در این جلسه استناد به المیزان در آیهٔ مربوط به زینب نقد میشود و داستان مریم و مرتبهٔ او بررسی میگردد. برتری مریم و تساوی زن و مرد، سپس خلافت و جانشینی پس از پیامبر از زاویهٔ نص و استدلال تاریخی طرح میشود. سقیفه، مکانیسم جانشینی، و نسبت قدرت سیاسی با دین نیز مطرح میگردد.
یکی اینکه حمید جلسه قبل چیز کرد در مورد آن آیه مربوط به ماجرای زینب در قرآن گفت یک تعبیری کرد و استناد داد به المیزان. من میخواهم فقط اینجا بگویم که المیزان اینجوری ننوشته. المیزان یک چیزی بینابینه.
نظر علامه طباطبایی در مورد آن آیه این است که آن چیزی که پیامبر تو قلب خودش پنهان میکند این است که خداوند ازدواجشو با زینب واجب کرده و پیامبر میترسه از اینکه این را مثلاً بگوید و خدا دارد مثلاً یک جوری خطاب میکند که چرا این را نمیگی.
یعنی علایقی مثلاً در بین نیست. فقط یک حکمی از طرف خداوند به پیامبر داده شده و باید اجرا کند. بعد اینجا علامه طباطبایی نه آن چیز عجیبی که حمید میگفت که خود باورکردنی نبود.
ولی طباطبایی معمولاً خیلی چیزهای اصلاً به نظرم تفسیر المیزان خیلی تفسیر معتدلیه. یعنی یک چیزی را که شما در آن میخوانید گاهی مثلاً نظرهای خیلی عجیب و غریبی ممکن است بعضیها داده باشند. المیزان خیلی نمیدانم چه جوری بگویم.
مثلاً ادبی نیست. مسئله این است که به نظرم یک درک خوبی دارد. بعضی جاها که اکثریت مطلق هم یک حرفی را ممکن است غلط زده باشند من المیزان را اصلاً نگاه کردم دیدم که خیلی با احتیاط یک چیز مثلاً متوسطی گفته.
خیلی تو این زمینه حرف اشتباهی. این هم به هر حال المیزان یک چیز بینابینه. با آن تفسیری که معروفتره و این حرف عجیب که حمید میزد که اصلاً آن جمله وسط را گفت خطاب به زید و اصلاً دیگر واقعاً این خیلی چیز عجیبی بود که تو قرآن یک دفعه خطاب به یک کسی دیگهای بعد از پیامبر بشود.
چون سابقه است یک چنین چیزی. بعد من یک چیزی که بیمیل نیستم در موردش بحث بکنم در مورد آن حرفهایی که من استدلالی که روی یک آیه کردم که میگوید لیس الذکر کالانثی. آن روزی که داشتیم میرفتیم تو راه بعضیها بعضی افراد نامعلومالحال راضی نبودند از این استدلال و من میخواهم یک خورده بحث کنم در موردش.
این موضوع سب و سماوات یعنی یک چیزی وقتی ممکن است جنبه عددی داشته باشد من فکر میکنم بد نیست که خود کشش بدهیم حالا دو جلسه سه جلسه. من احساسم این است که یک خورده مثلاً جمع شما نه عربی. اصلاً در بحث کردن روی این متن به نظرم میآید تجربه زیادی ندارید.
مثلاً نمونهاش هم فکر میکنم سب و سماوات بحثهایی که اینجا شد خیلی استدلالها بعضیهاش ضعیف بود که مثلاً این ممکن است اینجوری باشد یا نباشد. من حالا کسانی که حرف دارند میخواهم چیز کنم. میخواهم استدلال خودم را یک مختصری تکرار بکنم بعد در موردش بحث بکنم. یک چند دقیقهای نه خیلی زیاد. فکر میکنم مفیده.
من استدلالام این بود که شروع داستان مریم در قرآن یک چنین عبارتی آمده که مادر مریم وقتی که مریم متولد میشود یک جوری متاسفه از اینکه دختر شده به دلیل اینکه نذر کرده که این را خادم چیز کند.
مثلاً یک مکان مذهبی بکند و به نظر میآید که این افراد معلومالحال اینها هستند آمدند جلو نشستن میخواهم بحث کنم. بله چون یک طرف بحث شما بحث من فکر کنم مطمئنتر شدم. خب خیلی خوب است بهتر است.
مادر مریم و جمله خداوند
این من استدلالام این است که مادر مریم با تاسف میگوید که من این دختر شده و بعد در ادامه این حرف این آیه این جمله هست که بیشتر به نظر میرسد حرفی که خداوند دارد میزند نه ادامه حرف مادر مریم.
من اتفاقاً آن روزی که داشتم این استدلال میکردم یادم نبود که وسط جملهای که مادر مریم میگوید و این جمله یک چیزی که به وضوح جمله مادر مریم نیست وجود دارد. میگوید خدا و میگوید که من ال عمران · ۳۶فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّى وَضَعْتُهَآ أُنثَىٰ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ ٱلذَّكَرُ كَٱلْأُنثَىٰ ۖ وَإِنِّى سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وَإِنِّىٓ أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِپس چون فرزندش را بزاد، گفت: «پروردگارا، من دختر زادهام -و خدا به آنچه او زاييد داناتر بود- و پسر چون دختر نيست، و من نامش را مريم نهادم، و او و فرزندانش را از شيطان راندهشده، به تو پناه مىدهم.». خداوند آگاهتره داناتره به این چیزی که به اصطلاح به بچهای که به دنیا آورده بعد این جمله را میآورد. و لیس الذکر کالانثی. بعد خلاصه ادامه پیدا میکند.
