در این جلسه پرسشهایی دربارهٔ جنس ابلیس، ارادهٔ انسان و مشیت خداوند پاسخ داده میشود. پوزیشن شیطان، کارکرد فریب، و نسبت اختیار با عواقب انحراف بررسی میگردد. بحث به خلوص، قلاب شیطان، و سکونت و زوجیت در داستان آدم میرسد.
پاسخ به سوالهای جلسه قبل
خب، من از سوالهایی که دفعه قبل مطرح شد، میخواهم در مورد یکی دو تا چیزی یک خورده بحث بکنم. اگه، اگر کسی سوالی داره، آها، من در مورد چیزهایی که آخر جلسه گفتم که در واقع یک جوری معصیت اصلاً معنایش چیه، فکر میکنم خب خیلی چیز بدیه، خیلی بحثبرانگیز هست، جا دارد که آدم بحث بکند.
مثلاً یک سوال کتبی از من شد در مورد اینکه مثلاً فرض کن یک حالت خاص را مثال بزنن که اینجا چگونه میشود توجیه کرد. اینقدر دلتون بخواهد میشود مثالهای پیچیده ساخت. من این را بعداً در موردش صحبت میکنم.
اگر کسی سوال خاصی دارد که واقعاً مهم است به موضوعهای بیشتر در واقع داخل داستان برمیگرده، اول جلسه بپرسه وگرنه من خودم دو سه تا سوالی که کموبیش در موردش تو خود جلسه صحبت شد، یک حرفهایی میزنم و سعی میکنم که جلسه بیشتر با یک داستان جلو برود. کسی سوالی دارد در موردش؟ بفرمایید.
آها، خب، خب سوال جالبیه ولی این را تو همین جلسه چون در موردش صحبت میکنم بگذارید بعداً صحبت کنیم. دیگر خب، بگذارید یک سوال وسطهای جلسه قبل شد. خب من هم چون سوال مربوط به حرفهایی که داشتیم میزدیم نبود، من گاهی اوقات بعضی از چیزها را رسماً اعلام میکنم که نمیخواهم در موردش بحث بکنم، بنابراین خب سوال هم که میشود یک جوری بحث نمیکنم.
الان هم نمیخواهم در مورد آن چیزی که سوال شد در واقع بحث بکنم ولی یک بحث حاشیهای در موردش. یک سوالی خیلی با صراحت پرسیده شد که من وقتی که حرف از این میزنین که مثلاً یک جایی قرآن آمده که ملائکه امر شدن به سجده و همین سجده کردن به غیر از شیطان، یک جوری به نظر میرسد که شیطان جزو ملائکه است.
بعد جای دیگر گفته میشود که جزو ملائکه، گفته میشود که مثلاً و کان من الجن. من گفتم که اصلاً نمیخواهم وارد این بحث بشوم. خیلی هم مفسرین فکر میکنند در مورد اینکه شیطان چیست و فلان از نظر در متن قرآن اشاره به چیست. ببینید اولاً من در مورد شیطان میدانید که یک عدهام معتقدن که مثلاً یک جوری تمثیلیست.
موجود واقعی به معنای فیزیکی نیست. یک جوری در واقع نماد همه چیزهاییست که انسان را به سمت شر میبرن، که در عرف دین اسمش را میذارن شیطان.
خب این یک نظریه که شاید خیلیها مخصوصاً کسانی که خیلی به علم علاقهمند هستند و علاقهشون هم اینجوری است که اگر یک چیزی که تو علم نیامده باشه چیز نیستن، به اصطلاح حسشون ندارند که در موردش اصلاً حرف بزنن و علاقه داشتن به علم، یک بار اینجوریه، من هم به علم خیلی علاقهمندم.
آن چیزی را که علم میگوید خب بهش علاقه داریم. یک چیزی نمیگه، مثلاً بهش علاقه نداشته باشیم، این یک جوری یک یک جوری دیگر در واقع علاقه افراطیه.
علم تو یک محدودهای حرکت میکنه، در مورد یک چیزهایی صحبت میکنه، هیچوقت در مورد مثلاً چیزهای دیگهای غیر از چیزهایی که میشود تجربه کرد هم صحبت نمیکند. چیزهایی که بشود تجربههای مثلاً آزمایشهای تکراری در موردش در واقع انجام داد.
بنابراین اینکه همه چیز را محصور بکنیم به آن چیزی که علم در واقع دارد میگه، این یک خورده دیگر زیادهروی. من یادمه یک بار خیلی خیلی وقت قبل در مرکز مطالعات همین دانشگاه صنعتی شریف، مرکز مطالعات فرهنگی بحثی بود و یادم نیست این بحثهای مربوط به شاید همین نظریه قبض و بسط سروش آن موقع تازه بود.
بعد من هم اینجوری حرف این که مثلاً یک چیزهایی در قرآن آمده یا داشتم هر گفتم که مثلاً فرض کن تو قرآن اینجوری است که آها گفت من چیزم این بود که چه چیزی تو قرآن مخالف با علم هست که شما اینجوری برخورد میکنید که مثلاً هی حرف از این است که باید تعارضها را مثلاً از بین برد و اینها.
ولی یکیشون گفت که گفت مثلاً تو قرآن هست که حضرت سلیمان با حیوانات صحبت میکرده، در حالی که در علم یک چنین چیزی نیست. یعنی چی؟ خب نیست یعنی اینکه تا حالا مثلاً در علم به جایی که مثلاً زبان حیوانات خیلی رسمیت پیدا بکند و رمزگشایی بشود نرسیدیم. اینکه نیست یعنی که نه اینکه حتی در آینده هم به نظر من میآید.
همین که همین الان نیست و تو قرآن یک چیزی هست که تو علم نیست، این تعارض بین علم و دین، دیگر حالت خیلی افراطیه که علم مجموعه چیزهایی که همین الان بهش رسیدن اسمش علمه و از این هم حق نداریم ما الان پا بیرون بگذاریم. اگر بگذاریم مثلاً با علم مخالفت کردیم.
دیگر واقعاً میگویم قبلاً آدمهای مذهبی هم اینقدر تعصب نداشتن که بعضی الان نسبت به مثلاً این محدوده علم اینجور با تعصب برخورد میکنند. هرچه هست همینیه که همین الان هست. هی هم تغییر میکند ها یعنی این مرزها هی مثلاً چیزاییش حذف میشه، چیزاییش اضافه میشود. تو هر لحظه این مرزها هر جایی هست هموناست دیگر حق ندارید چیز دیگر بگویید.
یک جوری کاملاً حق ندارید چیز دیگر بگویید در واقع یک حالتی دارد مثل همان حالتی که کلیسا در دوران قرون وسطی داشت. مثلاً از این میخواهم اونورتر حق ندارید چیزی بگویید. خلاف ارسطو حق ندارید حرف بزنید.
ارسطو هرچه گفته باشه هم خب این من این یک یک نفر سوال کرد که خب حالا این توجیهاتی که مثلاً من خودم شخصاً هیچوقت اصلاً واقعاً علاقهمند نشدم نرفتم دنبال اینکه ببینم این آیههایی که مثلاً در مورد اینکه شیطان جز ملائکه هست نیست مثلاً کان من الجن، چیزهایی که آمده رابطه بین مثلاً جن با ملائکه اصلاً به این چیزها هیچوقت دقت نکردم، علاقهای نداشتم. الان هم واقعاً دفعه قبل یک خورده تحریک شدم بروم نگاه کنم ولی وقت نکردم متأسفانه.
شاید بعد جلسه آینده اگر وقت شد یک چیزی نگاه میکنم اگر چیزی به ذهنم رسید میگویم. ولی اصلاً کاری به این ندارم که این موضوع جوابش در واقع چیست. خب دفعه قبل گفتم که اصلاً یکی از توجیهاتش که میگویند و من هم گفتم بدون اینکه بخواهم روش تأکید بکنم.
ولی سؤال این بود که خب چرا اینجوری برخورد نمیکنیم؟ که وقتی یک چنین چیزی میرسد من میگویم که برویم همینجوری قرآن نگاه کنیم، تطبیق بدهیم ببینیم که معنایش چیست. خب این یک راهحل دیگر هم اصلاً دارد دیگر.
جنس ابلیس: ملائکه یا جن
بگوییم که این یک سوتیه. اینکه یک جا گفته شده جز ملائکه است، یک جا هم گفته شده که جز جنه. این را چرا اینجوری برخورد نکنیم که مثلاً موضوع را پیچیده کنیم؟ خیلی سوتیه، جواب خیلی ساده دارد. این جز سوتیهای قرآن است. من میخواهم در مورد این موضوع یعنی این نحوه برخورد صحبت بکنم.
خب اولاً نظر منطقی که خب دیگر هر کسی میتواند بگوید که همیشه یک آپشن این است که اصلاً من دارم با فرض اینکه وقتی داریم در مورد قرآن بحث میکنیم یک جوری تلویحاً بحث معنایش این است کسی که دارد تفسیر میکند در مورد قرآن حرف میزند این است که پذیرفته که این کتاب خداست.
و درست است و مثلاً اگر یک جایش یک خورده با یک جای دیگهاش تطبیق نمیکند میتوانیم برویم با دقت مثلاً تطبیقش بدهیم و من قبلاً تو این جلسات یکی دو بار تأکید کردم که اتفاقاً اینجور جاها خیلی معرفتزا هم هستند. برای خاطر اینکه آن جاهایی که با تفکر عادی ما خیلی سازگاره خب چیز عجیب و غریبی شما گیرتون نمیآید.
یک جایی که به نظرتون یک آیه خیلی عجیبی میرسد با عقلتون جور درنمیآد احتمالاً اگر با فرض کنیم که قرآن کتاب خداست بعد یک جایش هست با عقل شما جور درنمیآد. آنجا خیلی مهم است دیگر. یعنی یک یک چیزی وجود دارد تو این دنیا که شما خیلی بد دارید میفهمیدش. یا آن متن را خیلی بد دارید میفهمید.
من میگویم این منطق چیزی که دارم میگویم را دقیقاً دقت بکنید. فرض کنیم که داریم با فرض اینکه قرآن کتاب خداست و هرچه در آن هست درست است. حالا اگر من به یک جایی برسم که خیلی با عقل من با حس من با عقل من سازگار نیست آنوقت دو تا حالت دارد. یا خیلی خیلی بد دارم میفهمم متن را. خب؟
و اگر دارم بد میفهمم همین که بروم و سعی کنم که این قسمت متن را بفهمم یک گام به جلو در فهمیدن متن میگیرد. مثلاً من فکر میکنم که جملههایی که مثلاً گذشته هستند همیشه ناظر به وقایعی هستند که در گذشته اتفاق افتادن. بر اساس این تصور خودم یک جمله را خیلی بد دارم میفهمم. فکر میکنم این به گذشته دارد اشاره میکند.
برای همین برای من مشکل پیش آمده. بعداً که دقت میکنم مثلاً تمام قرآن را میرم تو جملههای مشابه و نگاه میکنم یا میرم مثلاً به ادبیات عرب مراجعه میکنم میفهمم که چقدر بد میفهمم. یک واژه را ممکن است کاملاً بد دارم میفهمم. این یک حالت.
اگر قرآن کتاب خداست و همه چیزش درست است یک جاش که با ذهنیت من تعارض پیدا میکند یا دارم بد متن را بد میفهمم یا خیلی خیلی یک چیز اشتباه تو ذهن من هست که باید تصحیحش بکنم. درسته؟
خب حالا من میخواهم بگویم که معمولاً اتفاقی که میافتد این نیست. اصلاً یک یک پدیدهای وجود دارد که من به نظر من بد نیست آدم یک اسمی برایش انتخاب بکند برای اینکه راحتتر بتوانیم بهش مراجعه بکنیم. حالا من اسم خوبی برایش ندارم واقعاً.
پدیده را میگویم حالا شاید یک نفری اسم خوبی پیشنهاد بده.
شبهه، تعویق، و رشد ایمانی
ببینید همه آدمها تو ذهن خودشان یک چنین اشکالاتی دارند نسبت به مسائل دینی. حالا اگر مثلاً تو یک جای دیگهای باشید نسبت به دینی که آنجا هست، نسبت به هر چیزی که در واقع از بیرون بهتان حالا تحمیل شده نظریه، پدیدهای رو، همیشه اشکالاتی وجود دارد.
بعد تو مسائل دینی، مخصوصاً در مورد همین وضعیت که الان در آن هستیم، این اشکال را یک بار مثلاً فرض کنید یک اشکال خیلی خیلی اساسی تو ذهنتان هست، یک بار میپرسید، معمولاً وقتی که دوره راهنمایی هستید، یک جوابی میشنوید که برایتان قانعکننده نیست.
حداقل یک بار دیگر هم مثلاً دوره دبیرستان میپرسید، بازم جواب نمیگیرید، بعد دیگر بیخیالش میشوید دیگر. یعنی یک جوری این شبهه رو، این اشکال را میذارید ته ذهنتان و این همونجا میماند.
بعد از این چیزها زیاد دارید، یعنی یک پسکو معمولاً وجود داره، پر از این چیزاست که جواب درست و حسابی هیچوقت نگرفتید. یک جور هم باعث شده کنار اومدید. کنار اومدنش معمولاً به این دلیله که خب از آنور هم آدم تاییدهای زیادی میبیند.
یعنی شما مثلاً یک نظریه که تو ذهنتان هست، یک جاهاییش اشکال به نظرتون میرسه، عوضش یک جاهاییش خیلی به نظرتون جالب است. مثلاً یک چیزهایی تو خود قرآن میبینید که خیلی احساس میکنید که این نمیتواند مثلاً کلام بشر باشه. ها؟ یک یک چیز دیگر موازنه است. خلاصه به نظر میآید آن پسکوئه و دیگر حالا مثلاً یک چیز فراموششدهست ولی اذیتتون میکند.
یعنی هی مثلاً فرض کنید دارید حالا قرآن میخونید، کافیه یک دانه اشکال جدید یا یک اشکال یادتون بیاد، یک دفعه همه آن چیزهایی که تو آن پسکو هست آزاد میشه، شروع میکنند اذیت کردن. این من این یک پدیدهایه. اینکه آزادی عمل، من آن پدیده در واقع این حس به اینکه این چیزها جواب ندارد.
این شبههها جواب ندارند. چون یک چند بار چند تاشونو امتحان کردید و دیدید جواب درست و حسابی نگرفتید، بعد یک جوری امید اینکه فلان اشکالی که تو ذهن من هست خیلی اذیتم میکنه، این یک جوری حل بشود را اصلاً از دست دادید. مثل اینکه دیگر به این نتیجه رسیدید باید باهاش زندگی کرد دیگر.
