→ بازگشت به جایگاه روحانیت در اسلام

جلسهٔ ۳ · جایگاه روحانیت در اسلام

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

جایگاه روحانیت در اسلام ۳

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این بحث از فاصلۀ رفتاری در مناسکِ جمعی آغاز می‌شود و همان فاصله را به تربیتِ مذهبی و به ایمانِ نیابتی پیوند می‌دهد. از آنجا به استقلالِ مالی و زوالِ گروهِ مرجع می‌رسد، سپس وظیفۀ نخستِ یک نهادِ دینی را پیش می‌کشد: تبلیغ و تربیت، نه فقط استخراجِ حکم. کالای فرهنگی و برکاتِ مجالس نشان می‌دهند که دین خود راه می‌گشاید و این گشایش را نمی‌توان کارنامۀ نهاد شمرد. وارونگیِ جدولِ آموزش — فقه به‌جای هسته — و ضعفِ حدیث و تقدسِ سلف همان خط را کامل می‌کنند: تا روش جای شخص بنشیند، فاصله در صحنِ مناسک بازتولید می‌شود.

فاصلۀ رفتاری در مناسکِ جمعی

حضور در کنارِ مسلمانانِ کشورهایِ گوناگون در موسمِ حج، تفاوت‌های رفتاریِ آشکاری را پیش چشم می‌آورد. بخشی از این تفاوت‌ها جنبۀ منفی دارد و این احساس را پدید می‌آورد که تربیتِ مذهبی در میانِ گروهی از زائران، به‌ویژه نسل‌های جوان‌تر، سامان درستی نیافته است. مناسکِ مشترک اگر با ادبِ مشترک همراه نباشد، وحدتِ ظاهریِ صفوف اختلافِ باطن را پنهان می‌کند. تربیتِ مذهبیِ درست باید پیش از شعارِ هویت، رفتارِ انصاف و حیا و نظافتِ جمعی را بنشاند؛ وگرنه نسلِ بعد همان فاصله را درشت‌تر بازتولید می‌کند.

تصویر یکسره سیاه نیست. روایت‌هایی از دورانِ پیش از انقلاب هست که حتی اقتدا به اهلِ سنت در نماز را برخی ناروا می‌دانستند؛ صحنه‌ای تکراری نقل شده که با اذان، جمعی از ایرانیان از مسجدالحرام بیرون می‌رفتند تا در نمازِ آنجا نباشند. پس از انقلاب، با چرخش‌هایی در مرجعیتِ رسمیِ جامعهٔ روحانیت، بخشِ بزرگی از آن تنگ‌نظری شکست و شرکت در نمازِ جماعتِ مسجدالحرام و مسجدالنبی رواج گرفت. وحدت‌طلبیِ شیعه و سنی در آن دوره قدرت گرفت و غالب شد. اصلاح در یک سو ممکن است، و افت در سوی دیگر.

افت آنجا دیده می‌شود که تعلیماتِ مدرسه‌ای، ایمان را بیش از اندازه بر محورِ عاشورا و امامِ زمان می‌نشاند و جنبه‌هایِ مشترکِ توحید را کم‌رنگ می‌کند. در صحنِ مساجدِ حرمین، اکثریتِ زائران از جاهایِ مختلف مشغولِ نماز و قرآن‌اند و بخشی از زائرانِ ایرانی به کارهایِ دیگر مشغول. خدا بیشتر آنجا به یاد می‌آید که حاجت در میان باشد. تربیتِ مذهبیِ مردم به روحانیت بند است؛ نارضایتی از این فاصله را نمی‌توان یکسره به سیاست حواله کرد، هرچند انحراف‌های دینی گاه از پایین و از میانِ عوام آغاز می‌شوند.

پس از انقلاب امید می‌رفت دینِ معقول‌تری جایِ سنتِ عوامانه بنشیند. اصلاحاتی واقعاً رخ داد، اما در یکی دو دهۀ اخیر اثرِ همان اصلاحات خنثی شده و وضع از جهاتی نامناسب‌تر شده است. رادیو و تلویزیون نیز در سمت‌گیریِ تبلیغ سهم دارند. تا وقتی خروجیِ تربیت، فاصلۀ اخلاقی در ساده‌ترین صحنه‌هایِ هم‌زیستی باشد، نمی‌توان به حجمِ تبلیغاتِ رسمی دل خوش کرد. پرسش از نهاد، نه از افرادِ پراکنده، از همین صحنه آغاز می‌شود.

