→ بازگشت به تاملی در فلسفه فیزیک

جلسهٔ ۰ · تاملی در فلسفه فیزیک

پیش‌فرض‌های فلسفی فیزیک

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

پیشفرضهای فلسفی فیزیک

ببخشید اینم بزنم خب من نگاه نکردم ولی فکر کنم این‌گونه که تو ذهنم مونده عنوان سخنرانی که اعلام کردن یک همچین چیزیه یک پیش نشست درباره پیشفرضهای فلسفی فیزیک درسته د تا پیش داره هم د تا پیشون پیش داره پیش نشست درباره پیشفرضها پیش پیش نشستشو می‌خواهم توضیح بدم ماجراش چیست اکنون بعضیا نبودن گفتم که از من دعوت کردم بیام گفتن یک گروهی هست مثلا یک سلسله سخنرانی بکنم منم گفتم اصلا نمی‌دانم این گروه کین و علایقشان چی و چی بیام بگم بنابراین حسم این بود که خوبه که یک جلسه بیام سخنرانی بکنم اصلاً فضا چجوریه می‌شود مثلاً یک کرسی ارائه کرد حالا یک چیز فشرده یا نه این است که این پیش نشسته که یک جوری این حسو داره که ممکنه نشستهای دیگرای هم باشه ولی من دارم اینو توضیح میدم که ممکنم هست نباشه بالاخره معنی پیش نشست نیست دیگر حتما نشستهای بعدی وجود داره قرار شده که شاید مثلاً یک جرقههایی بخوره و یک موضوع مشترک مورد علاقه بتونیم تعریف بکنیم در موردش حرف اما در مورد پیش فرض من نمی‌دانم شما چقدر مثلا فلسفه علم بلدید یا به مسائل فیزیک از یک دیدگاه مثلا خیلی عمیق حالا غیر یاد گرفتن خود فیزیک فکر کردید که امیدوارم که من یخورده بتونم شمارو به فکر بندازم یک نکته ای که قبل از به اصطلاح شروع بحث می‌خواهم بگم این است که هیچ کس تو این دنیا در هیچ آکادمی دوست نداره که به آن بگید که شما پیشفرض یعنی شما یک فیزیکدان همین‌گونه برسید تو خیابون بگید که آقا پیشفرض های فیزیک می‌گوید ما پیش فرضی نداریم هر پیش فرضی هم داریم می‌توانیم زیر سوال ببریم یعنی تعهدی به هیچ فرضی نکردیم داریم کار میکن کما اینکه در طول تاریخ فیزیک به نظر می‌آید بعضی از فرضا رو به اصطلاح پیشفرض رو جابهجا کرد من یک بار به یکی از دوستان فلسفه تحلیلی خود توی پژوهشگر دانشگاه بنیادی گفتم که بالاخره فلسفه تحلیلی هم این پیش فضایی داره چنان با قاطعیت برگشت گفت به هیچ وجه ما هیچ پیش فرض نداریم دلم میخواست جا ۱۰ تا مثلا به آن بگم که شما این‌ها رو بالاخره یک چیزایی تو ذهنتان هست شناخت چه جوری به دست می‌آید چه چیزای قابل شناخته نیست درسته ممکنه بگید که می‌توانیم این‌ها زیر سوال ببریم ولی اکنون همین فلسفه تحلیلی موجود برخوردش با زبان برخوردش با شیوه استدلال همه جا یک چیزای مشترکی وجود داره ی داره ی پیشفرض هایی در واقع وجود داره اینو اشتباه نگیرید بنابراین امکان زیر سوال رفتن یک پیشفرض معنیش این نیست که پیشفرض ندارید من تو این جلسه یک سری پیشفرض می‌گویم ولی امیدوارم شما به این نتیجه برسید از شنیدن این چند تا که دهها بلکه شاید صدها پیشفرض برای فیزیک وجود داره من امیدم این جلسه نهایتاً شما رو به اینجا برسونه که بررسی این پیشفرض ها و مخصوصا به آن معنایی که اکنون می‌خواهم بگم یک جور رده بندی کردنشان فعالیت مهمیه نه از نظر فلسفی از نظر تئوری فیزیک یعنی برای خود علم فیزیک مهمه ممکنه به درد بخوره و شاید اگر خیلی موفق باشم شما رو به این نتیجه برسونم که بعضی از مشکلات پیش آمده نتیجه بررسی نکردن پیش فرضا به طور منظمه شاید بگم انگیزه این سخنرانی من از اینجا شروع شد که من یک چیزی نوشتم برای خودم درباره پیش فرضا

سرچ پیشفرضهای فیزیک

یک چیزی داشتم مینوشتم در آن خود به خود یک سری پیش فرضا رو نوشتم بعد با روحیه خیلی خیلی خوب رفتم تو گوگل سرچ کردم مثلا پیشفرضهای فیزیک گفتم چار تا کتاب میارد میرم ببینم مثلا یک لیست مفصلتری پیدا بکنم تکمیل بکنم آدم یک چیزی فکر می‌کند بعد سرچ که میکنید میبینید خب دیگران مثلا چار تا چیز اضافهان به ذهنشان رسیده چند روز باور کنید سرچ کردم یک مقاله درست حسابی که محتواش این باشه که درباره پیش فرض های مثلا علم فیزیک یک چیز منسجمی نوشته باشه پیدا نکردم یک چند تا چیز مختصری هم که پیدا کردم بیشتر کار فیزیکدانها بود کار فیلسوفها بود که چندان به درد نمیخورد یعنی از این فضای بحثی که تو ذهن من هست دور بود من یک خورده پراکتیکال تر نگاه میکنم به یک پیشفرضی که منجر به یک نتایج عملی در تئوری بشود نه پیش فرضهای اتفاقاً این عنوان پیشفرضهای فلسفی شاید یک خرده برای سخنرانی من گمراه کننده یادم نمیاد باور کنید گفته باشم عنوان بگذارید پیشفرضهای فلسفی گفتم پیشفرضها برای اینکه اتفاقاً می‌خواهم بگم که یک خورده تأمل بکنید تو اینکه به پیشفرض متافیزیکی و اپیسیمولوژیک خیلی سطح بالا حمله بکنید حالا بگذارید آخر جلسه شاید این نکته مشخص بشود که این کلمه فلسفی شاید اینجا خیلی جای مناسبی نمی‌شودست خب یک خاطره می‌خواهم تعریف بکنم بدیش این است که یک خاطره خیلی بدیه ولی نمی‌دانم شاید سالهاست در آن شریف نیستم آمدم میخواستم بیام اینجا این خاطره بد به ذهنم رسید و ببخشید اگر چیز ناراحت کننده است ولی نتیجه داره یعنی واقعا می‌خواهم از آن اول سخنرانی می‌خواهم از این خاطره یک استفاده هایی بکنم بنابراین آن قسمت اصلیشو دقت بکنید بعداً نگید که سوا استفاده از یک خاطره واقعی شده من موقع که دانش دکترا بودم توی سفری که رفته بودیم برای سمینار کنفرانس دانشجویی تو اهواز اتوبوس دانشگاه موقع برگشت تصادف کرد که متأسفانه یک تعداد از دانشجوها کشته شدن من به نظر می‌آید که واضحی جز کشته شده ها نیستم ولی خب خیلی همه آسیب دیدن این مریم میرزاخانی توی آن اتوبوس بود که هیچ آسیبی ندیده بود و من حالا اینکه هر وقت یاد آن ماجرا میفتم یاد آن ماجرا از دست دادن ایشانم میفتم بگذریم برنامه من می‌خواهم این تجربه شخصی از این تصادف بگم که در آن به نظر من این نقطه فلسفی وجود داره این من توی اتوبوس خوابم برده بود تازه بین خیلی از آن چیزایی که می‌گویمو بعداً بازسازی کردم دیگر یعنی از شواهد فهم گ که این اتفاق برای من افتاد من تو اتوبوس خوابم برده بود که تازه خوابم برده بود که این تصادف اتفاق افتاد خب تجربه من این است که من یک لحظه مثل اینکه از خواب بیدار شدم دیدم که بالای سرم آسمون تصادف م این‌گونهه که شما دچار یک ترومایی هستید دیگر مثلاً من سرم ضربه خورده بود کلاً حالم چندان خوب نبود در نخوابید اونجایی که بیدار شدم بیهوش بودم به هوش آمدم م کار نمیکرد یعنی مثلاً یک دقیقه طول میکشید نگاه یک گزاره در آن تولید می‌شد خیلی کند چیزها رو میفهمیدم یعنی شما مثلاً اکنون اکنون اگر بیدار بشید سرح حال باشید ببینید بالای سرتون آسمونه خیلی زود به نتیجه میرسید که چی شده من اینجا هستم دیگر من خیلی طول کشید تازه با یک احتمالی فکر کردم که احتمالاً تصادف شده پس مثلا حالا

تصادف اتوبوس در اهواز

بیدار شدم دیدم بالا سرم آسمونه بعد مثلا بعد از مدتی ها چیزی که خیلی خوب میفهمیدم این است که وحشتناک مثلا پشتم درد می‌کند اولین چیزی رسید انگشتهای پام رو تکون دادم ببینم فلج نشده باشم یعنی حسم این بود که ممکنه ستون فقرات هم شکسته باشه بعد یک صداهای مبهمی شنیدم همینجور فکر کردم به نظرم آمد همینجور که من کجام یادم افتاد مثلاً اهواز بودیم سوار اتوبوس شدیم پس احتمالاً تصادف شده دیگر بعد یک صداهایی میشنیدم به نظرم آمد که امدادگرا هستن این تنها چیزی که به ذهنم رسید این است که.

دستمو آوردم بالا که اگر تو یک چاله ای چیزی هستم هم نمیبینن ببینم مطمئن نیستم ولی فکر میکنم صدام از خودم درنیاوردم. چون منطقی ترش این است که یک صدایی نالهای بکنم که بشنون منو پیدا بکنن. بعدا. حالا ماجرا تموم شد مثلا دو هفته سه هفته بعد یاد این ماجرا افتادم و با اطمینان می‌توانم بهتون بگم که حتی یک لحظه به فکر هم نرسید که سعی کنم ببینم می‌توانم بلند شم یا نه نکته فلسفی اینجاست این این تجربه برای من این معنی رو داشت که ما همیشه تو محدوده توانایی خودمان اصلا فکر میکنیم یی یک کاری ی در واقع بدن من آن لحظه من میدونم که نمیتونستم پاشم همون انگشت پام و بالا آوردن دستم خیلی زحمت کشیدم می‌خواهم بگم وقتی تواناییم از دست دادیم اصلاً به فکرمان نمیرسد ببینید این نکته مهم به نظر من اینجاست نه اینکه من به فکرم رسید دیدم نمیتونم به فکرم نرسید مغزم در حد همون توانایی کار کرد که مثلاً انگشت تکون بدم و دستمو بالا بیارم ا یک ماجرایی داره دیگر می‌خواهم مثل یک نکته فلسفیه ما باید همیشه متوجه این باشیم که تواناییهای ما در واقع عدم تواناییهای ما یک مرزهایی برای که به ذهنمان میرسد ایده هامون ایجاد می‌کند حالا آزمایش ذهنی اگر بخوایم ترتیب بدیم یک لحظه فکر کنید یک کسی اونجا میومد و به من میگفت که خب سعی کن بلند شی مثلا فکر کن امدادگرا میومدن لحظه ای که امدادگرا به من رسیدم من دوباره بیهوش بودم بنابراین به من نگفتن فرض کنید به هوش بودن به من میگفتن ببین میتونی بلند خودت بیای یا نه چه اتفاقی میفتاد اگر به من میگفتم من سعی میکردم بلند شم بعد به آنون میگفتم نه نمیتونم مثلا خیلی درد دارم ش نیست مثلا منو یک جور دیگر ببرم چرا سعی میکردم بلند شن برای اینکه قبلاً بارها بلند شدم میدونم بلند شدن یعنی چی حالا اگر یک کاری از من میخواستن که تو عمرم تا حال نکرده بودم عکس العمل من چی بود خب عکس العمل من بیشتر شگفتی بود که اصلا منظورت چیست یعنی یعنی چی مثلا یک یک واژهی به کار می که اصلاً تا حالا نشنیدم ی این کارو بکن خب من سوالم این است که اصلاً منظورت چیست حتی اگر توضیح بدم آن واژه معنیش چیست خیلی ممکنه اینجا وضعیت وضعیت بغرنجی پیش بیاد کاری که اصلا تجربه ندارید و تا حالا نکردید توی شرایط بحرانی از شما بخوان انجام بدید بنابراین نکته اول این است که اصلا ما فکرمان خیلی خیلی توی زندگی و حتی وقتی داریم کار علمی میکنیم محدود توانایی های خودمان تو محدوده قدرت خودمان فکر میکنیم چیزهایی که میشناسیم و از آن استفاده میکنیم یک

الهاماتی پنروز و ریاضیات

جوری یک مرزهایی انگار وجود داره برای اینکه چه چیزی به ذهنم برسه این الهاماتی که به ما نظر علمی می‌شود راه حل پیدا میکنیم شما در حد ریاضیاتی که بلدید بهتون یک الهاماتی می‌شود اگر راه حل مسئله مربوطه توی بخشی از ریاضیات نیستید هیچ وقت الهاماتی از آن طریق بهتون نمی‌شود که یک کاری بکنید کل تئوری رو یک دفعه کشف بکنید این نکتهی که من می‌خواهم بگم این است یک مثال جالب در مورد این محدودیت حالا بگذارید یک چیز فیزیکی بهتون بگم ح این مثالی که میخواستم بزنم یک خرده تفاوت داره بگذارید برم مستقیم سراغ همین یک موضوعی که به فیزیک ربط داره احتمالاً همتون راجر پنروز میشناسید یک فیزیکدان خیلی برجسته قرن بیستم که استاد استفن هاوکینگ بوده منتهی فکر کنم رساله دکترای استفن هاوکینگ بوده یا شاید مشاوری رساله دکترا شد و خیلی کارها هم با همدیگه کردن تو زمینه کیهان شناسی یک سری از تئوری هایی که هاوکینگ در آن سهیم بوده نفر دیگر خود پنروز پنروز اواخر عمر کاری خودش یک کتابی نوشت که شاید ظاهرا یک خرده غیر فیزیکی باشه ولی کتابو کامل بخونید میفهمید که کاملا به عنوان یک فیزیکدان نوشته منتها پیشنهاد خیلی رادیکالی مطرح کرده برای همین کلی مثلا حرفهای غیر فیزیکی هم توی کتاب میبینید حرف راجر پنروز این است که می‌گوید که اسم کتاب هست امپرز نیو مایند ظاهرا درباره حول و حوش مسائل فلسفه ذهن و ارتباطشان با فیزیک کلا چیزی که می‌خواهد بگه این است که شما وقتی که به جهان نگاه میکنید به کارکرد ذهن انسان نگاه میکنید یک پدیدههایی میبینید که اصطلاحا نان کامپوتیشن ها هستن حالا سعی می‌کند شواهد بیاره می‌خواهم آن روند استدلالش رو بگم اصلا نه می‌خواهم دفاع کنم نه مثالیه برای یک مثلا فرض کنید یک نوع برخورد یک فیزیکدان با یک مسئله روز فیزیکی می‌گوید که ذهن ما نان به دلایلی ذهن ما نان کامپیوتیشنال کار می‌کند خب ممکنه بعضیا قبول نکنن بعد می‌گوید تمام ریاضیات فیزیک مدرنی که اکنون ما باهاش داریم و دنبال تئوری ابرتینگ باهاش هستیم همش کامپیوتیشن بنابراین اگر این پروژه تئوری ابرتینگ با همین ریاضیات کامپیوتیشنال ما به نتیجه برسه به یک تناقضی میرسیم چطور در جهانی که قوانین فیزیکیش کامپیوتیشنال وجود داشته باشه نمیتوند وجود داشته باشه نتیجه میگیرد که ریاضیات فیزیک مدرن برای رسیدن به تئوری آف ارینگ باید عناصر نان کامپیوتیشنال در آن باشه خب چه احساسی بهتون دست ب در واقع چ داره چی می‌گوید این من دارم میرسم به اینکه راجر پنروز داره می‌گوید که ما فیزیک ها انگار ناخودآگاه نانوشته و ناگفته فرض کردیم که ریاضیاتی که فرمول ها رو باهاش مینویسیم یک پیشفرض ما این است که باید ریاضیات کامپیوتیشنال باشه سوال این است که اصلا ریاضیات نان کامپیوتیشنال یعنی چی که چند نفر میدونن نانک ریاضیات نانکاپیزیشن یعنی چی وحشتناکه ها یک نفرم نمیدونی یک نفر تو رو خدا یکی دست بلند کنی چند نفر میدونن قضیه گدال چیست خب همون دیگر تورینگ م میدونید قضیش چیست مسئله هایی وجود دارن مسئله های فرمال ریاضی وجود دارن که حل آ آلگوریتم برای حلشون وجود نداره این‌ها به این‌ها می‌گویند نان کامپیوتیشن شنیدید کلمه نان کامپیوتیشن بلد نیست یک مسئله اولین مسئله که تورینگ قضیه گودل ساخت به آن می‌گویند مسئله هالتینگ مسئله این نیست به یک عده که میگید آقا یک مسئلهی هست حل آلگوریتم نداره فکر می‌کند منظور این است که یعنی

