در این جلسه داستان خلقت بهمثابه داستان فلسفی و تمثیلی قرآن مرور میشود. اعلام خلقت انسان، مسئلهٔ شر، فساد پیش از انسان، و تعلیم اسماء مطرح است. بحث به زبان جامع انسان، دوگانهٔ سنس و رفرنس، و پیوند زبان فرمال با شر از زاویهٔ فلسفهٔ زبان میرسد.
مرور بحثهای پیشین
خب من میخواهم خیلی مختصر یک اشاره به چیزهایی که تا حالا گفتیم بکنم و بحث را ادامه بدهم. مختصرش این که از همان جلسه اول یک چیزهایی که خب حالا بعضیها روش بحث شده بعضیها هم نشده، آنهایی که قدیمی هستند را من خیلی میل ندارم روش بحث بکنم.
از جلسه قبل به نظر من آن نکتههای اصلی در واقع داستان شروع شد. یکی این که من از اول تاکید کردم که این داستان یک جوری با خیلی از داستانهای دیگر قرآن تفاوت دارد.
داستان خلقت بهمثابه داستان فلسفی
مثلاً یک داستانیه که اصطلاحاً به یک چنین داستانی میگویند داستان فلسفی.
بار تمثیلیاش خیلی زیاده. یعنی حتی ممکن است واقعی نباشد. اصلاً بعضیها در مورد این داستان اکثریت قریب به اتفاق مفسرین تو این که مثلاً یک داستانی مثل داستان یوسف یک داستان واقعیه اتفاق نظر دارند ولی در مورد این داستان نمیشود گفت اکثریت قریب به اتفاق. من شخصاً نظر خودم را گفتم.
به نظرم میآید که چون به اندازه کافی دلیل وجود نداره، داستان واقعیه ولی این ربطی به این پیدا نمیکند که به شدت بار تمثیلی داشته باشه. حتی آن داستانهای خیلی واقعگرایانه هم بار تمثیلی به نظر من دارد چه برسد به یک چنین داستانی که به شدت در واقع داستان تمثیلی محسوب میشود.
نمونه واضح برای این که این داستان با بقیه داستانها فرق دارد و مثلاً حالت تمثیلی و اینها تو اینجا خیلی قویه این است که مثلاً شما نگاه کنید اینجا نه شخصیتپردازی دارید نه به آن معنایی که تو داستانهای دیگر میبینید. مثلاً این که دیالوگ یک جوری با شخصیت داستان تطابق داشته باشه و اصلاً این حرفها نیست دیگر.
اینجا خیلی صحنهها و حالتهای دراماتیکی که مثلاً تو داستان یوسف دارد را ندارند. دیالوگها خیلی دیالوگهای سادهای هستند. اصلاً لحن خیلی ندارند. حالا اینها در واقع ویژگیهایییه که ایجاد قرار نیست شما مثلاً فرض کنید یک شخصیتپردازی به عنوان یک موجود ویژه.
شخصیتپردازی یعنی این که من تو یک داستان یک شخصیتی را طوری پرداخت بکنم که شما این را به عنوان یک موجود ملموس خیلی خاص در واقع بپذیرید. شخصیتهای داستان باید با همدیگر خیلی تفاوت داشته باشند. اینجا شخصیتپردازی اتفاقاً قرار است که شما آدم را به عنوان یک موجود کاملاً کلی بپذیرید.
متوجه منظورم چیه؟ شخصیتپردازی به شدت روی تفاوتها در واقع انگشت میگذارد. این آدم یک جور خاصی صحبت میکنه، یک جور خاصی راه میره، یک جور خاصی رفتار میکند ولی آدم اینجوری نیست. تا جای ممکن حرفهاش یک طوریه که یک جور خاصی نیست.
برای این که قرار نیست این موجود خاصی باشه. قرار است یک موجود کاملاً کلی باشه. اینجوری به نظر میآید. و در مورد این که این داستان با چندین جا نقل شده، هر جا در واقع اهداف خاصی دارد بنابراین با همدیگر فرق دارند.
گفتم حالا یک قسمتهایی از داستان تو سوره اعراف را که بخونیم، وضوح آنجا تاکید روی چیزهای دیگهای غیر از چیزهایییه که اینجاست. و در مورد این که داستان با دیالوگ بین ملائکه و خداوند شروع میشود و این که این دیالوگ دیالوگ خیلی معقولی به نظر نمیرسه. یعنی ما انتظار نداریم که ملائکه لحن اعتراض داشته باشند.
سوالی که حالت اعتراض در آن هست نسبت به خداوند داشته باشند و حتی دفعه دومی هم که مثلاً فرض کنید بعد از انباء این که آدم خبر میدهد به ملائکه که اسماء چه هستند، جوابی که ملائکه میدهند باز یک جوری در خودش در واقع انگار یک حالتی از اعتراض دارد.
میگویند که ما فقط آن چیزی را میدانیم که تو به ما یاد دادی. یعنی تفسیر ما نیست. انگار یک چیزی ما میتونستیم، به آن یاد دادی به ما یاد ندادی و جوابش این است دیگر. به جای این که در واقع یک جوری برتری آدم را انگار بپذیرن، هنوز دارند مهاجم میکنند.
یک جوری دلیل ندانستن خودشان را ذکر میکنند. این که دیالوگ من دفعه قبل نهایتاً این توضیح را دادم که به نظر من این دیالوگ یک مناسبتی در واقع دارد که در اول داستان آمده.
آن هم همین ناشیانه بودن دیالوگه. غیر از حالا نکاتی که در مورد هر جزئیاتی که در آن هست. این که در واقع من دفعه قبل روی این تاکید کردم که اصلاً خلقت انسان در واقع موجودی که زبان جامع دارد.
یک جوری میتواند همه هستی را بیان بکند. وقتی شما در واقع داستانی را دارید میگویید که منجر به خلقت موجودی در واقع مقدمات خلقت یک موجودیه که ویژگی اصلیش زبان پیچیده و جامعیه که دارد در واقع انگار انسان بهترین ویژگیش این است که خیلی خیلی خوب در واقع میتواند همه چیز را بیان بکنه، ویژگی که اکثر موجودات حداقل ندارن، ملائکه مثلاً ندارند.
اینکه خیلی خوب است که در شروع داستان شما یک دیالوگ پیش از خلقت انسان را میبینید. دیالوگی که خوب برقرار نمیشود. انگار خود این دیالوگ دلیل موجهی برای اینکه چرا باید انسان خلق بشود. انگار هماوردی که بتواند با خداوند دیالوگ داشته باشه وجود ندارد در جهان.
انسانی که بعداً در واقع میتواند در واقع قابلیت این را داشته باشه که کتاب قرآن را در خود قرآن، قرآن این مفهوم تکوینی هم هست. یعنی یک چیزی است که وجود دارد. و بعداً به این به شکل کتاب در واقع نازل شده و این فرم را به خودش گرفته.
جامیت انسانی که قدرت در واقع زبانی ویژه دارد از همین جا در واقع انگار مقدماتش در داستان دارد گذاشته میشود. حس اینکه انگار کسی نیست که با خداوند بتواند یک دیالوگی داشته باشه. ملائکه که حالا به نظر میآید از همه موجودات روشنفکرتر بودن هم باز وقتی خدا بهشان یک چیزی نظر میخواد، مثلاً نظراتشون چندان نظرهای جالب و معقولی نیست.
نحوه بیانشون هم نحوه بیان خوبی نیست. لااقل ما ببینید به عنوان انسان همین جا برتریمون انگار همین که این ایراد را میبینیم دیگر. ملائکه این دیگر اوج مثلاً زحمت دارند میکشن خوب حرف بزنن این است.
ما هر کسی فکر میکنم هر آدمی که این دیالوگ را میخونه به نظرش میآید که اینها بی ادب بودن، خوب حرف نزدن، چرا اینجوری گفتن، آنجوری نگفتن. دلیلش این است که ما بهتر از اینها حرف میزنیم، بهتر حرف میفهمیم. در اینها در حیطه ای وارد شدن که دقیقاً آن حیطه ویژه ماست.
من دفعه قبل این تمثیلی زدم، تمثیلی به کار بردم که ملائکه مثل یک موجوداتی هستند ممکن است خیلی زیبا باشن، خیلی مطیع باشن، خیلی همه چیزشون خوب باشه. مثلاً مثل یک خدمتکاری که برای یک نفر خدمت میکند همه کار را انجام میده، خیلی هم دوست داشتنیه.
ولی اگر نظرش را بپرسید ممکن است یک دفعه یک چیزی خیلی پرت و پلا بگوید. صاحب نظر نیستند لزوماً. ملائکه یک خورده اینجوریان. یک خورده در واقع اهل نظر نیستند. نمیشود نظرشون را در مورد مثلاً خلقت آدم بپرسی، بپرسی هم به هر حال جوابهای خیلی جالبی دریافت نمیشود.
بنابراین من این مقدمه را مقدمه خوبی میدانم با همین این توصیفی که دارم میکنم، اینکه داستان در واقع خلقت آدم، داستان خلقت موجودیه که زبان در واقع همه موجودات حساب میشه، داستان در واقع با یک دیالوگی شروع میشود که یک نقایصی دارد و شاید مثلاً این اوج دیگر کلام در قبل از خلقت انسان.
بالاترین مثلاً موجودات از نظر کلامی که میتونستن حرف بزنن شاید ملائکه بودن، آخرش دیگر همین است. مثلاً نظرشون را پرسیدن و یک چنین جوابهایی داده شده. من دارم به یک دلیلی میارم که چرا این داستان این دیالوگ در ابتداش جالب است آوردنش.
اعلام خلقت انسان و مسئله شر
حالا به غیر از اطلاعات زیادی که در خود این داستان هست مثل چیزهایی که من قبلاً گفتم و خیلی روش تاکید دارم، این است که شروع در واقع بیان اینکه خبر اینکه انسان قرار است خلق بشود و در زمین انسان قرار در زمین قرار بگیره، مطرح شدن مسئله شره. قبل از اولین چیزی که شما در داستان خلقت انسان میبینید که اینجا یک شری به پا میشود.
چیزی که هنوزم که هنوزه به عنوان مثلاً یک مسئله مهم فلسفه دین مطرحه، اینکه آدمهایی که اعتقاد به خدا دارند باید یک جوری توجیه بکنند که چطور خداوند موجوداتی را خلق کرده و بعد یک چیزی به اسم شر اینجا وجود دارد.
مسئله شر بهمثابه مسئله عاطفی
من دفعه قبل گفتم بازم تاکید میکنم که من به نظر من مسئله شر اساساً مسئله عاطفیه. صورتبندیهای مختلف فلسفی که از مسئله شر میشود به وجود آورد، دقیقاً بیان نمیکنند آن حسی را که مسئله شر دارد. مسئله شر اصولاً مسئله فلسفی نیست.
ولی بیانهای مختلف شر را شما میتوانید به با بیانهای مختلف به طور دقیقی سعی کنید تعریف بکنید و هر تعریفی که از شر ارائه بدهید و هر جوری که مسئله شر را ارائه بکنید به عنوان یک مسئله فلسفی، جواب فلسفی هم برایش دارید.
این منظورم چیه؟ یعنی اینجوری نیست، شما مسئله شر اصولاً مسئله فلسفی نیست. به آدمها تو آن شرایط عاطفی که بلایی سرشون آمده و یک حسی بهشان دست میدهد که با عقلشون مثلاً این چیزها جور در نمیاد، خیلی نمیشود برای آن حالتی که اینها دارند بیان دقیق فلسفی آورد. ولی از هر بیانی که بیارید، هر جوری که شر را تعریف بکنید آن وقت میشود خیلی قاطعانه جوابهای فلسفی داد.
این اتفاقیه که مرتب در واقع تاریخ فلسفه دین افتاده یعنی ورژن های مختلفی از بیان مسئله شر به صورت فلسفی وجود دارد با دقت های مختلف و کسانی که تو فلسفه دین کار میکنند همان بیان ها را در واقع به طور فلسفی جواب میدهند و باز هم این میتواند ادامه پیدا کند چون اینجا مسئله به نظر من بیان قطعی برای مسئله شر وجود ندارد دیگر از بعضی از جزئیات بگذریم در مورد خلافت خیلی در مورد دو چیز خیلی بحث شد یکی در مورد مفهوم خلافت که حالا من چیزی کردم دیگر دفعه قبل با همین شواهدی که از داخل قرآن آوردم قرار شد و خودم قرار گذاشتم.
حالا اینکه شما پذیرفتید یا نه نمیدانم خلافت به معنای متعارف یعنی جانشینی بگیرد من احساسم این است که اگر کسی بخواهد خلاف این بگوید باید دلایل قاطع و خوبی بیاورد اینکه خلیفه دو بار تو قرآن این واژه به کار رفته و هر دو بارش میخورد که معنی جانشین بده و عرب هم به همین معنا به کار میبرده با ریشه خلیفه هم جور در میآید حالا اگر یک نفر بخواهد بگوید این معنی دیگر ای دارد باید دلیل خوب بیاورد دیگر من حرفم این است که همین دید متعارفی که عموماً دارند همینو نگه داریم مگر اینکه چیز دیگر ای پیدا بشود یک.
نکته ای که من میل نداشتم در موردش خیلی بحث بشود ولی خیلی بحث شد طبیعیش این است که من دیگر این بحث را باز نکنم ولی میخواهم یک بار دیگر تکرار کنم اینکه خلاصه وقتی این دیالوگ داشت برقرار میشد بین خدا و ملائکه حیوانات وجود داشتن واقعاً چه ربطی به موضوع ندارد من میخواهم یک چیزی بگویم یک چیزی به ذهنم رسید برای خاطر اینکه خود این نکته در واقع شاید از یک جهاتی آموزنده باشه من میخواهم یک استدلال بکنم به سود آنهایی که معتقدن که حیوانات وجود داشتن.
خب من میخواهم آن تفاوت که من میخواهم اینکه استدلال خودم را تکرار کنم یک چیز خوبی اینجا وجود دارد که میخواهم به نظرم خود این در واقع نحوه استدلال کردن آموزنده است من یک استدلال کردم که مثلاً یک جوری نتیجه بگیرم که زمانی که این دیالوگ دارد برقرار میشود قبل از اینکه انسان به زمین بیاید و این چیز دارد اعلام میشود انگار آن موقع تو زمین هیچ چیزی نیست هیچ چیز بدی اتفاق نمیفته حداقل حیوانات نیستند و اینکه حیوانات اگر باشند همدیگر را میخورن.
بنابراین خونریزی وجود دارد در زمین. و این دیالوگ یک جوری انگار این احساس را. به آدم میدهد که فساد و خونریزی اصلاً تو زمین نیست زمین خیلی پاک و تمیز و همه چیزش خوب است.
من استدلال هم این بود دیگر. اینکه اگر چیزهایی غیر از انسان و حیوانات تو زمین باشند مثلاً درندگان هم باشند مثلاً اونطوری که تاریخ حالا تکامل موجودات نشان میدهد. تاریخ به وجود اومدن موجودات هیچ ربطی به نظریه تکامل ندارد.