این جمله هم دقیقاً فرماش را نگاه کنید میگوید که و لیس الذکر کالانثی. میگوید که به اصطلاح مذکر مانند مونث نیست. بعد داستان ادامه پیدا میکند. من آن روز اینجوری استدلال کردم که مهم نیست اصلاً این جمله را کی دارد میگوید. جمله از طرف خداوند اگر باشد که خب خودِ خودِ غلیظتر میشود. خدا دارد میگوید مذکر مانند مونث نیست.
اگر مادر مریم باشد، بشود یک جوری تعبیرش کرد که منظور این است که مؤنث پایینتره. من اصلاً استدلال این نبود، استدلال این بود که این جمله همینطور خیلی ابسترکت، شما فکر کنید یک جمله اینجوری، شروع داستان مریم در قرآن آمده و این داستان محتواش این است که مریم به یک جایی میرسد که به پیغمبر بزرگ زمان خودش، یعنی زکریا تحت تأثیر مریم قرار میگیرد.
یعنی در واقع داستان در به اصطلاح تأکید روی مقام معنوی مریم. درست؟ بنابراین این جمله چه معنیای میتواند داشته باشد به غیر از نفی اینکه مادر مریم اشتباه میکند که متأسف از اینکه بچهاش مؤنث شده. به نظر میآید که این آیه یک جوری معنایش این است که مثلاً در دفاع از مثلاً یک جوری حالا فضایل زنانه است.
قبل از داستان مریم، یعنی نکته اصلی این است ها. من آن قسمت اولش نمیخواهم ارجاع بدهم. به نظر به طور قاطع میشود گفت که با احتمال بیشتر اصلاً جمله انتساب پیدا میکند به مادر مریم، نه انتسابش به خداوند به دلیل اینکه بین دو جملهای قرار گرفته که به وضوح از مادر مریم نیست.
من اصلاً نکته اصلیاش این است که در شروع یک چنین داستانی، چنین جملهای، مثل اینکه من تو ذهن شما یک سؤال ایجاد کنم، اصلاً فقط سؤال ایجاد کنم. شما فکر میکنید که مردها بهترن یا زنا؟
اصلاً نگم، نگم که مردها لیس الذکر کالانثی نیست. از شما سؤال کنم که به نظر شما مردها مثلاً از نظر معنوی بالاترن یا زنا؟ خب؟ این سؤال را بکنم فقط تو ذهنتان باشد.
بعد بیام داستان مریم را تعریف بکنم که چه کار کرد و از آن زکریا چگونه مثلاً اومد، چگونه یاد گرفته انگار. این واقعاً چه به نظر میآد؟ به نظر میآید که لحن این داستان، ماجرا اینجوری به نظر میآید که در تقویت این است که اشتباه میکنید اگر فکر، حداقلش ببینید اینه، اشتباه میکنید اگر فکر میکنید که مثلاً مذکر از مؤنث خیلی بهتر است.
نیست؟ یعنی اینجوری نیست که این شبیه آن نیست. شاید مرتبه را هم من نمیخوام، من شخصاً نمیخوام، دوستم ندارم که نتیجه بگیرم که این آیه معنایش این است که زنها برترن. من نمیگویم معنایش این است.
نفی برتری مردها به نظر میآید. نه، اصلاً میخواهم کار برتری را اصلاً از تفاوت برای خاطر اینکه مادر مریم دارد تأسف میخورد از اینکه فرزندش دختر شده. بعد این آیه میآید و بعد داستان ذکر میشود.
داستان مریم و مرتبه
خب در واقع میخواهد بگوید که به خاطر مرتبهاش نیست. چرا؟ فکر میکند آن کار را، آن کار را در واقع میخواهد بکند، میخواهد بگوید که آن چیزی که، آن که نمیدونست که چه؟ چه؟ یعنی میخواهد بگوید که آنقدر چیز داشته، میگوید آن موقع که مادرش نمیدونست اینقدر چیز، نه، من به نظرم میآید یک خورده چیزه، این تعبیری که شما دارید میکنید، اینکه فقط این تفاوتها باشد.
این بعداً یک جوری خودبهخود در واقع معنویت مریم دارد بحث میشه، اینکه زکریا مثلاً یک جوری تحت تأثیرش قرار میگیرد. واقعاً تو یک داستانی تو یک فضای معنوی است که یک زنی را از نظر معنوی دارد نشان میدهد که چقدر میتواند بالا برود.
میشود اینجوری برداشت کرد که آخه تفاوت هم شما بگید، یعنی میخواهد بگوید که در زمینه معنوی با هم یک تفاوت دارند. میگوید خود معنیدار نمیشود این آیه، به نظر من. یک خورده شما فکر کنید، ببینید یعنی چه؟ مثلاً مادر مریم داشته تأسف میخورده که فرزندش پسر نشده. این تأسفی که همیشه میخوردن.
دلیل عمدهاش هم این است که فکر میکند نمیتواند نذرش را ادا بکند، چون نمیتواند بفرستد آنجا. بعد یک چنین آیهای میآید و بعد آن داستان میآید. من نکتهاش این است که بعدش، این شروع، مقدمه داستان مریم تو قرآنه. که تأکید روی معنویت خیلی خیلی بالای مریم دارد داستان. فکر کن که مثلاً شاید اینجوری بشود برداشت کرد که آن معنویت، جنسش با یک معنویت مذکر فرق میکند.
