→ بازگشت به آمریکا

جلسهٔ ۴ · آمریکا

دو نگاه متضاد و پایان روایت‌های آمریکا

۱۷,۸۳۸ واژه · ۱۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه سلسله‌بحث آمریکا با تمرکز بر ساختار اروپای قدیم در برابر آمریکا و نقد نگاه چپ پیش می‌رود. قدرت و هژمونی، فاصلهٔ ایده‌آل آمریکایی با واقعیت میدانی، و دوگانگی تصویر درون و بیرون بررسی می‌شود. نقش رسانه و افکار عمومی در مشروعیت سیاست نیز مطرح است.

چرا موضوع جلسه اعلام نشد

خب شروع کنیم. موضوع این جلسه را اعلام نکرد آقای عسگری و من بهش گفتم اعلام نکند و اگر کسی به هوای دیگر ای آمده من از الان ازش عذرخواهی می‌کنم. می‌خواهم بگویم که چرا موضوع جلسه را اعلام نکردم رسماً.

در آن جلساتی که در مورد آمریکا بود من این گفتم که بعداً یک سری موضوع‌ها را در جلسه‌های خصوصی که یکشنبه‌ها تشکیل می‌شود ادامه می‌دهم و الان هم می‌خواهم همین کار را بکنم.

در واقع این جلسه چهارم از نظر اعتکاف‌هایی که اجرا شده از نظر من جلسه سوم آمریکاست. یعنی این دو تا جلسه سه تا جلسه دو تا از جلساتی که می‌خواستم یک چیزهایی بگویم را گفتم و این جلسه آخره. دلیل برای خودم دلیل منطقی دارم که چرا این کار را کردم.

حالا خیلی مختصر فکر می‌کنم بد نیست بهتان توضیح بدهم. یک خورده جمعی که آنجا شرکت کردن برای من چیز بود یعنی جمع مناسبی نبود برای اینکه راحت حرف بزنم. نه از نظر محتوای چیزی که می‌خواهم بگم، از نظر میزان وابستگی حرف‌هایی که این جلسه می‌خواهم بزنم به چیزهایی که قبلاً گفتم. معمولاً این جلسه‌های عمومی را من خودم درخواست می‌کردم که یک چیزهای تبلیغاتی بزنیم.

نتیجه‌اش معمولاً این بود که ۸۰، ۹۰ درصد آدم‌هایی که می‌اومدن آشنا بودن، ۱۰ درصد آدم‌های ناآشنا می‌اومدن. آن جلسات به نظر من برعکس بود. یعنی هرچه من نگاه می‌کردم اصلاً آدم‌ها را نمی‌شناختم و بعد از جلسات هم یکی دو نفری که با من فیدبک‌هایی دادن اصلاً احساس کردن که خیلی دور از فضای جلساتی یعنی که ما معمولاً انجام دادیم و اکثرشون خیلی‌ها این‌جوری بودن که اولین بار بود اصلاً در سخنرانی‌های من می‌کنم شرکت کردن.

امیدوارم محتوای این جلسه قانع‌کننده باشه که چرا تمایلم این نبود که تو آن جلسات عمومی ادامه بدهم. تصورم این است که الان که این کار را انجام می‌دهم اینجا دقیقاً آن آدم‌هایی این را گوش می‌دهند که این جلسات را گوش می‌دهند و من هم همینو می‌خواهم. می‌خواهم که یک فکر می‌کنم یک آدم بیاید این تک‌جلسه را گوش بده.

احتمالاً همان چیز با آدم‌هایی که بقیه جلسات را گوش کردن این جلسه را هم گوش می‌کنند و امیدوارم متوجه بشوند که از بعضی از چیزهایی که قبلاً گفتم استفاده می‌کنم شنیده باشند و برای‌شان ثقیل نباشد. خب بنابراین جلسه سوم همان سلسله سخنرانی‌های آمریکا چیست؟ من سوم دیگر در نظر من سوم. چون قرار بود سه جلسه باشه.

جلسه دوم چون جلسات دو ساعته نشد هی یک چیزهایی از جلسه اول موند برای جلسه دوم و از دوم به سوم. حالا سه من در واقع آن اصل مطلبی که می‌خواستم بگویم را نگفتم و ناراحتم نیستم اگر این‌جوری وقتم کم نمی‌آوردم فکر می‌کنم به همان دلیل بهتر بود که اصل مطالب بمونه برای یک خورده خصوصی‌تر اینکه ضبط بشود بعداً آنجا مثلاً یک گوش بشود.

خب فکر کنم از این به بعد باید بیا حالا من هیچ تحلیلی هم ندارم که چرا این‌جوری شد. عنوانش یک خورده زیادی جذاب بود. باید از این به بعد سعی کنیم که عنوان‌های یک خورده ساده‌تر مثلاً انتخاب کنیم. نمی‌دانم.

ادامه بحث آمریکا در جمع خصوصی‌تر

شاید تفسیر این نزدیک بودنش به انتخابات اوباما و این‌ها اصلاً کلاً موضوع آمریکایی موضوع داغ می‌شده شده بود حالا الان امیدوارم کمتر شده باشه. خب الان مثلاً اگر یک نفر یک سخنرانی در آنفولانزا چیست احتمالاً خیلی شلوغ می‌شود. الان موضوع داغ خبر مثلاً آنفولانزا.

خب برویم سراغ من طبعاً با توجه به اینکه یک مدتی گذشته یک مقدار یادآوری می‌کنم که چه کار کردم، چیا گفتم و ادامه بحث‌ها به طور طبیعی چه چیزهایی هست.

نکته اصلی که تو آن جلسات گفتم این بود که دو تا دیدگاه به طور کامل ۱۰۰ درصد متضاد در مورد آمریکا وجود دارد. یکی دیدگاه آدم‌هایی که انگار از درون آمریکا به آمریکا نگاه می‌کنند که یک دید خیلی آرمان‌گرایانه‌ای دارند.

نه همه آدم‌هایی که در آمریکا هستند. به هر حال یک جور ایدئولوژی در آمریکا وجود داشته. الان حداقل دو قرنه که بعد از استقلال آمریکا به وجود آمده مخصوصاً بعد از جنگ داخلی خیلی رسمیت پیدا کرده و همچنان هم آدم‌هایی هستند که آمریکا را همان‌جوری نگاه می‌کنند.

و حالا به‌غیر از آن آدم‌های سنت‌گرایی که آمریکا را یک مثلاً چیز فوق‌العاده و ایده‌آلی می‌دونن، حتی روشن‌فکرهای اروپایی هم خیلی‌ها وقتی که مسافرت می‌کنند به آمریکا گزارش‌های خیلی مثبتی از درون آمریکا می‌نویسن به‌عنوان اینکه آزادترین که همچنان آزادترین کشور دنیاست از خیلی جاهاست و خیلی جنبه‌های عدالت‌طلبی در آن قویه و به‌هرحال محسنات زیادی دارد. کار کردن در آمریکا یک محسناتی دارد و الی آخر. به‌هرحال از درون آمریکا گزارش‌های مثبت زیاد می‌نویسن.

از طرفی تقریباً همه آدم‌هایی که بیرون آمریکا هستند و نگاه می‌کنند هم گزارش‌هاشون حالت گزارش فاجعه دارد. یعنی دیگر موجودی کثیف‌تر و بدتر از این در عالم پیدا نمی‌شود.

و هم جنبش‌های روشن‌فکری چپ، جنبش‌های مذهبی، به‌هرحال در سراسر دنیا الان اتفاقاً در دوران George Bush دوم دیگر این نفرت از آمریکا عالم‌گیر شده. یعنی واقعاً خیلی حتی در اروپا نظرخواهی‌هایی که انجام می‌دادن آمریکا را به‌عنوان یک موجود شیطان‌صفتی که همه دنیا را مثلاً به‌هم ریخته بهش نگاه می‌کردند.

بعد در واقع حالا با طول‌وتفصیل نسبتاً زیادی مخصوصاً برای اینکه آن دیدگاه ایده‌آلی که نسبت به آمریکا وجود دارد را یک خرده بیشتر حس بکنید، با این دیدگاه مخالفت با آمریکا را خب خیلی از رادیو تلویزیون ممکن است شنیده باشید و این‌جوری اصلاً این ایدئولوژی‌ای که تو ایران هم به‌شدت روش تبلیغ می‌شود.

من آن قسمتو یک جلسه کامل، یک جلسه و نیم تقریباً وقت گذاشتم که آن دیدگاه‌هایی که توجیه می‌کند که حتی بعضی از نقاط ضعف‌های آمریکا را برمی‌گردونه به یک مثلاً فرض کنید مصالحی که آمریکایی‌ها مجبورن بعضی از کارها را انجام بدن، این‌ها را تو یک جلسه و نیم گفتم و بعد هم شروع کردم در واقع یک دیدگاه‌های میانه‌ای را ارائه کردن که می‌خواهم الان در واقع به نکات اصلی این چیزهایی که در جلسات قبل گفتم اشاره بکنم.

می‌خواهم فقط یادآوری بکنم که آن بعضی از آن جنبه‌های ایده‌آلی که در مورد آمریکا گفتم جنبه‌های واقعی هستند که اصلاً انکار کردنش یه‌جوری بی‌معنیه. یکی اینکه آمریکا به‌نوعی مبدأ مدرنیسم در دنیا در واقع آمریکا با یک وضعیت خاصی شروع حیات اجتماعی آمریکا شروع شده.

آن هم این بود که بگذارید فقط یک مختصر یادآوری بکنم که پروتستانتیسم که در اروپا شکل گرفت و تحت فشار بود هم‌زمان به‌طور شگفت‌انگیزی هم‌زمان آمریکا کشف شد.

بعداً این‌ها مهاجرت کردن رفتن آنجا و به‌نوعی این ایده و تفکر که یک جامعه ایده‌آل بسازن را داشتن و نکته اساسی در مورد آمریکا که مبدأ خیلی از چیزهای مدرنه و شاید مدرن‌ترین جامعه به‌معنای واقعی کلمه است، این است که سنتی در آن کشور وجود نداشته.

یعنی در واقع مثل یک لوح سفیدی بود که از اول شروع کردن روش یک چیزهایی نوشتن و نتیجه‌اش این بود که خیلی از مشکلات و چیزهای دست‌وپای‌گیری که سنت‌های اروپایی داشتن آنجا وجود نداشت و یک جامعه‌ای به‌وجود اومد، قانون اساسی‌ای نوشته شد که کاملاً دموکراسی در واقع در آن به‌عنوان یک اصل پذیرفته شده بود و قابل‌اجرا بود.

درحالی‌که شما مثلاً فرض کنید مشکل اشرافیت را در اروپا داشتید، در آمریکا اصولاً یک چنین جامعه اشرافی ریشه‌داری وجود نداشت. همین‌جور سنت‌های مذهبی عجیب‌وغریبی که در دنیای کهنه به‌اصطلاح وجود داشت تو این دنیای نو نبود. این است که به‌معنای واقعی کلمه یک دنیای یک کشور نو با یک جور مناسبات جدید ایجاد شد که به این شکل سابقه نداشت.

من یک مثال، تمثیلی استفاده کردم که فکر می‌کنم تمثیل خوبی ساده، ساده می‌کند فهمیدن این را که شما فکر کنید که می‌خواهید یک شهری بسازید روی یک شهر باستانی که پر از کوچه پس‌کوچه‌ست، اصلاً نمی‌توانید خیابان‌کشی‌های منطقی و درستی انجام بدهید. درحالی‌که شما مثلاً یک شهری مثل نیویورک را وقتی می‌رید نگاه می‌کنید، چیزی وجود نداشته.

را زمین خالی به‌نوعی انگار ساخته شده و این است که همه مثلاً خیابان‌های نیویورک شماره‌گذاری شده، زوج‌ها این‌ورین، مثلاً فردا اون‌ورین و به‌راحتی می‌توانید آدرس‌ها را پیدا بکنید. در واقع اکثر بخش‌های آمریکا در دوران مدرن ساخته شده، از صفر در واقع ساخته شده. حالا نیویورک اتفاقاً شهر تاریخی آمریکاست و این‌جوری است.

و بقیه شهرهایی که مثلاً در مرکز و غرب آمریکا وجود دارند که واقعاً در قرن بیستم اکثرشون ساخته شدن و کاملاً همه‌چیز توشون رعایت شده از نظر اصول در واقع ساخته شدن برای اینکه اتومبیل مثلاً توشون حرکت بکند. در حالی که شهر ونیز ساخته نشده برای اینکه اتومبیل در آن حرکت بکند.

این یک مثال خوبی است که نشان می‌دهد که اصولاً ساختارهای اروپای قدیم و جهان قدیم با یک سری مناسبات جدیدی که در دنیا به وجود اومده، مناسباتی که در دوران سرمایه‌داری به وجود آمده سازگار نیستند و همچنان هم چیزهای نکته‌هایی هست که در واقع دست و پاگیره و نمی‌تواند وضعیت مناسبات در بعضی از کشورها شکل بگیرد از جمله کشور خود ما که دیگر فکر می‌کنم یک شاخص از این نظر که مناسبات مدرن با جامعه سنتی ایران سازگار نیست و ما یک جوری به یک تلقی‌های عجیب و غریبی گاهی خنده‌داری از مدرنیسم.

مثلاً با جامعه سنتی خودمان می‌رسیم. اخیراً یک ترانه‌ای که خیلی معروف شده از اصطلاح پیتزای قرمه‌سبزی برای این آشفتگی بیان کردن این آشفتگی درونی ایران استفاده کرده که اصطلاح قشنگی بود.

و خیلی چیزهامون مثل پیتزای قرمه‌سبزی‌ست.

ساختار اروپای قدیم در برابر آمریکا

خب آمریکایی‌ها این‌جور چیزها، آمریکایی‌ها از اول هم آن پیتزا را درست کردن، قرمه‌سبزی هم نداشتن و خیلی راحت کارشون پیش رفت. و نکته دیگه‌ای که به نظر من هیچ‌کس نباید انکار بکنه، نقش تاریخی خیلی مهمی است که آمریکا و استقلال آمریکا در دنیا در واقع بازی کرده.

آن هم این است که آمریکایی‌ها واقعاً حداقل در یک دورانی نمی‌شود انکار کرد که پرچم‌دار دموکراسی به یک معنای مثبتش بودن، یعنی توجه کردن به توده مردم.

شما اصلاً این روحیه که در آمریکا به وجود آمد را در اروپا نمی‌بینید. در اروپا و دنیای قدیم همیشه یک افراد خاص نخبه‌ای بودن، حالا ممکن است نخبه مذهبی باشن، نمی‌دانم اشراف باشن، خونشون مثلاً با بقیه فرق بکنه، این‌ها حاکم هستند در کشورهای سنتی حاکم بودن و توده مردم هم مثل واقعاً یک توده‌ای از موجودات که کسی به فکرشون انگار نبود.

حکومت‌ها در فکر مثلاً رفاه عمومی نبودن. این ایده‌های رفاه عمومی، ایده‌های دموکراسی به معنای اینکه همه آدم‌ها حق رأی داشته باشند و یک چیزهایی مثل حقوق بشر یا حقوق اولیه‌ای همه انسان‌ها باید داشته باشن، این‌ها به شدت در جهان قدیم در واقع نادیده گرفته می‌شد.

آمریکایی‌ها اولین بار، نه اینکه ایده‌های ذهنی‌شو اولین بار آمریکایی‌ها کشف کردن، در آمریکا برای اولین بار این‌ها به معنای واقعی کلمه پیاده شد و فکر می‌کنم که تلطیف شدن فضای جهان از نظر اینکه به هر حال در همه جای دنیا یک چیزی تحت عنوان حقوق بشر و حقوق عامه مردم وجود داشته باشه، یک ریشه‌ای در آمریکا دارد.

من نمی‌خواهم خیلی حالا روی این اصرار بکنم که این تحول خوبی که در دنیا به وجود آمده در قرن‌های اخیر که از یک جامعه‌های نسبتاً خشنی که با مردم بدرفتاری می‌شده، اصولاً تفکر رفاه خیلی وجود نداشته برای عموم مردم.

مثلاً یک عده‌ای واقعاً شما زندگی تو انگلستان را سه قرن قبل در نظر بگیرید، یک عده لرد و اشراف هستن، در دست همه‌شان دارند زندگی می‌کنند و بقیه مردم هم هیچی دیگه، یعنی تفاوت بین عامه مردم با عامه مردم خیلی جاها مشکلات بهداشتی شدید دارن، مشکلات تغذیه دارن، در حالی که در همین جامعه آدم‌هایی دارند به شدت خوب با چیز زندگی می‌کنن، با رفاه فوق‌العاده زیاد که اصلاً نمی‌دونن از این‌همه با این‌همه رفاه چه کار بکنند.

این در آمریکا به این شکل واقعاً هیچ‌وقت به وجود نیامده. یعنی درست است که این نظام سرمایه‌داری تو آمریکا بوده و هست و یک عده خیلی مرفه، ولی همیشه یک حداقلی برای همه مردم هم در واقع در نظر گرفته می‌شود.

شما خیلی از اختراعات و اکتشافاتی که آمریکایی‌ها تا یک موقعی که خیلی دنبال ساینس نبودن ولی مخترع داشتن و به طور مداوم داشتن چیزهایی اختراع می‌کردند که یک سری کارها را تسهیل می‌کرد و نهایتاً باعث رفاه عمومی می‌شد.

اینکه تصور یک دنیایی که اکثریت مردم در آن مثلاً اتومبیل شخصی داشته باشن، و یک جوری به راحتی دسترسی به یک سری مواد غذایی داشته باشن، این واقعاً تو دنیای کهنه خیلی مطرح نبود. این چیزها از آمریکا بیشتر شروع شد.

هرچند که الان کشورهای اروپایی از نظر رفاه عمومی از آمریکا آن‌قدر جلو زده باشند ولی این تحول واقعاً مبدأش یک مقدار تو آمریکا بود و این‌ها را می‌خواهم تأکید بکنم که به هر حال یک نکات مثبتی که در مورد آمریکا هست را فراموش نکنم.

آمریکایی‌ها در آن ایدئولوژی‌شون اصطلاحاً خودشان را پیس‌میکر می‌دانند که مثل یک انسان‌هایی که به یک امنیتی در یک جایی از دنیا رسیدن و حالا خیلی دوست دارند که این امنیت را همه‌جای مردم دنیا داشته باشند. مثلاً این روحیه که چون خیلی از آدم‌هایی که به اصطلاح اولین مهاجرای آمریکا بودن از آزار و اذیت‌های مذهبی در دنیا فرار کردن رفتن اونجا، یک حساسیت فوق‌العاده‌ای در آمریکا وجود دارد.