فکر میکنم دلایل خیلی خوبی وجود دارد برای اینکه مثلاً دایناسورها قبلاً بودن بعد از بین رفتن بعد این پستاندارها به وجود اومدن الی آخر.
اگر لحظه برقرار شدن این دیالوگ و اعلام اینکه خداوند میخواهد زمین را به انسان به زمین بفرسته موقعی باشه که همانطوری که شواهد از مثلاً فسیل ها و سنگواره ها و زمان نشان میدهد انسان جزو آخرین موجوداتیه که تو زمین آمده اگر به آن لحظه تاریخی که واقعاً انسان میخواهد وارد زمین بشود دارد اشاره میکند..
حالا اینکه لحظه ورود انسان به زمین کی هست اصلاً معلوم نیست به هر حال بعد از اکثر پستاندارهاست همه شاید همه پستاندارهاست اگر تو این زمان باشه من میگویم که حرف ملائکه حرف خوبی نیست برای خاطر اینکه خب همان موقع هم خونریزی و فساد به این معنایی که تو زمین وجود دارد استدلال من این بود یک استدلال مقابل این بود که افساد و خونریزی بیشتر به نظر میآید جنبه اخلاقی دارد یعنی مثلاً سفک دماء به مثلاً خونریزی حیوانات که همدیگر را میخورن سفک دماء ممکن است خیلی جور در نیاد یک جوری خونریزی به معنای بدشه افساد هم منظور فاسد شدن و تباهی.
مثلاً آلودگی و چیزهای معمول نیست یک جوری به معنای اخلاقی شه. این یک دلیلی، بود که در مقابل این چیز آوردم و من میخواهم یک دلیل دیگر از تو خود متن بیارم.
این دلیل خوبی نبود دیگر یعنی به نظر من دلیل متنی خوبی نبود به دلیل اینکه یک خورده چنین چیزی است یعنی از واژه ها واقعاً اینکه سفک دماء آنجوری که معمولاً میگویند نیست یک جوری دیگر ایه به اندازه کافی دلیل قاطعی نیست.
من میخواهم یک دلیل متنی بیارم دیگر. میخواهم بگویم که یک جوری آن طرفی را که قبول ندارم را قوی بکنم با اینکه اینجوری میشد یک نفر استدلال بکند.
من استدلال طرف های مخالف خودم را میگویم. اشکال ندارد برای اینکه خیلی هم نکته مهمی نیست و من هم خیلی قاطعانه در واقع این نکته را نگفتم برای همینم میل نداشتم روش زیاد بحث بشود.
اینکه قبل از اینکه اصلاً این آیه بیاید که و اذ قال ربک للملائکه یک آیه دیگر ای هست. این آیه قبل چه میگوید؟ البقرة · ۲۹هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ ۚ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭاوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد؛ سپس به [آفرينش] آسمان پرداخت، و هفت آسمان را استوار كرد؛ و او به هر چيزى داناست. سماوات. آن کسیه که همه چیزهایی که در زمین هست و برای شما البقرة · ۲۹هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ ۚ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭاوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد؛ سپس به [آفرينش] آسمان پرداخت، و هفت آسمان را استوار كرد؛ و او به هر چيزى داناست. سماوات..
و بعد این هفت آسمان را پدید آورد و هو بکل شیء علیم و اذ قال ربک یک نفر میتواند اینجوری از نظر متن استدلال بکند که قبلش دارد گفته میشود که همه چیز را خلق کردیم مثلاً اینجوری شد این اتفاق افتاد یعنی ترتیب زمانی دارد و بعد وقتی که گفتیم که میخواهیم انسان را به زمین بفرستیم ها؟
نه با جعل انسان ما حرف میزنیم در مورد همین که زمان این گفتگو کیه؟ خونریزی و فساد مثلاً حیوانات هم دیدن تو این چه دارند اعتراض میکنن؟
فساد و خونریزی پیش از انسان
این به این معنی که حالا حیوانات قبل از جعل انسان هم خونریزی میکردند فکر نکنم که نمیکنه، خب فرض کنید خداوند من دارم استدلال یک استدلال متنی میآرم که آن سمت ماجرا را تقویت میکند اینکه حیوانات وجود داشتن.
حیوانات جزو آن چیزهایی هستند که خداوند برای انسان در زمین خلق کرده و قبلاً یعنی این آیه را یعنی یک نفر میتواند اینجوری ماجرا را بخونه که آن آیه هم جزو داستانه. یعنی این کار را کردیم بعد ملائکه گفتن.
ترتیب زمانی قائل بشویم. متوجه این نشان میدهد که اصلاً حیوانات هستند. ولی این پوینت خلقت انسان مشکل خلقت اصلاً هیچ در مورد جعل انسان تو زمین در مورد آن لحظه اعلام اینکه انسان میخواهد به زمین بیاید داریم صحبت میکنیم.
این دلیلی که شما آوردید این بودش که گفتید خونریزی زن خیلی پرفکت بود مثلاً بله من دلیلم این بود یک دلیل این شکلی داشتم که اگر حیوانات بودن بنابراین اعتراض به اینکه یک کسی را میخواهید بفرستید آنجا که خونریزی میکند اعتراض بهجایی نیست برای خاطر اینکه آنها هم قبلش داشتن خونریزی میکردند یعنی اتفاق خاصی نبود اومدن انسان به زمین.
خب؟ و حالا میخواهم بگویم یک دلیل متنی که یک نفر میتواند بیاورد این است که بگوید که آن آیه هم جزو این داستانه. قاطعانه نمیشود گفت ولی اینکه مثلاً در واقع همه چیز سیری که دارد بیان میشود این است که همه چیز را در واقع این کارها را کردیم و حالا به یاد بیار آن لحظهای را که گفتیم که مثلاً میخواهیم انسان را وارد این زمینی بکنیم که همه کارشو انجام دادیم.
این یک دلیل متنی برای اینکه یک نفر بگوید که همه چیز برای انسان فراهم شده و بعد انسان به زمین آمده و آن دیالوگ در واقع در این لحظه از نظر زمانی دارد اتفاق میافتد.
این در واقع استدلال بر مبنای این است که آن قطعه را جزو روایت بگیریم. روایت از اذ قال ربک للملائکه شروع نکنیم از آن آیه شروع بکنیم روایت را و بگوییم که ترتیب زمانی دارد روایت میشود. اینجوری استدلال کردن را متن.
ببخشید حالا قبل از این من دلیل اینکه این را گفتم با اینکه نمیخواهم این موضوع را باز کنم انتظارم ندارم دیگر روش بحث بشود این است که من اصولاً خوشم میآید که به جای اینکه دلایل از خارج متن آورده بشود سعی کنیم از آن متن استدلال بیاریم.
یک چیزی این است که اگر فرض کنید این جزو داستان باشه خب چرا اینجوری نگاه نمیکنیم به مسئله که ممکن است این چیزهایی که خداوند که تو زمین جمعی هم وجود داشته خب شامل مربوط به آن موقعی که مثلاً قبل از جعل انسان به زمین میگوییم که خداوند مثلاً استدلال این است که روایت از اینجا شروع میشود اولاً خب میتواند اینجا حیوانات وجود نداشته باشند.
خب دیگر من میخواهم بگویم این یک احتمال این را مثلاً یک نفر میتواند این استدلال را بیاورد. من نمیگویم استدلال قاطعه و چیزی را ثابت میکند. یک نوع استدلال کردن را متنه. اینکه اولاً در واقع روایت از اینجا دارد شروع میشود این مقدمه داستانه و یک جوری ترتیب زمانی هم تو روایت دارد رعایت میشود.
ما اصولاً وقتی که داریم یک متنی را میخونیم یک سری در واقع شواهد از من علت اینکه میگویم این چیز یک جوری آموزنده است این است که ببینید همیشه اینطوریه شما وقتی دارید نه فقط متن قرآن هر متنی را وقتی دارید میخوانید یک مجموعه از دانشها و چیزهای قبلی خودتان را دارید.
ذهن ما سفید نیست. حداقل با نسبت به اینکه واژهها چه هستند زبان مثلاً عربی را خود بلدیم. یک مجموعه اطلاعات داریم. در مورد دنیا یک جوری فکر میکنیم. خب؟ و یک چیزهایی هم متن دارد به ما میگوید. متن یک الزاماتی دارد.
ما یک جوری همیشه در واقع بین این چیزهایی که قبل از اینکه متن را بخونیم فهمیدیم و فکر میکنیم درست هستند و آن چیزهایی که از متن در واقع در میآریم باید یک چیزی داشت مبادلهای در واقع انجام بدهیم.
گاهی ممکن است آنقدر متن روش استدلال قوی بود من هنوز شخص خودم آن استدلال من برای من آنقدر قوی هست یعنی آنقدر نه از اینکه ببینم کفتارها بچه گوره خر را میخورن ناراحت میشم و فکر میکنم این جزو نشانههای شره و جای اعتراض دارد که هنوز آن استدلال به نظرم معتبرتر میآید ولی ممکن است یک یک نفر بیاید به من نشان بده که نه اصلاً گروه خرها دوست دارند که اینها را بخورن و من اشتباه میکنم اصلاً یک احساس فقط انسانها هستند که بینشون واقعاً شر به معنای واقعی وجود دارد بعد خب من آن استدلال هم از بین میرود و این استدلالهای متنی ممکن است خیلی برای من چیز باشن، قانعکننده کاملاً موجه باشند.
ما همیشه داریم بین چیزهایی که میدانیم فکر میکنیم درست هستن، احساسهای خودمون، چیزهایی که حقیقت میدانیم و چیزهایی که از متن نتیجه میشود داریم یک ترید انجام میدهیم و این را دارم میگویم برای خاطر اینکه در واقع یک نظریه معروف مثلاً معرفتشناسان من نمیدانم چه وجود دارد که آقای دکتر سروش گفته خیلیا هم علاقهمندم بهش و فکر میکنم نظریه جالبیه به اسم نظریه قبض و بسط.
در یک کلام به نظر من نظریه قبض و بسط این است که همیشه باید به نحو آن چیزهایی که خودمان میدانیم و آن هم تازه آن چیزهایی که مصوبه در عصر هستند رای بدهیم.
اصلاً یک جوری انگار این متن هیچ الزامات ندارد نه متن قرآن هر متنی خلاصه یک چیزی دارد میگوید بنابراین با هر نوع حقیقت پیشینی که تو ذهن من هست نمیدانم حقایق عصری راحت سازگار نمیشود.
هیچوقت این حرف سروش با این قاطعیت نمیزنه ولی روح این نظریه این است که همیشه باید یک جوری ما متن را تفسیر بکنیم و بفهمیم که با آن چیزهای دانشهای عصری در تضاد قرار نگیریم.
من اصلاً نمیتوانم واقعاً چگونه میشود این کار را کرد. متن برای خودش یک چیزی میگوید الان ممکن است مثلاً فرض کنید من یک استدلال خیلی خیلی قاطعانه متنی داشتم که نشان میداد که در زمانی که ملائکه آن حرفو میزنند مثلاً حیوانات وجود دارند.
فرض کنید مثلاً یک اشاره خیلی قاطع من باید آن چیزی که خودم میدانم را بگذارم کنار دیگر یعنی فکر کنم که من یک چیزی بد میفهمم که تو جهان مثلاً حیوانات چیزهای زشت و شر و قابل اعتراض وجود دارد. خب اگر خیلی متن یک چیز قاطعی بگوید من مجبورم آن را بگذارم کنار.
اینکه همیشه من مبادله را طوری انجام بدهم که علوم خودم برنده بشوند یک جوری خب یک جور متن را میخوانم. همان علوم خودم را دارم همیشه هم برندهان دیگر اصلاً متن هم یک چیزی بهم نمیگوید. شما سوال داری؟ خب اگر دوباره میگفتند که زمین خیلی فرق میکرد.
خب این را در موردش بحث کردیم دیگر در کلاس. شما نبودید احتمالاً. خب چون بازم نکته مهمی نیست یک دلیل متنی من چیزم در واقع واقعاً متوجه شدم چرا این حرفو زدم دیگر. اصلاً خود موضوع اصلاً به نظرم مهم نیست. اگر واقعاً همهتون رای بدین اگر میخواهید که قبلش حیوانات را بزنیم و اینها من حرفی ندارم.
اینقدر برای من بیتفاوت، حاضرم به رای بگذارم. خب نه من واقعاً این جلسه که گفتم برای خاطر این نکتهاش که حالا هست یا نیست نبود برای اینکه مثلاً کسی این دلیل را نیاورد. به نظر من اگر یک نفر میخواست پیگیرانه برود یک دلیل از متن بیاورد این دلیل قویتر از این است که بگوییم افساد نمیدانم معنایش اینجوری نیست اینجوری است.
حالا شما یک دلیل دیگر هم بیار ولی دیگر این را من این را در واقع برای مطرح کردم. من این را گفتم برای خاطر اینکه این خیلی مهم است که شما همیشه وقتی دارید یک متنی را میفهمید بدون اینکه دست خودتان باشه به خیلی چیزهای علومی که در ذهنتان هست رجوع میکنید برای فهمیدن متن. ولی متن هم حرف دارد برای خودش.
با بعضی از چیزهایی که من از جهان میفهمم ممکن است سازگار نباشد یعنی با همیشه احتماله نه من چیزی را از متن قاطع میفهمم نه از جهان میفهمم ولی اینکه همیشه یک نظریهای داشته باشم که به من توصیه بکند که تو همیشه چیزهایی که مربوط به علوم عصر و چیزهای خارج از متن هستند را ترجیح بده و این را یک جوری نرم در واقع بفهم که قابل تطبیق باشه من نمیدانم این اصلاً واقعاً احساس میکنم متن اینجوری کاملاً کاربرد خودش را از دست میدهد.
خب خیلی ممنون. خب نه دیگر رای هم نمیشود که رای هم نگی. خب اولین نوع در واقع اولین نکته مهم داستان به نظر من اشاره به مسئله شره. بنابراین یک جوری این انتظار به وجود میاد، قبول داری؟ این انتظار به وجود میآید که این داستان یک جوری میخواهد جواب مسئله شر را بده.
خب؟ ملائکه اعتراض کردن، خداوند یک کاری کرد، عملاً بهشان یک چیزی نشان داد. یعنی در واقع مسئله اینجوری دارد پیش میرود که خداوند دارد جواب این اعتراض را میدهد که علیرغم اینکه و یک جواب مسئله شر که معمولاً جوابهای فلسفی اینتیپیان این است که ثابت میکنند که اصلاً شر وجود ندارد.
یک میگویند یک تعریفی از شر ارائه بده. هر کسی میآید یک تعریفی از شر ارائه میدهد معمولاً حرفی میشود که این چیزی که تو میگی به این شکل دیگر اصلاً وجود ندارد. مثلاً اگر میخوای بگی که شر عدم تعادل در نمیدانم طبیعت، خب چنین چیزی وجود ندارد. مثلاً همهچیز در واقع یک جوری با قوانین دارد پیش میرود و همهچیز یکدست در طبیعت.