من حرفم این است که از این آیه اینجوری برداشت میشود که یک جوری حداقل در زمینه مسائل معنوی این تصور که مردها یک چیزی برتری دارند، غلط است. حداقل برداشتش را میشود کرد.
محدود بکنیم به مسائل معنوی خودمان را، نگیم کلاً دارد صحبت میکند. ولی در زمینه مثلاً معنوی، تقرب به خدا، این یک اشتباه بزرگی است اگر کسی فکر کند که مردها یک جوری نسبت به زنا برتری دارند.
خب حداقل اینکه مردها برتریای دارند تو این زمینه را به نظر من با ماجرا دارد نفی میشود. خب. این شاید از نظر اینکه مثلاً یک سری قابلیتهایی دارند که مردها ندارند، یعنی مثلاً امتیازاتی دارند، یک چیزی را بیشتر از آنها دارند، مثلاً در یک زمینهای.
اما اینکه حالا آن زمینه چیست، مثلاً بعدش خب یک سری چیزها را جمعبندی میکنه، اما اینکه دقیقاً آن قابلیتها را همهجای مطلقاً این معنویت مثلاً زمینهاش همان چیزی است که بعداً، زمینهاش همان چیزی است که بعداً مریم ببینید و الا اینگونه به داستان مریم بی ربط میشود.
میخواهم بگویم اگر ببینید اگر یک زن مفسر وجود داشت به طور طبیعی میگفت که خب این آیه به وضوح دارد برتری زن بر مرد را میگوید. حالا ما دوست نداریم یک چنین نتیجهای بگیریم. میخواهیم بگوییم نه، تو یک زمینه خاصی دارد صحبت میکند و برتری هم نمیگوید.
مثلاً حداقل تساوی دارد میگوید. اگر زمینهای هست، همان زمینهای که بعداً تو داستان در موردش اشاره میکند، مثلاً در مورد آشپزی مطمئناً نیست. من میگویم که زنا مثلاً فرض کنید نسبت به مردها برترن، بعد یک داستان بیارم در مورد اینکه از آن مریم به کجاها رسید.
اگر درست است باید یک داستان بیارم که در یک مسابقه آشپزی یک زنی در مقابل یک مردی برنده شد. میخواهم بگویم با توجه به محتوای داستانی که بعداً میآید، که یک داستان به شدت معنوی، یعنی مربوط به تقرب به خداست.
تأثیر مریم بر خاندان عمران
و اینکه حضرت زکریا، پیغمبر بزرگ خدا، تحت تأثیر مریم قرار میگیرد واقعاً، یعنی تحت تأثیر این زندگی مریم میرود مثلاً دعا میکند، حضرت یحیی متولد میشود و تمام این موجودات مقدس خاندان آل عمران یک جوری به مریم مربوطن، یعنی حضرت عیسی که خودش به دنیا آورده، حضرت یحیی هم یک جوری به هر حال ربط به چیز، ربط به ماجرای از آن مریم دارد.
من میخواهم بگویم اگر زمینه خاصی هم هست، زمینه خاص همان چیزی است که بعداً تو داستان باید بیاید دیگر، وگرنه یک خورده این آیه چیز میشود. شما ببینید که در متن من میگویم که تجربه ندارید، هیچوقت نباید انتظار داشته باشید استدلال روی متن یک جوری مثلاً استدلال ریاضی به نتیجه قطعی برسد.
آدم چیزهای مختلفی که ممکن است داشته باشند مثل تئوری. من الان میگویم که یک چنین برداشتی من دارم. شما باید تئوریهای مقابلی بیارید، بیاورید. مثلاً بگویید که آنجا مثلاً تفاوتهایی که دارد روش بحث میشود چیز دیگر از چه میتواند باشد.
ببینید با متن سازگار هست یا نه، اینگونه که فقط استدلال من قاطعانه نیست، هیچ استدلالی روی متن قطعیت کامل ندارد، مثلاً یک احتمال خوبی به وجود میاره که اینجوری است.
باید یک چیزی در مقابل حرف من بیارید، همینجوری، مثلاً در مورد داستان زینب، میتونستید باید یک داستان درست کنید. بگویید این مثلاً از علامه طباطبایی یک ماجرا را یک جوری دیگهای دارد روایت میکند. اینکه یک چیزی بوده، خدا از پیغمبر خواسته و پیغمبر ترسیده به مردم بگوید، چه بوده اینکه خدا به پیغمبر امر کرده که با زینب ازدواج کند.
بعداً زید آمده که زینب را طلاق بدهد، پیغمبر یک جوری ترسیده، اگر این طلاق واقع بشود باید آن امر را مثلاً اطاعت بکند و بعد خوب نمیشود، مثلاً ممکن است در جامعه خوب نباشد.
من قبل از اینکه بحث را ادامه بدهیم در مورد آن ماجرای زینب بگویم که من حرفی که زدم در مورد اینکه بعضی از به عنوان آن ماجرا را استفاده کردن به عنوان یک مثالی از اینکه یک لینکی بین مثلاً مقام پیغمبری با یک چنین چیزی که ایجاد میشود و این میآید بالا آن میرود پایین، من لزومی ندارم از این آیات استفاده کنم. این تیپ آیهها که در مورد زنان پیغمبر هست، تو قرآن زیاده.