ایمانِ شنیده و تکانِ فتوا

خطرِ عمیق‌تر آن است که ایمانِ بسیاری در حدِ شنیده‌ها بماند. اگر منبعِ شنیده روحانیت باشد و روحانیت زیرِ سؤال برود، خودِ خدا و معاد هم برایشان می‌لرزد. جمله‌ای که از دلِ یک گفت‌وگویِ روزمره برخاسته، همین گره را نشان می‌دهد: «ایمانشون ممکن است وابسته به روحانیت باشه». تعلیمات با اعتبارِ معلّم می‌آیند و با سقوطِ معلّم می‌روند. اگر از پدر آموخته باشند و رابطه با پدر بشکند، یا از روحانیت آموخته باشند و رابطه با روحانیت بشکند، همان تعلیمات نیز زیرِ سؤال می‌روند.

این وابستگی احمقانه به نظر می‌رسد، اما واقعیتِ توده چنین است: «توده مردم این‌قدر زیاد این‌جوری هستند». جزئی‌ترین جابه‌جایی در فتوا، برای ایمانی که به متولی گره خورده، زلزلۀ هویت است. در سالِ ۶۷، در پایانِ حیاتِ مرجعیتِ وقت، نامه‌ای از سویِ کسانی که می‌خواستند فدراسیونِ شطرنج تشکیل دهند پرسید که شطرنج دیگر آلتِ قمار نیست و ورزشِ فکری است؛ پاسخ این بود که اگر چنین باشد اشکال ندارد. در همان حوالی، حرمتِ قطعیِ ماهیِ اوزون‌برون و خاویار نیز بازبینی شد و کمیته‌ای از فقها اعلام کرد که این ماهی فلس دارد و بنابراین حلال است. هیچ‌کدام از این دو در زندگیِ روزمرۀ اکثریت جایی نداشتند.

جوکی که پس از آن ساخته شد، حسِ مردم را منتقل می‌کند: کسانی از دیوارِ جهنم به بهشت می‌پرند چون ماهیِ اوزون‌برون خورده بودند و حکم عوض شده؛ کسانی کنارِ دیوار ایستاده‌اند و منتظرند ببینند مشروب کی حلال می‌شود. اگر پنج‌وقت‌بودنِ نماز یا حرمت‌هایِ بزرگ یک روز جابه‌جا شود، آشوب بزرگ‌تر خواهد بود. تغییرِ رأیِ فقهی، حتی در امری مسخره چون یک بازی، برای توده مسئله‌ای عظیم است. به همین سبب اصلاح اگر لازم باشد باید با زمینه‌چینیِ حساب‌شده بیاید؛ اعلامِ ناگهانی ممکن است فسادی بدتر از ماندنِ حکمِ غلط پدید آورد. همین ترس، پارادوکسِ عالمانِ باتقوایی را توضیح می‌دهد که ایراد را می‌بینند و در اصلاح درنگ می‌کنند.

در دهه‌هایِ اخیر، در برابرِ موجِ اولیه‌ای که چهره‌هایی معتدل و استدلال‌گر را در مرکز می‌نشاند، گرایشی غالب شد به‌سوی دینی که بیشتر بر احساساتِ رقیق و نوحه و شور بناست تا بر گفتارِ خطابی و بحثِ علمی. بعید است نسلِ جدیدِ مذهبی کتابِ مطهری یا طباطبایی بخواند؛ اوجِ فعالیت غالباً شرکت در نوحه و زیارت است. تا ایمان از این سطحِ نیابتی بالاتر نرود، هر نقدِ نهادی به‌اشتباه کفرستیزی شنیده می‌شود و هر دفاعِ نهادی به‌اشتباه تقدیسِ اشخاص. راه علاج، نه تقدیسِ بیشترِ اشخاص، که انتقال از شنیده به معرفت است: متن، استدلال، و تجربۀ اخلاقیِ زیسته.

استقلالِ مالی و زوالِ گروهِ مرجع

مکانیسمِ سنتیِ مرجعیت ساده بود: کسی که شهریۀ شمارِ زیادی طلبه را می‌پرداخت، هم مدرسه‌ای داشت و هم وجوهاتِ پیروان. تمکنِ مالی، درست یا نادرست، نشانۀ اقبالِ مردم بود و با مرجعیت پیوند داشت. در سال‌هایِ اخیر منابعِ مالیِ دولتی این نشانه را ضعیف کرده است: قدرتِ پرداختِ شهریه دیگر لزوماً پیرو داشتن نیست. مسائلِ علمیِ حوزه نیز زیرِ سایۀ سیاست رفته و خودِ روحانیان و مراجع در قم از این وضع انتقاد دارند، بی‌آنکه چارهٔ روشنی در دست باشد.

