این جلسه مردسالاری را لایهٔ فرهنگیِ زیرین میداند، آن را از پدرسالاریِ اجتماعی جدا میکند، و با الگویِ سرمایهسالاری نشان میدهد چگونه ارزشگذاریِ یکقطبی در هنر، زبان، شناخت و بدن رسوب میکند؛ سپس مدلِ انسان و درمان، تفاوتهایِ ذاتی، تقابلهایِ دوتایی، و امکانِ بسیجِ مشترک را پیش میگذارد.
سرمایهسالاری و مردسالاری: عمق در برابرِ نمود
میانِ سرمایهداری و سرمایهسالاری باید فرق گذاشت، چنانکه میانِ پدرسالاری و مردسالاری. سرمایهداری و پدرسالاری نمودِ اجتماعیاند: عدهای سرمایه را قبضه کردهاند، یا اقتدارِ پدر در نهادِ خانواده و قانون دیده میشود. سرمایهسالاری و مردسالاری عمیقترند: حتی اگر سرمایه برابر توزیع شود، خیره ماندنِ همه به افزایشِ درآمد همچنان بیماری است؛ و حتی اگر قوانینِ تبعیضآمیز برداشته شود، ارزشگذاریِ فرهنگی که یک قطب را بالا و دیگری را پایین مینشاند میتواند بماند.
تبلیغات در نظامِ سرمایهداری فقط فروشِ کالا نیست؛ بازکردنِ جا در فرهنگ است. ذهن را منحرف میکنند تا کالا ضروری به نظر برسد. مردسالاری نیز با ابزارهایِ نرمتر همان کار را میکند: از کودکی میآموزاند چه چیز جدی است و چه چیز حساسهبازی. وقتی پدیده را فقط در سطحِ قانون ببینند، با اصلاحِ قانون خیال میکنند کار تمام شده؛ در حالی که ریشه در روان و زبان و ذوق مانده است.
با این نگاه، سوسیالیسم و کمونیسم لزوماً ضدِ سرمایهسالاری نیستند، هرچند ممکن است ضدِ سرمایهداریِ طبقاتی باشند. میتوان طبقات را صاف کرد و همچنان پرستشِ تولید و کنترل را نگه داشت. همینطور میتوان زنان را واردِ همهٔ مناصب کرد و همچنان معیارِ موفقیت را کاملاً مردانه — نفوذ، سختی، رقابتِ بیرحم — باقی گذاشت. تغییرِ نمود بدونِ تغییرِ ارزش، جابهجاییِ دکور است.
تأکیدِ این سلسله بر ریشههایِ روانی از همینجاست. جامعهشناسیِ بیروانکاوی، سطح را توضیح میدهد و عمق را نه. اگر سلطه فقط قرارداد باشد، با قرارداد برمیگردد؛ اگر در ناخودآگاهِ جمعی و عادتِ بدن نشسته باشد، کارِ درمانی و فرهنگی میطلبد. مردسالاری از این سنخ است: دیدنیترین جایش قانون است، و قویترین جایش جایی است که دیگر قانون به نظر نمیرسد.
«حتی اگر جامعهای را در نظر بگیرید که همهی آدمها در آن مساویند ولی از صبح تا شب فقط فکرشان تولید کالا و سرمایه» باشد، بیماری مانده است. مساواتِ حسابی اگر با پرستشِ انباشت همراه شود، فقط شکلِ رنج را عوض میکند. «ولی الان حرف از این میشود که مشکل یک نظام سرمایهداری مردسالار است» — این فرمول وقتی دقیق است که هر دو لایه دیده شود: نظامِ توزیع و نظامِ ارزش.
«جامعهشناسی باید بر اساس روانکاوی باشد» در این افق شعارِ رشتهای نیست؛ هشدارِ روش است. بدونِ مدلِ روان، جامعه فقط نمودار میشود؛ با مدلِ روان، میل و ترس پشتِ نمودار پیدا میشود. مردسالاری دقیقاً جایی است که نمودارِ شغل و نمودارِ زبان هر دو به یک ترسِ کهن از قطبِ مکمل اشارت دارند.
