این مسیر از تذکری دربارهٔ مردسالاری و تفاوتِ بیانِ انتزاعی با بیانِ عاطفی آغاز میشود، سپس به داستانِ آفرینش بازمیگردد: اغراق در مقامِ خلیفه، معنایِ عمومیِ جانشینی، اعتراضِ ملائکه به فساد و خونریزی، مسئلهٔ شر و تقدیرِ هبوط، معنایِ فساد بهمثابه تباهیِ زمین، و سرانجام تعلیمِ اسماء و حدِ فهمِ ملائکه.
مردسالاری و بیان عاطفی
پرسشی که بارها پیش میآید این است که اگر مردسالاری اینقدر مهم و زیانبار است، چرا در قرآن با همان صراحت و شدتی که شرک محکوم شده نامیده و رد نشده است. پاسخِ سطحی آن است که «زنده به گور کردن دختران» و عزا بر تولدِ دختر همان افراطِ ارزشگذاریِ مردانه است؛ نهایتِ بیارزشدانستنِ زن آن است که حقِ حیات برایش قائل نشوند. این رسم فقط گذشتهٔ بدوی نیست: قانونِ تکفرزندی در چین و سقطِ جنینِ دختر نشان میدهد همان منطق هنوز، با ابزارِ تازه، زنده است. رسمِ کهن با تکنولوژیِ تازه ترکیب شده و گاه حتی بیرحمتر از خاکسپاریِ آشکار شده است.
با این حال، درخواستِ اینکه قرآن مردسالاری را تعریف کند و با گزارهای انتزاعی محکوم کند، خود میتواند درخواستی مردسالارانه باشد. «اصولاً تفکر انتزاعی، این چیزی که ما بهش خیلی عادت کردیم، این یکی از ویژگیهای مردسالاریه»: عادت به اینکه همهچیز با تعریفِ شستهرفته و حکمِ صریح جمع شود. فلسفه و علمِ رسمی از همین عادت نیرو میگیرند و در آن مردان غالباً قویترند. کسی که همان گزارههای انتزاعی را شنیده، باز ممکن است در زندگیاش قضاوتِ مردسالارانه کند؛ چون «ایراد تفکر انتزاعی همین است. خیلی سطحیایه» و با درون درگیر نمیشود. شستهرفتگیِ ظاهرِ استدلال جایِ تکانِ عاطفی را نمیگیرد.
ارزشگذاریِ مرد و زن مسئلهای عاطفی است، نه فقط منطقی. توصیفِ سورهٔ نحل از مردی که از خبرِ دختر رویش سیاه میشود و میانِ زنده به گور کردن و نگهداشتن با ذلت مردد است، «یک بیان عاطفی مردسالاریه». در تکویر نیز از دخترِ زندهبهگور پرسیده میشود به چه گناهی کشته شده. «این تأثیر عاطفی که این سوره میگذارد به نظر من آن چیزی است که باید دنبالش باشیم»: اصلاحِ ارزشها با اتفاقِ عاطفی، نه فقط با جابهجاییِ پنجاهپنجاهِ انتزاعی. «نمیشود با ابزارهای مردسالارانه مردسالاری را خیلی مرعوب کرد و شکست»؛ ابزارِ شاعرانه و داستانی متعادلتر است چون هم نماد دارد و هم عاطفه.
بحثِ انتزاعی یکسره بیفایده نیست؛ برای ذهنی که به آن عادت کرده میتواند آغازگر باشد. اما انتظارِ اینکه قرآن کتابِ فلسفهٔ صریح باشد و همهچیز را سریع و واضح بگوید، از همان عادتِ مردسالارانه برمیخیزد. متنِ وحی با داستان و تصویر کار میکند تا ریشهٔ عاطفیِ بیارزشیِ زن سست شود، نه تا واژهای نو به فرهنگِ لغتِ فقه اضافه کند. شعر در این میان متعادل است: نماد و عاطفه با هم کار میکنند. تا وقتی حسِ تشخیصِ مردسالاری در قضاوتهای روزمره شکل نگیرد، تعریفهای صریح فقط روی کاغذ میمانند.