اینکه ما یک قسمتشو جدا بکنیم اسم این را بگذاریم شر، بعد ببینید فیزیکی فکر کنید. بعضی از وقایع فیزیکی شرن، بعضیهاشون خیرن. یک جوری مثل آدمهای هالو باید هم که هر کدومشون، همهچیزهایی که تو طبیعت اتفاق میافتد طبق قوانینی که بر ذرات و اینها دارند حکمفرمایی میکنند اتفاق میافتد دیگر.
دیگر اینکه من یکیرو خوشم میآید مثلاً، مثلاً آن تیر اگر بخوره به آن یکی، مثلاً از من ممکن است بخوره به سنگ، طبق قوانین فیزیک خورده، این شر نیست. ولی اگر بخوره به من، میگویم شره. خب اینکه من سیستم مثلاً حیاتیام خراب میشه، طبق قوانین فیزیکیه.
یعنی برجسته کردن یک چیزهایی که اینها بدن، اینها خوبن، اینها خیلی چیز است دیگر. یعنی وارد کردن یک جوری دیدگاه انسانی در نگاه کردن به طبیعته. معمولاً جواب مثلاً فلسفی مسئله شر را میشود اینجوری داد. که شما اصولاً شر را نمیتوانید یک جوری تعریف بکنید. چون میگویم واقعاً هم تعریف درستی از شر نمیشود ارائه کرد.
یعنی یک تلاشه. به هر حال هرجوری که ارائه بکنید معمولاً جوابش این است از نظر فلسفی که این چیزهایی که میگی یا این است که تعریفی که ارائه میکنی منطبق بر آن چیزی که ما بهش میگوییم شر نیست. مثلاً هرچه که بگویند معمولاً یک چیزهایی شر را شامل نمیشود و خیلی چیزهای خوب را شامل میشود. و اگر یا اینکه اگر یک تعریفی ارائه بکنید اینجوری میشود.
جواب دوم اینکه اصلاً این چیزی که میگی واقعاً وجود ندارد. نمیشود اسمش را شر. مثلاً گفت که چیز بدیه به معنای واقعی کلمه. چون با یک مثلاً مصالح دیگهای که در جهان هست و خیرهایی را باعث میشود مثلاً یک جوری در واقع از آنها نتیجه شده و با یک دیدگاه دیگهای میشود گفت که خیلی خوب است.
اه من میخواهم بگویم که اینجا جواب خداوند این نیست که نه آنجا اصلاً آنجوری که شما فکر میکنید شری به وجود نمیآید. اینکه آن چیزی که شما میبینید و احساس میکنید چیز خوبی نیست، آن درست است. جواب اینجوری است دیگر. ولی یک چیز دیگهای من نشونتون میدهم که این را شما نمیدونید.
یعنی یک چیز دیگهای هست در کنار آن ظواهری که شما میبینید که این خیلی خیلی چیز مهمتریه و این در واقع جواب این است که چرا آنها را میشود تحمل کرد یک جوری.
به هر حال یک چیز غیرقابلتحملی به نظر میآید که من اینجوری میفهمم که از این چیزها در واقع معنی این اه نکتهای که ذکر میشود در جواب ملائکه این نیست که آن چیزی که شما میبینید بد نیست یا اصلاً وجود ندارد.
این است که یک چیز خیلی خیلی خوبی وجود دارد که در واقع جواب شماست و قانعکننده هم هست برای ملائکه که یک ویژگی خاصی این موجود پیدا میکند و دارد که در واقع میارزه به اینکه آن چیزها وجود داشته باشه. میخواهم بگویم یک خورده با جواب معمولی فلسفی فرق میکند.
خب اولین نکته مسئله شره. این انتظار را داریم که یک جوری این داستان را بخونیم در مورد مسئله شر اطلاعاتیمون بده. و اولین نکتهای در واقع ذکر شده در مورد انسان هم به نظر من خیلی خیلی مهمه، اینکه اولین جایی که حرف از خلقت انسانه، دلیل خلقت انسان این است که همین یک جمله است.
و علّم آدم الاسماء کلها. اینکه به آدم همه اسماء را یاد داد. اینکه انسان یک موجودیه برخلاف مثلاً ملائکه و خیلی موجودات دیگه، اینکه میتواند همه اسماء را یاد بگیرد. اولاً مسئله علمیه. با مسئله تعلیم هست. ثانیاً به زبان ربط دارد چون مسئله تعلیم اسماءئه. و بعد هم اینکه اینجا مسئله جامعیت داشتنه.
تعلیم همه اسماء به انسان
یعنی موجودات دیگهای هستند که علم دارند، بعضی از اسماء را میدانند ولی اینجا مسئله این است که انسان یک موجود خاصیه که همه اسماء را یاد میگیرد. من دفعه قبل گفتم که این اسماء را اسماء الهی بدونیم یا اسامی همه اسامی بدونیم، به یک معنایی خیلی فرق نمیکند.
آنهایی که میگویند این اسماء الهیه، معمولاً حرفشون این است که همه اسمهای دیگر هم اسم خدا هست. بنابراین خیلی تفاوتی ندارد منحصر کردنش. و من معمولاً اینجوری بحث را ادامه میدهم که اینها بهطور ویژه اسماء الهی هستند. به هر کدام اکثر مفسرین هم نظرشون همین است.
خب بگذارید من اولین نکته جدید را بگویم. که خیلی دفعه قبل چیزهایی گفتم و حالا نمیدانم. آخرهای جلسه دیگر خیلی از روی این متن هم چیز نکردم. به ترتیب نگفتم. الان یادم نیست دقیقاً چیها را گفتم و چیها را نگفتم. و چیزی که خیلی مهم است این مسئله آها.
یک یک نکتهای که دفعه قبل گفتم میخواهم دوباره اه یک چیزی بهش اضافه بکنم، این است که بهغیر از اینجا که حرف از خلقت انسانه و بلافاصله مسئله زبان در واقع انگار دارد مطرح میشه، یک جای دیگر هم تو قرآن نشونتون دادم که آنجا هم همینطوره. سوره سوره الرحمن که از خلقت انسان میزنه، بلافاصله الرحمن علم القرآن، خلق الانسان علمه البیان. خب باز هم مسئله بیانه دیگر.
انگار اولین مهمترین ویژگی انسان این است که علم داره، علم به بیان دارد. در واقع یک جوری باز هم مسئله زبانه. باز من بعداً یادم آمد که این هم یک تأیید دیگه، آیههای اول سوره علق که اولین آیههایی هست که به اجماع همه مفسرین نازل شده به پیغمبر، میگوید اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم.
چند همهاش حرف از علمه، قرائته و قلم حتی. اسم، اصلاً کل این واژهها را بشمارید، ببینید چند تاش اینجوری است. سه چهار بار حرف از تعلیمه. یعنی چیزی که حرف از انسان که میشود بلافاصله مسئله، مسئله خواندن، نوشتن و علم داشتن، اسم، اینها چیز، اینها دنیای در واقع اصلی انسانه دیگه، ها؟ آنجا یک خیلی چیز است دیگر.
آخرش مثلاً یک جوری به یک آیههایی میرسیم که فقط انگار از این واژه علم ساخته شدن. علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم. همینجور، بعد کلاً تو قرآن اینجوری است دیگر. یعنی شما این مسئله بیان، مسئله زبان، قرائت کردن، خواندن، نوشتن، همین تأکید روی قلم، این جاهای دیگر هم باز تو قرآن هست.
میگوید حالا همه اینها یک جوری ما به ازای تکوینی دارند ولی در مورد انسان یک اتفاق خاصی افتاده. من این را از این جهت روش خیلی تأکید میکنم که حالا جهتشو بگویم. مناسبتی هم دارد که حالا یه، بگذریم.
حالا از این جهت من روش خیلی تأکید میکنم که فکر، من همیشه یک مشکلم این است که این چیزهایی که ما بهش در به اصطلاح علوم و سنتی که کلاً بهش میگوییم سنت اسلامی، چقدر اسلامیه واقعاً؟ مثلاً فلسفه اسلامی چقدر اسلامیه؟ یا حرف از کلام مثلاً اسلامی میشه، نمیدانم و خیلی چیزهای دیگه، اینها واقعاً چقدر میشود واژه اسلامی را در موردشون به کار برد؟
من یک خورده مشکل دارم دیگه، مخصوصاً با فلسفه. نه فقط حالا من نظر من این باشه، فکر کنم مثلاً همه آدمهایی که فلسفه غرب خوندن، حالا اسلامشناسهایی که از غرب میآن، یکصدا میگویند که فلسفه اسلامی در واقع یک مقدار در واقع ادامه همان فلسفه یونانه و چیز جدیدی نیست.
و خیلیها را این عصبانی میکند. کسانی که خیلی فلسفه اسلامی را خوب میدانند و خیلی افتخار میکنند بهش، ناراحت میشوند از اینکه یک جوری تحقیرآمیزی در مورد فلسفه اسلامی میگویند که این ادامه فلسفه یونان بوده. مثلاً فلسفه ابنسینا، فلسفه همان ادامه فلسفه ارسطوئه.
فلسفه سهروردی هم که بعداً مقابل ابنسینا در واقع قرار میگیره، یک جوری بازگشت به افلاطونه. ملاصدرا هم که معمولاً اصلاً غربیها خوب نمیشناسن، میگویند خب آن هم اینجوریه، دو تا. حالا ملاصدرا واقعاً خیلی خیلی، اصولاً یعنی فلسفه این چیزی که بهش میگویند فلسفه اسلامی، همینجوری که پیشرفته، کمکم خب در آن مباحث و مبانی جدیدی به وجود آمده که دیگر خیلی هم تطبیق نمیکند با فلسفه یونان.
ولی در واقع دیدگاه فیلسوفهای غرب اینجوری است که این مثل همان فلسفه یونان خب ادامه پیدا کرده دیگر. یعنی همونو اگر مثلاً فرض کنید اگر ابنسینا ابتکاراتی داره، اگر مثلاً از ارسطو یا ابنرشد مثلاً ابتکاراتی داره، در فلسفهای که غربیها معمولاً ابنرشد را حتی از ابنسینا چیزتر میدونن، اینکه این اگر مثلاً یک آدمی مثل ارسطو همان موقع تو یونان بعد از ارسطو میاومدن، ممکن بود این ابتکارات را به خرج بده.
یعنی تحولی صورت نگرفته در فلسفه یونان. و سهروردی مثلاً اینکه خودش سهروردی چقدر ابراز ارادت به افلاطون میکنه، حالا یک مقدار هم تو فلسفه سهروردی فلسفه ایرانی قبل از اسلام هم هست، مخصوصاً از نظر اصطلاحات و اینها یا با خیلی چیزها فلسفه سهروردی دارد که مشابهشو دقیقاً نشد جایی پیدا کرد و همینطور ملاصدرا هم که قطعاً خیلی ابتکار داشته.
یعنی دیگر واقعاً یک ذره بیانصافیه مثلاً یک نفر فلسفه ملاصدرا را هم بگوید این هم همان فلسفه یونانه. ولی اصولاً به نظر میآید همان فلسفه یونان وارد شده، پیشرفت کرده و حالا خب یک آدمهایی همونطور که ارسطو مثلاً بعد از افلاطون آمد یک تحول بزرگ به وجود آورد، خب حالا یک ملاصدرایی هم یک روزی آمده در همین سنت فلسفی یک تحولات خوبی به وجود آورده.
اینکه چیزی نیست که از اسلام نشأت گرفته باشه. حرف، حرفی که به خیلیها برمیخوره این است. که این فلسفه به معنای فلسفه اسلام، یعنی یک چیزی که از متون دینی نشأت گرفته باشه نیست. یک عده هم به زحمت سعی میکنند که بگویند نه، مثلاً یک جوری این فلسفه با دین ارتباط داشته.
خب من خودم شخصاً جزو آدمهایی هستم که متأسفانه خیلی خیلی خیلی زیاد معتقدم که از چیزی که بهش میگوییم فلسفه اسلامی خیلی به اسلام ربط ندارد. یعنی همان در واقع فلسفه یونان آمده خب سوالهایی که اینجا مطرح بوده بعضی از پرسشها فضای اسلامی بوده ولی روشها و مقولهبندیها نوع نگاه فلسفه یونانه.
یعنی همان سنت منتها خب این سنت وارد یک عرصه جدیدی شده جواب سوالهایی را باید میداده که قبلاً تو یونان مطرح نبوده. کلام اسلامی، فلسفه اسلامی اینها به شدت تحت تأثیر همان سنت فلسفه یونان هستند.
داستان فلسفی قرآن و کار فلسفی اسلامی
من این حرفها را میزنم برای خاطر اینکه این تأکید زیادی که میکنم که آقا این داستان به نظر من داستان فلسفی. قرآنه و اگر کسی میخواهد در مورد کار فلسفی بکند و یک جوری ریشه اسلامی داشته باشه باید مثلاً بگرده از داخل قرآن سعی کند که یک چیزهایی پیدا بکند.
من این را میخواهم به عنوان یک نمونه خیلی خاص ذکر بکنم که هر جایی حرف از انسان هست به عنوان ویژگی اصلی مهمترین انگار نکتهای که در مورد انسان هست حرف از زبانه.
و در فلسفه اسلامی حرفی از زبان نیست. حرف از همه چیز هست به غیر از یعنی این چیزی که الان تو فلسفه غرب رایج شده که اصلاً فلسفه غرب نیستم در واقع یک جوری فلسفه زبان شده یعنی کمکم فلاسفه غربی این را متوجه شدن که چقدر زبان چیز مهمی است و مهم است تو بحثهای فلسفی مهمترین چیز بحث کردن در مورد خود زبانه.
یعنی ابزار خیلی شفافی نیست. ما لازم است مثلاً خوب این را بشناسیم. اینکه در انسانشناسی و فلسفه یک جوری مرکزیت به زبان باید داده بشود این چیزی نیست که ما تو فلسفه اسلامی حتی نزدیک شده باشیم بهش.
به زبان اهمیت داده باشیم. مثلاً سعی بکنیم که یک جوری به عنوان یک موضوع فلسفی حداقل زبان انسان را در موردش به عنوان یک موضوع بحث بکنیم. اصلاً این حرفها نیست. یعنی نه زبانشناسی در محدوده اسلام پیشرفت خاصی داشته به غیر از در حد مثلاً فقه و لغت و آن چیزهایی که قبلاً هم در واقع وجود داشت.
نه هیچ تحولی در واقع به نظر من به وجود نیامده. شما حتی جواب مسئله شر هم اگر تو فلسفه اسلامی میبینید شبیه جوابهایی و صورتبندیهایی که تو یونان وجود داشته. اینجوری نیست که حداقل بگوییم آقا تو قرآن یک متنی وجود دارد اینجا مسئله شر مطرح شده و یک جوری در موردش یک بحثی صورت گرفته.
یا حداقل ببینید به این شک بکنید که اگر طریق فلسفه یونان اساسش این است دیگر که راه رسیدن به حقیقت این است که از منطق به همان معنایی که حالا مثلاً ارسطو میگوید پیروی بکنیم تفکر انتزاعی و قیاسی داشته باشیم، مقولههای انتزاعی داشته باشیم بعد در آن سعی کنیم جهان را بیان بکنیم، استدلال بکنیم.