نان کامپیوتیشنال و گودل

آلگوریتم خوبی نداره منطقاً آلگوریتم برای حلش وجود داره شما نمی آلگوریتم حلش بکنید بنا به یک تعریف خیلی دقیق حل آلگوریتم نداریم خب اولین مثالهایی که گودل و بعداً از روی مثال گودل تورینگ ساخت خیلی م صورت مسئله های ساختگی هستن خیلی پراکتیک نیستن ولی از آن زمان از دهه مثلاً ۳۰ میلادی تا اکنون روز به روز ما بیشتر مسئله های ملموس پیدا کردیم که همین نان کامپیوتیشنال بودن در موردشان صدق می‌کند یعنی ما توی نظریه اعداد اکنون صورت مسئلهای داریم که نمی‌شود تصمیم گرفت این درسته تصمیم ناپذیره بهزیاد توی مسائل آلگوریتم مسائل تایلینگ خود پنروز اثبات هایی داره که بعضی از مسائل تایلینگ نان کامپیتیشن یعنی آلگوریتم تایگرنی مسئله خیلی ملموسی من یک چند تا شکل هندسی بهتون میدم سوال این است که آیا کل سفر رو می‌شود باهاش مفروش کرد یا نه با مربع می‌شود ولی آیا مثلاً با یک لوزی با فلان شکل با سه تا شکل می‌شود این کارو کرد یا نه اثبات وجود داره که نمی‌شود این مسئله رو حل کرد به صورت آلگوریتم کردید شما به نوعی بتونید اینو جواب بدید که می‌شود یا نمی‌شود خب حالا بهتون گفت پیشنهاد پنروز این است در واقع سعی می‌کند یک دلایلی بیاره یک دلایل منطقی و فلسفی که عناصر نان کامپیوتیشنال شما تئوری ترینینگ تون کامپتیشن باشه چی می‌خواهد بگه می‌خواهد بگه این کوانتوم گرافیتی ریاضیاتش نان کامپیوتیشنال کلا حرفش این است سر پیری نیومده بحثهای فلسفی بکنه به فیزیکدان می‌خواهد بگه اینقدر توی به دلایلی نباید این پروژههایی که دارید مثل استرین تئوری رو حتی ادامه بدید برای اینکه کوانتوم گراویتی اگر به دام بیفته همه چیز تموم شده است و جا برای عنصرهای برای پدیدههای نان کامپیوتیشنالی که میبینیم نمیمونی خب یک جواب پنروز که این است که اشتباه میکنی همه چیز کامپیوتیشنال می‌گویم که تو ریاضیات نان کامپیوتیشنال منظورت چیست من مثلا چه کار کنم کانتان گراویتی رو با تایلینگ حل کنم این آن نکته ای که آن مثال می‌خواهم استفاده بکنم اصلا ما ریاضیات کامپیوتیشن رو بست دادیم در طول تاریخ ریاضی ریاضیات نا کامپیوتیشن رو خیلی نمیشناسیم تازه ی چهار تا مثال ساده از آن داریم دقت میکنید یعنی مشکل عدم توانایی ماست فرض کنید که من استدلالهای پنروز و فهمیدم و قانع شدم کاملاً حالا چه کار کنم من اصلا ابزارش ندارم این مثل آن حالت دومه که یک نفر من بگی بلند شو خب من جواب اولا به فکرم نمیرسد که از ریاضیاتی غیر از همینایی که کامپیوتشن حالا استفاده کنم اگرم پنروز به من بیاد بگه آقا به این دلیل آن دلیل بیا این کارو بکن تواناییشو ندار از وقتی پنروز این حرفها رو زده فرض کن یک د پیروش دادن چه کار میخوان بکنن حالا تصادفاً بامزه این است خود پنروز در واقع توی یک مقالهای که بعداً کتابی نوشت تصادفاً د تا فیزیکدانی که اصلاً با پنروز و ایش آشنا نبودن توی یک مدلی که برای حل کوانتوم گراویتی دادن از رده بندی رویههای توپولوژی رویههای بعد رویههای توپولوژیکی بعد ۴ استفاده کردن که ثابت شده که نان کامپیوتیشنال روز خیلی هیجان زده شد که شاید این‌ها دارن یعنی بدون با یک ایدههایی غیر ایدههای فلسفی پنروز یک ایده خود به خود از راز محاسباتی رفتن سراغ رده بندی رویاها که میدونیم نان کامپیوتیشن بنابراین ممکنه این یک مثلاً شروعی برای یک تئوری درست برای ی کوانتوم گراوزی باشه ی سوال

ریاضیات جز پیشفرضهای فیزیک

می‌خواهم بکنم سوال اول منو که جواب ندادید ولی اشتباه کردید جواب ندادید یعنی مشکل سر یک کلمه کامپیوتیشن یا کامپیوتیشن سوال من این است که آیا تا حالا شنیدید که مثلاً فرض در فیزیک وجود داشته باشه که ما میخوایم از ریاضیات کامپیوتیشن حتما استفاده بکنیم بله واقعاً جای کسی گفته بود که شما میپرسیدی نان کبشنش چیست میفهمیدی معلومه که کسی نمیگه جایی توی کتابی خوندید که ما مثلاً ریاضیات را جز پیشفرضهای ما این است که از ریاضیات ک کامپیوتیشنال استفاده بکنیم خب یک همچین پیش فرضی بیان نمی‌شود ولی وجود داره تا حالا که ما همین کارو کردیم یعنی همون ریاضیاتی که بلدیم داریم استفاده میکنیم شما انتظار دارید ما از ریاضیاتی که بلد نیستیم استفاده میکنیم ریاضیاتی که بلد نیستیم میکنیم و یک جوری انگار ته ذهنمان این است که می‌شود با ریاضیات کامپیوتیشنال همه چیزو به دام انداخت شاید نشود این کارو بکنی پنروز دلایلی داره میگی نمی‌شود این کارو بکنی خب حالا سوال من این است که واقعاً یک پیشفرض یعنی اکنون شکستنش پنروز این از پنروز زیاد استقبال نشد که من می‌خواهم بهتون بگم که خیلی واضحه که چرا استقبال نشد ولی اینکه این پیشفرض کامپیتیشنال بودن بی نهایت مهمه چرا مهم یک نفر می‌تواند به من بگه چرا کامپیتیشنال بودن ریاضیاتی که باهاش مدل سازی میکنی مهمه اصلا من می‌خواهم بگم اگر این حرف پنروز درست باشه نه فقط فیزیک کل ساینس در واقع باید یک بازنگری داره صورت بگیره برای خاطر اینکه اگر ریاضیات نام کامپیوتیشنال باشه یعنی شما نمیتونید کنید و پردیکشن یک مدل میسازید که در آن محاسبه نمیتونید انجام بدید و یک پردیکشن دقیق برای آینده مثلا سیستمتان انجام بدید مگه کل فیزیکی نیست کل فیزیک و L مگه این‌گونه نیست قراره که ما یک مدل بسازیم پیشگویی بکنه تست بکنیم بگیم که مدل درسته یا غلط دیگر اصلا تعریف علمو یکی از متداولترین تعریفهای علم این است که می‌گویند باید فالسیفیکیشن به طور اتال ابطال پذیر باشه یک گزاره علمی که به طور اکسپریمنتال ابطال پذیر نیست می‌رود توی حوزه خارج از علم حالا اگر من یک مدل با مثلا رده بندی رویاها بسازم که هر کسی از من که حالا اگر این کارو بکنم چی بشود من می‌گویم اینجا من نمی‌دانم برای اینکه نمیتونم محاسبه انجام بدم خب اینکه اصلا علم نمی‌شود برای اینکه مدل من پیشگویی نمی‌کند بنابراین اس به این راحتی نیست من می‌خواهم اکنون به این نتیجه میرسیم که پنروز داره نه فقط یکی از پیش فرزهای فیزیک انگار داره یک پیشفرض اولیه کل علمو زیر سؤال میبرد از این حرفایی که من دارم میزنم کم کم یک احساسی بهتون باید دست داده باشه که پیش فرضا میتونن خیلی زیاد باشن و نامرئی معمولاً و نکته دوم اینکه رده بندی دارن سلسله مراتب من پیش فرضهای خاص تئوری کوانتوم دارم پیش فرضهای فیزیک دارم پیش فرضهای ساینس دارم و پیش فرضهای دانش به طور کلی دارم یعنی اتفاقاً آن پیش فرضهای دانش به طور کلین دانش منظورم ساینس نیستا من نمی‌دانم ساینس چی باید به زبان فارسی بگم که قاطی نشود غربیا یک چیزی به وجود آمده اسم براش گذاشتن ما معادل سزی که کردیم یا به آن یا به آن میگیم دانش بعد اینو در جاهای دیگر هم استفاده میکنیم حالا من من کلمه ساینس انگلیسی می‌گویم برای اینکه معلوم باشه منظورم ساینس دانش یعنی مثلاً معرفت نالج به طور کلی

پیشفرض درک نظم جهان

نالج یک سری پیشفرض داره مثلاً اینکه من پیش فرضم این است که اصلا می‌توانم جهان رو بشناسم کی گفته که من ذهنم قدرت مثلاً یکی از پیش فرضهای دانش به طور کلی از جمله ساینس این است که ما ی قوانینی در جهان وجود داره نظم جهان رو می‌توانیم درک بکنیم خ مس حال خیلی کلی اصلاً از تو غار آمدیم بیرون حسمون این بود که می‌توانیم دنیا رو بفهمیم شاید نتونیم بفهمیم کی گفته که می‌توانیم بفهمیم مگه مثلا فرض کن یک خرگوش بیاد بگه من جهان رو می‌توانم قوانین یا خب تو مغزت انوقدر نمی‌کند که جهان رو بفهمی بنابراین ادعای غلطی داریم میکنیم ما هم معلوم نیست که بتونیم جهان رو بفهمیم بعضی از مشکلات ممکنه این است که ما مثلا می‌گویما یک لحظه فکر کنید به دلایل ما کوانتوم گرافیکی رو درک بکنیم خب ولی واقعا حسمون این است که می‌تواند تمام فیزیک دمزشان این است که میتونن دیگر اصلا دانش نه فیزیک نه ساینس کل دانش بشری یک حسی اینکه می‌شود جهان رو درک کرد من یک جهانی دارم یک ذهنی دارم مغز من توانایی درک جهان رو دارم اگر اصلاً اینو از تو غار که آمدیم بیرون این حسو نداشتیم اینقدر کنجکاوی علمی نمیکردیم مثل بقیه جانورا زندگی خودمونو میکردیم غذامونو میخوردیم و این ح من چیزی که امیدوارم آخر این جلسه به آن برسیم این است که فعالیت تشخیص پیش فرضا هرچی نامرعی تر مهمتر و مخصوصاً آن چیزی که می‌خواهم روش تاکید بکنم سلسله مراتب نگاه کردنشان مهمه و آن سرچ دو سه روزه من منو به این نتیجه رسوند که این فعالیت انجام نشده ظاهرا اگر یک نفر این جلسه یا ۱۰ روز دیگر ایمیلی به من بزنه که نه انجام شده یک کتاب معرفی بکنه من خیلی از آن می‌توانم تشکر بکنم برای خاطر اینکه خب نشنیدم تمام این‌ها رو خودم به آن یکی دیگر شروع کرده باشه آدم حالا می‌تواند روی آن چیزایی که آن شروع کرد شروع کرده ادامه بده باور کنید دلیل اینکه یک همچین مقاله یا کتابی وجود نداره زیاد بودن تعداد این پیش فرض هاست یعنی من امیدوارم همینجور که میریم جلو ی انواع و اقسام داریم داره از پیش فرضهای ریاضی داریم پیش فرضهای متافیزیکی مربوط به فیزیک داریم پیش فرضهای خیلی کلی فلسفه داریم و مثل اینکه قاعده احتمالاً همتون با این اصطلاح تیغ اوکام من می‌خواهم قبل از اینکه وارد بحث ادامه بدم اینجا به اصطلاح میخ خودم را بکوبم که چرا می‌گویم که سلسله مراتب مهمه یک قاعده ای داریم توی فلسفه علم خیلی از آن اسم میبرند تیغ اوکام چند نفر این اصطلاح را شنیدن خوبه و بالاخره یخورده بهتر خیلی انتظار نمیده که همهی دانشجوهای مثلا چیزای این شکلی شنیده باشن تی تیر اوکام یعنی اینکه ح اوکام یک دانشمند قرون وسطایی می‌گویند یک قاعده بازم مثل یک قاعده نانوشته که خیلی منطقی به نظر میرسد ولی همینم باید ببین پیشفرض پیدا کردن معنیش این نیست که من قصد دارم که حالا این پیشفرض نابود بکنم می‌خواهم بدونم که این پیشفرض دارم دارم از آن استفاده میکنم این همه این پیشفرض متافیزیکی نیست این یک پیشفرض مثل یک قاعده عملیه برای کار کردن تیغ اوکام می‌گوید که تو یک مدلی رو اگر میتونی با حداقل تعداد مثلاً فرض کنید عنصرها یک مدل ریاضی بسازی یک مدل علمی بسازی حق نداری یک چیزی رو که میتونی حذف بکنی رو

