→ بازگشت به مردسالاری

جلسهٔ ۱ · مردسالاری

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

تعریف مردسالاری و نسبت آن با سرمایه‌سالاری

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه مردسالاری را نه به‌عنوانِ سوءرفتارِ پراکنده، بلکه به‌عنوانِ نظامی فرهنگی و عمیق تعریف می‌کند که با سرمایه‌سالاری در هم تنیده است. مسیر از بازتعریفِ واژه‌ها و تمایزِ لایه‌هایِ آشکار و پنهان آغاز می‌شود، به مدلِ انسان و نقدِ کالایی‌شدنِ نیاز می‌رسد، دوگانگی‌هایِ جذب و دفع و تفاوت‌هایِ زیستی–روانی را می‌گشاید، نشان می‌دهد حملهٔ مدرن بیش از زن به زنانگی است، و سرانجام هم‌افزاییِ سرمایه و مردسالاری و امکانِ تعادل در رابطهٔ مثبت را پیش می‌کشد.

مردسالاری و سرمایه‌سالاری یک گره‌اند

واژه‌هایی که به کار می‌روند همیشه معنایِ روشنی ندارند؛ به‌ویژه وقتی سخن از فمینیسم است و جریان‌هایی با حرف‌هایِ متضاد زیرِ یک نام جمع می‌شوند. ادعا این است که بزرگ‌ترین مشکلِ جهان امروز وجودِ یک نظامِ سرمایه‌داریِ مردسالار است. «هیچ تحلیلی از سرمایه‌داری بدون توجه به وجه مردسالارش به جایی خوبی نمی‌رسد» و به‌همین‌سان هیچ تحلیلی از مردسالاری بدونِ توجه به سرمایه‌داری به جایی خوب نمی‌رسد. این دو را جدا کردن، صورتِ مسئله را ناقص می‌گذارد.

موضوعِ مردسالاری از سرمایه‌سالاری پیچیده‌تر، عمیق‌تر و گنگ‌تر است. «به نظر من این موضوع از سرمایه‌داری خیلی مهم‌تر است». سرمایه‌داری در چند قرنِ اخیر زندگیِ اجتماعی را شکل داده و آثارِ روانیِ ژرفی هم گذاشته؛ «ولی مردسالاری پدیده‌ای است که با تولد بشر همراه بوده» و قرنِ خالی از آن به‌سختی تصور می‌شود. برخلافِ تصوری که موفقیت‌هایِ حقوقی را پایانِ ماجرا می‌داند، معنایِ مراد از مردسالاری در این خوانش رشدِ مداوم داشته و با رسانه‌هایِ قرنِ بیستم، که امکانِ کارِ فرهنگی را فراهم کرده‌اند، به اوج رسیده است. «در حال حاضر سرمایه‌داری و مردسالاری به نوعی لازم و ملزوم یکدیگر شده».

هدفِ این بحث بیشتر تحلیلِ مشکل است تا نسخهٔ فوری. صد و پنجاه سال تأمل دربارهٔ سرمایه پیشنهادهایِ عملیِ ماندگارِ کمی به‌جا گذاشته؛ دربارهٔ مردسالاری نیز تقریباً همین بن‌بست دیده می‌شود. تا صورتِ مسئله روشن نشود، درمان فقط آرایشِ سطح است. واژه‌ها خود بخشی از گره هستند. کاپیتالیسم معمولاً نظامِ اقتصادیِ مقابلِ سوسیالیسم را تداعی می‌کند، اما اینجا معنایی دیگر مراد است؛ در فارسی برایِ این معنا سرمایه‌سالاری رساتر است. مردسالاری نیز در عرف بیشتر جنبهٔ اجتماعی یا خانوادگی دارد؛ برایِ معنایِ عمیق‌تر گاه تعابیری نزدیک به نرینه‌سالاری پیشنهاد می‌شود تا از سوءتفاهمِ رایج جدا شود. بدونِ این تمایز، بحث در شعارهایِ آشنا می‌ماند و لایهٔ پنهان هرگز موضوع نمی‌شود.

