→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۲ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

کارکردهای قرآن و مواجهه‌ی صحیح با قرآن

۲۰,۰۴۰ واژه · ۴۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه دشواری ارتباط با قرآن و انتظار از معجزه بودن آن از زاویهٔ جایگاه وحی و خاتمیت بررسی می‌شود. تحدی سوره‌ای، حدود روش‌های فلسفی از دکارت تا ویتگنشتاین، و نگاه غیرمجرد قرآن به خدا مطرح است.

چرا ارتباط با قرآن دشوار است

در جلسات قبلی که داشتیم حرف این شد که مثلاً چرا قرآن معجزه است و اینکه اصولاً ارتباط برقرار کردن با قرآن خیلی کار ساده‌ای به نظر نمی‌رسه. یعنی خیلی آدم‌هایی که کاملاً مذهبی هم هستند می‌روند قرآن را می‌خوانند به نظرشان نمی‌آید این خیلی چنین کتاب معجزه‌آسایی باشد که مثلاً روی ایمانشان نسبت به مذهب تأثیر خیلی حساسی داشته باشد.

در واقع من همه این صحبت‌هام را دارم سعی می‌کنم در این جهت انجام بدهم که قرآن چرا این‌جوری است و مثلاً معجزه‌آسا بودنش از چه جهته و اصلش این است که چگونه می‌شود با قرآن ارتباط برقرار کرد.

من معتقد نیستم که می‌شود خیلی راحت مثلاً قرآن را گذاشت اینجا یک چند تا مثلاً آیه را نشان داد و گفت که این به این دلیل و این دلیل معجزه است.

ولی فکر می‌کنم اگر یک نفر می‌شود آدم‌ها را در واقع یک جوری مرتبط کرد با قرآن بخونن و بعد این حس برایشان ایجاد بشود که این معجزه است. حداقل جوری شخصی بتونن قانع بشوند.

در واقع یک گپی که وجود دارد در اینکه مثلاً ما باید یک قدم اول را انگار برداریم و وارد دنیای قرآن بشیم، مثل یک پله بزرگی الان اولش هست که اگر ما حالا مثلاً یک جوری سعی بکنیم طی بکنیم که خودتان بتوانید مثلاً راحت‌تر با قرآن ارتباط داشته باشید. من طبعاً دارم چیزهایی همه این چیزهایی که گفتم خیلی مختصر تکرار می‌کنم بعضی جاها یک نکته‌هایی مثلاً اضافه می‌کنم.

اولین بحثی که من اینجا جلسه اول کردم این بود که اصلاً قبل از اینکه وارد بحث بشویم می‌خواهم جایگاه قرآن را در واقع در دین یک جوری در دین خودمان بشناسیم. برای خاطر اینکه لازم است که ما یک جوری بفهمیم که چه انتظاری از قرآن داریم قبل از اینکه شروع بکنیم به خوندن، اصولاً چه کتابیه، مثلاً چه انتظاراتی باید ازش داشته باشیم، چه انتظاری نداشته باشیم.

این است که مهم است که ما یک جوری بفهمیم که جای قرآن در واقع در دین ما کجاست. من یک ادعایی را در واقع مطرح کردم آن هم این است که من ادعام این است که همه تمام رسالت انبیا حداقل پدیده وحی در جهت این بوده که یک کتابی مدون از به اصطلاح کتاب الهی به دست بشر برسد.

در واقع من تا آنجا که یادمه جلسه اول بحث این‌جوری شروع شد که اول در مورد اهمیت زبان من یک مقدار صحبت کردم حالا با از جنبه‌های مختلف که به نوعی الان خیلی‌ها اعتقاد دارند که مهم‌ترین ویژگی بشر زبان.

یعنی تمام قدرت فکر کردن، همه چیزهای دیگه‌ای هم که بشر دارد و بقیۀ موجودات ندارند، موجودات زنده ندارند، این‌ها همه در واقع نتیجه زبان پیچیده‌ایه که ما داریم. و اولین نکته این است که اصلاً از اولش قرار است که خداوند در این حیطه زبان یک تجلی‌ای داشته باشد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. جلسه پیش هم همین‌طور گفتید که یعنی یک چند جایی ارجاع دادید به یک سری آیه ولی احتمالاً یا قرآن در دسترس نبود یا یادداشت نکردید. نه چون چیزهایی بود که مربوط به جلسه اول بود.

من دیگر وقتی که دارم تکرار می‌کنم با جزئیات تکرار نمی‌کنم. نکته‌اش این بود. جلسه اول هم ضبط نشد. نه فکر نمی‌کنم. حالا می‌خواهید بگویید کجا بوده؟ نه یعنی نه یک چه جاهایی می‌گفتید بعد خوب بود که آیه اش هم بود.

ارجاع به آیات و تکرار بدون جزئیات

نمی‌دانم من حالا به تو اگر اینجا الان لازم شد تو این بحث مثلاً من در مورد اهمیت زبان به یک سری آیه ها تو جلسه اول ارجاع دادم مثل در سوره بقره ماجرای خلقت آدم که مسئله تعلیم اسماء هست به عنوان برتری انسان نسبت به فرشته‌ها. برتری که نمی‌شود گفت ولی به هر حال آن تمایزی که باعث می‌شود که انسان خلق بشود.

تعلیم اسماء به وضوح بوی زبان در واقع ازش می‌آید. مسئله تعلیم اسماء نه تعلیم مفاهیم. و بعد اول سوره رحمان که این آیه هست که قبل از اینکه از خلقت انسان یاد بشود از تعلیم قرآن یاد می‌شود. یعنی یک از تعلیم قرآن یاد میشه. یعنی یه جوری اصلاً به نظر میاد تعلیم قرآن مقدم بر خلقت انسانه.

اینکه این نیت انگار از اول وجود داره. آره یا مثلاً اینکه قرآن در لوح محفوظه. اصلاً نیت وجود داره که یه پدیده ای به اسم قرآن در دست این بشر، این موجود خاصی قرار بگیره. و من در واقع این این موضوع روش تأکید کردم که وحی به یه نوعی چیزه در جهت نزول قرآن.

یعنی پیامبرهایی میان، بهشون وحی میشه و بعد کم‌کم کار به جایی میرسه که به هر حال یه کتاب مدونی در واقع باقی میمونه. یه بحث‌هایی تو اون جلسه اول کردیم که در واقع یه نکته خیلی اساسی اینه که چرا از ابتدا مثلاً قرآن نازل نشده؟ چرا زودتر نازل نشده؟ من یه سری بحث‌هایی اینجوری کردم که چرا نمیشد قرآن زودتر از این نازل بشه؟

یعنی یه جوری یه کران پایینی برای نزول قرآن وجود داره. به دلیل اینکه زبان باید به اندازه کافی رشد بکنه، فرهنگ باید به اندازه کافی رشد بکنه. موقعیت‌های فرهنگی و اجتماعی که بشر درش قرار میگیره به اندازه کافی توسعه پیدا بکنه. قرآن قراره که به ادعای خودش همه امور حکیم، یعنی همه چیزهایی که توی زندگی بشر مهم‌ان رو یه جوری توضیح بده.

بنابراین واضحه که مثلاً حداقل دو تا پیامبر باید وجود داشته باشه. برای خاطر اینکه خود دین جزو امور حکیمه، باید بشه در مورد دین و پدیده‌های دینی صحبت کرد.

یه روندی در واقع وجود داره که حالا من احساسم اینه که این در یه جغرافیای خیلی محدود یه تعداد یه سلسله‌ای از پیامبران میان، هی مثلاً تکرار میشه برای خاطر اینکه فرهنگی که بشه بهش باهاش صحبت کرد کم‌کم به وجود بیاد. این

فرهنگ و مفاهیم لازم برای دریافت وحی

نکته اینه که شما الان همین الان تو قرآن کلماتی می‌بینید، یه فرهنگی می‌بینید که به هر حال شده باهاش یه سری مفاهیم مسئله بیان بشه. مطمئناً مثلاً ۳۰۰۰ سال قبلش در زمانی که انسان تو غارها زندگی می‌کرد، اصلاً این کلمات و این مفاهیم وجود نداشت. این یه تدریجی توی این بوده که به یه جایی برسیم که بشه قرآن نازل بشه.

من خب همین‌جوری یه توضیحات اضافه که میدم یه سری از اون بندها رو دیگه نمیگم که وقت کم نیاد. ببینید یه نکته‌ای که این ادعای من که در واقع این توصیفی که من دارم از اینکه همه وحی قرار بوده که منجر بشه به اینکه یه کتاب در واقع نهایتاً نازل بشه به دست بشر برسه که که کلام خدا باشه، ببین یه یه شواهدی در واقع میشه براش آورد.

یکی اینکه اگه اینطوری نبوده، این مسئله محدود بودن جغرافیای وحی رو چه جوری میشه توجیه کرد؟ مثلاً فرض کنید که بذارید اول این یکی نکته رو بگم که مهم‌تره. همه اونایی که به وحی اعتقاد دارن، یعنی به اصطلاح ادیان ابراهیمی، چه جوری توجیه می‌کنن که دین و ارسال انبیا ختم شد؟ چرا؟ چه باید در آخرین پیامبر یه اتفاقی افتاده باشه.

یعنی یه چیزی مثلاً به نهایت رسیده باشه. چه ادعایی میشه کرد؟ مثلاً فرض کنید دین یهود چه جوری می‌تونه یه ادعا ادعا کنه که چرا موسی آخرین پیامبره؟ که البته اونا این ادعا رو ندارن. اونا همچنان منتظر دو تا پیامبر دیگه هستن که باید بیاد. دو تا پیامبر که در جلسه بحث شده بود، گفتم. یه سری شک هم واقعاً دو تاست ها.

دو تاست. می‌تونم. چون هست، مثلاً اینکه خدا هست، بعد بعد آره. منتها خب دیگه حالا به هر حال یه شک و شبهه‌هایی یعنی چون متن توراته دیگه. به هر حال بعضی‌ها مثلاً روی اینکه اون دومی که قراره از تو صحراها بیاد مثلاً شاید پیامبر نیست و نمی‌دونم. این بحث‌ها اینجوریه.

من خیلی برام مهم نیست. حالا یه دونه یا دو تا. به هر حال ادعای خاتمیت ندارن. مسیحیان که ادعای خاتمیت دارن باید یه جوری توجیه کنن. یه اتفاقی در زمان حضرت مسیح افتاد که مثلاً یه ماجرای ختم شد.

ببینید توجیه های خوبی به نظر من اونجا وجود نداره. برای خاطر اینکه فقط مسئله اینکه یه اتفاق افتاد مهم نیست. باید توجیه بکنن که چرا مثلاً فرض کنید جغرافیای این اتفاق‌ها محدود بوده. چرا مثلاً قبل و بعد داشته اصلاً؟

اگه مثلاً فرض کنید ادعای مسیحی‌ها که مبنی بر اینه که قراره خداوند خودش به عنوان یه انسان روی کره زمین بیاد که بعد توسط انسان‌ها عذاب بشه و کشته بشه تا گناه آدم اولیه بخشیده بشه، فرض کنید اگه این ادعا درست باشه، خب این اتفاق می‌تونه زودتر بیفته. من نمی‌دونم.

خاتمیت و توجیه جغرافیا

اینکه یه تدریجی وجود داشته، اینکه مثلاً در یه جغرافیای خاص یه سری اتفاق افتاده، این‌ها رو توجیه نمی‌کنه. ولی اگه ما ادعامون اینه که خاتمیت دلیلش اینه که اصلاً از اول هدفمون بوده که کتاب به دست ما برسه، توجیه خیلی خوبی داریم. هم برای اینکه جغرافیا محدوده، هم توجیه خوب داریم برای اینکه چرا این اتفاق زودتر نیفتاده.

و هم من تو اون جلسه اول و جلسه قبل یه توضیح‌هایی دادم که چرا بدتر نیفتاده، یه سری محدودیت‌ها در واقع بوده. بنابراین این به نظر می‌رسه که این ادعا از یه جهاتی خب ادعاییه که اولاً فقط ما می‌تونیم به عنوان یه دین این ادعا رو بکنیم. برای اینکه حداقل تا ادیانی که مثلاً تا قبل از اسلام هستن، هیچ دینی ادعای اینکه کتابش کتاب الهی هست رو نداره.

ادعاش رو هم نداره. این کلمات کلمات خداست. تورات، یهودی‌ها معتقد نیستن به اینکه این چیزی که دستشون هست رو خدا فرستاده. تاریخ مثلاً یهودیه که بعدها نوشته شده. یا مسیحی‌ها هم به همین ترتیب. اصلش که کلام خدا بوده. نه اصل تورات مثلاً ده فرمان آره کلام خدا بوده. ولی این تورات، این کتابی که الان وجود داره، این کتابی نیست که ادعایی در موردش باشه که کلام خداست.

تاریخ قوم یهوده. اصولاً از این یه توجیهی که تو موارد گفتن که به مشکلی که بگیم یه کتابی بیارید که از این کتاب از کتاب موسی هدایت‌کننده‌تر باشه، خب من می‌پذیرم. خب نه ببینید به به موسی به موسی وحی که شده و اصلاً تو قرآن هست که اصلاً الواحی موسی با خودش از سفر ۴۰ روزه‌ای که رفت آورد.

ولی اینکه این‌ها، این چیزی که تو الان به اسم تورات می‌دونی، اون وحی‌ای کسی ادعاش رو نداره. نه ما قبول داریم. اون موقع. یعنی می‌گه اون موقع بوده کتاب الان نیست. نه. اون‌ها از نظر تاریخی کتاب‌های مسیحی‌ها هم از نظر تاریخی نه خب من دارم این ادعا رو می‌کنم که تورات هم بله. تورات هم در هدایت‌کنندگی‌اش جای بحث نداره. نه ببینید مشابه قرآن. نه فکر نمی‌کنم.

یعنی اصولاً اینکه مثلاً تورات تحریف شده تو قرآن با صراحت مثلاً می‌گه که این علما مثلاً یحرفون الکلم عن مواضعه، تحریف‌هایی توش صورت گرفته. حالا این با این بحثی که ما داریم می‌کنیم چه چیزی داره؟ الان الان یهودی‌ها ادعا ندارن که این کتاب کلام خداست. من از این می‌خوام استفاده بکنم. مسیحی‌ها هم ادعا ندارن. اضافه می‌کردن تاریخ.

خب می‌گم یعنی به هر حال حالا بحثی روی اینکه اینکه الان این کتابی که موجوده هیچ دینی ادعا نداره که این کلام خداست. یه نکته‌ای که من خیلی روش تأکید کردم قبلاً و جلسه قبل هم باز دوباره گفتم، اینه که اصولاً ادعای خاتمیت توی دین با اینکه معجزه‌اش کتاب باشه، یه سنخیت خیلی خوبی داره. یعنی چرا؟ برای خاطر اینکه ببینید همه ادیان ضرورت معجزه رو انگار قبول دارن.

معجزه پیامبران و انتظار از خاتم

یعنی اینکه اگه پیامبر قراره ظاهر بشه، برای ادعای رسالت خودش معجزه می‌آورده. موسی آورده، عیسی هم آورده. کسی منکر این نیست. یعنی همه پیروانشون قبول دارن که این‌ها معجزه کردن. خب پس اگر این‌ها در واقع پیامبر خاتم هستند، باید معجزه‌ای بیارن که برای منی که این‌ها رو نمی‌بینم و در زمانشون حضور ندارم هم قابل استفاده باشه.

الان یه مسیحی، این یه سوال خیلی جدیه. یه مسیحی چه جوری ایمان می‌آره به پیامبر خودش؟ من واقعاً شما از این مسیحی بپرسید چه جوابی داره؟ یا یه یهودی چه جوری ایمان می‌آره به اینکه پیامبرش واقعاً پیامبر بوده؟ از روی شنیده‌های خودش. یعنی در واقع یکی از چیزها اینه دیگه. مثلاً اعتماد می‌کنه به یه سری نقل‌قول‌های تاریخی. درسته؟

اعتماد می‌کنه به اینکه مثلاً در تاریخ موسی معجزه‌ای کرده و بنابراین مثلاً ایمان می‌آره. و اصولاً اگر بپرسید مسیحی‌ها این حرف رو نمی‌زنن. مسیحی‌ها ادعاشون اینه که در اثر تجربه‌های درونی خودشون معمولاً ایمان می‌آرن. شما از این مسیحی بپرسید که چرا به مسیح ایمان داری؟ می‌گه برای اینکه مسیح من رو نجات داد.

این یه جمله خیلی استانداردیه که احتمالاً با احتمال خیلی بالا شما این رو می‌شنوید. را می‌شنوید از این مسیحی که چون مسیح روح مرا نجات داده، من به مسیح اعتقاد دارم. یعنی یک اتفاقی افتاده، مثلاً یک شبی در حال عبادتیه، حالی بهش دست داده و این باعث شده که به مسیح ایمان بیاورد. یا ممکن است به معجزه‌های دیگه‌ای که بیرون اتفاق افتاده هم یک خورده معتبرتره.

مثلاً بگویند که یک شخصی به اسم Bernadette، مثلاً حضرت مریم را همین چند سال پیش دیده. این دیگر خیلی نقل‌قول تاریخی موثقی، می‌شود مثلاً بهش اعتماد کرد. ببینید همه این‌ها را بگذارید کنار. یک یک چیزی را باید جواب بدهید. اگر قبول دارند که خدا با بشر صحبت کرده، چرا نهایتاً یک چیزی برای چه صحبت کرده؟ اگر قرار بوده که کلام خدا به بشر برسد، این چرا ثبت نشده؟

این یک سؤال خیلی جدیه. یکی اینکه پیغمبری که معجزه‌های خصوصی در زمان خودش می‌کنه، یک جوری واضح است که برای زمان خودش آمده و معجزه‌ای ندارد که من مثلاً در ۱۰ سال بعد بتوانم ببینم و بهش ایمان بیارم. و نکته دیگر اینکه اصولاً کسی که اعتقاد دارد که خدا با بشر حرف زده، چرا این حرف هدر رفته؟

یعنی مثلاً الان قرار کتابی کسی ننوشته، کسی چیزی در اختیار ندارد که بگوید این کلام خداست. تکلیف پس کسانی که مثلاً قبل از پیغمبر ما بودن چه می‌شه؟ آن‌هایی که بعد از مسیح بودن. یعنی می‌خواهیم بگوییم که آن‌ها مثلاً چه طریقی داشتن برای اینکه ایمان بیارن؟

به کی؟ به مسیح؟ به مسیح. خب عملاً در بین پیامبرا معمولاً یک چیزهایی بوده، یک پیغمبر، یک از مرسلینی می‌اومدن و مثلاً یک وحی را تجدید می‌کردند. این ادعایی که تو قرآن به هر حال هست.

انبیای تبلیغی و شریعت جدید

مثلاً بین پیامبرهای بزرگ کسانی می‌اومدن که شریعت جدید نمی‌آوردند ولی یک جوری تبلیغ می‌کردند. ولی اصولاً این اصلاً چیز نیست. یعنی یک سؤالیه که الان با این حرفی که من دارم می‌زنم کانفلیکت ندارد. یعنی شما حرف از این است که اگر قرار است یک نفر اعتقاد بیاورد به یک دین، یک دینی دین خاتم باشد، معجزه‌اش باید معجزه زندگی باشد.

خب من می‌خواهم بگویم که مثلاً اگر ما این استدلال را می‌کنیم که مسیح نمی‌تواند مثلاً دین خاتمی باشد، خب به هر حال یعنی باید همین بپذیریم که مثلاً پیامبرانی یعنی آیا این را مثلا با قطعیت می‌شود گفتی مثلا؟

اصولا همین، الان من می‌توانم، ما تنها‌دینی هستیم که الان من می‌توانم ادعا بکنم که من با یک روش منطقی یک جوری به هر حال کسی کردم، مثلا ایمان آوردم به پیغمبر یک کتابی را دیدم و مطمئن شدم که این کتاب مثلا کار بشر نمی‌تواند باشد و یک جوری اعتقاد پیدا کردم که کتاب را دیدم، خودم کندم، خودم به نتیجه رسیدم این معجزه به من هم رسیده همان‌طوری که به یک آدمی در زمان خود پیغمبر می‌رسیده این تداوم معجزه خیلی مسئله مهمی است کسی که دارد خاتمیت دارد نمی‌تواند برای دوران خودش معجزه بکند و بعداً چیزی از خودش باقی نزده یعنی این لزومن ؟ قرآن که قرآن ؟ بیا چون که باید معجزه ندهی می‌بوده اما این

که یک معجزه آن زمانی هم نمی‌مده خودم دیگر به خاطر این که ؟ قبلی کرده با ؟ اولین ؟. می‌دانم بله ولی یک چیزی که کتاب و موسا امام اند و رحمت خیلی زیاد دورانه و من قبل که کتاب و موسا امام اند رفتم.