چهار عنصر و سه قاعده

بیخودی وارد مدلت بکنی یعنی من من اگر با یک با ۴ تا عنصر و یک سری مثلاً چ تا عنصر و سه تا قاعده بتونم یک مدل مدل تئوری که همه اکسپریمنتها رو درست در واقع پیشگویی می‌کند رو این برتری داره به یک مدلی که ۵ تا انتیتی داره با مثلاً ۶ تا قاعده درست یک جور مثل یک قاعده پارسیمونی حداقل مینیمم تعداد ر مینیمم تعداد ان تیکی وارد مدل می‌شود تیغ وکام می‌گویند یک چیزی مثل اینکه یک چیزی کارکردی نداره بگ بزنش بگذار کنار اصلا وجودشو فرض نکن اکنون چند تا ذره بنیادی وجود داره خب به همون تعدادی که یک آثاری از آنون ظاهر شده یا مدل لازم داره وگرنه همین‌گونه من اکنون بیام بگم یک ذره بنیادی دیگر اسم ببرم تیغ اوکان به من می‌گوید که تو حق نداری یک همچین چیزی رو فرض بکنی برای اینکه مدل با فعلاً همین مدل و همین تعداد ذرات بنیادی همین چیزو داره توجیه می‌کند بنابراین چیز جدیدی اضافه نکن مگر اینکه لازم بشود مثلاً مثل این یک مشاهده صورت ب من برم سراغ یک چیزی به اسم دارک متر اگر مشاهده صورت نگرفته مدل من داره جواب میده تیغ و اوکام می‌گوید حق نداری یک چیز اضافه وارد مدل بکنی که کارکرد خاصی نداره من می‌خواهم بگم یک قاعده اینجا در پیش فرضها وجود داره که شبیه تیغ اوکام شاید اونم این است که اگر پیش فرضها سلسله مراتب دارن بعضی از پیش فرضها مثلاً پیش فرضهای خود کوانتوم مکانیک بعضی از پیش فرضهای پیش فرضهای فیزیکن بعضی ها پیش فرضهای فلسفی یا حالا هرچی هستن خب پیش فرضهای دانشن پیش فرضهای ساینسن فیزیکن این تئوری خاصن مثلا چهار تا فعلاً رتبه در نظر بگیر حالا باز این‌ها انواع مختلف دارن این پیشفرض متافیزیکی یا اپی سیمولوژیک مثلاً موضوع این است که اگر من می‌توانم یک چیزی رو با تغییر یکی از پیش فرضهای رده پایینتر ع درست کنم حق ندارم به پیش فرضهای خیلی سطح بالا دست بزنم یک چیزی مثل قائد تیغ اوکام یعنی مثلاً من من اکنون این مشکلی توی کانتنت مکانیک پیدا کردم مشکلمو نباید با زیر سوال بردن یک پیشفرض مربوط به کل ساینس مشکلمو حل کنم اگر در باید نهایت سعیمو بکنم که پایینترین لول پیش فرضها رو دست بزنم نه اکنون منو روشنه یا نه مثل این خطای متدولوژی که اگر من بیام برای حل مسئلههای خودم توی تئوری که اکنون دادم بیام مثلاً می‌گویما بیاید بگذارید مثالش چون پیش می‌آید جلوتر بگم این‌ها اینو گفتم میخ می‌خواهم محکم بکوبم لازم نیست من مثالی بزنم برای شما تا این قاعده رو یک جوری به نظرتان منطقی برسه واضحه دیگر من به جای اینکه بیام یک یک اصطلاحی این استاد ما آقای دکتر محمودیان تو دانشکده ریاضی داشت گاهی یک مسئله مثلاً پیش پا افتاده ریاضی رو نفر از قضیه نمی‌دانم اساسی توپولوژی استفاده میکرد برای اینکه یک مسئله خیلی کوچیکی بود که همین اکنون می‌شد دو د تا چهار تا کرد و حلش کرد بنا به یک قضیه خیلی اساسی د تا رو با هم ترکیب میکرد اینو حل میکرد میگفت که این اصطلاح به کار میبرد میگفت این با تانک به شکار مگس رفتنه بابا این مگس زیاد ویدیو من می‌توانم بگیرمش مثلا یک کار بکنم دیگر تانک لازم نیست که شلیک خیلی این دقیقاً پیشفرض رو خب واضحه که مثل این است که من حداقل اینم

نسبیت و حداقل تغییر دانش

یک جور قاعده پارسیمان حداقل تغییر رو در دانش بدم برای اینکه مشکل خودم را حل بکنم نیام یک کل ساینسو زیر رو بکنم برای اینکه یک مشکل یک فرمول خودم را اینجا حل کنم خب بزار من یک یک مثال یک مثال خوب که برای خود من تو خیلی دبیرستان بودم یک کتابی خوندم درباره نسبیت و این قسمتش خیلی رو ذهن من گذاشت احتمالاً همتون تو کتابهای استاندارد نسبیت خوندید که ماجرای نسبیت کم و بیش می‌شود گفت با بحرانی که آزمایش مایکلس موری ایجاد کرد به وجود آمد یعنی یک مفروضات فیزیکی درباره امواج الکترومغناطیسی نور به عنوان یک موج الکترومغناطیسی در واقع تئوری ماکسول و فرض اتر پیشگویی میکرد اونم این بود که اگر مث فرض کنید یک سرعت نور رو تو د تا جهت عمود بر هم اندازه بگیریم باید با همدیگه تفاوت داشته باشه بعد اندازه گرفتن تفاوت نداشت دچار یک بحرانی شدن شاید توی کتابهای استاندارد ننویسن که تو فاصله انجام آزمایش مایکلستان مورلی که در واقع یک پیشنا مشاهدهای که تئوریها پیشگویی نمیکردن برای اولین بار به وجود آمد تو این فاصله تا ۱۹۰۵ که از اینشن نظری نسبیت خاص خودش را داد و مسئله رو حل کرد چه اتفاقهایی افتاد چند نفر در مورد این حدود ۱۰ سال خبر دارن چون لازم نیست تو کتابهای درسی ذهنتونو مشغول این چیزها بکنه معمولا اشارهای به آن نمی‌شود ولی من واقعاً توصیه میکنم برید این چند تا تئوری که تو این فاصله به وجود آمده رو بخونید خیلی چه تئوری هایی؟ یکی اینکه گفتم که یا احمد یونسیکا درست کار میکنید ما از معاصر غلطه یا اینکه ما از میرزام غلطه مهم ترینش یک تئوری بود که یک آدمی به اسم فیتزجرالد داد تئوریش این بود که اگر کنیم که اجسام در حالی که دارن توی اتر حرکت می‌کنند انقباض پیدا بکنن در جهت حرکتشان این و نسبت آن انقباض روهم یک جوری فرض کنیم این آزمایش درست از آب رد یعنی علت اینکه این د تا یکی دراومدن این است که به همون مقداری که سرعت نور مثلاً تو این جهت کم شده مسافت م کم شده بنابراین زمان مساوی دراومده دقیقاً ببینید این تئوری بود که تا زمان نظریه انیشن شاید مهمترین و معتبرترین تئوری بود چرا برای خاطر این آن د تا چیزی که شما دارید میگید جاهای بالاتری رو دارن دست میزنن دارن می‌گویند مثلا معادله ماکسول رو عوض کنیم نیوتان رو عوض کنیم و نمیگن چجوری این داره با یک فرض خیلی ساده سطح پایین مسئله را حل می‌کند خب نکته این است که این فقط ساخته شده بود که این آزمایش رو ولی ولی چرا محبوبیت داشت برای اینکه دقیقا این قاعده ای که من می‌گویمو رعایت کرده بود بدون اینکه همه فیزیکو به هم بریزه یک کاری انجام داده ولی تئوریش غلط بود قاعده رو رعایت کرد چون قاعده رو رعایت کرده بود محبوبیت پیدا کرد یک تئوری بسیار لوسی بود برای همین آزمایشی یک فرمول داده بود که اینو درستش میکرد حالا نه مسئله مشاهده مثلاً فرض کنید اختلال مدار اتارت و حل میکرد نه نمی‌دانم مسئله انحراف نورو که بعداً حالا آن که البته رفتی به نسبیت خاص ندار این چیزای دیگرای که نسبیت خاص حل کردو حل نمیکرد نسبیت خاص چجوری بود مثل این است که انیشتن در واقع از این راه حل خوشش نیومد رفت یک خورده بالاترش دست داد بالاترش نه پیشفرضهای ساینس بود نه پیشفرضهای نالج به طور کلی بود یک پیشفرض فیزیکی که دیگر به کل م در واقع مکانیک نیوتونی رفت داشت اینکه فضا و زمان

فضا زمان و معادلات ماکسول

اونطوری که توی تئوری نیوتان مدل شدن نیستن فضای فضای به اصطلاح اقلیدسی که بشود دکارتی مثلاً از نظر ریاضی محور در آن گذاشت نیست و زمان یک محور مستقل جدا بلکه اینجا با یک چیز پیچیده به اسم فضا زمان طرف هست با پیچیده کردن در واقع ببینید یک لول مثل این است که شما می‌خواهم بگم ت نظر تاریخی دقیقاً همین اتفاق افتاده اول سعی اتر رو یک دفعه کلاً نذاریم کنار بگیم اتر یک افکت مثلا ا اثری داره که باعث شده این اتفاق بیفته تغییرات رادیکال انجام ندیم ولی و نارسا نارضایتی به وجود می‌آید برای خاطر اینکه اصلاً درشن یک جایی گفته که من از نظر احساسی اینکه این معادلات ماکسول داشت به هم میخورد رفتم سراغ یعنی همه انگیزش در واقع این بود اشکال نداره ب بیا مفهوم فضا و زمانو دست بزنیم ولی معادلات ماکسول نگه داریم اینقدر این‌ها زیبا هستن واقعاً واقعاً این حرفو زدا که انگیزش حفظ معادلات ماکسول به همین شکلی بود که ۳۰ سرعت نور به عنوان ثابت در آن مستقل از اینکه چه اتفاقی میفتد همیشه ظاهر می‌شود خب بنابراین وقتی که نمیتونید تو لولهای پایین به نتی هیچ تئوری نمیتونستن بدن که توی یک لول پایین این مشا در واقع توجیه بکنه و از لحاظ فک کنم این اصطلاح شماهم به کار میبرد دیگر از لحاظ ریاضی مدلایی که داده بودن کثیف کاری داشت فرمولهای چرند و پن نظری نسبیت انیشتن یک فرض یک خورده سطح بالاتر دست زد و یک چیز خیلی شیک واقعاً من نمی‌دانم حس این حرف منو میپذیرید اگر همتون فیزیک خوندید نسبیت انیشتین خاص و عامش از مکانیک از نیوتونی شیک تره این آدم میخوند از این فرمولا و از این کامپکت بودن مثلا بفرما به خاطر این نیست که ما کشور ز مینویسیم که یعنی مثل کامنت ها میگیم ما یک پست شده داریم میگیم که فرضا رو نویسه تو ریاضی هم نیست فرضا رو می‌خواهد و مثلا محافظت میکنیم خب ولی هر چقدر که قدیمی میریم اصلا ما این فرضا رو نمینویستیم و قدیمی برامان بگیره خاطره همین شاید اونو برآورد کسی که اکنون نظرت هست چون تو ریاضی هم دقیقا همین‌گونه من اولا حرفتان یکجوری مثل اینکه از یک جایی همه رو نوشتین سعی کردی بیشتر سعی نکردی من می‌خواهم بگم خیلی خیلی یعنی مثلا فرض کنید اصل موضوعی کردنی که فون نویمان برای کوانتوم انجام داده خیلی خیلی سطح پایین یعنی من اصلا شما از فن نویمان به شما نمیگه که من پیش فرضی دارم که از ریاضیات کامپیوتیشنال استفاده بکنم میبینید یک سری پاس چیزای در واقع مدل تئوری کوانتوم داره اصل موضوعی می‌کند نه کل فعال نه کل فعالیتی که ما مثلا توی فیزیک داریم انجام میدیم چه پیش فرضی مدل ریاضی رو مثل اینکه ی یک سری اصل موضوع ب که بشود ریاضیات فرمولاسیون کوانتوم از آن درآورد این اتفاقاً ببینید این سطح پایینترین نوع پیشفرض هاست دیگر یعنی من اکنون اگر بگم یک مشکلی تو مکانیک کوانتوم پیش آمده اولین باید امتحان کنیم ببینیم می‌شود یک کاری کرد بریم سراغ اصل موضوعهای فونو ما این خیلی نزدیکه به همین فرمول هاست این‌هاست که این فرمول هارو داره میده ببینیم می‌توانیم یک خورده یک جابجایی هایی صورت بدیم یک کم و زیاد بکنیم نظریه هیدن وربل اشتاین شنیدید خب خب یک مشکلی پیش آمده من نمیتونم بفهمم که این پدیده مثلاً چجوری اتفاق میفتد چرا

دستکاری هندسه در کوانتوم

احتمالی وشن می‌گوید خب ما ورمون از کجا آوردیم از دنیای ماکروسکوپی از کجا میدونیم توی میکروسکوپی هم همینا وجود دارن شاید اصلا لازم باشه یک وریبل جدید بگذاریم که بعداً اگر بتونیم اونو آزمایش کنیم با یک دستگاهی مثلا فرض کنیم مزرمنت در آن انجام بدیم آن قطعیت ایجاد بکنه توی چیزایی که در نتیجه مثلا آزمایشهای خودمان داریم میبینیم خب اگر داخل خود تئوری کوانتوم بخوایم لول بندی بکنیم این یک لول یک خورده بالاتر از این است که من یکی از اصل موضوعهای فون نویمان از نظر مثلا معادلات دستکاری بکنم میبینید در خاطر اینکه داره یک وریبل جدید میارد یک خورده سنگینتره من حرفم این است آن مطالعه انجام نشده دقیقاً این است که این سلسله مراتب چیست این پیشفرض چین سلسله مراتب چیست اولویت پارسیونی اینجا یعنی چی یعنی چیزی شبیه تیغ و اوکام نزدیکترین پایین ترینا بی ارزش ترینا که می‌شود راحت دستگاهش کرد کدوما هستن عملاً فیزیک دارن این کارها رو می‌کنند بدون اینکه یک تکستی تولید کرده که این‌ها جنسشان این پیشفرض چیست لول بندیشان چجوریه سلسله مراتبش چیست من حرفم این است همه فیزیک داره اکنون شما انواع تئوریهای کوانتوم گراوتی رو نگاه کنید همشون بدون اسسو دارن یک پیشفرضی رو عوض می‌کنند مثلاً یک موقع خیلی مد بود اکنون کمتر استرین تئوری رو که دیگر همتون استرین تئوری چی رو داره دستکاری می‌کند اینکه چرا ما بگیم این‌ها ذرهن شبیه نقطه مادین بگیم این‌ها مثلاً یک رشتن تئوریهای فیزیکی که به اصطلاح با روی کوانتوم گرافیتی رو بر نا کامپیوتیشن جیومتر سعی میکردن حل بکنن که به نظر می‌آید خود منقرض شدن نه اکنون خیلی مد نیستن یک چیز خیلی اساسی تری رو داشت دستکاری میکرد مدل اصلاً فضا رو هندسه در واقع مثل یک جوری ادامه کار انیشتن بود اگر من یک هندسه اقلیدسی خیلی ساده رو برداشتم پیچیدش کردم به ی رسیدم بیام اینو از یک جهت دیگرای خیلی پیچیده ترش بکنم استراکچر شو به اصطلاح یک خورده لوز بکنم یک مقدار شل و ول بکنم که بشود یک چیزایی رو در آن جا داد هندسه اصلا از کجا میدونیم که هندسه جابهجایی داریم شاید هندسه نا جابهجایی داریم بفرمایید خب این یک مثلا از مستند گ باشه مثلا اینشتین میخواستد که ماز تمسی سابقه نگه داره موف میتونست یکی دیگر هم باشه مثلا چیز دیگر پیش بگه د تا ی مختلف دیگر این نتیجه نیست میتونست دیگر پس ما از انیشتن چنان تئوری دیگر کس دیگرای تلاشی نکرده اکنون شما از زمان انیشتین اصلا این بحث غیر از مکانیک کوانتوم و کوانتوم گراویتی کلاً کیهانشناسی بر اساس معادلات انیشتن برای اینکه اشون این است که به مشکلی شبیه مایکلسون مورلی بر اصلا علم همین‌گونه کار می‌کند دیگر فیزیک این‌گونه کار می‌کند تا وقتی مشاهدات با تئوری من سازگاره دست نمیزنم دیگر میرم جلو به نظر می‌آید نه چندان البته ولی به نظر فیزیکدان عموماً احساسشان این است که تئوری انشتین دست نزن مشکلی پیش نیومده که بخوایم دستش بزنیم ولی خب هستن دیگر که می‌گویند کوانتوم گراویتی مشکلش این است که گراویتی درست تعریف نشده باید تئوری اشتن عوض کنیم طوری که با تئوری کوانتوم سازگار بشیم برعکسش م هستن با شاق نظریه نسبیت اشتن دوست دارن بگن کوانتوم مشکل داره پنروز یک خورده این‌گونها من هیچ جا نمیگه خب طبیعیه که ولی نه هیچ جا نمیگه که صراحتاً یک جایی می‌گوید که به نظر من فرمایالیسم