اگر بشنون یک جایی دنیا واقعاً تو مردم آمریکا، فرهنگ آمریکا این‌جوری است که حساسیت دارند اگر بشنون یک جایی مردم به دلیل مثلاً عقایدشون تحت فشار هستن، کشته می‌شوند. یا مثلاً فرض کنید جنگ‌هایی که برای جنبه‌های نژادی داشته باشن، این‌ها واقعاً به معنای واقعی کلمه، من اصلاً حرف‌هایی که دارم می‌زنم اصلاً ربطی به سیاست دولت آمریکا ندارد.

مردم آمریکا فرهنگ این‌جوری دارن، حساسیت‌های خاصی نسبت به بعضی از این مسائل انسانی دارند که شاید نسبت به همه‌جای دنیا، شاید نسبت به همه‌ی کشورها شدید باشه، شدیدتر از همه‌جا باشه. شما احتمالاً می‌دانید که آمریکا اصلاً ارتش به معنای چیز نداره، یعنی ارتش حرفه‌ای نداره، سرباز حرفه‌ای ندارد. مثل کشور ما سربازها جنبه‌ی به اصطلاح سربازگیری انجام می‌شود از همه‌ی مردم.

بعضی از کشورها ارتش‌شون حرفه‌ایه، یعنی آدم‌هایی مثل شغل وارد ارتش می‌شوند و دیگر ارتشی هستند. حالا مراتب آمریکا اصولاً سربازگیری می‌کند به این معنا که هیچ‌وقت در واقع سرباز حرفه‌ای ندارد که مادام‌العمر آنجا باشند و بخوان خدمت بکنند. هر بار که نیاز بشود اعلام می‌کنند و سرباز می‌گیرند.

و احتمالاً شنیدید که مثل دوران جنگ ما، همیشه آنجا یک عده مثل آدم‌های فداکاری هستند که با جون و دل می‌روند به ارتش ثبت‌نام می‌کنند. حالا ممکن است مسائل اقتصادی هم مهم باشه. ولی حداقل در جنگ جهانی اول و دوم خیلی به اصطلاح حالت شهادت‌طلبانه داشت این ثبت‌نام در ارتش.

یعنی آدم‌هایی بودن، مرفه هم بودن ولی برای خاطر همین آرمان‌های مثلاً دفاع از آزادی و این‌ها می‌رفتن و ثبت‌نام می‌کردند و در جامعه آمریکا هم کاملاً این احساسی که نسبت به کشته‌های جنگ تو ایران وجود دارد که این‌ها آدم‌های آرمان‌گرایی بودن، شهید شدن در راه آرمان‌های مثلاً خودشون، واقعاً وجود دارد.

یک احترام خاصی نسبت به افرادی که داوطلبانه رفتن جنگیدن هست. به هر حال من میل دارم که یک خورده این چیزها را دارم تکرار می‌کنم برای اینکه آن فضای فکری که در آمریکا وجود داره، شما هر چیزی که از بیرون از آمریکا می‌بینید این‌ها را بگذارید. کنار داخل آمریکا یک چیزهای خیلی جالب و خوب وجود دارد.

یعنی حس آزادی‌خواهی و عدالت‌خواهی و مثلاً طرفداری از حقوق بشر، این‌ها واقعاً در فرهنگ آمریکایی هست و مردم آمریکا هم خیلی نسبت به این چیزها حساسن. و حالا اینکه دولت آمریکا مثلاً از این حساسیت‌ها سوءاستفاده می‌کند یا نمی‌کنه، این یک بحث جداست.

خود به اصطلاح فرهنگ آمریکایی را باید سعی بکنیم که نکات مثبتش را داشته باشیم. من این‌ها را دارم تأکید می‌کنم روش. برخلاف آن جنبه‌های منفی که جلسات قبل گفتم.

برای خاطر اینکه دقیقاً امروز می‌خواهم به یک چیزهای فرهنگی کاملاً منفی در آمریکا اشاره بکنم که یک خورده می‌ترسم که دولت آمریکا که کلاً زیر سؤال هست و بدیهیه که مثلاً موجود شیطانیه، این جلسه اگر من بخواهم از اساس خود فرهنگ آمریکا را هم زیر سؤال ببرم، ممکن است خیلی دیگر چیز بشه، به اصطلاح حالت دوز ضدآمریکایی بودن این جلسات و مثلاً این سخنرانی زیاد بشود.

برای همین حالا حداقل من سعی کردم که جنبه‌های مثبت آمریکایی‌ها را و فرهنگ آمریکایی را اول یادآوری بکنم، فراموش نکنم. من یک جلسه سعی کردم واقعاً شما را با یک چیزی از داخل آمریکا آشنا بکنم و به خیلی از آن چیزهایی که دارم می‌گم، به این چیزهایی که الان گفتم کاملاً چسبیدم، معتقدم. یعنی فکر می‌کنم مردم آمریکا ویژگی‌های این‌شکلی دارند که جالب است.

خب من در جلسه از دوم شروع کردم تو جلسه سوم ادامه دادم یک سری نکات گفتم که این سوال را در واقع یک جوری سعی کنم جواب بدهم که چطور ممکن است این مثلاً یک چنین مردمی یک جایی باشند عاشق آزادی و حقوق بشر باشند بعد دولتش در تمام دنیا دارد مثلاً به همان ملت‌ها فشار میاره، همه مردم را از بیرون به آن نگاه می‌کنند به عنوان یک کشور قلدر که برای مثلاً گسترش سرمایه‌داری آمریکا همین‌جا دارد جنایت می‌کند.

چگونه ممکن است که یک چنین فرهنگی و یک چنین کشوری یک چنین مردمی وجود داشته باشند دولتش یک چنین کارهایی بکند و در داخل آمریکا هم معمولاً هر کسی که دولت آمریکا در واقع یک جوری نماینده سرمایه‌دارهای آمریکاست که خود مردم آمریکا را هم به نوعی دارد انگار سرکیسه می‌کند.

نقد چپ و نگاه چامسکی

اینکه ما یک کشوری داشته باشیم که در آن آزادی وجود داشته باشه و مردمش هم اهل آزادی و حقوق بشر باشن، چگونه می‌شود این تناقض را حل کرد که برای دولتی آنجا حاکمه و ظاهراً هم به زور حکومت نمی‌کنه، یعنی مواردی که مجبور می‌شود از پلیس مثلاً استفاده بکند خیلی خیلی کمه، شاید کمتر از خیلی از کشورهای اروپایی و به نظر می‌رسد که اینجا یک تناقضی وجود دارد دیگر.

شما یا فکر می‌کنم اکثر آدم‌ها این تناقض را این‌جوری حل می‌کنند که یا معتقد می‌شوند به اینکه در داخل آمریکا حرف‌هایی که زده می‌شود که اینجا آزادی دروغه. مثلاً اگر آزادی رسانه‌ها چرا جنایت‌های آمریکا را نمی‌نویسن، مردم چرا یک حرکتی نمی‌کنن، مثلاً ریاست‌جمهوری چرا همیشه بین این دو تا حزب خاص دارد دست‌به‌دست می‌شود که جفتشون مثلاً خدمت‌گزار سرمایه‌دارها هستند.

بنابراین یک شیادی داخل آمریکا هست و همه‌چیز آن آزادی‌ها و حرف‌هایی که زده می‌شود ظاهریه. این یک راه حله. یکی هم اینکه اصلاً انکار بکنید که بیرون آمریکا، مثلاً یک عده آدم‌هایی که تو آمریکا هستند حداقل منکر اینن که اصولاً دولت آمریکا دارد جنایت می‌کند و همه‌اش دنبال اینن که توجیه بکنند که بله آن جنایت را کرد ولی مثلاً اگر این کار را نمی‌کرد یک اتفاق بدتری می‌افتاد.

مثلاً اگر بمب بمب اتمی که تو هیروشیما می‌زد، تعداد آدم‌ها در طول زمان مثلاً تعداد آدم‌ها بیشتری کشته می‌شد. بنابراین لازم است. اگر تو ایران مثلاً ۲۸ مرداد کودتا کرد، در اینکه اگر نمی‌کرد، روس‌ها می‌اومدن مثلاً ایران را می‌گرفتن بعد خیلی بد می‌شد.

یک توجیه‌هایی این‌شکلی، خب یک عده هستند نشستن و دارد تمام این رفتارهای عجیب‌وغریبی که آمریکا در این ۴۰، ۵۰ سال اخیر تو دنیا کرده، سعی می‌کنند توجیه‌هایی دربیارن، هرچه هم می‌گذره هی سخت‌تر دارد می‌شود.

من یک اشاره‌ای به این کردم که Chomsky یکی از خاصیت‌هاش این است که به‌طور مداوم هر کاری که آمریکا می‌کند با یک ادعایی دیگه، معمولاً دولت آمریکا مثلاً یک جا برای آزادی، یک جا برای حمایت از حقوق بشر، یک جا برای نمی‌دانم اینکه استقلال یک کشور به خطر افتاده یا دارد نژادکشی می‌شود و این حرف‌ها دخالت می‌کند و Chomsky آنجا نشسته و به‌طور مداوم اسناد و مدارک می‌گوید هر ادعایی که دولت آمریکا می‌کند در یک اقدامی که دارد خارج از کشور می‌کنه، یک مدارکی را می‌کند که ۳۰ سال. قبل عین این اتفاق بدترش فلان‌جا افتاد، چون با منافع شما سازگار بود، هیچی نگفتید.

مثلاً عراق کویت را اشغال کرده، شما بهش حمله کردید ولی آفریقای جنوبی نامیبیا را اشغال کرد، شما نه‌تنها حمله نکردید، حتی حاضر نشدید آفریقای جنوبی را تحریم بکنید و الی‌آخر.

می‌گوید یک آدمی که اصولاً دارد دروغ می‌گه، یکی یک هفته، دو هفته، یک روز، یک سال به دروغ‌هایی می‌گوید خیلی مخفی، ولی اگر ۵۰، ۶۰ سال یک نفری بخواهد دروغ بگه، دچار تناقض‌گویی می‌شود دیگر. یعنی الان این کار را دارد می‌کنه، ۳۰ سال یادش یادش می‌رود یا یادش هم نره، چه کار می‌خواهد بکنه؟

خلاصه‌ یک توجیه‌هایی که می‌آورد همه‌اش با همدیگه، چون واقعیت این است که آمریکا دخالت‌هاشو نکرده که منافع کاملاً مانی می‌کنه، یعنی یک جاهایی به نفعش این آدما، آدم‌هایی هستند که منافع‌شون را تأمین می‌کنن، ازشان حمایت می‌کند و هر جایی هم، یعنی یک اصل کلی وجود دارد که همیشه دارد رعایت می‌شه، آن هم این است که یک منافعی در واقع برای آمریکا هست تو دخالت‌هایی که تو دنیا می‌کند و بقیه‌اش دیگر مثل چیز دیگه، بقیه همه‌اش یک ظاهر‌سازی‌هایی که برای مردم و مثلاً توجیه کردن افکار عمومی داخل خودشان مردم می‌گویند. من سعی کردم یک ایده‌هایی را در واقع مطرح بکنم که این دو تا واقعیت را کنار همدیگر بتوانیم حفظ بکنیم.

یعنی به نظر من واقعیت این است که در آمریکا، آمریکا کشور آزادیه، رسانه‌های آزادی داره، شما الان می‌توانید بروید تو آمریکا هر نوع فعالیت سیاسی بکنید، می‌توانید بروید حزب کمونیست برای خودتان تشکیل بدید، حزب اسلام‌گرا تشکیل بدید، تا حدی یک قانونی آنجا وجود داره، خب مثل هر قانونی یک محدودیت‌هایی قائل شده، ولی حد زیادی محدودیت‌های داخل آمریکا کمتر از خیلی جاهای دنیاست و آدم‌ها می‌توانند بروند فعالیت سیاسی بکنند. شما می‌توانید بروید خودتان نه ولی فرزندتون اگر آنجا به دنیا بیاید می‌تواند کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا بشود.

من مخصوصاً می‌خواهم روی این تأکید بکنم که الان که من دارم این حرف‌ها را می‌زنم بعد از اینکه اوباما انتخاب شده یک مقدار به این موضوع دقت بکنید که خیلی از آدم‌هایی که آمریکا را به اصطلاح می‌خواستن بکوبن بهترین ابزارشون، واضح‌ترین چیزی که داخل آمریکا اون‌طوری که شما فکر می‌کنید نیست، آزادی وجود نداره، همیشه مسئله نژادپرستی داخل آمریکا مثل یک چماقی روی سر آمریکا می‌خورد که نه تنها آمریکا یک کشور کاملاً نژادپرست بوده تا حجاب را تا دهه ۶۰ قانون‌های نژادپرستانه داشته.

یعنی محدودیت‌هایی برای سیاه‌ها مثلاً قائل می‌شده و در دور از نظر تاریخی حتی از نظر مذهبی هم محدودیت‌ها را قانون قائل شده بودن ولی نکته‌ای که در واقع این سابقه تاریخی تو آمریکا وجود داشت و حالا مثلاً تا دهه ۷۰ هم که قوانین دیگر برداشته شد همچنان به نظر می‌اومد که روحیات نژادپرستانه در آمریکا زیاده.

بله. یک چیزی که واقعاً تو ذهنمه این است که اگر به خوش‌بین‌ترین آدم‌هایی که مبارزات ضد نژادپرستی می‌کردند دهه ۶۰ می‌گفتید که ممکن است ۴۰ سال بعد ازشان می‌پرسیدید که آیا امکان دارد ۴۰ سال بعد رئیس‌جمهور آمریکا سیاه‌پوست باشه؟

من فکر می‌کنم اصلاً این ایده خنده‌دار به نظر می‌رسید تو دهه ۶۰. شما اطلاعیه‌ها و اعلامیه‌های تندروترین جناح‌های ضد نژادپرستی را تو آمریکا اگر مطالعه بکنید دهه ۶۰ و اوایل ۷۰ صادر کردن تمام چیزهایی که می‌خواستن مطلقاً برآورده شده. به اضافه اینکه یک چیزهایی اتفاق افتاده که اصلاً فکرشو نمی‌کردن.

بنابراین من باز این یادم افتاد که این را بگویم به عنوان این نکته‌ای که الان برای ما کاملاً روشنه که خیلی از اشکال‌هایی که در آمریکا وجود داشته به نظر می‌آید که به مرور زمان مبارزه می‌شه، مبارزات سیاسی دقیقاً به دلیل آزادی‌هایی که آنجا وجود داشته وجود داره، آدم‌ها جمع می‌شن، کار رسانه‌ای می‌کنند و نهایتاً به اینجا می‌رسند که حرف خودشان را می‌توانند پیش ببرن.

خب من یک بار می‌خواهم فقط خیلی سریع بگویم که نکاتی که به نظر من مهم هستند و باید یک جوری در واقع بهشان توجه کرد تا اینکه بتوانیم سیاست‌های خارجی آمریکا را با وضعیت داخلی آمریکا یک جوری تطبیق بکنیم یک یک نکته خیلی مهم به نظر من این است که بعضی‌ها اشتباه می‌کنند آدم‌هایی که خیلی تند علیه آمریکا دولت آمریکا حرف می‌زنند این است که این الان یک اشتباه فنیه.

فکر می‌کنند که سیاست‌مدارهای آمریکا واقعاً نوکر مثلاً سرمایه‌دارهای آمریکا هستن، نماینده سرمایه‌داری آمریکا هستند. من یک مقداری وقت نسبتاً زیادی گذاشتم که سعی کردم این را بهتان نشان بدهم و این را در واقع یک جوری جا بندازم که اصلاً این شکلی نیست. یعنی سیاست در آمریکا یک بیزینس و یک یک جور در واقع بازی جدای از سرمایه‌داری آمریکاست.

یعنی سیاست‌مدارها موجودات مستقلی هستند که یک کاری را در آمریکا دارند انجام می‌دهند. از به عنوان یک بازیگر هم تحت تأثیر سرمایه‌دارها هستند هم تحت تأثیر افکار عمومی و عامه مردم هستند چون باید رأی بیارن خلاصه. یعنی هر کاری هم نمی‌کنند و بنابراین بازی پیچیده‌ای انجام می‌دهند. بازی‌ای که ممکن است خود سرمایه‌دارها به راحتی نتونن هندلش بکنند.

آدم‌های متخصصی هستند که بین افکار عمومی، بین سرمایه‌دارها، بین رسانه‌ها یک جوری در واقع تعادلی برقرار می‌کنند و بازی خودشان را پیش می‌برن. مثلاً اگر بشود یک حرکتی به نفع سرمایه‌داری آمریکا بکنند که افکار عمومی آمریکا متشنج نشود خب این کار را قطعاً می‌کنند. ولی به هر حال افکار عمومی برای‌شان یک ترمزیه.

دیدگاه‌های، واگداری اجباراً سیاست‌مدارهای آمریکا مجبور شدن به دلیل فشار افکار عمومی قانون‌هایی را تصویب بکنند که کاملاً ضد منافع سرمایه‌داری بوده. من همون‌طور که گفتم Roosevelt بزرگ‌ترین مشوق تشکیل سندیکاهای کارگری برای دفاع از حقوق کارگرها بود و واقعاً هم جایگاه آمریکا را تونست تغییر بده از نظر آن خشونتی که سرمایه‌داری آمریکا نسبت به کارگرها اعمال می‌کرد.

بنابراین سیاست چیز خیلی پیچیده‌ای تو آمریکا و نکته خیلی اساسی این است که سیاست‌مدارها کاملاً بیزینس می‌کنند. یعنی این‌شکلی نیست که شما آن حرف‌های آرمان‌گرایانه و این‌ها که می‌زنند ممکن است داشته باشن، ممکن است نداشته باشند ولی به هر حال دو تا حزب در آمریکا وجود دارند که در حال تجارت هستند.

یعنی مثلاً من شخصاً توجیهی برای این میزان حمایت مالی و حیثیتی از اسرائیل نمی‌بینم به غیر از اینکه حمایت از اسرائیل مستقیماً منافعی برای این سیاست‌مدارهای آمریکا داره، نه حتی سرمایه‌داری آمریکا.

یعنی گاه‌به‌گاه شما از طرف جناح‌های مذهبی، جناح‌های سرمایه‌دار سرمایه‌دارهای آمریکا فشار می‌بینید را دولت که دست بردار از این مقدار حمایتی که از اسرائیل دارد می‌کند که نتیجه‌اش این است که منافع آمریکا تو تمام کشورهای اسلامی مثلاً به خطر می‌افتد.

ولی یک لابی‌ای وجود دارد تو آمریکا که فوق‌العاده خرج می‌کند.

قدرت، هژمونی و توجیه سیاست

یعنی مستقیماً به سیاست‌مدارهای آمریکا پرداخت انجام می‌دهد و بنابراین سیاست‌مدارهای آمریکا این دو تا حزب که بخشی از در واقع سرمایه خودشان را دارند از لابی صهیونیستی می‌گیرن، بنابراین موظف‌ان، متعهد‌ان که از اسرائیل حمایت بکنند. منتها تا یک حدی دیگر به هر حال. حدش این است که مثلاً حزبشون نابود نشود.

