در این جلسه نقد روش علمی به روایت فایرابند و علم بهمثابه سنت جامعهٔ علمی بررسی میشود. طب قدیم، تعبیر رویا، کیمیاگری و راززدایی ساینس در برابر نگاه طبیعی قرآن به جهان مطرح است. موجبیت و ماتریالیسم متدولوژیک، و رویا در سورهٔ یوسف نیز بحث میشود.
خب ببین من دیگر خیلی نمیخواهم این قسمتهایی که آنچرا یک چیزهایی را میخواهم دوباره یک این تکرارها را من یک بار سعی کردم، اول اول این جلسه هم که چرا یک چیزهایی را تکرار میکنم؟
برای خاطر اینکه باز روی این میخواهم تأکید بکنم که خیلی این چیزهایی که دارم اینجا میگویم چیز نیست واقعاً یک یک یک خیلی کامل و منسجم منسجمی نداشتم. مسئلهش این است که یک بار میآم یک چیزی میگم، به نظرم میآید که یک چیزهایی را نگفتم خوب نگفتم بعد دوباره میگویم.
بعضی چیزها را حتی سه بار هم شده گفتم حالا مثلاً الان میخواهم یک بار دیگر حرفهای چیزهایی که از قول فایرابند گفتم را مثلاً ظرف چند دقیقه تکرار بکنم، یک چیزی یک چیزهایی میخواهم اضافه بکنم. یکی اینکه اولین نکته حرفهاش این بود در مورد ساینس اینکه اصلاً روش علمی وجود ندارد.
روش علمی و جامعه علمی
در واقع جامعه علمیه که بر اساس یک معیارهای مبهمی تصمیم میگیرد که یک چیزی علمی هست یا نه. یک واقعیته، موجوده یعنی هیچ چیزی الان شما تو هیچ کتابی نمیبینید که روش علمی ساینس را تعریف بکند. خیلی چیزهایی که جزو ساینس هستند از نظر روش خیلی ضعیفن این دفعه قبل آن امید که بحث میکرد، اول حرفش این بود که روش علمی حتماً با تجربهست.
چون یک چیزی است من بر علیهش میتوانم از ضبطشده استفاده بکنم هرچند اینجا حضور ندارد. ولی بعد که صحبت کردیم، گفت بله ریداکشن هم مسئلهست من یک مثالی زدم از اینکه یک جایی روش علمی مثلاً خیلی تجربه در آن نیست و یا تجربه در آن هست، ولی ریداکشن میخواهند.
یعنی مثلاً در هومیوپاتی میخواهند که این روش درمان ریداکشن بشود ازش شیمیایی چه اتفاقی تو بدن میافتد. بعد امید گفت که آره، ریداکشن هم هست گفتم چرا؟ گفت از پس هم روش مسئلهست هم ریداکشن. ولی یک خورده صحبت کردیم من مثال فروید و یونگ را زدم که جفتشون از نظر روش، یونگ کاملاً برتری دارد.
از نظر به اصطلاح ریداکشن هم یونگ ریداکشن نمیکنند محتواییه و دقیقاً امید گفت که آره، محتوا هم هست. یعنی دقیقاً نکته همین است واقعیت این است که محتوا هم هست امید آخرش این را گفتش که بله محتوا هم هست. تو این که آن موقع قبول نمیکنم، ولی خب به مرور قبول میکنم.
این هم میشود این مشکل علماست مثلاً آها ولی واقعیت یعنی الان این است. جامعه علمی، اینکه حالا مثلاً یک چیزی چند سال طول بکشه که وارد علم بشود یا نه جامعه علمی تصمیم میگیرد که اصلاً بحث آن جامعه علمی هستند.
علم بهمثابه سنت
بله یعنی من میخواهم این چیزی که فایرابند میگوید جا بیفتد که علم تبدیل به سنت شد.
یعنی اینجوری نیست که خیلی چیز شفافی باشه، چه علمیه کدام فعالیت علمی هست کدام نیست. یک سنت حاکمه دیگر حالا کلی عوارض داشته من خیلی جامعه خنک بله خب این که یک نظریه میآید جا میافتد و ما قبل همه میشه، دلیلش این نیست که کسی آن را قبول نکرده و پذیرفتن.
دلیلش این است که یک نسلی میآیند که اول با نظریه بزرگ شدن آره، مثلاً گاهی یکی از مهمترین اتفاقهایی که میافتد این است که یک مخالف میرود. مثلاً در مورد فرض کن بحث بین فرمالیسم با نمیدانم شهودگرایی در ریاضیات، فکر کنم مثلاً مردن برور خیلی مهم بوده.
برای عنوان برای اینکه آنها خیلی وابسته بودن به شخص برور ولی اینور مثلاً آدمهای متعددی زیاد وجود داشتن که از فرمالیسم دفاع میکردند. حالا خیلی اتفاق، خیلی چیزهای دیگر هست من برای خودم معماست که چگونه این نظریه فروید یک دفعه اینقدر جا افتاد ظرف مدت خیلی کوتاه.
نه آزمایشی بوده نه هیچی نمیدانم خیلی خیلی یک حالت چیزی دارد برای من مبهمه که این چهجوری، یعنی واقعاً روابط عمومی داشتن یک دانشمند در جا افتادن نظریهاش مؤثره دیگر. این باید این را ببیند آن جا در واقع آن عدهای که اصلیها هستند را ببینه، یهو قانعشون کند که نظریهاش خوب است.
یک آدمی ممکن است آدمی باشه که خودش چیز باشه درونگراها باشه و نتونه نظریات خودش را جا بندازه. خیلی عوامل دیگر هست یعنی اینجوری نیست که علم تعریف داشته باشه بعد نکته مهم این است که این جامعه علمی یک جوری چیز هم داره، به اصطلاح یک ایدئولوژی پنهان هم دارد مثل همین سنتها.
ادعای کشف حقیقت
حالا بگذریم من یک نکته دوم بحثها این است که علم اصولاً ادعای دیگر کشف حقیقت نداره، بدون اینکه خیلی رسمی اعلام بشود تعلیمات عمومی. ولی چون فیزیک در واقع دیگر ادعای کشف و حقیقت ندارد پس علم هم آن ریداکشن نهایی را انجام نمیدهد.
ولی هنوز به طور به اصطلاح فضای عمومی این است که نه تنها واقعاً حالا باید خواص را بگذاریم کنار، نه تنها علم ادعای کشف حقیقت را از بین نرفته و آن مثالی که دفعه قبل زدم را میخواهم باز تأکید بکنم.
یک چیزی که علم نگفته اگر یک نفر بگه، رسمیت پیدا نمیکند یعنی یک جوری دارد حرف چیز میزند بله یعنی مثلاً فرض کن من آن مثالی که زدم که به عنوان یک چیز ضد علمی غیرعلمی که مثلاً در قرآن ادعا شده که یک پیامبری با تکلم حیوانات را به اصطلاح میفهمد.
و این درست است علم چیزی که نمیگوید که مثلاً الان که یک جوری زبانشناسها به شدت معتقدن که زبان حیوانات پیچیدهتر از آن چیزی است که ما تا حالا فکر میکردیم.
ولی نکته این است که تا یک چیزی در انگار این سنت پذیرفته نشود اصلاً نباید حرفشو زد. در حواشیشم یک جوری نه ببین نه تنها ادعای کشف حقیقت وجود داره، ادعای کشف کامل حقیقت انگار وجود دارد. در هر لحظهای شما میترسید از اینکه یک چیزی بگویید که جنبهی تصورش درست نباشد. من این جلسه میخواهم اینقدر از این چیزها بگویم که که من نمیترسم.
نتایج علمی و سرکوب شاخههای دیگر
من میخواهم یک عالم چیزهایی بگویم که غیر علمیان، کافیان تخیلیان اصلاً شاید. خب یکیش اینکه نتایج علمی هم که ادعای اصلی علمی که نتیجه زیاد به بار آورده این خیلی خیلی نکته مهمی است که علم نتیجههایی به بار آورده، نتیجههای زیادی به بار آورده خیلیهاش مفیده.
ولی این نکته این است که این همزمان با سرکوب همهی شاخههای دیگهای بوده که میتونسته وجود داشته باشه.
پزشکی و شکست اساسی علم
بنابراین معیار مقایسهای ما نداریم من مخصوصاً من شخصاً معتقدم که آن جایی که علم نهایتاً یک جوری شکست اساسی میخورد پزشکیه. یعنی همه به این نتیجه میرسند که این پزشکی برای یک چیزهایی خوب است و فرمهای دیگهی پزشکی وجود دارد که محیطترن از موردی بعضی از بیماریهای دیگر.
همین الان مثلاً طب سوزنی در مورد درمان خیلی از دردها کاملاً دیگر رسمیت پیدا کرده. بدون اینکه ریداکشن انجام بده بگذارید من بگویم چرا پزشکی به نظر من این اتفاق به طور نه واقعاً.
من تا اونجایی که میدانم یک سری تئوریها وجود دارد واقعاً حالا مگر اینکه اخیراً یک اتفاقی افتاده باشه. یعنی خود کسانی که طب سوزنی کار میکنند به یک تئوری معتقد نیستند. یک تئوری خیلی سنتی دارند که با اصلاً با فیزیولوژی بدن انگار ارتباط ندارد.
بگذارید من اصلاً بگذارید من خیلی دل واقعاً بحث بود اینقدر این بحثها حاشیهایست و خیلی خوب میتوانم بهتان بگویم که طب غیر به اصطلاح پزشکی روز چه جوریه، مثلاً چه جوری میفهمند این چیزها را. و چرا فکر میکنم که پزشکی با جایی که علم من این را یک خورده مختصر بهتان میگویم.
چرا پزشکی جاییه که به نظر میآید که علم قبول میکند در واقع حالتهای آلترناتیو را. برای اینکه ببینید اصولاً ما وقتی در مورد یک حالت بدن خودمون، بیماری یک چیزی است که وقتی من این بیماری را در واقع میگیرم بیشتر از اینکه چیز بیرونی داشته باشه که دیده بشه، یک چیز درونی دارد.
من بیماری خودمو از درون دارم میبینم اصولاً علم ارزشی برای این قائل نیست که من خودمو از یک جای دیگر هم دارم میبینم از داخل. حس مثلاً بیماری که به من غلبه میکنه، این حس را من یک جوری خودم دارم درک میکنم.
طب قدیم و حس درونی بدن
اصلاً ریداکشن لازم نیست انجام بدهم بگذارید من این دیوونهش میکردم من الان واقعاً چه بگویم. نمیدانم حالا بگذارید چند دقیقه در موردش صحبت کنم ببینید مثلاً چه جوری، بگذارید به عنوان یک مثال خیلی ساده اینکه چه جوری پزشکی پزشکی قدیمی که گیاهها را مثلاً برای بیماریها انتخاب میکردن، شانسی میرفتن انتخاب میکردند.
مثلاً یک گیاه را برمیداشتن برای همهی بیمارها انواع گیاهها را میدادن تا یکی نتیجه. بعد میفهمیدن که مثلاً برای یرقان باید یک ماهی کوچیک زنده را بندازن در حلق طرف. ظاهر این بود که مثلاً بیماری داشتن یک تعادلاتی در این آفرین ببینید همان کاری که حیوانات همه میکنند یعنی وقتی مثلاً یک گربه را وقتی که شما برمیدارید واقعاً چیزی که زیاد دیدم.
یک گربه میرود تو باغچه، شروع میکند گیاهها را بو میکند و بعد یکی را میخورد. وقتی که مهر درد دارد وقتی که یک مشکلی دارد مکانیسم درونی بدنش وقتی بوی یک گیاهی به مشامش میرسه، بهش یک حسی پیدا میکند تمایل دارد این گیاه را بخوره. و واقعاً آن گیاه برایش خوب است برای خاطر اینکه بدن یک چیزهایی میفهمد دیگر.
بدن در واقع خودش یک مکانیسمی داره، آن گربه خودش انگار درک میکند. شما متوجه هستید؟ این مکانیسمیه که باهاش دارو کشف میکردند یعنی یک آدمهایی همانجوری که یک ریاضی یک آدم ممکن است استعداد ریاضیش نبوغآمیز باشه، یک آدمهایی وجود داشتن که این حسهاشون بینهایت قوی بود.
یعنی به محض اینکه مثلاً یک چیزی برای خودشان عارض میشد، به راحتی میتونستن حتی در این حد میفهمیدن که میل دارند مثلاً الان یک ماهی کوچولوی چیز بخورن. زنده بخورن حسشو داشتن دقت بکنید یعنی درست نمیشود ریدوس کرد مثلاً به فیزیک و شیمی و اینها.
آنها نمیتونستن لااقل بکنند ولی این آدمهای نابغهای که این حسها را داشتن، کمکم نسبت به حالتهای بدن خودشان یک چیزهایی پیدا میکردند. یک خورده دقیق میشدن مثلاً چه میدانم حالت صفراوی را نمیدانم با حالت چیچی فرق میذاشتن. کمکم یک تئوری درست میکردند دیگر برای اینکه بدن، حالتهای بدن و اینکه خوردن چه چیزهایی میتواند از آن ببره.
طب سوزنی هم اینجوری کشف میشود اصلاً مهم نیست ریداکشن داشته باشه یعنی یک جایی برای اینکه در میکند این طرف مثلاً فرض کن نسبت به سطح بدن خودش نسبت به این دردهای سطحی بدن خودش یک حس خیلی کاملی دارد و میداند که شاید این را تجربه کرده باشید که خیلی از دردها منتشر میشوند تو بدن.
مثلاً شما یک جاییتون درد میکنه، غوزک پاتون هم درد میگیرد همراهش مثلاً اینجوری اعصاب به هم مرتبط یک آدمی که نبوغ طب سوزنی دارد میفهمد که این دردی که الان پشتش دارد اگر یک سوزن اونجاش بزند مثلاً روی تسکین این درد مؤثره فرض کن.
یعنی تمام این طب در واقع قدیم یک جوری از حسهای درونی میآید و این حسهای درونی اعتبار دارد واقعاً. یعنی پزشکی همه چیزو از بیرون نگاه میکند اصولاً علم اینجوری است دیگر علم اصلاً به این نکته توجه نمیکند که ما یک چیزهایی از حقیقتو از درون داریم میبینیم. این اصلاً هیچ اعتباری ندارد فقط چیزی که از بیرون دیده میشود انگار اعتبار دارد.
یعنی شما میخواهید یک چیزی در مورد جهان بفهمید یک بخشی از جهان همین چیزی است که من درون خودم دارم. هرچند نمیتوانم عرضه بکنم در آزمایشگاه ولی یک چیزی در درون من هست که قدیم خیلی به این اهمیت میدادن چه تو پزشکی چه تو جاهای دیگر ولی الان علم مطلقاً اهمیت نمیدهد برای اینکه قابل ارائه نیست.
ترکیب علوم و تقدم فیزیک و شیمی
اه حالا بگذار یک یک نکته خیلی مهم این است که ترکیب علمها به این ترتیبی که دارند کشف میشوند فوقالعاده چیز است. در واقع بستگی به این دارد که روش علمی چه چیزی را بهتر در واقع به قلاب یا کشف میکند.
اینکه اول فیزیک و شیمی پیشرفت میکنند ولی مثلاً یک علومی مثل روانشناسی و خیلی چیزهای دیگر پیشرفت نمیکنند واقعاً برای خاطر این است که روش علمی به معنای همان آزمایش و اینها آن چیزی که وجود داشته حالا ممکن است گنگ باشه.
به هر حال ما میفهمیم که روش علمی یک جوری با همین مفهوم آزمایش کردن یک چیزی را تو آزمایشگاه به طور تکراری بتوانیم ارائه بدهیم ربط دارد.
همه علوم دیگهای که اینجوری خیلی به دام نمیفتن کنار موندن دیگر دیر دارند رشد میکنند من به نظرم آنها مهم است ولی خیلی خیلی چیزها مهم است ولی واقعاً ببین علم یک جوری چیز شده دیگر.
شوقی که علم اصلاً همه آنها را بگذار کنار بین خود دانشمندایی که حالا پولم میخواستن اولین جایی که این روش علمی به معنای آزمایش کردن و اینها خیلی خوب جواب داده در فیزیک و شیمی بوده و همه خب طبعاً جذب آنها شدن. این کاری که نیوتون کرده جدای از مثلاً نیازهای سرمایهداری یک شوق علمی تو خیلیا ایجاد کرده.
به هر حال بله ولی واقعاً مثلاً طب شما نمیتوانید بگویید که طب قدیمی انواع طب قدیمی پیچیدهتر از طب جدیده. مشکلشون این است که قابل با روش علمی به دست نیومدن و قابل ارائه نیستند. آزمایش تکرارپذیر نمیشود انجام داد و میخواهم بگویم این آزمایش تکرارپذیر و قابل مشاهدهتفسیر عموم انجام دادن یک ضایعهای به همراه داشته که به خیلی چیزها بیتوجهی شده.
یعنی اصولاً چیزهایی که همراه با حس و شهود به دست میآید کنار گذاشته شده دیگر. و این هم جزو کار جزو نتایج علمی که داریم مثلاً تعریف میکنیم این هم بگوییم که به هر حال این تحول به اصطلاح را اومدن ساینس و سنت شدنش یک ضایعاتی هم همراه داشته.
روانشناسی بهتعویقافتاده
اینکه ما مثلاً روانشناسی که خیلی بیشتر از شیمی بهش نیاز داریم تو زندگی خودمان که میخواهیم خودمان میخواهیم چه کار کنیم؟ میخواهیم زندگی کنیم و مثلاً یک زندگی خوبی داشته باشیم. اطلاعات در مورد زندگی داشتن، تجربه دیگران را به خودمان منتقل کنیم میتواند ۳۰۰ سال پیش هم این کاری که الان دارد انجام میشود انجام بشود.
روانشناسی هیچ کاری در آن انجام نشده که ریداکشنی صورت بگیرد یا روش علمی در آن به کار برود. فقط یک جوری به تعویق افتاده ۳۰۰ سال میتونست انقلاب مثلاً این اینکه یک حجم عظیمی از آدمها بیان کار بکنند میتونستن کار روانشناسی بکنند و الان ما مطمئناً خیلی زندگی بهتری داشتیم.
به دلیل اینکه آن خیلی به زندگی ما نزدیکه همین الان تو ۳۰ سال اخیر من فکر کنم حجم اطلاعاتی که روانشناسی را کرده که اگر یک نفر بدونه یا ندونه را زندگیش تأثیرهای اساسی میگذارد خیلی زیاده. این در واقع یک جوری این یک نقص هم هست برای اینکه علم در واقع یک چیزهایی را به تعویق انداخته.
این قسمتهای زیر سؤال بردن این است که حرف از این بزنیم که علم خیلی نتایج داشته. در واقع ببینید شما یک یک چیزی که خیلی مهم است این است که همینجوری بشینید تخیل خودتونم به کار بندازید که چه علومی ممکن است وجود داشت به وجود میتونست بیاید که تا الان نیامده.
خیلی چیزاست که میتونست به وجود بیاید الان خیلی مثلاً در فرهنگهای خیلی سنتی یک چیزهایی وجود دارد که کاملاً فراموش شده.
انقلاب علمی و انکار معارف قدیم
بگذار من یک چیزی که واقعاً به نظر من مهم است و خیلی من روش تأکید دارم این است که این را آدم بفهمه که این اتفاقی که افتاد، این انقلاب علمی صورت گرفت یک چیز عجیبی اتفاق افتاد.
یک به اصطلاح گستره فرهنگیای که به قول تو یک دفعه همه معارفی که از قبل از در واقع انقلاب علمی به دست بشر رسیده بود، همه یک جوری انکار شد. این تحویل شده انکار شده و همه را کنار گذاشتن یک جوری از کف شروع کردن.
این خیلی اتفاق بدی در تاریخ بشر بوده این مثلاً فرض کنید همهشم یک جوری بعداً احیا دارد. مثلاً تعبیر رویا یک چیزی بوده دیگه، یک علمی بوده یک عده داشتن کتاب داشت برای خودش.
یک عده به عده دیگر سعی میکردند یاد بدن درست؟ منتها مشکلش چیه؟ شاید ۱۰ نفر آدم درست و حسابی هم تو تعبیر رویا کار نکرده بودن و کتاب ننوشته بودن. خب؟ مثلاً الان سالهای اخیر که تفسیر رویا دارد برای خودش، آدمهای زیادی.
تعبیر رویا آرتمیدوروس و ابن سیرین
این یک کدی که خیلی فرق دارد چیش فرق داره؟ اصلاً تفسیر رویاهایی که شما دارید میبینید یونگ و مثلاً فروید میگن، هیچ ربطی به آن خوابگزاری دوره اندیشمندان ندارد.
دارد چرا بزرگترین خوابگزار تاریخی آدم که به اسم آرتمیدوروس یک یونانیه نبوغ خوابگزاری داشت واقعاً کتاب داره، کتاب معروف دارد من الان برایتان تکست مدرن میآرم که یک چیزی را اشاره میکند که آرتمیدوروس هم این را گفته مثلاً. میفهمد واقعاً این نمادها را اصلاً اینجوری فکر نکنید تفسیر نه، نه. چرا؟
ببینید یک چیز خیلی مهم در رویا فهم نمادهای این رویا. نه من با آن موافقم از نظر اینکه کلاً این تونستن. یعنی آرتمیدوروس وقتی یک رویا را تفسیر میکرده، الان هم همان تفسیر را قبول. بگذار من این مثال را بزنم تعبیر خواب مثلاً قبل از این میگفتند که مثلاً آیندهبینی باهاش میکردند دیگر.