نباید گمان کرد که موفقیت‌هایِ حقوقیِ قرنِ اخیر — رأی، مالکیت، ورود به دانشگاه و شغل — خودبه‌خود مردسالاری را تمام کرده‌اند. آن موفقیت‌ها لایهٔ فشارِ مستقیم را تضعیف کرده‌اند؛ اما همزمان، امکانِ کارِ فرهنگی از راه رسانه گسترش یافته و مردسالاریِ پنهان‌تر را تقویت کرده است. زنانی که دیگر با شلاقِ آشکار رانده نمی‌شوند ممکن است با ذائقه، تصویر، و معیارِ موفقیتِ مردانه شکل بگیرند و همان شکل را آزادی بنامند. تحلیلِ عمیق درست از اینجا آغاز می‌شود: آنجا که اجبار بیرونی کم شده و اجبارِ درونی جایگزین شده است.

لایه آشکار خشونت و لایه پنهان فرهنگ

«من لایه‌های خیلی پنهان‌تری از مردسالاری را می‌خواهم مطرح کنم». این به معنایِ دفاع از نظمِ سنتی نیست؛ مخالفت با خشونت و تملکِ سنتی سرِ جایش می‌ماند، اما آن لایه موضوعِ اصلیِ این بحث نیست. «مردها در دوره‌های تاریخ در جغرافیای مختلف دخترها را زنده‌بگور کردند». اعمالِ خشونت به زن‌ها وجود داشته؛ زن‌ها در بخشِ عمده‌ای از تاریخ، در جنگ و خانواده، اسیرِ مردها بوده‌اند. «حس تملک مرد نسبت به زن یک حس طبیعی در سراسر جهان بوده». در اروپا تا دو قرنِ پیش با ازدواج همهٔ اموالِ زن از آنِ شوهر می‌شد و مالکیت برایِ زن به رسمیت شناخته نمی‌شد؛ در برخی جوامعِ شرقی از جمله ایران وضعیتِ حقوقی متفاوت بود. اسمِ زن پس از ازدواج عوض می‌شد. سنتِ بستنِ پایِ دختران در چین دست‌کم ده قرن اجرا شد چون پایِ کوچک از نظرِ مردان زیباتر می‌نمود. «نمونه‌ی دیگر زنده بگور کردن دختران در همین جوامع اطراف بوده». حسِ مالکیت تا آنجا می‌رفت که حتی امکانِ حیاتِ زن را سلب می‌کرد. این فهرست برایِ شرمسارکردن نیست؛ برایِ آن است که لایهٔ آشکار جدی گرفته شود و بعد روشن شود که پایانِ نسبیِ آن لایه، پایانِ مردسالاری نیست.

مسئله این نیست که این فشارهایِ مستقیمِ بیرونی مهم نیستند. مسئله این است که اگر آن نوع رفتار فروکش کرده، مردسالاریِ جدیدی جایش را گرفته که پنهان‌تر و فرهنگی‌تر است و به اوجِ خود می‌رسد. وقتی الگویی نهادینه شود، قربانی نیز آن را درونی می‌کند و گاه از آن دفاع می‌کند. فوت‌باندینگ نمادِ اعوجاجی است که درد را طبیعی و حتی زیبا جلوه می‌دهد. مردسالاریِ عمیق درست در همین لایه کار می‌کند: نه فقط در قانونِ تبعیض‌آمیز، که در ذائقه‌ای که رنج را زیبا می‌خواند. ادبیاتِ سرمایه دست‌کم یک قرن است که استثمار را نام‌گذاری کرده؛ ادبیاتِ مردسالاریِ عمیق هنوز واژه‌هایِ کافی ندارد و از همین رو سختیِ موضوع دوچندان است.

تحلیل در علومِ انسانی بدونِ مدلِ انسان ناقص است. «تحلیل در علوم انسانی باید مبتنی بر مدلی از انسان باشد». ارائهٔ تحلیلِ اجتماعی یا اقتصادی بدونِ گفتنِ اینکه چه مدلی از فعالیتِ روانی در ذهن است، قابلِ قبول نیست. مدل عرضه می‌شود و داوری بر پایهٔ قدرتِ تبیین و پیش‌بینی است، نه بر پایهٔ تعریفِ واژگانیِ پیش از تجربه. در فیزیک مدل بیان می‌شود و نشان داده می‌شود که اگر پذیرفته شود پدیده‌ها فهمیدنی و پیش‌بینی‌پذیر می‌گردند؛ اگر مدلی کنار گذاشته می‌شود، باید اشکالش گفته شود و مدلِ بهتری جای آن بنشیند. همین منطق بر مردسالاری و سرمایه‌سالاری حاکم است: قدرتِ مدل آنجا آشکار می‌شود که پدیده‌هایِ پراکنده را در یک شبکه ببیند.

