در این جلسه شاخههای باز سورهٔ مریم جمع میشود: عذاب قوم لوط، مجادلهٔ ابراهیم با فرشتگان، و مرز اطاعت از والدین. شباهت ادامهٔ نسل ابراهیم در قرآن با بحث جانشینی در تشیع و تسنن طرح میگردد. موسی، زکریا و نیاز به وارث، و شأن مریم و تولد عیسی نیز بازمیگردد.
خب من به سهم خودم عمل کردم. خب من گاهی نگاه میکنم.
جمعبندی شاخههای باز
خب ببینید من این جلسات گذشته فکر میکنم یک چند تا موضوع تا حدودی پراکنده به موازات همدیگر مطرح شده. جلسه قبل یکی دو تا چیز یکی دو تا از این موضوعها را میخواستم یک جوری در موردش صحبت بکنم و مثلاً یک جوری کارشون را تمام بکنیم و بحثهای خودمان را ادامه بدهیم که نشد.
حالا تو این جلسه سعی میکنم این کار را انجام بدهم. آن چند تا شاخهای که باز مانده را تا حدودی زیادی سعی میکنم بگویم. شاخههایی که باز مانده یکی آن بحثیه که در مورد اومدن فرشتهها پیش حضرت ابراهیم قرار شد که یک جلسهای یک جلسه قبل قرار شد که در موردش بحث بکنیم که عملاً امکانش نبود.
لااقل یکی دو نفر بودن که سوال داشتن و چون وقت نبود قرار شد تو این جلسه آن کار را انجام بدهیم. یک مسائلی مربوط به رابطه با خانواده و این حرفها بود که به نظر من مهماند و در این سوره هم به طور بدیهی تقریباً تو هر داستانی که وارد میشویم یک جوری ارتباط با پدر و مادر مخصوصاً مطرحه.
و یک سری چیزهای جلسه قبل من گفتم در مورد دیدگاههایی که یهودیها و مسیحیها نسبت به داستان ابراهیم و فرزندانش دارند و چیزهایی که در تورات مثلاً آمده. خب اینها فکر میکنم یک خورده جای بحث دارد به اضافه حرفهایی که از تو خود سوره در ادامه بحثهایی که داشتیم میگفتیم مانده که باید ادامه بدهیم.
عذاب قوم لوط و مجادله ابراهیم
من میخواهم از بحث در مورد همان مسئله عذاب قوم لوط شروع بکنم و بگویم که آن موضوعی که مطرح کردیم چه بود و اگر کسی سوالی دارد سوال بکند اگر نه من خودم خب یک مقدار حرف دارم که در ادامه آن حرفها مسئله این بود که در ادامه بحثهای فرقهای که از چند جلسه قبل شروع کردم که فکر کنم جلسه اول دوم خود این سوره هم گفتم که نمیشود در مورد این سوره بدون وارد شدن به بعضی از بحثهایی که مربوط به اختلافات بین شیعه و سنی هست بحث کرد.
کل مسئله اگر یادتون باشه این بود که شباهت فوقالعاده زیادی در بین چیزی که شیعه برای ادامه نسل پیامبر اسلام قائل شده و آن چیزی که در قرآن در مورد ادامه نسل ابراهیم در واقع در شاخهای شاخهای که از اسحاق و یعقوب در واقع میگذره شباهت خیلی زیادی اینجا وجود دارد و من استدلالام در واقع این بود که این شباهت به نوعی اصطلاحاً توپ را تو زمین حریف میندازه.
اهل سنتاند که باید جواب بدن که چرا در خاندان اسماعیل بعد از مثلاً ظهور پیامبر اسلام این پیامبر جانشینی ندارد و مثلاً سلسلهای در واقع در ادامهاش به وجود نمیآید و خب طبعاً جواب اصلی که وجود دارد این است که مثلاً از این طریق استدلال بکنند که چون قرآن نازل شده مثلاً رسالت و نبوت اینها ختم شده طبعاً دیگر یک چنین ادامهای هم متصور نیست.
من ایراد این جواب را گفتم و یکی از چیزهایی که در جواب گفتم این بود که در واقع یک موضوع خیلی عمیقی که وجود دارد اینجا و تا حدودی زیادی در واقع اختلاف بین شیعه و سنی هست یعنی حداقل شیعه همیشه یک طرف این ماجرا را میگیرد هرچند همه اهل سنت هم طرف مقابل نیستند این است که ما مثلاً درباره انبیا کلاً چه شأنی قائل هستیم؟
فقط انبیا مثلاً مدیومهایی هستند که خداوند انسانهایی را انتخاب میکند که یک کتابی را به بشر برسونه یا خودشان هم یک شأنی دارند اصطلاحاً شأن تکوینی دارند.
مثلاً همانطوری که حضرت عیسی به نظر میآید دخالت چندانی در تشریع نمیکند با اینکه شاید بزرگترین پیامبر خداست قبل از حضرت رسول به نظر میآید حضرت از حضرت موسی یک جوری مثلاً شأن بالاتری دارد ولی حضرت موسی و جانشینهاش کلی تشریع کردند ولی حضرت عیسی نمیکند. چه جور پیامبری میتواند پیامبر بزرگی باشه در حالی که تشریع نمیکند.
اگر تنها وظیفه پیامبران تشریع در واقع کار به اینجا رسید که من این بحث را مطرح کردم که اصولاً یک اختلاف خیلی جدی و عمیقی وجود دارد نه فقط بین شیعه و سنی، کلاً فکر میکنم بین تو همه ادیان این بحث وجود دارد که شأن انبیا چیه؟
اینها آدمهای عادیای هستند کاملاً که فقط خداوند یک جوری از اینها به عنوان یک واسطه استفاده میکند یا از نظر اخلاقی برتریهایی دارند و به این دلیل انتخاب میشوند ولی صرفاً همین موضوع یا نه اصلاً پشت پرده خبرهای دیگهای هم هست.
یعنی یک نوعی انبیا مثلاً یک جور اختیاراتی دارن، یک جور در واقع از نظر کمال مثلاً به یک حدی رسیدن که به نوعی در عالم تکوین هم دخل و تصرف میکنند مثل حضرت عیسی و اینکه به هر حال در کنار این شأن تشریعیشون که منجر به این میشود که کتابی در واقع نازل بشود که نهایتش کتاب قرآنه، خود انبیا و این سلسله انبیا یک اثری در عالم تکوین هم دارند.
یک بحث خیلی خیلی کلیه. فکر میکنم تو همه ادیان ابراهیمی یعنی بین مسیحیا، یهودیها هم چنین بحثهایی هست. اینجا هم مخصوصاً به دلیل اینکه شیعه جزو اصول عقایدش این است که یک جور شأنی برای ائمه قائله، معمولاً اینجوری است.
حالا واقعاً من اولین نکتهای که میخواهم روش تأکید بکنم شاید حرفهای من اینجوری این برداشت در آن به وجود آمده باشه که این جزو اختلافهای شیعه و سنیه ولی واقعاً اینجوری نیست.
من یک اشارهای کردم میخواهم روش تأکید بکنم که اصولاً اهل سنتی هم عدهای وجود دارند که همیشه که نگاه میکنند به مسائل انبیا و شیعیانی هم هستند که تا حدودی زیادی نگاهشون به مسئله انبیا حتی امامت مسئله تشریعه.
شما حتماً این را شنیدید که بعضی از استدلالهایی که شیعه میکند در اینکه چرا امام لازم بوده، استدلالشون این است که کتابی که نازل شد مثلاً احتیاج به مفسر داشت. احتیاج به این بود که مثلاً یکی دو قرن بگذره تا احکام را که در قرآن هم بیان نشده بود عدهای بیان بکنند.
یعنی در واقع برای ائمه شیعیانی هم هستند که به ائمه اینجوری نگاه میکنند. اینها معلمینی هستند که در واقع شرع را در طول مثلاً دو قرن با تفصیل بیان کردن کاری که در زمان حضرت رسول نمیشد انجام داد. بنابراین میشود یک نفر شیعه باشه و اصولاً اعتقادی به شأن تکوینی انبیا و ائمه نداشته باشه و میتواند سنی باشه و یک چنین اعتقادی داشته باشه.
کما اینکه کلاً آدمهایی که گرایشهای عرفانی دارند معمولاً برای انبیا و برای ائمه شأن تکوینی قائل هستند. آنهایی هم که ندارند ممکن است خیلی به اصطلاح دیدگاهشون نسبت به دین اصولاً مسئله تشریعی باشه. همینجوری نگاه میکنند. فرق زیادی بین شیعه و سنی نیست. منتها من فکر میکنم به هر حال اینجور اعتقادات در شیعه شیوع بیشتری نسبت به اهل سنت داشته.
شاید غالب این بوده که شیعیان یک جوری برای ائمه شأنی قائلن و شاید به همین دلیله که بعضیها یک رابطه خیلی عمیقی بین تشیع و تصوف و عرفان اسلامی میبینند. یعنی خیلی از عرفا به نوعی مثلاً ابنعربی خب ظاهراً جزو اهل تسنن باید حسابش بکنید ولی به نظر میآید به تمام چیزهایی که شیعه معتقده به نوعی معتقده.
حتی اعتقاد دارد به غیبت امام زمان هم اعتقاد دارد. یعنی اهل سنت به اینکه یک شخصیتی به عنوان مهدی وجود دارد تقریباً اکثریتشون اعتقاد دارند ولی نه به اینکه یک شخصیتی غایب شده و دوباره قرار است ظاهر بشود. فکر کنم اهل سنت اکثرشون به یک چنین چیزی معتقد نیستند.
ولی ابنعربی دقیقاً یک چنین حرفهایی هم در کتاب فتوحات مکیه میزند و میگوید من در اگر اشتباه نکنم مکه آن را ملاقات داشتم. اصلاً ایشان را از نزدیک دیدم. به هر حال منظورم این است که این بحث این قسمت بحث واقعاً بحث فرقهای به معنای اختلاف شیعه و سنی نیست. یک جور یک بحث خیلی کلیه که برمیگردد به اینکه اصلاً مفهوم دین چیست دیگر.
دین منحصر در شرعه یا مثلاً یک جور دیگر باید بهش نگاه کرد. حالا من نمیخواهم زیاد وارد بحثهای کلی بشوم. فقط میخواهم این شبهه نباشد که ما داریم در واقع وقتی از این موضوع خاص صحبت میکنیم داریم در مورد اختلافات شیعه و سنی صحبت میکنیم. بگذارید من مسئلهای که در مورد عذاب قوم لوط و اومدن فرشتهها پیش حضرت ابراهیم گفتم را یک دور دیگر مختصراً تکرار بکنم.
اگر کسی سوال من میل دارم که از آن جلسه تا حالا مثلاً فکر کرده باشید و به نظرتون مشکلی میآید مطرح بکنید. من کلاً گفتم دوست دارم در این مورد بحث بشود. حالا تو یک جلسه گفتم، اگر بشود تو این جلسه یک خورده صحبت بکنیم و بحث را ببندیم خوب است.
ملائکه نزد ابراهیم پیش از لوط
اصل ماجرا آن استدلالی که با قرآن میکنند این است که وقتی که قرار قوم لوط عذاب بشود تو قرآن با صراحت این هست که ملائکهای که مأمور عذاب هستند مستقیماً نمیرن سراغ قوم لوط. مستقیماً میان سراغ حضرت ابراهیم و کاملاً به صراحت و با تأکید گفته میشود که حضرت ابراهیم در مورد اینکه این حکم اجرا بشود یا نشود جدال کرده به اصطلاح، بحث کرده با ملائکه.
و مثلاً یک جوری ملائکه به هر حال گفتن که این حکم قطعیه و حتماً اجرا میشود و حضرت ابراهیم هم مثلاً یک جوری دیگر بحث نکرده. و این مجادله حضرت ابراهیم در قرآن به صراحت اشاره میشود بهش و به نوعی هم تحسین میشود حضرت ابراهیم به دلیل این روحیه ای که دارد.
که اینجوری نیست که دارد تخطی میکند مثلاً حکم خدا را نمیخواد بپذیره. بنابراین به نظر میرسد اینجا جزو اختیارات حضرت ابراهیم هست. جا داشته که یک چنین بحثی بکند. متوجه هستید؟ نوک چه دیگر. یعنی این شکلی اگر مثلاً فرض کنید خداوند ملائکه را فرستاده و قرار بود بروند قوم لوط را عذاب بکنند و خب به کسی هم ربط نداشت.
مثلاً حضرت ابراهیم این وسط هست. خب اصلاً پیغمبر قوم لوط هم که نیست ظاهراً حضرت ابراهیم. خب اومدن میخواهند این کار را انجام بدن. حضرت ابراهیم دارد بحث میکند که این کار را بکنید یا نکنید. بنابراین دارد یک جوری با خدا سر حکمی که کرده بحث میکند. متوجه هستید؟
یعنی اگر یک چنین مجادلهای صورت گرفته باشه باید فضای بیان قرآن این باشه که مثلاً حضرت ابراهیم دارد در واقع تخطی میکنه، تسلیم حکم خدا نیست.
بنابراین وقتی که این مجادله صورت میگیرد و لحن قرآن کاملاً مثبت و تحسینآمیزه نسبت به حضرت ابراهیم که چقدر صبور و حلیم بوده مثلاً و همچنان در واقع یک جوری دارد برای قوم لوط سعی میکند که یک فرجهای بگیرد که مثلاً شاید هدایت بشن، خب این نشان میدهد که جزو اختیارات حضرت ابراهیم هست که یک چنین درخواستی داشته باشه. این را معمولاً عرفا به این معنی میگیرند که انبیا یک جور ویژگیهای تکوینی دارند.
یعنی مثلاً فرض کنید عذاب به قوم لوط نازل نمیشود مگر اینکه انگار یک جوری حضرت ابراهیم خواسته باشه یا حضرت ابراهیم مثلاً تفکیک کرده باشه به نوعی. حالا این تعبیرا شاید خیلی تعبیرهای دقیقی نباشد.
به هر حال اینجا من نکتهای که گفتم و سعی کردم تو نظرتون یک خورده جلب بکنم که اینجا یک مسئله جالبی هست که این ماجرا را یک جوری در واقع تحلیل بکنیم که چیست.
این اومدن ملائکه پیش حضرت ابراهیم معنایش چیست. خب من اگر کسی سوال دارد میل دارم که بحث بشود. اگر نه من خودم بر علیه این استدلال وارد بحث میشم. آتیش که آتیش مشکلی ندارد. دفعه قبل فکر میکنم دو نفر مشکل داشتن که احتمالاً الان حاضر نیستند.
به هر حال من سعی میکنم که بحث را یک جوری جمع و جورش بکنم و ببندم. ببینید من بحثی که دارم این است که این جور نگاه به شأن تکوینی مثلاً انبیا و اینکه برای وقوع بعضی از وقایع در کره زمین مثلاً امضای انبیا یا ائمه مثلاً لازم است این تصور که انگار خداوند وقتی که حرف از این میزند که خلیفهای در زمین میخواهد بگذارد و اینها در واقع مصداقهای خلیفه خدا هستند کارهای زمینی زمین و زمینیان را مثلاً به کسی واگذار کرده.
یک تصوری اینجوری وجود دارد. بعضیها وقتی که این حرفها را میزنند من در واقع میخواهم تبصره بزنم که آیا از این حرفهایی که من زدم یک چنین چیزهایی نتیجه میشود یا نه.
اولاً نکته اصلی فکر میکنم بدون اینکه وارد بحث در مورد جزئیات این داستان بشویم این است که به نظر من اگر کسی بخواهد در این حد نتیجهگیری بکنه، در واقع من بحثی که الان میخواهم بکنم این است که واقعاً چه نتیجهای میشود گرفت دیگر. در چه حد میشود مثلاً نتیجه گرفت که این شأن تکوینی چیست.
به نظرم یک چیزی اینجا وجود دارد. خب یک چیزی انگار دارد بیان میشه، ثابت میشود ولی اینکه بعضیها در واقع این را میخواهند نتیجه بگیرند که انگار امور واقع شده در زمین اصلاً در اختیار شخصی گذاشته شده که خلیفه خداست. من نکته اصلی که میخواهم بگویم این است که هیچ لازم نیست به این داستان کسی نگاه بکند.
اصلاً یک چنین چیزی نیست. برای خاطر صراحتی که همه آیات قرآن دارد که خداوند هیچ کاری را به هیچکس واگذار نمیکند به این معنی که مثلاً فرض کنید معنایش این باشه که چه میدانم مثلاً امور زمین در اختیار کسی باشه. این واگذار کردن این دقیقاً همان چیزی است که مشرکین مثلاً قریش بنا به نقل قرآن در مورد بتها میگفتند دیگر.
میگفتند ما خدا را قبول داریم ولی ما بتها را مثلاً میپرستیم برای خاطر اینکه امور به اینها واگذار شده. مثلاً یک خدایی هست که باد را میفرسته، یک خدایی هست که یک چیز دیگر را میفرسته. این که یک واسطههایی اینجا وجود دارند که مثلاً فرض کنید حالا خداوند در واقع به اینها یک قدرتی داده و خود خدا مستقیماً دخالتی نمیکند.
اینها هستند که. من میخواهم بگویم که این حالت افراطی که ما انگار از بعضیها واقعاً این تصور را متأسفانه پیدا کردن که انگار ما مستقیماً اصلاً با خدا طرف نیستیم. ما با یک واسطههایی طرف هستیم که خدا مثلاً با خلیفه خدا طرف هستیم.
و حتی مثلاً حرف از این میزنند که ما باید مثلاً خلیفه خدا را مثلاً امام زمان خودمان را از خودمان راضی نگه داریم. یعنی یک جوری اصلاً انگار امور واگذار شدهست دیگر. حتی حرف از این است که مثلاً برای بخشش گناهان باید مثلاً به ائمه رجوع بکنیم، به پیامبران رجوع بکنیم و این فقط هم مختص مثلاً افراد به اصطلاح والی در شیعه نیست.
تو همه زمانهایی چنین اعتقاداتی در مورد خود انبیا و ائمه و اینها وجود داشته. من میخواهم بگویم که اولاً این بحثی که در قرآن هست که محکمات و متشابهات و اینها وجود داره، حتی اگر یک استدلالی بر اساس این داستان کسی بتواند بکند که یک چنین چیزی را ثابت بکند که من میخواهم بگویم که اصلاً چنین چیزی از تو این داستان درنمیآد که امور مثلاً کره زمین به کسی واگذار شده باشه و ما طرفمون اونه، نه مستقیماً خدا.