و الان یونگ قبول دارد که میشود دیگر الان، الان میشه؟ نه بله یونگ یونگ قبول دارد من یک چیز دارم من یک صحبتی اینجا در مورد تفسیر رویا قبلاً کردم و در این موردها توضیح دادم. فروید فروید هم حتی قبول دارد فروید میخواهد قبول دارد که مثلاً رویا ظاهر میشود.
یک نفر که میخواهد بمیره، مثلاً هر وقت خواب دیدید که یک قطاری از ایستگاه حرکت کرد و رفت شما هم سوارش بودید یعنی میخواهید فروید این را میگوید. یعنی اینجوری نیست که الان تفسیر رویا، این دقیقاً هم اتفاقی که افتاده این است.
اول اومدن گفتن انگار یک معنیهایی دارد بعد هی رفتن جلو کمکم دارند به این میرسند که بابا همونی که آنها میگفتند هم درست بود دیگر. مثلاً یک چیزهایی حتی نمادهاشون هم درست بود من نمیخواهم بگویم که تفسیر مثلاً رویای آرتمیدوروس را بخونی یا ابن سیرین را بخونی، همه چیز یاد میگیری.
اینها دو تا آدمان سه تا آدمان تو دنیا یک چهار چند تا کتاب نوشتن و اعتبارش زیاد نیست برای اینکه خب نبوغ باید پشت هر چیزی باشه.
مثال یونگ از خواب خانه در آتش
باید یک ۷۰ نفر آدم نابغه بیان کار بکنند ولی بگذار من یک مثال از یونگ بزنم.
میگوید که در یک در شوروی یک نفر خواب دیده که پزشک معالجش در خونهاش تیر افتاده و تو آتیش دارد میسوزه. و با ناراحتی روز بعدش مثلاً تماس گرفته و فهمیده که این مرده.
روز و شبش مثلاً در بیمارستان در اثر یک تب شدیدی مرده این نماد این کسی در خانه خودش آتیش گرفته دارد میسوزه، یعنی اینکه یک جوری جسمش مثلاً ملتهب شده. خانه مثلاً یک جوری نشاندهنده بدن میتواند باشه یونگ میگوید که وقتی که من این را شنیدم یعنی به من نو گفت من نگاه کردم، یاد این افتادم که آرتمیدوروس هم این را گفته.
یک نفر شاید آرتمیدوروس رفت گفت که من خودم را دیدم که تو خانه آتیش گرفته هستم گفت تو میمیری. تب میکنی و میمیری من که این را خوندم، تو کتاب یونگ رفتم ابن سیرین را نگاه کردم نوشته که اگر شما ببینید که تو خونهات آتیش گرفته حتماً کلکتون کنده است.
ببینید اینجوری نیست که فکر کنید این تعبیر رویای قدیمی یک مدتی به کل گفتن که اصلاً خرافاته. بعد کمکم فروید آمد گفت نه، یک حالتهای روانی اطلاعات روانی در آن ظاهر میشود. بعد کمکم شما الان نگاه میکنید اعتبار علمی ۱۰۰٪ ندارد یونگ را مثلاً خیلیها قبول ندارند.
ولی کمکم فضای مثلاً تفسیر رویاها، حتی تو فروید هم به سمتی میرود که یک اعتباری در مورد آیندهام در آن هست. بنابراین یک جوری مثلاً یک چیزی، چرا این اتفاق افتاده؟ این یک مصیبتیه دیگر. یک علمی وجود داشت درست است خیلی روش کار نشده بود رشد نکرده بود ولی همه یک جوری میفهمیدن که یک اطلاعات جالبی تو رویاها هست.
اصلاً ۳۰۰ سال به کل انکار شد که اصلاً رویا هیچ، اصلاً میگفتند رویا بیمعنیه. میگفتند شما غذا میخورید اینها مثلاً در یک تئوریهایی اینجوری داشت فروید اول کتاب تفسیر رویایش یک مجموعهای از حرفهایی که در مورد رویا زدن که بیمعنیه را گفته.
کیمیاگری و احیای یونگ
ببینید چقدر چیزهای بیمعنی گفتن در مورد این موضوع یا مثلاً کیمیاگری را یونگ احیا کرد. کیمیاگری به عنوان یک چیزی که کاملاً خرافاتی حساب میشه، احیا کردن یعنی چی؟ یعنی اینکه معلوم شده یونگ یک کتاب بزرگ دارد به اسم روانشناسی و کیمیاگری. کیمیاگرها درست حالا شاید مثلاً نتونستن مس را تبدیل به طلا بکنن، اولاً هدفشون یک نکته این است که هدف یا مثلاً طلا نساختن.
این را میگفتند که مثلاً سرمایهگذاری بشود روش واقعاً یک هدف خیلی بزرگتری داشتن. یک جور ارتباط عرفانی با طبیعت میخواستن برقرار کنند و حسشون این بود که اگر این ارتباطو بتونن برقرار کنن، این راز را مثلاً بتونن کشف کنند بعد میشود مس را طلا کرد.
کلی چیز است یعنی شما ببینید از اینکه ابنسینا و همه این نوابغ در طول تاریخ که علاقهای به کیمیاگری نشان دادن، بفهمید که پرت و پلا نبود خرافات نبود. یک پایههایی داشته یک چیزهایی میفهمیدن من میگویم احیا کرده حداقل این را نشان داده که مطالعه کتابهای قدیمی کیمیاگری و نمادهایی که آنها به کار میبردن در تفسیر رویا حداقل کاربرد خوبی دارد.
روانشناسی کاربرد دارد حالا یک دلایل علمی خوبی دارد که چرا اینجوری بوده. و خیلی چیزهای دیگر علومی وجود داشته، پزشکی وجود داشته همه چیز یک دفعه صفر شده گفتن اینها همهاش مزخرفه و بعد دوباره از نو شروع کردن.
و بعد همینجور که دارد جلو میرود کمکم به نظر میآید که نه آن معارف قدیمی، نه فقط یک چیزهای خیلی جا بعضیا کاملاً درستن بعضیا بهتر حتی از چیزاییان که علم ممکن است آورده باشه بعضیا یک چیزهای قابل استفاده مثل کیمیاگری حداقل چیزهای قابل استفاده در آن هست.
خیلی فکر کنم اگر کیمیاگرا زنده بودن و میگفتند بهشان که شما میگفتید مس طلا میشه، خرافات بوده ساینس هم خلاصه به یک جایی رسید که امکان اینکه مس طلا بشود وجود دارد دیگر. با توجه به مثلاً ساختار اتم و این حرفها یعنی اینکه آنها شهوداً یک چیزی را میفهمیدن، غلط نمیفهمیدن.
اینکه در طبیعت میشود عناصر را به همدیگر تبدیل کرد حالا آنها یک جوری میخواستن با یک روشهای خاصی این کار را بکنند که شاید ممکن نبوده.
تکنولوژی دوری از طبیعت
حالا بگذریم بعد، آها من یک صحبتهایی که دفعه قبل کردم که اصل اینها بود و خیلی وقت کم گذاشتم برای اینکه این حرفها را بزنم، برای اینکه وقت کم بود یکیش در مورد این بود که تکنولوژی و اینکه در دنیای مجازی هست ما را از طبیعت دور کرده، این به اصطلاح آیات آفاقی که چیزهای مهمی هستند را اصلاً باهاشون تماس نداریم. و دیگر هیچ چیزی در این مورد تکرار نمیکنم ولی اینکه چه کار میشود کرد واقعاً.
یعنی ما مثلاً فرض کنید صرف اینکه، اصلاً زندگی ما طوری نیست که بتوانیم برویم طبیعت زندگی کنیم زندگی ما طوری نیست که بتوانیم با خورشید مثلاً کارش با خورشید، مهم از موضوع این است که اصلاً مهم نیست که این کار را انجام بدهیم یعنی برویم تو طبیعت.
ببینید یک چیز خیلی مهم در واقع این است که ما هرچقدر که تاریخ دارد میگذره، یک جوری از مبدأ مثلاً آن برخوردهای طبیعی که انسان با طبیعت و با جهان داشته نه فقط طبیعت با خودش، با جهان داشته دور میشویم. من فقط یک ایدهای بگویم از یک کاری که هایدگر میکند و الان خیلی در طرفدارهای هایدگر حداقل کاملاً جا افتاده است.
هایدگر ریشهشناسی و متمتیکس
اینکه یک چیز را وقتی میخواهد در موردش بحث بکنه، ریشهشناسی میکند لغتشو ریشهشناسی میکند. میخواهد در مورد وجود صحبت کند میبینید لغت وجود در یونان از کجا آمده اصلاً ریشهاش چه بوده. من اخیراً یک چیزی خواندم بگذارید بهتان بگم، خیلی یکی از این مقالههای معروفی دارد درباره علم هایدگر به اسم تصویر جهان.
شاید خیلی مقاله خوبی است در ارغنون شماره ۱۱ چاپ شده و با توجه به این حرفهایی که من زدم، آن دید هایدگر هم نسبت به علم تو خواندن مقاله شاید خیلی ساده نباشد خیلی فشرده مینویسه.
ولی یک کار خیلی جالبی که کرده، آمده متمتیکا را متمتیکس را ریشهشناسی کرده و در یونان این متمتیکا به معنای هر نوع پیشفرضی که شما با جهان باهاش مقابله میکنید در واقع، این معنی را میدهد ریشه این لغت این است.
هر پیشفرضی که چی؟ هرجور چیزی که شما فرض میگیرید و بر آن به دنیا نگاه میکنید. و بعد میآید این بحث میکند که ریاضیات دقیقاً همین است یعنی ما به این دلیل مثلاً فرض کن فیزیک، فیزیکِ نمیدانم همه چیز را ریاضی میکنیم پیشفرضمون ریاضیه.
وقتی داریم فیزیک کار میکنیم از قبل یک چیزهایی را فرض گرفتیم یک سری چیزهای جالب هم نوشته یعنی یک پاراگراف داره، مثلاً اینکه ما در مورد زمان مثلاً فرض کنید ما فرض داریم که زمان یک چیزِ به اصطلاح خطیه که لحظه با لحظه هیچ فرقی نمیکند.
این پارامتر t را ما فرض گرفتیم یک سری مفروضات داریم و در واقع از این ریشهشناسی اینجوری در میآورد که متمتیکس به همین معنی بوده و هنوز هم همین کار را داریم میکنیم.
یک چیزی که شاید خیلی دیده نشود یعنی وقتی که یک لغتو برای یک چیزی انتخاب میکردند ۲۰ سال قبل، ۳۰ سال قبل یک جوری آن مواجهه طبیعی که با یک چیز داشتن معنی داشته. مهم است خوب است بدونیم که هایدگر تأکید دارد روی اینکه خوب است بدونیم این لغت از کجا اومده، ریشهاش چیست.
یک چیزی میفهمیم در مورد این پدیده ممکن است الان چون درگیر فرهنگ و مثلاً جهان مدرن هستیم دیگه نبینیم اونا رو اینقدر برامون عادت شده ولی در لحظه اول پیدایشش مردم یه حسی داشتن نسبت بهش و یه لغتی انتخاب کردن که معنی
خب این در واقع این خیلی چیز خوبیه که ما یه جوری بتونیم در واقع اون فضای برخورد تطبیقی با دنیا رو در واقع کشف بکنیم.
قرآن و نگاه طبیعی به جهان
من من ادعام اینه که قرآن یکی از فایدههاش همینه. من از اول هم یه بار صحبت این بود که کران بالا و کران پایین و اینا داره مثلاً اینجوری قرآن واقعاً قرآن این فایده رو میتونه برای شما داشته باشه که یاد از توی قرآن یاد بگیرید که دنیا رو یه جور دیگهای نگاه کنید، طبیعیتر نگاه کنید. اصلاً فرض کنید طبیعت رو دیگه با فرمول و اینا تو ذهنتون نپوشونید.
دیدگاهی که قرآن نسبت به طبیعت و هر چیز دیگهای ارائه میکنه خیلی دیدگاه طبیعیتریه نسبت به چیزی که ما الان تو فرهنگ خودمون داریم. من اینو به عنوان اینکه سوال میکنید که راه حل چیه که آدم یه جوری طبیعت رو یه مقدار ببین مهم مشاهده طبیعت و تو روزمره نیست.
مهم اینه که اون چیزی که باید تو طبیعت ببینید رو پیدا بکنید در واقع. یعنی شما میتونید توی تصور خودتون فرض کنید که هیچ فرهنگ و هیچ آدابی وجود نداره و دارید در طبیعت زندگی میکنید. این ویژگی رو ما داریم که لازم نیست بریم توی طبیعت. ما طبیعت رو برای خودمون میدونیم چیه و میتونیم حس یه آدمی که داره به طور طبیعی زندگی میکنه رو درک بکنیم.
آیات طبیعت در سوره مؤمن و یاسین
ببینید من من خودم به عنوان تجربه شخصی واقعاً الان یه چیزی رو میخواستم تو این جلسه بگم. من آیههای آخر اواخر سوره مؤمن رو واقعاً مثلاً حدود شاید ۱۸، ۱۹ سال هم بوده این کارو کردم که اینایی که در مورد طبیعت، یه جایی شروع میشه که مثلاً میگه غافر · ۶۱ٱللَّهُ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ لِتَسْكُنُوا۟ فِيهِ وَٱلنَّهَارَ مُبْصِرًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَخدا [همان] كسى است كه شب را براى شما پديد آورد تا در آن آرام گيريد، و روز را روشنىبخش [قرار داد]. آرى، خدا بر مردم بسيار صاحبتفضل است، ولى بيشتر مردم سپاس نمىدارند. مثلاً یه صفحهست.
خیلی خیلی زیاد اینا رو من خوندم و فکر میکنم واقعاً این حسی که از اون موقع به دست آوردم که طبیعت رو نگاه کردن یعنی چی، از مداومت به اصطلاح روی این آیههای آخر سوره مؤمنه یا برای من در سوره یاسین.
قرآن خوندن اینجوری نیست که فکر کنید قرآن رو میشه مثلاً همینجوری خوند و من همهشو فهمیدم. یه جاهاییشو باید چیز کنید. به نظر من خیلی مهمه که در عین حالی که یه نفر اگه عادت داره قرآن رو مرتب میخونه، یه جاهایی رو انتخاب بکنه و زیاد بخونه یه چیزو، روش متمرکز بشه، سعی کنه خوب بفهمه.
یعنی شما واقعاً نمیتونید با خوندن همینجوری قرآن، یه جوری اون حسی که تو این آیهها نسبت به طبیعت هست رو بعد از اینکه این همه پیشفرض و چیز تو ذهنتون هست نسبت به طبیعت، همه رو یه دفعه با یه مرور سرسری بندازید کنار.
یه جوری نگاه کردن همین کلمههایی که استفاده میکنه کاملاً یه جوری جهتدارن، یعنی یه جوری شما رو متوجه یه چیزی میکنن که نمیفهمید. و منظورم فقط این آیهها نیستن، هر جایی که قرآن در مورد طبیعت داره صحبت میکنه رو یه مقدار تکرار کنید، مثل یه شعری که مثلاً دوست دارید.
یه تأثیری روتون میذاره و یه یه جور نگاه به اصطلاح طبیعی به جهان اطراف خودتون رو میتونید یاد بگیرید. این یکی از کارهایی که به نظر من قرآن میکنه، همین آیههایی که در مورد آیات خدا داره بحث میکنه، صرف خوندنش، یه جوری دقت کردن بهشون، برای خاطر اینکه کلماتش خوب انتخاب میشن،
اینجوری نیست که فقط یه چیز بگه. کلمات دقیق انتخاب میشن، لحن آیه یه طوری که یه چیزی رو القا میکنه، اینا خیلی خیلی مؤثرن تو اینکه آدم یه جوری اون مواجهه طبیعی رو که ممکنه فراموش کرده باشه به دست بیاره.
این خیلی به نظر من مهمتر از رفتن توی طبیعته. شما یه عمر هم برید تو طبیعت زندگی بکنید، ممکنه این پیشفرضهاتون دیگه از بین نره. یعنی یه جوری اون نگاهتون به طبیعت کاملاً یه نگاه سادهست. خب من از جلسه قبل باز یه چیزایی گفتم که بعد از جلسه فهمیدم که خیلی چیز نبود،
یعنی رو هیچکدومشون مکس نکردم، شاید خیلی جا نیفتاد که من، من میخوام یکی از این چیزایی که حداقل دفعه قبل گفتم که چجوری این تعلیمات عمومی و دیدگاه علمی مخالف تجربه معنوی هستن، تو جهت مخالفان،
نگاه علمی تغییر در برابر سکون
یعنی مزاحمان در واقع. این نوع نگاهی که ما به طبیعت داریم. من یه چیزایی رو فقط در حد تیتر میگم که چیا بود. یکی یکی اینکه اصولاً ببینید نگاه علمی به طبیعت یه جوری همراه مشاهده تغییرات است.
شما تو فیزیک زمان پارامتر اصلیه و شما تو فیزیک دارید همهاش تغییرات رو مطالعه میکنید. اینکه اگه یه چیزی رو این کارو بکنید چجوری تغییر میکنه، این خیلی چیز مهمیه،
برای اینکه رو به پیشگوییه دیگه، پیشبینی میخوایم بکنیم، بنابراین تغییرات مهمه. برای همین اینقدر مشتق مثلاً توی به عنوان ابزار ریاضی توی علم چیز داره، جایگاه درجه یک داره، برای خاطر اینکه یه جوری در جهت بیان مثلاً تغییرات، تغییرات یه پارامتر. در حالی که دیدن چیز، دیدن مثلاً یه تجربه معنوی به شدت احتیاج به سکون توی یه لحظه خاص داره.
مثل همین شعرهای هایکو، یه لحظه انگار زمان متوقف میشه، شما همینی که هست، کاری به این نداشته باشید که چجوری داره حرکت میکنه، چجوری داره تغییر میکنه، فردا چی میشه. همین الان رو یه جوری به دام بندازید. این اصولاً ً توی علم اینجور چیزا در علم این چنین چیزی نیست.
تو شعر و هنر خیلی اینها، اصلاً نقاشی همین است نقاشی مثلاً نقاشی امپرسیونیستی یعنی همین که من دارم میگویم. یعنی این لحظه را تثبیت کردن شما طبیعت را دارید نگاه میکنید یک چیزی، یک حسی بهتان دست میدهد و سعی کنید همین حستون را تو همین لحظه بدون فکر اینکه از کجا آمده به کجا میرود یک جوری منتقل بکنید.
یعنی نقاشی امپرسیونیستی ممکن است بتواند به شما کمک بکند که یک چیزی تو طبیعت ببینید که همینجوری نمیبینید واقعاً. آن نقاش یک چیزی میبیند تو آن لحظه در طبیعت، یک حس عمیقی دارد نسبت به یک لحظه که سعی میکند با آن سبک نقاشیش مثلاً به شما منتقل بکند.
ممکن است من همینجوری همان صحنه را نگاه کنم، یک غروب خورشید معمولیایه ولی در آن نقاشی یک ویژگیای هست که یک چیزی را که انگار تا حالا ندیدید، بهش توجه نکردید و آن نقاش یک حس عمیقی نسبت به این صحنه پیدا کرده را در واقع دارد بهتان میگوید. اینکه این یک نکته، اینکه من قرار شد اینها را نگم یکی اینکه اصولاً من قرار شد فیکس بگویم.
راززدایی ساینس در برابر کشف راز
یک چیزی را میخواهم یک خورده عمیقتر در موردش صحبت بکنم بقیه را همینجوری سعی کنم به صورت فیکس بگویم. یک نکته خیلی مهم این است که یک جوری دید به اصطلاح دینی نسبت به جهان و دید شاعرانه انگار همراه با یک کشف یک راز.
علم یک جوری به نظر میآید که اصولاً اصلاً رسماً ساینس اعلام میکند که هدفش راززدایی از طبیعته. در حالی که همچنان طبیعت پر از رازه ما در مورد اینکه حیوانات چرا اینجوری رفتار میکنن، در مورد هیچچیزی در واقع ریداکشنی نداریم به ما بگوید که چرا اینجوری است.
بنابراین همهچیز آن حالت رازآمیز خودش را دارد ولی به ما تلقین میشود که همهچیز روشن شده. خب اصولاً نسبت دادن به معنی به طبیعت، به بیماریها به همهچیز قبلاً معنی نسبت میدادن. کسی مریض میشد معنی داشت یک کاری کرده بود که مریض شده بود مثلاً یک چنین حسی بود.
مطلقاً علم مخالف هرجور نه بیماری، هرجور معنیدار کردن طبیعت خارج از علمه. بنابراین یک جوری آدم اصلاً سنته دیگر به هر حال وقتی حاکمه ما اینجوری تربیت شدیم، میترسیم از اینکه بگوییم که الان یک زلزلهای که آمد مثلاً ممکن است معنیدار باشه.
ممکن است آدمها یک کاری کردن مثلاً زلزله آمده همهچیز حالت ماشینی دارد یعنی کاملاً دید ساینس نسبت به طبیعت، اینکه ماشینه این میخورد مثلاً یک سری گلوله این میخورد به آن میآید اینجا هیچ معنیای نباید نسبت بدهید به چیزی. کاملاً معنی نسبت دادن به معنای مثلاً یک چیز معنوی یا مثلاً شاعر ممکن است یک چیزی تو این دنیا ببیند.
بگذارید من روی این نکته تأکید بکنم که اصلاً فهمیدن دنیا خیلی بیشتر شبیه فهمیدن یک اثر هنریه. که اجزاش با هم یک هماهنگیان، خلاصه یک حسی را به شما منتقل میکند یک اثر هنری. شما یک فیلم میبینید یک نقاشی نگاه میکنید همه اجزا یک جوری ترتیب داده شدن که شما به یک حسی برسید.