سرمایه‌سالاری و سقف کالا

ذاتِ کاپیتالیسم در این خوانش احترامِ صرف به مالکیتِ خصوصی نیست؛ سوق‌دادنِ اقتصاد به تولیدِ هرچه بیشترِ کالا و تکیه بر بازارِ آزاد است. پیشرفت‌هایِ علمیِ بسیاری زیرِ همین لوا رخ داده‌اند و انکار نمی‌شوند. نقد بر ظاهرِ معصومِ تولید است: «هرجوری یک نظام کاپیتالیستی را اداره کنید رشد بشر را ذاتا متوقف می‌کنید». نظامِ اجتماعیِ متکی بر کاپیتالیسم تمامِ تلاشش تولیدِ کالاست. «کالا شی‌ء یا خدماتی است که قابل خرید و فروش باشد». «این محدودیت بسیار بزرگ و جدی‌ای ایجاد می‌کند». بسیاری از نیازهایِ سطوحِ بالاتر به‌هیچ‌وجه با کالا رفع نمی‌شوند. هرچه تولید و توزیع کارآمدتر شود، وسوسهٔ تبدیلِ همه‌چیز به کالا نیز قوی‌تر می‌شود؛ و آنچه تبدیل‌شدنی نیست یا حذف می‌شود یا بدل می‌گردد.

با در نظر داشتنِ هرمِ نیازهایِ مازلو می‌توان دید چرا تضاد ذاتی است. نیازهایِ فیزیولوژیک تا حدی در بازار قابلِ رفع‌اند: «وقتی گرسنه هستید می‌توانید خوراکی‌ای از بازار بخرید». خواب و میل نیز تا اندازه‌ای با کالا و خدمت پاسخ می‌گیرند. اما «امنیت یک حالت روانی است که چندان قابل خرید و فروش نیست». بیمه و محافظ احساسِ امنیتِ واقعی از مرگ نمی‌سازند. دوستی، خانواده، صمیمیت و عشق را نمی‌توان از قفسه خرید. «اعتماد به نفس در بازار نمی‌شود خرید». «اساس هرم مازلو این است که این نیازها تقریبا به ترتیب پر می‌شوند»؛ اگر گرسنه باشی، پیش از نیازهایِ بالاتر در پیِ غذایی. آدمی که همیشه در طبقاتِ پایینِ هرم نگه داشته شود، از نظرِ روانی رشدنیافته می‌ماند؛ نظامی که سود را در همان طبقات متمرکز می‌کند، عملاً رشد را جریمه می‌کند.

نظام هرچه پیش‌تر می‌رود، فعالیت‌هایِ غیرکالایی را به حاشیه می‌راند. دولتِ لیبرال کمتر دخالت می‌کند؛ اگر چیزی تولید و خریدار داشت، روند طبیعی شمرده می‌شود. ممنوعیت‌هایِ تاریخی — مانندِ ممنوعیتِ مشروب در آمریکا — گاه فقط بازار را زیرزمینی و خطرناک کرده‌اند. بازار وقتی نتواند نیازِ واقعی را برآورد، تقلب می‌کند: نیازِ کاذب می‌سازد و با رسانه بازارسازی هم می‌کند. عشق را تا حدِ ممکن به سکس فرو می‌کاهد؛ تعلق را به عضویتِ باشگاه و طرفداریِ ورزشی بدل می‌کند؛ حسِ عرفانی را با کالا یا دوره‌هایِ درآمدزا شبیه‌سازی می‌کند. تبلیغی که برایِ شکلات طعمِ واقعیِ زندگی وعده می‌دهد، نمونه‌یِ همین بدل‌سازی است. در ذاتِ این نظام جایگزینیِ نیازِ واقعی با تصویرِ خریدنی نهاده شده است. با این تعریف، حتی نظام‌هایِ دولتیِ حداکثرتولید نیز سرمایه‌سالارند؛ تقابلِ اصلی با سوسیالیسمِ کلاسیک نیست، با رشدِ بشر است.