تئوری سطح بالا و پایین

کوانتوم مکانیک غلطه و باید ترمیم بشود پایینی گفتیم پس بین مراجت بای دستی خ داره رز میگیرد هر اسکی دوست داره که یک مرتبه مثلا نشن یعنی اگر د تا حالا این اگر د تا تئوری از نظر پراکتیک در ت مشابه دارن یکی با فرضا خیلی سطح بالا دست زده و به نتیجه رسیده یکی با فرضای سطح پایین این دومیه ارجعیت داره همین است یعنی مثل این است که ا اگر یک تئوری اصلا کار نمی‌کند مشاهدات و توجیه نمی‌کند که خب هیچ اونی که کار می‌کند برش میدادیم ولی اگر یک تئوری آمد هم کار کرد هم مثلاً چیزای سطح پایینتر دست زد یک جور ارجعیت داره این دقیقاً شاید نتیجه هم می‌خواهم بگم نظر تاریخی شاهد اینکه فیزیکدانا این‌گونه دوست دارن فکر بکنن این است که نظر نسبیت خاص خیلی دیر جا افتاد یعنی شما فکر نکنید ۱۹۰۵ مقاله رو منتشر کرد همه یک دفعه گفتم ۱۰ بچه تئوریه اصلاً سالها مقاله به عنوان این مقاله همینجور توی ژورنالی چاپ شده بود کسی هم کاری به کارش نداشت طول کشید تا اینکه انشن به عنوان تئوری جا بیفته برای خاطر اینکه یک چیز خیلی رادیکالی داشت پیشنهاد میکرد به یک جایی رسید که دیگر یک تئوری یک مشاهداتی رو توجیه کرد که تئوریها نمیکردن جا افتاد دیگر و حالا مثل این که تا قبل از این اتفاق همین قاعده رو داشتن فیزیک دانا استفاده میکردن فیس جراد داره چیز سطح پایینتری رو دست میزند بنابراین چرا بیایم مثلاً کل فضا و زمانو یک حرفایی یک خورده حرفای انیشتین در مورد فضا و زمان یک خورده نامفهوم بود دیگر یعنی چی فضا زمان خمیده دیگر چیست اصلا چرا زمان به نظر شهودی همینطوری فضا یک چیز زمان یک چیز دیگر است که این‌ها در هم تافته شدن و این حرفها شما خوندید براتان طبیعی شده ولی در زمان ظهور نظری نسبیت به این سادگی قابل پذیرش نبود این حرف خب من تو حرفام یک چیزی گفتم اینجام یادداشت کردم حالا نمی‌دانم جاش همین جا هست که صریح بیانش بکنم یا نه ولی چیزی که یادداشت کردم این است که به نظر می‌آید اصولاً ساینس مخصوصاً فیزیک یک چیز داره یک روند کلی تو پیشرفتش دیده می‌شود اونم این است که من هی یک مدل میسازم اصلا فیزیکو در نفر بگیرید من ی مدل نیوتونی میسازم شواهدی باهاش توجیه میکنم تا به یک جایی میرسد که این مدل مدل می‌گویم منظورم مدل ریاضیه دیگر فضای اقلیدسی با این معادلات مثلاً معادل دیفرانسیل مرتبه دوم میرم جلو تا اینکه به یک جایی میرسم که یک مشاهدهای هست این مدل جواب نمیدم کاری که انجام میدیم به طور مداوم این است یک مقدار استراکچر ریاضیمان و شلش میکنیم مثلا مثلا نظر نسبیت می‌آید می‌گوید فضا رو اقلیدسی فرض نکنید یک خورده یک چیزی رو تامین میدیم جا باز می‌شود دیگر از نظر ریاضی این استراکچری که لوز میکنید حالا یک چیزی رو می‌شود آورد وسط بعد باز دوباره به یک جایی میرسیم یک چیزی میفتد بیرون یک خورده دیگر چرا حالا فضای ریمانی باشه بگیم مثلا فضا توپولوژیک مثلا باز یک چیزایی می افته تو من به شوخی به دوستان می‌گویم که آخرش میرسیم می‌گویم ها یک سته دیگر تراکش نیست خب چه نخندید چه مشکلی پیش می‌آید اینجا خوبه من هی بیام استراکچر لوز بکنم برای اینکه یک مشاهده هایی رو بندازم تو خب قدرت محاسبم از دست

استرینگ تئوری و پنروز

میدم هرچی که این استراکچر داره پیچی یعنی مثلا یک محاسبه نیوتونی رو مقایسه کنید با یک محاسبه توی نسبیت انیشتین بعد بیاید توی استرینگ تئوری کمکم داره میرسد این تئوری به کتگوری تئوری مثلا دیگر هیچ مثلا یک استراکچر بسیار بسیار شلول خب بهت قدرت نه اینکه اصلا این‌ها هنوز کامپوتیشن رم تازه ولی خیلی استراکچرهای ضعیفی دارن که محاسبات خوبی باش انجام داد محاسبات راحت نیست این یک روند کلیه که به نظر میرسد که اگر من بتونم مثلاً فرض کنید یک جایی برگردم استراکچر مو تقویت کنم عوضش یک فرض یک خورده سطح بالاتر دست بزنم موفقیت حساب بشود سوال داریم شما بی لازمت غیر کامپیشن دولپ شده بود بعد گدل شروع این ماجراست دیگر بس این که ی زبان بلد نباشی و میخوایم فکر کنیم که بخوایم راجع به ریاضی نان فکر کنیم نه اکنون که اکنون که پنروز می‌گوید که یعنی ما میدونیم یک ریاضیات نان کامپیوتان وجود داره مثالهایی هم داریم مباحثی داریم که میدونیم من ثابت شده که نان کامپیوتونال حرف پنروز این است که باید برید این مثال پنروز من جدی نگیرید قسمت اصلی سخنرانی من اصلا این مثالها نیست من من فقط می‌خواهم بگم که از پنروز این‌گونه استفاده کردم که یک آدمی به اسم پنروز با اعتبار بسیار بسیار زیاد یکی از قطعاً یکی از سه تا ریاضی فیزیک دانای مثلاً مطرح قرن بیستم این آدم آمده یک چیزی گفته و استقبال از آن نشده اصلاً بدنام شد برای خاطر این من می‌خواهم بگم برای اینکه پیشنهادش ساینسو داره میبرد زیر سؤال مشکل این است یک چیز سادهای نمیگه با این برا خاطر اینکه مدل نان کامپیوتیشن به درد پردیک شن نمیخورد ما اصلا ساینس بر اساس پردیک شن تعریف کردیم شاید درست داره می‌گوید من چیز نیست ناراحت نیستم از دست پنروز برای اینکه شواهد میارد دلایلی میارد برای اینکه چرا باید این‌گونه فکر بکنیم ولی می‌خواهم بگم که این عکسالعمل منفی جامعه فیزیکی در مقابل یکی از بزرگترین فیزیک دانای دنیا این است که یک پیشنهاد خیلی رادیکالی رو مطرح کرد که اساس مثل اینکه همه فعالیتهای ساینس یک جوری در واقع انگار داره تجب نظر طلبی بفرمایید مثالی که ما تو فیزیک د تا دست انگار پیشر ما غیر از من سعی حداقل ار تا مرتبه خیلی روشن داریم یکی اینکه اصلا پیش فرضهایی مربوط به دانشن پیش فرضهایی هستن مربوط به ساینس پیش فرضهایی به فیزیک و پیش فرضهایی به این تئوری هستن که اکنون دچار مشکل شده ی میین ک من حس میکنم که اصلا به آنون مردم نیستش که یعنی جوی که هست اکنون توی فیزیک ما بکنیم این است که ویکن ها ویژگی هاین نه میان می‌گویند ما صرفا توی لندسکیپ فیزیکمان با این چیزها که چیزهایی که داریم داریم نظریه میدیم مثال نه دیگر مثال نه که فیزیکدانا این‌گونه رفتار نمیکنن و نکردن تئوری کوانتوم مکانیک که شروع شد اینها چیز نیست خارج از یادداشتهای من نیست شما فقط یجوری مثل اینکه یک چیزی رو یک خورده کشیدید جلوتر ترتیبشو بهم زد ببینید نظر کوانتوم یک ویژگی های عجیب و غریبی در واقع از همون اولش که هایزنبرگ هنوز شرودینگر هم پیدا نشده بود معادلات بنویسه اینکه من نتونم پیشبینی بکنم که اکنون این آزمایشی که انجام میدم مثل اینکه یک پدیدهای مشاهده کنم که اکنون این الکترون میفرستم این یا چپ می‌رود یا راست و تنها چیزی که می‌توانم بگم این

تعبیر هایزنبرگ و قطعیت

است که ۴۰ احتمال داره چپ بره ۶۰ احتمال داره راست خب در حدی این غیرعادی بود که من فکر میکنم که خیلی طبیعی بود که فیزیک دانا بگن خب به همین دلیل اصلا تئوری کلا اشتباست دیگر پسر جوان نادانی آمده یک سری معادلات نوشته یک چیزی رو توجیه کرده ولی عوضش یک چیزی داره به ما می‌گوید که اصلاً هیچ چیز قابل قبول منطقی نیست خب هایزنبرگ چجوری این رو حفظ کرد تئوری خودش را آمد یکی از سطح بالاترین پیش فرضهای بشر برد زیر سؤال اینکه اصلا موجبیت وجود نداره و کارشم گرفت در کامیونیتی فیزیک همه همین تعبیر پذیرفت من یکی از چیزایی که امروز داشتم یادداشت میکردم کاندید این بود که اولین چیزی باشه که تو سخنرانی بگم این بود که اخیراً توی چاپ جدید این کتاب درسی معروف واین بررگ در مورد کوانتوم فیزیکس رسما برای اولین بار یعنی تا حالا تو هیچ کدوم چاپهاش نبود چاپ جدیدش رسما نوشته که دیگر خیلی واضحه که تعبیر کوپن هاگی تعبیر قابل قبولی نیست و فیزیکدانا باید یک حلی برای این مشکل پیدا بکنن اینکه که نمی‌دانم موجبیت وجود نداره و این‌ها این چیزی نیست که قابل قبول باشه ببین اصلا من من چرا این اصل عدم قطعیت رو اینجا جز می‌گویم یادداشتم هست برای اینکه این مثال منه برای اینکه وقتی که ننوشتی سلسله مراتب نذاشتی قاعده نذاشتی صریح نگفتی یک همچین ۸۰ ساله به نظر من یک بخشی از فیزیک میتونست رشد بکنه که با این اصل عدم قطعیت جلو رشد گرفته شده برای اینکه یک حسی به فیزیک دانا داد که انگار مشکل حل شده از دهه ۸۰ میلادی کمکم یک عده آمدند دوباره شروع کردن به کار کردن که تعبیر این پدیده چیست نه فیلسوف فیزیک دانا شروع کردن بعد از آزمایش بل فیزیک دانایی بودن که شروع کردن به پیشنهادهای آلترناتیو دادن برای تعبیر کردن پدیدههای کن این میتونست از ۱۹۳۰ شروع بشود چرا این اتفاق نیفتاد منو یک خورده پرت کردید وسط یک ماجرایی که یک خورده شاید بهتر بود قبلا یک چیزای دیگرای بگم ولی نداره ببین من من یک بار به یکی از دوستان گفتم که گفتم خودت را بگذار جای هایزنبرگ اول هایزنبرگ توی خاطراتش از یک شبی یاد کرده که با بهر نشستن و فکر کنم فرداش هایزنبرگ سخنرانی داشت میخواست خودش را بگه و شب تا صبح نشستن با برر و این تعبیر کپناگی از توی این نشست بیرون آمد شما یک لحظه بیاید جمع فیزیکدانای که دارن گوش می‌دهندو ت اگر این تعدیل به وجود نیومده بود معنیش این بود که این تئوری غلطه دیگر مثل اینکه این تئوری داره یک چیزی می‌گوید که از نظر همه اکنون شما ذهنتان با این مسئله عدم قطعیت و کلمه رو شنیدید سر کلاس استادم آمده بهتون گفته یو آشنایید آن روز اگر هایزنبرگ میومد میگفت که نظریه من نتیجش این است که یک الکترون بفرسته اصلا معلوم نیست کجا می‌رود هیچ علتی هم نداره و همین طوری میگفتن آقا برو برو دوباره مثلاً درس بخون یا خبر میکردم بیا این معاینه کن یک خورده ذهنش بد کار می‌کند می‌خواهم بگم بدون تعبیر نمی‌شد اینو برد و هایزنبرگ این‌ها هیچ تغییر سطح پایینی هم نداشتن یک فرض مثلا فرض کن ریاضی یا یک فرض نمی‌دانم فیزیکی ساده یک چیزی رو دست بزنن که اینجا یک توجیهی پیدا بکنن برای این که بالاترین یک در واقع ببینید اصل