کشف کردن یک حقیقت در طبیعت بیشتر شبیه فهمیدن یک معنی یک اثر هنریه تا فهمیدن یک کتاب فیزیک مثلاً. یک سری محاسبات و مثلاً چیزهای استدلالی، حتی فهمیدن یک فلسفه یک ویژگی دیگر کلنگریه که حتماً در تجربهی دینی اجزا باید یک جوری ازش رد بشوید که به کل برسید.
نور موضعی و از دست رفتن طرح کلی
باز من این نکتهای که دفعه قبل نگفتم، میگوید این اتفاقی که افتاد چرا یک دفعه همهچیز سفت شد دوباره همهچیز ریست شد از اول شروع کردیم؟ این یک دفعه انگار یک گوشهای یک نوری روشن شد که یک چیزهایی را خیلی روشن کرد.
با یک دقت خیلی زیاد بقیه علومی که وجود داشتن، ابهام داشتن خیلی دقیق نبودن و یک دفعه این اتفاقی که افتاد من حالا جدای از نمیدانم سرمایهداری و این بحثهای اجتماعی، واقعاً حالا میخواهم یک چیز به اصطلاح علمی نگاه کنم. یک چیزهایی که خیلی روشن شد واقعاً باعث شد که بقیه چیزها اعتبارشون را از دست بدن.
قبلاً اصلاً خطوط کلی انگار میدیدن ولی این روشن شدن یک گوشه باعث شد که مثلاً سطح دقت بالاتر برود. دیگر من یک مثالی که قبلاً حالا یک جایی گفتم، واقعاً شما یک محیطی که تقریباً تاریکه نورش خیلی کمه یک جوری چشمتون عادت میکند و یک طرح کلیای مثلاً میبینید.
من فکر کنم تو علوم قبل از این ساینس یک چنین حالتی وجود داشت. همهچیز یک جوری خیلی روشن نبود، تاریک بود و یک طرحهای کلیای از عالم. حالا اگر شما نزدیک مثلاً چشمتون یک دفعه یک نقطه نورانی خیلی خیلی قوی روشن بشود واقعاً دیگر آن طرح کلی را هم نمیبینید.
یعنی روشن شدن یک جایی، یک جزئیاتی از جهان باعث شده که ما اصلاً طرحهای کلی دنیا را نبینیم. من مثالی که دفعه قبل زدم، مثل زیر ذرهبین نگاه کردن اجزای تصویر سهبعدیه. نوع نگاه ما عوض شده اجزا را میتوانیم زیر ذرهبین نه چیزی نمیبینیم واقعاً.
هیچ معنیای هم کشف نمیکنیم حالا اونی که میخواهم یک خورده بیشتر یک مثال بزنم، توضیح بدهم دفعه قبل از این صحبت کردم که ما عادت داریم اصلاً عادت یک جوری جدای از که مثلاً حتی درکش حالا این که هر چقدر یک چیزی که تو سنت هست و بیشترین حالت را داشته باشی که نمیفهمی اصلاً این یک چیز خاصی که الان در سنت مثلاً نگاه کردن میتواند آنها خطرناکترن.
ولی اگر الان تو سنت جامعه ما هم یک چیزی را داریم میبینیم مثلاً فرض کن ما یک سنت عزاداری داریم. خب اینها همه میبینند که ما یک سنت عزاداری داریم این چیزی نیست که خیلی خطرناک باشه، دیده میشود. ولی این چیزهای خیلی عمیقی که مثلاً به دلیل دید علمی تو تعلیمات عمومی به شما منتقل شده اصلاً نمیفهمی یعنی که این ویژگی نگاهتون پیدا کرده.
مثلاً جزئینگریتون تقویت شده یا خیلی ایناست که خیلی ممکن است خطرناک باشه یعنی اصلاً کشف نمیشن یک جوری یک عمری باید یک نگاه خاصی زندگی میکنید. من حالا یک عادتی را که در واقع در ما تقویت شده دیگر جدای از این است که مثلاً به راحتی بشود این را در واقع چیز کرد.
قابل عرضه بودن و عادت بیان
یک چیزهای درونی میشن، جزو شخصیت آدم میشوند ببینید علم وقتی که تأکید میکند که شما یک چیزی که دارید میگویید باید قابل عرضه به عموم باشه. این درست است ویژگی ساینس و ویژگی خوبی در ساینسه تأکید میکند که مثلاً همهچیز تکرارپذیر باشه. من حق ندارم تو ساینس یک آزمایشی را بگویم من یک بار کردم دیگر هم نمیتوانم بکنم.
شما به من اعتماد کنید این حرف علمی نیست هر چیزی که میگویم باید بتوانم به هر در تعداد دفعه که خواستن برایشان تکرار کنم. ولی ببینید این اتفاقی که تو درون ما میافتد که در واقع ما اینجوری تعلیم میبینیم و عادت میکنیم که خیلی خیلیها من جلسه قبل هم گفتم فکر میکنم در این مورد که دارم میگویم یک چیز خیلی عمیقتر میگویم که تفسیر ساینس نیست.
یعنی این خیلی وقته که این اتفاق افتاده اینکه شما وقتی یک تجربه درونی را یک چیزی را تجربه میکنید اتوماتیک سعی میکنید این را به دیگران اینجوری انتقال بدهید. حتی اگر کسی در دنیا نباشه، یک اتفاقی در درون شما میافتد من وقتی یک حسی دارم وقتی یک احساسی بهم دست میدهد سعی میکنم این را بیان بکنم.
یعنی بیارم تو قالب کلمات حتی اگر آدمی نباشد و تعهد نداشته باشم به دیگران توضیح بدهم هم، یک جوری این مکانیسم ما اینجوری است که حس را تبدیل به کلمات انگار میکنیم. این چیزی است که علم به ما یاد داده باید چیزها را بیان بکنیم.
یک حس گنگ مبهمی که تو وجود من هست، اصلاً چیزی نیست که به نظر میآید تا مثلاً ما عادت تا چیزی به صورت کلمات اینکار در نیاد فهمیده نمیشود برای خودمان. آشنا نیستیم با این دنیای حس و شهود و این حرفها که هنرمندا بیشتر باهاش آشنا هستند.
تجربه درونی و خراب شدن حس با کلمات
ولی یک اتفاق خیلی، بگذارید من یک مثال بزنم مثلاً شما میرید در طبیعت و یک حسی بهتان دست میدهد. یک لحظه یک حس قوی بهتان دست میدهد احساس میکنید که انگار همه این چیزهایی که در اطرافتون میبینید یک جوری با وجود شما یک هماهنگی خاصی دارند.
این درخت دارد غذا برای شما غذا میخواید، این درخت دارد غذا تولید میکند. نفس میخواهید بکشید اکسیژن خیلی زیادی در فضا هست یعنی تمام چیزهایی که در طبیعت هست یک جوری انگار با وجود شما هماهنگی دارند و برای شما ساخته شدن. فرض کنید یک چنین احساسی بهتان دست داده حس خیلی قوی من دارم به کلمات میگمها.
حس را بیان نمیکنم یعنی آن حس ممکن است یک چیز خیلی خاصی باشه که خیلی قابل بیان نیست. یک لحظه انگار یک چیزی را میبینید یک چیزی که تا حالا متوجهش نبودید. یک هماهنگی بیشتر از آن چیز عادی که میشود بیان کرد یک لحظه احساس اینکه من اصلاً من هم یک چیزی مثل همین درختم.
همهمون یک چیزییم در یک جزء مثلاً کل در هم بافته ما اصلاً داریم زندگی میکنیم. فرض کنید یک حس اینجوری به دستتون بیاید خب وقتی شب میآید خانه اگر آدمی هم نباشد به این حس خودتان فکر میکنید. سعی میکنید انگار مثلاً از روش یک چیزی میخواهید در بیاورید به دیگران اگر بخواهم بگویم چه باید بگم؟
یک چنین چیزهایی باید بگویید که من دارم میگویم الان دیگر. یک حسی بهم دست داده و دارم سعی میکنم بیانش بکنم یعنی بریزم تو قالب کلمات که به دیگران قابل انتقال باشه. خب؟ خب چیزشو از دست میدید یعنی آن دیگر آن حس آن چیزی نیست که بوده.
و اگر هم به دیگران بگویید یا خودتان بهش فکر کنید، خب میتوانید اینجوری مثلاً توجیه کنید. بگویید خب این جهان مثلاً یک مکانیسمی دارد طبیعت به وجود آمده بعداً من در یک جریان تکاملی به وجود اومدم و طبیعت مثلاً من را یک جوری خب خلق کرده که نیازهایی دارم که اصلاً بوده دیگر.
مثلاً اگر نبود آنهایی که نیاز مثلاً میشود اینجوری توجیه کرد آنهایی که نیازهایی داشتن که در اطرافشون نبود آنها مردن. ماهایی که موندیم آنهایی هستیم که نیازهامون با بیرون مثلاً اینجوری سازگارن خب؟ این من میخواهم بگویم آن حس اصلاً این چیزی که گفتم نبود.
و این هم جوابش نیست میفهمید منظورم چیه؟ یعنی ما اصولاً وقتی که یک حس بهمون دست میدهد انگار تکلیف داریم که این را در قالب کلمات بریزیم و بیانش بکنیم و بعد خراب میشود. واقعاً خراب میشود و این خیلی مهم است که یک نفر عادت بکند که تجربههای درونی خودش را بدونه که اینها قابل بیان به صورت کلمات نیستن، قابل انتقال هم نیستند.
ببینید وقتی که شما یک بار این حس بهتان دست میدهد و تبدیل میکنید به کلمات و خراب میشود دفعه بعد که رفتید دیگر این حس بهتان دست نمیدهد. یک جوری دیگر خراب شده در حالی که این دقیقاً تجربه مثلاً شروع
همان تجربههای خیلی عظیم دینی میتواند باشه. بفرمایید خراب شدن تجربه میگویید چرا میخواهد خراب بشه؟ میخواهد یک بار تجربه یعنی دفعه ببین حس بله چرا؟ نه خب برای خاطر اینکه ببین یک حس تجربه دینی خیلی خیلی بزرگ، یک احساس خیلی عظیمی.
من گفتم به آدم یک احساسی بهش دست میدهد که اصلاً یک چیزی برایش واقع شده نه اینکه من یک چیزی فهمیدم. خیلی فرق دارد با این احساسات یک خورده معمولیتر خب؟ ولی میگوید این حس وقتی یک بار بهت درس داد و جوابشو دادی به خودت، یا یک نفر بهت جوابشو داد احساس میکنی این حس حس درستی نیست.
یک جوری انگار توهم حسی که یک دفعهایه کوچ نمیآره بهت شروع که میشود تو حس میکنی که بله دوباره آن حس را داری، عملاً آن حرفها تو ذهنت میآید و میفهمی که این حس بله دیگر من همونی که من مثلاً طبیعت مرا به وجود آورده و من نمردم چون نیازم اینجوری است.
من میخواهم بگویم تو به حس خودت دیگر راه نمیدی باید راه بدی تا رشد بکنی. رشد نمیکنی یعنی تو یک مرحله مقدماتی یک حسی بهت دست داده حتی من میخواهم بگویم آن حس مقدماتی هم دیگر برات تکرار نمیشود. برای اینکه آن دفعه که به یک اوجی رسیدی، نظرتو جلب کرد از یک اپسیلونهایی شروع شد رشد کرد و تو بهش راه دادی به آنجا رسیدی.
دفعه دیگر هم آن اپسیلونها که شروع میشود یادت میافتد که بله این همان حسست دیگر. این مال آن چیزی است که با تکامل توجیه میشود و حلش میکنی خب؟ خیلی میخواهم توجیه علمیاش را آنجوری بیان کنم اصلاً یک چیزی، حس یک حس را وقتی بیان میکنی شما الان بحثتون الان راجع به حس و طبیعت قبلاً که گفتی بیان میکنی.
حالا یک یک چیزی هم هست حالا قیمتش را میدیدم اصلاً به تکامل اولش نگفتید که من یک حسی دارم اینجوری. واقعاً بیان نکردید خب؟ نه بیان نکردم سعی کردم بیان بکنم ولی من میخواهم بگویم آن حس، چیز قابل بیانی نیست.
تو قالب کلمات نمیشود ریخت تا وقتی میریزی اونی نیست که بهت دست داده. میدونی؟ داری یک من میخواهم بگویم به اصطلاح چیز ما، این تعلیم و تربیت ما این عادت ما به اینکه چیزها را بیان بکنیم خیلی چیزها را از بین میبرد.
یعنی تو نگاه، نطفه خفه میکند به محض اینکه تو یک حس عجیبی بهت دست میدهد سعی میکنی تو تحلیلش بکنی. تحلیلش را قبول دارم ولی میخواهم ببینم بعد شما باز فرض کنید سعی در بیان حس، شما اولش سعی کردید بیان بکنید. گفتم نه من اصلاً نمیگویم مشکل این نداشت من اصلاً خیلی مؤدبانه کردم.
خیلی ریز نه، واقعاً مشکل دارد ببین واقعاً مشکل دارد آن حسهای آنجوری را شعرا سعی میکنند با شعر بیان بکنند و خیلی زبانش پیچیده میشود برای خاطر اینکه آن چیزی که من الان گفتم یک چیزی بیحال و خیلی بیمعنی بود و جوابش هم همونی بود که دادم.
بیحال را دارد که درسته، آن هم هست ببین شما در واقع میخواین تجربه بکنید طبیعت این اینکه من در من بیان کردید حالا ممکن است من تجربه نداشته باشم. نه من ببین من وقتی که بیان میکنم، آن فکر دارم میکنم بنابراین آن جواب به ذهنم میرسد که خب ممکن است اینجوری بشود
توجیه کرد.
هنر بیاننشدنی و عادت بیان دقیق
بنابراین میخواهم بیانم فکر کرد؟ بله به حس نباید فکر کرد بله من فکر هم این است که تو مثلاً فرض کن ببین این خیلی تجربه مهمی است. این تجربه هنری اینکه تو عادت بکنی، یک اثر هنری را درک کردی یک حس عجیبی بهت دست داده.
هیچ ضرورتی ندارد که این را با کسی سعی کنی حتی بیانش بکنی بیان کردن، فکر کردن بعد از بیان کردن میآید یعنی باید تو قالب کلمات بریزی تا بهش فکر بکنی. هوم؟ نمیدانم من ببین یعنی من یک من الان نسبت به یک فیلمی مثلاً یک احساسی دارم.
نمیتوانم بیان، میدانم نمیتوانم بیان بکنم هنرمندها خیلی این را خوب میدانند نمیتوانند این چیزها را به کلمات بیان بکنند و عادت دارند اصلاً یک آدم تو عالم هنری خودش عادت دارد که یک حسهایی داره، سعی میکند هنرمند سعی میکند بیان بکند. آن آدمی هم که از هنر استفاده میکند یک حسی بهش منتقل میشود میداند نمیتواند در موردش حرف بزند.
این خیلی عادت خوبی است تو تعلیمات عمومیمون این را نداریم ما عادت داریم به اینکه همه چیز را تا حد ممکن دقیق بیان بکنیم و در موردش مثلاً یک جوری چیز کنیم.
ببین من نمیخواهم بگویم بیان کردن و فکر کردن چیز است اگر بدونی که این چیزی که داری تو قالب کلمات میریزی، آن چیزی نیست که حس کردی یک تقریبیه از آن چیزی که حس کردی همین خب کافیه.
من فکر میکنم که از یک پنجتا تجربه، پنجتا تجربه را گفته نه نگفت آنهایی که باید میگفتند را گفت آنهایی که بهش گفتن بگوید گفت. اصلاً هیچوقت نگفته بهت که بهش رنگ میشه، چه حسی بهش دست میدهد. گفته؟
نه حس دست نمیدهد نه میگویم تا حدی که میشود آقا من میگویم نه تو به نظر من یک توضیح کلی راجع بهش داده. میگویم جزئی نمیشود من نمیگویم در مورد حسها، خب در مورد حس میشود شعر گفت. تمام هنر خوب این است که همان حسهای گنگ عظیم را حتی سعی میکنند اینجوری تو قالب کلمات ولی خیلی پیچیده بیان بکنند.
ما عادت داریم تو بالا به کلمات به صورت دقیق بیان بکنیم مهمانه از این حساباتی بود که این حسابات در بالا به ساینتیک و بالا به شما بیان مددونه و یعنی بالا به صورت خودشان یعنی مثلا دو هزار سال قبل که در بالا به ساینتیکی به آن معنای خودشان که ساینس نبود بیان میکردند از این حسابات که من امراس بودم که میدانم خیلی احلی من بله برای هر چیز، هر چیز را اگر به صورت شعرم برام میکنیم بدونی که آن حس را به دام نداریم از اینکه هیچ اشاره ای داریم یعنی.
من میخواهم بگویم ما احترام برای تجربه در آنجا خودمان قائل نیستیم و این نتیجه دنیایی که داریم که شنگی میکنیم یعنی من اگر بدونم که این حس. افراد من یک حس سینسازی طبیعتی در این دسته که خوشم آمده این افران چیزی نیست.
این که من خوشم آمده و دلم میخواهد بازم این حس را داشته باشم این ازدار علمی دلیل نمیشود. ازدار هنری دلیل نمیشود من یک بار رفتم در طبیعت یک جایی که حس جالب درست داریم. دلم میخواهد هر روز برام اینجا همین حس را درست داریم چه روش کنیم؟
دلیل برایتان میتوانیم که دلیل میتوانیم چیزو بدهیم. میتوانم بروم دیگر بله کم کم این به اصطلاح چیزو به دست میارن این استقلال و انگار درونی را به دست میارن که لازم نیست که هر چیزی روی که یک هر حسی داشتون دست میدهند را بیان بکنند در موردش فکر بکنند به قول را در صورت عقلی بایش پرخورد بکنند خراب میشود اما آنجا نمیرسه این یک چیزی است اصولا زبان که ما بایش فکر میکنیم زبان یک طور خیلی چیزی است افراز خیلی درستی هست.
طبیعته حسای نقطه های حسایی جوی شمارش نافذیرن زبان متناهی هست اینطور آن نقطه ای که آن حس در واقع هست را نمیتونی بیان بکنی یک چیز حسل حرف یک خورده مثلا رماختی را میدی رویدی نیستی مزرخی در میدی که جوابت را میدهد پس حست خراب میشود این که هیچ تعمالی نباید تو کار باشه نیست آدم باید حسفت کل یک ترکی داشته باشه حساش اگر من یک حس یادوی ممکن است یک حس کامل هم بی خودی باید دست دارم.
گرد موضوع موضوعی که همیشه از تفکر استفاده کردن و همه چیز از کانال تفکر به خواد رد بشود یک جوری اصلا امکام شروع حتی آن احساسات درمومی و آن تجربه های مثلا معنوی را از اینکه میدهید موسیقی ما یکجوری مثلا با تفکر خودمان یک چیزهایی را از قبل تقریبا یک پیش آلایی هایی داریم یکی چیزی خیلی احلاقانه ای را ذهن آدم برسی میتواند بگذارد کند ولی اگر میخوایید ملاکایی داوری خیلی دقیقه که چه هستی خوب است چه هستی بده یکجوری نیست.
واقعا همچیزایی وجود ندارد نتون هنر وجود دارد نتون تجربه دیگری وجود دارد مثلا این همه عرفان میگویند که استاد داشته باشید در اینکه چنین خطر اینجور دارد یک شب مثلا این را ممکن است یک به شما توهم بشین توهمه یا نه نیست مثلا در جهت این حس حرکت کردن خوب است یا نه اگر یک حس یک روز تو برکنه مثل اینکه تو خواه یک آدم آمد بهت گفت که تو وقتاً برو خودو بخوش یک بار همین آدمی میآید مثلاً.
به خیلی حالت روحانی هم خواب دارد هر دو تا خوابها حالت روحانی دارد و خیلی هم کسی گذاره و تو از آن دیگر میشود احساس شعر خورشیت کنی حالا بکن نفر دوم آمد گفت تو برو یک کتاب بخو خب این دومیه را من خوادم باشم میرم کتاب بردیم ولی خانمو نمیکنشم اصلا اینکه آن حس چه دارد بهتان میگوید اصلا یک بار یک حسی بهت دست داده اصلا یکی چیز عجیب و غریبه یا افراد تا حالا.
یکمچی آن تو زنت نبوده نه تو قرآن هست نه تا حالا کسی گفته نه نمیدانم با فلسفه و با هیچجور در نمیدونست خانم احتیاط میکند میگوید که تو چار پهم هم شد ملاحق دریافتی در درد نیست ولی حرفم این است که ما تعلیم نمیدونیم که به حس دایی در روزی خودمان تعجیب کنیم افراد سرنشوی و هنرمند سرکنیم اگر یک روزی رفتید، سحنه را دید و یک حس عجیبش درست دارد سرکن و فرنام برام آنجا باز این تجربه را تکرار کنیم و بگیریم افراد این حسش به چه جایی بگیریم شهودیت هم میرسد اینها نه تنها در محیط علمی اینجور کارا تشکیل نمیشود اینها چیز هستن، گناه هستند جزو محرمات هستند که یک نفر خیلی بخوادی بله.
بگیر هست حالا در خرافیه بگیر برای اینکه معاون بیان به در این دیگر هم بخواهن نیست بنابراین اینجور چلاف علمی تعلیم میدهد بگیر چیزی اعتبار دارد که تو بتونی بیان خواهن هم بخواهن آنها هم فکر کنید آنها را من توضیح نمیدانم و آنها همینجور کاملا چیز هستند تصویرهای خیلی امیر میزنند اینجوری نیست که فقط با فهمیدن اینکه مثلا معمی علم نسبت اینقدر شما عادت کردید به اینکه چیزها معمی ندارند در اطراف ما هیچ چیز معمیداری نیست.