همین که قرآن این کار را نمیکند فلاسفه اسلامی را به شک نمیندازه که این راه راه خیلی خوبی نیست؟ خب من فکر کنم غرب نهایتاً بعد از سالها که سرشو به در و دیوار زد بعد از ۲۰ سال به این نتیجه رسید که این راه راه خوبی نیست.
اصولاً الان هم شما متون فلسفه را ببینید دیگر شبیه متون فلسفه ۲۰۰ ۳۰۰ سال پیش هم نیستند. خیلی انتزاعی نیستن، خیلی با استدلالهای قیاسی کار نمیکنن، خیلی شهودیتر شدن. یا کمکم شما میبینید فلاسفه داستان مینویسن. یا مثلاً نیچه به عنوان یک فیلسوف متن ادبی مینویسه.
واقعاً یک روزی کل فلسفه نیچه حتی ارزشش را یک یک نفر شما همین الان فلسفه نیچه را صفر بدونید از نظر محتوای فلسفی ولی هیچکی نمیتواند منکر ارزش ادبی آثار نیچه بشود. حداقل آثار ادبی خیلی قدرتمندی ایجاد کرده. من یک بار فکر کنم تو کلاس این را گفتم.
یکی از بهترین ترجمههای تاریخ ایران ترجمه چنین گفت زرتشت نیچه است. با آشوری ترجمه کرده. و آن متن انقدر قوی بوده و این ترجمه انقدر خوب بوده که ما الان یک چیزی در زبان فارسی داریم که میگویند نثر نیچهای.
یعنی نثر شبیه در واقع ترجمه این به نظرم واقعاً نشان نشان میدهد اینقدر آن نثر نثر نیچه نثر قویه که حتی ترجمهاش هم مثلاً به زبان فارسی هم یک جوری یک نثر جدید در واقع در زبان فارسی به وجود آمده.
یک جوری یک حالت خاصی دارد. اینکه نهایتاً فلاسفه به نظر من رسیدن به این نتیجه که خیلی اونجور در واقع مثل ارسطو یا مثل حتی اسپینوزا بحث کردن به نتیجه خوبی نمیرسه.
سنت به شدت در واقع شکسته شده. خب اگر قرار بود در این منطقه اسلامی فلسفه خوبی به وجود بیاید که فلسفه اسلامی حساب بشود من فکر میکنم نباید صورتش آنقدر در واقع صورت قیاسی و منطقی میشد. باید یک جوری نزدیکتر به همین متون دینی خودمان باشه. برای همین عرفان اصولاً عرفان اسلامی، بار اسلامیش خیلی بیشتر از فلسفه است، فلسفه اسلامی.
فلسفه اسلامی خیلی بیگانه است با این چیزهایی که ما در محدوده متون دینی میبینیم. در حالی که حداقل عرفایی بودن که خیلی بحثهایی که میکردند میبینید به راحتی عرفا مثلاً مخصوصاً حالا معروفترینشون ابن عربی مرتب در آثارش از آیات قرآن کمک میگیرد انگار که دارد استدلال میکند.
اینکه اصلاً این دارد فلسفه میگوید یا عرفان یا اینکه دارد تفسیر قرآن میگوید خیلی چنین نمیشود تشخیص داد که کدام یکیش به آن یکی میچربه. مرتب از متون دینی در حرفهاشون استفاده میکردند.
حالا من این را گفتم برای اینکه من فکر میکنم این داستانی که جلو خودش بگذارد باید متوجه بشود که زبان چیز مهمی است. چیز مهمی. زبان انسان چیز خاصیه، چیز مهمیه و نمیشه آدم به انسانشناسی و به بحثهای فلسفی بپردازه و حرفی از زبان نزنه.
خب بذارید من اولین چیزی حالا واقعاً میگه چیزهای تکراری نمیگم مگر اینکه همینجوری داریم میریم جلو. مثلاً چی میگن انتقال اطلاعات مثلاً از یادم یادم میاد مثلاً حرف زدن مثلاً زبان ما این ویژگی رو داره که یه جوری شامل یعنی اون چیزی که توی زبان انسان هست اینه که ما میتونیم برای به طور اختیاری حتی به یه چیزهایی نام بدیم و بعد یه چیزهایی رو در مورد این جهانی که در واقع میبینیم بیان بکنیم.
زبان زبان هست؟ زبان نه. نه. در اینجا ببینید حرف در مورد اسمه. در مورد زبان به اون معنای فرمالش که ما میشناسیم. من اینجوری میفهمم. حرف از چیز نیست. حرف حرف نکته یه نکته اساسی زبان ما همینه. من میتونم یه چیزی رو به تو گزارش بدم.
یه حقیقتی رو به فهمیدم رو با یه طریقی در واقع بیان بکنم که به کس دیگهای گذار. اولین کاری که آدم کرده بعد از اینکه این بحثها داره میشه اینه که گزارشی از اسمای الهی برای ملائکه برده. خب؟ خبرشون داده. با زبان، مثلاً با زبان بدن، نمیدونم این ویژگیهای خاصی که همه موجودات دارن و به یه معنای زبان حساب میشه، نمیشه همچین کارهایی کرد. تو
نمیتونی گزارشی از چیزهایی که بلدی برای دیگران به خوبی عرضه بکنی. همه موجودات زبان دارن. حداقل تو قرآن اینجوری برمیاد. هیچ موجودی بدون زبان نداره. ولی اینکه این زبان چقدر جامعیت داشته باشه، کارایی داشته باشه این مسئلهست.
زبان جامع انسان
در مورد انسان یه اتفاق خاصی افتاده. یه زبان جامع داره. مثلاً همه اسما رو میتونه در واقع شامل بشه، همه حقایق رو، چیزهایی که میفهمه رو میتونه بیان بکنه. اینکه ما ما اینجا در واقع با یه زبان فرمال یا در واقع این چیزهایی که الان دارم میگم، من میخوام روی این تأکید بکنم.
من من من احساسم اینه که هرچقدر بیشتر بفهمیم زبان چیه، چیزهای بیشتری از این متن میفهمیم. مثلاً ممکنه یه حل خیلی خوب و قشنگ و قاطع یه نفر با توجه به درک خوبی که از زبان پیدا میکنه در مورد مسئله شر بتونه ارائه بکنه.
و به نظر من این داستان نتیجه میده که مسئله شر یه جوری به مسئله زبان ربط داره. مثلاً فرض کنید من با یه توصیف خیلی دقیقی از زبان بتونم این رو برای شما بیان بکنم که چرا نمیشه یه نفر زبان جامع داشته باشه و بعد اون خونریزی و فساد به وجود نیاد.
یعنی اون لازمهی وجود این زبان. بنابراین نمیشه تصور کرد. خب اعتراض بعدی ملائکه قبول دارید میتونه این باشه. خب خیلی خب، این خیلی موجود خوبیه که مثلاً اسما رو یاد میگیره و میتونه به ما هم گزارش بده. ولی حالا اگه اینجوری میساختیش که مثلاً خونریزی و فساد نکنه بهتر میشد دیگه
این اعتراض بعدی. چرا اینو حالا اینجوری ساختی که اینقدر آدم هم بکشه؟ یه موجودی درست کن که مثلاً زبان همه چیز رو یاد بگیره، به ما هم خبر بده. اینا اینا قسمتهای خوبش، قسمتهای بدش هم نداشته باشه. به نظر من از این داستان اینجوری برمیاد که نمیشه دیگه، ها؟
اگه میشد، اعتراض ملائکه جواب داده نشده بود. یعنی توی توی یادگیری زبان، توی این ویژگی زبان انسان چیزی وجود داره که ربط داره به اون مسائلی که قبل به عنوان شر ذکر شد. ها؟
خب بذارید من یه خورده من همیشه میل دارم بین چیزی که از متن نتیجه میشه با چیزی که از چیزهایی که خودمون میدونیم نتیجه میگیریم یه خورده تفکیک قائل بشیم. یعنی جاهایی که من الان میخوام یه چیزهایی در مورد زبان مثلاً بگم، اینها چیزهایی که من در مورد زبان میدونم. ممکنه ۱۰۰ سال دیگه خیلی خیلی دقیق همهچیز زبان بشر رو بدونیم.
الان خیلی در مورد زبان خوب نمیدونیم. مخصوصاً اینکه زبانشناسها خیلی به زبان اهمیت ندادن. به نظر میاد که مثلاً همین جنبش در واقع چرخش زبانی به روانشناسی و همهجا که برسه ممکنه تو سالهای آینده ما خیلی خیلی خوب در مورد زبان چیز یاد بگیریم.
هنوز ما نمیدونیم بشر چهجوری زبان رو یاد میگیره اصلاً. مجهولترین چیزها در مورد کار کارکرد مغز و کل کارهایی که ما میکنیم، مسئله مسئله مربوط به زبانه. بعضیها حتی معتقدن که یه جوری یادگیری زبان ژنتیکه. چامسکی از یه حرف از مثلاً ذاتی بودن میزنه، واقعاً حتی چون میگم جاهایی به صراحت هم ذکر کرده که احتمالاً ژنتیک.
یعنی یه جوری تو ژنهای ما مثلاً یه جوری ویژگی یادگیری زبان وجود داره. این این یه معمای خیلی بزرگیه که ما چهجوری زبان رو یاد میگیریم اصلاً. زبان از کجا میاد؟ چهجوری میتونیم با هم ارتباط برقرار کنیم؟ بنابراین
اگر بشر بتونه زبان رو خوب بشناسه، احتمالاً این ویژگیهایی از زبان هست که با اون شری که اونجا میبینید ارتباط داره. حالا من میخوام در حد همین چیزی که میفهمیم صحبت بکنم. من دفعه قبل از یه جملهی ویتگنشتاین استفاده کردم، سعی کردم این نکته رو در مورد زبان، این جزو چیزهایی که از متن درنمیاد، من دارم میگم.
با چیزهایی که از بیرون میدونم دارم میگم. اینکه زبان تابع معیشته. من سعی کردم این رو توضیح بدم و به نظرم میاد که یا من خوب توضیح ندادم یا بعضیها خوب گوش نکردن. چون لااقل یه نفر که خیلی با شدت و حدت یه سوالی از من کرد، در واقع به نظر من خیلی بد فهمیده بود.
اینکه در واقع اینجوری فهمیده بود یه نفر که وقتی میگیم زبان تابع معیشته، یعنی مثلاً اگه شما ماهیگیر باشید یا مثلاً فرض کنید غازچران باشید، زبانتون خیلی با همدیگه فرق میکنه. معیشت به معنای اینکه من مثلاً پول از کجا درمیارم.
ها؟ من نمیدونم خیلی اینقدر اینقدر بد گفتم. من عمداً رفتم سراغ این حرفی در مورد شیر صحبت بکنم. ببینید انسانها معیشتشون تا بالای تا ۹۹ درصد مشابه همدیگهست. همهی ما معیشت یعنی نحوهی حیات. ها؟ با شیر فرق داریم. با مثلاً دوزیستان خیلی فرق داریم، با ستارهها خیلی فرق داریم.
ولی با همدیگه خیلی شباهت داریم. مثلاً چیزهایی که جزو معیشت ما هست، اینکه راه میریم، دست داریم، میبینیم، میشنویم، اینها هم جزو نحوهی حیات ماست. میخوریم. چیزهای خیلی خاصی رو میتونیم بخوریم. سنگ مثلاً نمیخوریم به طور طبیعی. ممکنه بخوریم ولی خب حالا اتفاق خوبی نمیافته.
این چیزهایی که میتونیم بخوریم و مثلاً بهمون انرژی میده چیزهای خاصیه و نهایتاً نحوهی بهدست آوردن اینها هم خیلی چیزهای خاصیه. یا شکار میکنیم یا مثلاً زراعت میکنیم، همین کارها رو میکنیم دیگه. مثلاً یکی شتر میچرونه، یکی غاز میچرونه، حالا این دو تا با همدیگه.
بعد قبول کنید که به همون اندازهای که باز معیشتشون فرق داره، تو زبانشون تغییر ایجاد میشه اتفاقاً. یعنی مثلاً قبیلهای که با شتر داره زندگی میکنه، تو زبان خودش اهمیت بیشتری به شتر میده. اونی که نمیدونم با غاز داره زندگی میکنه، احتمالاً به غاز اهمیت بیشتری میده.
مثلاً تعداد واژهها توی یه زبان نشون میده که به چه چیزهایی بیشتر اهمیت میدیم، نمیدیم. ولی این اصول در واقع زبان مربوط به نحوهی حیات بشره، به عنوان یه موجود زنده. این رو مقایسه بکنید با حیوانات، هم مقایسه بکنید با درخت و حتی مثلاً ستارهها. که ببینید چقدر ما با همدیگر اشتراک داریم.
مثلاً با مورچه مقایسه بکنید، نه اینکه مثلاً یک شترچرانی را با غازچران مقایسه بکنید. به همان مقداری که آنجا تفاوت میبینید، در معیشت باز زبانها متفاوت میشوند. یعنی میخواهم بگویم باز این نقض نمیشود. معیشت به آن معناشم تأثیر میگذارد ولی آن معیشت به معنای امرار معاش روزمره یک بخش خاصی در واقع از شکل زندگی ماست که جزو کوچیکی در واقع تشکیل میدهد.
من چیزی که میخواهم دفعه قبل این را گفتم و نتیجه گرفتم این است. که ما از این اگر این را قبول بکنیم. که زبان نتیجه نوع در واقع حیات ماست، پس ما یک ویژگی خاصی تو حیات ما هست که باعث شده که زبان پیچیده پیدا کنیم. میخواهم چه را به چه ربط بدم؟ اینها خارج از متنه.
اینکه در واقع ما تو خلقت ما، در ساختار وجود ما یک پیچیدگیهایی وجود دارد که در اساس یا در معیشت ما پیچیدگیهایی وجود دارد که بر اساس آن زبان پیچیدهای پیدا میکنیم. ساختار بدن ما مثلاً پیچیده است، آناتومی، فیزیولوژی و نحوه حیات ما یک پیچیدگیهایی دارد که اینها در واقع باعث میشوند که زبانمون پیچیده بشود.
میخواهم بگویم یعنی از روی اینکه ما یک زبان خاص داریم، میشود نتیجه گرفت ما یعنی تصادفاً نیست. مثلاً نمیشد شیر را انتخاب کرد بهش همه اسما را یاد داد. میفهمید منظورم چیه؟ یک خلقت خاص در مورد انسان وجود دارد که این زبان روش سوار میشود.
این را من دارم از یک چیزی خارج از متن میگم، از اینکه زبان همدیگر تصادفاً به وجود نمیآد، نتیجه نحوه زندگی انسانه. اگر این درست باشه و این را قبول بکنیم. در واقع معنایش این است که اصلاً انسان به طور خاص خلق شده که این اتفاق در واقع میتواند برایش بیفته، میتواند یک زبان پیچیده یاد بگیرد.