اگر یک چنین چیزی هم از تو این داستان یک جورهایی میشد درآورد، به دلیل صراحتی که بقیه قرآن دارد اصلاً این استدلال چیز نبود. یعنی به اصطلاح ما باید یک توقفی میکردیم و نتیجه چنین نتیجهای نمیگرفتیم.
فکر میکنم سراسر قرآن و مفهوم توحید این است که همه انسانها مستقیماً سروکارشون با خداست. ما سروکارمون با هیچکس دیگهای به غیر از خدا نیست. اگر میخواهید گناهانتون بخشیده بشه، میخواهید توبه بکنید، هرچیزی که میخواهید باید از خدا بخواهید. ممکن است یک واسطههایی وجود داشته باشه در عالم برای بعضی از امور. ولی من حق ندارم که از آن واسطهها بهطور به اصطلاح استقلالی چیزی بخواهم.
من طرف معاملهام همیشه باید در همه موارد خدا باشه. تنها کسی را که باید از خودم راضی بکنم خداست. هیچچیز دیگهای وجود ندارد. در عین حالی که به وضوح میبینیم که آن مفهومی که من چند بار حالا به مناسبتهای مختلف بهش اشاره کردم و گفتم که یکی از مفاهیم کلیدی به اصطلاح درک مفهوم شرک و توحید در قرآنه و مرز بین شرک و توحید مفهوم سلطانه.
اینکه بارها تو قرآن از این واژه استفاده میشود که خداوند برای بعضیها، برای بعضی چیزها سلطان قرار داده. یعنی مثل اینکه یک قدرتی دارند. شما میآید مثلاً میرید پیش یک نفر ازش سؤال میکنید و یک چیزی یاد میگیرید. این شرک نیست. اینکه خداوند یک علمی را آنجا گذاشته که شما میتوانید بروید ازش استفاده بکنید.
منتها توحید این است که شما به هیچوجه استقلالی برای این ابزار و واسطهها و اینها قائل نباشید و حواستون را پرت نکنید. من حرفم این است. قرار نیست که بیاید مثلاً خود حضرت ابراهیم را در نظر بگیرید.
فرض کنید که با این استدلال هست فعلاً موقتاً فرض کنید که یک استدلالی کردیم که ثابت بکند که مثلاً حضرت ابراهیم کاملاً واسطه همه فیضهای خداست و یک جوری حاکم مطلق کره زمینه و امور مثلاً حضرت ابراهیم واگذار شده.
و حتی ملائکه اگر بخوان بیان یک کاری انجام بدن باید بروند مثلاً از حضرت ابراهیم اجازه بگیرند. فرض کنید یک چنین چیزی با این استدلال ثابت شده باشه. الان مردم زمان ابراهیم اگر ایمان بیارن به حرفهای ابراهیم، خود حضرت ابراهیم اصلاً حرفش چیه؟ دعوتش چیه؟ که مردم بیان خدمتش، مثلاً بیان ازش چیزی بخوان.
همه انبیا اگر هم حالا شما یک چنین شأنی برایشان قائل باشید، دعوتشون این است که همه بروند درگاه حالا دیگر یعنی کسی به عنوان واسطه که خودش را معرفی نکرده. خیلی واضح است که حضرت ابراهیم هم تمام حرفش این بود که در واقع تا حد ممکن کسی به خود حضرت ابراهیم توجهی نکند. همه متوجه خدا باشند. همانطوری که خودش اینجوری بود.
بنابراین این مسائل معمولاً اینکه آدم از یک جاهایی یک پیچیدگیهایی مثلاً گاهی ممکن است در یک لفظی وجود داشته باشه، استفادههای عجیب و غریب بخواهد بکند ولی چیزی که واضح است که غلط است و با همه قرآن ناسازگاره را ثابت بکنه، من فکر میکنم یک راه استدلالی این است که اول در واقع این را به طور قطع در نظر بگیریم که از در این استدلال اگر کسی بخواهد در حد افراطی یک چیزی نتیجه بگیره، این به دلیل مخالفت با متن قرآن اصلاً قابل گوش کردن نیست. حالا در عین حال که باید به هر حال به خود استدلال هم پاسخ داده بشود.
من آن روز هم چیزی که گفتم در این حد نبود ولی منتها چون من همیشه ترسم از این است که در این مسائل مربوط به شیعه و سنی اینقدر فضا گاهی این شکلیه که به محض اینکه یک چیزی به له شیعه مثلاً گفته بشود سوق داده میشود به سمت آن عقاید غلو و آمیزی که در شیعه وجود دارد.
من حقیقتش خودم یک خورده احتیاط میکنم که اگر یک چیزی هم گفتم همیشه این مرز حفظ بشود که ما الان در دورهای زندگی میکنیم فکر میکنم خیلی مد شده که غلو به فراوان و در حد شرک در مورد ائمه و اختیاراتشون میشود. من یک بار در کلاس نقل کردم، هنوزم نقل میکنم.
باز هم در آینده هم این را تکرار میکنم. واقعاً یک خودم یک لحظهای بود که خیلی جا خوردم. یک شب نیمه شعبانی در جمکران رفته بودم، مصاحبه میکردم با مردم. بعد با یک جوانی که خیلی هم یک سوز و آهی داشت و چشمش پر اشک بود، گفتن که اگر الان آقا امام زمان اینجا بود، تو چه میگفتی به آقا؟
گفت من میگفتم که آقا گناهان مرا ببخش. من باور کنید هنوزم که فکر میکنم، دیگر شرک از این واضحتر که کسی به غیر از خدا متوسل بشود و اینکه این هم نه اینکه به امام زمان میگفتند که از خدا بخواه، نه اصلاً امام زمان میگفتند گناهان مرا ببخش. امام زمان اصلاً کاری به گناهان ما ندارد.
خود اگر هم چیزی مثلاً یک جوری امام زمان، چون از هر کسی میخواید، میتوانید اجازه دارید از هر کسی بخواهید که برایتان استغفار کند. در قرآن پسرای یعقوب بعد از اینکه ماجرا معلوم میشود از پدرشون میخواهند که برایشان استغفار کند.
تو قرآن بالاتر از این یک آیهای هست که میگوید اگر این منافقین میاومدن، به پیامبر میگه، این منافقین میاومدن از تو میخواستن که برایشان استغفار بکنی، من اینها را میبخشیدم.
اینکه آدم میتواند از یک نفر بخواهد که برای من دعا بکنه، این یک بحث کاملاً واضحیه. معلوم است که من میتوانم اه التماس دعا داشته باشم دیگر. این هیچ شرکی هم نیست. از هر وسیلهای میتوانم استفاده بکنم از هر وسیله مشروعی.
ولی اینکه من مستقیماً به یک نفر بگویم آقا فلان گناهان مرا ببخش، این چیز ربطی به آدمها دارد که گناهان بخشیده بشود یا نشود. این جز اختیارات مطلقه. همه چیز اینجور چیزها اختیارات مطلق خداست. و من یغفر الذنوب الا الله. خب؟ که کسی به غیر از خدا گناهان را میبخشه. در مورد حضرت مسیح نقش کردین؟ بله.
حالا در مورد حضرت مسیح چه نقش کردین؟ که میگفت که گناهان مرا ببخش. من در مورد حضرت مسیح گفتم که حضرت مسیح استثنائاً اینجوری بود که گاهی همانطوری که در قرآن میبینید گاهی کلامش مثل کلام خداست دیگر. یعنی آن حالت به اصطلاح شدت اتصالی که وجود دارد یک چنین مشکلی را به وجود آورده.
مشکل که در واقع یک جوری فهمش را برای مردم سخت کرده. اینکه در قرآن شما میبینید که آن حرفی را که خداوند در مورد یحیی میزند و سلام علیه را مسیح در مورد خودش میزنه، در واقع از طرف خدا میگوید.
مسیح آنقدر در این حالت اتحاد و دور از به اصطلاح غرق در وحدته که کلام خدا را انگار نقل میکند. دیگر ذکر هم نمیکند که مثل نقل قول مثلاً من خداوند مثلاً اینجوری. در واقع مسیح وقتی میگوید گناهان سخت دیده شد، دارد انگار از طرف خداوند میگوید. خداوند بخشید، حضرت مسیح دارد مثلاً این حرف را میزند.
اینجوری نیست که حضرت مسیح برای خودش مثلاً شأن، ولی من چیزی که نقل کردم این است که از قرآن برمیآد که بعضی از این حرفهایی که در انجیل هست و شبهه به وجود آورده برای مسیحیها که مسیح خود خدا بوده، در اینکه از یک انگار از یک اختیاراتی دارد حرف میزند که اختیارات خداست، نتیجه این نوع حضرت مسیح این نتیجه این به اصطلاح حالت اتحادیه که حضرت مسیح با خدا دارد و من تمام عرضم در مورد حضرت مسیح این بود که حضرت مسیح انگار تنها آدمیه که اصلاً هیچوقت وارد کثرت نشده بنابراین یک جور حال حالات خاصی دارد و حالات دیوانهوار مردم را هم نمیفهمه. فرقش با انبیای دیگر این است.
من فکر میکنم بقیه انبیا حداقل میدانند که این مردم مثلاً کورن، کرن، هیچی نمیبینن، هیچی نمیفهمن. بنابراین یک چیزهایی را مراعات میکنند. حضرت مسیح یک خورده علمش در مورد این دیدگاههای دیوانهواری که مثلاً ماها داریم به همه ما در واقع یک وقوعی از کثرت و دیوانگیه، حضرت مسیح خب چون تجربه نکرده یک خورده ممکن است بعضی از حرفهایی که میزند شبههانگیز شده باشه.
به هر حال آن بحث کاملاً جداست. خب، پس من این نکته را میخواهم روشن بکنم که هیچجور ادعای عجیب و غریبی در واقع به قرآن نمیشود بحث حالا با هر نقل داستان و این حرفها. من هم حالا سعی میکنم که آن چیزهایی که از واقعاً از در این داستان میشود نتیجه گرفت یک خورده در موردش بحث بکنم دیگر.
اینکه مثلاً اگر حرف از خلافت الهیه، خلافت الهی چه جوریه و در چه حدی هست. به هر حال اینکه ما باید یک جوری نگاه توحیدی داشته باشیم جزو بدیهیاته. خب، خب بگذارید من میخواهم سعی کنم فقط وارد جزئیاتش هم که از در این داستان چه چیزی به معنای واقعی کلمه ثابت میشود و چه چیزهایی را نمیشود درآورد.
اینکه بدیهیه که از در این داستان برمیآد که ملائکه فرستاده شدن که به حضرت ابراهیم این پیام را برسونن و این خبر را بدن. این نکته از تو داستان برمیآد. یعنی من آن روز که صحبت میکردم یک نفر میگفت آمده بودن مثلاً به ساره اسحاق را بدن این هم در ضمن گفتم.
مثلاً همینجوری آمده بودن به ابراهیم سر بزنن. حالا دو تا خبر مهم هم بود اینها را هم گفتن دیگر. مثل اینکه ما مثلاً برویم یک نفرو ببینیم معمولاً میگوییم شنیدی چه شده؟
مثلاً یکی دو تا خبر مهمی که اینکه از داستان به وضوح برمیآد که این ملائکه اومدن که این اطلاع را در واقع به حضرت ابراهیم بدن و از داستان برمیآد که حضرت ابراهیم به نوعی در این اجرای حکم دخالت میتواند بکند.
حالا اینکه معنی این دخالت چیست و این اطلاعرسانی معنایش چیست یک خورده در واقع جای بحث دارد. بگذارید من یک نکته خیلی سادهای بگویم. بیاید فرض کنید حضرت ابراهیم و میخواهم این نتیجه مهمی که به هر حال به نظر من از در این داستان نتایج مهمی که میشود گرفت را بگیرم.
به غیر از اینکه امور کره زمین به حضرت ابراهیم واگذار شده، خیلی نتایج جالب به نظر من این داستان دارد. از اولش هم من گفتم که نسبت به این نوع استدلالی که اینجا در مورد این داستان میکنند شخصاً خودم یک چیزی دارم، نظر مثبتی دارم.
مجادله برای قوم لوط
خب بیاید یک لحظه حضرت ابراهیم را بگذارید کنار. فکر کنید ملائکه قرار است که بروند قوم لوط را مجازات بکنند. یک قوم فرض کنید خداوند یک پیغمبری را برای یک قومی فرستاده که اینها را دعوت بکنند و آن پیغمبر هم سرگرم دعوت این قومه و حالا ملائکه قرار است بیان و این قوم را نابودش بکنند.
به نظر شما اصلاً امکان دارد که ملائکه، یعنی خداوند ملائکه عذاب را بفرسته یک قومی را نابود بکنند و به پیغمبری که آنجا فرستاده اطلاع نده که ما قرار است این کار را بکنیم؟ یعنی من این یک چیز، عرض میکنم موضوع حضرت ابراهیم و قوم لوط حالا فعلاً رابطهاش را بگذارید کنار.
میشود مثلاً قوم لوط را مجازات کرد بدون اینکه، بعد میروند پیش خود حضرت لوط و این را اطلاع میدهند دیگر که وقتش شده که قوم لوط نابود بشوند. میشود به یک مثلاً پیغمبری یک قومی سالها زحمت کشیده و رسالت خودش را در واقع سعی کرده انجام بده، مثلاً یک دو روز رفته مسافرت برگرده ببیند قومش نیستن، مثلاً نابود شدن.
یک جوری من فکر میکنم که این بدیهیه که نمیشود دیگر. یعنی شما یک پیغمبری که یک جایی دارد تبلیغ میکند و هنوز لابد دارد تبلیغ میکنه، امیدوار که این رسالتش به یک جایی برسه، شاید یک چند نفر دیگر هم ایمان بیارن اگر نه همه قوم، فکر میکنم که یک جوری باید به هر حال چون خودش دخیل تو این مسئلهست در جریان این باشه.
مثلاً خب یا خودش مثل حضرت نوح که خودش در واقع درخواست عذاب میکند برای قومش، به این نتیجه میرسد که هیچ راهی دیگر نمونده، هیچکدوم این آدمها ایمان نمیآرن، خب در این مورد خاص یک حضرت نوح خودش فعالانه در واقع در این ماجرا دخیل.
در موارد دیگر هم همیشه اینجوری است که به هر حال اگر قرار است عذاب نازل بشه، پیامبر باید قبل از اینکه عذاب نازل بشه، اینکه رسالتش به اتمام رسیده، باید از قوم خودش دوری بکند و بعد اینها عذاب بشوند. این واضح و بدیهیه که برای پیغمبری که برای یک قوم دارد کار میکنه، لحظه انتهاش در واقع یک جوری مشخص بوده باشه.
بنابراین اطلاعرسانی بدیهیه، حداقل برای خود پیامبری که در قوم هست. و نکته دیگر هم اینکه خود پیامبر، همینجوری که میبینید که مثلاً فرض کنید حضرت نوح اختیار دارد که دعا میکند که اعلام میکند که دیگر مثلاً یک جوری این قوم قابل هدایت نیستند و از خدا میخواهد که اینها نفس اینها را مثلاً ریشهکن بکند.
اینکه به هر حال خواستن و نخواستن پیامبر اینکه به این نتیجه برسد که دیگر اینها قابل هدایت نیستند تا حدودی زیادی مطرحه. یعنی یک پیامبری که گرم کار خودشه، به نوعی مثلاً دارد کارشو ادامه میده، طبیعی است که خب کارشو ادامه پیدا بکند تا به یک نقطه خاصی برسد که دیگر مثلاً یک جوری حجت به اصطلاح تمام بشه، خداوند اصلاً حالا پیامبر بخواهد یا نه.
خداوندش میگوید که ما وقتی در واقع عذاب نازل میکنیم که حققت علیهم کلمت العذاب. کار به یک جایی رسیده باشه که بدیهی باشه که دیگر اینها الان جا دارد که مجازات بشوند. و دیگر ایمان نمیآرن، یک جوری اتمام حجتی صورت گرفته باشه.
بنابراین اینکه پیامبر، پیامبر یک قوم میتواند واسطه باشه برای اینکه درخواست عذاب بکنه، میتواند واسطه باشه که شفاعت بکند برای قوم خودش. مثلاً فرض کنید حالا یک خورده بیشتر مثلاً میخواهد آنجا رسالت خودش را ادامه بده.
اینکه هر پیامبری در مورد قوم خودش به هر حال به وضوح یک اختیاراتی داره، لازم است که در بهش اطلاع داده بشود موضوع عذاب و اینکه میتواند برای قومش دعای خیر بکند یا دعای شر بکند و خداوند سخن رسول یک قوم را بیشتر از هر کسی در مورد آن قوم میشنوه، یعنی مؤثره. و میخواهم بگویم اینجوری نیست که حق وتو داشته باشه یک پیامبر در مورد قوم خودش.
ولی خواسته یک پیامبر در مورد قوم خودش به نوعی در این اتفاقهایی که برای آن قوم میافتد مؤثره. این یک چیز واضحیه. نمونهاش ما در مورد حضرت نوح از آن ورش را داریم که خداوند نقل میکند که حضرت نوح درخواست این کرد که اینها اصلاً نسلشون ریشهکن بشود و بعداً ماجرای طوفان نوح پیش آمد.
اینها به هیچ وجه غیرتفویضی نیست که شما یک شخصی را حالا مخصوصاً اگر مثلاً امام و رسول باشه را در مورد یک قوم، قومی که در واقع مثلاً همه عمرشو در واقع صرف ارشاد و رسالتی که برای آنها داشته کرده، به نوعی به اصطلاح رأیشو نافذ بدونید.
حالا با این فرض که به اصطلاح قاطعانه دعاش پذیرفته نمیشود به طور قطع، ولی اینجوری است که به هر حال تأثیرش بیشتر از دعای هر کس دیگهای در مورد یک قوم. اینکه سرنوشت یک قوم تا حدودی به خواست آن پیامبر و رسول ربط پیدا میکند.