و جهانی حالتان یک ماشین بزرگ دارد خیلی سخته که از این سطح نزده برگذارید یا یک جوری مثلا برای پدیده هایی که این دنیا میبینید اطرافتون یک معانی فکر کنید حتی ممکن است بزرگ داشته باشه و کاملا این گیزگاه نیوتونی که از این طوب هست یعنی مثلا در رازی از طبق قانون های سالی و همینی خورنه شده این دنیا را حتی حالت غیر علمی و خرافی و اهموانه دارد و به هیووناست که کاملا کارش معنی دارد.
که با معنی یک جوری کواکیش میفرمد چون به رسیدی که میخواهد تو ستاره ها آنها نعنی پیدا کند آن که دیگر از این کاملا اشار کم هست موسیقی نمیشود نه یعنی هیچ خونرمندی مطمئنن ادعایی ندارد که یک حس امیرون خود را در این سطح چیز کند برام بکند به طور کامل با نقاشی باشه.
ببین کماب هنفت ابزارای پیچیده ای هستند پیچیده تا از زبان مثلا علمی که تایی کنند که این چیزها را بیان بکنند که در صورت موقعیت آورد همه تا اشتراک کردن خودتان دامونه هستند و برای کامل از این مستقبل که آن کفت و قبلیتر میشوند و به جایی خیلی بالایی میرسند ولی ما اصلا نه تنها تعلیم نکنیم که این کار را بکنیم بودایی ها یک جوری تعلیم میبینند که این کار را بکنند ما نه تنها تعلیم نمیبینیم که این کار را بکنیم اینها جزو محرمات هستند یعنی.
اگر این روز باید میرم تبعیت کنم حس دیروزی را تکرار بکنم از دانشگاه میدازن نرار نیست ما این حسای خود را به تنبیت کنیم و اینجوری چیزی دیگر این شما ها و من خواهیم گلادیاترهای نرام سرمایه داری از چیز که تعلیم دیدید از اولادتی را برای شما قدیلی کردن ببینید کاری انگام دید و این ماشین یعنی شما به درد این میخوایید که مثلا تکنولوژی تولید بکنید و اینها قرار نیستون زندگی کنید واقعا این ما تحقیق تعلیماتی با یک هدف خاص قرار گرفته در اینجوری درگردیم به چیزهایی خود قدریتر به حسایت قدریتر و بعد.
اینکه این واقعا تجربه قرآن اینجوری قرار است میتواند جای هنر را اصلا کلان تو زندگی نفر پر کند مثلا این لازمیست که برود کار را هنریم بکند اگر وصل بشود یک جوری به باهر آرمانی این هنر فقط به حس بران کردنی هست هنر یک چیزی را تو بزرگ داردن تلقیب میکند به اسم حس زیبایی هیچ لازمیست حس خاصی باشه چیزی که ما باز تعلیم نمیبینیم در درک مثلا زیبایی ما همه از تعلیم میبینیم برای فکر کردن و مثلا.
حس کردن استفاده کردن مشاهده دلیل مثلا جزوه چیز هست مهمترین مثلا خوبی های آدم هست آدم ترین هست هرکی مشاهدگر دلیل بلکه بیشتر جزویات دقت خواهد دقیقا یک آدم این است که در تجربه معنوی کندزه نو اراب اختار هست کسی که خیلی جزویات مثلا در آزمایش نه واسه شما همینجا هست این اصول هم ممکن است چیز باشه برای این طبیعتم که میرود گنجش که مثلا میگامو کند این را من را بروم کنم کلی این حس شهودی که یک چیزی را در ورای این کلیت درپنه خواهیم تضمیلتونو ندارم آدمهایی که به اصطلاح این تعلیمات را انتخاب میکنند.
که این آدمهای خوبن بهشان جایزه میدن، المپیادی میشوند و اینها ویژگیهای خاصی دارند که به درد این نظام مثلاً سرمایهداری و اینجور علم خاص و تکنولوژی و اینها میخورد. معلوم نیست اینها چیز داشته باشن، استعداد داشته باشند آقای محروم که هستند. همه آدمها اینجوریان نه اصلاً همه بدترش این دانشجوها هم الان اومدن.
کیه؟ به نظر دانشجوها هم عوض شدن خیلی عوض شدن بله اینها را ادامه بدهید. بله و این یک فکت بود که من الان برای شما را کردم. البته این یک فکت اساسیه در واقع اینجوری است نه المپیادیها، همهشان خب خودم برای خودم چیزم.
بله این علت موفقیت یک آدم تو این نظام وجود یک ویژگیهایی که حالا زیر ویژگیهای خوب میشود اسمش را گذاشت. خب حالا من به هر حال من یک یک خورده یک چیزی را بیشتر توضیح میدادم به دلیل اینکه بگویم که چرا این تجربههای هنری خوبن.
استقلال درک و تجربه شبیه دینی
این حس چیز، اینکه من یک البته این اتفاق مهمی است یک روزی برایتان اگر بیفتد که یک چیزی بفهمید که مطمئن باشید که نمیتوانید به کسی توضیح بدهید و خیلی هم چیزه، مثلاً میدانید که یک چیز خیلی خوبی فهمیدید. مثلاً آن دیدن تصویر سهبعدی این خیلی مهم است که یک نفر یک شخصیت را داشته باشه یک چیزی را بفهمه.
فکر کنم اصلاً کسی هم نمیفهمه، فقط من میفهمم نه اصلاً پس من احساس کنید که یک فیلمی را یا یک اثر نقاشی را بهتر از همه فهمیدید. مثلاً هرچه در موردش میخونید، بقیه مزخرف دارند میگویند من یک چیز بهتری فهمیدم از این نقاشی.
این خیلی مهم است تو ساینس برایتان کمتر این اتفاق میافتد که شما یک حالت استقلالی پیدا بکنید یک درکی دارید که نمیتوانید بگید، کسی هم نمیتواند قانع بکند که یک چیزی را فهمید. این شبیه تجربه دینیه مثل همان دیدن یک تصویر سهبعدی میدانید که دیدید مطمئنید که درست است مطمئنید که همهچیزش خوب است و ممکن است بروید سعی کنید و ببینید نمیتوانید بیان بکنید
و منصرف بشوید. مگه میشود با زبون هم بشود گفت؟ اصلاً این کار بدیه مثلاً واسه راجع به خواب، مثلاً آدم میخواهد خوابشو تعریف کند من مثلاً اخیراً میکنم مثلاً خوابمو درک کردم بعد در واقع گوش دادم آن کار را کردم. بله خب تعریف کرده نه، ضبط کردن این است که از من پرسید که چگونه آدم خوابو یادش میرود.
من برایش توضیح دادم که مهم بله مهمترین نکته این است که یکی اینکه یک دفعه از خواب پا نشی. مثلاً من توصیه کردم که از این ساعت چند موردای اسنوز مثلاً استفاده بکنید، یک دفعه اول که زنگ میزند بتوانید خاموش بکنید و یک خورده در واقع تو همان حالت خوابیداری بمونید تا بتوانید فکر کنید که خوابتون چه بوده.
بعد ثانیاً اینکه نوشتن ممکن است خیلی چیزی باشه دیگه، کند باشه تا یک چیزی یادتون برود. گفتن راحتتره این توصیهای که من بهش کردم و حالا ضبط کرده گوش میدهد نمیکند. چرا؟ نمیدانم گفتم ضبط کردم، فکر کنم گوش بدهم ببینم که چقدر خوب مثلاً گفتم.
خب بعداً به اطلاعتون ولی من هم گفتم یک وقت نمیشود حالا بگذار من بهت یک چیزی بگویم. من نوشته دارم از خواب خودم که اصلاً میخونم، اصلاً یادم نمیآید یک چنین خوابی دیدم. خوابه نه دارم کار میکنم یادم میآید بعد میبینم اینها را خوب گفتم یا نه. این میدونی که اینها را خوب خوابه اصلاً خوابه نه، پشتش حس خوابه.
نه دقیقاً شما چهجوری؟ نه این هم دیگر گسسته میگوید تو مثلاً میخوای این را بگی این را میگویند که حالت وارد نیست یا مثلاً این است سه تا کلمه ما داریم مثلاً واسه بیان یک چیزی. این خیلی مسخرهست من دیروز بالاخره صحبت میکردم به طور خیلی شهودی، خب من احساس میکنم که وقتی آدم فکر میکند دنیا را اینجوری با پیکسلپیکسلهای درشت داریم میبینیم.
من هم برایش توضیح دادم که این علتش این است برای اینکه آدم وقتی که دارد دنیا را نگاه میکنه، با یک چیزی انگار شمارشناپذیری دارد نگاه میکند و کلام یک چیزی است شما وقتی دارید فکر میکنید تو دایره زبان دارید کار میکنید.
و زبان یک چیزی با پیکسلپیکسلهای خیلی درشته نسبت به حس درونی ما. ولی خیلی تفکر مهم است من این حرفهایی که دارم میزنم، یک عادتی که دارم این است
که وقتی یک نفری فکر خیلی غلطی دارد یک چیزی خیلی مقابلش بگویم که اینجوری میانگین بگیرد. این را فراموش نکنید که تفکر و خودآگاهی خیلی خیلی خیلی مهم است تعقل خیلی مهم است.
من میگویم که آن حسها هم باید راه داده یک جوری اینکه اینجوری نیست که ما بخواهیم از این دنیای مثلاً آگاهی و تفکر و اینها بگوییم اینها را بگذاریم کنار، برویم تو یک دنیای مبهمی از احساسات و اینها بدون جهت و این حرفها.
اینها در کنار همدیگر یک جوری لازمان آن فیلینگ در کنار تینکینگ برای اینکه آدم یک جوری به حقیقت برسه، خیلی خیلی لازم است. خب من یک صفحهای که دفعه قبل گذاشته بودم کنار و باز من یک چیزی را نمیگویم دیگر مثلاً همین موضوعی که بحث بله دیگر آخه بگذار اینها را دفعه قبل گذاشتم کنار، بعد به ذهنم رسید که واقعاً گفتنش لازم است.
تازه حالا یک چیزهایی در مورد قرآن میخواهم بگویم که این را فراموش نکنید که تفکر و خودآگاهی خیلی خیلی خیلی مهمه، تعقل خیلی مهم است. من میگویم که آن حسام باید راه داده یک جوری اینکه اینجوری نیست که ما بخواهیم از این دنیای مثلاً آگاهی و تفکر و اینها بگوییم اینها را بگذاریم کنار، برویم در یک دنیای مبهمی از احساسات و اینها بدون جهت و این حرفها.
اینها در کنار همدیگر یک جوری لازمند آن فیلینگ در کنار تینکینگ برای اینکه آدم یک جوری به حقیقت برسد خیلی خیلی لازم است. خب من یک صفحهای که دفعه قبل گذاشته بودم کنار و باز من یک چیزی را نمیگویم دیگه، مثلاً همین موضوعی که بحث بله دیگر آخه بگذارید اینها را دفعه قبل گذاشتم کنار بعد به ذهنم رسید که واقعاً گفتنش لازم است.
تازه حالا یک چیزهایی در مورد قرآن میخواهم بگویم که اینها را حتماً باید بگویم. من ۲۰ دقیقه سعی میکنم اینها را بگویم بعد بروم سراغ آن چیزهایی که تخیلیه در مورد علومی که میتوانند وجود داشته باشند.
سعی هستین میگین چیکار؟ ها؟ اگر دیرتون میشود تمام خستهکننده میشود خب بگذارید من میخواهم یک خورده چیز کنم مثلاً یک ربع ۲۰ دقیقه صحبت بکنم در مورد اینکه این ساینس چگونه حاکم شده.
یک توضیح دفعه مثلاً دفعات قبل دادم واقعاً ساینس یک چیز داره، یک ارتباط خیلی خیلی نزدیک با سرمایهداری دارد. یعنی علمی که کالا تولید میکند قدرت نظامی تولید میکند مورد پشتیبانی قرار گرفته کاملاً هم طبیعی است. مثلاً فرض کنید خیلی از علوم تعبیر خواب مثلاً چه کالایی ازش درمیاد که یکی بخواهد روش سرمایهگذاری بکنه؟
وقتی را تعبیر خواب سرمایهگذاری میشود که همه مردم نظرشون به این تبلیغاتی بشود. همه مردم احتیاج پیدا بکنند به این خوابشون تعبیر بشود و بعد در هر کوچه یک کلینیک تعبیر خواب بزنن، بعد میشود روی این سرمایهگذاری که از آن پول درآورد درمیاد.
این مردم خرج بکنند سرمایهگذاری هم میشود خب میشود یک ذره قدیمها خوابش را بله. پسکاری به آدمها میکند آره، بله من میگویم اگر بتوانم بکنم یا اینکه آدمهایی که از جاهایی که دقیقترها تعبیر خواب نمیتواند کمک کند بعداً این تعبیر خواب.
خبرها را میتوانند چیزهایی که آن وقتها که به سمت آن ببین این اتفاق میافته، من به نظرم یعنی همین سرمایهداری یک روزی را تعبیر خواب سرمایهگذاری میکند. این سرمایهداری با تولید کالا شروع شده ببین یک نکته را اول بگویم قدرت نظامی خیلی مهم است. دولت سرمایهگذاری میکنه، دولت برایش آن بخشی از معارف بشر که باهاش سلاح میشود تولید کرد این یک تاپیک جدا بافتهست.
همیشه روش سرمایهگذاری میشود و خواهد شد ولی کالا یک جوری بیس چیز است دیگه، تولید کالایی که بشود فروخت بیس سرمایهداریه. انقلاب صنعتی در این جهت بوده و ایجاد سرمایهگذاری زیاد شده الان رفتیم سمت کالای خدماتی. در واقع ما وارد دنیایی شدیم که میشود تبلیغات کرد، خدمات را در واقع تبلیغ کرد.
تعبیر رویا از اینجور چیزاست و شما مطمئن باشید تو سالهای آینده یک دفعه میبینید که اینترنت پر از چیز شده صفحات تعبیر رویا دارید سابمیت میکنید، برایتان رویا تعبیر میکنند پول ازتون میگیرند و خیلی حرفها.
ها؟ خب کمه دیگر من میخواهم بگویم یعنی وقتی که الان در واقع سرمایهداری متوجه کار خدماتی شده اینجور کار علومی که یک جوری قبلاً بهشان توجه نشده، بهشان توجه میشود همین الان هم دارد میشود.
نه مسئلهام این است که به نظر شما آیا هنوز خیلی عقبیم که مثلاً به
همین آنقدر که زیاد شده، به تعبیر خواب و سرمایهگذاری کنیم یعنی اینکه نه فهم آدمها تو اینترنت میکند. این یک فرضیه که میتواند بهتان بگوید که من نمیفهمم اصلاً به جای تعبیر خواب، اگر بخواهیم تعبیر خواب اصلاً دقیقتره. این میتواند بهتان کمک کند تعبیر خواب یک موضوعی مثلاً با استفاده از خواب، چه امکان دارد که اصلاً آها.
یا اینکه اصلاً نمیتواند باشه خب در واقع تو فیلمها دیدن این غذاها را میگیرند. ببین وقتی تو مطمئن میشی که تعبیر خواب مثلاً یک چیزی را در آینده دارد پیشبینی میکنه، که به اندازه کافی سرمایهگذاری بکنی این علم پیشرفت بکند فکتهای زیاد جمع بکند بعد تبدیل بشود به یک چیز یقینی دیگر.
الان در حالت نطفهست یعنی فقط حدس میزند آن مثلاً میگوید من تجربه کردم اینجوری است. من میخواهم بگویم یعنی داشتم به سمت تبلیغ، اصلاً میتوانم با ببین الان یک پدیدهای هست من میتوانم با تبلیغات نیاز ایجاد کنم و بعد برگردم.
قدیم که اینجوری نبوده، نیازهایی وجود داشته بر اساس این نظریه نماد و نشانه اصلاً ناخودآگاه اصلاً این الان تبلیغ تبلیغات بزرگ بر این اساس کار میکند. یعنی یک سرمایهگذاری از بخش عمدهایشون، مثلاً تو آمریکا الان کار میکنند این مثلاً تبلیغات بیشتر روی بخش ناخودآگاه افراد اثر میگذارد. بله مثلاً این یک جنبه شناخت ناخودآگاهست که الان روش خیلی کار میکنند.
یک چیزی هست، میگویند سابلیمینال پرسپشن نه یعنی من چگونه تبلیغ بکنم که این طرف بدون اینکه بفهمه که یک چیزی را بپذیره. من حرفم این است که این اتفاق دارد میافتد دیگر یعنی الان تا حالا طبیعی که روی خواب سرمایهگذاری نشده، به دلیل اینکه درست است یک عدهای ادعاهایی داشتن من یک چیزی بگویم این سرمایهگذار نمیآید روی علم سرمایهگذاری بکند که ۱۰۰ سال دیگر بعداً یک یکی یک خواب ببیند و یک چیزی، من الان سرمایه را میذارم میخواهم در اکثر یک سال دو سال دیگر یک جوری اقتصادی در بیاید.
برگردم وقتی میتوانم این کار را بکنم که نیاز وجود داشته باشه یعنی من بروم سرمایهگذاری کنم، آدمها را جمع کنم و بعد یک عده خواب بیارن پول بدن.
این اتفاق الان دارد میافتد دیگر یعنی الان ما به یک جایی رسیدیم که به اصطلاح رشد سرمایهداری که تبلیغات نیاز ایجاد میکند و بعد جواب میدهد. حتی ممکن است نیاز کاذب ایجاد بکند این پدیده جدیدیه، پدیده قدیمی نیست سرمایهداری
قدیم نیازهایی وجود داشت نیازهای واقعی و این سعی میکرد کالاهایی تولید کند که آنها را رفع کند. تو دنیای اصلاً یک اه فیلسوف معروف مارکسیست وجود دارد که این تغییر از مدرنیسم به پستمدرنیسم را بر اساس این توجیه میکند که مارکسیستها اصولاً میخواهند که زیر هر چیزی یک اتفاق اقتصادی ببینن.
میگوید که اینکه دنیا به اینجا میل کرده که حالا تبلیغات در واقع نقش اصلی را دارد تو دنیا بازی میکند به جای مثلاً تولید کالا به طور سنتی، این است که پستمدرنیسم در واقع پایه پستمدرنیسم حس مثلاً عمومی دنیا هم تغییر کرده.
بگذریم حالا چیزهای خیلی یک چیزی من قبلاً گفتم روش تأکیدم میکنم که ساینس یک جوری چیز بوده، یک نزدیکی با سرمایهداری داشته بنابراین رشد کرده.
انقلاب کوپرنیکی و تحریف تاریخی
حالا من یک چیزهای دیگر میخواهم بگویم یکی اینکه ببخشید دو سه تا ماجرا میخواهم تعریف بکنم، از در تاریخ علم. ببین اینها واقعاً اینها را چگونه میشود توجیه کرد؟ یک اتفاقهایی افتاده یکی اینکه مثلاً شما از انقلاب کوپرنیکی چه میدونید؟
که کوپرنیک گفت که زمین مرکز نیست، خورشید مرکزه بعد چه شد؟ چرا باهاش مخالفت کردن؟ کلیسا باهاش مخالفت کرد. خب؟ چرا؟ چون با کتاب مقدس سازگار نبود، کلیسا باهاش مخالفت کرد.
یعنی دلیل مخالفت با انقلاب کوپرنیکی که بعداً به اصطلاح تثبیت شد یک دلیل مذهبی بود، ولی اصلاً اینجوری نبود. این اولین فکتی که من میخواهم ارائه بکنم اصلاً اینجوری نبود مطلقاً کلیسا به هیچ وجه نه مخالفت نمیکرد کلیسا مخالفت میکرد ولی نه به این دلیل.
من من، نه اصلاً بگذارید من حالا بگویم خیلی خیلی سادهست. که اولاً کلیسا برخلاف آن که شما فکر میکنید اصلاً مذهبی صرف نبود. علما هم در آن بودن، یعنی فیزیکدانی هم اگر وجود داشت تو کلیسا بود. مثلاً حوزههای علمیه قدیم اگر فقه میخوندن فیلسوفش هم همونجا بود، یک حوزه علمی چیز میشد.
یعنی به طور سنتی کلیسا شامل در واقع دانشگاه هم بود علاوه بر اینکه کلیساست خب؟ و یک علمی داشتن بر اساس طبیعت ارسطو. کوپرنیک نظریه خودش را داد و اینقدر سؤال و اشکال در واقع در مورد نظریه کوپرنیک وجود داشت، کوپرنیک نمیتونست جواب بده.
کاملاً بحثهای علمی شما یک کتاب چالمرز را بخوانید مثلاً یک برهانی وجود داشت به اسم برهان برج که اگر زمین دارد میچرخه و حرکت میکنه، چرا اصلاً سنگ را از بالای برج میندازید اینجوری نمیشود آنجوری میشود. کوپرنیک جاذبه را که نمیدونست که بخواهد مثلاً توضیح بده یعنی افسانههای بعدی پریانی که درست شده را غلط است.
کوپرنیک هیچ جوابی به سؤالهایی که ازش میکردند نداشته و نهایتاً یک یادداشتی از خود کوپرنیک هست که اصلاً من ادعا ندارم که واقعاً زمین ثابته و خورشید دارد حرکت میکند یا خورشید ثابته و زمین حرکت میکند. من میگویم اگر خورشید را ثابت بگیرید و اینجوری حساب چیز کنید، محاسبات سادهتر میشود همین.
