→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۷ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

نشانه‌های افراد پيرو والد و نشانه‌های افراد پيرو بالغ

۱۷,۲۶۸ واژه · ۱۸ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه احساس اطمینان در پیروی از سنت از زاویهٔ روان‌شناسی والد و روتین‌های نامرئی بررسی می‌شود. نسبت ایمان و استاندارد فهم در قرآن، ماجرای ازدواج‌های پیامبر، و ادراک زیرآستانه‌ای آیات نیز طرح است.

احساس اطمینان در پیروی از سنت

که همیشه احساسشون یک احساس اطمینانی دارند بیرون انگار هست. وقتی چیزی در این مورد بهشان نگفتن یعنی اینکه آدم‌های بزرگی هم بودن فکر کردن به نتیجه نرسیدن پس من هم فکر می‌کنم. می‌خواهم بگویم یک حسی این‌جوری در آدم‌های پیرو سنت هست که اگر چیزی قابل کشف بود در مورد مثلاً حقیقت جهان یا در مورد نمی‌دانم مرگ و این‌ها می‌گفتند به من.

همش والد کلاً این رابطه خوبی با گوش دارد. با مغز و این‌جور چیزها زیاد کاری ندارد با گوش. چیزهایی که از بیرون شنیده می‌شود خیلی چیز دیگر. مثلاً آن منبع اصلی شناخت چیزی است که تو والد خیلی شبیه حافظه کامپیوتره. یک چیزهایی در آن چیز می‌شود کپی می‌شود. و بررسی هم نمی‌شود.

یعنی ما ببینید یکی از مشخصه‌های جالب والد این است که چند تا عقیده متضاد ممکن است از طریق والد وارد ذهن یک آدم بشود و تا آخر عمر هم این‌ها کنار همدیگر می‌مونن. این تو یک لحظه هم فرض کن طرف خیلی مذهبیه و خیلی هم ایمان به ساینس دارد.

یک جوری خب این‌ها من سعی کردم مثلاً این را روشن بکنم که ساینس به این معنای اعلایش با سنت همراهش یک مایه‌های الحادی مثلاً هست اصولاً. نه خود ساینس‌ها آن چیزی که حول و حوشش هست.

یعنی در واقع علم‌پرستی یک جوری جانشین یک سنت مذهبی شد. الان آدمی وجود دارد که به شدت مذهبیه و به شدت هم این سنت ساینس را قبول دارد و چیزهای غیرعلمی را مثلاً قبول نمی‌کند.

و متوجه تناقض نمی‌شود چون هیچ‌وقت یک برنامه اصلی وجود ندارد که بیاید همه این داده‌ها را مثلاً چیز کند بررسی بکند. این در یک لحظاتی از عمرش تو یک قسمت حافظه‌اش را دارد استفاده می‌کند. مثلاً شب می‌رود یک سری کارهای مذهبی می‌کند به یک نتایجی می‌رسد این‌ها یک جایی نوشته می‌شوند. صبح می‌رود یک سری کارهای دیگر می‌کند این‌ها هم نتایجش را آن نوشته می‌شوند.

آن‌ها پاک می‌شوند. شب می‌آید می‌بیند این‌ها پاک شدن. مثلاً دوباره از آن نو. مثلاً وقتی دو تا چیزی با همدیگر تضاد دارند واقعاً نمی‌شود باهاش زندگی کرد که. یعنی این‌جوری نیست که تو بتونی مثلاً هم یک عقیده این‌جوری داشته باشی بری کار بکنی پیش بری در آن این هم برای خودش پیش برود.

این‌ها یک جوری با همدیگر مشکل پیدا می‌کنند. را همدیگر نوشته می‌شوند. والد این چیزها حالیش نیست دیگر مثل حافظه‌ست. یک چیزهایی از بیرون روش کپی کردن همین‌جور هست.

روان‌شناسی حجره‌ای

تا آخر عمر هم ممکن است کشف نکند که یک مجموعه‌ای از عقاید دارد که هیچ‌کدومش با همدیگر سازگار نیست. این یونگ یک اصطلاحی دارد می‌گوید روان‌شناسی حجره‌ای. می‌گوید یک عده آدم‌ها هستند اصلاً تو روانشون چند تا حجره وجود دارد.

در یک لحظاتی مثلاً روز می‌روند تو اداره تو این حجره‌ان. بعد مثلاً یک جای دیگر تو یک حجره دیگه‌ان. ببینید اصولاً چند تا شخصیت کنار همدیگر انگار آدم می‌بیند. منتها معمولاً یک نفر همه‌شان را نمی‌بینه دیگر. همکاراش تو اداره یک حجره را می‌بینند.

زن و بچه‌اش یک حجره دیگر را می‌بینند. اصلاً خودش خودش هم متوجه نیست که مثلاً چه تغییراتی می‌کند در جاهای مختلفی که می‌رود.

پرسش و پاسخ

خب حالا شما همین‌جوری می‌گویید من بین حرف شما و خودتان چی؟ سوالتون چیه؟ خب ببینید یک نکته‌ای که ممکن است مثلاً در این زمینه که فرض کنید یک نفر می‌خواهد صحبت کنی، بحث در حد والد نیست یعنی کم‌کم. ولی یک چیز دیگر هم هست.

و غیر از این مسئله‌ای که آدم می‌خواهد اه در مورد چیزهای اساسی زندگیش تصمیم‌گیری کند یا هر چیزی که می‌خواهد بکنه، بدترین این‌ها به نظر می‌آید که بعداً نیست. حالا نمی‌دانم یک ذره چیز است. اه تجربه‌ای که می‌خواهیم نگاه بکنیم مثلاً طرف می‌خواهد برود نجار بشود.

آها خب. می‌خواهد تو آن خیلی قیمت خیلی زیادیش واقعاً حتی از والد بهتر کار کنه، یک دفعه‌ای دست‌اش بگیرد و همه‌کنه خیلی خیلی. نه، ببینید باز شما یک جوری دارید با تقلید کردن و به‌طور کل مثلاً یا آموزش دیدن را انگار زیر سوال می‌برید. این‌جوری که نیست.

من می‌خواهم بروم نجار بشم، بالغ‌ام به من می‌گوید که برو یک نجار خوب پیدا کن ببین آن چه کار می‌کنه، آن کار را بکن. این را بالغ من دارد به من می‌گوید. نه، گوش کن.

بالغ من به من نمی‌گوید که اگر می‌خوای حقیقت را کشف کنی برو یک آدمی را پیدا کن ببین آن چه دارد می‌گوید همان قبولش کن. این را بالغ به من نمی‌گه، یک چنین چیزی نمی‌گوید.

ولی در مورد نجاری به من می‌گوید. بنابراین اصولاً این‌جوری نیست که من هیچ هر نوع آموزشی ببینم و از هر چیزی تقلید کنم حتماً گرفتار مثلاً والد شدم. هرچه این همه آموزش‌هایی که ما می‌بینیم این‌ها مشکلی ندارد که. من تو یک زمینه خاصی مثلاً الان شما مریض می‌شید، می‌خواهید بروید یک دکتر، می‌رید یک متخصص پیدا می‌کنید، می‌رید دیگر چیزی را که می‌گوید بهش عمل می‌کنید دیگر.

نیست مگه؟ خب این والد نیست. شما می‌توانید فکر کنید در واقع یک جوری بگویید این بهترین راهی که من به ذهنم می‌رسد. بالغ‌تون بهتان می‌گوید که بروید پیش یک نفر که متخصصه. می‌خواهم بگویم پروسه والد، پروسه بالغ این است که در آن مغز آفرین. بله. بله.

یعنی اصولاً مغز فرمان صادر نمی‌کند. یک جوری اتوماتیک دارد انجام می‌شود. مثلاً فرض کن یا مثلاً حتی به یک نفری مثلاً باباش بهش گفته برو از فلانی فلان چیزو یاد بگیر. و این دیگر خودش فکر نکرده که ممکن است آدم‌های خیلی بهتر از آن هم وجود دارند که می‌شود ازشان آن چیزو یاد گرفت. می‌دونی چه می‌گم؟

این دارد فرمان می‌برد. از یک فرمانی که والدش بهش داده دارد اطاعت می‌کند. همان آموزش دیدن و همان کارهایی که بالغ می‌کند را ممکن است یک نفر دیگر با والدش انجام بده. ولی خب من می‌خواهم بگویم که یک چیزی هم هست. یک روز زیاد اینجا ممکن است که که این شکلی هست مثلاً می‌گوید یک مسئله‌ای را حل کنی خب؟

می‌گویم بدون مصلحت‌اندیشی زندگی خب این را خب ما را می‌شینیم فکر می‌کنیم که چه کار باید بکنیم. استفاده از والد می‌کنی و آن والد هم به آن موضوع خاص نیامده. ولی تصمیم می‌گیری که خب آقا بالغ یکی از چیزهایی که می‌گوید این است که خب مثلاً فرض کن در مورد نجاری حرف مشخصی دارد بهت می‌زند.

می‌گوید می‌خوای نجاری یاد بگیری برو پیش یک نجار خوب. نجار خوب هم نه اینکه نجاری که بابام بهم بگوید. نجار خوب آن که من بروم مثلاً ببینم کار نجاریش خوب است یا مثلاً تحقیق بکنم به اندازه کافی ببینم کارش خوب است و بروم پیشش یک چیزی یاد بگیرم.

اینکه والد من هر من این حرفو نزدم و این حرف خیلی حرف بالغانه ای هم نیست که آدم هر کاری می‌خواهد بکند از صفر شروع بکند مثلاً از تجربیات دیگران استفاده نکند. خودش اگر کسی این کار را بکند مطمئن باشید از بالغش اطاعت نکرده. یا به قول والدش بهش گفته. کلاً عاقلانه زندگی کردن، بالغ چیزی که می‌گوید عاقلانه زندگی.

اگر واقعاً عاقلانه این است که تو یک زمینه‌ای من به تجربه یک نفر دیگر اتکا بکنم، تو زمینه‌های بی‌اهمیت واقعاً هیچ لزومی ندارد من از صفر شروع کنم بیام یک سری چیزها را مثلاً از نو کشف کنم. نجاری را از نو کشف کنم مثلاً. با اهمیت آها؟ یک چیزهای با اهمیت هست.

نه نجاری من می‌گویم که اگر آدم از تجربه استفاده از طرف بیاید آن همه زمینه‌ها را این مسائل مهم و این‌ها را این کار را نکند. یعنی اگر این کار را عاقلانه به صورت خیلی جلو باشه، خودم بفهمم که این کار عاقلانه است. بله. بله.

این مهم هم نه اصلاً در حالت بی‌اهمیتش ممکن است من زیاد تحقیق هم نکنم تو اینکه این نجار خوب است یا نه. یعنی اصلاً مهم نیست. انرژی خودمو نمی‌ذارم روی اینکه مثلاً بروم از همه مردم بپرسم ببینم بهترین نجار شهر کیه. فرض می‌کنم حالا می‌رم پیش یکیش. ولی یک جایی که اهمیت دارد مثلاً تو انتخاب راه کلی زندگی خب واقعاً می‌خواهم در این قسمت کمرنگ‌تر بگویم.

مثلاً وقتی رفتیم یک جایی سمینارهایی بعد می‌خواهم ببینم بله. شما دفعه اول رفتید مثلاً روزهای قبل هم دیدید مردم دیگران را. خب سوار ماشین می‌شوید می‌بینید می‌خواهید یک راهی را بروید. خب شما بدون تجربه اینکه آن‌ها درست دارند می‌روند یا نه، می‌توانید بدونید دنبال این بله. نهایتش این است که اشتباه کردیم.

مثلاً این است که آخرش یک درصد کمی احتمال وجود دارد که دنبال این ماشین‌ها برویم ببینیم این‌ها داشتن می‌رفتن پارک. راهشون را از دست دادیم. خب؟ یک کار عاقلانه می‌شود که ازشان بپرسی کجا می‌روند. نه، بعد خب حالا شما افراطی نگاه نکنید. بالغ این نیست که از تجربه دیگران استفاده نکنید یا در هیچ زمینه‌ای تقلید نکنید.

به طور عاقلانه‌ای شما می‌توانید از دیگران در زمینه‌هایی تقلید بکنید. شما می‌توانید یک آدمی مثل حضرت ابراهیم را پیدا بکنید و یک جوری به یک دلیلی مثلاً معجزه می‌کند که پیغمبری معجزه می‌کند شما مطمئن می‌شوید به یک جایی وصله. بعد دیگر ازش تقلید می‌کنید. یعنی تقلید کردن به این معنی که مثلاً از سیره این آدم به اطلاعات درس عبرت بگیرید برای خودتان.

خب؟ این اصلاً این ربطی به سنت و والد و این‌ها ندارد. شما یک چیزی را تشخیص دادید و حالا دارید دنبالش می‌رید. مثل همین که تو قرآن می‌گوید که رسول خدا برای شما اسوه حسنه است. اگر من بابام بهم بگوید که رسول خدا اسوه حسنه است ازش تبعیت کنم، دارم قبول بکنم، دارم از والد خودم استفاده می‌کنم.

اگر خودم تشخیص بدهم که این مثلاً قرآن معجزه است، اسلام مثلاً پیغمبر پیغمبر واقعاً پیغمبر خدا بوده، این دارم اگر خودم تشخیص به این تشخیص برسم به تو با عقل خودم دارم از بالغ خودم اطاعت می‌کنم. اصولاً از بیرون شما نمی‌توانید بفهمید که یک آدم چقدر دارد از بالغش اطاعت می‌کند یا والدش.

ممکن است یک آدمی از والدش دارد اطاعت می‌کند همان کارهایی را دارد انجام می‌دهد که آن یکی دارد انجام می‌دهد. البته فکر کنم یک فرق‌هایی با همدیگر دارند. یعنی خلاصه یک جاهایی می‌رسد که فرقشون معلوم می‌شود. ولی این‌جوری هم نیست که خیلی بدیهی باشه. سوال من این است که آیا این کار خطرناکه؟ بزنید خطرناکه. بله.

اینکه می‌گوییم که هر بالغ تشخیص داده که یک چیزی قابل اعتماده، حالا وقتی آن زمینه هم خیلی آدم مطمئن نیست که قابل اعتماده، می‌تواند خب اعتماد کند. من می‌گویم که ممکن است آن اعتماد نسبت به خود سنت ندارند. یعنی ممکن است.

انحراف سنت‌های عمومی

خب من این توضیحات کلی دادم که اصولاً این سنت درست است به دلایل ویژه‌ای. یعنی سنت‌های عمومی که جنبه به اصطلاح چیز پیدا کردن، اجتماعی پیدا کردن. یعنی یک توده مردم را در بر گرفتن همیشه دچار انحراف می‌شوند.

یعنی یک مکانیسم‌هایی وجود دارد که این‌ها را به یک انحراف‌هایی می‌کشه. اگر منظورتون این است که من به این نتیجه برسم، با بال و خودم به این نتیجه برسم، اصول و عقایدی که الان مثلاً جامعه من مورد قبوله، درستن.

اصولش مثلاً. خب بله ممکن است. لزومی ندارد که من یک جایی زندگی می‌کنم حتماً به این نتیجه برسم که اصول و عقایدی که اینجا هست غلط است. الان خیلی‌هاتون دارید می‌بینید مثلاً یک چیز غیر اساسی‌تر. اصلاً فرض کنید تو جامعه خود ما، خب؟ یک جور سنتی مثلاً سال‌ها پیش، یک احترام واسه اموات، احترام برای علم قائلن.

مثلاً که قضیه علم و این‌ها را می‌شود علم به معنای همین ساینس، به معنای علم متداول. علم و دانش و این‌ها را خب؟ فرهنگ هم این‌هم داریم دیگه، همیشه هم داریم. شما الان می‌بینید یک چیزی داره، اه، از این حالت‌های بالغش، فعالش، از این تکنولوژی، می‌بینید که حالا این چیز، الان، قسمت‌های انحرافی سنت نیست.

اصلاً آن قسمت‌ها یه، خب بله. خب بله. این، این‌جور، این‌جور برخورد کردن، برخورد بالغانه است. شما دارید بررسی می‌کنید، خلاصه. یعنی یک چیزی را دارید می‌بینید و دارید می‌پرسید پیش خودتان که آیا این، این سنت درست است یا غلطه؟ خب، بالغ شما دارید یک چیزی را بررسی می‌کنید. والد بررسی نمی‌کند. والد مثل یک سری چیزهاست، می‌گویم کپی شده، اجرا می‌شن، اصلاً هیچ‌وقت بررسی نمی‌شن.

یعنی فقط حالت اطاعت کردن از یک چیزی، عواملی دارد که از بیرون می‌آید. گوش کردن یک سری چیزهایی که دیگران دارند می‌گویند. با یک حس اعتماد به مثلاً جمع. الان همین مثال یک چیزی را دچار انحراف هست، نه اینکه به آن می‌آید. یعنی بیشتر برای اینکه بدونن که احترام باید بشن، یعنی مردم.

خب حالا ایشان می‌گه، حالا به عنوان یک چیز مثبت گفت. خیلی چیزهای مثبت ممکن است در سنت به یک نوعی باشه. مثلاً همیشه دچار یک انحراف‌هایی می‌شود. واقعاً یعنی هر مفهوم سنتی یک جوری تا برسد به لولی که مردم هستن، از آن بالا همیشه یک اعوجاج‌هایی پیدا می‌کند. ولی حالا بعضی چیزهاش هم خیلی اعوجاج پیدا نمی‌کند.