فکر میکنم اینها چیز واضحیه، یعنی اینها اصلاً چیز مشرکانهای در آن نیست و خیلی هم واضح است. هر آدمی در مورد قوم، در مورد قومی که در آن زندگی میکند یک جوری میتواند دعای خیر و شر بکند و طبعاً کسی که رسوله، اختیارات و نفوذ کلمهی بیشتری دارد. حالا
بفرمایید.
این سوال این است که آیا کار این رسول این است که یعنی شما به صورت فعالیت ازش میخونه این حرف را پیدا میکند یا اینکه ذاتاً یک چنین یعنی خود رسالتش یک ارزشی به این اضافه کرده که میتواند اینجور دعا بکند یا اینکه نه؟
من دارم میگویم که هر انسانی در مورد قوم خودش به هر حال یک جور چیزی داره، اینکه در یک حدی میتواند مثلاً دعای خیر یا شر بکند. ولی رسالت، وقتی یک نفر رسول خداونده، یک جوری یک شأن خاصی پیدا کرده. نسبت به این قوم، شأن خاصی پیدا کرده که میتواند درباره موندن و رفتنشون و اینکه کارشون به کجا رسیده، به نوعی نظرش مثلاً چیز باشه دیگر.
این شأن مقدمه در واقع، یعنی همان موقعی که برای هدایت فرستاده شده، یعنی این بعداً برایش منظور شده، یعنی اینکه نه، چون این سابقه را دارد مثلاً سوالهای اینجوری هست. من فکر میکنم از در این داستان شما بتوانید این را دربیارید که مثلاً فرض کنید شأن خاصی بوده که این در واقع برمیگردد به اینکه شما رسالت را بعد از احراز یک شأنی در واقع میدانید یا نه.
خود رسالت همان شأن را در واقع میآورد. چیزی که هست این است که رسول یک قوم باید در جریان همهچیز باشه. اگر قرار است قوم عذاب بشن، قطعاً باید اطلاع داشته باشه، نه فقط برای اینکه بیرون برود. فرار بکنند.
برای خاطر اینکه اصلاً مسئله چیزشه، تمام مثلاً زندگیشه اینجا و این قوم معمولاً میبینید که پیامبران نسبت به قوم خودشان حالت دلسوزی فوقالعاده زیادی دارند و طبعاً یک چنین مسائلی را در مورد قوم لوط هم با همه آزار و اذیتی که لوط دارد آنجا میبیند به نظر میآید که باز هم وقتی این فرشتهها میآیند حضرت لوط اصلاً خوشحال نیست.
حرفی که میزند میگوید هاذا یوم عصیب اگر اشتباه نکنم. یک احساسی اینکه دیگر آن روز تمام زندگیشو گذاشت که این روز نیاد دیگر. این قوم عذاب نشن و نهایتاً کار به جایی رسیده که دیگر کار دارد تمام میشود و تعداد خیلی کمی از افرادی که بهش ایمان آوردن همراهش میروند.
این هم که میگویید خود معجزات بذاریم، یعنی آنها بالاخره یک دست و تصرف تکوینیان. آنها هم در واقع قبلش هم دعا میکردند که یک معجزهای اتفاق بیفتد. بله. اینها هم میشود هم، یعنی هم عرض هم در نظر بگیریم که دعایی برای مثلاً ادای رفع عذاب، شبیه مثلاً دعایی که برای خروج معجزه انجام میشه، پیامبر من معجزه تعریف و معنی خاص خودش را دارد.
عذاب و کلاً دعای پیامبران یک جوری در مورد مخصوصاً قوم خودشان یک نافذه. اینکه حالا یعنی منظورتون با دعا بالاخره یک فردی که صاحب معجزه نیست، فرق میکند که دیگر آخه معجزه ببینید، معجزه یک معنی خیلی خاص دارد. آن هم در واقع یک اختیار خاصیه که به، بگذارید من فرقشو اینجوری بهتان بگویم.
یک نفر ممکن است رسول نباشد ولی بتواند دعاش در مورد قوم مثلاً خیلی تأثیرگذار باشه، ولی معجزه نمیتواند بکند. بله. معجزه یک اذن خاصیه که خداوند به دلیل خاصی به افرادی میدهد که رسالت دارند.
یعنی من فکر میکنم که قدرت معجزه کردن خب خیلی چیزها، شما نمونه خاصش در قرآن برای اینکه تأیید بگیرم از خود قرآن که چنین عقیدهای درسته، مثلاً یک آدمی مثل سِز به نظر میآید خیلی دانش عجیبی دارد دیگر.
در مورد مثلاً آن در مورد آن کشتی حالا ممکن است بگویید اخبار شنیده که یک چیزی میداند که از ولی در مورد آن بچهای که بچه خوبی نیست و اگر مثلاً از بین برود خدا انشاءالله یکی یکی بهتر به این دیگر واقعاً یک جوری جزو افراد انگار غیبه.
ولی خضر معجزه نمیکند که، بله. یک جوری رفتارهای معجزهآسای خصوصی دارد دیگر. معجزه یک جور ظهور مثلاً یک نیروی غیبی در عالم، من میخواهم بگویم اصولاً اینجور قدرتها منحصر در انبیا و مرسلین نیست. خیلی انسانها دارند ولی ظهور پیدا نمیکند. اذن خدا وقتی در به اذن خدا وقتی ظاهر میشود چنین چیزی که مسئله هدایت یک قوم باشه.
اینکه مدام در قرآن این تأکید هست که کارهایی که پیامبران میکنند، کارهای خارقالعادهای که میکنند به اذناللهایه دیگر. حضرت مسیح هم همینطور، مدام روی این تأکید میشود که اینها اذن دارند برای اینکه این چیزها را نشان بدن. دیگرانی هم هستند که یک چنین اذنی ندارن، میتوانند این کار را بکنند.
حالا به هر حال من میخواهم که آن چیزی که واقعاً از این آیات نتیجه میشود را بگوییم. اینکه چه جاهایی نتیجه نمیشه، ممکن است بعضی چیزهای درستی وجود داشته باشه که لزوماً نتیجه نمیشود حالا از این آیه. نتیجه بیش از اندازه نگیریم.
خب بعد یک یک یک نکاتی که اینجا وجود دارد بدیهیه که پیامبران نسبت به قوم خودشان یک شأن خاصی دارند و طبیعی است که ملا هر عذابی که میخواهد نازل بشود به نوعی در واقع در به اطلاع پیامبران میرسد و به نوعی پیامبران انگار رضایت میدهند بهش دیگه، به اینکه رسالتشون تمام شده. برعکس چیزی که نتیجه میشود از این آیات نتیجه میشود که به هیچوجه پیامبران حذف مثلاً نمیدانم واگذار شدهای اینجا نیست.
برای اینکه دقیقاً اینجوری است که حرف ابراهیم را گوش نمیکنند دیگر. من میخواهم بگویم درست این اتفاقاً برعکس مفهوم واگذاری شما از این آیه میفهمید، از این آیات. یعنی اینجوری است که ابراهیم به نوعی نظرش مهم است و مجادلهای که میکند بر حقه، حق دارد این کار را بکند ولی خداوند آن کاری که میخواهد را انجام میدهد.
اینجوری نیست که ابراهیم به نظر میآید ابراهیم دوست نداره، فکر میکند مثلاً یک خورده دیگر باز به قوم لوط فرصت داده بشود ممکن است یک اتفاقی بیفتد ولی بهش میگویند که دیگر بحث نکن دیگه، این امریه که دیگر قطعی شده.
یعنی در یک حدی پیامبران میتوانند دعا بکنن، ممکن است مثلاً حضرت لوط تا ۱۰۰ سال دیگر هم اگر خداوند عذاب نمیکرد همچنان صبر و بردباری داشت که تو قوم خودش بمونه و تبلیغ بکند.
به آن خداوندی که حاکمه و حکم دارد میکند و اجرا میشه، آنها هم در یک حدی مثلاً در حد اختیاراتی که دارن، نفوذ و کلامی که مثلاً دارند در مورد قوم خودشان یک چیزی میگویند ولی میخواهم بگویم درست اینجا اگر قرار است چیزی نتیجه بشود برعکسشه که چیزی واگذار نشده.
اگر واگذار شده بود خب رضایت حضرت ابراهیم شرط بود. مثلاً در محدوده حضرت ابراهیم، چنین حضرت ابراهیم نمیخواست این اتفاق بیفته، نمیافتاد. در درست فکر میکنم استدلال برعکس میشود کرد که واگذاری وجود ندارد بلکه یک جور به هر حال نفوذ و کلام وجود دارد. یک چیز مهمی که نتیجه میشود این است.
چیزی که من فکر میکنم که خیلی اهمیت دارد این است که شما متوجه این باشید که آن حرفی که من زدم در مورد حضرت ابراهیم درست است که حضرت ابراهیم پیامبریه که دیگر وابسته به هیچ قومی نیست. یک جور پیامبر للناس یک چنین شأنی پیدا کرده و این شأن شأنیه که انگار حضرت ابراهیم جدای از سایر پیامبران قبل خودش دارد.
این نکته به نظر من از تو این آیات درمیاد و خیلی هم نکته مهمی است که حتی وقتی قوم لوط را میخواهند عذاب بکنند اول میان پیش حضرت ابراهیم بعداً میروند پیش لوط. انگار همه اقوام دیگر قوم ابراهیمان. این اتفاقهایی که در جهان دارد میافتد یک جوری به دلیل رسالت جهانی ابراهیم یک جوری وسعت در واقع آن نفوذش افزایش پیدا کرده.
دیگر در مورد قوم لوط خود حضرت لوط به نظر نمیآد، هرکی از این است که مجادله کرد. ولی حضرت ابراهیم به نوعی در مورد عذابی که برای قوم لوط دارد ظاهر میشود دارد مجادله میکند. این شأن ابراهیم را ثابت میکند در اینکه درست است که پیامبر هیچ قوم خاصی به نظر نمیآید نیست، در واقع پیامبر همه است.
یک جوری به یک چیز به یک جور رسالت جهانی رسیده. اینها من فکر میکنم این چیزها درمیاد. اینکه انبیا در مورد قوم خودشان یک جور اختیاراتی دارن، نفوذ و کلامی دارند و رضایت و عدم رضایتشون تا حدودی مؤثره، نه به طور قطع ولی تأثیر میگذارد.
عین همین است که شما مثلاً فرض کنید اینکه از یک نفر بروید درخواست بکنید که بهتان یک چیزی یاد بده شرک نیست. اگر بخواهید که برایتان دعا بکند شرک نیست. اینکه یک سلطانی خلاصه ماورای همه انسانها ممکن است رسول داشته باشه. یک جوری بتواند قوم خودش را عذاب را به تأخیر بندازه یا جلو بندازه.
ولی اینها مثل همونه که مثل این است که شما به طور طبیعی میتوانید بروید از یک نفر یک چیزی یاد بگیرید ولی اگر خدا نخواد همه میروند از آن آدم چیزی یاد میگیرن، شما نمیتوانید یاد بگیرید. یعنی یک جوری اینکه یک هیچ چیز قطعیای وجود ندارد. هیچ اختیار قطعی هیچ جای دنیا داده نشده که ماورای در واقع سلطه خدا باشه.
در مورد انبیا هم همینجوریه دیگر. این داستان این را میگوید که حضرت ابراهیم انگار یک جوری میل دارد که این عذاب به تعویق بیفتد ولی این حکمی که ملائکه آوردن از اونجور حکمهایی نیست که بشود سرش مجادله کرد. یعنی یک جور آن سلطه نهایی خدا را اتفاقاً شما باید ببینید.
من میخواهم بگویم این آیات به شدت اتفاقاً این داستان بر علیه آن کسانی که یک جوری حسشون این است که چیزی به کسی واگذار میشود در کره زمین کار میکنند. میبینید که هیچ چیزی واگذار نشده. یعنی حضرت ابراهیم اگر خلیفه خدا در زمینه، خداست که دارد حکم میدهد. چه ابراهیم بخواهد چه ابراهیم نخواد. چه مجادله بکنی یا نکنی.
ولی اینکه به هر حال آنجا حضرت ابراهیم یک کارهای هست و یک جوری اختیاراتی دارد در یک حدی و حق مثلاً فرض کنید مجادله داره، این در حد خودش به هر حال جالب است.
بفرمایید. اول این داستان بشارت را به لوط داد. بشارت را به لوط داد. که اومدن بشارت. بشارت چه بوده؟ بشارت که در مورد حضرت ابراهیم اسحاق. چرا این بشارت تا اول داستان قبل از اینکه خود داستان بشود یک جوری تأکید هم شده.
فکر کنم پیش از یک بار جاهایی که این داستان را این بشارت را گفته. اگر این نکته اصلی نیست که ما معتقدیم نیست پس چرا اول داستان که هنوز توضیح نداده این را گفته؟
من خیلی نکته خاصی تو واقعاً سؤالتون نمیبینم. اینکه تقدم و تأخرش خیلی معنی داشته باشه. برای اینکه به هر حال میبینید که اصل استدلال سر این است که آن اطلاع را دارند در مورد حضرت ابراهیم میدهند و حضرت ابراهیم حق مجادله دارد.
این آن استدلال را خراب نمیکند. اینکه منظور دیگهای هم از اومدن ملائکه هست آن هم دادن بشارت اسحاقه، این اصل استدلال را خراب نمیکند. این را متوجه قبول دارید یا نه؟
به هر حال نکته اصلی این است که ابراهیم مجادله میکند بعد آن خبر را میشنوه و خداوند دارد من هم منظورم نه نه، گفتم ما در اینجا پیشفرض داریم که اینها میخواهند یک جوری، در واقع برای یک سریشون یک جوری گفته اولش.
آره، ما وارد یک جاهایی میشویم که اصولاً درکش خیلی راحت نیست. حالا دیگر خیلی بخواهید وارد جزئیات بشید، من رسماً استعفا میدهم. که مثلاً واقعاً تقدم و تأخر مثلاً این بشارت با آن خبر از آن فکر کنم جزو سنتهای الهیه دیگه، به هر حال بشارت. یک جوری مقدم بر عذاب، نمیدانم من از من چه انتظاراتی دارید، نیست.
نه، همین الان هم یک خورده زیادی مثلاً دارم از چه میگم، گلیم خودم پامو درازتر کردم. در مورد انبیا دارم صحبت میکنم، حالا دیگر در مورد اینجور چیزها. نه، واقعاً هیچ حرف درستوحسابیای ندارم.
بگذارید یک نکته دیگه، اینکه کلاً وقتی که عذاب دارد نازل میشه، معمولاً اینجوری است که انگار خداوند از این اسماء به اصطلاح خداوند، آن اسمی که دارد تجلی میکنه، چون منتقمِ، خداوند مثلاً اینجوری دارد انتقام میگیرد.
این را میشه، میبینید تو قرآن دیگر از این مثلاً خداوند ذوالانتقام. انتقامِ چه را خدا میگیرد از کسانی که عذاب میکنه؟ انتقامِ خودش را که نمیگیره ها، انتقامِ مثلاً در واقع این اصلاً منتقم بودن یعنی چی؟ این کسانی که کارهای بد میکنن، مثلاً فرض کنید در قرآن اصحاب اخدود نقل میشود که آدمها را میگرفتن، کسانی که ایمان آورده بودن را زنده میانداختن در آتش.
که کلاً آدمهای بد در تمام طول تاریخ دارند به آدمهایی که راه درست را دارند میرن، راه را میبندن، آدمها را گمراه میکنند و یک جوری در واقع موجوداتی هستند که کارهای شیطان را میکنند و انسانها را در واقع از رشد نگهمیدارن، میکشن، عذاب میکنند و الی آخر.
خداوند که آسیب که به خدا نمیرسونن، که خدا بخواد، خدا انتقامِ کسانی را میگیرد که آسیب میبینند از این آدما، درسته؟ خدا اقوامِ کافر را عذاب میکنه، در واقع محو میکند از روی کره زمین برای اینکه اینها مانع رشد و هدایت دیگران هستن، برای خاطر اینکه یک جوری راه خدا را انگار سد کردن والی آخر.
بنابراین این صفتِ انتقام برمیگردد به اینکه مثل این چیزی که ما به حالت سادهاش میگوییم که کسی که حقِ مردم را مثلاً اینجوری پایمال کرده باشه، خداوند یک جوری انگار طرفِ حسابِ این آدم میشود دیگه، از طرفِ آدمهایی که بهشان ظلم شده. بنابراین ویژگیِ انتقام گرفتن اینجوری است که انگار حقِ دیگران ضایع شده و اینجا باید یک در واقع حقِ پایمالشدهای را از اینها گرفت.
بفرمایید. گفتم انتقامِ خودشان رو، حالا به خودشان ظلم میشود. حالا به خودشان هم ظلم، انتقامِ ظلمشون را میگیره، بله. حالا من معمولاً وقتی که ما حرف از انتقام میزنیم، اینجوری است که باید به هر حال به یک کسی دیگهای هم، یعنی یک آدمی که مثلاً فرض کن خودش آدم بدیه، برود در یک کلبهای خیلی هم به خودش ظلم بکنه، فکر نمیکنم خدا مثلاً صاعقهای بفرسته نابودش بکند.
اینجور عذابهای الهی که نازل میشه، یک جوری این آدمها با فرهنگی که درست کردن، یک جامعهای هستند که دارند راهِ خدا را سد میکنن، مزاحمِ دیگران هستند که محو میشوند.
وگرنه یک آدمی تنها باشه، هر کاری هم با خودش بکنه، فکر نمیکنم مشمولِ این بشود که اینجور عذابهایی که به اصطلاح اینشکلیان، بله خب، هر کسی که کارِ بد میکنه، همان کارِ بد دارد میکنه، بدتره، بلا سرِ خودش دارد میآید.
بنابراین یک جوری در واقع آن مسئلهای که شما میخواهید بگویید برای هر کسی صادقه، ولی اینجور عذابهای قومی معمولاً اینجوری است که اینها یک ظلمهای آشکاری برای، یعنی یک خطری هستند برای کلِ نسلِ بشر که قرار است نسلشون برداشته بشود.
نه، من میخواهم بگویم اینجور، اینجور چیزها، بله خدا، خدا برای حقِ خودش صاعقه مثلاً نمیفرسته که یک نفر را نابود بکند. یک جوری دارد آسیبی به دیگران میرسونه، یک جوری به هر حال کره زمین را دارند آلوده میکنن، قرار است که پاک بشوند.
