی، سنگسارت میکنم. نمیگوید میدانم سنگسار، میگوید سنگسارت میکنم. خودش سنگسار میکنه، انگار یک جوری، نه ارجمند نکرد. و اهجرنی ملیا. پس من دور شو، خیلی، خیلی زیاد.
قال سلام علیک مريم · ۴۷قَالَ سَلَٰمٌ عَلَيْكَ ۖ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ بِى حَفِيًّۭا[ابراهيم] گفت: «درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مىخواهم، زيرا او همواره نسبت به من پر مهر بوده است،. میگوید سلام، این آیهای هست که میگوید عباد رحمان اینجوریان که، چند تا پند را میشنون، لب میبینن، سلام میکنن، این ممنوناش این است که از ابراهیم نشنید، این حرف مزخرفی که پدرش زد، که اصلاً گوش نکرد این چه دارد میگه، نپرسید که آن چیزی که میدونی مثلاً چیست که من نمیدونم، اصلاً فقط گفت که تو داری یک یک یک چیزی داری مثلاً یک از خدای من داری اصلاً فاصله میگیری، میخواهم میکشم.
و مريم · ۴۷قَالَ سَلَٰمٌ عَلَيْكَ ۖ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ بِى حَفِيًّۭا[ابراهيم] گفت: «درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مىخواهم، زيرا او همواره نسبت به من پر مهر بوده است،. برات از خدا طلب آموزش میکنم، خدا با من مهربانه. و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله. از شما و آن چیزی که از غیر خدا میپرستید، فاصله، اعتزال یعنی کنار گرفتن، به طور کامل.
خیلی خدا من پرستید خیلی اکزل یعنی کناره گرفتم به طور کامل مثلا کاملا از شما ترف میکنند از شما دوری میکنند بعد اولدی از فردا کنند دعا را هم بشنید و خدای خدا من پرداده دعا خدا من میخوانم که باشد که همین حرفی از ذکری هم شما شده به نوعی شمیدید که اینکه امکان دار وجود دارد آدمی که درمی کند متکرم جل میشود. یک نشانه از فیضات. خیلی از دلهم اینجوری شروع شد ماجرا.
ماجرا خواندن اولا هم انجوری شروع شد. این نقطه شروعی که گلویی وجود ندارد پس گلویی جویجویجویجویجوی دارد خانواده شد و همین چیزهایی که آنها میپرستیدان را کرد کرد این را فلما عطت الهان و امان یا عبدینا مندونه نه به هم نالای اصطحاق این سرسله شروع شد به هم نالای اصطحاق از عدو پدر خودش و خانواده خودش و بر آن چیزهایی که میپرسیده همان ترک کرد.
و تبدیل شد به آدمی که سلسله به اسطلاح انبیاءه و به دندار اسلام این همه پیغمبر اومدن و کلنج علما مریم و این دو اصحاب رهبوب را دادیم و همه این ها پیامه بودن.
و رحمتنا و جهدنا را بسانسته کنند و از رحمت خود را دادیم و تعریف کلی اصحاب سلطان بشوند و از پرکت ها را بسانسته که مثلا شخصیت برجستی پی آل اصحابه و ادران پیدا میکند داستان ادران اینجا هست.
بنابراین که شما این لحظه شروع را ببینید و سر کنید بفهمید که چه ارتباطی از بین ماجورهایی که اینجا داریم این زره و اینجا عزیز ابراهیم به نوعی در واقع تطریق سرسلسله انبیاشید.
و یعنی چیزی دارد نشان داده میشود که نطقه چیزی است که عزیز ابراهیم چیزی که نکتهی که اینجا هست گرسته اراندی خورده سوند بفرام بفرام این که داده از ابراهیم هسته روانه هم روی نسونده بله بکار همین شیعتهی اراندی در مورد میدهد که اینکه از شیعان ابراهیم چیان هرگزی نویده هستیم خب چرا چیز بوده بیزون روزی بوده؟
صدات ابراهیم یعنی چرا صدات آن قرویه گرسته؟ آه سلسله به نظر من یک مرحله نه یک از این نوع به آن معنا سلسله داشته باشه یعنی در زوردیهش چیزی قرار درست است باشه دیدن جایم چیه؟
اینکه این سلسله همیه از ابراهیم شده باشه اینکه یک زوردیهی وجود دارد آل ابراهیم وجود دارد و اینها سلسله از اندیا در درم خودش بودن این یک موضوعه مهم تاریخیه تو دارند حضرت نور، نمونه هاش هم اینکه خود مثلا فرشتن است که ابراهیم از آن بوت هم بر کنارش بیده میشود گفت که خواهش خودش هم خروجی داده یک جوری یعنی نه بود، ولی اینکه حضرت نور از این نور نسبت ابراهیم حالت استادی دارد. ولی اینکه اینجا مثلا فرض کن در سلسله نور وجود داره، حالا ابراهیم نصفیه اینجوری نیست باید.
ایبراهیم از نسل نور نیست و به نظر میآید در قرآن که نور مثل قرآن مردم دیگر در دنیا دیدن ممکن است و اگر داشته راشده نداشته راشد این ویژگی که یک به اصطلاح آل آلی به روزی که یک صورتیه یک روزی که بودید مردم اصفی نیست به نظر میآید در این ویژگی که داشته راشد که بگوییم از ایبراهیم مصدران ماجره شروع شده به نظر میآید که ماجرا از اینجا شروع شده اشعیای قبل از اینکه نور ببیند اشعیایی ؟ در ؟ و ؟ خودش برای ؟ کرده بنابراین در طول همه خودش نور ؟ و جز به پیروان نور بوده اینکه پایین شرکی اینکه ؟ نکرده که همزمان بودن یعنی ؟ خود محتوی که مثلا تعلیمات نور که وجود داشته ببینید که اینجا باید برگردیم.