مهم این است که شما دارید بررسی می‌کنید یا نه. اگر بررسی دارید می‌کنید، اصلاً والد نیست. والد چیزی را بررسی نمی‌کند اصولاً. والد می‌پذیره دیگر. یعنی یک جوری مطیعه در مقابل چیزی که از بیرون بهش گفتن. یک جوری به عنوان یک عنصری در یک جمع، از جمع در واقع پیروی می‌کند. و این‌جوری احساس امنیت و آرامش بهش دست می‌دهد.

آن مکانیسم روانی اصلی‌ش در واقع این است که در یک جمع بودن به شدت احساس امنیت می‌آورد. یکی از بزرگ‌ترین خواسته‌های آدم این است که یک جوری به یک جایی وصل بشه، احساس امنیت بکند. اینکه من همه اجداد من این کار را کردن، خب من هم دارم می‌کنم. اصلاً یک جوری همه‌مون با همیم. اگر یک بلایی هم سر آن بیاد، سر همه مون دارد می‌آید.

یک جوری یک احساس امنیتی واقعاً هست در تبعیت از والد، که این خیلی چیزش می‌کنه، در واقع تقویتش می‌کند. اه، یک مثالی زدیم مثلاً اینکه مثلاً یک مریض باشیم برویم پیش یک دکتر. بعد این مثلاً حالا راجع به این، مثلاً من مریض می‌شم، نه پیش دکتر، ولی یک دکتر هم می‌ده، من بهش می‌گویم که این دکتره درست بگوید یا نه.

نه، قاعدتاً نه. خب مثلاً، خب مثلاً یک وقت مثلاً، مثلاً شما داروی خیلی عجیب و غریبی بهتان می‌دهند. شما دارید می‌بینید بهتان استامینوفن می‌ده، خب فکر به فکر می‌افتد که بروید پیش یک دکتر دیگر. مثلاً می‌گویم. یا داروی یک دانه مثلاً قرص می‌خورید، حالتون بد می‌شه، دارید می‌بینید، باز شک می‌کنید.

همین‌جوری به طور طبیعی من اگر آدم عاقلی باشم، پیش کسی می‌رم که وقتی دارو بهم داد، اعتماد بکنم دیگر. اگر اعتماد ندارم، نمی‌رم پیشش. خب بله درست است. من فرضاً مثلاً پیش دو تا دکتر دیگر هم می‌رم، آن‌ها هم گفتن. آره، یک افری‌خات. چی؟ بله دیگر. در همه این مثال‌ها در چیز می‌شود کرد، کلی می‌شود بحث کرد که عاقلانه‌اش چیست.

از نظر من دکتر رفتن عاقلانه‌اش این می‌تواند یک دکتر، آدم برود دکتر خیلی خوب. خب بله دیگر حالا، دیگر آن مکانیسم تشخیص دادن اینکه دکتر خیلی خوب چیه، آخه نه، به هر حال این‌جوری نیست که هر چیزی که مردم بگن، شما یک خورده همه چیز را تعمیم می‌دید. ممکن است یک مکانیسم تشخیص دادن دکتر خوب، این است که خب آدم از دیگران می‌پرسه دیگر.

مثال دکتر و اعتماد عاقلانه

راه دیگه‌ای که من ندارم برای فهمیدن اینکه دکتر خوب کیه. آدم از هرکی که می‌تواند اعتماد داره، میپرسه مثلا تا حد ممکن است اگر می‌توانید از یک پزشک بپرسید ببینید مثلا آن‌ها همدیگر را بهتر میشنستن خلاصه یک نک...

گاهی شهرت اصولا بی معنی نیست واقعا وقتی یک دکتر خیلی معروف شده به احتمال زیاد خوب است دیگر به بی خودی معروف نشده که... آه... یعنی من می‌خواهم اینها مکانیسم های آقلانه باید احتمال خطاست کلولا... باید آقلایی را افتار می‌کند. هیچ گزاره کلی وجود نداری.

مثلا باید این کار را کنند. همیشه احتمال خطایی وجود دارد. مثلا اگر آن رساظر ای کار را کنید، این رساظر ای را از برنامه بیشتر برداریم. مثلا اگر این رساظر ای یکی دیگر دارد، من سرباز کنم و در این کار را بردم. خب عقله چه بگیره؟

من حتما حتما از اینجا همه این رفتارایی که دارید توصیف می‌کنید بالغان هست بر اینکه دارید فکر می‌کنید که چه کار بکنید چه کار نکنید ممکن است یک جا عقلت باید بگوید بالغت باید بگوید که از دکتور تبعیت بکنید یک جا بگویید نکنید خودستو تو داری بررسی میکنی.

هر چیزی که در حال بررسی کردنش اصلی یک جوری از سراتون بالی داری. اصولاً یاد نگران این‌جور مثال های این شکی نباشد. برای اینجا همچنان از عقلمون خوب استفاده میکنی. نگران اونجایی باشه که سنت هایی وجود دارد که اصلاً دیده نمیشن. من چندین بار روی نکته تحکیل کردم. زیاد نگران سنت هایی دیده نیشن نباشد.

چون خودست شما مثلا یک خورده سنتون بالا برود به حال این سنت هایی میبینید یک جوری بررسی میکنید سنت هایی وجود دارند که نامرگی هست بیده نمیشن و همه جای دنیا هم هست مثلا فرض کنید سنت اطراف ساینس این‌جوری خیلی شفاف نیست که هر کسی به راهجی ببیند یا مثلا سنت های مردانه حاکمه بر جهان اصلا گفتم اوندر پی کتابی اصلا اقل مزکر اصلا این چیزی که ما بهش می‌دهیم اقل و این گرایش فلسفیی که در تاریخ موجود بود و وقتی اروپا این یک جوری چیز دارد جنسیت در آن لازم در این مال مردها هست مثلا لزومن. هر کسی این‌جوری نباید فکر کند یک چیزهایی که اصلا تابعات ما مردانم آموزش میبینیم

یعنی تعلیم و تربیت هم ترسیب مردها تررایی می‌شود یک سنت های این‌جوری وجود دارند سنت هایی که دیده نمیشن این‌ها نگرام کنند آدمی که بادرش خوب کار می‌کند هنرش این است که این چیزها را متوجه بشود که یک چیزهای خیلی بزرگی که همه دارند مثلا در موضوعش صحبت کنند شاید بتواند مثلا هنر بالا دارد این‌جوری دارد بررسی بکند نه اینکه حالا راینستین را بخوره و نفتی کند آن را معمولا تو آن زمین ها تو آن لیول های پایین همه یک جوری آقایان رفتار می.

کنند یعنی دیگر این‌جوری نیست طبعا مثلا سرسه پرده یک دکتر شده باشه یا را هر گزرگ رفتیم بشویم مثلا دیده بخوره اگر در میداری میمیرم باز بخوره یا یک

سری چیزهایی برای خودش، مثلا آن را از بالا را پلنر کنی، یک سری چیزهایی را بکند کشی موقعی هدا و مثلا به یک سکنت رویجو برسه، یک سری چیزها ممکن است که که که در اینجا یک سکنت را دست نپده باید نادرد به زیر مسئله باید رسید خود حالتش فکر کنه، و اینجا با زیر مسئله اینجا کاملا کشی برده باشه آقلا نست، چه گردون پیشناد بسته؟ خب؟ بنابراین در این حالت آقلاسی من به این حالت آقلاسی هستم که می‌گیرند هر مسئله را بگیرند کیه می‌گوید هر مسئله را بگیرن؟

نه ببین تو الان تو در مورد اینکه این مسئله را میخوای درستی بکنی یا نکنی داری فکر میکنی همین بله بنابراین آن در مورد آن مسئله داری فکر میکنی فکرت به این اصلی میگیرسه که این زیاد مهم نیست مثلا این را فعلا بگذارم اوتوماتی کار نمی‌کنی خلاصه یک جوری در جریان زندگیت آگاهی آگاهی‌هایی که در واقع که تعیین می‌کنه، آگاهی‌هایی که خودت داری، نه چیزهایی که شنیدی و بررسی‌اش نکردی.

ولی یک چیزی فکر می‌کنم، چون قبلاً تو سرش خیلی موفق بود، چون تو آن مثال آن آزمون‌گیری اون، آن آخریه، تا جایی که آدم یک جایی می‌تواند تصمیم بگیره، دیگه، درسته؟ من فکر می‌کنم، آن‌جوری درست فهمیده باشم. نه.

یعنی یک یک جا، این الان اینجا یک سری من می‌آم یک فکرایی می‌کنم، بعد یک سری حقوق هم برای خودم پیدا می‌کنم، بعد می‌آم یک سری دیگر را یک تحقیق می‌کنم، بررسی می‌کنم. نمی‌دانم دیگر. اصلاً من می‌خواهم حرفم از اولش هم حل کنم مثلاً.

ولی خب یک نه اصلاً من فکر می‌کنم این من هیچ‌وقت این حرفو نزدم که حل مسئله را از اول بشینیم، من انکار کردم که هر چیزی را باید از صفر شروع کرد، حرف. ما از این الگوهایی می‌توانیم یک بار یک یک الگویی پیدا کردی، یک جایی خوب بوده، می‌تونی تا جاهایی که به مشکلی برنخورده، از همان الگوها خیلی جاها استفاده بکنی.

سنت‌های نامرئی و روتین

اصلاً قرار نیست ما همه چیزو از صفر شروع بکنیم. خیلی جاها ت واقعاً یعنی به طور عاقلانه‌ای تقلید می‌کنیم، خیلی جاها. خیلی جاها اعتماد می‌کنیم به طور عاقلانه‌ای، مثلاً به من به معلمی که می‌آید سر کلاس دارد ریاضی درس می‌ده، اعتماد می‌کنم.

عاقلانه اعتماد می‌کنم، یعنی این‌جوری نیست که مثلاً شک کنم که این الان می‌خواهد مرا گول بزنه، مثلاً این چیزهایی که دارد می‌گوید راست می‌گوید یا دروغ می‌گوید. کلاً ما خیلی خیلی خیلی جاها را اصلاً از صفر بررسی نمی‌کنیم، می‌گوییم عاقلانه هم همینه، یعنی این چیزی که تو داری می‌گی، همین پیشنهاد، کاملاً این پیشنهادیه که از طرف بالغ می‌آید. بالغ اصولاً بررسی نمی‌کنه، نکته بررسی کردن و نکردن.

حالا اینکه من می‌توانم یک چیزی را مسئولیت‌ناپذیر بررسی کنم و نتیجه‌اش این باشه که این مهم نیست، از یک الگویی می‌خواهم تبعیت بکنم. وقت اصلاً نیست من همه مسائل جزئی زندگیمو بررسی بکنم و همه را از صفر شروع کنم حل کردن.

یک سری رو، یک تعداد خیلی زیاد را به یک الگوها و سنت‌هایی واگذار می‌کنم، ولی یک سری را شروع می‌کنم از اول دوباره حل کردن. آن بالا‌های آن درخت، اونجاست که یک چیزهایی که حتماً باید بررسی بشود. من فکر می‌کنم که این حرفم هم منم، منم، من هم. آها.

من فکر می‌کنم که مثلاً، من می‌خواهم بگویم که، مثلاً یک حرفی که مثلاً شما می‌زنین یا یک حرفی که دیگر می‌زنه، مثلاً حداکثر که ۷۰ درصد مواقع می‌شود آن قطعاً کاملاً آن اپلای کرد، مثلاً اینکه مثلاً هر دفعه باید خودمان فکر کنیم آن نتیجه برسیم، مثلاً کاملاً این کار را آقا نکنیم.

یعنی مثلاً یه، من احساس می‌کنم که مثلاً یک حس، این یک شهوده، یک روش مثلاً ایده‌ی کلیه که مثلاً ما باید فکر کنیم یک روش نگاه کردن، یعنی نه که مثلاً در ۳۰ درصد مواقع باشه، نه، مثلاً با من هم یک کیس خاص که اگر دکتر این کار را کرد، گفتیم خب، واسه هر تئوری می‌شود یک کیس خاص درآورد که تو آن تئوری‌ها مثلاً این‌جا به نفع.

خب ما یه، من فکر می‌کنم که مثلاً کلاً بیشتر حرفی که همه می‌زنند برای اینکه کلاً هرکی حرفی می‌زند کاملاً آن ۱۰۰ درصد اپلای نمی‌کنه، یک حرفی می‌زنه، فهمید که آن ۱۰۰ درصد درست باشه، و آن حرفو می‌زند برای اینکه کلاً می‌گوید مثلاً تو این، این یک شهود قوی‌ای دارد که مثلاً تو ۷۰ درصد مواقع این شهود دارد درست کار می‌کند.

مثلاً اینکه مثلاً این قضیه‌ای که نگاه، این‌جوری که بالغ و بالغ داری، یک چیز کلیه، مثلاً تو شرایطی که یک کیس خاص رو، را چیزهای دیگه، همیشه می‌شود بحث کرد. مثلاً فکر کنم باید، بله اصلاً، همه‌چی نمی‌شود از نقطه‌ی، مثلاً غذا خوردن نمی‌شود از نقطه‌ی صفر، که مثلاً غذا بخورم یا نخورم.

من کلاً آره، کلاً سوال، اگر همه، کل حرفو، یا روی همین نقطه‌ی کوچیک ۱۰۰ درصد اپلای بکنی، بعد اینکه این درست، نه آخه باز اپلای کردنش الان تو این بحث‌هایی که دارد می‌شه، هم به نظرم یک جوری سوءتفاهم وجود دارد. قرار، اپلای کردنش معنایش این نیست که من در هر لحظه‌ای مثلاً هر مسئله‌ای را از صفر شروع کنم حل کردن، این‌جوری نیست.

من یک روتین‌هایی تو زندگی خودم ایجاد می‌کنم، تو آن قسمت‌هایی که به نظرم خیلی مهم نیست، یعنی آن پایین، آن درختی که ایشان دارد می‌گوید که حل مسئله‌ست، کلاً تو زندگی خودم، خیلی جاها را به روتین‌هایی در واقع اعتماد می‌کنم.

چون مخالف مثلاً غذا می‌خورم و مشکلی هم برنمی‌خورم، همین‌جوری می‌خورم، تا اینکه یک بار غذا بخورم و به مشکلی بربخورم، بعد شاید داشته باشم بهش فکر کنم.

نکته این است که تو آن قسمت‌های کلی زندگی که می‌تواند خیلی به اصطلاح همان جاهای نامرئی، گذاره‌های خیلی کلی، روش‌های خیلی اساسی، آنجا را حتماً باید بررسی کرد، بقیه‌اش هم حالا دیگر عاقلانه تصمیم می‌گیریم که بررسی بکنیم، نکنیم، از صفر شروع کنیم، از وسط شروع کنیم.

آگاهی در زندگی بالغ

حالا در مورد آن سوالی که ایشان کرد، که به نظرم من خیلی جایی به اصطلاح سوءتفاهم و این‌جور چیزها وجود داره، جلسه‌ی قبل، اینکه من حرف از این می‌زنم که مثلاً آدم بالغ، تعریفش را بالغ این است که آگاهی در زندگی آدم بالغ نقش اساسی و اصلی را بازی می‌کنه، ایشان سوالش این بود که مثلاً این آدم‌هایی که آی‌کیوشون پایینه، خب این‌ها خیلی چیزها را نمی‌تونن، مثلاً بروند کتاب بخونن، بررسی بکنن، نمی‌دانم سنت‌ها را کشف بکنند و این حرف‌ها. خب این‌ها چی؟ این‌ها در واقع یکی هست که آی‌کیوش پایینه، اصلاً آن‌قدر هوش نداره، سواد نداره، نمی‌تواند مصالحه بکند.

آدم‌های به اصطلاح، اصلاً این کلمه‌ی عوام را به یک معنی به کار می‌برم که فکر می‌کنم با چیزی که مثلاً تو عموم هست، یک خورده فرق می‌کند. اولاً حالا آن که باهاشون صحبت کردم، می‌گویند اصلاً IQ نقشی دارد این وسط یا نه؟ هیچ نقشی ندارد.

اصلاً اگر یک چیزی به اسم IQ، مثلاً بشود تعریف کرد که به شدت مورد شک و شبهه است، این چیزی که ما بهش می‌گوییم IQ، من نمی‌دانم چقدر ارزش دارد. یک جور هوشه، یک جور سنجش خاصی از یک سری چیزهای خاص ادراکیه. الان حرف از انواع هوش می‌زنن، مثلاً هوش عاطفی. مثلاً این تست‌هایی که IQ را می‌سنجن، ربطی به هوش عاطفی معمولاً ندارد.

یک چیزهای خاص، یک جور هوش ریاضی، مثلاً که به درد ساینس می‌خوره، بیشتر می‌سنجن. حالا من کاری اصلاً به تعریف هوش و IQ و این حرف‌ها ندارم. ولی می‌خواهم یک خورده در مورد این صحبت بکنم که وقتی حرف از این می‌زنم که مثلاً آگاهی مهمه، این تیپ یک آدم آگاه را از نظر خودم حداقل توصیف بکنم که یعنی چی؟

یک نفر که خیلی به نظر من خیلی آدم آگاهی، ممکن است آدم بی‌سواد باشه. آگاهی به معنای دانش داشتن و نمی‌دانم اصلاً خیلی کتاب خوندن، سنت‌ها را حتی شناختن، الان یک آدم مثلاً حتماً خیلی آدم آگاه و روشنیه، معنایش این نیست که تمام سنت‌های جامعه خودش را یکی‌یکی بررسی کرده و شناخته.

اصلاً آدم‌ها همه ظرفیت یک چنین کاری را ندارند واقعاً و این خیلی مهم نیست. می‌گوید آدم آگاه، من می‌خواهم به عنوان یک مثال بخواهم بگم، فرض کنید اصلاً یک آدمی را در نظر بگیرید که تو روستا به دنیا آمده.