لایهٔ دیگرِ بحث، زیست‌شناسی و روان است. یافته‌هایِ علومِ اعصاب روزبه‌روز تأیید می‌کنند که تفاوت‌هایِ کارکردیِ مغز صرفاً برساختهٔ فرهنگ نیستند و مدلِ تفاوت را جدی‌تر می‌کنند. این به معنایِ فرودستیِ ذاتیِ یک جنس نیست؛ به معنایِ آن است که انکارِ تفاوت برایِ رسیدن به برابریِ صوری، خود نوعی خشونتِ مفهومی است. اگر تفاوت باشد و فرهنگ فقط قطبِ مردانه را پاداش دهد، نتیجه تحقیرِ قطبِ دیگر است نه رفعِ تبعیض.

دوگانگی جذب و دفع در زن و مرد

فرضِ مدل این است که تفاوت‌هایِ کارکردیِ مغز و روان صرفاً برساختهٔ فرهنگ نیستند؛ یافته‌هایِ علومِ اعصاب روزبه‌روز بر تفاوت‌هایِ آماری صحه می‌گذارند: تجسمِ سه‌بعدی، هوشِ عاطفی، قدرتِ انتزاعِ کلامی، تمرکزِ تک‌کاره در برابرِ چندکاری. نگاهی که این تفاوت را جدی می‌گیرد گاه فمینیسمِ مبتنی بر تفاوت خوانده می‌شود. از ضیافتِ افلاطون تا فرهنگ‌هایِ هندی و روان‌شناسیِ یونگ، مرد و زن همچون دو نیمه یا دو قطبِ مکمل تصویر شده‌اند. در خوانشِ یونگی، در هر مرد آنیما و در هر زن آنیموس هست؛ رشد از راه فرافکنی و رابطهٔ عاشقانه پیش می‌رود و تعادل را نزدیک می‌کند. جنین‌شناسی نیز با دوره‌ای که جنسیت هنوز تمایز نیافته، تصویری از وحدتِ اولیه به دست می‌دهد که بعدها به دو قطب بخش می‌شود؛ هورمون‌هایِ متقابل در هر دو جنس، هرچند با نسبت‌هایِ متفاوت، همین مکمل‌بودن را یادآوری می‌کنند.

پذیرشِ تفاوت نباید به معنایِ پذیرشِ سلسله‌مراتبِ تحقیر باشد. خطایِ رایج این است که یا تفاوت انکار شود تا برابریِ حقوقی حفظ گردد، یا تفاوت پذیرفته شود و فوراً به برتریِ یک قطب ترجمه گردد. راه سوم این است که تفاوت را به‌عنوانِ جهت‌گیریِ مکمل بفهمیم و ارزش‌گذاریِ یک‌طرفه را نقد کنیم. بدونِ این راه سوم، یا همسانیِ اجباری پیش می‌آید یا پدرسالاریِ آشکار بازمی‌گردد.

مدلِ جذب و دفع می‌کوشد فعالیت‌هایِ زن و مرد را با شکل‌گیریِ اندام و جهتِ فعالیتِ جنسی پیوند دهد: در مرد سمتِ بیرون و دفع، در زن سمتِ درون و جذب. «روان زن میل به کشیدن یک چیز در درون خودش دارد» و در مرد چیزی از درون به بیرون منتقل می‌شود. تفکر و عاطفه نیز در این قطب‌بندی می‌نشینند: تفکرِ کلامی بیشتر با بیرون‌ریختنِ معنا از راه نطق؛ عاطفه با تحت‌تأثیرقرارگرفتن و کشیده‌شدن به درون. زن‌ها در تأثیرپذیریِ عاطفی به‌طورِ میانگین قوی‌ترند. قدرت و زیبایی همین دوگانگی را بازمی‌تاباند: زیبایی جذاب است و به درون می‌کشد؛ قدرت بیشتر با اثرگذاریِ بیرونی فهمیده می‌شود. این‌ها میانگین‌هایِ آماری و الگوهایِ فرهنگی‌اند، نه حکمِ فردفرد. مردی عاطفی‌تر یا زنی انتزاعی‌تر نقضِ مدل نیست؛ مدل دربارهٔ جهت‌گیریِ غالب و ساختارِ فرهنگیِ مبتنی بر آن سخن می‌گوید.

