→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۷ · داستان آفرینش در قرآن

شبهه‌های مردسالارانه و زنانه در آدم

۱۸,۶۲۳ واژه · ۱۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه شبهه مردسالارانه و زن‌سالارانه در داستان آدم و تعلیم اسماء بررسی می‌شود. واژه‌هایی که به چیزی اشاره نمی‌کنند، حب الشهوات، و جایگاه شیطان در روایت خلقت ادامه می‌یابد.

پرسش و پاسخ

جریان بله کنسل شده ولی این‌ها دقیقاً هست. بله اصلاً در تورات فکر می‌کنم بله دیگر تو تورات رسماً از آدم خلق می‌شود. خب حالا که این را گفتی، من همین‌جور در انتظار بودم ببینم پارسی یک روزی با یک چیزی این حرفو بزند.

من اه درست است. ای کاش جمعیت بیشتر بود این حرفو می‌زدم. نه بگذار من سوالشم می‌گویم. بگذار من حرفی را خودم می‌خواهم بزنمو بگذار یک بار دیگر بگویم. از نو بگویم.

شبهه مردسالارانه و شبهه زن‌سالارانه

من حدود پنج جلسه قبل تو این کلاس یک چیزی رسماً آخرش گفتم یک شبهه مردسالارانه. اصلاً گفتم که اینجا به نظر می‌آید که اصلاً تعلیم اسماء به آدم دارد داده می‌شود و آدم که مثلاً انباء ملائکه و فلان این‌ها را انجام می‌دهد.

این‌جوری همه‌چیز درمورد آدمه و بعد هم اینکه قبلاً هم که من تو کلاس مثلاً این صحبت‌هایی کرده بودم به نظر می‌آید که زبان اصولاً کلام دنیای سخن بیشتر متمایل به مردهاست.

زن‌ها مثلاً یک جوری اینجا مثلاً در چیز دیگر در عالم تشریع کمتر دست دارن، در عالم تکوین قدرت دارند. بنابراین اگر این حرف‌ها را مثلاً این‌جوری تعبیر بکنیم به نظر می‌آید که اصلش آدمه دیگر مثلاً مرده، زن مثلاً حالت آن یک شبهه مردسالارانه.

بعد من به این نکته می‌خواهم اصلاً به خود شبهه کار ندارم. اینی که من گفتم جلسه بعدش نگفتم که موضوع چیست. دو جلسه گذشت. تو این مدت نمی‌دانم چند تا از خانم‌ها اومدن به من گفتن که این خلاصه چه شد؟ دقت می‌کنین؟ عوضش من دو سه جلسه قبل یک چیزی تحت عنوان شبهه زن‌سالارانه گفتم. اصلاً کسی یادش هست؟

اینکه اگر شیطان اصولاً در زبان دخالت می‌کنه، مرد هم که همه‌چیزش مثلاً تو این قسمت سمبلیک زبان. من توضیح آن چیزو گفتم که زبان اصولاً فقط نقش سمبلیک ندارد. به اصطلاح بخش سیمیوتیک هم دارد که زن‌ها این تو قوی‌ان. بنابراین زبان یک چیز بینابینیه. در واقع تو یک بخشش زن‌ها قوی‌ان، تو یک بخشش مردها قوی‌ان.

و ولی دقیقاً تو آن از آن قسمت سمبلیک کار خراب می‌شود. جمله کاذب می‌شود ساخت. بنابراین اصولاً شیطان یک موجودیه که به نظر می‌آید بیشتر با مردها نسبت دارد تا با زن‌ها. نه تنها یک نفر تا حالا عجله‌ای ندارد به اینکه جواب این شبهه را بده، اصلاً بی‌خیال این چیزها. اینکه تمام جلسات هم آخرش می‌آیند یک سری از این حرف‌ها را به من می‌زنند.

شبهه‌های جدید مردسالارانه مطرح می‌کنند. مثلاً ثابت می‌کنند که مردها مقدم‌ان و بهترن و من می‌خواهم یک بار تفاوت روحیه را اینکه مثلاً بعضیا می‌گویند که چرا، یک آخرین چیزی که برای‌شان حل نشد این است که چرا اصلاً می‌گوید منافقین و منافقات. چرا مثلاً خانم‌ها را اول نمی‌گه؟ دقت، آن می‌خواهم بگویم یک چیزی در درون شماها فرق دارد با همدیگر.

اینکه اصولاً یعنی اه این احساس اینکه مثلاً اه مردها کاملاً از خودشان مطمئن‌ان، یک جوری تقریباً مطمئن‌ان که برتری دارند. هزار تا من استدلال‌ام. اصلاً من واقعاً دارم این را دوباره تکرار می‌کنم و به نظر خودم تو آن آیه‌های اه ابتدای داستان مریم استدلال کردم که از نظر قرآن زن‌ها یک جوری بزرگ‌تر مساوی مردها حساب می‌شوند.

عین جمله مثلاً قرآنه و یک جوری به هزار و یک دلیل هم همین به غیر این معنی هم نمی‌توانید بهش نسبت بدهید. هیچ‌کی از مردها حواسش پرت نمی‌شود. می‌گویند بله فوقش مساوی هستیم دیگر ما که کوچک‌تر نیستیم.

ولی خانم‌ها اگر یک اپسیلون یک جایی یک مشکلی وجود داشته باشه که احتیاج به توجیه داشته باشه، فوری حواسشون پرت می‌شود و بهشان با کمال ریلکسی و راحتی نشسته‌اید می‌گوید که چون مثلاً چی؟ که آدم اه آن که هیچی.

نه الان حرفی که زدی این است که اینکه اصولاً از خلقت مثلاً فرض کنید اه چیز حرف زده نمی‌شود. از خلقت زوج حرف زده، از خلقت تو این داستان خلقت آدم هم که جعل نمی‌شه، چیز نمی‌شود.

یک خلیفه قرار است به زمین باشه، ببین اصلاً یک جوری آدم اینجا چیز است دیگه، اینجا آدم به معنای خیلی کلی مطرحه انگار، یک انسانی نه نه، منظورم این است که حتی از خلقت آدم اصلاً هست، در زمره، نه به عنوان، نه به عنوان یک مرد، ببین تو می‌تونی از یک آدم صحبت بکنی، همان آخه تو این باید با دست قرآن مشکل داشته باشی، برای اینکه اصلاً بیا بیا من بگذار یک لحظه اجازه بده، فرض کنیم که خلقت آدم ذکر شده و خلقت زوج رسماً ذکر نشده، خب این چه چیزی، چه شبهه‌ای ازش به وجود می‌آد؟

خلاصه که خلق شدن که مثلاً، یعنی اینکه یک جوری نه مثلاً، آن که، مثلاً خلقت آن مهم نبوده، یعنی من می‌خواهم بگویم اولاً آدم به عنوان مرد مطرحه یا نه، به عنوان انسان مطرحه؟ ببین یک چیزی را قبول داری، چیزهایی که تو قرآن می‌آد، پیش‌فرض اول گذاشتی من هستم، چیزهایی که تو قرآن می‌آید هر چیزی می‌آد، معنی دارد و هر چیزی که نمی‌آید معنی ندارد.

درسته؟ بنابراین این من از نظر من سؤال کاملاً منطقیه که چرا خلقت حوا ذکر نشده؟ یعنی حالا اصلاً به شبهه اوناش کاری ندارم، من به چه نتیجه‌ای می‌رسم از این سؤال، ولی این سؤال به نظر سؤال منطقیه. چرا خلقت حوا و زوج آدم اصلاً به هیچ، آدم ذکر شده، خب؟

ولی زوج آدم، یعنی همه‌چیز را زوج نسبت داده می‌شود و آن زوج آدم هیچ‌وقت هم بحث خلقتش بحث نمی‌شه، ضمن اینکه تو داستان آدم، خود خلقت آدم هم بحث می‌شه، تو زمره فکر کنم قبل از، یعنی از آن داستان، آن اصولاً هر جایی که حرف از خلقته، اگر دقت بکنی، به غیر از شاید یک جا، همیشه خلق الانسان، هرگز اسم آدم نمی‌آد، به غیر از یک جایی که اگر اشتباه نکنم، خلقت آدم مقایسه می‌شود با خلقت مسیح.

درسته؟ ببین، این چیزی که من تو ذهنم، این هم نبود. یعنی یک جوری به وضوح، خب آدم را خلق کردیم و بعد آن را جعل کردیم.

یعنی این مسئله خلقتش کاملاً قبل از اینه، ولی ببین کلاً اینکه، این حرفی که می‌زنی را من قبلاً توضیح دادم، این اسم داشتن آدم و اینکه اصولاً یک جوری اشاره به زن‌ها به غیر از حضرت مریم که یک موجود انتخاب شده‌ست، یک جوری در چیز است دیگه، در به اصطلاح ذکر شدن یک چیزی است که مربوط به مذکرها می‌شود بیشتر، اینکه من واقعاً اینکه در عالم پیامبران همه مرد هستند، عالم تشریع دست مردهاست، مثلاً یک جوری اولویت دارند و اینکه مذکور در مذکور شدن هم به هر حال مردها در واقع یک جوری چیزن، زن‌ها قرار نیست ازشان نامشون ذکر بشه، این یک چیزی است که در همه قرآن تقریباً هست.

یعنی حتی، حتی مثلاً شما ببینید، اصلاً خیلی موجودات در قرآن اسم ندارن، ولی واقعاً از بین زن‌ها به غیر از حضرت مریم دیگر چه زنی اسمش تو قرآن می‌آد؟ بله، زن فرعون اسمش تو قرآن نیست. هاجر، هاجر اسمش تو قرآن، آها آره، هاجر، یک جا اشاره به هاجر هست.

خیلی ببینید، من می‌خواهم بگویم که این نام بردن از زن‌ها خیلی تو قرآن کمه، من فکر می‌کنم دلیلشو آوردم دیگه، یک بار در مورد این بحث کردیم که اصولاً ذکر زن، و همان در مورد حضرت مریم به عنوان یک استثنا، به عنوان یک موجودی که وذکر فی الکتاب مریم، یک دانه موجود، یک دانه از زن‌ها انتخاب شده و یک بار در واقع به یک ترتیب خاصی دارد تو قرآن ازش یاد می‌شود که برای مردها کافیه.

در اول همین داستان هم این آیه هست که لیس الذکر کالانثی، ولی اصلاً عین خیالتون نیست. اگر فرض کنیم زن‌ها آن‌قدر مورد تکریم نبودن، آره، همان بحثی هم که راجع به نفس، آره، مطرح کردیم، اگر فرض کنیم که زن‌ها اول خلق شدن، بدیهی که خلقتشون حداقل باید مطرح می‌شد، حالا اگر قبل از آدم نبوده، حداقل قبل از آدم مطرح می‌شد.

تو یعنی آن آیه‌ها را قبول نداری به عنوان اینکه نفس، این حرف از نفس، نه، قبول کردیم که حالا، خب اگه، خب همون، آن ذکر شدنه دیگر پس. نه، خلقت، من دارم می‌گویم تو داستان آدم و حوا. چرا؟

به این جهت که با وجود اینکه خلقت آدم ذکر آن جایی که به خلقت آدم هم اشاره، اشاره می‌شه، فکر نمی‌کنم حرفی از حوا آنجا زده بشود. به هر حال، و این موضوع چیز نمی‌شه، من نکته اصلیم این است که، من احساسم این است که زن‌ها می‌توانند بگردن تو قرآن خیلی از این‌جور چیزها پیدا بکنند به نفع خودشان.

مثلاً من یک بار گفتم، ببینید اینکه همه امر و نهی‌ها به مردهاست تقریباً، خب این می‌شود یک تعبیر بدی هم کرد ازش دیگه، ولی هیچ زن‌ها دنبال این نیستند که به علیه شما یک تعبیر، حتی اعتراض هم می‌کنند که چرا به ما خیلی امر و نهی نشده.

مثلاً خب می‌شود تعبیر بدشون این است که آن مردها هستند که هیچی نمی‌فهمن، احتیاج به امر و نهی دارن، زن‌ها مثلاً خب به دلایل تکوینی مثلاً بیشتر می‌فهمن، کمتر احتیاج دارن، اصلاً این کلاً جالب نیست که یک نفر معترض باشه که چرا همه‌اش به این‌ها امر و نهی می‌کنید، به من امر و نهی نمی‌کنید.

من می‌خواهم این را بگویم یک بایاسی اینجا وجود دارد اصولاً، یعنی زن‌ها یک جوری اصلاً این کلاً جالب نیست که یک نفر معترض باشه، چرا همش به این‌ها امر و نهی می‌کنید؟ به من امر و نهی نمی‌کنید. من می‌خواهم این را بگویم یک بایاسی اینجا وجود دارد اصولاً.

این زن‌ها یک جوری تحت فشار همان فرهنگ مردسالار در چیز هستند، در به‌اصطلاح یک حالت اضطراب و اینکه اصلاً ما اصلاً موجودیت‌شون به رسمیت شناخته می‌شه، نمی‌شه، این‌که حساسیت نشان می‌دهند.

واقعاً من نمونه‌اش فکر کنم، و همین‌جور منتظر بودم خلاصه یکی از این آقایون بیاید بگوید آخه آن شبهه خلاصه چه شد ما تکلیف‌مون؟ اصلاً عین خیال‌شون نیست. راحتن. راحتن. و همین الان هم برای‌شان مهم نیست که خلاصه من بگویم مشکل چگونه حل می‌شه، نمی‌شود.

لیس‌الذکر کالانثی و نقش آدم

پرسش و پاسخ

کدام سوره؟ سوره آل‌عمران. آل‌عمران.

آل‌عمران شروع، قبل از اینکه داستان شروع بشه، این آیه هست. وقتی که مادر مریم اظهار نگرانی می‌کند از اینکه فرزندش پسر نشده و دختر شده، بعد این جمله می‌آید که و خداوند بهتر می‌داند که تو چه به‌اصطلاح به دنیا آوردی و لیس الذکر کالانثی. یعنی ویژگی‌های مثلاً فرض کن تعلیم اسماء متعلق به آدم به معنای یک مرد نیست.

یک بار این است که من می‌توانم فرض کن در مورد یک موجود خاص صحبت کنم، ولی نه به عنوان اینکه حالا مثلاً این به عنوان مثل اینکه نماینده انسان‌هاست، نه نماینده مردها. این خیلی، این خیلی فرق می‌کند. یعنی این دو هم می‌تواند ممکن است برعکس باشه. یعنی چه برعکس باشه؟ یعنی تمام آن فرق‌ها را می‌گویم.

یعنی اصلاً آن چیزی که آدم مرد را از آن چیزی که زن می‌آره، خب بله. نه نه، ببین من نمی‌گویم آدم زن، زنه یا مرد، عرفاً وجود داره، مرده. ولی مثلاً فرض کن وقتی که می‌گوید که آدم را بهش تعلیم اسماء می‌دیم، نه اینکه چون مرد را بهش تعلیم اسماء می‌دیم، به همه انسان‌ها تعلیم اسماء داده می‌شود.

می‌دونی منظورم چیه؟ یعنی اینجا آدم در نقش مرد ظاهر نمی‌شه، در نقش انسان ظاهر می‌شود. و جاهای چیز هست‌ها، یعنی من می‌توانم استدلال بکنم از آن متن، نه اینکه همین‌جوری برای خودم دارم می‌گویم.

یعنی بعضی جاها این‌جوری می‌آید که انسان را مثلاً خلق کردیم و اصلاً و می‌گوید لقد کرمنا بنی‌آدم رو، اصلاً انسان را در واقع تکریم کردیم، بعد مثلاً خلقش کردیم، گفتیم که ملائکه سجده کنند. یعنی این سجده کردن ملائکه بر انسانه، نه سجده کردن ملائکه بر مردها. برای خاطر اینکه آن تیکه‌هایی که مثلاً فرض کن ملائکه سجده می‌کنند، آدمه دیگه، هنوز حرفی از زوجش نشده.

ولی از بقیه جاهای قرآن نگاه کنی، مسئله رابطه بین ملائکه با انسانه، نه با مرد. اصلاً اینجا هیچ حرفی از مرد و زن بودن به آن معنایی که مثلاً تفاوتی گذاشته بشود نیست. ولی در عین حال من توضیح دادم که چون باز مسئله انباء در واقع یک جوری انتخاب نبویه، باید مرد باشه.

یعنی فقط مسئله تعلیم اسماء نیست، بعدش ازش خواسته می‌شود که به ملائکه انباء کنه، یعنی نقش پیامبری در واقع. یک جور پیامبریه دیگر. آن انباء در چیز اصولاً ویژگی مردانه است. من این را قبلاً ها گفتم. یعنی نمی‌شد اینجا یک زن به عنوان نمونه انتخاب بشه، برای اینکه بعد باید پیامبری می‌کرد به یک معنایی.

برای ملائکه باید خبر اسماء الهی را می‌گفت. خبرها را مردها می‌برند در دنیا. زن‌ها این کار را دیگر بلد نیستند. این‌جوری یکی از دلایلی که خدا را من می‌گویم این است که، یعنی یک جوری این‌ها را مجبورن اعتراف بکنن، خداوند می‌گوید که انسان می‌گوید که عجب رویی دارند این‌ها. خب بله دیگه، یعنی اینکه ملائکه آن ظهور تعلیم اسماء را در آدم می‌بینند.

نه اینکه تعلیم به این آدم بهشان نشان می‌دهد که من یک چیزی در واقع می‌دانم که شما نمی‌دونید، ولی نه اینکه زن‌ها این را ندونند. این اصلاً ول‌کن نیستند این‌ها. خب جالب است ولی واقعاً به نظر من این، همین که یک آگاهی‌ای به وجود بیاید که خیلی از نگرانی‌هایی که خانم‌ها دارند، مشکل خودشونه، نه مشکل، نه، یعنی همین نگرانی‌ها را تو اروپا هم زن‌ها دارند.

یعنی اگر مثلاً یک شبهه‌ای یک نفر مطرح بکند در، مثلاً فرض کنید ژاک لاکان یک چیزی مطرح کرده واقعاً، یعنی یک شبهه عظیم مردسالارانه مطرح کرده که اصولاً، آن هم اصولاً من این حرف‌هایی که می‌زنم، به یک معنایی خیلی خیلی چیزی، بگذارید من بد نیست که نمی‌دانم اصلاً اشاره کردم به این موضوع یا نه.

دقیقاً این شبهه اینکه زبان یک چیز مردانه است رو، مردها در واقع انگار تعلق زبان به مردها و تعلق قانون به مردها، این‌ها را من خبر لکان در روانشناسی خودش خیلی با استدلال‌های جالبی نتیجه می‌گیرد یعنی و یکی از کارهایی که کریستوا انجام داده به عنوان یک حاشیه‌ای در واقع بر روانشناسی لکان‌زده همین است اینکه زبان فقط وجه سمبلیک ندارد این حرف‌هایی که من در جواب آن شبهه مردسالارانه زدم شبیه در واقع حرف‌هایی که جولیا کریستوا در جواب حرف‌های لکان می‌زند.

من می‌خواهم بگویم اگر الان یک شبهه زن‌سالارانه در دنیا مطرحه، این موضوع اصلاً این منطق و نمی‌دانم این کلاس و این‌ها نیست. اصلاً مردها این را خیالشون نیست. یعنی یک کسی بیاید ثابت بکند که زن‌ها یک برتری‌هایی دارن، اصلاً قبول نمی‌کنن، هیچ تکون نمی‌خورن.