هنرِ کالایی و فیکسیشن
هنر وقتی کالا میشود، نه فقط فروش میرود، که منطقِ کالا را درونی میکند: تکرارِ آنچه بازار بلعیده، تثبیتِ فرمهایِ پرفروش، و ترس از سکوتی که سود ندارد. فیکسیشن — گیرکردنِ روان به شیء یا تصویر — در اینجا با بازار گره میخورد: شیءِ هنری به بتِ کوچکِ مصرف بدل میشود و تجربهٔ زیباشناختی به مالکیت. مردسالاری در این میدان، با ستایشِ نبوغِ فردِ مقتدر و خوارداشتِ کارِ مراقبتی و جمعی، همان منطق را جنسیتی میکند.
اثرِ هنریِ مردانهٔ نامتعادل اغلب قدرت، نفوذ، و شکستن را زیبا میکند و نرمی را ضعف. این الزاماً به معنایِ بیارزشبودنِ آثارِ بزرگ نیست؛ به معنایِ سوگیریِ معیار است. وقتی فقط آنچه فریاد میزند دیده شود، نیمی از تجربهٔ انسانی از تاریخِ هنر حذف میشود — نه چون نبوده، چون زبانِ دیدهشدن نداشته است. زنانی که بیانِ صوریِ کمتری یافتهاند، نه لزوماً تجربهٔ کمتری داشتهاند؛ کانالِ تبدیلِ تجربه به فرم بر آنان تنگتر بوده است.
کالاییشدنْ این تنگی را بدتر میکند. بازار همان چیزی را تکثیر میکند که پیشتر پاداش گرفته؛ و پاداشِ تاریخی بیشتر به قطبِ بیانِ نافذ رسیده است. نتیجه، دورِ باطل است: ذوقْ ذوقِ قدرت میشود و قدرتْ ذوق را تأیید میکند. نقدِ مردسالاری در هنر، سانسورِ مضامین نیست؛ بازکردنِ میدانِ ارزش است تا فرمهایِ دیگر نیز جدی شمرده شوند.
در همینجا پیوند با سرمایهسالاری دوباره پیدا میشود. کالایی که باید مدام تازه به نظر برسد، در واقع همان الگویِ کهنهٔ سلطه را در بستهبندیِ نو میفروشد. فیکسیشنِ مصرفکننده به برند، شبیه فیکسیشنِ فرهنگی به الگویِ مردانهٔ موفقیت است: هر دو از مواجهه با خلأ و با دیگریِ واقعی جلوگیری میکنند. درمان، در هر دو سو، بازگرداندنِ تواناییِ دیدن بدونِ تملک است.
«هنرمند باید به یک کمالی رسیده باشد که بتواند این دو کار را انجام دهد» — بیان و تأثیرپذیری با هم. کالاییشدن این کمال را نمیخواهد؛ تکرارِ فروش را میخواهد. فیکسیشنِ مخاطب به شیءِ هنری، همان وابستگی است که در مصرفِ برند دیده میشود: تجربه نمیآید، تملک میآید.
تارانتینو در سینمای پستمدرن نمونه است از این جهت مثال میشود که خشونتِ سرد و شوخیِ خونین میتواند ذوق را به سمتِ قطبِ قدرت بکشد و همزمان نقدِ فرهنگ باشد. دوپهلو بودنِ اثر، کارِ نقد را سخت میکند: باید بپرسند آیا خشونت افشا میشود یا جشن گرفته میشود. مردسالاریِ ذوق آنجا جشن است که رنجِ دیگری فقط مادهٔ سرگرمی شود.
مردسالاری بهمثابه فرافکنی
یکی از سازوکارهایِ پایدارِ سلطه، فرافکنی است: آنچه در خود ناپذیرفتنی است به دیگری نسبت داده میشود. مردسالاری، در این خوانش، بخشی از سایهٔ جمعی را رویِ زن میریزد — ضعف، بیمنطقی، زیادهرویِ احساسی — تا مرد از دیدنِ همانها در خود معاف شود. زنِ «احساساتی» ساخته میشود تا مردِ عقلانی پایدار بماند؛ در حالی که عقلانیبودنِ ادعاشده اغلب سرکوبِ احساس است نه سلامتِ فکر.
