این متن دو انحرافِ معاصر از توحید را کنار هم میگذارد: یکی سلفیگریِ خشونتبار با ادعای بازگشت به اصل، و دیگری شکلِ تازهای از دینداری که در آن ولایت و عزاداری جای توحید و نماز را گرفته است. مسیر از توصیفِ پدیده و ردِ تقلیلِ توطئهمحور آغاز میشود، از منطقِ فقهی و آخرالزمانیِ آن میگذرد، به سنجشِ انتقادیِ همهٔ جلوههای تاریخیِ دین میرسد، سپس انحرافِ بومی را با نشانههای اجتماعی و مالیاش میخواند، و سرانجام با هشدار دربارهٔ فاصلهگرفتن از خودِ قرآن بسته میشود.
پدیده بهمثابه ایدهٔ دینی، نه فقط توطئه
دورانِ حاضر را میتوان با حضورِ پررنگِ گروههایی تعریف کرد که با عنوانِ اسلامگرایی عملهایی بینهایت زشت انجام میدهند و در عینِ حال در بخشهایی از جهان برای عدهای جاذبه میسازند. آنچه در چند دهه در اروپا بهصورت گرایشِ آرام به اسلام دیده میشد، در سایهٔ همین خشونتها به دافعه بدل میشود. ایران در تصورِ جهانی مرکزِ اسلام شمرده نمیشود؛ عربستان و مصر در آن نقشه پررنگترند، و گروههای سلفی نیز در پیوندِ تصویری با همان مراکز قرار میگیرند. از اینرو اثرِ منفیِ جهانیِ این پدیده بر تصور از اسلام، حتی برای کسانی که در ایران میزیند، بیواسطه است.
تقلیلِ پدیده به توطئهٔ اسرائیل و آمریکا یا صهیونیسمِ پنهان، مانعِ دیدنِ خودِ ایده میشود. ممکن است همزمان دو لایه درست باشد: بهرهبرداریِ سیاسی از بیرون، و داوطلبانی که برای آخرت یا برای امرِ خدا میجنگند. عکسهایی که انگشت به آسمان میبرند نشان میدهد بدنهٔ این جنبش خود را بندهٔ خالصِ الله میداند، نه مزدورِ آشکار. ایدهٔ دینیای مطرح شده که عدهای را مشغول کرده؛ نادیدهگرفتنِ این ایده بهنفعِ روایتِ توطئه، همان کاری است که طرفِ مقابل نیز با برچسبزدن به شیعه میکند. مبدأِ سیاسی هرچه باشد، آنچه تبلیغ میشود یک خوانشِ دینی است و باید همان خوانش سنجیده شود. رادیو و تلویزیونِ رسمی ممکن است گروه را یکسره ساختهٔ دشمن بنامد؛ اما شباهتِ گفتار با گفتمانِ رایج در برخی مراکزِ سلفیِ منطقه نشان میدهد ریشهٔ ایدئولوژیک عمیقتر از یک سناریویِ خبری است.
در عینِ حال، تصویرِ رفتاری با خلوصِ ادعایی ناسازگار مینماید. تنوعِ شیوههای اعدام، فیلمبرداری و انتشار، قفس و آتش و غرق، حسِ لذت از جنایت میدهد نه فقط اجرایِ خشکِ حکم. باید فراموش نکرد که «اینها یک مشت به نظر میرسد آدم روانین این کارها». این دوگانگی عمداً نگه داشته میشود: از یک سو ایدهٔ دینیِ جدی، از سوی دیگر روانِ بیمارگونه. داوریِ نهایی نه با انکارِ یکی بهنفعِ دیگری، بلکه با جداکردنِ لایهٔ ایدئولوژیک از لایهٔ آسیبشناختی ممکن است. تا ایده فهمیده نشود، مقایسه با انحرافهای بومی نیز بیمعنا میماند.