ولی شما یک اپسیلون یک این یک چیز بین‌المللیه. من می‌خواهم بگویم اصلاً به دلیل همان رشد کردن تو فرهنگ مردسالار، زنا به خودشان شک دارند اصلاً. یعنی یک جوری حس اینکه ما ضعیف‌تریم مثلاً در یک مرحله پایین‌تری هستیم، آن عمیقاً تو خودشان دارند.

بنابراین هر متن حالا قرآن باشه، جای دیگر باشه، هر جایی که بخونن، حتماً این مشکل پیش می‌آید. به اضافه اینکه در مورد ادیان واقعاً این بایاس به طور طبیعی وجود دارد. یعنی مثلاً شما فرض کنید در ادیان دیگر به نظر من قرآن را بگذارید کنار، در متون مثلاً مسیحی و یهودی اصلاً فاجعه‌ست.

واقعاً یعنی این نفوذ مردسالاری در حتی کتب مقدس، مثلاً در تورات یعنی یهودی‌ها باز حداکثرش در این حده که مثلاً حوا از در آدم خلق می‌شه، یک جوری مثل یک زائده‌ست در واقع و خیلی خیلی اصلاً احکامی که مثلاً در دین یهود هست، یک جاهاییش واقعاً اگر تورات را بخوانید می‌بینید که چه برخورد لحن عجیبی در مورد زن‌ها وجود دارد.

ولی یا حتی مثلاً اینکه در همه که ادیان دیگه، ادیان به اصطلاح که این داستان آدم و حوا را قبول دارن، تقریباً فکر کنم همه این‌جوری قبول دارند که حوا فریب خورد و بیچاره مثلاً آدم چون حوا فریب خورده بود یعنی این تقصیر اصلاً کلاً تقصیر زن‌ها بوده، تقصیر مردها نبوده.

یک جایی در یکی از این متون چیز، متون عرفانی یک چیز خیلی جالبی که نوشته بود در مذمت خواب. نوشته بود که از در مذمت خواب نوشته بود که ببینید آدم وقتی که خوابید خداوند از یکی از نمی‌دانم دنده‌هاش حوا را خلق کرد و این‌قدر بدبختی به وجود آمد. خواب چیز بدیه.

یعنی بخوابید مثلاً و بعد مثال دومش این بود که ابراهیم وقتی خوابید، خواب دید که باید اسماعیل را قربانی بکند. می‌خواست نتیجه بگیرد کمتر بخوابید. تمام این بلاها تو خواب سر آدم می‌آید. جالب است بله.

مخصوصاً این شاید واقعاً مردسالارترین دین مسیحیته. رسماً خداوند مرد است، پدره. پسر دارد. اصلاً همه‌چیزش مردانه‌ست. یعنی مریم مقدسم حتی در انجیل نگاه کنید تقریباً حذف شده‌ست. فقط می‌دانیم که یک مریم مریم وجود دارد.

ولی دین به شدت یعنی این‌جوری آسمانی همه مردانه‌ست. رسماً این خیلی نکته وحشتناکیه که رسماً چیزی که اطلاق می‌شود به خداوند در دین مسیحیت پدره و به ظهور هم کرده در عالم مثلاً ما هم به صورت پسر ظهور کرده. اصلاً ربطی به زن‌ها ندارد. زنا کاملاً این در اصول عقایدشون یک جوری حذف شدن.

این برتری مرد نسبت به زن وجود دارد. خلاصه من به هر حال یک روز این حرف را می‌زدم. می‌خواستم منتظر بمونم ببینم خلاصه کسی بیاید بگوید که یک شبهه زن‌سالارانه هم اینجا مطرح شده، کسی حواسش پرت شده اصلاً نه این هیچ‌کس حواسش نبود. این جزو بدیهیاته دیگر برای‌شان که خب ما که بهتریم. خب. من حالا جواب شما را نمی‌دانم چقدر دادم.

ممکن است واقعاً حوصله می‌کنم یک بار نگاه می‌کنم ببینم مثلاً مسئله خلقت آدم گفتید یک جایی ذکر شده، این چه جوریه؟ بله حالا باشه. من نگاه می‌کنم ببینم من تا اونجایی که یادمه همیشه وقتی حرف از خلقته، کلمه انسان می‌آید. مگر از یک جایی که خلقت آدم با خلقت مسیح دارد یعنی می‌گوید که مسیح را مثل آدم خلق کردیم.

بعد حالا مسیح را مثل آدم خلق کردیم هم خب باز معنی داره، معنایش چیه؟ و شما می‌گویید حالا یک جایی هست که اصلاً اصولاً از خلقت آدم دارد بله تو داستان آدم و حواست خلقت آدم را دارد ذکر می‌کند نه خلقت انسان. حالا بد نیست این را نگاه کنید. این خلاصه‌ست. شما که دست‌بردار نیستید. این هم مثلاً من جواب بدهم فردا یک خودشان شبهه‌های مردسالارانه تولید می‌کنند.

خانما اصلاً تولید که نمی‌کنند هیچی، یکی‌ام که من تولید کردم هیچ اصلاً پیگیری نمی‌کنند. نگران شبهه‌های مردسالارانه که خودشان می‌دانند که یکی‌شون به هدف می‌خورد. در درونشون یک چنین احساسی هست.

بالاخره مثل آن یک بار من یک جوکی گفتم که یک را رفته بود گاگارین می‌گویند رفت بعدش آمد این بگذارید فکر کنم خیلیا نشنیدن که یک جوکی هست می‌گویند که اولین فضانورد شوروی که رفت تو فضا و برگشت بعد خب مرتب تو شوروی برایش مهمونی می‌دادن تا اینکه خلاصه این مهمونی بود که صدر هیئت رئیسه شوروی هم در آن شرکت کرده بود این را کشید کنار و بهش گفت که خب حالا راستشو بگو هیچ چیزم نکن من به هیچکی نمی‌گویم و هیچ بلایی هم سرت نمی‌آرم.

آن بالا که رفتی خلاصه خدا را دیدی یا نه؟ این گفت والله چه عرض کنم راستشو بخواهید بله. این صدر هیئت رئیسه شوروی گفت بله می‌دونستم هست.

بعد این رفتش در مثلاً اروپا و جاهای دیگر تا اینکه رسید واتیکان یک مجلسی دادن و آن پاپ این را کشید کنار و گفت که راستشو بگو رفتی بالا خدا را آ آن صدر هیئت رئیسه شوروی ازش قول گرفت که این را به جای دیگر این را فقط نگم.

وگرنه هیچ کاری بهت ندارم. پاپ کشیدش کنار و گفت که خب رفتی آن بالا خلاصه خدا را دیدی یا نه؟ گفت نه. گفت می‌دونستم که نیست.

می‌گویم مثلاً این خانم‌هایی که خیلی خیلی خیلی جیغ و داد می‌کنند این که زن‌ها مثلاً چه این‌ان و فلان و این‌ها این یک چیزی از درونشون برعکس می‌دانند که مثلاً یک جوری احساس می‌کنند که هست. وگرنه این آقایون اصلاً هیچی نه جیغ و داد می‌کنند اصلاً کاری به این کارا ندارند.

هزار تا من شبهه زن‌سالارانه از متن قرآنم عین جمله این است که اصلاً لیس الذکر ک الانثی من هزار جور می‌شود استدلال بکنم اصلاً هیچ از این گوش به این گوش نمی‌آره. که اصلاً هیچ احساسی بهشان دست نمی‌دهد. واقعاً این‌ها من جداً دارم این را چیز می‌کنم این که این را بدونید که یک چیز خیلی خیلی درونیه.

این احساس اطمینان و عدم اطمینانی که بعضی‌ها به خودشان دارند در اثر یک در واقع یک چیز خیلی عمیقیه که از تو فرهنگ ایجاد شده دیگر.

تکمیل بحث فرهنگ کاپیتالیستی

خب من می‌خواهم یک در مورد این چیزهایی که دفعه قبل گفتم بحث‌های حاشیه‌ای خب اولاً یک خوشبختانه یک بخش عمده‌شون نگفتم که اگر می‌گفتم فکر می‌کنم دیگر تا دو سه جلسه گرفتار بحث‌های حاشیه‌ای می‌شدیم ولی در مورد آن چیزهایی که گفتم یکی دو تا نکته می‌خواهم اضافه بکنم.

اولاً یک نفری سوال خیلی خوبی کرد که من همون‌جا خب واقعاً یک سوالی که در حاشیه حاشیه یک نفر سوال می‌کند من هم در دو تا جمله ممکن است جواب بدهم ولی بعد به نظرم رسید که این خوب است در تکمیل آن بحث‌هایی که آن روزی که در مورد کاپیتالیسم صحبت می‌کردیم واقعاً بیش از شاید نصف مطالب موند و خب من هم دیگر رغبت اینکه دوباره بیام مثلاً یک جلسه دیگر در مورد آن نصفه‌ای که مانده صحبت بکنم را نداشتم.

مخصوصاً در مورد جنبه‌های فرهنگی خیلی کم بحث شد. جا دارد خیلیا هم بحث بکنند. می‌شود مستقلاً در مورد فرهنگ کاپیتالیستی آدم یک صحبتی بکند.

دفعه قبل من یک حرف‌هایی که زدم در مورد مواد مخدر و این‌ها یک نفری سوال خیلی خوبی کرد که شما در گفتید در یک قسمتی می‌گویید که مواد مخدر به دلیل اینکه آدم در یک جایی گفتم که اصولاً کاپیتالیسم آدم‌ها را به عنوان کارگر بهشان نگاه می‌کند.

مثلاً خب آدم‌هایی که بروند ازدواج کنند عاشق بشوند و این‌ها خب خوب کار نمی‌کنند بنابراین این یک چیزی است که در کاپیتالیسم یک جوری در واقع به طور طبیعی باهاش مبارزه می‌شود مقابله می‌شود. بنابراین اینکه مردم فعال باشند و کار بکنند به نفع کاپیتالیسم.

بعد یک جای دیگر یک حرف از این شد که مواد مخدر و این حرف‌ها که خب خوب است دیگر آدم‌ها که مواد مخدر مصرف می‌کنند چون شل و ول می‌شوند و بعد مثلاً مبارزه سیاسی نمی‌کنند و به نفع کاپیتالیسم. اینکه این دو تا یک نفر پرسید که این دو تا یک جوری با همدیگر دو تا تعبیر تناقض دارد.

خلاصه کاپیتالیسم می‌خواهد که ما سرحال باشیم کار بکنیم یا نه سرحال نباشیم. و من به نظرم همان دفعه قبل گفتم ولی می‌خواهم یک خورده بیشتر روی این تاکید بکنم که اولاً دو تا چیز را تو همین اگر یک روزی بخواهم در مورد فرهنگ کاپیتالیستی مستقل بحث بکنم دو تا نکته وجود دارد. در واقع کاپیتالیسم و هر نظام دیگه‌ای این چیزهایی که می‌گویم ربطی به کاپیتالیسم ندارد.

هر سیستمی که حاکم می‌شود یک سری اقتضائات ببین یک سیستم وقتی که حاکم می‌شود یک مدت می‌گذره یک حالت ارگانیک پیدا می‌کند یعنی همه چیزها با همدیگر جور می‌شوند یک جوری.

هر چقدر زمان می‌گذره بیشتر این اجزای مثلاً این سیستم یک جوری با همدیگر مربوط می‌شوند یک حالت به اصطلاح ارگانیک پیدا می‌کند یعنی شما یک قسمتش را که دست می‌زنید انگار این در تمام این سیستم و الا اینکه شما سیستم را به طور کاملاً قراردادی اولش چیده باشید در سیستم‌های اجتماعی این خاصیت را به هر حال پیدا می‌کنند.

عمرشون که می‌گذره همه چیز با همدیگر یک جوری انگار به هماهنگی می‌رسند. یک یک بخشی از فرهنگ کاپیتالیستی کاملاً به طور ناخودآگاه به وجود می‌آید.

یعنی هیچ‌کی نمی‌شینه در مثلاً پشت درهای بسته بگوید ما بیایم یک واژه‌ای این‌جوری تولید کنیم بیایم مثلاً سر مردم شیره بمالیم این فرهنگ‌سازی بکنیم به اصطلاح. فرهنگ‌سازی الان این واژه‌ایه که خیلی استفاده می‌شود. خیلی از چیزهای تأثیرهای فرهنگی کاپیتالیستی در واقع فرهنگ‌سازی شده نیست. یعنی این‌جوری نیست که یک عده نشسته باشند تصمیم بگیرند.

یک بخشیش تصمیم‌گیری می‌شه، یعنی خودآگاهانه به وجود می‌آید. کاپیتالیسم از خودش دفاع می‌خواد، کاپیتالیست‌ها می‌خواهند از خودشان دفاع کنند. بنابراین اگر جایی لازم باشه با رادیو تلویزیون، با این ابزارهایی که اصولاً بهش می‌گویند هژمونی، با این هژمونی و خودشان در واقع یک فرهنگ تزریق می‌کنند در جامعه.

این اولین‌بار من تو آن جلسه گفتم که این مسئله خیلی خیلی مورد توجه یک آدمی به اسم گرامشیه و بعداً هم که تو تمام مارکسیست‌ها مثلاً کسانی که بر علیه کاپیتالیسم مطالعه می‌کنند و نقد و نقادی می‌کنن، همه‌شان در واقع به این مفهوم هژمونی و اینکه یک فرهنگ، فرهنگ‌سازی که کاپیتالیسم انجام می‌دهد توجه کردن.

آن چیزی که چیز دیگه‌ای هم که نه اینکه بهش توجه نشده، در کنار این وجود داره، آن بخشی از فرهنگه که از هیچی نمی‌دونه که دارد ایجاد می‌شود.

یعنی خودبه‌خود وقتی که شما مثلاً فرض کنید یک تو فضای کاپیتالیستی یک اقتضائاتی وجود داره، مردم به طور، بگذارید من این‌جوری مثلاً یک یک کانال خیلی خیلی مناسبشو بهتان بگویم. وقتی که کاپیتالیسم حاکمه، یک تأثیری روی نحوه معیشت مردم دارد می‌گذارد.

معیشت دیگر نه به معنای نحوه زندگی مثلاً بیولوژیکشون. معیشت به معنای اینکه نون خودشان را از کجا می‌آرن، چگونه کار می‌کنن، چه کارهایی در طول روز می‌کنن، با چه چیزهایی در از نظر اقتصادی و اجتماعی مواجه می‌شوند. یک سیستم اقتصادی، یک سیستم اجتماعی، نحوه معیشت مردم را خلاصه یک تغییری می‌دهد دیگر. درسته؟ نه نحوه معیشت بیولوژیک.

به هر حال اینکه این غذا از کجا دارد به شما می‌رسه، خب؟ شما وقتی که نحوه معیشتتون تغییر پیدا کرد، طبق آن چیزی که من قبلاً توضیح دادم، فکر می‌کنم که درسته، اینکه روی زبان تأثیر می‌گذارد. یعنی یک جاهایی، یک مفاهیم جدیدی اصولاً لازم می‌شود به وجود بیاید. شما در زندگی خودتان احساس می‌کنید که جایی بعضی از واژه‌ها خالیه.

وقتی که زبان تغییر کرد، این یک کاملاً ناخودآگاه دارد این اتفاق می‌افتد. این‌جوری نیست که مردم بشینن، یک کاپیتالیست بشینه به یک دلیل خاصی یک واژه را خلق کند. واژه‌ها خودبه‌خود به وجود می‌آیند. افکار در واقع افکار متناسب با همان کاپیتالیسم به وجود می‌آن، رشد می‌کنند و اصلاً هم این‌جوری نیست که حقه‌ای مثلاً در کار باشه.

خودبه‌خود به طور ناخودآگاه یک فرهنگی که با این نحوه معیشت در واقع هماهنگ‌تره به وجود می‌آید. خب این من می‌خواهم بگویم این یک حداقل یک مسیر خیلی خیلی بدیهی وجود دارد که چگونه نحوه معیشت مردم در واقع آن سیستمی که حاکمه وارد زبان و طبعاً وقتی وارد زبان شد وارد کل فرهنگ می‌شود. فرهنگ هم در واقع خودش را یک جوری با آن سیستم اقتصادی و اجتماعی هماهنگ می‌کند.

اینکه اصلاً در مارکسیست‌ها یکی از اعتقادات خیلی پایه‌شون این است که اصلاً همه فرهنگ در واقع روبناست و زیربنا آن سیستم اقتصادیه. کلاً مطلقاً می‌گویند که سیستم اقتصادی و اجتماعی که حاکمه فرهنگ را به وجود می‌آورد. حالا من دارم خیلی چیز می‌کنم، خیلی به اصطلاح تو یک سطح پایین‌تری می‌گویم که روی فرهنگ تأثیر ناخودآگاهی می‌گذارد.

یعنی هر فرهنگی مثلاً شما یک نمونه خیلی ساده، شما فرهنگ مثلاً بودیسم با تو کاپیتالیسم نمی‌تواند رواج پیدا کند. اگر آدم‌ها بخوان مثلاً همه‌ش تو درون خودشان نگاه کنند و بشینن و ریاضت بکشن که اصلاً نظام کاپیتالیستی این‌جوری به چیز به وجود نمی‌اومد.

شما در یک تحلیل خیلی خیلی معروفی هست اتفاقاً کتابش بعد از مدت‌ها یک کتاب خیلی خیلی مهم جامعه‌شناسی از ماکس وبره که ترجمه شده به فارسی درباره رابطه بین سرمایه‌داری و پروتستانیسم. وبر اصلاً معتقده که در واقع پروتستانیسم بود که راه داد به سرمایه‌داری. یعنی شما نمی‌تونستید با فرهنگ کاتولیکی سرمایه‌داری داشته باشید.

با فرهنگی که اصولاً شما را از دنیا می‌خواهد دور بکنه، فقط به آخرت توجه بکنید، این نمی‌شد این‌جوری‌ست کاپیتالیسم به وجود بیاید. بنابراین پروتستانیسم به وجود آمد و از این طریق بود که شما دقیقاً ببینید کشورهایی که سرمایه‌داری‌شون رشد کرد، مثل آلمان، انگلستان، این‌ها جاهایی بود که پروتستان شدن. پروتستان که شدن راه باز شد و اینکه کاپیتالیسم بیاید جلو.

این در اینکه یک هماهنگی بین حداقل دین پروتستان با سرمایه‌داری بود، به نظر من خیلی واضح و روشنه. یعنی از را عقاید پروتستانیسم می‌توانید بفهمید که اینجا جای محیط خوبی بود برای رشد سرمایه‌داری. نه اینکه باز لوتر مثلاً یک آدم خائنی بود که آمد پول گرفت، پروتستانیسم را ساخت.

نه سرمایه‌داری که دارد هجوم می‌آره، آن عقیده‌ای که باهاش متناسب هست را حاکم می‌کند خودبه‌خود. یعنی دولت‌ها می‌روند سراغ، وقتی فکر کن یک دولتی که می‌خواهد برود سراغ مثلاً تولید بیشتر اقتصادی، خب پروتستانیسم برایش چیز بهتریه. متوجه هستید؟ یعنی خودبه‌خود دین توسط هیئت حاکمه تبلیغ می‌شود. حاکم، دقیقاً اتفاقی که در انگلستان افتاد، که انگلستان کاملاً پروتستانیسم از بالا تحمیل شد.