من این را به عنوان یک مثال رادیکالی که خیلی روش بحث شده، مسیحیها خیلی روش مانور دادن، سعی کردم مثلاً مثل اینکه دارم جواب یک مشکلی را میدهم گفتم.
وگرنه آن مثلاً آن آیهای که ایشان مثال زد که مثلاً در مورد اینکه پیغمبر نوبت زنان را رعایت کند، یک چیزی اصلاً تو قرآن آمده، یک جوری آدم میخونه، اگر به نظرش بیاید که اینجور مسائل، مسائل بسیار سطح پایین و سخیفی هستند در شأن پیغمبر نیست، خلاصه چیز میشود دیگر.
آنجا خیلی مستقیمتر نوبت زنان یک جوری اشاره به یک بخشی از روابط زن و مرد هم هست که دیگر دقیقاً آن چیزی است که همه نسبت بهش حساسیت نشان میدهند. متوجه هستید؟
من میخواهم بگویم اصلاً اصولاً این اختلافی که پیش آمده که این داستان معنیاش یک ربطی به آن حرف من ندارد، آن مستقیماً از آیههای دیگر میتوانم تو قرآن برایتان بیارم که همان حالتی دارد.
چیزی را دارد در مورد پیغمبر میگوید که یک خورده به نظر در شأن پیغمبر نمیآید. شما مثلاً میگویید که میشود یک جوری دیگر تفسیر کرد، مثلاً اینکه همین مادر هم در واقع در رابطه با همان ماجرا، در واقع یک جوری سادهتر بهش نگاه کرد، به اصطلاح حالا.
پتانسیل تفسیر و ادامه داستان
به قول شما، آره، میتوانید بگویید که، خب، میخواهم بحث را، مثلاً مطرح کنم. این نه، ولی این یک جوری به اصطلاح از این پتانسیل ایجاد میکند که، ببینید، حالا تو ادامه داستان مریم، یک چیزی مطرح میشه، که در واقع، وقتی که یک جوری تو اول داستان، اینجوری پایهگذاری میشه، در واقع با آن اجازهای که خیلی مربوط به مریم، حضرت مریم، نشان داده میشه، خب؟
حالا میخواهم بگویم که، ببینید، یک نکته، من این نکته را دوباره تکرار میکنم. چه شما بخواهید چه نخواهید، این مقدمهای که میخوانید وارد داستان میشید، تو ذهنتان مقایسه ذکر و انثی هست. بله. قبول دارید؟ ببینید یک جملهای آن بالا هست. و لیس الذکر کالانثی. فرض کنید من الان نمیفهمم که این معنایش چیست.
خب؟ کدومش؟ این معنایش جالب است. موسیقی من اصلا از جمله مادر مریمش استفاده نمیکنیم. من از این جمله استفاده میکنیم که نه از داستانی ما مریم بشینیم یک جمله آن برای هست جمله ای که زکر و غموسال را دارست با سراحت تانگی مقایسته میکنیم یعنی که مثل هم نیستم اداری مادر مریم میکند از این دیگر داشته که من اینجورم.
و بعدا اینگونه که مثلا مریم در چون جا ده میشود که باید تصویر که نماز کنم را کوکی کنم برو نماز کنم و آن موقع هم تیز هموله از دیده برنی اشتراکی کند که دست به نخاله غیرانو تا حالا کنیده.
یعنی خب شاید نیست این مادرین هایی که مادر مریم داشته از اینکه دخترش بود دست به دیگر در این تحالا مقایسه باشد برین مقام معنوی شد هم باید یک مقام معنوی هست مریم خیلی آیده که هست که چیز کند انا اینکه میدهد ما عرض را بی خسید و...
نه آن آخه ربطی به مقام معنوی ندارد ربه این چیزی که شما دارید میگویید این است که مثلا فرض کنید که اینجا اولا جمله استعناد دارد به خود مادر مریم مثلا این خود این خودش با ترجمه اینکه بین دو جمله قراری ایفهی و مادر مریم مربوطی نیست یک خود خودش ضعیب یعنی قلیتر اینی که بگوییم که بله برای خاطر اینکه قبلشم من اونوست که داشتم میگفتم فکر میکردم این بین جمله مادر مریم این جمله یکی از درخواده است ولی یک جمله این برام هست یک والاها اعلامو بما وزدت ولایتا زکار کلومسا اینگونه بله این اصولا باز ببینید چیزی که شما میگویید مثلا لعیس زکره کرد اونسا مثلا اینگونه دارید تعبیر میکنید که همونم باز برعکس مثل این که گفته باشد لعیس زکره کرد اونسا و موجود به مادر مریم باشد ببینید اصلا مطلقا اصلا حرفی مثلا فرض کنید میشود گفت که پسرها چرا میپرستادن در خدمت کنند یک کارهایی میکردند در کارهای در را سرسامان میدانند اگر اینگونه بود مثلا باید از یک دختری مثال زده میشود که رفته در دل خیلی مثلا دل را اداره کرد اصولا داستان در مورد دل اداره کردن؟
زکریا و روزی مریم
نه افتراد چرا پسرها را قبول میکردند یک دلیل عمدش اولا ناغم زن و لایقه خدمت و خلانه میدونستن. سامی همین که یک دل یک سری کارها داشت کارهای روزمره داشت که اینها انجام میدادند یعنی اصولا در مورد آن کارهای غیر معنی حرکتی بعدشیست و اینکه از این مردم از افته سری کارها بر آمده.