تعبیر کپن هاگی چیست

عدم موجودیت تعبیر کپن هاگی یک جوری معنیش چیست معنیش این است که اینجا یک اتفاقی میفتد که ما نمیتونیم بفهمیم دیگر چون چون ما ذهن اصلا نمیتوند اینو تصور بکنه که یک چیزی بیاد و بدون اینکه هیچ دلیلی داشته باشه گاهی این ور بره گاهی آن ور واقعیت این است که ما یک همچین چیزی رو نمیفهمیم و یک راهش این بود که بگیم ما اینجا یک مسئله ای وجود داره فعلاً نمیفهمیم چیست بگذاریمش بعدا بفهمیم یکی اینکه یک جوری ماسمالی کنیم واقعاً تعبیر کوپن هاگی مثل من یک بار یک جایی گفتم که ببینید اصلا تعبیر نیست به ا می‌شود گفت که متا اینترپل مثل حرف زدن درباره تعبیره مثل این است من بیام بگم آقا ببینید شما تعبیر یک فرمولو که تعبیر میکنید یعنی چی یعنی برای اجزاش یک باب ازای خارجی قرار میدید که این اینترپل بشود دیگر خب تعبیر کوپن هاگی داره می‌گوید که نمیتونی این کارو بکنی مثل این است که من بیام به جای اینکه تعبیر بکنم بگم تعبیری وجود ندارد بنابراین اصلاً کلمه تعبیر رو نباید ب نباید بگم تعبیر کردن گفتم که تعبیری نمیتونیم بکنیم این این یک نقطه عطف فیزیک آن چیزی که قبلش میخواستم بگم نقطه عطف اوله نقطه عطفی که یک چیزی نوشتیم و یک تئوری دادیم که نمیفهمیم و خودمان رو مجاز دونستیم که نفهمیم فهمم که در ایران تر هم به همون مراحلی که فایندند ۲۰ سال بعدش گفت که کسی کوانتوم مکانیک نمیفهمم همچین می‌گویند بعد یک سری آدمها مثل اسم خیلی براشان بدی که ما نمیفهمیم بعد یک سریا می‌گویند نمی‌دانم فهمیدن یعنی فهمیدن یعنی اینکه شما تابع موج چی رو در جهان داره نشون میده ببینید نه این فرمول مکانیکی نیوتان رو میفهمم برای اینکه وقتی مینویسم M درسته که میفهمم این جرم یعنی چی حدودا حداقل وقتی مینویسم F میفهمم که نیرو یعنی چی آ هم میفهمم شتاب یعنی چی خب بنابراین فرمول F مساوی با MR رو میفهمم مابه ازای خارجیش ضرب دارن مساوی اجزای فرمولو میفهمم ولی حس میکنم دارم درباره جهان حرف میزنم درباره جهان خارج دارم یک چیزی می‌گویم ببین مکانیک نیوتونی اوج فهم اح اوج احساس فهم در شهر نسبت به طبیعت زمان ماکسول واقعاً احساسشان این است که همه چیزو فهمیدن میدونن جرم چیست میدونن نیرو چیست جاذبه چیست میدونن نور رو فهمیدن اصلا یک چیز شگفت انگیزی بود که فهمیدن نور موج الکترومغناطیسی اصلا چجوری تولید می‌شود به نظر می‌آید همه پلانک تو خاطراتش نقل می‌کند که وقتی رفت پیش آن استادش که این‌ها اینو شنیدید یا نه که رساله دکترا بگیره استادش گفت مسئله نمونده من نمی‌دانم چی بهت بدم همه مسائل حل شده من م تی ک وقتی جلو میفهمن ب این اندازه که من جلو ساختار نظریه دوم میفهمم که اینو واقعا تقریبا تا ساختار کوانتوم می‌توانم قطع رو روش ببینم که چیزی رو می‌توانم البته ما میزارم باشه من هرچی که میفرماید تو ساختار نظریه است م بله ولی شما وقتی که مکانیک نیوتان مینویسید یا نسبیت انیشتین تا اینجا همه چیزایی که مینویسید خط به خط خارجی داره ولی تو توی مکانیک کوانت همون سایی که مینویسید ماب زای خارجی نداره یک ابزار محاسباتی آخه ماب زای خارجیش بازم توی خود نظریه اصلا از چارچوب نظری یوتوم خارج بشم یا از نظریه مارتین از چهارچوبش قیام خارج بشم با همدیگه یا حتی فضا زمان یعنی من فهمی که

جرم و اندازه در نظریه

دارم همش در چارچوب نظریه است و خب این خیلی یک شاید تک تک سنگ استعدادیوزه ولی واقعا این‌گونه نیست یعنی تص حداقل می در در زمان خودش وقتی ماکس به نظری خودش را میده من نقطه عطف اول نگفتم می‌شود یک سؤالی کرد که یک ذره در واقع چیزی جلو گفتم ولی می‌خواهم بگم که این احساس اینکه من میدونم جرم چیست جرم همین چیزی اکنون میدونم میدونم در مورد این وقتی می‌گویم وزن یا جرمو به کار میبرم یعنی چی یعنی چی یعنی یعنی مثلا فرض کنید حالا باز جواب ممکنه بله میزان مقاومتی که می‌کند تعداد اتمها و مثلا چیزهایی که اینها تشکیل دادن یک حسی دارم که واقعا این‌گونه نیست ببینید من نمیتونم بگم نیرو در مکانیک نیوتونی یک چیزی مثل یک اف اونجا نوشتم اصلا نمی‌دانم یعنی چی حسش میکنم سابجکتیو تعریف میکن فهمیدن آبجکتیو اگر تعریف کنی آفرین دقیقا نکته این است که تا یک زمانی فیزیک آبجکتیو ادعای آبجکتیو بودن داره داره درباره جهان خارج صحبت می‌کند اینطوری ببینید یک تعبیر از فیزیک مدرن می‌تواند این باشه دیگر من یک مدل ریاضی نوشتم خب یک این به این می‌گویند ی تعبیرهای غیر رئالیسی یا اینسرومنت بگذارید ب تعبیر بکنم اینسترومنتال س این‌گونهه که اصلا جهان خارجی من کار ندارم من یک مدل ریاضی دارم یک سری فرمول دارم خب تو این فرمول یک سری پارامتر وجود داره یک ابزارهایی دارم برای مر که این پارامتر رو اندازه میگیرم خب اصلاً بار معنی نداره بگرد از آنچه این دستگاه اندازه میگیرند وزنم همین طور نمی یک چیزی به اسم مثل تعریف زمان به طور نسبیتی زمان آن چیزی که ساعت اندازه میگیرد خب بنابراین من یک سری دستگاه اندازه گیری دارم و یک سری اکسپریم انجام میدم یک سری عدد این دستگاهها میخونن این عددا رو میذارم تو آن فرمولا اگر درست دراومد مدلم درسته اگر نه عوضش میکنم بنابراین اصلاً من نمی‌دانم بار چیست نه میدونم جرم چیست و نه اصلاً درباره جهان خارج دارم اطلاعات به دست میارم درباره محیط آزمایشگاه خودم و عکسالعملی که این مژرمنت در مورد این دستگاه دارن از زمان کن ت مکانیکی که این تعبیرا شروع شده قبلش وجود نداشته برای خاطر اینکه قبلاً این‌گونه نبود که ما نف حس کنیم که نمیفهمیم داریم چه کار میکنیم ببینید کوانتوم مکانیک این نقطه عطف دوم بود که این مثل این است که من برای اینکه نگم که دیگر نمیفهمم آمدم معنی فهم و تئوری و همه چیزو دوباره ریفرش کردم عوض کردم ن ببینید اول که فیزیک شروع شد گالیله نیوتان جهان رو میخواستیم بشناسیم فکر میکردیم که توی جهان واقعی داریم زندگی میکنیم اینجا یک قوانین ریاضی وجود داره ما قرار این‌ها رو کشفشان بکنیم خب باشه آفرین بله ب بنابراین به یک جایی رسیدیم در این نقطه عطف دوم اصلا این هوای شناخت جهان رو انگار گذاشتیم کنار درسته ولی واقعاً این مثل همون ماجرایی که در مورد طویل کوپنهای پیش آمد آمد که فیزیکدانا اصلا کر نمیکنن که ولی واقعاً اکنون فیزیک دانا احساس می‌کنند که اکنون کامیونیتی فیزیک در جهان احساس می‌کنند که درباره جهان تئوری نمیسازن درباره کهکشان درباره آغاز جهان انجام جهان داریم درباره جهان صحبت میکنیم چرا چیزی از جهان میبینیم داره ج شاید واقعا اکنون شما در شما احساستان نسبت به بیگ بنگ چیست واقعا اتفاق افتاده یا نه یک چیزی همینطوری بابا ما یک نساخت ببینید این این این

بیگ بنگ درباره جهان

حرفای شما این حرفای شما که شنیدید شون یین واق بله چند نفر احساسشان ببخشید چند نفر اکنون به عنوان من جمع فیزیک دانا احساسشان این است که اصلا بیگ بنگ درباره جهان نیست همین‌گونه چیزی رو کاغذ نه یک قصد اجازه بده چند نفر احساس می‌کنند واقعاً ما در فیزیک به این نتیجه رسیدیم که یک بیگ بنگی اتفاق افتاده یعنی جهان از یک تراکم از این نقطه سینگلا شروع شده و یک اتفاقایی چند نفر احساس می‌کنند داریم واقعا درباره جهان صحبت میکنیم ها آخه دوستانی که ما دوست داریم به عنوان نه دوست داریم رو بزار کنار اکنون احساستان نسبت به بیگ بنگ مثل سیاهچاله ها وجود دارن یا یک حفره ای در تئوری ما هستن ما یک چیزی بهمون سیاهچاله رو توی مقاله مثلا فیزیکی دیدیم آزمایش ها از دردی رو دیدیم که مطابقت داره با آن چیزی که ما توی آن نظام نزی که داشتیم وار صحبت میکردیم حالا وجود داشتن می‌تواند تربیتش این باشه که من آن اثری رو دیدم که با آن اثری که این پیشبینی کرده مطابقت داره ببخشید یک لحظه اجازه بده سیاره نپتون وجود داره یا نه از روی دیدنی که من دارم از رو دیدنی که من دارم یک لحظه یک نفر جواب بده سیاره سیاره نپتون وجود داره یا میدونی سیاره نپتون چه جوری کشف شد حیم از سیاره اکنون داریم راجع به آن صحبت میکنیم هممون یک اشتراکی داریم که یک ویژگی دیدیم که هممون میدونیم که آن ویژگی رو نگم خب همین سیاهچاله هم همین است ببینید اجازه بدید سر نپتون این‌گونه کشف شد توی مدار اورانوس یک اختلالهای بود که حدس زدن که این مربوط به یک سیارهای که توی مداری با فلان فاصله داره حرکت می‌کند جرمش م حدوداً این قدر محاسبه کردن که اگر در فلان شب فلان جا رو نگاه کنی اینو میبینی نگاه کردن دیدن خب و ثابت شد برای فیزیک دانا این مال قبل از دوران کوانتوما فکر ن هیچکی شک نکرد خب اکنون سیاهچال عین همین اتفاق داره میفتد من تو تئوری خودم یک چیزایی میبینم که به نظرم میرسد یک همچین چیزی باید وجود داشته باشه بعد میرم نگاه میکنم آثارش میبینم و به این اعتقاد میرسم که وجود دارد یعنی به این اعتقاد میرسم که اکنون اگر در فلان نقطه فضا که من دارم یک همچین آثاری رو میبینم یک جرم بفرستم این این اتفاق براش میفتد می‌رود اینفورمیشن داره این اتفاق ب واقعا فیزیکدان دارن درباره جهان صحبت می‌کنند ندارید قرض رو قری میذارید که آن واقعیت مثبتی وجود داره و ما سعی میکنیم ا واقعیت مثبت متوجه میشیم درسته خب این یک پیش پیش از این شما آفرین خب خوبه شما دارید به این نتیجه میرسی که توی مثلاً ف این این حرفایی که اکنون در واقع زده می‌شود درباره اینکه مثلاً فرض کنید واقعیت مدل بیس یک واقعیتی که بر اساس مدل به آن میرسیم ما فیزیکو شروع کردیم با این فرض که داریم درباره یک جهانی وجود داره خب یک جهانی وجود داره و من دارم این جهانو میشناسم خب شما می‌توانید بگید که بعد از دوران کوانتوم به این نت رسیدم که اصلاً یک همچین جهانی وجود نداره آفرین مثل مثل ایدلی عیستا ایدلی عیستا از اول میگفتن دیگر در مقابل در فلسفه یک افرادی بودن به آنون میگفتن اید آلیست این جهان خارجی وجود نداره یعنی اکنون دو نوع هم داشتن

موجبیت و وجود جهان خارج

افرادی که میگفتن فقط من وجود دارم اصلا شما وجود ندارید چه دلیلی داره من فرض بکنم که خارج از من چیزی وجود داره خب فکر کنم به آنون میگفتن سوویپس نیست مثل مغز برف خمره من یک موجودی هستم یک چیزایی تاثیرا حسی تو مغز من داره ایجاد می‌شود من شما رو توهم میکنم اصلاً هیچ جوری هم نمیتونید به من ثابت کنید وجود دارید خب نمیتونید ثابت کنید ما نمیتونیم ثابت کنیم جهان خارج وجود داره این حرفها خیلی حرفای قدیمیه امروز توی بسته بندی جدیدی ببینید من حرفم این است دقیقاً اینجا مسئله این است که یک مشکلاتی تو فهم تئوری کوانتوم وجود داره و فیزیکدانا بالاترین سطح پیش فرضهای ما رو زیر سؤال بردن و حق نداشتن این کارو بکنن در حالی که هنوز نمیدونیم که با پیش فرضهای پایینتر می‌توانیم مشکلاتو حل بکنیم یا نه نمی‌دانم منظور منو میفهمی اصلاً ببین تمام نکته ماجرا این است اگ یک سلسله مراتب برای پیشفرضهای خودم داشته باشم به خودم نباید به این راحتی حق بدم که اصل موجبیت و مثلاً زیر سؤال ببرم برای اینکه یک مشکلی که اکنون تو تئوری من پیش آمده رو حلش بکنم حق ندارم کل مسئله مثلاً رئال بودن فهم من آن موجبیت یکی از مهمترین فضای متافیزیکی بشر چرا به آن تقدس ببخشید چی چرا به آن تقدسی که اصلا باید داشته نه هیچ تقدسی نمیدیم من دارم می‌گویم که وقتی که من پیش فرضای بسیار زیادی سطح پایینتر دارم که ممکنه با دستکاری شون مشکلاتمو حل بکنم یک تنبلی ذهنی یا یک جور پا ازگیری خودم فراتر گذاشتنه که برم برای حل مشکلات خودم یک چیزای خیلی خیلی سطح بالا رو دست بزنم مثل اتفاقی که برای عدم موجبیت افتاد و اکنون فیزیکدانا قبول دارن ی واین بررگ دیگر تو کتاب درسی شم نوشته بعد از ۳۰ ۴۰ سالی که اخیراً حدود ۳۰ ساله که بازار تعبیرهای آلترناتیو برای مسئله جای گزین تعبیر کپن هاگی باب شد بین فیزیک دانا و روز به روز در واقع این تعبیرا بیشتر و بیشتر شد تا اینکه اکنون به جایی رسیدیم که یک حس نارضایتی در حتی یک آدمی مثل واین بررگ واین بررگ اتما از همین آدماییه که ما داریم تئوری میبافیم و خیلی نمی‌دانم به جهان کار ندار ولی موضوع این است که تعبیر کپن هاگی یک جوری دیگر به نظر می‌آید که کارکردش از بین رفته من حرفم این است وقتی یک تئوری سطح بالا رو یک پیشفرض سطح بالا رو در میزنی به نوعی داری از کار واقعی که انجام میدی فرار میکنی بگذارید ببخشید من چون زیاد زده این بحث شده بگذارید یک اصلا نقطه عطف اول نگفتم و وقتم فکر میکنم رو به اتمام بگذارید من این خ سؤ رو بگذارید بعد از اینکه حرفام تموم شد نه اصلا اجازه بدید ن بکنید ولی سریع میین حرفایی که میزنید خیلی من شخصاً دارم می‌گویما خیلی رضایت بخش نیست نه تعبیرهای احتمالاتی حالا در نمیخوام وارد فیزیک و این‌هاش بشم ولی اجازه بدید اینجا بحث من خیلی یک طوریه که می‌توانم از وارد شدن تو جزئیات فیزیک خودم را کنار بکشم شما اکنون فقط قبل از اینکه بحثم ادامه بدم دقیقاً در مورد عدم موجبیت مقاومتی انگار نکردید که من گفتم که فیزیک دان اکنون همه ناراضین حتی واین بررگ تو کتاب درسی نوشته دیگر باید یک فکری بکنیم مثلاً به حالشو این‌ها کاش این جملش دقیقاً میاوردن