وجه سمبلیک و فرمال زبان
آن ویژگیای که در زبان ما هست دقیقاً من حالا امروز بیشتر در واقع روی این میخواهم بحث بکنم، آن وجه در واقع بیان سمبلیک زبان ماست دیگر. ما یک نظام خیلی فرمال داریم که میتوانیم بر اساس این نظام روی هر چیزی که میخواهیم اسم بذاریم، بعد یک گرامری وجود دارد به طور دلخواه میتوانیم یک سری گزاره تولید بکنیم.
یک چیزی که قابل خواندن و قابل نوشتنه که ویژگی انسانه و یک بیان نامتناهی به نظر میآید به انسان میدهد و تفاوتش با زبان سایر موجودات این است که اینجا در واقع زبان یک شکل فرمال مستقل از همه چیز انگار پیدا کرده.
حتی میخواهم بگویم این نوع این چیز فرمال میتواند در واقع به چیزهایی که نیست اشاره بکند و این حرف مرا یک خورده قبلاً یک بار در موردش صحبت کردم باز میخواهم در واقع تأکید بکنم. زبان ما این ویژگی را دارد که من میتوانم روی چیزی که وجود ندارم اسم بگذارم.
و میتوانم با این گزارههای بیمعنی درست بکنم. من دفعه قبل یک مثالی زدم که مثلاً یک شیر میتواند یک صدایی از خودش دربیاره که اشاره داشته باشه به آن مثلاً حالت خستگی عضلانی خاصی که برای شیرها در یک مواقع خاصی دست میدهد.
ولی قبول دارید که شیره نمیتواند بگوید که من آن حالتو ندارم. ها؟ میدانید منظورم چیه؟ زبان اصولاً زبان حیوانات این الان جزو اعتقادات زبانشناسهاست. حیوانات نمیتوانند مثلاً مثل انسان به راحتی که ما نفی میکنیم نفی بکنند. در مورد چیزی که نیست صحبت بکنند.
میتوانند احساس خودشونو و من یک بار آن جلسات اول در مورد یک ملخی که زبانشو ادعا میکنند این رفتارشناسهای حیوانات ادعا میکنند که زبان یک ملخی را کاملاً فهمیدن. چهار تا چیز میگوید. در کتاب این چهار تا را نوشته. مثلاً یکیش این است که مثلاً زندگی چقدر خوب است. یکیش این است که با هم بودن چقدر خوب است.
میبینید چیزی را دارد بیان میکند چیزی را دارد بیان میکند که هست و دارد احساس میکند. نمیتواند بگوید مثلاً یک روزی مثلاً غمگینه بگوید زندگی مثلاً چقدر امروز بده مثلاً. دیروز چقدر خوب بود، امروز چقدر بده. زبان ما ویژگی خاصی دارد اینکه ما میتوانیم در مورد چیزهایی که نیست صحبت بکنیم.
چیزهایی که اصلاً حتی میتوانیم در واقع در مورد چیزهایی که تجربه نکردیم به یک معنایی صحبت بکنیم. به نظر میآید که بقیه موجودات خیلی در همان حیطه تجربههای خودشان به طور خیلی محدودی در واقع بیان میکنند. انسانه که واجد یک زبانی شده که خیلی خیلی میتواند در واقع به طور بیان به بیان سمبلیک میشود باهاش کتاب نوشت.
اینکه سمبلهایی وجود دارند میتوانم بنویسم. بیان کردن من نه فقط به شکل صدا درآوردن به طور سمبلیک صرف دربیاد. یعنی یک علائمی را اختراع بکنم اینها قرار بشود که یک چیزهایی را نشان بدن بعد واژههای خودمو بنویسم و بعد شروع کنم به جملهسازی و روی کاغذ بیارم همه چیزو.
من فکر نمیکنم موجودات دیگر اصولاً حتی اگر تواناییهای فیزیولوژیکشون و آناتومیکشون را داشته باشن، اصولاً از نظر زبانی به یک حالتی پیشرفتهای رسیده باشند که بتونن بیان سمبلیک بهش بدن. من باز به عنوان یک چیزی که خارج از متن دارم میگویم. یعنی از چیزی که در مورد زبان میدونیم، میگوید مهمترین ویژگی زبان انسان این ویژگیهای سمبلیکشه.
اینکه ما میتوانیم سمبلها را جای چیزهایی که حس میکنیم که ضرورت دارد که نام بگیرند نامگذاری بکنیم، سمبل به روش قرار بدهیم و بعد اینها را نه فقط بیان بکنیم با زبان میتوانیم حتی بنویسیم.
این ویژگی نوشتار ویژگی خاصیه اینکه نهایتاً هم آن ویژگی خاص انسان که قرآن در واقع به تبدیل نوشتار شده یک جوری به دست ما رسیده اینکه وجود انسان به نظر میآید با این قرآن یک ارتباط خیلی نزدیکی دارد اینکه این نوشتار هم در واقع یک ویژگی خیلی خاص زبان انسانه. خب بگذارید من در مورد زبان دارم صحبت میکنم یک خورده هم امروز دیدم نمیدانم دفعه قبل چیها را گفتم چیها نیمهکاره مانده.
میخواهم یک یک چیزی بگویم که در واقع جواب آن شبهه مرد سالارانهای که مطرح کردمو بدهم. و فکر میکنم همین چیزهایی که اینجا هست میشود الان در موردش صحبت کرد.
بعد میخواهم یک یادآوری بکنم که آنهایی که حالا بودن یا حالا اگر بعداً مثلاً گوش کردن یک موقعی در کلاسی در مورد واژهشناسی بحث میکردیم من یک تفکیک زبانشناسی خیلی خاص را در مورد واژه گفتم در مورد معنی واژه. دو تا اصطلاح معروف وجود دارد در زبانشناسی. سنز در مقابل رفرنس. سنز را ترجمه میکنند مثلاً معمولاً فکر میکنم مفهوم رفرنس مصداق یا مرجع.
حالا هر کتابی نگاه کنید معمولاً یک جور مینویسه. خیلی چیز نیست. به اصطلاح مساوی همدیگر نیست. مثلاً ممکن است یک جایی مصداق و جای سنس حتی ببینید یا تعجب نکنید.
سنس و رفرنس
حالا در همین معنی از این دو تا کلمه سنس و رفرنس استفاده میکنم. آن هم معنی آن هم شاید یک ترجمه دیگهایه. من فکر نمیکنم دیگر این خیلی دوره از اینکه ترجمه سنس و رفرنس باشه.
من یک بار دیگر میخواهم این تعریف را تکرار بکنم. اینکه شما وقتی که از یک واژه استفاده میکنید به یک چیزی در عالم خارج دارید ارجاع میدید. این میتواند یک شیء باشه، میتواند یک احساسی در درونتون باشه، یک چیزی که هست.
واژه قرار است که بیانگر آن باشه، جای آن نشسته انگار. ما در این زبان مثل یک عالم جدیدیه که عالم تکوین را ریپرزنت میکند. همه چیز انگار اینجا قرار است که به یک شکلی فرم زبانی داشته باشند. خب؟ و من در واقع چیزی که دارم میگویم این است که انسان این کار را انجام میدهد.
دیگر ویژگی انسان این است که یک بار دیگر انگار این عالم تو یک لایه دیگهای دارد خلق میشود. یک لایه تشریح وجود داره، یک لایه زبانی وجود دارد که میشود جهان را در آن منعکس کرد. آن چیزی که در جهان هست و واژه دارد بهش ارجاع میکنه، ممکن است یک حس درونی باشه، یک شیء باشه یا هر چیز دیگه، مفهوم انتزاعی باشه، آن رفرنس این واژه است.
و سنس چیه؟ سنس در واقع معنی واژه به معنای مثلاً فرض کنید دیکشنریوارشه. یعنی من وقتی یک واژه را میگم، فرض کنید من در مورد یک واژهای دارم صحبت میکنم که شما رفرنسشو نمیدونید. اصلاً یک چنین واژهای را نشنیدید یا اصلاً تو تجربههای خودتان رفرنسشو ندارید.
نمیتوانید آن رفرنس را درک بکنید. من میتوانم این واژه را به عنوان یک عنصر زبانی در واژگان رابطهشو با واژگانهای دیگه، با واژههای دیگر بهتان بگویم. بگویم این واژه تقریباً شبیه آن یکی واژهست. یک جزئی از مثلاً رفرنسش یک جزئی از فلان واژهایه که تو میشناسی.
در واقع نسبت یک واژه را میتوانم با بقیه عناصر زبان برای شما روشن بکنم. در واقع کاری که ما در دیکشنری میکنیم معمولاً این است دیگر. رفرنس را نمیآریم به مردم نشان بدیم، بلکه یک واژه را بر حسب بقیه زبان سعی میکنیم تعریف بکنیم. عکس هم دارد.
بله حالا عکس گذاشتن یعنی یک جوری سعی بکنیم که رفرنس را در واقع یک جوری دیگهای بیان بکنیم دیگه، مستقیمتر بیان بکنیم. هر واژهای به عنوان یک واژه در یک زبان یک جایگاه دارد و با بقیه واژهها یک نسبتها و رابطههایی دارد. این در واقع آن مفهومشه.
ممکن است یک نفر رفرنس یک واژه را ندونه ولی مفهومو خوب بفهمه. دیکشنری را بخونه و یک چیزی درک بکند. یا حداقل فکر کند که یک چیزی دارد درک میکند. من چیزی که میخواهم بگویم اولش این است که رفرنس هیچوقت در عالم خارج واقع نیست.
رفرنس همیشه در درون ماست. یعنی من آن شیئی که در عالم خارج هست را وقتی میبینم تبدیل میشود به یک چیزی در درون خودم آوردمش، بعد بهش اشاره میکنم. دیگر میبینمش، تبدیل به یک تصویر ذهنی میشه، تبدیل به یک حس درونی میشود یا هر چیز دیگر یا مفهوم انتزاعی.
خب؟ من میخواهم بگویم اولاً رفرنس واقعی همه چیز به نظر میآید درون ماست. بعد یک مثل اینکه در واقع ما یک عالم خارج داریم، یک عالم رفرنسها داریم و بعد یک عالم سنس داریم، یک عالم واژهها داریم که یک جوری این رفرنسها را به ما نشان میدهند.
خب؟ ما همه واقعیتهای جهان را یک جوری درونی میکنیم بعد برایشان نام میذاریم. برای همین مثلاً ممکن است بعضی از وقایعی که چیزهایی که تو دنیای اتفاق میافتد اصلاً هیچوقت تبدیل به چیزی که من برایش واژه میذارم نمیشود برای اینکه با من نسبتی برقرار نمیکند.
یعنی من نمیتوانم درونیش بکنم. خب. حالا ما تو قسمت سنس در واقع آن قسمت فرمال و سمبلیک زبانه. رفرنسها در واقع یک جوری مثل واسطهان دیگه، یک جوری واقعیترن. رفرنسها یک چیزهاییان که به جهان خارج خیلی نزدیکان، در حالی که واژهها میتوانند خیلی اختیاری باشند.
من عمداً میتوانم یک واژهای که اصلاً رفرنس ندارد بسازم. میتوانم مثلاً بگویم مثلث چهارگوش. این یک عبارته در محدوده سنس معنی دارد. من میتوانم بگویم مثلث چهارگوش را تعریف کنم برای بگویم این یک مثلثیست که مثلاً چهارگوشه دارد. حالا اصلاً به هیچ چیزی هم اشاره نمیکند.
ها؟ من میتوانم اسمهایی داشته باشم تو آن محدوده سنس که به هیچ رفرنس واقعی اشاره نمیکند. ولی چون میشود اگر من یک واژه الان بسازم برای شما رفرنس خوبی نداشته باشه ولی این را تعریفش کنم، تعریف کردن فقط بر اساس به کاربرد بر اساس مثلاً مثل دیکشنری نیست که بر اساس بقیه واژهها این را تعریف کنم.
گاهی با به کار بردن یک واژه من در مورد میتوانید بشنوید. اتفاقاً این راه خیلی خوب است یاد گرفتن ریفرنس یک واژه است که در عبارتهایی که به کار میبرید ببینید این عبارتها برایتان معنی دارد یا ندارد و احتمالاً ریفرنسش چیست.
خب من قبلاً به این اشاره کردم که در آن قسمت سنس، تو آن قسمت سمبلیک زبان و فرمال یک آزادی عمل خیلی خیلی ویژهای وجود دارد. من میتوانم اسمهایی درست بکنم که به چیزی واقعی اشاره نمیکند. حتی ریفرنس درونی وقتی یک چیزی واقعی وجود ندارد ریفرنس درونی هم واقعاً ندارد.
مگر اینکه توهم بکنم، ها؟ و میتوانم واژههای اختیاری بذارم، میتوانم گزارههای نادرست درست کنم. اصلاً هر گزاره درستی که من بسازم تو آن عالم فرم سمبلیک میتوانم نفیاش هم بسازم. یعنی اگر حرف به نوشتن باشه، یک آزادی عمل خیلی خیلی خاصی وجود دارد.
در حالی که در آن قسمت ریفرنسها این آزادی عمل وجود ندارد. قبول دارید؟ ریفرنسها چیزهای واقعی هستند، حداقل یک احساسهای درونی من هستند، یک جوری مربوط به عالم خارج میشوند. وقتی مثلاً فرض کنید از غم صحبت میکنم، یک جوری به یک چیزی در درون خودم دارم اشاره میکنم.
از آزادی عمل خیلی خاص تو آن قسمت سمبلیک که وجود دارد و ما میتوانیم چیزهایی در واقع تو آن قسمت سمبلیک داشته باشیم که ریفرنس به معنای واقعی کلمه ندارند. خب من دارم سعی میکنم در مورد زبان صحبت بکنم و آن برسم به اینکه آن موضوع در واقع شبهه مردسالارانهای که گفتم چیست.
نکتهاش اینه، نکتهاش این است که واقعاً در این در واقع دوگانه سنس و ریفرنس باز از آن دوگانههایی که در واقع زن و مرد یک جوری انگار در دو طرفش قرار میگیرند.
دوگانه سنس/ریفرنس و زن و مرد
مردها به شدت به این قسمت سنس وابستهان و زنا به قسمت ریفرنس. خب هر واژهای سنس و ریفرنس خودش را دارد. یک جوری مفهوم دارد و مصداق. اینکه در واقع زنا انگار بیشتر در عالم مصداقها زندگی میکنن، بیشتر با آنها سروکار دارن، و اینکه بیشتر با، اینکه آن احساسهای درونیشون قویتره در واقع یک جوری.
در حالی که مردها که خیلی علاقه خیلی خیلی زیاد به فرمالیسم و سمبولیسم و اینجور چیزها دارن، با سمبلها خیلی راحت و خوب کار میکنن، چون اینها یک چیزهای انتزاعیترن.
خب من میخواهم این را بگویم که توی، این شبهه مردسالارانه چه بود؟ اینکه در یادگیری اسما چون چیزِ زبانیه، بنابراین مرزها در زبان به یک معنایی قویترن، بنابراین این اسما را هم اصلاً به آدم یاد دادن. و من تعبیرم این است که دقیقاً یادگیری یک اسم یعنی درک کردن آن ریفرنس.