و من این نکته مهم است که شما سیاست سیاست داخلی و خارجی آمریکا رو، می‌خواهید دیگر سیاست‌مدارها را از قانون‌هایی که می‌گذرونن و کارهایی که در خارج از آمریکا انجام می‌دهند را در نظر می‌خواهید بگیرید و توجیه بکنید، همیشه باید این پارامتر را در نظرتون باشه که بخشی از سیاست‌ها در حقیقت برای خاطر این است که خود این سیاست‌مدارها دارند بیزینس می‌کنند و همه‌چیز را اگر بخواهید با منافع سرمایه‌داری آمریکا توجیه بکنید به نظرم همه‌اش درست درنمیاد.

یک جاهایی واقعاً دولت آمریکا دخالت‌هایی می‌کند که خیلی در جهت سرمایه‌داری آمریکا به آن معنا ممکن است نباشه، حتی ممکن است مخالف باشه. به هر حال افکار عمومی را دارن، سرمایه‌دارها را دارن، لابی‌هایی که به خود این‌ها پرداخت‌های خصوصی می‌کنند وجود دارند و بنابراین یک خورده به اصطلاح گیمی که این‌ها بازی می‌کنند پیچیده است.

اینکه رسانه‌ها چرا در آمریکا افشاگری نمی‌کنند واقعیت این است که هر افشاگری که فکر کنید می‌کنند. منتها اگر حرف این است که چرا رسانه‌های بزرگی مثلاً آمریکا مثل CNN این‌ها افشاگری نمی‌کنن، خب معلوم است که نمی‌کنند. آن‌ها نمی‌خوان افشاگری بکنند. CNN خودش به هر حال باز من نمی‌خواهم بگویم رسانه نوکر سرمایه‌داریه. رسانه یک بخشی از سرمایه‌داری آمریکاست، یعنی بیزینس دارد انجام می‌دهد.

بنابراین به هیچ وجه رسانه‌های بزرگ نمی‌خوان بازی را به هم بزنن. یعنی بیان مثلاً یک کاری بکنند که تو کشور شورش بشود. بنابراین به‌شدت خودشان را سانسور می‌کنند. علاوه بر اینکه دولت آمریکا اختیاراتی را دارد که رسانه‌ها را سانسور بکند و این کار را انجام می‌دهد. یعنی در بارها مثلاً این اتفاق افتاده.

بعد از ۱۱ سپتامبر طبق قوانینی که مربوط به امنیت ملی آمریکا می‌شود می‌توانند انتشار مثلاً آمریکا رسماً انتشار هرجور چیز رسانه‌ای که ضد جنگ باشه بعد از ۱۱ سپتامبر را ممنوع اعلام کرد.

حتی مقاله‌های تحلیلی را رسانه‌ها هم نداشتن چاپ کنند. من فکر می‌کنم به این اشاره کردم، یادم نیست چون دیگر خیلی گذشته. من معمولاً تو چیزهایی می‌نویسم نمی‌گویم و بعد یادم نمی‌مونه کدام نوشته‌ها را گفتم، کدام را نگفتم.

یک مثال خیلی واضح این است که ادوارد سعید را اگر بشناسید متوجه می‌شوید که من در چه حال بودم. ادوارد سعید اصولاً تحلیل‌گر سیاسی، نزدیک به فیلسوفه. هیچ‌کدوم از مقاله‌های ادوارد سعید در مورد جنگ بعد از ۱۱ سپتامبر در رسانه‌های آمریکا مطلقاً چاپ نشد. آن فقط از اینترنت استفاده کرده برای اینکه مقاله‌های خودش را یک جوری در واقع در اختیار مردم قرار بده.

بنابراین اینکه رسانه‌ها افشاگری، رسانه‌های کوچک وجود دارن، افشاگری می‌کنند و نکته مهم این است که رسانه‌های بزرگ حتی اگر مسئله منافع‌شون نباشه، نکته خیلی مهم این است که رسانه‌ها همیشه آن چیزی را می‌گویند که مردم دوست دارند بشنون. مردم آمریکا دوست ندارند بشنون که در یک کشور جنایت‌کار دارند زندگی می‌کنند.

همان‌طوری که ما دوست نداریم در مورد کشورمون ما یک چنین حرفی زده بشود. اکثر مردم ایران خب به هر حال اگر یک نفر بیاید بگوید آقا دولتتون رفت جایی جنایت و این‌ها مثلاً بزرگی انجام داده و این‌ها خیلی از مردم، الان مردم به اصطلاح تیپ مذهبی که کاملاً جمهوری اسلامی را مثلاً نماینده خدا در کره زمین می‌دانند را در نظر بگیرید، یک چنین آدم‌هایی خب به طور خودجوش مخالف این هستند که رسانه‌ها بیان افشاگری بکنند اگر مثلاً بخوان بگویند که دولت جمهوری اسلامی یک جایی جنایت انجام داده.

حالا ما که هنوز بمب اتم را نساختیم و نمی‌توانیم جنایت بزرگی انجام بدهیم ولی ان‌شاءالله حالا به هر متوجه هستید یعنی در آمریکا جو کاملاً این‌جوری است.

اکثریت مردم آمریکا دوست ندارند در مورد هیروشیما چیز زیادی بشنون. و اگر هم یک چیزی قرار است گفته بشه، ببینید این حرف‌ها را می‌زنند. وحشتناک‌ترین حرف‌ها را در مورد دولت آمریکا در جامعه آمریکا می‌زنند.

منتها آدم‌هایی که به اصطلاح هیچ یک دانه ستاره هم تو آسمون ندارن، یک رسانه قوی که تیراژ خیلی بالا دارد ریسک نمی‌کند و یک افشاگری‌ای انجام بده که خواننده‌های خودش را در واقع برای خاطر مثلاً رسانه‌ها این‌جوری نیستند که برای خاطر حق و عدالت بیان منافع خودشان را کاملاً از بین ببرن.

وقتی مردم آمریکا از یک تیپ حرفای خوششون نمی‌آد، رسانه‌ها هم این را نمی‌گن. و یک نکته مهم اینجا وجود داره، آن هم این است که مردم به نوعی به هر حال عموم مردم، اکثریت مردم آمریکا گوششونو به روی یک چنین چیزهایی می‌بندن معمولاً.

و اصولاً آدم‌های سیاسی نیستند. اگر هم مطمئن بشن، مثلاً یک بار یک اتفاق معروفی که تو رسانه‌ای که تو آمریکا افتاده، تو وسط جنگ ویتنام، یکی از این نشریات آمریکایی، فکر می‌کنم لایف، آن نشریه‌ای که به هیچ‌جا ربط نداشت، از این نشریاتی که اصلاً سیاسی نبود، یک عکس رنگی کشتار یک دهکده‌ای را در ویتنام چاپ کرد.

که عکس‌العمل وحشتناکی در آمریکا به وجود آورد، به نظر اینکه مردم اصلاً نمی‌دونستن تا آن موقع که چنین اتفاقی دارد می‌افتد. من فکر نمی‌کنم این سانسور خبری آمریکا است که تا مثلاً چند سال مردم آمریکا بی‌خبر بودن که سربازاشون تو ویتنام دارند چه کار می‌کنند. فضای آمریکا این‌طوریه که رسانه‌هاشون به هر حال برای منافع خودشان بعضی از احساسات مردم را جری‌دار نمی‌کنند.

لزوماً می‌خواهم بگویم محدودیت‌های خبری رسانه‌های آمریکا از اینجا نمی‌آید که سرمایه خودشان یا مثلاً سیستم سرمایه‌داری در خطر بیفتد. افکار عمومی آمریکا کلاً یک مقاومتی در مقابل خیلی از این افشاگری‌ها دارد.

خب، این نکات مربوط به سیاست‌مدارها و رسانه‌ها، من یک چیزی گفتم که فکر می‌کنم چون ایده‌ایه که الان شروع کردن این‌جوری کار می‌کنن، احتمالاً کسانی که با گیم تئوری آشنا هستند می‌دانند که الان بازار گیم تئوری خیلی گرمه و تو همه زمینه‌ها سعی می‌کنند از ایده‌های گیم تئوری استفاده بکنند.

ولی وقتی گذاشتم و یک سعی کردم بگویم که آمریکا به طور استثنایی به دلیل طولانی شدن این گیمی که در واقع قانون اساسی ۲۰۰ ساله‌ای که اجرا شده و به دلیل اینکه آن از نظر فنی پی‌آف در آمریکا خیلی خیلی نزدیک به طوله.

شما جامعه و کشوری ندارید که این‌قدر استمرار داشته باشه یک گیم در آن و این‌قدر پی‌آف، اکثریت قاطع مردم و مؤسسات آمریکا یک جوری دارند همه‌چیز را با پول می‌سنجن. یعنی یک فرهنگ خاص آمریکایی.

نتیجه این ۲۰۰ سال باز این بازی را انجام دادن این است که دقیقاً آمریکا یک کشوریه که از نظر سیاسی به یک حالت تعادل رسیده به معنای گیم تئوریکش و این معنایش نیست که آدم‌ها تو وضعیت اپتیموم قرار دارند.

بنابراین این ذهنیت که چرا مردم آمریکا انقلاب نمی‌کنن، نمی‌دانم فلان نمی‌کنن، چرا دولت، چرا خودشان از دست این دو تا حزب خلاص نمی‌کنن، این دقیقاً نتیجه این است که آدم‌ها فکر می‌کنند که هر وضعیتی را می‌شود تغییر داد.

گیم تئوری یک تئوریه که به شما دقیقاً این را می‌گوید که اصلاً این‌جوری نیست. شما ممکن است بدونید که در وضعیت خوبی نیستید ولی جرئت نکنید که حرکتی جدید انجام بدهید. برای خاطر اینکه تاوان سنگین‌تری نسبت به اینکه حرکت نکنید ممکن است بپردازید.

و یک نکته دیگر در مورد آمریکا که من فکر می‌کنم باز مهمه، یعنی آخرین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم در مورد به نوعی چیزهایی که تو جلسات جلسه قبل بهش اشاره کردم، می‌خواهم بروم سر یک بحث‌هایی که پایه مذهبی و مثلاً یک جوری در واقع این‌جایی که بیشتر قبلاً در موردش صحبت کردم یک نکته خیلی مهمی‌ایه.

من می‌خواهم طبق معمول جرأت کنم در مستقیم‌انه‌ دموکراسی به معنای آمریکاییش که الان تو دنیا وقتی می‌گویند دموکراسی یک حرف خیلی چیز بزنم، تند بزنم.

من می‌خواهم بگویم که این وضعیتی که آمریکا دارد و این تضادی که بین داخل و خارج آمریکا وجود دارد مستقیماً نتیجه دموکراسی‌ایه. یعنی وقتی که شما یک دولتی تشکیل دادید که دارد یک گیمی بازی می‌کند که در آن افکار عمومی داخل این کشور خیلی خیلی مهم‌ان و افکار عمومی خارج کشور کاملاً بی‌اهمیت‌ان. چون آن‌ها به شما رأی قرار نیست بدن.

تو سرنوشت سیاسی شما دخالت نمی‌کنند. ولی اینایی که داخل محدوده جغرافیایی کشور خودتان هستند در اینکه حزبتون ببره یا ببازه دخالت می‌کنند. دوگانه شدن رفتار دولت در خارج و داخل به طور طبیعی پیش می‌آید. یعنی سیاست‌مدار آمریکا هیچ‌وقت نگران این نیست که ایرانی‌ها الان ازش راضی هستند یا نیستند. مردم آمریکای لاتین در مورد حزب دموکرات یا جمهوری‌خواه چه فکر می‌کنن؟

هر کاری دلشون می‌خواهد بکنن، هر فکری، آن‌ها نیستند که رأی می‌دهند و بقای این حزب را در واقع حفظ می‌کنند یا نمی‌کنند. شما وقتی که در یک سیاست‌مدار آمریکا دارد تصمیم می‌گیرد به خیلی پارامترها فکر می‌کند.

به اینکه سرمایه‌دارهای حامی خودش را ناراحت نکنه، فکر می‌کند برای خاطر اینکه در انتخابات بعدی و اگر ازش حمایت نکنن می‌خواهد از کجا این‌همه پول بیاورد و با حزب مقابلش مثلاً رقابت بکند.

به لابی‌های داخلی که بهش پول می‌دهند فکر می‌کنه، به رسانه‌ها فکر می‌کند که یک بار مثلاً کاری نکند که فشار زیادی نیاره که باعث بشود رسانه‌ها حرکت‌های خیلی وحشتناکی انجام بدن بر علیه دولت. و به طور طبیعی به طور مداوم دارد به افکار عمومی آمریکا فکر می‌کند.

یک عالمه این حزب‌ها روش‌های آمارگیری دارند که بفهمن افکار عمومی چقدر مثلاً وضعیت بد شده، محبوبیت رئیس‌جمهور چقدر کم شده، زیاد شده. این‌ها شما وقتی دموکراسی معنایش این است که یک سیاست‌مدار به افکار عمومی داخل کشور خودش به شدت حساسه و هیچ حساسیتی نسبت به خارج نداره، طبیعی است که دولتی را بتوانید تصور بکنید که هرجور عمل غیرانسانی و اجحافی را در خارج از کشور خودش انجام می‌دهد ولی از داخل خودش انجام نمی‌دهد.

یعنی دوگانگی‌ای که شما آمریکا را از داخل نگاه می‌کنید یک چیزی به نظرتون می‌آید و از خارج نگاه می‌کنید یک چیز دیگر به نظرتون می‌آد، این نتیجه مستقیم همین چیزی است که ما بهش می‌گوییم دموکراسی.

یعنی دموکراسی وقتی من همه‌اش چیزم، دارم این سخنرانی‌ها را می‌خواهم بکنم، همه‌اش دنبال اینم، مثل همان کاری که در مورد کاپیتالیسم کردم. یک سری ایرادها وجود دارد در مورد یک پدیده که این‌ها می‌توانند برطرف بشوند. مثل مثلاً فرض کنید کاپیتالیسم همه‌اش می‌گفتند که اختلاف طبقاتی ایجاد می‌شه، کارگرها از گرسنگی می‌میرن.

خب اگر این‌جوری نشد، کاپیتالیسم راه خودش را ادامه داد، کارگرهای کشورهای کاپیتالیستی از آدم‌های مرفه کشورهای سوسیالیستی وضع رفاهشون بهتر شد. بنابراین انتقادی که از کاپیتالیسم می‌شد به عنوان یک ایراد ذاتی، واقعاً ایراد ذاتی‌اش نبود، یعنی می‌تونست از این رها بشود. ایراد گرفتن به دولت آمریکا که نژادپرسته دقیقاً از همین نوعه.

یک روزی نژادپرستی تو آمریکا ور می‌افتد و بعد آدم آن‌هایی که اعتراض می‌کردن، آن‌هایی که مدافع آمریکا هستند الان واقعاً سر این اوباما زبونشون دراز شده دیگه، ببینید هیچ کشور اروپایی رئیس‌جمهور سیاه نداره، ما رئیس‌جمهور سیاه داریم. شما می‌گویید ما نژادپرستیم. اینکه چه چیزهایی، من همه‌اش به فکر این هم که حرف‌هایی که می‌زنم کدوم‌هاش ذاتی آمریکاست، کدوم‌هاش نیست.

یعنی کدوم‌هاش یک جوری قابل‌رفع، کدوم‌هاش همه‌چیز را به هر حال قابل‌رفع، ممکن است آمریکا یک روزی اینی که هست نباشد. ولی اینکه این قانونی که دارد اجرا می‌شه، این فرهنگی که تو آمریکا هست، یک سری ایرادهایی دارد که خیلی خیلی عمیق‌ان. نژادپرستی از این نوع نیست. به نظر من یک نفر آدم عمیق می‌تونست پیش‌بینی بکند که نژادپرستی تو آمریکا تاب نمی‌آره، یعنی به هر حال برطرف می‌شود.

بنابراین این حرفی که دارم می‌زنم، روزی دموکراسی این مشکل را به وجود نمی‌آره که یک حکومت جهانی داشته باشیم. تا وقتی که دو تا کشور داشته باشیم و هرکی تو کشور خودش درگیری بکنه، نتیجه منطقی و ذاتی‌اش این است که سیاست‌مدارها نسبت به اعمالشون خارج از محدوده جغرافیایی خودشان آزادی عمل بیشتری دارن، تا اینکه نگران افکار عمومی خارج از کشور خودشان باشند.

من واقعاً آن موقعی که جورج بوش در دومین بار آندیشمندان. بسیاری از دوستان می‌گفتند که ما هم در این، همه مردم دنیا باید تو این انتخابات شرکت کنند. انتخابات آمریکا، انتخاباتی که تو سرنوشت تمام روستاهای کشورهای دورافتاده تأثیر می‌گذارد. یعنی مثلاً فرض کنید فرانسه این که سوسیالیست‌ها بیان یا سوئد مثلاً، کدام حزبش، شما می‌شنوید مثلاً حساسید کدام حزب می‌آید.

ما، ما نه تنها تو ایران یا آمریکای لاتین، در سراسر دنیا روی سرنوشتمون تأثیر می‌ذاشت که جورج بوش بیاید یا نیاد. و ولی حق رأی نداریم. و اخیراً شنیدم که یکی از این آمریکای لاتینی‌ها، چاوز یا آن یکی مورالس یا آن تندروهای آمریکای لاتین، رسماً یک جایی این حرف را زدند که باید همه مردم دنیا تو، گفته یا مردم آمریکای لاتین باید تو انتخابات آمریکا شرکت کنند.

ایده‌آل آمریکایی و واقعیت میدانی

برای خاطر اینکه، برای ما خیلی مهم است که الان مثلاً اوباما بیاید یا مثلاً دوباره مثلاً جمهوری‌خواه بشود. و خب ما شرکت نمی‌کنیم و نتیجه‌اش همین است. نتیجه‌اش، حالا اگه، اگر ما هم حق رأی داشته باشیم، آن‌وقت آمریکایی‌ها مطمئناً سیاستشون را در جهان هم یک جوری تنظیم می‌کنند که، اه، نظر مردم جهان را در واقع به دست بیارن، نظر مثبتشون.

را این، این نکته‌ایه که تا وقتی که حکومت جهانی نداشته باشیم، دموکراسی این ایراد را دارد. یعنی بازی قدرت در داخل یک جغرافیا به نوعی مستقل می‌شود از رفتارهایی که سیاست‌مدارها در خارج می‌کنند.

حتی اگر رسانه‌ها بیان افشاگری بکنند. به هر حال مردم آمریکا، مردم سراسر دنیا نسبت به منافع شخصی خودشان حساس‌ترند تا اینکه بشنوند که مثلاً دولتشون یک جایی منافع کشور دیگه‌ای رو، مردم یک کشوری را به خطر انداخته.