روالِ درسی نیز عوض شده است. مباحثه، بی‌ترمی و بی‌امتحان، دانشمندانی تربیت می‌کرد که آثارشان در طولِ قرن‌ها مانده است. روالی شبیه دانشگاه — ترم و امتحان و حذفِ مباحثه — با اجبارِ بودجه بر بسیاری از حوزه‌ها تحمیل شد: اگر تبعیت نکنند بودجه نمی‌رسد. نارضایتی در لایه‌هایی از روحانیتِ شهرها و حتی قم گزارش شده، اما «بالاخره دارند اجرا می‌کنند دیگر». تبلیغ نیز از مسیرِ سنتیِ حضورِ محلی به‌سوی رسانه‌هایِ متمرکز و فیلترهایِ سیاسی رفته است. آنچه زمانی نهادِ نسبتاً مستقلِ معرفتی بود، بیش از پیش به ارگان‌هایی با سمت‌گیریِ سیاسی شبیه شده است.

از روحانیت، جز درس و فتوا، انتظارِ فعالیتِ اجتماعیِ عملی نیز می‌رود. روحانیتِ مسیحی بخشِ عمده‌ای از کارِ خیر را سازمان داده است: جمع‌آوریِ لباس، غذایِ رایگان، خوابگاه. در این سو بیشترین چیزی که دیده می‌شود توزیعِ وجوهات میانِ فقیرانِ شناخته‌شده است. شورِ آنکه مسجد منبعِ سازمان‌دهیِ کارِ خیرِ بزرگ باشد کم‌رنگ است. چند بیمارستان به دستِ روحانیان ساخته شده؟ نمونه‌ای چون بیمارستانِ فیروزآبادی بیشتر با بودجۀ شخصیِ بانی شناخته می‌شود تا با برنامه‌ای نهادی. مدارسِ غیرحوزویِ مذهبی نیز بوده‌اند، اما غالباً انفرادی یا بیرون از بدنۀ اصلیِ حوزه، گاه حتی بدونِ لباسِ روحانیت. در یک جمله: «فعالیت‌های اجتماعی عملی‌شون خیلی محدود بوده».

هم‌زمان پیوندِ مستقیمِ مردم با روحانیِ محل کم‌رنگ شده و سیاست اعتمادِ عملی را فرسوده است. نسبت به پنجاه سالِ پیش وضع از این نظر بدتر است. روشن‌فکرانی با شادی می‌گویند «روحانیت مرجعیت خودش را در ایران از دست داده»؛ از نظرِ جامعه‌شناختی یعنی مردم در سبکِ زندگی و داوریِ اخلاقی از این قشر الگو نمی‌گیرند. از دست رفتنِ گروهِ مرجع را نباید جشن گرفت. جامعه بدونِ قشرِ مرجعِ اخلاقی، خلأ را با ستاره و رسانه و موج پر می‌کند. وجودِ یک گروهِ مرجعِ ناکارآمد بهتر از جامعه‌ای است که هیچ گروهی در آن مرجع نیست. در فرانسه دانشگاهیان و هنرمندان جایِ کلیسا را گرفته‌اند؛ در ایالت‌هایِ مرکزیِ آمریکا هنوز کلیسا گروهِ مرجع است. اینجا اگر همۀ دانشگاهیان اطلاعیه‌ای بدهند، ده درصدِ مردم هم از آن اثر نمی‌گیرند. اعتماد به روحانیت رفته و چیزی جایگزین نشده؛ چنین خلأیی زمینه‌سازِ خطر است، نه عقلانیت.

تبلیغ، نخستین وظیفۀ نهادِ دین

اگر جامعۀ روحانیتِ ایده‌آل را از نو تصور کنیم — قشری که آموزش می‌بیند تا تربیتِ دینیِ مردم را بر عهده گیرد — انتظارها دو دسته‌اند: عملی و نظری. در میانِ انتظارهایِ عملی، نخستین چیزی که به ذهن می‌رسد تبلیغِ دین است، به‌ویژه برای کسانی که دین‌دار نیستند یا در دینی دیگرند. آیه‌ای که وجودِ چنین قشری را توجیه می‌کند همین را می‌گوید: چرا از هر قومی کسی نیست که دین را بیاموزد و «برگرده به مردم یاد بده». در سیرۀ صدرِ اسلام همین اتفاق افتاده است: پیامبر و اطرافیان نزدِ بت‌پرستان می‌رفتند و حقیقتِ توحید را می‌رساندند. وظیفۀ بیان روشن بود.