یعنی یه، شما این داستان Sir Thomas More را که نمی‌ذاشت پادشاه ازدواج بکنه، این را تو تلویزیون، در واقع، حالا این فیلمو نشان داده، مردی برای تمام فصول. این در واقع آن جاییه که این اتفاق افتاد. یعنی از کاملاً از بالا پروتستانیسم به دلیل آزادی‌هایی که حالا داده بود، به‌اضافه اینکه این اصلاً فضا، فضایی بود که داشت می‌رفت به سمت سرمایه‌داری، این‌ها به وجود آمد.

یک مستقل شدن از کلی، از کلیسا، از پاپ و اینکه به‌هرحال مفاهیمی که در دین پروتستان بود خیلی متناسب‌تر با آن فضایی بود که در اروپا وجود داشت. و اصلاً من این چیزهایی که در توضیح آن گفتم، اینکه من می‌خواهم بگویم که یک جوری، شما مواد مخدر را کاپیتالیست‌ها اومدن ترویج کردن، نه کاپیتالیسم.

یعنی ناخودآگاه نبود، نشستن فکر کردن، به نظر من این‌جوری می‌رسد که یک بخش‌هایی از اتفاق‌هایی که در دهه ۵۰ و ۶۰ افتاد در زمان جنگ سرد، یک جور مقابله کردن با کمونیسم بود. یعنی یک عده آدم‌هایی پشت درهای بسته نشستن، فکر کردن که این برای‌شان بهتره، به‌جای اینکه اصلاً کلاً نابود بشیم، کمونیسم جانشین ما بشه، بیایم حالا فعلاً این کار را بکنیم.

مثلاً مردم را مشغول بکنیم به ستاره‌های راک، به مثلاً فرض کنید مواد مخدر و خیلی چیزهای این‌جوری که یه‌دفعه ترویج پیدا کرد در کشورهای غربی به‌طور کاملاً انفجاری. یک بخشیش هم این است که کاپیتالیسم به دلیل اینکه کارگر می‌خواد، نمی‌ذاره همه مردم معتاد بشن، نمی‌ذاره.

چون الان دقیقاً تو دنیا نگاه کنید، از یک طرف آن رسالتی که مواد مخدر داشتن و چیزهایی که در دهه ۵۰ و ۶۰، آن که دیگر تمام شده. الان کاپیتالیست‌ها احساس خطر نمی‌کنند که نظام دیگه‌ای قرار است بیاید جانشینشون بشود. خیلی الان خوشحالم هستند. رسماً اعلام می‌کنند که به پایان تاریخ رسیدیم، دیگر لیبرال دموکراسی مثلاً همه‌جا حاکم می‌شود و نمی‌گن کاپیتالیسم، می‌گویند لیبرال دموکراسی.

آن اسم محترمانه و قشنگشه به‌اصطلاح. هم لیبرال، دموکراسی، که هر دو تا جزء این واژه خیلی چیز خوبی است. و الان احساس خطر نمی‌کنن، بنابراین من فکر نمی‌کنم الان از بالا مش، چیزی وجود داشته باشه، مردم را هول بدن به سمت اینکه بروند مواد مخدر. حالا تعادل چگونه ایجاد می‌شه؟

الان در حال حاضر، خب از یک طرف مواد مخدر یک صنعت فوق‌العاده پررونقیه و خودش یک جزئی از دادوستدهای عمده کاپیتالیستی دنیا را در واقع در این قسمت هست. بنابراین کلاً از بین نمی‌ره. یک منافعی در آن هست، منافع کاپیتالیستی. در عین حال خیلی هم شیوع پیدا نمی‌کند.

یعنی من می‌خواهم بگویم که نظام ارگانیک این‌جوری است دیگه، به یک تعادلی می‌رسد. یعنی تا یک حدودی ممنوعیت مثلاً وجود دارد ولی ریشه‌کن هم نمی‌شود. این‌جوری نیست شما انتظار داشته باشید در سراسر دنیا یک دفعه انقلابی بشه، همه بیان بگویند مواد مخدر را مثلاً ممنوع می‌کنیم، باهاش مبارزه می‌کنیم. می‌بینید که در کشورهای اروپایی و آمریکا اصلاً مبارزه جدی نمی‌شود.

فشار همه‌اش مثلاً این است که از خودشون، یکی از ویژگی‌های کاپیتالیسم این است که همه‌اش فشارهای داخلی خودش را یک جوری منعکس می‌کند در خارج. مثلاً آمریکایی‌ها که الان خیلی آگاهانه و خوب این کار را انجام می‌دهند دیگه، یعنی میان برای خودشان دشمن درست می‌کنند. حالا شوروی از بین رفته، یک چیزی به اسم تروریست درست می‌کنن، مثلاً مسلمان‌ها حالا می‌شوند دشمن.

برای خاطر اینکه وقتی که نظام یک دشمن خارجی داشته باشه که تهدیدش می‌کنه، انسجام پیدا می‌کند دیگر. مارکس از همان اول در کتاب کاپیتال یک تحلیل‌هایی دارد در مورد اینکه نظام سرمایه‌داری نظام استیبلی نیست. اصلاً یکی از مهم‌ترین چیزهایی که باعث شهرت تحلیل‌های مارکس شده، نشان دادن همین نکته‌ست. اینکه مدام در واقع کاپیتالیسم خودبه‌خود به سمت بحران‌های داخلی می‌رود.

و اینکه مارکس معتقد بود که نمی‌تواند این را نهایتاً کنترل بکند و متلاشی می‌شود از درون. تا حالا که کرده، حالا به نظرم نمی‌آید. یعنی مثلاً یکی از مکانیسم‌هایی که، در واقع ببینید فقط مارکس بیشتر آن مکانیسم‌های داخلی خودبه‌خودجوش کاپیتالیسم را تحلیل می‌کرد.

اینکه خلاصه یک عده آدم‌هایی بودن که همین تحلیل مارکس را می‌خوانند و می‌توانند فکر کنند دیگه، یعنی کاپیتالیست‌هایی هم هستند که می‌توانند تصمیم‌های کلی بگیرند.

یک چیز این است که اصولاً حالا حداقل یک نفر معتقده، من یک جایی خواندم که مارکس در واقع یک جوری به بقای کاپیتالیسم شاید از یک جهتی کمک کرده. که اگر این تحلیل‌ها نبود، شاید واقعاً مارکس، کاپیتالیسم از درون متلاشی همین که یک چنین جنبش‌هایی به وجود اومد، سرمایه‌داری را در واقع سر عقل آورد.

بنابراین شروع کردن به اینکه مکانیسم‌ها را یک جوری کنترل کردن، مثلاً فرض کنید وضعیت کارگرها را یک خورده بهبود دادن، مثلاً اگر هیچ‌کس هیچ حرفی نزده بود، شاید واقعاً یک انقلاب‌های جهانی صورت می‌گرفت. حالا دیگر این مانده که بگذاریم که کاپیتالیسم را بگذاریم تاثیر مارکس که اصلاً گفتی که کاپیتالیست چه جوری مثلاً رشد می‌کند و چه جوری به انتهای خط می‌رسد.

حالا بگذریم. من به نظر من این نکته خوبی است که من یک بار روش تاکید بکنم. این یکی از آن چیزهایی که تو آن جلسه مثل یک مثال‌هایی آورده بودم که چه جوری در واقع یک یک مجموعه‌ای ما از عقاید و افکار و از واژه و فرهنگ‌سازی داریم که عمداً در واقع دارد صورت می‌گیرد.

آدم وقتی که مواجه می‌شود به نظرش می‌آید که کاملاً یعنی مثلاً رادیو تلویزیون‌ها در سراسر جهان یک فرهنگ خاصی را دارند تبلیغ می‌کنند. یک قسمتش هم کاملاً ناخودآگاهه. یعنی فرهنگ خودش را به طور طبیعی با آن مکانیسم‌های معیشتی دارد تطبیق می‌دهد. خب این بحث مواد مخدره.

واژه‌هایی که به چیزی اشاره نمی‌کنند

من می‌خواهم در مورد این بحثی که خودم بهش علاقه دارم ولی جاش واقعاً تو این کلاس‌ها نیست، منتها من در حد یک حاشیه هی مرتب یک جورهایی بهش اشاره می‌کنم که یک واژه‌هایی هستند که به چیزی اشاره نمی‌کنند و یکی از مهم‌ترین نکته‌ها در واقع در فرهنگ این واژه‌ها هستند.

ببینید، بگذارید من این‌جوری می‌خواهم برای‌تان توضیح بدهم که هر چقدر که عقاید و افکاری که ما داریم بیشتر تبدیل به گزارش شده باشند و گزاره‌ها هم رسمی باشن، این‌ها راحت‌تر دیتکت می‌شوند.

آدم می‌فهمد که آقا مثلاً فرض کنید من حرف از این می‌زنم که در بیرون ما یک فرهنگی وجود داره، یک والدی وجود دارد که به ما هجوم می‌آره، مثلاً یک مجموعه‌ای از افکار و عقاید را به ما منتقل می‌کند. خب؟

خب تا آن مثلاً شما خیلی راحت می‌توانید دیتکت بکنید که مجموعه‌ی افکار و عقایدی که از طریق مثلاً فرض کنید پدر مادرتون به شما داده شده، این‌ها چی‌ها بودن. خب بهتان چیزهایی گفتن، می‌توانید خیلی راحت بگویید که مجموع مثلاً یک سری عقاید دینی را به من داده شده.

اینکه رفتید در مدرسه، چه چیزهایی بهتان یاد دادن را می‌توانید راحت دیتکت بکنید. این‌ها مجموع گذاره‌هاست. می‌شود راحت آدم می‌تواند دربیاره. ولی اینکه یک واژه‌ای وجود دارد که اصلاً این واژه واژه مثلاً یک جوری نادرستیه، در آن یک عقیده‌ای وجود دارد که شما نمی‌بینید، این‌ها را نمی‌توانید دیتکت بکنید راحت.

یعنی آن بخش خیلی خیلی در واقع عمیق فرهنگ که روی ما به شدت تاثیر می‌گذارد و بعد همین واژه‌ها باعث می‌شود که گذاره‌هایی که غلط هستند هم درست به نظر برسن.

من الان دوباره در ادامه آن مثالی که دفعه قبل زدم می‌خواهم یک خورده بیشتر وارد این بشوم. این‌ها این‌جور تاثیرهای فرهنگ خیلی عمیق‌تره، خیلی سخت‌تر می‌توانید بهش برسید و اصلاً هیچ در واقع هیچ ربطی به اینکه چه چیزهایی به شما رسماً آموزش دادن ندارد.

و الان یعنی هر چقدر که دنیا دارد پیش می‌ره، فرهنگی دارد گسترش پیدا می‌کند و انسان در واقع یک موجود فرهنگی‌تر دارد می‌شه، ما دیگر اصلاً تو انگار تو جهان زندگی نمی‌کنیم، تو فرهنگی که خودمان ساختیم زندگی می‌کنیم. و واقعاً هرچه که به قدیم برید، این ویژگی انسان کمتره.

انسان یک جوری انگار طبیعی‌تر دارد زندگی می‌کند. کمتر چیز یاد می‌گیره، کمتر بهش چیز می‌گن، کمتر واژه‌های منحرف مثلاً وجود داره، زبان ساده‌تره، فرهنگ ساده‌تره. هرچه که جلوتر می‌ریم، شما با یک فرهنگ خیلی غلیظ‌تر، الان که دنیای مثلاً ارتباطات هستیم که اصلاً دیگر یک فرهنگ که نیست. شما در یک دنیایی زندگی می‌کنید که صدها فرهنگ جورواجور را در واقع همزمان به شما دارند می‌گویند.

من به نظر من یک تناقض خیلی عمیقی بین تعلیمات مذهبی که همین الان تو ایران داده می‌شود و آموزش رسمی که تو مدارس داده می‌شود هست. یعنی ما تو آموزش رسمی همان واژه‌ها، همان نگاه ماتریالیستی که در علم در واقع یک جوری تزریق شده و ضروری نیست را یک جوری به بچه‌ها منتقل می‌کنیم.

یعنی به بچه‌ها یاد می‌دهیم که دنیا را این‌جوری نگاه کنند. یک نگرش علمی داشته باشند و آگاهی هم بهشان نمی‌دیم که این یک جور خاص نگاه کردن مثلاً محاسباتی به دنیاست. کاملاً این حس که علم یک جوری دارد دنیا را روشن می‌کنه، کشف می‌کنه، کاملاً تو تعلیمات مدارس ما وجود دارد.

به هر حال این بخش فرهنگ به نظر من این‌هایی که تبدیل به گزاره شدن، یعنی یک سری عقاید هستن، این‌ها خیلی چیزترن، راحت‌تر می‌شود ازشان فرار کرد. ولی آن‌هایی که تو سطح واژه هستن، عمیق‌تر از این‌ها هستند و دیتکت کردنشون، فرار کردن ازشان سخت‌تره.

واژه غریزه جنسی و عقیده پنهان

من می‌خواهم این را در مورد این مثالی که دفعه قبل زدم که گفتم غریزه جنسی وجود نداره، در مورد این واژه غریزه جنسی بحث کردم، می‌خواهم یک خورده بیشتر صحبت بکنم که یک جوری می‌خواهم بهتان در واقع این را بگویم که وقتی که یک واژه‌ای مثل غریزه جنسی متداول می‌شه، پشتش عقیده وجود داره، عقیده‌ای که ممکن است دیده نشود.

دفعه قبل یک خورده گفتم، می‌خواهم یک خورده را بیشتر شرح و تفسیر می‌دهم. اولاً اینکه من با یک حالت افراطی می‌گویند غریزه جنسی وجود نداره، منظورم را می‌فهمید دیگر غریزه جنسی وجود ندارد یعنی چی؟ وقتی که شما از غریزه جنسی صحبت می‌کنید، یعنی اینکه یک غرایزی عملاً وجود دارن، یعنی یک چیزهای بیولوژیک وجود دارد در انسان.

بعد غریزه جنسی هم یک چیزه، مثل یک درختی که مستقلاً وجود دارد دیگه، وقتی من برایش اسم می‌ذارم، این یک غریزه است. در بین غرایز یک غریزه‌ای وجود دارد به اسم غریزه جنسی. مثل یک چیز کاملاً مستقل. که من باید بهش مثلاً بپردازم، این‌جوری در زندگی خودم دنبال این باشم که غریزه جنسی را مثلاً ارضا بکنم و این حرف‌ها.

من چیزی که گفتم با فرض اینکه اگر غریزه‌ها وجود دارن، اگر چیزی به اسم غریزه اصولاً معنی دارد و وجود داره، اینکه ما چیزی به اسم غریزه جنسی مطمئناً نداریم. یعنی یک درختی نداریم که ریشه و همه‌چیزش جنسی باشه. ما یک درختی داریم که مربوط به بیولوژیک نگاه کنید دیگر.

با همان دید غریزه را که به عنوان یک بحث بیولوژیک، چیزی که وجود داره، غریزه تولید مثله. درسته؟ از نظر بیولوژیک یک گرایشی در همه موجودات هست که می‌خواهند تولید مثل کنند. چیز بیولوژیکش این است دیگر.

بنابراین ما چیزی مثلاً فرض کن نمی‌توانیم اسم یک بخشی از این گرایش کلی موجودات را همان‌جوری که موجودات مثلاً فرض کنید غذا می‌خورن و می‌خواهند به اصطلاح غریزه صیانت ذات دارن، می‌خواهند خودشان را از مرگ دور کنن، حیات خودشان را ادامه بدن، یکی از ویژگی‌های در واقع همه موجودات این است که تولید مثل می‌کنند.

می‌خواهند نسل را در واقع ادامه بدن. این صورت غریزی در توسط طبیعت در نهاد موجودات زنده به ودیعه گذاشته شده. واژه. واقعاً این هم من باور نمی‌شود که طبیعت یک چیزی را اینجا به ودیعه گذاشته.

این حالت امانت هم داره، ممکن است باید بگیرد. من نمی‌دانم. این چیه؟ چیزهای خیلی پیچیده‌ای را که طبیعت نسبت به من می‌گوید. خب من می‌خواهم بگویم که اول از نظر بیو اگر وجود غرایز را قبول بکنید به عنوان یک چیزی در بیولوژی که مثلاً موجودات زنده غریزه دارن، مطمئناً ما چیزی به عنوان غریزه جنسی نداریم. غریزه تولید مثل داریم.

درسته؟ یعنی این چیزی که مستقلاً به عنوان یک غریزه وجود دارد این است. یعنی یک مثل یک درخته. حالا یکی از این شاخه‌ها مثلاً یک جور حس مثلاً یک میلی به جنس مخالفه، مثلاً میل به ارتباط جنسیه، ولی در این غریزه تولید مثل قطعاً تمایل به بچه‌دار شدن هم باید باشه. یعنی این هم باید جزو غریزه حساب کنی.

می‌خواهم بگویم این مثل یک درختیه که شاخه‌های متعدد دارد. مثلاً در مردها به شدت همراه با حس زیبایی‌شناسی هم هست. فقط مثلاً این رابطه جنسی به عنوان یک چیز بین دو تا موجود زنده اصلاً این‌جوری نیست. زیبایی‌شناسی در آن هست، ممکن است گرایش‌های هنری.

و می‌خواهم بگویم این یک درختیه که ممکن است شما اگر قبول کنید که اصلاً یک چنین درختی وجود داره، حداکثر این است که یکی از شاخه‌هاش یک جور در واقع تمایل به ارتباط جنسیه. خب؟ حالا اگر وقتی که شما می‌گویید غریزه جنسی، یک واژه خیلی بی‌گناه و همین‌طور خب واژه است دیگر. من می‌خواهم بگویم این چه کارکردهایی پیدا می‌کند.

چون ببینید وقتی که حرف از غریزه جنسی می‌شه، پشتش این فکر در واقع هست، یک گزاره کلی هست که غرایز چیزایی‌ان که باید آدم برود این‌ها را در واقع اصلاً نمی‌توانید این کار را نکنید. نمی‌توانید اضطرار وجود دارد در مورد اینکه غریزه باید همه غرایز باید یک جوری به چیز برسن. شما نمی‌توانید با غرایز خودتان مبارزه بکنید. درسته؟

بنابراین وقتی که حرف از غریزه جنسی زدید، پشتش این فکر در واقع به طور کاملاً طبیعی و بدیهی می‌آید که ما باید در طول زندگی خودمان به فکر ارضای غریزه جنسی خودمان باشیم. درسته؟ این جزو اصول زندگی همه آدم‌ها می‌شود و اگر کسی از این تخطی بکند مثلاً بیچاره می‌شود. برای خاطر اینکه یکی از غرایز خودش را در واقع نادیده گرفته. درسته؟

اصلاً این واژه این‌جوری نیست که همین‌طوری یک واژه است. حالا آقا چه فرقی می‌کنه؟ بگوییم درخته، شاخه‌ست، فرق، خیلی فرق می‌کند. وقتی که شما این را تبدیل کردید، اسم غریزه را روش گذاشتید، یعنی من مستقلاً باید همان‌طوری که به فکر غذا خوردن هستم، به فکر ارضای مثلاً غریزه جنسی خودم هم باشم وگرنه بدبخت می‌شم اصلاً. تئوری‌هایی پشتش می‌آید.