اغراق در خلافت و تصور زمین
بازگشت به داستانِ آفرینش با پرسشی دربارهٔ اغراق آغاز میشود. آیه از قرار دادنِ یک خلیفه در زمین سخن میگوید — نه لزوماً خلیفه در کلِ جهان، نه با تعریفِ معرفهٔ انحصاری — و با این حال در پارهای خوانشهای عرفانی انسان تقریباً «موجود دوم بعد از خداست» و تنها خلیفهٔ جهان پنداشته شده است. بخشی از این اغراق از تصورِ کهنِ زمین میآید: زمین معادلِ جهان بود و ستارهها زینتِ گنبد؛ پس خلیفه در زمین یعنی خلیفه در همهجا. عارفی که ده قرن پیش زمین را میشنید، جهانِ دیگری در ذهن نداشت که در آن نیز ممکن باشد خلیفهای باشد. امروز که زمین سیارهای میانِ بسیار است، همان عبارت دیگر همان سنگینیِ انحصاری را ندارد.
این توضیح اغراق را میفهماند بیآنکه متن را خالی کند. مسئلهٔ بعدی معنایِ خودِ خلافت است: آیا فقط پیامبران و معصومان خلیفهٔ خدایند، یا همهٔ آدمیان در زمین در منصبِ جانشینیاند؟ خوانشی که خلافت را مقامِ نادرِ همتایی با خدا میکند، از متنِ اعتراضِ ملائکه فاصله میگیرد؛ چون اعتراض به فساد و خونریزی دربارهٔ موجودی است که دارد گذاشته میشود، نه دربارهٔ گروهی برگزیده از میانِ انسانها. اگر فقط معصومان خلیفه بودند، اعتراضِ عام به فسادِ نوعیِ بشر بیمعنا میشد.
«همه آدمها در کره زمین که هستند، یک جوری به نظر میآید که از این متن اینجور برمیآد که جانشین خدا هستند» — دستکم در حدِ پوزیشن و منصب. اینکه جانشینِ خوباند یا بد بحثی جداست. مفهوم میتواند مشکک باشد: مصداقهای بسیار با درجاتِ مختلف. جانشینی در قرآن همیشه بهمعنای عینِ عملِ کسی که جایش گرفته نیست؛ قومِ جایگزین لزوماً عینِ رفتارِ پیشینیان را تکرار نمیکند. با این حال خلیفهٔ واقعی کسی است که همان کاری را میکند که خدا میخواهد — و انبیا نمونهٔ تحققیافتهاند. بالقوه بودنِ منصب با بالفعل بودنِ مقام یکی نیست.
خلیفه: منصب عمومی جانشینی
تعبیرِ سادهتر این است که اموری در زمین به دستِ انسان رقم میخورد: خلق و تصرف و تغییرِ شکل، دخلوتصرفهایی که گویی جانشینیِ خداست. این با نماینده بودن یا با تصویرِ ساعتسازِ غایب یکی نیست؛ خدا برداشته نشده تا کسی جایش بنشیند. پرسشِ دقیقتر این است که چرا واژهٔ خلیفه به کار رفته و از آن چه برمیآید. بررسیِ کاملِ واژه در قرآن برای ادامه باز میماند؛ آنچه اینجا لازم است تمایزِ منصب و تحقق است.
خطابِ آیه به پیامبر است: پروردگارِ تو به ملائکه گفت. مخاطب نمونهٔ واقعیِ خلیفه به معنایِ بالاست؛ پس مفهومِ خلیفهاللهیِ رفیع در حضورِ او مستتر است، بیآنکه بقیهٔ انسانها از پوزیشنِ جانشینی بیرون بمانند. «همه آدمها بالقوه میتوانند به آن مقام مثلاً خلیفهاللهی لااقل برسن»؛ انحصارِ استعدادِ خلافت در افرادِ خاص با این متن نمیخواند. داوود نیز، آنجا که خلیفه خوانده میشود، میتواند درجهٔ بالایِ همان منصب باشد — حکم و فصلالخطاب — نه نفیِ عمومی بودنِ پایه. تشکیک در مفهوم یعنی یک نام، درجاتِ بسیار.
داستانِ آفرینش درامِ صرفاً روایی نیست؛ موقعیتِ بشر را توصیف میکند: از کجا آمده، چه میکند، چه باید بکند. از این رو سویههای فلسفی اجتنابناپذیرند، هرچند ورودِ عمیق به همهٔ لایههای عرفانی لازم نیست. نمیتوان آیهای از این سنخ را خواند و گفت بحثِ فلسفی نمیخواهیم؛ خودِ موضوع طلبِ همان بحث را دارد. آنچه باید روشن بماند این است: همه در جایگاهاند؛ تحققِ راستین کمیاب است؛ و اغراقِ موجودِ دوم بعد از خدا نه از متنِ جعلِ خلیفه در زمین ناگزیر است و نه با کثرتِ زمینهای ممکن در کیهانِ جدید سازگار.