خب، اگر اینجوریه، من میخواهم بگویم یعنی حقوقِ مردم، حقوقِ آدمهای دیگر مطرحه. من اصلاً دارم جدا از این مسئله شأنِ رسالت و اینها حرف میزنم. اگر حقوقِ دیگران مطرحه، بزرگترین دیگریای که وجود داره، مثلاً حضرتِ ابراهیم. حضرتِ ابراهیم به اندازه یک امت خودش نظرش چیز است دیگر ارزش دارد. میدونی منظورم چیه؟
ما یک چیز خیلی بدیهی این است که بعضی از آدمها اصولاً اگر چیز نداشته باشند به اصطلاح شکایتی نداشته باشند نسبت به کار، من حضرت نوح اگر شکایت بکند به خدا که این آدمها را از بین ببر، خب طبیعی است که خیلی وزن زیادی دارد این شکایتی که از نوح دارد میکند و شفاعتی که از ابراهیم دارد میکند که اینجوری عرب بیفته، من میخواهم بگویم به دلیل اهمیت خود این آدما، جدای از اینکه دستور باشند یا نباشن، واضح است که یک تأثیری در واقع میگذارد.
اینها تأثیرایی، میخواهم از یک تأثیرایی صحبت بکنم که جزو بدیهیاته. من هیچی حتی لازم نیست که در این مورد خاص به این رجوع بکنیم که حضرت ابراهیم رسالت دارد یا نه. خب من چیزهایی که میخواستم بگویم این است که میشود این داستان را در واقع به نوعی بهش نگاه کرد که مطلقاً اونجور ایدههایی که نمیدانم چیزی واگذار شدهاش در نمیآد، هیچی.
من در واقع حرف اصلی این است که دو تا نکته مهمی که از در این داستان در میآد، من در واقع دارم این حرفها را میزنم که روش تأکید بکنم، این است که اولاً ابراهیم رسالتش محدود به قوم خاصی دیگر نیست.
حتی در مورد انگار یک روی سرسلسلهی همهی کسانی که در آن لحظه تو کره زمین در حال هدایت هستند، از جمله مثلاً در مورد قوم لوط، حالا حداقل میدانید که نظرش به نوعی صائبه.
به اضافه اینکه همین داستان نشان میدهد که هیچ واگذاریای وجود ندارد و اینجور حرفای غلو و آمیزی که زده میشود معمولاً این خطر وجود دارد که آدم وقتی وارد این حرفها میشود به نوعی در واقع از این نتیجهگیریها بشود.
اینها کاملاً توسط همین داستان به نظر من نفی میشود. یعنی حکومت مطلق دست خداست، به اضافه اینکه بعضی از افراد شأن خاصی دارند که میتوانند دعا کنن، خواستههاشون اینها بر تأثیرگذار.
نمیدانم من تونستم چیزی که میخواستم بگویم را که یک جور نظر معتدلیه که خیلی هم اونوری نریم. من یک خورده احساس کردم که انگار یک ذره تأثیری که این استدلال من گذاشته به سمتیه که یک جوری جا برای غلو و اینها ممکن است باز بکند.
اینجا من نکته اصلی که میخواهم بگویم این است که به هیچ وجه اینجا نه تنها اونجور ادعاها ثابت نمیشه، بلکه درست برعکس نفی میشود. اگر از ابراهیم خلیفه خدا را زمین میبینید که در مقابل حکم خدا حداکثر این است که مثلاً یک حرفی میزند و بعد حکم خدا اجرا میشود. با وجود اینکه ابراهیم چیز دیگهای انگار میخواهد. بنابراین هیچجور هیچ نوع واگذاریای تو هیچ کاری وجود ندارد.
من یک نکته دیگهای که میخواستم بگویم به دلیل اینکه این بحث طول کشید، حالا میذارم تا این جلسات بعد. در مورد معنی مثلاً خلافت الهی اینها چیزهای دیگر هم میشود گفت. حالا بالاخره آن داستان در جای خیلی قابل تأملیه که نتایج خوبی دارد. من فکر میکنم حالا من حداقل یکی دو تا چیزی که راحت میشود ازش نتیجه گرفت را گفتم.
رابطه با پدر و مادر
خب برویم من بحثهایی که باز مانده که یک تعداد بحثان که من سعی میکنم همهشو جمع و جور بکنم. حالا اینها البته یک چیزیش موند ولی فکر میکنم دیگر یک مشکل خاصی نباشد برنگردیم. یک سری بحثها در مورد مسائل خانوادگی کردم که سؤالایی هم از من بیرون کلاس شد.
فکر میکنم بد نیست که حالا تو این جلسه لااقل این موضوعها را هم تا یک حدی ببندیم.
مرز اطاعت از والدین در سوره مریم
بدون هیچ شکی سوره مریم در مورد رابطه بین والدین مخصوصاً با فرزند، رابطه تکوینی که وجود داره، یک چیزی دارد میگوید در مورد رابطه آن صحنهای که رابطه پدر ابراهیم با ابراهیم را نشان میده، به نظر من یک صحنه خیلی مهمی تو قرآنه که آن مرزهای اینکه چه جوری میشود یک نفر جلوی پدر خودش وایسه در حد مرگ عصبانیش بکنه، ناراضیش بکند و این خلاف حکم مثلاً احسان کردن به والدین نباشد و نه تنها مجازاتی از طرف خدا بهش تعلق نگیره بلکه جایزه هم بگیره، فکر میکنم این صحنه با بعضی از تصوراتی که در جامعه دینی.
ما وجود دارد که نمیدانم باید پدر و مادر از آدم راضی باشند و نباید حرفی بزنی که پدر و مادرت عصبانی بشوند و من تأکیدم را این است که این حرفایی که از ابراهیم میزند عصبانیکنندهترین حرفاییه که میشود یک نفر به پدر حضرت ابراهیم بزند.
در حدی که بخواهد یک ذرهاش را سنگسار بکند ناراحته و خیلی هم خداوند خوشحاله از اینکه ابراهیم به هر حال دارد سعی میکند که در نهایت ادب و دلسوزی و مهربانی یک حرف حقی را به پدرش بزند.
بنابراین اینجور محدودیتها که نمیدانم پدر من از من راضی نیست من به بهشت نمیرم و نمیدانم مادر من از من راضی نیست و بدبخت میشم میرم جهنم، این رضایت پدر و مادر من بارها تاکید کردم که این چیزی که میخواهم بگویم شاید از درستی باشه ولی اصلاً اینجوری بیان میشود کاملاً به یک وضع ناجوری در واقع حکم بیان شده.
آن چیزی که در قرآن هست هیچ ربطی به این نداره، این است که شما باید به پدر و مادرتون احسان بکنید، باید احترام بگذارید.
اینها مقید، اینها احکامیان که مقید به هیچی نیست. شما وقتی میگویید پدر و مادر باید ازت راضی باشه بعد طرف میپرسه که حالا اگر اینجوری شد چه میگوید حالا آن اصلاً خب آن اینجوری اشکال ندارد. اگر گفت نماز نخونم چی؟ نه خب نباید حرفشون را گوش بدهید.
ما نه اطاعت از والدین داریم نه جلب رضایت والدین داریم جزو احکام دینمون. و چیزی که داریم و مقید به هیچی نیست، هیچ مثالی هم نمیتوانید بزنید من بگویم که نه حالا اینجوری نه، اینکه باید به پدر و مادرتون احسان بکنید، احترام باید بهشان بذارید، باید متواضع باشید در مقابلشون و مهربان باشید باهاشون.
اینها حرفهایی که تو قرآن، این واژهها به کار رفته در مورد رابطه با پدر و مادر و اینها مقید به هیچی نیستند. شما تحت هیچ شرایطی نمیتوانید یک حرف توهینآمیزی به پدر و مادرتون بزنید یا نامهربان باشید یا حالا به هر حال و لا تقل لهما اف.
حق ندارید که یک چیزی بگویید در حدی کوچکترین حرفی که یک جوری نشانه مثلاً خستگی، حالا چه میدونم، یک جوری یک چیزی بدی در آن باشه به پدر و مادرتون. اینها احکامیان که مقید به هیچی نیستند. لازم نمیشود بعداً تو یک شرایط خاصی من بگویم خب حالا اگر حالا آن اگر اینجوری شد اشکال نداره، آنجا اف بگی مهم است.
هیچجایی پدر و مادرت هر بلایی هم سرت آوردن حق نداری که این رشتهها را قطع بکنی، احسان نکنی، مهربان نباشی، توهین بکنی. هیچچیز قابلنظری در اینجور احکام وجود ندارد. ولی وقتی حرف از رضایت و اطاعت و اصلاً اطاعت که وحشتناکه، میگویند باید حرف پدر و مادرت را گوش بدی.
حالا بعد آدم میگوید کافیه چهار تا مثال بزنید که خب آن هم میگویند نه آنها مواردیه که مثلاً وگرنه حرف پدر و مادرت را گوش بدی اگر گفتن نماز نخون نه، اگر خلاف شرع بود نه، اگر فلان بود نه، آن هم نه.
خب پس کلاً نه دیگر حالا یک چیزی وقتی یک حکم صحیح وجود دارد اینکه من تنها کسی که باید ازش اطاعت بکنم خداست، تنها کسی که باید جلب رضایتش بکنم خداست.
حالا اگر پدر و مادر من جوری دیگهای به اصطلاح خواستن، من بدون اینکه بیادبی باشه، بدون اینکه کار بدی بکنم میتوانم راه خودمو بروم. بگذارید من چیزهایی که فکر میکنم برام مهم است که روش یک جوری تاکید بکنم. مثلاً یک نفر از من یک سوالی کرد، بگذارید از این حرفم یک سوالی که از من پرسیدن شروع بکنم.
اینکه مثلاً میگویند که اگر تو خانه پدرت، پدرت بهت بگوید که حق نداری روزه مستحبی بگیری یا نذر میخوای بکنی مثلاً پدرت قبول نداشته باشه نذرتو. میخوای نذر بکنی مثلاً چه میدانم بری مشهد. ها؟ میگویند که اذن مثلاً پدرت لازم است.
این جزو، میبینید که سوال خیلی دیگر به اصطلاح کشیده میشود به یک جاهایی که حالت تخصصی و چیز پیدا، موردی پیدا میکند و نباید وارد این حیطه آدم بشود خیلی، برای اینکه خیلی مثالهای پیچیدهایه. یک بار یک نفر پرسیده بود در مورد رنگ لباس. مثلاً مادر من دوست دارد که من فلان رنگی که زیاد رنگش سنگین نیست بپوشم، حالا چه کار باید بکنم؟
ببین من یک یک چیز یک نکته مهمی که میخواهم فقط بهش اشاره بکنم این است که اصلاً موضوع رابطه پدر و مادری را با خودتان بگذارید کنار. شما تا وقتی که تو خانه پدرتون دارید زندگی میکنید، به اصطلاح سر سفره پدرتون دارید میشینید، یک اختیاراتی تو خانه خودش دارد دیگر.
شما میخواهید شب پاشید نماز شب بخوانید همه را بیدار کنید. پدرتون اگر بگوید حق نداری این کار را بکنی خب حق نداری این کار را بکنی، خونهاشه دیگر. من میخواهم این اصلاً ربطی به پدر و مادر، عمو هم باشه تو خانه عموت زندگی بکنی یک کارای حق نداری انجام بدی.
غیر از آن حقی که نمیدانم پدر و مادر، تو خانه یک نفر دارید، مثلاً رفتید مهمون یک نفر هستید یک ماه، بعد میخواهید شلوغ بکنید، مثلاً یک کارهایی بکنید، اذان بگویید مثلاً صبح میخواهید پاشید. میبینید منظورم چیه؟ اینها اصلاً جدای از مسئله حکم رابطه با والدینان. تو خانه یک نفر دارید زندگی میکنید، آن در خانه خودش یک اختیاراتی دارد.
میتواند یک احکامی صادر بکنه، حکومت دارد میکند تو آن خانه دیگر. به هر حال پدر و مادر خانه خودشان یک اختیاراتی دارند مخصوصاً نسبت به بچههاشون. خب بنابراین فکر میکنم این سوالهای یک خورده سوالهاییان که برمیگردد به اینکه اصولاً فقط مربوط به رابطه با پدر و مادر نمیشود.
تا وقتی شما مستقل نیستید، دارید تو خانه پدر و مادرتون زندگی میکنید، یک سری قواعد و آدابی که آنها رعایت میکنند را باید رعایت بکنید.
اگر آداب شرکآمیز دارن، جزو قواعد خانه پدرت این است که نماز نباید بخونی یا باید مثلاً بتها را پرستش بکنی، خب باید از این خانه بیای بیرون دیگر. نمیتونی آنجا بمونی. مثلاً همهچیز را به هم بریزی، با پدرت مثلاً گلاویز، ابراهیم چه کار کرد؟
این حرفها را زد، پدرش را از خونهاش انداخت بیرون. خب رفت بیرون دیگه، چه کار میکرد؟ یعنی یک تا وقتی که شما در یک خونهای دارید زندگی میکنید که حالا پدرتون، عموتون، هر کسی که آنجا به هر حال خانه خودشه، حق دارد برای خانه خودش یک سری مقررات وضع کرده باشه یا آدابی را آنجا رعایت بکند.
میخواهد سر سفره مثلاً یک جور خاصی غذا میخورن، شما میخواهید همین نظمها را مثلاً به هم بریزید به زور. و اینها فکر میکنم جدای از مسئله رابطه با والدین، اصولاً این محدودیتهایی وجود دارد تا وقتی که مستقل زندگی نمیکنید. بله. میخواهم بگویم بعضی از این سوالها جدایان.
بعد یک سوالی که یک بار یک نفر کرد، که اگر یک نفر از پسر خودش بیاید که بخواهد که از همسرش جدا بشود. حالا چه کار باید بکنیم؟ به یک بار من نمیدانم اصلاً. حالا اولاً چه جوری مسئلهایه که پدری یا مادری از پسرش بخواهد که از همسرش جدا بشود.
دیگر وقتی یک نفر مستقل دارد زندگی میکنه، فکر میکنم این اصلاً اصولاً این خواسته زیادهخواهیه دیگه، ها؟ باید یک جوری مودبانه گفت که حالا باشه، مثلاً اجازه بدید، مثلاً آخر هفته. والا بعضی از این سوالها، من میگویم وارد اینجور سوالها بشیم، این چیزهای عجیب و غریبیان مثلاً.
ممکنه، ولی من این سوال هنوز یکی از این بچهها مطرح کرده بود، تو ذهنم مانده که خیلی کلاً یک چیز جاذبه فقه این است دیگر که اینجور سوالهای هی یعنی هر جوابی که داده میشه، بعد یک سوالهای بر اساس آن جواب میشود سوالهای عجیب و غریبی طراحی کرد و اینجوری هی یک مجموعهای از پرسش و پاسخهایی که با خیلی سطح IQ اینهاش هم اینجوری بالاست.
نمیدانم برخورد کردید، مثلاً در مورد قصاص، من یک بار یک مجموعه سوال و جواب اینجوری خواندم که دیگر اصلاً فوقالعاده به جاهای پیچیده، من اتفاقاً، من نمیخواهم اشاره بکنم به آن سوال و جوابهایی که شنیدم، به چیزهای جالبی بود، ولی یک اتفاق جالبی که افتاد، یک بار سر یک بحث فلسفی در مورد علیت.
یک نفر از آقایان فلاسفهای که خیلی آدم باسوادی هم هست، در همین ایران، از یک سری مقالات روز داشت یک چیزهایی نقل میکرد که مثلاً مثالهای پیچیدهای که مثلاً فرض کنید اینجا کی عامل، مثلاً فرض کنید یک تیری شلیک میشه، این تیر نمیدانم به یک جایی میخورد به جای اینکه به آن یکی بخوره به این یکی خورده، حالا آیا میتوانیم بگوییم این آدم قاتل اونه در حالی که نیتش را نکرده، یک چیزهای بسیار پیچیدهای در مورد اینکه چه وقتی شما میتوانید یک فعلی را مثلاً به یک کسی نسبت بدهید.
که بحثهای فلسفی روز و واقعاً وقتی من اینها را شنیدم، گفتم کلی چیزهای خیلی پیچیدهتر از این تو فقه ما، تو قسمت قصاص دقیقاً به همین منظور هست.
یعنی هی پرسیدن و بعد مثلاً یک نفر جواب داده، بعد بر اساس جواب یک خورده چیزش کردن، پیچیدهترش کردن. مثلاً اگر یک نفر یک کسی را از بالای یک کشتی هل بده، بندازه، اینها مسائل فقهیان. به قصد اینکه غرقش بکنه، بندازه در دریا. حالا فرض کنید آن آدم شنا بلده، اصلاً غرق نمیشود با این کاری که این دارد میکند.
ولی وقتی میافتد در دریا، به یک دلیل دیگهای میمیره. به یک دلیلی که این آدم اصلاً روش حساب هم نکرده. حالا این را میشود مثلاً قصاص کرد یا نه؟ این، این آدم نیت کرده که یک کسی را غرق بکنه، ولی آن آدم به یک دلیل دیگهای مرده.
بعد حالا شما میگویید که آره، باید قصاص کرد دیگر. بعد سوالهای بعدی که حالا استخراج میشه، مثلاً اگر مهم نیست که این آدم نیتش چه بوده برای این کاری که کرده، بعد سوالهای دیگهای مطرح میکنن، هی در واقع مسئله پیچیدهتر میشود که اصولاً کی میشود گفت یک نفر یک کسی را کشته.
اینکه عین همین بحثها تو ۱۰، ۱۵ سال اخیر در مثلاً محافل آکادمیک مطرح شده برای اینکه مثالهای پیچیدهای به وجود آمده که مسئله علیت و فاعلیت را در واقع میبرد زیر سوال و جالبش این است همه مثالها تو این پیپرهای جدید بر اساس همین کشتنه. که یک نفر یک تیری شلیک میکنه، آن یکی جا خالی میده، میخورد به آن یکی.
من واقعاً اینها را که شنیدم، گفتم به این سخنران که ما کلی منبع ارزشمند از اینجور پرسش و پاسخها تو میتوانید اطلاعات سه و خودتان را اینجوری میتوانید رجوع کنید که کلی پیپر ازش در بیاید. حالا به هر حال وارد اینجور بحثها نشیم.