سؤال درباره آی‌کیو و عوام

می‌گوید اصولاً حرف از حقیقت و آگاهی و این‌ها که می‌زنم، بیشتر نظرم این چیزهای کلی‌ست. یک آدمی را در نظر بگیرید بی‌سواد تو روستا به دنیا آمده و هیچ‌چی هم نمی‌دونه. کم‌کم این آدم نسبت به طبیعت مثلاً یک احساس‌های خاصی پیدا می‌کند. و واقعاً یک جوری در واقع دچار همان چیزهایی می‌شود که من می‌گویم تجربه‌دینی، هیچ ربطی به سواد ندارد.

یعنی یک جوری احساس مثلاً یگانگی و وحدت در دنیا می‌کنه، یک جوری این چیزی را که بهش گفتن که خدایی وجود دارد را خودش می‌فهمد. یعنی جزو آگاهی‌های شخصی یک جور قطعی‌اش می‌شود.

که در نگاه کردن به طبیعت یا حتی می‌تواند تو نگاه کردن به خودش و در مثلاً جریان کارهایی که حالا کارهای مذهبی که انجام می‌ده، به یک جور آگاهی شهودی خیلی خوبی نسبت به مثلاً وجود خدا و توحید برسد.

خب؟ اینکه این آگاهی تو این یک چیزی را بنابراین حتماً یک آدم آگاه، آدمی که یک چنین چیزهایی را حقایق کلی را به شدت خوب فهمیده و درونی شده در آن. یعنی یک جوری به خلوت نزدیک به یقین رسیده.

می‌بیند یک چیزی رو، شهود دارد. این آدم کاملاً خیلی بیشتر احتمال دارد چنین آدمی بی‌سواد باشه. می‌خواهم بگویم این ربطی به سواد و IQ اصلاً ندارد. درک کردن حقایق این‌جوری هیچ ربطی به این ندارد که یارو چقدر تعلیمات ساینتیفیک دیده باشه، چقدر IQ این‌شکلی داشته باشه یا مثلاً کتاب خوانده باشه.

حالا نکته این است که اینکه آگاهی تو زندگی این آدم نقش اصلی را بازی می‌کنه، در واقع بیشتر من تأکیدم را همونی که آن دفعه روش تأکید کردم که اگر یک بالغ بخواهد یک شعار برای خودش انتخاب بکنه، این شعاره که «لا تخف و لا تحزن» که بگی، یعنی دنبال یک چیزی که بهش علم نداری نرو.

مهم نیست که این آدم حالا همه دنیا را می‌شناسه یا نه، ولی تو همان روستایی که زندگی می‌کنه، امام‌زاده نمی‌ره. یعنی یکی دو بار می‌رود می‌بیند اینجا خبری نیست، یعنی احساس، ببین وقتی شما کلاً وقتی یک چیزی را خیلی خوب فهمیدی، می‌فهمی که این یکی را خیلی نمی‌فهمی و مثلاً تو کلتون نمی‌ره که همه می‌گن، خب اصلاً یکی دو بار هم سؤال می‌کنید، می‌گویند که بله یکی بوده و می‌گویند اینجا یک جوری شده.

این‌جور ادراکاتی که از آن گوش می‌آد، برای این آدم ارزشش را از دست می‌دهد. یعنی این آدم تو همان شهر دارد تو روستا دارد زندگی می‌کنه، مثل بقیه هم دارد زندگی می‌کنه، خیلی هم از دنیا خبر نداره، ولی خیلی کارهای خرافی که آدم‌های آن روستا انجام می‌دن، انجام نمی‌دهد.

برای خاطر اینکه عادت کرده، چون یک جا برایش خیلی روشن شده، یک حقیقت برایش خیلی روشن شده، این در واقع یک جوری دنبال چیزهایی می‌رود که همین‌قدر برایش روشن باشند. اگر یارو همین‌جوری می‌گوید فلانی نمی‌دانم جدش گفته که اینجا یک شب خواب دیده که نمی‌دانم این درخت اینجا افتاده چی‌چی بوده، این جزو آگاهی‌هاش حساب نمی‌شود و دنبال این چیزها نمی‌ره.

ببین وقتی شما یک چیزی را می‌بینید و مثلاً از مثلاً واقعاً به طور شهودی خدا را درک کردید، از عبادت خدا هم دارید لذت می‌برید. حالا می‌گویند که آنجا هم نمی‌دانم یک درختی افتاده که این‌جوریه، خب چه کار دارد به آن ماجرایی که هنوز خیلی برایش روشن هم نیست، کسی هم حرف درست‌حسابی نمی‌زنه.

این زندگی را خودش را دارد دیگه، یعنی یک اعتقادات شخصی خودش را دارد و دنبال همین‌ها می‌رود. بقیه آن آگاهی‌هایی که دیگران برای‌شان ممکن است خیلی مهم شده باشه، برای این آدم خیلی مهم نیست.

کم‌کم اصولاً چون یک جوری از نظر روانی هم رشد می‌کنه، نتیجه‌اش این است که خیلی چیزها را می‌فهمد الکیه. مثلاً خیلی از این مراسمی که مثلاً برگزار می‌شه، حالت خرافی دارد را کم‌کم درک می‌کند.

موسی و آگاهی شهودی

یک یک آدم‌ها تو قرآن یک تو خیلی خیلی جالبی هست دو بار از آدم‌های این تیپی که من دارم سعی می‌کنم توصیف بکنم یک بار در مورد حضرت موسی یک چنین عبارتی به کار رفته در مورد یک شخصی در اطراف حضرت موسی یک بار هم در سوره یاسین اینکه وقتی پیامبران میان تاکید می‌شود که یک نفر از اقصی المدینه آمد از حومه شهر یک نفر فقط پیدا شد که به محض اینکه شنید که پیامبران اومدن آن آمد تو شهر به مردم گفت که آقا از این‌ها تبعیت، آمد این‌ها را دید حرفاشون را شنید بهشان به مردم. گفت که مثلاً به قوم خودش گفت از این‌ها تبعیت بکنید که آدم‌ها این‌جوری خود

به خود می‌روند گوشه‌نشین یعنی گوشه‌گیر می‌شوند برای اینکه با بقیه یک فرقی دارند کم‌کم می‌فهمد که دیگران حرف خدا را می‌زنند چیزی نمی‌فهمند برای اینکه چرت و پرت هم اطرافش می‌گویند دیگر یعنی یک جور مثلاً همراه با یک سری عواید و خرافه هم شده آدمی که آگاهه یعنی یک چیزی را حداقل یعنی یک حقایق اصلی را خیلی خیلی خوب فهمیده هیچ ربطی به سواد ندارد و نکته هم این است که در واقع آن حالت منفی را خیلی زیاد تو زندگی خودش دارد.

یعنی یک چیزی را که نمی‌دونه الکی دنبالش نمی‌ره والد فرقش با بالغ این است والد ممکن است یک آدم تابع والد خیلی کم اطلاعات داشته باشه IQ ش هم خیلی به قول

شما حالا اگر می‌گوییم چیزی به اسم IQ وجود داشته باشه رسمیت داشته باشه خیلی پایین باشه نکته این است که یک چیزهایی را خیلی خوب فهمیده به طور شهودی و درونی فهمیده و بقیه چیزهایی که در این لول نیستند در این لول شهودی و درونی نیستند را تبعیت نمی‌کند نمی‌تواند اصلاً تبعیت بکند یعنی با روحیه‌اش جور درنمیاد به طور طبیعی این آدم خیلی هم با جمع همراه نمی‌شود.

دیگر یعنی با عوام عوام ممکن است شامل دانشمندهای آن دهکده باشه و این کلمه عوام را به معنای مقابل این‌جور آگاهی‌ها می‌گویم نه به معنای این عوام که یعنی کسانی که سواد ندارند اصلاً در آدم‌های بی‌سواد این تیپ آدم‌ها ممکن است بیشتر پیدا بشود

لزوماً هم این حالا من مثالی که زدم که مثلاً طرف یک جوری با طبیعت ارتباط خیلی عمیقی پیدا می‌کند لزوماً این‌جوری نیست همین الان یک آدم می‌تواند اصلاً با طبیعت ارتباط نداشته باشه ولی در اعمال مذهبی خودش مثلاً یک نفر از دوره نوجوانی جوانی به هر حال تو اعمال مذهبیش یک خلوصی دارد.

که یک حالت‌هایی بهش دست می‌دهد یک جور به یک یقین‌هایی می‌رسد که بعد دیگر وقتی که یک یک جاهایی برایش خیلی روشن شد من همش این را دارم تاکید می‌کنم یک چیزهایی برای این‌جور آدم‌ها خیلی خیلی روشن می‌شود به وضوح این‌ها را می‌بینند می‌دانند توحید را می‌فهمند مثلاً فرض کن آخرت را می‌بینند یک جوری که وجود دارد یک ایمانی

این‌جوری پیدا می‌کنند بقیه چیزهایی که ضعیف‌تره و دلیل برایش ندارند هم خود به خود زیاد دنبالش نمی‌رن حالا آدم این تیپی ممکن است مسیحی باشه تا آخر عمرش هم مسیحی بمونه.

ولی تاکیدش روی اینکه خدا سه تاست و این‌ها کمه دیگر برای اینکه این را که نمی‌فهمه یعنی یک آدمی مثلاً فرض کن در یک روستای مسیحی به دنیا آمده از تعلیمات مسیحی استفاده کرده با خدا ارتباطی برقرار کرده توحید را می‌فهمد توحید یک چیزی است که واقعاً می‌شود فهمید تثلیث را که نمی‌شود فهمید یعنی هر آدمی شما اگر مسیحی‌ها را نگاه کنید ببینید می‌خواهد ببینید چقدر این آدم‌ها ممکن است آدم‌های درستی باشند ببینید چقدر آن تثلیث درک می‌شود یک چیزی که هیچکی نمی‌فهمه چیست

خودشان هم کتاب‌هاشون هم معمولاً می‌رسند به مفهوم تثلیث پرت و پلا می‌نویسن. یعنی اصلاً یک بار یک کتاب من دبیرستان بودم خب یک چند تا کتاب چیز گرفتم آن موقع آزاد بود تبلیغات مسیحی هم می‌کردم بعداً بستم یک کتاب‌فروشی مسیحی کنار در شرقی دانشگاه تهران هنوزم هست صلیب هست ولی یک کتاب نمی‌فروشه فکر می‌کنم اصلاً یک کلیسایی بود که قفسه کتاب‌فروشی داشت ولی کتاب‌های تبلیغی مسیحی می‌فروخت من سال سوم چهارم دبیرستان بودم یک چند تا ازش کتاب خریدم انجیل مسیحی خریدم یک کتاب تبلیغی خریدم در مورد تثلیث در آن نوشته بود که می‌گویند که اعتقاد به تثلیث با توحید منافات دارد برای اینکه می‌گویند مثلاً خدا سه تاست.

تثلیث و استانداردهای فهم

بعد می‌گویند خب یک

به اضافه یک می‌شود سه تا بعد نوشته بود که چرا جمع می‌کنید چرا ضرب نمی‌کنید حالا از خودشان را بیاورید بپرسید آقا یعنی چه را تو چه ضرب کنید یعنی باور کنید این آیه‌ای که تو آیه که تو قرآن در مورد تثلیث هست می‌گوید انما کلمه چیست آیه اش چیست انما کلمه آن وقت قائل‌ها می‌گوید این یک کلمه‌ایه می‌گویند یعنی اصلاً معنی ندارد خودشان هم نمی‌فهمن چه دارند می‌گویند یک چیزی گفتن دیگر حالا مثلاً یکی یکیه می‌گویند سه تاست.

ولی یکی‌ست یعنی اصلاً این استاندارده آقا یعنی شما از هر کشیشی الان بپرسید در مورد تثلیث همین جمله را بهتان می‌گوید استاندارد می‌گوید که یکی‌ست ولی سه تاست ولی یعنی چی؟

مثلاً ضرب کنیم، تقسیم کنیم. حالا کاری نداریم. به هر حال منظور من، منظور اصلی من از آگاهی این است که یک چیزایی، یک حقایقی خیلی وقتی روشن بشود برای یک نفر، دنبال آن قسمت‌های نیمه‌تاریک و تاریک خیلی نمی‌ره، تأکید نمی‌کند. طرف این‌جوری نیست، به قول شما IQ‌ش کمه، نمی‌آید بررسی کند همه ادیان و مثلاً یک دین دیگر را انتخاب کند.

اصلاً قدرتش هم ممکن است نداشته باشه واقعاً، سواد نداره، اصلاً تو جایی نیست که بتواند این کار را بکند. اگر چیزی به گوشش برسه، ببین تو قرآن یک آیه‌هایی هست در مورد اینکه مسیحی‌هایی را توصیف می‌کند که این‌ها واقعاً آدم مؤمنی هستن، آدم‌های مقدسی‌ان. می‌گوید این‌ها قرآن را که می‌شنون، می‌فهمند که این کلام خداست.

یعنی اگر به گوششون برسه، می‌فهمند که این حقه. برای اینکه خودشان به یک چیزهایی رسیدن، با چیزهای درونی خودشان سازگارن. این آیه را که می‌شنون، یک جایی تو قرآن یک آیه‌ای هست که می‌گوید این آیات این‌ها یک چیزی است در صدور، در سینه‌های کسانی که بهشان علم دادیم.

یعنی این آیه که، این آیه را که می‌شنوه، اون‌انگار قبلاً خودش هم یک چیز مشابهی می‌دونه، یک تطبیقی بین اینکه مثلاً این چیزی که اینجا الان دارد می‌گوید با آن چیزهایی که من می‌دانم یکیه. در حالی که برایش مثلاً Bible بخونی، تورات بخونی، یک چنین چیزی خب زیاد به دلش نمی‌چسبه، برای اینکه یک چیزی تو دلشه. آدم‌هایی که پیرو والدین‌ان، چیزی تو دلشون نیست.

همه‌چیز کپی می‌شه، مثلاً یک حجم زیادی، مثلاً حافظه وجود داره، همه کپی می‌شود کنار همدیگر. این‌ها یک بیسی برای خودشان دارن، این تبعیت کردن از آگاهی، آدم آگاه، آدمی که یک چیزهایی را با روشنی و وضوح خیلی خیلی زیاد فهمیده و کم‌کم اعتمادش نسبت به قسمت‌های دیگه‌ی آن پکیجی که مثلاً تو جامعه‌اش تحویلش دادن، کم می‌شود.

این‌جوری نیست که پکیج را حتماً بندازه دور، برود از یک سنت دیگه‌ای تبعیت بکند. یک جوری در واقع از همان چیزهایی که می‌فهمد تبعیت می‌کند و نسبت به چیزهای دیگر هم خیلی توجه، نسبت به تثلیث مطمئناً خیلی چیز نیست. مطمئناً یک آدم مؤمن یهودی قبول نمی‌کند که حضرت یعقوب با خدا کشتی گرفته، از خدا برده.

یعنی اینکه حالا هر چیزی هم دیگر می‌گویند مثلاً تو سنت یهودی، خب این آخه این خدا را می‌شناسه، یعقوب هم می‌فهمد یعنی چی، نمی‌تواند قبول کند که یک چنین کشتی‌ای اتفاق افتاده باشه. کسی می‌تواند این را قبول بکند که کپی می‌کند دیگه، مثلاً آنجا نوشته، بهش گفتن، این هم قبول می‌کند.

اینکه خدا نمی‌دانم خیلی قدرتمند، بی‌نهایت، آن هم قبول می‌کند و هیچ‌وقت هم این دو تا با همدیگر در تضاد مثلاً قرار نمی‌گیرن که خب اگر آن قبول داری که این قدرت نامتناهی داره، این هم یک بشری بوده، این چگونه مثلاً آن را زده زمین؟

مثلاً این چه افتضاحی بوده بالاخره؟ یک نکته من درباره‌ی آگاهی بگم، اصلاً تصورتون از آگاهی و عوام و این‌ها این نباشه، منظورم مثلاً آدمیه که کتابخونه کتاب خوانده باشه، آدم آگاهیه.

اصلاً اینایی که خیلی کتاب می‌خونن، اصلاً آدم‌های آگاهی نیستند. خیلی من حس می‌کنم که آقا، آقای بروجردی را دیدی کرده و اینا، به خاطر تجربه‌های مذهبی یا تجربه‌های این‌حرف‌ها، یک شب خوش‌شانس بوده که آنجا بوده، مثلاً یک جای دیگر بوده به خاطر نه، نه واقعاً ربطی به شانس ندارد دیگه، اصلاً نه ربطی به تربیت داره، نه ربطی به شانس دارد.

ربط به یک چیزهای دیگه‌ای دارد. آخه من فکر می‌کنم که یک چیزهایی حس می‌شود دیگه، به هر حال اگر آدم یک جوری باشه که مثلاً ابراهیم حس می‌کند که باید یک خدایی داشته باشه، این را از کجا می‌فهمه؟ چرا حس می‌کنه؟ آخه یک یک رشدی پیدا کرده برای اینکه خوب زندگی کرده.

این خلاصه این خیلی این نکته‌ی سختیه که چگونه می‌شود که آدم‌هایی مثلاً با بقیه جدا می‌شوند. خلاصه یک جایی یک کارهای خوبی می‌کنند تو بچگی‌شون، من نمی‌دونم، وارد این بحث نمی‌شم. شانس، شانسی نیست. یعنی این مسئله‌ی ایمان آوردن و اینا، اصلاً کاملاً ممکن است یک جوری یک عنایت‌های خاص خداوند هم به یک نفر باشه، قابل بحث کردن نیست که چگونه می‌شود که، به هر حال شانسی نیست.