واژهٔ خلیفه در کاربردهایِ دیگرِ قرآن — جانشینیِ اقوام، جایگزینی پس از هلاکت — نشان میدهد معنا لزوماً مقامِ قدسیِ نادر نیست. با این حال همان واژه وقتی به داوود یا به خطابِ پیامبر نزدیک میشود، رنگِ درجهای بالا میگیرد. جمعِ این دو کاربرد همان تشکیک است: یک منصبِ گسترده، با قلههایی که واقعاً جانشینِ خواستِ خدا میشوند. کسی که فقط قله را ببیند، قاعده را گم میکند؛ کسی که فقط قاعده را ببیند، سنگینیِ خطاب به پیامبر را از دست میدهد.
اعتراض ملائکه: فساد و خونریزی
ملائکه میپرسند آیا کسی را میگذاری که «فساد به راه میافتد و خونریزی میشود». میدانند که این «فرجامِ خیلی خوبی ندارد این کار و منجر به فساد و خونریزی میشود». تعبیرِ اعتراض ممکن است تند باشد؛ دستکم سؤالبرانگیز است. مقایسه با تسبیح و تقدیسِ خودشان نیز در متن هست: ما تو را تسبیح میکنیم — و همین سؤال، در خوانشی، با روحِ تسبیح در تنش است. آیا پرسش خود نوعی خروج از تقدیس است یا عینِ بندگیِ هوشیار؟
یک استدلال این است که از خودِ مفهومِ خلافت — جانشینشدنِ موجودی مختار و متکثر — فساد برمیخیزد: هر موجودِ ناقص اگر جانشینِ خدا شود اشتباه میکند و «قدرت فساد میآورد». فرشته در این تصویر تعارضِ پایدارِ انسانی ندارد؛ انسان قدرتِ تصمیم میانِ خیر و شر دارد و همان قدرت فساد میآورد. چه این استدلال پذیرفته شود چه نه، متن فساد و خون را از همان آغازِ جعلِ خلیفه روی میز میگذارد، نه بهعنوانِ حادثهٔ بعدیِ غیرمنتظره.
مهم است که حرف از جعل و قرار دادن است، نه لزوماً از خلقتِ از صفرِ بیسابقه. انگار آدم حضور دارد و ملائکه چیزهایی دربارهٔ او میدانند؛ با سنخِ بشر آشنا مینمایند و از آنچه میبینند نتیجه میگیرند. لازم نیست آینده را پیشبینی کرده باشند. محدودیتِ فهمشان همان چیزی است که بعداً با تعلیمِ اسماء آشکار میشود: خوبیها و ظرفیتهایی در بشر هست که از افقِ ملائکه بیرون است. «زمین تا آن لحظه که این جعل انجام نشده، خیلی ترتمیز و خوب است» — و حالا صحنهٔ جنگ و تیکهپارهکردن پیش چشم میآید. حیفه است که در کرهای به این قشنگی چنین کاری شود؛ و متن گواهی میدهد اطلاعاتِ ملائکه از صرفِ تحلیلِ مفهومِ خلافت بیشتر است.
اگر اعتراض فقط از تحلیلِ منطقیِ جانشینِ ناقص و خطایِ ناگزیر برمیآمد، ذکرِ اینهمه جزئیاتِ صحنه لازم نبود. متن طوری پیش میرود که گویی ملائکه موجود را دیدهاند، نه فقط تعریفِ خلافت را شنیدهاند. از این رو پاسخ نیز دیدنِ چیزی بیش است: تعلیمِ اسماء، نه ردِ منطقیِ صرفِ مقدمهٔ اعتراض. اعتراض جدی است؛ پاسخ هم جدی است؛ هیچیک شوخیِ روایی نیست.
مسئلهٔ شر و تقدیر هبوط
وجودِ شر برای بعضی ناقضِ وجودِ خدا یا ناقضِ حکومتِ خدایِ کامل پنداشته میشود: در جهانی که کمال بر آن حاکم است نباید فساد و جنگ باشد. داستانِ آفرینش این مسئله را از لبهٔ بحثِ انتزاعی به درونِ روایت میآورد. ملائکه از همان اول میپرسند چرا کاری میکنی که در زمین شر بیاید. ستارگان در مدارِ خود نمیجنگند؛ تنشِ آشکار با آمدنِ انسان در زمین گره میخورد. از همان آغازِ حرفِ خلقت و فرستادنِ انسان، بحثِ شر زنده است.