آنها هستن، آنها را گذاشتم تو پسکو، حالا فعلاً که دارم زندگیمو میکنم، امیدوارم آنها خیلی مثلاً نیان، مرا اذیت نکنن. همینجوری اکثر آدمها تو مسائل دینی، خلاصه یک مجموعه از شبهههایی که در زیرزمین و پسکو انداخته شده دارند که امیدشون را به اینکه یک روزی حل بشوند هم از دست دادن. و این نتیجهاش چیه؟
نتیجهاش این است که هیچوقت وقتی دارن، هیچوقت مثلاً وقتی دارید قرآن میخونید، با احساس اینکه دارید کتاب خدا را میخونید، اگر به یک جایی که یک مشکل برخوردید، این را باید بروید حلش بکنید، دیگر نمیخونید. یعنی عادتشون، عادت میشود. خب قرآن را دارید میخونید، به یک مشکل برمیخورید، ممکن است با یک تلاش کوچیکی بفهمید، دارید بعد میفهمید درستش کنید.
یا با یک تلاش کوچیکی یک چیزی که تو ذهنتان هست را حل کنید، ببینید بله این درست دیگه، آن چیزی که من میفهمم اشتباهست. ولی اصلاً عادتتون دیگر این نیست. یعنی تا به اشکال برمیخورید، این هم برمیدارید میذارید همونجا. این هم یکی دیگر در آن اضافه میشود.
یک خورده دیگر میخونید، میگویید خب این هم که حالا اشکال نداره، این هم میذارید آنجا. من میخواهم بگویم که این آخ، اینجور برخورد کردن، هیچ در واقع یکی یکی از موانعی که شما دارید، من واقعاً فرد را بگذارید به اینکه قرآن کتاب خداست، میخواهید جدیتر، یعنی اگر یک جاییش به مشکل برخورد، دل نکنید.
و به نظر من چیزی که میخواهم بگم، که هیچ راهی نداره، به غیر از اینکه یکی دو تا از این چیزهایی که خیلی خیلی وقت، از دفن کردید را حلش کنید. یک دانه یکی دو تا از این مشکلاتی که خیلی به نظرتون بزرگ بوده و پرسیدید حل نشده و همینجور تو ذهنتان کنار گذاشتید، یکی دو تاش حل بشه، این احساستون کاملاً عوض میشود.
یعنی دیگر احساستون نسبت به آن چیزهایی که کنار گذاشتید، اینها حل میشوند. من مثلاً فرض کنید من الان مشکلم نسبت به اینکه شیطان نمیدانم کان من الجن یا جزو ملائکه بوده، اصلاً احساس مشکل نمیکنم. این جزو چیزاییه که من کنار گذاشته باشم. علاقهمند نیستم بروم دنبالش.
واقعاً اینجوری است که تقریباً چیزی تو ذهن من نیست که مثلاً یک جوری علاقه داشته باشم حلنشده باقی مانده باشه. معمولاً اینجوری است که اگر هم چیزی الان حلنشدهست مثل این، فکر میکنم که خب یک راهحلی دارد ولی مهم نیست. مثلاً چرا وقت بگذارم روی یک چیز به این کوچیکی؟
چیز بزرگی تو ذهن من واقعاً نمونده که احساس کنم که یک چیزی را در زیرزمین مثلاً قایمش کردم و بترسم که یک روزی بیاید بیرون. چرا اینجوریه؟ برای اینکه من واقعاً حداقل چند مورد مسائلی بوده که اذیتم میکردند و حل شدن.
یعنی آنقدر پیگیری کردم که یک جوری به طور قاطع حل شدن. یعنی مثلاً یک موردش این است که فهمیدم که یک آیه را خیلی خیلی بد دارم ترجمه، ترجمهشو میفهمم.
مورد دیگهاش اینجوری بوده که فهمیدم که چقدر یک چیزی را بد میفهمیدم. رفتم در واقع یک چیزی را در مورد دنیا را بد میفهمیدم. اگر این کار را نکنید، به نظر من دوریتون همیشه همینجوری میماند. هیچوقت نمیآید قاطعانه با ایمان به اینکه این کتاب خداست و اگر مشکلی هم در آن باشه قابل حله، به این احساس نمیرسید.
همیشه یک جوری ته ذهنتان از یک چیزی انگار دارید میترسید. از اینکه یک چیزهایی که یک جایی قایم کردید، یک روزی ممکن است مثل این چیزها هست، زبالههای اتمی را دفن میکنند ممکن است وقتی یک دفعه انفجار اسامی اتمی آنجا اتفاق بیفته، خلاصه من چیزم این است.
یاد یک کارتونی افتادم که نمیدانم چه کارتونیه که همه چیزو همه کاغذها را میریختم در یک سوراخی و از آنجا دهانه آتشفشانمون آخرش خلاصه منفجر میشدن. هرچه که در طول این مدت جمع کرده بودن همهاش یک دفعه ریخت بیرون. این احساس بدیه.
من میخواهم بگویم که این حالت که من الان دارم قرآن را میخوانم تا به اشکال برخوردم بگویم خب میگویم لابد شاید اینطوری باشه، شاید هم نباشد. بذارمش کنار. اینکه این سمات را نداشته باشید که لااقل یک دو تا اشکال کوچیک را رفع کنید، اشکالهای بزرگ را بعداً سعی کنید که من نمیگویم که تمام وقتتون را صرف این بکنید که همه شبهههای ذهنتان از بین برود.
ولی یقه چند تا را اگر بگیرید و این احساس بهتان دست بده که اگر بروید دنبالش به یک جوابی میرسید، این خیلی به نظر من احساس خوبی است. یعنی کسی که اینجوری برخورد نمیکنه، همیشه ته ذهنش مثل همان جوکی که دفعه قبل گفتم دیگر. یعنی اگر پاپ باشی، همین است که باعث میشود بگویید که بله من میدونستم که نیست.
اگر رئیس آنور هم باشید، یک چیزهایی را گذاشتید کنار دیگر. خیلی چیزهای برایتان هست. واقعاً ته ذهنش این است که بله من هم میدونستم که هست. اینجوری نمیشود خوب زندگی کرد خلاصه. شما مثلاً ببینید، بگذارید من اینجور برخورد را شما فرض کنید یک آدمی که دارد فیزیک میخونه و فیزیک کار میکند اینجوری بخواهد برخورد کند با فیزیک. ما هم میدانیم که مکانیک کوانتوم یک مشکلاتی دارد.
مشکلات فلسفی داره، یک جاهاییش از نظر فلسفی توجیه خوبی ندارد. یک جاهاییش اصلاً معادلات مشکلاتی دارد. تعبیرهای خوبی در مثلاً مسائل مربوط به اصطلاح کیهانشناسی، کهکشانشناسی مثلاً وجود ندارد. بعضی چیزهای عجیب و غریب مثلاً تو معادلات در میآید. خب فرض کنید که یک نفر در برخورد با مکانیک کوانتوم اینجوری باشه.
تا مثلاً دارد حالا یک مسئلهای یک کتابی هم که دارد حل میکنه، تا یک خورده رفت تو بینتیجه مینویسه، میگوید بله این هم جزو مشکلات مکانیک کوانتومه. این هم بگذاریم کنار. این از این. اگر اینجوری یک نفر برخورد کنه، در همان حد متعارفش هم نمیتواند فیزیک یاد بگیرد.
اگر احساس کنید که چون یک مثلاً من واقعاً قبول دارم که هیچوقت نمیتوانید به جایی برسید بگویید که من همه چیزهایی که مثلاً تو قرآن هست را همه را میفهمم، هیچ مشکلی هم نداره، مثلاً هیچ اشکالی اصلاً تو ذهن من نیست. مثل این است که آدم بگوید من جواب همه سوالهای دنیا را میدانم. خب بالاخره یک سوالهایی همیشه هست دیگر.
ولی خیلی فرق میکند با اینکه آدم روحیهاش این باشه که هیچ مقاومتی در مقابل سوالها نکند. تا یک سوال پیش اومد، یک شبههای پیش اومد، فوری فقط ازش صرفنظر کند. بگوید من خب ایمان دارم. مثل مسیحیها اینجوری برخورد میکنند و این را تشویق هم میکنند. که اصلاً ایمان، یک چیزی ما ایمان داریم. حالا شما هرچه میخواهید بیاید به ما اشکال بگیرید. ما اصلاً هیچ مشکلی نداریم.
اصلاً همه را میذاریم یک پستوی خیلی بزرگ داریم. شما هرچه بیاید بگویید کتاب مقدس اینجوری نوشته، میگوییم خب نوشته باشه. ما مثلاً ایمان خودمان را داریم. من احساس میکنم که اینجوری یعنی یک حالتی که حتی نمونهای از شبههها را هم نرید حل نکنید، روحیهتون را چیز میکند.
هیچوقت نه همین این اتفاقی که دارد سر این آدم میافتد به نظر من فقط این بود که یک نفر این احساس خودش را با صراحت بیان کرد.
فکر میکنم خیلیها ته دلشون این کار را میکنند. یعنی یک جاهایی میخوانند تا یک اشکالی میبینند میگویند خب شاید این هم سوتیه دیگر. مگه مطمئن نیستند که قرآن کتاب خداست؟ مطمئن که نیستند. مثلاً این فوری آن درصد به اصطلاح که مطمئن نیستند میآید و مانع از این میشود که شما ادامه بدهید.
مخصوصاً که میترسن که اگر ادامه بدن به یک جای بدی برسن. مثلاً حل نشود. و اگر اینجوری بخواهید زندگی بکنید، همیشه دارید روی یک آتشفشان زندگی میکنید. یک احساس عدم امنیت. ایمان آوردن یعنی این امنیت را در واقع یک جوری یک یک چیزی میشود دیگر. احساس امنیت که آدم دارد. واقعاً نترسید.
من نمیگویم همه شبههها را حل کنید. ولی یک چیزهایی که برایتان مهم است را یک خورده دنبالش بروید. یک روحیه خوبی است. اگر تو راهنمایی جوابتون را ندادن، معنایش این نیست که الان جوابش را نمیتوانید پیدا بکنید. منتها دو تا نکته دارد دیگر. نکته اصلیاش این است که یک مقدار آمادگی اینکه ذهنیتها را خودتان تغییر بدهید داشته باشید.
مثلاً فرض کنید به نظر من نمیشود آن نوع برخوردی که همین الان توصیف کردم آدم با علم داشته باشه که خیلیها متأسفانه دارند. یعنی تو یک محیط خیلی علمپرست به دنیا میآیند و همه تعریف میکنند و اصلاً جرأت این را ندارند که یک چیزی را که همین علم در موردش حرف نزده، چیزی در موردش بگویند.
چه برسد وای به حال اینکه اگر علم یک چیزکی هم در موردش گفته باشه. من مثلاً اینکه واقعاً اگر خیلی یک نفر روحیههای اینجوری داشته باشه، به نظر من خیلی چیزها برایش حل نمیشود. یعنی یک مقدار یک خودتان باید اجازه بدهید که بعضی چیزهایی که به نظرتون حتی تا حالا مسلم میرسیده را بتوانید سوال ببرید.
ما یک عالمه در واقع فرضیات از دوران کودکیمون تو ذهن ما انبار شده، بررسیشون نکردیم، در مورد مثلاً فرض کن علم گرفته تا خیلی چیزهای دیگر. که بد نیست که گاهی آدم به این چیزهای خیلی خیلی بزرگ ذهن خودش هم یک سری بزند. شاید بعضی از اینها به کلی غلط باشه.
من حالا میخواستم آخر جلسه بگم، الان که هی مثالهام به طور اتوماتیک رفت سراغ مسائل مربوط به علم، بعد قرار است که سهشنبه بعد از ظهر ساعت ۲ تو دانشکده فنی، دانشکده برق دانشگاه تهران در مورد تعارض علم و دین سخنرانی بکنم.
این چیز است دیگه، مثل آن سخن سخنرانی کاپیتالیست که خود از پیش در واقع آماده شده است. یک خورده من از الان که فکر این هستم دارم یک چیزهایی یادداشت میکنم که بگویم.
احساس میکنم یک سخنرانی مفیدیه، برای همین گفتم بهتان بگویم. در عین حالی که بعضی از چیزاشو در کلاس تدریس گفتم. کلاً وقتی چیزهای پیش آمده ولی همهاش چیز نیست، تکراریست. یک چیزاش ممکن است خیلی تکراری باشه. خب، این یک یک مسئلهایه که من به نظرم آمد که خوب است در موردش صحبت کنم.
باز قبلاً هم یک چیزهای شبیه این گفته بودم، میخواهم تاکید بکنم. اینجوری برخورد نکنید که تا یک چیزی با یک چیزی نخوند، بگویید خب این هم نخوند، نخوند. باید یک دفعه ادامه بدهید. روحیهتون این باشه که اگر واقعاً به نظرتون الان، من اصلاً علاقهمند نیستم به این موضوع که حالا نمیدانم شیطان جزو جن هزار جور توجیه وجود دارد.
همین الان مفسرین، مثلاً اینکه ملائکه یک صنفان، مثلاً یک نوع مخلوق، نوع اسم نوع نیست، هزار جور توجیه وجود دارد که با آیات و قرآن میخونه. اصلاً من تو ذهنم این جزو چیزهایی نیست که علاقهمند باشم بروم دنبالش. ولی اگر علاقهمند بودم حتماً میرفتم. اگر احساس مشکلی میکردم حتماً میرفتم ببینم این موضوع چیست. یک مسئلهای که مثلاً یک ذره توجیه دارد.
مثلاً من خودم مثلاً وقتی الف لام میم را اول سوره بقره را میخوندم، میخواستم بدونم که خب واقعاً این مهم نیستش که مثلاً ۱۴ تا ۱۵ تا حرف را دارد میگوید. چیزیست که دارد. خب؟ مثلاً یک سریشون میگویند اینه، یک سریشون میگویند این است و مثلاً و بعد از اینکه واقعاً اولش یک ذره قشنگتره، این موضوع مهمی باشه ها. خب؟
یک ذره میگویند اینه، این عقلهنه. این چیزی که شما میگید، این میگذارد تو اصل ذهنتون، خب؟ یک ذره توجیه میشود. یعنی تا شما یک مکانیسمهای قوانینی در آن فعال نشه، که بتواند یک جوری این را هضمش کنه، توجیه بکنه، خب؟
چیزی نیست. این مشکل واسهتون ایجاد میکند. نه، من از اینجور ما نه، ببین اگر بگذارید من توجیه اگه، ببین اگر توجیه داشته باشه، یعنی الان مثلاً الف لام میم که مشکلی نیست، اصلاً شبههای نیست.