و میبینید که کوپرنیک هیچ کاری هم نکرد وقتی این حرف را زد. کوپرنیک این حرف را نزد به دلیل که شکنجهاش کردن، نه اینکه جواب نداشته بده به کلیسا. کلیسا جایی نبود که ببرنش بگویند که تو با کتاب مقدس چرا مخالفت کردی.
بود ها، این مسئله هم تو ذهن آدمها که ها؟ قبل از گالیله. قبل از گالیله میخواهم بگویم بحثهای بین کوپرنیک گالیله و کلیسا کاملاً جنبه علمی داشت. یعنی آنها یک دانشگاه قدیمی وابسته به سنت یونانی بودن و سؤال میکردند و اینها جواب نداشتن.
آنها عین بحثهای بین همین پزشکی مدرن با هومیوپاتی و اینها بود آنها میگفتند تو باید اینجوری که ما میگیم، اصلاً جوهرش چیست عرضش چیست اینها را بلد نبودن جواب بدن و در واقع یک جوری جواب علمای وقت خودشان را نمیتونستن بدن. ولی شما چه شنیدید؟ شنیدید که کوپرنیک به دلیل اینکه مخالفت با کتاب مقدس کرده، نمیدانم چیکارش کردن.
اصلاً یک جوری نیست بله خب ولی به خاطر قضایای علم که حالا اگر مخالفت با من نمیخواهم دفاع بکنم از کلیسا. همین که با کوپرنیک هم مخالفت میکرد، اشتباه میکرد من میخواهم بگویم جبر جبر مذهبی خالص نیست. ولی به شما اینطوری گفتن من سوالم از اینه، چرا این واقعیت تحریف شد؟
به عنوان اولین فکت من دارم میگویم چرا موضوع انقلاب کوپرنیکی را در واقع یک جوری تحریف شدهای بیان میکنن؟ نه بگذار من میخواهم بگویم چند تا فکت. این را قبول دارید که اینجا یک اتفاق عجیبی افتاده دیگر بحثهای ما هیچ نمیدونیم که چه بحثهای علمی بین علمای ساکن در کلیسا و کوپرنیک وجود داشته.
داروین حلقه مفقوده و زبانشناسی
کوپرنیک جواب نتونسته بده به حرفاش و واقعاً پسگرد نمیتونست جواب بده قبول هم داشت علوم آنها را در واقع با از نظر فیزیکی مثل اینکه اشکالی تو نظریهاش وجود داشته. این یک فکت فکت دیگه، این موضوع تکامل داروین که یکی از انقلابهای علمه دیگر.
یک دفعه داروین آمد در واقع یک جوری منشأ حیات انسان را اینها را توضیح داد که این حیوانات. و کلی در واقع ترکیک شد روی اینکه منشأ انسان، این میمون و این حرفها خب؟ و همه چیز روشن شد. فقط میگفتند این حلقه مفقودهای وجود دارد که حالا بعداً باید پیدا بشود.
که حلقه مفقوده وجود ندارد این تعداد که حلقه مفقوده وجود ندارد اصلاً یک ادعایی نیست که تو آن تئوری وجود داشته باشه کسی ولی در واقع نکته این است که، نکته این است که ما آن سیر تدریجی را که میخواستیم
در فسیلهایی که پیدا میکنیم تا به انسان امروزی برسد نمیبینیم. هنوز هم نمیبینیم من اگر منظورت حلقه مفقوده مفهوم حالا بگذار اجازه بده. من میخواهم بگویم الان شما حستون نسبت به مخالفتهایی که باز با داروین شده این است که باز چون با کتاب مقدس مثلاً مخالفت داشته، باهاش مخالفت شده و این یک چیزی است تثبیت شدهست.
الان هم به عنوان یک چیزی که تو سر مثلاً مسیحیها بزنن این است که تو کتابهای شما اینجوری نوشته. ولی چقدر در مورد این موضوع مطلب شنیدید؟ این واقعیت دارد که تکامل داروین یک جوری با کتابهای مقدس مسیحیها و یهودیها سازگار، تورات سازگار نیست خیلی. با تورات فقط؟
با تورات سازگار نیست اینجور چیزی ندارد در مورد خلقت نیست. خب حالا چقدر در مورد این مطلب شنیدید که هیچوقت آن حلقه مفقوده پر نشد؟ هیچوقت مسئله اینکه انسان از کجا و چقدر این موضوع را شنیدید که زبانشناسا به شدت معتقدن که انسان در یک لحظه خاص خلق شد.
یعنی به دلیل اینکه انسان بودن یک جوری وابسته است به زبان، تکلم زبانشناسا به شدت معتقدن که در یک لحظه خاص و در یک جغرافیای خاص انسان به وجود آمده و اینجوری نیست که به طور گسترده مثلاً یک اتفاقی افتاده باشه. یعنی یک چیز کاملاً علمیه که زبانشناسا میگویند من میخواهم بگویم فضای بحث این است که یک سری چیزها را خیلی ما نمیشنویم.
در حالی که اینها مهمان دیگر حالا مثلاً بین زیستشناسا که هنوز بعضیاشون به نظریههای بعد از داروین در واقع معتقدن، نه نظریه داروین و زبانشناسا یک اختلافی وجود دارد در مورد اینکه تدریجیه و در جاهای مختلف انسان همینطوری به وجود آمده یا واقعاً در یک جغرافیای خاص در یک زمان خاص به وجود آمده.
یعنی زبانشناسا میشود که یک خورده دقیقتر بگین؟ ببین میگویند که زبان تکامل تدریجی ندارد. زبانشناسا معتقدن که مطلقاً نمیشود فرض کرد که یک زبانی اول مثلاً اسم داشته باشه، بعد مثلاً فعل اضافه بشود بعد قید اضافه بشود. زبان یک چیزی است مطلقاً یا وجود دارد یا وجود ندارد به شدت زبان یک پدیده صفر و یکیایه از نظر زبانشناسا.
زبان ناقص نمیتواند وجود داشته باشه که بعد تکامل پیدا کند بنابراین اگر زبان ملاک این است که انسان وجود دارد یا نه، پس یک صفر و یکی حالت صفر و یک وجود دارد. یک لحظه این دیگر انسانه و قبلش انسان نیست یعنی اگر آن آ او بله آب دقیقاً این حرف مخالف این است که یواش یواش.
تا یک جایی آ او، تا یک جایی مثل حیوانات آ او میکند یک لحظه یک نفر تکلم زبان. مثلاً یک جایی شروع میشود زبان از یک جایی شروع میشود از خارج از زبانشناس میآید. بله فکر کنم الان کاملاً حاکمه چرا؟ نه آخه واقعاً زبان ویژگیهایی دارد که تکاملبردار نیست.
این یک چیزی از نظر زبانشناسا این بدیهیه نمیشود زبان مثلاً اول اسمش به وجود بیاد، بعد نمیدانم فعلش به وجود بیاید. یک جوری زبان مثلاً به نظر میآید که یک نفر باید این زبان را انگار کشف کرده باشه. از این حالت شما از چه گرامر کلی زبان؟
بله یک چیزی که بهش بشود زبان گفت دیگر. آ او، اینکه ببین یک نکته این است که عدمموجبیت نمیتواند یواش یواش تبدیل به زبان بشود. این را زبانشناسا قبول ندارند حالا من این خیلی مهم نیست فکر میکنم واقعاً فکر میکنم نظر کاملاً حاکم
این است. یعنی من از یک کتابی مثلاً دارم این را نقل میکنم که یک کتاب خیلی عمومی در مورد زبانشناسیه بدون جهتگیری خاص.
فرضهای متدولوژیک موجبیت و ماتریالیسم
خب یک فکت دیگه، این فکت از همه مهمتره اینکه شما ببینید علم حداقل دو تا چیزو ما خیلی ساده میدانیم به اصطلاح فرضهای متدولوژیک. فرضهای متدولوژیک علم یکیش اصل موجبیت این اصلاً علم در واقع اینجوری شروع میشود دیگر.
شما میرید در آزمایشگاه، آزمایش انجام میدید و سعی میکنید آن چیزی که اتفاق افتاده را توجیه کنید. هیچکس تو علم قبول نمیکند به شما بگوید که آقا مثلاً این آزمایشو من انجام دادم، میگویند خب اینجا بله این الکترون به این دلیل آمد اینجا آنجا به آن دیگر دلیل ندارد مثلاً آن الکترون.
همینجوری رفت علم این است که من آزمایش انجام میدم، پدیدهها را مشاهده میکنم و توجیه میکنم. یعنی قبول داشته باشند که اگر یک چیزی مشاهده کردن یک علتی خب؟ نه نه، نه بگذار ببین قبل از اصل موجبیت به اینکه این واقعاً در علم این فرض متدولوژیک به عنوان پایهایترین فرض علم در واقع بوده.
الان نیست؟ من میخوام، من میخواهم آن لحظهای که عدمموجبیت لحظه عدمموجبیت را اولاً در نظر بگیریم ثانیاً الان هم هست. به غیر از در ذرات، هنوز میگوییم موجبیت یعنی به هر حال شما سعی باید بکنید توجیه کنید.
فرق دارد مثلاً یک تئوری، مثلاً کوانتوم میگوید تئوریش این است که اینها دارند به طور مثلاً رندوم رفتار میکنند آن دارد میگوید اینها موجبیت رفتار یعنی سیستم موجبیتش برابر نیست ولی یک تئوری دارد که دارد یک توجیهی میدهد مثلاً با کوانتوم، با تفسیرهای آماری و اینها. این اینکه یک تئوری داشته باشند توجیه کند فرق دارد با فرض کردن موجبیت.
بله یعنی من، من الان پیشبینی من فرض اولیهام تو علم این بوده. من میگویم لحظه عدمموجبیت را در نظر بگیرید فرض اولیهام تو علم این بوده که اگر یک اتفاقی افتاد، باید دلیلشو به علتشو بگویم. این تحت مثلاً این نیرو فرض کن رفت آنور موجبیت باشه یعنی یک حالت جبری داشته باشه اتفاقا.
این واقعاً فرض متدولوژیک اساسی علم بوده تا قبل از اصل عدمموجبیت خب؟ یک اصل دیگر هم فرض متدولوژیک دیگر هم وجود دارد ماتریالیسم. به عنوان فرض متدولوژیک یعنی من قرار که در محدوده چیزهای مشاهدهپذیر مادی توجیه بدهم وقایع را.
من حق ندارم بگویم آن الکترون رفت اونور، نه یک جن این را برد آنور و جن هم یک پدیده غیرمادی. حق ندارم توجیه ببین من میخواهم یک جوری در واقع این را سعی کنم بیان بکنم که موجبیت در یک لولیایه و در لول بعدیش ماتریالیسم قرار دارد.
قرار است من علتها را پیدا بکنم، بگویم که چرا اینجوری شد و ثانیاً اینکه در محدوده پدیدههای قابلمشاهده این کار را انجام بدهم. خب؟ حالا یک آزمایشی من انجام دادم که درست درنمیآره این دو فرض را بخواهم حفظ بکنم، اصل موجبیت را بخواهم حفظ بکنم مثلاً ماتریالیسم را بخواهم حفظ بکنم درنمیآد.
یک سیستمی دارم یک بار اینجوری رفتار میکند یک بار اینجوری رفتار میکند. خب؟ کدومشو؟ تو میگی نه این را بذارن کنار کدومشو باید میذاشتن کنار؟ دومی را باید میذاشتن کنار، نه اولی را.
ولی حتی حرف اینکه دومی را بذارن کنار کسی نزده یعنی به طور بدیهی اولی را گذاشتن کنار. یعنی من میتوانم بگویم که خب من مثلاً چیزهای مشاهدهپذیر من، مثلاً ممکن است یک چیزهایی کاملاً خارج از علم و مشاهدهپذیری و ماده وجود داشته باشه که تأثیرهای غیرمادی میگذارد.
ماتریالیسم بهعنوان تابو در ساینس
ماتریالیسم یعنی اینکه حداقل یعنی اینکه حداقل، یعنی اینکه اگر چیزی غیرمادی هم وجود دارد دخل و تصرفی در ماده نمیتواند بکند.
خب؟ ببینید من حرفم این است که من نمیخواهم بگویم این درست است یا آن درسته، این صحبت مرا خود دقت بکنید. من حرفم این است که چرا اصلاً کسی این حرفو جرأت نکرده بزند در فضای ساینس، ماتریالیسم تابوئه یعنی تو نمیتونی بگی یک چیز غیرمادی وجود دارد ولی حتی یک چیزی مثل عدمموجبیت را که در واقع یک چیز فلسفیه میتونی بگی.
این ماتریالیسم درست و غلطش به مذهب ربط دارد ولی عدمموجبیت به فلسفه ربط دارد. آن را میشود نقد کرد ولی این را نمیتونی یک چیزی دیگر به نفع مذهبیات هم بوده بشود. بگویند بله خب یک چیز غیرمادی کشف شد من میخواهم بگویم که یک جوری بگذار بگویید.
خب نه، شما فکر میکنید قضیه این است که هیچکس جرأت نکرده این کار را بکند. چرا؟ نه یک عده آدمهای متکلمین مثلاً نقدش را گفتن آمریکایی هم اسمش یادم نیست چه بود. خب من گفت که نه، من دارم بزرگنمایی میکنم ولی ما نشنیدیم یعنی همین که ما خیلی نشنیدیم یعنی فضای ساینس این نیست که یک چنین حرفی در آن زده بشود.
خیلی مثلاً بیگبانگ مذهبیاش مثلاً گفت که از خدا در یک برند جهان آفرین یاید بگیریش کرده که الان خیلی خوب میشود تواجه کردی که خدا در هر لحظه بگیری دلیل فراموشی کند جرعت بکرد که به تیزی کلیبی هیرو مادی میگیرده گفتی؟
گفتی؟ اولین یک لحظه دی که میری این درگیر آن برامو نگیریدی خدا درگیر نمیگیرده حالا، ولی این چیز است دیگر کسی. این آدم از دانشگاه اخراج نشود اعتبار را خواهش کرده الهاد در آن موجود دارد بدون اینکه رسمن اعلام بشود در فضای ساینس الهاد موجود داشته از اول و تمام در واقع آن چیزی که ما از ساینس میشنویم در جهت این است یعنی مثلا اگر نظریه فرق آمده داروین که یک از پروژن میخوایین سلاهای ساینس هر اطلاع در این محضب بوده بعد اشکال پیدا کردیم این را نمیگن نمیگن در فضای عمومی این خیلی محترم میشود.
اگر بشوند دیگر نمیگن که پس آن چیزی که قبلن گفت آن غلط بود مثلا میبینیم این همه که لاپلاستر که من چرا خیلی احساس کردن که گفتید من به خدا احتیاج ندارم خب یک روز پس فیزیکتران ها برای اینکه میگفت که من همه شرکت اولیه را دید و این را استفاده کردن یک چیز را کبیگن کنار گذاشتن و بعد دیگر وقتی که بله پس نمیگیره کسی نمیدونی از این اصطیادتون آن حسی که مکانیک نیوتونی ایجاد کرد.
غلط بود بلخشون ما اشتباه کردیم یعنی کلن الهاد در ساینس غیر اصطناب مالیداری الهاد در آن خودش دارد میدیده به اینکه یک چیزی در واقع چرا اینجوریه؟
من فکر میدهم هر تکیه فایر آرمین میزند خیلی بازه یک سنتی که دارد جانشید یک سنت به قبل از خودش میشود باید آن را بکند یعنی سنت جهان، مسجد همه چا حاکمه حالا یک سنت جدید دارد بیان واقعا مثل یک سنت حاکمه که پول تولید میکند مختزیات خودش را دارد مثل مخالفت با سنت رمضی اینکه شما میبینید مثلا کلیسا حرف علمی کلیسا برای علیه کوپرنیک تبدیل میشود در تاریخ همه جا یعنی منگر یک آدم های مثلا.
خلیستوش و علم و تاریخنگار علم رفته باشند دلیل مدتی مذاکرات را خوانده باشند الان دارند اعلام میکنند که بله اصلا موضوع اینجوری نبوده اینکه دارا چالیمه ارزو هم خیلی خیلی توسیع میکنند که این فصله در واقع بیان میکند بگذاریم در چیز؟
بده من این حرفی که مربوط به این قدر موجودت دارد یک آدمش استفیته که در واقع یک فیلوسف مذهبیه این را یک جوری دیگر گفته من خواهم شخصا از این دیانش خوش آمیدیم ببینید اولا یک چیز دیگر به حرف هایی که زدن اضافه بکنیم ببینید آن روزی که لاپلاس من واقعا منظورم یک حرف مهم آن روزی که لاپلاس گفت که اگر شرط از دنیا را ببین همه چیزو تا آخر میگرد این با پدیده اختیار که ما برای خودمان قائلیم متناقض بود درست؟
فضای سایم سین نظرتی بابا ما که باید بگویم بدلیهی اختیار داریم پس نتیجه بگیریم از اینکه ما اختیار داریم که همه در لافلاف سرکار کنیم آقا میدانید باید بگویم که اینکه دیگر داست در دست دارند هفته سال پیشت بیانه دارشون بودن و هزار دستی که در پس اختیار هم بیانه دارید آه خوب اگر که در این وقت یک ماشین میدهد داری در یک وقت بسیار درخیم نهاییده شده بردید صحبتی مثل ماشین از خانه از میدهد دید خب.
بده من همینو میخواهم بگویم من همینو برات دارم اختیار دارم من نکتهی که میخواهم بگویم این است که ما این همین روحی ساینتیک این است که من به یک حس واضح درونی و خودم به ؟ اعتماد ندارم که دارید میکند.
درست میکنید مگردی برای اینکه ساینس آنقدر سنت قویه که تو میبینید که اختیار داری. بله چون لاپلاس گفته و یک محاسبه ها که هم انجام دارده گفته دیگر چیزی انجام که نداده. یعنی دارید سنت علمی به حصه درونی که داری میبینی مراد عجایت دارد.
این همه چیزی است که من میبینید خوراب باز کنید دقیقا حرف استریفه حرف جالبیه یک دید دیگر ای نگاه میکند الان در دست های پست مدرن خیلی این دست دارد که یک چیزهایی تشکر کردن بسمون فراروایت ها میگویند که تو هر دوری فراروایت های خودش را دارد دقیقا آنها همان چیزهایی که من دارم نومانستان یک چیزهایی که این وقت گفته نمیشود ولی حسش با همه گوره انگار وجود دارد اینجوری فراروایت های نیوتونی تو قرن این جهان وجود دارد همین حالته یکی از فراروایت هایی که ساینس میدهد نداشته.
فراروایت ماشین بودن دنیا
بنا شده فرار روایت ماشین بودن دنیاست که دنیا را به فرم یک ماشین مکانیکی بزرگ تجسم بکنیم و بعد سعی کنیم که قوانینشو کشف کنیم. خب؟ این یک فرار روایته دیگر ما داریم بر اساس این فرض میریم سعی میکنیم دنیا را کشف کنیم.
یک سری توپان و به هم میخورن و چنین جبریان درست؟ فرار روایت قبلی که مربوط به سنت قبلی میشد که له شد، که در آن مذهب هم بود خیلی چیزهای دیگر هم بود آن طبیعت یونان هم بود فرار روایت قبلی نسبت به جهان این بود که جهان یک چیزی مثل انسانه، حیات دارد.
این را گذاشتن کنار و فرار روایت اینکه ماشینه را در واقع پذیرفتن. بعد رفتن خب نشد دیگر میبینیم که ماشین نیست خیلی طبیعی است که من برگردم بگویم سعی کنم به عنوان یک فرار روایت جدید بگویم دنیا مثل یک موجود زندهست. که اختیار دارد اصلاً در آن پدیدهی اختیار دیده میشود کی جرأت دارد چنین حرفی بزنه؟ نمیگن.
ولی خب این سنت در واقع نمیذاره که شما بتونی برگردی به سنت، برگردی به آن سنت قبلی. همونطور که من در حوزهی فیزیک و اینها هم میگویم ماشین بوده ولی اینها را قانونمند کرده و خب حالا کسانی هم که علاقه دارند که مطلع باشند میگویند که این وسطها حسن فرار روایت ماشینی، حسن فرار روایت ماشینی همین حرف لاپلاس.
حس اینکه این یک ماشینه و من قوانینشو کشف میکنم و میتوانم بگویم چه شد چه نمیشود. ولی الان من قبول دارم واقعاً اینجوری این شکست خورده قبول ندارید؟ این ایدهی ماشین بودن دنیا شکست خورده. تبدیل شده به ماشین رندوم مثلاً، ماشین رندوم یعنی یک چیزی که مثل یک مثل پدیدهی اختیار.
چه چیزی داریم؟ من میخواهم بگویم از نظر حسی چه برتریای دارد ماشین دونستن نسبت به اینکه حیات مثلاً یک چیزی شبیه این چیزی که درون خودمان میبینیم برای دنیا قائل بشیم؟ فرق ارزشی دارد. فرقش این است که این آن چیزی است که قبلاً تو سنتهای قبلی بود و نابودش کردن و نمیخواهم برگردم.
اینها چیزی نیست تو آگاهی بگذرهها اینها همهاش تو فضای ساینس میگذره.
نیچه یونگ و بازگشت به شرق
بگذار من یک نکته دیگر بگویم بگذار یک یک اینکه نمیخوایم به عقب برگردیم. دو تا آدم وجود دارند نیچه و یونگ در فرهنگ غرب نیچه پیغمبر پستمدرنهاست. اولین کسیه که در علیه مدرنیست در حد اینکه نابود بکند مدرنیسم را قیام کرد.