فرافکنی توضیح میدهد چرا بحثِ منطقیِ صرف دربارهٔ حقوق، ریشه را خشک نمیکند. میتوان با آمار موافقِ برابری بود و در عمل از زنانگیِ درونِ خود گریخت. تا سایه بازشناخته نشود، قانونِ برابر فقط میدانِ رقابت با قواعدِ قبلی را گسترش میدهد. روانکاویِ فرهنگی از همین نقطه وارد میشود: نه برای تبرئهٔ ستم، که برای نشاندادنِ اینکه ستمگر نیز به آنچه انکار میکند وابستهاست.
در سطحِ جمعی، فرافکنی نهاد میسازد. نهادهایی که احساس را خصوصی و غیرحرفهای میخوانند، همان فرافکنی را اداری کردهاند. مردی که در محیطِ کار مجاز به خشمِ رقابتی است اما نه به ترس یا اندوه، آموخته است کدام بخشِ روان «مردانه» و قابلِ نمایش است. زن در همان محیط یا باید همان الگو را تقلید کند تا جدی گرفته شود، یا در نقشِ مکملِ احساسی منجمد شود. هر دو، فقرِ انسان است.
بازپسگیریِ سایه، در زبانِ یونگی، بخشی از فردانیت است. فرهنگِ مردسالار فردانیت را برایِ مرد بهصورتِ قدرتِ بیشتر و برایِ زن بهصورتِ حذفِ بیشتر تعریف میکند؛ حال آنکه فردانیتِ سالم، یکپارچهکردنِ اضداد است. مردسالاری از این یکپارچگی میترسد، چون سلطه به دوپارگی بند است.
«به نوعی کاری که دریدا میکند این است که سعی میکند تاثیر این تقابلهای دوتایی را از بین ببرد» — یا دستکم آشکار کند. فرافکنی بدونِ تقابلِ ارزشی کامل نمیشود: باید قطبی پاک و قطبی آلوده ساخته شود تا سایه جابهجا شود. شالودهشکنیِ مفید، این پاکیِ دروغین را میگیرد؛ شالودهشکنیِ افراطی، هر تمایزی را دشمن میخواند و زبانِ توصیف را ویران میکند.
در زندگیِ روزمره، فرافکنی شکلِ شوخی و ضربالمثل و تقسیمِ کارِ خانگی به خود میگیرد. چیزی که طبیعی خوانده میشود اغلب عادتِ چند نسل است. عادت را میتوان نقد کرد بیآنکه بدن را دروغ گرفت. این مرز، مرزِ اخلاقِ بحث است.
مدلِ انسان و افقِ درمان
مدلِ پیشنهادی انسان را سیستمِ بازِ جذب و بیان میبیند: ورودیهایِ حسی و الهام، و خروجیهایِ کار و کلام. عدمِ تعادل وقتی است که یک مسیر هیپرتروفی شود و دیگری بخشکد. درمانِ فرهنگی — اگر این واژه مجاز باشد — بازآموزیِ مسیرِ ضعیفشده است: مردانگیِ سالم بدونِ خوارداشتِ تأثیرپذیری؛ زنانگیِ فعال بدونِ اجبار به تقلیدِ الگویِ صرفاً رقابتی.
چهار تابعِ شناختی در میراثِ یونگ — حس، شهود، فکر، احساس — اینجا نقشۀ تشخیصاند. فرهنگی که فقط فکرِ انتزاعی و حسِ کنترلگر را پاداش دهد، شهود و احساس را کودکانه میخواند و بعد از کمبودِ معنا تعجب میکند. فیلسوفی که همه چیز را در نظامِ صوری میریزد و اعلام میکند حقیقت نیست، ممکن است دقیق شده باشد و همزمان نابینا: دقتِ یکچشم، کوریِ چشمِ دیگر است.