یک چیزی است من نمیفهمم. نه، نه. من دارم این حالا مثال میزنم، مثلاً تو قرآن. این چیزی که شما میگید، برای من مثلاً با این نیست، خب؟ من دارم میگویم که ممکنه، این ممکن است. این مهم نیست که شما میگید، در اصل یک چیزی که واقعاً یک شبههای روش اومده، خب؟
و شما مثلاً روی یک دلیلی سعی کردی که به این شبهه جلو رفتی و بعد آن وقت میخوای این را ببینید که در آن چه کار میکنی، مثلاً. خب؟ و این باعث میشود که یک جوری دیگر بهش نگاه کنی. این توجیه یعنی با خودم را راست نیستم. خب، حالا ممکن است یک آدمی اینجوری باشه دیگر.
همین باعث میشود که نه، خب اینها اکثراً، یعنی در نظر من، من مثلاً میزنم، نگاه میکنم این چیزی که شما میگید، اکثراً اینجوری است که میتوانم مثلاً مسئله را مینویسم واقعاً. من گذاشتمش کنار. آره، خیلی فرق میکند که برای من مهمه، میرم، به نتیجه نمیرسم، بعد خودم را میخواهم گول بزنم بگویم مهم نیست.
یا نه اینکه اصلاً واقعاً بگویم این چه چیزی است که حالا من بروم مثلاً فرض کن، برای من اینجوریه، هزار تا چیز مهمتر از این وجود داشته و سعی کردم دنبالش بروم بفهمم که یک جوری به مسائل بشری مربوطان. اینکه نمیدانم حالا شیطان جزو ملائکه، اصلاً ملائکه صنفان، نوعان، من نمیدانم واقعاً.
من احساسی نسبت به اینکه این موضوع راه حلش چیه، حتی یک بار هم نرفتهام این آیهها را نگاه کنم کنار هم بگذارم. فقط دقیقاً وقتی این سوال شد، یک کنجکاو شدم بروم همینجوری.
اصلاً حل شد، شد، نشد، اصلاً سوال نیست این به نظر من که آدم بخواهد این، خیلی چیزهای مهمتر ممکن است تو قرآن باشه. من میگویم را راست، آن چیزهایی که برایتان مهم است را یک خورده دنبالش بروید.
نمیگویم حتماً هم خیلی سریع حل میشود. خب به هر حال ما همیشه یک دغدغهای تو ذهن ما هست، بین تاییدهایی که نسبت به مسائل دینی میبینیم و شبهههایی که مثلاً وجود دارد. ولی این مکانیسم اینکه میگویم اینقدر متداوله که آدم خوب برایش اسم بگذارد. خیلیا این کار را میکنند.
اینکه یک جوری احساس میکنند که به این حس میرسند که این شبههها راه حل ندارند. چرا؟ برای اینکه یکی دو بار پرسیدن و یک مختصری دنبال یک دونهشون رفتن، خیلی پراکنده و به نتیجه نرسیدن. فکر میکنند که راه حل وجود ندارد. و من میگویم که یک خورده این روحیه بدیه.
آدم با خودش درست باشه و همین رندوم هم دو تا شبهه که تو ذهنتان بوده حل بشود کلی را روحیتون تاثیر میگذارد یعنی حس از بین برود که چیزهایی هست مهم هم هستند و من جواب ندارم و نمیتوانم هم جواب دست بیارم.
من جواب ندارم ولی میتوانم اگر بروم دنبالش جواب دست بیارم که مسئله این است. خلاصه من گفتم که میخواهم تاکید کنم که یک خورده در مورد بعضی از مسائلی که واقعا برایتان مهم است اذیتتون میکند کنجکاو باشید سعی کنید که جواب پیدا کنید. حتی اگر تو یک موردایی به نتیجه نرسیدید خود این تلاش تلاش خوبی است.
خب آها برویم سراغ این چیزی که من آخر جلسه قبل گفتم یک خورده سوال برانگیز شد اینکه من از روی خود متن قرآن و شواهدی که یک جوری در واقع خارج از متنه سعی کردم این را بگویم که حداقل در مورد شیطان اتفاقی که میفته این نیست که شیطان الان دارد یک کارهایی میکند که خداوند مثلا نمیخواست اصلا یک چنین موجودی باشه من در متن شواهدی آوردم که قرار بوده که یک نفر همین کاری که شیطان دارد میکند را بکند.
این را دوباره تکرار نکنم از اول قرار است که انسان هبوط بکند به زمین بنابراین اینکه یک موجود گمراه کننده ای در بهشت برود سراغش انگار که یک چیزی از پیش تعیین شده هست.
به اضافه این جمله ای که در جواب شیطان میآید که انک من المنظرین هم یک حس اینجوری دارد اینکه از قبل انگار قرار این بوده که این کار را بکند. و من از این میخواستم استفاده بکنم بگویم که اصلا مدل کلی برای معصیت همین است. معمولا اینجوری است که یک پوزیشن وجود دارد آن کاری که دارد انجام میشود انگار قرار است انجام بشود.
حالا من مثلا شیطان چه کار دارد میکنه؟ به عنوان معصیت نافرمانی از را عصبانیت دارد این کار را انجام میدهد میتونست هم به عنوان عبادت این کار را انجام بده. یا مثلا میتونست کسی دیگر ای شیطان ممکن بود این شغل بهش محول نشود این شغل وجود داشت. شیطان از روی نافرمانی شغلی را پوزیشنی را اشغال کرده که از قبل قرار بوده یک نفر اشغال بکند.
فکر میکند که دارد نافرمانی میکند و یک چیزی مثلا بدعتی در عالم خلقت میگذارد و یک چیزی را به وجود میاره که خداوند اصلا نمیخواسته به وجود بیاید. اینجوری نیست. و این را در مورد شیطان گفتم مدل کلی برای معصیت انسان هم همین است.
مثال آوردم از تو قرآن مثل همان کاری که برادرهای یوسف میکنند مخصوصا مثل داستان خضر که دیگر به وضوح اشاره به چنین چیزی دارد یعنی یک آدمی که از روی عبادت خدا مثلا یک کاری را انجام میدهد که ظاهرا گناهه خب مسلمه دیگر این کار غیر شرعیه.
اراده انسان و مشیت خداوند
خب بگذار اینها چیزهایی بود که من جلسه قبل گفتم. حالا این نوع سوالایی که از من مثلا شده حالا شفاهی یا کتبی اینجوری است که مثلا در حالت های خیلی پیچیده ای یک مثالایی مثلا فرض کنید یک آدمی به پدر و مادر خودش مثلا بد میکند. خب مثلا هیچ آدمی از روی عبادت که چنین کاری نمیکند.
آها من مثلا یک سوالی بود که یک سری کارا هست اگر مثلا حرف از این است که یک پوزیشنی وجود دارد و آدمها فقط این پوزیشن ها را اشغال میکنند یعنی مثلا فرض کنید الان من دفعه قبل شاید یک چنین حرفی زدم که مثلا فرض کنید این خضر اگر این کار را نمیکرد ممکن بود یک آدم قاتلی از روی نافرمانی بیاید همین کار را بکند. قتل مثلا صورت بگیرد.
خب یک سوالی مثلا فرض کنید رابطه بین پدر و مادر با فرزندان که دیگر کسی دیگر نمیتواند بیاید آن کار را انجام بده. این نافرمانی یک فرزند نسبت به والدین این پوزیشن یک چیز طبیعی است.
یک آدم دیگر از بیرون اگر مثلا فرض کنید آن فرزند این کار را نکرد مثلا آدم خوبی بود خب یکی دیگر نمیتواند بیاید از بیرون بگوید خب حالا که این پوزیشن اشغال نشده مثلا این را از تو خیابون بیار پدر و مادر. میگوید بدی که فرزند نسبت به پدر و مادر خودش میکند یک چیز دیگر یک مربوط به رابطه خاصه.
من قبل از اینکه بخواهم در مورد این موضوع خاص صحبت بکنم شاید اصلا نکنم ببینید شما در فیزیک مثلا فرض کنید وقتی که میخواهید در مورد مکانیک بحث بکنید حرف از این میشود که یک فرض کنید که یک نقطه مادی وجود دارد. همه ما میدانیم یک چنین چیزی وجود ندارد.
قوانین مثلا برای یک نقطه بیان میشود و شما قانون های حرکت و مثلا در مورد یک نقطه مادی را میتوانید درک بکنید. بعد با یک تبدیلی ممکن است این را به یک جسم صلب هم مثلا تعمیم بدهید. هیچ کس نمیاد حتی این را یادمه در کتاب که دبیرستانی مثال زده بود. یک برگی را تو داشت سقوط میکرد و در حالتهای مختلف نشان داده بود.
هیچکس هرچقدر هم قوانین مکانیک را خوب بلد باشه نمیتواند در مورد حرکت آن برگ، آن چرا و از اینجا اول آمد اینجا، ولی پیچی خورد، بعد آمد اینجا بحث بکند. من میخواهم بگویم این سوالها مثل این است که یک نفر بیاید قوانین مکانیک را تو کلاس درس بده، بعد شما بگویید آقا به من حالا این جواب را بدهید.
این برگی که من اینجا زدم، این چگونه دارد میآید پایین؟ چرا اول میرود اونور؟ چرا نمیدانم بعد میآید اینور دوباره؟ چرا دو تا پیچ میخوره؟ خب قوانین مکانیک حرکت برگ را نمیشود. اصولاً علم چیه؟ اینکه ما در واقع مدلهای ذهنی یک خورده انتزاعی میسازیم، یک چیزی میبینیم ولی واقعاً ممکن است در سطح خیلی پایین بیایم، در موقعیتهای پیچیده نتونیم تطبیق بکنیم. بعد من حرفم این نیست.
من میگویم در مورد شیطان به نظر میآید که اصولاً یک چنین مدلی برقراره. شیطان فکر میکند دارد معصیت میکند ولی اینجوری نیست. از تو قرآن اینجوری برمیآد. از در قرآن آیههای دیگهای هم هست که با اعتقاد ما به توحید اینجوری برمیآد که اصولاً کارهایی هم که ما میکنیم از حیطه اراده خداوند اصلاً خارج نیست.
ولی تصویر زدن جزء به جزء یک حالت خاص که الان این پسره مثلاً زد تو گوش مادرش، حالا مادره اصلاً مثل اینکه قانون سوم نیوتون مثلاً عمل کرد، خورد تو کله پدرش زده.
این را حالا ما چگونه مثلاً توجیه بکنیم؟ من نمیدانم واقعاً چگونه توجیه بکنم. ممکن است جواب خاصی نداشته باشه. ولی من ممکن است یک خورده توضیح بدهم که مثلاً فرض کن این چیزها. ببینید چیزی که پیش میآید اینجوری است.
اگر یک پدر و مادری دارند اذیت میشوند توسط فرزندشون، اینها مثلاً معمولاً اینجوری توجیه میشود دیگر. اینها در گذشتهشون کاری کردن، مستوجب یک چنین چیزی هستند. اگر بدیای دارند میبینن، حتماً قبلاً یک بدی کردن.
حالا بعد کدام بدی؟ جواب بدهید که درمورد این بیچاره اصلاً چه کار کردن؟ اینها که همهاش مثلاً خوبی کرده بودن. من نمیدانم واقعاً وارد بحثهای خاص این موقعیتهای خاصی که آدم نمیدونه نمیشود شد.
من دارم آن مدل کلی را میگویم. مدل کلی این است که در واقع هر وا هر چیزی که به تحقق، بگذار اینجوری بهتان بگویم. شما فرض کنید که میخواهید نافرمانی بکنید، یک کاری را بکنید که خداوند نمیخواد. اگر واقعاً اینجوری است که اگر یک کاری باشه خدا نخواد این اتفاق بیفته، شما هر کاری دلتون میخواهد بکنید به نتیجه نمیرسید.
ممکن است مقدماتی را فراهم بکنید، هر کاری بکنید به یک دلیلی نمیشود. آخرش مثلاً این آخرین لحظه که میخواهید یک نفر را مثلاً بکشید که قرار نیست کشته بشه، یک پیانو از بالا میافتد را سرتون و له میشود. مثلاً اکثرش یک چنین اتفاقهایی میافتد. یعنی نگرش مذهبی نسبت به مسائل دنیا اینجوری است. چیزی که خدا نمیخواد اتفاق بیفته، اتفاق نمیافته.
چیزهایی مثل انداختن حضرت یوسف در چاه هم اینها در واقع یک جوری تحققه. یک امری هستن، منتها این امر از راههای مختلف میتواند مستحیل بشود. یوسف را ممکن بود یک جوری با احترام ببرن مصر. حالا مثلاً یک جور دیگهای دارد به مصر منتقل میشود. در کلیات یک جوری اتفاقهایی که تو دنیا میافته، اتفاقهایی نیست که از اراده خداوند بیرون باشه.
و من دارم توجیه میکنم که عموماً کسانی که مثلاً این اصلاً معنایش جبر نیست. قرار نیست که هیتلر، هیتلر بشود. قرار است یک نفر نقش هیتلر را بازی کند ولی نه لزوماً همین هیتلر. میتونست مثلاً برود کارهای دیگهای بشود. یکی دیگر میاومد رهبری ملت آلمان را داشت منفجر میشد، ملت خودش چیز بود، در حال انفجار بود.
خلاصه یک آدمی را پیدا میکردند و یک چنین کارهایی میکردند مثلاً. اینکه حالا چرا این آدم تو آن پوزیشن قرار گرفت، نمیتواند بگوید که من خب یک نفر قرار بود این کار را بکند و من کردم. اصلاً قرار نبود در اینکه در سرنوشت یک آدم هست که همه این کارهایی که در زندگیش انجام داده را مو به مو انجام بده، من فکر نمیکنم اینجوری باشه.
ولی اینکه اموری که در خارج تحقق پیدا میکنن، به اصطلاح اینها حقان. اینها چیزهای باطل نیستند. یعنی یک جوری و من تصورم از کارهایی که آدمها انجام میدهند این است. مثل اینکه ما میخواهیم یک کاری انجام بدهیم و مثلاً سعی خودمان را میکنیم، اراده میکنیم، همه مقدماتش را فراهم میکنیم، ممکن است ندونیم. ولی این مثل سلسله مراتب اداری، مثل درخواست نوشتن در ادارهست.
یک مراحلی را باید طی کنه، یک کسانی دیگر هم باید امضا کنن، باید برود آن بالا، برگرده. همه کارهایی که ما میخواهیم انجام بدهیم به نتیجه نمیرسه. ها؟ آنهایی که به نتیجه میرسد که یک جوری مصوباتی از مقامات بالا دارند. به هر دلیلی ممکن است من ندونم. ممکن است اینکه چرا اینجا دارد به یک نفر ظلم میشود را من نفهمم.