و مدرنیسم را یک جوری اشتباه تاریخی که از سقراط شروع شده میداند. خب؟ حالا همین این آدم در مقابل اینکه این سقراط اشتباه کرد طرفدار چیه؟ خب حالا ما این فرهنگ غرب همهاش افتضاحه اشتباهه. از علم گرفته تا فلسفهاش خب؟
این طرفدار این است که برگردیم به دوران قبل از سقراط، آن فرهنگ دیونیزوسی یونان. اونه که خوب است خب؟ حالا یونگ یونگ معتقده که تمام اینها اشتباه بوده. کمتر از نیچه هم فحش میدهد و به اشتباه بودن این چیزهایی که از یونان شده تأکید دارد.
خیلی جاهای همدلی هم دارد ولی معتقده که ما باید از شرق یاد بگیریم. آنها درست در واقع کار میکردند فرهنگ شرق و فرهنگ شرقشناسی را ترجیح میدهد به فرهنگ غرب. این آدم منکوب شدهست تو فرهنگ غرب کسی کاملاً تو فضای عمومی با این ولی نیچه تبدیل به یک موجودی شده که همین که نیچه ارجاع میدهد یک چیز اروپاییه.
یک چیزی در داخل همان جغرافیا یک چیز قدیمیتر در واقع حداقل برمیگردد به ببین پستمدرنها ترجیح میدهند که بگویند حقیقت یک راهی را رفتن و فهمیدن از این راه به حقیقت نمیرسن. ترجیح میدهند بگویند حقیقتی وجود ندارد که ما بهش نمیرسیم غروره دیگر به هر حال.
من نمیخواهم بگویم که من ۲۰ سال اشتباه کردم در حالی که مثلاً یونگ بهشان چه میگه؟ میگوید نه بابا اشتباه، راهتون اشتباه بوده. حقیقت وجود دارد آنجوری که شرقیها میرفتن محاله یک کسی مثلاً غربیها این را قبول بکنند که ۲۰ سال خریت کردن و شرقیها درست داشتن.
اینها فضای چیز است دیگر به اصطلاح فضای عمومی بحثهای ساینس و فلسفه و همینجور چیزاست. دو تا چیز دیگر میگوید که نیست نمیگوید چرا؟ برای اینکه این چیزهایی که میخواهم بگویم مهم است.
شجاعت مسلمانان در برابر علم
من میخواهم چیز کنم یک خورده از قوهی تخیل خودم استفاده بکنم. من یک خورده چیز باشه من از این قبلاً فکر کنم تو آن بحثهایی که داشتیم خیلی این را حرفشو زدم. من از این روحیهی چه بگم؟
ذلیل و خوار بودن مسلمانها که یک چیزی باید اول علم کشف کند بعد بگویم ما این را تو قرآن داشتیم. اصلاً کفر هم درمیاد من دلم میخواهد یک خورده یک آدم یک ذره شجاع باشه.
بگوید آقا تو قرآن این را نوشته اگر با علم مخالفه یا علم بهش نرسیده، ما این را میگوییم. بعد شجاعت این را داشته باشه بعداً وقتی کشف شد به اسم ما تمام بشود. ما اول گفتیم که این بود حتی ما چرا ما نمیریم یک عده آدم تربیت کنیم در جهت یک علمی که وجود ندارد و تو قرآن بهش اشاره شده کار کنه؟
باید حتماً همه علوم را انگار از بیرون یکی کشف کند. من میخواهم خود در مورد اینکه دنیایی که قرآن میگوید و علومی که بهش اشاره میکند یک چیزهایی در آن هست که الان تو علم نیست.
رویا در قرآن و پیشبینی آینده
چیزهای عجیب و غریبیان میخواهم تخیل بکنم، نمیخواهم اینکه یک علم اصلاً بگذار اولین چیزی که میخواهم بگویم این است که به وضوح در قرآن در مورد رویا صحبت شده. که رویا تعبیر دارد و اینکه میتونی یک چیزهایی را تو آینده را پیشبینی کنی.
حالا تثبیت بکنیم اگر یک یونگ گفته کسی هم آن زیاد قبول نکرده. اینجوریش که تو قرآن هست را قبول نکردن و در حد اینکه یک فرایند روانی مثلاً در روزهای آتی میخواهد برای شما اتفاق بیفتد. پیشآگاهیهاش تو رویا هست، در این حد آینده پیشبینی میکردند همه قبول کردن تقریباً.
همه آنهایی که لااقل رویا را قبول دارند ولی اینکه یک چیزی مربوط به ۱۵ سال آینده که تو مملکت میخواهد اتفاق بیفته، اینطوری که رویای پادشاه و یوسف تعبیر میکند این را واقعاً یونگ قبول دارد تا حدود زیادی. ولی یک چیز قبول ندارد اصلاً آن نه اصلاً کلاً جنبه عمومی موافق با این همه دیگر بلندپروازی برای اهمیت دادن به رویا نیست.
ولی یونگ مثلاً یک جوری سعی میکند تئوریزه بکند که چگونه ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد. خب ما تو قرآن این را در واقع داریم آره، یونگ اصلاً اصولاً یونگ فرقش با چیز این است که خیلی فکت زیاد جمع کرده و یک چیزی که خیلی تکرار میشود را اعتماد میکند.
مثلاً آدمها همه دروغ نمیگن که این را دیده، آن را دیده. مثلاً ۱۰ ۱۰ مورد فرض کن در چیز فکت آورده که یک اتفاقهای اجتماعی مثلاً توسط یک نفر دیده شده. به این چیزها این فرق بین یونگ با فضای علمی موجوده این یک جوری به اصطلاح به حقایقی که میرود در تمام دنیا رفته گشته، آفریقا سرخپوستها یک چیزهایی پیدا کرده اعتماد میکند.
اینکه طرف دروغ نمیگوید ۱ میلیون نفر آدم در تمام دنیا دروغ نمیگن که خوابی دیدن. نه این کاری که میکند فرض یونگ نظریه یونگ این است که میگوید مثلاً از این خوشخوابی، مثلاً آدمها میخواهیم مثلاً وقتی میخواهند بگویند خوشخواب خیلیها میگویند خوشخواب نه بگذار بگویم چه بگذار اصلاً چیزی نمیگویم.
یعنی اصولاً تحقیقات یونگ و چیزهایی که میآورد را اصلاً به عنوان فکت قبول نمیکنند که بخوان روش بحث کنند. بله آره، خوشخوابی بله خوشخوابی یونگ یک بحث جالبی در مورد خوشخوابی دارد. به عنوان یک اسطوره مدرن یونگ معتقده که یک چیزهایی ما تو روانمون داریم که اسطورهها را تولید میکند.
اگر مثلاً تو اسطورهها یک حقیقت اسطورهای داریم، نیاز روانی داخلی ما بوده. وقتی که علم میآید مثلاً این سنت جدید میآید همه اسطورهها را از بین میبره، ما برای خودمان چیزهای جدید درست میکنیم. ما خدا را بگذاریم کنار یونگ میگوید یک چیز غیب غیب وجود دارد یک چیزی که مثلاً جانشین تجربه دینی دارد میشه، طرف یک چیزهایی دیده هیچکی ندیده.
آن حس درونی ما که توسط مذهب و خیلی چیزها مثلاً در واقع پر میشد، حالا توسط یک سری چیزهای مسئلهای یونگ پر میشود. مثلاً یوفو میبینیم و نمیدانم ۱۰ تا خیلی حرفای اینجوری چیزهای جالب زیاد دارد. این چیزها رو، این مراسم آیینی جز نیازهای روانه در این جمع یک مراسمی را انجام میدهند.
شما نگاه کنید دین و اینها را گذاشتید کنار یونگ خیلی متهم میشه، یونگ خیلی ماتریالیست ولی به دلیل اینکه یک جوری نسبت به لزوم دین ترس میزند فکر میکنم آدم مذهبیایه. به شدت آدم ماتریالیست حالا، کار نداریم حالا من نمیخواهم بگویم که خیلی واقعاً دیدگاهش اینجوری نیست که بخواهد یک چیزی بگوید که مثلاً به نفع نمیدانم سنتهای قدیم دربیاد.
یونگ خیلی آدم جالبیه حالا از این نظر این حالت عادلانهای که دارد. با اینکه ماتریالیسته ولی یک چیزی مثلاً به ضررش هم باشه میگه، اینجوری نیست که اصلاً. حالا بگذریم یک چیز خیلی جالبی که میگوید این چیزها را نگاه کنید مراسم مثلاً سالانه مارکسیستها.
خب همونه دیگر اینها که در میدان سرخ جمع میشن، پرچمهای سرخ میآرن نمادهای خودشان را با خودشان میآرن شعارهای خاص دارند این همان شور و هیجانی را دارد که مراسم آیینی دارد و به درد میخورد. پر کردن این خلأهای روانی انسان میخورد جانشین آن شد خب بگذار من، بگذار تعبیر رویا من وقتم تمام شده باشه.
تا ۹ باید باشه من میخواهم این آیههای مربوط به تعبیر رویا را یک جوری در موردش بگویم.
چهار رویای سوره یوسف
اینکه میگویم استفاده کردن از قرآن این نیست که فقط ما اعلام بکنیم تعبیر رویا وجود دارد. ببینید ببین چرا من معتقد، ممکن است یکی اینجوری بگوید خب یک تعبیر رویا یک علمیه تو قرآن آمده بوده ولی اینها فکر میکردند که خب پیغمبر بوده و خداوند به این داده چیزی نیست که بشود برود آدم تحصیل بکند. خب؟ من میخواهم بگویم این با قرآن جور درنمیآد برای اینکه اگر اینجوری، ببین قرآن ۴ تا رویا را با تعبیرش به دقت ذکر میکند.
بنابراین در این رویاهایی که داریم میگوییم و تعبیرش، این نکتههای جالب وجود دارد. یاد بگیرید تعبیر را یا این چی؟ این ذکرش با جزئیات این لزوم نداشت متن را این رویا ذکر بشود و تعبیرش بیاید. میتونست اگر لازم است برای داستان لازم است تعبیرشو بگوید اینکه دو بار مثلاً رویای پادشاه را روش تأکید میشود با کلمه به کلمه.
بعد دقیقاً تعبیر یوسف را از اول تا آخرش مینویسه یک چیزی وجود داره، یک نکتهای وجود دارد که اگر میخواهید تعبیر رویا یاد بگیرید اینها نمونههای خوبی هستند. نمونه دو ما اصلاً نه یوسف تو عمر خودش بیشتر از ۱۰ تا رویا تعبیر کرد.
ولی ۴ تا رویا تو این اینجا انتخاب شده یک ویژگی تو اینها هست علاوه بر اینکه به نظر اصلاً واقعاً آن دو تا رویای زندانیا که برایش تعبیر کرد هیچ کمکی به پیشرفت داستان نمیکند. خود متن رویا و تعبیرش هست مهم است که دارد ذکر میشود نمیدانم این استدلال مرا قبول دارید؟
خب استدلالتون این است که واقعاً یعنی چجوریه؟ در واقع اصلاً میشود روش شک کرد که نه، کی گفته که تعبیر داستانها را باید استدلال کرد؟ من میخواهم بگویم این همان حرفی که با هم بله من میخواهم بگویم احتمالش بیشتره که وقتی با جزئیات میگوید آدم اینجوری بهش فکر کند.
حداقل برویم نگاه کنیم ببینیم چه در آن هست حالا من نمیخواهم وارد جزئیات بشوم. میگویم ۳ تا رویا هست که اینجوری شروع میشوند من واقعاً این یک نکتهایه. واقعاً من این ۴ تا آیه را هی خواندن و این یک چنین نکتهای به نظرم رسید. بعداً دیدم که یونگ هم یک جایی گفت به عنوان یک ویژگی برای رویاهای بزرگ.
رویاهایی که در مورد سرنوشت مثلاً جامعهان، نه در مورد آدم این نکتهای که روش حرف دارند این است که یک نفر میتواند خواب ببیند برای کشور خودش. برای سرنوشت شخصی خودش، چیزهای روانی خودش خواب میبیند خب این جز ۳ تا رویا که در مورد آدمها هستند همهشان با انی ارانی شروع میشوند.
این نظر آدمو جلب میکند نمیتونی این رویا را بخونی و به این توجه نکنی. ولی این بیدقت رد بشود ۳ تا رویاست یوسف میگوید من خودمو دیدم که ۱۱ ستاره و خورشید و ماه بر من سجده میکردند. آن دو تا زندانی هم عین همینو میگویند میگوید من خودمو دیدم که شراب میگرفتم، من خودمو دیدم که یک نونی را روی سرم حمل میکردم و پرندهها ازش میخوردن.
انی ارانی و خواب بزرگ
ولی پادشاه این را نمیگوید میگوید من دیدم یعنی ارانی اینکه ۴ تا رویا، ۳ تاش با انی ارانی شروع میشود یکیش با انی ارا واقعاً اگر دقت بکنید نمیگوید من خودم را دیدم که چه.
یک چیزی دیده در رویاش یک صحنهای که در آن حضور ندارد فقط میبیند. و یونگ یک جایی در من بعد از اینکه این را متوجه شدم واقعاً یک جایی در کتابی که در مورد یونگه، نویسندهاش یونگ نیست میگویند که یکی از ویژگیهای خواب بزرگ را یونگ این میداند که شخص در آن حضور ندارد.
فقط میبیند خب؟ من میخواهم بگویم تو این آیه هم میشود دقت کرد به این نکتههای جالب در مورد تعبیر رویا پیدا کرد. قبل از اینکه یونگ این را بگوید ما
میتونستیم بگوییم یک فرقی اینجا میبینیم و حداقل برویم تحقیق علمی بکنیم.
اینجوری هست یا نه از آدمهایی که رویا تعریف میکنن، شاید هم مخالفه. میگوید که به نظر من مخالفه چرا؟ حست بده خب چرا؟ میترسی به مشکلی بر بخوری؟ نه. میگویم آخه چه ربطی داره؟ تو این ماجرا که خب آن ۳ تا خواب میبینند واقعاً ۳ تا خواب میبینند با آفرین.
بله من نمیخواهم بگویم که قرآن اینطوریاش من میخواهم بگویم که قرآن منبع الهام برای تحقیق در مورد تعبیر رویا هست. میخواهم بگویم که اصلاً همان موقع انگار حرفی میزنی که به خوار و اینها مثلاً عنصر جدیدی از دنیا وجود دارد.
بله من میگویم که اصلاً راجع به این حرف نمیزنم اصلاً راجع به تعبیر خواب که خیلی گفته راجع بهش. اول باید تعبیرهای خواب و بعد بیایم از قرآن متوجه بشویم مثلاً بیایم ببینیم ۳ تا تعبیر خواب. بله کسی دیگر چه گفته نه اینطوری من میگویم که من میگویم تو قرآن ۴ تا رویا با تعبیرش آمده.
خب این من الان خودم به عنوان آدمی که علاقهمندم دارم میمیرم. که این یوسف آن سال ۱۵ام از کجا میآره؟ تو کنجکاو نیستی؟ ببین این از نه نیستی. مشکل داری باید کنجکاو باشی نه ببین من به عنوان یک آدمی که به تعبیر رویا علاقهمندم، هر خوابی را هر آدم بزرگی تعبیر کرده باشه جدی دارم میگویم.
یک خورده دقت کن من همش کارم این است که میبینم این یوسف چگونه این تعبیر خواب را درآورده. ۷ تا گاو، ۷ تا گاو دیگر را میخورد ۷ تا خوشه یک سری خوشه دیگر را میخورد. خب این میگوید ۷ سال خوب میآد، ۷ سال بد میآید آن سال ۱۵ام از کجا میآد؟
سال ۱۵ام سالیه که دوباره مثلاً مردم میآیند و مثلاً چیز میشود. اینها مردم نجات پیدا میکنند من نمیدانم این ۱۵ از کجا میآید ولی یوسف دارد میگوید. من نمیدانم از من نمیفهمم و برای من کنجکاوم کنجکاو نیستی به نظر من اگر قرآن باشه، یعنی واقعاً این قرآن کنجکاوی را ایجاد.
وقتی خواب را میگوید تعبیرشم میگوید حد من ۴ تا رویا در دنیا برای من وجود دارد که میدانم اینها درست بیان شدن و درست تعبیر شدن. و این خوابی که یونگ تعبیر موردی نداریم، اینها را چهار تا رویا که این سوره تعبیر میکند و متن رویا را خدا دارد میگوید.
دقت میکنید؟ چهار تا نمونه رویا تو دنیا برای من وجود دارد که اینها را مطمئنم که متنش اینه، خوب تعریف کرده طرف و تعبیرش این است. تو انتظار داری که من کنجکاو نباشم؟ یعقوب از کجا میآورد که این تعبیر احادیث یاد میگیره؟
این میبیند که ۱۱ تا ستاره و خورشید و ماه برایش سجده میکنن، خب این تعبیرش این است که این ۱۱ تا برادرش و پدرش و مادرش یک روزی برایش سجده میکنند. از کجا تعبیر احادیث یاد میگیره؟ کجای این رویا این را به یعقوب دارد میگه؟ یک جایش دارد میگوید.
باید دقت بکنیم در بیاریم کجاش دارد میگوید اینکه یک نفر دارد خودش را میبیند که شراب دارد میگیرد و این معنایش این است که این آزاد میشود و برای چیز خودش شراب میگیرد. آن یکی هم دیده که یک نون درست کرده را سرش دارد میرود پرندهها میخورن، این معنایش این است که این کشته میشود.
من کنجکاوم ببینم این نماد را از کجا چه جوری دارد تعبیر میکند و من فکر میکنم که وقتی که من به طور طبیعی کنجکاوم، حتماً این چهار تا رویا یک جوری ایده در آن هست و میشود از در آن چیزی یاد گرفت.
واقعاً میشود از در آن یاد گرفت فکر میکنم البته اگر حس بدی داری بعداً به من بگو که چه هست. نه حس بدی ندارم. میخواهم یک کمی عقبتر برگردیم راجع به رویا. چرا همش راجع به علمه؟ راجع به یک جای آرمان، یک چیزی بگو من همان قضیه. آن میگوید آن مثلاً اینها سراج قیامت و یک کمی این حرفو میزند.
میگوید وقتی که، وقتی دریا عذت و ها را یعنی چه میشه؟ این مال این است که معنیاش بله دریاها مثلاً اینطوری میشوند. نه باید بیاید از این آره، بله به نتیجهاش که اکسیژن و هیدروژن چه میشوند ممکن است بعداً آتشفشان بشود.
تحولات قیامت بهمثابه پدیده فیزیکی
من
من به عنوان یک آدم میدانم چرا نمیدانم؟ الان میدانم نمیخواستم ترتیبش این نبود، الان میدانم. قرآن به وضوح به عنوان یک پدیده فیزیکی دارد به ما میگوید که دنیا دارد به سمت تحولات عجیب و غریب میرود و یک مقدار هم این تحولات را توصیف میکند. من اگر فیزیکدان مثلاً کهکشانشناس بودم، سعی میکردم یک جوری یک تئوریهامو درست بکنم که این تهش اینجوری که قرآن میگوید در بیاید.
اینکه ستارهها همه خاموش میشوند اینکه نمیدانم زمین تغییرات اساسی میکند کوهها و همه عقل نمیدانم دارند اینور میآیند. یک تحولات طبیعی را قرآن دارد در مورد یک اتفاق خاصی که در طبیعت در یک زمان مشخص میافتد میگوید. اگر من به قرآن اعتقاد دارم، حتماً من باید دنبال این باشم تئوریهای فیزیکی خودمو به این نتیجه برسونم.
خب شما میخواهید از متد فیزیکی شما چرا میخواهید با متد اصلاً ببین، داری داری در میآری. وقتی قرآن میگوید خورشید خاموش میشود یعنی خورشید خاموش میشود متد دیگر چیه؟ این یک چیزی است که دارد میگوید این اتفاق میافتد.
تو میدونی که خورشید خاموش میشود یک روزی با همین تئوریهای معمولی. ولی همه ستارهها خاموش میشن، یک جوری یک دفعهای این اتفاق میافتد تو دنیا این از تئوریهای فیزیکی ما در نمیآید. متد چیه؟ اینجا یک پدیده علمی طبیعی را خداوند تو قرآن با صراحت و با وضوح بیان کرده.
این اتفاق میافتد یک بلایی هم سر دریاها تو زمین میآید من باید یک تئوری فیزیکی داشته باشم که به من امکان اینکه یک چنین تحولی را در واقع پیشگویی بکنم بده. اگر داشته باشم خوب است من به عنوان آدمی که این را قبول دارم، خوب است که فکر کنم ببینم مثلاً الان تئوریهای فیزیکی ما به یک چنین چیزی نمیرسه.
تکلم با حیوانات و معیشت
میشود یک جوری تئوریها را تغییر داد یک فکتی مثلاً پیدا کرد یک تئوری ساخت که یک تحول ناگهانی اینجوری در آینده را پیشگویی بکند. بله اشکالی ندارد یک دانه سومی، تکلم با حیوانات حرف میزنند و انسان امکان این را که حرفشون را بفهمه را دارد.
یعنی این اتفاقی که برای سلیمان افتاد یک علم غیب نمیدانم فلان نبود به نظر من. از قرآن اینجوری برنمیآد من حس نمیکنم، استدلال نمیکنم برای اینکه تو قرآن حرف دو تا حیوون را به عنوان مثال گفته. باز مثلاً آن حرفی که در مورد رویاها میگویم سلیمان خاص بوده.
ولی اگر سلیمان خاص بود و نمیشد این علم را من تحصیل بکنم، این جملهای را که خودِ خودِ دیگر را تو قرآن نمینوشت به نظر من. من حس میکنم همهچیز احتمال هر چیزی که من در مورد قرآن میگویم و هر کسی که در مورد قرآن میگه، مثل هر چیزی که هر کسی میگوید در مورد هر چیزی احتمال احتمال قوی میدهم که این حس من درست باشه.