من فقط این سوال را که از من پرسیدن میخواهم یک چیزی یک شأن پدر و مادر به دلیل اینکه شما تو خونهشون دارید زندگی میکنید دارن، جدا از پدر و مادر رعایت بعضی از حرفهاشون را در واقع اجباری میکند. تا وقتی که مستدل نشدید به طور طبیعی باید یک مقرراتی را رعایت بکنید. من یک چیزی یک بار تو همین کلاس گفتم.
من همیشه یک جوری انگار صحبت میکنم که انگار بچهها از پدر و مادرشون بهتر هستند. اصلاً یک جوری لحن صحبت من اینجوری است که نباید حرفهاشون را گوش کرد، نباید فلان کرد.
در حالی که واقعیت این است که کاملاً پدر و مادرها از بچهها بهتر هستند. آن هم مخصوصاً تو این دوران جدید که هی روز به روز این نسلهای جدید دارند موجودات عجیب و غریبتری میشوند. ولی به همان موقع هم جواب دادم.
من نمیدانم لحن صحبت من چیست. لحن صحبت من در مقابل افراطهایی که در آموزش دینی وجود دارد که مثلاً باید رضایت پدر و مادر را جلب کرد و این حرفها و اعتراف دارم که اگر قرار باشه که بچهها حرفهای خودشان را گوش بدن یا حرفهای پدر و مادر، من هم نظرم این است که فعلاً با این اوضاعی که هست حرف پدر و مادرشون را گوش بدن فکر کنم به نتیجه بهتری میرسند.
اصلاً اکثراً فکر کنم برعکس دیگر. یعنی تو خونهها پدر و مادرها حرفهای معقولتری میزنند الان و بچهها هستند که بچههای نسل جدید و من اصولاً حالا مخصوصاً تو این دوران جدید که این مسئله حادتر شده. مثلاً پدر و مادرها Elvis Presley گوش میدادن، بچهها مثلاً Eminem دارند گوش میدهند. به هر حال Elvis Presley گوش بدن بهتر است به نظر من.
بله خب اصلاً حکومت و مقررات و بچهها. اصلاً مقررات خونهها را هم الان فکر کنم بچهها تا حدودی وضع میکنند دیگر. کی بخوابن، کی بیدار بشوند. بگذریم. ولی اینجا یک عالم از این سوالها من فقط میخواهم اینجوری اشاره بکنم که هزاران سوال عجیب و غریب اینجا وجود دارد که احتمالاً از در آن پیپر هم میشود درآورد.
من قصد ندارم که اصولاً وارد اینجور چیزها بشوم. من همش تاکیدم را این است که دقیقاً آن چیزهایی که قرآن گفته را رعایت بکنید همه چیز درست میشود. یعنی اینکه رعایت مثلاً تواضع، احترام و نمیدانم احسان، این چیزها الفاظی که تو قرآن آمده اینها هیچکدومشون مقید نیستند. اگر پدر و مادر شما پدر و مادر یک نفر بچهشون را معتاد کرده باشند.
من یک بار مثلاً این داستان را خواندم تو روزنامه که پدر یک پدر و مادری حالا یا شاید هم پدر و مادر واقعی نبودن از بچههای خودشان برای حمل مواد مخدر استفاده میکردند. برای اینکه پلیس مثلاً مشکوک نشود و ما میدانیم که هزاران هزار بلای عجیب و غریب ممکن است پدر و مادرها سر بچههاشون آورده باشند و بیارن.
مثلاً من نمیدانم. فکر کنم همهتون یک مثالهایی تو ذهنتان هست که خیلی خیلی مثلاً این پدیده کودکآزاری که الان در جامعه ما تا چند سال قبل خیلی مطرح شده بود هنوزم راهگداری یک چنین حرفهایی آدم میشنوه، خب یک بچهای که مورد آزار و اذیت پدر و مادر دیوانه خودش قرار گرفته، یک آسیبهای روحی میبیند که ممکن است تا آخر عمر هم نتونه ازشان راحت جدا بشود.
خب؟ ولی بازم این احکام قرآن مقید نیستند. یعنی پدر و مادر هر بلایی سر بچهها آورده باشند اینجوری نیست که بچه حق بیادبی داشته باشه، حق این را داشته باشه که یک جوری مثلاً بدرفتاری بکند با پدر و مادرش. ها؟ من فکر میکنم که اینجوری است.
یعنی مطلقاً در قرآن نمیگوید که به پدر و مادر خوب خودتان احسان بکنید. در قبال مثلاً فرض کنید نمیدانم کارهای اصلاً یک حکم کلیه دیگر. با پدر و مادر خودتان باید خوشرفتاری بکنید. حالا پدر و مادر هر چقدر هم میخواهند نسبت به شما رفتار بد، خوب داشته باشن، این یک بحث جداگانهایه.
شأن شما این است که در مقابل پدر و مادرتون متواضع باشید، احترام بهشان بگذارید والی آخر. من تاکیدم را این است که هیچ چیزی این احکام را مقید نمیکند. خیلی فکر میکنم اینجا حرف زیاده و من واقعاً نمیدانم. چون این جاهایی که عواطف شدیدی وجود داره، به اصطلاح کمپلکس وجود دارد دیگر. مسائل پیچیده میشوند.
همین زیاد وجود داشتن سوالهای عجیب و غریب تو ذهن آدمها نشانه همین است دیگر. ما نسبت به مسائل خانوادگی خودمون، رابطهمون با پدر و مادر، آن یک جور عواطف شدید حالا مثبت یا منفی ممکن است داشته باشیم.
تو بعضی از موارد مثبت، در بعضی از موارد منفی. این است که همینهاست که یک جوری سوال ایجاد میکند و اینها که پیچیدگیهای زیادی دارد که اصلاً مسئله پیچیدهای شاید وجود نداشته باشه.
من یک نکتهای میخواهم بگم، آن چندین بار عملاً تو صحبتهایی که با مردم داشتم، یک جوری مجبور شدم که این مسئله را توضیح بدهم و دیگر یک جوری به این احساس رسیدم که این خیلی نکته مهمی است که فرق بین وابستگی و علاقه داشتن را آدم باید یک جوری سعی کند بفهمه.
خیلی از بچهها به پدر و مادر خودشان نمیشود گفت که علاقهمندم، وابستهام به پدر و مادرشون. این تفاوت بین این دو تا فکر میکنم آن چیزی است خیلی ریشهای و عمیقیه که آن چیزی که از شما دارد خواسته میشود این است که از وابستگی دوری بکنید و بروید به سمت اینکه پدر و مادر خودتان را دوست داشته باشید، بهشان محبت بکنید.
اینکه چه فرق، چه جوری میشود توضیح داد که کجاها مرز وابسته بودنه، کجاها مرز، ببینید کودک به پدر و مادر خودش وابسته است. نمیتوانید بگویید علاقه دارد. یعنی یک جور علاقهی هم، نه اینکه علاقه وجود نداره، ولی آن نوع علاقهای که کودک به مثلاً پدر و مادر خودش داره، اسم بهتری برایش وجود داره، وابستگیه.
آدم وقتی به یک نفر وابسته است، یک جوری یک چیزی شبیه عشق و علاقه خیلی شدید هم ممکن است در آن به وجود بیاید. ببینید یک بچهای که به مثلاً فرض کنید، این اصلاً یک پدیدهی خیلی خیلی عظیمییه دیگه، اینکه آدمها به پدر و مادر خودشان در کودکی، هر آدمی که متولد میشود به پدر و مادر خودش وابسته است و این وابستگی میتواند خیلی خطرناک باشه.
اینکه در یک جایی از زندگی خودش باید این وابستگی را یک جوری در واقع قطع بکند و این را تبدیلش بکند به علاقه، به علاقهای که فعالانه در واقع از طرف خودش.
ببینید مثلاً من واقعاً این چیزی که برخورد کردم، بگذارید حالا موردایی که عملاً دیدم، این نظرم خیلی جلب شده که این مسئله چرا اینقدر مهم است و اینکه مردم اصلاً انگار متوجه نیستند کی به یک نفر علاقهمندند، خلاصه کی این علاقه حالت وابستگی دارد.
ببینید یک آدمهایی هستند که احساسشون این است که مثلاً عاشق پدر و مادرشون هستند و تمام زندگیشون را مثلاً برای پدر و مادرشون خدمت کردن.
ولی آن چیزی که واقعاً شما تهش میبینید این است که اینها همچنان مثل یک بچه به توجه پدر و مادرشون، به تایید پدر و مادرشون نیاز دارند. خیلی از آدمها از این مرحله عبور نمیکنند. انگار در چشم و نگاه پدر و مادرشون دارند زندگی میکنند.
میدانید منظورم چیه؟ یعنی اینکه تمام زندگی آنجوری آن کارهایی را کردن که پدر و مادرشون ازشان خواستن، دلیل علاقه به معنای واقعی کلمه نیست. دلیل این است که مثل یک بچه هنوز وابستهان. نمیتوانند یک جوری یک کاری بکنند و مثلاً پدر و مادرشون اگر ازشان عصبانی بشن، در واقع هر کاری میکنند که یک جوری تایید پدر و مادر خودشان را داشته باشند.
دقیقاً وضعیتی که بچهها تو سنین پایین دارند و طبیعی هم هست. که به تایید پدر و مادرشون یک جوری مختارن. اصلاً بچه به طور طبیعی تو مراحل رشد طبیعی هر بچهای اینجوری است که اولین ملاکهای خوب و بد را از حرفهای پدر و مادر خودش میگیرد. چه چیزی خوبه، چه چیزی بده.
خب آن چیزی که پدرم میگوید که خوب است خوبه، آن چیزی که مادرم میگوید بده بده، همین دیگر. آن چیزهایی که خوب و بده از حرفهای پدر و مادر معمولاً میآید. بعد ممکن است تعمیم پیدا بکند. یک جایی خلاصه آدمها تو عمرشون میرسند که مستقلاً خودشان باید بفهمن که خوب و بد چیست.
خوب و بد آن چیزی نیست که من مثلاً پدر و مادرم گفتن. اکثر آدمها یک جوری این وابستگیهاشون قطع نمیشود. مثلاً بعضی از آدمها میبینید که دقیقاً وابستگیشون از پدر و مادرشون که قطع میشه، دقیقاً معنایش این است که به یک جای دیگهای وابسته شدن. یعنی حالا خوب و بد را کس دیگهای برایشان دارد تایید میکنه، تعیین میکند.
اینکه این رابطهی فرزند و والدین، این خطر همیشه در آن وجود دارد که تبدیل به یک جوری وابستگیهای عمیق مزمن بشه، این متأسفانه وضعیتیه که در تمام جوامع، مخصوصاً جامعه ما شاید به طور خاص وجود دارد و همیشه هم بدون استثنا اینجوریه، آدمی که به پدر و مادر خودش وابسته است، احساس درونیش این است که علاقه دارد به پدر و مادرش و از روی علاقهست که همه این کارها را دارد میکند.
ببینید معمولاً یک آدمی که وابسته است، نمیفهمه که این یک جور چیز منفیای توشه. احساسش این است که من از روی عشق و علاقه و دینی که مثلاً به پدر و مادرم دارم، اینجوری زندگی کردم.
و اینها همش در واقع یک جوری در جهت این است که این وابستگیهای کودکانه خیلی خیلی پایدار میمونن، قطع نمیشن و دقیقاً اینجور وابسته بودن مزاحم رشد شخصیت یک آدم هم هست.
یعنی اینکه نمیتونه، خیلی آدمها نمیتوانند یک زندگی مستقلی داشته باشن، ملاکهای مستقلی برای خودشان تو زندگی داشته باشند و اینها خیلیش برمیگردد به وابستگیهایی که تو خانواده به وجود میآد، مخصوصاً در کشوری مثل کشور ما که همچنان همیشه اینجوری بوده و همچنان هم آن روابط اصطلاحاً عمودی، رابطه پدر مادر با فرزند و پدر مادر با جد و بعد از اونطرف با نوه و نتیجه و اینها خیلی خیلی عمیقتر و قویتر از روابطی هست که خود آدما، روابط زناشویی، روابط دوستانه، اینها همه در حاشیه آن رابطههایی هستند که در خانواده در واقع به وجود میآیند.
و من مثلاً اگر میخواهید یک مثالی ببینید از اینکه این نکته در مورد فرهنگ ما نکته خاصیه، من به این میخواهم اشاره بکنم که شما در اکثر فرهنگهای دیگر دنیا این را میبینید که، بگذارید اول اینجوری شروع بکنم برای اینکه این مسئله سوءتفاهمزاست.
استقلال فرزند و وابستهسازی
من اخیراً در دانشگاه تهران این بحثهایی در مورد مردسالاری و اینها کردم، حالا شاید مثلاً موضوع موضوعی که آنجا قرار بود بگم، گاهی یک چیزهایی را در جلسه سخنرانی که نمیگم، تو ذهنم هست، خلاصه میگویم یک جای دیگهای.
اینکه میگویم که جزء خوبیهای فرهنگ ایرانی این است که دود از مثلاً اینجور مردسالاریه که شما مثلاً تو اروپا به طور عجیبی میبینید که از همیشه اینطوری بوده، همینجوری هست که وقتی یک زن ازدواج میکنه، هویت خودش را اینبار از دست میدهد.
نام خانوادگیش میشود نام خانوادگی شوهرش، در حالی که در ایران نام خانوادگی دختر تغییر نمیکند. به نظر میآید اینجوری استقلال خودش را در خانه شوهرش همچنان حفظ میکند. و من میخواهم بگویم که این هیچ وضعیتی برای فرهنگ ایرانی نیست، بلکه این نشان میدهد که چقدر روابط عمودی اینجا قویان. یعنی هیچ ربطی به مردسالاری ندارد.
اینکه زن اسم خودشو، اسم از باباش میگیرد یا خلاصه از شوهرش. مهم این است که از رقابت بین پدر و شوهر، قاطعانه در مثلاً فرهنگ ما پدر برندهست. شوهر حتی در مقابل پدر بعد از ازدواج کردن هم یک جوری به نظر میآید تحتالشعاع قرار میگیرد. بنابراین این هیچ نکته غیرمردسالارانهای اینجا وجود نداره، بلکه اینجا نشاندهنده عمق آن وابستگیهای عمودیه که همیشه تو فرهنگ ما بوده.
فکر میکنم ما از این نظر به هر حال یک نمونه خیلی خوبی هستیم. این نظام شبیه نظام قبیلهایه دیگه، به هر حال طایفه و قبیله و اینها حکم خودش را در هر حال میکند. این نکته را گفتم برای خاطر اینکه چند بار تو حرفام تأکید کردم که اینجور وابستگیهای عمیقی که به خانواده وجود داره، تو ایران شاید یک حالت خیلی خاصی دارد.
همه جای دنیا هست، ولی ما الان شاید در وضعیتی شاید یک جوری بودیم و هنوزم هستیم. و اینها اینکه یک چنین وابستگیهایی، من یک اصطلاحی هست، حالا نمیخواهم واقعاً وارد این بحثها بشم، این موضوع وابسته بودن و مکانیسمهایی که پدر مادر خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه بچهها را به خودشان وابسته میکنند و اینکه توصیه وجود دارد که چه کار بکنیم که بچهها مستقل بار بیان، اینها بحثهایی که تو روانشناسی به اندازه کافی مطرح هست.
من فقط میخواهم نظرتونو به این موضوع جلب بکنم که اصولاً این مکانیسمهایی وجود داره، پدر مادرا خواسته یا ناخواسته یک رفتارهایی انجام میدهند که اصطلاحاً وابستهسازی بهشان میگویند.
بچهها را بیش از اندازه ممکن است به خودشان وابسته بکنند و اینکه برای هنر یک پدر مادر این است که پدر مادر خوب این است که بچهها را تا حد ممکن مستقل بار بیاورد و این را تحمل بکند که مستقل بار اومدن بچهها یک نتیجهاش مخالفت با خودشان هم میتواند باشه دیگر.
یعنی شما وقتی یک نفرو خیلی مستقل بار آوردید، باید در این هم بهتان بمالید که یک چنین بلایی سرتون بیاید که جلو خودتونم یک خورده وایسه.
خب من باز نمیدانم نکاتی که در مورد مسئله روابط با پدر مادر ایناست فراوانن، فقط فکر میکنم که یک جوری باید به یک جایی اینها را من ختم بکنم.
ولی بگذارید فقط یک نکته کوچک بگویم بهتون، اینکه از این حرف زدم که اصلاً مهم نیست که پدر مادر تو چه هستند و با شما چه کار کردن و احکام مقیدی به این نیستند که پدر و مادرتون خوب بودن یا بد بودن.
هیچ کدام آن کارهایی که گفتن نکنید را نباید بکنید و آن کارهایی که گفتن بکنید را باید انجام بدهید. این نکته خیلی مهم این است که شما اگر حافظه خوبی داشته باشید از دوران کودکیتون، یک نگاه اغراقآمیزی همیشه بچهها نسبت به پدر و مادر خودشان دارند.
مثلاً نمونه خیلی واضحش این است که پدرشون قهرمان قویترین مرد دنیاست و این حرفها. یک چیزی وجود داره، من نکتهای که میخواهم بگویم این است که یک حس ذاتی و فطری وجود داره، به قول یونگ یک آرکتایپ پدر و مادر وجود دارد که شما باهاش متولد میشوید.
پدر و مادر این مفهوم مثل یک مفهوم ازلی در ذهن ما نقش بستن و بعداً شما در خارج پدر و مادر خودتان را کشف میکنید و میذارید در این.
همانطوری که مثلاً فرض کنید یک مرد وقتی به دنیا میآد، یک جای خالیای در ذهنش هست برای یک زنی که میتواند مثلاً مورد علاقهاش باشه. مثلاً یک آنیما به اصطلاح داره، یک ظرف ذهنی خاص دارد و زنم نسبت به مرده ایدهآلی چنین ظرفی دارد.
انگار ما از قبل میدانیم که قرار است که مثلاً در زندگی، زندگی که تو دنیا میکنیم به نوعی مثلاً با جنس مخالفی روبرو بشویم و چطور رابطه برقرار بکنیم. عیناً به شدت هم این آرکتایپها در مورد پدر و مادر هم وجود دارد.