شگفت‌انگیزترین نکته این است که این شور در روحانیتِ اسلام دیده نمی‌شود. حداکثر در دورانِ جدید بعضی کتاب‌ها ترجمه می‌شوند. چند روحانی در طولِ تاریخ نقشِ مبلغِ مقیم در سرزمینِ غیرمسلمان را بازی کرده‌اند؟ جمعیت‌هایِ مسلمانِ جنوبِ شرقیِ آسیا و بخش‌هایی از آفریقا تقریباً همه با تبلیغِ تجار مسلمان شده‌اند: سفرِ تجاری، گفت‌وگو، هسته‌ای کوچک، و گاه بعدها دعوت از یک روحانی برای سکونت. روحانیت حداکثر به تقاضا پاسخ داده، نه آنکه خود نظامی برای اعزام ساخته باشد.

در جهانِ مسیحی تصویر وارونه است. کلیسا، به‌ویژه کلیسایِ کاتولیک، افرادی را به‌عنوانِ مبلغ تربیت می‌کرد و به کوه و جنگل و جاهایِ خطرناک می‌فرستاد؛ بسیاری در همین راه کشته شدند. صلیب نصب می‌شد، کلیسا ساخته می‌شد، و مردم با روش‌هایِ مشروع یا نامشروع به‌سوی آن کشیده می‌شدند. امتیاز دادن و امتیاز گرفتن نیز در کار بوده و جنبۀ زوری گاه پیدا شده است. اصلِ مطلب اما این است که اعزامِ مبلغ صدها سال وظیفۀ سیستماتیکِ نهاد شمرده می‌شد. در روحانیتِ مسلمان چنین مکانیسمی دیده نمی‌شود.

نگاه به نقشۀ ممالکِ اسلامی همین نقص را درشت می‌کند. جز حاشیه‌هایی چون جنوبِ شرقیِ آسیا و چین که اسلام بیشتر از راه تجارت رفته، بخشِ عمده کشورهایِ عربی‌اند. معنایش این است که بسیاری با اشغالِ نظامی مسلمان شده‌اند: «اسلام صادر نشده، عرب صادر شده». این مقایسه برای ستایشِ یک‌سویۀ دیگری نیست. مسیحیان نیز جنگ کرده‌اند و خون ریخته‌اند. تفاوت در این است که جامعۀ روحانیتِ مسیحی تبلیغ را جزوِ وظایفِ خود دانسته و جریانِ فرستادنِ مبلغ را قرن‌ها رهبری کرده، و جامعۀ روحانیتِ اسلام کارِ مشابهی انجام نداده است. این قطعاً نقص است.

کالای فرهنگی بیرون از حوزه

تبلیغ فقط اعزام به سرزمینِ بیگانه نیست؛ آموزش و تربیت در خودِ جامعۀ دینی نیز هست. در سدۀ اخیر مارکسیسم و سپس فرهنگِ غرب از راه هنر و ادبیات وارد شد و خود را تبلیغ کرد. روحانیتِ اسلام چقدر اهمیت داد و چقدر توانست آثارِ مکتوبی پدید آورد که آموزش و ترغیبِ دینی باشد؟ یک نمونۀ مثبت هست و همین نمونه اندازهٔ خلأ را نشان می‌دهد. مطهری از حوزه بیرون آمد، به محیطِ دانشگاهی رفت، جاهایِ خالی را دید و کوشید پر کند. زبانِ مدرن نوشت و مسائلِ زمان را نشانه گرفت. اگر سه روحانیِ مؤثرِ صد سالِ اخیر برشمرده شوند، او یکی از آن سه است.

کارِ شگفتِ او نوشتنِ دو جلد داستانِ راستان در حدودِ سالِ ۱۳۳۵ بود: داستان‌هایِ مذهبی به ساده‌ترین زبان برای کودکان و نوجوانانِ حدودِ ده تا پانزده سال. شمارِ چاپ، پیش و پس از انقلاب، اثرِ کتاب را نشان می‌دهد. بسیاری احساساتِ مذهبیِ مثبتِ خود را هنگامِ خواندنِ همین داستان‌ها یافته‌اند. در مقدمه آمده که کسانی با شگفتی ایراد گرفتند: با این همه علم و فلسفه، چرا کارِ سبک برای بچه؟ ادعا شده که این از نخستین کتاب‌هایِ کودکانه در ایران بوده است — جدا از کتابِ درسیِ دبستان. چنین ابتکاری در فرهنگِ ایران کم‌سابقه بود؛ در جامعۀ روحانیت دور از ذهن‌تر.