لزوماً وقتی به یک نفر بدی میرسد یا ظلم میشه، معنایش این نیست که آدم بدی بوده. مثلاً حضرت یوسف معنایش این نیست که کار بدی کرده. اصولاً آدمها همدیگر را به غیر از آن موقعیتهای پیچیدهتر قرار بدن، کاری انجام نمیدن. آسیبی به همدیگر نمیرسونن. نمیتوانند همدیگر را. فکر کنید. حالا خیلی سوال زیادیه. که چیزی بیتر قرار بدهند، چه کاری انجام نداره؟ چه آسیبی و همگی نمیشه؟
نمیشود ندارد بگذارید، دقیقا اینجا خیلی سوالی بیاده خب، من خواستم این توضیحاتی که دادم، بگویم که زیاد در موقعیتهای خاص فکر نکنید همانطوری که وقتی میکانیکیات میگرسی، در موقعیتهای خاص فکر نکنید یک جوی آدمی مدل کلی را باید خوب دفعه دارد که الان در مورد فانکنت گاه باداری آدم ها اگر دقیق برنن در زندگی خودشان خیلی چیزهای جالب پیدا میکنند چیزهایی که این را در واقع تعیید میخوانند ولی معنیشون است که شما در زندگی دیگران هر جایی نگاه بکنید باید یک جایی رسیده باشید دابار این اصراها را مثلا در ببینید من نمیگرم را آورم من انتظار نداشته باشید که الان اگر دست برنگ بارید سوالا غیر از مربوط درگ دارید. یک بسیار.
اینکه توشین شیطان خرده بود که به یک نیزی در اینکه قبولش رای این ویدیوهر آدم و بزرگ و از اینکه برداره نکرده باشه که اینکه شرط هر با برنامه شده توشین شیطان خرده بود. که از این وادرک این کار را ازداشت. آها خب. بله. که از این وادرک این کار را ازداشت. نه. سوالی که آخری جلسه کردم اینکه چرا این پوژیشن وجود داره؟
چه خوبی این داره؟ اگر شیطانی که شیطان میگرد به عمر خدا انجام میداد برای انسان ها بودیدی چنین موجود خوب است شرحش کجاست؟ من خواهیم که این شرح هست. من که از کل زندگی برچه برای شرح نکنم. نه خب بزار بزار بگیر. شیطان شرحی در واقع تولید نمیکند. دارد یک کمک ادامه میکند. قبر نداریم.
بگو درست کنید که رجل از این پشتی های دیگر تواندید. بگو من بسک بکنم و سوالتو خود محبوب کنم. درست کنید که احساس اینکه شعر... بس کنم شد. بازم این احساس را داشتیم. برام برام. بگو دیگر همین کمی کمی تا محضر در این پاشت بکنید.
که اینجا اینکه ایران، اطفال مانگ با جایش شدن یعنی شیطان میتواند این کار را اموان عبادت را ازان بده میتواند به اموان نافرمانی در شیطان دارد به اموان نافرمانی کار را انجامید من یک بار توضیح دادم که قدرت خداوند در دنیا یعنی چی؟
یعنی که ما میتوانیم آنور را نگاه نکنیم. بشر در آن میتواند مثلا به جایی که این سمتی بایسته، یک سمتی دیگر بایسته، و یک چیزی را ندینه. ما میتوانیم کشور، افرادی واجب خوف معنایش همین است.
من میتوانم روی خودم یک کوششی بندازم و واقعیتها را نبینم. این کار را میتوانم بکنیم. من میتوانم فرض کنم که دارم با خداوند مخالفت شده در حد به چیزهایی که درونیه که من در حال تصورات منه من میتوانم یک چنین تصوراتی بکنم مثلا یک آن چیزی که متحدد میشود خداوند این را در آن گمیه اتفاقی نمیآخه یکی خداوند نخواد این اتفاقی بیاید از اینکه اینها با دست ندارد.
اینجور را باید برخواب کنید. چرا؟ من نمیتواند. کجا؟ چیش بکش میکنید؟ خیلی مدت در حالت اینجور باید نمیتوانید. که سرخود خواهد بگو. بگو کلان با من عبادت میکنم. نه، سرخود چیه؟ فرض کنید که این صحنهی سجده پیش میآمد. شیطان سجده میکرد.
بعد خداوند بهش میگفت که برو این کار را بکن خداوند قبول میکند و نهایت علاقه میآید میکند من حتی نمیتوانم مشتل چیست بگو هی کسی فهمیده که مشتل چیست بگیر هیچکی نفهمید مشتل چیست نیست بابا چیز از این چیز را اینکارید؟ از لحظه ایلنده طول و عرضی جایز به بابا نمیکارید چیز درمون میدونید؟
چون هر وقتی مطلب بیان میشه، از طلبت تو از جا و از تنیده بردید. چون این چه هر کردوتو انجام بدی همونی جمعی خواهی، یک عدال بود. زیاد نمیبینم. دارم سعی میکنم متن را بگویم از این چه میفهمم. نمیخواهم بگویم آن حرف غلطیه یا آن یک مدل ذهنیه که یک عده ساختن خیلی چیزها را میشود باهاش توجیه کرد.
اگر تو قرآن شما یک جایی علل طولی و عرضی پیدا کردی، اصلاً اگر علل به این معنایی که تو فلسفه هست پیدا کردی، من خودم محدود میکنم تا جایی ممکن به متن. اگر هم از چیزی خارج متن دارم استفاده میکنم سعی میکنم بگویم. اگر لازم شد میگم، من احساس نکردم لازم باشه. تعمدی نیست.
روشنگری با علل طولی و عرضی ندارم. ظاهراً همه کارها را خدا دارد انجام میدهد. اصلاً اینکه حالا علتی وجود دارد اصلاً. کلاً منظورم چه کارهایی دارند انجام میدن؟ این حرفها که این مطرح نیست. آره، ولی اینجوری هم نیست که مثلاً فرض کن اینجوری یا اینکه چیز دیگهای. به همان معنا، جایی هم خب میبینی کاری را به افراد هم نسبت میدهد.
اینجوری نیست که همه کارها را به خداوند نسبت داده، اینجوری نیست. تو قرآن با یک چنین اصطلاحاتی جوهر و عرض و علل طولی و عرضی و اینها مدلهایی هستند که خب خیلی چیزها را میشود باهاشون توجیه کرد. همانجوری که فیزیک اعتبار داره، من میتوانم یک پدیدههای طبیعی را با یک سری مثلاً فرض کن معادلات دیفرانسیل توجیه بکنم و انتظار ندارم که تو قرآن معادلات دیفرانسیل باشه.
انتظار ندارم که تو قرآن در مورد جوهر و عرض و علل طولی و عرضی چیزی ببینم لزوماً. و چون نمیبینم بحثشم نمیکنم. و این معنایش این نیست که فیزیک را آدم قبول ندارد یا اصلاً فلسفه، متافیزیک را کلاً همه چیزش را رد میکند.
پوزیشن شیطان و کارکرد فریب
خب، حالا برویم سراغ چیز، در قواعد شیطان. شیطان چه، این پوزیشنی که اشغال کرده، چه خدمتی دارد به ما میکنه؟ که اینقدر به ما دروغ میگوید و ترس درست میکند. خب، بگذارید من، من یک چیزی را که نمیخواهم خیلی توضیح بدهم این است که، الان میگویم. که چه، چه رابطهای بین زبان مثلاً هست با، با جسم.
توضیح نمیدم، من اولاً خوب بلد نیستم توضیح بدم، ثانیاً اینکه اصلاً این چیزها خیلی خیلی مباحث مربوط به زبان خیلی خوب پیشرفت نکرده. مثلاً همین ۲۰ سال پیش یک نفر یک فصل در یک کتابش چند تا پاراگراف یک چیزی نوشته. مثلاً فرض کن زبان را بعداً با همدیگر یک رابطه خیلی خاصی دارند.
یا اینکه مثلاً فرض کن بین زبان با پیچیدگی نه فقط جسم، پیچیدگی آن نیازها و امیال، پیچیدگی معیشت در واقع حیاتی ما، یک رابطه خیلی خیلی تنگاتنگی دارد. و من این را سعی کردم یک بار توضیح بدهم. اگر کسی نفهمیده، من میل ندارم الان وارد، وارد یک بحثهایی نمیشم برای خاطر اینکه فکر میکنم که اینها همین تو مراحل خیلی مقدماتیه.
مثل این است که یک نفر بیاید مثلاً از طبیعیات ارسطو هل بشه، بیاید بگوید یک چیزهایی را تو قرآن توجیه بکند. من احساس نمیکنم که هنوز این زمینههایی که منشأ زبان چیه، مثلاً فرض کنید چه جوری با جسم مستقیماً ارتباط داره، چون احساس نمیکنم این بحثها به جایی رسیده که خیلی قابل اتکا باشه، نمیخواهم وارد جزئیاتش بشوم.
ولی فکر میکنم با همان حرفهایی که در مورد رابطه زبان و معیشت به معنای نحوه حیات، مثلاً بیولوژی انسان در واقع، حرفهایی که زدم، اگر یک تصور کلیای داشته باشید کافیه که این را متوجه بشوید که اصولاً زبان به این دلیل بشر زبان پیچیده دارد که یک بیولوژی پیچیده دارد. فیزیولوژی پیچیده داره، نحوه حیات پیچیده داره، یک چیز دیگهای بیسابقه است.
یک جور، یک نوع پیچیدگی تو حیات انسان هست. امیال خیلی خیلی متنوع، اصلاً یه، یک توضیحاتی هست در روانشناسی زبان که میگویند وقتی آدم یک چیزی را در واقع میفهمه، معنای زبانی، یک جوری در واقع انگار بشر استعدادی را دارد که خودش را تبدیل به آن چیز بکند به طور موقت. اینجوری انگار همه توجهش تبدیل به یک چیز دیگهای بشود.
بحثهایی میکنند که یک جوری این امیال خیلی خیلی در واقع بستگی که انسان به هر چیزی میتواند میل انگار پیدا بکند. چیزهایی که واقعاً نیاز داره، ندارد. یک چیزی در معیشت انسان هست که این زبان پیچیده را به وجود میاره. من میل ندارم واردش بشوم. فقط میخواهم این به یک پدیده خیلی بدیهی اشاره بکنم که همه اشاره میکنند.
اینکه بشر یک وضعیت خاصی از نظر تمایلات دارد. ما یعنی بینهایت تمایلات عجیب و غریب و بستگی دارد. مثلاً فرض کنید حیوانات به نظر میآید که خیلی تمایلاتشون تو یک محدودههای زیستی خیلی خاصیه. میل دارند بخورن، میل دارند استراحت بکنن، یک سری امیال خیلی استانداردتری دارند. ما یک جوری انگار بینهایت هرچه میل داریم هرچه جلو بچه ها هم اینجوری است هرچه جلوشون بگذارید میخواهند بخورن.
اونجایی که فقط بلدند چیزها را بخورند همه چیز را هر چیزی انگار وسط انسان بهش میگویند میل پیدا میکند. این اصطلاح که انسان اصولا یک جوری انگار خواستار کمال مطلق است. همه چیز را میخواهد انگار.
دیگر هیچ حدی راضی نمیشود به یک من نمیخواهم بگویم که من فقط این را میخواهم بگویم این چیزی که خودش یک فکتیه که فکر کنم همه قبول دارند و بعیده کسی این را قبول نداشته باشه که بشر امیال خیلی پیچیده ای دارد.
این را به زبان پیچیده میخواهم بگویم ربط دارد. یعنی از آن حیطه بحث اینکه ویژگی اصلی انسان زبان دانش مثلا زبانی جامعه هست بیرون نمیشیم اگر این حرفها را بزنیم. در واقع یک یک لول هایی وجود دارد.
جسم پیچیده، فیزیولوژی پیچیده، امیال پیچیده، روی اینها زبان پیچیده در واقع قرار میگیرد. اگر این یک تئوری علمی خیلی خوب داشت من میتوانم یک لایو در موردش صحبت کنم ولی ندارد. واقعا به نظر من که هنوز چیز ندارد. خیلی این بحث ها اینها همان بحث هایی که من چند بار اشاره کردم که ریشه اش در واقع شروع شده و در همان حوزه فکری لکان و کریستواست.
کریستوا یک جمله خیلی معروفی دارد که زبان در بدنه و بدن در زبان. حالا یعنی چی؟ خیلی هم تحلیل نمیگیرن ها فکر نکنید این بحث هایی که شروع شده خیلی داغه و همه دارند روش کار میکنند. فقط فرانسوی ها یک عده ای از فرانسوی ها این حرفها را تحلیل میگیرند.
اصولا دنیا چون انگلیسی زبان شده مجامع علمیش همیشه چیزهایی که از فرانسه و جاهای دیگر شروع میشود یک خورده طول میکشه که به مرکز توجه همه مثلا دانشمندهایی که الان ما زمینه مطالعه زبان خیلی خیلی وسیع در همه دانشگاه های دنیا داریم ولی سراغ این بحث ها خیلی نمیاد.
در عین حالی که همه قبول دارند که حرف های جالبیه ولی خیلی در مرکز بحث نیست. ولی در مرکز بحث قرار میگیرد به نظر من که حرف های خیلی جالبی. خب من فقط این را توضیح دادم.
میخواهم بگویم که بدون اینکه از آن محدوده آن حرف های مربوط به اینکه انسان دانش زبانی جامعه دارد بیرون برویم این یک جوری شاید بشود ترجمه اش کرد اینکه انسان امیال جامعه مثلا کامل دارد یعنی یک جوری میگوید کمال مطلق را میخواهد همه چیز را میخواهد و همه چیز انگار میل دارد.
شما هرچه جلو انسان بگذارید که یک خورده به نظرش جالب برسد تمایل دارد نسبت بهش. ولو اینکه خیلی هم به مسائل زیستیش مربوط نباشه، نیازها واقعی نباشد. این برای یک ویژگی انسانی که روش آن زبان پیچیده سوار میشود. در حد اینکه به این اشاره کردم میخواهم میتونستم اصلاً نگم. فقط میخواهم بگویم از آن چارچوب زبان خیلی دور نمیشیم اگر از امیال پیچیده حرف بزنیم.
خب موجودی که امیال پیچیده دارد به عنوان یک موجودی که قرار است مثلاً به سمت قرار است همه موجودات فقط به توجهشون به خداوند باشه. این قاعده کلی همه جهان. ولی یک موجودی خلق شده با امیال خیلی خیلی پیچیده که میتواند به هر چیزی غیر خدا هم در واقع میل پیدا بکند. بشر امیالش فقط متوجه به خداوند کمال مطلق نیست.