بله حرف از این است که اینجین هم هست داماده اینجین هم هست برحال وحی شده و هدایت در آن بوده مثلا چند بار تو قرآن آمدی که موسد نقل ما مصرف هست و تصفیح پرنده آن چیزی است که به موسا و حضرت کسا رسید. ولی نکته این است که کتابی الان با ادعایی که کلام و خلاف می‌زین ندارد.

الان من گفتم کانفریک را باید باشم این کلام و خلاف بودن در سابطه باید گفتم که یعنی روزوما این‌گونه نمی‌دونی. حالا روزوما دستگاه منتقیه شما. حالا بعدم می‌توانم حرف بودم باش. خب قرار است که چیز باشد قرار است که این کتاب بله آن که سوال می‌کند رفتشن دهی می‌زند من می‌خواهم بقیۀ من را بدهند جاستن.

می‌دانید چرا ابراهیم یعنی ابراهیم که جی آن موقع ابراهیم بی بودن چه باشید می‌رسیدی که ابراهیم مهم شدن؟ من نمی‌خواهم تهف دور متعلق که آین ابراهیم حدودشون خوب چیزی بوده؟ من در حرف های درست بودم من چیزی بوده یا مثلا تکستی من گیر چجورش رسیده؟ چگونه متعلقه یکی که ایشان بوده؟

اسامی ادیان ودین ابراهیمی

من برامونتیز نمونه هیچکی نمی‌تواند من همراهی می‌گوید مثلا دعوت ابراهیم در عرب اسطان بوده و این ها مثلا بهش اعتقاد داشت یک جوری مثلا فرض کنید مثلا این شما اسامی ادیان دارید می‌بینید که مثلا مسیحیت یهودیت خیلی چیز تحریم شده و بعدی شده به نظر آن می‌آید که دین ابراهیمی در حالان چیزی که به عنوان دین ابراهیمی هست بهتر این‌گونه می‌شود انتخاب کردی من دارم وقت تهوری می‌کنم من می‌گویم اصلا رفت به وقت در حالان من نداشت من سال شدید اگر با آدام دیگر که کلام تفشید تفشید آدامیش را بسیار نداشت که را تفشید چرا؟

خب بهتر اصلا چون این بس برگیر من آزادم با همینگو صحبت کنیم. ولی یک خورده من یک صفحه از چیزهایی که قرار بود 500 را بگویم و تا حالا نتیستم بگویم چیزایش را رفتم یک ببینیم در قول داری بحث به این چیزی که من می‌گویم مربوط نیست یعنی این‌گونه نیست که مفهوم نقیز باشد یا مشکل ایجاد بکنی بحث تاریخی دارید که به نظراتون می‌آید که فراد بوده اصلا اصلا در درگان تهران بر فراد وزید تشدید اوه، این بحث تاریخیه دیگر، فعلا محصول این است که الان وجود ندارد و چیز نیست، یعنی یک روحا به استناد نیست،.

بعد بگیر من بعدش نیست از آن قرار از این کتاب، ما دو تا چیز به طور متعارف انتظار داریم که این کتاب به صورت انجام بدهد، یکی اینکه وسیله هدایت باشد، یکی هم اینکه سند رسالت باشد یعنی اولا باید معجزه باشد. این دوتا یک خورده از هم دیگر جداست.

یعنی این که یک چیزی سند رسالته می‌تواند مثلا فرض کنید من یک دفعه تو همیشه جلسه این‌جور گفتم مثلاً فقط فرمول این مساوی با mc۲ مثلاً یک چند تا فرمول می‌اومد و این‌ها یک جوری سند این بود که خب این کسی که این را در آن زمان آورده از نظر ما حتماً به یک جایی ارتباط داشته خودش نمی‌تونسته این را کشف کند..

ولی فقط این یک در واقع معجزه بودن به نظر می‌آید کارکرد فرعی قرآنه. این کارکرد اصلیش این است که ادعا می‌کند که این به هر حال آن اتفاق تاریخی افتاد.

کلام خدا به بشر رسیده و حالا اگر یک نفر این را بخواند هدایت می‌شود. ما دو تا انتظار خیلی طبیعی از قرآن داریم و یک جوری وقتی قرآن را باز می‌کنیم با و من هر چقدر که می‌توانم جای قرآن را چیز می‌گیرم، بالا می‌گیرم.

خوشم می‌آید این‌جوری مثلاً. واقعاً همه چیز کنار باشد فقط برای خاطر اینکه این چیز است دیگر مستندترین چیزی است که ما از دین در اختیارمون هست و یک جوری واقعاً از نظر من مرکز مثلاً همه تفکرات دینی مسلمان‌ها باید باشد.

و حالا من دو تا کارکرد خاصش را ببینید یک بحث این است که قرآن چیز است به اصطلاح تجلی خدا در زبان بشر است. بنابراین صفات مثلاً الهی دارد، زیبایی دارد، جمال و جلال و این‌ها دارد.

قرآن درباره خود سخن می‌گوید

من به این ویژگی‌های این‌طوری که کاربردی نیستند را نمی‌خواهم بهش اشاره بکنم. یعنی همه ویژگی‌های قرآن چیست؟ قرآن خیلی در مورد خودش حرف می‌زند. این نکته جالبیه که چون که خودش جزو امور حکیمه بنابراین تو خودش انعکاس خوبی دارد دیگر. بارها مثلاً در مورد ویژگی‌های خودش، در مورد جایگاه خودش مثلاً صحبت می‌کند.

حتی در مورد اینکه چه جوری باید خوانده بشه، وقتی مشکلاتی دارد و این‌ها کلی مثلاً آیه تو قرآن هست. بعد حالا من در مورد دو تا کاربرد اصلیش در واقع می‌خواهم تأکید بکنم که ما انتظار هدایت داریم و انتظار داریم که یک جوری سند رسالت باشد. یعنی من قرآن را می‌خوانم قانع بشوم که این نمی‌تواند مثلاً کار بشر باشد.

من اول می‌خواهم یک خیلی مختصر بگویم که اصلاً معجزه و هدایت وقتی می‌گوییم در یک چیز کلی داشته باشیم. نمی‌خواهم خیلی وارد جزئیات بشوم. حداقل در مورد هدایت یک جوری باید کم‌کم بحث‌ها را تکمیل بکنیم.

اینکه معجزه بودن یکیش همین است که شما یعنی برای یک فرد به عنوان یک تجربه شما وقتی قرآن را می‌خوانید باید به نوعی به این نتیجه برسید، به این احساس برسید که این کلام بشر است.

این کاملاً یک چیز درونی مربوط به یک آدمه. یعنی ببینید ممکن است من ادعا بکنم که قرآن معجزه‌ست ولی این‌طوری نیست که من بتوانم به شما بگویم معجزه‌ست. هرکی باید خودش این تجربه را بکند. این خیلی نکته مهمی است که قرآن اصولاً این‌جوری است.

یعنی باید خوانده بشود و بعد یک نفر در واقع خودش کم‌کم این احساس بهش دست بدهد. در واقع ادعا این است که قرآن خواندن باعث می‌شود طرف چیزهای بیشتری را بفهمد و ببیند یک جایی می‌رسد که احساس می‌کند دیگر این کتاب و به یک دلایلی مطلقاً محاله که کار بشر باشد.

ولی خب یک چیز بیرونی هم دارد. یعنی فرض کنیم که الان ما می‌خواهیم تو یک جمعی این مسئله را مطرح بکنیم که قرآن معجزه‌ست. آن چیز اصلی که تو قرآن زیاد روش تأکید می‌شود این است که به اصطلاح بهش تحدی می‌گویند.

که ادعا شده که اگر کسی می‌تواند یک چیزی مشابه این بیاورد. یعنی ادعای معجزه بودن چیزی که قابل طرح تو جمع، این است که شما یک نفر اگر می‌گی معجزه نیست یک چیزی بیاورد بشینیم با همدیگر بحث بکنیم.

من خیلی وقت‌ها از شاید اولین جلسه‌ای که در دوره قبلی که بعداً تعطیل شد صحبت می‌کردم یک مثالی زدم از اینکه معجزه چیست. که در قرآن یک تو داستان موسی یک نکته خیلی جالبی هست. آن هم معجزات خود حضرت موسی‌ست. معجزات حضرت موسی‌ش یکی یکی‌ش این است که عصا را تبدیل به مار کرد. چرا این معجزه به موسی داده شد؟

ساحران فرعون و تخیل جمعی

واقعاً شما قرآن را که می‌خوانید به نظر می‌آید دلیلش این است که در زمان فرعون ساحرای خیلی بزرگی وجود داشتن که یک جوری می‌تونستن یک ریسمان را روی زمین بندازن و مردم را تخیل‌شون را در واقع به سمت این ببرند که این دارد حرکت می‌کند. مثل مار به نظر بیاید. درست؟

بنابراین یک جوری به نظر می‌آید خب این چیز است دیگر معجزه‌ای که به موسی داده شد پیش‌بینی شده‌ست. چرا؟ برای اینکه یک صحنه‌ای خاص پیش بیاید. چه شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ صدای چیست؟ یک صدای اضافه. خب این‌ها که این همه صدای اضافه. این هم هست. یک یاد یک جوکی افتادم که لازم نیست خاموشش بکنیم. یک نفر چهار نفر داشتن نماز می‌خوندن اولی آب دهن می‌ندازه.

بعد دومی برگشت وسط نماز نمازشو شکست. گفت که مثلاً احمق آب دهن نریز مکروهه. بعد سومی گفت تو خودت حرف زدی نمازت باطل شد. چهارمی گفت که نماز هر سه‌تاتون باطل شد. حالا این یک صدای کوچیکی کرد و بعد این همه ما در موردش صحبت کردیم.

خب ببینید این مسئله اصلای موسا در واقع یک جوری مفهوم و معجزه تحدی کردن را میرسون یکی یک روزی خلاصه وقتی که می‌بینند معجزه شبیه جادوگره ها جادوگره های بزرگ را می‌خواهند یک روزی جایی که همه مردم جمعی اتفاق میوفته که آن‌ها ریسمان‌هاشون را میدازن موسا اصلای خودشان میدازه و اصلای موسا آن ریسمان ها را می‌خورد یعنی کلن یک اتفاق میفته که خود جادوگرها ایمان میارن به موسا ؟

دارد دیگر این صحنه در واقع تحقق و معجزه است یعنی همه مردم باورشون می‌شود که این ساحر نیست و این چیزی که آورده سحر نیست و چیزی غیر از سحر و اگر شاید معجزه دیگر این مردم داده می‌شود و این صحنه پیش نمی‌دوند این صحنه یک که همه مردم را به نوعی ؟ تحدی کردن یعنی این من نمی‌توانم مثلا در موقعی که حرف از تحدی بگویم که این مثلا قرآن به این دلیل کتاب ؟ ثابت کنم قرآن موجز است مهم این است که ملاکای اجتماعی وجود دارد می‌شود رفت در جنب برس کرد الان مثلا یک نفر بیاید یک کتاب بیاورد به رقابت قرآن بعد من می‌توانم بشینم دلیل مردم نشان بدام که این مثلا

در حد امون ریسمان ها کار می‌کند این سؤال که چرا قرآن معجزه هست چگونه می‌شود ثابت کرد قرآن معجزه هست قرآن خودش این روش را در واقع دارد پیشنهاد می‌کند می‌گوید که بیاورید تا مثلا یک جوری جمعی جمع بشوند تا ما نشین بدین که مثلا با این ملاکا شما ببین ؟

نظیرآوردن و تحدی سوره‌ای

یک چیزی را به یک چیز دیگر ثابت کردن خیلی راحت تره تا اینکه شما ثابت بکنید که این خیلی بزرگه مثلا یک جوری ما می‌خواهیم بگوییم که بشر نمی‌تونی این کار را بکنند خب بکنند تا ما نشین بدین که این کار مثلا اینکه قرآن یک جا سه جامعه است که نظیر دارد چند جاست یک جا را تعدیل نکردم به خود را کل قرآن نگفتی کتار مثل این ؟ گفتی سوره مثل این ؟ گفتی قایل دست سوره و یک سوره هست این جایه ندارد اگر چیزم بود من جواب نمی‌دانم بقیۀ موضوعی هست بقیۀ یک نقطه دیگر اشاره فرض کنیم که کسی ادعایی بر علیه قرآن نیاورد چه جنبه از قرآنی که بیشتر قابل مترک کرده من دارم یک نظر شخصی می‌دهم اینجا به دلیل این که جای انداختن یک چیز محتوی خیلی سخت دارد تا یک چیز فرمال یعنی در الان وزن مثلا تفکر و بشر به یک جایی رسیده اصلا یک سری مقدمات هم نمی‌شود حتی بفت مثلا اینجا های چیزهای جالب وجود دارد نظر من این نیست

که از دار محتوی معجزه نیست من خودم شخصا مثلا یک جوری به شدت روی این که از دار محتوی حالت معجزه دارد تأکید دارم ولی می‌گویم برای ترک کردن اگر بخواهم الان در یک جمعی مثلا معجزه بودن قرآن را مطرح بکنم قطعا از تکنیک های ادبی قرآن استفاده می‌کنم که یک جوری مثلا نشان می‌دهد که خیلی پیشرفتر تر از زمان خودشه که مثلا آدم بتواند فکر بکند که این کار آدم نالا نه بیستابادت و باستاباد در 1400 سال قبلی من دفعه قبل یک صحبت هایی کردم که نمی‌خواهم تکرار بکنم آن هم این بود که یک مدار اواخر جلسه زمان باید بحث کردم که چگونه ادبیات به نظر می‌آید که اصلا ادبیات بشر یک جوری دارد میل می‌کند

به سمت ادبیات قرآن یعنی که زیاد نمی‌خواهم دوباره می‌کنم تکرار کنم بنابراین در معجزه بودن فقط همینطوری گفتم که معجزه بودن و قرآن اصلش در واقع یک چیز درونیه قرار است هریکسی بهتان با قرآن ارتباط برقرار کند و خودش قانع بشود که این کلام بشر نیست خیلی چیزها ممکن است در مورد قرآن شما در شما قانع کننده باشد ولی در جمع نتونید مثلا باید فهم سری نتونید آن را به عنوان ادعا مطرح بکنید یعنی این که یک چیزی که شما می‌فهمید اصولا من دوره قبل خیلی ؟ تحکیم کردم در درده یک بار می‌خواهم این را بگویم فرق بین یک مفهوم به اصطلاح قابل ترس بین آدم ها به اصطلاح یک مفهوم بین الاذهانی بحثی که می‌شود بین آدم ها مطرح بشود اصلا زوابط و این که چیارو می‌شود گفت چیارو نمی‌شود گفت این‌ها فرق می‌کند با اینی که چیزی که در درون من اتفاق می‌دهد نقطه خیلی مهم که فکر می‌کنم الان در دنیا توجه می‌شود بهش این است که تجربه های درونی اصولا خیلیاش قابل بیان نیست قرار نیست بیان بشود قرار نیست بسخشه آن چیزهایی که قابل ترهه من می‌توانم در کتاب بنویسم با آن چیزهایی که می‌فهمم فرق دارد. این باید بین دنیای در واقع درون خودم با چیزهایی که می‌توانم بگویم فرق دارد.

دلیل بین‌الاذهانی و تجربه خصوصی

من ممکن است مثلاً فرض کنید من ممکن است اصلاً خدا را دیده باشم. نمی‌توانم بیام در کتاب بنویسم که مثلاً به عنوان دلیل اثبات وجود خدا بنویسم من خدا را دیدم. این چیزی نیست که بین‌الذهانی نیست. یعنی آن طرف، اینکه من دارم می‌گم، یک واسطه‌ای اینجا دارد می‌خورد که ارزش را از دست می‌دهد.

ولی برای من کاملاً حجته دیگر. مثلاً من مطمئنم که وجود دارم ولی نمی‌توانم این را به شما ثابت کنم. خب، حالا در مورد هدایت. باز من در مورد هدایت کاملاً می‌خواهم یک چیزهای مقدسی بگویم که اصلاً اصولاً هدایت کردن منظورمون چیست؟ وقتی می‌گوییم که مثلاً فرض کن کتاب قرآن قرار است ما را هدایت بکند.

پرسش و پاسخ

ببخشید، استاد.

اما قرار نیست دیگر از آن استحاله‌ی ادبی و قرآنی که گفتید که ازش استفاده می‌کنیم الان بگیم؟ نه. فکر بدی نیست. خب من نه اینکه نمی‌خواهم دیگر بگم، ولی تو این جلسه نمی‌خواهم بگویم.

شما نمی‌خواید جلسات دیگر، یعنی می‌خواهید تو این من الان می‌خواهم بقیۀ دوستان که نشنیدن آن را نه، ولی خب، اولاً چیزش هست و ثانیاً من آن را نمی‌گویم برای خاطر اینکه تو این جلسه می‌خواهم چیزهایی بگویم که فکر می‌کنم دیگر تکرار کردن آن فایده ندارد.

آن فکر می‌کنم خیلی مفصل‌تر از آن حرف‌ها من در مورد ادبیات می‌خواهم صحبت کنم. من خیلی دارم جلو خودم را می‌گیرم که حرف از بحث ادبی نکنم.

فکر می‌کنم جمع خیلی آن‌قدر مثلاً علاقه‌مند ادبیات و این حرف‌ها نیست که من بخواهم وارد یک سری جزئیات ادبی بشوم. ولی می‌شم، خلاصه‌ش. یک همین‌جوری می‌خواهم یک تعریف سردستی از هدایت بدم، بعداً این تعریف عوض می‌شود.

یعنی فکر می‌کنم آن کار چیزی که اثری که قرآن می‌گذارد به عنوان هدایت، این نیست که دارم می‌گویم. تو آن جلسه‌ی اول من یک چیزی می‌خواستم بگویم که خیلی اتفاق جالبی که افتاد، ایشان قبل از اینکه من بگویم این حرفو زد.

یک جوری مثلاً به هر حال تثبیتش کردیم این را که من تو آن جلسه‌ی اول گفتم که یک جوری ما یکی از مشکلات ما با قرآن این است که ما یک فرهنگی داریم، یک جور بحث کردن یاد گرفتیم، یک جور فکر کردن یاد گرفتیم که این خیلی با آن طرز مثلاً برخورد قرآن بابا دنیا و با حقیقت جور درنمی‌آد.

و بعد دقیقاً این موضوع این است که حداقل تو آن جلسات اول من دارم با بحث با تیپ همان بحث‌هایی که خودمان بلدیم صحبت می‌کنم. یعنی به طور طبیعی این جلسات باید به یک سمتی برود که یک خورده سبک و سیاقش یعنی بیشتر در آن قرآن خوانده بشود.

من دارم کاملاً مثل یک آدمی که دارد بحث مثلاً فلسفی یا حالا بحث علمی می‌کنه، کلیات می‌گم، بعداً مثال می‌زنم. قرآن سبک‌ش این نیست. خب کاری هم که نمی‌شود کرد.

سبک درونی درس قرآن

ما قرار است به هر حال با اول از همه همین سبک را که تا حالا یاد گرفتیم فعلاً شروع کنیم،

پرسش و پاسخ

بفرمایید. من احساس می‌کنم خب برای آن قسمت درونی بحث، می‌تواند خیلی مؤثرتر باشد آن نوع درسی که خود قرآن می‌کند. ولی فکر می‌کنم در جمع هم که خب لازم که اول حداقل اول از یک جا شروع کنیم.

بله دیگر لازم است دیگر.

خب ازش چه را قبول داری؟ آها خب نه این ما یک مفروضاتی اینجا داریم. قرار نیست اینجا بحث‌های اصولی بشود اصلاً. ماجرا این است که تو این جلسات هر جلسه یک سری مفروضات دارد.

مثلاً اینجا فرض این است که همه مثلاً یک جوری اعتقاد به بحث درون‌دینی مثلاً بله کاملاً درون‌دینیه. اگر کسی اینجا سؤال‌های برون‌دینی داشته باشد می‌شود تو جلسات دیگه‌ای مطرح بشود. اینجا مثلاً ما قرار فرضمون بر این است که یک جوری مثلاً قبول داریم که به یک دلایلی مثلاً قرآن و اسلام را قبول داریم، قرار باهاش یک جوری ارتباط برقرار کنیم.