مثلاً فرض کن اگر اسم الهی را قرار من یاد بگیرم، باید مثلاً از رحمت در درون خودم یک ریفرنس داشته باشم. یک چیزی که به عنوان مهربانی را بفهمم. باید بتوانم مثلاً یک واژهای مثل تواب را بفهمم. یعنی درونیش بکنم. من باید وقتی یک واژه را میفهمم، وقتی یک اسم را یاد میگیرم یعنی ریفرنسش بشود من حاضر میشود.
یک جوری من حس اینکه تواب بودن یعنی چه را میفهمم، مهربان بودن یعنی چه را میفهمم. من متوجه هستید؟ یک بخشی از یادگیری اسم این است و یک بخشش یادگیری این است که با چه واژهای به این حالا اشاره میکنم. واقعاً آن سنسشو در واقع میفهمم، آن قسمت سمبلیکشو یاد میگیرم. مردها تو این قسمت قویترن، در کار کردن با چیزِ زبان فرمال قویترن.
برای همین در واقع من جواب این شبهه مردسالارانه را میدهم که مردها در چیزی که قویترن تو بخش سنزه و زنا در درک کردن آن حسی که مثلاً فرض کن به جای در واقع بازتاب رحمت در وجود منه، تو آن قویترن ولی ممکن است خوب نتونن با این قسمت فرمال تو بیان کردن کار بکنند.
اینکه نمیشود برتری داد که چه کسی زبان را بهتر میداند. به دلیل کسی بهتر میداند که سنس را بهتر میفهمه، بنابراین ممکن است بهتر حرف بزند در مورد چیزهایی که میفهمد. یا آن کسی که بهتر ریفرنسها را میفهمد ولی خوب نمیتواند در مورد این ریفرنسهایی که درک میکند صحبت کند.
نمیدانم توضیحی که دادم اصلاً مفهوم شد یا قبول کردنش یک بحثه. اینکه اصلاً فهمیدید یا نه. بگذارید من اینجوری بهتان بگویم. ممکن است زنها رحیم بودن خداوند یا رحمان بودن خداوند را بهتر از مردها میفهمند. یعنی با این مفهومِ، با این مصداقِ رحمت آشناترن در درون خودشان.
ممکن است یک مردی اصلاً از رحمت هیچی نفهمه یا اگر بفهمه هم خوشش نیاد. من میگویم که زنها اصولاً تصورم این است که زنها آن نقش ریفرنس ممکن است بهتر درک بکنند. به نظر میآید که اینجوری است. یعنی آن حساب پیششون آمادهتره و بهتر اینها را حتی میتوانند اصلاً این را تفکیک بکنند.
ولی در اینکه چه چیزی را با در واقع با چه واژهای نشان بدن و چه جوری در مورد این احساس صحبت بکنند همیشه ضعف دارند. آن قسمت سمبلیک، آن قسمت سنز مشکل دارد. این یک جور ضعفه و دقیقاً مردها در واقع به طور متوازن برعکسشن.
خیلی خیلی خوب با این سنزها کار میکنند و فکر هم میکنند که همه ریفرنسها را میدانند ولی واقعاً معلوم نیست که اینجوری باشه و اصولاً اینجوری نیست. یعنی اینکه چقدر شما عمیق، ببین من حرفم اینه، فهمیدن رحمت خدا یک چیز تدریجیه، درجاتی دارد.
من همین کلمه رحمت را میگم، همه شما یک چیزی میفهمید، ولی چقدر عمیق دارید میفهمید؟ یعنی به تدریج یک نفر میتواند این ریفرنس را پیش خودش در واقع هی عمیق و عمیقتر بکند. متوجه هستید؟ تفاوت در یادگیری اس اسامی اینجوری است که آن قسمت سمبلیک مردها قویترن، تو ریفرنس ضعیفتر میشوند.
اصلاً فکر میکنم طبیعی است که وقتی یک نفر اینور قویتره تو قسمت سمبلیکش قویتره آنور ضعیفتر بشود و برعکس، آنها که تو ریفرنس قویترن اینجا ضعیفترن. بنابراین آدم من دارم با این فرض حتی صحبت میکنم که اینجا آدم مرده و اشاره به مرد بودن و اینها در آن هست که اصلاً این خودش خود کاملاً چیز داره، جای بحث کردن دارد به دلایل متنی.
ولی با فرض اینکه آدم اینجا به عنوان یک مرد مطرحه به این دلیل در واقع ترجیح دارد که قرار است که بعداً خبر بده از اسامیای که یاد میگیرد. یعنی یک آن قسمتی در واقع انبا در محدوده سنز انجام میشود.
همیشه پیامبران، کسانی که خبر میدهند مرد هستند. این فرقه بین علم با نبأ، من این را قبلاً یک بار گفتم. شما وقتی که یک چیزی را میدونید، اصلاً یک اسم را میدانید یعنی علاوه بر اینکه اسم را میدانید ریفرنسش هم میدانید. ولی خبر دادن، من میتوانم به شما در مورد چیزهایی که اصلاً خارج از محدوده فهم شما هست خبر بدهم.
من میتوانم در مورد یک چیزهایی با شما صحبت بکنم که شما هیچوقت ندیدید و حس زیادی هم در موردشون ندارید، ولی حرفهای مرا حدوداً میفهمید. میتوانید اسمها را یاد بگیرید. من میتوانم در مورد یک جهان تخیلی که اصلاً شما تجربهای در آن ندارید با زبان صحبت بکنم و شما چیزهایی بفهمید.
یک چیز خیلی سطحیای وجود دارد که در آن اخبار در واقع گزارشها داده میشوند و لزوماً ریفرنسی پیدا نمیکنه، ریفرنس به آن معنای واقعی کلمه. کاری که اینجا آدم دارد انجام میدهد یاد گرفتن اسما و خبر دادناش به ملائکه است.
خیلی طبیعی است که این کار را از اولی که بشر خلق شده مردها انجام دادن و تا آخرش هم مردها انجام میدهند و قرار هم بوده همینطور باشه. یعنی هر وقت که حرف از در واقع نبی زن نداریم. زنا خبر جایی نمیبرن چون خبر بردن در محدوده سنز قرار است انجام بشه، در آن محدوده در واقع فرمال قرار است انجام بشود.
من این حرفهای این شبهه این گفتم قبلاً به نظر خودم حلش را گفتم در کلاس. یعنی اما حرفهایی که زدیم در مورد تفاوت مرد و زن اینها هم در آن بود که زنا در حسهای درونی قویترن ولی در به اصطلاح جنبههای فرمال ضعیفترن. خیلی ممنون.
من در واقع نکته اصلیای که دارم میگویم این است که آن جایی که مردها واقعاً قویترن تو آن محدوده سنز، محدوده خبر دادن، حرف زدن در مورد چیزی که مردها در آن در موردش قویترن، حرف زدن در مورد چیزهایی که نمیفهمن و خبر دادن به کسانی که چیان؟
باز هم آن چیز را نمیفهمن. این ویژگی خاص مرداست. من دارم کمکم این شبهه را تبدیل به یک شبهه زنسالارانه میکنم که باید حالا یک شبهه زنسالارانه امروز دارم که من هم نمیدانم در مورد این مسئله با اینکه مربوط به متن نیست اگر کسی سوال داره؟
یک خورده بیشتر صحبت بکنیم. من احساس میکنم که این فهمیدن زبان، جنبههای مختلف زبان، این یک خورده جدا فهمیدن جنبه فرمال زبان از آن جنبههای محتوایی زبان. اصلاً من فکر میکنم یکی از چیزهایی که تو آن دوگانه نوشتم فرم در مقابل محتوا بود. مردها در فرم خیلی خیلی بهتر کار میکنند.
در حالی که تو محتوا، هر کسی که این تقابل پر و محتوا را بفهمه، میفهمد که قوی بودن تو فرم یک جوری به معنای ضعیف شدن تو محتوا هست. و یک شبهه که نمیخواهم بگم، یک یک تذکر به خانمها این است که چون معمولاً خانمها در مورد چیزهایی که ریفرنسش خیلی واضح نیست حرف هم نمیزنن، واقعاً یک ویژگییا.
در مورد چیزهایی که رفرنسش را خیلی خوب نمیفهمند، یعنی من باز اینجوری میخواهم بگم، ملاک زنها برای اینکه یک چیزی را کی میفهمند، کی نمیفهمند، یک خورده قویتر از مرداست. یعنی یک چیزی را باید بیشتر بفهمن تا احساس کنند میفهمند و میتوانند در موردش حرف بزنن.
اینکه این شبهه برای زنها پیش میآید که چون مردها در مورد همه چیزهایی که میفهمند و نمیفهمند خیلی حرف میزنند، این شبهه معمولاً برای زنها پیش میآید که مردها واقعاً همه چیزهایی که میگویند را خیلی رفرنسهاشم دارند. در حالی که اینجوری نیست.
من میخواهم این را رسماً اعلام بکنم که خیلی از این شعرهایی که مردها میگویند فرم خالصه. اگر درک نمیشه، فکر نکنید که مردها یک چیزی بیشتر میفهمند. واقعاً اینجوری است. خودشان هم در واقع ملاک مردها برای اینکه یک حرفی را در واقع بگن، کیف کنن، مثلاً اینها کاملاً گاهی میتواند فرمال باشه.
مردها مثلاً یک شعری را یک مردی میخونه، کلی هم لذت میبره، هیچی هم نفهمیده. یعنی احساسی در آن ایجاد نشده. میدانید منظورم چیه؟ یک شعر را به طور فرمال میشود ازش لذت برد دیگر. از صنایع بدیعی میشود لذت برد، از این زیبایی واژگان میشود لذت برد بدون اینکه ازش هم بپرسی که این یعنی چه.
الان که در واقع ما به همینجور با چهار نعل به سمت فرهنگ مردسالار و مردسالارتر داریم میریم، مخصوصاً در غرب، هنر میبینید فرمال شده دیگر.
یعنی اصلاً اینکه این اثر هنری هیچ حسی را به وجود نمیآره و اصلاً معلوم نیست که به چه دارد اشاره میکنه، این نه تنها عیب نیست، الان در دوره هنر پستمدرن این را جزو ویژگیهای خوب هم میدانند که اصلاً محتوایی به آن صورت وجود ندارد یا یک محتوای منسجمی وجود ندارد.
حالا این بحث خود فرق میکند ولی اصولاً اینکه همه چیز فرمال میشود دیگر. این ما میریم به سمت اینکه چیزهای از نظر فرمال زیبا درست بکنیم ولی کاری به این نداریم که اینها به چه حسهایی دارد اشاره میکند. بگذریم. من در هر صورت خواستم این هم تذکر بدهم که واقعاً اینجوری هست.
یعنی ملاک مردها برای اینکه چه از واژهها چه جوری استفاده بکنن، یک خورده با زنها فرق دارد. زنها انگار یک جوری از رفرنس شروع میکنن، بعداً قرار است یک سنس رو، یک سمبل را جانشینش بکنند ولی مردها کاملاً میتوانند به طور فرمال بکنند.
میتوانند در همان سمبلها فکر کنن، با واژهها کار کنند بدون اینکه احساسی داشته باشند. این جزو اصلاً این جزو چیزهاست، جزو ویژگیهای مرد، نه، یک آدم را میشود اینجوری در واقع سنجید که چقدر درگیر فرهنگ مردسالاره. اینکه چقدر میتواند در مورد چیزهایی صحبت بکند که رفرنسش را خوب ندارد. به طور فرمال میتواند حرف بزند و فکر کند.
این مثل آفرین، مثل خیلیهایی که فلسفه کار میکنن، میگویند در مورد چیزهایی حرف میزنند که واقعاً اگر ازش، ممکن است به نظر یکی بیاید که میفهمند ولی خودشان خیلی خوب نمیفهمند. بگذارید من یک نشانه مردسالاری فرهنگ، من را این خیلی تأکید دارم، نمیدانم جا میافتد یا نمیافته، اینکه مردسالاری به آن معنای فرهنگیش که عمیقه، در واقع غرب نمایندهاشه، نه شرق.
هنوز تو شرق یک چیزهایی مانده ولی تو غرب به نظر میآید همه چیز از بین رفته. بیاید نگاه کنید ببینید در زبان ما یک چیز داریم، همان جهان رفرنسها داریم، حسها، آن چیزهایی که قرار است نام بگیرن، چیزهایی که درک میکنیم عمیقاً، پیش ما حاضره، چیزهایی که نسبت بهشان شهود داریم مثلاً، خب؟
بعد اینها کمکم میآیند تبدیل به چیزهای سمبلیک میشوند. زبان به وجود میآید به معنای فرمالش. ما با همدیگر حرف میزنیم. قبول دارید باز حرف زدن یک نشانههایی از چیز در آن هست، حس بیشتری در آن هست. دو نفر که دارند با هم دیگر حرف میزنن، یک حضوری هست، یک بیان زبانی در واقع نزدیکتره به آن چیزهایی که حس میکنیم.
در کلام حس وجود دارد. درست؟ آخرین مرحلهاش این رفتن به سمت سمبولیسم این است که به نوشتار در واقع ختم میشود دیگر. نوشتار دیگر حس هم ندارد تا آن حدی که در کلام هست. حضوری وجود ندارد. نوشتار یک چیزی است که جدا میشود دیگر.
از فرهنگ، از همه چیز جدا میشود و تبدیل میشود به یک چیز کاملاً. یک آدمی هست به اسم ژاک دریدا که این را خیلی چیز کرده، خیلی اصلاً از این یک فلسفه ساخته. به نفع نوشتار در مقابل همه چیزهای دیگهای که تو زبان هست.
دریدا و اوج فرمالیسم مردانه
ببینید به نظر من این فلسفه دریدا دیگر اوج مردسالاری در مورد زبانه.
که اصلاً به نظر دریدا حضور اصلاً یک چیزی است که مثلاً باید کنار گذاشته بشود. کلام چیز بیخودیه، حرفگفتار بیخودیه. اصل نوشتار. زبان نوشتارشه که در واقع یک جوری چیز داره، اصلاً اصالت دارد و همه آنها در واقع برعکس، دقیقاً هم چیز میکنن، حرفش این است که قدیما برعکس فکر میکردند.
میگفتند که اصل گفتاره، نوشتاره که هیچچیز زائده. دریدا میخواهد این را برعکسش بکند. نوشتار اصل گفتاره که هیچچیز زائده. این دقیقاً رسیدن به اوج فرمالیسمه دیگر. این رسیدن به چیزهای سمبلیک و فرمال تو قرن بیستم بیداد میکند واقعاً. شما تو همان فلسفه فرانسوی این نهضت که بهش میگویند ساختارگرایی دقیقاً همین کار را میکند.
یعنی دقیقاً میبرد ما را به سمت آن چیزهای فرمالتر، یعنی آن چیزهایی که شهودیترن، آخه اینها را بگذارید کنار، هرچه که سمبلیکتره، بیشتر در واقع به فرم نزدیکه تا سمبلیکه، استراکچر داره، آنها هستند که در واقع مهمان.
تا اینکه الان مثلاً کار به جایی رسیده که مثلاً بعضی از این فلاسفه معاصر، شما از حضور حضور ریاضیات تو فلسفه باید متوجه این میشدید که چقدر داریم به سمت چیزهای فرمال میریم دیگر.