اکنون چند کالایِ فرهنگیِ خوبِ مذهبی از دلِ برنامهٔ حوزه بیرون آمده؟ کسانی که مدرسه تأسیس کرده‌اند و کتابِ کودک نوشته‌اند، غالباً بیرون از جامعۀ روحانیت‌اند یا روحانیانی‌اند که از حوزه بیرون آمده‌اند. «از دل جامعه روحانیت درنمیاد». اینکه طرحِ چنین انتظاری در حوزهٔ علمیۀ قم خنده‌دار به نظر برسد، خودِ مشکل است. نهاد باید تربیت و تبلیغ را در جامعۀ خود نیز رهبری کند؛ دست‌کم با سنینِ مختلف ارتباط بسازد. ورود به تولیدِ هنر شاید دور از ذهن باشد، اما تأمینِ زمینه‌اش وظیفه‌ای بود که انجام نشد. حتی در تبلیغ و تربیتِ درونِ کشورهایِ مسلمان، دیگران بیشتر کار کرده‌اند تا بدنۀ حوزه.

باریکه‌ای از آموزشِ اخلاقی و عرفانی در حوزه‌ها بوده است: قاضی و شاگردانش، طباطبایی و حلقه‌اش. این باریکه وابسته به اشخاص بوده، نه به نظام. کرسی‌ای نبوده که اگر کسی بمیرد دیگری جایش بنشیند. طباطبایی درسِ اخلاق و عرفان را خصوصی می‌گفت و هر کسی راه نداشت. خمینی درسِ اخلاقِ عمومی داشت، شبی در هفته در مسجدی، و یکی از تقریرها به قلمِ شیخ علی تهرانی با عنوانِ اخلاقِ اسلامی چاپ شد. وقتی او تبعید شد، حوزه کسی را نگذاشت که آن درس را ادامه دهد. مکاسب اگر معلم کم بیاورد خالی نمی‌ماند؛ اخلاق می‌ماند. نظام برای فقه مهم است، نه برای اخلاق.

آثارِ دین را به نهاد نسبت ندادن

دفاعِ رایج از روحانیت به اوجِ احساساتِ مذهبی متوسل می‌شود: دعایِ کمیل، شبِ قدر، سخنرانی‌هایِ قرائتی، مجلسِ عزاداری و توبه در عاشورا. کسی در مجلسی توبه می‌کند و زندگی‌اش پاک می‌شود؛ این اتفاق واقعاً می‌افتد. اما دینی که با آن سروکار هست بسیار قدرتمند است. اگر ده درصدش از هر کانالی به مردم برسد، آثارِ مثبتِ بزرگی می‌گذارد. این نمی‌تواند دفاع از نهادی باشد که در حدِ یک کانالِ چنددرصدی عمل کرده است. خدا هست، فرشتگان هستند، و مردم با نیتِ خیر به جلسۀ دعا می‌روند؛ برکاتِ عظیم پدید می‌آید. همین برکات در مسیحیت و یهودیت نیز هست.

قرآن را مردم بخوانند و پرهیزکار باشند، به عرفان می‌رسند. وجودِ چند ستارۀ اخلاق را نمی‌توان کارنامۀ کلیِ روحانیت شمرد. کارِ دین تربیتِ عارف است؛ پیدا شدنِ چند عارف در حوزهٔ علمیۀ قم دفاع از عملکردِ نهاد نیست. اذکار و شیوه‌هایِ عبادت را حوزه به وجود نیاورده؛ بسیاری روایت‌اند. جلساتی که روحانیت مبدعِ آن‌هاست پربرکت‌اند، حتی اگر نکاتِ انحرافی داشته باشند؛ رمضان چنین است. اما جلساتِ مشابه در اهلِ سنت و جاهایِ دیگر هم هست. این برکت نه درستیِ عقایدِ فرقه‌ای را ثابت می‌کند و نه مثبت‌بودنِ عملکردِ روحانیت را.

لطیفه‌ای اغراق‌آمیز اما بی‌ربط نیست: کسی تخم‌مرغ را گران می‌خرید و ارزان می‌فروخت و میلیونر شد، چون از پیش میلیاردر بود. دین، با همۀ مشکلات، راه خود را باز می‌کند. حتی بدونِ قرآن و دعا و جلسات، نزولات و حسِ دینی هست؛ با این‌ها که باشد، برکت بیشتر است. نسبت دادنِ این برکت به نهاد، نسبت دادنِ داراییِ ازپیش‌موجود به معاملۀ زیان‌ده است. پرسش این نیست که چند عارف از حوزه بیرون بیاید. در صدرِ اسلام نیز شمارِ کسانی چون سلمان و مقداد اندک بود. پرسش این است که حجمِ آموزشِ اخلاقی و عرفانی چقدر است، و از منبرها پس از نماز چه سهمی اخلاق است و چه سهمی احکام.