می‌خواهیم ببینیم مشکلات چیست، چه کار باید کرد. بحث‌های قبلی که چیز شد، ادامه پیدا نکرد، یک جوری باز در یک لول اون‌ورتر بود. باز هم برون‌دینی نبود. یعنی فرض بر این بود که حالت دفاع داشت. خب فرض ما این است که می‌خواهیم یک جوری روشن بکنیم که تا اشکال جواب بدهیم. ولی مثلاً قرار نبود تو این جلسات هم حتی در مورد خدا و این چیزها بحث بشود.

این چیزهای خیلی اصولی قرار نبود مطرح بشود. ما این را تو جلسات قبلی بله. بله. نه اصلاً خب جلسات به طور طبیعی تعطیل شد. من خودم خیلی احساس داغ نمی‌کنم.

خب، بگذارید حالا یک تعریف هم اینجا سردستی از هدایت، این هم جزو چیزهایی که بعداً تغییر می‌کنه، این است که هدایت یعنی مثلاً اینکه آدم یک جوری حقیقت را هدایت شدن یعنی آدم حقیقت را بشناسه و یک جوری یک راهی راه زندگی خودش را در واقع پیدا بکند.

مثلاً وقتی حرف از هدایت می‌شه، فرض بر این است که انگار قرار است که یک راهی طی بشود. همه یعنی یک جوری قبول دارند که بشر یک راهی را، یک کارهایی می‌تواند بکند، می‌تواند رشد کند و حالا قرار است که ما یک جوری بفهمیم که و این که به طور کلی و اساسش این است که یک حقایقی را بفهمیم و بفهمیم که از کدام راه باید برویم.

چه جوری زندگی بکنیم اصلاً. حالا این می‌تواند فقط فردی باشد یا شامل اجتماع هم باشد. حالا هر نوع هدایتی را ادعا می‌کنیم که مثلاً قرآن تو حوزه انجام.

فکر می‌کنم واضح است کسی هم ادعای خلافشو ندارد که حداقل مثلاً هدایت قرآن بیشترش فردیه. یعنی درصد مثلاً بحث‌های اجتماعی تو قرآن خیلی خیلی کمه. و این دلیل واضحی دارد. و اینکه ها؟ نه. من چیزی نگفتم که بخواهم نه اینکه خیلی واضح است.

ثبات انسان در برابر تغییر فرهنگ

واضح است. خب برای خاطر اینکه اجتماع یک چیز انسانی موجودی است که خیلی ثابت می‌ماند. یعنی من الان با یک آدم ۱۴۰۰ سال قبل فیزیولوژی، آناتومی، سایکولوژی، همه چیزم به نظر می‌آید ثابت مانده. حالا شاید یک درصد مثلاً تغییر کرده. اصولاً بشر یک موجودی است که در طی میلیون‌ها سال شکل گرفته و چند هزار سال خیلی تغییرش نمی‌دهد.

ولی اجتماع الان ما با اجتماع ۲۰ سال قبل هم فکر می‌کنم از نظر قوانین و قواعد و این‌ها مشابهت زیاد ندارد که یک کتابی بخواهد در ۱۴۰۰ سال قبل مثلاً راه همه جوامع بشری را تا ابد تعیین بکند. اصلاً نمی‌شود. بنابراین خیلی باید به اصول و کلیات اکتفا کرد. درسته؟ نه. یعنی بگذارید من کدام قسمتش نه؟

اینکه جوامع به شدت تغییر می‌کنند. یعنی اگر فکر می‌کنید که بحث جلسه چیزی می‌شود نه دیگر حالا که شده. بحث را هر وقت خواستید بگویید. خب. بعد بگویید که بحث نشود ولی یعنی فرض می‌کنیم که این‌جوری است بعد شما می‌خواهید ادامه بدهید دیگر. من چند تا ادعا دارم. یکی اینکه این‌جوریه، یکی هم اینکه درصد آیات اجتماعی قرآن خیلی کمه.

این دو تا فکت. هر دو تاشون یک چیز را دارند تأیید می‌کنند. آن هم اینکه هدایت قرآن بیشتر معطوف به آدمه. فرض‌مون این است دیگر. بله. ببینید می‌شود گفت که مثلاً آدم‌ها هدایت بشوند اجتماع هم خوب می‌شود. نه. من آن را نمی‌گویم. بله. من نمی‌دانم حالا فرض این است یا نه. این چیز خیلی مهمی نیست.

من یک تعریف سردستی فعلاً از هدایت ارائه کردم. بازم گذاشتم گفتم بعداً تغییر می‌کنم. شما هم می‌توانید یک تغییراتی بعداً پیشنهاد بدهید. یعنی الان تو ادامه بحث من این اینکه این‌جوری هست یا نه هیچ چیزی ندارد. تغییری نمی‌کند.

خب حالا این هم چیزی که حالا فرض کنیم که هدایت هم یک جوری یعنی می‌خواهیم حقیقت را بشناسیم، این‌جوری بفهمیم که مثلاً راه را چه جوری قرار است طی بکنیم.

ببینید من دو تا نکته تو آن جلسه اول گفتم که چرا با قرآن نمی‌شود. این‌ها یک سری بحث‌های کلی بود دیگر. در واقع من می‌خواهم یک جوری اول بفهمیم که اصلاً انتظار ما از قرآن کیست؟ جایگاه قرآن چیست؟

بعد وارد این بشویم که حالا مثلاً باهاش ارتباط برقرار کنیم، کی مثلاً باید به این احساس برسیم که خوب ارتباط برقرار کردیم؟ باید هدایت شده باشیم، باید احساس بکنیم معجزه، چه اتفاقی باید افتاده باشد. حالا بعداً تو آن جلسه اول صحبتش شد، جلسه قبل هم تکرار کرد.

حداقل یک چند تا دلیل من آوردم که چه مشکلاتی وجود دارد برای اینکه نمی‌شود راحت با قرآن الان ارتباط برقرار کرد. در واقع آن پله اولی که باید انگار قدم بگذاریم روی اگر قرآن را به نردبان تشبیه کرده، خود قرآن هم یک چنین ریسمان تشبیه کرده، انگار یک خورده این ریسمان رفته بالا.

فرهنگ جدید و دوری از ریسمان

خب آن اولین ترشی که باید بکنیم دستمون به این ریسمان برسد، یک مقدار سخت شد. و دلیل عمده‌اش این است که ما در واقع تعلیم‌دیده در فرهنگی هستیم که یک فرهنگ خاصی است. آن‌قدر این فرهنگ در واقع در تعلیمات ابتدایی ما، حتی تو رفتاری که مثلاً در بچگی با ما شده، نفوذ دارد که اصلاً خیلی چیزهای خاص این فرهنگ را نمی‌بینیم.

یعنی یک جوری به نظرمون شاید بیاید که همین است دیگر، فرهنگ بله. بله. یعنی اصولاً یک چیزهای شفاف شده و دیگر دیده نمی‌شود. و تمام فکر و ذهن ما یک جوری با یک ایده‌هایی در واقع انگار پر شده که ما خیلی احساسش دیگر نمی‌کنیم. خب من چیزهایی که در واقع گفتم، مثلاً تعلیمات مخصوصاً علمی دیگر.

یعنی ما به شدت با دید ساینس در واقع تعلیم و تربیت پیدا می‌کنیم از همان دوران ابتدایی. یاد می‌گیریم که دنیا را یک جور خاصی نگاه کنیم. و متوجه نیستیم که یک جور خاصی انگار داریم نگاه می‌کنیم. یک جور دیگر هم می‌شود نگاه کرد.

و همه ما هم اتفاقاً که حالا تو این دانشگاه جمع شدیم، آدم‌هایی هستیم که به شدت آن تصور را خوب یاد گرفتیم و بعداً اومدیم یک جایی مثلاً هی درس خوندیم و خیلی احتمالاً این انحراف تو ما بیشتر از یک آدمی که اصلاً درس نخونده و خیلی هم باهوش نیست.

مثلاً یکی از چیزهایی که تو قرآن من دفعه قبل هم بحث کردم، اصلاً نیست، بهش توجه نمی‌شود و اصلاً انگار چیز جالبی نیست، ابسترکت بحث کردنه.

بحث‌های تجریدیه. ما از خودمان نمی‌توانیم پنهان بکنیم که دوست داریم ابسترکت بحث کردن را. لذت می‌بریم از این استدلال تجریدی که یک چیزی را در دستگاه هست موضوعی نتیجه ولی همین وقتی شما از یک چیزی لذت می‌برید که نتیجه تعلیماتتونه و تو قرآن نیست خب این طبیعی است که وقتی قرآن می‌خوانید این را نمی‌بینید در حالی که انتظار داشتید که در کتاب خیلی خوبی که خدا فرستاده حتماً این چهار تا استدلال خیلی ابسترکت وجود داشته باشد یک دستگاه هست موضوعی لااقل تو قرآن وجود داشته باشد که نیست.

من مخصوصاً می‌خواهم تأکید بکنم روی برهان‌های خداشناسی در قرآن واقعاً برهان نیستند با در واقع با هر ضابطه‌ای که شما قرآن را برهان را تعریف بکنید نه ضابطه قرن بیستمی از آن ضابطه‌ای که ارسطو هم تعریف کرده دو هزار سال قبل این‌ها برهان حساب نمی‌شود.

یعنی رسیدن مثلاً با قیاس از مقدمات به انتها نیستند. خدا می‌داند که این چقدر تلاش تلاش اسلامی را به اصطلاح در طول تاریخ عذاب داده که یک جوری از این آیات یک چیزی مثلاً یک برهان دربیارن بگویند که بله اینجا مثلاً به یک چنین برهانی اشاره شده.

مقولات فلسفی غایب در قرآن

که اصلاً مقولاتی که تو برهان‌های فلسفی مثلاً حالا اسلامی یا یونانی هست اصلاً مقولاتش تو قرآن مطرح نیست یعنی نه جوهر و عرض و ممکن و واجب و این‌ها نداریم تو قرآن بنابراین اگر هم بخواهیم این‌ها را یک جوری ربطش بدهیم به آن برهان‌ها دیگر حالا یک جوری ربط دادیم دیگر معمولاً هر چیزی را می‌شود به هم ربط داد.

خب یک دلیل خنده‌دارش هم این نیست که خدا می‌داند که این برهان نمی‌تواند چیزی را ثابت کند. یعنی چه؟ چرا؟ خب بله نه خب حالا من باز می‌خواهم یک خورده چیز کنم یک خورده همین‌ها را توضیح بدهم. من دفعه دو تا چیزی می‌خواهم در واقع یک خورده شفاف‌تر بکنم که این ویژگی‌های مثلاً علم و فلسفه چیست.

من دفعه قبل سعی کردم که نشان بدهم که فلسفه یک جوری چیز شده دیگر یعنی از یک جایی با یک آرمان‌هایی شروع شده از لحاظ تاریخی الان فلسفه تو وضعیت فعلی‌اش شما یک کتاب فلسفی که نگاه می‌کنید خیلی شبیه‌تر به قرآن هست یعنی در حال توصیف‌اند دیگر در حال استدلال زیاد نیستند.

در واقع یک انگار شروع نشاط و یک آرمانی بوده که دیگر شکست خورده و کسی دنبال اونجور برهان آوردند و ابسترکت بحث کردن برای رسیدن به حقیقت نیست. این یک نکته خیلی مثبتیه در واقع نشان می‌دهد که خدا می‌دونسته که این بحث‌ها را نمی‌تواند. نکته‌ای که برای من جالب بود این لحن گفتنش بود وگرنه حرف درستی زدند. خدا می‌داند خدا درباره چیزهای درست را خدا حتماً می‌داند.

من می‌خواهم یک خورده دفعه قبل بحث بیشتر جنبه تاریخی پیدا کرد یعنی من مثلاً توضیح دادم که از نظر تاریخی از کجا شروع شده کیا به کجا رسیدن بعد کیا نمی‌دانم اعتراض کردن تا اینکه نهایتاً یک جوری کنسل شده. من می‌خواهم یک خورده محتوایی‌تر بحث بکنم که چه جوری شده که این برهان‌های مجرد فلسفی در واقع شکست خوردن.

چرا به این وضعیتی رسیدیم که الان تو قرن بیست و یکم داریم. در واقع دیگر ۴۰ ۵۰ ساله که به نظر نمی‌رسه فلاسفه در صدد اثبات چیزی باشند از جمله اثبات وجود یک چیزی. خیلی وقته که به این نتیجه رسیدن نمی‌شود وجود یک چیزی را ثابت کرد. حالا بله. چرا خب؟

خب من می‌خواهم یک یک ذره تکرار بکنم ولی بیشتر این دفعه می‌خواهم یک خورده محتوایی‌تر بحث بکنم منتها خیلی بحث نمی‌کنم. خیلی خیلی نمی‌توانم بحث کنم. خسته می‌شوید. نه دیگر شرط می‌شود. شرط می‌شود. خب می‌خواهم من این‌قدر بحث بکنم تا مثلاً پاشید بروید.

نه خب من باشد حالا سعی می‌کنم که خیلی فاکتور نگیرم. ببینید بگذارید اول یک نکته را به عنوان مقدمه بگویم. این همه حرف از این است که مثلاً فرض کنید فلسفه ادعای این را داشته که به حقیقت برسد واقعاً اگر تاریخ فلسفه را بخوانید یک بخش عمده‌اش مسائل اثبات وجود خدا بوده.

ادعای اثبات عقلی وجود خدا

یعنی یک ادعایی پیدا شد که می‌شود با بحث عقلی با اثبات روی کاغذ با فرمال با یک ضوابط منطقی وجود خدا را ثابت کرد.

درست است رسیدن به حقیقت فقط این نیست یعنی بحث ولی بحث کردن از مبدأ تقریباً یک بحث عمده فلسفه بوده دیگر یعنی گفتن درباره بحث عقلی درباره مبدأ و معاد ولی واقعاً شما حجم آن قسمت معادش یعنی اینکه این دنیا به کجا می‌رسد را تو فلسفه کلاسیک نگاه کنید خیلی خیلی بحث کمیه یا مثلاً البته هی کم‌کم شاخه‌هایی پیدا کرد مثلاً وجودشناسی داشتیم، حرکت‌شناسی داشتیم ولی واقعاً این جنبش مثلاً فلسفی بیشتر از اینجا آمد که یک جوری با استدلال‌های منطقی وجود خدا را ثابت کند.

باز این یک اشاره تاریخی ما چیز یعنی در بحث ما خیلی مسئله مهمی نیست. در واقع ادعایی که پیدا شد آن چیزی که نهایتاً به شکست رسید این است که از زمان سقراط کم‌کم به نظر می‌آید خیلی رسماً این ادعا بیان شد تو یونان که می‌شود با فکر کردن فکر کردم و در واقع روی کاغذ، ببینید، من تأکید می‌کنم، یه چیزی که بشه روی کاغذ نوشت، یه چیزهایی رو ثابت کرد، یه حقایقی دست پیدا کرد.

و نه تنها کم‌کم در واقع این ادعا، اینکه نه تنها می‌شه حقیقت رو روی کاغذ این‌جوری ارائه داد، به‌طور مستدل، طوری که هر کسی این رو بخونه، به اون حقیقتی که اینجا بهش رسیده شده برسه. با چه روشی؟

که از بدیهیات شروع کنیم، با یه قواعد منطقی استنتاج بکنیم تا به یه حقایقی برسیم. نه فقط این ادعا در واقع شد، کم‌کم در واقع ادعا خیلی قوی شد دیگه، که می‌شه حقیقت رو این‌جوری کشف کرد. ببین یه بار اینه که من یه حقیقتی رو فهمیدم، دارم ارائه می‌دم به یه فرمی.

ولی حتی حتی اینکه من از یه مثلاً نقطه صفر شروع می‌کنم، همه چیز رو تو ذهنم این، این ادعاییه که رسماً دکارت بعداً رسماً این‌جوری ادعا کرد. یعنی من همه چیز رو از ذهن خودم دور می‌کنم، یه سری بدیهیات رو در واقع کم‌کم فرض می‌گیرم، از این‌ها یه سری با استنتاج‌های منطقی که ضوابطش مشخصه، جلو می‌رم و بعد حقیقت رو کشف می‌کنم.

ما یه کتابی هست به اسم اخلاق که اسپینوزا نوشته، با سبک هندسه اقلیدوس، یه کتاب نوشته درباره حقایق جهان، که شما می‌بینید قضیه توش ثابت می‌کنه. این ایده‌ایه که کم‌کم می‌گم یه خورده فراتر از این حرف که حقیقت قابل ارائه است.

حقیقت اصلاً با استفاده از این روش قابل ارائه است، این روشی که دکارت بهش می‌گفت روش کاربردن عقل، این رساله معروفی که نوشته، رساله‌ای در روش کاربردن عقل و روش کاربردن عقل اینه که شما مثلاً همه چیز رو فراموش کنید، از اینجا شروع بکنید که می‌دونید هستید، اینم تازه چون فکر می‌کنید هستید، بعداً هم این‌جور مثلاً یه چیزهایی روش بنا بکنید و همه حقایق رو کشف کنید.

دکارت: دقت و رسیدن به حقیقت

در واقع ایده اینه که به دلیل ما وقتی که به حقیقت نمی‌رسیم چون بی‌دقتی کردیم. اگه یه خورده دقت بکنیم از اول، مفروضات بیخود نگیریم و استدلال‌هامون رو مثلاً بپاییم که اشتباه توش نباشه، حتماً به حقیقت می‌رسیم.

این ادعا الان توی قرن بیستم این ادعا که می‌شه حقیقت رو در موردش کتاب نوشت، خنده‌دار بهش برسه به اینکه می‌شه با این روش کشفش کرد. حالا چرا این‌جوریه؟

من می‌خوام یه خورده در واقع توصیف بکنم که چه جوری این اتفاق افتاد که خنده‌دار شد مثلاً این ادعا. این در واقع اتفاقی که افتاده از نظر تاریخی اینه که همین‌طور این سلسله‌ای که از مثلاً سقراط و ارسطو شروع شده بود، بعداً دکارت و مثلاً یه یه پله بالاتر کانت و بعد دیگه آخرش فکر می‌کنم هوسرل، این‌ها آدم‌های مهم فلسفی هستند که این روش رو به نهایت درجه مثلاً دقت و چیز رسوندن، حداقل شدن بدیهیات.

مثلاً بدیهی رو هی مثلاً در واقع اتفاقی که افتاده بدیهی رو هم هی یه سری چیزها از بدیهیات حذف کردن. و نهایتاً یه آدمی به اسم ویتگنشتاین اومد.

من فکر می‌کنم یه جوری بشه گفت ثابت کرد که اگه شما بخواید یه مجموعه‌ای چیزهایی رو به اصطلاح با یه زبان بیان بکنید، در حد یه رساله، یه رساله‌ای نوشته به اسم رساله منطقی و فلسفی، به نوعی ادعاش این بود که از این بیشتر دیگه حرف نمی‌شه زد.

یه رساله خیلی کوچیکی هم بود. یعنی با اون یه جوری انگار که با اون روش، با اون دقتی که مدنظر بود، از این بیشتر نمی‌شه حرف زد. هر حرف دیگه‌ای شما بزنید، یه جور بی‌معنی هست. و اون حرف‌هایی هم که اونجا زده بود، خیلی حرف‌های کمی بود.

و تقریباً اون اثری که این رساله و اون روشی که در واقع ویتگنشتاین به کار برد، در واقع نکته اساسی ببینید ببینید اینه. این چیزی که ویتگنشتاین کشف کرد، این ریختنه توی قالب زبانه که محدودیت‌های خیلی زیادی داره.

یعنی مسئله مسئله ویتگنشتاین اینه که شما چه چیزهایی رو می‌تونید به تو قالب زبان بریزید و ارائه بکنید. خیلی چیزهای کمی رو می‌شه این کار رو باهاش کرد. اگه بخواید دقت بکنید، واقعاً دقیق صحبت بکنید.

و خودش هم یه جمله معروفی گفت که چیزی رو که به دقت نمی‌شه بیان کرد، همون بهتر که بیان نکنیم. ولی بعداً یه ویتگنشتاین شماره دو هم داریم که یه جوری در واقع متوجه شد که خیلی چیزها لازمه به هر حال گفته بشه، ولی اینکه نشد به دقت بیان بشه. این

این سیر تاریخی‌ه. من می‌خوام دو تا دو تا روندی رو در واقع نشون بدم که یه جوری پنهانی باعث شکست اون پروژه ارسطو آدم بسیار باهوشی بود، دکارت آدم بسیار باهوشی بود.