همین منطق به کار و بازی و پزشکی نیز سرایت می‌کند. اگر ورزشی فقط یک نوع توجه و یک نوع قدرت را پاداش دهد، استعدادِ دیگر نامرئی می‌ماند. اگر پزشکی فقط پرسش‌هایی بپرسد که مرد آسان‌تر جواب می‌دهد، خودآگاهیِ جسمانیِ زن ناشنیده می‌ماند. فرهنگ القا می‌کند که راه‌هایِ موجود تنها راه‌هایِ ممکن‌اند؛ حال آنکه ممکن است راه‌هایی متناسب با قطبِ زنانه طراحی نشده باشند.

فرهنگِ مردسالار در هر تفاوت، بارِ ارزشی را به قطبِ مردانه می‌دهد و قطبِ زنانه را تحقیر می‌کند. «مفهوم خرد زنانه مفهوم شناخته شده‌ای برای مردها نیست»؛ در فرهنگِ یونگ جلوه‌ای از آنیما به نامِ سوفیا هست، اما واژه‌ها و بخشِ اعظمِ فرهنگ را مردها ساخته‌اند و از همین رو مفهومِ خردِ زنانه جایی در زبانِ رسمی نیافته است. پرسشی تلخ این است که جنگ‌هایِ قرنِ بیستم چه نشانه‌ای از عقل در خود داشتند. «برای زن‌ها کشتن یک موجود به دلیل اینکه عاقل‌ترند نه به این دلیل که ضعیف‌ترند سخت‌تر است». «زن‌ها از نظر هوش عاطفی از مردها پیشرفته‌ترند» و این برتری آماری وقتی در فرهنگِ مردسالار بی‌نام بماند، به فرودستی ترجمه می‌شود. مردسالاری وقتی تفاوت را به سلسله‌مراتبِ ارزش بدل کند، نیمهٔ مکمل را دشمن یا فرودست می‌سازد.

مردسالاری مدرن حمله به زنانگی است

«مردسالاری مدرن یک پدیده‌ی پنهان در فرهنگ بر علیه زنانگی» است. هرچه جامعه فرهنگی‌تر و رسانه‌ای‌تر می‌شود، این لایهٔ پنهان شدیدتر عمل می‌کند؛ زیرا دیگر به شلاقِ آشکار نیاز ندارد. «در درون زن یک سری ارزش‌ها و استعدادهایی وجود دارد که اجازه‌ی رشد پیدا نمی‌کنند». «زن‌ها نه تنها از زنانگی‌شان لذت نمی‌برند بلکه شرمگین می‌شوند» چون آنچه دارند در فرهنگِ مردسالار ضدِارزش شمرده می‌شود. فرهنگ القا می‌کند که این‌ها تنها طریقِ ممکن هستند — تنها ورزش‌ها، تنها مسیرهایِ موفقیت، تنها معیارهایِ ارزشمندی. پزشکیِ مردسالار — چنان‌که در برخی گزارش‌هایِ بالینی ادعا شده — پرسش‌ها را بر اساسِ آنچه مرد می‌تواند جواب دهد طراحی می‌کند و ظرفیتِ خودآگاهیِ جسمانیِ زن را نادیده می‌گیرد.

سلطهٔ مدرن اغلب بدونِ اعمالِ زورِ آشکار پیش می‌رود: آنچه می‌خواهد، افراد با میل و رغبت انجام می‌دهند. مردها در سینما چیزی از زن را نمایش داده‌اند که دوست داشته‌اند: زنِ سهل‌الوصول. «مردها آن چیزی را که می‌خواهند توسط هنر بیان می‌کنند» و «زنان ناخودآگاه همانی می‌شوند که مردان می‌خواهند». نقدِ فمینیستیِ سینما و تاریخِ تغییرِ زنِ ایده‌آل در دهه‌هایِ نخستِ فیلم — از چهره‌ای به چهرهٔ دیگر — همین را نشان می‌دهد. تصویرِ مطلوب عوض می‌شود، اما سازوکار یکی است: میلِ مردانه معیار می‌شود و زن خود را با آن میزان می‌کند. اگر زنانگی از بین برود، عشقِ مکمل نیز تضعیف می‌شود؛ وقتی تفاوتِ معنادار انکار شود، جست‌وجویِ هویت گاه به مسیرهایِ دیگری می‌لغزد.