انحراف درست در همین جاست: «هسته مرکزی تعلیمات حوزه‌های علمیه و روحانیت مسائل فقهیه با اختلاف خیلی خیلی زیاد». در دوره‌هایی که دور نیست، تفسیر تحمل نمی‌شد و فلسفه به‌مراتب کمتر. باید در حوزه گشت تا کسی سیر و سلوکِ بحرالعلوم بگوید. قاضی و طباطبایی مهم و مؤثر بودند، اما اقلیتی در محفل‌هایِ خاصِ حوزه‌ای بزرگ. افزودنِ حجمِ این تعلیمات شاید عارفِ بیشتری نسازد — ظرفیت محدود است — اما میزانِ تأکید را عوض می‌کند. احکام مهم‌اند، حدیث باید حفظ و بررسی شود، فقه باید باشد. اما وقتی هسته این‌قدر جابه‌جا شده، بقیه هرچه باشند حاشیه می‌مانند.

فقه به‌جای هسته، نه به‌جای جزء

از دور که به فعالیتِ حوزه نگاه شود، «بالای ۹۰ درصد فعالیت‌های حوزه در جهت همان استنتاج احکامه» و بقیه در ده درصدِ حاشیه است. از درسِ اخلاق تا عقیده و فلسفه و حکمت، همه حاشیه. در نجف، که از جهاتی معتبرتر و بزرگ‌تر است، گرایش حتی فقهی‌تر است. اینکه جامعۀ روحانیت در اسلام به این نتیجه رسیده که وظیفۀ اصلیش استخراج و آموزشِ احکام است، خطایِ بزرگی است و معلوم نیست چگونه به این سمت رفته. سؤالِ خوب این است که این گرایش چگونه پا گرفته.

یک پاسخِ محتمل این است که در جامعۀ دینیِ راکدِ چهارصد سالِ پیش همه مذهبی بودند و کسی از اصولِ دین نمی‌پرسید. مردم می‌پرسیدند احکام را چگونه اجرا کنند، و نهاد همان را عرضه کرد؛ مانندِ آموزش‌وپرورشی که برای شغل‌هایِ موجود نیرو می‌سازد. این جواب منطقی نیست. روحانیت نباید تابعِ خواستِ مردم باشد. مردم «ظواهر راحت‌تره اجرا کردنش تا چیزهای قلبی»: هزار ظاهرِ نماز را می‌پذیرند و از حضورِ قلب می‌گریزند. نهادی که ابتکار را به‌دست گیرد باید بگوید ظاهر به این اندازه مهم نیست، اخلاق مهم‌تر است، توحید مهم‌تر است، و دروغ‌نگفتن را پیش از هزار فرع بنشاند. باید هزار سخن از توحید بگوید و یک حکم، نه هزار حکم و شاید سخنی از توحید.

نبودِ نظامِ آموزشی بخشی از همین نقص است، نه عذرِ آن. غالباً هر کس به میلِ خود درس می‌داد؛ درسِ تکراری تکرار می‌شد و درسِ لازم عرضه نمی‌شد، چون معاونتِ آموزشی در کار نبود. روحانیتِ مسیحی از قدیم نظامِ بیشتری داشت، شاید چون زودتر با سیاست درآمیخت. حتی وقتی حوزه شبیه دانشگاه شد — ترم و امتحان و برنامه‌ریزی — نتیجه لزوماً بازآراییِ اولویت نبود. اگر قرآن به وجودِ چنین قشری دعوت کرده، باید پرسید چه مقدار از آن دعوت برآورده شده است. حجمِ زیادِ فقه در حوزه و بی‌توجهی به تفسیر و فلسفۀ احکام و اعتقادات چیزِ بدی بوده است.