حدود روش صوری در شناخت جهان

این چیزی که الان ما بهش می‌خندیم، واقعاً اگه یه نفری یه خورده زبان بلد باشه و مثلاً بدونه منطق یعنی چی و یه خورده ریاضی خونده باشه، می‌فهمه که واقعاً معلومه که نمی‌شه در مورد جهان مثلاً با یه همچین روش‌هایی به نتیجه رسید. و بعد یه جوری گفت همه هم قانع بشن.

در واقع یه تجربه‌ای پشت سر گذاشتیم که همه‌مون می‌دونیم این‌جوری نمی‌شه. من می‌خوام دو تا چیز پنهانی که اتفاق افتاده و شاید خیلی بهش دقت نمی‌شه رو نشون بدم که یه چیزی شده که اون اون‌ها آدم‌های احمقی نبودن که این رو نمی‌فهمیدن. یعنی دو تا اتفاق افتاده. یکی اینکه مفهوم دقت خیلی به تدریج تغییر کرد.

یعنی وقتی ارسطو می‌گفت یه استدلال منطقی دقیق، یه منظوری داشت و من که الان امروز تو قرن بیستم می‌گم یه استدلال منطقی دقیق، منظور دیگه‌ای دارم. یعنی در واقع به این دلیل ما ارسطو با ملاک‌های خودش برای دقت دقیق داشت بحث می‌کرد. من می‌خوام بگم ملاک دقت به تدریج از طی ۲۰۰۰ سال هی پیچیده‌تر و دقیق‌تر شد.

در واقع این مفهوم دقت هی به چیز محدودتری شد، چیزهای محدودتری، برهان‌های محدودتری رو می‌تونستیم در مورد برهان حساب کنیم. و اینه که خیلی حرف‌هایی که مثلاً یه روزی برای ارسطو دقیق بود، برای دکارت دیگه دقیق نبود. اون چیزهایی که برای دکارت دقیق بود، کانت یه بلایی سر مثلاً فلسفه دکارت آورد که یعنی میلادهای یه جایی گرفت که دقیق نشد.

بذارید من یه مثال خیلی ساده بزنم. دقیقاً مثل چیزی که گفتم. این الگوی دقت توی فلسفه که همین‌طور این اسپینوزا اخلاقش رو بر اساس اصول اقلیدوس نوشت، اصول اقلیدوس رو همه چیز می‌دونستن. یه جوری نشانه اوج دقت می‌دونستن. دنیای مثلاً قدیم تا ۲۰۰، ۳۰۰ سال پیش. ببینید چه بلایی سر مفهوم دقت آورد آوردیم ما خودمون. بلا که به هر حال یعنی پیشرفت دادیم مفهوم دقت رو، هی بحث‌های دقیق‌تر کردیم.

اصول اقلیدوس که دقیق‌ترین چیز علم موجود در جهان قدیم بود، پنج تا اصل موضوع بود که همه چیز ازش نتیجه می‌شد. و بعد هیلبرت که اوایل قرن بیستم خواست با ملاک‌های جدید هندسه اقلیدوسی رو بنا بکنه، ۲۰ تا اصل موضوع و تعداد زیادی مفهوم اولیه که اصلاً اقلیدوس به ذهنش نمی‌رسید رو در واقع مجبور شد فرض بکنه.

در واقع این یه اتفاق واقعیه که واقعاً هم مسئول اصلی‌ش ریاضی‌دان‌هاست، نه حتی منطق‌دان‌ها. این اتفاق‌هایی که تو ریاضیات افتاد، مفهوم این مفهوم روش اصلی موضوعی که دیگه وارد ریاضیات شد، شما ببینید این ویتگنشتاین از مکتب راسل. اصولاً این آدم‌هایی که دیگه منطق رو به نهایت درجه چیز رسوندن، این‌جوری پایه ریاضی داشتند و توی ریاضیات در واقع به یه دقت ایده‌آلی رسیدند

و با کارهایی که مثلاً هیلبرت انجام داد، یه جور دقت مطلق. و بعد این یه جوری الگو شد برای فلاسفه که خب دقیق‌ترین نوع بحث اینه که بتونیم یه استدلال رو با نماد بنویسیم، یه طوری که بشه مثلاً ماشین هم چکش بکنه.

ویتگنشتاین و فضای بیان

یعنی اوج دقت. و خب این‌جوری هیچی نمی‌شه گفت. من می‌خوام بگم این این‌جوری نیست که ویتگنشتاین و ارسطو خیلی باهوش‌تر بودن. اون توی یه فضای وسیع‌تری برای خودش حق قائل بود که حرف بزنه و خب حرف می‌زد. دکارت یه فضاش کوچک‌تر شد، تا اینکه خلاصه این فضا تقریباً به یه نقطه رسید و دیگه هیچی نمی‌شد گفت.

این سیر یه چیزی رو شما تو فلسفه یه چیز تحول تاریخی رو ببینید، اونم اینه که ملاک دقت به‌شدت تغییر کرده. و الان ما تو قرن بیستم می‌دونیم که دیگه دقیق حرف زدن اگه با این ملاک‌هاست، نمی‌شه دقیق حرف زد. و نکته دوم آب رفتن اون بخش بدیهیات. یعنی چرا ارسطو فکر می‌کرد می‌شه این کار رو کرد؟

برای اینکه در واقع من نمی‌خوام بگم چون جمعیت کم بود، توافق بیشتری بین آدم‌ها انگار وجود داشت. یعنی هزاران چیز رو می‌شد ارسطو لیست بکنه که همه قبول داشتند. بحث بین‌الذهانی، این حرفی که پوپر زده، من اسم پوپر رو هر جایی که بتونم می‌برم. پوپر خیلی روی این تأکید داره که بحث بین‌الذهانی ملاک‌های اجتماعی داره.

یعنی اگه من قراره یه حرفی بزنم شما قانع بشید، یه قراردادی بین ما که من چه چیزهایی رو می‌تونم بگم، بدیهی فرض کنم، چه چیزهایی رو نمی‌تونم بدیهی فرض کنم. ارسطو صدها بدیهی در اختیار داشت و یه منطق خیلی ساده به نظرش می‌اومد که کلی می‌شه حرف زد و حرف زد، یه عالمه حرف زد.

دکارت یه خورده بدیهیاتش کمتر شد، برهان‌هاش دقیق‌تر شد، حرف‌هاش کمتر شد تا اینکه خلاصه این در واقع یه مخروط بزرگی بود که به یه جاهایی می‌رسید، از اون مبدأ رو به راحتی، زمان اول کار ثابت می‌کردند، ولی الان دیگه اون قاعده‌اش که قرارش بود بشه یه اپسیلونه و یه راهی هم که می‌شه رفت، اصلاً اون زاویه این‌قدر تنگه که از توش حداکثر همون رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین درمیاد که اون اون‌قدر نفهمیدنش هیچ تأثیری مطمئناً روی زندگی شما نمی‌ذاره. مثلاً فکر نمی‌کنم چیزی در مورد دنیا ازش بفهمید، بیشتر در واقع در مورد خود زبانه، اطلاعات کسب می‌کنید.

در واقع بحث محتوایی که چه اتفاقی افتاده، فلسفه به یه جایی رسیده که در واقع یه جوری هوای دقیق بحث کردن و استدلال کردن و ثابت کردن وجود یه چیزی، این از سر مردم افتاده.

اون چیزی که خدا می‌دونسته این بوده که خلاصه مردم، زیست‌تعدادشون زیاد می‌شه و یه جوری آرا و افکار مختلف پیدا می‌کنن، بدیهیات زیر سؤال می‌ره و نهایتاً نحوه استدلال کردن هم هی دقیق‌تر می‌شه، بنابراین نمی‌شه چیز زیادی رو ثابت کرد. شما به‌شدت این رو توی در واقع قرآن می‌تونید ببینید که استدلال‌های ابسترکت توی این فرم فلسفی، تقریباً یه دونه هم شاید.

پدیدارشناسی و جایگزین استدلال

و چیزی که الان توی فلسفه جایگزینش شده، که باز هم من نسبت می‌دم به پوپر، اینه که در واقع واقعاً فقط نمی‌شه به پوپر نسبت داد، خود هوسرل خیلی مؤثر بوده توی این بحث‌هایی که اصطلاحاً پدیدارشناسی بهش می‌گن، مؤسس پدیدارشناسیه، ولی پوپر یه جوری یه خورده ضابطه منطقی‌تری رو می‌آره. ببینید، در واقع که هر کسی توصیفیه دیگه، حالا صحبت بکنیم.

من اگه در مورد دنیا می‌خوام صحبت بکنم، در مورد هر چیزی، حرف‌های خودم رو می‌زنم، در واقع مدل خودم رو ارائه می‌دم، من چه جوری می‌بینم و سعی می‌کنم شواهد بیارم. کسی دیگه‌ای هم اگه حرفی داره، می‌تونه مدل خودش رو ارائه بده، بگه من یه چیز دیگه‌ای در واقع می‌فهمم. و شواهد هم این‌هاست.

بعد می‌توانم با همدیگر وارد بحث بین‌الذهانی بشویم. آن به مدل این می‌تواند ایراد بگیرد و یک جاهایی را در واقع نشان بدهد که مدل طرف اول توجیه نمی‌کند و این بعضی از شواهدشو رد بکند و این یکی هم می‌تواند همین کار را بلا سر مدل آن بیاورد. اصلاً بحث کردن همین‌جوریه. این خیلی راه طبیعی‌تری برای بحث کردن اگر عرض بود.

از این‌جوری شروع می‌کرد خیلی به نتایج بهتری در طول تاریخ حداقل فلسفه می‌رسید. هر کسی حرف خودش را می‌تواند پوپر روی یک چیزی تأکید می‌کند که هیچ‌کس حق ندارد به این از این‌طرف بپرسه که این ایده را از کجا آوردی. مثلاً از نقطه صفر چگونه شروع کردی به این رسیدی؟ مهم نیست آن راهی را که طی کردید.

من مثلاً من خواب دیدم. من یک تئوری علمی را شاید تو خواب دیدم. می‌آم فرمول را می‌نویسم، آزمایش می‌کنم، بهتان نشان می‌دهم که این درست کار می‌کند. کسی ازش می‌پرسه که نه تو این فرمول را از کجا تا نگی از کجا آوردی اصلاً ما این تئوری را قبول نمی‌کنیم. همه‌جا همین‌طوریه. قرار است که هر کسی بهتر می‌تواند توصیف بکند، توصیف بکند.

آن جایی را که دارین در موردش صحبت می‌کنین توصیف می‌کنیم. استدلال هم نمی‌کنیم اگر خوشمون آمد جایی استدلال بکنیم می‌کنیم، اگر نخواستیم هم نمی‌کنیم. حالا هر کسی در حد سلیقه خودش. مهم این است که مدلی که شما می‌سازید، تئوری‌ای که توصیف می‌کنید بیشتر چیزهایی را توجیه بکند. حالا این مدل می‌تواند حتی یک جوری مدل فلسفی باشد.

مثلاً فرض کنید من یک جوری بابا فرض بر اینکه مبدأیی وجود دارد، دارم می‌گویم که فلسفه به اینجا رسیده. خب باز این چیزی نیست که تو آنجا را آن‌جوری بگوید.

مثلاً یک مدلی درست می‌کنم، می‌گویم که این مدلی که در آن مبدأ وجود دارد و بعد نشان می‌دهم که چقدر چیزها هست که با این مدل توجیه می‌شود. یعنی یک جوری به همدیگر ربط پیدا می‌کند. مثلاً جهان را به جهان را در مثلاً سایه مدل خودم بهتر و معنی‌دارتر می‌توانم ببینم.

رقابت مدل‌ها به‌جای برهان اول

و یک نفر هم می‌تواند بدون مبدأ مدل بسازه، بگوید که به نظر من جهان این‌جوری شروع شده، حرف‌های خودش را بزند و بعد نشان بدهد که آن هم می‌تواند همه‌چیز را توجیه بکند. حالا این مدل‌ها می‌توانند با همدیگر حرف بزنن، بحث بکنند. بنابراین لزوم ندارد که دیگر من برای اینکه مدل من چرا این‌جوریه، حتی استدلال بیارم.

مهم این است که من بتوانم نشان بدهم که این مدل دیدگاه بهتری برای نگاه کردن به جهان. خب بحث‌های فلسفی خیلی این کار را نمی‌کنند. من دارم می‌گویم که اگر فلسفه روشی دارد، اصولی روش پدیدارشناسانه است در حال حاضر. بیشتر جنبه توصیفی دارد تا استدلالی. دلیلش هم این است که در واقع یک جوری آن هوای استدلال کردن از بین خیلی‌ها بیرون رفته.

من یک نکته می‌خواهم بگم، زیاد نمی‌خواهم را این تأکید بکنم. و بعضی وقتا نمی‌گویم. یک سری چیزها آبی نوشتم، این‌ها چیزایی‌ان که لازم نیست. این بحث‌ها را پیچیده نکن. بعداً اگر لازم شد بهش اشاره می‌کنم. نه، یک یک چیز آها.

من می‌خواهم در مورد یک خورده در مورد این صحبت بکنم که این خنده‌دار بودن وقتی می‌گویم که این ایده خنده‌داره، واقعاً ببینید یک ایده خیلی خاصه. اصولاً یک خورده عجیبه که یک ایده‌ای این‌قدر جاذبه داشته که این‌همه سال دوام آورده و این‌همه آدم روش کار کرده. و فقط هم ببینید در غرب که این‌جوری پا گرفته و پیشرفت.

نه تو شرق دنیا، نه در آن‌ور دنیا که حالا آن موقع کشف نشده بود، روی شرق اسلام اصلاً هیچ بشری یک چنین ایده‌ای در مورد حقیقت نداشته که می‌شود با فکر کردن به حقیقت رسید. این در تمام دنیا ایده اساسی در مورد حقیقت این بود که حقیقت چیزی است که شما باید یک جور خاصی زندگی بکنید، به یک جایی برسید تا حقیقت را کشف کنید.

و اصلاً یک چیز بدیهی بود برای همه آدم‌ها تو دنیا که حقیقت را وقتی یک نفر کشف می‌کند نمی‌تواند به دیگران بگوید. هر کسی باید یک راهی را طی بکند، به یک جایی برسد تا یک چیزی را ببیند، یک چیزی را حس بکند. این در واقع یک جوری یک فرایند درونیه.

ما رشد می‌کنیم، این در واقع مثل این است که من به عنوان موجود زنده رشد دارم می‌کنم، به یک جایی می‌رسم که توانایی این را پیدا می‌کنم که یک چیزی را که قبلاً نمی‌فهمیدم را بفهمم. حالا می‌خواهید مثلاً بودیستا یک جوری می‌گن، عرفای ما یک جوری دیگر می‌گویند.

همه مذاهب در واقع اساساً حرف این است که برای رسیدن به حقیقت شما گناه نباید بکنید، باید عبادت بکنید، باید یک کارهایی بکنید تا یک رشدی پیدا بکنید که به یک جایی برسید که حقیقت را ببینید. یعنی همه تعدادشان همین بود دیگر. من فقط سقراط را کشیدم کنار.

نقد سقراط وفساد عقل‌گرایی

این نیچه کسی است که خیلی بر علیه سقراط، در واقع اولین آدمی که خیلی خیلی اساسی از ریشه این تفکر را در مورد زیر سؤال برده که می‌شود این کار را کرد، یک نقل‌قولی در واقع یک جایی این را رسماً نوشته که موافق پشت سر سقراط، موافق آن کسانی که سقراط را کشتن. برای اینکه فهمیدن که دارد بشر بشر را یک جوری به فساد می‌کشه.

یک راهی را باز می‌کند که یک خورده کارم را دراج می‌شدن، نمی‌ذاشتن زیاد حرف بزند. بله. آره، شوخی‌ه دیگر. واقعاً سهراب آن‌قدر هم نقش نداشته. یعنی این بحث‌ها، یونان خیلی قبل‌تر از سهراب هم شروع شده. و این نکته اول در مورد اینکه چرا فلسفه جدید بن‌بست رسیده، این است که اصولاً همه‌ی یک جوری قانع شدن که اصلاً آن روش کار نمی‌کند.

یعنی نمی‌شود حقایق مثلاً کلی عالم را با آن روش عجیب و غریب کشف کرد. هنوز همه قانع نشدن که با یک روش دیگر می‌شود کشف کرد. این یک نکته خیلی مهمی است. اصلاً در غرب یک نفر آدم هست که مثلاً با تمام وجود در واقع از این دفاع کرده، از اینکه شرقی‌ها درست می‌فهمیدن و بعد فهمید آن هم یونگه.

و یونگ خیلی سعی می‌کنه، در واقع یک روان‌شناسه، یک آدمی که یک بر اساس یک سری شواهد تجربی سعی می‌کند ثابت بکند که رشد بشر یک سیر طبیعی دارد، قرار است به یک چیزی برسد به اسم فرایند فردانیت بهش می‌گه، به یک مرحله‌ای برسد که تو آن مرحله یک چیزی شبیه همونیه که مثلاً بودایی‌ها یا حالا شاید عرفا، بیشتر در واقع حرف‌های یونگ شبیه تئوری‌هایی که بودایی‌ها می‌گویند.

آن حالت روشن‌شدگی که مثلاً آن‌ها می‌گن، اینکه روی این خیلی تأکید می‌کند که اصلاً ما تمدنمون روی یک انحراف خیلی بزرگی انگار بنا شده در غرب. یک جوری باید از معنویت شرق کمک بگیریم. اینکه رسیدن به حقیقت طی کردن راهه، رشد کردنه، نه فقط همین‌جوری نشستن. یک آدم بشینه فقط روی کاغذ یک چیزی بنویسه، با مردم صحبت بکند، بدون اینکه کاری تو زندگیش انجام بدهد.

این‌جوری کسی به حقیقت نمی‌رسه. این یک نکته بود. نکته اینکه همه در واقع لااقل روی این توافق کردن که به حقیقت نمی‌رسن. اصولاً غربی‌ها الان در وضعیتی هستند که بهش می‌گویند وضعیت پست‌مدرن و در پست‌مدرن وضعیتیه که هنوز قبول نکردن که خیلی اشتباه کردن و ادعاشون این است که اصلاً حقیقتی وجود ندارد.

در واقع نمی‌گن که ما روشمون یک چیز عجیب و غریبی بوده و به نتیجه نرسیده. از مجموع این بحث‌های تاریخی الان گرایش تو اروپا مثلاً این است که حقیقتی اصولاً وجود ندارد. در واقع حقیقت را معادل با همان می‌گیرن، حقیقت بین‌الذهانی می‌گیرند.

یعنی اینکه من در درون خودم می‌توانم به یک چیزی برسم، اصلاً این چیزها از ذهن‌شان هم انگار پاک شده. که هر آدمی برای خودش می‌تواند حقیقت را کشف کند. ولی وضعیت پست‌مدرن وضعیت خوبی است. یعنی احتمال دارد که به نتایج خیلی خوبی هم برسد.

حقیقت فردی و مد فرهنگی

همین الان اصلاً آدم‌هایی که گرایش به این دارند که حقیقت فرد، از حقیقت فردی‌ش صحبت بکنند، خیلی زیادن. در واقع یک جوری این احساس که هر کسی می‌تواند برای خودش حق دارد که به یک حقایقی دست پیدا کند را می‌زنن، ولی نه به این معنی که یک حقیقت ثابتی هست که هر آدمی می‌تواند بهش برسد.

خیلی فرق می‌کند با آن چیزی که ما مثلاً در مذهب یا در فلسفه شرق بهش اعتقاد داشتیم. نکته، این یک نکته‌ایه که اصلاً آن روش کار نمی‌کرد. نکته دوم، آن خیلی زودتر از آن ویتگنشتاین در واقع شروع شد. نیچه و مثلاً کی‌یرکگور. بعد اینکه هگل یک نظام فلسفی عظیم را مطرح کرد، اصلاً این‌ها حرف این بود که فرض کنیم که بشود همه حقیقت را روی کاغذ نوشت.

این بشود درد. یعنی ما راه زندگی خودمان را می‌خواهیم پیدا کنیم. می‌خواهیم زندگی بکنیم. فرض که شما بتوانید یک فلسفه‌ای، حالا نه به بزرگی فلسفه هگل، مختصر و مفید هم حقیقت را روی کاغذ بیارید، این بشر یک موجودی نیست که فقط نیاز به این داشته باشد که بفهمد حقیقت چیست و بعد همه‌چیز برایش روشن بشود.

تمام بحث مثلاً کی‌یرکگور این است که ما اگر حقیقت را بدونیم هم باز مشکلات داریم. در انتخاب راه، اصلاً یک مفهومی تو فلسفه‌اش هست که به هر حال یک لحظه شما باید دل به دریا بزنید. یعنی اینکه به یقین رسیده باشید و بدونید که این گامی که دارید برمی‌دارید درست است و این راهی که می‌رید درسته، این‌جوری این پیش نمی‌آید.