این‌ها آدم‌هایی‌ان که خب، به دلیل کارهای خودشان لابد به یک چنین چیزی می‌رسند. با IQ معادل می‌گویم که طرف خیلی خوب می‌کند. نه خب اصلاً این‌ها فکر کردن به من، آخه این IQ که الان اندازه می‌گیرن، اصلاً طرف خیلی آدم تیزیه، خیلی مثلاً مسائل ریاضی را خوب می‌فهمه، این‌ها واقعاً چیز نیست، ربطی به این ادراکات شهودی و این‌ها ندارد.

مزاحم ممکن است باشه، چیز مراحمی نیست. کلاً یک آدمی که خیلی اطلاعات دارد و اینا، چیز دیگه‌ایه، خود ممکن است تو اطلاعاتش گم بشود. خیلی‌جاها آدم یک جای دیگر هم می‌تواند به همین‌جا برسد. آخه این اصلاً خیلی این سؤال‌ها، سؤال‌های نزدیک به سؤال‌های مربوط به جبر و اختیار و ایناست که اصلاً خوب نمی‌شود در موردش صحبت کرد.

آدم یک جای دیگر میذاشتی یعنی چی؟ یعنی تو شرایطی که نمیتونست برخوردشون را داشته باشه، آن طبیعت را ببیند که داره، یک جایی میذاشتیم که استقامت خیلی قوی‌ای بود که فقط با فکر کردن میتونستش این را بزند. خب، ببین وارد این بحث نشیم، این خیلی چیز است.

مثل این است که تو داری در واقع در با توجه به اینکه یک جوری ما معتقدیم که این روند، روند اساسی‌ای که به رستگاری آدم‌ها مربوط میشه، نباید بنابراین تابع این باشه که طرف را کجا گذاشتیم. یک جوری باید از درون خودش مثلاً یک ارزشی تولید شده باشه.

ایمان و استاندارد قرآن

ولی من خیلی روی این هم حتی تاکید ندارم. نمی‌دانم. دارم می‌گویم روی اینکه مثلاً همین حرفی که زدم، اینکه چون به رستگاری مربوطه، نباید به این چیز مربوط باشه. بله. یک جوری معنی عدالت خدا این باشه که همه دقیقاً امکان رستگاری مساوی داشته باشند. به نظر می‌آید این‌جوری است ولی بحث کردن درباره‌ش خیلی سخته. من خیلی میل ندارم درباره‌ش صحبت کنم.

من فقط دارم توضیح می‌دهم که این والد و بالغ و این‌ها ربطی به IQ ندارد. یعنی هر این عوام که من میگم، همین الان مثلاً تو این دانشگاه، از اساتید که مثلاً محترم دانشگاه، ممکن است خیلی‌هاشون عوام باشند. به معنی اینکه خیلی چیزن دیگه، هیچ‌وقت خیلی فکر نمی‌کنند. خیلی هیچ حقیقتی برای‌شان خیلی هیچ‌وقت روشن نشد. همین‌جوری یک سری مجموع چیزها را شنیدن.

نمیدونم، من به هر حال این عوام بودن یعنی در یک جمع خیلی بزرگ بودن و تابع جمع بودن و که هیچ، یعنی این به این دو تا عبارت در قرآن که روشون در واقع به این معنای خاصی تاکید می‌شود تکیه و چیز کنید، دقت بکنید که این تیپ آدم‌هایی که ایمان میارن از نقطه‌های دور شهر میان، از حومه شهر میان.

اصولاً این آگاهی‌ها این آدم‌ها را یک جوری از جمع جدا می‌کند. واقعاً این‌جوری است یعنی خیلی می‌شود تعریف رو، یعنی نه، چون واقعاً از جمع نه مستقل، اینکه یعنی مثلاً ببینید این آدم اگر وسط شهر باشه، هر دفعه که مراسم مشرکان دارد برگزار میشه، خب این زیر سواله که چرا نمیاد. خب؟

باید به نفعش که مثلاً برود یک جایی خودش را گم و گور بکند که دیگر بگوید مثلاً من رام دورم. مثلاً می‌گویم ها، یعنی وقتی شما در سنت خیلی خشن‌ای هم دارید زندگی میکنید که نمی‌شود هیچ کاری کرد، خب خوب است که بیرون از جمع زندگی بکنید. اصلاً این‌ها اصلاً غارنشینی ندارن، غارنشینی. این را می‌توانید در قرآن ببینید، میشه؟

این که تو سوره یاسین‌ه که وقتی که پیامبرا میان، یک نفر می‌گوید دقیقاً این عین این عبارت اینجا هست و جا و من، «اِتَّبِعُوا مَن لَّا یَسْأَلُکُم» عین همین عبارت موقعی که از این روستا یک نفر را میکشن و بعد فردا تحریف تحریبه، باز یک نفر می‌آید از «اِتَّبِعُوا مَن» می‌آید بهش می‌گوید که «إِنَّ» «إِنَّ الْمَلَأَ یَعْتَمِرُونَ لِیَقْتُلُوکَ» این‌ها جمع شدن می‌خواهند بکشن.

خب اصولاً چرا تاکید می‌شود که این‌ها از یک راه دوری میان؟ یعنی که این‌ها اصولاً آدم‌هایی‌ان که خیلی در مرکز و شهر نمی‌توانند راحت زندگی بکنند. با جمعی که باهاش در واقع مثلاً خب مثلاً آن روستایی که هر در سوره یاسین هست، آن مشرکن دیگه، یک جمع مشرک.

آدابی دارن، اخلاقی دارند. خب این اخلاقش با این‌ها نمیخوره. خود به خود دور شده دیگه، یعنی سعی می‌کند که یک جوری سوق داده بشود به سمت غارنشینی و این‌ها. ولی این چیز نیست که اگر حالا مثلاً فرض کنید مؤمنینی پیدا شن، به محض اینکه یک آدم‌هایی میان از غارش درمیاد و می‌آید چیز می‌کند.

غارنشین به لحظه‌ای هست، ولی اگر حرکت اجتماعی صورت میگیره، این حتماً هست. می‌آید و میکشنش. این که تو سوره یاسین‌ه، بلافاصله هم کشته می‌شود. وقتی که دعوت می‌کند به اینکه از پیامبر و غارنشین این است که اصلاً جهان خارج را ول کند. نه اینکه به ضرورتی یک لحظه‌ای رفتی از جهان از اجتماع دوری کردی.

اصولاً کاری به کار خارج از خودتان انگار دیگر ندارید. رفتی تو به اصطلاح برج آج و مثلاً مغول‌ها حمله کردن به ایران، عرفای ما یک نفر فقط در تاریخ ثبت شده، نجم‌الدین کبری می‌گویند با پیروانش در نیشابور مقاومت کرد. بقیه مقاومت نکردن. بهش ربط نداشت دیگر.

خب این یک نکته، بله یک نکته دیگر در همین، اینکه عوام خلاصه این، آخه ببینید من هی حرف از این میزنم که اکثریت آدم‌هایی‌ان که واقعاً به نظر من برخورد قرآن اینجوریه، وقتی که از مؤمن صحبت میکنه، یک آدم خیلی استاندارد بالایی دارد تو قرآن. یعنی اصلاً اینجوری، ما الان مثلاً با استانداردهای خیلی پایینی می‌گوییم آدم‌ها مؤمن هستن، نیستن، مسلمانن، نیستند.

قرآن یک جوری به نظر به وضوح یک حالت نخبه‌گرایی در آن هست. یعنی همیشه وقتی حرف از مؤمنه شما همین اصلاً اول سوره مؤمنون نگاه کنید خب وصفی که از مؤمنون می‌کند وصف این نیست که به همه آدم‌هایی که ادعای ایمان دارند بخوره. آدم‌های خاصی‌ان.

مثلاً این سوره مؤمن این مؤمن آل‌فرعون یک آدم خب خیلی شجاع و خیلی انگار در واقع این مؤمن که تو قرآن می‌آید یک چیزی مثل این است که ما این عرفای واصل که می‌گوییم به یک جایی رسیدن واقعاً از این مراحل رد شدن.

یعنی ایمان دارند در حد یقین مثلاً یک چیزهایی را می‌فهمند. حالا اکثریت این‌جوری نیستند. ما می‌دانیم که اکثریت مردم الان تو جامعه ما این‌جوری هستند واقعاً.

حالا اصلاً خیلی ممکن است آدم‌های مهربونی باشن، آدم‌های خوبی باشند ولی اصولاً این آدم خیلی هم آن مثلاً درخشش ایمان را تو وجودشون نمی‌بینیم. من حرفی که دارم نه حرفی که من می‌زنم و نه چیزی که تو قرآن هست این نیست که این‌جور آدمی که به این مرحله از ایمان نرسیده رستگار نمی‌شود.

یعنی قرآن یک برخورد یک چیزی دارد. یک عده‌ای مشخصن که این‌ها وعده رستگاری بهشان داده می‌شود. آن‌هایی که از یک حدی رد شدن. یک عده هم هستند که حتماً وعده عدم رستگاری بهشان داده می‌شود. آن‌هایی که مشرکن مثلاً. اصلاً خدا رسماً می‌گوید که این‌هایی که مشرکن بخشیده نمی‌شن.

یعنی این گناهی نیست که هر گناه از این به از این خط پایین تا آن خط بالا که طرف همه مردم می‌شوند معلوم نیست چه می‌شوند. مثلاً خب خدا مهربونه به این‌ها رحم می‌کند مثلاً در بخشیده می‌شوند. ولی این‌جوری نیست که حالا مثلاً ما این را معیار بگیریم و استانداردهای خودمان را بالا نگیریم.

قرآن دقیقاً همان مرجع‌الندم‌لله. چیه؟ آن تیکه‌ای که می‌گی که آن‌هایی که می‌گوید که نوع‌شون خیلی توضیح هم مثلاً عالی‌ان. دقیقاً بین آن دو تا مرجع‌الندم‌لله می‌گوید بهشان. و اینکه ارجاع داده شدن به امر خدا. حالا می‌تواند دیگر بخشش‌شون می‌تواند هم‌نوا باشه. بله این واقعاً یک جور نخبه‌گرایی به نظر من تو قرآن هست. استاندارد خیلی بالاست.

تقریباً هیچ‌چیزی تو جامعه نیست. و اصلاً استاندارد در حد پیامبرهاست مثلاً واقعاً. یعنی یک جوری حالا یک یک لول مثلاً یک خورده پایین‌تر. این همراهان نزدیک پیامبر. مثلاً علامه طباطبایی در مورد خطاب یا ایها الذین آمنوا من یک بار این حرف را زدم. تو قرآن تأکید می‌کند که یک جمع خاصی از اصحاب پیامبر مورد خطابن.

وقتی که قرآن می‌گوید یا ایها الذین آمنوا. نه مثلاً همه کسانی که تو مدینه هستند حتی. بنابراین یک جوری استانداردها بالاست ولی معنایش این نیست که کسی این استاندارد بهش نرسه حتماً رستگار نمی‌شود. آن‌هایی که یک استانداردی هم آن پایین هست که آن‌ها رستگار نمی‌شن.

رستگاری و پایین آوردن استاندارد

بقیه مردم هم هستند دیگر حالا به هر اسم این‌که حالا خوبی می‌کنن، بدی می‌کنند نمی‌دانم.

این‌ها را از دور در مورد این چیزها که کی رستگار می‌شود ولی واقعاً این‌جوری نیست که کسانی که به ببین این عادت خوبی نیست که آدم استانداردهای خودش را بیاورد پایین برای اینکه مثلاً مردم. این کاریه که در واقع به نظر من همیشه در همه سنت‌ها انجام می‌شود. در سنت‌های دینی می‌شود استانداردهاش نزول می‌کند برای خاطر مردم.

مثلاً یک جوری یک راه حل‌های عجیب و غریب برای رستگاری مردم پیدا می‌شود که مردم اصلاً این‌جوری احساس آرامش کنند. برای اینکه مردم خیلی احتیاج به آرامش دارند. شما اگر این استانداردهای بالای قرآن را مثلاً به مردم بگویید که آقا می‌گویم من می‌خواهم رستگار بشوم. چه کار باید بکنم؟

می‌گویند آقا استاندارد اگر واقعاً می‌خوای مطمئن باشی رستگار می‌شی استانداردش این است. خب این بیچاره مثلاً بدون وگرنه مطمئن نیستی که رستگار می‌شی. باید بمونی به قول همین این اصطلاحی که ایشان می‌گوید مرجعون نمی‌دانم مرجعون لامرالله. مرجعون مرجعون لامرالله. یعنی کسانی که رجا دارند برای مثلاً امر خودشان.

یعنی به مردم بگوید آقا هیچی اگر به این استانداردها که نمی‌تونی برسی نه. حالا وایسا ببین چه می‌شود. خب این تا آخر عمرشون. ببین این نتیجه این چیزهاست دیگر این سنت‌های دینی. شما می‌دانید در قرون وسطی کلیسا قطعاً آتوی زمین بهشت را می‌فروخت. یعنی رسماً سند صادر می‌کردند برای مردم. خب این خیلی آرامش‌دهنده است دیگر.

استاندارد را آوردن پایین دیگر. یعنی یک چیزی مربوط به ساعت شد. اصلاً آلمانی‌ها اگر مسلمان می‌شدن همه‌شان رستگار می‌شدن. این نماز را قبول دارند ندارند این‌ها دارند نماز را ما نمی‌توانیم نماز اول وقت.

این اینکه استانداردها را هی ما می‌آریم پایین برای عوام. قرآن این‌جوری برخورد نمی‌کند. قرآن استاندارد خودش را دارد. این‌ها آدم‌های خوبن، آن‌ها آدم‌های خیلی بدن. حالا شما هر کاری می‌خواهید بکنید. می‌خواهید مثلاً یک خورده تو این کیف نزدیک این سرش باشید یا نزدیک آن سرش باشید.

بنابراین این چیز خوبی نیست که ما برای خاطر علاقه‌ای که به مردم داریم استانداردهای خودمان را نگیریم. بله. بله. اِ، الّذین آمنوا همان مؤمنون‌ان؟ با امیدواری نمی‌شود نمیشه؟

نمی‌شود من از علامه تبا تبایی نرفت کردم در الویزان خیلی تحکیم میکنیم یا ایوهاللینا آمنو و همه آدم هایی که در مدینه ایمان آوردن خطاب نمی‌شود به یک جمع خاص اصحاب پیغمبر خطاب می‌شود مثلا اصحاب خاص پیغمبر که واقعا ایمان دارند با این استاندار دارند با این استانداری که در قرآن هست برای ایمان آوردن هست این اینکه ایمان آوردن بوده در اسلام ندارد اسلام بله اونکه به عرب آن‌هایی که تازه ایمان آوردن بوده ولی یا مثلا نمی‌دانم ولی به حال به نظر من این درست است یعنی همه آدم هایی که اطراف پیغمبر بودن و همراه شده بودن لطومن این استاندارد را نداشتن بنابراین طبیعی است که یک جوری آیوهاللازین و آمنون خطاب افراد خاصی.

من خیلی را این حرف تحکیل هم ندارم. اما نکته آخر. نکته آخری شما. شمایی که اینجا نشستی وظیفتون هست که آگاهی به معنایی که خودتان میفهمید داشته باشید یا نه.

در موقعیت یک هم دارید زندگی می‌کنید که واقعا ممکن است تو زندگیتون لازم بشود تصمیم های خیلی خادی بگیرید مثلا الان فرض کنید دو سال دیگر اتفاق سیاسی مهمی در این کشور افتاده شما تو در قرآن این چیز هستید مثلا فرسون یک آدمی هم هستید که خیلی محلس هستهی خوندید مثلا حالا می‌خواهید خدماتون اراده دیدید یا ندید این احتیاج به آگاهی سیاسی دارد باید ندونید دنیا چه خبره بیدید من به نظرم این است اصولا این حرف هایی که من دارم میزنم در

شما یک جوری چیز نشود که لازم نیست که خیلی اوزا سیاسی را بفهمید به فهمید. دنیا چه خبره سنواتها را برسید بکنید نکنید هرچه بیستر این کار را بکنید بگویید این لفظی به ایمانها بردن نه بردن ندارد شما در یک موقعیت پیچیده قرار دارید ممکن است تصمیم خیلی غلط بگیدید تو زندگیتون بنابراین هر چقدر آدمی وقتی یک نفر می‌تواند دنبال هر نوع آگاهی باشه خوب دنبال آگاهی ها سیاسی باشه در اینجا باید اجتماعی باشید برای آن زرار ندارد مطمئن باشید ولی ما این‌جوری زندگی نمی‌کنیم ما الان در شرایط خیلی حادی داریم زندگی می‌کنیم در کشوری که وضعی ها خیلی پیچیده و عاده برقراری خوب است که این چیزهایی را بدنیم. یعنی

آگاهی های جدای از آگاهی های بیسیک مثلا داشته باشیم جزئیات را بدهیم بدهیم دنیا چه خبره دونید دست کهیه بدونیم مثلا اصلا الان ما باید این را بدونیم که به عنوان مثلا یک آدم مسلمان وظیفه امون چیست وظیفه اصلی آن این است که قدس را نجات بدهید یا یک وظیفه دیگری ممکن است داشته باشیم که از این مهمتر باشید برنامه یک چیزی دارد دیگر از شما در چه جهتی خواهید فعالیت بکنید از اینکه شما در جمهوری اسلامی دارید زندگی می‌کنید جمهوری اسلامی یک هدفگیری خاصی دارد به سمت مسائل سیاسی بین المنالی. یعنی یک جور خاصی دارد براخورد می‌کنید یکی از یک ایدئالوژی دارید می‌آمیدید تصمیم گرفتن که این‌جوری براخورد کنند

مثلا مسئله اصلی جهان اسلام از در جمهوری اسلامی آزاد شدن و قدس خب من نمی‌دانم این اثر اصلی هست ولی شما اگر میخوایید بفرمایی مهرهی الان آدم هایی که در امریکا دارند زندگی می‌کنند خیلی هم احساس می‌کنند که یک کشور خوب و همیشه جامعی جا خوب و اصلا احساس نمی‌کنند که به حکومتی برار دارند خدمت می‌کنند که مسئله اصلی دنیا است مشکلات اصلی دنیا یک جور رفت به این رژیم سیاسی خاص امریکا پیدا.