مثلاً شما می‌بینید فروید مثلاً می‌گوید که تمام اصلاً مشکلات روانی این است که شما غریزه جنسی سرکوب می‌شه، ارضا نمی‌شه، بعداً این‌ها می‌روند در ناخودآگاه، همه مشکلات روانی از اینجا به وجود می‌آید. درست؟ اصلاً یک یک آدمی هست از تابعین فروید به اسم رایش. خیلی خیلی یک اتفاق جالبی که تو ایران افتاده، یک عده‌ای یک مجموعه از کتاب‌های خیلی کلاسیک روان‌کاوی فرویدی را دارند ترجمه می‌کنند.

مثلاً این کتاب رایش با اینکه یک کتاب خیلی عجیب و غریبی اگر بخونید، مثل یک حرفیه که یک نفر زده. حتی در بین فرویدیست‌ها این چیز نشده، به اصطلاح نگرفته. این حرف، یک شاخه تندروی در نظریه روانکاوی فرویدی بوده که همون‌جا هم بعد از رایش دیگر کسی ادامه نداده.

رایش تو این کتاب که الان اسمش من یادم نیست واقعاً، روانشناسی ؟، یک چنین چیزیه، اسمش این‌جوری است. رایش اصلاً کل نظر روانکاوانش اینه، یک حالتی کاملاً افراطی که کلاً سلامت روانی، نه، بیماری روانی به این بستگی دارد که فرد در طول زندگی خودش به اندازه کافی به ارگاسم رسیده یا نه. یعنی به آن حالت به اصطلاح اوج لذت جنسی را تجربه کرده یا نه.

هرجور بیماری روانی با رسیدن به ارگاسم از بین می‌رود و هرکس هم که این کار را نکند مریض می‌شود. من می‌خواهم بگویم از یک جای خیلی ساده آدم شروع می‌کنه، ولی خب این یک جوری استدلالش چیه؟ خب آن غریزه است دیگر.

شما، ببین من می‌خواهم بگویم شما وقتی این حرفو هرچقدر هم عجیب باشه، حالا نه دیگر این‌قدر افراطی، می‌شنوید، چون احساس می‌کنید این درمورد یک غریزه دارد صحبت می‌شود و غریزه اصلاً تعریفش این است که نمی‌شود جلوشو گرفت، در واقع ببینید، من می‌خواهم الان خود این غریزه جنسی، شما یک مفهومی به اسم غریزه، غرایز دارید، یک درختی به اسم غریزه دارید که یکی از شاخه‌هاش غریزه جنسیه. در کنار چه چیزهایی قرار می‌گیره؟ خوردن، خوابیدن، یک چیزهای خیلی خیلی طبیعی بیولوژیک قرار می‌گیره، هم‌ارز اون‌هاست، درست؟

خب یک یک نکته دیگه‌ای که باز در وقتی حرف از غریزه جنسی می‌شه، یکی‌ش اصلاً اضطراره، اینکه اصلاً نمی‌شود مبارزه کرد، نباید مبارزه کرد، باید ما همه‌اش در تمام طول زندگی‌مون همان‌جوری که به فکر خوردن هستیم، به ارضای غریزه جنسی فکر بکنیم. مریض می‌شویم اگر این کار را نکنیم.

غیر از این یک نکته خیلی خیلی اساسی دیگر هم در بحث، در این واژه غریزه جنسی هست، اینکه این مشترک بین همه انسان‌هاست، زن و مرد فرق ندارند با هم.

یعنی همان‌جوری که مردها احتیاج به مثلاً یک چیزی که بهش می‌گویند اطفاء غریزه جنسی دارن، به همان ترتیب، با همان مثلاً شدت، زن‌ها هم همین احتیاج را به مثلاً رابطه جنسی دارند. در حالی که ۱۰۰۱ دلیل مثلاً فیزیولوژیک و اکسپریمنتال وجود دارد که اصلاً این‌جوری نیست.

یعنی آن حالت اضطراری که در مردها وجود دارد اصلاً تو زن‌ها وجود ندارد. چون نمونه‌اش من ساده‌ترین چیزی که معمولاً تو کتاب‌ها هم می‌نویسن، شما آمار بگیرید ببینید چقدر زن‌هایی هستند که وقتی که اولین ازدواج‌شون همسرشون فوت می‌کنه، بدون اینکه هیچ فشاری احساس کنند تا آخر عمرشون به راحتی مجرد زندگی می‌کنن، در حالی که مردها همه‌اش، اگر همسرشون مثلاً بمیره، خلاصه یک سال دیگر به احترام همسرشون مثلاً از مادر زنشون حساب می‌برن، دو سال، اصلاً نمی‌تونن، یعنی آن حالت اضطرار تو مردهاست که وجود دارد.

زمین تا آسمان، واقعاً من چون جزئیاتی دارد که نمی‌شود در جو عمومی گفت، ولی واقعاً یک کتابی که در این مورد هست اگر گیر آوردید ببینید چقدر فرق هست بین نوع آن حالت اضطرار و غریزه جنسی تو مردها و زن‌ها. ولی وقتی شما اسم غریزه می‌ذارید، غریزه نوعه دیگر. وقتی به مرد و زن ندارد.

بنابراین همین‌جا ببینید پایه یک فکری را در واقع می‌ذارید. اینکه به زن‌ها تلقین می‌شود که همان‌جوری که مردها دوست دارند که به زن‌ها تلقین کنند که همان‌جوری که من احتیاج دارم به رابطه جنسی، تو هم احتیاج داری، بنابراین دیگر اصلاً طلبی از من نداری. اصلاً در تمام طول تاریخ زن‌ها به دلیل در رابطه جنسی طلبکار بودن. مثل اینکه این یک خواسته شماست.

ما داریم، حالا تو باید مثلاً پول بدی، باید مهریه تعیین بکنی، باید نمی‌دانم مثلاً یک تعهداتی بدی تا این میل ارضا بشود. الان فرهنگ رفته به این سمت که اصلاً این حرف‌ها نیست. یک چیز همگانیه. همون‌قدر که من نیاز دارم، شما هم نیاز دارید.

بنابراین اگر ما با هم دیگر رابطه جنسی داریم، اصلاً اینکه من بخواهم یک چیزی اضافه‌ای به تو بدهم و ازت حمایت بکنم، ساپورتت کنم، نمی‌دانم نگهداری بکنم، اصلاً این حرف‌ها را نداریم. یک کاری هم که کردیم، مردها یک کاری کردن، بچه‌ام که به وجود نمی‌آید.

بنابراین تا حد ممکن یک جوری تمایل به متقارن شدن رابطه جنسی توی، همان‌جوری که کاپیتالیسم متناظر را با این فکر که زن و مرد یکی‌ان، برای اینکه زن و مرد قرار بروند تو کارخونه کار کنن، پوزیشن‌های، پوزیشن‌هایی که تو کاپیتالیسم وجود داره، مرد و زن نمی‌شناسه.

بنابراین کاپیتالیسم احتیاجی به فرق داشتن بین جنسیت‌ها، اینکه مثلاً فرض کنید بگوییم که زن‌ها کار نکنن، مردها کار بکنن، اینکه اصلاً چیز خوبی نیست برای کاپیتالیسم. همه باید کار کنن، همه باید یک جور در واقع پوزیشن‌ها غیرجنسیه در کاپیتالیسم.

بنابراین طبیعی است که بعد از دو قرن ما رفتیم به سمتی که اصلاً زن و مرد تا حد ممکن تبلیغ می‌شود که هیچ تفاوت اساسی با همدیگر ندارن، حتماً باید مثلاً همه کارهایی که مردها می‌کنن، زن‌ها هم بکنند و الی آخر.

و در این مورد، در وقتی اسم غریزه جنسی را گذاشتید، این حس اینکه این یک غریزه مشترک زن و مرده، همان چیزهایی که مرد مثلاً نیاز داره، زن هم همونو نیاز داره، خب این خیلی به نفع، این‌جور فکر کردن خیلی به نفع مردها تمام شده.

الان زن‌ها می‌شود اعتراض که هم نمی‌خوان یک جوری قانع هم شدن دیگر خب راست می‌گویند دیگر مثلاً غریزه است دیگر. زن‌ها مثلاً یک احساسی می‌کنند که خب اگر من هم راست می‌گوید دیگر به احتیاج دارم، من هم غریزه جنسی دارم.

و این واژه من می‌خواهم بگویم خیلی بیشتر از آن که ظاهرش نشان می‌دهد می‌تواند کار انجام بده. حالا من دفعه قبل یک چیزی نگفتم، حالا می‌خواهم این دفعه بگویم.

نگاه سنتی: درخت شهوات

بیاید ببینید سنتی به این موضوع چیکار، چه جوری نگاه می‌کردند. واژه‌ها چه بود؟ واژه‌ای به اسم غریزه جنسی وجود نداشت. در نگاه سنتی اینجوریه، یک درختی وجود دارد به اسم درخت شهوات. بعد یک بخشی از این درخت شهوات، شهوت جنسیه. یک بخش دیگه‌اش مثلاً شهوت خوردنه، شهوت خوابیدنه.

یک جوری کام‌جویی و لذت بردن از یک چیزهای خیلی حسی و مادی. این‌ها را همدیگر و همه‌شان هم مثلاً یک جوری با حس وقتی حرف از شهوت می‌شود مثلاً یک جوری یک احساس کرختی و کم‌کار کردن و تنبلی و این‌ها هم مثلاً در آن هست. آدم‌هایی که مثلاً دنبال شهوات می‌روند یک جوری آدم‌های خیلی عاطل و باطل بی‌خودی هستند.

نگاه، من می‌خواهم این را ببینید نگاه سنتی یک جوری ۱۸۰ درجه موضوع رو، اولاً اصلاً نام‌گذاری این می‌شود که یک جوری به نظر می‌آید که نه تنها نباید اضطراری نیست، یک جوری دوری کردن از این درخت شهوات هم تبلیغ می‌شود دیگر.

شما حتی اصلاً کلاً مسیحیت این‌جوری بود که اصلاً کلاً این شهوات را بگذارید کنار. حداقل آن شاخه جنسی‌شو که حتماً قطع بکنید، بقیه‌اش هم هرچه کمتر مثلاً ریاضت بکشید و این‌ها بهتر است.

واژه‌ها و مقوله‌بندی جهان

بعد ببینید اینکه وقتی حرف از غریزه جنسی داریم می‌زنیم، مقوله، ما با واژه‌ها جهان را مقوله‌بندی می‌کنیم. بعد این مقوله‌بندی‌ها معنی پیدا می‌کنند. شما اینکه این مفهوم را هیچ‌کی در طول تاریخ نیامده بگوید که کشش جنسی مثلاً یک چنین تمایلاتی در بشر نیست. اینکه این چه شاخه‌ای از چه درختیه، واژه‌ها تعیین می‌کنند که این کجای در واقع ذهن شما قرار بگیرد و چه جوری باهاش برخورد بکنید.

حالا من یک چیزی حالا خیلی خیلی کلی می‌خواهم بگویم که این اینکه این چه ویژگی‌ایه که وقتی که ما یک واژه‌ای را درست هم در واقع به یک چیزی اشاره نمی‌کنیم، اصلاً این احساس نمی‌شود. من می‌خواهم بگویم مثلاً زن‌ها وقتی به خودشان نگاه می‌کنن، حس می‌کنند که بله من هم غریزه جنسی دارم.

شما اگر فرهنگ تغییر بکنه، یک مخصوصاً وقتی آدم از درون خودش نگاه می‌کند که هر چیزی به آدم بگویند آدم انگار می‌بیند. این چرا ما احساس راحت نمی‌فهمیم که این واژه‌ها قلابی‌ان؟ واژه‌های درستی نیستند. هر واژه‌ای را برای هر چیزی که ما می‌ذارن، می‌ذارن یک جوری برامون طبیعی به نظر می‌رسد.

من می‌خواهم بگویم خیلی شکستن مثلاً این حصار، این چیزی که در واقع فرهنگی که واژه‌ها ایجاد می‌کنند خیلی سخته. به دلیل اینکه انگار یک خاصیتیه که ما واژه‌ها را در واقع هر واژه‌ای، هرجوری کافیه یک چیزکی باشه.

ما آن را دیگر رسماً مثلاً فرض کنید یک کشش مثلاً جنسی وجود دارد. وقتی می‌گویند غریزه جنسی، ما خیلی این را به عنوان یک چیز عجیب و غریب تلقی نمی‌کنیم. راحت باورمون می‌شود.

من می‌خواهم یک چیز خیلی عمیق به اصطلاح چیز بگم، زبان‌شناسی و فلسفی بگویم. اینکه اصلاً واژه‌ها در اینکه ما چه ببینیم و چه نبینیم خیلی تأثیر می‌ذارن. من می‌خواهم این در این مورد حرف بزنم.

مشاهده نظریه‌بار و قدرت واژه‌ها

بگذارید اول از یک چیز خیلی ساده‌تر شروع بکنم. یک چیز یک عبارتی در فلسفه علم هست، همین الان خیلی متداوله که می‌گویند که مشاهده به اصطلاح تئوری لیدنه. یعنی ترجمه کردن به فارسی نظریه‌بار. ترجمه خوبی نیست. یعنی نظریه‌ها به ما می‌گویند که چه چیزی را مشاهده بکنیم و چه را مشاهده بکنیم.

یعنی یک تصور خام وجود دارد که ما یک مجموعه نظریه داریم، بعد آزمایش را انجام می‌دیم، آزمایش ربطی به نظریه ندارد. من آزمایش را انجام می‌دهم و این آزمایش آن نظریه را رد می‌کنه، تأیید می‌کند الی آخر.

یعنی نظریه‌ها در اینکه این آزمایش نتیجه‌اش چیست تأثیر نمی‌ذارن. در حالی که خیلی خیلی قبل، یعنی اصلاً این عقیده جدیدی هم نیست ولی خب الان مثلاً شاید یک خورده بیشتر متداول شده.

بیشتر از ۱۰۰ ساله قبل، اواخر قرن نوزدهم یک فیلسوفی شاید برای اولین بار از این موضوع به یک معنای حداقل به همین معنایی که من می‌گم، یعنی در مثلاً فرض کنید آزمایش‌های فیزیکی رسماً صحبت کرد. اینکه وقتی که ما داریم آزمایش را انجام می‌دیم، اصلاً تئوری به من می‌گوید که این سیستم که دارد آزمایش را انجام می‌دهد چه جوری بچینم.

تئوری به من می‌گوید قرار است چه ببینم و چه نبینم. تئوری به من می‌گوید این چیزها را چه جوری اندازه بگیرم. مثلاً جریان الکتریسیته را با این وسیله می‌توانم اندازه بگیرم. دقت، مشاهدات ما، مشاهدات فیزیکی ما تو آزمایشگاه از دستگاه‌های اندازه‌گیری گرفته تا آن ستینگی که به وجود می‌آریم که آزمایش را در آن انجام بدیم، همه این‌ها در واقع با پیش‌فرض‌های تئوریکه.

این‌جوری نیست که کاملاً آزاد از تئوری باشه. بنابراین یک خطر همیشه وجود دارد که ما یک مقدار تحت تاثیر تئوری‌ها ممکن است اصلاً آزمایش‌های خوبی ترتیب ندیم یا اندازه‌گیری‌های درستی نکنیم.

یعنی این نهایتاً چیزی است که باید احتیاط بکنیم در موردش که چقدر داریم از تئوری خودمان استفاده، مثل اینکه گاهی ممکن است مثلاً فرض کنید ممکن است شما ظاهراً یک آزمایش دارید انجام می‌دید ولی آزمایش در واقع خودش یک جوری بر مبنای همون، مثل اینکه آن تئوریه دارد خودش را تایید می‌کند نه اینکه یک چیزی از خارج تاییدش بکند. این خیلی ضعیفه. الان موضوع خیلی عمیق‌تر شده. یعنی مشاهده نه به معنای مشاهده آزمایشگاهی، مشاهده به معنای معمولیش.

یعنی همین الان که من دارم دنیا را نگاه می‌کنم، تئوری‌های من به من جهت می‌دهند که چه ببینم و چه نبینم. من می‌خواهم یکی دو تا مثال بزنم که حداقل تا یک حدودی روشن بکنم که چرا واژه‌ها مهم‌ان.

چرا زبان اهمیت دارد تو اینکه من حتی وقتی به یک به همین الان به این کلاس دارم نگاه می‌کنم، اینکه چه چیزهایی را می‌بینم یک جوری بستگی به زبان پیدا می‌کند.

خب بگذارید حالا یک مثال فرض کنید که بشر از یک نوع مثلاً خوشمزه‌ترین غذایی که می‌خورد یک نوع قارچی بود که روی دیوار در می‌اومد. خب؟ و فرض کنید را دیوارها مثلاً آن بالاش یک گیاه‌هایی رشد می‌کرد و بشر هم آن را خیلی دوست داشت و انواع اسم‌های مختلف هم بهش داده بود. خب؟

من می‌خواهم بگویم الان تو یک چنین شرایطی به محض اینکه شما وارد هر اتاقی می‌شدید حتماً یک تعداد خیلی چیزهای متنوع و جالب آن بالا می‌دیدید. هم به دلیل اینکه به معیشتتون مربوطه هم اینکه این‌ها حداقلش این است که واژه دارند. حتی اگر غذای شما هم نبودن، فرض کنید برای مثلاً حالا بگذارید موضوع غذا را فراموش کنیم.

فرض کنید برای گرد و خاکی که مثلاً بالای دیوار می‌شینه من یک اسم‌هایی گذاشته باشم. چند نوعشو در واقع از همدیگر متمایز کرده باشم. خب؟ قبول دارید وقتی که اگر یک چنین واژه‌هایی وجود داشته باشه وقتی شما وارد یک اتاق می‌شوید بیشتر در واقع آن‌ها را می‌بینید؟ الان اصلاً حتی ممکن است دقت نکنید ولی وقتی شما واژه می‌ذارید دارید یک چیزی را برجسته می‌کنید.

بگذارید من یک مثال دیگر بزنم. شاید این مثال اول می‌گفتم بهتر بود. فرض کنید من می‌خواهم یک گله آدم را شما رفتید کنار یک رودخونه‌ای از شما می‌پرسن که چه چیزهایی وجود داره؟ چه چیزهایی می‌بینید؟ درخت می‌بینید، رودخونه را می‌بینید، سنگ‌های کنار رودخونه را می‌بینید و یک چیزهای دیگر را اسم می‌برید. خب؟

حالا از مورچه‌ها بپرسن که چه چیزهایی وجود داره؟ احتمالاً درخت اسم این‌ورن. نه اینکه دیدشون حتی اگر ببینن، می‌خواهم بگویم یعنی چیزهای چه چیزی را می‌بینن؟ من انواع سوراخ‌هایی که لابه‌لای سنگ‌ها هست را برای‌شان اسم می‌برن. آن‌هایی که می‌شود در آن رفت یک اسم دارن، آن‌هایی که نمی‌شود در آن رفت ولی می‌شود فلان استفاده را ازش کرد یک اسم دیگه‌ای دارند.