یعنی حتی اگر همه حقایق را بدونید. مهم این است که شما در واقع یک جوری اگر فلسفه‌ای قرار وجود داشته باشد، یک فلسفه انسانی‌تر باشد. روی اینکه روی این جمله که انسانی که گوشت و خون دارد، که از پاسکال مرتب تأکید می‌کند. یعنی بشر یک دستگاه شناسایی نیست. فقط آمده باشد حقایق را کشف کند.

هزار تا دغدغه دیگر تو این دنیا دارد و آن‌ها را هم باید در واقع بشناسید. اصلاً فلسفه اگزیستانسیالیست یک جوری بررسی کردن دغدغه‌های دیگر غیر از شناخته. یعنی را شناخت تأکید نمی‌کنه، را چیزهای دیگر. چون مفاهیمی در فلسفه اگزیستانسیالیست می‌بینید که اصلاً جای دیگر وجود ندارد. مثلاً از احوال وجود انسان دل‌خوره. هایدگر اصولاً آدمیه که تمام عمرشو به تحقیق در احوال وجود انسان گذرونده.

اینکه چه ما فقط مسئله شناسایی نداریم. ما در جهان واقع شدیم، تهدید می‌شیم، می‌ترسیم، دل‌خوره داریم، هزار تا احوال مختلف داریم و این‌ها برای ما خیلی مهم‌تر از شناختن حقیقته. یعنی یک جوری باید با تمام جوانب وجود خودمان کنار بیایم.

بنابراین اگر هم به فرض آن تئوری عجیب و غریب درست بود، می‌شد حقیقت را کشف کرد و را کاغذ نوشت، باز دونستن حقیقت تنها دغدغه بشر نیست. بشر نیست. خیلی دغدغه‌های دیگر دارد.

حقیقت دشوار و انتخاب زندگی

برای اینکه زندگی بکند، راه خودش را انتخاب بکند، مثلاً نیاز دارد که خیلی رنج نکشه. مثلاً فرض کنید حقیقت این باشد که نتیجه‌اش این باشد که قرار است مثلاً همه آدم‌ها یک کار خیلی خیلی شاقی را انجام بدهند. خب، آن که اصلاً نمی‌کند. یعنی حقیقت به شکست منجر می‌شود.

کلاً این فلسفه به سمت این رفت و این دو تا جریان در واقع با هم دیگر تلفیق شدن. یکی این ضعیف شدن آن روش که اصولاً به نتیجه نرسید و یکی اینکه اصلاً فلسفه به سمت انسانی‌تر شدن رفت. به سمت اینکه به یک چیزهایی یک خورده ملموس‌تر و محسوس‌تر در واقع بپردازه. خب، حالا ببینید، من می‌خواهم یک خورده یک ذره عملی‌تر بحث کنم.

اینکه اگر ما بحث جلسه قبلی آره، بله. جلسات قبلی با آن اضافاتش که جلسه قبلی نبود، فکر می‌کنم تمام شد. دیگر غیر از آن چند تا چیزی در مورد این دیدگاه علمی که تکرار می‌شود با یک چیزهای دیگه‌ای، فکر می‌کنم در مورد هنر اگر منظورتون این چیزهاست. آها خب، چون منظورتون را می‌خواهید روشن‌تر بیان کنید. آره، فعلاً تمام شد.

نه من فکر می‌کنم اصلش خوب است. چرا؟ از اینکه این بحث‌ها تکراریه، اشکال ندارد. محمد تنها در این باره فکر کند. نه، خیلی از خب، حالا در مورد، می‌خواهم یک خورده چیزتر، عملی‌تر بحث کنیم. ببینید، فرض کنید که به این نتیجه رسیدیم که حقیقت را نمی‌شود را کاغذ نوشت و نمی‌توانیم به کسی اثبات کنیم که دنیا این‌جوری است و آن‌جوری نیست.

خب؟ ما به این نتیجه رسیدیم عملاً. پس چه جوری الان ما راه خلاصه زندگی خودمان را انتخاب می‌کنیم؟ ببینید، قبلاً هم من می‌خواهم بگویم طبق این چیزهایی که اگزیستانسیالیست‌ها می‌گن، قبلاً هم این‌جوری نبوده که بر مبنای حقیقت انتخاب بکنیم. شما واقعاً از خودتان بپرسید، مثلاً اگر مذهبی هستید، چرا مذهبی شدید؟

واقعاً یک کتاب خوندید و به حقیقت مذهب مثلاً پی بردید و مذهبی شدید؟ و آن کتاب را به دیگران هم بدید، آن‌ها هم مذهبی می‌شن؟ یک چیزی برای شما تو آن کتاب قانع‌کننده بوده که برای دیگران نیست. یک آدمی که ما حالا مذهبی نه، یک آدمی که الان مارکسیسته، چه جوری مارکسیسته؟

خب این مکانیسم این کار هم راه زندگی خودش را پیدا می‌کنه، واقعاً این‌جوری نیست که آدم به یک حقیقتی در یک کتابی مثلاً برسد و بعد یک راهی را انتخاب کند. فکر می‌کنم هیچ‌کدوم ما یک جوری حسمون نیست که ادعا بکنیم که راه زندگیمون را دقیقاً در یک سیر مطالعاتی خیلی بی‌طرفانه‌ای مثلاً کشف کردیم.

اگر این‌جوریه، خب بیاید بگویید چه جوری کشف کردید، ما هم آن راه را برویم. اصولاً راهی وجود ندارد که قابل طرح باشد. یعنی همیشه یک چیزهایی وجود دارد، یک سری عواطف اصلاً وجود دارد. شما از یک چیزی خوشتون آمده.

پوشش فکری پس از تصمیم عاطفی

ببینید، وقتی یک آدمی کتاب مارکسیستی را می‌خونه و مارکسیست می‌شه، قبل از اینکه آن کتاب را بخواند، یک جوری تصمیم گرفته مارکسیست بشود. بعد می‌رود یک کتاب می‌خونه و مارکسیست می‌شود. ما همیشه در واقع بنا به مد، فرهنگ خودمان یک پوششی پیدا می‌کنیم که مثلاً ما با فکر و در واقع نمی‌خواهم بگویم فکر و مطالعه تأثیر ندارد.

قطعاً خب یک آدمی ممکن است کاملاً یک افکار غلطی را پذیرفته باشد، بعد مثلاً با خواندن یک کتاب آن افکار از ذهنش برود. ولی به هر حال ببینید، همیشه ما یک سری درگیری‌های عاطفی داریم.

آن چیزی که در واقع اگزیستانسیالیست‌ها می‌فهمیدن، این بود که واقعاً مکانیسم پیدا کردن راه زندگی این نیست که آدم‌ها بشینن مثلاً یک سری آن هم استدلال‌های مجرد بکنند، مثلاً به این، اصلاً شما به واجب‌الوجود که در برهان‌های فلسفی فرضاً اثبات می‌شد، که حالا به یک معنایی اثبات می‌کردند با دقت خودشان، می‌توانید ارتباط برقرار کنید.

ببینید، موجودی چیزی است دیگر، یعنی واقعاً شما با آن خدایی که وقتی مثلاً گیر می‌افتید ارتباط برقرار می‌کنید، یک واجب‌الوجود نمی‌دانم با آن خصوصیاتی که در فلسفه خوندید نیست. یعنی اگر هم فرضاً آن استدلال را به نتیجه می‌رسیدید، یک چیزهای ابسترکتی را اثبات می‌کرد، چیزهایی نبود که برای من از نظر عاطفی قانع‌کننده باشد.

و اصولاً ما راه زندگی خودمان را با استفاده از فلسفه و منطق و برهان ابسترکت و غیر ابسترکت انتخاب نمی‌کنیم صرفاً. من نمی‌گویم تأثیر ندارد. همیشه یک سری عوامل قبل و بعدش هم وجود دارد از نظر عاطفی. شما صحبت کنید. به نظرم می‌آید که ولی این ابسترکت‌نکردن یک جور لول نگرش ما را می‌برد بالا.

یعنی اینکه حالا ممکن است ما با یک سری چیزهای درونی و فطری یا یک مجموعه‌ای از چیزهای درونی و بیرونی به یک مسائلی رسیده باشیم. ولی اینکه ابسترکت هم روی این فکر کنیم یا اینکه شما می‌خواهید بگویید که فلسفه، شما می‌خواهید بگویید فلسفه فوایدی هم داشته و دارد. فواید خیلی زیادی. یعنی اینکه ما باید به محک استدلال بگذاریم عقایدمون را. آره، بله.

مثل مدله دیگر. مثل همین الان من می‌توانم آن مدل یک چیزی که فکر کنم آبی نوشته بودم نگفتم. اینکه کل این جریانی که الان در فلسفه اتفاق افتاده مثلاً خیلی به نفع فلسفه اسلامی. چرا؟ برای اینکه الان قرار است که یک مدل ارائه بشود دیگر. آن‌ها چون بی‌دقت‌تر بحث می‌کردن، کلی تمام دنیا را مدل کردن.

شما تو اروپا که نگاه کنید از دکارت به این‌ور، به‌غیر از بحث شناخت چیزی نمی‌بینید. اصلاً چیزی در مورد دنیا نمی‌گفتن. همه‌اش بحث این بود که می‌توانیم چیزی بگوییم یا نمی‌توانیم. آخر هم فهمیدن نمی‌توانند. این فلسفه اسلامی، این من چیز کنم، نقل‌قول بکنم، این را در مصاحبه‌ای با سید حسین نصر دیدم. سید حسین نصر و سید حسن. حسن. حسن آن یکی که آمریکاست یا کاناداست.

نصری و فلسفه اسلامی در غرب

خارج از کشور. آن اسمش حسینه؟ حسینه. نه حسن. من حالا آن نصری که استاد فلسفه در آمریکا یا کاناداست، بله. که آدم خب یکی از معتبرترین نماینده‌های فلسفه اسلامی در مثلاً فرهنگ غرب بوده و هست، در مصاحبه ازش می‌پرسن که به نظر شما با اوضاع و احوال فعلی، اصولاً فایده‌ای دارد این فلسفه اسلامی یا نه؟ یعنی کاربردی دارد؟

و دقیقاً جوابش همین است. می‌گوید آره، برای خاطر اینکه یک مدل خیلی جامعی از جهان در آن ارائه می‌شود. شما نمی‌دونید تا کجا‌های جهان را مدل کردن. مراحل خلقت هم که نمی‌دانم اول چه خلق شده، بعد چگونه فرشته‌ها کجا هستند. این چون آزادتر صحبت می‌کردن، در واقع قید و بندِ اصلاً دقتِ فلسفه به آن معنایی مثلاً بعد از دکارتشون نداشتن، خیلی پیشرفته‌ان.

یک مدلی دارند. حالا درست یا غلط، این چیزی است که الان قابل‌ارائه است. چون یک توصیفی از جهان. اینکه استدلال‌هاش ممکن است دیگر معتبر نباشه، مقولاتش خیلی معتبر نباشه، مثلاً بعضیا قبول نکنند، ولی این به هر حال یک مدلیه. من فکر می‌کنم واقعاً این‌جوری است که نه فقط فلسفه اسلامی، همه فلسفه‌های قدیمی یک حقیقت‌هایی در آن هست.

این‌طوری نیست که مثلاً شما فلسفه ارسطو بخونید، پرت‌وپلا باشد. واقعاً یک چیزهایی را می‌دیدن، توصیف می‌کردن، ولی خب استدلالش دقیق نیست، بدیهیاتشون ممکن است بدیهی نباشد. همین‌طور در مورد فلسفه اسلامی. بدیهیات فلسفه اسلامی یا استدلال‌های فلسفه اسلامی دیگر آن دقتِ موردنظرِ الانِ دنیا را ندارد. نمی‌شود رفت در دانشگاه این‌ها را به‌عنوانِ مثلاً برهان مثلاً فرض کنید ملاصدرا را ارائه کرد.

کسی نمی‌پذیره. برای خاطر اینکه نه بدیهیاتش را قبول دارند، نه مثلاً استدلالش را قبول می‌کنند. ولی این‌جوری نیست که این برهان در آن چیزی نباشد. می‌دونی مثل اینکه ببین همیشه وضع این‌جوری است. یک چیزی را می‌دیدن فلاسفه، یک درکِ خیلی عمیقی از یک چیزی پیدا می‌کردن، سعی می‌کردند تو آن مدلِ موجودِ خودشان بیان بکنند. یعنی با استدلال بیان کنند.

درست آن استدلال‌ها دقیق نیست، قابلِ طرح و مثلاً در واقع نمی‌شود کسی را مجبور کرد که با آن استدلال چیزی را بپذیرد. ولی حقایقی تو آن استدلال‌ها هست. خوندنِ فلسفه، فلسفه از بین نرفته. ادعاش از بین رفته. اینکه مثلاً اسپینوزا یک کتاب بگذارد جلوتون بگوید این‌ها حقیقتِ، بخون، می‌فهمی حقیقت چیست، این ادعا از بین رفته.

ولی این‌طوری یعنی اینکه یک اثباتِ دقیقی که از صفر شروع کرد و همه‌چیز را ثابت کرد. ولی اینکه آن کتابِ اسپینوزا را بخونی یک چیزِ خیلی خوبی می‌فهمی، اصلاً یک دیدِ وحدتِ وجودی نسبت به جهان دارد که خیلی خوب سعی می‌کند بیانش بکند با یک سری استدلال‌ها، آن سرِ جایِ خودشِ.

کارناپ که خیلی الان موجودِ ملعونیه و همه بهش بد و بیراه می‌گن، یک جمله، من خودم خب ازش خوشم نمی‌آد، یک جمله خیلی قشنگی دارد. در مورد، اصولاً این را معتقد بودن متافیزیک بی‌معنیه.

حلقه وین و ویتگنشتاین

یعنی خیلی دیگر توهین‌آمیز با همه‌ی این فلسفه‌ی قبل برخورد می‌کردند. تحتِ تأثیرِ ویتگنشتاین. ولی ویتگنشتاین هیچ‌وقت حاضر نشد در جمعِ این‌ها حاضر بشود. این‌ها یک حلقه‌ای داشتن تو وین، که چند بار ویتگنشتاین سعی کردن بکشونن به‌عنوانِ استادِ خودشان تو این حلقه، ولی نمی‌اومد. داشت با این. بعد کارناپ ولی این جمله‌اش جالب است.

کارناپ می‌گوید که فلسفه متافیزیک، حداکثر اگر ارزشی داشته باشد، در حدِ یک قسمِ موسیقیه که موسیقی‌دان ساخته و احساسِ خودش را در آن بیان کرده. یعنی مثلاً هگل، احساسِ خودش را در نسبت به دنیا دارد تو این فلسفه‌ی خودش بیان می‌کنه، حالا با یک مدل، کارهایِعجیب‌وغریبی، با یک اصطلاحاتِ عجیب‌وغریبی، با یک استدلال‌هایی که خیلی دقیق نیستند.

ولی خلاصه‌ شما این کتابِ هگل را که می‌خونید، حسِ هگل را می‌فهمید که دنیا را چگونه دارد می‌بیند. این‌جوری نیست که هیچی در فلسفه‌ی متافیزیک نباشد. ارزشِ استدلالی‌اش از بین رفته. بنابراین حالا این چیزی که شما می‌گید، من قبول دارم بله. شما فلسفه‌ی هر کسی، هر فلسفه‌ای را بخواند، حتماً یک فایده‌ای بهش می‌رسد. اینکه یک چیزهایی در آن هست.

پس یک نکته، شما فکر می‌کنید که برتریِ فلسفه اسلامی نسبت به فلسفه غرب، اگر این برتری را قائل باشیم، در چیست دقیقاً؟ من نیستم. یعنی این‌که الان خیلی مدلِ جامع‌تری می‌تواند باشد نسبت به فلسفه غرب. بله خب یک چیزهای جالبی در آن هست ولی این‌ها را نمی‌شود گفت برتر. من به جایِ شما برتر نمی‌گویم. آره، آن‌جوری که حالا هست دیگر بگذار.

آن ببین، اولاً من حساسیت دارم روی اصطلاح فلسفه اسلامی. ببینید فلسفه مسلمونا، اصلاً این چه ربطی به اسلام دارد؟ حالا خب این که دیگر اصلاً لفظه حالا نه واقعاً یک یک یک فلسفه‌ای از یونان آمده اینجا و یک خورده روش کار شده.

حالا یک چیزهای جالبی هم مثلاً سهروردی گفته که تحت تأثیر افلاطون بوده. این که فلسفه از یونان آمده اینجا روش کار شده، شاید خیلی هم چیز نباشد.

شاید متدش را بشود حالا من نمی‌خواهم وارد بحث تاریخی بشوم. من اصلاً از این فلسفه به عنوان یک چیزی که ربط به اسلام داشته باشد، من نمی‌بینم. من مثلاً با توجه به این احساسی که نسبت به قرآن دارم که این‌گونه در مرکز مثلاً اسلام از نظر من این‌گونه معادله با قرآنه، قرآن از این حرف‌ها نیست، جوهر نیست، عرض نیست.

پس کسی نمی‌تواند ادعا بکند که تحت تأثیر اسلام یک چنین فلسفه یونان را اختراع کرده. خب، من هم نمی‌خواهم بگویم که آنجا آورده‌اش، آنجا آورده‌اش نیستش دیگر.

یعنی یک چیزی را آوردند بعد با یک متدی که از فلسفه یونان شاید پایه‌هاش را گرفته بودن، آن را استفاده کردن. حالا من بحثی نمی‌خواهم بکنم. من اصولاً خیلی احساس نمی‌کنم که فلسفه اسلامی برتری‌ای دارد. یک برتری‌هایی دارد. مثل همین که تا ته خیلی جاها رفتن.

جامعیت فلسفه ملاصدرا

یک مدل‌های خیلی جامعی دارند. ممکن است درست هم نباشد ولی جالب است. من مطمئنم اصلاً هرکی فلسفه مثلاً فرض کن ملاصدرا را مخصوصاً بخواند، یک زیبایی‌ای دارد که تحت تأثیر قرار می‌گیرد. همان جامعیتش را شما خب بگویید. آره، جامعیت دارد. خیلی چیزها در فلسفه مثلاً ملاصدرا هست که در فلسفه غربی نیست. ولی خب آنجا هم یک چیزهایی هست که اینجا نیست.

آن‌ها مثلاً بحث‌های شناختشون فوق‌العاده‌ست. بحث‌هایی که در مورد فلسفه زبان دارند آن‌ها. ما اصلاً فلسفه زبان نداریم. ما خیلی چیزها نداریم. ولی در یک زمینه خوب مثلاً با دقت کم با یک سری بدیهیاتی تقریباً عاقلانه یک مدل خیلی خوبی ساختن مثلاً فلسفه اسلامی. مثلاً فرض کن مثلاً مفهوم مثل زبان را با مفهوم مثل وجود که مثلاً فلسفه ملاصدرا هست، تو یک لول قرار بدهیم.

یعنی مثلاً بگوییم وجود اینجا هست، مثلاً زبان هم آنجا هست. یعنی واقعاً زبان را با وجود را می‌شود تو یک لول قرار داد که بگوییم مثلاً این را آن ندارد، آن هم این ندارد. پس این واقعاً درست است. فکر کنم غربی‌ها به طور غرض زبان را یک خورده بالاتر قرار می‌دهند. آن جایگاهش را در فلسفه. آره، بله.

من هم من خیلی نظر خاصی ندارم. همه این فلسفه‌ها هرکدومشون یک چیزهای جالبی در آن هست به نظر من. فلسفه اسلامی هم همین‌طور. یک چیزهای جالب دارد. من می‌گویم کلاً خیلی احساسم نیست که این فلسفه ربطی به اسلام دارد. یعنی این‌گونه هیچ‌جایی من احساس نمی‌کنم که ایده‌ای از اسلام وارد فلسفه شده باشد. این مثل تکامل‌یافته فلسفه یونانه.

تکامل‌یافته‌ست‌ها ولی من احساس نمی‌کنم که ایده‌هایی از اسلام واردش شده به غیر از مثلاً بحث‌های معاد. بحث‌های معادی که مثلاً ملاصدرا می‌کند تحت تأثیر قرآنه. یک جوری مایه‌های اسلامی پیدا می‌کند. ملاصدرا اصولاً می‌شود گفت که مایه اسلامی دارد. ولی ابن‌سینا ندارد. هرچه عقب‌تر بروید بیشتر شبیه فلسفه یونان. بگذارید بحث نکنیم. حالا ربطی به بحث امروز ما ندارد.