می‌کند این خوب نیست که آدم بگیر که خب به من رفتی ندارد امریکایی ها کاملا موضعشونه که بهشان رفت تو انتخابات هم شرکت نمی‌کنند نصفشون یعنی اصلا ما کاری به کار سیاست نبیگیم می‌شود آدم...

خوداسه دارند به عنوان یک پیچوموره در آن نظام دارند خدمت کنند یک اپسیلونی دارند کمک می‌کنند به یک نظامی که وضعیتش در دنیا یک جور خاصیه برحال من فکر نمی‌کنم که آدمی که می‌تواند آگاهی پیدا بکند نسات مثلا مسائل سیاسی دنیا مسئولیت نداشته باشه که این آگاهی را پیدا کند یعنی همین‌جوری من بروم مثلا تا آخر اوم رفتن...

الان بروم مثلا در زمینه هایی در کشوری کار کنم از دانشگاهش که ارفت کار تحقیقاتی کنم مثل اینایی که بومبرتونو ساختن سیاسی هم آدم بیچاره‌ان دیگر. این‌ها آدم‌های خیلی چیزی بودن. آدم‌های فیزیکدان بودن واقعاً هم بیشتر شوق علمی داشتن. سرمایه بهشان دادن، سرمایه‌گذاری کردن، این‌ها هم بمب اتم ساختن.

واقعاً مسئول هستند که خلاصه این بمب اتم یک جایی افتاد، یک عده مردن یا نه، مسئول نیستند. این ناآگاهی باعث شد که دچار یک چنین مشکلی بشوند. من فکر کنم خودشان احساس مسئولیت کردن در آینده. این ماجرای معروف اوپنهایمر نشان می‌دهد که یارو خلاصه احساس کرد که به هر حال یک نبود، ممکن است آن ساخته نشود دیگر. خلاصه رهبری کرد این ماجرا را.

با اینکه فیزیکدان بود، آدم بدی هم نبود، یک جوری احساس کرد که به هر حال دچار یک مشکلی شده. من می‌خواهم بگویم شماهایی که ممکن است یک مسخره، یک کارهایی بشوید در آینده که یک تاثیرایی این‌جوری داشته باشه، ممکن است مثلاً یک بمب جدید بسازید، خوب است که آگاهی‌های جزئی به مسائل سیاسی دنیا داشته باشید و همه چیز داشته باشید.

یعنی من می‌خواهم بگویم این مثال که یک آدم در روستا بدون سواد به یک جای خیلی خوبی برسه، این را بهانه نشود که خب ما هم پس ما مثلاً همین فقط قرآن بخونیم بفهمیم که مثلاً خدا چیه، بعداً خلاصه شغلتون چیه؟ چه کار دارید می‌کنید؟

تو آن زمینه هم اگر می‌خواهید بروید چوپانی بکنید، دارند آن ور آره، مثلاً با گوسفندها اگر سروکار داشته باشید، خیلی شاید احتیاج به آگاهی‌های سیاسی نداشته باشید.

نمی‌دونم، به هر حال من به نظرم من کلاً هر نوع آگاهی خوب است و چون یک جوری من خودم شخصاً احساس می‌کنم که باید این کار را بکنم که خیلی چیزها را سعی کنم بدونم. از مسائل سیاسی گرفته تا مسائل اجتماعی.

به هر حال ما تو این دنیا یک کارهایی می‌کنیم و باید بدونیم که نتیجه این کارا تا حد ممکن بدونیم. دنیا آن‌قدر پیچیده است، ممکن است یک سری چیزها را واقعاً هرچقدر هم سعی کنید، مثلاً مسائل سیاسی را آخر هم اشتباهات بزرگی بکنید. ولی من به نظرم وظیفه داریم که سعی کنیم که بفهمیم. حداقل بگوییم که ما سعی کردیم نشد، مثلاً این‌جوری ننشستیم.

آگاهی و مسئولیت در تاریکی

نه اینکه سرمون را انداختیم پایین همین‌جوری هر شغلی که گیرمون اومد، مثلاً رفتیم شاغل شدیم و کاری به کار این آمریکایی‌ها، مثل آمریکایی‌ها نباشیم که واقعاً کاری به کار سیاست ندارند و فکر می‌کنند که خیلی خوب هم دارند تشخیص می‌دهند که این‌جوری درست است.

و هرکیش هم تو آمریکا بگید، می‌گویند ما کاری به سیاست نداریم، اصلاً رای هم نمی‌دیم. به هر حال دارند در یک جایی کار می‌کنن، خدمات ارائه می‌کنند و یک رژیمی را دارند تقویت می‌کنند که مشکل ایجاد می‌کند در دنیا. خب. مثلاً آدم داره، دارد سعی می‌کنه، واقعاً با آمار و ارقام، خب، وقتی که همه‌تون می‌دانید نمی‌توانید چیزی را بفهمید، یعنی چرا؟

نه، نه. من، من شغلم این‌جوری است که با سوال هم که از، ببین تو اگر چیزی نمی‌تونی، خب، پس بمب اتم نساز. نه، نه. ببین من می‌خواهم بگویم مثل همان آدمی هم الان می‌گوید روستاست. یعنی اگر یک قسمت‌هایی برات تاریکه، آن قسمت‌ها زیاد نرو دیگر.

مثلاً من، من بگویم من اوپنهایمرم، من چه می‌دانم سیاست‌چی، من بمب اتمم و روستام. بعد هم دیگر کار ندارم بمب اتم را کی کجا دارد می‌ندازه. به من ربط دارد دیگر. من می‌خواهم بگویم اگر یک جایی، یک آدم اینجوری، خب برو مثلاً یک جایی، در فیزیک که داری کار می‌کنی، فقط استاد دانشگاه.

فقط آموزش بده مثلاً. حالا سعی کن در کشور بی‌خطری هم باشی. مثلاً، مثلاً کاری که بمب اتم ساختن، مثلاً قبل بود. شاید آن موقع اینقدر جو، مثلاً، ترجمه، کل بوده، آن آدم‌ها برای تلاششون که بمب اتم بسازن که با اندازه‌اش، تو سر آدم‌ها را له کند.

خب، بعد می‌گفتند یعنی اینقدر، من می‌خواهم بگویم این آدم، من می‌خواهم بگویم این آدم، خب من همین می‌خواهم بگویم این آدم در یک قسمت تاریکی از ذهن خودش، در اثر یک سری تبلیغات، رفته یک کار خیلی بزرگی کرده این مس، مثل همونی که آن آدم مثلاً برود امام‌زاده.

چون همه دارند می‌گویند که مثلاً برود امام‌زاده. من می‌خواهم بگویم اگر واقعاً حس کردی که هیچ‌وقت از سیاست سر در نمی‌آری، از این کارها پس نکن دیگر. یعنی نرو دنبال این مشاغل در یک زمینه تحقیقاتی که ممکن است مثلاً یک چنین نتایج فاجعه‌باری داشته باشه. یک خورده ساکت و آروم‌تر لااقل زندگی کن.

اگر می‌فهمی، اگر می‌فهمی که الان داری این کاری که می‌کنی، نتایج مثلاً سیاسی که داره، سیاست را خوب می‌فهمی و می‌دونی که درست است و باید این کار را بکنی، خب بکن. اگر نمی‌دونی، یک خورده آروم‌تر، مثلاً یک خورده ملایم‌تر. خیلی، می‌گویم تو کشورهایی یک خورده بی‌طرف‌تر و بی‌خطرتر، حتماً آدم، آدم می‌تواند برود کانادا، لازم نیست مثلاً برود اصلاً آمریکا.

اینکه همه می‌روند آمریکا، خودت، این همه جان سومی که می‌روند آمریکا، این‌ها واقعاً نمی‌، چیزی نیستند که مثلاً یک مسئولیتی دارن، دارند یک رژیمی را با یک چنین فجایعی را به هر حال تقویت می‌کنند دیگر. یک آماری بود، ۶۰ درصد فیزیکدان‌های آمریکا خارجی‌ان. خب این‌ها برن، قبول داری که یک افتی خلاصه در نظام مثلاً علمی آمریکا پیدا می‌شود.

همه خارجی‌ها فرض کن یک روزی آدم‌هایی که خودشان و این‌ها را هم ننگه که باباشون خارجی بوده. همه از آمریکا باید بیان بیرون. آدم‌هایی که خودشان خارجی بودن و رفتن آمریکا این کار کردن الان بیان از آمریکا بیرون. خب آمریکایی چیزی که الان هست نمیمونه. یعنی اکثر متخصصای درجه یک آمریکا تو خیلی رشته‌ها آدم‌های خارجی‌ان. این مهم است دیگر.

من باید این را بفهمم. اگر نمی‌فهمم لااقل یک چیزی که می‌گویند رژیمی که به نظر خطرناک میرسه، خب نره مثلاً چه می‌دانم کانادا، یک کشور دیگه، خطرتره. حالا بمونه تا حالا که جایی ننداخته. حالا ببینیم در آینده چه کار می‌کنیم. من می‌خواهم بگویم یک خورده اگر آدم سیاست نمی‌فهمه، وارد سیاست و کارای سیاسی هم نشود خیلی.

سعی کند یک خورده آروم‌تر، آن گوسفنداشو ببره یک جای آروم. یک راه فرانک. چی؟ یک راه فرانک. یک راه فرانک. یک راه فرانک. خب. خب بگذار من قرار بود که جلسه قبل قول دادم که از این جلسه دیگر از این حرفایی که قبلاً گفتم نزنم، یک چیزهای جدیدی شروع کنم.

من می‌خواهم برگردم یک خورده این بحث وارد و بالاینا تمام شد دیگر ان‌شاءالله. ان‌شاءالله. ولی واقعاً من کلاً همین سوالو اگر شما بحث جلسه قبل می‌کردین، ممکن بود خیلی راحت‌تر باشه. اینکه خودت یک جلسه دیگر شروع می‌شود و من مجبورم احساس می‌کنم یک چیزی مرا تو جلسه قبل در آن توضیح بدم، خیلی جالب نیست.

یعنی واقعاً یک ابهامی اگر وجود داره، چون من برداشت شما خیلی دور از چیزی بود که من گفته بودم. به IQ ربط پیدا کرده بود. یک چیزهای عجیب و غریبی در آن آمده بود که درست برخلاف آن چیزی که شاید من فکر می‌کنم. اینکه من حس کردم واقعاً هم شاید این کلمه عوام چون به کار می‌برم، عوام را به یک معنای دیگه‌ای به کار می‌برم.

بی‌سوادا می‌گویند عوام. برای اینکه من به آدم‌هایی که این‌جور آگاهی‌ها را ندارند می‌گویم عوام. ممکن است دکترا هم داشته باشند. فرق نمی‌کند. هیچ حقیقت کلی را کسی نفهمیده باشه واسه عوام. همین‌جوری مثلاً تو یک جریانی گوسفندوار مثلاً رفته ممکن است برود تو یک جریان گوسفندوار، یک طرف برود فوق‌دکترا هم بگیره، خیلی هم کار علمی بکند ولی آن ماهیت گوسفندی از بین نمیره.

فکر کنم. خب بگذار من می‌خواهم یادآوری بکنم که اصلاً بحث‌هایی که من دو تا چیز در مورد قرآن گفتم که انتظار داریم که قرآن انجام بده. یکی اینکه معجزه باشه، سند مثلاً رسالت باشه. یکی اینکه قرار است قرآن هدایت بکند. یادتون باشه تعریف مقدماتی از هدایت گفتم. گفتم بعداً باید تغییرش بدهیم. تعریف مقدماتی هدایت این بود که یعنی مثلاً حقایق تو قرآن بیان شده.

ما قرآن را بخونیم، حقایق را مثلاً درک می‌کنیم، حقیقت را درک می‌کنیم و می‌توانیم بر اساسش راه خودمان را در واقع انتخاب کنیم. همین اگر یادتون باشه این مبدأ این شد که اصولاً مثلاً فرض کن چیزهایی که ادعا دارند که حقیقت را کشف کردن یا می‌کنند یا قرار بود بکنند مثل فلسفه و علم و این‌ها را یک خورده در موردش صحبت کردیم.

که اصولاً هیچ چیزی الان ادعای کشف حقیقت ندارد. اصلاً یک جوری دنیا دیگر به اینجا رسیده که می‌گویند حقیقتی وجود ندارد. کلاً حقایق مثلاً انفرادی‌ان. حقیقتی وجود ندارد که همه بخوان دنبالش باشند.

من می‌خواهم این روی اینکه کاری که قرآن می‌کند این است که فقط حقیقت را مثلاً مثل در واقع این تعریف اولیه مثل این است که قرآن یک کتابیه که همان کاری را که انگار فلسفه قرار بوده بکند می‌کند.

یک سری حقایق در آن نوشته شده. ما برویم بخونیم، یاد بگیریم و بفهمیم که این حقایق جهان چه هستند. اصلاً این‌جوری نیست. یعنی من کلاً همه توضیحاتی که دادم فکر کنم نتیجه‌اش خیلی واضحش این است که حقیقت چیز قابل نوشتن نیست اصلاً.

این‌جوری نیست که بشود به صورت یک سری گزاره نوشت، مردم بیان بخونن، بفهمن. یک چیز خودمان را من چند بار تا حالا گفتم. دوباره تأکید بکنم که وقتی حرف از حقیقت که می‌زنیم به این معنای دینی، منظور توحید و مثلاً ایمان به آخرت. مخصوصاً توحید دیگر. حقیقت اصلی دنیا در واقع توحیده. که قرار است که مثلاً مردم بفهمن.

این است که خیلی چیز نیست. یعنی همین که حقیقت یک چیزی نیست که شما اجزای خیلی زیادی داشته باشه بخواهید در موردش کتاب بنویسید. در مورد مسائل سیاسی، اجتماعی مثلاً هی چیز بنویسید. حقیقت چیز خیلی ساده‌ایه و قرآن هم کاری که می‌کنه، من در واقع دارم آن تعریفی که قرار بود اصلاح بکنم را اصلاح می‌کنم.

اینکه قرآن هدایت می‌کند را یک قدم دیگر لااقل به آن چیزی که واقعاً واقعیت دارد می‌خواهم نزدیک‌تر بشوم. که این‌جوری نیست که مجموعه گزاره تو قرآن باشه، ما بشینیم بخونیم و حقیقت را درک بکنیم. می‌خواهم یک خورده صحبت بکنم امروز در مورد اینکه چه جوری هست. یعنی کاری که در واقع قرآن می‌کند چیه؟

این است که ما وقتی قرآن می‌خونیم یک مجموعه گزاره داریم می‌بینیم، یک مجموعه حقایق را قرار است بخونیم، درک کنیم، حالا با استدلال یا بی‌استدلال یا یک جور دیگه‌ای. در واقع آن می‌خواهم آن تأثیری که قرآن می‌گذارد که به اصطلاح آدم‌ها هدایت می‌شن، یک خورده در موردش صحبت بکنم که این تأثیر چیست.

فقط تو مقوله مثلاً شناخت یک سری چیزهای ساده‌ست که می‌شود در کتاب نوشت یا نه. قبلاً یک چیزی در واقع گفتم. اینکه اثبات وجود خدا در قرآن نیست به آن معنی که به معنی فلسفی. ولی یک چیز دیگه‌ای تو قرآن جای اثبات وجود خدا هست.

آن هم این است که این نشانه‌هایی معرفی می‌شوند و از آدم‌ها دعوت می‌شود که به این نشانه‌ها دقت کنند. در واقع من یک جور توصیف کردم که مثل این است که به آدم‌ها دارد تمرین می‌دهد. شما به یک چیزی نگاه کنید، دقت بکنید، یک چیزی می‌فهمید، یک چیزی می‌بینید.

این‌جوری نیست که حتی آن چیزی که آن آیه‌ها خیلی سربسته یک چیزی می‌گویند و آن به عنوان مثال خیلی مشخص همان آیه اول سری آیاتی که در سری نشانه‌های خدا که تو سوره روم هست، می‌گوید و من آیاته الروم · ۲۰وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌۭ تَنتَشِرُونَو از نشانه‌هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد؛ پس بناگاه شما [به صورت‌] بشرى هر سو پراكنده شديد.. می‌گوید شما را از خاک آفریدیم، این از نشانه‌های خداست که شما را از خاک آفریدیم و سپس شما انسان‌هایی شدید که منتشر شدید.

این حتی این‌جوری نیست که یک نفر بتواند معنی خیلی واضح این آیه را بگوید چیست. می‌فهمید منظورم چیه؟ می‌خواهم بگویم یک استدلال که در آن به وضوح نیست. فقط یک دارد به یک چیزی در واقع دقت، حتی این چیز خیلی واضح نیست.

دو انتظار از قرآن

یعنی یک آدم واقعاً شاید در صورتی می‌تواند این مفهوم را بفهمه که یک اپسیلون خودش انگار تو زندگی خودش یک چیزی، یک حسی، یک سرنخی گیرش آمده باشه، بعداً این آیه می‌فهمد که این آیه دارد به همان چیزی اشاره می‌کند که این کم‌وبیش می‌فهمد و بعد مثلاً یک جوری فهمش‌اش بیشتر می‌شود.