به همه کمالات و همه سطوح و به هر چیزی غیر خدا ممکن است میل پیدا بکند. ممکن است با همه موجودات تا حدودی این حالت باشه ولی نه به این شدتی که در مورد انسان هست. انسان یک وضعیت خاصی دارد از اینکه تمایل به هر چیزی غیر خدا میتواند پیدا بکند. بنابراین این موجود امکان لغزیدن دارد دیگر. همین این لغزشه.
تمایل پیدا کردن به یک چیزی غیر خدا در دنیا به طور کلی، با قواعد کلی دنیا سازگار نیست. من میخواهم در واقع این را الان توجیه بکنم. یک توجیه برای اینکه شیطان شغلش چیست و چه کار میکند این است که این خطر بشر را تهدید میکند به صورت طبیعی که امیالش متوجه چیزهایی بشود که نباید بشود.
یعنی این امکان برای بشر وجود دارد که از یک درختی که نباید بخوره و نیازی هم بهش ندارد بخوره. یعنی یک جوری همان چیزی که بهش مثلاً آزادی میگن، ما انگار در محدوده یک فضای زندگی میکنیم که خیلی کارهایی که نیاز نداریم و نباید بکنیم را به هر حال امکان انجام دادنش را داریم. تمایل حتی به انجام دادنش را داریم. کاری که شیطان میکند چیه؟
کاری که شیطان میکند این است که به نظر میاد، من میخواهم بعداً این توجیه خودم را با متن هم تطبیق بکنم. به نظر میآید که بهانه دارد دست انسان میدهد. یعنی شما اینجوری فکر بکنید که بشر در جنت گذاشته شده. بعد از اینکه این ماجراها تمام شده و شیطان هم نصیحت کرد، من دوباره باید برگردم بهش.
فرض کنید که میخواهم بگویم که معصیت انسان چگونه شکل میگیرد. قرآن میگوید که اینها را در این باغ گذاشتیم. گفتیم از همه این باغ بخورید، نگاه نکنید به آن یک دانه درخت. خب؟ گاهی اوقات تعبیرش این است. میگوید که میگوید انسان فراموش کرد. گفتیم که از این نخور، ولی فراموش کرد. و لم نجد له عزما.
عزمی که باید میکرد، خب این یک چیزیه، این درخت این را نخور، این را هم حتی نکرد. انسان موجودیه که میل داره، فراموش میکنه، عزمش هم زیاده، اینها یک مشکلات ذاتی انسانه. من میخواهم بگویم که دو تا حالت وجود دارد. اگر انسان فراموش کرد و عزم نداشت، خب ایرادهای خودش بود دیگر.
شاید حتی اگر شیطان بهش دروغ نمیگفت هم، یک روز این رفت از آن درخت به طور کاملاً با معصیت میخورد، ها؟ شیطان چه کار میکنه؟
شیطان یک کاری که انجام میدهد این است که میآید یک در واقع بهانهای ایجاد میکند که انسان در واقع بعد از شنیدن یک دروغ و با کمک شیطان معصیت را دارد انجام میدهد. خب؟ و من این حرفیه که بعضی از عرفا زدن. میگویند که این جزو الطاف خداوند.
ولی در واقع یک موجودی در واقع حرف زده در کنار بشر که هر وقت انسان میل به غیر خدا پیدا میکنه، کاری که شیطان میکند این است که یک جوری دخالت میکند. همراهی میکند. بنابراین معصیت کلاً به انسان تعلق میگیرد. خب؟
فازلّهم الشیطان و اختیار انسان
و این را و این آیه را چیز قرار میدن، شاهد خودشان قرار میدهند که خدا میگوید که میگوید فازلّهم الشیطان. یعنی آدم و حوا را شیطان لغزاند. مثل اینکه اینها تا لبهی پرتگاه اومدن، آن هل آخر را شیطان بهشان داد. پس میشود یک جوری تقصیر شیطان گذاشت.
و تعبیر بعضی از عرفا این است که کاری که شیطان انجام داد برای آدم و حوا این است که در آخر در مرحلهای که اینها به این دقت بکنید که امر خدا به انسان این است که میگوید لا تقربا هذه الشجره.
میگوید این نزدیک نشید. ولی اینها نزدیک شدن. که بعداً شیطان بهشان گفت بیاید مثلاً از این بخورید. میبینید؟ یعنی انگار یک چیزی را کمکم داشتن نقض میکردند و شیطان اینها را در واقع هدایت کرد به سمت اینکه با یک دروغ، با چه دروغی؟
بهشان گفت که از اگر از این درخت بخورید جاودان میشوید و یا اینکه یا خیلی حرف جالبی بود. گفت که یا جاودان میشوید یا فرشته میشوید. دروغ معمولاً اینجوری است دیگر. اگر یک چیزی هست، مثلاً طرف میگوید که مثلاً یک بار یک یک نفر گفت که من مثال را خودت تعریف میکنم. یک نفر مثلاً فرض کنید که صبح دیر رسید سر قرارش.
ازش میپرسید که چه شد؟ مثلاً جوابش این است که داشتم میاومدم ترافیک بود، ماشینم پنچر شد، یک مقدار هم آنجا نمیدانم رسیدم یکی را دیدم یک خورده، دروغ میگوید دیگر. آدمی که واقعاً یک مشکلی مثلاً ممکن است خوابش برده برده، پا نشده. این معمولاً چند تا دلیل که یک نفر برای یک چیزی میآورد احتمالاً یا یک دلیل دیگهای داره، یک کلکی تو کارش هست.
اینجا به نظر من یک خورده آدم ارزش را به کار میبرد. اینکه یا جاودانه میشی یا اگر نشدی هم مثلاً فرشته میشی. من از دروغ میگم، یک چیزی برای خودش دارد میگوید. یک تعبیر این است که تعبیر بدی نیست. که در واقع شیطان کاری که برای انسان میکند این است که زمینه لغزیدن را در واقع فراهم میکند. مثل اینکه آن هل آخر را شیطان میکند.
اینجوری در واقع یک جایی باز میکند برای اینکه انسان عذرخواهی بکند. میگویند که عرفا میگویند که این آیه که خداوند میگوید که فازلّهم الشیطان، حرف دارد در دهن آدمیزاد میگذارد. مثلاً تو بیا بگو که خب مثلاً شیطان، مثل اینکه بچهها وقتی یک کار بدی میکنن، مثلاً یک چیزی را برمیدارن، پدر مادرشون میگویند که نه این، هلاقه آمد مثلاً برداشته.
یعنی شیطان دارد نقش یک موجودی که انگار گاهی اوقات میشود یک چیزهایی را به آن نسبت داد را برای انسان بازی میکند. این یک تعبیر، تعبیر بدی نیست. حالا یک خورده، به جز من تعبیرام تمام میشود. در مورد این سؤال داریم؟ نه، خیلی چیز مهمی نیست. چون این چیزی که گفته شده من دارم تکرار میکنم.
خب اگر تناقض دارد بگو. حالا این، بعداً بگو. بگذار حرفام تمام بشود. خب. این یک نکتهست. این یک تعبیر که در واقع همکاری شیطان با انسان. شیطان کسی بهش باهاش همکاری نکرد که معصیت بکنه، نه اصلاً معصیت کرد. در حالی که انسان هیچوقت این کار را انجام نمیدهد. انسان همیشه یک جوری انگار کذب، کذبی که منشأش شیطانه، دخالت میکند.
بنابراین تقصیر کامل را در واقع به عهده انسان نیست. این در واقع معنی این تعبیری که بعضیها میگویند این است که اگر شیطان نبود هم انسان ممکن بود از یک جایی بگوید این ممکن است یک خورده برای بعضیها قابل فهم نباشد. بگذارید یک یک یک چیزی یک خورده این را عمیقترش بکنیم. فقط این که بهانه دست انسان دارد میدهد این را بگذارید کنار.
ببینید شیطان یک کار خیلی مهم برای ما انجام میدهد. این که انسان ذاتش این است که تمایل به کمال باید داشته باشه. باید از نقص بیزار باشه. نه این که باید اینجوری باشه، اینجوری هست. خب؟ یعنی یک جوری این که ما همیشه در واقع بین بد و خوب انگار خوب و آن چیزی که کاملتره، بهترو انتخاب میکنیم.
من میخواهم بگویم که آدمها وقتی منحرف میشن، امیال بدی پیدا میکنن، به چیزهایی میل پیدا میکنند که در واقع نباید میل پیدا بکنند. این اتفاقی که میافتد این است که انگار دارند سقوط میکنند از آن ذات اصلی خودشان که باید کمال مطلق را مثلاً دوست داشته باشن، دارند پایین میآیند. ببینید شیطان یک کاری میکند.
فریبی که شیطان میسازه باعث میشود که شما هر آدمی که یک کار بد دارد میکنه، توجیهی در واقع برای کار بد خودش دارد. این وجود توجیه نمیشود برای کار بد توجیه صادق باشه.
حتماً توجیه برای کار بد باید کاذب باشه. درسته؟ من نمیتوانم با یک توجیه درست بروم کار بد انجام بدهم. من اگر دنیا را همیشه خوب بشناسم، ابهامی تو ذهنم نباشه، هیچ کار بدی انجام نمیدم. درسته؟
خب اما انسان به دلیل ساختار خودش تمایل به چیزهای بد هم داره، برای این که تمایلات متنوعی داره، به غیر خدا هم تمایل پیدا میکند. خب؟ حالا شیطان کاری که دارد انجام میدهد این است که برای شما یک مدل ذهنی درست میکند. شما در آن ذهنیت خودتان دارید همیشه کار خوب انجام میدید. من میخواهم این مثل یک جور کمک کردنه دیگر.
یعنی هر آدمی یک قاتل، اصلاً سریال کیلر هم شما گیر بندازید ازش بپرسید که چرا این آدمها را کشتی؟ اینها که مثلاً بچهها را گرفتید کشتید، اینها را خوردید، به شما میگوید که اینها حقشون بوده. ذهنیتی دارد که تو آن ذهنیت آن کاری که کرده حقشون بوده که این کار را انجام بده. میدانید منظورم چیه؟
همه آدمها پستترین آدما، بدترین کارا را هم میکنند در ذهنیت خودشان دارند کارای درست انجام میدهند. توجیه دارند. یعنی احساسشون این نیست که من دارم این میکنم، این آدم مثلاً خوبیه، من آدم بدیام. همیشه توجیهشون این است. مثلاً شما هیتلر فکر میکنید احساس میکنید که چه کار دارد میکنه؟ یک موجودات آشغالی مثلاً از نظر نژادی مثلاً هستند که وجود دارند که اینها حقشون که از بین بروند.
اصلاً به نفع بشره که ما این کارا را انجام بدهیم. همه آدمها دارند کارای خودشان را توجیه میکنند. بنابراین در یک محیط ذهنی دارند زندگی میکنند که کارهایی که انجام میدهند یک جوری توجیه شدهست. بنابراین انگار یک هسته مرکزی وجودشون حفظ دارد میشود. کمالدوستیشون دارد حفظ میشود. برای خاطری مثلاً حقپرستیشون دارد حفظ میشود.
همیشه دارند فکر میکنند که این حالا مثلاً کاری که دارند میکنند به این دلیل اشکال ندارد. خودشان را گول میزنند. این فریبهای ذهنی در واقع یک جور محافظ یک چیز ارزشمندیه که در نهاد انسان هست. حقپرستیشو از دست نمیدهد. همیشه احساس میکند که دارد کاری که انجام میدهد درست است. خب؟
این در واقع یک تعبیر یک خورده یک مرحله بیشتر که شیطان این کار را برای انسان دارد انجام میدهد. یعنی یک محیطهای کاذبی درست میکند که وقتی شما یک کار نادرستی دارید انجام میدید، انگار به آن مرکزیت ذات مثلاً بشریتون برنمیخوره. اینها چیزاییه که معمولاً میگویم و همه چیزهایی که من میگویم را قبلاً گفتم.
من دارم اشاره میکنم به نظر من این دو تا مورد حرفهای جالبیان ولی حرف اصلی به نظر من نیست. حرف اصلی به نظر من خیلی سادهتره. حرف اصلی این است که بشر بنا به تمام این چیزهایی که تو همین داستان میبینید، اساس حیات بشر این است که در یک جایی خلق میشود و قرار است راهی را طی کند.
هر جایی که حرف از انسان هست، حرف از صراط هم هست. بشر این موجودیه که یک راهی را باید طی کند در طول حیات خودش. خب؟ مخصوصاً در تو همین کره زمین. و ما در واقع باید رشد کنیم. برای رشد کردن باید یک اعمالی انجام بدیم، یک کارهایی بکنیم، یک کارهایی را نکنیم.
یک مسیر رشدی داریم که خودمان در واقع به طور اختیاری باید این مسیر رشد را طی کنیم. یک صراط وجود داره، یک رفتن به سمت خدا، وجوه به خداوند وجود دارد. من اینقدر دیگر شواهد و برهان دارم، من شاید همینطوری از در همین داستان نمونههاشو گفتم ولی فکر کنم اینها یک بدیهیاته. و انسان میل به چیزهای غیر از خداوند هم داره، بنابراین از صراط مستقیم منحرف میشود.
کار کار شیطان دقیقاً این است. کاری که شیطان میکند این است که هر میل به غیر خدا که انسان داشته باشه این به قلاب شیطان گیر میکند. و شیطان آدمی که میل یک چیزی غیر خدا دارد با قلابش میگیره، کلش را محکم مثلاً میزند به دیوار. طوری که دردش بیاد، طوری که دچار یک مشکلی بشود. خب؟
این شغل شیطانه. آدمها روی یک راهی دارند میرن، هر وقت که منحرف شدید، میلی به غیر خدا پیدا بکنید، دیگر خود کج برید، یک مأموری آنجا هست که شما را وقتی یک خود و پاتون را اینقدر در گذاشتید، یک شوک الکتریکی بهتان وارد میکند.
یک بلایی سرتون میآورد. خب؟ اینکه من مثلاً فرض کن آدم میل دارد که جاودانه باشه یا میل دارد فرشته بشود که میل بدی نیست که.
خب؟ میل دارد فرشته بشه، فرشتهها خیلی خوبن. میل دارد جاودانه، ولی اینها یک سری امیال متفرقه هستند دیگر. خب؟ میل به خدا نیستند. شیطان چگونه میتواند بشر را گول بزنه؟ اینکه تو یک میلی داشته باشی به یک چیزی که در واقع میل اصلی، میل به خدا نیست. وظیفه شیطان در کل این زندگی انسان، انسانهاییان.
هر جوری که تو یک امیالی داشته باشی به غیر خدا، شیطان اینها را در واقع تشویق میکند و ازشان استفاده میکند بر علیه خودت. اگر این کار انجام نمیشد، چه اتفاقی میافتاد؟
آدمها اولاً، اولاً حتی شیطان، آیههای قرآنی هست که این به نظر من ازشان در میآید. حتی اگر در از راه مثلاً به یک معنی منحرف هم بشه، سر جاتون بشینید هم شیطان سراغ آدمها سر جا نشستن هم میآید.