شناخت و تعبیر آینده

براتان میخوندم ولی در مورد این حرفایی که فضای اپسیمولوژی که ما رو درباره شناخت زیر سوال بردن این‌ها رو هنوز احساس نارضایتی ندارید برای اینکه این‌ها یک خورده جدید ترن و مطمئن باشید که این‌ها هم چیزن از همون نوعن یعنی یک جور نه بگذارید من یک رو نقطه حرف اول یادتان باشه یک چیزی هست که من نگفتم اگر وقت شد بالاخره بگم که مشکلاتی که ما به وجود آمده از کجاها شروع شده فقط آن شب نبود که بهر و هایزنبرگ نشستن یک چیزی در واقع گفتن که ۸۰ سال حداقل مثل اینکه یک تحقیقاتی رو عقب انداختن نکتهای که میخواستم بگم قبل از اینکه آن نقطه عطف رو بخوام بگم در مورد چی بود همین اکنون که داشتم میگفتم یادم بود ولی اکنون یادم رفته خیلی اوضاع بدیه و اینکه من میخواستم این چیز پروژه مانند تعریف کنم م م یک خورده ادامه بده من خودم کار داشتم میخواستم بگم که الا ول و سه و نیم تمومش کنیم ولی اکنون واقعاً یک طوریه که بله مثلاً ی یک ربع اضافه تر صحبت بکنم ب ی یادداشتم و یک نگاهی بکنم آ یادم افتاد ی یک تعبیر می‌خواهم بگم ببینید می‌خواهم بگم که چقدر ما پیشفرضهای بررسی نشده داریم و یک طبیعیه حرفای این شکلی موجودیت نمی‌دانم بزرگترین فرض های متافیزیکی بزرگترین فرض های افی سی مور اصلا ما جهان را نمیتوانیم بشناسیم این خزع ابلات مربوط به دونم شناخت مدل بیس رئال اصلا واقعیتهای مدل بیس اینها واقعا چی می‌گویند جبریش خزعبلات بزار من یک تعبیر بگم بهتون که یک نفر روی این کار کرده از دهه اواخر شاید دهه ۹۰ شما چقدر احساستان این است که ما مثلا در هنوز نسبت به زمان خوب داریم فکر میکنیم و مدل سازی میکنیم یک جوری دارم می‌گویم انگار که من این تعبیر رو خیلی خوشم می‌آید و قبولش دارم ولی می‌خواهم مثل این است که می‌خواهم تو ذهنتان بیاد که چقدر چیزها فرض کردیم که می‌توانیم به آنون دوباره فکر بکنیم آیا واقعاً جهان در زمان یک سیمولاریتی یعنی اکنون جهان تو این لحظه وجود داره آینده اصلا وجود نداره گذشته هم دیگر وجود نداره یک چیزی به اسم زمان حال داریم در یک از لحاظ ریاضی در یک نقطه سینگلار فیزیک ما این‌گونهه ها مثلاً آیا نمی‌شود فرض کرد که اتفاقهایی که در آینده اتفاق میافتند قطعی شدنشان بالا رفته باشه یک تأثیری رو زمان حال بتونن بگذارن مثل اینکه فرض کنید که جهان به تدریج داره ما انگار داریم وارد یک آیندهای میشیم که درسته اکنون وجود نداره ولی با یک درصدی از احتمال وقایع انگار دارن به وجود میان بنابراین زمان هستی در یک بازهای وجود داره انگار مثلاً یک چیزی که قطعی شده در آینده حتماً اتفاق میفتد و دیگر از لحاظ فیزیکی شکی درش نیست می‌تواند مثل یک واقعی که واقعاً وجود داره به یک نحوی طبق یک تئوری در زمان حال تأثیر بگذاره خب کی گفته که ما تصور منظم اصلاً این تصور زمان سیمگولار تصور عجیب چرا گذشته گذشته گذشت آینده هم هنوز نیومده ها نه ببینید اصلا این بحث بکنم من می‌گویم که تعبیر این آدمی که این در مورد این چیزها بحث کرده سعی می‌کند که پدیدههای کوانتومی رو این‌گونه بفهمه خب دهها تلاش دیگر هم وجود داره که ببینید این نمونه دست زدن یک پیشفرضی در مورد زمانه نه در مورد فهم نه درباره نمی‌دانم این

ریاضیات پیوسته و دکارت

چیزی مثل موجبیت دقت میکنید یعنی اینکه من آقا یک چیزی در مورد زمان فرض کردم که شد غلط داشت یک بحث یک لحظه اجازه داده یک بحث هایی که در واقع در مورد مدلهای جدید فیزیکی هست برای کوانتوم گراویتی مثلاً واقعاً این مدل ریاضی اصلا چرا انقدر ما ریاضیاتمان پیوسته است واقعاً مکان یک چیز پیوسته و این نقطهها یک نقطهها اصلا این تصور با هندسه اقلیدسی چقدر با واقعیت شبیهه مکان یک چیز پیوستهای ولی نقطههای بی بعد داره آیا بهتر نیست مثلا یک مدلی مدل هندسی پیچیده تری مثلا مثل هندسی ناجاب جاری که اصلا در آن این مفهوم نقطه و این حرفها در آن نیست یا فضای توپولوژی که پیچیده تر که این به این شکل در آن ظاهر نمی‌شود آیا اگر فضا و زمانو جایگزین بکنیم به این مدلایی نمیرسیم که در آن یک نتایج خیلی سادهای بگیریم من می‌خواهم بگم اصلاً شهود ما از زمان نیوتان در مورد فضا و زمان خیلی طبیعی نبود واقعاً کاری که دکارت کرد مثلاً یک محوری گرفت و فکر کرد که این هندسه عیناً مکانه شما میدونید تو فلسفه مثلاً قرون وسطی چه اسلامیش چه مسیحیش مکانو این‌گونه تعریف نمیکردن که یک چیزیه که ما در آنیم میگفتن مکان نسبت بین اشیاست اصلاً چیزی به اسم مکان به آن فرمی که دکارت فرض میکرد وجود نداره همه علم با این ابتکار دکارت شروع شد که ما مکانو محور بگذاریم و مثلاً یک جوری مژرمنت انجام بدیم و از کجا آمدیم یعنی می‌خواهم بگم شهود شهود بشر قبل از دکارت خلاف این بود یک چیز کاملاً غیر شهودی بود که دکارت وارد کرد برای اینکه به ما ابزار محاسبه میداد من می‌توانم بگم بیش از ۱۰۰ تا پیشنهاد این‌گونه می‌توانید بکنید تصورات واقعی تر درباره مکان و زمان داشته باشیم تا اینکه بیایم مثلا فرض کن حالا یک خورده ما معادلات مونو دست بگذاریم اگر نشد بگیم آقا اصلا فهم جهان ممکن نیست راحته دیگر من بگم آقا ببینید این اینسترومنتالی اسم و این بخشهایی که نمی‌دانم ما داریم در حد مدلمان میفهمیم این‌ها یک روشهای ی فیزیکدان نشسته داره کار می‌کند این فیلسوف مزاحمش م تا این یعنی چی آن چرا این می‌گوید من همین مدلم دارم میسازم واقعیت همین مدل حوصله نداره به این فکر بکنه که ۸۰ ساله ما نمیدونیم این سای تعییرش واقعا چیست چرا یک دفعه ریاضیات مکانیک کوانتوم مختلط شد ما ریل میفهمیم من باور کنید از من بپرسید می‌گویم آن یکی از مهمترین نقاطی که بشینیم به آن فکر بکنیم این است که چرا ریاضیات جهان باید مختلط باشه ریاضیات فیزیک مختلط هست شک نکنید تو این بدون من یک چیزی واقعا بگم ی خاطره علمی من دانشجو که بودم ترم دو اصلا مکانیک کوانتوم بلد نبودم ترم سوم ریاضی مهندسی به ما درس داد من عاشق آنالیز مختلف شد اصلا اصلا ریاضیات حقیقی در مقابل ریاضیات مختلف مثل یک چیز مزخرف آشغاله فقط ریاضیات مختلف فقط آنالیز مختلف این اصلا باور و احساسم این بود که این یک حقیقتیه آن‌ها همه مثل اینکه درباره چیز چرت مثل اینکه کلا شما شما یعنی یک دفعه میفهمید که بابا این سینوسی که میکشیدی این یک تابع عظیم و شأنیه که روی محور حقیقی یک همچین تصویری ایجاد کرده بود این واقعیتش یک چیز فوقالعاده زیباییه ای به توان ز یک چیز بینظیری یک نگاشت فوقالعادهای این‌ها رو شما یک خط میدید یک

فیزیک مختلط مکانیک کوانتوم

چیزایی فکر میکردی که این این شکلیه آن نمی‌دانم این شکلی این‌ها خیلی جالبترن واقعاً احساسم این بود که آنالیز مختلف یک چیز واقعیه آن‌ها همه چیز بودن مثل اسباب بازی بودن خدا شاهد به ذهنم رسید که حتماً فیزیک باید مختلط باشه ریاضیاتش یعنی چی ریاضیاتش حقیقیه بعد یک یک سال بعد فهمیدم با آن مکانیک کوانتوم اساسش همین است که نمیتونی حقیقی بیان بکنی این است که یک جوری ایمان آوردن که این مکانیک کوانتوم یک چی با اینکه علی رغم ظاهر عجیب غریبش یک چیز حقیقی داره می‌گوید اینکه مجبور شده که همه چیزو مختلفش بکنه من می‌توانم ۱۰۰ تا پیشنهاد بدم در مورد فضا تصوراتی که داریم که ما توی فیزیک از یک شهودهای اولیه تخطی کردیم بعد اکنون گرفتار یک چیزی شد برای اینکه فرار بکنیم از دست فهم فضا و زمان و این حرفها که نمیفهمیم داریم میگیم آقا اصلا فهم وجود نداره فهم یعنی چی ها من همیشه می‌گویم شما به عنوان فیلسوف به ما خائنا قانع کنید که ما از شما مشیه شما هم که می‌شود شما اشتباه کنید شما به قبل میخواستیم دنیا رو بشناسیم اکنون ساعت اینکه شما وقتی توی نسبیت گذر میکنیم شما معتقدید که فهم ما اکنون نسبیت اعلام کنید کل نیوتونی به تعبیری اشتباه بوده ۱۰۰% اشتباه می‌شود نیازیتان کلا اشتباه بوده آفرین خب منم دمت گرم که من می‌توانم بزنم یک واقعیت وجود داره من دارم یک مدلی میدم آخه همینکه آن وقت اینو چجوری تولید میکنیم که عه نیازتان نوشتم، فهم هم عوض شد کلاً این شناخته از طریق نسبیت هم احتمالا غلطه خب این عملا آن فهمه راجع به واقعیت دنیا من که بدیهی نیست راجع به نیوتونی هم آن موقع هم به این پایین ها رفت را ببرید ولی شما قبول دارید که اشیا همدیگر را نمیکشند نیرویی به هم دیگر وارد نمیکنند اجرام قانون قانون فیزیک قانون جاذبه نیوتونی یعنی اینکه جرم ها به همدیگه نیرو وارد می‌کنند و طبق معادلات ولی ما میدونیم که این‌گونه نیست هیچ نیرویی وجود نداره چند نفر تا حالا صراحتا توی کلاسی شنیدن که هیچ نیرویی جاذبه ای وجود نداره یک نفر معمولا اینو پنهان می‌کنند دیگر نظر نسبیت انیشتین در واقع داره می‌گوید که ببینید باور کنید من اینو توی یک کتاب تاریخ فیزیک خوندم و این خیلی جالبه که برای اولین بار ادینگتان در یک سخنرانی هزار نه صد و نمی‌دانم فلان این جمله رو گفت که نیرویی وجود نداره دیگر مثل اینکه یک چیزی که دوست نداریم بگیم دیگر آقا این نیوتان نشسته بود زیر درخت سیب خورد تو سرش این فکر کرد که این چی شد آمد پایین طبق معادلات طبق مکانیک خودش فکر کرد پس یک نیرویی به آن وارد شده که این‌ها کشیده پایین به این نتیجه رسید که بحث کدوم چی کشیده کله من که نبوده زمین کشیده بعد معادلات شو مثلاً این افسانه است البته ولی واقعیتش این است که هیچ نیرویی آن سیبو نکشیده تمام معادلاتش که غلطه که هیچ اصلاً تصورش از جهان غلطه ها این کرات ببین تصور نیوتونی از حرکت کرات این است که مثل این است که من یک چیزی رو تناب بچرخونم این دوست داره در بره من دارم میکشم که این در ن ولی نظریه نسبیات نمیگه که اینجا هیچ نیرویی داره وارد می‌شود و آن می‌خواهد در بره و همه دارن خیلی با خوشحالی در مدارهای منحنی خودشان یعنی حس

جاذبه و تصور نیوتان از جهان

تعبیر ما در ت تصور ما از جهان تغییر کرد که سیارات چهجوری دارن حرکت می‌کنند و همون طوری که زمان نیوتان فکر میکردیم که داریم در مورد واقعیت صحبت میکنیم در زمان نسبیت انیشتین هم داریم فکر میکنیم که درباره واقعیت داریم صحبت میکنیم ممکنه غلط باشه، این که فکر میکنیم این مورد بسازیم درست نمی نه یعنی اینکه یک بار شکست خوردیم دوباره هم شکست میخوردیم بگیم اصلا دیگر نمی‌شود جهان را شناخت نه دیگر هم می‌توانیم که یک طوری بدیم که مجموعه بیشتری از مشاهده پذیر هامون توضیح می‌کند بله همون چیز دیگر آن راهکار عملی فیزیک دانا برای جواب ندادن به سوالهایی که نمیتونن جواب بدن نه ایشان می‌گویند ست بک نیست ی واقعیت این‌گونه داره واقعا ببینید من به جایی رسیدم این‌گونه فکر کنید روشهای علم فیزیک پیش نمیره و به واقعیت نزدیک نمی‌شود حاضر نیستم بگم که روشهای علم فیزیک کلا غلطن فرضای اشتباهی در فیزیک کردم می‌گویم واقعیت اصلا وجود نداره واقعیت قابل شناخت نیست و انتظار دارید که طرف مقابلم بپذیره که شما حق دارید چون بگذارید ببخشید یک لحظه اجازه بدید من می‌خواهم این حرف آخرمو بزنم که حالت پروژه داره چقدر وقت دارم آخه اکنون وقتم یک دقیقه مونده تموم بشود من از طرف ۱۰ دقیقه سعی میکنم یک چیزی بگم یک چیزایی نگفت نقطه عطف اول هم نگفتم نقطه عطف اول قانون جاذبه میوتوم بود ببینید خیلی خیلی مفیده برای شماهایی که قراره فیزیکدان بشید نه مفید نیست برای اینکه فیزیکدان خوبه که به این چیزها فکر نکنه دیگر فقط همون تو کاغذ محاسبات تون انجام بدید اگر میخواید درباره جهان فکر بکنید حالا شبا که میرید خونه یک ساعت در هفته مثلاً فکر بکنید یک کتابی هست درباره نیوتان من اکنون نویسنده یادم نیست که درباره مباحثات درباره اسمش هست فلسفه نیوتان اگر اشتباه نکنم نیوتونس پلازا یک همچین چیزی من اگر شما به من ایمیل بزنید من اسمش رو براتان میفرستم که بقیه بگید ببینید چه ۳۰ ۴۰ سال بعد از نیوتن درباره این نیروی جاذبه چطور ممکنه دو تا شیء از فاصله دور در خلا همدیگه رو دارم جذب میکنم یک عالم تئوری به وجود آمد توضیح داد نیوتان لایو نیتز یک جوری توضیح میداد با استفاده از فرض وجود اتر یک اتفاقی سی چهل سال بعد از نیوتان افتاد این قدری محاسبات جواب می داد، که اصلا کلا اینکه ما باید توضیح بدیم که جاذبه چیست از بین رفته یعنی یک نقطه عطف تاریخ فیزیک این است که ما از زمان بعضی ها می‌گویند از زمان کوانتوم ما شروع کردیم نفهمیدن فیزیک ما از نیوتان شروع کردیم به نفهمیدن فیزیک برای اینکه نیوتان نگفت جاذبه چیست فقط فرمولش نداشت چجوری ببین فاینمن مرد فیزیکدار بسیار شریفی بود من مثلاً می‌گوید که ببینید اگر آخه چرا مجز عکس مجذور فاصله بود یک خورده کلمون به کار بندازیم فکر کنیم شاید چیزی به ذهنمان برسه چرا نیروهای طبیعت با عکس مجذور و فاصله در ارتباطن مثلاً خب متناسبن فاینمن می‌گوید ببینید یک کره در نظر بگیرید حالا فکر کنید از اینجا یک سری ذرات داره به آن سمت می‌رود اصلاً فکر کنید یک یک نقطهی مثل چشمه نور داره ذره متساب خب تراکم این ذرات تو این سطح کرهای که داره پیش می‌رود با عکس مجذون فاصله ارتباط داره بنابراین می‌توانیم فکر کنیم که از اینجا می‌آید این قانون عکس من حالا یعنی چی