یعنی می‌خواهم بگویم این آدمی که اصلاً هیچ شناختی نسبت به جهان نداره، هیچ حس تجربه کوچولوی مذهبی هم نداره، واقعاً شاید با خواندن این آیه هیچ‌چی دستگیرش نشود. این چه نشانه‌ایه که ما شما را از خاک آفریدیم و الان شما منتشر شدید؟ واقعاً نمی‌شود خیلی در موردش حرف زد.

یعنی اصولاً ببینید آن تجربه مذهبی که من یک مدت در موردش صحبت کردم، هیچ حس مثل حیرت کردن در مقابل یک واقعیتیه که همیشه انگار جلوی چشم آدم بوده ولی آدم بهش دقت نکرده. این هم بنابراین طبیعی است که این نشانه‌های وجود خدا که تو قرآن می‌آید از نوع چیزهای خیلی واضح و بدیهی‌ان که همه می‌دانند.

مثلاً فرض کن افلاک و این زمین و مرد جزو نشانه‌های خداست. نمی‌دانم باد می‌آد، بارون می‌آره، این‌ها را همه دیدن دیگه، این‌ها چیزی نیست که ولی یک چیزی هست، مثل همان تصویر سه‌بعدی، یک چیزی هست که اگر خوب دقت بکنید یک‌دفعه ممکن است یک چیزی دچار یک حسی بشوید که در مقابل همان چیز معمولی که بهش عادت کرده بودید که تا حالا بهش دقت نکردید.

من می‌توانم یک ارجاع به فیلسوف خارجی بدم؟ خیلی در این مورد زحمت کشیده و سعی کرده این فضای مثلاً دیدن یک چیزی غیر از آن چیزی که مثلاً به طور عادی آدم می‌بیند را تفکیک بکند و واقعاً از نوشته‌هاش برمی‌آد که بی‌نهایت خودش دچار این‌جور تجربه‌های آفاقی بوده اتفاقاً. این چیزهایی که تو قرآن، من در هیچ عارف و فیلسوف این‌وری اسلامی ندیدم که خیلی تأکید داشته باشه روی این چیزهای آفاقی.

یک آدمی هست به اسم یاسپرس، کارل یاسپرس. این اصلاً واقعاً یک بخش عمده فلسفه‌اش در تلاش در توصیف این است که یک جور چیز دیگر هم در کنار این مثلاً معرفت طبیعی که ما داریم، یک چیز دیگر وجود داره، یک ساحت به اصطلاح به قول خودمان وجودی هست که اگر کسی وارد آن بشه، تمام این چیزهای عادی که همه دارند می‌بینند را با یک عمق بیشتری در واقع می‌بیند و می‌فهمد.

اشکال ندارد که حالا یک فیلسوف خارجی که در زحمت کشیده و در این مورد صحبت کرده، بد نیست من ارجاع بدهم که من به نظرم خیلی نزدیک به همین چیزی است که در واقع ما اسم تجربه مذهبی برایش گذاشتیم و همین نوع تمرین‌هایی که قرآن دارد می‌دهد که یک چیزهای خاصی را بیشتر بهش دقت بکنید، بلکه وارد آن ساحت درجه دومی بشید، درجه اولی در واقع بشوید که درک بیشتری پیدا می‌کنید.

من به عنوان نمونه، یک چیزی در واقع تا حالا بهش برخوردیم تو قرآن که از نوع استدلال و گزاره گفتن و این حرف‌ها نیست. بیشترش انگار تمرین دادنه. تا یعنی باید به یک چیزی گفته می‌شه، انگار من باید در مقابلش عکس‌العمل نشان بدم، دنبال یک چیزی بروم تا یک چیزی را بفهمم.

مثل متذکر شدن. مثلاً، بله متذکر شدن تو قرآن هم فکر می‌کنم یک معنی دیگه‌ای دارد. حالا به هر حال، ولی من به عنوان یک نکته‌ای غیر از آن حالت متعارف خیلی شاذ. یعنی یک چیز عجیبی گفته. اصلاً هیچ‌کی این را این‌جوری دیگر به این شدت مثلاً این حکم را نداده. فکر کنم دقیقاً ترجمه‌اش می‌شود رادیکال.

فارسی ترجمه فارسی نداریم، عربی داریم. حالا من می‌خواهم یک جور ببین یک تأثیری که قرآن برای هدایت می‌ذاره، اصلاً در حیطه خودآگاهی می‌خواهم بگویم. یعنی شما ممکن است یک قرآن را بخوانید و یک چیزی در واقع تو ذهنتان ایجاد بشود بدون اینکه خودتان استدلال کرده باشید تا بفهمید. یک چنین چیزی در قرآن می‌تواند پیش بیاید. کم هم نیست.

حالا من همین‌جوری توضیح بدم، بقیه این مثال‌ها یک جوری در واقع شاید تو همین قالب بیاید که از نوع مثلاً فکر کردن و فهمیدن یک چیز گذاره معمولی نیست. مثال هم خیلی شاذ. حالا یک مثال کوچک‌تر. من می‌خواهم درباره این مسئله یکی از شبهات معروف اصلاً صحبت بکنم که خیلی روش مانور دادن تا حالا مثلاً مسیحی‌ها. تو قرآن یک ماجرایی آمده.

ماجرایی که پیغمبر از یک دختری به اسم زینب خوشش آمده ظاهراً و بعد به عقد زید درآورده، بعداً از زید اختلاف پیدا کرده، طلاق گرفته و بعداً پیغمبر باهاش ازدواج کرده. من می‌خواهم یک خورده درباره این صحبت بکنم. این که این ماجرا اومدنش در اینکه می‌گویم شاذ یعنی خوب بود آدم از این مثال یک خورده مثلاً لطیف‌ترش را می‌زد.

این خودش اصلاً این مسئله را توضیح دادن و حرف زدن درباره‌اش یک خورده سخته. ولی اشکال ندارد. بگذارید چون به نظر من مثال خوبی است حداقل برای این‌جور تأثیرهایی که من می‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم. ماجرا را مثلاً احتمالاً شنیدید دیگر. خب مسیحی‌ها طبیعی است که به این‌جور چیزهای مربوط به زن‌های پیغمبر حساس حمله‌شون به اسلام از طریق همین مسائل مربوط به زن‌های پیغمبر بوده.

در این مورد هم کلی کتاب نوشتن. بله. چه تأثیری می‌خواهیم بگوییم قرآن می‌گذارد که این مثال بشه؟ این که ممکن است تو در اثر دیدن یک چیزی در قرآن، خواندن یک چیزی تو قرآن یک تأثیری را در واقع بگذارد که خودت هم حتی نفهمی. من می‌خواهم بگویم این آیه تأثیری گذاشته در مسلمان‌ها.

مثلاً آیه و آیه‌های مشابه. آیه مشابه دیگه، آیه‌ای که اول سوره تحریم هست. بدون اینکه ماجرا ذکر بشه، ولی به نظرم می‌آید ماجرا مربوط به یک اختلاف خانوادگی در بین پیغمبر و زنش. خب؟ که حالا روایت‌های مختلفی وجود دارد که ماجرا چه بوده.

ماجرا نقل نشده ولی به هر حال در قرآن این چیز آمده که در اثر یک اختلافی که پیش اومده، اعتراضی که مثلاً یکی از زن‌ها کرده، پیغمبر یکی از زن‌های دیگر را یا یک چیزی را بر خودش حرام کرده. حالا معلوم نیست که. آره، عسل مثلاً.

ماجرای زینب و دو سؤال

یک روایت معروفی هست که گفته که حالا شده دیگر عسل. ولی اصلاً مهم نیست. مهم این است که یک چیزی مربوط به زن‌های اختلافات داخلی تو خانه پیغمبر تو قرآن.

من بگذارید اول می‌خواهم یک نکته را روشن بکنم. شما هر چیزی که تو قرآن می‌بینید حالا خوب، بد، خوشتون می‌آد، بدتون می‌آد، دو تا سؤال را از همدیگر تفکیک بکنید. مثلاً بگذارید من درباره آن ماجرا چیز کنم، متمرکز بشوم روی آن ماجرای زینب. ماجرا دو تا مسئله وجود دارد. یکی اینکه اصولاً چرا این اتفاق می‌افته، افتاده؟ این یک سؤاله.

یک سؤال کاملاً مستقلی که چرا تو قرآن اومده؟ می‌تونست پیغمبر از یک دختری خوشش بیاد، همه این کارها اتفاق بیفته، خداوند بهش وحی بکند و بگوید که برو این را با این ازدواج کن. پیغمبر هم برود باهاش ازدواج کند. اینکه این جزو وحی‌ای که تو قرآن اومده، همه چیزهایی که به پیغمبر الهام می‌شده و جبرئیل می‌گفته که جزو قرآن نبوده.

من می‌خواهم این دو تا سؤال را از همدیگر تفکیک بکنید. این سؤالی که مثلاً فرض کنید به زنای اختلافات داخلی تو خانه پین انور تو قرآن من بگذارید اول می‌خواهم یک نکته را روشن بکنم شما هر چیزی که تو قرآن می‌بینید حالا خوب، بد، خوشتون میاد، برای‌تان می‌آید دو تا سوال را اصلا دیگر تفکیک بکنید مثلا بگذارید من در موضوع آن ماجرای... چیز کنم؟

متمرکز بشوم روی آن ماجرای زینب دو تا مسئله بودید دارد یکی اینکه اصولا چرا این اتفاق می‌افتد افتاده یک سؤاله یک سؤاله کاملاً مستقلی که چرا تو قرآن آمده میتونست پیغمبر از این دختری خوشش بیاید همه این کار را اتفاق بیافته خداوندش وحی بکند و بگویید یک بارو با این ازدواج کن پیغمبر باید باشه ازدواج یکی یک جزا وحیی که تو قرآن آمده همه چیزهایی که به پیغمبر الهام میشد و جبرئیل می‌گفته که درست قرآن نبوده من میخوای این دو سوال اصلا میگی تفکیک بکن سوال که مثلا فرض کنید یک ماجرای تاریخی چرا اتفاق.

افتاده باید توجیهی شما داشته باشید که افتاده که این‌جوری بوده و یک توجیهی باید داشته باشید که این‌ها تو قرآن منعکس شد هرچیدی تو قرآن منعکس نمیدونیم یک نکته ای در آن وجود دارد که به ازار من جای دقت کردن ماجرای که من بگوییم ها ماجرای گفتم بگوییم چه که دویی؟

ماجرای اینی که پیغمبر از یک دختری ماجرای تو قرآن این‌جوری است خدا به پیغمبر می‌گوید که تو از این خوشتو من ولی از مردم ترسیدی که مثلا با این ازدواج بکنی و این را به عرض زید دارا بردی بعد این را با این اختلاف فدا کردن حالا عمل می‌شود که با این ازدواج کن ماجرای زید دارا برده که میتلاف برده میاز پیش پیغمبری دارد من دارم قرآن می‌خوانم از دریاق قرآن دارم قرآن یکی و پیغمبر سفارش می‌کند به ندیه که برگرد مدارا قرآن که چرا مدارا هست؟

قرآن؟ درست می‌شود آقایی از آن دیگر کلی بگیر مدارا هست این آیه چلسر درو خود شویه چلسر چون خیلی با این آیه سر و آیه...

رنگ را بلند می‌کنیم این را عربی شویه بهترونه دارد لبن می‌گوید یک آدم خیلی خیلی معروفی هست واسه نلکه خب طبعا معمول مولوی‌هایی که در زمین اسلام تحقیقات کردن و می‌گویند سعیونیست یعنی آمد نلتا آدم نمیخواد می‌گویم آدم خوبی است خیلی بی طرف دوره ولی آدم چیزی است آدمش محلقیه واقعا یعنی تحقیقاتش عرضشته خیلی مستشکیه در مورد این آیه یک چیز خیلی جالب بفتر گفتر من از تمام گفتر کلن خیلی به قرآن علاقه من قرآن مومانی یک کتابه مثلا خیلی جالب برابر دارد که خیلی جالب گفته من تو تمام قارنگ این یک آیه بخواهم بگویم حتما. اگر مثلا دست خودش بود این را دیگر این را لازم نبود تو قرآنی هم ماجرای سازنگیز را بنیسه اینکه

این قرآن آمده را دیگر من همیشه به این آیه که میلیسم شکر میکنم می‌دانیم باید از بیرون بهش یک چیزی گفته می‌شویم بر خلاف نیل خودش وگرنن هر آدم یک خوده اگر عقب داشته باشه میفرد می‌شود این ماجارا نباید کتاب بنیسی تا ابد ببونه خدا یک لحظه ی دختری دید که خواهی کنید یک ملی منتونه آیه 43 گفته این هستید.

این هستید. این تنگسته. تنگسته. نه. نه. نه. نه تنگسته. نه. سر اختلاف سر چیه؟ سر... سر... سر... مطمئن نه؟ مطمئن نیستم، اولی به احتمال زیاد... زید؟ زید یک باتر و وطر با پیره سرش کنیم، فقط یک باتر برامی کنم همینجا آمده؟

بله آره، یا زید سرشون، زید ممکن است پیدا نکنه، وطر سرشون و وطر آهان آیه ۳۷ دفتار آخشی آهان آهان بخوانم برای‌تان این ترتول ترجمه خوبی نیست ولی ترتول لحظه بردیست و هنگامی که می‌گفتی بدان که نعمت داده بود خدا بدو و نعمت داده بودی تو به او بگذرانید زید از آن زن حاجت را همسراتو گردانیدید اینش تا نباشد ورکمانان سخت گیرید که زنان و پسرخاندگانشان را مثلا زنگ بگیرون تحمیلی موردن برز کنیم برگردیم بله به نظر می‌آفد که این آیه این را دارد می‌گوید که بله همسر پسرخانده خودشونو. نمیگرفه اما این توجیه که این ماجرا تو بارانده نیست حتی توجیه اصلی مارد راست

این که چرا خدا و پیران برمیده با این ازدواج کند برای خاندان اینجا خدا می‌تواند مستقلن یا آیه ای برای خاندان اینجا نگفت که پیغام بویم و میمین تکیل داشتیم پیغام برای خاندان اینجا نگفت که تو خوشتون بردی نردی نردی خوشتون بردی اصلا به نظر می‌آید که یک جوری به پیغمبر اینگار واجب شده یعنی این که دارد خدا ملامت می‌کند پیغمبرم که تو مثل اینگه برای خلاف دستور ما از این خوشت آمده.

ولی این را از مردم ترسیدی و نگفتی و رفتی می‌داند مثلا به عضو زید در آوردی و بعد هر تا خواستی که مثلا این را نگه دارد در حالی که خوشت آمده بود مثل این که پیغمبر توصیه ای شده که اگر از یک نفر از یک زنی خوشش آمد چون تقصیل آیه سریعی که تو سوره احزاب هست ازدواج پیغمبر به حیل از سایر مومنین با تعداد زیادی زن مجاز بوده اینکه چرا این کار را نکرده از تصمیم مردم؟

دارد معاخضه می‌شود اینجا یعنی موردی وجود دارد که پیغمبر خودش به دلائل اجتماعی خودش می‌فهمد که این کار یک مثلا ممکن است بدنامی را به بار بیاورد بنابراین دارد جلو خودش را می‌گیرد و مثلا این را از خودش دور می‌کند این دختر را ولی پکنیم همه این‌جوری فهمید یعنی از شهرنزور و داستانش که چیزی در آن قورد آیل سوی تحلیل به نظر می‌آید که خیلی درژنای مختلف برای شهر موضوعش وجود دارد ولی اینجا وجود ندارد اینجا تقریبا همه همین‌جوری می‌گویند که پیغمبر از زینب خوشش آمد به عرض زید در آوردش و بعدن هم هدف همین‌جوری که هست وقتی اختلاف. در آن آمد سعی کرد که طلاق نگیرن ولی خدا دارد می‌دهد که مثل اینکه خطایی

صورت داده پیغمبر دارد مؤاخذه می‌کند پیغمبر که چرا این‌جوری افتار کردی از ترس مردم من در فرقی این نکته دارم می‌گویم دیداری از هر کاری که می‌خواهم بزنم اینکه در آیه به نظر می‌آید که یک عمری وجود دارد از طرف خود و این معاخضه لازم دارد برای تهره همه که چرا این کار نکرده چرا از ترس مردم اصلا با این دختری که به نظر می‌آید ازش خوشش آمده بوده ازدواج نکرده چیزی دوست می‌دانید که در آمد میرم؟

خب من می‌خواهم در موردی صحبت کنیم که چرا تیوار... ببینید یک مسئله توجیح این مسئله می‌خواهم یک دو تا نکته را تفکیک کنیم.

چرایی ازدواج‌های پیامبر

پیغمبر اصولاً چرا ازدواج‌های متعدد می‌کرد؟

چرا از همین آیه برمی‌آد چرا حالا با دید کاملاً مؤمنانه نگاه کنیم؟ چرا خدا از پیغمبر یک چنین چیزی خواسته؟ چرا مؤاخذه نمی‌کنه؟ خب پیغمبر اصلاً خوشش آمده نمی‌خواد ازدواج کند. خب؟ ببینید الان ملاحظات ولی به نظر می‌آید انگار یک امری وجود دارد که نباید این کار را بکند.