فقط در موضوع اینکه میبینید مریم چه شد بگیر واقعا یک جور اعجاب انگیری مثلا در آیات که با مریم برخورد میشود که از در معنی کجاها رسید به جایی رسیده که دیگر اصلا روزانه خلاقا برایش غذاب میاره.
بعد ازش میپرسه که انا لگه هست این از کجا لگه هست جواب مریم مثل اینکه سوال خیلی خودی ازش کردن میگوید که رازم ازن من اندلا و لا یرزق و مریم شاهد به درگستان در دنیای مریم یعنی چه گیشتون مردمونیم اگر رزق شما را کی میدهد.
سوالی خود یک خود جوابش اینجوری است یک خود رزق و مردمونی و خدا داده دیگر یک جوده ارتباط مصفرگیم عجیب و غریب را مریم با خدا رسیده. اینجور در این آیات در این دارد تحکیب میشود زکریا یک چه یاد میگیرد ایمان زکریا دارد اضافه میشود. واقعا نصد خدمت در دیروینا خیلی نمیدانم من نمیدانم که من دارم استدالیت میکنم، علتی دارم بخش میکنم همین است.
وارد یک فضایی اینگونه باشد آن متفیق که آدم دارد استدال میکند چه نمیشود آخرش این مربع بگذار بگیرند من استدالم تمام شد، ثابت شدید.
هر کسی میتوانی برداشتی بکند واقعا انتظاری میداشته باشد چون همکه از عادتاتون این است که خیلی قاطعانه درس میکنید یک قضیه میگویند برهان آلگویت مینویسند مثلا همه چیزش را ثابت میکنند شکل که باقی نمیمونند. همیشه در فلسفه، در درک متن، همیشه شک باقی میماند..
اینجوری نیست. من با یک احتمالی میتوانم بگویم. من قبلاً بارها گفتم دوباره میخواهم بگویم همیشه از اول جلسه که میآم یک چند تا احتمالاً و شاید تا آخرش هست.
واقعاً هیچچیزی مخصوصاً حالا وقتی در مورد قرآن دارد صحبت میکنه، اصولاً زیاد باید این را تأکید بکند که دارد با احتمال صحبت میکند و این خطرناکه. یک جلساتی این امام خمینی بعد از انقلاب احتمالاً میدانید تفسیر حمد را بعد یک عده ظاهراً معترض شدن و قطع شد.
این تفسیر حمد چون خیلی عرفانی بود مثلاً بعضیا موافق نبودند. من فکر میکنم بیشترین کلمهای که تو این جلسات به کار برده شد، احتمال و احتمالاً و مثلاً در جلسه ۱۰۰ بار که همه این جمله حتی اینکه همه چیزهایی که ما میگوییم احتماله که یک بار مثلاً آدم پاش دیر نیفته یک چیزی قاطعانه بگوید که این یعنی این.
در مورد قرآن خوب است که آدم با شاید و احتمال زیاد صحبت کند. خب حالا دیگر تئوری دیگر کسی ندارد. اینها همه چیزن. تئوریهاییان که میشود مطرح کرد. حالا اینکه کدومش بیشتر میخورد باید آدم تصمیم بگیرد. دیگر سؤال شما میگویید اینجوری من نایستم میخواهم بهتان بگویم اولیاش یا دومیاش یا آخریاش. بله. مثل فارسی.
این مانند آن نیست یعنی اینکه اگر حرف از مثلاً برتری شده این مانند آن نیست یک جوری چیزی. اصلاً باز این هم مهم نیست آخه. من میگویم فرض کنید فقط یک سؤال این است. اگر بخواهم اگر مهم باشد اینها خیلی مهم است که زکریا را اول بیارم. اصلاً زکریا یعنی قاطعانه یعنی این تأیید میکند حرف مرا بیشتر. بله ولی اگر نباشم باز میخواهم بگویم چیز نیست.
یعنی اگر صرف ایجاد سؤال باشد. تو این داستان را با این ذهنیت بخون که میخوای زن و مرد را با هم مقایسه بکنی. مهم نیست آن اولش سوق داده شده باشی به این طرف که مثلاً زن ممکن است برتری داشته باشد. همین مقدمه کافیه.
میگویم دو تا علامت سؤال، تو زن و مرد بنویسی، دو تا اگر علامت سؤال بذاره، وقتی داستان را داری میخونی خودبهخود انگار یک جوری داری به این فکر میکنی که کدام یکی از این دو تا جنس ممکن است مثلاً این برتریهایی داشته باشند و بعد داستان به شدت تأکید روی این است که مریم در مقابل مثلاً یک پیامبری مثل زکریا خیلی بالا رفت.
برتری مریم و تساوی زن و مرد
من واقعاً میل دارم که بگویم مرد و زن اینجوری مساویان و نمیخواهم از این آیات نتیجه بگیرم که این آیات دارند میگویند که زنا حتماً از نظر معنایی برترن و استدلال من هم به این نتیجه نمیرسه. ولی یک عده اصولاً با همین نتیجه بزرگتر مساوی، نگفتم بزرگتر مساوی برای احتیاط. یعنی خودم میل دارم بگویم که مساویان.