ریاضیات واقعاً فرم خالصه. یعنی اصلاً قرار هم از همینجوری باشه. ریاضیات آن بخشی از دانش ماست که فقط در واقع تولید فرمه بدون اینکه حالا ما بخواهیم مراجع مثلاً بیرونی زیاد نگران باشیم که نشان میتوانیم بدهیم یا نه.
یک آدمی به اسم بدیو که اخیراً تو ایران دارند چیزش میکنن، مثلاً ترجمههایی ازش وجود دارد تازه که حالا شاید مثلاً بهزودی کتاب هم دربیاد، این تمام فلسفهاش بر اساس نظریه مجموعههاست. به اصطلاح خودش وجودشناسی، اونتولوژی بر مبنای نظریه مجموعه. خیلی بامزهست نه حالا.
فکر میکنم قرار بود که تو روزنامه شرق یک مقالهای در موردش دربیاد. قبلاً هم یک چیزی چاپ کردم ولی یک چیز مفصلتری که به این قسمت از فلسفهاش اشاره بکند. اینکه اونتولوژی مبنی بر نظریه مجموعه چه میشود. خیلی جالب است اگر یک روز دیدید، بروید آنجا بخوانید ببینید که چگونه میشود دنیا را نگاه کرد.
آدم وقتی بابا فرمالترین قسمت ریاضیات، این نظریه مجموعههاست، بخواهد مثلاً وجودشناسی بسازه، یک چیز کاملاً فرمال نسبت به جهان پیدا بکند. خلاصه اینها چیزن، اینها کار مردهاست. کاملاً از چند کیلومتری میشود یک چنین چیزی را فهمید که این را یک مردی که به شدت تو همان در واقع فرهنگ مردسالار زندگی کرده دارد میگوید. خب این یک نکته.
یک نکته دیگر که من میخواهم بعداً چون ممکن است لازم بشود در موردش بحث بکنیم، اینکه آدم اینجا به عنوان مرد مطرحه یا به عنوان انسان؟ یعنی من مثلاً نمیدانم این یک سواله دیگر. اینکه اینجا در ابتدای این داستان به عنوان یک انسان، به عنوان یک نمونهای از کل انسانها اونجاست، مثلاً تصور کن مرده یا نه به عنوان یک مرد اینجا مطرح شده؟
من هم اینجور مردها مردها میگویند مرده دیگر. بگذار من یک یک چیزی سوال یک چیزهایی در قرآن وجود دارد که بعضیها گاهی میپرسن که مثلاً همه خطابها به مردهاست. همیشه یا ایها الذین آمنوا مثلاً هست. به ندرت به زنها خطاب میشود. و یا مثلاً چیزهای مشابه این.
من واقعاً میخواهم یک آمار بگیرم. چند نفر شما مطمئنید که وقتی که گفته میشه، مثلاً دلیلی که میآرن میگویند نه این خطاب به مردها نیست برای اینکه در زبان عربی همیشه آمنوا که گفته میشه، مثلاً وقتی به یک جمع مختلط خطاب میشه، با چیز خطاب جنبه مذکر دارد.
این یک ویژگی زبان عربیه. چند نفر واقعاً مطمئن نیست که اینجور جاهایی که حرف میگوید یا ایها الذین آمنوا یعنی هم مردها هم زنهایی که ایمان آوردن و منظور هست. بله. مطمئنید که وقتی میگویند یا ایها الذین آمنوا یعنی هم مردها هم زنها. این فلسفه بله. یعنی چی؟ یعنی که یک چیزی باشه منظور این است که مردها آنجا.
چون اگر بخواهد واسه یک جمع مردونه هم بخواهد یک حرفی بزنی از همان استفاده میکنی. اما اگر یک قرینه باشه مشخص میشود که این واسه مرداست یا زنا. اما وقتی دارد آن چیزهای کلی دارد صحبت میکند که مربوطه با آدمها، خب طبیعی است که چند نفر مطمئنن که وقتی که میگوید یا ایها الذین مثلاً الذین کفروا این فقط مربوط به مرداست؟
برعکسش. در مورد کفر وقتی میگوید الذین کفروا خطاب فقط به مرداست یا به زنهاست؟ فقط مردها. من چرا دارم این سوالو میپرسم؟ برای اینکه من واقعاً احساس میکنم که این حسها خیلی وجود دارد.
یعنی با اینکه این توصیف زبانی که ایشان میکنه، یعنی خطاب مذکر اصولاً یک حالت مردانه نداره، میتواند برای زنها باشه، ولی خیلیها من از خیلیها شنیدم، نه تو این کلاس، که احساس میکنند اصلاً قرآن دارد با مرد با مردها دارد حرف میزند. من این حرفو این سوالها را کردم. یک آیهای هست تو قرآن، یک آیه الان یادم نیست، آخر آخر یکی از سورههاست.
هر کسی میداند بگوید. میگوید که دیگر مثال برای کسانی که ایمان برای الذین آمنوا برای الذین کفروا زن فرعون زن لوط و زن هود و مثال برای الذین آمنوا مریم و زن فرعون. یعنی در واقع شاهد خیلی واضح از متن که مثالی که میخواهد بزند در مورد الذین آمنوا زن دارد مثال میزند و برای الذین کفروا هم زن مثال میزند.
ولی باز هم این احساس برطرف نمیشود. این در متن نیست. من میخواهم بگویم این احساسات در فکر شماست. در شما میگویید که زبان فارسی جنس ندارد. نه. چرا؟ یعنی باور کن آدمهای مثلاً غربی هم همینجوری مثالها را.
من میخواهم بگویم ما از نظر فرهنگی بایاس داریم. احساس میکنیم که مثلاً وقتی که یعنی یک جوری همیشه همه چیز به نفع مردهاست. و اگر هم مثلاً یک کتابی اینجوری نباشد هم بایاس ما این را به ما میگوید. یعنی همهاش به این سمت ذهنمون میرود که این کتاب بابا همهاش در مورد مردها دارد صحبت میکند.
آنهایی هم که مثلاً عمومی هم هست اینها هم با لفظ مردانه آمده و الی آخر. یعنی من فقط این را میخواستم بگویم که حتی همین الان که این مثال را زدم که خیلی قاطعانه رد میکند که یا ایها الذین آمنوا مردهاست ولی باز حسش وجود دارد.
بفرمایید. حالا اگر در مورد مردها واقعاً فقط مردها را گذاشتن این را چطور میشه؟ شما بحث میکنید. انشاءالله یک جایی من خب میشود کاملاً با یک چیز قرینه زبانی این را درستش کرد دیگر. یعنی شما میتوانید در مورد مردها الفاظی به کار ببرید که آن الفاظ فقط در مورد مردها به کار میرود.
مثلاً از رجال حرف زدن و تو قرآن مثلاً اینجور آیهها هست که در مورد خاص مردها مثلاً در قرآن معمولاً گاهی مؤمنین با مؤمنات چیز میشن، جدا میشوند. یعنی یک جوری در واقع در مورد مؤمنین صحبت میکنه، در مقابلش اگر مؤمنات هم آمده باشه یا با واژه نساء معلوم است که خطاب به مردهاست.
قرینههای لفظی یا معنوی وجود دارند که معلوم است که اینجا خطاب به مردهاست یا خطاب به زنهاست. ما داریم یک جاهایی صددرصد. اصلاً من میگویم مخصوصاً این عبارت تکراری یا ایها الذین آمنوا و الذین کفروا و اینها بنا به همین آیهای که من گفتم به وضوح نشان میدهد که زنها هم در آن هستند.
حالا این شبهه پیش میآید که شاید فقط زنها، برای اینکه این مثالها، مثالها هر دو تا، دو تا زن مثال زده شده. ولی خب این شبهه وجود ندارد. من فکر میکنم اگر این شبهه وجود داشت در مورد الذین کفروا وجود داشت.
ببینید من میخواهم بگویم یک احساسی وجود دارد واقعاً. کلاً تو فرهنگ ما اینجوری است. یعنی ما میریم به سمت اینکه برداشتهای مردسالارانه بکنیم. از متن، از هر چیزی. و این حتی اگر میگویم یک چیزهای خیلی واضح هم وجود داشته باشه باز این تمایل در ما هست. من یک یک نکته دیگر.
خب من این را یک بار از یک نفر پرسیدم واقعاً خیلی سادهمن به من جواب داد. در مورد اینکه هدف آفرینش اصلاً مرد و زن با همدیگر هستند. در مورد اینکه خیلیا این احساس را. دارند. مثلاً مخصوصاً منابع روایت و تورات که یک جوری مرده که چیزه، اصله.
زن برای مرد خلق شده. یک جوری حالت تبعی دارد. این منظورتون چیه؟ مثلاً اینکه زن خلق شده که مرد آرامش داشته باشه. چون مردی که مثلاً مقام پیامبری میرسه، احساسی ببینید شما مثلاً در همین فرهنگ خودمان وقتی حرف از خلیفه اللهی هست، اصلاً بالاترین مقام پیامبریه دیگر.
زنها که نمیرسن، مردها میرسند. یک جوری که به نهایت کمال مردها میرسند. زنها اصولاً به آن کم اوج کمال نمیرسن. اصلاً یک جوری خلیفه الله بشوند. چند نفرتون این احساس را. واقعاً مطمئنید که این حرف غلطه؟ نمیدانم چطوری بپرسم که بایاس نداشته باشه.
ها؟ واقعاً این شبهه وجود ندارد تو ذهنتان که مردها یک جوری اصلن و مثلاً اینها هستند که به اوج، مثلاً حرف از انسان کامل میشه، حستون بیشتر این نیست که انسان کامل با احتمال خیلی خیلی زیاد مرده دیگر. زن که نمیتواند. نمیگن، زیر لب میگویند که واضح است.
من میخواهم به آیه آخر سوره احزاب اشاره بکنم که جایی هست که در مورد امانت صحبت میکند. که حالا لفظش را دقیقاً حفظ نیستم ولی وقتی که میگوید که امانت را آن چیز خاصی که مربوط به بشره و به انسانها سپرده شده، مثلاً همان حالا بعضیها میگویند این امانت همان مقام خلیفه اللهی یا هر چیز دیگهای هست.
وقتی که دارد ازش صحبت میکنه، میگوید که این مثلاً این بگذار بخوانم. بد نیست. آیا همه شنیدید؟
آیه امانت و ویژگی انسان
یا به این چیزاش خیلی دقت نکردید؟ میگوید الأحزاب · ۷۲إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًۭا جَهُولًۭاما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود. این امانت را هیچکی برنداشت، انسان برداشت آن هم نه به دلیل بر اینکه خیلی ستمکار و چیز بود، نادان. الأحزاب · ۷۳لِّيُعَذِّبَ ٱللَّهُ ٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتِ وَٱلْمُشْرِكِينَ وَٱلْمُشْرِكَٰتِ وَيَتُوبَ ٱللَّهُ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ ۗ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًۭا رَّحِيمًۢا[آرى، چنين است] تا خدا مردان و زنان منافق، و مردان و زنان مشرك را عذاب كند و توبه مردان و زنان با ايمان را بپذيرد، و خدا همواره آمرزنده مهربان است. من فکر میکنم واضح بود که اگر این مؤمنات و اینها را نمیآورد ما حذف میکردیم تو ذهنمون.
تأکید روی این است که این ماجرا مربوط به مؤمنین و مؤمنات و منافقین و منافقات در همه سطوح، هم مذکر و هم مؤنث میشود. چون اگر اینجا همه را مذکر میآورد همه نگاه کنند دیدید؟ همه که همه میگفتند چون اصولاً مردها حرف میزنن، اینها با تفسی و مردها میکنن، همه چیزو مردها میکنند خب این هم نتیجهاشه که اینها حذف میشود دیگر یعنی بله.
من هم جاهایی که میبینم همین الانم اصولاً با این تأکیداتی که وجود میاره و اصلاً این چیزهای خاصی که من میگم، مثال برای مؤمنین بخواهم بزنم یا اینجا، یعنی بازم ما فرهنگمون همینجوری پیش رفته یعنی اصلاً ما این بایاس خیلی راحت برداشته نمیشود.
بله. من میخواهم بگویم که این شبههای که در واقع وجود دارد و در همینجا هم شاید یک نفر اینجوری برداشت بکند که اصلاً آدم مرد بوده، اصلاً اسما را به آدم یاد دادن، به حوا یاد ندادن و بعد نمیدانم اینکه زبانم که یک چیز ویژه مرداست، زنا اصلاً تو اینها نتیجه آن بایاسه هست.
یعنی ما خود به خود میریم به سمت اینکه اینجور نتیجهها را بگیریم. حالا من حداقل میخواستم این را در اینجا برطرف بکنم که از این متن یک چنین چیزهایی برنمیآد. بفرمایید. ببخشید یک نفر شما یک سؤالی داشتید خیلی وقت بود.
خب آخه شما تو این کلاس انقدر حرف زدید شده که فکر کنم آن رفرنسه بله. خیلی در مورد مردسالاری اینجا صحبت شده و فکر کنم کسانی که بودن هم میدانند در مورد چه داریم صحبت میکنیم. ایشان رفرنس مردسالاری ندارد. خب، اه. من نه واژه چی؟
خب آخه شما تو این کلاس انقدر حرف زدید شده که فکر کنم آن رفرنسه بله. خیلی در مورد مردسالاری اینجا صحبت شده و فکر کنم کسانی که بودن هم میدانند در مورد چه داریم صحبت میکنیم. ایشان رفرنس مردسالاری ندارد. خب، اه. ببینید سنز و رفرنس اینجوری است.
شما یک بار یک واژه را که نگاه میکنید به عنوان یک عنصری در زبانه. این زبان خودش یک واژگان خیلی خیلی زیادیه. فقط به واژگان نگاه کنید فعلاً. یک مجموعهای از واژگان که اینها متناظر با یک چیزهای واقعی هستند.
من یک بار یک عنصر را در این واژگان میتوانم با تشخیص جایگاهش، نسبتش با بقیه چیزهایی که تو این واژگان هست، مثلاً هممعنیاش حدوداً با کدام یکی از این واژگان متضادش چیه؟ مثلاً فرض کنید من یک واژهای را با متضادش میتوانم تعریف کنم. یک واژهای را بگویم بگویم این ضد آن چیزی است که مثلاً بهش فلان چیز میگوییم.
این یک جوری بیان مفهومشه. یعنی اشاره نکردم به چیزی در عالم خارج. فقط به یک چیز مثلاً به یک مفهوم متضادش اشاره کردم. من این حرفی که از سنز و رفرنس میزنی یک یک واژه یا به عنوان یک عنصر زبانی داریم بهش نگاه میکنیم در این نظام زبان.
زبانو الان خیلی عادت کردن تو زبانشناسی به عنوان یک نظام مستقل. خود زبانو مستقلاً نگاه کنند جدای از مرجعها. خب؟ جدای از رفرنسها. یک آدم میتواند مثلاً فرض کنید شما یک موجود پیشرفته فضایی میتواند مثلاً زبان انسان را بدون اینکه هیچ چیزی از احساسات انسانها بدونه، زبان انسان را یاد بگیرد و بتواند این واژهها را خوب به کار ببره.