حالا این مکانیسم‌ها چی‌ان دیگر؟ من مکانیسم‌هایی که ما راه زندگی را انتخاب می‌کنیم، قطعاً کشف حقیقت از در کتاب نیست. چیست؟ چه چیزهایی باعث می‌شود که ما به یک راهی مثلاً گرایش بیشتری پیدا بکنیم؟ من حرفم این است. من می‌خواهم در واقع یک جوری بعداً این بحث را ادامه بدهم که قرآن بر اساس این مکانیسم‌های خودش واقعی‌تر بحث می‌کند.

یعنی نمی‌آید استدلال را مثلاً ابسترکت بکند، بخواهد حقیقت را بهتان نشان بدهد. یک مقدار حرف در مورد حقیقت می‌زند که اصولاً توصیفیه. یعنی مطابق با همین مد امروز خود ماست. جنبه استدلالی و ابسترکت ندارد و یک مقدار خیلی زیادی هم به یک چیزهایی می‌پردازه که اصولاً جنبه فلسفی به این معنی امروزی ندارد.

یعنی یک مکانیسم‌های دیگه‌ای را سعی می‌کند فعال بکند که جلوی انحراف شما را تو انتخاب راه زندگی بگیرد. این مکانیسم‌های غلطی که وجود دارد که باعث می‌شود که شما اشتباه بکنید.

عوامل عاطفی اشتباه در زندگی

مکانیسم غلطی که باعث اشتباه انتخاب انتخاب راه زندگی می‌شه، برخلاف تصور دکارت، بی‌دقتی نیست. چیزهای دیگه‌ایه. یعنی عوامل عاطفی روانی دیگه‌ای وجود دارد که قرآن روی آن‌ها انگشت می‌گذارد. بگذارید من یک چیزی که اصلاً مهم‌تره و تو قرآن فکر کنم تعداد دفعاتی که بهش اشاره شده سه رقمی باشد، واقعاً شاید بیشتر از صد بار بگم، پیروی کردن از سنت.

اصولاً مهم‌ترین نکته در انحراف انتخاب یک راه زندگی اشتباه، این است که همه آدم‌ها یک جوری شبیه آن چیزی می‌شوند که از نظر جغرافیایی، همان جایی، همان افکاری را پیدا می‌کنند که در آن به دنیا آمدند. چرا را خب حالا من می‌توانم بعداً یک خورده در موردش بحث کنم. یعنی تمام فشار مثلاً قرآنی یکی از بیشترین چیزهایی که روش فشار هست در این چیز است.

اینکه چرا مشرک شدید؟ چون پدران ما این کار را می‌کردند. کلمه سنت تو قرآن نیست ولی مرتب ارجاع به این هست. این حس اینکه کاری را که اعتماد کردن به آدم‌های خوبی که مثلاً می‌شناسن. خوب و عاقل و صادق. آدم‌های مهم.

می‌بینی این احساس که اگر این راه اشتباه بود، آن که می‌فهمید که آن آدم خوبی است مثلاً یا آن الان مسیحی‌ها ته دلشون می‌گویند خب اگر مثلاً مسیحی‌ها اصلاً این همه این حرفا، اولاً واقعاً چند میلیارد نفر در طول تاریخ اعتقاد داشتن به اینکه خدا آمده را زمین و بعداً به صلیب کشیده شده که گناه مثلاً آدم، خب اعتقاد عجیبی ولی یک جوری این احساس که بابا این همه آدم به این اعتقاد داشتن، این ممکن است غلط باشد؟

لابد غلط نیست. این مکانیسم روانی ما که دوست داریم به جمع ملحق بشیم، احساس امنیت می‌کنیم. این یک جوری باعث می‌شود که ما کلاً به تو جمعی که هستیم به دلایل روانی گرایش پیدا کنیم که آن حرف‌ها را بپذیریم. در واقع دکارت به این فکر نمی‌کند که عامل اصلی بی‌دقتی چیست.

عامل اصلی بی‌دقتی یک سری عواطف و یک سری چیزهای این‌گونه هست که پشت سرشه که باعث می‌شود من یک استدلال را خیلی راحت بپذیرم. یک نفری که آن عواطف مثبت را ندارد، یعنی مثلاً آن کسی که می‌خواهد مارکسیست بشه، کتاب مارکسیست را که می‌خونه همه چیزش به نظرش درست است. و من که نمی‌خواهم مارکسیست بشوم می‌خوانم همه‌ش به نظرم غلط است. بی‌دقتیه.

در واقع من شاید وقتی نمی‌خواهم مارکسیست بشوم دارم دقیق‌تر می‌خوانم و دارم بهتر تحلیل می‌کنم. آن اصلاً تحلیل نمی‌کند. خوشش آمده، از یک حرفایی شنیده و می‌رود این کار را انجام می‌دهد.

و من یک بحثی که قرار است بعداً بکنیم این است که قرآن چه جوری سعی می‌کند که این عمل هدایت را انجام بدهد نه با نشان دادن حقیقت. با خاموش کردن یک سری مکانیسم‌ها و با روشن کردن یک سری مکانیسم‌های دیگر.

شروع برهان‌های خداشناسی در قرآن

بیشتر به نظر می‌آید با عواطف سر و کار دارد تا با مثلاً استدلال‌های منطقی. من می‌خواهم یک چیز بگم، یک بحث خاص بکنم. ساعت ۸ و ۵ دقیقه است، من می‌خواهم به بحث خاص شروع کنم. می‌خواهم درباره برهان‌های خداشناسی در قرآن بگویم. که این‌ها چرا این‌ها چه جوری‌ان و چرا اینجوری‌ان. برهان فلسفی هم نیستند. چه جوری قرآن دارد سعی می‌کند که مثلاً یک جوری چیز کند.

شما سوال بکنید. بحث در مورد اشتباه و بعد عموش مارکسیسته، این عموشو دوست دارد. بعد عموش بهش کتاب می‌دهد. بله. فکر می‌کنم تو جمع خانوادگی ممکن است یک مشکلی پیش بیاید. یعنی چه؟ خب، نباید پیش بیاید. من می‌گویم نباید پیش بیاید. بله. همه برای هر آدمی، هر جایی ممکن است این مشکل پیش بیاید.

عواطف، من نمی‌گویم پیروی کردن از عواطف آدم را گمراه می‌کند. من می‌گویم که قرآن، حرف یکی از مکانیسم‌هایی که سعی می‌کند خاموش بکند، سعی می‌کند که شما را متوجه این نکته حساس بکند این است که مواظب پیروی کردن از سنت‌های جغرافیایی خودتان باشید. اینکه افکار این محلی که در آن به دنیا اومدید را می‌پذیرید، مواظب باشید. نمی‌گوید که خب حتماً غلط است.

هشدار، هشدار به این نیست که از منطق ارسطویی پیروی کنید یا از بروید در نقطه صفر. می‌خواهید گمراه نشید، یک خورده دقت بکنید به این چیزهایی که، یعنی اگر مثلاً فرض کنید که در یک آدمی الان در جنوب فرانسه مثلاً ژان‌سنیسته یا در نمی‌دانم ایالت آلاباما پیوریتن شده، می‌خواهد شک کند که حالا این چون آنجا فقط مثلاً فرض کنید آن ایالت آن فرقه وجود دارد، من شاید به این فرقه اعتقاد پیدا کردم.

نکته این نیست که ببین حرف از این مکانیسمیه که قرار است یک جوری بهش شک بکند. این مهم‌تر از استدلال منطقی که الان به نقطه صفر رفتن. اینکه ما مواظب باشیم که این عواطفی که نسبت به جمع داریم، خیلی ما را به راه‌های اشتباه نکشونه.

شما در اینکه با من توافق دارید که تعداد دفعاتی که این حرف تو قرآن آمده و این در واقع هشدار داده شده از ۱۰۰ تا فکر کنم بیشتر. نمی‌دانم چند تاست ولی تو سوره صافات دیگر اوج این کاره.

یعنی اصلاً یک جوریه که بهت زده می‌شود آدم وقتی کلاً از یک جایی شروع می‌کند. می‌گوید این پیغمبر اومد، اصلاً اسم می‌برد. نوح اومد، به قوم خودش گفت خدا را بپرستید.

گفتن که ما از اجداد خودمان پیروی می‌کنیم. بعد یک جمله هم می‌آید که این‌ها نابود شدن. بعد ابراهیم اومد، گفت این کار را بکنید. گفتن ما از اجداد، بعد می‌آید نابود می‌شود.

مثلاً چند تا پیغمبر، فقط با یک جمله، اصلاً جمله‌هایی که عین هم‌ان. جمله‌ها این است که بپرستید، خدا را بپرستید. آن‌ها گفتن که ما از اجداد خودمان. بعد مثلاً آن یک جمله که خوده فرق می‌کند. بعد دوباره تکرار می‌شود.

تکرار هلاکت اقوام

یکی دیگر آمد این را گفت، این را گفتن نابود شدن. یکی دیگر می‌گوید که انگار با این تکرار، انگار که نمی‌فهمی، باید دوباره یک بار دیگر بگویم. این هم آمد این را گفت، این‌ها این را گفتن، باز نابود شدن. دوباره تکرار می‌شود. می‌گوید چیزی وجود دارد که به شدت تو قرآن، شاید هیچ چیزی در قرآن این‌قدر تکرار نشده که این کار را نکنید.

یعنی این هشدار داده نشده که مواظب این باشید که این حس خوبی که نسبت به اجداد خودتان دارید، یعنی نسبت به سنت موجود در جغرافیای خودتان دارید را مواظبش باشید. آره، شما هم ممکن است الان اگر به این ترتیب با عواطف مثبت دارید حرفای مرا مواظب باشید. نه آدم بسیار شیطان صفتی هست.

ببخشید من یک چیزی بگویم ولی همین‌طوری به‌عنوان یک چیزی که ربطی به همه حرف‌ها دارد و به این حرف هم ربط دارد. من می‌گویم تو قرآن خیلی اصلاً یک مقوله دین عکس‌العمل‌هایی که آدم انجام می‌ده، این‌طوریه که وقتی می‌رود جلو مواجه می‌شود با یک سری چیزها حالا چه تو قرآن و چه تو احادیث، ببین می‌بیند که یک سری چیزها هست که اسمشان عین همه ولی یعنی می‌بینید بگذارید مثال بزنم.

ببینید مثلاً پیامبران می‌آیند بعد به مردم می‌گویند که ببینید یعنی ظاهرهای خیلی شبیه دارند اما معنی‌ای که آن زیرشه خیلی فرق می‌کند. مثلاً پیامبران می‌آیند به مردم می‌گویند که که می‌گوید مثلاً آن مردم می‌گویند ان انت الا بشر مثلنا، نه کل من ما نه کل و بعد، چون شما می‌خورید و این حرف‌ها.

بعد پیامبران که می‌آیند می‌گویند همین حرف‌ها. بعد برای خب اصلاً کامل یعنی ظاهر یک چیزی فی‌جوریه بعد باطنش هم همین قضیه آب‌ها، مثلاً این چند جا مثلاً هی می‌گوید که ملت ابیکم ابراهیم یا مثلاً به پسران اسماعیل و اسحاق می‌آیند می‌گن، آن‌ها می‌گویند که ما ملت، ما خدای پدرانمون.

یعنی این خیلی چیزها عین هم، این بدی‌ای که وجود دارد واقعاً این که بعداً می‌گویند خوب‌ها بد، بدها خوب‌ها، می‌گویند بدها بد. اصلاً یک چیزهای شبیه هم. من خواستم همین‌طوری بگویم که اصلاً یک چیزهایی هست که شباهت اسمی دارد با همدیگر و خیلی وقت‌ها آدم را دچار چیز می‌کند و دچار چیز می‌کند. شما چطور؟

من این را می‌گم، ربطی نه، اصلاً شما ببینید اگر همه‌اش نهی بشود که مثل اجداد خودتان نشید، حالا شاید جد یک نفر ابراهیم بوده. یعنی همین را دارم می‌گویم. هر پس این که احتیاط کنید، نه اینکه مثلاً یک گزاره کلی که آقا جان مثل اجدادتون نشید.

نه، من بحثم پی‌درپی‌ت‌ر ابراهیمم، می‌رم مثلاً با پرستش می‌کنم. نه، این همین‌طوری به‌عنوان یک خب این چیست؟ گفتم خیلی جالبه، بله. خب بگذارید من می‌خواهم در موردش صحبت بکنم. در مورد اینکه حالا با این پرسشی که از اوضاع فلسفه داریم، من می‌خواهم بگویم این برهان خداشناسی تو قرآن چقدر جالب است.

نگاه غیرمجرد قرآن به خدا

که اولاً استدلال مجرد نیست، نه، اصلاً چه هست؟ برهان که به معنای برهان واقعی وجود ندارد. قرآن چگونه نگاه می‌کند به این مسئله که قرار است مثلاً فرض کنید در مورد خدا حرفی زده بشود. یک یک چیزی وجود دارد تو قرآن، در واقع یک روش خاصی وجود دارد. همه‌تون هم می‌دانید.

نشانه‌های نشانه‌های خدا را می‌گوید. مثلاً فرض کنید شما سوره روم را که می‌خونید، یک لیستی از نشانه‌های خدا می‌گوید. و من آیاته مثلاً الروم · ۲۰وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌۭ تَنتَشِرُونَو از نشانه‌هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد؛ پس بناگاه شما [به صورت‌] بشرى هر سو پراكنده شديد.. شما از اولین نشانه‌ای که تو سوره روم یاد می‌شود این است که شما از خاک خلق شدید و بعد حالا یک بشری هستید که منتشر شدید.

بعد دومین نشانه خدا در قرآن تو سوره روم به معنای به چیز با یک لفظ عشقه، به معنای عشق مجازی. اینکه از شما برای شما زوج‌هایی از نوع خودتان خلق کردیم که یک مودت و رحمت، کلمه عشق به کار نمی‌ره ولی جاش مودت و رحمت. این احساسی که بین مثلاً زن و مرد، یک زوج به وجود می‌آد، جزو نشانه‌های خودشه.

یعنی چه؟ این چه جور برهان آوردنیه؟ که یک اسم یک چیزهایی را ببریم، بگوییم که این‌ها نشانه‌های خداست. ببینید اصلاً این برهان روی کاغذ نیست. در واقع ببینید، ببینید بگذارید من این مثالی که قبلاً تو جلسات قبل زدم، یک بار دیگر این را تکرار کنم. آیا محمد هم زیاد این‌ها را رد نمی‌کنه؟

من خیلی تأکید داشتم روی اینکه اصلاً تجربه مذهبی شباهت خیلی زیادی دارد با این دیدن تصاویر سه‌بعدی. این تصاویری که نگاه می‌کنید و بعد یک دفعه پشتش یک چیزی ظاهری می‌شود. حالا اینکه چه شباهت‌هایی دارد خیلی چیزهایی که مربوط به تجربه مذهبی شبیه. یکی اینکه شما مثلاً فرض کنید برای دیدن آن چیزی که آن پشت هست، نباید خیلی به جزئیات دقت بکنید.

یک چیز کلی است. یکی اینکه شما باید یک روشی بهتان یاد بدهند تا آن را ببینید. ممکن است همین‌جوری آن تصویر را یک نفر نگاه بکند، اگر بهتان نگفته باشند که آن چیزی که آنجا هست، یک چیزی آن پشت هست، ندونید چگونه نگاه بکنید، ممکن است نبینید. و یک نکته دیگر اینکه باید اراده بکنید و ببینید.

اگر نخواید ببینید، می‌توانید نبینید. می‌توانید آن تمرینی را که بهتان دادن، گفتن این‌جوری نگاه کن، عمل نکنید و نمی‌بینید و می‌توانید بگویید نیست. تجربه مذهبی خیلی شباهت دارد به این. یعنی اولاً شما باید با یک روشی به دنیا انگار نگاه بکنید.

یک جوری نگاه بکنید، بهتان بگویند که اولاً یک چیزی هست انگار قرار است دیده بشه، قرار است یک حس عجیبی بهتان به تجربه مرتبه ای پیدا کنید در شناخت جهان. ثانیاً بهتان بگویم که چگونه مثلاً نگاه کن و نکته مهم این است که شما تصمیم بگیرید و آن تمرین را انجام بدهید.

آیه خلق از خاک و انتشار بشر

چند نفر شما این آیه ها را که خوندید رفتید سعی کردید یک چیز عجیبی هست مثلاً در این آیه که می‌گوید که شما را از خاک خلق کردیم و حالا ثم جعلناکم بشراً تنتشرون. دارد به شما می‌گوید به یک چیزی دقت بکنید.

یک خورده فکر کنید شما به یک چیزی به یک جا مثل اینکه به یک جایی این تصویر میخ بشوید یک خورده نگاه کنید یک چیزی می‌بینید اینجا. این چیز این برهان نیست این چیزی نیست که بشود را کاغذ بعد اینکه شما دیدید بنویسید بگویید نهایتش به یک نفر دیگر می‌توانید بگویید همینجا را نگاه این را نگاه کنید هستش جالب است. فوقش یک خورده توضیح می‌دید.

می‌گویید مثلاً آن چیزی که آن حسی که بهتان دست داده مثلاً بابا دقت کردن یعنی این‌ها برهان نیستند یک نشانه هایی یک جاهایی گفته می‌شود که شما اگر به این‌ها خوب دقت بکنید یک یک اتفاقی برایتان میفته و یک حس از دچار شگفتی می‌شوید یک چیزی انگار به ذهنتان می‌رسد یک چیزی می‌بینید که تا حالا ندیده بودید.

این برهان نیست. این بیشتر شبیه تمرین عملی ولی یک چیز بی سابقه ایه یعنی نه قبل از قرآن نه بعد از قرآن یک چنین چیزی به عنوان یک تکنیک انگار وجود ندارد. ببینید مثلاً من سعی کنم توضیح بدهم این من آن حس را نمی‌توانم بهتان منتقل بکنم ولی سعی می‌کنم بگویم که چه چیز جالبی اینجا وجود دارد.

اینکه بشر یک موجودی است که از خاک خلق شده یعنی از تو کره زمین. خاک این آیه این حرف که بشر از خاک خلق شده منظور این نیست که از خاک باغچه مثلاً بشر را ساخته. ببینید شما یک کره زمینی بوده این به هر حال یک بستری مثلاً یک سطح چیزی داشته خاک بوده آب در آن بوده.

بشر خلاصه اینجا خلق شده بوده. حالا شما با نظریه تکامل نگاه کنید یک روندی خلاصه بشر اینجا خلق شده. بشری که تو این کره زمین منتشر شده و همه جا را گرفته. یک نکته خاصی اینجا وجود دارد که بشر تو کره زمین تنهاست.

مثلاً اگر نظریه تکامل را حالا قبول دارید که من کاملاً قبول دارم شخصاً خب این شاخه های تکامل به طور طبیعی چند تا موجود هوشمند باید به وجود بیاورد نه یکی که این‌قدر با بقیۀ فرق کند. یک حسی به آدم دست می‌دهد که اینجا انگار خانه ماست.

یک یک جوری همه چیز انگار به وجود آمده که ما اینجا را بگیریم. هم این کره زمین مال ماست. این با چیزهای طبیعی خیلی جور در نمی‌آید. من نمی‌خواهم این را تبدیل به استدلال بکنم. ببینید بیشتر شبیه چیز است بیشتر شبیه همین کاری است که من به کوپرنیک نسبت می‌دهم.

برنامه‌ریزی و تصادف در آفرینش

یعنی این اتفاقی که افتاده یک شاهدیه بر اینکه یک موجودی از قبل برنامه ریزی کرده یک جوری در واقع جریان را پیش برده که این اتفاق بیفتد. این خیلی با تئوری های مثلاً تصادفی بودن جور در نمی‌آید.

مثل یک شاهد خیلی خوبی است که یک اتفاقی افتاده. اصلاً این معنایش این نیست که به هر حال اینکه چرا این اتفاق افتاده مثلاً بشر تنها شده ممکن است یک روزی توجیه ژنتیک پیدا کند.

الان وجود ندارد ولی شاید پیدا کند. اصلاً پیدا شدن یک توجیه آن چیزی را که شما می‌بینید از بین نمی‌بره. آن واقعیتی که وجود دارد معنایش این نیست که ما نمیخوایم یک اشتباهی که وجود دارد این است که ما می‌خواهیم مثلاً بگوییم که خدا یک جایی انگشت گذاشته این کار را کرده.

اصلاً اینطوری نیست. یک معنی اینجا وجود دارد که شما می‌توانید این معنی را بدونید. من بیشتر از این نمی‌توانم توضیح بدهم. سوال هم نکنید. بروید به این موضوع فکر کنید این آیه را خودتان برای خودتان بخوانید و سعی کنید آن احساسی را که باید بهتان دست بدهد. دست نداد خب ندید.