واقعیت این است که مردم آمریکا، اه، به نوعی می‌دونند که سیاست‌مدارهای آمریکا دخالت‌هایی که در کشورهای خارجی می‌کنند، به نفع اقتصاد و سیاست خود آمریکا به عنوان یک کشور. و کسی که ناسیونالیست باشه به نوعی، هرچقدر هم که دیدگاه انسانی داشته باشه، یک مقدار به هر حال به دولت خودش آوانس می‌دهد که این کارها را انجام بده.

من می‌خواهم بگویم مردم آمریکا خیلی از کارهایی که آمریکا، سیاست‌مدارهای آمریکا در خارج از کشور خودشان می‌کنند را می‌دونستند و می‌دونند و به هر حال حساسیت کمتری نشان می‌دهند. در حالی که اگر مالیاتشون این درصد کم و زیاد بشود توسط دولت، ده برابر آن که در مقابله یک انفجاری مثلاً در خارج از آمریکا حساسیت نشان می‌دن، حساس‌ترند.

اصلاً مردم آمریکا فکر نمی‌کنم خیلی ناراحت باشند که آمریکا در ۲۸ مرداد تو ایران کودتا کرده. مگر تا اینکه یکی از ریاست‌های جمهورش از مردم ایران عذرخواهی هم کرد، دیگر باید، دیگر ما باید تمومش کنیم دیگر حالا. ولی اگر یک هواپیما که عرض کنم، یک کایت بیاد، یک ساختمان ۵ طبقه آمریکا اصابت بکنه، من یک سری مصاحبه‌هایی شنیدم با مردم آمریکا، کوچه و بازار بعد از ۱۱ سپتامبر.

اصلاً حرفشون این است که باید، باید برویم همه دنیا را از بین ببریم برای خاطر اینکه این کار را شده. برای خاطر اینکه این آدم‌هایی که این کار را کردن باید بمیرند اصلاً.

این کلاً داخل آنجا یک سوزن مثلاً به یه، به آمریکا بخوره خیلی روشون تأثیر می‌گذارد ولی اینکه تو دنیا چه خبره، می‌شنوند و اکثریت‌شون فکر می‌کنم خیلی برای‌شان حساس نیست، در عین حالی که ممکن است راضی نباشند.

ولی حاضر نیستند خودشان را به خطر بندازند برای خاطر اینکه مثلاً آمریکا در کشورهای دیگر جنایت کرده. خب، این یک نکته‌ایه به نظر من یکی از ذاتی‌ترین نکته‌هایی که در مورد دموکراسی می‌شود گفت. آمریکا بانی دموکراسی به این معنایی که ما الان داریم.

من هی می‌گویم به این معنا برای خاطر اینکه دموکراسی مدل‌های دیگه‌ای هم دارد. همین دموکراسی که الان تو آمریکا دارد اجرا می‌شه، آن مدلی نیست که در قانون اساسی آمریکا هست. و مدل‌های دیگه‌ای برای دموکراسی هست که خیلی بی‌خطرتر و بی‌ضررتر هست. بگذریم. خب من می‌خواهم آن حرف‌های، باز فکر کنم جلسه چهارمه، من الان جلسه سوم را در واقع دارم شروع می‌کنم.

یک خورده این یادآوری‌ها و آن حرف‌ها در آن هست. اه، چیزی که من در واقع مد نظرم هست بگم، این است که از یه، یک دیدگاه کاملاً دینی سعی کنیم که آمریکا را به عنوان یه، اه، موجودیتی که به هر حال تو دنیا به وجود اومده، بهش نگاه بکنیم.

یعنی خیلی، خیلی این بخش حرفام معطوف به مسائل فرهنگی داخل آمریکاست و تاریخ آمریکا و حتی می‌خواهم بگویم در این حد که شما اگر واقعاً یک دیدگاه دینی نسبت به جهان داشته باشی، من فکر می‌کنم مثلاً ما دنیا را محل تحقق اراده خداوند می‌دانیم. مثلاً پیامبران را خداوند خالق‌هایی در جهان می‌کرد، پیامبران را فرستاد.

شما مثلاً فرض کنید به عنوان یک آدم دینی باید برای جغرافیای دنیا هم حتی یک چیزی داشته باشید، دیدگاهی داشته باشید نسبت به اینکه جهان مثلاً فرض کنید یک شکل خاصی دارد. یک چیزی تصادفی که تو دنیا این‌جوری نیست. نشده. نمی‌خواهم بگویم این یک سوال دینیه.

این واقعه عجیبی که یک قاره بزرگی دور از بقیه مناطق جهان قرار داشت و بعد در یک برهه زمانی خاصی بشر در واقع انگار حالا آن که بشر آنجا را پیدا کرد، یک مسامحه‌آمیز برای اینکه آنجا بشر زندگی می‌کرد.

ولی این اتفاق که به هر حال اتصال بین این دو تا قسمت خشکی زمین از ابتدای انگار بشریت کم و بیش قطع بود از موقعی که تمدن به وجود آمد و بعداً این اتصال به وجود آمد و وصل شد، این به عنوان یک فکت تاریخی که به نظر می‌آید کاملاً تعمداً این اتفاق افتاده در دنیا، مثل اینکه یک سرزمینی را دور نگه داشتن و بعد در یک نمی‌دانم از نظر انسان اکثریت انسان‌هایی که در جهان قدیم زندگی می‌کردن، واقعاً این واقعه کشف آمریکاست.

یک سرزمینی جدیدی انگار، سرزمینی بسیار بزرگ و جدیدی به جهان انگار اضافه شد. جهان به جهان قدیم. اینجا چه چیزی وجود داره؟ چه توجیهی وجود دارد که این مثلاً فرض کنید در واقع در این ماجرا هست؟

شما یک دیدگاه مذهبی نسبت به این دارید و هویتی که آمریکا پیدا کرده به عنوان یک کشور خیلی خیلی خاص و نقشی که در دنیا دارد بازی می‌کنه، این یک دیدگاه مذهبی نسبت بهش می‌شود داشت.

یا نه و بیشتر در واقع حرف‌هایی که می‌خواهم بزنم که مطلقاً بی‌ربط به آن جلسات بود که با آن آدم‌هایی که می‌اومدن می‌شستیم، فکر کنم همه‌شان به نوعی اکثریت‌شون میل داشتن حرف‌های سیاسی بزنن و من هم تا جایی که ممکن است آنجا حرف‌های سیاسی زدن.

فکر می‌کنم این سوال‌ها و به هر حال حرف‌هایی که من می‌خواهم بزنم کاملاً بی‌ربط با فضای ذهنی‌ای بود که اینجا وجود داشته. از اینجا به بعدشه که فکر می‌کنم لازم بود که در همین جلسات خودمان در موردش صحبت بکنیم. من می‌خواهم خیلی یک تاریخ مختصری جهان را از دیدگاه دینی هم می‌گویم یعنی دیدگاه مثلاً می‌شود با قرآن در واقع به دست آورد.

این نکته اساسی یعنی آن فلسفه‌ای که در از نظر دینی به جهان و به انسان نگاه می‌شود در همه ادیان ابراهیمی این است که انسان یک جوری انگار در زمین دارد یک چیزی مثل دوران تبعید را می‌گذرونه. اینجا جای موندن و آسایش و آرامش و قرار و این‌ها نیست.

این مرحله خیلی کوتاهی‌ایه و انسان بعد از این در واقع تکلیفش برای آخرتش مشخص می‌شود. ما در حال هبوط داریم زندگی می‌کنیم و ما بنابراین به زندگی زمینی خودمان در این کره یک جور خاصی نگاه می‌کنیم. نمی‌خوایم نیومدیم از زندگی به همین معنایی که روزمره‌اش مثلاً صرفاً بهره‌برداری بکنیم و خوش بگذرونیم. داریم مقدمات یک زندگی‌ای که فراتر از این هست را آماده می‌کنیم.

این دیدگاه مذهبی حداقل از همه ادیان ابراهیمی. حالا یک خورده جلوتر برویم یک استثنا ممکن است در مورد زندگی باشه. انسان در کره زمین از وقتی آمده خب در ابتدای دوره‌ای را گذرونده که شبیه من در یک جلساتی که صحبت می‌کردم از هر چیزی که تو هر جلسه‌ای گفتم می‌خواهم حرف بزنم استفاده بکنم.

از این جلسات دانشگاه تهران. برای اینکه بتوانم حرف‌ها را بزنم دیگر وگرنه اگر بخواهم توضیح بدهم فکر می‌کنم برای آدمی که نشنیده هر قطعه‌ای ممکن است یک ذره طولانی بشود. اگر یادتون باشه این حرف‌ها را من یک جایی تو همین جلسات سوره مریم گفتم که زندگی انسان در کره زمین تاریخ اولیه بشر مثل دوران کودکی یک انسانه.

یعنی یک جوری آگاهی در حداقل خودش قرار دارد. یک اصطلاحی در قرآن هست که به نظر من به همین اشاره می‌کند. آن هم این است که انسان‌ها در ابتدا امت واحده بودن. امت واحده یعنی یک هدفی را تعقیب می‌کردند. اولش که بشر تو کره زمین انگار ساکن شده، نه فرهنگی وجود داشته، نه دینی به آن معنا وجود داشته. ادیان بعداً اومدن.

امت واحده یعنی موجوداتی که یک هدف مشترکی را تعقیب می‌کردند. چه هدفی را تعقیب می‌کردن؟ اینکه زنده بمونن. یعنی از یک روز صبح که پا می‌شدن هدفشون این بود که غذایی بیارن مثلاً در یک در واقع در فکر معیشت بودن. امت واحده همه انسان‌ها در تمام جاهای دنیا در ابتدا امرار معاش می‌کردم. داشتم سعی می‌کردم زنده بمونم. بنابراین انگار هدف مشترکی داشتیم.

بعد طبق روایات قرآنی این‌جوری است که کم‌کم خودآگاهی را به وجود میاد، فرهنگ را به وجود میاد، اختلاف را به وجود می‌آید. خداوند ادیان را شریعت را می‌فرسته. این شریعت کاری که قرار است انجام بده این است که یک جور زندگی متناسب با آخرت را به انسان یاد بده. در واقع انسان را خداوند با فرستادن ادیان از آن وضعیت امت واحده درمیاره.

یعنی حتی اگر خودشان با همدیگر اختلاف‌های کم‌کم پیدا نکردن، چون دقیقاً امت مثل بچه‌ها دیگر. بچه‌ها با همدیگر اختلاف ندارند. بچه‌ها چون ایده‌های مختلف ندارند خیلی در واقع همه مثل همدیگر هستند. اختلاف‌هاشون هم سر بازی ممکن است با همدیگر دعواشون بشود ولی اختلاف جدی طولانی‌مدت که با همدیگر نمی‌توانند پیدا بکنند.

بعدش هم همین‌جور که داشت بزرگ می‌شد، من می‌خواهم من احساسم این است از همان آیه‌ای که تو قرآن هستند همین‌جور برمیاد که شریعت و دینی آمد که نمی‌اومد آدم‌ها داشتن با همدیگر اختلاف پیدا می‌کردند. چون کم‌کم داشتن رشد، فرهنگ بشر داشت رشد می‌کرد، فرهنگ‌های متضاد داشت به وجود می‌اومد. ادیان که آمد نه تنها این مسئله اختلافات از بین نرفت، بلکه شاید تشدید هم شد.

در واقع من همش روی این تأکید می‌کنم که فرستادن دین برای بشر حسن داشته و آسیب‌هایی هم در واقع همراه خودش داشته. مثلاً شما می‌بینید که در طول تاریخ خیلی جنایت‌ها مثلاً در اثر اختلافات مذهبی شده. به هر حال شریعت نازل شد در اینکه دقیقاً شریعت کارش این است که انسان را از آن حالت امت واحده دربیاره.

یعنی شما دیگر برای امرار معاش زندگی نکن. خب مفهوم شریعت یهود را نگاه کنید. اصلاً انگار که قرار است که سختی بکشید. یک سختی‌هایی که در زندگی معمولی لازم نیست باشه. یعنی ما می‌توانیم یک انسان می‌تواند خیلی راحت‌تر را کره زمین زندگی بکند. در واقع شریعت کاری که می‌کند این است که یک جوری انگار انسان را می‌خواهد از زمین یک خورده بکند.

یک خورده از این خوشی‌ها، ریاضت‌هایی تو همه شریعت‌ها هست. لازم نیست آدم ریاضت بکشه ظاهراً برای زنده موندن. شریعت و دین انسان را از این حالت که مشغول امرار معاش باشه و اختلافاتش هم در محدوده امرار معاش باشه درآورد. بلکه یک جنبه‌های خیلی فرهنگی عمیق‌تری بهش داد که همچنان هم پابرجاست.

من تأکیدم را این است که دین که می‌اومد هم کم‌کم این اختلافات فرهنگی به وجود می‌اومد چون انسان‌ها به هر حال فرهنگ پیدا می‌کردند. نه این‌جوری که شریعت در واقع دامن زد به این اختلافات. من می‌خواهم اولین نکته را در مورد آمریکا همین‌جا بگویم. همه ما در واقع این معتقدیم که عمده شریعت که ادیان ابراهیمی هستند در این جهان‌بینی در واقع به وجود اومدن.

ما هیچ سند و مدرکی از اینکه پیامبرانی این‌جوری مثلاً در خط آوردن شریعت در آن جهان نو آمده باشند نداریم. اینکه آنجا آدم‌های صالحی هم مثلاً زندگی می‌کردند که عقاید مثلاً توحیدی داشتن نداشتن یک بحث جداست. شریعت را آل ابراهیم به صراحت در قرآن ذکر می‌شود که این‌ها در واقع آوردن برای بشر.

خداوند ابراهیم را انتخاب کرد و در ذریه ابراهیم این نهضت جهانی که منجر مثلاً به ایجاد شریعت شد را در واقع به وجود آورد. آن‌ها آدم‌هایی هستند که محروم از شریعت موندن. بهشان ظلم شده یا نشده. نه برای خاطر اینکه از یک جهت شما می‌توانید بگویید که به این‌هایی که مثلاً به یهودی‌ها، بنی‌اسرائیل ظلم شده. بهشان مثلاً سخت گرفتن.

نه اینکه مسئول وقتی شریعت نمی‌آید مسئولیت هم نیست. و من چیزی که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که من واقعاً تصورم این است که آن دنیا یکی از خوبی‌هایی که آن دنیا جدا موند این است که شما به دنیایی که این شریعت بهش نرسید و تحت این امواج دخالت فرهنگی که خداوند در تاریخ انجام داده بهش نرسید، ببینید در چه شرایط فرهنگی زندگی می‌کردند وقتی که کشف شد آمریکا.

نه خط داشتن. فرهنگ سرخ‌پوست‌ها مخصوصاً تو این قسمت شمالی یک نکات جالبی دارد. به دلیل همین نزدیک بودنش به آن حالت امت واحده، یک حالت کودکانه‌ی شیرین و باصفایی دارد. ولی فاقد حتی نوشتار هستند. یعنی از نظر فرهنگی واقعاً در هزاران سال قبل انگار زندگی می‌کردند.

همین‌طور جنوب آفریقا، استرالیا و این ادعای گزاف اینکه کلاً از این منطقه است که فرهنگ خیلی جاها ساره. اونجایی که می‌رسیم اروپایی‌ها که به وضوح تحت تأثیر یعنی بین‌النهرین و مصر اینجاها در واقع بانی فرهنگ و خط و نوشتار و خیلی چیزها هستند و تمام آسیا و حتی اروپا و شمال آفریقا از اینجا در واقع کم‌کم فرهنگ را انگار گرفتن.

من می‌خواهم بگویم که یک چیز یک نهضت فرهنگی که باعث پیشرفت بشر از نظر فرهنگی شده توسط دخالت خداوند در بشر به وجود آمد. آن آدم‌ها تحت تأثیر این فرهنگ قرار نگرفتن و یک جوری در همان حالت امت واحده موندن. اگر بهشان ظلم شده مثل این است که شما بگویید که به آدم‌های قبل از حضرت نوح ظلم شده.

روز اول باید خدا برای هر بشری که به دنیا آمد پیغمبر می‌فرستاد. موضوع شریعت این است. تا جایی که نیامده مسئولیتی نیست. و وقتی می‌آید یک در واقع مثل اینکه یک فیضی رسیده در مقابلش هم بازخواست‌های شدید. حتی وقتی که این پیامبران اومدن مثلاً اقوام مختلفی که پیامبران می‌رفتن عذاب می‌شدن، نابود می‌شدن. خب این بلاها سر جاهایی که شریعت نازل نشده نمی‌اومد.

شریعت هم خوبی دارد هم بدی. نیومدنش از یک جاهایی ممکن است برکت باشه برای آن آدم‌ها و از یک جاهایی هم خب عقب‌افتادگی فرهنگی یعنی در حالت کودکانه در واقع باقی موندن. این یک نکته که ما با توجه به اعتقاداتی که داریم از نظر دینی آن دنیا را دنیایی می‌دانیم که در واقع تحت تأثیر شریعت قرار نگرفته.

و یک بخشی از اتفاق‌هایی که در آمریکا به طور کلان افتاده و می‌افتد برمی‌گردد در واقع به همین که آن سرزمین فارغ از وحیه. من سعی می‌کنم بگویم که خیلی بیرون نگاه کنید یک چیزهایی در آمریکا می‌بینید که نتیجه همین ویژگی خاص آمریکاست.

منافع ملی و دوگانگی تصویر درون و بیرون

خب یکی از نتایجی که در اثر وقوع در واقع بعد از اینکه پیامبران اومدن و رفتن، هر کدام که می‌اومدن می‌رفتن در یک زمان خودشان خب اتفاق‌های خوبی می‌افتد و معمولاً این‌طوری بوده و قرآن هم وقتی شما می‌خوانید همین را می‌بینید همین می‌شنوید که پیروان شریعت، آدم‌هایی که تحت تأثیر شریعت قرار نگرفتن، اکثریت‌شون حتی از وضعیت قبل از حضور شریعت هم از آن خراب‌ترن از نظر اخلاقی.

من می‌خواهم روی این هم یک خورده تأکید بکنم که اصولاً نباید تصور ما این باشه که مثلاً وقتی که ادیان اومدن عموم مردم سطح‌شون بالاتر بود. حالا به شوخی این حرف را دارم می‌زنم. یک جوری یک قانون بقایی در واقع وجود دارد انگار. یک افراد معدودی به بی‌نهایت رشد کردن و می‌کنند.