از همان جملههای آغازین معلوم است سرنوشتِ انسان معصیت و سپس هبوط است. «اول که انسان را مستقیم نمیارن زمین»؛ طبقِ داستان نخست در جنتی است و بعد هبوط در میان است. شرِ زمینی تقدیری پنهان نیست که بعداً کشف شود؛ از افقِ پرسشِ ملائکه از پیش دیده شده است. این نه جبرگراییِ پوچ که چارچوبِ آزمایش است: موجودی با ظرفیتِ اسماء و اختیار در جایی گذاشته میشود که فساد ممکن است. کشفِ دیرهنگامِ شر هنر نیست؛ ملائکه از اول گفتهاند.
توجیهِ شر اینجا با حذفِ شر از جهان یکی نیست؛ با معنایِ خلیفه و با آنچه بعداً در تعلیمِ اسماء روشن میشود گره میخورد. اگر تنها فساد دیده شود، جعلِ خلیفه بیمعناست؛ اگر فقط شرافتِ بالقوه دیده شود، خونریزیِ واقعی انکار میشود. متن هر دو را نگه میدارد. حتی خودِ انسانها بعداً همان سؤالِ ملائکه را تکرار میکنند: آیا اینهمه فاجعه ارزشش را داشت — و داستان دقیقاً چون این سؤال جدی است امیدبخش نیز هست. سؤالِ بدی نبود که ذکر شده باشد؛ برای آینده نیز تکرار میشود.
فساد: تباهی زمین نه فقط اخلاق
فساد در این بافت فقط رذیلتِ اخلاقیِ فردی نیست. آیهای که میگوید فساد در بر و بحر بهسببِ دستانِ مردم پدیدار شد، در این خوانش «فساد به معنای اخلاقی نمیفهمم»: «انسان همه جا را به گند کشیده» و همهجا تباهی آمده است. از عباراتِ خودِ قرآن برمیآید که لزوماً مفهومِ اخلاقیِ محض ندارد؛ تباهی و آلودگیِ زمین و حتی فسادِ تنِ جاندار در مرگ نیز در افقِ واژه میگنجد. ترجمهٔ عامیانهٔ صرفِ «گناه» کافی نیست.
زمین و آنچه برای انسان در آن است بسترِ همین امکان است. وقتی خلافت بهمعنای دستیافتن به قدرتِ تصرف باشد، فسادِ زمین پیامدِ همان قدرت بدونِ هدایت است. از این رو پرسشِ ملائکه پرسشِ محیط و جمع نیز هست، نه فقط وجدانِ خصوصی. حیفه است که در زمینِ قشنگ چنین کارهایی بیفتد؛ و این حیفه همان صدایِ متن است، نه احساسِ بیرونیِ تحمیلشده.
در برابرِ این تصویر، تسبیحِ ملائکه نظمی بدونِ خون است. انسان موجودی است که میتواند همان نظم را بشکند یا، در مقامِ خلیفهٔ راستین، آن را در زمین جاری کند. فاصلهٔ این دو قطب همان میدانِ تکلیف است. داستان نمیگوید فساد حتمِ بیاستثنا برای هر فرد است؛ میگوید سنخِ این موجود چنان است که فساد از او بعید نیست — و دقیقاً همین سنخ است که خلافتِ زمینی به او سپرده میشود. این لایه با هبوط پررنگتر میشود: آزمایش در جایی است که خون ممکن است، نه در جنتی که آن امکان هنوز به این شکل باز نشده است. شرِ فلسفیِ بزرگِ بههمخوردنِ تعادل را میتوان جدا بحث کرد؛ متنِ حاضر بیشتر بر خون و تباهیِ ملموسِ زمین تکیه دارد.