نکتهٔ دیگر این است که حتی اگر کنترلِ بیرونی بر گروه ثابت شود، بدنهای که داوطلبانه میپیوندد همچنان با همان ایده حرکت میکند. بیعت از راه دور و فرمانِ کشتن در محلِ زندگی، بدونِ سفر به میدانِ اصلی، نشان میدهد ایده از جغرافیا جدا شده و در ذهنِ افرادِ پراکنده تکثیر میشود. از اینرو تقلیلِ کامل به توطئه، هم اخلاقِ داوطلبان را میپوشاند و هم مسئولیتِ نقدِ دروندینی را از دوش برمیدارد. نقدِ ایدئولوژیک باید مستقل از منشأِ سیاسیِ گروه پیش برود؛ وگرنه هر بار که منبعِ توطئه عوض شود، خودِ ایده بیآسیب میماند.
سنجشِ انتقادی بهجای خوشبینی به «خود»
فرضِ پایه این است که تقریباً همهٔ جلوههای تاریخی و اجتماعیِ دین یک جور انحراف از اصلاند. جز دورهٔ کوتاهی نزدیک به پیامبر، جامعهٔ دینیِ دستنخورده پیدا نمیشود؛ نه سنی و نه شیعه، نه قرنِ سوم و نه قرنهای بعد. هر کس باید متری داشته باشد تا ببیند آنچه به او عرضه میشود چقدر از اصل فاصله گرفته است. این قاعده فقط اسلام نیست: مسیحیت، یهودیت، مارکسیسم — هر عقیدهای که کهنتر و گستردهتر شده باشد، خطرِ رنگگرفتن در آن بیشتر است. اصل بر انحراف است نه بر سالمماندنِ عقیده؛ خوشبینیِ پیشفرض به جامعهٔ خود و بدبینیِ افراطی به بیگانه، هر دو مانعِ سنجشاند.
مسیحیت شاهدِ کلاسیکِ چرخشِ کامل است. منشئی که در انجیل صلح است و سیلی را با رویِ دیگر پاسخ میدهد، در قرونِ نخست شکنجه میپذیرد و نمیجنگد؛ همان دین در سدههای میانه به خشونتِ سازمانیافته میرسد. انحراف میتواند تا وارونگیِ کامل پیش برود — حتی بیش از نیمدور، اگر معیار فقط لفظ باشد. اسلام از این حیث متفاوت است که خشونت را یکسره حرام نمیخواند: «در احکام اسلام اینگونه نمیبینید که خشونت حرامه، جنگ حرامه». پس خشونتِ تاریخیِ بیش از حد را میتوان به منشئی در احکام نسبت داد، بیآنکه آن را توجیه کرد. اما درسِ کلی همان است: فاصله از اصل ممکن است، و گاه چنان عمیق که دیگر شباهتِ لفظی باقی نماند. اگر دینی با منشأِ صلح بتواند قرنها بعد جنایتِ سازمانیافته بزاید، هیچ جامعهای حق ندارد خود را از پیش ایمن بشمارد.
این متر باید به هر دو سویِ مقایسه اعمال شود: هم به سلفیگریِ معاصر، هم به آنچه در جامعهٔ خود بهعنوان دین عرضه میشود. پیشداوریِ ادعای سالمماندنِ خود در برابرِ دیوانگیِ دیگری دقیقاً همان خوشبینیِ ممنوع است. سؤالِ درست این نیست که کدام زشتتر به چشم میآید؛ سؤال این است که کدام از اصلِ توحیدی دورتر ایستاده است. برای پاسخ باید نخست منطقِ درونیِ هر انحراف را از زبانِ خودش بازسازی کرد، سپس فاصلهاش با توحید و عملِ محوریِ دین را سنجید.
سلفیگری: بازگشتِ ادعایی، فقهِ متأخر، خلافت
خوانشِ مثبتِ شعارِ سلفی این است: دنیا پر از گناه و حکومتهای غیرالهی است؛ مسلمانان خوار شدهاند چون به دین عمل نکردهاند؛ باید به دینی که فراموش شده بازگردند. جهاد ترک شده، کفر جهان را گرفته، و اکنون باید مسلح شد. لایهٔ آخرالزمانی پررنگ است: نزدیکی به برخوردِ نهایی مؤمن و کافر. شهرهایی که در پیامها هدفاند، قسطنطنیه و رماند، نه لزوماً پایتختهای مدرن؛ چون متنِ روایت همانها را میشناسد.