اینکه یک پدری هست که انگار قانون را وضع میکنه، قدرتمنده و یک مادری که منشأ مثلاً شور و لطف مثلاً در زندگی، اینها یک چیزاییه که در نهاد ما هست، از تجربه ما نیامده.
انگار ما آمادگی برای کشف یک چنین موضوعاتی داشتیم، وارد دنیا شدیم و یک چنین آدمهایی را پیدا کردیم. هرچقدر پدر و مادرهای شما نزدیکتر باشند به این چیز ایدهآلی که قرار است باشن، خب به نفع شماست دیگر.
یعنی یک بخشی از وجودتون، همانطوری که مثلاً شما هرچقدر یک مردی اگر عاشق یک زنی بشود که واقعاً همه آن ویژگیهای مورد نیازی که یک زن باید داشته باشه را عمیقاً دارا هست، خب خیلی شانس آورده دیگر. آنیماش تقویت میشود و کلی مثلاً زندگی روانیاش یک شور و نشاطی پیدا میکند.
و هرچقدر که اگر برود مثلاً فرض کنید با یک موجودی طرف بشود که اصولاً واجد آن شرایطی که باید باشه نیست، مثلاً در ظاهر به نظر میاومده ولی واقعاً آن شرایط را نداره، ممکن است به هر حال دچار آسیب بشود.
چیزی که من میخواهم بگویم این است که احکام یک جوری وضع شدن، شما حتی اگر پدر و مادرتون واجد آن شرایط ایدهآل نیستن، شما قرار نیست که طوری رفتار بکنید که آن نقصها انگار وجود دارند.
میبینید؟ انگار شما همیشه رابطهتون با پدرتون همان مرده، همان آرکتایپی که قرار است پدر باشه، پدر ایدهآل و مادرتون همانجوری که انگار یک مادر ایدهآله، رفتارتون باید سعی بکنید اینجوری باشه.
یعنی از طرف خودتان به نوعی انگار بعضی از نقایصی که وجود دارد را سعی بکنید نادیده بگیرید و نه اینکه باز مسئله حرف گوش کردن و اینها نیست، از نظر حسی که نسبت به پدر و مادرتون دارید، هرچه نزدیکتر باشه به آن احساسهای کودکانه خیلی صاف و ساده قبل از اینکه واقعاً بدونید که پدر و مادرتون واقعاً چه جور موجوداتی هستن، همانجوری به نفعتونه.
وگرنه هیچکدوم پدر و مادر ما موجودات ایدهآلی ممکن است نباشن ولی خوب است که شما رفتارتون را همانطوری که در واقع شما رفتارهای ایدهآل در مقابلشون داشته باشید.
یک لحظه اجازه بدهید. بگویید بفرمایید. الان به نظرم میرسد که خیلی شما دوباره که ازشان هستید، یعنی به شکلی نکردید، در هر صورت شما مقیدید. شما فرمودید که پدر حضرت ابراهیم در واقع روزه، روزه میداره که این مورد را بروند بخورن. بله.
و آقا ممکن است نیست مثلاً روح پدر مثلاً تو عالم دیگر از کار روزه مقید دیگر اجازه بده که به دار از اجازه بده که هیچچیزی بگیرد و از کارهای من اینجوری راه نگیره و اینجوری بله دیگر شما میتوانید بروید به آن کسی که پدرش میگوید روزه نگیر، میتواند برود با پدرش صحبت بکند و سعی کند که پدرش را قانع کنه، اشکال ندارد ولی حق ندارد پدر حضرت ابراهیم هم همان در خونه، پدرش را مثل تو بازی دربیاره.
ولی اگر خب یک چیزی هست برای این امر مستحب، اگر اجازه داده نشود قرار نیست که این کسی که میخواهد انجام بده. نه، ترک امر مستحب بکنید. بله ولی اینکه شما سعی بکنید یک کار خیلی خوب را انجام بدید، خب خیلی خوب است.
بگذارید من این نکتهای که شما گفتید خیلی پل خوبی برای اینکه من این حرف آخر را بزنم. خیلی از مشکلات در خانوادهها اینکه پدری که میگوید روزه مستحب نگیر، ما داری میگی انجام آن کار را بکن، این کار را نکن، فلان لباس را نپوش.
اینها باور کنید من این را به چیز دارم میگویم با از قرآن استفاده نمیکنم، از تجربه خیلی شخصی و چیزهایی که اطراف خودم دیدم.
به طور عمده اینها برمیگردن به اینکه شما آن کارهایی که باید بکنید را نمیکنید. آن مقدار احترام، مثل اینکه پدرتون حقشه که بهشان بهش در یک حد خیلی زیادی احترام بگذارید. پس این نمیذاری بعداً این مسائل پیش میآید که حالا یک جزئیاتی ممکن است گیر بده. اینها هم متوجه هستید منظورم چیست یا نه.
یعنی اگر شما به پدر مادرتون واقعاً احترام بذارید، اگر رفتاری که میکنید آن احسان به آن معنایی که در قرآن هست، یعنی واقعاً پدر مادرتون اگر با تمام وجود حس کنند که شما به شدت بهشان علاقهمندی دارید، سعی میکنید که هر کاری که به نظرتون میرسد که خوشایندشون هست انجام بدهید.
وقتی این کارا را نمیکنید، یک جوری مثل اینکه آزمایشهایی باید ترتیب داده بشود. مثل اینکه میگویند که زنا همیشه شوهرا را به طور مداوم تست میکنند که ببینن علاقه دارد بهشان یا نه. خب وقتی یک مردی یک ماه میگذره هیچ آثاری از نه حرف محبتآمیزی زده، نه کاری کرده، خب جا دارد برای تست بشود دیگر.
اگر فعالانه یک شوهر به طور مداوم ابراز علاقه بکند و یک کارهایی بکند که اطمینان به وجود بیاید در یک زن که علاقه همچنان وجود داره، خب آن تستها را هم بعضی از این چیزهایی که شما در خانوادهها میبینید، مثلاً همان تستها میماند. کارت را واقعاً احترام برای حرف بابات مثلاً قائل هستی، نیستی، به فکر مادرت هستی یا نه.
ببین من به عنوان مثال، چند وقت مثلاً یک بار برای مادرتون هدیهای میخرید؟ اصلاً تا حالا خریدی؟ قرار است بخرید؟ مثلاً یک چیزی ببینید، احساس بکنید که مادرتون خوشتون خوشش میآید و مثلاً برایش بخرید ببرید.
کسی جلوتونو که نگرفته. من میگویم اگر این کار را بکنید، بعداً دیگر شاید مادرتون تست نکند که اگر به شما بگوید که فلان لباس مثلاً نارنجی یا صورتی بپوش، شما میپوشید یا نمیپوشید.
یا اگر مثلاً فرض کنید یک جاهایی که واقعاً پدرتون یک حساسیتهایی دارد و نکته خاصی هم نیست، آن حساسیتها را رعایت بکنید، مثلاً موسیقی نمیدانم با صدای بلند گوش کردن، ساعت ۳ نصف شب فوتبال نگاه کردن، اینها که دیگر واجب و نمیدانم مستحب و اینها نبوده.
وقتی یک کارهایی میکنید که یک سری مقررات را میشکنید، بعداً یک جوری انگار اینجوری جبران میشود. من کاملاً این را قبول دارم بعضی از پدر مادرا ممکن است به دلایل اینکه تحت فشارهای روانی و عصبی زندگی خودشان هستند، بهانهگیریهای عجیب و غریب مثلاً به بچههای خودشان داشته باشند. ولی من میخواهم بگویم که معمولاً فعالیت از طرف بچهها خیلی کمتر از اونیه که باید باشه.
یعنی مثلاً بعضی از شماها شاید به جایی رسیدید که درآمد مستقلی برای خودتان داشته باشید. مثلاً از اولین حقوقی که گرفتید، اصلاً جا نداشت یک چیزی برای مادرتون بخرید، یک کاری بکنید، خلاصه یک جوری نشان بدهید که مثلاً همچنان یک جوری خودتونو چیز میبینید، مدیون میبینید. میدانید منظورم چیه؟
اگر فعال برخورد بکنید، یعنی یک کارهایی انجام بدهید که ازتون نخواستن و شما آن کارا را دارید میکنید، خود به خود که این را معنی احسان دیگر. شما از صبح که پا میشید، به فکر این باشید که کارای خوبی برای پدر مادرتون بکنید.
یک چیزی بخرید، یک چیزی بگید، چه میدونم، اگر یک حرف مثلاً جالبی شنیدید، مثلاً اینجوری اگر صحبت بکنید پدر مادر، ببینید مثلاً خیلی از خانوما یک تورای خیلی ظریفی یک چیزهایی که میخواهند را ابراز علاقه بهش میکنند.
و اگر ببینن که شما به آن ابراز علاقهای که دارند میکنند اینجوری ظریف توجه کردید و مثلاً آن را تهیه کردید، یک جوری مطمئن میشوند که نسبت به تمایلاتشون یک چیزی دارید دیگه، حساسیتی دارید.
من فکر میکنم یک مقدار زیادی این آزمونهایی که نمیدانم روز مستحبی نگیر و این کار را نکن، یک جوری روابط به طور خوبی پیش نرفته که این مسائل پیش میآید. حالا در عین حالی که من مطمئنم که بعضی از خانوادهها اصلاً یک مشکلات عمیقی ممکن است در آن وجود داشته باشه که هیچ جوری قابل حلم نباشد.
ولی به هر حال وظیفه بچهها این است که فعالانه برای پدر مادرتون کارای خوبی که از دستشون برمیاد بکنن، از هدیه خریدن، حرفای خوب زدن، یک سری کارهایی که فکر میکنند نیازهایی که آنها دارند را مثلاً برطرف کردن و اگر روابط اینجوری باشه، خود به خود یک بخش عمدهای از مسائل فکر میکنم حل میشود.
من خیلی خوب هم میدانم که یک صدایی روانی وجود دارد تو خانوادهها، بعضی از خانوادههاست، بله. حتی ابراز علاقه بچه آدم ممکن است برای بعضیها سخت باشه. حالا من دیگر وارد جزئیات نمیشم.
به هر حال این برخورد فعال عاملیه که آدم را در واقع از وابستگیها یک جوری رها میکند به سمت یک چیزی که میشود بهش علاقه داشتن به معنای واقعی کلمه گفت میبرد. در حالی که خیلیا در واقع همان سدهای روانی نشاندهنده یک سری وابستگیهای روانی که هنوز از دوران کودکی باقی مانده و بچهها معمولاً راحت به استقلال نمیرسن.
بازگشت به انسجام سوره مریم
بگذارید این بحث را من دیگر ببندم.
فکر میکنم جای بحث کردن خیلی زیاده ولی با توجه به اینکه دیگر وارد یعنی بحثهای سوره خود سوره میخواهم بشم، چیزهایی که باز کرده بودم از سه چهار جلسه قبل، چیزهایی در واقع مانده بود که هی هر جلسه باید تمام میشد و نشد. فکر کردم که یک جلسه بیام این بحثها را ببندم. حالا برویم سراغ بحثهایی که جلسه قبل هم میکردم و به نوعی ادامه بدهم.
من اگر یادتون باشه جلسه قبل در مورد این بحث کردم که آن انبیایی که بعد از دو تا داستان اول ذکر میشن، یعنی حضرت ابراهیم، اسحاق، یعقوب، حضرت موسی، هارون، نمیدانم ادریس و اسماعیل، اینها همه ویژگیهایی دارند که مربوط میشود به آن محتوای اصلی سوره در مورد تولد، وراثت، سلسله انبیا، اینجوری نبوت و رسالت الهی دارد مثلاً به ارث میرسد و اینها از تمهای اصلی در واقع این سوره هستند و آن انبیایی که انتخاب شدن متناسب با این وضعیت خاصی که در مورد وراثت دارند در واقع انتخاب شدن.
اگر یادتون باشه ابراهیم ویژگیاش این است که از کسی به ارث نبرده، خودش نقطه شروع اسحاق و یعقوب سعی کردم بگویم که به عنوان وارثهای مستقیم ابراهیم دارند ازشان ذکر میشوند به اضافه اینکه یعقوب و ابراهیم یک جوری رابطه خاصی دارند. به نظرم میآید از قرآن اینجوری میشود نتیجه گرفت.
بعد هم که ازتون موسی یا حضرت اسماعیل و از ادریس اینها همهشان در واقع ویژگیهای خاصی دارند که مربوط به همین مسئله وراثت میشود. من یک ایدهای که داشتم این بود که تو این جلسه حالا فعلاً این کار را نمیکنم. کل ادعاهایی که کردم را یک جوری بیان بکنم که یک مقدار روشن باشه که کجاهاش تئوریه.
یک مشکلی که فکر کنم پیش آمده این است که ظرف ۱۰، ۱۵ جلسه من یک حرفهایی زدم مثلاً فرض کنید در مورد اینکه مثلاً انسان چگونه متولد میشه، چگونه مسائل معنوی میتوانند به ارث برسن. بعد از این تئوری استفاده کردم، یک چیزهایی هم گفتم در مورد اینکه مسئله حضرت اسماعیل چه بوده، حضرت یعقوب مثلاً رابطهاش با ابراهیم چیست والی آخر.
خیلی چیزها. من نگرانیام این است که یک مقدار در واقع این مشکل پیش بیاید که فکر میکنم خیلی از حرفهایی که دارم میزنم مستقل از این است که آن تئوری را کسی بپذیره یا نپذیره. میدانید منظورم چیه؟
من چندین بار، یعنی سوالهایی که تو کلاس شد، به من این احساس را داد که بعد همه چیز انگار وابسته شده به اینکه یک سری چیزهای خیلی اصولی تا حدودی اسرارآمیز و مثلاً در مورد تولد انسان پذیرفته باشید. ببینید یک فکتهایی وجود دارد.
من در واقع کاری که من دارم میکنم این است که سعی میکنم که مثلاً فرض کنید یک چیزی یک تئوری بیان بکنم و بعد کلی از این مسائل روابط بین انبیا را بگویم که میشود توضیح داد. اگر شما این تئوری را نپذیرید، اولاً لازم نیست که این تئوری را بپذیرید. ولی اگر نپذیرید، مهم این است که لازم است که بعضی از این سوالها را جواب بدهید دیگر.
نه مثلاً فرض کنید به نظر من این سوال طبیعی است که یک نفر بپرسه که چرا آن شاخه فرزندان ابراهیم تحت عنوان آل یعقوب یا بنیاسرائیل ازشان یاد میشه؟ در حالی که اینها همه فرزندان اسحاق هم هستند. اینکه بین اینکه حضرت ابراهیم دو تا فرزند داره، اسماعیل و اسحاق، که آن شاخه چرا به اسم یعقوبه نه به اسم اسحاق، خب این یک خورده عجیبه دیگر.
یک توضیحی باید وجود داشته باشه. کل اینکه چرا از حضرت ابراهیم خواسته میشود که اسماعیل را قربانی بکنه، خب یک توضیحی میخواهد. حالا من مثلاً شاید بتوانم یک توضیح نه چندان قطعی بدهم با استفاده از این حرفهایی که میزنم. این میخواهم در واقع بین فکتها، چیزهایی که و پرسشهایی که وجود دارد.
مثلاً فکت چیه؟ فکر میکنم جزو بدیهیات شما وقتی قرآن میخوانید که حضرت اسماعیل را ابراهیم آورده گذاشته اینجا، کعبه را ساخته برای اینکه بعداً وقتی که نبوت در آن شاخهی اسحاق و یعقوب پیش رفت، آخرش قرار است دوباره اینجا یک رسولی به اصطلاح بیاید و این شاخهی اسماعیلی یک جوری زندهست.
این که جزو بدیهیاته دیگه، این که چیز نیست که به اصطلاح جزو فکتهاست. شما باید یک جوری مثلاً اینها را تو ذهن خودتان داشته باشید و این که در سورهی مریم یک حرفهایی زده شده شما برای انسجامش لازم است مثلاً یک چیزی در توضیح بدهید که داستان ابراهیم چرا این قطعه از زندگی ابراهیم اینجا نقل شده.
در واقع این که این قطعه در وسط داستان مریم اومده، مثلاً تو سورهی مریم آمده که در مورد سلسلهی انبیاست، در مورد شروع سلسلهی انبیاست، اینها فکت دیگر. شما اگر تئوریها را هم نپذیرید، در مقابل این پرسشها و در مقابل این فکتها باید از طرف من نشان بدهید.
من ادعایم این نیست که حرفهایی که زدم همهی سوالها را جواب میدهد یا همهی فکتها را خیلی دقیق و خوب توجیه میکند و فکر میکنم که اصولاً این حیطه، یک حیطهایه یک مقدار افسارآمیزیه برای اینکه مربوط به انبیا میشود.
اینجا یک خبرهایی هست که ممکن است ما اصلاً نتونیم بفهمیم که واقعیتش چیست. این که مثلاً چرا من ادعایم این است که شاید دوست ندارم کلمهی ادعا را به کار ببرم.
یا بعضی از این چیز ادعا را خوب به صورت سوالی آدم بپرسه که آیا مثلاً اینطور نیست که دستور ذبح اسماعیل به این دلیل صادر شده که این پتانسیل نبوت تو این شاخهی اسماعیلی حفظ بشود یک جوری.
یعنی اینجا یک رازی وجود دارد که همین که اسماعیل مثلاً از این ماجرا این چیزی که بالقوه قرار بود بشه، بالقوه نمیشه، یعنی در صورتی که پتانسیل شدیدی در وجود اسماعیل میماند.
آیا اینجوری نیست که یک جوری در واقع امکان این فراهم میشود که بعداً در این سلسله کسی به پیامبری برسه؟ من فکر کنم جلسهی قبل آخرش به اینجا رسیدیم که میتواند یک چنین فرضی محتمل باشه و یک جوری با همین تئوریهایی که من در مورد تولد ارث و اینها گفتم سازگاره.
این که چرا اسماعیل در واقع به آن چیزی که باید برسد نمیرسه، اسحاق در واقع انتخاب میشود و اینجا اسماعیل در واقع در بیابان فقط به خانوادهی خودش دارد رسالت خودش را میرسونه، اینها نکاتیه که من فکر میکنم که توضیحات کاملی ندادم.
احساسم این است که همینجور به اصطلاح خیلی در سطح میماند حرفهایی که آدم در مورد انبیا میزند و تقریباً هم شاید چارهای به غیر از این نباشد.