تعلیم اسماء و حد فهم ملائکه
پاسخِ عملیِ داستان به نگرانیِ ملائکه تعلیمِ اسماء به آدم است. اسماء — چه نامهای خدا، چه نامهای چیزها — موضوعِ پرسشاند: چرا دانستنشان برتری است، و چه پیوندی با خلافت دارد؟ اعتراض این بود که خلیفه فساد میکند؛ پاسخ این است که این موجود همهٔ اسماء را میآموزد. برتری در همین ظرفیتِ زبانی و مفهومی خلاصه میشود: «بشر میتواند همه اسما را یاد بگیرد». ویژگیِ عمدهٔ بشر زبان است؛ تفاوت با ملائکه در همین است. پیشتر نیز گفته شده بود که قرآن و کلام برای بشر اهمیتِ ویژه دارند چون زبانْ مرزِ انسان است.
ملائکه برخی اسماء را درنمییابند. آنچه در بشر از حدِ درکِ آنها بالاتر است همان چیزی است که سؤالشان را ممکن کرده: موجودی میبینند که فساد میآورد، اما تمامِ افقِ او را نمیبینند. تعلیمِ اسماء نشان میدهد سابقهٔ چنین ظرفیتی نبوده و علیرغمِ شر، موجودی آفریده شده که میتواند نامِ همهچیز را بگیرد. این یادگرفتن فقط اشارهٔ انگشتی به شیء نیست؛ چیزی است که ملائکه همانطور نمیآموزند. «چه چیزی است که ملائکه نمیفهمن و یاد نمیگیرن و انسان میفهمه؟» — همان پرسش، کلیدِ برتریِ ادعایی است.
شبههٔ مردسالارانه اینجا نیز رخنه میکند: اینکه تعلیم به آدم و زبان و نامگذاری به مردان نسبت داده شود. در برابر، نکتهٔ مرکزی این است که ویژگیِ بشر زبان است و خلافت با همین ظرفیت معنا مییابد. رابطهٔ تعلیمِ اسماء با خلافت این است که جانشین کسی است که جهان را مینامد و در آن تصرفِ فهمیده میکند، نه فقط کسی که قدرتِ خام دارد. دانستنِ اسماء چه اهمیتی دارد و به چه برتری حساب میشود؟ پاسخ در همین افق است: برتریِ فهم در برابرِ صرفِ قدرت، و افقی که ملائکه از فساد میبینند ولی از تمامِ ظرفیتِ نامگذاری نمیبینند.
بدین ترتیب قوسِ جلسه بسته میشود: از نقدِ بیانِ انتزاعیِ مردسالارانه تا داستانِ جعلِ خلیفه؛ از ترسِ فساد تا افقِ اسماء. انسان هم موجودی است که زمین را تباه میکند و هم موجودی که همهٔ نامها را میگیرد. بدونِ نگه داشتنِ هر دو سویه، یا اعتراضِ ملائکه مطلق میشود یا اغراقِ خلافتِ جهانی. متن هر دو را روی میز میگذارد و خواننده را میانِ خون و اسم، میانِ هبوط و تعلیم، نگه میدارد. تذکرِ آغازین دربارهٔ عاطفه نیز اینجا بازمیگردد: فهمِ این داستان فقط با تعریفهای انتزاعیِ خلافت تمام نمیشود؛ باید سنگینیِ خون و سنگینیِ نام را با هم حس کرد.
سه رشته را میتوان در پایان کنار هم گذاشت. رشتهٔ نخست روش است: وقتی موضوع ارزش و جنسیت است، تصویر و داستان و عاطفه کارگرتر از تعریفاند؛ و وقتی موضوعِ هستیِ بشر است، باز همان پرهیز از شستهرفتگیِ انتزاعیِ صرف سودمند است — نه چون فلسفه ممنوع باشد، بلکه چون فلسفهٔ بیریشه در متن بهسرعت به اغراق یا به انکار میلغزد. رشتهٔ دوم منصب است: خلافت در زمین برای نوعِ انسان گشوده است، درجات دارد، و در پیامبر به اوجِ خطاب میرسد؛ اما اوجْ انکارِ پایه نیست. رشتهٔ سوم شر است: فساد و خون از همان جعل پیشبینی میشود، هبوط مسیر را زمینی میکند، تباهیِ بر و بحر معنایِ فساد را از اخلاقِ فردی فراتر میبرد، و تعلیمِ اسماء همان موجودِ خونریز را دارایِ افقی میکند که ملائکه نمیدیدند.