درمان فرداً نیز با آگاهی از فرافکنی و با تجربهٔ رابطه ممکن میشود. رابطهٔ عمیق، آزمایشگاهی است که سایه در آن برمیگردد: دیگری آنچه انکار شده را برمیانگیزد. فرهنگِ مردسالار از این آزمایشگاه میگریزد — به کارِ بیپایان، به رقابت، به شیءِ جنسیِ بینام — تا با چهرهٔ کاملِ خود روبهرو نشود. پس هر سیاستِ برابری که جایِ رابطه و بازشناسیِ سایه را خالی بگذارد، در نیمه راه میماند.
جامعهشناسی باید بر روانکاوی بنا شود تا از سطحِ نهاد به عمقِ میل برسد؛ و روانکاوی باید تاریخ و اقتصاد را ببیند تا روان را جزیرهای نکند. مردسالاری دقیقاً در تقاطعِ اینهاست: میل، نهاد، و ارزش. جداکردنشان، تحلیل را عقیم میکند.
«اگر فقط به شناخت نگاه کنید مردسالاری به سمت تفکر شیف میدهد و سرمایهسالاری به روی حس» — جابهجاییِ مرکزِ شناخت: یکی فکر را باد میکند، دیگری حسِ مصرف را. درمان، بازگرداندنِ شهود و احساس به دایرهٔ معرفت است، نه حذفِ فکر و حس. چهار تابع وقتی با هم کار کنند، جهان دوباره ضخامت پیدا میکند.
«برای فهمیدن اینکه چه چیزی طبیعی است و چه چیزی غیرطبیعی باید به تئوری مثل تئوری یونگ متوسل» شد — نه چون یونگ وحی است، چون ابزاری برایِ دیدنِ جبران و سایه دارد. بدونِ چنین ابزاری، طبیعی فقط نامِ اکثریتِ روز است. اکثریتِ روز، چنانکه تاریخ بارها نشان داده، میتواند بیمار باشد.
تفاوتهایِ ذاتی و تقابلِ دوتایی
انکارِ کاملِ تفاوتهایِ زیستی، واکنشی قابلِ فهم به ستمی است که تفاوت را به سلسلهمراتب ترجمه کرده؛ اما انکار، خود شکلِ دیگری از خشونت به واقع است. تفاوتهایِ آماری و گرایشی میانِ زنان و مردان، در بدن و در توزیعِ برخی استعدادها، مادهای برای فکرند نه حکمِ حقوقیِ نابرابر. اشتباه آنجاست که از هست به بایدِ سلطه بجهند، یا از ترسِ سلطه، هست را دروغ بگویند.
تقابلهایِ دوتایی — فعال/منفعل، عقل/احساس، فرهنگ/طبیعت — وقتی خطرناکاند که قطببندیِ ارزشیِ پنهان داشته باشند. میتوان بهجایِ منفعل از پذیرنده و الهامپذیر گفت و بارِ تحقیر را کم کرد؛ اما تا وقتی زبان فقط برایِ یک قطب واژهٔ فاخر دارد، فکر نیز کج میماند. شالودهشکنیِ مفید، آشکارکردنِ همین بار است؛ شالودهشکنیِ افراطی، انکارِ هر تفاوتِ واقعی به بهانهٔ ساختگیبودنِ همهٔ جفتهاست.
مدلِ فمینیسمِ مبتنی بر تفاوت میکوشد تفاوت را نگه دارد و سلسلهمراتب را بشکند. مدلِ تشابه میکوشد با همسانسازیِ فرصت و نقش، سلطه را خنثی کند و گاه تفاوت را خطرناک میبیند. هر دو به مسئلهای واقعی پاسخ میدهند؛ هیچیک بهتنهایی کافی نیست اگر عمقِ مردسالاریِ ارزشی را نبیند. بدونِ آن عمق، تفاوت به اسطورهٔ کهنه برمیگردد و تشابه به کارخانهٔ انسانِ یکشکل.