این منطق برای ناظرِ بیرونی عجیب مینماید: شلیک به تماشاگرانِ بیدفاع در تالارِ نمایش، در همان دستگاهی که کفار را هدفِ مشروع میداند، مباح میشود. آنچه در کتابهای فقهیِ موردِ استناد نوشته شده، همان چیزی است که در میدان اجرا میشود. سلفیبودن در این معنا یعنی بازگشت به همان نوشتهها و اطمینان از پیروزی اگر به همانها عمل شود. جهانِ پر از فساد علتش ترکِ همان احکام معرفی میشود؛ پس علاج نیز فقط احیای همان احکام است، نه بازخوانیِ اخلاقی یا تاریخیِ آنها.
آنچه عمل به کتاب خوانده میشود اغلب عمل به کتبِ فقهی است: وجوبِ جهادِ سالانه بر خلیفه، کشتنِ مردانِ کافر، اسارت و فروشِ زنان. پیامِ رسمی میگوید به رم حمله میکنیم، مردانتان را میکشیم و زنانتان را میفروشیم — نه از اختراعِ تازه، که از همان احکام. «یک خلوص دینی که آقا این احکام این بوده» و اکنون مشکلِ دنیا این است که «ما این احکام تعطیل کردیم». فتوایی از فقهای عربستان میگوید اگر کسی معتقد باشد بردهداری در اسلام نیست کافر است؛ چون «برده داری جزو احکام اسلام». تفاوت با طالبان در تکمیلِ حلقه است: طالبان بخشِ خلافت را اجرا نمیکرد؛ اینجا خلیفه با شرطِ قریشیبودن و سرزمین و ارتش ادعا میشود. تبلیغاتشان این است که میخواهند «خلافت اسلامی رو احیا کردن».
انحرافِ مرکزی این است که بازگشت نه به قرآن و سنتِ پیامبر، که به مجموعهای از کتبِ فقهی است که چند قرن با اصل فاصله دارد. نامِ سلفی از این حیث دقیق است: بازگشت به اسلافِ قرنِ دوم تا چهارم، نه به پیامبر. خلفای بنیامیه و بنیعباس در مقیاسِ قدرت همان کارها را میکردند؛ تفاوتِ امروز فیلم و اینترنت است. جانشینانگاریِ خلیفه بهجای پیامبر، اطاعتِ مطلق، و تقدسِ نهاد، همان ایدئولوژیِ خلافتِ متأخر است. فاصلهٔ هزارساله هم خود انحراف است: بازگرداندنِ بازارِ برده و شیوههای منسوخ، جهان را به مناسباتِ کهن میراند، تازه بر پایهای که همان زمان نیز از اصل منحرف بود. از تو قرآن و سنتِ پیامبر «این چیزها در نمیاد. همون موقع هم در نمیومدد».
فقهِ اهلِ سنت بهخاطرِ پذیرشِ خلافت پس از پیامبر، این احکام را در متن دارد؛ در فقهِ شیعه بهخاطرِ امامت و غیبت، مفهومِ خلیفهٔ رسمی همانگونه نیست. با این حال، نباید مسئله را صرفاً فرقهای کرد: عناصر از سویی به سوی دیگر نیز رخنه کرده است. مرکزیتِ تاریخیِ ایدههای سلفی با عربستان و حمایتِ مالیِ دههها پیوند دارد، حتی اگر امروزِ گروه با دولتهای منطقه درگیر باشد. آنچه اهمیت دارد این است که خلوصِ ادعایی بر فقهی سوار است که خود محصولِ قدرت و قرنها فاصله است. و همیشه «آن چیزی که در واقعه هست با آن چیزی که ایدئولوژی که شعارش میدهند خیلی فرق میکند».
شعارِ دشمنی با همهٔ حکومتهای دنیا — حتی حکومتهایی که ادعای اسلامی دارند — صرفاً بهخاطرِ نشستن با قدرتهای کافر، حلقه را کامل میکند: تقریباً همه تکفیر میشوند و میدانِ جنگ بیانتها میشود. شیعه که هیچ، بخشِ بزرگی از خودِ مسلمانان نیز در این نقشه بیرون از دایره میمانند. نتیجه، دینی است که در عمل جهان را تقریباً یکسره کافر میبیند و راهی جز جنگِ دائمی باقی نمیگذارد. این افراط، همان نقطهای است که خلوصِ ادعایی را به ضدِ خود بدل میکند.