فمینیسم یک صدا نیست. برخی جریان‌ها تفاوت را انکار می‌کنند و برابری را همسانی می‌فهمند؛ برخی دیگر تفاوت را می‌پذیرند و تحقیرِ قطبِ زنانه را نقد می‌کنند. نامِ واحد نباید اختلافِ بنیادین را بپوشاند. آنچه در این خوانش پی گرفته می‌شود، نه بازگشت به اندرونیِ سنتی است و نه تبدیلِ زن به مردِ درجه‌سومِ تقلیدی. نمونه‌ای چون فلورانس نایتینگل — که نظامی از مراقبتِ مستقل از ملیت در جنگ ساخت — رفتارِ فعالِ زنانه را نشان می‌دهد: فعال بودن در مدارِ مراقبت و حیات، نه تقلیدِ الگویِ صرفاً مردانه. «او نمونه‌ی زنی است که به تعادل رسیده». تعادل یعنی رشدِ قطبِ فروخفته، نه پاک‌کردنِ قطب‌ها. اگر هدف فقط ورود به مدارهایِ مردانه باشد، ممکن است زنانگی قربانیِ موفقیتِ صوری شود؛ اگر هدف فقط حبس در نقشِ سنتی باشد، استعدادِ فعالِ زنانه خفه می‌شود. هر دو مسیر، به شیوه‌هایِ متفاوت، زنانگی را ناتمام می‌گذارند.

چرا سرمایه و مردسالاری هم‌افزایند

پرسشِ پایانی این است که چرا این دو نظام با هم هماهنگ‌اند و یکدیگر را تقویت می‌کنند. «چرا نمی‌شود سرمایه‌سالاری را جدای مردسالاری نقد کرد» پرسشی است که از همین هم‌افزایی برمی‌خیزد. سرمایه‌سالاری به کالایی‌کردن و شبیه‌سازیِ نیاز زنده است؛ مردسالاریِ فرهنگی ذائقه، ارزش و تصویرِ مطلوب از زن و مرد را می‌سازد. وقتی رسانه تصویرِ زنِ ابژه را پخش می‌کند، بازار همان تصویر را می‌فروشد: زیباییِ استاندارد، خدماتِ بدن، خریدنی‌کردنِ میل و تعلق. وقتی بازار فقط آنچه خریدنی است را به رسمیت می‌شناسد، خردِ زنانه، مراقبت، و نیازهایِ غیرکالاییِ بالاتر بی‌ارزش یا بدل می‌شوند. نقدِ سرمایه بدونِ نقدِ مردسالاری، نیمهٔ فرهنگیِ تقاضا را نمی‌بیند؛ نقدِ مردسالاری بدونِ نقدِ سرمایه، موتورِ تولید و توزیعِ تصویر را نادیده می‌گیرد.

راهِ خروج در این افق، نظامِ سنتیِ حبسِ زن نیست. عدمِ تعادل‌ها قابلِ جبران‌اند اگر زن و مرد در رابطه‌ای مثبت قرار گیرند: «قرار گرفتن در یک رابطه‌ی مثبت با یکدیگر است». در رابطهٔ عاشقانهٔ سالم، آنیمایِ مرد بر زن فرافکنده می‌شود و رشد می‌کند؛ مرد حساس‌تر و گیرنده‌تر می‌شود و صفاتِ زنانهٔ روحش تقویت می‌گردد. «چرا مردانی که عاشق می‌شوند شاعر می‌شوند» پرسشی است که همین رشد را نشانه می‌گیرد. زن نیز می‌تواند رفتارهایِ فعالِ زنانه داشته باشد بی‌آنکه به نسخهٔ تقلیدیِ مردانگی پناه ببرد. یونگ بر نقشِ عشق در سنینِ پایین‌تر برایِ تعادل تأکید دارد و می‌گوید در سنینِ بالاتر حتی بدونِ همان صورتِ عشق نیز نزدیک‌شدن به تعادل ممکن است. مقصد، مخلوط‌شدنِ مکانیکیِ صفات نیست؛ رشدِ نیمهٔ رشدنیافته است. تصورِ اینکه مرد و زن کنارِ هم فقط یک موجودِ کاملِ بیرونی می‌سازند ساده‌انگارانه است؛ آنچه رخ می‌دهد تقویتِ نیمهٔ درونیِ هر یک است.