ولی دوست داشتم حالا شاید هم جلسهی بعد این کار را بکنم که یک دور همهی حرفهایی که زدم را قسمتهای تئوری و فکت و سوال و اینهاشون جدا بکنم. بعضی از حرفهایی که زدم جدا از این که آن تئوری درست باشه یا نه، درستن.
بعضی از توجیهات درستن ولی آن که وابسته نیستند به آن تئوری. میدانید خیلی وقتها آدم حرفهایی که میزند ممکن است من با یک مقدماتی مقدماتی میچینم و بعد یک نتیجهای میگیرم. ممکن است آن نتیجه یک جور دیگر هم بشود ثابت کرد. یعنی وابسته به این مقدمات نیست.
یک خود فکر میکنم چون مجموعهی حرفهایی که زدم در طی ۱۰، ۱۵ جلسهی خود بیش از اندازه پراکنده شده، شاید لازم باشه که یک بار مثلاً یک نیم ساعت، سه ربع وقت بگذاریم همهی اینها را به طور منظم من بیان بکنم و آن جاهایی که مستقله و میشود بدون هیچ تئوریای در واقع پذیرفت یا با یک تئوریهای خیلی عمومیتری میشود پذیرفت را در واقع بگویم.
همین مشکل سر بحث کردن در مورد حضرت مسیح هم پیدا کرد. یعنی وقتی شما یک چیزی رو، اصولی را در واقع بیان میکنید که حضرت مسیح حقیقتش چیه، من مثلاً فرض کن یک ادعایی در مورد حضرت مسیح میکنم، خب خیلی چیزها با آن ادعا درمیاد و توجیه میشود. در حالی که خیلی از شأنهایی که برای حضرت مسیح قائل هستیم، لزومی ندارد شما آن حرفهای مقدماتیاش را پذیرفته باشید.
رسماً تو قرآن ذکر شده، به عنوان فکت میتوانید بهش نگاه بکنید یا هزار جور دیگر هم میتوانید آن نکته را در واقع توجیه بکنید. من در واقع بحثم این است که اگر مثلاً یک جایی از این تئوری میلنگه، باعث نشود که همهی حرفهایی که آدم در به عنوان نتیجهی آن تئوری میزند زیر سوال برود.
خیلیهاش ممکن است مستقلاً قابل بیان کردن باشه. من الان کلاً یک احساسی دارم که یک چنین وضعیتی یک خورده پیش آمده.
موسی و وارث رسالت ابراهیم
حالا شاید به هر حال تو این جلسه اگر وقت میشد همین جلسه این کار را میکردم، حالا اگر نه تو جلسهی آینده، جلسات بعد یک بار به طور یک خورده منظمتری همهی حرفها را قسمتهای فکت و این چیزهاش را جدا میکنم از تئوریها و وابستگیشو در واقع یک جوری سعی میکنم نشان بدهم که چه جایی بدون وابستگی قانون بنا من یک نکتهای که از جلسه قبل موند و فکر میکنم که سریع و راحت میتوانم در واقع بهش اشارهای بکنم در مورد حضرت موسیست و آیهای که اینجا در مورد حضرت موسی وجود دارد یک چیست نکتهای که فکر میکنم بد نیست بهش دقت بکنید.
بعد شما وقتی حضرت من جلسه قبل سعی کردم توضیح بدهم که حضرت موسی چه ویژگی عجیبی از نظر به عهده گرفتن این رسالت الهی دارد که باز مثل شبیه یک سرسر است به این که از پدر چیزی به ارث نمیبره در واقع از شایستگی شعیب که انگار به پیغمبری میرسد.
من نکتهای که میخواهم بگویم در تایید حرفهایی که به نوعی تو دو سه جلسه قبل گفتم اینکه اتفاقی که برای حضرت ابراهیم افتاد، اتفاقی که در بنیاسرائیل اصلاً افتاده از حضرت ابراهیم به طور با صراحت در واقع ما تو قرآن میبینیم که این مسئله شروع شده این است که حضرت ابراهیم صاحب یک رسالت جهانی برای کل انسانهایی که در کره زمین برای ناس شده.
دیگر قوم خاصی ندارد. من سعی کردم توضیح بدهم که چه جوری چنین اتفاقی افتاده چه ربطی با این آیههایی که اینجا ذکر شده دارد. و آن چیزی که در آل ابراهیم در واقع دارد به نوعی به ارث میرسد همین رسالت جهانیه. کل بنیاسرائیل صاحب رسالت جهانی هستند.
یعنی پیامبران بنیاسرائیل ممکن است دعوتشون را در محدوده بنیاسرائیل دارند بنا میکنند ولی معنایش این نیست که اینها پیامبران قومیان. برای خاطر اینکه کل این ماجرا دیگر یک ماجرای جهانیه. این یک سوءتفاهمیه که فکر میکنم خیلی وقتا من دیدم پیش میآید که مثلاً بعضی از انبیا را انبیای بنیاسرائیل میدانند در حالی که یک جوری فکر میکنم یک سوءتفاهم وجود دارد.
کل ماجرای بنیاسرائیل ماجرای جهانیه یعنی یک رسالتی به عهده این قوم گذاشته شده. دارم من قرار است بعداً با جزئیات در موردش صحبت بکنم. بنابراین همه انبیای بنیاسرائیل به نوعی انبیایی هستند که رسالت جهانی دارند.
من نکتهای که از در متن روش تاکید کردم این بود که شما وقتی که اگر پذیرفته باشید کل این ماجرا که حضرت اسماعیل در واقع پسر بزرگ حضرت ابراهیم بود که انگار قرار بود که وارث این رسالت جهانی بشود و بعداً رسالت جهانی به اسحاق انتقال پیدا کرد بعد از آن حکم ذبح اسماعیل این ادعایی بود که من کردم حالا چه تئوری پشتش باشه چه نباشد میتوانم خود این ادعا را به عنوان یک ادعای مستقل مطرح بکنم و نشان بدهم که خیلی چیزها را توجیه میکند که حالا الان از جایی ساپورت نشود.
من یک نکتههایی که گفتم این بود که شما وقتی در آیههای مربوط به حضرت ابراهیم را میخوانید مدام میبینید که حرف از ناس است. بارها در کنار حضرت ابراهیم کارهایی که میکند حالش در واقع یک جوری انی جاعلک للناس اماما یک چیزی است که در شأن ابراهیم است.
خداوند میگوید که من تو را برای مردم به عنوان الگو مثلاً انتخاب کردم. من آن ادعایی که در مورد حضرت اسماعیل کردم اینجوری تاییدش کردم از متن قرآن که شما وقتی که شما قبل از آن ماجرای ذبح اسماعیل میبینید که اسماعیل با حضرت ابراهیم در حال ساختن خانه کعبهست که ادعای قرآن این است که ال عمران · ۹۶إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍۢ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكًۭا وَهُدًۭى لِّلْعَٰلَمِينَدر حقيقت، نخستين خانهاى كه براى [عبادت] مردم، نهاده شده، همان است كه در مكه است و مبارك، و براى جهانيان [مايه] هدايت است..
یعنی اصلاً اولین کاری بود که اولین ساختمانی بود که برای عمومی ساخته شد، برای ناس ساخته شد. قبلاً هیچوقت در کره زمین کسی بنایی نساخته بود برای همه مردم.
مثلاً بیان یک همه کارها قومی و در واقع یک جوری وابسته به یک جغرافیای خاص بود در حالی که بنای کعبه یک رسالتی بود که خداوند به حضرت ابراهیم و اسماعیل داد که اینجا را بسازن و پاکیزه نگه دارند برای اینکه حج که یک وظیفه کاملاً عمومی جهانیه انجام بشود.
من این را شاهد این میگیرم که حضرت اسماعیل انگار وقتی دارد این کار را با پدرش میکند کاندید رسالت جهانیه دیگر. در آن رسالت للناس پدرش شریکه.
دارند با همدیگر این کار را میکنند و بعد این تصویری که از حضرت اسماعیل اینجا در این سوره هست که وکان یامور اهله و صلوات و زکات نشاندهنده تغییری تو زندگی اسماعیل که بعد از آن ماجرا دیگر فقط رسالتش محدود شده به همین افرادی که اطرافش زندگی میکنند و انگار دیگر کاری که باید انجام میداده را انجام نمیدهد.
رسالت جهانی را ندارد. حضرت ابراهیم که میرود برای آن رسالت خودش و حضرت اسحاق هم ادامه میدهد. حضرت اسماعیل البته آن مسئله متولی کعبه بودن و همچنان حفظ میکند منتها به صورتی انگار یک رسالتی که یک جوری پنهانه دیگر. دعوت عمومیای در آن نیست. من میخواهم مشابه این را سعی کنم بگویم که برای حضرت موسی برعکسش در واقع اتفاق افتاده.
نمیخواهم به جای خاصی از قرآن هم اشاره بکنم. شاید تکرار شدهترین قطعه داستانهای قرآن، داستان قسمتیه که برای حضرت موسی وحی میشود. که از بالاترین فرکانسها را داستان از آدم و حوا بارها و بارها تکرار میشود حالا یا یک صفحه یا یک جمله. این صحنهای هم که حضرت موسی دارد میرود و بعد بهش وحی میشه، صحنه تکراری در قرآن هست.
شما هر جای قرآن را تقریباً از سورهای که در آن یک داستانی هست نگاه بکنید، احتمال اینکه این قطعه را مثلاً در آن ببینید هست. مثلاً سوره طه نسبتاً مفصل این قطعه را تو خودش داره، سوره قصص دارد. من میخواهم این قطعه را از سوره قصص حالا همینجوری تصادفاً واقعاً سوره قصص آمد و الا طه هم قابل ارجاع بود.
همهجا تقریباً همین عبارتهای اینشکلی شما میتوانید پیدا بکنید. بعد از اینکه میرود پیش شعیب و قرار میشود ازدواج میکند و ۱۰ سالی مثلاً اینجا خدمت شعیب را میکنه، اینجا فقط ما «فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الْأَجَلَ» و چون آن مدت پیمان تمام شد و «سَارَ القصص · ۲۹۞ فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى ٱلْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِۦٓ ءَانَسَ مِن جَانِبِ ٱلطُّورِ نَارًۭا قَالَ لِأَهْلِهِ ٱمْكُثُوٓا۟ إِنِّىٓ ءَانَسْتُ نَارًۭا لَّعَلِّىٓ ءَاتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍۢ مِّنَ ٱلنَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَو چون موسى آن مدت را به پايان رسانيد و همسرش را [همراه] برد، آتشى را از دور در كنار طور مشاهده كرد، به خانواده خود گفت: «[اينجا] بمانيد، كه من آتشى از دور ديدم، شايد خبرى از آن يا شعلهاى آتش برايتان بياورم، باشد كه خود را گرم كنيد.» من میخواهم اینجا تو این لحظه شما برعکس آن ماجرای اسماعیل را ببینید با وضوح در واقع بهش دارد اشاره میشود.
یعنی حضرت موسی تا الان قبل از اینکه این وحی بهش برسه، کاملاً یک آدمیه که مشغول اهل خودش بوده. حتی وقتی آتش را میبینه، بارها تو این قرآن نقل شده که به اهل خودش میگوید که اینجا وایسید، من بروم از این آتش، تو یک شب تاریکی گم شدن، یک نوری دیده، میگوید من بروم از این آتش را بگیرم برای شما بیارم.
قصدش برای رفتن. این یک صحنه سمبلیکیه از اینکه چگونه یک آدم که «سَارَ بِأَهْلِهِ» دارد با اهل خودش سیر میکنه، اینها را یک جایی میبره، یک دفعه دستور این را بهش میدهند که برو بنیاسرائیل را سیر بده. بعداً عین این واژه «سَارَ» مثلاً میگوید که شب مثلاً اینها را سیر بده.
اینکه این رسالت حضرت موسی از یک چیز مختصری که در واقع انگار مسئول زن و بچه خودشه و اشتباهاً انگار فکر میکند این آتش هم به درد اینکه لحظهای که دارد میره، دارد میرود که آن آتش را برای اهل خودش بیاره، ولی آن آتش یک چیز خیلی بزرگتر و عظیمتریه.
آن در واقع آن چیزی است که آن لحظهایه که آن رسالت جهانی را به گوش حضرت موسی میذارن، قرار میشود که برود پیش فرعون و پیغامی مثلاً برای فرعون ببره.
وحی موسی در راه با اهل
این برعکس بودن این ماجرا، یعنی این مشغول بودن حضرت موسی به اهل خودش که بارها من تأکیدم این است که بارها در قرآن وقتی این صحنه دارد نقل میشود که حضرت موسی وحی میشه، همیشه تقریباً این مقدمه گفته میشود که با اهل خودش داشت میرفت، آتش را دید و گفت که وایسید من بروم از این برای شما مثلاً «إِنِّی آنَسْتُنَارًا لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍمِّنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» کاملاً مشغول سیر اهل خودشه و اینها را دارد یک جایی میبرد و
آتش را هم به عنوان یک چیزی که ممکن است راهنمایی بتونه، ممکن است آنجا آدمهایی هستند. که آتش باشن، یک خبری بگیرند از آنها که ما کجاییم، کجا داریم میریم و به اضافه اینکه ممکن است مثلاً بتوانم «أَوْ جَذْوَةٍ مِّنَ النَّارِ» خود آتش بیارم «لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» اینها مشکلات خانوادگی دارد.
در حالی که القصص · ۳۰فَلَمَّآ أَتَىٰهَا نُودِىَ مِن شَٰطِئِ ٱلْوَادِ ٱلْأَيْمَنِ فِى ٱلْبُقْعَةِ ٱلْمُبَٰرَكَةِ مِنَ ٱلشَّجَرَةِ أَن يَٰمُوسَىٰٓ إِنِّىٓ أَنَا ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَپس چون به آن [آتش] رسيد، از جانب راست وادى، در آن جايگاه مبارك، از آن درخت ندا آمد كه: «اى موسى، منم، من، خداوند، پروردگار جهانيان.» یک دفعه صحنه تبدیل به این میشود که ربالعالمین، پروردگار همه جهانیان، سروکار موسی افتاده با خدا.
و اینکه دیگر حالا قرار است برود بنیاسرائیل را از دست فرعون نجات بده. این آتش در واقع آتشیه که برای بنیاسرائیل آنجا انگار دارد اینجوری نباید اهل کوچک حضرت موسی.
این من میخواهم دقیقاً شما وقتی که ذکر حضرت موسی در سوره مریم هست، بدونین که دیگر مقدمات ذکر بشود ولی به آن لحظهای اشاره میکند که همین اتفاق برای حضرت موسی افتاد. یعنی شما چیزی که تو سوره مریم میخوانید این است که و همین عبارت و نادیناه من جانب طور الایمن و قربناه نجیا.
اتفاقی که برای حضرت موسی افتاد این لحظه خاص از زندگی موسی که یک دفعه از یک آدمی که داشت برای شعیب کار میکرد و زن و بچهای داشت و داشت زن و بچهاش را یک طرفی میبرد، تو این لحظه در واقع تبدیل شد به یک انسانی که رسالت این را پیدا کرد که برود و بنیاسرائیل را نجات بده و در اثر همین در واقع رسالته که این اتفاق باز هم غیرمتعارف افتاد که همزمان با حضرت موسی، هارون هم به عنوان کمککار موسی رسالت پیدا کرد.
من حالا به عنوان یک نقطهای که مربوط به حداقل سوره بود در این جلسه، میخواستم به این اشاره بکنم که آن آیهای که در مورد حضرت موسی هست، باز مناسبتی دارد که به آن لحظهای در واقع اشاره میکند که حضرت موسی از اهل خودش جدا شد.
این درست برعکس ماجرایی که به نظر میآید برای اسماعیل اتفاق افتاده که در اینجا در واقع شما بعد از آن ماجرای ذبح اسماعیل احتمالاً همه چیز را با صورت احتمال میگویم برای اینکه خیلی هم قاطع صحبت کردن شاید درست نباشه، اینکه اقامت اسماعیل در بیابان نتیجهاش این بود که مشغول اهل خودش و رسالتش در حد اهل خودش بود.
کاری که قطعاً حضرت موسی برای اهل خودش میکرد ولی در یک شب ناگهان تبدیل به یک انسانی شد که رسالتش شاید بزرگترین رسول خدا از نظر اولیاتی که تو کره زمین باید انجام بده. شما چیزی مشابه از موسی نمیبینید که پیامبری را فرستاده باشن، میخواهند سراغ فرعون که چه کار کن که بنیاسرائیل را بده من ببرم.
یک خورده کل ماجرای ماجرای به اصطلاح چه میگن؟ سیاسی اجتماعی بزرگ تو کره زمین دارد اتفاق میافته، مسئله در یک جغرافیای بزرگی اتفاق میافتد. حضرت ابراهیم به عنوان یک انسان تک، حالا همراه با خانواده خودش خیلی در خاورمیانه اینور آنور رفته.
ولی این حرکت حضرت موسی همراه با قوم بنیاسرائیل از مصر به سمت مثلاً کنعان و اینها یک اتفاق خیلی عجیبیه که نطفهاش در واقع در همین شب از همین آتشی که موسی یک جور دیگهای دارد بهش نگاه میکند در واقع شروع شده. من خواستم واقعاً این جلسه هم خالی از چیزی نمونه.
اگر وقت میکردم میخواستم کل همه این ادعاهای تئوری و نومینولوژی و اینها را یک مرور مختصر بکنم که یک جوری احساس آرامش بکنم که همه چیز وابسته نشده به قبول کردن اینکه مثلاً وراثت مکانیسمش چیست که من خودم از دانشم در مورد وراثت، مثلاً وراثت معنوی در حد حدس و گمانه.
فقط فکر میکنم که خوب است آدم در این زمینههای تئوری داشته باشه، همینجوری دستش خالی نباشد. و تئوریها باید تئوری باشند که این مجموعه چیزهایی که در مورد وراثت انبیا در قرآن آمده را به نوعی بشود باهاشون چیز کرد دیگه، یک جوری با اینها بخونیم.