این یک نکته‌ایه دیگر. این یک سؤال کاملاً مستقله که چرا این‌جوری بوده؟ یک سؤال به نظر من مستقل از این است که فرض حالا هرچه بوده ماجرا و هر دلیلی خدا از پیغمبر خواسته که زیاد ازدواج بکند. چرا در قرآن یک چنین ماجرایی دارد نقل می‌شه؟

و آن ماجرای سوره تحریم با آن ابهامی که حالا دارد که بیشتر به هر حال به نظر می‌آید که یک دعوایی به احتمال خیلی زیاد بین در واقع اختلاف بین زن‌های پیغمبر و پیغمبر هست چرا در قرآن دارد نقل می‌شه؟

من می‌خواهم بگویم که یک چیزی دارد به اصطلاح یک یک توجیهی می‌خواهم بکنم که چه خوبی‌ای دارد وقتی آدم به چنین آیه‌ای می‌رسد و چه تأثیری این آیه گذاشته به طور شاید ناخودآگاه.

یعنی هیچ‌کی الان شاید نگی که این توجیه مرا قبول نکند و فکر نکرده باشه ولی وجود این آیه خودبه‌خود یک تأثیری می‌گذارد. تأثیرش چیه؟ ببینید دو تا چیز خیلی اساسی در واقع وجود دارد به طور تاریخی.

یکی مسئله خارج از ادیان به اصطلاح تابو بودن سکس. تابو بودن مسائل مربوط به روابط بین جنس مرد و زن. من دفعه قبل یک مفصل صحبت کردم در مورد اینکه این جدایی مرد و زن چقدر تو تاریخ در واقع یک جوری چیز شده، مؤثر بوده تو اینکه مردها در واقع دنیای مردانه مستقل از زنا ایجاد کردن.

این یک چیز خیلی معروفی وجود دارد. من می‌خواهم دارم به واقعیت اشاره می‌کنم. آن هم این است که از اقوام خیلی ابتدایی همیشه نسبت به مسائل جنسی یک تابو وجود داشته. تابو یعنی یک حس گناه آلود به همراه با یک مقدار زیادی تحقیر وجود داشته. خب؟ که این چیز جالبی نیست.

یعنی اصلاً این‌جوری نیست که با به اصطلاح یک حقیقتی نشأت گرفته باشه. به شدت در واقع مثل یک انحرافیه در فکر بشر که نسبت به مسائل مربوط به جنسیت همیشه با حالت تحریم و دور نگه داشتن و این‌ها برخورد می‌کند. خب؟ حتی وقتی دو نفر به طور قانونی با هم ازدواج می‌کنن، یک جوری مسائل جنسی هنوز حالت تابو را به شدت داشته و هنوزم دارد.

این یک نکته‌ایه. یک نکته‌ایه که من نه در اینجا به نظر من در خیلی جاها می‌شود به این اشاره کرد که قرآن دارد سعی می‌کند این تابو را بشکنه. یعنی یک جوری یک خورده عادی‌تر مردم برخورد کنند با مسائل مثلاً بین روابط بین مرد و زن.

آن حالت ابهام و آن چیزی که وجود دارد حول و حوش این مسئله را بشکنه. آن حالت به اصطلاح گناه آلودی که، ببینید آن آیه‌ای که این رابطه بین محبت بین مرد و زن، بگذارید من می‌خواهم بهتان نشان بدهم که هنوز آن تابو وجود دارد. حالا یک خورده ضعیف‌تر، یک خورده قوی‌تر. مسیحیت این تابو جزو دینشون هست.

ازدواج کردن چون همراه با رابطه جنسی می‌شه، اصلاً بهتر است صورت نگیره. به اصطلاح می‌گویند کسی که ازدواج می‌کند از بهشت تجرد اخراج می‌شه، وارد جهنم و مثلاً تعقل می‌شود و برای همین هم هست که طلاق قانونی نیست. این کسی که وارد آن جهنم شد حق ندارد برگرده به بهشت تجرد مگر اینکه زنش بمیره مثلاً خدا بخواهد.

این مسیحیت که اوج چیز است دیگر. مسیحیت یک جوری نهادینه شده این تابو در آن به عنوان آن جزو اصول مذهبشون اصلاً. یعنی این حس منفی داشتن نسبت به رابطه مرد و زن کاملاً یک چیزی است که جزو عقایدشونه. رسماً هم این را اعلام می‌کنند. مثلاً کسی که می‌خواهد پاپ بشود نباید ازدواج کند.

کاتولیک‌ها مخصوصاً با به شدت در واقع آن قسمت سنتی‌تر مسیحیت این را دارند. ما را بگذارید من خودم به عنوان یک چیزی که در اسلام هم همچنان هست، با وجود اینکه من می‌خواهم سعی کنم بگویم که قرآن یک جوری خیلی طبیعی‌تری برخورد می‌کند. یعنی شما هر جایی که در مورد مسائل جنسی در قرآن می‌بینید دارد صحبت می‌شود با یک چیزی دارد صحبت می‌شود.

با یک حالت خیلی عادی و بدون اینکه اینجا اصلاً چیزی بدی انگار وجود ندارد. اینکه یکی از نشانه‌های خدا در قرآن در واقع محبت و آن عشقیه که بین زن و مرد به وجود می‌آید. الان ما خودمان تو فرهنگمون عشق مادری را می‌دانیم یک چیز مقدس‌تر و معنی‌دارتریه. عشق بین مادر و فرزند یا عشق بین زن و شوهر.

باور کنید ما تو فرهنگمون همچنان این‌جوری است. عشق بین مرد و زن یک چیز کثیفی هم در آن هست. حالا یعنی درست است مثلاً ممکن است خیلی همدیگر را دوست داشته باشند ولی به هر حال یک چیز ناخالصی انگار در آن وجود داره، یک چیز حیوانی. در حالی که بین مادر و فرزند خیلی مقدسه.

ولی قرآن عشق بین مادر و فرزند را جزو نشانه‌های وجود خدا نمی‌گیره. یعنی این‌جوری نیست که مثلاً، من می‌خواهم بگویم همین که اصولاً یکی از نشانه‌های وجود خدا همان عشقیه که بین ما یک چیزی کثیف در آن وجود داره، این خودش یک جوری انگار تطهیر کردن یک چیزی است که به نظر کثیف می‌رسد.

تابو و مسائل جنسی

همه این‌ها الان تو ذهنمون مثل این تابو را تا یک حدودی دارد. یعنی این‌جوری که تو رابطه بین زن و مرد به هر حال یک چیز حیوانی انگار اتفاق می‌افتد. این کلمه حیوانی را رسماً در کتابا هم حتی می‌نویسن دیگه، رابطه جنسی یک چیز حیوانیه. یعنی دور از مثلاً شأن انسانی. این زیاد هم نباید بهش مثلاً در واقع شرم‌سار بود.

این یک نکته‌ست. یک انحراف خیلی خیلی عمیق تاریخی که از هزاره‌های قبل همین‌جور بوده و مانده و هنوزم هست. هیچ‌وقت هیچ جامعه‌ای در تاریخ بشر مسئله سکس را حل نکرده. یعنی همیشه یا تو حالت تفریط بودن یا تو حالت افراط. این‌جوری نبوده که مثلاً یک دید مثبتی پیدا بکنند.

یا مثل این اروپایی‌ها الان شما نگاه کنید خب به هر حال، من نمی‌دانم افراط بشود اسمش را گذاشت. یک چیز خیلی پیچیده‌تر از افراط. به هر حال اینکه به نظر می‌آید که دیگر تابو وجود ندارد ولی دیگر مثلاً نهاد ازدواج و این‌ها هم در آن دیگر وجود ندارد.

یعنی اینکه شما هنر این است که بتوانید یک جوری تابو را بشکنید، یعنی آن حالت کثیف بودن و نجس بودن مثلاً این رابطه بین مرد و زن را بردارید، به رابطه طبیعی خدا خواسته دیگر به هر حال، یک آدم مذهبی برای من یک خورده عجیبه که چه جوری می‌تواند تصور بکند. ببین مسیحی‌ها یک جوری این را ربط می‌دهند به گناه اول مثلاً آدم و حوا.

مثل اینکه این یک چیز گناه آلودیه که بین بشر، انسان را گذاشتن. این‌جوری تئوریزه کردن این مسئله را. من فکر می‌کنم خیلی طبیعی است آدمی که مذهبیه هر چیزی را که خدا خلق کرده و خواسته، یک جوری باید به نظرش بیاید چیز خوبی است. یعنی یک چیز بدی مثلاً خدا برای بشر نخواسته.

حالا کار ندارم. این یک تابوی خیلی قدیمی‌ایه که از اول بوده، هنوزم بین ماها هست. آدم‌های مذهبی اصولاً این تابو هیچ‌وقت از بینشون برداشته نشده. در مسیحیت و خیلی جاهای دیگه، در دین یهود به شدت نهادینه شده، تو اسلام نهادینه نشده. ولی کسی هم نمی‌گوید این رسماً از این‌جور چیزهای دینیه که این‌چی کار، چیز زشتیه و این‌ها. ولی حسش وجود دارد.

می‌گویند هنوز یعنی تو همین منطق خاورمیانه، به هر حال نسبت به مسائل جنسی یک حس مثلاً کثیف بودن و این‌ها به شدت وجود دارد. این یک نکته. یک نکته دیگر این است که در تمام ادیان و همه اصلاً کلاً می‌گویم باز هزاره‌های قبل، لازم نیست رسماً یک دین الهی باشه، تمایل به اصطلاح مقدس کردن پیامبرا و افراد مثلاً مقدسی که بهشون، این به شدت وجود دارد.

یعنی ول کنید یک آدم‌های پیرو یک دینی رو، شروع می‌کنند به غلو کردن در مورد پیامبر خودشان. مثلاً مسیح تبدیل به خدا شده. هر دینی را شما نگاه کنید، یک خورده ول کنید، بلافاصله این آدم‌ها تبدیل می‌شوند به موجوداتی در حد خدا. اگر رسماً خدا نشن، مثل حضرت مسیح که رسماً خدا شده، یک چیزی در حد خدا می‌شود.

این دو تا چیز وجود دارد. یکی اینکه من می‌توانم پیامبر را یک آدمی در حد خدا و مقدس بدونم، یکی هم اینکه سکس و علاقه زن و مرد و این‌ها را یک چیز کثیفی بدونم. خب این ماجرا که تو قرآن نقل می‌شه، شما دیگر لازم نیست فکر کنید. نمی‌توانید این دو تا را با همدیگر داشته باشید.

یعنی یا مجبورید پیامبر را خیلی بالا نبرید، یا اینو، این یک چیزی است به نظر شما خیلی پایینه، آن خیلی مثلاً بالاست. این گرایش طبیعی شما این است. دو تا را که با همدیگر بزنید در همدیگه، یا هر دو تا متوسط می‌شن، یا خلاصه آن یک خورده می‌آید بالا، این یک خورده می‌آید پایین.

اگر این چهار تا آیه‌ای که در مورد زن‌های پیامبر تو قرآن هست، یعنی اصلاً کلاً شما آن پیامبر، پیامبر تو قرآن هست، در واقع موافق. تمام مدت حرف با پیامبر این است که چرا این کار را کردی؟ چرا آنجا مثلاً یک خورده پات این‌ور، یعنی اصولاً حالت تعریف و تمجید نسبت به پیامبر کمتره. شما نسبت به پیامبرهای دیگر می‌بینید خیلی انگار حالت تجلیل بیشتره، پیامبر کمتره.

مخصوصاً می‌گم، من به نظرم ترفند بهتر از این است که یک چیزی را که قرآن، نه فقط این، جاهای دیگر هم به نظر می‌آید که سعی دارد این تابو را بشکنه. این چیز مذهبی نیست واقعاً. یعنی این زشت دیدن رابطه مرد و زن اصلاً چیز، این که از مذهب آمده باشه نیست. یک چیزی است که از هزاره‌های قبل همین‌جور مانده.

جامعه‌شناسا و روان‌شناسا خیلی، فروید مثلاً خیلی حرف‌های جالبی دارد که این تابو چه جوری ایجاد شده. پایگاه اولیه‌اش، پایگاه درمانی این پدیده مثلاً خیلی تعیین‌کننده‌ست. نه، حرف زیاد دارم در موردش. فروید شروع کرده خیلی حرف زده. اینکه چگونه مسائل جنسی تبدیل به تابو شد، تحریم به وجود اومد، چرا زنای با محارم، اصلاً محارم یک جوری جدا شد از آن کسانی که می‌شود باهاشون ازدواج کرد.

حرف زیاد است. در زبان فارسی هم مثلاً از فروید که خب یک چیزهایی ترجمه شده، یک کتابی هست به اسم «فرو نشانی میل جنسی در جوامع ابتدایی». این خیلی روان‌کاوانه نیست ولی خیلی در آن فکت‌های جالب وجود دارد درباره اینکه اصلاً این مسائل جنسی تو دوره‌های قدیم چگونه بوده، که دیدگاه‌های عجیب و غریبی نسبت بهش وجود داشته.

این کتاب «جنس دوم» سیمون دوبووار هم نسبت به مخصوص جنسیت زن که اصلاً تابوها بیشتر در چیزه، در جهت فرهنگ همیشه مردانه بوده، در جهت کثیف دیدن زن به عنوان یک موجود از نظر جنسی. آنجا یک چند صفحه‌ای آنجا هم اصلاً چیز نوشته.

به هر حال حرف زیاد زدم درباره اینکه این پدیده چگونه به وجود اومده، اصلاً چرا این حس حرام بودن و تحریم خارج از معرفته. در یک چیزهایی اقوام ابتدایی مشرک هم، خب به هر حال نسبت به مسائل جنسی همیشه یک چیزی وجود دارد.

من می‌خواهم بگویم که من یک توجیه برای اینکه چرا یک چنین چیزی تو قرآن ذکر می‌شود که بمونه، اینی که نه من می‌خواهم بگویم که کسی فکر هم نکرده باشه، وجود یک آیه‌های شبیه این مانع از این شده که پیغمبر ما پیغمبر خدا بکنیم.

نکردیم دیگر به هر حال هر چقدر هم غلو کرده باشیم، در یک حدی دیگر بالاتر نرفته، برای اینکه خلاصه یک جایی از یک دختر هم خوشش آمده.

یعنی از یک چیز نهانی داخل پیغمبر دارد خبر می‌دهد که خیلی جنبه بشری دارد و از نظر ما چیز کثیفی هست. شأن پیغمبر را می‌آورد پایین دیگر. ما خلاصه باید انتخاب کنیم بین اینکه پیغمبر را می‌خواهیم چقدر بالا ببریم و اینکه این را چقدر چیز کثیفی می‌خواهیم بدونیم.

اینکه پیغمبر اگر یک دختره خوشش آمده و ترسیده از اینکه مردم بگه، این چقدر چیز بدی در آن وجود دارد. من فکر کنم الان هنوز تو جامعه ما حل شده نیست. این آیه برای همین دچار، این مسیحی‌ها طبیعی است که این آیه برای‌شان قابل‌قبول نیست. برای اینکه آن اصلاً در شأن پیغمبر نیست که چنین ماجرایی. برای اینکه آن‌ها آن مسئله تابو بودن سکس می‌گویم نهادینه جز مذهبشونه.

اصلاً اینقدر برای‌شان جز بدیهیاته که امکان ندارد که یک جوری چیز کنن، به اصطلاح فکر کنند که آن تیکه فکرشون غلط است. از آن طرف هم همین‌طور. ها؟ از آن طرف هم همین‌طور. اصلاً چون از بله دیگر. آن‌ها آخه راهش، ببین آن‌ها پیغمبرشون ازدواج هم نکرده، بنابراین آزاد بودن در اینکه ازدواج نکرد که هیچی، راه را برای این‌ها باز کردن.

بله. ببین دلیل اینکه چون ازدواج نکرد، اصلاً اینقدر آدم مقدسیه، چون این حس تقدس. من می‌خواهم من به عنوان یک توجیه که چرا این اصلاً اینکه این ماجرا چرا اتفاق افتاده و خوب و بد و ایناش کاملاً یک چیز مستقله.

اینکه چرا تو قرآن ذکر می‌شه، این آیه و آیه‌های مشابه این، که یک جوری شأن پیغمبر را کم می‌کنند انگار. یک شیوه‌اش این است دیگه، یعنی یک چیزی خدا این مسئله مسائل جنسی را هی می‌زند به این پیغمبر. فقط به پیغمبر ما، فقط واسه مریم می‌زند. خب من نمی‌خوام، بله.

این آیه که تو قرآن در مورد حضرت مریم می‌آید «التی احصنت فرجها» من ترجمه هم می‌کنم، این به هر حال چیز مؤدبانه‌ای به نظر من در مورد حضرت مریم نیست. یعنی حتماً مسیحی‌ها اگر ببینن چنین آیه‌ای تو قرآن هست، خونشون به جوش می‌آید که اصلاً یک چنین چیزی گفته شده در مورد حضرت مریم.

اینکه اصلاً یک روند عادی‌سازی در قرآن وجود دارد در مورد مسائل جنسی و یک کاری که تو قرآن هست این است که از پیغمبرا مایه گذاشته می‌شه، برای اینکه دو تا فایده دارد.

یکی اینکه اولاً پیغمبرا تافته جدا بافته خدا نمی‌شن، ثانیاً اینکه از تقدس آن‌ها یک چیزی هم می‌رسه، این چیزی که بیش از اندازه مثلاً ملعون و مثلاً کثیف شمرده شده، یک خورده حالت عادی‌تر پیدا می‌کند.

من می‌خواهم بگویم که این وجود این آیه‌ها تو قرآن واقعاً تأثیر خودش را گذاشته. یعنی نه ما، مسائل جنسی در جوامع اسلامی هیچ‌وقت اینقدر که مثلاً تو جوامع مسیحی هست، نهادینه شده که یک چیز کثیفی‌ان. رابطه بین زن و مرد چیز کثیفی دانسته نشده.

از نظر معنوی‌ها، ببینید اصلاً با احکام ازدواج نمی‌شود این کار را کرد.