باید تأکید کرد که هدفِ تحلیل در اینجا نسخهٔ فوریِ سیاسی نیست. صد و پنجاه سال بحث دربارهٔ سرمایه پیشنهادهایِ عملیِ ماندگارِ کمی به‌جا گذاشته و دربارهٔ مردسالاری نیز وضع بهتر نیست. تا صورتِ مسئله روشن نشود، هر راه‌حلی فقط سطح را آرایش می‌کند. تحلیلِ مسئولانه دست‌کم سه کار می‌کند: خشونتِ آشکار را انکار نمی‌کند؛ لایهٔ پنهانِ فرهنگی را با موفقیت‌هایِ حقوقی یکی نمی‌گیرد؛ و موتورِ اقتصادیِ تصویر و کالا را از موتورِ فرهنگیِ ارزش جدا نمی‌بیند. بدونِ این سه، گفت‌وگو میانِ شعارِ برابریِ همسان‌ساز و شعارِ بازگشت به سنتِ حبس در نوسان می‌ماند.

رابطهٔ مثبتِ زن و مرد نه درمانِ جادوییِ همهٔ ساختارهاست و نه بی‌ربط به آن‌ها. اگر افراد در مقیاسِ خرد بتوانند نیمهٔ رشدنیافته را بپرورانند، دست‌کم الگوهایِ خُردِ مقاومت در برابرِ تحقیرِ زنانگی پدید می‌آید. اگر ساختارِ بازار و رسانه همان الگوهایِ ابژه‌ساز را بازتولید کند، آن الگوهایِ خرد زیر فشار می‌مانند. از همین‌روست که نقدِ هم‌زمانِ دو نظام ضروری است: یکی ذائقه می‌سازد و دیگری آن را می‌فروشد. فهمِ این گره شرطِ هر پیشنهادِ بعدی است.

جمعِ مسیر چنین است: مردسالاری و سرمایه‌سالاری امروز لازم و ملزوم‌اند؛ لایهٔ خشونتِ آشکار مهم است اما لایهٔ پنهانِ فرهنگی عمیق‌تر شده است؛ مدلِ انسان و هرمِ نیاز نشان می‌دهد بازار سقف دارد و رشد را متوقف می‌کند؛ دوگانگیِ جذب و دفع تفاوت را توضیح می‌دهد بی‌آنکه تحقیر را توجیه کند؛ حملهٔ مدرن به زنانگی است نه فقط به حقوقِ صوریِ زن؛ و نقدِ جداگانهٔ هر یک از دو نظام ناقص است. مقصد نه مردِ درجه‌سوم‌ساختن از زن است و نه حبسِ او در اندرونی؛ مقصد رشدِ قطب‌هایِ مکمل بدونِ سلسله‌مراتبِ تحقیر است.

ورزش و شغل و پزشکی سه میدانِ آشکارِ همین تحقیرند. رشته‌هایِ المپیک را مردها طراحی کرده‌اند و سپس زن‌ها واردِ همان قالب شده‌اند؛ در بسیاری از رشته‌ها اگر تیم‌ها مختلط باشند، زن‌ها به صدر نمی‌رسند و نتیجهٔ روان‌شناختی‌اش تحقیر است نه توانمندسازی. پرسشِ عقلانی این است که آیا نباید رشته‌هایی بر اساسِ ویژگی‌هایِ زنانه‌تر — پردازشِ موازی، تعادل، هماهنگی — طراحی شود که در آن‌ها برتریِ آماریِ زن ممکن باشد، به‌جایِ آنکه زن در وزنه‌برداری با مردی کوتاه‌قد اما قوی‌تر ببازد و خود را نابود کند. چوبِ موازنه در ژیمناستیک نمونه‌ای نادر است که فقط زنان در آن رقابت می‌کنند. فمینیسمِ واقعی در این افق یعنی ساختنِ جهانِ زنانه در کنارِ جهانِ مردانه، نه تقلیدِ کورِ قالبِ مردانه.