اصولاً یک سری فضایل مردانه داریم، یک سری فضایل زنانه داریم. به نظر میرسد که به نظر میرسد فقط. زنا در یک سری چیزهای معنوی یک خورده جلوترن، عوضش در مقابلش مردها فضایل روزانه دارند، فضایل کار کردن دارند، اینکه اصولاً در دنیا جلوهی بیشتری دارند، کالچر بیشتر تولید میکنند. زنا اصولاً ممکن است از نظر معنوی خیلی خیلی پیش بروند ولی بهشان وقت نمیشود مثلاً.
یعنی وظایف اجتماعی و کالچرال خیلی سنگین به عهده نمیگیرن. ولی در تقرب به خدا ممکن است حتی به نظر من از این واقعاً خیلی صادقانه به نظرم کلاً از این آیات برمیآد که از نظر تقرب به خدا یک خورده یک مزیتهایی دارند. آن چیزهایی که در مقابلش مردها مزیتهای روزانه دارند. خب حالا اینها چیز بود.
اینها بحثهای مربوط به این آیه بود که ایشان گفت که اصلاً آن استدلال شما که هیچی اصلاً یک جوری من دلم میخواهد یک استدلال به این متن بکنم. واقعاً اگر مهمترین چیز تو این جلسهها که در مورد قرآن بحث میکنیم به نظرم این است که خود آدم یاد بگیرد که با متن چه جوری برخورد بکند. بیغرضانه من ببینید یک آیه تو قرآن هست.
هیچموقع همه مفسرا مرد بودن و هیچچیزی روی این آیه اصلاً موضوع را مطرح نکردن. این را میخواهم بگویم یعنی چه؟ یعنی من ندیدم جایی خیلی در مورد این بحث بکنند که وجود این جمله در شروع چیز در شروع این داستان مثلاً همیشه. بگذارید من یک خاطرهای یادم آمد.
من قبل از اینکه قرآن را بخونم، چون اوایل انقلاب خیلی چیز بود، خیلی بحثهای مذهبی و ضد مذهبی و چپی و اینها زیاد بود، یک یک کتابی مارکسیستها چاپ کرده بودن، اسمشم یادم نیست الان. که مثلاً به عنوان پیدا کردن یک مشکلاتی در اسلام و قرآن و اینها یک سری چیزهایی گفته بودن. شبهههایی به اصطلاح پیدا کرده بودن. بعد یکیش همین بود.
که در قرآن به صراحت نوشته لیس الذکر کالانثی و بعد ترجمه کرده بود که مردها از زنها برترند. و خب این خیلی برام مسئله بود. با این صراحت نوشته. اصلاً نه عربیشو خوب دقت کردم. بعد یعنی این علت میشود که این چیزها تو ذهن من هست که این سؤال قبل از اینکه اصلاً اولین بار قرآن را بخوانم اینکه چنین آیهای تو قرآن هست بود.
بعد میرفتم فون و فلان و اینها در عکس شد که این مثلاً این را گفته اولاً از آن وریه بعد آدم میرود میخواند اول داستان مثلاً اگر اول داستان یک داستانی میومد مثلاً فرض کنید اول داستان لوط میومد که زنش خیلی بدکاره، خودش خیلی خوب است آدم خب چه بلافاصله مفسرین مرد همه تأکید میکردند که ببینید دیگر با این سری نوشته دیگر این اولین ولی اینکه اینجا آمده هیچکی اصلاً اصولاً انگار این آیه را خیلی تحویل نگرفتن در طول تاریخ که یک چیزی خلاصه اینجا نوشته.
تئوریهای توجیه آیه
خب حالا این یک بحث بود که من استدلالام خیلی هم چیز نیست به راحتی قابل سلب نظر کردن نیست ولی یک تئوری خوب بیاورید این آیه را توجیه بکنید. الان خب ایشان یک تئوری گفت شما یک چیزی گفتید من خیلیها را میخواهید بحث بکنیم در موردش شبیه همین چیزی که ایشان میگفتند.
من خب احساسم این است تو داستان روی آن ماجرای خدمت کردن و اینها خیلی تأکید نیست روی عبادت کردن یعنی به عنوان یک موجودی در دل زندگی کردنه که در آیات مطرحه و یک جوری واقعاً ببینید حتی اگر این آیات منحصر به این بود که مقام مریم را ببینیم کمتر این تأثیری که من میگفتم را میداشت تا اینکه تو این آیات تأثیر تو این آیات تأکید میشود که زکریا در مقابل مریم چیز میکند درس میگیرد.
یعنی مقایسهای پیش میآید خلاصه یعنی یک جوری مقام معنوی مریم دارد با مثلاً قرب زکریا یک جوری مقایسه میشود نمیشود در رفت. میتوانید در بروید من ایمیل نیستم. نه، در مورد این موضوع من این را بگویم که راجع به یک جمله خیلی ساده، به راحتی که مثلاً آدم از اولش میگوید، آدم یک کلمه ای دارد که آنجا سمینار چقدر هم بالا.
یعنی این حرف که زکریا مثلاً آنجا هم دارد، را هم مثلاً یک یک بار مثلاً برای دخترش، یعنی میخواهد بگوید که حالا حداقل پس چیز است دیگر، نفی این است که مردها چیزی دارند، از نظر معنوی برتری دارند. نفیاش، من میگویم بزرگتر مساوی ثابت، نمیگویم اکیداً ثابت میشود که زنا بهترن.