اگر فقط رشتهٔ سوم دیده شود، داستان به مسئلهٔ شرِ کلاسیک فروکاسته میشود و پاسخها از بیرونِ متن وارد میشوند. اگر فقط رشتهٔ دوم دیده شود، عرفانِ اغراقآمیزِ خلیفهٔ جهانی بازمیگردد. اگر فقط رشتهٔ نخست دیده شود، تذکرِ مردسالاری از بدنهٔ آفرینش جدا میماند. پیوندِ سه رشته همان چیزی است که این جلسه میسازد: اعتراضِ ملائکه جدی است چون زمین قشنگ است و خون واقعی؛ و با این حال جعل ادامه مییابد چون موجودی میآید که همهٔ نامها را میگیرد. میانِ این دو قطب، نه خوشبینیِ خام جا دارد و نه یأسِ مطلق؛ جا برای تکلیف است.
در نهایت، آنچه از تذکرِ آغازین میماند این است که همان عادتِ انتزاعی که میخواهد مردسالاری را با یک گزاره بکُشد، میخواهد خلافت را هم با یک تعریفِ بسته تمام کند. متن در هر دو جا راه دیگری میرود: صحنه میسازد، سؤالِ ملائکه را نگه میدارد، هبوط را نشان میدهد، و اسماء را میآموزد. خواننده اگر فقط دنبالِ حکمِ نهایی باشد، هر دو را از دست میدهد؛ اگر بگذارد صحنه کار کند، هم سنگینیِ بیارزشیِ دختر را حس میکند و هم سنگینیِ خلیفهای که هم میکشد و هم مینامد.
بازخوانیِ فشردهٔ مسیر چنین است. ابتدا روشن شد که صراحتِ اصطلاحیِ قرآن دربارهٔ مردسالاری کمرنگتر از شدتِ عاطفیِ صحنههایی است که زنده به گور کردن و سیاهشدنِ چهره را نشان میدهد؛ و همین کمرنگی، اگر با عادتِ انتزاعی خوانده شود، به غلط به معنایِ بیاهمیتیِ موضوع گرفته میشود. سپس داستانِ جعلِ خلیفه از دو سو باز شد: از سویِ کسانی که انسان را تقریباً همتایِ خدا در جهان کردهاند، و از سویِ کسانی که خلافت را فقط برایِ برگزیدگان میخواهند. متن، در برابرِ هر دو، خلیفه در زمین را میگوید و اعتراض به فساد را عام میگیرد. آنگاه شر نه بهعنوانِ کشفِ دیرهنگام، که بهعنوانِ افقِ پیشبینیشدهٔ ملائکه آمد؛ هبوط مسیر را از جنت به زمینِ خون کشاند؛ فساد معنایِ تباهیِ بر و بحر یافت؛ و تعلیمِ اسماء همان موجود را دارایِ زبانی کرد که ملائکه در آن کامل نیستند. هیچیک از این حلقهها بهتنهایی کافی نیست؛ زنجیره است که معنا میدهد.
برای خوانندهای که با عرفانِ کلاسیک خو گرفته، دشوارترین بخش شاید کاستن از اغراقِ خلافتِ جهانی باشد؛ برای خوانندهای که با فلسفهٔ شر خو گرفته، دشوارترین بخش شاید این باشد که متن بهجایِ برهانِ انتزاعی، روایتِ جعل و هبوط و نام میدهد. برای کسی که از بحثِ جنسیت میآید، پیوند با آفرینش ممکن است غیرمنتظره بنماید — تا وقتی به یاد آورد که همان عادتِ انتزاعی که مردسالاری را سطحی میفهمد، خلافت را هم سطحی میفهمد. جلسه درست در همین تقاطع ایستاده است: عاطفه در برابرِ تعریف، منصب در برابرِ اغراق، شرِ پیشبینیشده در برابرِ امیدِ اسماء.
این تقاطع تصادفی نیست. هر دو موضوع — بیارزشیِ زن و جعلِ خلیفه — با عادتِ کاهشِ مسئله به یک گزاره آسیب میبینند. یکی را میشود با شعارِ برابری بست و دیگر را با شعارِ کرامتِ انسان؛ و هر دو شعار، اگر از صحنه جدا شوند، همان سطحیبودنِ انتزاعی را بازتولید میکنند که تذکرِ آغازین نقد میکرد. راهی که متن پیش میگذارد دشوارتر است: ماندن کنارِ صحنه، تحملِ تنشِ خون و نام، و پرهیز از ختمِ زودهنگامِ بحث با یک تعریف. همین دشواری است که جلسه را به هم میبندد و از پراکنده بودنِ تذکر و داستان جلوگیری میکند.
→ متنِ کاملِ این جلسه