روحانیِ امروز چقدر قدرت دارد که سؤالاتِ اساسی را در زمینۀ اصولِ دین پاسخ دهد؟ «یک حجم عظیمی را گرفتن، بحث‌های مربوط به اصول دین». آموزش‌هایِ علمی و کتاب‌هایِ منتشرشده را اگر نگاه کنیم — و سی سالِ اخیر را لحظه‌ای کنار بگذاریم، چون تحولاتی مثبت، به‌ویژه در ده سالِ اولِ پس از انقلاب، رخ داده — تصویر نامتوازن است. فلسفه پیش از انقلاب مهجور و تحتِ فشار بود؛ پس از انقلاب تفسیر و فلسفه دیگر غیرعادی نیست و این اتفاق مثبت است و خواندنِ یکسرۀ فقه را در حوزه شکسته. اما هنوز درسِ فلسفۀ احکام که فقیهی بنشیند و استدلالی بگوید چرا این احکام وضع شده‌اند، شنیده نمی‌شود. حوزه وظیفۀ خود را استنتاجِ حکم دانسته، نه توضیحِ چرایی. در انتخابِ موضوع — چه چیز بیشتر تأکید شود و چه چیز کمتر — نهاد را قدرتمند نمی‌توان خواند. از جامعۀ روحانیتِ ایده‌آل انتظار می‌رود درسِ توحید و نبوت و بلاغت و سخنِ ساده با مردم در متن باشد، نه در حاشیه.

اگر فقهی درخشان و بی‌رخنه پدید آمده بود، می‌شد گفت این‌ها فقیه بودند و کارِ خود را به نحوِ احسن انجام دادند. شیوهٔ استنباطِ کنونی آن اندازه مستدل و محکم نیست. نخستین کار برای داوری میانِ دو حکمِ مخالف، علمِ حدیثِ متقن است: کدام حدیث راست است و کدام دروغ. کنجکاوی دربارۀ نسخه‌هایِ خطی و اختلافِ استنساخ در حدِ صفر است. قدیمی‌ترین نسخۀ اصولِ کافی کجاست و در کدام کتابخانه؟ این کارِ ابتدایی در هر رشتهٔ آکادمیک انجام می‌شود. دیوانِ حافظ و شاهنامه مقابله و تصحیح شده‌اند؛ مجموعۀ حدیث هنوز موادِ خامِ لازم برای اعلامِ نظرِ قاطع ندارد.

حدیثِ نسنجیده و تقدسِ سلف

علمِ حدیث و رجال لازم‌اند، اما برای اطمینان از درستیِ احادیث کافی نیستند. در صد سالِ اخیر که نسخه‌شناسی در فضایِ آکادمیک مطرح شد، حوزه‌ها کمتر وارد شدند. نکتهٔ اساسی‌تر تعصبِ فرقه‌ای است. حکمِ کلی این بوده که به کتبِ اهلِ سنت نمی‌توان مراجعه کرد. نزدیک‌ترین مستندات به زمانِ پیامبر را کسانی نوشته‌اند که خود را مسلمان می‌دانستند، نه لزوماً با مارکِ فرقه‌ایِ بعدی. صحیحِ مسلم در فضایی نوشته شد که اختلافِ فرقه‌ای به این صورت وجود نداشت. راویانی که روایتی به زیانِ عمر ثبت کرده‌اند، اگر فقط غرض می‌داشتند آن را نمی‌نوشتند؛ درصدِ روایاتی که به نفعِ شیعه در همان مجموعه‌ها آمده نشان می‌دهد محدثانِ بدذاتی نبوده‌اند.

جعل در کتبِ شیعه هم هست. صفر کردنِ یک مجموعهٔ بزرگ چون راوی سنی است، کارِ علمی نیست؛ می‌توان ضریبِ خطایِ بیشتری داد، نه اینکه کل را دور ریخت. هرگاه در جدلِ فرقه‌ای لازم شود به بخاری و مسلم استناد می‌شود، و همان کتاب‌ها وقتی نوبتِ استنباط است کنار گذاشته می‌شوند. آدمِ غیرمسلمانی که بخواهد زندگی و سخنانِ پیامبر را بجوید، دلیلی معقول نمی‌بیند که صحاح را یکجا بگذارد کنار. «شکوفایی اصول فقه بیشتر در فقه شیعه بوده» و برخی مسائلش با دغدغه‌هایِ فلسفۀ زبان در دورانِ جدید پهلو می‌زند. اصول ابزارِ استنتاج است و یادگیری‌اش لازم؛ اما ابزار جایِ منبع را نمی‌گیرد. زبان‌شناسی هنوز به فقه وارد نشده: اگر ساختاری در قرنِ ششم نخستین بار آمده باشد، حدیثی که آن ساختار را به دوره‌ای پیش‌تر نسبت دهد مشکوک می‌شود.