من مجدد میخواهم تأکید بکنم که بعضی از پرسشهایی که من دارم سعی میکنم جواب بدم، اگر جوابهای من قانعکننده هم نبود، شما باید به هر حال برای این پرسشها جواب پیدا بکنید. شما جواب باید داشته باشید. چه جوری اصلاً این رسالت و نبوت و اینها به ارث رسیده؟
این یک نکتهایه که فکر میکنم خیلیا تو ذهنشون به هر حال به عنوان سؤال هست که چه جوریه که مثلاً خداوند ابراهیم را انتخاب میکند بعد در رسماً در قرآن میگوید که ما در ذریهاش کتاب و مثلاً نبوت را در ذریهاش قرار دادیم. یک جوری باید آدم بفهمه دیگر.
الان فعلاً علم ژنتیک میگوید که صفات معنوی و اینها خیلی حالا حداقل ادعایی وجود ندارد که به ارث میرسند. مثلاً مسائل اخلاقی و اینها. حالا یک جوری به هر حال ما علم ژنتیک که خب به هر حال تا دیروز یک چیزهای دیگهای هم مثلاً ممکن بود بگوید به ارث نمیرسن. حالا هی روز به روز حرفها ممکن است شدیدتر بشود و دوباره نوسان بکند.
من فکر نمیکنم خودمان را خیلی فعلاً وابسته به علم ژنتیک بکنیم. یعنی ژن مثلاً رسالت و اینها را سعی کنیم یک جایی پیدا بکنیم. ولی نهایتاً من حرفم این است که باید برای این چیزها یک تئوریهایی داشته باشیم، سعی کنیم که این چیزها را توضیح بدهیم. سؤال داشته باشیم.
بله فکر کنم فرق گذاشتم بین آن مقام مثلاً چه میدانم خلافت با رسالت. خب چون یک موقعی که ایجاد میکند رسالت، حالا من میگویم این چیزی که اینجا ما داریم در موردش صحبت میکنیم، این رسالت جهانی ابراهیم دارد به ارث میرسد در خاندانش. تا حدودی زیادی هم پدر به پسر میرسد. دیفالت هم انگار این است که به پسر اول میرسد.
من سعی کردم بگویم که همه اینها یک جوری با هم جور در میآید. اگر یک سری حرفای مرا قبول کرده باشید، اینکه اصلاً فرزندان چه جوری اگر قبول کرده باشید که شروع این سوره دارد همینو اصلاً میگوید که زکریا چه جوری یحیی را انگار دارد به این دنیا میآورد یا مریم دارد چه کار میکنه، آن کاری که یحیی دارد میکند به نوعی آن چیز پشت پردهایه که در تولد همه انسانها هست.
اگر این را بپذیرید، آنوقت یعنی اینکه یک نیازها و جاخالیهایی در یک خانواده، در یک قوم، در یک ملت یا در یک جهان کلاً وجود دارد که آدمها بر اساس آن نیازها به نوعی در واقع وارد این دنیا میشوند.
اینکه چقدر مرد این به اصطلاح حس را داشته باشه که این را بتواند منتقل بکنه، مثل یک بخش کانال که این نیازها چه جوری در یک یک مردی که تمام مدت به فکر کسب و معاش خودشه، واقعاً اگر این نیازهای عمیقی در جامعه جهانی و قوم خودش هم وجود داشته باشه، ممکن است اصلاً در وجود این آدم منعکس نشده باشه و طبعاً فرزندانی هم که از این آدم به وجود میآد، خیلی نباید انتظار داشته باشی که این موجودات خیلی عظیمی باشند در رسالتهای جهانی بتونن بپذیرن.
و من حرفم این است که یک سری نیازهایی که در جهان هست و در خانواده هست، چیزهایی که جاخالیهایی که وجود داره، یک جوری از کانال مرد مثل تبدیل به یک ایده میشود و بعد زن هم به آن تحقق میبخشه.
و اگر چنین ایدهای را بپذیرید در مورد تولد که من مدام اشاره میکنم که ایده قدیمیای هم هست، مثلاً افلاطون عیناً از همین واژهها حتی استفاده، نه واژههای افلاطون استفاده میکنند که به مرد اینجور نسبت میدن، به زن حالا یک خورده شاید غیرفعالتر به زن نگاه میکنه، ولی به هر حال اگر این ایدهها را بپذیرید، آنوقت من فکر میکنم خیلی از واقعیتها توجیه میشوند.
من فکر میکنم که این رو، این فامیلو بخواهم واضح کنم، به خاطر اینکه در بخش شیعه قضیه، دارد یک همه معنوی میفرسته. یک امر، آن خلافتی که به ارث میرسد. ببینید، این نسبت هم اگر آن خیلی را رسالت تکتک کنیم، یکم آنوقت مقایسه، خب؟ برجستهتر میشود.
یعنی آن خلافت بیشتر باید تکتک کنیم، اگر بخواهیم واژهبندی باشیم در اون، فکر میکنم. فکر میکنم در شیعه هم لزوماً اینجوری نگاه میکنند. یعنی با همون، همان که شما فرمودید، این مقایسهای که با شیعه داریم میکنیم. آره، من فکر میکنم که چیزی که در مورد انبیا هست، شبیه همان چیزی است که شیعه میگوید.
و این مستقل از این است که در زمان حضرت موسی یک خضری هم وجود دارد که یک جور دیگهای مثلاً رسالتهای خصوصیتر دارد انجام میدهد در سطح خیلی بالا. من میخواهم بگویم در مورد ائمه باز ادعاهای خاص اینشکلی لزوماً وجود ندارد. همان چیزی، شأن و مقامی که در از ابراهیم مثلاً بهش رسید، همونه که فکر میکنم در مورد ائمه ادعاش وجود دارد.
من فکر میکنم ادعاهای خاص دیگهای وجود داشته باشه. حالا، ببینید خب شما تو رسالت که میگید، تشریع وجود نداره، روزی که از آن مثلاً هست. مثلاً تشریع لزوماً وجود ندارد. فکر میکنم وجود دارد. چرا وجود نداره؟ حفاظت حداقل از تشریع وجود دارد. یعنی شرع تشریعی که از ارکان این رسالتیه که از ابراهیم دارد.
و از زمان خود حضرت ابراهیم به نوعی به نظر میرسد که تشریع شروع میشود. اینشکلی نیست که موکول بشود به آینده. مثلاً میگوید که در قرآن این آیه هست که کل طعام کان حل لبنی اسرائیل، همه غذاها برای بنیاسرائیل حلال بود، الا ما حرم اسرائیل علی نفسه. مگه آن چیزهایی که یعقوب برای خودش حرام کرده بود.
بنابراین یک چیزی وجود داشته دیگر. اینجوری نیست که حضرت موسی یک دفعه آن هم در شرع یک دفعه با وحی ظاهر شد. در بنیاسرائیل تا زمان حضرت موسی که تورات نازل شد، تشریع وجود داشته از زمان حضرت ابراهیم. در قرآن حرف از صحف ابراهیم زده میشود.
اینکه دقیقاً چه تو صحف ابراهیم بوده، وقتی که کلام صحف موسی میاد، سخن ابراهیم و موسی آدم به نظرش میآید از حضرت ابراهیم هم شرعی ولی آن مختصر باقی مانده. بنابراین در رسالت همیشه شرع بوده، نه تشریع.
حتی البته مسیح با شرع رابطه دارد دیگه، تخصیص میدهد. مثل حضرت موسی، شارع این نیست که بیاید مثلاً یک نقش عمدهای از چیزی در واقع شریعت سنگینی را به وجود بیاورد ولی به هر حال با شرع ارتباط دارد.
من فکر نمیکنم این رسالتی که تو خانواده ابراهیم بوده خالی از مسائل شرع و تشریع و اینها بوده. در مورد امامان هم همینطور. بله. این سوال من از شماست. چون شما دارید میگویید به نظر میرسد که انگار یک جاهایی وجود دارد. حالا فکر میکنم همهشان ناخودآگاهه دیگر. روانشناسی. خب، پس اینها کاملاً حقیقت از طریقش هست.
اینجوری که ما خب، خلق شدیم تو این دنیا ولی اسمش چیز حقیقی هم وجود دارد. ما تو این دنیا، پس که از حقمون ما میگذارد. ولی یک نیاز، یک تو، یک قضیه، یک جوریه. حالا فکر میکنم اینجوری است دیگر. لازم نیست از واژه ناخودآگاه استفاده بکنیم. من آن جلسههایی که دربارهاش صحبت کرده بودیم، یکم پیشنیاز داشتیم.
مثلاً ناخودآگاه جمعیه و من ممکن است گاهی از اینجور چیزها حرف بزنم، مثلاً اسمشون را ببرم ولی معمولاً اینجوری نیست که فهم حرفها خیلی هیچوقت تو این جلسهها از یک تئوری مثلاً ناخودآگاه جمعی اینها خیلی جدی استفاده نکردم.
حداکثر گفتم که این حرفهایی که دارم میزنم، مثلاً اگر بخوای در دیدگاه یونگ مثلاً نگاه کنی، اسمهاش اینجوری میشود ولی لازم نیست آن دیدگاه را بلد باشی تا حرفها را بفهمی.
به هر حال فکر میکنم این یک مسئلهایه که جدای از اینکه شما چه اعتقادی مثلاً به روانکاو خاصی داشته باشی یا نداشته باشی، اینکه در درون ما یک حقایقی منعکس میشود. ما یک جوری یک ارتباط پنهانی با حقایق عالم داریم دیگر.
حالا فکر کنم از نظر دینی یک چیز خیلی واضحیه. و من چیزی که تأکید میکنم همهاش این است که بین مثلاً نیازهای واقعی من با خواستههای من و با آن چیزی که آن خواستهها را آنجوری که من به زبون میآرم، کاملاً فاصله وجود دارد.
زکریا و نیاز به وارث
در واقع آن کانالی که قرار است مثلاً یک آدمی مثل زکریا، به نظر من نمونه یک آدمیه که نیاز واقعی موجود در دنیا را انگار. برای اینکه کلاً خیلی آدمی نیست که به خودش خیلی اهمیت بده.
مهمترین نیازی که تو دنیا وجود دارد انگار در وجودش به معنای واقعی کلمه منعکس شده، احساس نیاز میکند. دقیقاً خواستهاش هم همونه و دقیقاً از واژههایی که استفاده میکنم، اینجوری من تأکیدم این است که واژههای درست.
برای خاطر اینکه بعداً خداوند هم که همان حرف را دارد میزنه، حتماً همان واژهها را استفاده میکند. این یک جوری اصلاً پیامبران تو قرآن شبیه خدا حرف میزنند. فرعون شبیه خدا حرف نمیزنه تو قرآن. ولی خود به لحن آدمهایی که این بنیاسرائیلیها دارند حرف میزنن، چگونه حرف میزنند. بعد مثلاً حضرت موسی که جوابشون میگوید چگونه جواب میدهند.
اینها آدمهایی هستند که از واژههایی انگار دارند استفاده میکنند که نمونه خیلی واضحش جاهاییه که مثلاً حضرت یوسف دارد تو زندان خطبه میخونه برای همسلولیهاش. یا انبیا دارند چیز خودشان را به اصطلاح قوم خودشان را تبلیغ میکنند. گاهی اوقات این تبلیغها با یک جملههایی از خداوند قطع میشود. دوباره باید ادامه پیدا میکند.
یعنی اینقدر این جملهها شبیه مثلاً حضرت، تو سوره عنکبوت اینجوری است. حضرت ابراهیم دارد حرف میزنه، بعد یک عبارتی هست که به نظر میآید این را خدا دارد میگه، بعد دوباره بقیه حرف حضرت ابراهیم. یعنی حرفهای ابراهیم عین اصلاً حتی واژگانش همان چیزهایی که اگر خداوند میخواهد بیان بکند همینجوری میگوید.
یوسف هم مثلاً آن خطبهاش هم اینجوری است دیگر. شما مشابه همینو هم از انبیا دیگر با همین واژهها کموبیش میشنوید. و اینکه خداوند هم مثلاً همینجور از قول خودش هم گاهی یک چیزهایی شبیه همین در قرآن گفته. یا بگذار یک مثال خیلی خوب در مورد لقمان. لقمان همهچیز را پسرش میگه، غیر از اینکه باید به والدینت احسان بکنی.
مثل اینکه در شأن مثلاً تربیتی یک دانه حکم، ولی وسط حرفهای لقمان این را خدا میگوید دیگر. یعنی برای جاش مثلاً میگوید که شرک نورز، فلان نکن، بعد خدا میگوید که به والدینت احسان بکن و بقیه حرفهای لقمان. اینجوری با این یکی را به نظر میآید لقمان خودش نمیگیره پسر خودش.
اینکه حضرت زکریا نمونه یک آدمیه که همه چیزش مطابق با حقیقته. حقیقت در وجودش منعکس شده و بهترین وجه ممکن هم بیان شده. برای همین هم یک موجودی متولد میشود که دقیقاً همونیه که حضرت زکریا میخواهد. تو بحث ایده، بعد میگی ایده باید متصل بشود به جایی که درست پرورش پیدا کند تا به وجود بیاید.
بعد منظورتون از درست بودن، یعنی مثلاً حضرت نوح، یعنی حضرت نوح، وقتی زنش، زن خوبی نیست، فرزندانی که ازش متولد میشن، فرزندهای خوبی نیستند دیگر. یک نمونه واضح در قرآن پسر نوحه. که نمیشود گفت که حضرت نوح مشکلی داره، به عنوان یکی از بزرگترین پیامبرهای خدا. ولی شما این ایده را هر جایی قابل پرورش نیست.
یعنی محیط روانی من چیزی که میگویم این است که بر سر آن که افلاطون یک جوری واژهای که در مورد زن به کار میبره، تقریباً مثل یک چیزی مثل یک جایی که، اه، چی؟ بله. آن واژهای که به کار میبرد در مورد زن، کورا، یک جوری یعنی مثلاً مکان.
یعنی که فقط مثل اینکه زن ایده رو، مرد ایده را یک جایی میذاره، حالا تو کاخشه یا مثلاً تو اجاق، چه میدونم، یک جایی گذاشته، آن داره، دارد.
اینکه فکر میکنم تصوری که تو قرآن به وجود میاد، از سوره مریم اینو، مقدمه سوره مریم این است که شما اول یک تولدی را ببینید که مرد ایجاد میکنه، ببینید که نقش مرد در این چیست و بعد یک تولدی که زن دارد ایجاد میکند و نقش زن را ببینید.
این کسی به غیر از حضرت مریم نمیتواند حضرت عیسی را متولد بکند. یعنی تمام حالتهای روانی زن تأثیر میگذارد روی پرورش کودکی که داره، آن ایدهای که دارد تبدیل به واقعیت میشود.
اینکه یک موجود، یک موجود عصبی، خودخواه، یک کسی که اینجوریه، جسمش قابلیت اینکه بتواند یک کودکی سالم در واقع تحویل بده را ندارد دیگر. بنابراین فعالانه زن آن ایده را تبدیل به یک چیز میکند.
من همش مثالی که میزنم این است که از نظر من هیچ فرقی وجود ندارد بین کاری که یک شاعر میکنه، که یک حسی را تبدیل به شعر میکنه، چقدر اینجا به نظرتون میآید فعالانهست؟ این حس اولیه ممکن است در همه آدمها در موقعیتهایی حسهایی ایجاد بشه، ولی بلد نیستند این را یک جوری پرورش بدن، تبدیل به یک داستان، تبدیل به یک قطعه شعر بکنن، زن هم همینجوریه.
هر زنی توانایی اینکه بتواند اصلاً این بچه خیلی خوب به دنیا بیاورد را نداره، بعد از اینکه مثلاً شوهرش وظیفهاش را خوب انجام داده باشه، یعنی آن جنبههای، حتی شوهرش، شوهر یک زنی که پیامبر هم باشه، میبینید نتیجهاش پسر نوحه، تو نمونه یک چنین موجودیه دیگر. که البته سعدی میگوید پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد.
ولی در قرآن یک جوری هست از این که انهم عمل غیر صالح، اصلاً یک جوری ایرادش اینه، خودش بیشتر از این است که یک چیزیش بوده که رفته با بدان نشسته. به هر حال، حالا بگذریم. فکر میکنم که، اه، مریم دقیقاً نماد یک زنیه که نشان میدهد که چقدر مهم است و نقش فعالی در واقع دارد.
که همه دنیا، این بحثی که کردی، این چیزهایی که گفتی، همه مربوط به، در مورد مرد، خیلی جزئیات بیشتر بحث، حالا چه کار کنم؟ حالا شاید در مورد، شاید یک خورده توضیح بیشتر بدهم بعداً.
ولی یک نکتهای که میخواهم بگویم این است که من مدام روی این تأکید کردم که هر انسانی که متولد میشه، یک بخشی، میخواهم بگویم که به نیازهای خانوادگیش ربط داره، به نیازهای قوم خودش ربط داره، ممکن است یک نیازهای جهانی هم باشه.
چیزی که قضیه این است که یک جاهای خالی در خانواده وجود دارد. من، اه، میخواهم این را مجدد تأکید بکنم که حضرت عیسی دقیقاً یک ایدهی جهانیه دیگه، یک ایدهی ازلیه که باید تبدیل به انسان بشود و هیچ چیز مکانی و قومی ندارد.
و نتیجهاش این است که از ازل، از زمان ظهور حضرت مریم، هیچ زنی نتونسته این کار را بکند. من منظورم را فهمیدم. من فکر میکنم که حضرت عیسی هیچ ویژگی خاص زمانی و مکانی نداشته، یعنی هر لحظهای که میشد متولد بشه، فکر میکنم متولد میشد. حالا خیلی نمیخواهم این را تأکید بکنم.
شأن مریم و تولد عیسی
میخواهم روی شأن حضرت مریم تأکید بکنم که کار مهمی دارد انجام میدهد. خب، این بحث را هم همینجا قطع میکنیم. زمانی دیگر ایده ازلی که باید تبدیل به انسان بشود و هیچ چیز مکانی و قومی ندارد و نتیجهاش این است که از ازل زمانی ظهور حضرت مریم دیگر زنی نتونست این کار را بکند. من منظورم این است. من فکر میکنم که حضرت عیسی هیچ ویژگی خاص زمانی و مکانی نداشته.
یعنی هر لحظهای که میشد متولد بشود فکر میکنم متولد میشد. حالا خیلی نمیخواهم روی این تاکید بکنم. میخواهم روی شأن حضرت مریم تاکید بکنم که کار مهمی دارند انجام میدهند.