شما وقتی رودخونه کنار رودخونه را نگاه می‌کنید، سوراخ لای سنگ‌ها را نمی‌بینید، سنگ‌ها را می‌بینید. ولی مورچه‌ها اصلاً ممکن است توجهی به سنگ‌ها ندارند. به آن حفره‌های لابه‌لای این سنگ‌ها توجه خاصی دارند. دقت می‌کنید؟ اینکه من فکر کنم که ببینید آن سوراخ‌های لابه‌لای سنگ‌ها وجود دارند ولی من نمی‌بینم، بهشان توجه نمی‌کنم چون این ربطی به من ندارد.

هزار تا چیز دیگر هم کنار رودخونه وجود دارد. وقتی از من می‌پرسن که تو چه می‌بینی و چه نمی‌بینی، من آن چیزهایی را در واقع اسم می‌برم که نام دارند دیگر. اگر مثلاً سوراخ نمی‌دانم لای سنگ‌های کنار رودخونه نوع اول، نوع دوم، نوع سوم که این‌ها ما واژه‌هایی برای‌شان نداریم، نه اینکه ربطی به زندگی ما ندارن، حالا ما چه کار داریم؟

ما ممکن است آن سنگ را بخواهیم برداریم مثلاً پرت کنیم طرف یک نفر، ولی به آن سوراخ لای سنگ‌ها که کاری نداریم. اسم برای‌شان نذاشتیم، بنابراین بهشان توجه نمی‌کنیم. یعنی واژه‌ها توجه ما را به اشیاء جلب می‌کنند. الان اینکه تو این اتاق چه چیزهایی وجود داره، فقط آدم‌ها و میز و صندلی و نمی‌دانم این تخته سیاه و این‌جور چیزها که وجود نداره، خیلی چیزهای دیگر وجود دارد.

ممکن است ریز هم نباشن، اصلاً یک جوری مثلاً اشیاء کوچیکی هم نباشن، مسئله کوچیکی بزرگی نیست. ما مثلاً برق طلای یک ذره هم اگر کف رودخونه باشه، آن را می‌بینیم و می‌گوییم. مسئله کوچیکی بزرگی نیست، آن مهم است برای ما. اسم دارد مثلاً، یک جوری به معیشت ما مربوطه.

بنابراین فرهنگ، زبان در مشاهدات روزمره ما هم به نوعی در واقع اینکه ما چه می‌بینیم و وقتی داریم وقتی می‌بینیم چه گزارش می‌کنیم، اینکه در واقع ما یک چیزی در محدوده زبان خودمان داریم می‌بینیم. شما دنیا را یک جوری نگاه نمی‌کنید.

مثلاً فرض کنید یک مثالی که از همان یک قرن قبل مانده که وقتی که حرف از این شد که مشاهده‌ها تحت تاثیر تئوری هستند، در عین حال این را به عنوان یک مثال، دو ام اولین کسی که فکر می‌کنم این مفهوم خیلی رسم مطرح کرده، دو ام معتقد بود که ولی مشاهدات روزمره ما غیر از مشاهدات فیزیکی‌ان.

مثالش این است که می‌گوید وقتی من یک اسب سفید می‌بینم، این اسب سفید دیگر فرق نمی‌کند من به چه تئوری‌های فیزیکی معتقدم. یا اسب سفید دیدم.

پوپر همین مثال را برمی‌داره روش کار می‌کند که نه این‌جوری هم نیست. وقتی من یک اسب سفید می‌بینم، اینکه چه دیدم، در واقع آن پیش‌زمینه‌هایی که از تقسیم‌بندی حیوانات دارم، به من دارد می‌گوید که تو چه دیدی. اسب‌ها هم مثلاً نژادهای مختلف دارند. من می‌توانم بگویم که یک موجود، یعنی اینکه این یک اسبه، اصلاً معنی، من یک موجودی را در خارج دیدم.

وقتی که اسم اسب را روش می‌ذارم، در واقع این را در شاخه‌های حیوانات بر اساس ذهنیتی که دارم یک جایی گذاشتم. احساس می‌کنم یک چیزی دیدم. می‌دونی منظورش چیه؟ مثلاً ما بین اسب و گاو فرق می‌ذاریم ولی اسب‌های نژادهای مختلف اسب را با هم دیگر فرق نمی‌ذاریم. اینکه چه وقتی جانورها مثلاً با هم دیگر فرق دارن، این تا حدودی به زبان برمی‌گردد.

بنابراین احساس اینکه من چه دیدم، مثلاً فرض کن یک موجوداتی ممکن است برای همه حیوانات یک واژه فقط داشته باشند. بنابراین اسب سفید که می‌بینن، یک چیزی دیدن، یک حیوون دیدن. فرقی ندارد برای‌شان با اینکه یک گاو را ببینن. تمایز زیادی نمی‌ذارن.

زبان به ما می‌گوید که چقدر جهان را خرد بکنیم، چه چیزهایی را برجسته بکنیم و چه چیزهایی را حذف بکنیم از جهان. بنابراین حتی تئوری‌ها در این سطح به چیزهایی که ما تو دنیا می‌بینیم، به شدت در واقع فرم می‌دهند. می‌خواهم بگویم تعجب نکنید که واژه‌ها یک جور عجیبی به ما مسلطن.

یعنی واژه‌های خیلی بی‌گناهی که الان تو فرهنگ ما فراوون می‌شود واقعاً صدها واژه تأثیرگذار را انتخاب کرد، در موردش بحث کرد که این واژه‌ها دارند به ما یک جور نگاه کردن به جهان را در واقع آموزش می‌دهند.

این‌ها هستند و هیچ‌وقت هم ما احساس بدی پیدا نمی‌کنیم. ما عادت داریم که واژه‌ها را ببینیم. می‌خواهم این را روشن بکنم که ما به یک معنایی همیشه تو قالب زبان داریم مشاهداتمون را می‌بینیم و حس می‌کنیم و توصیف می‌کنیم.

که هیچ اصلاً برای من واقعاً عجیب نیست که چه جوریه که مثلاً همه مردم به درون خودشان نگاه می‌کنند و یک چیزی واقعاً به عنوان غریزه جنسی را در خودشان می‌بینن، در حالی که ممکن است چیزی به اسم غریزه جنسی وجود نداشته باشه به این معنایی که الان در فرهنگ هست. یعنی یک جور نیاز بیولوژیک قطعی و ضروری و اضطراری به ایجاد ارتباط جنسی بدون حواشی‌ش.

خب؟ حالا من برای اینکه شما چه جوری، من الان دو تا تئوری کنار همدیگر گذاشتم. تئوری‌هایی که زبانی هستند. یکی اینکه نیاز به ارتباط جنسی و لذت بردن مثلاً لذت جنسی یک شاخه‌ای از درخت شهوته. یکی هم اینکه نه این یک چیز مستقلیه، یک غریزه‌ست و یک جوری در واقع پرداختن بهش ضروریه.

حتی تمام بیماری‌های روانی از اینجا می‌آید. اگر هم کسی به ارگاسم برسد به اندازه کافی اصلاً مریض نمی‌شود و خیلی آدم مثلاً خوبی می‌شود. این یک تئوری‌های خیلی افراطی که می‌شود بار همین واژه کرد. حالا من می‌خواهم بگویم که مثل تئوری می‌ماند دیگر. شما واقعاً چه جوری می‌شود این‌ها را امتحان کرد که این تئوری‌ها کدومشون نزدیک‌تر به واقعیته؟

به اونی که آن تئوری که می‌گوید که این یک چیزی در درخت شهوته، در واقع یک جوری تبلیغ این هم ممکن است بکند که می‌شود ازش صرف‌نظر کرد. یعنی یک جوری از لذات جنسی می‌شود چشم‌پوشی کرد. خب؟ و آن تئوری که حالا من این چیزی که دارم می‌گم، واقعاً وقتی حرف از شهوت می‌زنم منظور ارتباط جنسی برقرار کردن، اصلاً شهوت خوردن می‌زنن، منظور چیز نیست.

اینکه اصلاً خوردن و نخوردن نیست. آن چیزی که نهی می‌شد هیچ‌وقت در هیچ جایی نبود که این درخت شهوت را از ریشه بکنید. اصلاً مسیحی‌ها به طور افراطی شاید آن شاخه جنسی‌شون می‌خواستن بکنند. ولی همیشه یک جوری در واقع چیز بودن نسبت بهش وجود داشته دیگر که اینکه این‌ها یک مضراتی هم دارن، آدم را از یک چیزهایی دور می‌کنند. خب؟

ارضانشدن و نظریه جایگزین

من می‌خواهم بگویم الان این آزمایشی که در سراسر دنیا، این‌هایی که دنبال ارضای غریزه جنسی می‌رن، چقدر واقعاً ارضا می‌شن؟ من می‌خواهم بگویم اگر آدما، اگر این تئوری درست باشه که این یک غریزه‌ایه مثل خوردن و وقتی که می‌خورن یک جوری به حالت ارضا می‌رسند دیگه، درسته؟ یعنی مثلاً یک جوری نیازم قطع می‌شود. واقعاً تجربه بین‌المللی هم این چیز را نشان می‌دهد.

رفتن دنبال ارضای غریزه جنسی به حالت ارضا می‌رسد. واقعاً این‌جوری نیست دیگر. یعنی هرچه که می‌روند دنبال غریزه مردا، که این واژه را هم حتماً مردها ساختن، هرچقدر که بیشتر دنبال غریزه جنسی می‌رن، به نظر انگار عطش‌شون بیشتر هم می‌شه، کمتر نمی‌شود. اصلاً به حس ارضا نمی‌رسن. این آقای یک چیزی هم که یک ترانه معروف خوانده I can't get no satisfaction.

از معروف‌ترین ترانه‌های قرن بیستم که تو یک رده‌گیری نامبر وان کل قرن بیستم شده، عنوانش این است که من به ارضا نمی‌رسم. و واقعاً این‌جوری است دیگر. تمام دنیا پر از حرف این است که به احساس ارضا به معنای واقعی‌ش، یعنی یک جوری به سیری در واقع نمی‌رسن. خب؟ چرا این‌جوریه؟

من می‌خواهم بگویم شما این را بگذارید کنار آن تئوری که تئوری دوم که من خودم گفتم، که یک غریزه وجود دارد غریزه مثلاً فرض کن تشکیل خانواده هست، تولید مثل.

شما واقعاً نگاه کنید به مردایی که خانواده تشکیل می‌دهند و مثلاً بچه‌دار می‌شوند این‌ها چقدر با غریزه جنسی خودشان مشکل دارند با کسی که خانواده تشکیل نمی‌دهد و مدام در واقع یک جوری دنبال ارضای غریزه جنسیه. این غریزه جنسی به نظر من خیلی بدیهی و واضح است.

این چیزی که بهش می‌گویند غریزه جنسی، این یک بخشی از یک مجموعه بیولوژیک خیلی خیلی بزرگ و کلیه که در آن نیاز به عشق هست، نیاز به خانواده هست، نیاز به بچه‌دار شدن، سرپرستی کردن، همه این‌ها در من مردانه‌شو دارم می‌گویم.

نیاز به همه این‌ها هست و اگر یک مردی در واقع به همه این چیزها برسد تو زندگی خودش، یک حالت آرامش و سوخت‌نمی‌دونم دست پیدا می‌کند. مثلاً فقط به نظر من فقط و فقط در رابطه عاشقانه است که این آدم‌ها از رابطه جنسی با دیگران یک جوری در صرف‌نظر می‌کنند. می‌دانید منظورم چیه؟

یعنی یک چیز معنوی و عاطفی خیلی شدید باید به وجود بیاورد که بعداً این رابطه جنسی یک جوری علاوه بر اینکه مثلاً یک ارتباط جنسی لذت‌بخشه، آدم‌ها را از حرص و مثلاً اینکه هرکس را حالا ببینن، مثلاً یک جوری تمایل بهش پیدا بکنن، کاملاً از بین، یعنی یک جوری غریزه جنسی را به آن معنای خام خودش به یک پختگی می‌رسونه که همراه می‌شود با عواطف و خیلی چیزهای دیگر.

آن حسا همه با همدیگر انگار مخلوط می‌شوند. به نظر من این خیلی چیز واضحیه الان تو دنیا که وقتی که شما و این اتفاقی که هر وقت که شما دنبال یک تئوری غلط بروید می‌افتد. مثلاً مثل مواد مخدرها باید دوزشو اضافه بکنید تا بهتان لذت بده.

غریزه جنسی کاملاً این چیزی که بهش می‌گویند غریزه جنسی، ارتباط جنسی برقرار کردن این حالتو دارد. یعنی هیچ‌وقت به یک حالت ارضا، یعنی یک حالت سیری نمی‌رسه. همیشه این حالت عدم ستیسفکشن در واقع وجود دارد.

من فکر نمی‌کنم مشکل میک جگر که آن ترانه را می‌خوند این بود که زیاد ارتباط جنسی برقرار نکرده. فکر می‌کنم به اندازه کافی و وافی غرق در این‌جور چیزها بود ولی بازم به ستیسفکشن نمی‌رسید.

این هنر این نیمه دوم قرن بیستم که خیلی آزادانه همه حرفشونو می‌زنن، خیلی خیلی چیزهای جالبی توشه هست. یعنی یک جوری چیزهایی که قدیم مثلاً ممکن بود که به راحتی گفته نشه، خیلی چیزها گفته شده که به نظر من جالب است. یعنی ما در یک موقعیت خوبی از یک جهت هستیم که خیلی چیزها افشا شده.

قدیم‌ها ممکن بود یک آدم‌هایی فکر کنند که اینایی که واقعاً به اصطلاح شهوت‌رانی می‌کنند خیلی خوشبختن و خیلی ارضا شدن، اصلاً من بدبختم. مثلاً که این کار را نکردم. که همه این گزارش‌ها از آن داخل آدم‌هایی که این کارا را کردن واقعاً در مثلاً ترانه‌ها مخصوصاً، در فیلم‌ها، در هنر قرن بیستم خیلی گزارش‌های خیلی راحتی هست.

هیچ‌کی ابراز خوشحالی نمی‌کند. همه دارند از سیاهی و ظلمت و از بدبختی و عدم ستیسفکشن و این چیزها صحبت می‌کنند. خب. آها ببخشید بگذارید من قبل از اینکه ایشان بگوید یک آیه قرآن بخوانم که تکلیفمو با اینکه در این موضوع در قرآن چه جوری مطرح شده، درختش خلاصه چیست.

آیه حب الشهوات در قرآن

یک آیه در قرآن هست که می‌گوید زین للناس حب الشهوات من النساء و البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه. اولاً مسئله مشکل حب شهواته، نه خود شهوات. این خیلی فرق می‌کند. اینکه شهوت یک چیز طبیعی است. ولی در واقع یک جوری یک چیز دیگر درجه دو که بشه، یک چیزی پشتش بیاید.

یعنی من ذهنیتی‌ام این می‌شود که این‌ها را خیلی دوست داشته باشم، این است که یک جوری دارد بهش ایراد گرفته می‌شود و بعد کاملاً مردانه گفته می‌شود شهوت النساء. یعنی آن عدم تقارنی که الان وجود ندارد در این مورد، تو این آیه به شدت دارد روش تأکید می‌شود که این بخش جنسیش یک جوری در واقع فلش از سمت مرد به سمت زنه.

یعنی زنا اصلاً به آن فرمی که مردها مثلاً با حالت اضطرار و حب و شهوت دارن، برای زنا در واقع این خیلی خیلی کمتره و فرم دیگه‌ای در واقع دارد. و بعد اینکه این در یک شاخه‌ای در کنار دوست داشتن طلا و نقره و این چیزها کاملاً غیرطبیعی، دقت می‌کنید؟

دوست داشتن پول و نمی‌دانم این‌ها مثل یک چیز اعتباری در کنار این‌جور چیزها می‌آید. زمین تا آسمون این چیزی که تو این آیه دارد توصیف می‌شود با توصیف کردن این به عنوان غریزه جنسی می‌خواهم بگویم فرق دارد.

خیلی وقت گرفت ولی اگر واقعاً و من می‌خواهم بگویم واقعاً این‌جوری که فرهنگ ما صدها واژه این‌جوری دارد که هرکدوم روش انگشت بگذارید می‌بینید که چقدر در آن مفاهیمی در واقع گزاره‌هایی هستند که به طور بدیهی از این درمی‌آد. این اینکه من دارم مثلاً فرض کن نیاز به ارضای جنسی دارم، الان خیلیا این حرفو به راحتی می‌زنند.

که اصلاً حق منه، مثلاً من چه کار کنم، ازدواج می‌توانم بکنم، باید مثلاً یک کاری بکنم. اصلاً می‌خواهم بگویم این نه اینکه تئوری فروید را خونده، همین که از اول کار این‌جوری که یک غریزه است اگر مثلاً این کار را نکنی مثل خوردن باید این کار انجام بشود و الا بدبخت میشی و این‌ها خب روی چیزهای اخلاقی ما هم تأثیر می‌گذارد. بعد فرهنگ ما پر از این چیزهاست.

من این اصلاً کلی این ماجرا را در واقع از اینجا شروع شد که صحبت کردم. من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که شیطان برخلاف تصوری که خیلی‌ها دارند این‌جوری نیست که یکی یکی بیاید سراغ مردم اصلاً وسوسه‌شون بکنه، یک چیزی یادشون بده، بیا این کار را بکن. با حضرت آدم شاید این کار را کرد. الان یک فرهنگ ساخته، فرهنگ، نه یک فرهنگ، فرهنگ‌هایی ساخته.

ما اتوماتیک آره، سیستم، چطور سیستماتیک این کار را ما به طور به دنیا می‌آییم، وارد این فرهنگ می‌شویم و آن گزاره‌ها، واژه‌ها، آن زبان در واقع مخلوطی که به وجود آمده در توسط اجداد ما، ما تو آن زندگی می‌کنیم، نیازی نیست اگر یک نفر از همه این‌ها گذشت، مثلاً خیلی وضعش خوب شد، اگر لازم شد سراغ یک نفر بره، احتیاجی نیست مثلاً برود استراحت.

من یک یاد لطیفه‌ای افتادم می‌گویند در مورد یکی از روحانیون خیلی مثلاً عرفای بزرگ اسلامی که در نجف زندگی می‌کرد، من الان یادم نیست در مورد کیه، آدم خیلی معروفیه.

می‌گویند که یک طلبه‌ای در خواب دید که شیطان یک طنابی گردن این عارف بزرگ انداخته و تو خیابون دارد می‌کشدش و می‌برد و بعد این طناب را باز، شاید اشتباه دارم تعریف می‌کنم، حدوداً این‌جوری است. این طناب را مثلاً باز می‌کند و برمی‌گرده، شاید دست شیطان فرار. بعداً می‌آد، آها. آها ببخشید من اصلاً این را چیز کردم، یک جوری با یک چیز دیگر اشتباه.

این چیزی که می‌خواستم بگویم این بود که می‌گوید که در یک روزی، یک شبی، یکی از طلاب شیطان را در خواب می‌بیند که یک زنجیر و یک سری طناب‌هایی مثلاً دستش هست. می‌گوید که این‌ها چیه؟ می‌گوید من با این‌ها مردم را می‌گیرم و دنبال خودم می‌کشم. می‌گوید آن زنجیر بزرگه برای کیه؟

می‌گوید این مال آن مثلاً عارف بزرگه، من می‌خواهم با این بکشمش. بعد می‌گوید مثلاً یکی دو تا دیگر را هم می‌پرسه، بعد می‌گوید مال من کدومه؟ می‌گوید تو که احتیاج به طناب نداری، تو همین‌جوری دنبال من می‌آیی. ما اکثراً اکثریت آدم‌ها نیازی به این نیست که الان یک چیز خاصی مثلاً فرض کنید به شما یک جمله‌ای مثل آن که برای حضرت آدم ساخت، ساخته بشود.