نبودِ نسخه‌شناسی و زبان‌شناسی در هفتصد سالِ پیش کوتاهی نبود؛ دسترسی به همۀ نسخه‌هایِ دنیا و به مجموعۀ متون ممکن نبود. غربی‌ها نیز تصحیح‌هایشان متأخر است. کوتاهی آن است که در پنجاه سالِ اخیر، با میکروفیلم و نرم‌افزار، حوزه به سنتِ رسیده‌اش اکتفا کرده. با معیارِ آکادمیکِ روز این فقه چندان معتبر نیست. «این است که ما هیچ تاریخ مدونی از فقه نمی‌بینیم حوزوی‌ها تألیف کرده باشند». برای تاریخِ فقه باید به کارِ آکادمیسین‌هایِ غربی رجوع کرد؛ کتابِ یوزف شاخت ترجمه شده و جامع هم نیست. اگر معلوم شود حکمی در قرنِ نهم نخستین بار ظاهر شده، آن حکم تضعیف می‌شود؛ همین حساسیت مانعِ مطالعه است.

ریشۀ این نقایص دو چیز پررنگ است: سنت‌گراییِ شدید، و غرورِ علمی. نسبت به علمایِ تثبیت‌شده نمی‌توان به‌راحتی گفت اشتباه کرده‌اند؛ ایرادگرفتن به فقیهِ بزرگ در حدِ کفر حس می‌شود. طباطبایی، فارغ‌التحصیلِ برجستۀ نجف و از بزرگ‌ترین علما، حاشیه بر بحارالانوارِ مجلسی نوشت. مجلسی از متأخران است و بحار جامعِ روایی است، نه دلیلِ درستیِ هر روایت. مجلسی نوشته بود کسانی که به معادِ جسمانی معتقد نیستند کافر و مرتدند. طباطبایی نوشت که او فقیه بوده و حکمت نمی‌دانسته، و «معاد جسمانی و این حرف‌ها که در حکمت مطرح شده، اصلاً اطلاع دقیقی ندارد ازش». اگر آن حرف درست باشد ابن‌سینا و کسانی دیگر کافرند. شدتِ واکنش چنان شد که طباطبایی از ادامۀ شرح صرف‌نظر کرد.

مجلسی هزار اشتباه کرده؛ باید بشود پرسید می‌دانسته یا نه، و کدام حدیث را جعل کرده. «این جوک‌هایی که برای علیه اسلام ساخته می‌شود از در کتاب‌های علامه مجلسی درمی‌آد». چشم بستن و مقدس‌شمردن، خیانت به همان میراث است. اصطلاحِ سلفِ صالح وقتی به قداستِ غیرقابلِ نقد بدل شود، جلویِ اصلاح را می‌گیرد. در نامۀ اعتراضی به حلال‌شدنِ شطرنج آمده بود که شیخ انصاری به صراحت گفته این حرام است؛ لهجۀ استدلال این بود که شیخ گفته، پس چه جایِ حرف. بدتر از این، «احساس کردم این حالت غرور علمیه که در افرادی که تو حوزه هستند وجود دارد»: حسِ قرارگرفتن در قله، نه لزوماً از سرِ هوش، بلکه از این خیال که تکیه به سنتِ پیامبر خودبه‌خود فقه و حکمت را بهترین می‌کند. منشأ خوب کارِ بد را تبرئه نمی‌کند.

علومِ حوزوی را فقها ساخته‌اند، نه امامان. ابوابِ کتبِ فقه را امامان این‌گونه ننوشته‌اند. کتبِ حدیث ممکن است حسِ قداست بیاورند؛ خودِ فقه مقدس نیست. نامۀ خمینی به گورباچف که او را به خواندنِ حکمتِ صدرایی دعوت می‌کند، نشانۀ فضایی بسته است که گمان می‌کند همهٔ حقیقت را در خود دارد. برای فلسفه داستان ساخته‌اند که یونانیان نیز از پیامبران گرفته‌اند و حکمتِ هرمسی به ادریس می‌رسد؛ جوهر و عرض و ذات اگر در قرآن نیست، باز منشأ الهی دانسته می‌شود. تا علومِ الهی‌خوانده‌شده خود مقدس بمانند، اصلاحِ علمی یا ناممکن است یا بسیار کُند. کسانی که با نیتِ رد به سراغِ زبان‌شناسی و جامعه‌شناسی می‌روند، گاه درمی‌یابند که چیزی هست که نمی‌دانند. همین خروج، در درازمدت، امیدِ اصلاح است — به‌شرط آنکه قداست از اشخاص و از خودِ علوم برداشته شود و به روش و امانتِ نقل بازگردد.

→ متنِ کاملِ این جلسه