فهم قربانی محاسبه فیزیک

مثلاً بگیم گراویتان وجود داره بگیم که ذرات بنیادی رد بدل میشن از همین عکسه مجذور فاصله و اینکه سطح کره سطح کره با مجزور شعاع ارتباط داره و بزرگ می‌شود بنابراین تعداد ذرات با عکس مجذور شعاع فاصله داره این چیزها از زمان نیوتان ۳۰ ۴۰ سال یک بحثهای شد و بعد گذاشتن کنار چون شور و هیجان محاسبه همه چیز قربانی محاسبه است در فیزیک یعنی ما از یک جایی فهم رو قربانی این کردیم ا بخشی من من تاکیدم این است از زمان حتی از زمان کپرنیک شروع شد من نخواستم اینو بگم برای اینکه خیلی معلوم نیست چرا سخته در واقع باید نیم ساعت حرف بزنم که بفهمید اونجا هم یک اتفاقی افتاد ولی نیوتونش واضح ۲۰۳۰ سال بحث بدون نتیجه کردن بعدم دیگر ولش کردن فرمولا رو با شادی نوشتن و محاسباتش انجام دادن و کلی چیز کشف کردن نپتون و کشف کردن مثلاً خب خب بگذارید من یک چیز بگم که یک مقدار می‌توانم بگم که این حرفی که دارم میزنم واقعاً به اعتقاد شخصی خودم نزدیکه اونم این است که پن روزی که می‌گوید ریاضیات طبیعت نان کامپیوتیشنال خیلی صراحتاً می‌گوید که ما در فیزیک فرض کردیم که لاز آف نیچر متماتیکال و دقیقی هم نداریم برای این فرض خودمان کی گفته که قوانین طبیعت متماتیک چه کامپیتیشن چه نان کامپیتیشن خب ممکنه قوانین طبیعت متماتیک نیستن اصلا در متماتیک نیستن در واقع خب شما میدونید این فرض چقدر عجیب بوده در زمان دکارت به وجود آمد در یونان یک آدمایی بودن فیلسوفهای اقلیتی به اسم فیسا قرسی آن‌ها از این حرفها میزنن که جهان رو می‌شود با عدد توصیف کرد و این حرفها یعنی به غیر از یک مقدار در واقع قدرتی که دکارت به ما داد و نیورتان تکمیلش کرد اینکه بتونیم در واقع همه چیزو با عدد توصیف بکنیم و قوانین به صورت ریاضی بنویسیم تونستیم پریکشن انجام بدیم هیچ دلیلی ما نداشتیم و نداریم و اصلا طبیعی نیست که فرض بکنیم که لاز اپنیچر متماتیک خب این این یک پیشفرض ساینس نیست این پیشفرض فیزیک حالا خیلی هنوز بالا نرفتیم برسیم به اینکه فهم ممکنه یا نه هزار تا چیز فرض کردیم دوست نداریم این‌ها رو دست بزنیم بعد یک دفعه میبینیم خوب نمیفهمیم میگیم آقا اصلا فهم و بیخیال فهم فهم همین مدلیه که من مینویسم در همین چارچوب دارم میفهمم و از این حرف ایشان نگاه نکنید هاوکینگ نگاه کنید ایشان همون حرفایی رو زد که باز زندگی فهم تعریف کردی نفر فر س بگذار حالا بگذار من بگذار من حرفمو بزنم ی یک جایی رسیدیم که من دوست دارم این حرفو حتما شما شما در کلاً ببینید مشکلتان این است که فهمو مثلا نمی‌شود تعریف کرد و این حرفها که خیلی بحثهای اپسیمولوژیک سطح بالایی هستن منم حرفم این است که فیزیک توی سطوح خیلی پایینتری ممکنه فهم پذیر باشه یعنی مدلای بهتری بدیم که بتونیم بفهمیم لزوماً مدل نه کامپی نه حتی متماتیک پنروز می‌گوید من ایمان دارم واقعاً این عین جملشه که ایمان دارم که این قوانین متماتیک ولو اینکه چیز ندارم براش دلیل خاصی ندارم در واقع پنروز میفهمد آگاهانه که فیسا قرسی داره به جهان نگاه می‌کند نه ارسطویی نه افلاطونی نه هیچ فیلسوف دیگرای در مثلا قرون بعد از فیسا قرسی حالا یک لحظه بیاید من یک مثال ساختم تبدیل به یک پروژه کوچولویی شده که شاید نتایج جالبی داشته باشه

فاین تیونینگ فیزیک مدرن

این به فاینت تیونینگ یک جوری ربط داره تو ذهن من ولی اصلا وقت نشد من درباره فاینت تیونینگ صحبت بکنم به عنوان یک مشکل فیزیک مدرن ببینید من مثال اولیه هم این بود که به یک دلیل دیگر اینو ساختن فکر کنید ما از یک موجوداتی هستیم از آسمان به کره زمین داریم نگاه میکنیم و فقط نور چراغ ها رو می بعد از یک مدتی متوجه یک نظمهایی میشیم مثلاً اینکه آخر هفتهها این نورا مثلاً یک سری مراکز تفریحی هست این نورا میرن سمت اونجاها بیشتر و وسط هفتهها میرن سر کار خب هرچی بیشتر نگاه میکنیم بیشتر قاعده کشف میکنیم که طوری که واقعاً به طور آماری حداقل بعد از یک مدتی مثلاً بعد از یک مدتی اول پریود هفتگی رو اول پریود ۲۴ ساعت رو کشف میکنیم بعد پیای هفتگی رو پیدا میکنیم که این‌ها یک جوری در واقع باعث می‌شود اتفاقات تو این روز با آن روز فرق بکن اصلاً تو تهران یک شنبه و چهارشنبه روزهای ترافیک خب خ اینو میفهمد دیگر آن از اونجا میفهمد می‌تواند پریدیت کنه که قاعده چیست حجم ترافیکو بعد یک مشاهداتی انجام میده میبیند نه مثلا ۱۳ روز یک دفعه اصلا ترافیک این نورا نمیان میفهمد که عید نو نمیفهمد عید نوروزه میفهمد که یک پیوی سالانه هم وجود داره ی روزهای تعطیلی رو کشف می‌کند خب بنابراین یک یک مدل درست می‌کند بین فرق بین کامیون و ماشین شخصی این‌ها رو هم بعضی مدتی میفهمد تو مدل خودش از روش شدت نور و نحوه رفتار متفاوتی که دارن خب بعد از یک مدتی می‌تواند کلی معادله بنویسید به طور آماری همه چیزو پیشبینی بکنه کم و بیش خب حالا یک لحظه فکر کنید که اینها واقعاً ما آدمها نیستیم رباتیم دقیق سر سال ۸ میریم یک جایی همه چیز کاملاً دقیقه یک مدل ریاضی ۱۰۰ دقیق می‌شود داد برای اینکه یک همچین زندگی روی کره زمین رو که خیلی ربوتیک شده یعنی آدمها دقیق دقیق کار دارن می‌کنند نیستن اصلا این موجوداتی ۱۰۰ می‌شود این‌ها رو مدل کرد فکر کنید موفق شدیم تئوری ابتینگو پیدا کردن یعنی به طور کامل تونستن بگن که اکنون ۲۷ تا نور از نو به آن سمت می‌رود با این سرعت برمیگرده اگر یک خورده ما آدم موجودات منظم تری بودیم می‌شد سوال من این مثال ساختم برای اینکه اینو بگم آیا معنیش این است که این موجوداتی که این مدل ریاضی پرفکت ساختن و همه چیزو میتونن بکنن اصلاً فهمیدن تو کره زمین چه خبره هیچ یعنی هیچ نفهمیدن دیگر نفهمیدن ما آدمیم اونجا نفهمیدن اونجا محل تفریحه این روزای تعطیل ماست ما فکر کنید اصلا خودشونم اهل این چیزها نیستن اگر خودشان کار بکنن و روزهای تعطیل داشته باشن احتمالاً هست می حالا اگر نداشته باشن مثل نسبتی که ما با ذرات بنیادی داریم ما چه میدونیم این‌ها چین بنابراین مثال من برای چیست مثال من برای این نیست که ذرات بنیادی موجودات زنده مثال من برای این است که ساخت یک مدل ریاضی پرفکت رسیدن به تئوری ابوتی این است که همه مشاهدات و کامل پرفکت پیشبینی می‌کند مطلقاً معنیش این نیست که ما میفهمیم که چه اتفاقی در جهان داره میفتد دقت میکنید حالا از در آن چه پروژهای دراومده من یک کنجکاوی درباره فاین تیونینگ یک ما داریم سعی میکنیم ی مدل بسازیم که با یک چند تا قاعده ساده یک سری ذرات توی مثلاً یک

ذرات در جعبه و قاعده

جعبه حالا همینجور چیزای مختلف به ذهنمان میرسن از این مثال شروع شده ولی ممکنه ۴ ماه دیگر اصلا کلاً توی مدلمان هیچ شباهتی به این مثال نداشته باشه فعلاً داریم یک چیزی میسازیم فکر کن چند تا ذره تو یک جعبهان یکی دو جای این جعبه بازه و قاعده ای که وجود داره که این ذرات طوری حرکت کنند مثل اینکه به آنون دستور داده شده طوری حرکت کنند که از جعبه خارج بشن حالا اینجا یک حرکاتی به وجود می‌آید این داره با ماشین لرنینگ شما یک سیمولیشن انجام میدین دو تا قاعده میدید که مثلا این ذرات دوست دارن بیشتر از اینجا خارج بشن آن‌ها از اونجا خارج بشن و الی آخر این‌ها شروع می‌کنند حرکت کردن میخوایم سعی کنیم نشون بدیم که جور دیگر می‌شود معادلات نوشت ولی یک سری پارامترهای مستقل پیدا می‌کند مثل مسئله فاینتیم یعنی اگر درست نفهمی که سعی نکنی مثلا بفهمی چه خبره نکته این است که قاعده ها ممکنه ریاضی نباشه قاعده هایی که بر اساسش اپتیموم شده این سیستم ولی نظم ها نظم های ریاضین که من می‌توانم فرمول براشان بنویسم می‌توانم بعد از یک مدتی کاملا پیشگویی بکنم با یک فرمول هایی ولی معنیش این نیست که آن قاعده های اصلی رو کشف کردم آن رولای اصلی که ترین شده این ماشین باهاش چیست نمی منظورمو فهمیدید یا نه به نظر من فاین تیونینگ یک مشکل بزرگی توی فیزیکه که چطور یک سری ضریب ثابت وجود داره که مستقل از همدیگه هستن و راه حلش م یک چیز مسخره مثل مالتی وس نیست راه حلش این است که یک تجدید نظری بکنم شاید اصلا کلا این معادلاتی که دارم مینویسم توصیف ریاضی یک چیزیه که پشتش ریاضی نیست یک جهانیه که مثل اینکه تریم شده که یک کاری انجام مید مثل این چیز مثل اینکه از سوراخهایی دارن در میرن من نمیخوام بگم که اصلاً چیست می‌خواهم می‌خواهم یک توی مدل بسازم که در آن یک قواعد سادهای نتیجهش این است که معادلات ریاضی حرکتش می‌تواند ثوابت مستقل داشته باشه و خیلی پیچیده باشه در حالی که واقعیت چیز دیگر است اتفاقی که افتاده این نیست تو آن مثال رباتهایی که تو ی سیاره دیگر زندگی می‌کنند ببین مدلی که ساخته می‌شود مثلاً این‌گونهه که آن چیزها آن مراکز تفریحی یک نیروی جاذبه پریودی که با پریود هفته دارن بعد یک ضریب ثابتم باید براش بگذارم که چجوری این‌ها رو جذب می‌کند مثلا خب براش دینامیک درست میکنم دیگر برای محیط کارها هم یک جاذبه دیگر تعریف میکنم سه چهار تا نیرو میارم تو کار و معادلات مینویسم این مدل ممکنه خیلی پیچیده بشود ولی همه چیزو توجیه بکنه ولی اصلش این است که اصلا ماجرای این نیست ماجرا یک چیز دیگرایه یک پشت پردهای داره که نمیتونی ریاضی بگی مثل یک سیستم ترین شده با چهار تا لوله خب من سخنرانی قرار بود به اینجا برسه که مجدداً چون سخنرانیهای دیگر هم کردم شما رو متوجه این نکته بکنم که دیتا ساینس می‌تواند در ینده فیزیک و علمی نقش بسیار بسیار پیچیده بسیار بسیار موثری داشته باشه برای اینکه آن مثالی که باهاش سخنرانی رو شروع کردم دیتاس تواناییهای جدید به شما میده بدون اینکه مدل ریاضی رو بنویسید یک نظمهایی رو می‌توانید توجیه بکنید ی لازم نیست که دیگر شما معادلات کامپیوتیشن مثلا دیفرانسیل ساده بنویسید در حد تواناییهای خودمان بریم مثلاً فرض کنید با این