هزاران نفر می‌گویند که یک احساسی بهشان دست داده در مواجهه با جهان. مثل اینکه ۱۰۰ نفر بیان بگویند من پشت این تصویر چیزی دیدم تو هم نگاه کن. خب یک نفری که دوست ندارد می‌تواند نگاه نکند. من می‌خواهم بگویم برهان های خداشناسی تو قرآن اصولاً برهان به معنای واقعی کلمه به معنای فلسفیش نبودند نیستند. از در آن هم نمی‌شود برهان درآورد.

این‌ها یک جور تمرین نگاه کردن به دنیا هستند. یک جاهایی که خیلی یک چیز واضح یک چیزی وجود دارد که می‌توانید آن انگار تصویر سه بعدی را ببینید اونجاها انگشت گذاشته شده. کافیه روی یکی دو تاشون یک خورده آدم به اصطلاح کلیک کند شاید یک اتفاقی بیفتد. به هر حال من می‌خواهم بگویم ادعای این است حالا حداقل قرار نیست این‌ها چیزی را ثابت بکنند.

من نمی‌توانم از تو این استدلال دربیارم بنویسم را کاغذ بدهم شما قبول کنید. این کار را نمی‌شود کرد. ولی می‌توانید تو این تجربه شرکت کنید. اصولاً برهان ها برهان های عملی اند. برهان های نظری نیستند. چه کار کنم؟ هست. این چیز هم محدودیت دارد. دو سه دقیقه دیگر. نه واقعاً دیر نشده استاد.

من خسته نشدم ها. بعداً نمی‌آید می‌خواهم یک سفر هم بگویم ولی از چه چیزهایی خاص؟ از یک چیزهایی که شروع کردیم الان گفتیم. مثال زدیم. بروید بخوانید تو قرآن. نه. گفتید که یک چیز خاص شروع کردم. می‌گویم یک چیز خاص ۸ تا ۵ دقیقه بود ساعت.

من این را به عنوان یک چیز خاص در نظر گرفتم که بهتان نشان بدهم که مثلاً فرض کنید قرآن مطابق آن مدل فلسفی ارسطو این‌ها هیچ‌وقت قرآن نیاورده ولی یک جوری ببینید این نکته‌ای که اینجا وجود دارد این است که اینجا اصولاً چه بین‌الاذانی ثابت نیست.

دیدن سه‌بعدی و انتقال‌ناپذیری

هرکی برای خودش می‌فهمد و نمی‌تواند به دیگران بگوید چه بوده. مثل عین همان دیدن تصویر سه‌بعدی. شما نمی‌توانید تصویر سه‌بعدی را بگذارید وسط بگویید این اینجاست. نمی‌بینه طرف. باید نگاه کند یک جور خاصی نگاه کند. خب ببینید این مثلاً همان چیزی است که در واقع دیدن حقیقت انفرادی صورت می‌گیرد و قابل انتقال هم نیست.

چیزی که همه به غیر از سقراط نمی‌شود حقیقت را را کاغذ نوشت و به دیگران توضیح داد. من این را به عنوان یک نکته خاص گفتم چون مهم است و به اضافه اینکه بگویم.

رفتم در بحث سوال کرد، تشویق کرد، پرسید که یک چیز خاص شروع می‌کنم گفتم یک چیز خاص دیگر هم. من بهت بگم، اصلاً من می‌خواهم این را ما گرفتاری‌مون کمتر با روش فلسفی، با روش دیدگاه علمیه.

من مطمئنم خودم هم هنوز خیلی گرفتارم. ما اصلاً این‌قدر یاد گرفتیم یک جور خاصی به دنیا نگاه بکنیم که یک جوری آزاد شدن از این دیدگاه علمی کار ساده‌ای نیست. شما سوال کنید. اصلاً ببینم الان کیس دیگه‌ای هم در این برهان‌های خداشناسی قرآن که برهان هم سرمایه نیست.

کیس دیگه‌ای هم مانده که نگفتی یا اینکه نه همه‌شو شما تو همان قالب زینت‌نشان‌های خدا و اینکه یک معنای پوشش طبقاتی. نه یکی دو تا چیز هم هست. مثلاً برای توحید و این‌ها یک چند تا چیز دیگر از حالت تمثیل بیشتر بوده. ولی آن‌ها بیشتر شبیه برهان فلسفی‌ان. و کمتر روشون تأکید. یکی دو جا هم اصلاً تو قرآن یک چیزهایی آمده. اصلاً در رد کردن شرک.

با یک تمثیل سعی کرده شرک را رد کند. خیلی فلاسفه اسلامی به اصطلاح سعی کردن این تمثیل برهان دربیارن. ولی این را خودتان با قواعد منطقی تمثیله. برهان منطقی، قیاس و این حرف‌ها در آن نیست. ولی واقعاً تأکید یعنی اگر برهانی وجود دارد، چی‌راست که این ذکر کردن آیات. زیاد هم هست تو قرآن.

با یک ترتیب‌های خاصی چند تا اینجا تو سوره زمر، چند تا می‌گوید بعد یک خورده بحث می‌کند و یکی دیگر می‌گوید. یک جوری خب،

پرسش و پاسخ

بفرمایید. آیا این تجربه دینی را نگاه کردن از، من نگاه می‌کنم به نتیجه می‌رسم یا اصلاً مهم نیست که به نتیجه برسد؟ به نظر می‌آید که بله دیگر تجربه دینی اصولاً در سراسر جهان خیلی شبیه‌ان به همدیگر اصلاً.

یعنی مثلاً بودایی‌ها هم این‌گونه نیست که تجربه دینی‌شون خیلی، تجارب دینی‌شون دور از مثلاً عرفان ما باشد. این حس مثلاً وحدت و وجود همه جا انگار به عنوان نهایت این کشف حقیقت وجود دارد. تمام چیزها بله. می‌گویم تو فیزیک هم هست.

همه چیز یک چیز شده مثلاً آخرش. همه چیز کوارک شده.

حالا، ببین من این چیزی که خیلی راحت نمی‌توانید از دستش فرار بکنید دیدگاه علمیه دیگر. ما الان دنیا را با دیدگاه علمی نگاه می‌کنیم. من یک چیز خیلی ساده گفتم که هنوزم جا نیفتاده.

هفت آسمان به معنای دید قدیم

مثلاً از اول یک نفر اعتراض می‌کند. آن هم این است که تو قرآن وقتی حرف از هفت آسمان می‌شه، منظور هفت آسمان همان هفت آسمانیه که وجود داشته. و مردم از روی زمین می‌دیدن. مردم از روی کره زمین آسمان را نگاه می‌کردن، می‌دیدن هفت تا کره هست. مثلاً با خورشید و شش تا نمی‌دانم کره. نمی‌دانم دقیقاً چه می‌دیدن.

ما زیاد نگاه نمی‌کنیم، چیزی هم نمی‌بینیم. ولی شبا نگاه می‌کردند و یک نظم جالبی کشف می‌کردند. و می‌گفتند که هفت آسمان وجود دارد و هفت تا مثلاً چیز تو این‌ها وجود دارد. من شخصاً معتقدم که هفت آسمان یعنی همین. بله دقیقاً یک جور آخه آسمان‌های عالی هست که این نیست. یکی می‌گوید هفت آسمان آفرینش. می‌گوید «زین السماء الدنیا بمصابیح علی زینا».

خب. یعنی سماء پایین، آسمان پایین‌تر. بگذارید یک چیز خاصی باشد که با هم بحث می‌کنیم و دیگر. من می‌خواهم چیز کنم. من می‌خواهم ببینم چقدر دیدگاه علمی قوی اصلاً. دیدگاه فلسفی را می‌شود زود کلکش را کند. مثلاً بگوییم که بحث ابسترکت نکنیم. ولی این چیزهای علمی را این برای خاطر اینکه دیدگاه علمی برمی‌گردد به اول، دوم، ابتدایی.

کنارش، بگذارید من در مورد آن آیه صحبت بکنم. چند جا تو قرآن شما، بگذارید من بگویم این آیه چیست. می‌گویند که یک آیه تو قرآن هست که الصافات · ۶إِنَّا زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِزِينَةٍ ٱلْكَوَاكِبِما آسمان اين دنيا را به زيور اختران آراستيم!. یکی دو تا دیگر هم هست. مثلاً «انا زینا السماء الدنیا بمصابیح». یعنی ترجمه می‌کنن، می‌گویند که ما آسمان نزدیک‌تر را به ستاره‌ها زینت دادیم.

بعد می‌گویند که منظور یعنی اینکه همه ستاره‌ها تو آسمان اوله. بنابراین آن شش تا آسمان دیگر یک چیزهای ناشناخته‌ای‌ان که بشر هنوز نمی‌شناسه. منظورش این است که این چیزی که شما می‌بینید. آسمان دنیا یعنی آسمان نزدیک‌تر، نه پایین‌تر. ما تو قرآن دنیا را به چه معنی می‌بینیم؟

دنیا و آخرت و ورای آسمان

اول این است نکته، نگفته این‌ها جعل المساویه، سماه الابد، ما این ترجمه ای که دارید می‌کنید، ترجمه این جمله است، ما ستاره ها را در آسمان اول قرار دادیم، نه نداریم، این جلوی رجعه نکرده بود، آسمان پایین تر را به ستاره ها زینت دادیم، این معنایش این نیست، این معنایش این نیست که ستاره ها تو این آسمان هستند می‌کنید تو آسمان‌های دیگر و یک جوری زینت این

آسمان هستند ببینید نکته اینجاست دنیا در قرآن یعنی دنیا در مقابل آخر به اینکه از یک مورد این مورد که شما بخوید هفته سو سویزه هایی که دارم بیدیدند من دارم اثبات می‌کنم که این اصطدال شما من دارم می‌گویم که این استعداد شما هیچ ارتباط را به این موضوع کنند، می‌گویم ندارد، ولی که یک جوری تعریضش هم شده شما یک کلمه دنیا را دیده یک جوری خاصی ترجمه می‌کنید، که متعلقه با سایر جه هایی که دنیا تو قرآن آمده نیست یک لحظه اجازه داریم، من حرف هم بزنم، بعد دیگر صحابی پیش آمد دنیا در قرآن در مقابل آخر است، بغیر از یک مورد بنابراین من وقتی یک جایی می‌بینم در ورای آسمان می‌بینم به طور طبیعی اول باید به ذهنم برسد که یعنی آسمان دنیا همه جا سما دنیا اشاره بین چیزی است که بالای سر ماست ؟ مهم نیست هر جایی در قرآن می‌گوید آسمان در قرآن مهم نیست که چون یک خود دلت می‌کردم این سما را کجایی در قرآن استعمال می‌کند قبل در سماه است ستاره ها در سماه هست حتی می‌گوید که مثلا می‌گوید اولا بسیار سماه را اصابه کن و ما در عدید هر چیز هر چه بالای سر ما هست سماه

اصابه می‌شود حالا اینکه نمی‌دانم چند تا تواده دارد ندارد آن‌ها یک چیزی جدید بنابراین من می‌گویم به طور طبیعی اول بیاییم این‌گونه حساب کنیم یعنی این واقعا معنی این آیه یعنی غلط دار می‌آید که ما آسمان دنیا را به ستارگان زینت دادیم یک چیزها فرید ساده این‌گونه به مردم می‌گویند فکر کنم هر آدم این آیه را می‌شویم همین را می‌فهمید ببینیم مثلا شب آسمان دنیا را که نگاه می‌کنید ستاره ها خاموش می‌شود چون در آخرت ستاره دیگر ظاهرم زینت سما نیست عرض، کرزنگی زید دارد ولی ستاره ها می‌گوید که مردم آدمان زینت تدر می‌شوند دیگر زینت آسمان آخرت نیستند این آید را می‌گوید که آسمان دنیا را این است الان که شما دنیا هستید بالای سرزمه که نگاه می‌کنید که ستارا زینت دارید این ترجمه عجیب و غریبی که از در آن این در بیاید این ستارا تو سماع اول هستند خیلی تو عجیبی دیگر شما باید یک جوری توجیه بکنید که چرا این‌گونه ترجمه دارید من می‌گویم که اصلا آسمان از دارید قرآن این‌جوری است ساخته داشت یک سب ثوابات هست که همین مجموعه شمسیه و یک عرش عظیم هست چون عرش عظیم چیست؟

سب ثوابات را به چه استفاده می‌گیرند؟ برای خاطر اینکه قرآن اصولا وقتی یک چیزی را می‌گفته به طور طبیعی این‌جوری است که مردم دارند می‌فهمند مخصوصا به این استفاده می‌خواند چرا این پیروان نوح آن‌ها می‌دین که این ها سوان هفته وقت است و پرد کنید ندارد این ندارده سریعی آن کار برده که دیگر این ندارده ندارد نه دارد بابا دارد استدار نه یک لحظه اجازه ببینیم نه این چیز عجیب و غریب نگه.

بگذارید ما به عدویات و قرآن باید خیلی پاوند باشیم. می‌گوید علم تر و کیف خلق الله و سر و ثوابات و اتباه و جلل شمس و فیره و جلل غمر فیره نور و جلل شمس و سراجه در مورد آسمانی که این را می‌بینند صحبت می‌کنند.

اما نمی‌بینید که اینجا این آسمان عفت و قرصون خرشیده این ماهه و نمی‌دانم عبر می‌آید و بارون می‌باره من خود را بگویم عجیبه چرا دوستایی به آن‌گونه فکر کنید؟

پرسش از عرش و سماوات

چرا اونگورد عجیب و غریب دوستایی بیشتر کنید؟ و بعد سوال من این است عرشعرگی نوچین... آن نظر را باقی راحتر بزرگتر کنید تکندنگتر می‌توسته به نصف سماوات نظر دارد بیدار بیرون را دفتر بگو من...

ارمون نصف می‌داری نه نکته این است ببین نکته این است که شما واقعا دارید با همان کیشدمین های علمی احساس می‌کنید که منظومی شمسی یک ساختاری دارد ساختارش این‌گونه که اینجا گفته می‌شود نیست و این اشتباه داریم یعنی ببینید چون یک جوری از این که کلمه هفت می‌آید نوح مثلا نمی‌آید ناراحت فکر می‌کنید بهتر بود که می‌گفت نوح ببینید منظوم شمسی چند تا سیاره من این جلسه اولین را در موردش صحبت کردم چند تا سیاره تو منظوم شمسی هست خیلی زیاد ما همه تون در ابتدایی خوندید که بین فلانکوره با فلانکوره یک سری سیارات را خورد هستند که آن‌ها را ما نمی‌شماریم درست؟

ولی اورانوس و پلوتون و مثلا نپتون و آخری ها را می‌شماریم ملاک علمی چیست که کدام ها شمارده بشه؟ از یک حجمی کچکتر را نمی‌شماریم از یک حجمی بزرگتر را می‌شماریم. می‌بینید یک ملاک کمیه کاملا علمیه. بین از شما هم خیلی ملاک معقولی می‌آید. قبول دارید که سیارات دورش نحتا نیست بیشتر از نحتا اجرانی که دور خرشید می‌گویند از نوشمسی خیلی شلوهه.

ولی ما باید ملاکی که حالا معلوم نیست مثلا از کجا آمده که طول و عرض و مثلا یکی باشد باید حساب بشود یکی کمتر بشود حساب نشود یک عدد نه را را برابردیم. این ملاک ملاک علمیه. ما خیلی مشکل از آن با قرآن این است که یک جوری این دیدگاه های علمی برای ما نهادینه شدن.

ملاک در واقع برای عرب برای همه آدم هایی که قبلن وجود داشتن برای اینکه چه چیزی در این منحومه حساب بشود و چه چیزی نشود دیده شدنش از پره زمینه بدون چشم مصدره. آن چیزهایی که دیده می‌شوند حساب می‌شوند. آن‌هایی که دیده نمی‌شوند حساب نمی‌شوند. ملاک به نظر من بیشتر شایرانه است.

علمی شما یک جوری نهادینه شده تو زنیتونی ملاک علمی بهتر. این چه می‌خواهم بگم؟ یعنی یک مقاومتی بودید من به نظرم آن آدمی که برای اولین بار آن آیه را یک جوی عجیبی ترجمه کرد من فکر نمی‌کنم ترجمهش همیشه نیست تو همین طبقات طبقات این چیز را همه نیست مردم همه به فرقه می‌دیدند یعنی یکیش...

ملاک شمارش و زیبایی نادیدنی

شما نمیدونید بسکرمیوسیش چگونه بود اولا این تهوری بسکرمیوسیست بسکرمیوسی دستگاه محاسبه دید مردم یک چیزی می‌دیدند یکیش نزدیکتر بود یکیش دورتر بود یک جوری لایۀ هایی مثلا در آسمان می‌دیدند مخصوصا در مورد طبیعت بیشتر شاعرانه است تا مثلا علمی غلط بودن یا درست بودنه غلط بودن یا درست بودنه این که مثلا حفظتاسیون مختار کاملا رر میگردونید این که شما چه ملاکی برود این که چیارو برود همه من داریم یک سری را نمی‌شماریم یکی ملاکش دیدن بشر از آن زمینه یکی ملاکیه که خیلی باستانیه مثلا بیشتر به لفظ شوهران می‌خورد که زیبایی ها را می‌خواهند ببینند وصل بکنند چیزی که دیده نمی‌شود مثلا یکی بگوید آب تلسکوپ دارد در اونجای نگاهتانی می‌بینی خیلی به نرم حسش مثلا

ندارد همه چیزی که دیده می‌شود در آن می‌داره من یکی این کوزی را دادم در موردی که هفت و نو مشکلش حل بشود فکر می‌کنم این هفت هم کل هم حل می‌کند یعنی نو تقدسی ندارد هفتم تقدسی ندارد نکته دیگر هاش این است که اصولا وقتی که یک آدم قدیمی می‌گوید هفت خیلی این به عنوان یک عددی که مقابل هشت و نو و شیش و نیا به کار نمی‌رود کنم این هساسیت دیگر را اعداد شمارشون اینها دارد می‌گویند همین‌جور ندارد یک جایی که برای یعنی که بزرگون که دقیق حرف زده باشید دقیق حرف زده من نمی‌فرم منظورت هست دقیق حرف زده این‌قدر نهادین شده همین مثال اختصام خوی برای این جلسه است که این دیدگاه علمی در چه قدرتی؟

نه یعنی که حرف یعنی چه شاملی؟ بگویید غیر دقیق و بگویید یعنی چه من ببینم ملاکتون؟ ما نمی‌دانیم که حرفی هم قدرتشی هستیم نه دقیقشتی نه من که حرفی هم قدرتشی هستیم بله خب مثلا غیر دقیق خداوند مثلا فرض کن همین سماوات و این‌ها را در قرار زمین این آسمان ها را در دو روز آفری یک جای دیگر می‌دهد شیش روی آفری کسی به نظر می‌دهد پراغز دارد اصلا شما در قرآن دوتا آیه هست یکی فیامن یکی هم فیستت در ترکه در عموض خلقت افراد فیامن یعنی چه؟

در دورون پرازن اندروزی برگذاره در اینجا کم می‌باشه آن پرازن ایت من افراد میبهد این هم ببخشیم دیگر مردیزم نه خب این ایام منظورش دوره است این اصلا ولی رفتی را برات من می‌خواهم دیگر نه من می‌خواهم دو دوره و شیش دوره نه اینگه من می‌خواهم آن‌گونه هم می‌شود تفسیر کرد دوره است من می‌دانم که یام در قرآن به معنای دوره است نمی‌خواهم بگویم به معنای روزه ولی مثال این اینکه دو و شیش را که کنارم می‌گوید می‌اره این‌گونه به نظر می‌خواهم بیدگفتیه دیگر یعنی چه ترابندی انجام داده؟

من می‌خواهم این چیز دیگر بگویم. بابا یک لحظه بگویید من حرف مرا بس نکنید حرف مرا بپردید. خواهش می‌خواند بیده قطی از دارد ایشان گفت یک چیزی بیادی که از دارد علمی هیچ کتابی علمی من صدفاده علمی خواه نگونم بیده قطیه یک کتابی که یک بار می‌گوید دو دوره یک بار می‌گوید شیش دوره.

خلاصه خب یعنی چه اگر ملاک متفاوتی دارد برامی این‌گونه یک جاستان دارد این‌گونه نیست. حالا این‌گونه نیست این اصلا مهم نیست و فکر ماند مشکل برسامون را این باشد. خب حالا بگذارید ناخنشون یک مثال های خاص همه جای قرآنی یک جوری نصفت برسای علمی و فلسفی بیدقت همه جای شانی هست خیلی خیلی خوب است. از که خواهش دادم این‌گونه بگویم این خیلی وقته که....