همجنسگرایی در این بحث بهعنوانِ معلولِ ممکنِ فرهنگِ نامتعادل مطرح میشود نه بهعنوانِ دشنام؛ ادعایِ سختتر این است که وقتی فرهنگ از فطرتِ طبیعی دور شود، میل نیز مسیرهایِ جبرانی میسازد. حتی اگر با این ادعا مخالف باشند، باید بپذیرند که طبیعی در مقیاسِ آماریِ یک عصرِ بیمار، حجتِ نهایی نیست. قومِ نوح در تمثیل، اکثریت را علیهٔ پاکی بسیج میکند؛ اکثریتْ معیارِ صحتِ روان نیست.
«یک دوگانی جهانی وجود دارد که زن و مرد در آن قرار میگیرند» — دوگانیِ زیستی و روانشناختی ماده است؛ جدولِ ارزشگذاری فرهنگ است. «تعریف من از مردسالاری این است که زیرمجموعهای وجود دارد» از ارزشگذاریهایِ منحرف رویِ همان دوگانی سوار میشود. پس جنگ با مردسالاری جنگ با زن یا مرد بودن نیست؛ جنگ با آن سوارشدن است.
«اینکه یک تیکهای از این مجموعهی درهمتنیده را جدا کنیم و اسمش را بگذاریم غریزهی جنسی» خودِ تحریفِ زبانی است. میل، بدن، دلبستگی، قدرت و ترس در هم تنیدهاند. جداکردنِ مصنوعی برایِ کنترلِ ایدئولوژیک، هم علم را فقیر میکند هم اخلاق را.
زبان، شالوده و بسیجِ مشترک
زبانْ انبارِ مردسالاری است: دستور، استعاره، و واژگانِ احساس. جایی که زبان برایِ تجربهٔ درونی واژهای فقیر یا منفی دارد، آن تجربه کمتر به فکرِ جمعی راه مییابد. دریدا و سنتِ شالودهشکنی، با همهٔ افراطها، این را نشان دادهاند که تقابلهایِ بهظاهر خنثی بارِ قدرت دارند. استفادهٔ محتاط از این ابزار، بدونِ افتادن در نسبیانگاریِ مطلق، برایِ نقدِ مردسالاری ضروری است.
در عین حال، فقط نقدِ زبان کافی نیست. باید بسیجِ مشترکِ زنان و مردانی شکل بگیرد که از فقرِ یکقطبی خستهاند. مردی که از زندانِ نقشِ سختبودن میگریزد، متحدِ طبیعیِ زنی است که از زندانِ نادیدهشدن میگریزد. دشمنِ مشترک، نه جنسِ مقابل، که ساختارِ ارزشِ تحقیرگر است. جایی که مبارزه به نفرتِ جنسیتی فروکاهد، مردسالاری دوباره برنده است: چون دوباره انسانها را به دو سپاهِ دشمن تقسیم کرده است.
هدفِ نهایی، بازگرداندنِ تعادلِ شناختی و اخلاقی است: قدرتِ بیان با قدرتِ شنیدن؛ رقابت با مراقبت؛ انتزاع با تجربهٔ بدن. سرمایهسالاری و مردسالاری هر دو از افراطِ یکسویه تغذیه میکنند. فهمِ یکی بدونِ دیگری ناقص است، چنانکه درمانِ نمودِ اجتماعی بدونِ کار رویِ عمقِ فرهنگی ناقص است. این جلسه همان نقشه را تکرار و تیز میکند: عمق را ببین، فرافکنی را برگردان، تفاوت را بدونِ تحقیر بپذیر، و زبان را از نو یاد بگیر.
«در زبان فارسی وقتی زبان احساسات را به کار میبریم و میگوییم یک آدمی خیلی احساساتی است» — کمبودِ واژه برایِ تجربهٔ درونی، تجربه را از میدانِ عمومی بیرون میکند. «حتی آدمهایی که خیلی مشتاق هم هستند که این تمثیلها را بفهمند معمولا نمیفهمند این تمثیلها چه میگوید» اگر زبانِ مشترک برایِ حس نداشته باشند. پس کارِ فرهنگی، ساختنِ واژههایِ دقیق و روایتهایِ مشترک است.