دیتا ساینس و فلسفه فیزیک

ریاضیات سادهای که میشناسیم یک کاری انجام بدیم یک مقدار دستمان باز می‌شود که یک جور دیگرای در واقع مدل بسازیم من یک سخنرانی که فایش هست توی دانشکده فیزیک فلسفه اینجا کردم یک سال پیش تقریباً یک سال و یک ماه پیش مثلا و سعی کردم بگم که دیتا ساینس در آینده علم چرا برای فیلسوفها صحبت کردم چرا می‌تواند نقش خیلی خیلی کلیدی داشته باشه حالا آخر اینجام همینو می‌گویم که دیتا ساینس ما رو از یک جور تواناییهای جدیدی در واقع برای ما به وجود میارد بنابراین می‌توانیم فکرای جدید به ذهنمان برسیم مثل بنده که اونجا افتاده بودن و به ذهنم نمیرسید که بیدار شم ممکنه بعد از این مدتی اصلاً ایدهها کلاً ایدههایی باشه که اکنون به فکر ما نمیرسیم که چجوری برای اینکه مدلای ما خودمونیم دیگر ها کسی اینجا نیست کهه معادل دیفرانسیل مینویسیم آخرش میخوایم معادله دیفرانسیل پیوسته خوب بلدیم حل کنیم بگذار با یک جوک تموم بکنم این جوک خیلی جوک کلیدی و اساسیه برا اینکه هم خیلی معنی داره همین که یک من شنیدم که این جوک ایرانی داره خیلی جوکا یک نویسنده بزرگ فرانسوی هست به اسم ژان کلود کاریه یک بار آمده بود ایران و آدمی که خیلی فرهنگ شرق مطالعه کرده آن تو سخنرانیش گفت این جوک ایرانیه منشا ایرانی داره خیلی از جوکهای ملا نفسودین ترکین در واقع از ترکیه آمدند ملا نفسودین خودش شخصیت ترکیه می‌گوید جوک این است که ملا داشت زیر یک چراغ مثلا مدرنش کنم تیر چراغ برق دنبال یک چیزی میگشت یک دو آمدند گفتن دنبال چی میگردی گفت انگشتر رو گم کرد گفتن که خب کجا گم کردی ما هم بگردیم گفت پشت دیوار قبرستان گفتم برای اینجا رو برای چی داری نگاه میکنی آ اینجا چراغ روشنه میبینم اونجا رو هیچ نمیبینم ما فکر میکنید این جوکر ولی باور کنید ۱۰۰ سال دیگر امیدوارم به فیزیک که نگاه میکنیم تبدیل به شده باشه ما آن جاهایی که روشنه آن چی جا مدلا رو با ابزارهایی که میشناسیم و راه دستمان هست داریم میسازیم نه ریاضیات نا کامپیوتیشن نه بدون ریاضیات نمی نمیتونیم کار کنیم این کارو داریم میکنیم بعد یک چیزایی مینویسیم نمیفهمی بعد مجبوریم بگیم که اصلا فهم وجود نداره یا نمی‌دانم اصلا کی گفته که قانون موجویت وجود داره و توجیههای الکی من می‌گویم این پیش فردا سلسله مراتب دارن تا این پایینی رو آزمایش نکردید نرید سراغ آن بالایی فیزیکدان شریف تری باشید مثل فاینمن یک خرده مقاومت کنید در مقابل اینکه اکنون این تئوری که من نوشتمو میفهمم نمیفهمم می‌توانم بفهمم همین طوری بگم این‌ها تمام این حرفها از عدم موجبیت گرفته تا نمی‌دانم فهم مدل بیس و این‌ها برای فرار کردن از جواب دادن به ابهاماتی که فیزیک دانا حوصله شو ندارن جواب بدن اینسترومنتالی فلسفه علم فیزیک دانیه که می‌خواهد بگه اصلا کمیتها ی مابزای خارجی دارن چیست ملک و ملک و منو همین که اندازه گرفتیم این فرموله رو بگذار من بنویسم همین قسمت روشنش اینجاست که چرا میتا و یک چیزایی میبینم آن قسمت مبهم و تاریخه من حسم این است که آینده فیزیک تحولات خیلی خیلی اساسی امیدوارم شما جز فیزیک دانی باشید که این تحولاتی ب من واقعاً حسم که خیلی نمونده به اینکه یک چیزی در حد رولوشن زمان گالیله اتفاق بیفته ی اصلا ساینس و فیزیک وارد یک مرحله جدیدی بشن بعضی از این پیشفرضهای اساسی شونو

فهم شهودی و الکترون

تغییر میده حالا من نمی‌دانم فرار کنم ۲۰ دقیقه اضافه صحبت کردم وقتی سوال شما رو گرفتم یا مثلا همین‌گونه بگیم یکی دو نفر سوال کنن و بفرما واقعا یکی دو تا دیگر بیشتر از چهار نبود استاد درباره فهم خب اکنون مثلا این مثال آدم فضایی هایی که تهران رو میدیدن رو زدیم ما میبینیم که فهم در اصل وقتی اتفاق میفتد ما یک شهودی از یک چیزی داشته باشیم و بعد بتونیم تجربه جدیدی که در آزمایشگاه یک امروزه باقی به آن شنود داشته باشیم فضای شهودی از بس بشیم خوردن و رفتن به شمال نداده پس نه فهم در اصل این سروده است و ما وقتی درباره نیوتان حرف بزنیم و شهود از جرم داریم و بخوایم حیف باز تغییر زبانی بکنیم این تبحی نهایت هرچه از آخر باید برگرده و این شاید تعریف خوب از تم باشه بله به نظر من این‌گونه هست یعنی ما مثل اینکه ببینید در قدیم میگفتن دانش یا پم هرچی که می‌خواهد اسم نالج یعنی اینکه من تعریفش توی فلسفه باستان دارم می‌گویم که تعریف سختش نگم تعریف کن تعریف آسونی مثل این بود که مثل اینکه ذهن ما مثل ی آینهای بتونه طبیعت در آن انعکاس پیدا بکنه یعنی مثل اینکه من در ذهن خودم ی شما شهود هایی بسازم که این‌ها منطبق با چیزهایی هستن که در بیرون وجود دارن تعریف یک خورده عمیقتری میدادن از فهم گفتن که یعنی انسان به یک جایی برسه که انگار جهان رو در درون خودش داره حالا من واقعاً این‌ها چیزای بحث شدهای بود که به راحتی می‌شود گفت که خب این هم چیزی ممکن نیست دیگر ما از کجا میدونیم همونطوری که من نمی‌دانم این یک پیشفرض خیلی اساسیه من از کجا میدونم می‌توانم این کارو بکنم می‌توانم همه جهان رو در درون خودم انعکاس بدم و این مابه اای انگار براش پیدا بکنم در حسای خودم خب می‌توانم حسامو اینقدر مثلا شاید یک جهان خیلی پیچیدهای بشود دیگر من اصلا رزولوشن حسای من اونقدر نباشه که بتونی این‌ها رو انعکاس بدی ها یک پیشفرض خیلی خیلی سطح بالاست و یک لحظه اجازه بدید بگید سوالتونو بگید من من اصلی که می‌خواهم بزنم این است که ارتباط بینش و ریاضیات و فیزیکی که حالا کلمه غلط بود اما مشخص کنیم از آن غذا بود ارتباط بینش رو به عنوان فیزیکی که داریم مینویسیم کاملا مشغول داریم قرار مثلا میگیم که جم برای ما یعنی تو یکی از قسمت هم داریم تموم بود که جم برای ما کاملا ملموس چیست ملموس نه گفتیم که من همچین حرفی زدم گفتم در نیوتان فکر میکردن تازه در زمان نیوتان فکر میکردن که جرمو میفهمن در کوانتوم ما جرمو نمیفهمیم ببینید شما وقتی به الکترون جرم نسبت میدید و نمیدونید که الکترون ضره است یا موجه یا یک چیز سومیه بنابراین اصلا نمیدونید جرم دیگر چیست دارید به الکترون نسبت میدید اینسترومنتالیست حرفشان این است می‌گویند این پارامتر M هیچ شهودی در موردش وجود دارد اصلا هیچ فراموش کنید تصوری که از ام داری ام آن چیزیه که تو این آزمایش ما اندازه میگیریم خب اصطلاحی که میکنیم برای میگیم که مثلا گفته که مثلا توی زمان یون آستان گفتیم که حالا ما یک پیش فرض میکنیم که آن ریاضیات وجود داره و مثلا ما حتما باید فیزیک رو با ریاضیات تعریف توضیح بدیم و یا خب چاله دیگر ای مگ نداشته که اکنون وقتی

شهود و محاسبه در ساینس

فرض میکردیم رو یک اقلیتی بودن، خب اکثریت این‌گونه فرض نمیکرد یا مثلا زمانی که پرم گوسا بوده وقتی گال میده و این‌ها مثلا یک کارت ما مثلا توضیح دادیم مثلا چیست قبل از آن شروع داشتیم ما نشقرت هست آن فیزیک و ریاضیاتی که کامنا نوشته شده نه اینطوری نیست نه نه نه اصلا کاملا دارید اشتباه میکنید ما دو تا چیز داریم شهود و محاسبه شهود تز محاسبه میگیرد میگیرد شهود و محاسبه شهود و فرمالیس این‌گونه بگی شما در ریاضیات که میرید د تا مکتب متخاصم داری شهود گراها و فرماریس کلاً در فانکشن ذهن ما این دو تا دو تا قطبن قطب شهود و قطب ف سخن گفتن یک جوری نزدیک کردن شهود به فرمایریزم من بگذارمش وسط تهش این است که فرمال به معنای ریاضیش بکنم چیزی رو که دارم حس میکنم درک طبیعت تا قبل از حالا موقتاً می‌گویم قبل از نقطه اولی که به شما گفتم مثل مثلاً د کارت و نیوتان درک طبیعت فارغ از این بود که آیا می‌توانم محاسبهی در موردش انجام بدم یا نه از یک جایی من تمایل پیدا کردم که مدل ریاضی بسازم برای اینکه این مدل ریاضی به من پریکشن میده و پریکشن به من تکنولوژی میده ساینس ساخته نشد من این بار این حرفو زدم ساینس اساسش متدش برای درک آندر استندینگ نیست برای تکنولوژی برای قدرت ببینید برای شناخت نیست برای قدرت برای کنترل کردن این طبیعته پس ماهیت ساینس ماهیت ساینس چیست من یک مدل ریاضی بسازم که اکسر یک دقیقه همین پدیده شما رو دارید همین یک شما برای پیشبرد تکنولوژی و مثلا نیازه ترافیک داره روی حقیقت تا شناخت نه دیگر ایش نشق کرت از آن ا بله این د تا نه شما اولی انتخاب کردید دیگر نه نه اصلا اینطوری نیست ببینید د تا مکتب نیست اینکه اینکه تحولی که در رولوشن اول ساینس به وجود آمده غلبه کردن تمایل به کامپیوتشن و پردیکشن یک چیز واضحی د تا مکتب وجود نداره یعنی شما ماق شما در ارسطو طبیعتان نمیدونید مطالعه بکنید برای اینکه پردیکشن انجام بدید فقط میخواید سعی کنید مثلاً یک چیزایی رو درک بکنید به با شهود خودتان خب از یک جاییه که متماتیک می‌آید توی کار توی از زمان گالیله و بعد مخصوصاً از د کارت یک ایده جدید اصلا می‌آید وسط اونم این است که مدلای ریاضی بسازن مدل ریاضی چرا جالبه چرا متد علم چیست متد علم این است که من ی یک شکل بکشم کلا ساینس در در یک کلام اگر بخواید ساینس توضیح بدید که چه کار میکنید یک چیزی وجود داره به اسم اکسپرینس که یک اینپوتی داره یا اوتپوتی داره یعنی من یک سری مثلا ست میکنم یک سری پارامتر میخونم و یک اکسپرمنت نه خشمگین حالا می‌توانید بگید که این خیلی ورودی خروجیها می‌تواند متنوع باشه بالاخره یک اکسپرمنت یک همچین چیزی یک چیزایی رو ست کردم و یک چیزایی رو میجرمنت دادم در فیزیک لاو کلا فیزیک رو چه کار می‌کند داره یک مدل درست می‌کند ریاضی یعنی یک سری فرم یک فرم اصل یک دستگاه اصل موضوعی میسازد برای من یک سری فرمول برای فمالیسم برای من به وجود میارد که اگر روی کاغذ همین عددای اینپوت رو توی فرمولا جاگذاری بکنم همون اوتپوت رو ب علم این است اصولاً خب چقدر این اینو به آن می‌گویند روش علمی دیگر روش علمی یعنی اینکه من یک مدل

روش علمی و پردیکشن

درست کنم که بتونه پردیکشن بکنه و پردیکشن به صورت ات قابل بله یعنی بتونم یک مژر نتی انجام بدم بگم درست یا غلطه اگر موفق بود مدل نگه میدارم اگر نه عوضش میکنید چقدر احساس میکنید که اساس این روش علمی ساخت روش علمی هدفش شناخته این چیزیه که واقعاً تو این باکس وجود داره و چقدر احساس میکنید که این هدفش پردیکشن خیلی خیلی بدیهیه که تعداد ام هایی که م بسیار زیاده از روز اولم می‌گویند گالیله روش این اینو من چند ماه آدم یک چیزی که تازه میخوند تو ذهنش می‌خواهد به همه بگم چند ماه پیش من تو ی کتاب تاریخ علمی خوندم که توی بحثی که گالیله با کلیسا داشت در مورد تئوری کوپر نیک و مثلاً زمین مرکزی و خورشید مرکزی و این‌ها توی اعلامیهی که کلیسا صادر کرده پاپ در واقع صادر کرده یا نقل قول از پاپ پاپ فلان فلان یونس نمی‌دانم سوم که گفته این راه به حقیقت نمیبرد این روش برای اینکه خداوند یک کار رو از روشهای مختلف می‌تواند انجام بده اینکه مثلاً فرض کنید اکنون من یک سری مشاهدات دارم که یک مدل به آن فیت می‌شود خب مدلای دیگر هم ممکنه به آن فیت بشود ی می‌خواهم بگم یک جوری از روز اولی که روش علمی به وجود آمد همه حسشون این بود فیلسوفی آن زمان که این برای کشف حقیقت خیلی به درد نمیخورد برای اینکه ب اکنون نیوتونی تا یک جایی مشاهدات و با کشیدن توجیه کرد بعد حالا با فضا زبان مدل بعدی می‌آید مدل بعدی می‌آید این که کدومشان که شما میگی فهم مدل برسی من روز اول میدونستن این روش علمی برای کشف حقیقت خیلی به درد نمیخورد چون من خیلی فقط زمان نداریم بله بفرمایید تشکر خواهش میکنم که خیلی س بیش از استاد مثلا ما نگرش ریاضی داشته باشیم نسبیت در نظر بگیریم که ما تو همه ی فرمولا مون یک حد بگیریم ریور به سمت صفر خب خب مکانیک نیوتونیم درست کار میکنیم کوانتوم این‌گونه نیست ولی خب ما تو اسکی خوب هی حدی فکر کنیم وقتی که ایکس مثلا فواصل به فلان قدر میل می‌کنندد وقتی سرعت آب فلان قدر میل می‌کنندد و نیوتان درسته کاملا از لحاظ ریاضی بخوایم نگاه کنیم اینطور نیست نیست نه دیگر نه شما شما جهان رو نمیتونید نیوتن به آن نگاه کنید برا خاطر اینکه داره نیوتان داره به شما می‌گوید مثلاً جرمها همدیگه رو با یک همچین نیرویی خب این درست نیست دیگر واقعا چون نمیتونید بگید که من اسکیل تغییر می‌کند یک بیان میکشن که میبینی این‌گونه شما یک چیزی نیوتن یک چیزی درباره جهان میگفت ب من اینکه می‌گویم اوج فهمه اوج حس فهم جهان