انحرافِ بومی: جابهجاییِ مرکز از توحید به ولایت
در برابرِ بازگشتی که به فقهِ متأخر لنگر میزند، شکلِ رایجِ دینداری در ایرانِ چند دههٔ اخیر بهسختی به متنی روشن برمیگردد. پرسشی که پیش میآید این است که «واقعا اینو چی میشود گفت» و «اکنون این به چی برگشته». حسی پدید آمده که در آن اگر در اسلام مهمترین عقیده توحید بوده، اینجا مهمترین عقیده ولایت شده است. اگر مهمترین عمل نماز باشد، پرشورترین کارِ نسلِ جدید عزاداری است: «احساس تدیانم میکنند عزاداریه». مساجد هنگامِ نماز خالی میماند و همان جمعیت به مجالسِ مداح میرود.
این جابهجایی یکشبه رخ نداده است. سی سال پیش، در نسلی که به میدانِ جنگ میرفت، حسِ معاد و تقوا و ترس از گناه و دقت در نماز پررنگتر بود. کتابهایی دربارهٔ گناهانِ کبیره خوانده میشد و تأخیرِ یکدقیقهای در نماز اهمیت داشت. امروز همان شورِ مذهبی، اگر در مقیاسِ اجتماعی سنجیده شود، بیشتر در هیئت و مداحی دیده میشود تا در صفِ نماز. این سخن انکارِ وجودِ محافلِ جدیتر نیست؛ سخن از پدیدهٔ غالب است — آنچه در سطحِ عمومی دیده و شنیده میشود و هویتِ دینیِ نسل را شکل میدهد.
تصویرِ امامِ زمان در تبلیغِ رایج اغلب انتقامجویانه است: نه استقرارِ توحید، که پیروزیِ «ما». «امام زمان میآید و ما پیروز میشیم. بعد چی میشود مثلا بعد از امام زمان مجالس عزاداری بیشتر میشود». حسِ رایج، امامی عزیز و طرفدارِ ماست که دشمنان را قلع و قمع میکند. سی سال پیش، در نسلی که به جبهه میرفت، معاد و تقوا و دقیقهٔ نماز پررنگتر بود؛ امروز پدیدهٔ اجتماعیِ غالب، تبادلِ فایلِ مداحی میانِ نوجوانان است، شبیه تبادلِ موسیقی در فرهنگِ سرگرمی. دینِ عوامانهٔ سرگرمکننده جایِ دیانتِ تکلیفمحور را تنگ کرده است.
از بیرون — مثلاً از چشمِ ناظرِ سلفی — این صحنه بیش از توحید به چیزی دیگر میماند. مسلمان در تصویرِ کلاسیک کسی است که «اعتقادشان اصل اعتقادشان توحیده» و «پنج وقت در روز نماز میخونن». اینجا انتظارِ فرجی دیده میشود که معلوم نیست توحید را مستقر کند. این جابهجایی فقط سلیقهٔ نسل نیست؛ ساختاری است. توحید و نماز و تقوا به حاشیه رانده میشوند، و متنِ زندگیِ دینیِ شهری را مداحی و هیئت پر میکند. مقایسه با داعش از همینجا تیز میشود: آنجا انحراف در خشونت و فقه است اما شعارِ توحید بلند است؛ اینجا شعارِ توحید کمرنگ و مناسکِ جایگزین پُررنگ شده است.
حتی زبانِ انتظار نیز تغییر کرده است. کمتر شنیده میشود که ظهور برای استقرارِ توحید و زدودنِ شرک باشد؛ بیشتر شنیده میشود که «ما» در اقلیتیم و باید پیروز شویم. انتقام و طرفداری جایِ مأموریتِ توحیدی را میگیرد. وقتی امام بهعنوان منتقم و طرفدارِ گروه تصویر شود، نه بهعنوان برپاکنندهٔ پرستشِ خدا، مختصاتِ دین از خدا به هویتِ جمعی جابهجا شده است. این جابهجایی نرم و تدریجی است و درست بههمین دلیل خطرناکتر از شعارِ خشنِ بیرونی میتواند باشد.