یعنی یک راه انگار برای انسان بیشتر نمیمونه که در همان صراط مستقیم سعی کند حرکت کند. هر چقدر که اینور آنور برید، این شوکهایی که بهتان وارد میشه، اینها کارهایی که شیطان انجام میدهد. شیطان امیال کوچیکی که شما دارید از آنها استفاده میکنه، اینها را بر علیه خودتان.
ببینید همینجوری ممکن است من یک میلی داشته باشم، همینطور هم این میل را در واقع تو خودم نگه دارم، هیچوقت این داد نگرد، یک پیکانی نشود که به تو چشم من فرو برود. شیطان این کار را برای ما انجام میدهد.
ناخالصیهای ما را کشف میکنه، از ناخالصیها نهایت سوءاستفاده را میکند تا یک ضربههایی به ما برسونه. بنابراین در واقع دارد به ما کمک میکند که ناخالصیهای خودمان را کشف کنیم دیگر. اگر شیطان این کار را نمیکرد، لزومی ندارد که میل به جاودانه بودن به ضرر انسان تمام بشود. سر آدم بخوره به دیوار.
ولی حتی اگر شما میل به جاودانه بودن که چیز خیلی خوبی هم هست، طبیعی هم هست داشته باشید و این مقابل میل به خدا قرار گرفته باشه، یعنی حل نشده باشه آن نصیب، شیطان از این هم میتواند در واقع یک چیزی بسازه بر علیه خودتان. شما را در واقع در یک مسیرهای انحرافی بکشونه و من نکته همینه، بهتان شوک الکتریکی وارد میکند.
درد و رنج و بدبختی بهتان میرسونه که خودبهخود یا همونجور در واقع دنبالش میرید، و خیلی آدمها اینجوریان، میروند و خودشان سرشون به یک دیوار میخوره، بعد متوجه میشوند و باید یک چیزی را باید ول کنند. بیخود دارند دنبال یک چنین میلی میرن، برگردن دوباره سر جای خودشان.
و بنابراین انسان به عنوان یک موجودی که خیلی زیگزاگ کلاً زیاد میتواند بره، احتیاج به یک موجودی داره، به یک نگهبانی دارد که این را در واقع در مسیر مستقیم که باید حرکت بکنه، حفظ کند. احتیاج به یک موجودی دارد که ناخالصیهای این آدم را در واقع یک جوری به نظرش بیاورد. خب؟ خب این کارکرد اصلی شیطان برای انسان این است.
بگذار من الان قرآن دستم نیست ولی قرآن را تو آنجوری از این بدونم. ببین چیزهای خیلی سادهای که تو قرآن، چند بار تو قرآن تأکید میشود که شیطان در همین جاهایی که ظاهراً خیلی عصبانیه، حرف از این میزند که من آدمها را این کار را میکنم، آن کار را میکنم، الا مگر عبادالله المخلصین. دیگر غیر از آن آدمهایی که اخلاص داشته باشن، خالص شده باشند.
یعنی میلی به غیر خدا، کسی میل به غیر خدا نداشته باشه، شیطان خودش استثنا میکنه، میگوید آنها را که من کاری ندارم. نمیتوانم کار داشته باشم. باید یک ناخالصی در یک آدم باشه تا شیطان بتواند برود سراغش. درست؟ و بنابراین شیطان کاری که دارد انجام میده، خالص کردن آدماست دیگر.
عواقب انحراف از میل به خدا
یک ما موجوداتی هستیم پر از امیال متفرقه، لازم داریم که یک جوری یک کتکهایی بخوریم، اگر از راه منحرف شدیم، اگر سراغ یک میلی رفتیم در مقابل میل به خدا، اصلاً میل به جاودانگی را مستقلاً میخواستیم، هر میلی را شیطان میتواند برگرده، یعنی یک کاری انجام میده، من دارم روی این تأکید میکنم.
لزوماً یک میلی که در دل من هست، سر من را به دیوار نمیکوبه. یک راهی، یک نفر باید بیاید انگار یک قلابی به این بندازه، یک نفر را به یک سمتی ببره که بفهمم که به ضررم دارد تمام میشود. خب؟ و بنابراین اینکه مثلاً شیطان چه کار دارد میکنه، همان چیزی که خودش میگوید دارد میکند. دارد مو آدمهایی که اخلاص ندارند و در واقع عذاب میکنند.
دارد بلا سر آدمهایی میآره، تا جایی که میتونه، سر آدمهایی که به اخلاص نرسیدن بلا میآورد. بنابراین دارد در این جهت میگوید که آدمها را در واقع انگار تشویق میکند که تو همان مسیر اصلی بمونن و اخلاص داشته باشند.
مثلاً اصلاً یکی از چیزهایی که در قرآن هست این است که آدمهای متقی وقتی که شیطان نزدیکشون میشه، یعنی میآید مثلاً یک کاری، اینها متوجه میشن، خودشان را جمع و جور میکنند.
اینکه به محض اینکه یک خورده یک آدمی دارد یک تمایلاتی پیدا میکنه، منحرف میشه، فوری یک سیگنالی شیطان، شیطان مثلاً دارد میآید دشمنی بکنه، ولی کاری که انجام میدهد اینه، دارد خبر میدهد که تو داری منحرف میشی دیگر.
در واقع برای یک آدمی که با تقواست و مسیر خوبی را دارد میره، کوچکترین امیالی که تو ذهنش پیدا میشه، فوری سیگنالهایی دریافت میکند که یک اشکالی پیدا شده، برگرده. قبل از اینکه از آن قلاب گیر بکنه، سیگنالها را در واقع آدمهای متقی دریافت میکنند. خب؟
یا مثلاً همین آیهای که میگوید نمیبینید که ما این شیطان را سراغ آدمهایی که کفر میورزن میفرستیم که اینها را اذیت کنند مثلاً. میگوید یک آدمی کافره مثلاً خب این، این چی، نشسته، مثلاً فرض کنید منحرف هم نشه، سر جای خودش نشسته، ولی راه نمیره. این کاری که باید انجام بده تو زندگی خودش نمیره.
خداوند یک موجوداتی را خلق کرده که این آدمها را مثلاً هی به خودش سیخ بهشان بزنن، شوک بهشان وارد کنند که اینها مجبور بشوند که آن مسیری که باید حرکت بکنن، حرکت بکنند. شما از تمام حرفهایی که خود شیطان میزنه، همینو درک میکنید. شیطان کاری به آدم مخلص و کسی که تو این مسیر دارد میرود ندارد.
آدمهایی به دلیل مشکلاتی که در خودشان دارن، دچار فریبهای شیطان میشوند و این برایشان خوب است. در واقع شیطان، هی، من خیلی وقتها در دوره راهنمایی یادمه یک مثالی زده بودم برای این پدیدههایی که پدیده شرطی شدن. که یک کرم خاکی در مسیری گذاشته بودنش که از مسیر راه کرم خاکی به طور طبیعی مستقیم حرکت نمیکند. این برای من یادمه.
در مسیری گذاشته بودنش که به محض اینکه از مسیر مستقیم منحرف میشد، یک شوک الکتریکی بهش وارد میشد. و این بعد یک مدتی یاد گرفته بود که کاملاً مستقیم حرکت کند. ما اینجا تشبیه شدیم به کرم خاکی. ولی به هر حال این یک اتفاق برای ما میافتد.
یعنی شیطان میتونست این کار را به طور کاملاً طبیعی انجام بده، بیاید و با نهایت مثلاً مهربانی، هر آدمی که میلی مثلاً داشت که میل خوبی نبود، آنجا مثلاً یکی یک مگس هم میزد تو سرش تا متوجه بشود که این میلش خوب نیست و بعد راه خودش را ادامه بده.
حالا این کار را دارد با مثلاً با عصبانیت انجام میدهد. خب بده، چه فرقی میکنه؟ خب، شما بفرمایید. این نه، نه اینکه نمیفهمن، رنج میکشن دیگر.
هر موجودی که رشد نکنه، قطعاً دچار مشکل میشود. دچار تاریکیها و ظلمت و دچار رنج و هزار تا بدبختی دیگر. اینطوری نیست. کسی که به هدایت نرسه، اذیتش میکند.
همه آدمها، منتها منتها یک پدیدهای که تو دنیا خیلی وجود داره، این است که آدمهایی که معمولاً دنبال مثلاً شهوات میآن، همیشه در حال نمایش دادن خوشی هستن، ولی معمولاً در زندگیشون، وقتی بهشان نزدیک که بشی، میبینی که اینجوری نیست.
مثلاً الان تمام این هنرپیشهها و هنرمندها خیلیها همیشه به نظر میآید آدمهای شارژی هستند. من یک بار یک چیزی دیدم، یک فیلم مستندی دیدم درباره آخرین تور Elvis Presley. خیلی واقعاً خیلی جالب است.
یک آدمی که هرکی روی صحنه این را دیده باشه، همیشه به نظر میآید که خیلی شاد و قشنگ و خوب و مثلاً خودش را خوب حفظ میکنه، پشت صحنهاش را نشان میداد که چه کار میکند. تمام، میگوید آخرای عمرش فقط میرفت، حالا، حالا مشروب میخورد، کوکائین میذاشت، تو مثلاً چیز میکرد، تو ریش میکرد که چیز کند دیگه، یک جوری انرژی کند.
من هم قبل از اینکه بیاد، اصلاً یک خورده تمرکز میکرد که را صحنه میره، این خب، یک حالت دیپرس وحشتناکی داشت و بعد هم خیلی زود مثلاً در اثر همین چیزهایی که استعمال میکرد، مرد. چند هفته بعد از همین تور آخرش. آ، اینکه ما آدمها را مثلاً در حال رنج کشیدنشون نمیبینیم. من میخواهم بگویم این یک یک فریبیه که تو دنیا وجود دارد.
تو قرآن هم به این اشاره میشود. که فریب نخورید از اینکه میبینید این آدمها مثلاً همهجا هستن، همهجا مثلاً حاکمن، به نظرم میآید که خیلی وضعشون خوب است. واقعاً اینجوری نیست. یعنی آدمی که به روشنایی نرسه، به هدایت نرسه، همیشه یک جوری در رنجه. چقدر آدمها رنج خودشان احساس میکنند ممکن است در جاهایی در دوره هایی از زندگیشون حس نکنن ولی نهایتاً به جای خوبی نمیرسه.
من میخواهم بگویم که من میگویم آدمی که اصلاً پیش راهی را طی نکرده هدایتی بهش نرسیده زندگی خوبی نمیخواد. رنج رشد نکردن یک رنجیه که همه میبرن امکان ندارد که یک آدمی این رنج را احساس نکند اینکه این چیزی که الان هست برای این خلق نشده. هیچ آدمی نیست که حس تعالی گاهی سراغش نیاد.
یک روز دو روز خودش را یک مشغول بکند حس اینکه موجودی نیست که برای این وضعیت خلق شده باشه یک چیز دیگر ای تو زندگیش باید باشه که نیست همه این را احساس میکنند بدون استثنا. توهمات بله رنجی که به وجود میآید من نمیگویم که صرفاً توسط شیطانه. آزارهایی از طرف شیطان هم میآید دچار توهم مثلاً فرض تو لوپ میفتن آدمها.
این آدمهایی که افسرده هستند یک فکرایی را اینها نمیتوانند از خودشان دور کنند. عذاب دارند میکشن ها باز دوباره هی میروند سراغ به طور وسواسی سراغ یک سری افکار میروند که بهشان هجوم میاره. من نمیخواهم بگویم که اصلاً فانکشن های شیطان دقیقاً چیست. کلاً همه آدمها رنجشون یک جوری برمیگردد به اینکه رشد نکردن.
هر آدمی که رشد بکند از رنج دور میشود و هر آدمی که رشد نکند آن از رنج دچار رنج میشود. کل این در واقع پروسه ای که رنج را تولید میکند از فطرت آدم میآید زمینش در واقع تو فطرت آدمه.
برای خاطر اینکه رشد نکرده به یک چیزی که باید میرسیده نرسیده. مثل اینکه مثلاً ها شما یک بچه را بگذارید در یک جعبه بگذارید به صورت مکعب مستطیل رشد کند.
میدانید میشود این کار را کرد. الان تو ژاپنیا از این کارا میکنند. هندونه را مثلاً از اول در یک جعبه میذارن و بعد تبدیل میشود به یک هندونه مکعب مستطیل. خب فکر کن یک بچه را بگذارید در یک جعبه کوچیک. خب بهش غذا هم مثلاً اینجوری برسونید رشد میکند ولی مکعب مستطیل میشود.
خب این قطعاً یک جوری با تمام وجود رنج را احساس میکند دیگر برای اینکه قرار نبود مکعب مستطیل باشه. همه ماها یک چیزی بدتر از مکعب مستطیل شدیم. بنابراین از درون خودمان همیشه این احساس را که نباید اینجوری باشیم را داریم.
فقط آن آدمهایی که یک جوری به کمال میرسند این حس را ندارند یعنی احساس اینکه همان برای همان چیزی که خلق شدن همان راه را رفتن بهشان دست میدهد.
من دارم چیزی که در جوامع دینی و قرآن هست را توضیح میدهم. شیطان کاری که میکند این است که آدمها را کلاً سعی میکند که رشد کنند. راه بروند و راه درست هم بروند. به افراط در واقع خیلی سرک نکشیم. هر چقدر شوک الکتریکی من منظورم از شوک الکتریکی این است.
یک میلی مثل میل به جاودانگی لزوماً به معصیت و دوری که از بهشت میتونست منجر نشود. یک چیزی وجود داشت آنجا در ذهن انسان تمایلی به غیر خدا وجود داشت. اگر تمایل به غیر خدا نداشت اگر آدم فقط و فقط عاشق خدا بود هیچ چیزی به غیر از خدا هم برایش مهم نبود. خدا یک جمله گفت و تو نزدیک آن نرو دیگر.
اینکه بیاید بهش بگوید که تو اگر این را بخوری جاودانه میشی فرشته میشی هر چه بگوید نباید گوش بده دیگر. این به چیزهای دیگر میل دارد. جدای از خدا جاودانگی هم دوست دارد حتی اگر خدا نخواسته باشه. اگر خدا خواسته باشه که میشود. من میخواهم بگویم یک خورده اینجوری فکر کن چیزی غیر از خواست خدا را انگار میخواهد.