یک مثل اینکه خوب بخواهیم مثلاً خیلی خوشبینانه نگاه کنیم، یک ذهنیت غلطی وجود دارد که این آیه همراه با داستان بعدش میخواهد این را بشکنه. فکر نکنید که مثلاً، چون ببینید واقعاً علت عمده اینکه زنا را تو دیر و اینها راه نمیدادن یک جوری احساسشان این بود که اصولاً عبادت خدا بهتر است که مردها باشند.
واقعاً معنویت را بیشتر به مردها نسبت میدادن. یک کتابی چاپ شده، من نمیدانم قبلاً اشاره کردم بهش یا نه، ترجمه شده در مورد نظر مردها در مورد زنا. گفتم در موردش. کتابو خلاصه بد نیست. خانوما نخرن، آقایون بخرن ببینند که افتضاحیه واقعاً. یعنی در مورد ببینید اصولاً نقد، این کتاب مثلاً از زمان یونان، آدمهای قدیمی، آدمهای خیلی مهم تا مثلاً ژاک شیراک.
جملههایی ازشان نقل شده که در مورد زنا چگونه مثلاً حرف زدند. نصف بیشتر این کتاب اصولاً بحث این است که زنا آدم هستند یا نه. واقعاً قدیم اینگونه بوده. فکر نکنید مثلاً بحثی که نمیدانم یک خورده پایین و بالا بوده.
مثلاً ارسطو به راحتی، به راحتی مثلاً حرفش این است که یک جمله خیلی معروفی دارد که مردها کوتاهمویان بلنداندیشند و زنها درازمویان کوتاهاندیشند. اصلاً کلاً جداً این بحث که زنا یک جوری چیزن، جز جامعه انسان حساب میشوند یا نه، بحث این است. بنابراین میشود این آیات را خوشبینانه اینگونه تلقی کرد.
یک ذهنیت خیلی غلطی وجود دارد که دارد به شدت شکسته میشود. اصلاً مساوین. حالا بگوییم که خب حالا برویم سراغ اینکه دو جور میشود بحث کرد. یکیش اینکه این موضوع این آیات را در موردش خودتان چیز کنید. مستقیماً بحث بکنید.
من یک استدلالی کردم که به نظرم میآید یک جایی حداقل یک جوری بزرگتر از زمینهای معنوی یک گزاره بزرگتر مساوی یا حالا خوشبینانه میگوییم مساوی وجود دارد. یک بحث دیگر این است که این آقای این محسن میگوید که خب جاهای دیگر قرآن آیههایی هست که برعکس. ما باید در مجموع مثلاً نگاه کنیم.
بحث متنی و احتمال نود درصد
دقیقاً ببینید متن را متن بحث کردن یعنی من الان دارم همین دارم را این موضوع میخواهم بحث بگذارم و خود صحبت بکنم برای اینکه مفیده به نظرم. که دقیقاً اینجوری است. یعنی من یک جایی یک چیزی پیدا بکنم با یک احتمال ۹۰ درصد فرض کنید حرف مرا قبول کردید. ولی اگر یک جای دیگر با صراحت چیز دیگهای گفته، یک متن را باید کامل نگاه کرد دیگر.
بنابراین آن ۱۰ درصد اینجا یک جوری ربط پیدا میکند غلط بودن یا درست بودن استدلال من. جای دیگر نقض خیلی واضحی بر روی این چیزی که من میگویم وجود نداشته باشد. حالا این آقای محسن میخواهد چیز کند از جای دیگر قرآن بگوید که ها چه. راجع به اینکه متن یک جاش ممکن است کلمه را بگوید.
اینکه حالا اصولاً در کنار سرنوشت قرآن چگونه این حرفها خیلی جایی تو قرآن داریم که مثلاً برای تضرو بازرتون از را اخرا. هیچ کسی بار دیگری را به دوش نمیکشه. مثلاً لیس للانسان الا ما سعی. کل نفس بما رحمت رحیمه. بعد پیغمبر میگوید لیس لک امر. لیس لک علیهم من حسابک من شی و لیس لک من حسابهم من شی.
بر حساب از حساب تو چیزی بر آن نیست از اینها هم چیزی بر تو نیست. کلی تاکید دارد که هر کسی آن چیزی که مثلاً به دست آورده در گرو همان نیکی کند فلان بدی کند فلان. یک جایی هم در آخر قرآن تقریباً آخرای قرآن میگوید کل نفس بما کسبت رهینه الا اصحاب الیمین.
مگر اصحاب یمین. بعد خب بحث سر این بود که اصولا مثلاً یک صحبتی بود که ما فقط معنی عربی قرآن را میخونیم و این که خیلی بدهد و از نظر علی بفهمیم کافی نیست و این حرفها.
خواستم بگویم که تاکید کنم یعنی اینکه واضح بود خواستم تاکید کنم که فاکتورهای مهمیان که اولاً معنیشو بدونیم در زبان عربی چه میشود و اینکه اصولا کلیاش نگاه کنیم یعنی سر تا تهشو بخونیم بعد نظر بدهیم نه اینکه مثلاً یک جاشو بخونیم.
بله دیگر یعنی مثلاً این چیزی که این بحثی که الان داری شما میکنی اصلاً تو اصول فقه یک باب مبحثی وجود دارد که مثلاً یک چیزی یک سری جاها عام گفته میشود بعد یک جایی تبصرهای بهش زده میشود.