آن‌هایی که واقعاً تحت تأثیر شریعت را دین قرار می‌گیرند عارف می‌شوند. یک جا ما در فرهنگ خودمان در ایران یک موجوداتی داریم که مشابهی شاید در دیگر دنیا نداشته باشند. خیلی‌ها این‌هایی که عرفان جهان را هم مطالعه می‌کنند ابن‌عربی با این مقدار حالت‌های مثلاً الهام و این‌ها شما این‌ها را تو عرفان هند می‌بینید نه جای دیگر.

عرفان‌های دیگر این حالت کشف و شهود و مثلاً مولانا این شور و وجد مثلاً عرفانی و این‌ها که در آدم‌های عرفای تاده شریعت دیده می‌شود جای دیگر به این شکل نیست. حالا من نمی‌خواهم روی این قسمت خیلی تأکید بکنم.

نکته مهم این است که چون مثلاً در سوره بقره حالا من سوره بقره را هم که مربوط به جلسه قبل می‌شود یک چیزهایی که یادم رفته را می‌توانم به امت واحده که در آیه‌اش سوره بقره است حالا یک چیز دیگر هم می‌گویم.

می‌گوید خود قرآن می‌گوید که به پیغمبر می‌گوید که حریص‌ترین مردم به دنیا این بنی‌اسرائیل هستند. این نتیجه شریعته. بعد ببین مثل بچه‌ای که یک چیزی را دوست داشته عروسک، حالا شریعت می‌آید به زور از دستش کشیدن.

آدمی که عروسک دستشه این‌قدر حرص دیگر به عروسک ندارد که این آدم‌هایی که این‌ها دنیا را شریعت از دست‌شون کشید. این‌ها عاشق دنیا بودن مثل بقیه مردم. بعد وقتی که یک چیزی یک عامل خارجی می‌آید و به تو می‌گوید که نمی‌توانم مثلاً غذا این‌جور غذا را نباید بخوری، آن را نباید بخوری، این ۲۰ روز را اصلاً نباید غذا بخوری، فلان روز عید باید نمی‌دانم نون فطیر بخوری.

هی بهش فشار میاره، هیچ آدمی به اندازه این آدمی که این فشارها را تحمل این‌جوری ریاضت‌ها را کشیده در حالی که از درونش این ریاضت‌ها را به هم نیامده که این‌ها را بخواهد. از بیرون مثل اینکه والدش در واقع این مجبورش می‌کند این کارها را بکند. این که حریص‌تر می‌شود.

این اتفاقیه که برای جوامع دین‌دار می‌افتد. یعنی این همان برکتیه که می‌گویم داره، سرخ‌پوست‌ها فکر نمی‌کنم آن‌قدر که اصلاً سرخ‌پوست‌ها تعجب می‌کردن، نمی‌فهمیدن این اروپایی‌ها که این‌قدر حریص‌ان. این دنبال چه هستن؟ خب اینجا این‌همه آب و هوا و بوفالو هم مثلاً هست. اینکه همه مثلاً یک یک گله بوفالو را بکشن که پوست‌هاشون را بکنن، ببرن بفروشن، پول می‌خواهند چه کار کنند با این پول؟

این بوفالو کنن، آنجا پول می‌خواهند زندگی کنند دیگر. دقیقاً تصور سرخ‌پوست‌ها همین بود که دارند زندگی می‌کنند دیگر. زندگی کردن که خیلی راحته. جا هم برای چند میلیون نفر دیگر هم هست. این‌ها نمی‌فهمیدن که این آدم‌ها یک سختی‌هایی کشیدن، یک فرهنگی به تدریج به وجود آمده که حرصشون نسبت به مسائل دنیوی بیشتر از این تاوان این است که یک عده آدم برجسته در واقع به وجود اومدن.

خدا خداوند باید این هدایت را برسونه به بشر، برای خاطر اینکه بشر خلق شده برای اینکه مثلاً خلیفه‌الله باشه، راهشو باید یاد بگیرد. ولی وقتی جامعه دینی تشکیل می‌شود که طبیعتاً باید تشکیل بشه، یک عده‌ای اینجا آسیب می‌بینند.

آن‌هایی که دل نمی‌دن، در واقع تفسیر آسیب و هدایت بهشان نمی‌زنه. آسیب را این بهشان می‌زند که به این هدایت دل نمی‌دن دیگر. در واقع یه‌جوری ظاهرشو رعایت می‌کنن، باطنشو به دست نمی‌آرن.

اگر یک آدمی روزه بگیره، ریاضت بکشه و مشاهدات عرفانی پیدا بکند که سختی بهش نمی‌رسه. عاشق روزه گرفتن می‌شود. در دنیا هم کاملاً می‌برد. ولی وقتی روزه گرفتی و همه کارهای مذهبی را کردی، هیچ معرفتی هم به دست نیاوردی، یعنی فقط ظاهرش، سختی‌شو تحمل کردی، می‌شینی سر همین پرسش‌هایی که خداوند در مورد بنی‌اسرائیل تو قرآن می‌کند که ای زن، مسلمان‌ها هم همین‌جوری شدن.

یعنی این خاصیت بنی‌اسرائیل نیست که احرص‌الناس علی حیات دنیا هستند. این خاصیت، منتها با آن شریعت سخت‌گیرانه‌تر بود، شاید همه‌شان احرص‌الناس باشند دیگر. به هر حال فرهنگشون این‌جوری شد که دیگر واقعاً از هیچی نمی‌گذرن. در حالا بگذریم، من حرفمو می‌زنم، یک خورده طول می‌کشه و باز دوباره دارم بحث کم می‌آرم، ممکن است این جلسه لازم بشود کم بشود.

بگذارید من باز به این تاریخ ادیان در واقع که تاریخ نسبت اصلی تاریخ جهان از نظر دینی، از نظر قرآن، اصل اتفاق‌هایی که تو دنیا افتاده همین اتفاق‌های دینی بوده که افتاده.

ظهور حضرت مسیح بعد از آن سخت‌گیری شدید شریعت حضرت موسی که حالا باز در جلسه قبل من تو آخرش توحید را زدم که به دلیل نافرمانی‌های و همان حرص مردم به دنیا هی شدید و شدیدتر هم شد، ظهور حضرت مسیح یک حالت چیز داشت.

یک جور مثل استراحت دادن. یعنی اصلاً رسماً در قرآن می‌گوید که حضرت مسیح آمد که یک سری چیزهایی که حرام شده بود را حلال بکند. بنابراین شریعت یک مقدار بعد از حضرت مسیح قرار بود راحت‌تر بشود.

اما یک اتفاق تاریخی بسیار بسیار مهمی که افتاد، این بود که این مردم خسته از شریعت از این یک مقدار تخفیفاتی که داشت بهشان داده می‌شد، ظرف یکی دو قرن کار را به اینجا رسوندن که رسماً شریعت را ملغی کردن.

یعنی یک دین ساختگی در جهان به وجود آمد که شریعت نداشت. من سعی کردم بدون اینکه خیلی وارد جزئیات بشوم بگویم که شریعت ضرورت دارد دقیقاً برای خاطر اینکه شما از آن حالت امت واحده و مشغول بودن به امرار معاش و حالت به اصطلاح گم شدن تو زندگی روزمره ادامه حیات دربیاید، به چیزهای معنوی بتوانید توجه بکنید.

باید آدم‌ها گاهی روزه بگیرن، گاهی بخورن، گاهی نخورن، یک چیزهایی را بخورن، یک چیزهایی را نخورن برای اینکه تربیت بشن، یک خورده از زمین کنده بشوند. مسیحیت با تعبیرهایی که پولس انجام داد و تثبیت شد کم‌کم، که من می‌گویم هرچه گفتم استفاده می‌کنم. حالا یک ذره فکر کنم یک ذره از سوره یوسف.

نه این نمی‌دانم چگونه ربط بدم، ولی به مسیحیت، آمریکا به مسیحیت این ربط عمیق را دارد. اگر من در مورد مسیحیت حرف نزده بودم، خیلی جرأت نمی‌کردم در مورد آمریکا حرف بزنم، برای اینکه سعی می‌کنم بگویم که چقدر آمریکا یک جوری در واقع با مسیحیت ارتباط خاصی دارد.

پولس دقیقاً آدمی بود که مثل یک عالم، برای اینکه یک یهودی متعصب به شدت مجری شریعت بود که ایمان آورد به حضرت مسیح و مثل یک آدمی که یک مفری پیدا کرده باشه، این بار شریعت را از دوش خودش برداشت و همین را هم تبلیغ کرد که ندارد مسیح یعنی القای شریعت.

طبیعی است که انتظار داشته باشیم که چه اتفاقی بیفتد. اگر شما شریعت را ملغا بکنین آدم‌ها دوباره یک جوری باید برگردن به همان حالت امت. و این‌ها به تدریج در طول زمان یک جوری می‌رسند به جایی که آن ابزار اینکه ریاضت بکشن و از آن حالت دربیان، می‌رسند به آدم‌هایی که دعواهاشون مثل دعوای بچه‌ها سر اسباب‌بازی سر امرار معاشه.

یعنی دیگر اختلافات مثلاً ایدئولوژیک و این‌ها ممکن است برای‌شان معنی نداشته باشه. اما این اتفاق تو مسیحیت نیفتاد. چرا نیفتاد؟ برای خاطر اینکه درست است که پولس بخش عمده کتاب مقدس را نوشته بود و همین ایده‌ها را که الان می‌شد تبلیغ می‌کرد ولی واقعیت این است که آن مسیحیتی که ادامه پیدا کرد از نظر تاریخی عین آن چیزی که تو کتاب مقدس نوشته بود نبود.

یعنی کلیسای کاتولیک هیچ‌وقت حرفش این نبود که ما هرچه در کتاب نوشته مسیحیت همونه. همه‌اش حرفشون این بود که کلیسا سنتی از مسیح باقی مونده، از ادیان باقی مانده که ما پیرو آن سنتیم. از جمله تورات و مثلاً انجیل را هم می‌خونیم. اصلاً احساس کلیسای کاتولیک این نبود که کفانا کتاب‌الله.

این هم یک کتابیه مثلاً یعنی این‌جوری نبود که همه‌چیز در هرچه در این کتاب نوشته همین است. سنت شما اتفاقاً نگاه می‌کنید به اینکه تو قرن‌های سوم، چهارم به بعد روحانیت در مسیحیت خیلی گل می‌کند. یعنی یک چیزی سخت‌تر از حتی از شریعت موسی را به خودشان تحمیل می‌کنند.

فضای تاریخی که بعد از مسیحیت وجود داشت دقیقاً آن چیزی نبود که پولس تبلیغ می‌کرد. حرف‌های پولس تأثیر گذاشت، شریعت ملغا شد ولی به اصطلاح یک جور شریعت جدید جاشو گرفت. شریعتی که شریعت موسی و شریعت تبلیغ شده توسط عیسی نبود. مثلاً شنبه تعطیل بود شد یکشنبه. آن سنت کار خودش را کرد.

یعنی آن تجربه دینی که از قبل وجود داشت، یهودی‌هایی که مسیحی شده بودن همراه خودشان یک جور سنت، نه فقط سنت اخلاقی، پولس سعی می‌کرد سنت اخلاقی دینی را حفظ کند بدون اینکه اعمال دینی در واقع برگزار بشه، شریعت داشته باشند.

عملاً در طول زمان اتفاقی که افتاد این است که خیلی از سنت‌های، نه فقط سنت‌های اخلاقی یهودیت و ادیان ابراهیمی، سنت‌های آداب و مناسک هم به نوعی وارد مسیحیت شد.

یعنی همه یکشنبه بروند کلیسا، همه نمی‌دانم عشای ربانی را بجا بیارن. حالا این‌ها را که مسیح آیا این‌ها را تعلیم داده یا نداده، خب داده یا نداده‌اش مهم نیست. مهم این است که این‌ها حتی همین چیزها مورد انکار پولس بود ولی در کلیسا رعایت می‌شد.

تا اواسط در واقع هزاره دوم که لوتر اومد، در واقع اتفاقی که افتاد این بود که کلیسا آن‌قدر فاسد شد که دیگر نمی‌تونست این حرفو بزند که الان مرجع تشخیص این هم که دین مسیح چیست.

یک آدمی مثل لوتر به نظر من کاملاً آدمی که با نیت خیر خب آمد دید که واقعاً این چیزی که تو این کتاب نوشته زمین تا آسمون با آن چیزی که کلیسا دارد می‌گوید حتی فرق می‌کند.

و پروتستانتیسم در واقع از اینجا شروع شد که لوتر و عده‌ای هم‌زمان باهاش شعار برگشتن به انجیل را دارند. که برگردیم ببینیم تو کتاب مقدس چه نوشته، ما به همان وجود، به همان در واقع عمل می‌کنیم. و این دقیقاً یعنی برگشتن قدرت دادن به ایده‌های پولس.

انجیل پولس عملاً نوشته و ایده‌اش هم همین ایده‌هاییه که به نظر من به طور طبیعی نقض همه کارهای که انبیا کردن برای اینکه شریعت را نفی می‌کنند. من نمی‌خواهم بگویم همه کار انبیا شریعت بود. حالا این جمله‌ای که گفتم معنی را ندارد. ولی شریعت حتی حافظ اخلاقه.

یعنی آدم‌ها اگر شریعتی نداشته باشند و یک جوری از دنیا یک راه‌هایی برای دوری از دنیا نداشته باشن، آداب و مناسک نداشته باشن، کم‌کم دنیازده می‌شوند و فکر می‌کنم از لحاظ دینی دنیازدگی یعنی کم‌کم اخلاق را هم از دست می‌دهند.

این تناقضی، یعنی یک آرزوی محالی وجود دارد در ایده‌های پولس که ما بیایم شریعت رو، هیچ‌جور سختی‌های عملی و مناسک و این‌ها نداشته باشیم ولی آدم‌های خوب و با اخلاقی باشیم، به یکدیگر مهربانی بکنیم، همسایه خودمان را مثل خودمان دوست داشته باشیم.

کم‌کم شما آداب و مناسک را بروید کنار، محدودیت‌ها را بروید کنار، حلال و حرام را بگذارید کنار، هر کاری دلتون می‌خواهد بکنید، نفسانیات در واقع راه پیدا می‌کند برای رشد کردن. آدم‌هایی که در نفسانیات خودشان گرفت بله، بعداً سلام میگم، سلام همسایه خودتان هم می‌گویم. نکته اساسی در مورد آمریکایی‌ها، من گفتم می‌خواهم از فرهنگ آمریکایی انتقاد بکنم.

یکی از عمیق‌ترین پارامترهای فرهنگی آمریکا این است که پروتستانتیسم به این معنای کاملاً اکستریمش، یعنی برگشتن به همان چیزهایی که پولس می‌گفت و القای شریعت، هیچ‌وقت اروپا اجرا نشد و این آدم‌های پروتستان که اومدن در آمریکا، برای اولین بار به نظر من انجیل به معنای پولسی در آمریکا یک جوری واقعیت پیدا کرد. یعنی به شدت شما در آمریکا یک جور جامعه اخلاقی فاقد شریعت می‌بینید.

از کلیسای کاتولیک بریدن، پروتستان شدن، البته بعداً دولت‌های اروپایی هم همین‌جور این اتفاق برای‌شان افتاد، ولی همیشه سنت‌هایی آنجا وجود داشت، یعنی آن سابقه تاریخی یک جور جریانی داشت که مانع از این می‌شد که شما برگردی یک چیزی را از صفر شروع بکنی.

فرهنگ جامعه آمریکایی یک جور فرهنگ پروتستانی خالصه و دقیقاً همان مشکلی را دارد که فرهنگ پروتستان باید داشته باشه، یعنی به شدت در واقع تحت تأثیر القای شریعت، تحت تأثیر یک جور در واقع فضای اخلاقی بدون آداب و مناسکه که اصلاً از نظر روانی آدم‌ها نمی‌توانند این شرایط را در واقع حفظ بکنند.

شما من می‌خواهم بگویم شاید مهم‌ترین نکته در مورد آمریکایی‌ها که شما این را چگونه می‌خواهید توجیه بکنید، آمریکا اخلاقی‌ترین کشور دنیا بوده در بدو تأسیس، نه دولت، جامعه آمریکا که فکر می‌کنم اگر اروپایی‌های اخلاق‌گرا آن موقع می‌اومدن آمریکایی‌ها را می‌دیدن، به نظرشون می‌اومد که چقدر همه اروپایی‌ها بی‌اخلاقن.

یک جامعه‌ای کاملاً دینی و اخلاقی در آمریکا تشکیل شد و در عرض مدت سه چهار قرن تبدیل به بی‌اخلاق‌ترین کشور دنیا شد. من این را فکت می‌دانم. یک عده‌ای سرخ‌پوست‌های آمریکا را به عنوان فکت می‌خواهند استفاده بکنند که شریعت چه آسایشی داشته. فرهنگ بشر با دخالت خداوند رشد کرده، ما صاحب کتاب و قلم و نمی‌دانم این چیزها شدیم. خداوند انگار این‌ها را دست بشر داده.

این شایعه نیست که خیلی از علوم در واقع توسط، احتمالاً این را شاید شنیده باشید که خیلی از آن علوم را نسبت می‌دهند به ادریس پیغمبر. نجوم و خیلی چیزها را می‌گویند که اصلاً آموزگار اول بشر ادریس بود. اینکه دانش‌هایی در این سرزمین کهن به اصطلاح، قسمت کهنه دنیا پخش شد، فرهنگی به وجود آمد که خیلی خیلی سریع پیشرفت کرد.

این‌ها به نوعی نتیجه دخالت خداونده و حسن دخالت خداوند در این است. آرامش و مهارت کودکانه سرخ‌پوست‌ها که فرهنگشون رشد نکرده، به نوعی توجیه این است که آن امت واحده هم چیزهای کاملاً منفی‌ای نیست، جنبه‌های مثبت هم دارد. این یک نکته، نکته دوم اینکه من از وضعیت آمریکایی‌ها واقعاً به عنوان فکت استفاده می‌کنم که چرا شریعت برای حفظ اخلاق لازمه؟

یعنی ما یک جور نظام اخلاقی مهربانی و این حرف‌ها بدون روزه‌داری، بدون یک سری ریاضت‌های حداقل نمی‌توانیم داشته باشیم. آدم‌ها را اگر آزاد بذاری، می‌چسبن به دنیا و می‌چسبن به همین‌جور زندگی دنیوی و به زمین در واقع می‌چسبن و ریشه می‌دانند و آدمی که این‌جوری شده باشه، نمی‌تواند آدم اخلاقی باشه.

برای اینکه همه چیز در واقع منافعی دارد نسبت به خوردن و خوابیدن و همه چیز یک سری حساسیت‌هایی دارد و نتیجه‌اش این است که در واقع اخلاق هم کمتر مصرف می‌شود. این یک نکته مهم در مورد آمریکاست.