نظامِ شغلی نیز بر تناوبِ شبانه‌روزیِ مردانه بنا شده است: مرد می‌تواند هر صبح تقریباً همان شرایطِ دیروز را داشته باشد؛ تناوبِ فیزیولوژیکِ زن ماهانه است. زنی که باید مدیر شود اغلب ناچار است عواطف را سرکوب کند تا با قالبِ موفقیتِ مردانه جور شود. پزشکیِ مردسالار — چنان‌که در برخی گزارش‌هایِ بالینی ادعا شده — پرسش‌ها را بر اساسِ آنچه مرد آسان‌تر جواب می‌دهد طراحی می‌کند، در حالی که ظرفیتِ خودآگاهیِ جسمانیِ زن می‌تواند بالاتر باشد و ناشنیده بماند. این‌ها جزئیاتِ فرعی نیستند؛ نمونه‌هایِ ملموسِ حمله به زنانگی‌اند بدونِ شلاق.

سلطهٔ مدرن با رغبت کار می‌کند. گرامشی در خوانشِ سرمایهٔ فرهنگی فهمید که رسانه می‌تواند مردم را با میل به خدمتِ نظام وادارد؛ موجِ ناسیونالیسمِ کارگری در ایتالیا و اروپا نمونه است: کارگر چند برابر کار می‌کند چون آرمانِ ملی تلقین شده، در حالی که سود به جیبِ سرمایه می‌رود. مردسالاریِ فرهنگی همین منطق را رویِ بدن و تصویرِ زن پیاده می‌کند. بیماریِ لاغریِ مفرط وقتی رخ می‌نماید که کسی زور نمی‌کند لاغر شو، اما مد و پسندِ مردانه و تصویرِ سینمایی همان را به میلِ درونی بدل کرده‌اند. در دورهٔ قاجار جهتِ مد برعکس بود و زنان برایِ چاقی دارو می‌خواستند؛ پس ذائقه تاریخی و ساخته‌شده است، نه طبیعتِ ابدی.

نقدِ فمینیستیِ سینما همین ساخته‌شدن را دنبال می‌کند: زنِ ایده‌آل در دهه‌هایِ نخستِ فیلم از چهره‌ای به چهرهٔ دیگر عوض می‌شود و مردان آنچه می‌خواهند را با هنر بیان می‌کنند و زنان ناخودآگاه همان می‌شوند. وقتی زنانگی رقیق شود، عشقِ مکمل نیز ضعیف می‌شود و جست‌وجویِ هویت گاه به مسیرهایِ دیگری می‌لغزد. مقصدِ تعادل، نه همسان‌سازیِ مکانیکی است و نه حبسِ سنتی: زن می‌تواند رفتارِ فعالِ زنانه داشته باشد — مراقبتِ سازمان‌یافته، پرستاریِ جنگیِ مستقل از ملیت، ساختنِ نهادِ حیات — بی‌آنکه مردِ درجه‌سومِ تقلیدی شود. مرد نیز با عشقِ سالم گیرنده‌تر و حساس‌تر می‌شود؛ پرسشِ معروف که چرا عاشقان شاعر می‌شوند، به همین رشدِ نیمهٔ فروخفته اشاره دارد.

یونگ بر نقشِ عشق در سنینِ پایین برایِ تعادل تأکید دارد و می‌گوید در سنینِ بالاتر حتی بدونِ همان صورتِ عشق نیز نزدیک‌شدن به تعادل ممکن است. این امیدِ فردی جایگزینِ نقدِ ساختار نیست، اما نشان می‌دهد که دوگانگیِ جذب و دفع تقدیرِ تحقیر نیست؛ می‌تواند موتورِ رشد باشد اگر فرهنگ بارِ ارزشی را یک‌طرفه نگذارد. تحلیلِ مسئولانه دست‌کم این را ثبت می‌کند: خشونتِ آشکار را انکار نکن؛ موفقیتِ حقوقی را پایانِ مردسالاری ندان؛ بازار را از ذائقه جدا نبین. بدونِ این سه، گفت‌وگو میانِ شعارِ همسانی و شعارِ اندرونی درجا می‌زند.

→ متنِ کاملِ این جلسه