یعنی من در این آیهها یک چیزهایی در مورد حیوانات و حرفشون میفهمم، به نظرم مفیدند. میذارم بخوانم برات بگویم من میبینم من فایدهاش را نمیدانم انقدر جرات ندارم که بگویم این همونه.
من این را یک حس درونیام هست دیگه، نمیدانم من حس میکنم یک چیزهایی آنجا هست که من نمیفهمم. چرا انقدر من باید صداقت داشته باشم که اگر اینها من در آن قضاوت نمیکنم. من میگویم که با احتمال قوی به این دلایل تعبیر رویاهایی که تو قرآن هست، نکته توشه.
اولاً شکی در آن ندارید که از قرآن در میآید که قرآن یک سری آدمها از آینده نه اینکه یک آدم میتواند آینده را ببیند. تو نظریه روانشناسی تو باید طوری طراحی بکنی که توجیه کنی دیگر کاری که یونگ کرد.
پس نظریه فروید ناقصه برای اینکه این را توجیه نمیکند این چیز دارد حقایقی که تو قرآن بهش اشاره میشود نتیجه دارد یعنی تو باید تئوریهاتو یک جوری تغییر بدی.
حالا من میگویم برای تغییر رویا راهنمایی هم شدیم ما مسلمانها باید ۱۳۰۰ سال قبل میفهمیدیم که خواب بزرگ با خواب کوچیک چه فرقی دارد. به دلیل این چهار تا شروع خاصی که اینجا وجود دارد و تاکید میشود روش.
ببین لزوم ندارد ببین یک چیزی که روش تاکید میشود لزوم ندارد طرف بیاید بگوید من انی ارانی، یک کم بگوید انی ارانی بعد یک دفعه یکی بگوید انی ارانی. میفهمی چه میگم؟ یعنی کنجکاوی ایجاد میکند هر دفعه حالا بگذار من در مورد حیوانات یک خورده صحبت کنم. میگوید میخواهیم برویم جلوتر کی؟
میگوید میخواهیم برویم همین گفت فقط احتمالشو میگوید. همهش این حرف اینه، مرتب تو هر دفعه یک چیزی تو آن حرف تکرار میشود.
همهچیز همین است دیگر احتمالو میبرد بالا یک چیزی با قطعیت من نمیگویم. من هم تو قرآن در مورد همه این حرفایی که من میزنم با یک احتمال خوبی درست است. و ممکن است غلط هم باشه تو را خدا سوال نکن، این سوال مهم نیست.
نه در مورد آن انی ارانی الان باز آن که آنجوری آنجوری حضور ندارد یعنی که اصلاً در آن دره حضور ندارد یکی از اینها را خودش دارد میگه، اینها دارند انی ارانیها دارند خودشان آنها
برایشان یک چیزی واقع میشود. یک اتفاقی برایشان تو خواب میافتد این فقط یک چیزی دارد میبیند. خیلی فرق میکند یعنی این حالیسه روانی نیست، ربطی به این ندارد یک چیزی دارد میبیند مثل مکاشفه است. انی ارانی یعنی این و خواب بزرگ هم از ویژگیهاش این است که یکی تاثیرگذاری شدیده.
همین که میبینی این پادشاه هی میگه، میگویند که ول نمیکند هی دوباره میگوید تاثیر گذاشته دارد دیوونه میشود. دو بار یک بار این خوابو دیده و برایش مهم است میداند که این یک معنی دارد. خواب بزرگ ویژگیش این است که تو وقتی این را میبینی، یک نویسندهای از پیروان یونگ یک جمله قشنگی دارد.
میگوید خواب بزرگ اونیه که وقتی از خواب پا میشی نمیتونی بری به قرار و تکلیف نکنی. هرکیو میبینی میخوای بهش بگی یک انرژی تو وجودت ایجاد کرده حالا بگذاریم، این تعبیر خواب بزرگ دقیقاً این نیست که من میگویم. یعنی یک خورده برای ممکن است شخصی هم باشه ولی خواب بزرگیه ولی اینجور خوابا جزو آن رده خواب بزرگ هست که یونگ میگوید.
یک خورده این پارتیشنه کوچیکتر از پارتیشن یونگه تو سوره من نمیخونم آیهها را همینجوری. تو سوره نمل یک چیزی از هدهد میشنویم، یک چیزی از مورچهها. بگذار من اول این را بگویم که ویتگنشتاین خب اینقدر آدم نابغهای بوده یک چیزی در مورد خود انسان فقط زبان انسان فکر نکرده یک نکتهای را گفته.
اینکه زبان تابع معیشته یعنی من یک جوری، نحوه زندگی من باعث میشود که من یک زبانی برای خودم داشته باشم. بنابراین هی من میخواهم بگویم که از همین حرف ویتگنشتاین من میتوانم این نتیجه را بگیرم که حیوانات زبانشون تابع معیشتشون، نحوه زندگیشون. این ویتگنشتاین یک جمله خیلی قشنگی دارد میگوید اگر شیر حرف میزد ما نمیفهمیدیم.
ویتگنشتاین معتقد نیست که شیر تکلم میکند من میخواهم بگویم که قرآن میگوید حیوانات تکلم میکنن، در حد خودشان. ویتگنشتاین میگوید اگر میزد ما نمیفهمیدیم چون آن معیشتش با ما اشتراک ندارد. میگوید کلماتی به کار میبرد اگر حرف بزند در مورد یک جور مثلاً فرض کن یک پارتیشنی دارد که آهو و گوزن یک چیز عجیب و غریبی توشه، برای اینکه موقع شکار کردن آنها یک ویژگیای دارند.
ما که نمیفهمیم آن چرا این پارتیشنو درست کرده پس شما وقتی زبان حیواناتو میفهمید که بپذیرید اینها چگونه زندگی میکنند حسشون نسبت به زندگی چیست. میگوید این دو تا آیه این حالتو دارد من آن هدهده را قبلاً گفتم. از خدا که دارد صحبت میکنه، میگوید آن خدایی که دانهها را در زمین پنهان کرد.
به زبان به هر چیزی خودش دارد با معیشت خودش صحبت میکند. مورچهها هم یک چیز جالبی میگوید مورچهها میگوید که بروید کنار، لا یحطمنکم سلیمان و جنوده. برای اینکه مهمترین مفهوم زندگی مورچهها له شدنه یعنی واقعاً زندگی یک مورچه است و خطر له شدن.
هر دو تا مورچهای مطمئناً وقتی دارند با هم خداحافظی میکنن، میگویند له نشین آن هم به هم میگویند. حالا من واقعاً ننشستم روی این دو تا جملهای که این حیوانات میگویند فکر کنم، هیچی ولی من فکر میکنم خیلی چیز ممکن است تو این جملهها باشه. اگر تو قبول بکنی که تکلم با حیوانات فهمیدن حرف حیوانات ممکنه، این دو تا جملهای که قرآن نوشته خیلی مهم میشود.
یعنی باید بری بشینی ببینی مورچه چه گفت چرا این فعلو به کار برد چرا این فضا را تو این حرف دارد. تو هدهده یک چیزی میگه، مورچه یک چیز دیگر دارد میگوید خب من این یک علم دیگهای که میشود حداقل از قرآن نتیجه میشود که این علم به نظر من وجود دارد و میشود کشفش کرد و ما هنوز هیچ کشفش نکردیم، برای اینکه فعلاً ازش کالا درنمیآریم.
ما بعداً اینها را مثلاً میفروشیم مترجم نرمافزار درست میکنیم ترجمهها را میخریم. بنابراین میشود تبلیغ کرد که سرمایهگذاری بشود مردم الان روی زبان حیوانات کار میشود.
من یک بار گفتم ملخی پنج تا شش بیشتر نمیگن زبانشون میگویند درآوردن و میگویند همیناست پنج تا ولی من مطمئنم میتواند خیلی پیچیده تر باشه ما نمیدونیم که زبان فقط صدا درآوردن که نیست حرکات و خیلی چیزهای دیگر هم ممکن است بله بگذار من اینجوری بهت بگویم چگونه میتونی زبان یک حیوان را بفهمی وقتی که بتونی مثل آن حیوان به دنیا نگاه کنی حس آن حیوان را در آن کاری که سوفسطایی ها سعی میکردند بکنند که مورچه حسش نسبت به زندگی چیست پس خودت اگر بتونی جایی مورچه بذاری باید بفهمی که چه باید بگی پارتیشن ها چه ها هستند کلمات مهم چه ها هستند و ابزارها هم که میبینیم که چگونه میتواند مثلا.
فرشته و جن بهمثابه موجود فیزیکی
با شاخک هاش حرف بزند یا خب حالا یک چیزی در مورد فرشته و جن در قرآن اینها به نظر من با احتمال زیاد فرشته وجود دارد به عنوان یک موجود فیزیکی جن هم وجود دارد به عنوان موجود فیزیکی این چیزی که از قرآن برمیاد این است مگر اینکه بخواهیم اینجوری توجیه کنیم حالا من میخواهم سعی کنم توضیح بدهم فیزیکی یعنی چه سعی کنم بگویم که اینها به نظر میآید چه هستند تخیلیه آقا اینها همش کلا دارم.
تخیلاتم را میگویم یکی از چیزهایی که تعلیمات عمومی باعث میشود که شما یکی از تخیلات این تعلیمات عمومی یک چیزهایی را تو وجود شما قوی میکند یک عضلاتی تفکر و نمیدانم حس و اینها تخیل را قوی نمیکند کلا یاد نمیگیری که بشینی تخیل بکنی برای همین است که ریسرچر خوب زیاد در نمیاد برای اینکه ریسرچ خیلی احتیاج به تخیل دارد خیلی احتیاج همه این چیزهایی که من در مورد تجربه دینی گفتم جدا برای ریسرچ خیلی لازم است آن استقلال شخصیتی که من یک چیزی را فهمیدم همین است مثلا.
بروم ادامه بدهم یک چیزی به ذهنم میرسد اینها مهمترین مشکل ریسرچ این است که آدم سریع ناامید میشود شروع که میکند مثلا میخواهد یک قضیه را ثابت کند ایده هاشو خوب تغییر میدهد همه ریسرچرهای خوب آدمهایی هستند که یک جوری به حس خودشان اعتماد میکنند و میروند و میرسند به یک راهی و چیز هم خیلی مهم است تخیل خیلی مهم است تو ریسرچ اینکه با فکر نکند تخیل کند حالت های ممکن را در نظر بگیرد بگذره حالا.
من هم دارم اینجوری تخیلات میکنم یک ساعت ۹ میشود من الان تمام میکنم ببین بگذار من اول میخواهم این جن و فرشته و همه چیزهایی که تو قرآن هست ما یک جوری داریم پروجکت میکنیم روی این مقولات ساینس بنابراین اعتبار زیاد ندارند همین چیزهایی که در مورد جن و فرشته میگویند با فرض این است که انگار این چیزهایی که از دنیا میدانیم درست است خب من در واقع میخواهم توصیف کنم که اگر چیزهایی که تو قرآن پدیده هایی که میگوید را پروجکت کنیم چه میشوند در ساینس و موجود چیست احتمالا این کار را قدیما کردن قدیما در طبیعیات مثلا.
فرض کنید غیر از طبیعت یک عالمی مثال بود میگفتند فرشته ها تو عالم مثالن برای یک چیزی میگفتند یک حس اعتماد اطمینانی وجود داشت ایمان وجود داشت سنت متری بود به راحتی طرف علم زمان خودش را با قرآن سعی میکرد تطبیق بده یعنی بگوید که آقا فرشته چیست خب من طبیعیات چه میدانم عالم مثال جن چیست مثلا یک چیزی اینجوری است یک چیزی میگفت دیگر یک عنصریه مثلا ولی ما این کار را نکردیم دیگر.
واقعیت این است که مثلا آدمهایی که الان مسلمانن جرات نمیکنند که پروجکشن تو ساینس بدن برای اینکه باید مثلا ساینس چیز دارد ادعا دارد این حرفو نمیزنن خب به تو ببین چه توصیفی از جن در قرآن هست که از آتش خلق شده این ساینس ربط که نمیکند احتمال اینکه همانجوری که ماده ماده آقا یک چیزی من بگویم از این کلمه ماده در طول تاریخ معنایش عوض شده یک موقعی در مقابل صورت بود.
ماده میدان پلاسما و تخیل علمی
بعد یک جوری در مقابل عالم مثال شد الان ماده که ما میگوییم میدان مغناطیسی همه میدان ها و نمیدانم نور و همه چیزو میگوییم ماده تقریباً شامل همه چیزهایی که قدیما میگفتند آن موقع نور یک چیزی تو عالم مثال بود منظورم این است که این ماده خیلی بزرگ شده برای اینکه ماتریالیسم را تو خودش جا بده یعنی هر چیزی که پیدا شده میگویند این هم ماده است دیگر مثلا اول میگفتند ماده یک چیزی است که جرم داشته باشه جاش باشه بعد.
میدان مغناطیسی اینجوری نیست گفتن خب آن تعریف را عوض کردن ماده را خود بزرگتر شد میدان مغناطیسی هم ماده است من میخواهم بگویم این تعجب نکنید اگر من بهتان بگویم که مثلا فرشته ممکن است یک جوری میدان مغناطیسی باشه یا میدان نه اصلاً نمیگویم میگوید این غیر ماده قبلاً میگفتند غیرمادی برای اینکه آن قسمت ها را میگفتند این ماده نیست الان ماده شامل همه چیز است به نظر من فرشته و جن یک جورهایی مادی اند به این معنی الان ما حالا.
من سعی میکنم یک خورده توصیف کنم جن را قرآن چگونه توصیف میکند یک چیزی که از آتش خلق شده در مقابل اینکه ما از خاک خلق شدیم چه واقعاً میفهمیم این در همانجوری که تو جامد و مایع یک تحولاتی به یک چیز پیچیده ای که حیات میشود اسمش را گذاشت میشود هوش همینشه هیچ دلیل علمی من نمیتوانم بگویم که وجود دارد که پلاسما نتونه همین چیزها را تو خودی کنمون کنیم.
اومدید حالت و مادر یا یعنی پلاسما چیه؟ پلاسما این آتش حالت چهاره و مادر. مادر یک چیزی که حالت یونی زنی ندارد یا دلیل وجود ندارد من بگویم که حیات نمیتواند برای پای انرژی وجود داشته باشه.
برای برقای ماده اش که ما این میبینیم این از این پیچیدگی در میدان ها مثلا در حدید وجود داشته باشه یک نوحوشمندی باشه علم که منفر این نیست که مثلا سایر اشجابه گره از جامد و مایه بتونن پیچیدگی های عجیب غریب پرداختن منفر به یک نوحوشمندی باشه به نظر من اینجوری که قرآن توضیح میکند جن یک حیاتیه بر مبنی پلاسما و انرژی خرارتی فرشته یک چیزی است که یک جوری با میدان های الکترومغناطیس ارتباط دارد.
من نمیخواهم میگویم جنسش نوره نمیتوانم الکترومغناطیسی بروم یک جوری از توصیف قرآن به نظر میآید که اینجور وجود شفافتری دارند نمیدانم لکیف هست گفتن که این وجود آلم مثالم همیچی لکیفه در مقابل کسیف کسیف یعنی متکاسف اینجا یک مای حیات چیز داریم برای ممنون یک بیست خیلی تشورده اینجا میتوانیم یک حراسی داشته باشیم در یک نمکان برای بیست مثلا پلاسما و انرژی هراراتی و حتی چیزهایی دیگر من نمیخواهم در مورد فرشته خیلی صحبت دریافت بخوانم میخواهم میگویم اینجوری به نظر من با میدان ارتباط برود حالا.
دریافت بگویم در مورد جن زیاد نمیخواهم صحبت بروم همینکه قرآن نمیشود از آتش آمده اینجوری به نظر میآید که کسی شک ندارد که جن موجود فیزیکی و توسیقی در قرار میکند موجود معورات طبیعی که نیست، این معورات طبیعی همیچیه واقعی سری کلمات را میدهند از این معورات طبیعی همیچیه فرشته موجود معورات طبیعی است یعنی مثلاً، من نمیدانم من نمیفهم اینجوری که مادر شامل همیچیزه اینها به نظران همش در چیزهای مادیه اصابه شده.
تقلیل همه دیگر اشکال ندارد یعنی نشستم دارم در مورد فضایی چیزی که تدیداری که دقیقا را میبینم خیال میکنم اشکال ندارم و ذهنم هم پر از مفایل سانیتیکی اگر کردم بله خب من یعنی چه تخیلی یعنی این که غلط است تو تخیلی جیبه نیست من میخواهم من مثلا من میخواهم چیست من پیش میگویم کنگری میشود ببینید حدثیات دیگر من میخواهم بگویم که قرآنو میخوانید نمیتوانید این پروژکشن را انجام بدهید اگر نترسید باید بدهید ممکن است اصلا.
ساینس و همین چیزها علکی باشه چیزهایی باشه که همین زمان کش نشده یک نوع حالت ماده پیدا باشه که ما تا نفهمیدیم میخواهم اینجوری بگویم کنیم، اینکه فرشته حامل انرژیا را توجیح کنند به نظر من مثلا میبینید جبریل چون ما چه میفردیم از اینکه؟
کامیر فکرسایی بگویم که جور درگرد با اینکه جبریلی موجودیه که بتواند بیاید یک میدانه مغناطیسی ایجاد کند میدانه الکترومغناطیسی ایجاد کند اینکه جنسش من نمیدانم من در آن جنس پیشتیشی که نگفتم این همان زبطش نیست من گفتم که ارتباطی دهید میتوانند تولید کند ببین مغم ما یک بخشی دارد که ما وقتی چیزی میشنبیم میرود یک رسمتی از مست زبان را تولید میکند و زبان را درکی کند اگر یک از خب یک مکانیسمی دارد که از راه هوا منجوده بشنفم و بعد یک همه چیز سیگنال الکتریکیه دیگر اتفاقی که بر.
اگر محفظ راه قبل از یک چیز بارده گوش من شده باشه مستی را تهیه کرده باشه یکی بتواند بیاید آنجا یک سه الکترونه را تغییر برود منجوده میشنم من میخواهم بگویم جبری اینجوری کار میکنیم توجیه هم چیه؟ توجیه هم اینکه حالت پیر احمد در موقع وحد را شبیه سر توسیت میکنند اولا ذهنخوانی که چیرو میشنون، صدای دیگران نمیشنون.
تخیل دیگر اشکال ندارد اصلاً نباید این حرفها را زد برای اینکه ممکن است متهم بشویم به اینکه حرفهای مثلاً غلطی میزنیم. من آدم شلودایی هستم این هم از تخیلات خودم دارم بیان میکنم. مثلاً فکر میکنم که الان اینجوری واقعاً دارم میفهمم، ممکن است فردا چیز دیگر بشود.
من اگر مثلاً قدرتی را داشتم میتونستم بروم ببینم میشود مثلاً اینجوری میدان مغناطیسی متمرکز ایجاد کرد که یک چیزهایی بشنوه؟ یا حالتهای شدنی و وحیگونهاش هست؟ آن مشکل دیدن تخیلات، چیزهای دیگر هست. چیه؟ مشکل دیدنشون یعنی چی؟
فرشتهها حامل انرژی و باد
دیدنِ اینکه پیامها را خودت داری میگیری درسته؟ همهچیز همینجوری قابلتوضیحه برای اینکه همهچیز تو مغز اتفاق میافتد و میتواند با واسطه حس باشه. درست؟ خب بگذار یک چیز دیگر بگویم فرشتهها باد درست میکنن، خیلی راحت این کار را میکنند. میروند یک جایی یک لایهای از هوا را گرم میکنند آنور میتوانند گرما را منتقل بکنن، یک دفعه یک باد از این میآید یک گردباد اینجوری.
فرشتهها میتوانند این دلدل ایجاد کنند برای اینکه این گسلها را همدیگر هستن، یک لحظه میتوانند بهطور متمرکز یک جایی را تو چه جوری تو از توجیه میکنی که خداوند دلدل را مثلاً میفرسته؟ همهاش مگه خدا نمیگوید که من این کارها را با ملائکه میکنم؟ واسطه فعلِ امرِ خدا در زمین مگه ملائکه نیست؟
ملائکه باید حامل انرژی باشن، کار دارند انجام میدهند را ماده. بنا به تعریفِ انرژی آخه چی؟ آخه ممکن است این چیزی که من میگویم درست نباشد. ولی من میخواهم باید یک چیز را فکر کنم برای خاطر اینکه من ممکن است بتوانم این جن را کشف کنم.
شما این درسها را که میدید، دارید احساس میکنید که این علمِ حقیقته. حالا من باید با این چیزی که حقیقته این تئوری فرشته اینها را هم گفته اینها
هم حقیقته با این حقیقت تو معتقدی که Science، تو معتقدی که Science غلطه؟ مدلِ آقا این چه ربطی دارد که من نه بگذار من حرف همهی حرفهام را باید پس بگیرم تا درست بشود. Science این همان مشاهداتِ درستِ تو مثلاً میگی که کره، میشود دیگر تو که کره زمین را گرد را دیگر شک داری چون Science میگوید. بله شک داری واقعاً؟
من سعی کردم فیزیک یاد بگیرم، شک کنم. آقای چیزی یادم بود معلم فیزیکمون میگفت بله حالا خیلی چیزها من میخواستم میتونی شما طوری فکر کنی، من میتوانم طوری فکر کنم که یک کره باشه ما تو لایهی داخلش زندگی میکنیم آنور دنیا توشه بعد بیرونش هم میگویم اینجوری.