ما همه‌مون داریم در فرهنگ‌هایی که پر از اعوجاج به اندازه کافی مشکل داریم. البته خب، استعداد. بله، ما استعدادمون هم که خوب است. باعث، همه انسان‌ها استعدادشون تو این زمینه خیلی خوب است. یعنی قوم‌های مختلف، ملت‌های مختلف، زبان‌های مختلفی دارند که واژه‌هاشون فرق می‌کند.

یعنی حالا یک جا ممکن است برای یک سری چیزهایی که حالا به همان معیشت‌شون باشه یا یک سری واژه‌هایی که خاص داشته باشن، مثلاً از راه رفتن، مثلاً فرض کنید تو انگلیسی یا آره، خب، این‌ها وجود نداشته باشه. این‌جوری باید پس، به نظر من شما باید تو فرهنگ‌های مختلفی، این‌جوری می‌گویند.

یعنی مثلاً یعنی زبان‌ها خیلی خیلی بازتاب خوبی هستند، واژگان‌شون، استراکچر‌شون، بازتاب خوبی‌ان از فرهنگ‌ها دیگر. من تو آن بحث‌هایی که ایزوتسو اصلاً تو آن به اصطلاح شاخه زبان‌شناسی هومبولت که ایزوتسو جزو آن به اصطلاح مکتب حساب می‌شه، به شدت را این تأکید دارند دیگر. واژگان و استراکچری که واژگان دارد به شدت نشان‌دهنده جهان‌بینی آدم‌هاست، نشان‌دهنده فرهنگه.

مثلاً اینکه یک جایی که این واژه غریبه نیست، وجود نداشته باشه، یک فرهنگ دیگر در زبان یک جور دیگر بهش نگاه می‌کنند. قبلاً وجود نداشته دیگه، من این قبلاً مردم این‌جوری زندگی می‌کردند.

تو همین فرهنگ ما ۱۰۰ سال پیش که این واژه وجود نداشته. واسه اینکه مثلاً یک قوم یا یک مثلاً ملتی وجود دارند یا داشتن یا مثلاً زبان‌شون انقدر فرق می‌کرده که مثلاً نه، خب واقعاً زبان‌ها خیلی فرق نمی‌کند.

برای خاطر اینکه همان نکته‌ای که ما اگر قبول کنیم که زبان و این را خوب بفهمیم که زبان چگونه به معیشت، یعنی معیشت به معنای نحوه زنده حیات ربط داره، چون بیولوژی انسان‌ها با همدیگر خیلی خیلی اشتراک داره، شما نمی‌توانید احتمالاً زبانی پیدا کنید در آن واژه مادر، واژه دست، پا، راه رفتن، نشستن، این‌ها در واقع یک جوری به فیزیولوژی شما، به آناتومی شما، یک عالم چیزها به نحوه حیات اجتماعی مشترک بشر ربط دارد. می‌خواهم بگویم واژه‌های مشترک، من این بحث را واقعاً قبلاً یک بار کردم.

اصلاً یک تحت عنوان اینکه چقدر زبان‌ها می‌توانند با هم فرق بکنند که فرهنگ‌ها نه، من اینکه این به نظرم می‌آید اگر مثلاً یک یک قوم خیلی خیلی کیری، مثلاً هیچ‌کدام از این‌ها که نوشته شده، شاید آن‌قدر هم فرهنگ‌شون این‌جوری باشه.

مثلاً فرض کنید اگر یک کشوری وجود داشته باشه مثلاً از نظر رسانه، مثلاً، مثلاً به گونه‌ای اصلاً این باورهای ساختارشون، کامپیوتر، اصلاً در آن به وجود نمی‌آد، الان باید که فرهنگ‌شون خاص باشه.

خب یعنی فرهنگ‌هایی که اگر بتونن مقاومت بکنن، خب خیلی چیزها با هم این‌جوری هست دیگه، به‌طور بدیهی مثلاً شما فرهنگ‌های خیلی بی‌نقص‌دار را نگاه کنید، کمتر از هر تصوری قرار گرفتن، خیلی با زندگی ما، با زندگی‌شون فرق دارد.

همین الان مسئله غریزه جنسی به وضوح میزان توجهی که آدم‌ها به مناسبات جنسی دارن، فکر کنم صد برابر شده نسبت به سابق. مثلاً بعضی‌ها می‌گویند که آقا قدیما زود ازدواج می‌کرد، اصلاً اینکه الان یک چیزی، خطری، ترسی وجود دارد که اگر نمی‌دانم این کار را نکنی، مثلاً بیچاره می‌شی، خیلی این شیوع دارد که اصلاً یک چیز فوق‌العاده اضطراریه، همه باید مثلاً به فکرش باشن، ازدواج نمی‌شه، خب یک کار دیگه‌ای بکنیم، اصلاً این چیزها بدیهیه دیگه، یک عالم نتیجه اخلاقی در بر دارد.

بگذارید من برای این تفاوت واژه‌ها، همین‌جوری به‌عنوان یک نکته خیلی ساده بگم، به واژه‌هایی که برای برقراری رابطه جنسی بین مرد و زن وجود داره، می‌خواهم به دو تا واژه معروف در رابطه در فارسی و انگلیسی که یه‌جوری به نظر من خیلی بار فرهنگی داره، اشاره بکنم.

در فارسی به یکی از واژه‌هایی که به این رابطه اشاره می‌کنه، عشق‌بازی‌ئه. یک عشقی وجود دارد و این بخش بازی کردنشه. خب؟ در زبان انگلیسی دقیقاً مشابهش می‌گویند making love. یعنی عشقی وجود ندارد. بیا این کار را با همدیگر بکنیم، بعداً love به وجود می‌آید. این مثل یک دروغیه که مردها مثلاً به زن‌ها دارند می‌گن، متوجه هستید؟

love یک چیز اول، یعنی اول من بیا این کار را با همدیگر بکنیم، بعداً از اینجا به بعد love قرار به وجود بیاید. در حالی که تو زبان فارسی تا عشق وجود نداشته باشه، اصلاً معنی ندارد. این بازی مربوطه به اینکه دو نفر عاشق همدیگر هستند.

خب این دو تا واژه‌ست که خیلی فکر کنم بار فرهنگی دارد. گفتم که از فرهنگ‌های مختلف مثال بزنیم. خب این کار، این غریزه جنسی این‌ها را همه را این اروپایی‌ها شروع کردن دیگر و دنیا را در واقع تسخیر کردن، نه فقط با، بله؟ فرانسوی‌ها. فرانسوی‌ها. کارهای بیشتر فرانسوی‌ها.

بازگشت به داستان: سجده بر آدم

خب برویم سراغ بحث‌های مربوط به داستان. خب، بگذارید من چیزهایی که دفعه قبل گفتم، به این قسمت داستان رسیدیم که مسئله سجده کردن بر آدم بود و من این بدون اینکه تأکید بکنم، یک چیزی که گفتم در مورد معنی سجده‌ست که من واقعاً چیزهایی که به نظرم خیلی در خود داستان اهمیت زیادی نداره، تأکید روش نمی‌کنم که اینجا سجده می‌تواند به معنای تکریم و تعظیم باشه، یه‌جوری در واقع انگار قبول برتری باشه یا به معنای آن در واقع به همان معنایی که به پادشاهان سجده می‌کردند و در داستان یوسف گفتم مثالی از اینکه به پادشاه سجده می‌کنند و اشکالی هم نداره، یعنی به مقام بالاتر سجده می‌کنند هست.

به این معناست یا اینکه یه‌جوری بنا به یک تعبیرهای عرفانی که وجود داره، در خدمت درآمدن هم هست. یعنی ملائکه مثلاً یه‌جوری دارند امر می‌شوند به اینکه خادم انسان بشوند. سجده کردن مثل شروع نماد یک نوع چیزی است جدیدی که برای ملائکه دارد پیش می‌آید. من تأکیدی ندارم، یعنی احساس نمی‌کنم که بتوانم از در متن خیلی دقیق این را تشخیص بدهم که معنایش چه می‌شود.

ولی حالا جلو بریم، من فکر می‌کنم این حداقل تا یک حدودی این مفهوم اینکه یک خدماتی هم برای این مقام، قطعاً آن قسمت که به احترام گذاشتن به مقام بالاتر هست، قبول کردن مقام انسان هست که بوده، مخصوصاً اینکه در خود متن یک جای دیگه‌ای، مثلاً وقتی که حرف از سجده ملائکه هست، این همراه با این آیه می‌آید که «و لقد کرمنا بنی آدم».

که انسان را خلق کردیم، تکریمش کردیم، بعد حالا یک خورده بعدترش دقیقاً به این اشاره می‌شود که ملائکه گفتن سجده کنند. مثل اینکه این بخشی از این همین است که کرامت پیدا کرده انسان. ولی حالا من جلوتر شاید خودبه‌خود این بحث پیش بیاید که یه‌جوری انگار خدمت کردن هم در این سجده کردن هست. حالا چون مهم نیست، روش تأکیدی نمی‌خواهم بکنم.

جنس شیطان و ملائکه

خب یک چیزی که اصلاً در موردش بحث نکردم این بود که شما اینکه شیطان جزو ملائکه هست، نیست، اینکه امر به سجده به ملائکه بوده، واقعاً به نظر من در فهمیدن داستان اهمیت ندارد. شاید آدم خیلی با کنجکاوی متن را نگاه بکنه، زیر و را کنه، همه مثلاً سوره‌ها را نگاه کنه، یک چیز جالبی بفهمه.

که خلاصه اینکه جنس شیطان از ملائکه نیست. خیلی چون باز تاکید می‌کنم هدفم انسان‌شناسیه در مورد شیطان خیلی یک نفر می‌تواند کاملاً این داستان را برای شناخت شیطان بخونه که شیطان چه کار می‌کند و چه جوری خب اه خواهش می‌کنم. شاید الان خیلی بد باشه اشکال ندارد اگر خیلی بد باشه من جواب نمی‌دم.

خب اه همیشه می‌شود این‌جوری چیز کرد این‌جوری. آخه می‌دانید اه در این مورد نه. آقا ایشان کلاً یک یک چیز خیلی کلی دارد می‌گوید که وقتی دارید قرآن را می‌خوانید همیشه می‌توانید. بله حالا بگذار اگر زیاد پیش بیاید می‌توانیم در موردش بحث بکنیم. ولی اینکه یک نفر در واقع می‌تواند قرآن را با اه فرض کن یک نفر قبول نداشته باشه که قرآن کتاب خداست.

خب وقتی یک جایی به یک ابهام می‌رسد مثلاً فرض کن ملائکه گفتیم سجده کن بعد ابلیس نکرد بعد یک جای دیگر گفته می‌شود که ابلیس اصلاً جنسش مثلاً از جن. یک نفر می‌تواند بگوید خب این اصلاً بگوید من چرا کنجکاوی نشان بدهم اشتباه شده.

خب همیشه این‌جوری هست دیگر. در واقع یک یک آدمی که با اعتقاد به اینکه قرآن یک کتابیه که سازگار همه چیزش با همدیگر نمی‌خونه قرآن را خب می‌تواند خیلی چیزها را به راحتی ازش بگذره.

من مثلاً فرض کن وقتی داستان یوسف با کنجکاوی زیاد دارم سعی می‌کنم جاهای خالی را پر کنم برای خاطر اینکه یک اعتقاد دارم که این اه کتاب خداست. بعد وقتی با این اعتقاد می‌رم آن جاهای خالی را خیلی قشنگ پر می‌کنم و یک نکته خیلی نکته‌های خیلی جالبی بیرون می‌کشم خب این اعتقاد من تقویت می‌شود. این مثل دو تا تئوریه.

یکی تئوری اینکه من اه قبول دارم که این کتاب خداست همه چیزش درست است بنابراین با دقت خیلی خیلی زیاد می‌شود خوند و نتایج جالب گرفت و هزار بار سعی کردم همیشه دیدم که این جاهایی که ابهام وجود دارد من یک بار در کلاس یک اه چیزی گفتم که هر جایی که یک شبهه یک یک چیز نامعقولی به نظر می‌آید این احتمال اگر شما اعتقاد داشته باشید به اه به اینکه دین مثلاً قرآن درست است آن جایی که شک‌برانگیزه اتفاقاً جاییه که خیلی خیلی می‌تواند نکته جالبی در آن باشه. ببین آن جاهایی از دین که خیلی معقول و متداوله که خیلی جالب نیست.

جاهایی که یک جوری اه از عقل معمول و شناخت معمولی ما فراتره و ما احساس مشکل می‌کنیم احتمالاً اتفاقاً اونجاییه که باید حسابی برویم در آن مثلاً از در آن چیز دربیاریم.

من مثلاً به عنوان شخصاً خودم تجربه خودم این است که هر جایی که اشکال به نظرم رسید را خیلی کندوکاو کردم کنجکاوی نشان دادم و همیشه به یک نکته‌های خیلی جالبی مثلاً رسیدم و برای همین اعتقادم به قرآن زیاد شده.

یک آدم هم می‌تواند به محض اینکه یک مثلاً مشکل کوچیکی دید بگوید خب این جزو به اصطلاح سوتی‌های قرآنه بنابراین مثلاً در موردش کنجکاوی نشان نده. من دارم سعی می‌کنم که یک جوری در واقع این روحیه را در شما به وجود بیارم که این‌جوری نگاه نکنید.

یعنی به من واقعاً به نظر من این‌جوری است که قرآن بی‌نهایت دقیقه. یعنی تا هر چقدر که دلتون بخواهد می‌توانید را همین واژه‌ها و عبارت‌ها حساب کنید. بروید مثلاً دنبال اگر یک مشکلی به نظرتون می‌رسد بروید بگردید جاهای دیگر و یک چیز جالبی بفهمید. معمولاً این اتفاقاً این‌جور جاها جاهاییه که چیزهای خیلی خیلی جالب می‌شود فهمید به نظر من.

بچه‌ها خود قرآن بله با دقت کردن به نه ببین هیچ‌وقت خود قرآن که با دقت کردن به متن یعنی مثلاً فرض کن مقابله کردن همان جاهایی که به نظر می‌آید با هم دیگر نمی‌خونه اگر یک چنین اشکالی به نظرتون رسید و معمولاً اشکال تو خود یک آیه است. این آیه یعنی چی؟ چرا این حرفو قرآن می‌زنه؟

این اصلاً با علوم روز تطبیق نداره، نمی‌دانم با مسائل اخلاقی که ما بهش اعتقاد داریم تطبیق ندارد و الی آخر. اگر یک مسئله تک‌آیه باشه یا ارتباطی بین آیات باشه، همینو به طور خیلی دقیق مثلاً بروید جاهای دیگر یا یک واژه را دارید بد می‌فهمید. مثلاً ممکن است یک نفر این‌جوری بگوید که شما واژه ملائکه را بد دارید می‌فهمید.

ملائکه مثلاً یک جنس اشاره به این نوع نمی‌کنند. خب؟ مجموعه مثلاً همه آن‌هایی که در یک خدمات خاصی هستند این‌ها اسمشون ملائکه است. بنابراین این ربطی به این ندارد که جنس مثلاً ابلیس از ملائکه نیست. ملائکه اسم جنس مثلاً یک خاصی‌ست. خب؟ می‌تواند برود مثلاً بگرده ببینید ما همیشه کاری که می‌کنیم این است.

یک تئوری در واقع به ذهنمون می‌رسه، من باید ببینم با متن تطبیق دارد یا نه. یعنی مثلاً بروم اگر یک چنین فرضی این‌شکلی یک نفر به ذهنش رسید، خب می‌تواند برود بقیه جاهایی که در مورد ملائکه صحبت شده نگاه کنه، ببیند آیا ملائکه به عنوان یک موجوداتی در ردیف مثلاً انسان و جن و موجودات مثلاً چیز نوع دارد ازشان یاد می‌شود یا به عنوان یک چیز به عنوان یک موجوداتی در ردیف مثلاً انسان و جن و موجوداتِ، مثلاً نوع دارد ازشان یاد می‌شود یا به عنوان یک چیز؟ به عنوان یک مجموعه‌ای که یک کارهایی را انجام می‌دهند. تعریفِ فانکشنال دارد یا نه، تعریف به عنوان یک نوع دارد.

به هر حال شما اینکه می‌گویید باید بحث را نگاه بکنید، آدم باید فکر کنه، هر چقدر می‌خواهید آزادانه فکر بکنید، حرف بزنید، بعد بروید ببینید با متن تطبیق می‌کند یا نه. ممکن است خب حدس‌های خیلی خامی بعضی‌ها می‌زنند. منِ اولی که از اولین بحث‌هایی که در کلاس کردم، سه چهار جلسه هم هی جزئیاتش ادامه پیدا کرد، مفهومِ هفت آسمان در قرآن بود.

که این معنایش چیه؟ این باید یک سعی کنید بفهمید آن حسی را که می‌زنید به همه‌ی قرآن در واقع یک جوری عرضه بکنید ببینید هر جایی که سبع سماوات می‌گویید با این چیزی که تو ذهنِ شما هست، صادق هست یا نه.

مثلاً یک نفری که می‌گوید هفت آسمان لایه‌های جوّن، خب این با اینکه مثلاً حضرتِ نوح به قومِ خودش می‌گوید که مگر هفت آسمان را نمی‌بینید، یک جوری در تناقض قرار می‌گیرد. خب، دیدی چیزی دیدنی نیست. پس هفت آسمانی که شما می‌خواهید یک تئوری درست کنید که هفت آسمان یعنی چی، باید با این آیه تطبیق داشته باشه.

با همه‌ی آیه‌هایی که در آن سبع سماوات آمده باید تطبیق داشته باشه. من چون فکر می‌کنم این به عنوان یک مثال، موضوعِ خوبی بود، خیلی هم در موردش بحث کردم که معنایش چیست. به هر حال، یک جوری فکر کردن همراه با رجوع به متن. صرفاً متن اصلاً معنی ندارد.

یعنی هی، آدم باید متن را نگاه کنه، فکر کنه، ایده به ذهنش برسد و بعد نهایتاً به یک ایده‌ای برسد که با همه‌ی آیه‌های، مجموعه‌ی آیه‌هایی که در این مورد هست، تطابق داشته باشه. یعنی حس کنم که چیزی که دارم می‌گویم با هر، همه‌جا با متن می‌خونه. نه یک جا، دو جا. سؤال؟

نه. نه، ندارند. یعنی مسیحی‌ها و یهودی‌ها دیدی که ما در موردِ قرآن داریم را ندارند در موردِ انجیل و تورات. یعنی برای خاطرِ اینکه، برای خاطرِ اینکه آن‌ها اصولاً احساس می‌کنند که این واژه‌ها مقدسن و وحیِ الهی بوده را ندارند. یک خورده شل‌ترن. این‌جوری نیست که بگویند روِ باب هم می‌شود بحث کرد.