درختِ مقدس، بقعه، و اقتصادِ اوقاف
پدیدهٔ درختِ مقدس در روستاها، بهویژه شمال — جایی که «یک همچین درختی هست. بعد میرن روبان سبز میبندن» — لایهٔ کهنتری از انحراف را نشان میدهد: حاجت، تقدسِ خزه، ترس از شکستنِ شاخه. روایتِ اصحابِ رَسّ در سنت، شرک را با درختپرستی پیوند میدهد؛ گفته میشود «این اصحاب و رسم یک درختی بود». همان حس امروز در جاهایی زنده است. داستانِ تبدیلِ درختِ افتاده به مزار، سپس ساختِ بقعه، سپس نیاز به نام برای ثبت، نشان میدهد چگونه امرِ مبهمِ محلی هویتِ امامزادهای پیدا میکند. بقعه پولساز است و مسجد خرجدار؛ در روستاهای پُرمسجدِ شمال، اوقاف زیرِ بارِ هزینه است و راه حلِ عملی، درآمد از زیارتگاه میشود.
ثبت و تکثیرِ امامزاده فقط فولکلور نیست. گفته شده تعدادِ امامزادهها از زمانِ انقلاب تا کنون یازده برابر شده است. سیدی زنده که خواهرانش بقعه دارند، خود بالقوه امامزادهٔ فرداست: «بعیده که نشود دیگر چه دلیلی داره». پیش از انقلاب روحانیت رسمی کمتر با تقدسِ درخت همداستان مینمود؛ «هیچ روحانی مثلا نسبت به این درختا و اینها. اعلام موافقتی میکرد». پس از حاکمیتِ دینی و فشارِ مالی، پوششهایی پیدا شده که امورِ شرکآلود را تحمل یا حتی تشویق میکند. وقتی درختی قطع شود، شایعه و خشم و معجزهسازیِ مردمی برمیخیزد؛ مبارزه سخت است، و بیشتر صرف میکند که حمایت کنند تا مبارزه. حفظِ آرامشِ اکثریت بر اصلاحِ عقیده میچربد: «حکومت باید مردمو نگه داره. اگر اکثریت انحراف».
مسئله فقط خرافهشناسی نیست؛ مسئلهٔ ساختارِ مالیِ دینِ رسمی است. مسجد سقف میخواهد و تعمیر، و اوقاف نمیتواند بینهایت مسجدِ روستایی را هندل کند. بقعه درآمد میآورد؛ پس انگیزه برای ساخت و ثبت و نامگذاری پیدا میشود. حتی تشویق به ثبتِ مکانِ مبهم بهعنوان زیارتگاه، اگر راست باشد، نشان میدهد نهاد چگونه از تقدسِ محلی برای جبرانِ هزینه استفاده میکند. نتیجه، رسمیشدنِ تدریجیِ امری است که پیشتر حاشیه و روستایی بود. شرکِ کهنِ درخت و مزار، زیرِ پوششِ نامِ امامزاده، دوام میآورد و گسترش مییابد.
این اقتصادِ مقدسسازی با مناسکِ مدرنِ هیئت جفت میشود. «کسی نیست که ندونه که این مجالس مداحی. خارج از دینن هستن». اشعار و ریتم و حرکات روزبهروز از ضابطهٔ سنتی دورتر و به سرگرمی نزدیکتر میشوند؛ و در عینِ حال مخالفتِ جدی هزینهٔ سیاسی دارد. وقتی شعار این باشد که اصل حفظِ نظام است، هر چه برای حفظِ نظام مفید است بر درستیِ دینی میچربد — حتی اگر ترکِ چیزی در حدِ نماز، فرضاً، به حفظ کمک کند. نتیجه: دینِ خرافیِ توده به سطحِ رسمی نزدیک میشود، آبیاری میشود، و از حاشیه به متن میآید. آنچه پیشتر در گوشه و پنهان بود، اکنون در هیئتهای معتبر با افتخار نمایش داده میشود. این همان نقطهای است که سنجش با سلفیگری معنای مقایسهای پیدا میکند: یکی از سرِ خلوصِ فقهی خشونت میکند، دیگری از سرِ مصلحتِ جمعی از توحید فاصله میگیرد.