تأثیر ناخودآگاه آیات

مسئله دیدگاه معنوی ما نسبت به یک چیزی، نه اینکه پیغمبر زیاد ازدواج کرده و شرح یک چنین چیزهایی تو قرآن آمده که نمی‌شود انکار کرد، این خودبه‌خود حس آدم‌ها را نسبت به اینکه مسئله جنسی خیلی چیز کثیفی‌ان گرفته.

یعنی ما در فرهنگمون نهادینه نشده حداقل، هرچند حسش هنوز وجود دارد تا حدودی. و یکم اینکه ما پیغمبرمون، پیغمبر خودمان را دیگر در حد خدایی و خیلی بالا هم نبردیم. یک جوری به هر حال برخورد قرآن با پیغمبر یک جوریه که این بشر بودنش هی تثبیت می‌شود.

مرتب مثلاً به یک جنبه‌هایی اشاره می‌شه، لغزش‌های کوچیکی هم که پیغمبر داشته ذکر می‌شود و حتی یک چنین چیزی تو قرآن می‌آید و من می‌خواهم بگویم که این اصلاً خارج از حیطه تاثیر تو قرآن باید چنین چیزی می‌گذارد خارج از چنین چیزی فکر کردن حتی فهمیدن این است که من دارم همچینی میفهم همین که این آیات تو قرآن هست شما این را می‌خوانید یک تاثیری روی شما می‌گذارد یک عرضش های خیلی بالایی که زیادی بالاست باید چیز پایین دار و قاطی می‌شود یک تحبیلی در موقع در ذهن.

شما ایجاد می‌شود این نوع تاثیر گذاشتن تو قرآن کلز تاثیرهایی که احتیاجی به ذکر کردن تحمیل کردن ندارد از سر خودشان می‌گذارد صرف وجود چنین

آیهی تاثیر گذاشته روی مسلمان من نمی‌دانم آن مسئله اول که اصلا چرا این‌جوری است چرا پیغمبر مؤاخذه می‌شود که چرا این کار را نکردی را بگذاریم کنار من احساس میکنم ذکر کردن یک چنین چیزهایی تو قرآن بیشتر دلیلشی یک چیزهای خیلی درومی خاص مربوط به داخل زندگی زناشوی پیغمبرگاهی تو قرآنی انعکاس‌هایی پیدا می‌کند و این نتیجاش این است که مردم حس مثلا کسیف بودن و از تقدس پیغمبر یک چیز در واقع خرک می‌شود.

اولین جا بیفتن این مفهومی چیزی که دارم می‌گویم کاملا روشنیدیم این که نوع تأثیری که یک چنین ماجرایی دکلی چنین ماجرایی تو برام دارد می‌گذارد خارج از کیته تفکر مثل این که در مورد شما یک تأثیری می‌گذارد در ناخداگاه

شما بدون این که بهش فکر کردید ممکن است من تحلیلی نداشته باشم از اینکه چرا این آیه تو قرآن اومدید برای میخواهم می‌دانم تأثیر خودشان می‌گذارد گذاشته اصلا نوع برخورد خدا و پیغمبر تو قرآن تأثیر واضحش این بوده که ما دوچار قلوب و بیشتر دازه که اصلا پیغمبر این بار نه با خدا کشتی گرفته نه نمیذارم تبدیل به.

خدا شده دو چار چیزهای شدون شده خیلی با پیغمبر تو آرام عادی برخورد می‌شود و ما با آدی برخورد میکنیم این آیه خاص به من برامد یک آیه مشابه نگشتید تو سوره تحریم هست مخصوصا یک جوری این که مثلا یک مردی یک زنو می‌بیند واقعا کسی نمی‌تواند اگر این آیه را هم می‌شود که

همین میفهمم به فردی بعد هم اینکه تو قرآن ذکر می‌شود خدا میگرد از آن تو چرا کار نکردی من خواهم می‌گویم یک چیزی انگار دیگر دارش شکسته می‌شود در مورد زنهای پیغمبر من دعا به این را میدهم که میشد همین افتخابی افته بدون.

زک شدنش در قرآن زک شدنش در قرآن یک تاثیر جدارگانه این می‌گذارد آن هم این است که یک حرمت های انگار شکسته می‌شود یک تنظیم ساری خودی کم می‌شود که این چیزو خوبی است اما که آن را بگیرد که آن نرمیشته باقی نیست نرمیشته نرمیشته باقی نیست از این‌جوری که برای نوردک هم بیشتر نباشتم دیگر با خدا نسبتا نگفته باشیم حتی باید میبینیم ما در...

مردوز هم نیستیم نه واقعا همان قدر بکنیم شاید مردوز همچنین ببین همان قدر بکنیم مسایل مردوز هم هنوز حالا تابای خودشان تاره ببینیم در واقع کاری که خیلی ها کرده این آیه را ندید گرفتن دروکشون بدهم باید رهی زدن تو پسید نیاریم با این پاسک شو که این معنی را وثق امین را نداد این عطا فرامس مددی از اینجورنا تفصیل نگذشان الان اینکه تو حدی بروند نمیدونه سیاه ازش این عملی هست من تصویرات اینجا یادم است فکر کنم اینجا مراجعه کردم یادم هستی چه نمیشت خیلی پروژیه کردنش این که باز. اصلی بوده آن آیه تحریمو یک جویی نفر می‌گویند پیرابر اصلو بپرش تحریم کن نمی‌دانم

آن آیه تحریمم کاملا با جریان معروفی که پشتش هست به شدت بیشتر از این آیه این تسلو میزن آقای مثلا این را آیت نکردن نوبت همسرهای پیرانبر میزن پشت به گیر آفده پیرانبر باید نوبت یک از همسرهای را آیت نکردن فضایی که آنجا هم هست نمی‌شود از این نوبت که این را یک عدنان صحبت کند خدای پیرانبر می‌گوید کار را کند همین که پیامبر، اصلاً ببین پیامبر، آماج چیز است در قرآن، آماج این جزئی‌ترین مسائل داخل خونه‌اش.

چیزهایی که کثیف به نظر می‌رسند و من به نظرم خیلی تأثیر مثبتی این آیات دارد. حالا تا حدودی تأثیر خودش را گذاشته. خدا نشده پیامبر، ولی این هم زیارتش می‌کند.

چیزهایی که آنجا دارد خدا نیست ولی چیزهایی که هست خیلی هم تأکید روش می‌شود این است که فقط خدا نیست دیگر. فقط یادشون بوده که خب خدا نیست. فقط به همین که نه دیگر ولی تا هرچه تونستیم عمل کردیم. به هر حال مسلمان‌ها ازدواج می‌کردند. من می‌خواهم بگویم از آن‌ور این تأثیرشو گذاشته دیگر.

خلاصه از نمی‌شود این آیات تو قرآن باشه شما حرف این را بچسبونید و مال آن را بچسبونید پایین. خلاصه آن مسئله تحریم مسائل جنسی و این‌ها تا حدودی حل شده بین مسلمان‌ها دیگر. مسلمان‌ها مسلمان‌ها آن‌جوری که آن‌ها مثلاً مشکل دارن، مشکل ندارند. حداقل ازدواج می‌کنن، احساس می‌کنند این خیلی چیز پست و کثیفیه. حسشون به آن بدی که آن‌ها رسماً توشون هست نیست.

بعد قبول دارم که این تأثیری که باید می‌داشتن نداشته. ازدواج و این‌ها قبول دارد ولی این‌جوری که چیز است. به هر حال خیلی تصویر کیان‌بخش و این‌ها تحریف شده. ولی متأسفانه این‌جوری است.

این به شدت وجود دارد تو ابعاد تئوریکی که داریم تحریف هم می‌شود تو سطح جامعه. که مثلاً اصولاً مثلاً پیامبر و حالا ائمه، حالا پیامبر مثلاً بحث می‌شه، می‌توانند پشت یک مثلاً خدا دنیا را در اختیار بگیرند.

دنیا را خلق کرده در اختیار. ببین حالا خدا نیست. اکثر مسلمونای اعتقاد این‌جوری ندارند. حداقل این را قبول کن. تو می‌خوای بگی من حتی اکثریت شیعیان هم دارند این‌جور اعتقاداتی. چرا اعتقاد دارن؟ فقط به خاطر اینکه بله. چون خیلی‌ها روش اعتقاد دارند که نه جهان برای پیامبر خلق شد.

حالا آن یک بحث جداییه. که مثلاً وجود یک انسان مثلاً خوب چیز است. مثلاً جهان کلاً آن جهان. افلاک آن افلاک یک خورده کوچیک‌تر از جهان. یک محدوده کوچیک‌تریه. من نمی‌دانم آن چگونه می‌شود از آن حدیث قدسی هست که لولاک ما خلقت الافلاک.

اگر افلاک همه جهان‌ان، خب همه جهان برای پیامبر خلق شده. اگر این حدیث قدسی درسته، ولی فکر نمی‌کنم افلاک منظور همه جهان باشه. تو قرآن هم افلاک به این معنا من نمی‌گویم. دنیا برای پیامبر خلق نشده.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. حالا این برداشتی که از این آیه کردم، حالا یک لحظه. که بر اساس این آیه گفته که خب پیامبر مثلاً یک زن خوشش اومده، خب چرا باشه ازدواج؟

خب می‌شود این را قطع کرد که هر که ندارد آن مشکل را داشته باشه. نه. نه نکته ببین اصلاً نکته همین است که در مورد مسئله ازدواج پیامبر تو همین سوره احزاب چیزهایی وجود دارد. یک غیبی که روی همه مؤمنین و همه آدم‌ها هست از پیامبر برداشته شده.

و حتی می‌خواهم بگویم از این آیه یک جوری به نظر می‌آید که نه تنها غیب برداشته شده، یک جوری امر وجود دارد. یعنی یک جوری جای مؤاخذه دارد که چرا مثلاً انگار این کار را نکردی. پیامبر طبق حالا با یک محدودیت‌هایی که گفته شده، خیلی آزادی عمل دارد تو ازدواج کردن. رسماً تو قرآن تثبیت شده. این‌جوری نیست که این برای همه آدم‌ها نیست.

این مربوط به آن چیز خاصیه که در مورد پیامبر. یعنی کلاً تثبیت شده. یعنی خدا دقیقاً نام برده این بعد دیگر بیشتر از این هم نمی‌شود. بیشتر از این هم نمی‌شود. بله. تو همین سوره احزاب ولی خب محدودیت مثلاً اینکه چهار تا ازدواج دیگر یک مرد اصلاً بیشتر نمی‌تواند بکند و این‌ها نیست برای پیامبر.

تو قرآن در مورد زنان پیامبر حکم خاصی آمده. و اینجا هم پیامبر به نظر می‌آید دارد مؤاخذه می‌شود. انگار یک امری بهش شده و انجام نداده. چرا این کار را کردی مثلاً؟ این ترسیدی از مردم؟ نباید می‌ترسیدی. یعنی به نظر می‌آید من همین‌جوری خودم دارم حس خودم را می‌گویم.

به نظر می‌آید پیامبر امر شده که از هر زنی در آن محدوده‌ای که خوشش آمد باشه ازدواج کند. خب این‌جوری که شما می‌فرمایید نیست. به هیچ‌وجه این‌جوری نیست. اصلاً اگر یک مردی یک زن داشته باشه نمی‌تواند برود همین‌جوری از یکی دیگر خوشش آمده باشه ازدواج کند. یا باید طلاق بده. اگر یک جا هستم می‌گویم اصلاً من تک‌همسری را ترجیح می‌دهم.

غیر از این که ممکن است زن داشته باشید ازش برای‌تان که تک‌همسری. بله. از تک‌همسری. به هر حال این در مورد همه آدم‌ها نیست مطمئناً. این در مورد پیامبر نکات خاصی در مورد ازدواج پیامبر تو قرآن ذکر شده و این نتیجه آن نکات در واقع برخورد خاصیه که با این مسئله.

ادراک زیرآستانه‌ای و قرآن

نه. مبارک جلساتی بود که این‌جوری هم گفت که نه، من واقعاً خیلی سعی می‌کنم در مورد قرآن صحبت بکنم. خیلی چیزها هست که همه چیزهایی که تو قرآن نیامده و یک جوری ممکن است بحث‌برانگیز باشه، دو تا جواب می‌خواهد. یکی اینکه آن اتفاق چرا افتاده؟ یکی هم اینکه چرا تو قرآن اومده؟

این واقعاً این اومدن تو قرآن به نظر من یک جور دیگه‌ای باید باهاش برخورد کرد. تثبیت شدن یک چیزی که قرار تو فرهنگ بمونه. چرا قرار است یک چنین ماجرایی اصلاً ظاهراً یک اهمیتی تو فرهنگ ما بمونه؟ هیچ نیازی به ذکر این موضوع تو قرآن نیست. پیغمبر خیلی کارهای دیگر مثلاً می‌تواند بکند. لازم نیست که در یک مورد خاص، اصلاً اینجا چیزی وجود نداشته.

پیغمبر می‌تونه، آمده می‌خواهد طلاق بگیره، خب طلاق را می‌تواند عقدش کند. قبلاً هم همه مسلمان‌ها قبول کردن که پیغمبر می‌تواند یک چنین کاری بکند. چرا این ماجرا دارد ذکر می‌شه؟ من احساسم این است که نمی‌خواهم بگویم که یک دلیل کاملاً مشخص داره، چون جزئیاتی دارد میاد، آدم خودش بیشتر باید برود.

یک تأثیر مثبتی که این آیه، این ماجرا می‌تونسته داشته باشه، به نظر من تا حدودی داشته، نه کاملاً، این است که یک مشکلی را دارد حل می‌کند. مشکل مقدس شدن بیش از اندازه پیغمبر و مثلاً تابو شدن مسائل مربوط به مسائل جنسی. واقعاً من به نظرم تا حدودی تأثیر گذاشته. آدم می‌خوای بگی که، ایشان می‌گوید که بعضی‌ها حتی پیغمبر را در حد خدا می‌دانند.

حالا بعد مثال شاذ زدم، ولی کلاً این‌جور چیزها تو قرآن زیاده. کنار هم اومدن بعضی از چیزها. این تأثیر را خودبه‌خود می‌ذاره، یعنی لازم نیست شما بفهمید. یعنی وقتی مثلاً فرض کنید وسط آیه‌های مربوط به طلاق، یک دفعه یک حکم انفاق میاد، بعد دوباره آیه‌های طلاق ادامه پیدا می‌کنه، یک جوری یک چیزهایی در ذهن آدم قاطی می‌شوند با هم.

می‌خواهم بگویم این لازم نیست شما بفهمید، مثلاً بهش فکر بکنید. یک نفر دارد با شما حرف می‌زنه، بعد حرفشو قطع بکنی، یک دفعه یک چیز دیگه‌ای بگوید و دوباره حرفشو ادامه بده، به‌طور ناخودآگاه یک اتفاقی تو وجودتون می‌افتد. این‌ها به همدیگر مربوط می‌شوند.

مثلاً یک جوری، این حالتی که تو قرآن هست که چیزهایی ظاهراً نامربوط کنار هم قرار می‌گیره، وقتی شما این را می‌خونید، بدون اینکه فکر بکنید، ارتباط برقرار می‌شود تو ذهنتان. اگر وسط مثلاً آیه‌های طلاق یک دفعه یک چیزی بیاد، لازم نیست می‌گویم شما به این فکر بکنید. یک جوری ارتباط می‌دهد.

ذهن شما ناخودآگاه یک چیزهایی را به همدیگر مربوط می‌کند و این‌ها همیشه یک جوری معنی‌دارن. یعنی یک جوری یک دلیلی دارد که یک چیزهایی ذکر می‌شه، چیزهایی کنار هم قرار می‌گیرد. کلی از این چیزهایی که یک بار ایشان صحبت کرد، من اسمش را بردم، الان یک علمی وجود داره، اصلاً یک اصطلاحی وجود داره، subliminal perception.

که الان چون نظام مقدس سرمایه‌داری تمام هم و غمش این است که تبلیغات بکنه، مردم یک چیزی رو، کالایی را بخرن، این است که کلی مطالعه کردن که چه جوری می‌شود یک چیزهایی را گفت که بدون اینکه مستقیم شما یک چیزی را گفته باشید، یک روی یک چیزی این‌جوری تو ذهنش برود. این‌جور چیزها را می‌گویند subliminal perception، یعنی تأثیرهای ناخودآگاه.

این مطالعات نظام مقدس سرمایه‌داری به درد باور کنید مطالعه قرآن، یعنی بحث کردن در مورد قرآن می‌خورد. قرآن از این‌جوری، از این تیپ تکنیک‌ها اصلاً در آن هست. یعنی یک چیزهایی را کنار هم آوردن، یک چیزهایی را ذکر کردن، دو تا چیز نامربوط را به همدیگر مربوط کردن، یک چیز مقدس را کنار یک چیز نامقدس، ظاهراً نامقدس قرار دادن.

این‌ها چیزهایی که لازم نیست شما بهش فکر بکنید، تأثیر می‌گذارد. من دارم از یک چیزی جدای از اینکه حقایقی تو قرآن ذکر شده باشه و بهش بتوانید فکر بکنید، صحبت می‌کنم. یک چیزی این‌جوری هم تو قرآن هست. خب، ساعت ندارم، چند دقیقه است؟

هست. می‌خواهیم بحثش کنیم. حالا یک چیز، چیزهای مهم‌تر، حالا اینکه این به عنوان یک نکته گفتم، ولی حالا جلسه دیگر خود در مورد اینکه آره، در واقع این جلسه دیگر شروع کردیم در مورد قرآن صحبت کردن. آن قبلی‌ها هم بی‌ربط نبود، مربوط بود.