مثلاً فرض کن الان خیلی به عنوانِ فکت‌های خیلی بدیهیِ ما می‌دانیم که اولاً از نظرِ نسخه‌شناسی که بعضی از تورات اصلاً خوب نیست. یعنی مثلاً اولین نسخه‌هایی که هست، خیلی خیلی نسخه‌های جدیدی‌ان. و مثلاً این مورد‌های خیلی خیلی بدیهی‌ای وجود دارد که قابلِ تطبیقه. که مثلاً ترجمه‌ای که لاتین شده با ترجمه‌ی یهودی اصلاً سازگار، با آن متنِ عبریِ اولیه‌ سازگار نیست.

به طورِ کاملاً بدیهی. مثلاً یک فرض کنید داستانی در توراتِ عبری هست که در تمامِ تورات، کتاب‌های مقدس، ببینید در واقع ریشه‌ی کتابِ مقدسی که الان دستِ مردم هست، ترجمه‌ی لاتینِ کتابِ مقدسه. نه آن متنِ عبریِ اولیه. همه‌جا، یعنی چیزی که شما تحتِ عنوانِ بایبل می‌بینید، از یک جایی برمی‌گردد به یکی از ترجمه‌های لاتینِ بایبل. خب؟

و اینکه این ترجمه‌ی بایبل، ترجمه‌ی دقیقی نبوده، در این حد که مثلاً فرض کنید در یکی از داستان‌ها، اگر اشتباه نکنم، یک یکی از پادشاهانِ بابل، شخصیتِ یک ماجراست که در ترجمه‌ی لاتین تبدیل به یک فرشته شده. در این حد، من می‌خواهم بگویم این یک جوری ذوقی، بعضی از، نه اینکه متن، واژه‌هاش عوض بشه، داستان‌ها مثلاً یک جوری تغییر کردن.

من فکر می‌کنم که این‌ها اصلاً آن شأنی که ما برای قرآن قائلیم، برای بایبل قائل نمی‌شود شد. چون اینکه ما معتقدیم که این‌ها کلامِ، مستقیماً کلامِ خداست. آن‌ها اصلاً بایبل که وحی که نیست که. حواریون نوشتن. تاریخِ بنی‌اسرائیله. اصلاً اون، درست است مقدس می‌دونن، ولی این، خب، ولی نه مثلِ ما، خب؟ نه با این دقت. خب، ولی نه مثلِ ما، خب؟

نه با این دقت. شما دارید یک سوالی می‌کنید که ما حدود ۵۰ جلسه قبل یک چیزهایی را فیکس کردیم تو این جلسات که چگونه داریم بحث می‌کنیم. خب من چه کار کنم؟ شما یک سوال خیلی خیلی اساسی دارید، می‌گویید واضح است که ما این بحث‌ها را خیلی دقیق بعد از اینکه شروع به حرف زدن بکنیم همه حرف‌ها را زدیم که چگونه داریم به قرآن نگاه می‌کنیم.

اصلاً همین که مثلاً من حتی در مورد اینکه همین دیدهای شبیه کتاب مقدس در مورد قرآن بعضی‌ها دارند بحث کردم، قرار شده که این‌جوری نگاه نکنیم. من نظرم این است که کلمه به کلمه اعرابش هم حتی نگاه کنیم. من تا حالا این‌جوری نگاه کردم، به مشکلی برنخوردم.

اگر یک جایی به مشکل برخوردم، یعنی احساس کردم که مثلاً یک جایش با یک جایش نمی‌خونه یا یک مشکلات اساسی دارد که قابل رفع نیست، بعضی‌ها خب ممکن است به چنین مشکلاتی به نظرشون می‌آید که می‌رسن، بعد خب فکر می‌کنند که باید یک جور دیگر بخونن.

ولی قرآن مطلقاً تفاوت‌های اساسی با این بایبل دارد به دلیل اینکه سندیت تاریخیش خیلی خیلی بیشتره. اعتقاد به اینکه وحی اصلاً اینجا وجود نداره، خیلی فرق دارد. نمی‌شود این‌جوری که ما به قرآن نگاه می‌کنیم کسی به بایبل نگاه کند و نمی‌کنن، هیچ‌وقت هم نکردن. به واژه نگاه کن، وقتی که چند بار ترجمه شده اصلاً دیگر معنیشو از دست می‌دهد.

ما داریم به متنی نگاه می‌کنیم که معتقدیم که این عیناً کلام خداست، یعنی واژه به واژه همه چیزش وحی حفظ شده. اصلاً آن‌ها هیچ‌وقت چنین اعتقادی ندارند. این به نظر من به خاطر این است که همین این را به عنوان داشته که مثل انجیل مؤمنانه باشه. آره، دقیقاً. من جلسات ۵ جلسه اول قرآن درمانی‌ام شاید بحث شده بود.

من فکر می‌کنم آن چیزها را می‌توانید گوش بدهید. به هر حال اینجا خوبیش این است که همیشه می‌شود به قدیم به گذشته ارجاع داد. خب، یک بحثی باز شد که من خیلی هم باز می‌گویم برای من مهم نبود. من با تبعیت از چیزهایی که تفسیرها خوانده بودم گفتم که این کان من الکافرین یک جوری نشان می‌دهد که شیطان از قبل مثلاً انگار جزو کافرین بود.

بعد گفتیم که برویم تو قرآن نگاه کنیم. من واقعاً در قرآن نگاه کردم، حداقل یک مورد از یک چیز شبیه این پیدا کردم که نمی‌شود این‌جوری تعبیرش کرد. یعنی یک خورده طرفدار شاید این نظر شدم که این معنیش، معنی این آیه لزوماً این نیست که ما بگوییم که شیطان از قبل کافر بود. کان من الکافرین این‌جوری.

برای خاطر اینکه در یک جایی که مسئله غرق شدن پسر نوحه که می‌گوید که با همدیگر حرف زدن بعد موجی آمد فکان من المغرقین. شما نمی‌توانید بگویید که این از قبل غرق شده بود.

یعنی در واقع یک جور عین همین است دیگر از نظر عبارت. مثل یک جوری در واقع وصل کردن یک موقعیتی که پیش آمده. مثل اینکه فکان من حالا ممکن است شما بگویید تعبیرش این است.

مثلاً فرض کنید که قرار بود این‌جوری بشود. قرار جزو مغرقین بود به معنای اینکه این راه نجاتی نداشت. مثلاً اینکه یک چیزی که اتفاق افتاد از قبل قطعی شده بود. دقت می‌کنید؟ در آن زمان اتفاق افتاد ولی از قبل مثلاً یک جوری انگار مشخص بود که پسر نوح جزو کسایی‌ست که بتواند نجات پیدا کند.

من احساسم این است که بعد که حالت خاصی بهش می‌رود دیگر. تو غرق شدن معمولاً این‌جوری نمی‌شود. می‌شود این‌جوری که تعبیر کردی، غرق شدن فیزیکی تو آب هم نداشتن. این باعث می‌شود من خودم می‌خواهم احساسم این است که این باعث می‌شود که یک رفرنس به هم بده که به معنی دیگر غرق شدن بیشتر توجه کنم. نه، موج آمد بعد یک به نه.

این اگر می‌خوای بگی که مغرقین یک جوری معنی به معنای مهلویه، یعنی در این که آورده به این که یعنی یک مقدار گرامرش با حالت معمولی یک مقدار فرق داره، باعث می‌شود که غیر از معنی که فیزیکی دارد یک چه معنی؟ اینکه این یک جوری غرق شد تو آب. مسئله دارد توصیف می‌کند که این آدم تو آب غرق شد.

ولی در واقع به نظر من هم آنجا هم اینجا معنایش این است که یک جوری انگار زمینه غرق شدنش و قطعی شدن غرق شدنش از قبل فراهم بود. یعنی آدمی نبود که بشود با این حرف‌ها نجاتش داد. درست؟ و اینجا هم همین‌طور. نه اینکه شیطان از قبل تعبیر بکنیم که از قبل کافر شده بود. یعنی اینکه این انگار معلوم، این دیگر چیز نداشت دیگر.

حواشی حاشیه‌ای صحبت کردن حداقل به اندازه نیم ساعت سه ربع باید در مورد داستان صحبت کنم. ببخشید حالا کسانی که سوال دارند جوابشون را نمی‌دم. و به هر حال من به نظرم با این کل چیزهایی که نگاه کردم این نوع عبارت‌ها در واقع همان به یک واقعه‌ای تو گذشته دارند اشاره می‌کنند که یک جوری انگار از قبل به قطعیت رسیده باشه.

مثل اینکه یک نفر در امتحان رد می‌شود و شما اگر از قبل اسمش را وضعیتشو بدونید معلوم است که این تو امتحان نمی‌تواند قبول بشود. راهی ندارد. مثل اینکه نه از قبل یک کارهایی کرده که نتیجه قطعی‌ش این بوده. یک اتفاقی که در گذشته افتاده ولی پیش‌تر انگار قطعی شده. فقط دارد بروز می‌کند. با همه این موردها یک چنین حالتی در واقع هست.

خب و اینکه نمی‌دانم به یک چیزی در آینده اشاره می‌کند اگر یک چنین معنی‌ای بخواهیم بکنیم آینده اصلاً این آیه‌هایی که می‌گوید که بارها در مورد اصلاً یک یک چیزی که اگر قرآن را بخوانید هر وقت اسم حضرت ابراهیم تو قرآن می‌آید انگار این یک چیز قطعیه که باید این جمله دنبالش بیاید که ما کان من المشرکین.

واقعاً یک جوری با تکرار خیلی زیاد این اتفاق تو بارها می‌افتد. هر وقت داستان ابراهیمه حتماً حالا نمی‌خواهم بگویم خنثی‌جا واقعاً به شدت روی این تاکید می‌کند. با همین جمله هم هی مرتب تکرار می‌شود که ما کان من المشرکین. خب این ما کان من المشرکین اصلاً این ربطی به آیه نبود دیگر. به معنای خیلی خیلی معمولی‌ش که از مشرکین نبود.

به نظر من یعنی این جمله یک واقعه‌ای در گذشته را دارد خبر می‌دهد با این فرض که از مثلاً در این موارد این کان من المشرک کافرین فکان من المغرقین یعنی از قبل یک جوری به قطعیت رسیده. خب بگذارید من بحث‌های اصلی‌ای که می‌خواهم بکنم که از بعضی‌هاش باید صرف‌نظر بکنم بگذارم برای آینده.

کان من الکافرین و تعبیر عبارت

بگذارید من آن سوالی که دفعه قبل گفتم را اول جواب بدهم. یک مقدار زیادی از آن چیزهایی که قرار بود بگویم در مورد اینکه چرا شیطان سجده نکرد من یک ایده‌ای گفتم اصلاً هیچ‌کدومش تأکیدی ندارم که یک جوری در واقع برتری آدم مثل برتری بعضی موجودات واضح چیز نبود به اصطلاح قابل دیتکت کردن نبود.

من سعی کردم توضیح بدهم که چرا شیطان اصلاً نمی‌تواند راهی در واقع برایش وجود ندارد که بفهمه که برتری آدم چیست. در واقع برای همه موجودات شاید برتری آدم یک چیزی است که جزو به اصطلاح عالم شهادت نیست. به آن معنایی که تو قرآن یعنی یک چیزی نیست که بشود گذاشت همه ببینن.

عالم شهادت وقتی تو قرآن گفته می‌شود یعنی یک چیزی که به اصطلاح شاید امروز نزدیک به این مفهومی که می‌گوییم بین‌الاذانی. یک چیزهایی که در معرض دید مشترکه. می‌تواند جزو معارف مشترک باشه. ما یک عالم غیب هم داریم. یک عالم غیبی که یک جوری انگار اختصاصیه. همین‌کس بهش یعنی یک چیزی نیست بشود به مردم اصلاً تو کتاب نمی‌شود نوشتنش.

خب؟ یک چنین چیزی است. حالا اینکه من می‌خواهم بگویم که در واقع برتری آدم را گفتم که قابل دیتکت کردن نبود به دلیل اینکه اصلاً وقتی که یک اسم‌هایی را یک نفر بلد نیست بلد بودنش را در واقع نمی‌تواند یک جوری بفهمه. ما آدم‌ها هستیم که همه چیز را در واقع یک جوری در برده شناختمون هست.

این چیزهایی که انسان می‌فهمید و شیطان نمی‌فهمید که چه را نمی‌فهمه. یعنی اصلاً در محدوده شناختش نبود. و بنابراین این سجده کردن به انسان یک جوری احتیاج به یک اطاعت بدون چون و چرا در مقابل خداوند داشت. این چیزی است که شیطان در واقع در آن رد شد و ملائکه در آن قبول شدن.

اینکه امر خداوند که اصلاً جای چون و چرا کردن نیست. همین که خداوند دارد این حرف را امر می‌کند چون مثلاً خداوند تو قرآن اصلاً خودش را وصف می‌کند که خداوند حقه. یعنی هر چیزی که خداوند می‌گوید بر اساس حقه.

وقتی من این را می‌دانم من این را دارم به این دلیل می‌گویم که یک عده‌ای این روحیه را دارند که در مثلاً فرض کنید بعد از اینکه دین را هم قبول کردن در جزئیات دین چون و چرا می‌کنند. به نظر من این اصلاً یک جوری یک مشکل خیلی اساسی دارد. یک سوال اساسی مطرحه.

دو تا در واقع سوال اساسی. یکی اینکه اصلاً دین مثلاً شما دین اسلام را نهایتاً به این نتیجه رسیدید که دین خداوند هست یا نیست؟ این یکی. بعد از اگر من قبول کردم که مثلاً فرض کنید قرآن کتاب خداست دیگر نمی‌توانم بگویم که یک بخشیش را قبول دارم یک بخشیش را قبول ندارم. این دیگر نامعقول می‌شود. درست؟

یا اگر دین اسلام را به عنوان دین خدا قبول کردم دیگر حق ندارم بگویم بعضی از چیزهایی که گفته را می‌کنم بعضی چیزهایی که گفته را نمی‌کنم. تنها سوال دیگه‌ای که می‌ماند این است که آیا این احکامی که هستند ما داریم به اقتدا می‌کنیم بهش و یاد گرفتیم این‌ها واقعاً احکام اسلام هست یا نیست؟

این سوال باقی می‌ماند. یک نفر ممکن است بگوید من به فلان حکم عمل نمی‌کنم چون معتقدم که در اسلام این حکم نبوده. مثلاً یک منابعی دارم، رفتم مطالعه کردم، این حکم جزو احکام اسلامی نیست. یک بحث جداگانه‌ایه که ما احکامی که داریم استخراج می‌کنیم از مثلاً در شرع، ممکن است بعضیا با بقیه اختلاف‌هایی داشته باشند.

ولی اگر کسی قبول کرد که اسلام مثلاً دین خداست و بعد این حکم هم جزو احکام قطعی اسلامه، حق ندارد اصلاً یعنی معنی ندارد در مورد این فکر بکند که من این کار را می‌کنم یا نمی‌کنم.

اگر من قبول کرد، اگر شیطان قبول دارد که در مقابل خداوند ایستاده، این مثلاً خداوند حقه، هرچه که می‌گوید حقیقته، وقتی یک حکمی را صادر می‌کنه، اینکه من این را خوشم نیامده عمل نمی‌کنم، اصلاً چرا باید این کار را انجام بدم؟ این یک جوری در واقع نامعقوله. عقل ساده‌ترین ویژگیش این است که یک گزاره را که قبول کردید، نتایجشم باید قبول بکنید.

اینکه من این گزاره‌ها را قبول کردم ولی بعضی از نتایجشو مثلاً زیر سیستم اصل موضوعی رو، همه اصل موضوع‌ها را قبول کردم، یک سری قضایا ثابت شده‌ن، بعضی از این قضایا را قبول ندارم. چون خوشم نمی‌آید قبول ندارم. اینجا دقیقاً برخورد شیطان این‌جوری است. در واقع عصیان می‌داند که باید این کار را بکند. شکی ندارد که این امر خداست.

هیچ مشکلی ندارد. هم خداشناسه و هم قطعاً می‌داند که این امر امر خداست ولی عمل نمی‌کند برای اینکه با یک چیزهایی امیال درونیش در آن سازگار نیست. نمی‌تواند در واقع دلش راضی نمی‌شود که این کار را بکند. به دلیل اینکه خودش را برتر می‌دونه، مثلاً یک جوری حالا حسادت، نکته اصلی تکبره دیگه، احساس برتری می‌کرده.

احساس می‌کند اصلاً لابد تا قبل از این ملائکه را که اصلاً عددی حساب نمی‌کرد، کسی هم بهش نگفته بود آن ملائکه سجده بکنند. حالا یک موجود کوچولوی مثلاً یک چیزی آمده و قرار، شما به لحن صحبت شیطان نگاه بکنید که این حس برتری که داره، به غیر از اینکه می‌گوید من از آتشم آن از خاکه، این احساس اینکه چیزی نیست، مثلاً من هزار تا بلا، یعنی یک حس قدرتی داره، می‌گوید که سر راه این‌ها می‌شینم بعد از اینکه دارد اعلام می‌کند که من این‌ها را گمراه می‌کنم، می‌گوید سر راه مستقیم می‌شینم و از پشت سرشون، از جلوشون، از چپ و راست به این‌ها مثلاً حمله می‌کنم و می‌بینی که اکثر این‌ها شکر نمی‌کنند.

حس اینکه من مثل اینکه چیز، من این را به راحتی می‌توانم گمراه بکنم. یک احساس برتری دارد دیگه، این موجود ضعیفیه. احساس می‌کند در مقابل یک موجود ضعیفی قرار گرفته که هر بلایی دلش بخواهد می‌تواند سرش بیاورد و این می‌بیند که قدرت دارد و اصلاً ملاکش هم شاید پیش خودش قدرته، چه می‌دونم، این دقیقاً آن چیزی است که همه آدم‌های مغرور هم در واقع گرفتارش می‌شوند.

اینکه چیزهایی را که دارن، نظام ارزشی خودشان را از بیرون در واقع نمی‌رن نگاه کنند ببینن تو دنیا چه چیزهایی ارزش داره، چه جور آدم‌های باارزشن، چه جور آدم‌های بی‌ارزشن. اول آدمای، یک اسم معروفی هم داره، من الان اسم انگلیسیش یادم نیست، یکی از مباحث روان‌شناسیه، اینکه در واقع یک جوری ارزش‌گذاری خودمداره.

اینکه من در اصل اینکه چه هستم، بعداً معتقد می‌شم که چه چیزهایی ارزش داره، چه چیزهایی ارزش ندارد. مثلاً فرض کن یک آدمی که در محلات پایین شهر زندگی می‌کند و از این لات‌هایی که خیلی هم مغرورن، خب ازش بپرسی که به چه مغروره، اینکه مثلاً همه آدم‌ها جلوش یک چاقو بکشی می‌ترسن، من نمی‌توانم. خب؟

یک ملاک اصلاً ارزش‌گذاری بر شهر به این است که کی از چاقو می‌ترسه، کی، این اول در واقع در یک درگیری‌هایی به اینجا رسیده که از چاقو نمی‌ترسه یا فکر می‌کند از چاقو نمی‌ترسه و بعد این را کرده در واقع مرکز نظام ارزشی خودش برای اینکه خودش را از همه بالاتر ببیند. ما یک جوری نظام ارزشی را در واقع طراحی می‌کنیم که احساس آرامش کنیم. احساس کنیم که خوبیم.