یک چیزهایی غیر از خدا تو ذهنش که گمراه میشود. اگر نبود شیطان شیطان رسماً خداوند در جواب شیطان میگوید. میگوید که تو همه این کارهایی که میکنی بکن. شیطان تهدید میکند که من اینها را نمیدانم چه کار بلا سرشون میارم. میگوید که همین کار را بکن ولی دستت به بنده های مخلص من نمیرسه.
خلوص و قلاب شیطان
آنهایی که خالص هستند اصلاً امکان ندارد قلاب شیطان به هیچ جاشون گیر نمیکند. بنابراین شیطان فقط به غیر خالص ها و آن عدم خلوصشون کار دارد. وسیله ایه که آدمها را خالص میکند. اینکه من میگویم رنج تولید میکند من میخواهم یک میل ها لزوماً سر تو با میل به جاودانگی به دیوار نمیخوره. شیطان این کمک را بهت میکند.
مثلاً اینکه دیتکت میکنی که اینجا یک مشکلی وجود دارد اگر زود متوجه نشدی خودتو کنار نکشیدی میگیرد یک خورده میبرتت اونطرف تر یک بار سرتو میزند آروم اگر باز هم سرتو محکم تر میزند. خلاصه باید بفهمی که آنجا یک چیز زائدی وجود دارد که باید چیده بشود. این کاریه که شیطان برای ما انجام میدهد. با عصبانیت میکند ولی میتونست با عصبانیت نکند.
خیلی خیلی سوالتون چیزها از چیزهایی که دارید دور یک جای دیگر از قرآن دارید و کلاً ببینید اینکه خدا همه چیز را به خودش مثلاً فرض کنید اینکه یک آدمی مریض باشه و کارهایی که باید بکند برای رفع مرضش هم نکند ما چه میگیم؟ ما میگوییم مرضش بیشتر میشود.
معمولاً یک جوری با گزارههایی که مثلاً مشغولن مثل همین که میگوییم باد میآید اینجوری راحته. شما اگر آن جمله را بخواهید به معنایی که ما باهاش راحتیم بگوییم بگویید کسی که اینجوری است و درمان هم نمیکند خودش را مرضش زیاد میشود. همه این بیشترها را خدا میگوید که ما میکنیم. ولی معنایش این است دیگر یک آدمی مرض دارد. مریضه.
میگوید که خدا میگوید کسانی که قلبشون مریضه و مریض شدن در واقع هیچ کاری هم نمیکنن، کار مثبتی در جهت اینکه درمان پیدا بکنند نمیکنند. بنابراین مرضشون در واقع این بیان این گذارهست.
اینجوری نیست که یک آدم که مریضه و کاری نکند همانجوری میماند. بدتر هم میشود. مثل بیانی حقیقته. مثل اینکه پزشک به شما بگوید که شما اگر مثلاً فرض کنید مریضی این کارهایی که من گفتم نکنید بدتر میشود.
یک گذاره خبری به مدل همان گذارههایی که تو قرآن هست. خداوند باد و اینها را میفرسته، خداوند همه کارها را به خودش نسبت میدهد. در واقع بیان این است که کسی که قلبش مریضه و هیچ کاری هم در درمان نمیکند مرضش روز به روز بدتر میشود. خب این خیلی یک فکتی دارد بیان میشود دیگر.
ممکن بود آدمهایی که قلبشون مریضه کار بدی هم نکنن، کار خوبی هم نکنن، همونطور بمونن. ولی این مرضی که قرآن تو این آیات دارد بهش اشاره میکنه، مرضیه که همهاش در حال رشده. شما میگویید که اگر یک نفر داشته باشه، باید در واقع بهش وارد بشود که یک جوری این را همهگیر کرده. این بنبست میرسد.
این بنبست میرسد. یعنی مثل همین اتفاقی که این داستان آدم و حوا و شیطان و اینها مدل کلی برای نگاه کردن به همه چیز در دنیاست. تو زندگی انسان. همان اتفاقی که برای آدم افتاد. میخواست به جاودانگی برسه، میخواست به فرشته بشود ولی نه تنها آن چیزها نشد، یک چیزی هم از دست داد.
همیشه میل به میل خدا، برخلاف خدا به چیزی میل داشتن، نه تنها به چیزی نمیرسید، یک چیزهایی را هم از دست میداد. باید این را از دست بدی تا بفهمی که داری اشتباه میکنی. این میل ریشهکن بشود. نه همه نمیفهمن. همه نمیفهمن. نه اینکه اینجوری نیست.
خب این آدمها مثلاً خداوند میگوید که در مورد همین آدمها یک جای دیگر میگوید اینها را سالی یکی دو بار امتحان میکنیم که توبه کنند. همیشه بهشان فرصتهایی داده میشود که یک جایی برگردن.
خب و اگر برنگردن که هی دوباره در حال زیاد شدن مرض هستند. اینجوری نیست که تهش هیچی نیست. یعنی که دیگر کسی که یک قولی قلبش مریض شد دیگر رفت. همیشه فرصت این برگشتن هست.
باید بهشان بعد به آدمها در غیبت خداوند باید بد بگذره. این خوشبگذره که برنمیگردن. شیطان بهترین چیز را انجام میدهد دیگر برای ما. سعی شیطان سعی خودش را میکند که به ما وقتی که در راه راست نیستیم بهمون بد بگذره.
چیزهایی را از دست بدهیم. یک چیزهایی را از ما میگیرد. این را میگویم این را نمیخواهم بگویم که تمایل به جاودانگی معادل با این نیست که شما بهشت را از دست بدهید.
شیطان این را اینجوریش میکند. یعنی از یک میلی یک معصیتی درست میکند که شما یک چیزی را از دست بدهید که دوستش داشتید. چرا؟ موقت میاره. فریب اینجوری دارد. به هر حال آدم سمت یک چیزهایی میرود ممکن است یک لذت جسمانی هم ببره ولی نهایتاً به جایی بد میرسد. مثل مصرف کردن مواد مخدر.
مصرف کردن مواد مخدر چجوریه؟ اینجوری نیست که شما دفعه اول مصرف میکنید لذت میبرید، بازم لذت میبرید، بعد باید دوزشو اضافه کنید، میافتی تو لوپ آخرش به یک جایی میرسی که پشیمون میشی از اینکه تو این راه اومدی. بله لزوماً میل به لذت جسمانی بردن نباید به نابودی شما منجر بشود.
شیطان کاری که میکند این بردارای کوچیکی هم که تو قلب ما هست را تبدیل میکند به یک چیزهایی که ما تا یک تو این مسیرهایی برویم و هرچه دورتر سر آن به یک جایی بخوره ولی نتونه زودتر برگرده. به هر حال بله آن میلها میلهای چیزهایی هم دارند که با خودشان ارضا شدنشون به طور موقت حتی به طور موهوم لذتبخش هم هست.
ولی خب شیطان همیشه در خلاف آن چیزهایی که شما دوست دارید مثلاً فرض کنید میرید که یک لذتی را دارید بعد مثلاً یک دفعه یک اتفاقی میفته یک نفر میمیره. خب اونی که نمیخواستید که بمیره مثلاً میخواستید یک کار سادهای انجام بدهید. اینجور چیزهاست که در واقع اینها داستانهایی که شیطان درست میکند.
شما را به یک جایی میکشونه که اصلاً نمیخواستید بروید. خیلی ساده قشنگ میخواهد مثلاً یک لذت کوچیکی را ببره ولی یک دفعه میبینید مثلاً بعد از یک مدتی مثلاً معتاد شده بعد مجبور میشود دزدی بکند بعد چون یک نفر فهمیده که آن میکشه بعد مثلاً فرض کنید همینجوری یک جایی باید متوجه بشوید که اصلاً از اولش اشتباه بوده. شاید بتوانید برگردید.
بعد باز دارم مدلهای کلی اینها را وارد سوالهای ریز نشید که آخه این موضوع مرض بله موضوع خیلی خاصیه. یعنی من لزوماً اصلاً همش معصیت نیست. فقط یک بیماریه که آدمها دارند در قرآن چند بار بهش اشاره شده و عواقبش توصیف شده که اینها چجوریان و این گذار هم در موردش گفته شده که این یک چیز را به رشده.
که این ربط نبود یعنی خود بله. نه لزوماً. همش معصیت نیست دیگر. چون دارند بیشتر چیزها را میشنون. بله. من که جوابی ندارم. اینجا شیطان چقدر دخالت میکنه؟ یک آدمی که مریض میشود مثلاً میگوییم خداوند به خودش هم دارد نسبت میدهد نمیدانم. واقعاً ای که همان چیزی که معصیت هست یا نه؟ فکر میکنم عیناً اینجوری نیست. فکر میکنم آن هم یک بحثی دارد. بله.
آن که آن خودش دارد چه فکر میکند را بگذار کنار. بله این کار را میکند. ولی لزوماً ما این را در نظر بگیریم که بعد آن خدا را فرمان کرده راه را. بله آن هم هست. ولی اصلاً اگر شیطان نبود تو هیچوقت این میل میل مثلاً به جاودانگی در درون خودت حتی کشف نمیکردی به عنوان یک میلی که انحراف دارد.
ببین بگذار اینجوری بهت بگویم. یک دانه بردار آدم آدمی که اخلاص داره، یک بردار به سمت کاملاً عمودی به سمت بالا هست. بقیه بردارهاش حذف شده. حتی یک برداری مثلاً تمایل به جاودانگی بودن خیلی را به بالاست. ولی همان را هم مثلاً شیطان ازش یک چیزی میسازه برات. برات یک چیزی میسازه که از تو چیزی که دوست داری را میگیرد.
متوجهت میکند که در واقع همان چیزهای امیال دیگر هم اضافه هست. من در آخر این آیه قرآن که خدا میگوید یک حدی بدتر میگوید که اصلاً یک کاری میکند که بهشان نعمت را آها بله خب آن که ولی من دارم در مورد عملکرد شیطان و فایدهای که برای انسان دارد.
اینکه آدمها نهایتاً با همه مثلاً شیطان خب اکثریت آدمها را همونطور که خودش میگوید احساس میکند که اکثریت را خلاصه منحرف میکند. منتها آدمهایی را منحرف میکند که زمینه انحراف دارند و اگر یک چنین موجودی نباشد آن زمینههای انحراف کشف نمیشود و آدمها راه نمیرن. خب کسی سوال نداره؟ این سوال در طرف شد. موضوع عوض شد. خب موضوعهای عوض خیلی به نظر من مهم نیست.
به نظر من از خود قرآن برمیاد که کار اصلی که شیطان دارد میکند این است. آها آفرین. کی سوال کرد که چرا خداوند شیطان را نبخشید؟ من شما به همین داستان چیز نگاه کنید. اینکه وقتی انسان وقتی که گناه کرد با اینکه با همکاری شیطان بود ولی هیچ چیزی به غیر از این به خدا نگفت که ما به خودمان ظلم کردیم.
عذرخواهی کرد. و شیطان وقتی که گناه کرد در حالی که هیچکسی کمکش نکرد و اصلاً این کار را انجام داد به خدا گفت که تو مرا گمراه کردی. نه عذرخواهی کرد نه بدی را به خودش نسبت داد. این دقیقاً ویژگی انسانه. انسان یا شیطان هرچه میخواهد بگوید. شیطان حداکثر کاری که کرده انسان را به یک چیزی دعوت کرده.
در حالی که خدا به چیز دیگهای امر کرده بوده. اینکه حالا نمیدانم من بگویم آقا من تقصیر من که نیست. شیطان آمد به من گفت این درخت اینجوری است. خب خدا هم چیز دیگهای گفته بود. دیگر انسان این شعور را دارد که اگر اشتباهی کرد اشتباه خودمه و خودم به خودم ظلم کردم و تنها کاری که باید بکنم این است که عذرخواهی کنم.
نباید بگویم که مثلاً در استغفار خودم میگویم خدایا تو که میدونی من تقصیر نداشتم. این شیطان لعنتی مثلاً آمد مرا گمراه کرد. اصلاً از این حرفها نیست. فرق بین شیطان با انسان تو همین برخوردی که با هر دوتاشون معصیت کردن. یکیشون کاملاً انفرادی، یکیشون با کمک شیطان. آن اصلاً میآید عذرخواهی نکرد و گناه را به خداوند نسبت داد. دقیقاً این جمله را گفت.
به خدایا تو مرا گمراه کردی. حالا که من مرا گمراه کردی حالا من این کار را میکنم. در حالی که انسان اینجوری نکرد. انسان آدم آدمیزاد این گناهی که میکند شعور این را دارد که بفهمه که من اشتباه کردم و کاری که باید بکنم باید عذرخواهی بکنم و خداوندم در مورد موسی در اینجا هم همینطور.
اینجا هم با این صراحت نمیگوید ولی گناه آدم بخشیده میشود هرچند حقوق میکند. ولی در واقع یک جوری بر چیزی که خود رفتن خدا میگوید که خطا درست است. خداوند توبه آدم را میپذیره برای خاطر اینکه هیچ حرفی از شیطان نزد. خب موسی گفت به لحاظ من عمل شیطان ولی عذرخواهی کرد. ولی یک یک گفتم اینجوری که شما آدم که اینجا هی افتر است دیگر.
اینجا آدم اصلاً اسمش از شیطان نبود. اصلاً ابلیس چه بود؟ نگفت نگفت مهم نیست. خب این در مورد فواید شیطان. حالا بگذارید من واقعاً من به دو دلیل توصیه میکنم که شما دیالوگ شیطان با خدا را از روی سوره اعراف بخوانید. به دو دلیل. یکی اینکه خیلی خیلی خوب یاد میگیرید که چگونه نباید باشید.
این کلمه به کلمه حرفهایی که شیطان میزند همان چیزهایی که در واقع ما نباید اینجوری باشیم. اینکه از اینجور حرفهایی که من از این بهترم و من فلانم و من این خاصیت را دارم و ندارم و اینکه گناه را به خداوند نسبت دادن که خیلی از آدمها متأسفانه این کار را میکنند. آدمهایی که خیلی گناه میکنند بعداً آخرش میندازن زیرش.
میگویند آقا اگر کاری هم کردیم خدا خواست اینجوری کرد. من واقعاً این را باور کنید از یک نفر شنیدم. میخواستم بهش بگویم بله شیطان هم عین همین حرفها را زد. همه کارهایی که کردی یادت داد، این جمله را هم یادت داد. عیناً سیمولیشن مثلاً این از آن کارها را حرفهاش تکراریه در واقع.
خیلی آدمها ته دلشون واقعاً راضی نمیشن به اینکه من اشتباه کردم مثلاً باید عذرخواهی بکنم. همیشه یک جوری در واقع انگار تفریح میکنند. هرچه که اینجا نوشته این کارها را نکنید، این حالتها را نداشته باشید به نفعتونه. این یک نکته که در آن خیلی چیزها اینجا هست که برای یاد گرفتن اینکه آدم چگونه نباید باشه هست. به اضافه اینکه از دلم میخواهد یک بار بخوانید.