هیچکدام از این دو مسیر، بهخودیخود، ثابت نمیکند که دینِ رسمی یا دینِ سلفی «اصل» است. هر دو باید با مترِ واحد سنجیده شوند. متر، توحید در عقیده و نماز و تقوا در عمل است؛ نه زشتیِ خبری و نه میزانِ همدلیِ عاطفی با مناسکِ آشنا. اگر این متر کنار گذاشته شود، همیشه گروهِ خودی سالم و گروهِ بیگانه منحرف جلوه میکند، و چرخهٔ انحراف ادامه مییابد.
کدام دورتر است؟ و هشدار دربارهٔ خودِ قرآن
جمعبندیِ مقایسهای سخت و خلافِ شهودِ رایج است: پدیدهای که در ایران شکل گرفته، از جهتی «دورتر از اصل دینه نسبت به داعشی که داره این کارها رو میکند». آنجا دستکم توحید در شعار مرکز است؛ اینجا «نه فقط دیگر به توحید توجه نمیکنن انگار داره به شرک داره توجه میشود». «کم کم یک چیزای انحرافیه در این حد اساسی داره به وجود میآید». این داوری به معنای دفاع از خشونتِ سلفی نیست؛ معنای آن این است که زشتیِ ظاهری جایگزینِ سنجشِ فاصله از اصل نشود. هر دو انحرافاند؛ یکی با فقهِ خلافت و جهادِ مستمر، دیگری با جابهجاییِ مرکزِ عقیده و عمل و با تقدسبخشی به درخت و بقعه و هیئت.
پایانِ بحث از سیاست به روشِ فهمِ دین میچرخد. در مقدمهٔ تفسیرِ سورهٔ رعد در فی ظلال القرآنِ سید قطب، ترس از آلودنِ آیات با تعبیرِ محدودِ بشری ثبت شده است: نکند ایستادن در برابرِ قرآن و میانجیشدنِ انسان، خود مانع شود. «بهتر این است که آدمها خودشان قرآنو بخونن و اثر بگیرن تا اینکه یک نفر بیاد واسطه بشود». شورِ خودِ آیات با سرد و بیمزهبودنِ مجادلهٔ ذهنی یکی نیست. تأثیرِ یک آیه در زندگی گاه از فهمِ مکانیکیِ کلِ سوره بیشتر است. هر تفسیر و هر تحلیل، در بهترین حالت مقدمهاند تا خواننده خودش سراغِ متن برود؛ جایگزینیِ آنها با قرآن، پرت است — حتی اگر تفسیرِ المیزان باشد.
نگاهِ کلنگر به سورهها در تفاسیرِ کهن کمتر بوده و در قرنِ اخیر بیشتر شده است؛ فی ظلال القرآن نمونهای است که پیوندِ آیات و آهنگ را جدی میگیرد. با این حال، همان منبع نیز هشدار میدهد که روحیه و دانشِ افراد فرق میکند و نباید تأثیرِ یک خوانشِ محدود جایگزینِ اثرِ مستقیمِ وحی شود. آنچه بهعنوان جلسهٔ صفر کنارِ مسیرِ سورهٔ رعد نشسته، نمونهای از حاشیهٔ ناگزیر است: دغدغهٔ اوضاعِ دین در جهان و در خانه، پیش از ورود به متن. نامگذاری و بایگانیِ آن بهعنوان صفر، فاصلهاش را از سلسلهٔ تفسیری روشن میکند، بیآنکه محتوای سنجشِ دو انحراف را کماهمیت کند.
امید این است که پدیدهٔ خشونتِ سلفی هرچه زودتر فروکش کند و کش پیدا نکند؛ هرچه بیشتر بماند «آسیب بیشتری میزد خب بریم سراغ» متن و اصل. اما فروکشِ خبری بهتنهایی انحرافِ بومی را علاج نمیکند. تا وقتی مرکزِ عقیده و عمل جابهجا مانده باشد، خطرِ دورترشدن از توحید باقی است — حتی در فضایی آرامتر و بیفیلمِ اعدام.
→ متنِ کاملِ این جلسه