و از اون، این دقیقاً من یک بار توضیح دادم، مردسالاری این‌جوری به وجود می‌آید. یعنی هر چیزی که مردها دارن، آن‌ها می‌شود ارزش‌های اصل، تمام فرهنگ دنیا در واقع ارزش‌هایی که تو ارزش‌گذاری‌هاش، اوناییه که مردها در آن قوی‌ان. بنابراین طبیعی است که زنا احساس بی‌ارزشی می‌کنند.

یعنی همه‌جا ما در یک فرهنگی داریم زندگی می‌کنیم که آن نیمه‌ی ارزش‌های مربوط به زنا اصلاً به حساب نمی‌شه، ارزش‌های مربوط به مردها کاملاً حساب می‌شه، بنابراین مردها مغرورن دیگه، احساس برتری می‌کنند.

شیطان در واقع این‌جوری کرده، اینکه از آتش مرا خلق کردی، اینا، یک حرفای بی‌ربط دارد می‌زند کامل. مثل دقیقاً مثل همان که از چاقو می‌ترسن، نمی‌ترسن. یا از کجا خلق شده، این چه ربطی داره؟ اصلاً آتش از خاک بهتر است.

اینکه خودش از آتشه، احساس می‌کند که مثلاً آتش خیلی چیز مهم و خوبی است. بعد اینکه مثلاً یک قدرتی داره، می‌تواند آن‌ها را مثلاً گمراه بکند. مثل دقیقاً یک حالتی چیزه، ببینید دقیقاً حالت لات‌بازی داره، اینکه اصلاً عددی نیست، من این را مثلاً پلشو درآوردم.

احساس قدرت می‌کنه، برای خودش یک چیزهای ملاک‌هایی درست کرده دیگر که چه چیزهایی مهم‌ان، چه چیزهایی ارزش دارند و با ملاک‌هایی که برای خودش درست کرده، این شاید واقعاً این کان من الکافرین از آن قبل هم فکر می‌کرده، ملاک‌ها مثلاً تو ذهن شیطان یک چیزهای عجیب و غریبیه، بنابراین در مقابل یک چنین آزمایشی واضح است که در واقع شکست می‌خورد.

بعد اینکه من می‌خواهم بگویم واقعاً من این را قبول دارم این تعبیری که بعضی از عرفا می‌کنند که در واقع شیطان تو این شیطان کافر بود، می‌گویند شیطان کافر بود، کفرش ظهور پیدا کرد با اومدن آدم. درست؟

یعنی اینکه مثل یک چیزی که تو دلش بود و به عمل تا حالا نیامده بود و اینکه تو موقعیتی قرار نگرفته بود که آن گیرایی که تو ذهنش به وجود اومده، در واقع یک جایی برایش مشکل ایجاد بکند. خب، بگذارید از همین چیزهایی که می‌خواستم بگویم بگذرم، نکته اصلی در واقع تازه رسیدم به آن سوالی که قرار بود اول جلسه جواب بدهم.

نافرمانی، تقدیر، و ضرورت شیطان

نکته اصلی این است که اصلاً نافرمانی کردن یعنی چی؟ که یک موجودی واقعاً خداوند امر کرده بهش که یک کاری را بکن و این نکرد. اصلاً یک چنین چیزی اتفاق می‌افتد در دنیا؟ یعنی می‌شود برخلاف خواست خدا موجوداتی کارهایی انجام بدن؟ قبلاً یک خورده در این مورد صحبت کردم، فکر می‌کنم اینجا دقیقاً آن جای کلیدی‌ایه که باید در این مورد صحبت کرد.

اینکه ببینید اتفاقی که می‌افته، من باز آن آیه‌هایی که تو سوره اعرافه بگذارید برای‌تان بخوانم. بعد از اینکه شیطان توضیح می‌دهد که مرا از آتش خلق کردی، آن را از خاک خلق کردی و به این دلیل سجده نکردم، خداوند بهش دستور هبوط می‌دهد به دلیل اینکه تکبر کرده، می‌گوید فخرج انک من الصاغرین، خارج شو که از خوارشدگان خوارشدگان هستی.

می‌گوید قال انظرنی الی یوم یبعثون، قال انک من المنظرین. می‌گوید مرا اجازه بده تا مهلت بده تا روز قیامت، تا روزی که مبعوث می‌شن، می‌گوید قال انک من المنظرین. خب این من دفعه قبل خود تاکید کردم که این جمله یک خورده عجیبه دیگر. نمی‌گوید بهت بهت مهلت دادم یا مهلت می‌دهم.

می‌گوید این مثل یک واقعیت که انک من المنظرین. خب حالا بگذارید من می‌خواهم این‌جوری بگویم که از اول این داستان که شما دارید می‌خونید، بدیهیه که بعد از اینکه انسان در جنت می‌ره، حتماً قرار است که یعنی اتفاقاً می‌افتد.

انسان درست تو جنت گذاشته می‌شه، ولی معلوم است که این یک گناهی می‌کند که بعداً به زمین می‌ره، چون از اول حرفش این است که تمامی این روند به این ختم می‌شود که یک خلیفه‌ای در ارض به وجود بیاد، درسته؟ یعنی اینکه آدمیزاد تو این آزمایش اولیه شکست می‌خورد قطعیه. درسته؟ قبول دارید دیگر این یک استدلال خیلی واضح است.

راهی وجود ندارد برای اینکه انسان تا ابد در جنت باشه. از اول این‌جوری انگار مقدره. یعنی انسان یک موجودیه که تو بهشت موندنی نیست، ویژگیش این است. خب؟ این یک نکته، نکته دیگر اینکه به نظر می‌رسد از داستانی که آدم می‌خونه که وجود شیطان خیلی خیلی مهم است. یعنی اگر شیطان نبود و آن دروغو نمی‌گفت، انسان آن کار را نمی‌کرد. خب؟

به نظر می‌آید اینجا وجود شیطان ضروریه برای اینکه انسان منتقل بشود به زمین. من می‌خواهم از این‌ها نتیجه بگیرم که اصلاً وجود شیطان، همان‌طوری که خیلیا می‌گن، وجود شیطان جزو ضروریاته. باید در کنار انسان شیطان باشه که انسانو گمراه بکند. سوال دارید؟

این که می‌گویید این از می‌گویند که چون خدا خیلی می‌رود انجام می‌دهد در این زمینه، آقا نیست، این سوالی که می‌گوید که آخه اینش که از اول بوده، این زمین بوده، که به این مقدر بوده. مهم نیست. مهم نیست. اینکه یعنی ببین این که قرار است که انسان هبوط بکنه، این هبوط به نظر می‌آید جزو ضروریاته.

هرکی این داستانو می‌خونه این‌جور احساس می‌کند از اول که قرار نیست که انسان در جنت بمونه، قرار است بیاید در زمین و تو آن مرحله‌ای باشه، مسئله جغرافیایی نیست، تو مرحله‌ای باشه که یفسد فیها و یسفک الدماء بکند.

حرف از اول، آن جمله اول این است که خلیفه‌ای در ارض قرار است جعل بشود و ما می‌دانیم که این اتفاقا می‌افته، می‌آید اینجا فساد می‌کنه، بنابراین آن زندگی در جنت موقت هست.

این یک نکته و نکته دیگر اگر شیطان نبود این اتفاق نمی‌افتاد، بنابراین شیطان یک موجودیه که ضرورتاً باید وجود داشته باشه در کنار بشر. مثل اینکه این‌ها مقدره، خب؟ من می‌خواهم این را توجیه بکنم که انک من المنظرین یعنی چی؟ ببینید توجیهش چیه؟

این پوزیشن، شغل شیطان، شغلیه که قطعاً وجود داشت از به محض اینکه انسان به وجود آمده خلیفه در عرض بشه، این پوزیشن این شغل که یک موجودی باید گمراهش بکند هست. یک نفر باید این پوزیشن را اشغال بکند. یعنی مثلاً فرض کنید که ابلیس سجده هم می‌کرد، ممکن بود همین شغل را بهش بدن. دقت می‌کنید؟

بعد من می‌خواهم بگویم حتی ابلیس شاید بهترین کاندید برای این شغل هم بوده. یک موجودی که خیلی خوب کارش را می‌تواند این کار را می‌تواند انجام بده، زبان خوبی داره، از ملائکه هم به نظر می‌آید خود پیشرفته‌تره. خب پوزیشن وجود دارد و ابلیس قرار مثلاً حالا من این را یک بار از خود آقای جوادی آملی حضورا پرسیدم.

گفت که اگر ابلیس هم نبود، یک کس دیگر این کار را می‌کرد. اصلاً به نظر من از شواهد برمی‌آد که حتی شاید خود ابلیس در نظر گرفته شده بود که این پست را بهش بدن. حالا فقط من می‌خواهم بگویم ابلیس دو تا کار می‌تواند بکند. به عنوان اطاعت خداوند این کار را انجام بده.

همین کار همین همه این کارهایی که ابلیس دارد الان می‌کند را می‌تونست به عنوان بندگی خداوند بهش دستور بدن که تو برو تو پوزیشن من شغلت این است. برو این‌ها را هرچه می‌تونی مثلاً بهشان از این چرندیات بگو این‌ها گمراه بشوند. خب؟ یعنی یک یک دشمن برای انسان ضرورت داشته. حالا من سعی می‌کنم توضیح بدهم که چرا. یک دشمن در کنار انسان قرار بود وجود داشته باشه.

ابلیس می‌تونست این کار را به عنوان بندگی خدا انجام بده و می‌تونست هم همین کاری که دارد می‌کند بکند. یعنی من می‌خواهم بگویم اصولاً مکانیسم معصیت کردن تو دنیا هست. یعنی آدم‌ها مثلاً همین کار را می‌کنند. یک کارهایی که من این را وقتی مثال زدم که حرف از آن در چاه انداختن یوسف.

از داستانش هم می‌خوانید به نظر می‌آید یوسف قرار بوده مصر آنجا حاکم بشود. حالا برادرها مثلاً فرض کنید می‌خواهند این را با عزت و احترام ببرن مصر. می‌خواهند مثلاً فکر کنند که دارند این را می‌کشنش، بندازنش تو چاه که کاروان بیاید این را ببره مصر. خب کار آن چیزی که خداوند اراده کرده که تحقق پیدا بکنه، تحقق پیدا می‌کند. کسی نمی‌تواند جلوش را بگیرد.

حداکثرش در این حده که این پوزیشن را من اشغال می‌کنم یا یکی دیگر اشغال می‌کند. و این مثال خیلی خوبش تو قرآن به نظر من این است. اینکه حضرت خضر قتل انجام می‌دهد. عین یک قاتل، یعنی بدون اینکه هیچ مجوزی وجود داشته باشه دارد می‌رود یک کودکی را می‌کشه.

اگر خضر از آنجا رد نمی‌شد، یک آدمی یک قاتلی این کار را می‌کرد به عنوان معصیت، ولی خضر دارد این کار را به عنوان عبادت انجام می‌دهد.

من می‌خواهم بگویم این نسل‌هایی که تو دنیا انجام می‌شه، این‌ها یک جوری آدم‌هایی که باید از بین برن، از بین می‌روند. می‌میرن. آن‌هایی که به قتل می‌رسن، اون‌هایی‌ان که باید به قتل برسند. به دلایلی نه تا بمیرن، قرار به قتل برسند.

اگر یک آدمی از آن معصیت طرف را کشت، خب کشت. اگر نه یک نفر دیگر از روی عبادت می‌تواند بکشه. من می‌خواهم بگویم قرار است یک کودکی به قتل برسد. کی این را به قتل می‌رسونه؟ یک آدمی از آن معصیت یا یک آدمی از روی مثلاً بگذارید من یک مثال خیلی ساده بزنم.

در مورد جنگ‌هایی که اتفاق می‌افتد. تا قرن‌ها خداوند وقتی یک قومی را می‌خواست از بین ببره، طوفان می‌اومد. مثلاً فرض کنید یک زلزله عظیمی می‌اومد، یک قومی از بین می‌رفت. الان دیگر مدتی‌ست از این اتفاق‌ها نمی‌افته، چون به اندازه کافی موجوداتی هستند که این کار را انجام بدن.

یعنی شما حتی تو قرآن به این اشاره می‌بینید‌ها، اینکه مثلاً می‌گوید اگر بعضی از ناس را به بعضی دیگر دفع نمی‌کردیم، اتفاق بدی تو زمین می‌افتاد.

یا مثلاً در مورد بنی‌اسرائیل می‌گوید که یک قومی را می‌آریم که شما را مثلاً تحت چیز شما را اصلاً تار و مار کنند. یک چنین چیزهایی هست. اینکه وقتی یک جنگی مثلاً تا ۵ قرن قبل تو اروپا یک دفعه طاعون می‌اومد، همه می‌مردند.

تو قرن بیستم دو بار جنگ جهانی اول و دوم شد و هر دو همان فرق نمی‌کنه، یک عده مردند دیگر به هر حال، یک عده در جنگ کشته شدند. اینکه این اتفاق‌هایی که تو دنیا می‌افته، حتی در نتیجه معصیت، یک جوری وقایعی که نهایتاً تحقق پیدا می‌کنه، وقایعی‌ان که اصطلاحاً حق‌ان. یعنی باید اتفاق بیفتند.

وقتش شده که این‌جوری بشود. حالا اینکه آدم‌ها مثلاً فرض کنید هیتلر مثل خضر این کار را دارد انجام می‌ده، یک جنگی را شروع می‌کنه، در آن یک میلیون نفر می‌میرند، مثلاً در وصل به عالم بالاست و دارد عبادت می‌کند یا اینکه یک آدم احمقیه که فکر می‌کند دارد مثلاً برای قوم نژادپرست به دلایل شیطانی، مثلاً این چیزهای چرت و پرت تو ذهنش هست و دارد این کارها را می‌کند. اصل این کار در واقع نشانه‌اش به نظر من تو خود کار ابلیس.

این پوزیشن، پوزیشن ضروری در کنار انسان وجود داشته و ابلیس با نهایت این در واقع تمام این حرف‌هایی که ابلیس به عنوان مخالفت دارد می‌زند که من پوست این‌ها را می‌کنم، من می‌آم می‌آم این‌ها را مثلاً هر کاری که بتوانم می‌کنم، این مثل این است که یک نفر بگوید که با نهایت خضوع بگوید که من تمام سعی‌ام را برای اینکه این پوزیشن را خوب اشغال بکنم برات انجام می‌دهم.

ابلیس می‌تونست با تمام وجود در راه خدا مثلاً این کار را انجام بده. حالا دارد با تمام وجود دارد کار می‌کند. از روی نفرت، از روی حسد. خدا وجود ندارد. فقط آدم‌ها می‌توانند به خداوند توجه نکنن. معصیت هم همین‌جوریه.

یعنی من می‌توانم در واقع توجه به خدا نکنم، حالت عصیان به خودم بگیرم، نیت‌های پلید داشته باشم. ولی اینکه فکر کنم می‌توانم در عالم مثلاً یک کارهایی انجام بدهم که این کارها خارج از خواسته خداوند، یعنی ناحقه.

چیزی غیر حق در دنیا اتفاق نمی‌افته. من به نظر من وقتی این داستان را می‌خوانم در مورد ابلیس به یک چنین احساسی می‌رسم که دقیقاً کاری که دارد می‌کند یکی از ضروریاته.

فایده پوزیشن شیطان

یعنی وجود یک شیطان در کنار انسان، موجودی که گمراه‌کننده باشه، در واقع به انسان دروغ بگوید و دروغ یاد بده، این جزو ضروریاته و فکر می‌کنم به اندازه کافی هم تو قرآن اشاره به این هست که چرا این پوزیشن باید وجود داشته باشه.

من به من جلسه آینده را امیدوارم با این موضوع شروع بکنم که اصلاً تو خودت چرا یک پوزیشن، چرا شیطان باید وجود داشته باشه؟ چرا به نفع انسانه در واقع جزو ضروریات در کنار انسان که حتماً یک موجود دروغگویی که حالا به هر نیتی دارد سعی خودش را می‌کند که انسان را گمراه بکند در کنار انسان ضروری بوده.

و من می‌خواهم بگویم چه فایده‌ای این شیطان برای ما دارد در خلاف نیت خودش چه حسنی دارد و از این نه از شخص ابلیس ولی از این پوزیشنی که اشغال کرده من در فقه می‌خواهم تعریف کنم. آخه ببین اصلاً این‌جور بحث‌ها بحث‌هایی نیست که ما بخواهیم موردی در مورد جزئیات بحث بکنیم. من دارم یک چیزی خیلی کلی می‌گویم. اصلاً مهم نیست همه اتفاق‌هایی که در دنیا می‌افتد این‌ها اصطلاحاً حقن. من می‌خواهم بگویم که شما یک اتفاقی که تو دنیا می‌افتد معصیت‌ها در حد نیت‌های ما هستند. نه در حد وقایعی که تو دنیا دارد اتفاق می‌افتد.

یک آدمی به دلیل یک یک قومی همان‌طوری که قوم نوح در اثر طوفان از بین می‌رفت، مثلاً فرض کنید در اروپا به دلایلی خداوند می‌خواهد این آدم‌ها را از بین ببره، جنگ اتفاق می‌افتد. من می‌گویم اینکه حالا چه اتفاقی در حاشیه‌اش می‌افته، همان‌طوری که وقتی مثلاً یک زلزله‌ای می‌آد، یک زلزله‌ای مثلاً در یک قومی را از بین می‌بره، خب بله خب خیلی اتفاق‌های جانبی هم می‌افتد سلسله‌وار.

این‌ها اصلاً این‌ها همه در واقع شما وقتی که من می‌خواهم این‌جوری بهتان بگم، وقتی یک زلزله می‌آید و یک قومی از بین می‌ره، شما احساس می‌کنید که مثلاً فرض کنید خداوند زلزله فرستاد، مثلاً یک بلای آسمانی نازل کرد، قوم نوح از بین رفت یا طوفان فرستاد، قوم نوح از بین رفت.

من می‌خواهم بگویم جنگ‌ها هم همان کار را دارند انجام می‌دهند تو دنیا. یعنی خارج از اراده خداوند نیستند. وقتی یک قوم از بین می‌ره، ببین اصلاً کلاً یک چیز خیلی بدیه. یک آدم وقتی می‌میره، خداوند در واقع بخواهد بخواهد که بمیره. اصلاً مرگ دیگر جزو بدیهیات از نظر دینی، مطلقاً به طور تصادفی اتفاق نمی‌افته.

در مورد چی؟ نه. من فکر نمی‌کنم. نه. آن آدمی که دارد می‌کشه، اینکه با چه نیتی دارد می‌کشه، حتی اینکه چه کسی هست که دارد این کار را می‌کنه، ممکن است جابه‌جا بشود. وقایعی که اتفاق می‌افتن، اینکه آن پوزیشنی نگاه کنید، یک آدمی قرار است یک آدمی، این آدم را قرار است توسط یک آدم کشته بشود. ها؟

حالا اینکه چه کسی این کار را می‌کنه، بستگی دارد به اینکه آدم‌ها چگونه در واقع نیت می‌کنند. ممکن است در یک دورانی هیچ آدم غافلی پیدا نشه، بعد ممکن است یک آدمی که آدم خوبی است این کار را انجام بده.

من اشاره‌ام به آن داستان خضر، آن را دقت کنید. داستان خضر یک چنین اتفاقی می‌افتد. یعنی قتل با یک نیت کاملاً عابدانه دارد صورت می‌گیره، نه با نیت قتل.