آمریکایی‌ها همیشه از خلوص مذهبی خودشان تعریف می‌کنند و این را به عنوان نکته مثبت فوق‌العاده و عالی و اصلاً حماسه زندگی خود تاریخ خودشان می‌گیرن، در حالی که به نظر من به وضوح آمریکا از همان روز اول در واقع یک جور مثل یک پروژه‌ای بود که شکست خورد، برای خاطر اینکه فکر می‌کنند که این‌ها واقعاً رفتن خلاصی زندگی بکنند و نمی‌شود.

اگر پولس خودش آن‌جوری زندگی می‌کرد و حالات عرفانی و اخلاقی خوبی هم داشت، برای خاطر این بود که در فضای بعد از دوران مسیح داشت زندگی می‌کرد و آن فضا دیگر تا ابد ادامه پیدا نمی‌کند و وقتی این آدم‌ها وارد آن دنیایی شدن که در واقع دنیای جدیدی بود و می‌شد آن ایده‌های پولسی را که به شدت هم برای خاطر همان در واقع اخراج شده بودن از اروپا آنجا عملی کرد، شروع کردن با خلوص نیت سعی کردن یک جامعه این‌شکلی اتوپیایی به اصطلاح خودشان به وجود بیارن.

رسانه، افکار عمومی و مشروعیت

و الان می‌بینیم که فکر می‌کنم خودشان هم موندن که چرا این‌جوری شد. چرا جامعه آمریکا همه چیز اخلاقی و در واقع فرهنگی خودش را از دست داد.

این یک نکته دینی در مورد آمریکا که آمریکا در واقع ادامه ایده‌های پولس و نتیجه در واقع اشتباهی که پولس در القای شریعت کرده و در کتاب مقدس حداقل آمده هرچند که خود اروپایی‌ها در واقع مسیحی‌های قدیم به القای شریعت به معنی واقعی کلمه عمل نمی‌کردن.

اما حالا این یک جنبه چیز به اصطلاح حالا با جنبه دینی در مورد هزار تا تلفن صدا می‌کند. و مدام اخلاق مختلف هم دارم من زنگ می‌زنم. الان موبایلم در طول یک هفته یکی دو بار بیشتر زنگ نمی‌زنه.

خب. اه. بگذارید با یک یک نکته خیلی کلی در مورد آمریکا این دفعه جنبه مثبت دارم. می‌خواهم یک چیزی را در روحیه آمریکایی‌ها تایید بکنم. من فکر می‌کنم در کشف آمریکا یعنی به وجود نیومدن این فضای خالی تو کره زمین که می‌شد بهش مهاجرت کرد واقعاً یک نعمتی خیلی بزرگی بود.

یعنی مثل در من احساسم این است مثل یک نقشه الهی که یک سرزمینی را تقریباً خالی از سکنه درست است سکنه داشت ولی آمریکا شمالی با آن عرض و طولش واقعاً میزان جمعیتش خیلی خیلی کمتر از آن بود که می‌تونست گنجایش داشته باشه. این در واقع جمعیت‌های پراکنده به صورت قبیله‌ای در آن زندگی می‌کردند. وجود یک چنین سرزمینی برای بشر در واقع مثل یک سوپاپ اطمینان.

من واقعاً احساسم این است که وضعیت اختلافاتی که در اروپا به وجود نیامده بود از سراسر دنیا بین شرق و غرب داشت به جایی می‌رسید و می‌تونست به جایی برسد که اصلاً نسل بشر از بین برود. که اوجش را شما مثلاً در اروپا در جنگ جهانی اول و دوم می‌بینید. این امکان مهاجرت برای آدم‌هایی که تحت فشارن که از ۱۵۰۰ سال پیش به وجود آمد.

مخصوصاً به آمریکا که کشوری در واقع حاصل‌خیزی بود می‌شد رفت و یک زندگی نویی را شروع کرد. کلی از این فشارهای داخلی جهان قدیم را در واقع گرفت. کلی از فاجعه‌های انسانی که ممکن بود به وجود بیارن را از بین برد. به اضافه اینکه آمریکایی‌ها به معنای واقعی کلمه دخالت مثبتی در یک دورانی در دنیا کردن.

مثلاً وقتی که جنگ جهانی اول و دوم بود در دنیا در اروپا حالا می‌خواهید بگویید که آمریکا برای منافع خودش دخالت کرد یا دخالت نکرد.

به هر حال یک غولی مثل آمریکا در آن در دنیا که فارغ از این اختلافات داخلی اروپایی‌ها بود و می‌تونست هر لحظه بیاید و کار را به سمت یک طرف در واقع یکی از جناح یک طرفه بکنه، اولاً باعث شد که ما بعضی از جنگ‌ها را در واقع در دنیا در به خاتمه برسونن.

بعضی از جنگ‌ها شروع نشد. تا یک جایی من حرفم این است. تا یک جایی آمریکایی‌ها نقش مثبتی حتی از نظر سیاسی در دنیا ایفا کردن. شاید من این را از این جهت می‌گویم که آمریکایی‌ها عمیقاً احساس می‌کنند که پاسدار صلح جهانی هستند.

و این یک جزئی از فرهنگ‌شون. و من می‌خواهم بگویم که این بدون ریشه نیست. یعنی این‌جوری نیست که من به شدت تو همه جلسات این را گفتم. با این آدم‌های چپ حتی تو خود آمریکا که می‌خواهند همه چیز تاریخ آمریکا را سیاه نشان بدن. هیچ چیزی اصلاً می‌خواهند بگویند تمام این تاریخ را اصلاً دروغ برای‌تان نوشتن.

به شدت با این‌ها مخالفم. در مورد آمریکا من احساسم این است که از در روز اول یک چیزی خیلی آرمانی بوده و همین‌جور که تاریخ گذشته روز به روز در واقع به یک وضعیت وحشتناکی رسید. چه از نظر وضعیت فرهنگی و داخلی خودش، چه از نظر نقشی که تو سیاست بین‌المللی دارد ایفا می‌کند.

و فکر می‌کنم که این حالت به اصطلاح تعهد نسبت به پیس‌میکر بودن یک جور تعهد واقعی بوده که آمریکایی‌ها داشتن در یک دورانی. در یک دورانی احساسشون این بود که نباید وارد این اختلافات بشوند و یک جایی هم به هر حال وارد این اختلافات شدن و نتایج مثبتی حداقل تو جنگ جهانی اول یعنی این حرفی که جمع‌بندی اول سیاسی دارد که فکر می‌کنم راحت نشود در موردش صحبت کرد.

به هر حال من احساسم این است که آمریکایی‌ها به یک معنای واقعی به صلح علاقه‌مند بودن و دنیا مردمش حداقل سعی کردن که در جهت صلح کار بکنند و این به فضای اولیه‌ای که آمریکا در آن تشکیل شد به نوعی مربوط می‌شود.

خب، اه، می‌خواهم که، اه، بحث‌کم نیارم، به هرجوری شده این سخنرانی را تمام بکنم. می‌خواهم به یک جنبه‌هایی از که فکر می‌کنم مهم‌ان و ممکنه، اه، هر چیزی را که فکر می‌کنم ممکن است جاهای دیگر مراجعی باشه که در موردش صحبت کرده را کمتر در موردش حرف بزنم.

بیاید، اه، بیاید که یک خورده عمیق‌تر در واقع در مورد آمریکا به عنوان یک سرزمین جدیدی که احداث شده، می‌خواهم به یک ویژگی‌ای از آمریکا اشاره بکنم که باز جنبه جهانی پیدا کرده و قبلاً باز در موردش زیاد بحث نکردم.

اه، یک سری حرف‌های پراکنده‌ای که من هرچه گفتم را بدون اینکه بخواهم توضیح بدهم استفاده می‌خواهم بکنم تو این جلسه. احتمالاً بارها از من شنیدید که شریعت مردانه است.

فانکشن مردانه است. دمون‌اش این است که پیامبرا صاحب شریعت می‌شن، شریعت می‌آرن. اصولاً، اه، بین‌تون دوگانه‌هایی که بین زن و مرد وجود داره، قانون نوشتن و مثلاً با قانون سروکار داشتن و این‌ها اصولاً جزو قوت مردانه است. آن حالت امت واحده، حفظ حیات، آن چیزی است که به شدت زنانه است.

و طبیعیه، این با آن تشبیهی که ما می‌کنیم که این امت واحده، دوران کودکی، انسانی، دقیقاً صدق می‌کند. به دلیل اینکه پسر و دختر در کودکی وقتی از زن جدا می‌شن، زنانه ان در واقع. و من این، این هم باز قبلاً یک جایی سعی کردم توضیح بدهم که، اه، زن، مرد که بعداً مرد می‌شود و باید این کار یک پروسه‌ای را طی بکند.

مثلاً در دوران قدیم آیین تشرف داشتن، خداکشی‌شون می‌زدن برای اینکه وارد، از مادرشون، تا وقتی که بچه‌ها تو بغل مادرشون هستن، همچنان آن ویژگی‌های زنانه را در واقع دارند. و مرد بعداً در واقع طی یک پروسه اجتماعی، خصلت‌های مردانه را باید کسب بکند. در حالی که زنا یک چنین چیزی تو زندگی خودشان به این شکل ندارند.

این در واقع یکی از پیچیدگی‌های زندگی مردانه است و به همین دلیل هم هست که این‌ها با قانون و شریعت نسبت، نسبتی پیدا می‌کنند که زن‌ها از اول عملی دارن، نسبتی پیدا می‌کنند که زن‌ها ندارند. این نتیجه این حرف این است که همه چیزهایی که در واقع شما در پولس می‌بینید، به شدت یک جوری نفی مردانگی در آن هست.

برای خاطر اینکه دقیقاً شری، هر چیز خشن یک مقداری مردانه در شریعت را در دین را دارد سعی می‌کند نفی بکند و آن چیزهای اخلاقی و نرم‌ترشو نگه دارد. و بنابراین یک ویژگی‌ای را از دین مسیح پولس سعی کرده انگار حذف بکند. به، به همه همین کار را به نظرم با نیت خوبی انجام داده، نه اینکه می‌خواست مثلاً یک اختلالی ایجاد بکند.

بعد نهایتاً حذف شریعت، روحیه‌ای که، حتی اخلاقی که پولس تبلیغ می‌کرد، همان‌طوری که نیچه مدام تأکید می‌کند که اخلاق مسیحی اخلاق زنانه است، یک جور اخلاق زنانه است. یعنی مثلاً فرض کنید سخت‌گیری نباشه، اخلاق فقط این نیست که آدم‌ها مهربون باشند مثلاً به هم، اخلاق این هم هست که یک جایی مثلاً یک نفر که حق‌گزی را پا می‌گذارد مجازات بشود.

این هم جزو اخلاقه دیگر. بنابراین آدمی که، اه، انسان کاملیه هم از، اه، به اصطلاح جنبه‌های جلال خداوند چیزی را باید تو خودش داشته باشه، هم از خود حضرت مسیح که اصولاً یک مقدار متناسب با رحمانیت خداوندی و همینم شاید حالا بقیه را به اشتباه انداخته، همه این جنبه‌های مربوط به قسمت جلال خداوند را از دین هم حذف کردن و تبدیل به یک چیزی شد که دین مسیحی، دین مسیحی به روایت پولس یک جور حس در واقع زنانه و فقدان مردانگی در آن هست.

و این برمی‌گردد به زندگی دوران کودکی پولس که می‌توانید در موردش مطالعه بکنید. ببینید، حرف‌های چیز، چون پولس آن‌قدر مقدس بود در مسیحیت که شما هر حرفی در مورد پولس بزنید، کاملاً انگار به همه به اصطلاح دین مسیحیت توهین می‌کنید.

من ممکن است نظرم اصلاً نباشد ولی چه پروتستان، چه کاتولیک، همه فرقه‌ها برای پولس مقدس بودن. حالا بگذارید این‌جوری بهتان بگویم که بار آنیمایی دیدگاه پولس بیش از اندازه است. و این دقیقاً همان چیزی است که در این امت واحده هم وجود داشت. حالا اگر یک چیزهای دیگه‌ای که گفتم یادتون بیاد، این است که زمین اصلاً نماد زمانه دیگر و طبیعت اصولا یک چیز آنیماییه.

بنابراین اینکه یک سرزمین جدید حاصل‌خیز کشف شد، مثل اینکه یک باری به آنیمای دنیا اضافه شد. می‌دانید منظورم چیه؟ شاید من می‌خواهم بگویم پروتستانتیسم و ایده‌های پولس جا داشت که بروند در یک طبیعت بکر جدید در واقع جا بگیرند. تناسبی وجود داشت بین ایده‌های پولس و این اتفاق تاریخی که تو دنیا افتاد که یک سرزمین جدیدی در واقع به دنیا اضافه شد.

شما همین الان هم بروید در یک جایی خیلی خوش آب و هوای یک سرزمین جدید بهتان بدم، حالت‌های آنیمایی وجود، این حس آنیمایی برای‌تان در واقع تقویت می‌شود اگر بروید تو طبیعت. این آدم‌هایی که می‌اومدن اینجا، این احساسات به طور طبیعی درشون تقویت می‌شد، برای اینکه در یک سرزمین بکر جدید که در واقع یک آنیمای مجسم بود، وارد می‌شدن.

عقایدشون هم به دلیل اینکه پولس در واقع عقایدش این شریعت را کنار گذاشته بود، به همین ترتیب در واقع وارد آن سرزمین شد و یک تناسبی بین پروتستانتیسم و این قاره کشف‌شده جدید در واقع وجود داشت که به هم دیگر خوردن.

این‌جوری نبود که همه مهاجرای اولیه پروتستان باشن، ولی انگار این سرزمین به طور طبیعی جا داشت برای اینکه یک چنین عقاید و یک چنین اخلاق و رفتارهایی در آن شکل بگیرد.

و یک نکته خیلی منفی در مورد مردم آمریکا این است که از آن روز اول آدم‌های دوگ بودند و هنوز هم هستند. من می‌خواهم فقط به یک نکته‌ای اشاره بکنم که قبلاً گفتم که این را می‌گم، این را حداقل از دست ندید. دوگ بودن یعنی که مردم آمریکا روز اولی که اومدن تو این سرزمین، مطمئن بودن که سرخ‌پوست‌ها آدم‌های وحشی‌ای هستند و باید کشته بشوند.

یعنی کلاً وقتی اختلاف پیدا کردن سرخ‌پوست‌ها و از اولش، آن روز اول تو شرق آمریکا با کشتار شروع نشد. ولی آمریکایی‌ها به راحتی، شما تو اعلامیه استقلال آمریکا، الفاظی که در مورد سرخ‌پوست‌ها نوشته، می‌گوید این‌ها آدم‌های وحشی‌ای هستند. چرا؟ برای خاطر اینکه آمریکایی اولیه به شدت مسیحی بود و به آدمی که غیرمسیحی بود این‌جوری نگاه می‌کرد.

هرچه سعی می‌کردند مسیحیت را به این‌ها بفهمونن، این‌ها حالیشون نمی‌شد و این‌ها به این نتیجه رسیدن که این‌ها اصلاً آدم‌های وحشی و مثلاً مثل حیوان هستند. و در متن‌هایی که از آن موقع باقی مونده، یکی از دلایل واضح وحشی بودن سرخ‌پوست‌ها این است که لباس هم نمی‌پوشیدن. خیلی به اندازه کافی پوشش نداشتن.

این را بارها مثلاً می‌بینید که آدم‌های آن موقع آمریکا می‌گویند که این وحشی‌های مثلاً لخت و پتی، چنین اصطلاحاتی هم استفاده می‌کردند. و امروزم آن‌ها را می‌کشتن برای اینکه لخت بودن و وحشی بودن.

امروز آمریکایی‌ها با همان دگماتیسم خودشان لخت شدن و حالا کسانی که حجاب‌دارن را به عنوان آدم‌های وحشی و مثلاً کسانی که یک جوری به اصطلاح ضد بشر هستند، حالا ان‌شاءالله ممکن است بکشن اگر دستشون برسه، جا داشته باشه.

کلاً آمریکایی‌ها هیچ‌وقت شک ندارند که آن فکری که، هرچند روز اولی که اومدن تا این ۴۰۰، ۵۰۰ سال، همه حرفاشون عوض شده و اخلاقشون عوض شده، ولی آن موقع بر حق بودن کاملاً و شکی در آن نبود و الان هم کاملاً بر حقن و شکی در آن نیست. آن موقع به دلیل اینکه مسیحی بودن، الان به دلیل اینکه مثلاً طرفدار آزادی هستند.

لیبرالن، چه می‌دانم حالا هرچه. به هر حال اینکه آمریکایی‌ها همیشه دارند حرف درست را می‌زنند و دیگران اشتباه می‌کنند و آمریکایی‌ها وظیفه‌شون دارند که به دیگران بفهمونن که اشتباه می‌کنند و اگر قبول نکنن وحشی‌ان و یک جوری باید مثلاً مجازات بشوند. من این حرف را به این دلیل زدم که شما اصلاً چیزی تو آمریکا که می‌بینید، واقعاً برگشتن به همان گردان امت واحده است.

از لباس پوشیدن گرفته، ببینید فقط نظری الغای شریعت دینی نیست. الغای محدودیت‌هاست و لباس پوشیدن. در هر چیزی الان آمریکا در وضعیتی که رسماً دارد مسائل اخلاقی را مال‌مال می‌کند. شریعت که اصلاً از اولش نبود. یعنی جنسیت، همجنس‌گرایی من خلاصه ما بعد از این همه مدت یک رئیس‌جمهوری تو آمریکا پیدا کردیم که رسماً طرفدار گی‌هاست. تا حالا همه رئیس‌جمهورها مخالف بودن یا حداقل رسماً حمایت نمی‌کردن.

اوباما تأکید دارد که در تمام سخنرانی‌هاش، خلاصه یک کلمه گی هم بیاورد و کلی رأی گرفته از گی‌ها، به هر حال گی‌ها ازش حمایت کردن تو انتخابات و قرار است که این کار را بکند. در حالی که بوش سراسر در مقابل این مثلاً همجنس‌گرایی موضع می‌گرفت و حرف‌های خیلی ناجوری هم می‌زد که خیلی اعتراض هم به وجود آمد.

بنابراین شما در آمریکا، حالا من می‌خواهم بگویم که یک تناسبی وجود دارد. رفتن در سرخ‌پوست‌ها و بعد دوباره برگشتن به امت واحده. اصلاً آمریکایی‌ها واقعاً نسبت به سرخ‌پوست‌ها همدلی پیدا کردن در دوران جدید. یعنی الان که به زندگی سرخ‌پوست‌های قدیم نگاه می‌کنن، احساس می‌کنند که اصلاً چه آن‌ها چقدر خوب زندگی می‌کردن، چه از مشکلی نداشتن.