یعنی تو محدوده سنز میتواند خیلی درست است. فقط ممکن است هیچ چیز انسانی هم نباشد. احساسات انسانی نداشته باشه و الی آخر. من تفاوت بین سنسوریک و رفرنس این است. یک بار در محدوده خود زبان هستیم، واژهها میتوانند معنی بشن، با هم ارتباط برقرار کنند.
یک بار در مورد رابطه بین زبان و جهان داریم صحبت میکنیم. اینها واژهها دارند به رفرنسهای خودشان اشاره میکنند. من فقط یک چیز بینابین که گفتم این است که ما همیشه جهان خارج را اول درونی میکنیم، بعد در موردش حرف میزنیم. بنابراین رفرنسها اصولا در درون ما هستن، نه در واقع جهان خارج.
سه تا مرحله دارد. بگذارید من حالا اگر سوالی هست بعداً بپرسید. ببخشید، من یک سوال دارم. شما در مورد زبان گفتید که این ویژگی برای انسان بوده و همه زبانها، یعنی همه آن چیزی که ما میتوانیم بهش بگوییم زبان، همه زبانها این ویژگی را دارند. خب، خب. و این را میخواهم بدونم آیا این درسته؟
هر زبانی، هر زبانی که نوشته شده، حالا اضافه بر آن که نداریم. آها منظورتون این است که مثلاً زبان بدن، نمیدانم اینجور چیزها را جزو زبان حساب میکنیم؟ نه، اصولا آن ویژگی خاص انسان تو همین زبانیه که ما آن چیزی که ما بهش میگوییم زبان، زبانی که همه اینها را میتوانیم در زبان، یعنی منظورم زبان کلامیست.
من، من فکر میکنم که نبودید دیگر شما. باز بروید یک چیزی میپرسید که خب بعد از جلسه بپرسید. نه، این را به عنوان یک شاهدی برای اینکه یک پایهای واقعاً وجود دارد. یک کافری و کافراتی هم داریم دیگر. از آن داشتم عرض میکردم.
آها من، آها ایشون، ایشان جوابشون میگوید منافقین و منافقات و اینا، خب اولش آنها اومدن دیگر. بنابراین یک جور باید خنثی باشه. ولی موضوع، ولی باید خنثی نمیشود. این را من میخواهم بگویم آن ذهنیت همونیه که واقعاً، بگذارید من یک چیزی میخواهم بگم، بگذارید اولین اشاره خودم را بکنم به اینکه چه ارتباطی بین زبان و شر وجود دارد.
خب؟ و بعداً این را خب خیلی بیشتر میشود بحث کرد. من، من مرتب روی این تاکید میکنم که چه چیزهایی را از متن داریم نتیجه میگیریم، چه چیزهایی را از چیزهایی که در مورد مثلاً زبان میدانیم داریم نتیجه میگیریم. بعضی از چیزهایی که در مورد زبان میدانیم بدیهیاته.
کسی نمیتواند بگوید اینجوری نیست. ولی ممکن است بعضی از چیزها فرضیاتی باشه. مثلاً من ممکن است همین جلسه آینده در مورد یک چیزی از روانشناسی لکان یک اشارهای به یک چیزیش بکنم. خب؟ ممکن است درست نباشد. به نظر من درسته، ولی دارم از این نظریه یک آدمی استفاده میکنم.
حالا با چیزی که تو متن هست جور درمیاد، ولی شاید بعداً خیلی عمیقتر بشود یا اصلاً بگویند که درست نیست. بگذارید من به یک چیزی، به اولین چیزی که میخواهم اشاره بکنم این است که ما در واقع اولین، اولین نکته مهم که قبلاً هم در موردش صحبت کردم این است که شما وقتی که یک زبان فرمال پیدا میکنید، تو جهانی که توسط این زبان ریپرزنت میشه، گزارههای غلط میتوانید بنویسید.
میتوانید از اسامی استفاده بکنید که اصلاً ریفرنس ندارند. من این را وقتی در موردش صحبت کردم که آن خطبه حضرت یوسف را که میگوید که «اسماءً سمیتموها انتم و آبائکم» میگوید این چیزهایی که میپرستید اینها اسمان.
یک اسمهایی که خودتان و اجدادتون گذاشتید و اصلاً به چیزی انگار اشاره نمیکند. اینکه این زبان این ویژگی را در واقع پیدا میکنه، که ما یک جوری دلخواهی میتوانیم در آن در واقع از چیزهایی که وجود نداره، از چیزهایی که در واقع درست نیست، کذب، صحبت بکنیم.
من میخواهم بگویم که زبان وقتی که به این حد رسید، به یک حد نهایی رسید که انسان واجدش هست، کذب وجود دارد. نمیشود جلوی به وجود اومدن کذب را گرفت. یعنی من میتوانم حالا با این زبان خودم قدرتی را دارم که از چیزی صحبت بکنم که این چیز واقعاً مابهازای خارجی ندارد.
این اولین قدم به سمت شره. یک کلید، من میخواهم یک خورده خیلی عمیقتر این جمله را تکرار بکنم که میگویند کلید همه بدیها دروغه. کلید همه بدیها نه، برای همه کارهای بد. همه شری که تو این عالم وجود داره، منشأش دروغه.
زبان که به یک مرحله فرمال رسید، یعنی من میتوانم بدون اینکه هیچ رفرنس در واقع وجود داشته باشه، همینطوری یک عبارتهایی بسازم و بگم، این امکان به یک موجودی به اسم شیطان داده میشود که حالا میآید یک دروغی را به من میگوید. تمام شر چه جوری ایجاد شد؟ اینکه شیطان آمد به انسان گفت که اگر از این شجره بخوری، جاودانه میشی یا تبدیل به فرشته میشی.
دروغ گفت. زبان انسانی که به این امکان را میدهد. وقتی زبان به جایی رسید که همهچیز را شامل شد، خیلی زبان وسیع شد، زبان فرمال داشتیم، آنوقت دروغ را هم نمیتونی جلوشو بگیری. بنابراین گزارههای غلط هم در واقع تو این زبان به وجود میآید و ما یک جهانی را در واقع با زبان میتوانیم بسازیم، ما بهش میگوییم فرهنگ.
این فرهنگ اصلاً شباهت زیادی به آن چیزی که واقعاً هست ندارد. میفهمید منظورم چیه؟ یک رابطه واضح بین زبان و شر این است که در زبان دروغ میشود گفت. من میتوانم با دروغ گفتن باعث بشوم که شما یک کاری بکنید که نباید بکنید.
همه شر این است که من درست عمل نمیکنم و بنابراین آسیب میبینم. حالا و یا آسیب میرسونم به دیگران. درست؟ به خودم یا دیگران آسیب میرسونم. چه جوری ما اشتباه میکنیم؟ به دلیل ذهنیت غلط اشتباه میکنیم. ما اصلاً هیچ انسانی نمیخواد که یک کاری بر علیه خودش بکند. همیشه دارد فکر میکند که کار درست را دارد انجام میدهد.
ولی به دلیل این ویژگی خاص زبان، ما تو این زبان میتوانیم گزارههایی بسازیم. این گزارهها از نظر ظاهر با گزارههای واقعی و درست فرقی ندارن، تشخیصش راحت نیست و این گزارهها در واقع به چیزی دعوت میکنند که این چیز در واقع شر خیر نیست، یعنی مطابق با آن چیزی که من واقعاً میخواهم نیست.
این یک نکته، نکته دوم. یک نکته دیگه، این نکته از لکان.
لکان: نیاز و خواست
لکان یک فاصلهای قرار میدهد در بین سه تا چیز را از هم دیگر تفکیک میکند. نیاز را تفکیک میکند از خواست. من میخواهم این تفاوت بین نیاز و خواست به نظر من خیلی تفاوت جالبیه، خوب است. ما به یک چیزهایی نیاز داریم.
به محض اینکه شما نیازتون را بیان میکنید، دارید از یک چیزی کمک میگیرید، از یک زبان که بیرون از وجود شما از قبل بوده. من هیچوقت نمیتوانم احساس خودمو در زبان بهطور کامل بیان بکنم. پس هر وقت که من یک نیازی را بیان بکنم، وقتی به فرم زبانی در میآرم، این فاصله میگیره، یک اعوجاجی پیدا میکند از آن چیزی که واقعاً من بهش نیاز دارم.
برای اینکه زبان، زبان خارجی که در فرهنگ به وجود آمده منطبق با درون نیست. این یک چیزی، قضیه نظام گسستهای از واژههاست و یک روشهای خاصی از ساختن عبارتها که این کافی نیست برای اینکه من همهچیزهایی که میخواهم در آن بگویم.
از اونموقع وقتی من نیازهای خودمو تبدیل به فرم زبانی میکنم، تبدیل به درخواست میکنم، همیشه بین نیاز و درخواست یک فاصله وجود دارد. بنابراین زبان بهطور طبیعی نیازها را چی؟ چیز منحرف میکند. این است که ما خیلی از چیزهایی که واقعاً بهش نیاز داریم را بهش نمیتوانیم برسیم. برای اینکه همیشه از پل زبان باید بگذریم.
این مسیر ارتباطی ما با دیگران و با جهان یک جوری چیزی است که در واقع به درد بیان کردن خاص نیازهای واقعی ما نمیآید. وقتی بین خواست، درخواست و نیاز فاصله افتاد، بعضی از این نیازها ارضا نمیشن. برای اینکه درخواستها در واقع آن چیزی که ما بیان میکنیم مطابق با نیاز نیست، نتیجهاش این است که یک چیزی شبیه شر باز به وجود میآید. نیاز برآورده نشده داریم.
پیوند زبان فرمال و شر
من سعی میکنم حالا باز یک خورده جلوتر هم برویم که چه چرا چه لینکهایی بین زبان، زبان فرمال و شر وجود دارد. دو تا چیز را حالا فعلاً بهش اشاره کردم.
خیلی سوالها زیاده، من هم میخواهم آخر جلسه است. حالا یک چند نفر که خیلی سوالشون مهم است بپرسن. یک نفر. خودش تشخیص میدهد. خندهاش برای همین بود. خب. شما. سوالشون این است که آیا بین بقیه موجودات اصلاً رابطه تعلیمی وجود دارد یا نه؟
بین حیوانات که وجود دارد. به عنوان یک موجودات غیر از انسان. همهچی یاد میگیرن، چیزهایی از هم دیگر یاد میگیرند. از بین هیوانات که وجود داریم این موجودات غیر از انسان همین چیز یاد میدهند بگیر چیزهایی همان میدانیم از تقلید کردن همان میگیر همان چیز یاد میدانیم.
این یک خود برام چیز است. همینجور اگر جوابتن بدهم گفتم بگیر بدین ریفرنج بگی شما اینکه شروعی کنید برام بخواهد جدنستان را. خب اگر ملتونی من را من و دست شگرم بهتان را معروف کند و اگر ما اذنتون بودیم، فیلن نگه یک خود را از این طریق کار نگیده و ورنهای گریی بتوانیم که معروف میگوید و آرز نگه، شبه و این ها میاندارد به یوم که خود باید یک زنشورّک یک نکیلهایی، باید یکی بگیب جان کرده میتوانیم اهاله از این کار را میتوانیم چند مشکل آخر ساز کند؟
خودتان مفهوم ریفرنس... بله... چیزی که از ریفرنس میتواند همچنین بیشتری من میتوانم... من که سوال ارتباط... بگو من یک چیز شخصی زنسالارانه بگویم که خودتان بله ازش میدانید شیطان که باعث بیدود شر میشود و انسان را گمراه میکند از زبان و معنایت فرمالش استفاده میکند درسته؟
ولی طبیعی که اولین از طورها مردها این شوابه را این انسان گفت و از انسان جواب میکند چلتی داریم این استفاده ها میخواهم بگویم که با این حرف هایی که من زدن هم میشین عطیفی گرفت و اصولاً کهز بردون چیزهایی درگوگره را مردها راحتر میگویند و راحتر آن را باور میکنند یعنی آدت دارم به گملاهی بهتر ریفرنس برای منفض قبول شیطان مردها هستند شر را مردها ایجاد میکنند یک شخصی همین شبه زن سالانه هم دارد مردها زنها را گول میزنند و میفهمند که دارند زنها را گول میزنند زنها که مردها را بیوی میزنن، مردها نمیفهم فرقش این است بفهمید چون باید بیدارش شهر...
چه میفهمید؟ من در این تمره وقتش میدانم از درگاه دیگران گفتیم مثلا این کتابتر میباشه خب، نمیتوانید یعنی چی؟ اینکه رنج... این رفعه دیگران سنگیب، فکر زوانی بودی من شهر هر چیز زشت و رنج و مثلا این را چیزهایی شرکت هیوانات هم ارحال یک جوری چیز هستند خاص شرکت باز برگرد من یک لینک بین زبان را شرکت گفتم من گفتم که هر چیز شرکت است و این یک لینک گرد میکند تو همین داستان را برهن میخوانید که منشای شرخ اخراج از بهش این شروع کی شیطان به انسان دلو گفت بخشید شده ببین نه چرا مثلا آیا از این محلان توصیف در میآید که شیطان همه اصما الههی میتوانید بگیره؟
شیطان زبانی میتوانید نتیبه یک سیلی... شیطان جزا موجود دارد دیگر زبانی پیچیده ای دارد ولی این که مثل امسان باشه نه نمیشود این از جای گره و منکر این هم هستیم بابا چنونید که چرا پیغمبران همش مردم بودند؟
واسطه ای بین آلم در جهان تشریح مردم اخشون واسطه را برای انتقال و پرام به زنها مردم را بازی میکنند در مقابلش یک برطری زنها داشتند که در مقابلش صحبت کردند یعنی دنیا متواره بودند اینجوری است که شما وقتی که این وردی کسی میبینید همیشه در جهان زبان و تشریح مردم برطری هایی بودند ولی بعد هم در جمعه تکمین زنها بردر یاد میکنید یک جوری این را در حال با همگی متعادل میشود ولی...
این اصولا این که من این را واقعا توضیح دادم رضای دلار بیاید هست شرفون میتوانیم چیزهایی که هست من در مورد این واقعاً صحبت کردم. من قصد این در واقع جوابش همین که چرا پیامبران همیشه مردن. واسطه بین عالم در جهان تشریعی مردان نقش واسطه را برای انتقال پیام به زنها حتی بازی میکنند.
در مقابلش یک برتری زنها داشتن که در موردش صحبت کردیم. یعنی دنیا متقارن بودنش اینجوری است که شما وقتی که اینوری چیزی میبینید همیشه در جهان زبان و تشریع مردها یک برتریهایی دارند. ولی بعداً در جهان تکوین زنها برتریهایی دارند.
یک جوری این را در واقع با هم دیگر متعادل میشود. ولی این اصولاً اینکه من این را واقعاً توضیح دادم. بگذارید حالا بیاید هستش اصلاً میتوانید این چیزهایی که هست را اگر حوصله کنید گوش کنید دیگر. که کی بودم نمیدانم ولی واقعاً در مورد این میتوانم حداقل نیم ساعت این چیزها را صحبت کنم.