بله یک جور یک چیزِ کره، یک چیزِ کروی وجود دارد تو و بیرونش را من کار ندارم. یعنی اینکه مستقیماً رفتیم آقا با سفینه فضای Science، تکنولوژی ما را با سفینه فضای برده عکس گرفتیم میبینیم دارد میچرخه مثلاً. یک چیزی که معمولاً بهشان میگویند دایره خب من میخواهم بروم مثلاً که شما نه، عکسبرداری حتی میبینید.
حستون را میگوید نیست که واقعاً مستطیله یک چیزی است که من مستطیل میبینم. یعنی من آن چیزی که ازش دریافت میکنم مستطیله من آن چیزی را که از دنیا میفهمم و آن چیزی را که از قرآن هم اینجوری است دیگه، من وقتی میخوانم یک چیزی را یک چیزی میفهمم من دارم میفهمم.
این حرفِ تو در موردِ ادراکاتی که از قرآن پیدا میکنی هم درست است. من میگویم اگر واقعاً من حرفم اینه، فرض کن هیچ کافری از آن دنیا نبود. هنوز سنتِ حاکم اصلاً موافقاً ما مسلمونها بودیم و یک دانه قرآن هم این دنیا را گرفته بودیم، همه را هم کشته بودیم.
خیلیها دوست دارند این اتفاق بیفتد خب؟ خب بعد همهی ما هم ایمان داریم به اینکه قرآن کتابِ خداست. واقعاً کنجکاو نمیشی بری یک جن را شاید بتونی دیتکت بکنی با این ابزارهای علمی که داری؟
کنجکاو نمیشی بری در جنها، در اینها معجزههای گرم زندگی میکنند برای اینکه از کلاس ما هستند برای همین تو عربستان بیشتر بهشان خیلی خب برو به قول این جای گرمسیری شاید یک بچهجنی آمد اینها را نذار شاید یک بچهجنی که تویی علیرغمِ میلِ پدر و مادرش آمد این درسها را تو را انگولک کرد یک میدانی جنها میتوانند یک چیزی القا بکنند در آدمها نه به جهتِ اینکه تو جبرِ علمی میکنی ها؟
من میگویم اگر واقعاً نمیترسی از اینکه این حرفها مسخره بشود کنجکاو نمیشی دیگر مثلاً ببینی این فرشته چیه؟ فرشته چگونه مثلاً میآید این وحی را القا میکنه؟ اصلاً نمیشود کنجکاو نمیشی. الان هم کنجکاو هستم ولی مثلاً بابا من میخواهم بگویم ریشهاش این حرفها زده نمیشود حرف از این است که غلط باشه و بعد علیه ما استفاده بشود.
من حداقل در خودم در حدِ تخیل حرفِ ذهنِ خودم این درک را ندارد من تو ذهنِ خودم یک تئوری را دارم نه من میخواهم بگویم اگر کسی نبود من ممکن بود امکانش را داشته باشم یک دستگاه برای خب بله خب نمیخوای این ترس هم نباید تو مستقیم به ترس نمیخوای واردِ این فکرها بشی ولی جامعه ممکن است از این بترسه و یاد بده به آدمهای آن جامعه که
یک طرفی نرن. مثلاً فرض کن معلمِ من به من فیزیک دارد یاد میدهد خب؟ معلمِ من به من میگوید
بابا این چیست این حرفها؟ تو که اینجوری فکر کن مثلاً. من میخواهم یاد بگیرم که اصلاً اینها را هم ندارم مثلاً اینکه مالگر من ترسیده دارم یک ها در این حواسی کشتونی ندارم من یک سوال میخواهم بکنم فرشته ها موجودات موورهای تدلیل غیر مادی در دنیا کار انجام میدهند زلزله درست میکنند یک قومی را نابود میکنند به عمر خدا این را قبول داری که یک فتس تو باران من واقعا من چیزی بگیرم خدا یعنی اینجوری مثلا اوانده میگوید که به طور چیست این کاری انجام من میخواهد بگویم که معنی مادی اصلا.
معلوم نیست چیست بنابراین این سوال اصلا معنی ندارم زنیم یعنی اگر یک جایی تأثیر مستقیم خدا اوه خرکوش کند من میخواهم بگویم اگر یک جایی در دنیا الان یک تاثیر مستقیم خودم کشف کشه میگویند که اقو بینم شد مادیه دیگر من نمیدانم نه مادیه دیگر برون اگر افناسانی میبیند این را نگیدی که یک جلوزناتی یک تشکر از خدا باشه واقعا وقتی که شما آنجا بیدونو خودتان جزو مادی را حساب کنید از؟
از خودتان خدا رفتی زننده آن از خدا رفته میدنه مادی یعنی؟ از؟ نه من استنتاج نکردم چرا میگویم تکلیف داریم شما گفتین مادی مردم نیست میخواهد میگویم مردم هست همچنین که در این اتفاق بکنیم مادیه که مادیه های ستک میکنند و چرا آنجا نمیخواند و یک زنشون باز دارد که چیزهایی هست که قابل هست دیدن نیست قابل هست کردن نیست ولی اثر داریم من میخواهد میگویم اول کلنگ منظور من از مادیه در اینجا من مردم کشیم.
داریم که این الان توجه داریم به اجرا دارد نظر شما این اعبادش را دارد ما یکش اعباد کنیم که ما تنظیمی کنیم. الان چیزهایی که کشتره همینهایی میگویند مادی ادابه آن مادی من ادابه هم میگویم. همان میگویم شما در یک دوره اینکه ما تو شستیم و یک فرید در وقت قضاش دارید.
در وقت این از قرآن دارید گفتم که یک جور تاثیرات الکترومغناطیسی ایجاد میکنند و حامل انجام انجام همه روح و خدا در قرآن مادی نیستند حتی در محل علم بشر نیستند خود قرآن چرا؟ یک چیز غیر مادی میتواند روی یک چیزی مادی تحصیل بگذارد.
کهی بخونه؟ خدا و روح این کار را میکند من میخواهم بگویم روح و خدا یک چیزی تاسته یک تداواستی تو قرآن بروم. از روح سوال میشود میگوید اصلا نپاسی چون چه نمیتونی؟ ولی در مورد ملاحکه میدهد که اینها بال دارند. یعنی چه بال دارن؟ چه میفهمی از این کاری؟
غیر مادی بال دارد. چرا دارد میدهد این اقارا؟ به نظر من نه تنها یک چیزهایی قابل دیدک کردن و دیدگاره و بلکه یک راه نمایی هایی میتواند دارد برنامه چیزهایی دیدک بکند. تخیلات خودم را خیلی قبول ندارند اینجوری هست آنجوری هست دیگر من ندارم چیست.
ولی اینکه وقتی توضیح میدهد در اینجوری شکل مثلا ملاحقه هرسون زنه یک خداونده در خواستانوان ها زنگید. دوستیستی دست بود نه اما چه میشود اینها گفت باشه؟ چیشی گفت باشه؟ من همه از همین حالتون میزنیم که غرقی این سرخواست ندارد.
نه من میام آقایی رفتی هستید این حالا یک رفتی هست حالا دیگر کلاس کنند یک چیزی دید من باز بودیم تجربه تدنیدون ساله خودم بینده چیزیدم که اینها دست روی عوض میشود من چرا باید یک تغوری برده فرشتو بیند بیند بادم که حالا میدانم که در موردیم عوض میشود تغوریم ندارم قابل از تغوریم ندارم تا اینکه خوبم تغوری داشته باشم از آن میم موضوع من در این حال باید فرشینه که من از این فرشینه میخواهم میم نمیفهمم چه واقعا نمیفهمم چه خب.
من هم نمیفهمم خب و احساس کنید من نمیفهمم در آن حدی که سعی میکنم بفهمم تو اصلا سعی نمیکنید بفهمید آخوا من خاصا این در این حال من این مشکلات جدید هستم بیشتر از این مشکلات را بیشتر بردارم تا آن مراقبت چه های خب آن یک بحثی درست دارد شغل فرق ممکن است فرق میکند و اصلا مشکل من میخواهم بگویم که من وقتی این حرکوارو میشنوه میدی که میخواهم بگویم سایهشون
را قبول دارم تا حدودی. میدانم که اینها مدلان و این حرفها مشاهداتش را قبول دارم تا حدود همین که وقتی یک ستارهای را تو هوا مثلاً عکس میگیرند به اندازهی این میزی که میبینم اطمینان دارم.
خب؟ یک چیزاییشو تا همین حد مشاهدات مطمئنم یک چیز تئوریهاشو خیلی قبول دارم یک چیزاییشو قبول ندارم خیلی. خب؟ حالا من سعی خودمو میکنم که یک چیزی که دارد اتفاقهای طبیعی را تو دنیا رهبری میکند ملائکه اینها انگار کارگزاران خدا در طبیعت هستند سعی کنم ببینم ارتباطش چجوریه.
به نظر من اینها من دارم خیلی ساده این را میگویم ملائکه حامل انرژیان نمیگویم چیان. میتوانند مثلاً میدانهای متمرکز مغناطیسی الکترومغناطیسی ایجاد کنند برای پدیدهی وحی. خب؟ پدیدهی وحی را فکر نمیکنی
که هیچوقت فکر نمیکنی چه بوده؟ خب چه بوده؟ میگویم من میگویم به واقعاً نه.
وگرنه اینکه از اونجاها خوب است میگویم اصلاً خب تئوریها دارند با یک دورهی تناوب یک عقبنشینی میکنند. خب من که اصلاً چرا من باید الان بگذارم داشته باشم که یک کار متدیکشو میگیرم میدهم. برای خاطر اینکه من میتوانم یک در واقع با مثلاً فرض کن من میتوانم اولین آدمی باشم که خیلی یعنی چی؟
آدم اول باشم؟ من میخواهم من از اول حرفم این بود که تو باید قفلام درنیاری که مسلمانها باید همه یک کاری را بکنند بعد بگویند تو قرآن بود. من میگویم آن چیزهایی که تو من میگویم بله همان من میگویم من اتفاقاً میخندیدم به کسی که میخواست این کار را بکند.
ولی نه با این تعریفی که شما میخواین من گفتم اصلاً چرا این کار را خنده دارد وقتی که الان مثلاً فرض کن موضوع تفسیر رویا به اسم فروید ثبت شده خب یک چیز درستی را کشف کرده. خندهاش چیه؟ ما میتونستیم زودتر این مسائل را علمیتر بکنیم کار کنیم برای خاطر اینکه قرآن سررشتهی تفسیر رویا فرق دارد.
این تفسیر رویا دو تا ببین من دو تا موضوع گفتم یکی اینکه یک چیزهایی برای شروع یک سری علوم تو قرآن هست که ما دنبالش نگرفتیم. خب؟ یکی هم اینکه یک پدیدههایی که خیلی الان در علم در واقع مطرح نیستند.
در واقع وجود دو نوع حیات دیگر تو قرآن روش تأکید میشود. حداقل را فرشته بهشدت تأکید میشود و من شخصاً کنجکاوم و فکر میکنم که اصلاً دنبالش شخصاً خوب است. من میخواهم استدلال خودتان را بکنم دیگر میخواهم بگویم چیزهای مهم را راجع به ملائکه همونایی که خدا دقیقاً حرفتون بدونید که ملائکه یک موجوداتیان که خب خدا باهاشون این کار را میکرده.
حالا اگر لازم بود من ملائکه را بشناسم یک جوری بالاخره تو قرآن یک جوری باید میاومد که مثلاً هی مردم مثلاً مردم فلانی مثلاً معرفتش در مورد تعبیر رویا حکم آمده.
تعبیر وجود دارد آن تعبیر رویا دارد میگوید که مثلاً تعبیر میگوید ملائکه دو تا بال دارند یا سه تا بال دارند تحریک نمیشی که؟ نه اصلاً جریان نه واقعاً نه. تحریک نمیشی این چرا تو قرآن دارد این حرفو میزنه؟ توصیفی از فرم ملائکه تو قرآن هست.
تحریک نمیشی میشی شدی و اینکه ملائکه وحی را میآرن و وحی یک پدیدهی درونیه که با ما ربط دارد. تحریک نمیشی بفهمی ملک مثلاً چگونه این کار را دارد میکنه؟ این یک چیزی است دیگر پدیدهی کار فیزیکی دارد میکند را مغز پیغمبر اتفاقاً. خب؟ برای اینکه این فکر میکند که یک چیزهایی دارد میشنوه در واقع حالت شنیدن دارد ولی صدایی نیست.
شجاعت در خواندن قرآن درباره جن
در درونش انگاری یک اتفاقی دارد
میافتد من نمیخواهم بگویم این چیزهای مهمی است. میخواهم بگویم واقعاً من فکر میکنم لازم است آدم وقتی قرآن میخونه یک شجاعتی داشته باشه. خیلیا خجالت میکشن بگویند که یک چیزی به اسم جن تو قرآن گفته.
برای اینکه میگویند خرافات من فکر میکنم میتواند من میگویم میتواند من میخواهم بگویم میتواند چیز باشه. راه مثلاً اثبات اعجاز قرآن باشه اگر تو بیای با این مسلمونگری و بیادبی چیزهایی که تو قرآن در مورد جن هست استفاده بکنی و دیتکتش کنی. به این فکر نمیکنی که میتواند یک چیز داشته باشه یک گین خیلی خوب داشته باشه؟
قرآن در مورد جن حرف زده چیزهایی گفته تحریککنندهست. انگار دارد ما را دعوت میکند که بروید بشناسید اینجور موجودی را. میگوید شما نمیبینید آنها شما را میبینند یک فکته آنها ما را میبینند و ما آنها را نمیبینیم. از آتش خلق شده من میخواهم بگویم از یک تسلیم نبودن کفار نبودن مسلمانها این کارا را میکردند.
ولی شما نخواستید آنها را بکشید اینها نه جدی نه چیز خیلی دارد. من با شوخی حرف نمیزنم دلم نمیخواد بگذاریم آنجا مردم باشند از یک جایی به بعد این حرفها را چیز کنید. قطع کنید من میخواهم بگویم واقعاً اینجوری است یعنی ما به دلیل یک حالت ترس و واهمهای که از مشکلاتی که ممکن است پیش بیاید حاضر نیستیم اینجوری به قرآن نگاه کنیم.
قرآن کنجکاوی ما را تحریک کرده ما حاضر نیستیم کنجکاویمون را تحریک کنیم. ما حاضر نیستیم مثلاً یک دستاورد را برویم اونجایی که بگذاریم ببینیم قرآن میگوید که میشود با جن ارتباط برقرار کرد. انسان میتواند با جن ارتباط برقرار کند نمیگوید من این را تو نمیتونی بگی از این دنیا الان تو دنیا آدمی هست که چنین ادعایی داشته باشه سعی کنی یک آزمایش
فیزیکی انجام بدی ببینی چه میشود. خب؟ من که میترسم اینکه میترسیم که نشود بعد بگویم بابا اینها را باشند. مثلاً من راجع به این نمیتوانم واقعاً سخته من نه راجع به این مطلب نمیتوانم.
فکر کنم هست که مثلاً بروم یا چه فکر میدانید به آن بکنم؟ خب من میخوا میگویم قرآن توصیف هایی دارد که کنشخوادی را تحریک میکند و میشود و قطعا این توصیف ها دقیقا یک جوری هست که به نتایجی میتواند برسد خب در حال دارد که شما این فرمیده مثلا را روی برسد خدا توضیح نمیده؟ نمیدهد در حال دارد که توضیح میده؟
خدا معلوم است که نمیشود فهمیدش روح معلوم است ولی اینها چیزهایی هنگ که نه تنها حرف زیاد در موردش میزند توصیفشون میکند جزئیات کاراشون اشاره بکند نمیدانم به نظر من اینها چیزهایی که میشود در موردش کنچکاف بود قرآن میخواهد که ما کنچکاف باشیم و ممکن است در مورد جن فرشت بچه های فرشت و شیطان نیست ممکن است به دستگاهات ندید نشن.
ولی بسیار جن ممکن است به دستگاهات ندید بشوند این بزرگی شده بیشتر ممکن است شدید تکنش. اما همه یا یعنی دیتکت کردن یک موجود طبیعی که در اطلاق. یعنی جن یک خیلی تو قراران توصیفش کردید یک چیزی مثل در حاله اینسان تو همین طریق را برازم میگوید.
مثل ملاحکه نیست که تو آسمان ها و این حرف ها باشه. چون این هم بدا را ارش کردند مایتر را ارش کردند من که نمیدانم که این را ارش کردن. یعنی چی؟ یعنی همه را بگیرند که یعنی هر کنید که بدا کردند.
راجع به این هم همینام بله اینکه برو ارشن خدا را برده چرا حتی یک مدلی بدهم که مدل حتی مدل بله بایرکیوم نغماتیک بینه توضیح کن که خدا بررشنش من واقعا به این موضوع هم سکن میکنم و حرف هم برای گفتن دارم ولی نمیدونیم بلکه همینها به نظام به اندازه کافی چیز هست اینجا که این تصورات.
چرا؟ بنابراین در هر خود هست در اینکه منکه منگه در اینکه باید بفهم کنم. تو این آیه هایی افتاد نباشد هیچ کار نمیکنی برای تو. در اینکه فکر نمیکنی همیشه نه خودتو از این بگو خودتو یک حس بگو کند.
چه حسی؟ فکر کنی چه حسی داری کنی؟ حسی که خدا همین مثلا فهمگوهایی داد. حرش یعنی چی؟ قرآن به عرض عنوان یک چیز موجود من اینجای نمیدانم تو باید این چیز را برداری من میخواهم باید میترک کنی به این چیز را یعنی این چیزهایی که این آدیو ترک ده دیگر همان موضوع ایرون در شهر دارم من کمی تطریق باشم بدهم من کمی ماشکلی مانتا ماشکلی جاست من در آقای گفتم من دارم پروزیکشنه چیزی که تو قرار مون بودم در ساینس میگویم برای ممکن است میدهن چرا؟ نمیخوایی بگیر نباید بگیر چرا باید بگیر؟
چرا احساساتون بگیر؟ نمیدوست ندارم نمیخوایم نباید خواهست کنیم چرا باید بگیر؟ برای خواهست کنیم که قرآن کنچکاویی نرمیشتر به موجود فیزیکیلزمی جد تحریک کرده با توضیحات ویزیکی که داریم بگیریم چگونه خراب شده چه کار میکند وچ کجا هست چجوریه میشود باشه ارتباط در حال یاد میدهد.
من از قرآنی مکنم به عنوان آدم کنچکا تحریک میشم که میبینم این جن کیه. بعد من یک تهوری هایی دارم در زمان من دنیا روی دارم فزیکو دنیا روی دارم میفهمم با این تهوری ها.
خب من نمیدانم نمیگویم این تهوریه کاملا درست است میخواهم ببینم آن جن اگر این تهوریه درست باشند کی میشود من همین میدانم من از اولا خودم این را دارم میگویم با فرض اینکه سایز من دارم آن را پروژکت بکنم در سایز حتما یک تهوری جز جنبه اگر فضلی کنید از دابور برامون یارم یا چیزی که برامون میتوانم بگیرم یارم هر چیز دابور برامون یارم یک تهوری جز جنبه من میگویم که امید این وجود دارد که یک چیزی مثلا در موضوع جنب بتوانم بیتر کند بنابراین خوب است در موضوعش بکند تو امیدوار نیستی؟
من امیدوارم که امیدوار نیستی؟ من فایده نمیدانم چی؟ چه اشتماعی؟ فایده نداره؟ نه اگر. اگر انسان بخواهند یکی یک حیات موازی با خودش در دنیا وجود دارد که میشود باشه ارتعاط برقرار کرد این از دیدن یوفورم را میکنید مثل اینکه از خارج اومدن تو زمینین به این حد اصلا سرسدا میکند و مهم است اصلا تو یک موجودی با دستگاه شناختی غیر از خودت اگر کنارت باشه میدین چند دارد فلسفت قایده دارد ببینید آن چه دیدانی را میفهمید معلوم است که مهم است میترسید موسیقی دیگر نمیگویم این تهوریه کاملا درست است میخواهم ببینم آن جن اگر این تهوریه درست.
باشند کی میشود من از اول و خودم این را دارم میگویم با فرض اینکه سایز من دارم آن را پروژکت بکنم دو سایز ممکن است این سایز کاملا برای محبولاتش عوض بشود اصلا معلوم باشه که الهکار فرسیزی ندارد مدل بوده و برنامه برای کمی که دایی ما میگفتیم اگر گفتیم اصلا یک جوری قدرتی کش کنید من قبول دارم اگر دستان بگویند که حتما یک تهوری از جنب دارد اگر فضلی کشیم از دابور برامو میارم یکی چیزی که برامو میتوانم فیزیکر بیارم هر چیز دابور برامو میارم یکی جوری از جنب دارد.
من میگویم که امید این وجود دارد که یک چیزی مثلا در مورد جنب بکنم بیتر بنابراین خوب است در موردش کنید تو امیدوار نیستی؟
من امیدوارم که خواهیگه ندارد چی؟ چه اشتماعی؟ خواهیگه نداره؟ نه اگر. اگر انسان بخواهند بیدی یک حیات مبارزی با خودش در دنیا وجود دارد که میشود باشه اعتقاد برنامه کرد یک از دیدن یوفورم و امروزی مثل اینکه از خارج اومدم تو زمینین به این حد اصلا سرسدا میکند و مهم است اصلا تو یک موجودی با دستگاه اشتناختی غیر از خودت ای کنار باشه میدونی چند دارد فلسفت باید دارد ببینیم چه دیداندار میفهم معلوم است که مهم است میترسید جزایی را باهم هست یکی درستن که از آزمیست هر چیز را میداره که درستن