می‌دانید منظورم چیه؟ آمریکایی‌ها یک جور دارند نگاه، این سرخ‌پوستی، این سرخ‌پوستی انگار دوباره دارد جغرافیا خاصیتش این است که آدم‌ها را برمی‌گردونه به همان حالت بی‌شکلی زندگی کردن. من رسماً چیزی که می‌خواهم بگویم این است که در آمریکا از اولش دو تا گرایش رقیب انگار وجود داره، داشته و هنوزم دارد.

یکیش این حس برگشتن از نظر روانی در یک انسان که نگاه کنی شما احتمالاً اگر یک خورده با چیزهای روان‌کاوی را گوش کرده باشید یا متن هر متنی خوانده باشید، فروید روی این خیلی تأکید داشت که در همه انسان‌ها یک میلی بازگشت به کودکی وجود دارد.

آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شن، اکثراً این‌جوری است که انگار گرفتاری‌های قید و چیزهای در سختی‌هایی می‌شوند و همیشه یک جوری انگار تاییدشون این است که برگردن به همان دوران راحتی کودکی خودشان. فروید و فرویدی‌ها یک تعداد زیادی از خواب‌ها را که آدم‌ها می‌بینند و این‌جوری در واقع تحلیل می‌کنند که این‌ها رویاهای بازگشت به کودکی‌ان. مثلاً خواب شناور بودن در آب، خیلی چیزها، هم‌شورت در اصل.

یک چیزی وقتی بچه بود، آدم بچه هست، همه کسی یاد آدم مراقبت می‌کنه، همه چیز به خوبی و خوشی دارد می‌گذره، هیچ غم و غصه‌ای هم نیست.

یک گرایشی که تو آمریکا وجود داشت، در واقع از پلوس شروع شده و در لوتر و پروتستانتیسم تبدیل به یک فرهنگ غالب شده و تو آمریکا اجرا شده، در تمام این طیف فرهنگی یک جور حس بازگشت به کودکی و راحت زندگی کردن.

یعنی زندگی کردن برای همین نفس کشیدن، برای زنده بودن و استفاده کردن از مواهب زندگی. یک حسی به شدت در از بدو تأسیس آمریکا، نه به عنوان یک کشور، به عنوان یک جامعه، این احساس وجود دارد.

یعنی یک حس غلبه آنیما و زندگی برای زندگی و کنار کنار گذاشتن شریعت همراه با کنار گذاشتن اینکه این تفکرات که انسان قرار است مثلاً راهی را طی بکنه، به جایی برسد.

جمع‌بندی روایت میانه

ببینید ما تو فرهنگ دینی خودمان همه‌اش احساس را ببینید دیگه، پیامبران انسان‌های ایده‌آل فوق‌العاده‌ای بوده‌اند. الگوی بشرند، عرفایی داریم، موجوداتی که فراتر رفتن از این زندگی روزمره، به یک جاهایی رسیدن. اینکه این‌جوری فکر نکنید، زندگی را ساده بگیرید، یعنی همین‌جوری مثلاً از صبح تا شب، قرار است که ما یک کارهای خیلی ساده‌ای انجام بدهیم و زندگی کنیم.

این همان فرهنگی که سرخ‌پوست‌ها داشتن. در واقع این همان چیزی است که من فکر می‌کنم آن فرهنگی که امت واحده داشت. یک جور سادگی، یک زیبایی‌هایی دارد این سادگی و در عین حال در شأن بشر نیست.

خداوند ادیان فرستاده که بشر به آن شأن واقعی خودش برسد. اگر راهنمایی نشود نمی‌تواند آن مسیر رسیدن به عرفان را طی بکند. ولی زندگی که می‌تواند بکنه، به راحت‌تر هم می‌تواند زندگی کند. اگر ادیان نمی‌اومدن، انسان راحت‌تر امرار معاش می‌کرد. همه حیوون‌ها را می‌خورد، مثل این چینی‌ها. این‌ها چقدر راحتن.

و مورچه می‌خورن، ملخ می‌خورن، همه‌چی، همه‌چیز برای‌شان حلال و حرام در حیوانات وجود ندارد و حالا من نمی‌خواهم بگویم آن در مورد چینی‌ها کار بدی می‌کنند. موضوع این است که کلاً یک چیزی در آمریکایی‌ها وجود داشت از اول، آن هم یک حس کودکانه ساده زندگی کردن و دیدن زندگی کردن و این‌ها در واقع چیزهایی که از نظر روان‌کاوی شما می‌توانید اسم غرق شدن در آنیما بگذارید.

برای اینکه این حالتیه که به خیلی از مردها من یک بار باز این را در جلسه گفتم، این را هم مخفی گفتم. اشاره کردم به یکی از ترانه‌های جان لنون.

جان لنون یکی از اعضای گروه بیتلز نمونه مشخص آدمیه که به شدت عقایدی داشت، عقاید چپ داشت و بعد در یک دوره آخر زندگیش بعد از اینکه با یک زنی آشنا شد و عاشق مثلاً یک زنی شد و باهاش شروع کرد زندگی کردن کاملاً به همین حالت رسید.

به هر حال من حالا اسمش را می‌ذارم غرق شدن در آنیما. یعنی از هر جور عقیده‌ای در واقع بروید. نه اینکه از چپ بودن بروید. اینکه فقط یک جوری زندگی بکنید، لذت‌های روزمره زندگی را در واقع بچشید و همین زندگی یعنی.

همین یک ترانه‌ای خوانده که یکی از معروف‌ترین ترانه‌های قرن بیستمه که عنوانش هست تصور کن. که یک بازسازی نایجیری هم ازش به زبان فارسی شده. که البته متنشو تغییر دادن. متن تصور کن جان لنون یک بیانیه‌ای‌ست برای این‌جور بیانیه‌ای برای این‌جور این‌جور تصور از زندگی داشتن. به یکی از بندهای تصور کن جان می‌گوید که می‌گوید تصور کن یک روزی را که هیچ کشوری نباشد.

کشور برای چه باشه آخه؟ من این تصور چیز این‌جوریه، تصور آنیمایی. یک عده موجود زنده هستند داریم در کره زندگی می‌کنیم، خب زندگی کنیم دیگر. کشور یعنی چی؟ نمی‌دانم عقیده و ایدئولوژی یعنی چی؟ کتاب بنویسیم و چه می‌خواهیم بکنیم به غیر از اینکه زندگی خودمان را ادامه بدهیم و لذت ببریم از زندگی.

من می‌خواهم اشاره به یکی از بندهای خب بندهاش این‌جوری است که تصور کن یک روزی نمی‌دانم هیچ کشوری نباشه، فلان نباشه، بیسان نباشد. یکی از بندهای این شعر این است که تصور کن یک روز مالکیتی نباشد. بعد چیزی که می‌خواهم بهش تاکید بکنم دو تا چیز در آمریکاست دیگر. یک آمریکایی که من امروز درباره‌ش صحبت نکردم که قبلاً بیشتر درباره‌ش صحبت کردم.

آمریکایی که در واقع بانی و مرکز و رئیس سرمایه‌داریه درست است. اصلاً این ایده‌ها آنجا در واقع پرورش پیدا کردن و نظام زندگی آمریکایی‌ها سرشار از احترام به مالکیت و دنبال پول رفتنه و یک گرایشی در آمریکایی‌ها وجود داره، گرایش مخفی شدن همه‌ی این چیزهایی به اصطلاح قانونی و اعتباری از قوانین اخلاقی و دینی گرفته تا هر قانونی که محدودیت دارد ایجاد می‌کند.

من حالا دیگر نمی‌دانم واقعاً وقتم تمام شده. می‌خواهم بگویم که در آمریکا یک تنشی وجود دارد بین یک بخشی از فرهنگ آمریکا که فرهنگ ضد قانون و آزادی به یک معنای مطلقه، نه فقط ضد شریعت، حتی ضد اخلاق، که هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد بکند و یک فرهنگی وجود دارد که به شدت می‌خواهد بگوید که یک چیزی وجود دارد به اسم مالکیت که این را اگر دست بهش بزنی، اصلاً دست تو قطع می‌کند.

هیچ جایی دنیا مالکیت مثل آمریکا حرمت و قانونی ندارد. تمام قانون انگار تو آمریکا نوشته شده برای اینکه این حریم مالکیت حفظ بشود. اینکه آینده آمریکا کدام یکی از این دو تاست که غلبه می‌کنه؟

من فکر می‌کنم این تنش فرهنگ داخل فرهنگ آمریکاست و چیزی که در ۵۰، ۶۰ سال اخیر دیده می‌شود به نظر می‌آید که روز به روز آن فرهنگ مباح شدن همه‌چیز و آزادی در واقع در آمریکا بیشتر دارد غلبه می‌کند. یعنی همه‌ی موانع سر راه خودش را به شدت دارد سعی می‌کند کنار بزند.

اینکه من تصور بکنم که همه‌ی قوانین دینی و اخلاقی را کنار می‌زنه، ولی این قانون اساسی را نمی‌تواند کنار بزنه، من فکر می‌کنم که به هر حال این تضاد یک روزی کارش به یک جایی می‌رسد که یا باید از آن بخش فرهنگ خودشان یک جوری کوتاه بیان یا اگر قرار است که همه‌ی محدودیت‌ها برداشته بشه، این مقررات سفت و سخت اقتصادی که در آمریکا هست باید برود به سمت تضعیف شدن.

و بنابراین چیزی که من می‌خواهم ببینید که در ذات فرهنگ آمریکا یک چیزی ضد آمریکایی وجود داره، یک چیزی که آمریکا را تضعیف می‌کند. و دو تا نکته مهم یکی این است که با آینده جهان که داریم می‌ریم به سمت اینکه سرمایه‌داری تبدیل به یک پدیده بین‌المللی بشه، روز به روز سیستم سرمایه‌سالار نیازش به یک رهبری مثل آمریکا دارد کمتر می‌شود.

و آمریکا خب اهمیت خودش را به عنوان مرکز سرمایه‌داری تو دنیا دارد از دست می‌دهد. و اینکه سرمایه دیگر متمرکز نیست. من در یکی از این جلسات گفتم که در یک ماجرای خیلی خیلی تکان‌دهنده‌ای یک عده از سرمایه‌دارهای بزرگ آمریکا، زمان Clinton بعد از اینکه Clinton یک لایحه‌ای را برد برای تصویب به کنگره، علناً تهدید کردن که سرمایه‌شون را از آمریکا خارج می‌کنند.

و Clinton هم علناً لایحه را پس گرفت. ما تو دورانی زندگی می‌کنیم که سرمایه روز به روز نقل و انتقالش دارد ساده‌تر می‌شود. سرمایه‌دار آمریکا زمین‌گیر نشده در آمریکا که سرمایه‌شون را آنجا بذاره، بلکه همه‌شان استراتژی‌شون این است که در سراسر دنیا، کشورهای مختلف سرمایه‌شون را پخش بکنند.

و جنس سرمایه‌مون اصولاً به این سمت رفته که دیگر از جنس زمین‌دوش‌اش حالت چیز دارد به اصطلاح یک آرمان دیجیتالیه در یک کامپیوترهایی یک جایی نوشته شده اصلاً، نه دیگر پولی وجود داره، نه زمینی وجود دارد. سرمایه عمدتاً تبدیل شده به یک چیزهایی مثل information در واقع. بنابراین اصلاً انتقال به این معنا که طرف اصلاً بخواهد منتقل بکنه، زمین را بخواهد منتقل بکنه، نمی‌شود منتقل کرد، زمین.

را کارخونه را هم می‌شود منتقل کرد، یک خورده ضرر می‌تواند. خیلی چیزها الان در دنیا هست. مثلاً یک شرکتی که کار خدماتی انجام می‌ده، می‌تواند ظرف یک ماه خودش را از یک کشور منتقل بکند به یک کشور دیگر. یا در واقع یک شعبه خودش را در یک کشور اصلاً ببنده و همه سرمایه‌شو توی، الان واقعاً شرکت‌هایی وجود دارن، ۲۴ ساعته می‌توانند شعبه‌شون را تو آمریکا تعطیل بکنند.

بنابراین یک یک نکته‌ای که وجود دارد این است که آمریکا روز به روز دارد اهمیت خودش را برای نظام سرمایه‌داری از دست می‌دهد. و این سر این موضوع اختلاف هست. من الان چیزی که روش بحثه یک عده مخالف اینن که جهانی‌سازی ضد آمریکا‌ست در واقع.

یک عده تصورشون این است که جهانی‌سازی را آمریکا دارد انجام می‌دهد و رهبری می‌کند. و این همان اختلاف معروفیه که با این جمله بیان می‌شود. اختلاف سر این است که جهانی‌سازی پروسه‌ست یا پروژه؟ یعنی آمریکا یک سرمایه‌دارهایی در آمریکا نشستن یک پروژه تعریف کردن که بیاین این کار را بکنیم یا نه، یک روند طبیعی که سرمایه‌سالاری به عنوان این نظام دارد به سمتش می‌رود.

من شدیداً فکر می‌کنم که این عقیده درست است. آمریکایی‌ها نیستند که جهانی‌سازی می‌کنند. جهانی‌سازی یک پدیده‌ایه که دارد اتفاق می‌افتد. در واقع جنس سرمایه تغییر کرده. منافع سرمایه‌دارها ایجاب می‌کند که این‌جوری چند ملیتی بشوند. وقتی که این‌طوری شد، آمریکا روز به روز اهمیتش برای نظام سرمایه‌داری در واقع کم می‌شود.

دیگر سرمایه‌دار آمریکایی لزومی نمی‌بینه به سیاست‌مدار آمریکایی پول بده تا از منافعش حمایت بکند. برای خاطر اینکه آن اگر جرأت دارد حمایت نکند و ضربه بزنه، تنها کاری که لازم است بکند این است که اقتصاد آمریکا را بابت آن خروج سرمایه خودش بهش ضربه بزند. بنابراین سیاست‌مدارها مجبورن که یک مقدار در واقع هوای سرمایه‌دارها را داشته باشند.

اگر آمریکا اهمیتش کم بشود و این تضادی هم که من می‌گویم در فرهنگشون وجود داشته باشه جدی بشه، آن‌وقت شما کاملاً می‌توانید انتظار داشته باشید که آمریکا از حالت رهبری نظام سرمایه‌داری و جهان بدون اینکه کسی بهش خیلی فشار بیاورد و هواپیماهاشو بدزده و مثلاً به برج‌های نمی‌دانم دوقلو‌ش بزنه، در دهه‌های آینده یک جوری در واقع آمریکا به عنوان مرکز سرمایه‌داری دنیا افول بکند و همزمان با این دو تا اتفاق، در آن دو تا همدیگر این فیدبک‌های مثبت هم می‌دهند.

آن بخش فرهنگ آمریکا که این‌جور برگشتن به امت واحده‌ست و مخالف سرمایه‌داری‌ان، سبک زندگی سادگی مخالف با این است که شما از صبح تا شب بروید کار بکنید و سرمایه تولید بکنید. دقت می‌کنید؟ این وسط چیزی که آمریکا را سرپا نگه داشته و نگه می‌داره، مهاجرته. چه برای کنترل نظام کارگری آمریکا، چه برای هر نوع فعالیت اقتصادی که تو آمریکا می‌شود.

یعنی آمریکایی‌ها همیشه با تنظیم کردن مهاجر که نه خیلی زیاد بگیرن، نه خیلی کم، یک جوری اقتصاد خودشان رو، آن را نگه می‌دارن. مثلاً کارگر آمریکایی ممکن است به رفاه رسیده باشه و دیگر نخواد روزی ۱۰ ساعت کار بکند ولی همیشه این تهدید وجود دارد که کارگر مکزیکی می‌آید و به جای ۱۰ ساعت ۱۲ ساعت کار میکنه، نصف این حقوق را می‌گیرد.

همان اتکایی که این را دیگر ما در ایران در زمان هجوم افغان‌ها در ۳۰ سال اخیر و نه هجوم افغان‌ها در زمان صفویه این بعد از مهاجرت افغان‌ها به ایران واقعاً جامعه کارگری ایران تحت فشار بود و از این نظر اخلاق کاری‌ش مجبور شد اخلاق کاری خودش را تغییر بده و من از آدم‌هایی که در صنعت ساختمان هستند اخیراً این را شنیدم که دوباره به همان اخلاق سابق خودشان برگشتن.

ساخت و ساز و این‌ها خیلی سخت شده برای اینکه دیگر مثل زمان حضور افغان‌ها، خود افغان‌ها نیستن، کارگر ایرانی هم دیگر آن‌جوری کار نمی‌کنه، همان به سبک خودش کار می‌کند. مثلاً روزی حداقل در ۱۲ با چایی بخوره و نمی‌دانم بشینه و حالا وسطش ممکن است یک هفته برود پیداش نشود.

کارگرهای ایرانی معمولاً این‌جوری‌شون. یکی از دوست‌های من می‌گفت این کارگر ایرانی در یک ماه محاله یا عروسی دارد یا عزا دارد. و اصلاً باید برود شهرستان خودش یک هفته بمونه و حق خودش هم می‌داند که اصلاً یک چنین کاری بکند.

این‌ها من چون یک چیزهایی گفتم که دارم سعی می‌کنم یک چیزهایی داخل آمریکا را توضیح بدهم که از نظر تاریخی آمریکایی‌ها چگونه این‌جوری شدن، از کجا شروع کردن و سعی کنیم وضعیت حال آمریکا را در واقع بفهمیم.

شما اگر این حرف‌هایی که من می‌زنم را خوب بفهمید و قبول بکنید، اینکه نژادپرستی در آمریکا ملغا بشود و اوباما رئیس‌جمهور بشود خیلی طبیعی است. آمریکایی‌ها مشکلی ندارند. آمریکایی‌ها همه‌جور تبعیض و در واقع این‌جور چیزها را تو فرهنگ‌شون دارند حل می‌کنند.

بین ولی موضوع این است که این در یک روند منطقی و خیلی مثبتی اتفاق نمی‌افته. این همان روندیه که فرق بین همجنس‌گرا و بین همجنس‌گراها را هم دارد محو می‌کند. همه تفاوت‌ها را دارند محو می‌کنند. یعنی رسیدن به یک چیزی مثل امت واحده یعنی برگشتن به دوران کودکی بشر، نتیجه‌اش این است که شما اصولاً قاعده و قانون نه اخلاقی نه هیچی دیگر نداشته باشید.

سیاه و سفید هم نمی‌دونید چیه، خب این خوب است ولی یک جاهایی هم که باید یک فرق‌هایی بذارید، آن فرق نمی‌ذارید. دین و شریعت آمده بود که بگوید که اینجاها مثلاً این‌ها فرق داره، آن‌ها فرق ندارد. یک قاعده‌هایی وجود داره، خلاصه یک حقایقی وجود دارد که این‌ها را باید رعایت کنید. این کار بده، آن کار خوب است.