بسیجِ مشترک وقتی ممکن است که دشمن، جنسِ مقابل نباشد. مردِ خسته از نقشِ فولاد و زنِ خسته از نقشِ نادیدهشدن، اگر به هم به چشمِ رقیبِ صفر و یکی نگاه کنند، همان ساختاری را زنده نگه میدارند که هر دو را زخمی کرده است. ائتلاف بر سرِ تعادل، تنها سیاستی است که با مدلِ روان و با نقدِ سرمایه همخوان است.
بدن، طیف و سیاستِ روز
«خاصی آنجا وجود دارد که روح است و مقابل جسم است؟ ما یک طیف داریم که از جسم شروع میشود و به مسایل روانی و روحی میرسد» روح میرسد، نه دو پادشاهیِ جدا. مردسالاری این طیف را دوپاره میکند و نیمهای را میپرستد. «مثلا رحم که یک عضو زنانه است دچار کمفعالی شده» در تمثیلِ روانتنیِ بحث، نشانهٔ همان کمفعالیِ قطبِ پذیرنده در فرهنگ است — تمثیل است نه نسخهٔ پزشکی.
«الان خیلی از زنان برای بدست آوردن قانون سقط جنین جیغ و داد میکنند» و این فریاد در میدانِ سیاستِ واقعی است، نه در انتزاع. سیاستِ بدن بدونِ فهمِ مردسالاریِ ارزشی به جدالِ حقوقیِ بیپایان میکشد؛ با آن فهم، میتوان همزمان از اجبارِ جسمی و از خوارداشتِ مادری و از تقلیلِ زن به نقشِ تولید مثل سخن گفت. طیف، دوباره، دشمنِ دوقطبیِ دروغین است: نه انکارِ بدن، نه پرستشِ قانونِ صرف، نه تحقیرِ مراقبت.
سیاستِ روز اگر فقط بر قانون متمرکز شود و طیفِ بدن و روان را نبیند، به همان دوقطبیِ دروغین برمیگردد که یکی را مجرمِ ابدی و دیگری را معصومِ ابدی میخواهد. طیف، امکانِ مسئولیتِ مشترک میسازد: مردانگیِ نامتعادل و نظامِ ارزشِ تحقیرگر هر دو موضوعِ نقدند، بیآنکه بدنِ زن فقط میدانِ نزاعِ نمادین شود. این تفکیک، خشم را حذف نمیکند؛ آن را از کور بودن نجات میدهد.
بازگشت به تعریف و افقِ عمل
تعریفِ مردسالاری بهعنوانِ لایهٔ ارزشی، فقط وقتی سودمند است که به عملِ فرهنگی ترجمه شود: در خانه، در مدرسه، در ذوقِ هنری، و در زبانِ روزمره. «سعی کردم که مشابه توصیفی باشد که از مفهوم سرمایهسالاری کردم» تا بتوانند همفرمی را ببینند و یکی را بدونِ دیگری علاج نکنند. علاجِ فقط اقتصادی، سایهٔ جنسیتی را باقی میگذارد؛ علاجِ فقط حقوقی، پرستشِ انباشت را.
«در هردو میتوانید ببینید که فشار از جسم به روی ذهن و روح میآورد» — بدنِ خسته از رقابت، روحِ تنگ از مصرف، و ذهنی که فقط حساب میکند. درمانِ فردی بدونِ تغییرِ پاداشهایِ جمعی محدود است؛ تغییرِ جمعی بدونِ کار رویِ فرافکنیِ فردی سطحی است. این دو سطح باید با هم حرکت کنند، همانطور که در مدلِ انسان ورودی و خروجی با هم کامل میشوند.
«شما برای چیزی واژهای میگذارید، مثل این است که به آن انرژی میدهید به رویش نوری میاندازید» — پس سیاستِ زبان، سیاستِ نور است. هرچه برایِ مراقبت و شرم و ظرافت واژهٔ دقیقتر ساخته شود، آن تجربهها بیشتر به میدانِ عمومی میآیند. برعکس، هرچه فقط برایِ فتح و امتیاز واژه باشد، زندگی همان را تمرین میکند. از اینرو بسیجِ مشترکِ زنان و مردانِ خسته از یکقطبی، از کارِ لغوی و روایی جدا نیست.
→ متنِ کاملِ این جلسه