نیمه‌علمی‌خوانی قرآن

بله یک حرفایی می‌زدیم من می‌خواهم می‌گویم که الان یک بحثی دارد می‌شود راجون اینکه مثلا فرانسی کلمات و معنایش و قرآن چیست در این معنیشی که تو در شویط بیاری بسا حرفت یک معنی می‌خواهید تو قرار نشان بدی اینکه صد درصد این تهوری هم اثبات که نمی‌تونی می‌کنی هفته سال معنیشیه خب این حرفت درصد باید بیاری بیاری اطلاعا وفدید خب؟

شما یک تهوری دارید که یک آیه سریعا نقضش می‌کنید این دوتا با آنوی یکی هست اینکه نوح به پیروانش می‌گوید که آیه صبح صحابتی نمی‌بینید چه؟ نه آن تراملی برای آن صد نهونه که تو برای آنوی بیاورید بابا آن متر را نگاه کن بعدش می‌گوید که وقرشید نمی‌دانم فیران و چرا؟

ببینید اینکه نمی‌دانم زبان مبهمه در حال یک احتمال چیز می‌دید؟ چون الان واقعا اگر این بحث نبود آن علم تراب را میسندید چه معنی می‌کرده؟ الان دارید در می‌دید از ویر معنی تدیج ببینید می‌گوید آیا گوش بدهد می‌گوید آیا نمی‌بینید چرا شما احساس طرف سردون تفصیلی بود؟

آخه برمیانش هم زود باشد نه آخه خیلی اینجا یک چیز بدیهی وجود دارد که شما دارید کزش می‌کنید روش بحث می‌کند من واقعا یعنی اینکه می‌بینید چون یک آیه هست که می‌گوید آیه نمی‌بینید خوشیدو نمی‌بینید و حالا شو خوشیدو نمی‌بینید نمی‌شود آخه این واقعا مطمئن واضح است دارد یک چیزی را در مورد آسمان، قوم خودش می‌گوید این ها می‌بینند. منظورش این است که نفت می‌بینند. شما نمی‌بینید که آن‌ها بگویند چرا ما می‌بینیم.

نمی‌بینید که خرشی داریم بگنم داریم. می‌بینیم. نه اینکه این را نمی‌بینیم آقا بعدی را می‌بینیم. یعنی خیلی شما دارید مصنوع... من قرار دارم من یک نداخلستهی برگو می‌بینم. بله قلطه دیگر اینجا. واضح. من اینکه نوح دارد... نداخلستهی افراد می‌خوانید شما... از دست نوح بیاید به... قومش می‌گویند تو دلیلیست برای مثلا خدا و هیچیه می‌گوید مثلا...

می‌گوید شما مولکوله ها را نمی‌بینید می‌گویند نوحه هایی یعنی به معنی می‌دانید بکنم به معنی دانستم نمیدونید یعنی چه الام ترا و کیف و خرق آیا نداشت خداوندیتی که آزمان ها را هفته ها و هفته شما هفته ها از هفت سبستان آباد داشت آیا نمیدونید چیست نظر نیست آیا ندارد؟

خب، یعنی اینکه من می‌گویم قوم نوح می‌دانند یا نمی‌دانند؟ آیا اینکه نمی‌خواهم، یک چیز ندارد؟ فکر که چیز دیدنیه فقط تهوری شما غلط است شاید دیگر همه یکی چیز تهوری نه بیدن من می‌خواهم بگویم آن معنیی که شما از آن آیه می‌کنید که معنی عجیبی هست که می‌خواهند از دنیا به مسابقه آدم بگیرد به معنای اینکه همین ستاره هایی در آسمان اولا که خودشونی...

نقض نظریه هفت آسمان

بله... حالا برده بیشتر... مها به عنوان نقضه تیوری من که هفته آسمانی این آیه را کندید چگونه نظر می‌کرد؟ آیه کجا آن تیوری را نظر می‌کرد؟ نه بسیار خیلی اطلاعاتی موشگو داریم... آلا که... برده بیشتر... باشد باش...

مند خدا من این‌گونه می‌خواهم بگویم و تا آخر شاید هیچ کهی نگه بله خوب شروع رفتی ندارا باشو هنگی شروع صحبتتونی ضربت هم کامل شکر مالی چیزم دلیل می‌شود من دیگر خوش تمام می‌شود من دیگر خوش تمام می‌شود بله من می‌خواهم دیگر خواهش می‌کنم تا آخرش بله راجع به این آیا ندانسته ای مثلا، عَلَمْ تَرَانْدَنْ لَا هَیَسْتُرُ دَهُمْ مَنْ تَسْتَمَوَاتِ وَالْاَرْضَایِ نَجِزِ اِلِکِسْ قِدْرِ مِکُنَمْ بَرِ خُلَابَ نَانْشَا دَرْاَسْمَانِ آیا دیده‌ایم؟ آن چیزی که آنجا جواب ندید.

حق را سرم، حق ندید. من نمی‌خواهم جواب بدهم. بعد می‌گوید که آیا ندیده‌ای که سجده می‌کند برای خدا آن چیزها را، خب واقعاً دیدم. آره، می‌ذارم دیدم. کل دنیا را تسبیح و چی‌چی. و صلوات و همه‌شان می‌توانند. آیا دیده‌ای؟ الم تر کیف خلق الله و سبع سماوات. بعد شروع می‌کند تازه توضیح می‌دهد.

اسمش را می‌گوید توضیح می‌دهد. الم تر کیف خلق الله و سبع سماوات. یعنی یک چیزی اینجا هست. یعنی ممکن است واقعاً ندیده باشند ولی دارد می‌گوید واقعاً یعنی دیده‌اش. من فکر می‌کنم دیدن که می‌گویم. این پرسش انکاریه. من نمی‌خواهم جواب بدهم. خواهش می‌کنم ندید. الحج · ۶۳أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَتُصْبِحُ ٱلْأَرْضُ مُخْضَرَّةً ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌۭآيا نديده‌اى كه خدا از آسمان، آبى فرو فرستاد و زمين سرسبز گرديد؟ آرى، خداست كه دقيق و آگاه است.. کل صافات را، مهم نیست.

یک چیزی اینجا را می‌خواستم بگویم. یک چیزی هم که خودتان حرف شما کاملاً درست است که قرآن اصلاً دیدش چطوریه. ولی یک جاهایی ظاهراً به عمد می‌خواهد که یک جور دیگر بگوید. مثلاً ماها، من فکر می‌کنم ماها یک چیز بیشتر قرار دادی برای بشر باشد. ولی مثلاً تو قرآن هست البقرة · ۲۶۞ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَسْتَحْىِۦٓ أَن يَضْرِبَ مَثَلًۭا مَّا بَعُوضَةًۭ فَمَا فَوْقَهَا ۚ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ ۖ وَأَمَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَيَقُولُونَ مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًۭا ۘ يُضِلُّ بِهِۦ كَثِيرًۭا وَيَهْدِى بِهِۦ كَثِيرًۭا ۚ وَمَا يُضِلُّ بِهِۦٓ إِلَّا ٱلْفَٰسِقِينَخداى را از اينكه به پشه‌اى -يا فروتر [يا فراتر] از آن- مَثَل زند، شرم نيايد. پس كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌دانند كه آن [مَثَل‌] از جانب پروردگارشان بجاست؛ ولى كسانى كه به كفر گراييده‌اند مى‌گويند: «خدا از اين مَثَل چه قصد داشته است؟» [خدا] بسيارى را با آن گمراه، و بسيارى را با آن راهنمايى مى‌كند؛ و[لى‌] جز نافرمانان را با آن گمراه نمى‌كند..

بعد جایی که دارد راجع به آسمان‌ها و زمین حرف می‌زنه، خب تئوری شما واقعاً با همه‌جا می‌خونه. الا یک جا که روی که با سه تا چیز شما می‌خواهید بگویید. شاید، نمی‌دانم. آره، بازم هست. آره، بله. سه تا‌شو تا حالا گفت. بعد می‌خواهم بگویم که آها مثلاً یک جا هست می‌گوید که فسواهن سبع سماوات. یعنی گویی که می‌گوید که مثلاً این‌جوری هفت تا خلقش کردم.

یعنی نمی‌گوید که هفت تاست. این یعنی نمی‌گوید که این هفت. ببین دارد می‌گوید که من این‌جوری خلق کردم. ببین اتفاقاً آیه این‌جوری می‌گوید. می‌گوید که بعد به آسمان پرداخت. ثم استوی. نه، می‌گوید ثم استوی الی السماء. نه.

چیست؟ آیه‌اش یادم هست. ثم اول از عرض شروع می‌کند. آره، بعد می‌گوید که بعد می‌گوید به آسمان پرداخت. اگر این‌جوری نمی‌گفت، معنایش این بود که اگر می‌گفت که فسواهن سبع سماوات، یعنی اینکه آسمان هرچه هست همین هفت تاست.

هفت‌گانه و ساخت آسمان

ولی ببین این‌جوری که دارد می‌گه، یعنی اینکه مثل اینکه من بگویم که به آسمان پرداخت و خورشید را در آن قرار داد. به آسمان پرداخت و مثلاً هفت چیز آفرید. این نیست که همه آسمان را تبدیل به هفت طبقه کرد. دقت می‌کنید؟ ببین شما من یک چیزی هم که پرسیدم، کسی جواب نداد، فکر کنید بعداً جواب بدهید.

در کنار سبع سماوات، عرش عظیم داریم. وقتی در موازاتش گفته می‌شه، یک چیزی است که مثل همین است دیگر. مثلاً هفت آسمان و رب العرش العظیم. شما می‌خواهید بگویید که عرش عظیم یک چیز نامرییه در قرآن؟ یک چیز معنوی است؟ نه، نه. یک چیز مادی نیست. خودِ عقلِ ولی من یک چیزی ولی من یک چیز بهتری، من یک چیز ساده‌تری می‌گویم.

کل کهکشان‌ها صد تاست. کل هستی را می‌گویم عرش. وقتی یک چیزی مثلاً در کنار سبع سماوات، آن یک خورده غیرعادیه. این‌ها بحث‌های ادبیه. وقتی من می‌گویم که سبع سماوات و در کنارش یک چیزی می‌آرم، این‌جوری باید جنسش مثلاً به این بخورد. من می‌گویم سبع سماوات و کل هستی.

یک خورده من می‌خواهم بگویم که یک خورده دقت بکنید، بیشتر به این می‌آید که عرش عظیم منظور همه این کهکشان‌ها باشند. مثل منظومه شمسی و بقیه‌اش. و همین این آیه مخصوصاً خیلی شاهد خوبی است که ایشان آورد. فسواهن سبع سماوات. که به آسمان پرداخت، می‌گوید که نمی‌گوید فسواهن سبع سماوات. نمی‌گوید آسمان را هفت طبقه کرد. یک چیزی را آنجا هفت طبقه کرد در آسمان.

مثل اینکه اولش مثلاً یک هفت طبقه هست، ولی چیزهای دیگر هم هست. من مطمئنم اگر یک نفر از هزار و خورده‌ای سال قبلم به قرآن خوب دقت می‌کرد، می‌فهمید که این سبع سماوات اون‌ورش هم چیزهای دیگر هم هست. یعنی این اینکه یک چیز عظیمی در کنار این سبع سماوات هست و این چیز کوچیکیه در مقابل آن، کلمه عظیم یک جوری فیزیکیه.

من این‌جوری حس می‌کنم. را هیچ‌وقت روی متن نمی‌شود دقیق صحبت کرد. همیشه می‌شود آدم من حرف بزنم، منتها من وقتی قبول می‌کنم که حرفم غلط است که دقیقاً نقض بشود یا شما یک چیز بهتری بگویید. عین همین بحث‌های مدل‌هایی که پوپر می‌گوید. من تئوریم این است که این است و این شواهدشه. جایی هم نقض پیدا نمی‌کنم.

شما یک تئوری بگویید از این بهتر باشد که من این تئوری را ول کنم. وگرنه حتی اگر یک آیه‌ای باشد که این را نقض بکند، این‌ها بحث‌هایی که ما تو قبلاً کردیم.

اگر یک آیه‌ای باشد که این تئوری مرا نقض بکند، یک دانه آیه باشد که نقض بکند، باز من این تئوری را ول نمی‌کنم تا وقتی که یک تئوری دیگر بیاید که هیچ نقضی نداشته باشد. مثل فیزیک.

تئوری فیزیکی و نقض آیه

وقتی یک مدل فیزیکی را، یک تئوری فیزیکی را می‌پذیرم، ممکن است یک آزمایش بیاید نقضش کند. من همه فیزیک را، کتاب‌ها را ببندیم بگوییم خب هیچ تئوری نداریم. خلاصه یک تئوری را نگه می‌داریم یا آن نقضش برطرف می‌شه، نقضش آن آیه را بهتر می‌فهمیم. این هیچ استدلالی در مورد یک کتاب لااقل همه جا استدلال همین‌جوریه.

در مورد یک کتاب، چیزی که زبان بر حسب زبانه، دقیق نیست. همیشه زبان یک انعطافی دارد و هیچ‌وقت همه‌چیز یک ابهامی دارد. بنابراین تو همان ابهام‌ها بهترین حرف‌ها را باید بزنی. باید یک جوری سعی بکنی متن را در یک چیزی که من می‌گویم یک خورده برام تو این الان این حرف‌هایی که شما دارید، خیلی مهم است که متن را دقیق بخوانید.

کلمه‌ها را دقت بکنید. ضمیرش غنه است، هوست. وقتی با یک کار و کار دارید این جزو مهارت‌هایی که ما خیلی باهاش آشنا نیستیم. ما با محاسبه کردن خیلی خوب آشنا هستیم ولی واقعاً با درک متن خیلی آشنا نیستیم. شما خیلی راحت مثلاً فرض کنید اینجا می‌گویید که مثلاً اینجا این‌گونه گفته. می‌گویید جای دیگر هم الم تر مثلاً به این معنا آمده.

خب اینجا ایشان بود دومی‌ش. خب بگذارید ایشان بگوید شما یک آیه دیگر. من در واقع این بحث را شما مطرح کردید. آخه دور دور هستش. پرسیدم ازش که این پایه را کی این‌گونه از این ترجمه کرد؟ چرا این‌گونه ترجمه کرد؟ خب این یک دلیل نقلی دارد. ببینید گفته از سماع نه زج نه سماع.

این صفت موصوفه. اگر می‌خواست مضاف‌الیه باشد، نباید از سماع‌ال‌فلان می‌گفت. آن‌وقت می‌تونستیم بگوییم آسمان دنیا. همون‌طور صفت موصوفه، معنی اینجا دنیا را به آن صفت بگیرید و بعد می‌بینید که پایین‌تر. من در مورد این قواعد نحوی باید یک جلسه صحبت کنم. قواعد نحوی از تو قرآن دراومده. می‌فهمید چه می‌گم؟ از زبان عرب دراومده.

از زبان عرب مخصوصاً از تو قرآن دراومده. یعنی ببینید خب من نه ولی واقعاً نحو عرب در اول از قرآن آمده. این من نمی‌خواهم بگویم اصطلاح نحوی نمی‌شود که. اصولا باید اصطلاح نحوی بکنیم. ولی این‌جوری قرآن آن‌قدر قاعده نحوی شکسته، من می‌توانم یک جلسه در مورد شکستن قواعد نحوی در قرآن کامل صحبت بکنم.

بنابراین وقتی که یک معنی عجیب و غریبی به دلیل یک قاعده نحوی دارد درمیاد، من باید بفهمم که اینجا آن قاعده را در واقع باید بگذارم کنار. آن‌قدر قاعده نحوی در قرآن شکسته شده هست. الان من می‌توانم همین الان چنان فاعل‌های جمعی بیارم که فعل‌هاشون مفرده، فاعل مثنایی بیارم که فعلش یک جا مفرده، یک جا مثناست، همان فاعل.

یعنی اصلاً یعنی اصولاً قواعد نحوی تو قرآن باهاش بازی می‌شود. بنابراین حجت نیست. وقتی یک معنی خیلی عجیب و غلطی از در آن درمیاد، در واقع ببینید نکته این است. نکته این است که وقتی که معنی واضحی می‌تواند داشته باشد اگر مضاف‌الیه باشد.

حذف به قرینه در زبان

الان من خودم وقتی که می‌دانم جمله‌ای که من بگویم اگر فعلشو مثلاً اسب نگم، اسب هم بگویم شما می‌فهمید این یعنی اسب یا اصلاً فعلشو نگم. به قرینه می‌توانم حذف کنم. یک قاعده را من می‌توانم بشکنم به شرط اینکه مطمئن باشم که شما دچار ابهام نمی‌شید.

نکته این است که این آیه آن‌قدر برای مردم واضح بوده که ان‌السما ان‌زین‌السما دنیا و مصابی یعنی چه؟ هیچ لزومی ندارد که آنجا قاعده‌ای هم رعایت بشود. در عین حال که آن قاعده‌ای که شما می‌گویید از آن قواعدیه که کلاً خیلی اعتبار ندارد. یعنی قاعده مطلقی تو قرآن لااقل نیست. شما خیلی جاها مشابهش می‌بینید که این اتفاق نمی‌افته.

به هر حال نمی‌شود صرف اینکه نمی‌دانم یک نحوی بعد از قرآن یک جایی نوشته که هر وقت این‌جوری آمد آن باید این‌جوری اومد، یک دفعه یک آیه را یک جوری، می‌دانید این کار را بکنید چه می‌شه؟ اصلاً این تمام من کلاً در مورد اینکه چرا این‌قدر قواعد نحوی تو قرآن شکسته می‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند که این قواعد نحوی شکسته می‌شود در واقع یک جوری مثلاً مشکلش این است که نحو را بد نوشتن. اصلاً این‌جوری نیست. کاملاً به امر قواعد نحوی شکسته می‌شود و این جزو چیزاییه که حالا من بعداً می‌توانم اگر به من اجازه بحث ادبی بدهید یک جلسه صحبت کنم. ببینید شیوه این خیلی مشهوره که به قواعد نحوی رجوع بکنم و این‌جور چیزها.

مثلاً توانایی که ما چرا وقتی می‌توانیم نصبش کنیم، می‌توانیم که فاعل را می‌کشیم، این‌ها را مثلاً به مکان واقع یک لحظه اجازه بدهید. بحث این است که یک یک جایی یک آیه‌ای هست که اگر تو قاعده نحوی را که فکر می‌کنی درسته، همه می‌دونی همه قواعد نحوی همه زبان‌ها استثنا دارند دیگر. خب؟

حالا اگر من یک جایی یک قاعده نحوی را اعمال می‌کنم، یک دفعه درمیاد که مثلاً فرض کنید انسان سه چشم دارد. خب؟ پس قاعده نحوی اینجا جزو استثناهاست. شما می‌بینید که این جمله دارد معنی کاملاً مقتضایی پیدا می‌کند.

منظورم به قرآن نیست. هر جایی شما یک جمله‌ای آدم معقولی نوشته، شما می‌خوانید و یک قاعده نحوی استثناپذیر وجود دارد که اگر آن را اعمال بکنید یک چیز عجیب و غریبی از تو این درمیاد.

چون شما می‌توانید فرض کنید که چون آن آدم می‌دونسته که شما می‌دانید که آن معنی احمقانه را ندارد این جمله، پس می‌فهمید که این قاعده را باید از آن چیزش استفاده کنید. می‌فهمید چه می‌گم؟ آن جایی که در مورد وضوئه، خب چیزی وجود ندارد.

یعنی این‌جوری نیست که شما اگر این را این‌شکلی بگیرید یا اون‌شکلی یک معنی عجیب و غریبی پیدا کند. جایی که در واقع حساسیتی وجود ندارد، قاعده نحوی حکم می‌کند. اگر نه غیر از بلاغته. می‌فهمید چه می‌گم؟

ابهام نحوی و حجیت فهم

من اگر قاعده نحوی را بشکنم که مردم یک چیز دیگر بفهمند، جایی که حجتی هم برایشان نبوده که نباید این را بفهمند. پس خیلی جاها می‌شود قاعده بحث نحوی کرد به شرط اینکه یکی از دو طرف چیز نداشته باشد، به اصطلاح ارجحیت کامل به آن یکی نداشته باشد. نه، خیلی مسائل هست که قرآن مبهم‌گویی می‌کند و حجت هم ندارد و حالا ما هم قاعده نحوی‌ش هم که نمی‌توانیم استفاده کنیم.