داریم به یک جایی می‌رسیم، یعنی فرهنگ آمریکایی یک سمتی می‌رود که اصلاً بد و خوب و این‌ها دیگر کم‌کم بی‌معنی می‌شود و هر کسی هر کاری دلش خواست بکند. دقیقاً این اخلاق کودکانه است دیگر. یعنی قاعده و قانونی وجود نداره، آدم‌ها برای خودشان هر کاری دلشون می‌خواهد می‌کنند. و این هم به عنوان نکته آخر به دلیل اتمام وقت می‌خواهم به یک نکته‌ای اشاره بکنم.

میل به بازگشت به کودکی یک جور بیماریه اگر شبیه بشود. یعنی نمی‌شود یک آدم بزرگسال برگرده به دوران کودکی‌ش و سعی کند مثل کودک زندگی بکند. و نتیجه‌اش یک چیز فاجعه‌آمیزی می‌شه، در یک آدم، در به عنوان یک فرد، چه در یک اجتماع و فرهنگ به عنوان حالا یک فرهنگ کلان یک عده آدم.

برای خاطر اینکه وقتی شما بزرگ شدی، دیگر بزرگ شدی. وقتی در واقع بازگشت به کودکی یک جور مثل از دست دادن خودآگاهی بود. اصلاً میل ندارند فکر نکنن. این گرایش با من در آمریکایی‌ها هست.

گرایشی مثلاً انسان ایده‌آل آمریکایی یک آدمیه که درگیر هیچ‌جور مثلاً آگاهی و فکر نیست. یک آدم مهربونی که حالا مهربون باید باشه البته، نه اینکه بد اخلاق باشه. به معنای کودکانه باید اخلاق خوبی داشته باشه.

و درگیر مثلاً این نظامات فکری و این حرف‌ها هم نباشه، کلاً ترجیح می‌دهد. من یک بار این را به یک نفر سعی کردم توضیح بدهم که این شخصیت فارست گامپ تو به عنوان یک آدم عقب‌افتاده یک اشاره‌ای از یک جای منفی بهش نگاه می‌کنی، این در آدم‌های آمریکایی یک جور ایده‌آل فارست گامپ آن‌هایی که ندیدن اشکال نداره، این فیلم فارست گامپ را من توصیه می‌کنم ببینید.

چون خیلی تو فرهنگ آمریکاییه. یعنی واقعاً دیگر بعضی از این کارهای هنری بیشتر از ۱۰۰ تا کتاب یک چیزی را به شما انگار نشان می‌دهند که واقعاً با چیز با کتاب خواندن و فکر کردن بهش نمی‌رسید. فارست گامپ یک چیز خیلی عمیقی در مورد آمریکا، شخصیت، روحیه آمریکایی. حتی اینکه آمریکایی‌ها به جنگ چگونه نگاه می‌کنن، چون این همه‌جا می‌رود دیگر.

یک آدم کاملاً ناآگاه مثلاً عقب‌افتاده ذهنی دارد ولی خوب دار میشه، می‌گویم میل به ثروت‌مند شدن، هر چیزی که آمریکایی‌ها دارند این‌جوری تو این شخصیت شما می‌توانید ببینید. من این را معمولاً دیدن هیچ فیلمی را توصیه نمی‌کنم کلاً. ولی این فیلم را الان دارم صحبت می‌کنم فکر می‌کنم برای شناختن فرهنگ آمریکا بد نیست.

مثلاً خیلی چیز در فیلم هست که می‌توانید در واقع ببینید و یک خورده تعجب بکنید. به شدت هم فیلم فیلم مسیحی‌ایه. هرچند اصلاً ممکن است در ظاهر نشان نده، ولی عمیقاً فیلم دینی‌ایه. مثل اکثر تولیدات هالیوود که یک مایه‌های دینی دارند.

اما آن نکته آخری که می‌خواستم بگویم اینه، آن چیز مسخره‌ای که در واقع به وجود می‌آید وقتی شما بزرگ شدید ولی می‌خواهید مثل بچه‌ها باشید، آزادی و چیزهای بچگانه هم داشته باشید این است که آدمی که بزرگ شد و خودآگاهی پیدا کرد دیگر این خودآگاهی را دارد.

و حتی اگر میل داشته باشه که به ناخودآگاهی برسه، این تمایلش به ناخودآگاهی تبدیل می‌شود به یک جور عقیده در خودآگاهش. و بنابراین نقد غرضه دیگر.

مثل این است که من عقیده داشته باشم به اینکه باید عقیده نداشته باشم. عقیده داشته باشم به اینکه عقیده داشتن چیز بدیه. و سعی کنم که تمام مردمی که به یک چیزی عقیده دارند را پوستشون را بکنم. و این کاریه که آمریکایی‌ها می‌کنند.

یادآوری جنبه‌های واقعی ایده‌آل‌ها

آمریکایی یک جور نسبت به هر جور عقیده‌ای که یک لوازمی داره، مثلاً من عقیده دارم که همجنس‌گرایی بده و می‌خواهم بگویم که همجنس‌گرایی‌ گراها را مثلاً باید مجازات کرد.

همه این چیزها مثل یک بچه‌ای که به آدم زندگی آدم‌بزرگ‌ها نگاه می‌کنه، می‌گوید مثلاً این چه خسته‌ست، این کار را نکند. نسبت به همه جور عقیده حساسیت دارند. در حالی که خودشان یک عقیده خیلی روشن و مشخصی الان دارند.

و دارند همه جا این را اعمالش می‌کنن، دست به خشونت هم می‌زنند و نتیجه این تناقض‌های درون فرهنگ آمریکا این شعار معروف واقعاً ابلهانه پارادوکسیکال دوران ریگان که شعار ریگان بود جنگ برای صلح. واقعاً آخرش آدم به اینجا می‌رسد که تمام دنیا را برای اینکه صلح برقرار کند مثلاً به آتش می‌کشه برای اینکه باید همه با آمریکا صلح کنند.

در حالی که همه یک طرف همه جنگ‌های دنیا خود همین آمریکایی‌ها هستند. به هر حال نمی‌دونم، من خب این چیزهایی می‌خواستم بگویم که وقت نشد و فکر می‌کنم دیگر جلسات آمریکا را ادامه ندم و وقتم هم تمام شده. حالا یک دانه سوال بکنید ولی بعداً اگر می‌خواهید تو راه بقیه را بکنید. بفرمایید. آها چقدر چیز مهمی را یادآوری کردی.

من این حرف را بزنم که این را بگویم. ببینید، من می‌خواستم بگویم که اصلاً ریشه مردسالاری چیه؟ این را باید بگویم دیگر. ریشه مردسالاری این است که فانکشن اصلی مردها این بود که آرمان تولید بکنند.

از نظر معنوی، مرد موجودیه که آرمان تولید می‌کنه، شریعت با خودش می‌آورد و شما وقتی که وارد یک محیط آنیمایی شدید که در واقع یک جوری حس زنانه تقویت شده، واقعیتی که در دنیا اتفاق افتاده این است که مردها آن چیزی که باید باشند را از دست دادن، چون دیگر آرمان ندارند. نتیجه‌اش چیه؟ شما وقتی که یک چیز واقعی را از دست می‌دید، سعی می‌کنید در خودآگاهی‌تون، در فرهنگتون یک جوری این را جبران بکنید.

یعنی فشار زیاد روی ارزش‌های مردانه، این حاکی از این است که شما باید همینو بفهمید که یک چیز مردانه خیلی عمیقی در واقع از بین رفته. اینکه مردها هم اعضای زن‌ها را درمی‌آرن، زن‌ها اعضای مردها را درمی‌آرن، برای خاطر اینکه آن چیزی که مردها باید باشند نیستند. مثل اینکه یک چیزی تو دنیا کمه، همه دارند سعی می‌کنند آن را جبران بکنند.

آن چیزی که در دنیا کمه، آن فانکشن اصلی مرداست، مردانه‌ست. فانکشن اصلی مرد این بود و قرار بود این باشه که آرمان را تولید بکند. قرار نبود فقط زندگی بکند. متوجه هستید؟ این، با فرض اینکه حرف‌های قبلی مرا گوش کردید و فهمیدید، منش مردسالاری زیرش، فرهنگ مردسالاری، یعنی تاکید فراوان روی جنبه‌های مردانه، نتیجه کمبود واقعی در دنیاست.

وقتی که مرد مرد از بین بره، فانکشنش از بین بره، که زن خوشبخت نمی‌شود. زن دقیقاً همینی می‌شود که الان شده. برای کمبود آن چیز از دست رفته، زن هم باید سعی بکند که یک چیزی تولید بکنه، یک جنبه مردانه در خودش تولید بکند.

دقیقاً مثل این زنی که شوهرش مرده باشه و مجبور برود کار بکنه، در واقع یک چیز مردانه‌ای در دنیا مرده و مرکزش هم آمریکا بوده و طبعاً فشار روی این است که انگار یک جوری مردانگی را حالا چیزش کنم در فرهنگ بازتولیدش کنم.

یک چیزی که من چیزی که به عنوان مرز سالانی می‌گویم و می‌گویم که چیز خیلی بد و انحرافیه که تو دنیا به وجود آمده تاکید را ارزش‌های مردانه است که در خودآگاهی تو فرهنگ دارد صورت می‌گیرد.

و این دقیقاً نتیجه این است که یک چیز عمیق مردانه در واقع تو دنیا رفته. این‌ها همه نتیجه همان در واقع کنار گذاشتن آن فانکشن مهمی است که مردها در تاریخ انجام داده بودن. به یک درگیری می‌خوردن که پیامبرا مرد بودن و شریعت را مردها آوردن که آن هم مرغاشون بنابراین دیگر همینی که می‌بینید دیگر.

تنها کاری که شما ببینید این همه اصلاً مردهایی که خیلی خیلی خیلی به طور اغراق‌آمیزی فعالیت جنسی دارند و مخصوصاً مردهایی که خیلی خیلی زیاد از فعالیت‌های جنسی خودشان لاف می‌زنن، این‌ها دقیقاً آدم‌هایی هستند که یک چیزی کم دارند. می‌دونی یعنی آدمی که خیلی میل داره، یک آدم نرمال که نمی‌آید هی بگوید که من چنینم، من چنانم.

معمولاً وقتی یک نفر روی یک چیزی خیلی دارد تاکید می‌کنه، یک چیزی در درون خودش دارد جبران می‌کند. یعنی خودآگاهی اصولاً فانکشنی که انجام می‌دهد این است که یک چیزهایی در ناخودآگاهی را که از بین رفته سعی می‌کند تولید بکند و یک جوری یک جراحتی را در واقع یک جراحتی را در واقع ترمیم بکند. این سوال خیلی سوال خوبی بود ولی دیگر سوال نپرسید.

چرا؟ چون وقت نیست. خب، شروع کنیم. موضوع این جلسه را اعلام نکرده آقای من بهشان گفتم اعلام نکنن. اگر کسی به هوای دیگه‌ای آمده من از الان ازش عذرخواهی می‌کنم. می‌خواهم بگویم که چرا موضوع جلسه را اعلام نکردم رسماً. در آن جلساتی که در مورد آمریکا بود من گفتم که بعداً یک سری موضوع‌ها را در جلسه‌های خصوصی یکشنبه‌ها تشکیل می‌شود ادامه می‌دهم.

و الان هم می‌خواهم همین کار را بکنم. در واقع این جلسه چهارم از نظر ریت‌هایی که اجرا شده از نظر من جلسه سوم آمریکاست. یعنی این دو تا جلسه سه تا جلسه دو تا از جلساتی که می‌خواستم این چیزها را بگویم را گفتم و این جلسه آخره. دلیل برای خودم دلیل منطقی دارم که چرا این کار را کردم.

حالا خیلی مختصر فکر می‌کنم بد نیست بهتان توضیح بدهم. یک خورده جمعی که آنجا شرکت کردن برای من چیز بود یعنی جمع مناسبی نبودن که راحت حرف بزنم. نه از نظر محتوای چیزی که می‌خواهم بگم، از نظر میزان وابستگی حرف‌هایی که این جلسه می‌خواهم بزنم به چیزهایی که قبلاً گفتم. معمولاً این جلسه‌های عمومی را من خودم درخواست می‌کردم که یک چیزهای تبلیغاتی بزنیم.

نتیجه‌اش معمولاً این بود که ۸۰، ۹۰ درصد آدم‌هایی که می‌اومدن آشنا بودن و ۱۰ درصد آدم‌های ناآشنا می‌اومدن. آن جلسات به نظر من برعکس بود. یعنی هرچه من نگاه می‌کردم این آدم‌ها را نمی‌شناختم.

بعد از جلسات هم یکی دو نفری که با من فیدبک‌هایی دادن اصلاً احساس کردم که خیلی دور از فضای جلسات یعنی که ما معمولاً انجام دادیم و اکثرشون خیلی‌ها این‌جوری بودن که اولین بار بود اصلاً در سخنرانی‌های من دارند شرکت می‌کنند.

امیدوارم محتوای این جلسه قانع‌کننده باشه که چرا تمایلم این نبود که تو آن جلسات عمومی ادامه بدهم. تصورم این است که الان که این کار را انجام می‌دهم اینجا دقیقاً آن آدم‌هایی این را گوش می‌دهند که این جلسات را گوش می‌دهند و من هم همینو می‌خواهم.

می‌خواهم که یک فکر نمی‌کنم یک آدم بیاید این تک جلسه را گوش بده. احتمالاً همین تیپ آدم‌هایی که بقیه جلسات را گوش کردن، این جلسه را هم گوش می‌کنند و می‌خواهم موتیویشن که بعضی از چیزهایی که قبلاً گفتم استفاده می‌کنم شنیده باشند و برای‌شان ثقیل نباشد. خب بنابراین جلسه سوم آن سلسله سخنرانی‌های آمریکا چیست؟

من سوم دیگر در واقع من سوم چون قرار بود سه جلسه باشه. جلسه دوم چون جلسات دو ساعته نشد هی یک چیزهایی از جلسه اولمون در جلسه دوم از دوم به سوم، خلاصه من در واقع آن اصل مطلبی که می‌خواستم بگویم را نگفتم و ناراحت هم نیستم اگر این‌جوری وقت هم کم نمی‌آوردم فکر می‌کنم به همان دلیل بهتر بود که اصل مطالب بمونه برای یک خورده خصوص‌تر.

اینکه ضبط بشود بعداً آنجا مثلاً یک دیدی بشود. خب فکر کنم از این به بعد باید بیا حالا من هیچ تحلیلی هم ندارم که چرا این‌جوری شد. عنوانش یک خورده زیادی جذاب بود.

باید از این به بعد سعی کنیم که عنوان‌های یک خورده ساده‌تر مثلاً انتخاب کنیم. نمی‌دانم. شاید تفسیر این نزدیک بودنش به انتخابات اوباما و این‌ها اصلاً کلاً موضوع آمریکایی موضوع داغ می‌شده شده بود حالا الان هم آن‌قدر کمتر شده.

خب الان مثلاً اگر یک نفر یک سخنرانی بزند آنفولانزا چیست احتمالاً خیلی شنیده می‌شود. الان موضوع داغ خبری مثلاً آنفولانزا. خب برویم سراغ من طبعاً با توجه به اینکه یک مدتی گذشته یک مقدار یادآوری می‌کنم که چه کار کردم، چی‌ها گفتم و ادامه بحث را به طور طبیعی چه چیزهایی هست.

نکته اصلی که تو آن جلسات گفتم این بود که دو تا دیدگاه به طور کامل ۱۰۰٪ متضاد در مورد آمریکا وجود دارد. یکی دیدگاه آدم‌هایی که انگار از درون آمریکا به آمریکا نگاه می‌کنند که یک دید خیلی آرمان‌گرایانه‌ای دارند. نه همه آدم‌هایی که در آمریکا هستند.

به هر حال یک جور ایدئولوژی در آمریکا وجود داشته الان حداقل دو قرنه که بعد از استقلال آمریکا به وجود آمده مخصوصاً بعد از جنگ داخلی آمریکا خیلی رسمیت پیدا کرده و همچنان هم آدم‌هایی هستند که آمریکا را همان‌جوری نگاه می‌کنند.

و حالا بغیر از آن آدم‌های سنت‌گرایی که آمریکا را یک مثلاً چیز فوق‌العاده و ایده‌آلی می‌دانند حتی روشن‌فکرهای اروپایی هم خیلی‌ها وقتی که مسافرت می‌کنند به آمریکا گزارش‌های خیلی مثبتی از درون آمریکا می‌نویسن به عنوان اینکه آزادترین که همچنان آزادترین کشور دنیاست از خیلی جاهاست و خیلی جنبه‌های عدالت‌طلبی در آن قویه و به هر حال محسنات زیادی دارد. کار کردن در آمریکا یک محسناتی دارد و الی آخر.

به هر حال از درون آمریکا گزارش‌های مثبت زیاد می‌نویسن. از طرفی تقریباً همه آدم‌هایی که بیرون آمریکا هستند و نگاه می‌کنند هم گزارش‌هاشون حالت گزارش فاجعه دارد. یعنی دیگر موجودی کثیف‌تر و بدتر از این در عالم پیدا نمی‌شود و هم جنبش‌های روشن‌فکری چپ، جنبش‌های مذهبی به هر حال در سراسر دنیا الان اتفاقاً در دوران جورج بوش دوم دیگر این نفرت از آمریکا عالم‌گیر شده.

یعنی واقعاً خیلی حتی در اروپا نظرخواهی‌هایی که انجام می‌دادن آمریکا را به عنوان یک موجود شیطان‌صفتی که همه دنیا را مثلاً به هم ریخته بهش نگاه می‌کردند.

من در واقع حالا با طول تفسیر نسبتاً زیادی مخصوصاً برای اینکه آن دیدگاه ایده‌آلی که نسبت به آمریکا وجود دارد را یک خورده بیشتر حس بکنید، آن دیدگاه مخالفت با آمریکا را خب خیلی از رادیو تلویزیون ممکن است شنیده باشید و این‌جوری اصلاً یک ایدئولوژی که تو ایران هم به شدت در آن تبلیغ می‌شود و آن قسمتو یک جلسه کامل یک جلسه و نیم تقریباً وقت گذاشتم که این دیدگاه‌هایی که توجیه می‌کند که حتی بعضی از نقطه ضعف‌های آمریکا را برمی‌گردونه به یک مثلاً فرض کنید مصالحی که آمریکایی‌ها مجبورن بعضی از کارها را انجام بدن، این‌ها را تو یک جلسه و نیم گفتم و بعد هم شروع.

کردم در واقع یک دیدگاه‌های میانه‌ای را ارائه کردن که مثلاً الان در واقع به نکات اصلی آن چیزهایی که در جلسات قبل گفتم اشاره بکنم. می‌خواهم فقط یادآوری بکنم که آن بعضی از آن جنبه‌های ایده‌آلی که در مورد آمریکا گفتم جنبه‌های واقعی هستند که اصلاً انکار کردنش یک جوری بی‌معنیه. یکی اینکه آمریکا به