از یک جایش به بعد به جای اینکه بابا عصبانیت دارد این حرفها را میزند خب؟ فکر کنید که این حرفها را دارد با نهایت دارد عاشقانه این حرفها را میزند. خداوند بهش دستور داده که تو برو و این کار را برای این آدمها انجام بده. برو بهشان حمله کن، اینها را بگیر، سرشون را به دیوار بکوبید.
این امر الهی در به شیطان رسیده. شیطان سجده کرده، الان خداوند این شغل را بهش داده، حالا شیطان دارد جواب میدهد. حالا آروم بخوانید ببینید هیچ فرقی نمیکند. مثلاً شیطان میتواند در به عنوان اینکه دارد اطاعت امر میکند بگوید که مثلاً خدایا سر راه مستقیم میشینم. میرم مثلاً آن کارهایی که خدا ازش خواسته بود. میرم سر راه مستقیمشون میشینم. بعد از بین ایدیهست.
از چپ و راست بهشان مثلاً حمله میکنم. خداوند این را ازش خواسته بود. دارد ابراز چیز میکند. این کارهایی که گفتی را من با تمام وجود مثلاً برات انجام میدهم. از چپ میرم، از راست میرم.
همه این کارها را میکنم. میرم مثلاً عکس یک کاری میکنم که مثلاً اکثر اینها در واقع آن عمل شکر را آخه این جملهاش یک خورده به نظر میآید که باز هم روی منیت دارد.
ولی به کارهایی که اشاره میکند که این کارها را میکنم، میتوانید اینها را بخوانید که از سر عشق مثلاً دارد اطاعت خدا میکند و همه کارهایی که ازش خواستن را دارد در واقع یک تعهد میدهد که به نحو احسن وظیفهاش را انجام بده. ماهیتش این است.
در واقع مثل یک سوگندنامهست که خدایا این را از من خواستی، من این را با تمام وجود، مثلاً شبها نمیخوابم، صبحها میرم تمام آدمها را مثلاً سعی میکنم جمع کنم به بهترین چه میگن؟ انگلیسیها میگویند I do my best. من تمام سعی خودم را میکنم. بهترین رنج ممکنی اینها را آن کاری که گفتی باهاشون انجام بدهم. خب این به هر حال یک چیز است.
اینکه معصیت وجود نداره، همان به هر حال کارهایی که دارد انجام میده، همان کارهایی که به نفع آدمها همان میشود. فقط یک جور نیتی باید بکند. خب ادامه داستان که البته من یک دفعه از سوره اعراف خواندم. این چیزهایی که تو سوره اعراف هست داستان تو سوره اعراف خیلی تأکید روی شیطان دارد. حرفهایی که شیطان زد، کارهایی که شیطان کرد.
در حالی که در سوره بقره داستان کاملاً متمرکز روی آدمه. یک قسمتهایی دارد که اصلاً تو سوره اعراف نیست و شیطان فقط به عنوان موجودی که دارد و یک جایی یک کاری انجام میدهد وارد جزئیات کارش نمیشود. خب من از همان سوره بقره و باز از یک چیزی از سوره اعراف لازم است که بگویم.
بعد از اینکه این اتفاق میفته که شیطان سجده نمیکند فرض کنید که این دیالوگ ها سوره اعراف هم حالا پیش آمده که ما خوندیم و میدانیم که چه اتفاقی افتاده حالا آن مرحله ای که انسان در آدم دستور بهش داده میشود که برود تو بهشت با زوج خودش ساکن بشود و قرار است که از هر چیزی که در بهشت هست بخوره به یک درختی نزدیک نشود.
آیه بعدی سوره بقره است که هم میشود به خود انسان که ساکن باغ بشود با این نقدیت به اضافه اینجا. این اولین جا حرف از بگذارید با من به این نقطه باید اشاره بکنم یک کم بحث بکنم.
سکونت و زوجیت در داستان
هر جایی که حرف از سکونت هست حتماً این زوج هم آنجا هست. همیشه این سکنا گرفتن با زوجیت در قرآن هست. مثلاً فرض کنید زوج را برای شما خلق کردیم، لی تسکنوا پیدا کنید. سکونت به معنای مطلق کلمه یک جوری به رابطه با زوج در واقع معنا میشود.
و این را قبلاً یک بار گفتم دیگر اصلاً این ساکن شدن بشر به زوج در واقع زوج به معنای اینجا دقیقاً به معنای زنه. خطاب به آدمه در مورد زوج آدم دارد صحبت میشود. سکونت همیشه با زنها یک جوری در واقع در ارتباطه. اینجا هم به محض اینکه حرف از این است که میگوید که وصل کن انت و زوجک.
باز هم حرف از اینکه یک جایی ساکن قرار است بشن، خانه زندگی داشته باشند حتماً یک زوجی هم در کنارشون هست در حالی که اینجا اصلاً زوجیت به معنای متعارف وجود ندارد.
بعد هم اینکه همینجور این داستان که یک جوری انتزاعی همه کلیات زندگی انسان را در واقع دارد میگه، این از اول که شروع شد مسئله شر اولین چیزی است که در مورد بشر اولین چیزی که در مورد بشر و با آن ذکر میشود حالا حرفش این است که میخواهیم یک کاری بکنیم این است که این یک افتضاحی به بار میاره.
بعد هم اینکه این به مسئله همان زبان جامعه در واقع دانش زبانی جامعه بشر و اینکه با شر ارتباط دارد که این دنیای انسان دارد ترسیم میشود.
خلیفه خدا در زمین بودن، رسالت کردن، خونریزی، دانش زبانی جامعه داشتن و بعد رسیده به یک جایی که حالا قرار است انسان یک راه مستقیمی را طی بکنه، یک راهی را طی بکند بعد یک راهزنی هم در بین راه هست. این دنیای انسانه. دنیایی که در واقع کلیاتیه که در مورد انسان وجود دارد.
زوج وجود داره، زوجیت وجود داره، خوردن وجود دارد در دنیای انسان. خوردن خیلی فانکشن طبیعیست. همه موجودات در دنیا چیزهایی را برمیدارن و به خودشان اضافه بکنند. من میخواهم بگویم واژههایی که در این داستان میآید یک خورده دقت بکنید. معصیت در زندگی انسان وجود دارد و هبوط. این یک واقعاً خاص انسانه.
یعنی این واژه هبوط به غیر از در زندگی بشر در مورد زندگی یک موجود دیگهای در مورد شیطان هم وجود دارد. این داستانی که در آن این یک پدیدهای به اسم هبوط پیش میآید. خب این سکونت در جنت به اضافه یک نهیای که اینجا وجود دارد من باز ارجاع میدهم به لکان.
یک حرفهای فوقالعاده جالبی دارد در مورد اینکه اگر قانون وجود، اگر نه تنها قانون میگوید اگر نهیای وجود نداشته باشه انسان اصلاً تبدیل به انسان نمیشود. یک یک حرف معروفی دارد که آرزومندی نتیجه نه. یعنی اگر هیچ چیزی نهی نشود از انسان آرزومندی به وجود میآید. ذات انسان با آرزومندی هست. من اصلاً از خود لکان خوشم میآید.
حالا اگر یک روزی جایی از جلسههای مستقل در این کلاس اگر من یک احساس کنم میتوانم در دو ساعت یک چیزی که در حد جمع و جور بکنم فکر میکنم بد نیست در مورد این موجودی که اینقدر اسمش را میبرم یک صحبتی بکنم.
یک بار در مورد یونگ یک ساعت دو ساعت صحبت کردم بد نبود. ولی لکان یک خورده چیزتره، پراکندگیاش بیشتر از این است که بشود تو یکی دو ساعت جمعبندیاش کرد. خب بگذارید من وارد بحثش نشم. من هم نیست که همیشه بحث را نگه دارم. موضوع این کاریه که شیطان در این جنت با انسان میکند.
قبل از اینکه هیچ کاری انجام بده در سوره اعراف گفته میشود که شیطان آمد در واقع تصمیم گرفت که یک کاری بکند که اینها از آن شجر، از آن درخت بخورن که چه بشه؟ میگوید در سوره اعراف در سوره بقره که شیطان چه کار میخواست بکنه؟
میگوید که بعضی که گفت که اینجا همین شبیه این آیه هست که یک عالم و سکون انجام از زوج و در جنت و بعد آن شجره نزدیک نشید میشود فوس و میگوید فوس و الأعراف · ۲۰فَوَسْوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ لِيُبْدِىَ لَهُمَا مَا وُۥرِىَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَٰتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَىٰكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةِ إِلَّآ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ ٱلْخَٰلِدِينَپس شيطان، آن دو را وسوسه كرد تا آنچه را از عورتهايشان برايشان پوشيده مانده بود، براى آنان نمايان گرداند؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد، جز [براى] آنكه [مبادا] دو فرشته گرديد يا از [زمره] جاودانان شويد.» سواتهم سواتهم. قبل از این میگوید هدفش چه بود؟ چرا؟ چرا اینها را وسوسه کرد؟ اینجا ترجمهاش این است که تا زشتیهای پوشیده آنان پدیدار شود. سواتهم را ترجمه کرده زشتیهای پوشیده.
بعد بعضی جاها رسماً مینویسن که نمیدانم عورتشون پیدا شد. بعد واقعاً فکر میکنم که بتوانید راحت از در خود قرآن بفهمید که یک جای دیگر این کلمه سوات در قرآن هست. کسی یادش هست کجاست؟
من میخواهم بگویم که یک خورده سوءتفاهم وجود دارد در ترجمه سواتهم منظورم زشتیهاست. یک یک قبول دارید که یک جایی در قرآن به غیر از داستان آدم و حوا به یک منبع واضحی آمده باشه آن ملاکه.
میگوید عرب چگونه استعمال میکرد یا ما فکر میکنیم عرب چگونه استعمال میکرد این را تو حاشیه. یک جایی به وضوح تو قرآن تو داستان قابیل و هابیل میگوید بعد از اینکه قابیل این کار را کرد و برادرش را کشت حیران مانده بود که کیف یواری سوات اخیه. این جسد برادرش را این چگونه پنهان کنه؟
اصلاً اینکه زشتیها و نمیدانم عورت و اینها که حالا شاید عرب بیشتر به این معنا استعمال میکرده به نظر من اینجا نیست. اصلاً یک جسمه. کالبده. کله. بعد نشانه دیگهاش این است که جایی همینجا تو قرآن حرف از این هست که لباسشون را ازشان میگیرند. لباس که فقط تو یک جایی به عنوان لباس تنشون میکند.
یعنی این تمثیل حالا یا واقعیتی که دارد بیان میشود این است که آدم و حوا لباس داشتن و یک جوری جسمشون انگار پنهان بود. پوشیده بود. نه اینکه جسم نداشتن. جسد نداشتن. جسم نداشتن. پوشیده بود.
پنهان بود. و بعد شیطان کاری کرد این را آشکار کرد. خب؟ بعد به نظر من که واژهای که معنی اینجا کله جسمه. اصلاً ربطی به چیز خاصی ندارد. حالا شیطان برای چه دارد این کار را میکنه؟
این یک سوال خیلی اساسیایه. تصمیم میگیرد لباس اینها را بروند از آن شجره بخورن لباسشون مثلاً از بین برود. جسمشون چیز بشود. پنهان بشود. بعد از چه بشه؟ میداند که میداند در واقع میداند که اگر این کار را بکند یک بلای بزرگی سر اینها میآید. درسته؟ و اینها به همین دلیل مثلاً میتوانند دیگر.
بعد از اینکه این اتفاق میافتد از شجره میخورن و جسمشون آشکار میشود لباسشون را از دست میدهند انگار میگوید لایق نبودن در بهشت بمونن. خب؟ اینجا جای سوال نیست این چه ربطی داره؟ چه ارتباطی هست بین لباس و پوشیده بودن و آن جسم و آن جسد و نمیدانم اخراج شدن از بهشت؟ خب که لباسشون دیگر برمیداشتن. لباسشون یک لحظه از تنشون دراومد.
و این چیز است دیگر این موضوع خیلی خیلی مهمی است به نظر من که من راستشو بخواهید گفتم فکر میکردم سه چیز سه چهار جلسه صحبت کنم. تقریباً اینجا بحثشون را میخواهم بگویم. به نظر من خیلی جالب است. یعنی میل نداشتم یعنی از اول فکر هم نمیکردم که بیام آیه به آیه مثلاً بگویم اینجا چه نوشته.
همینجوری پیش میآید دیگر یعنی یک چیزهایی مثلاً به نظر من آمد که حیف آن موضوع رابطه بین زبان و شر را نگم. بعد خب آن حیف شد اصلاً شیطانی حرفها را میزنه، معصیتی، اینها یک جورهایی یک خورده حیف ولی واقعاً من شخصاً به نظرم از اینجا به بعدش خیلی خیلی جالب است. که این چیزها را آدم بفهمه.
این معنی آشکار شدن جسم یا جسد از بین رفتن لباس و بعد متعاقبش اخراج شدن و بعد نمیدانم توبه کردن، برگشتن، اینها چیه؟ دو بار این اتفاق انجام میشود. اینها یک خورده به نظر من اینجا اینجاهاش یک خورده چیزتره. ابهامش از بقیه جاهاش شاید بیشتره. کمتر هم شاید چیز شنیده باشند. مثلاً حتی ترجمه این قسمتها را به نظر من اکثراً اشتباهی ترجمه کردن.
نه همهاشها. خیلیا خیلی حرفها دارند. خب. دیگر این چیه؟ فکر میکنم جلسه آینده دو جلسه آینده مخصوصاً جلسه دوم من میدانم که امتحاناتتون دارد شروع میشود یک خورده شاید نرسید به جاهای اصلیش برسید. ولی جلسه بعد مخصوصاً جلسه بعدتر را دارم جلسههای جالبی باشه. میکرده برگشتن چیه؟ دو واقعه انجام میشود اینها یک خورده برای اینجا اینجاهاش یک خورده ایستاده.
مفهومش از بقیه جاهاش بیشتر کمتر هم شاید چیز شنیده باشه. مثلاً حتی ترجمه این قسمتهاشون را من میدانم اکثراً اشتباهی ترجمه میکنند. نه همهشونها، خیلیها، خیلی حرفها را دارند. خب. اه. دیگر. فکر میکنم جلسه آینده دو جلسه آینده مخصوصاً جلسه دوم من میدانم که امتحاناتتون دارد شروع میشود یک خورده بعد میریم به جاهای اصلیش میرسیم. ولی جلسه بعد مخصوصاً جلسه بعدتر میتوانم جلسههای جالبی باشه.