خب آن تبصره به همه جا میخورد دیگر. آخه میدانید الان خیلی چیزها همینجور که شما میگویید خوب است تاکید بشود چون تو جامعه الان خیلی نابدیه. تو چه؟ که مثلاً الان به عنوان فرض کنید میخواهند اثبات پیغمبر را که پیغمبر هرچه میگوید درست است و مثلاً یک چنین چیزی میخواهند برداشت کنند.
بله یک چیزی را میارن مثلاً لایتغالب ها. مثلاً یک آیه برایش بخونن مثلاً الا و اینها دارد. بله الان بگذار من یک مثال بزنم اینکه کلاً برداشتهای غلطی که میشود.
ما داریم که از تک آیه خیلی جالب مثلاً استفادههای کاملاً بدیهی است که این کارش نیست. اوایل انقلاب بحثهای اقتصادی خیلی داغ بود. مارکسیستها خب خیلی تو بحثهای اقتصادی دست بالا داشتن و همه مسلمونها یک جوری میخواستن بگویند که ما هم یک جور سوسیالیست هستیم مثلاً.
مثلاً در یک اقتصاد اسلامی مثلاً این سازمان مجاهدین خلق که خب یک جوری واقعاً چیز بودن دیگر یعنی خیلی چیزهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادیشون مارکسیستی بود ولی در عین حال مثلاً مسلمون هم بودن. یک جوری دین را هم قبول داشتن.
حکومت و نوشته روی دیوار
روی این آیه دیگر در حدی استدلال میشد که تمام در و دیوار مملکت را مثلاً نوشته بودن حتی از طرف خود چیز مثلاً به اصطلاح چیزهایی که وابسته به حکومت بودن نه این گروهکهای شبه مثلاً مارکسیستی. این آیه لیس للانسان الا ما سعی به این معنا که فقط کاره که به اصطلاح باعث چیز میشود.
این بحث اینکه مثلاً فرض کنید مالکیت اینکه من یک زمینی داشته باشم باید روش کار بکنم تا یک چیزی عایلم بشود. یک آیهای که به وضوح در مورد قیامت یعنی شما قبل و بعدش را اصلاً کل قرآن به بدیهی است که این آیهای مربوط به اینکه انسان در آخرت چیزی برایش نمیمونه به غیر از آن که سعی کرده در دنیا.
یعنی مثلاً یک آدمی که خیلی استعداد دارد آن دنیا نمیپرسن تو چقدر علم یاد گرفتی. مهم این است که طرف سعی کرده. ممکن است علمش صد برابر یک آدم دیگهای شده باشد ولی با استعدادهای خیلی بالا. سعی مهم است اینکه شما چقدر تو زندگیتون تلاش میکنید وگرنه استعدادها میتواند خیلی متفاوت باشد. یعنی پتانسیلهایی به شما میدهند چقدر اینها را تحقق میبخشید.
مردم معمولاً خودشان را از نظر چیزی که دارند با همدیگر مقایسه میکنند نه از نظر مقدار سعیای که کردن. خب این برای شما که آدمهای با استعدادی هستید یک خطر خیلی بزرگ محسوب میشود. فکر نکنید مثلاً یک چیزی یاد گرفتید تا حالا این را حساب میکنید. اینها را اصلاً حساب نمیکنند. فقط اینکه چقدر تلاش چقدر انرژی صرف کردید تلاش کردید را حساب میکنند.
زان ران آیه چنین چیزی دارد میگوید خیلی آیه خطرناکی هم هست. هیچ ربطی هم به اقتصاد ندارد. یعنی قبل و بعدش هم باید خوند دیگر. نمیشود آیه را از تو قرآن اینگونه برداشت مثلاً گفت که مثلاً من دلم میخواهد این را اقتصادی تبدیل بکنم.
ربطی به آن سوره و آن آیات قبل و بعد ربطی به مسائل اقتصادی ندارد. خب حالا من کاری ندارم. اینها در مورد یک موضوع خاص یک آیه هایی داشتند.
ترجیح میدهم. نه؟ نه ترجیح میدهم. فقط به این نتیجه خوبی برسد. من قول میدهم لهت کنم. نه من خب من واقعاً از اینکه روی یک چیزی مثلاً همین صبر و صواب آن چیز مهمی نبود ولی دوست دارم روی یک چیزی که استدلال میکنم بحث بکنم برای خاطر اینکه فکر میکنم که یک خورده چیز است اینجا اصولا بحث کردن روی این متن لازم است که تمرین بشود.
من بیشتر از هر چیزی لازم است که همینجوری تمرین بشود. لهت نمیکنم. خب این یک نکته پس ما منتظریم حمید نبود من گفتم آن تو علیرضا نیست. نه علیرضا نگاه کن. علیرضا چه؟ آن چیزی که دفعه قبل در مورد آن ماجرای زینب گفتی. این که این چیز است با هم فرق دارد آن آقای خود پیغمبره.
این را من فقط یک فرق موضوع علیرضا اینگونه تعبیر میکند که به پیغمبر وحی شده که با زینب ازدواج بکند و این چیزی است که این حکم را پنهان میکنید برهای اینجور نمیدونید. اینجور باشون.
نمیدانم. بله. خب آن خیلی بدجوری است. تفسیر کشاف نمر کرده بود که پیغمبر آشرا زن مردم شد. ببارد بعد نمیشود بود که این یعنی چه؟ بله. خب آخه اینگونه که نیست. من که اینجور نمیگویم.
خلافت و جانشینی پس از پیامبر
این چیزی که من نمیگم، این چیزی که در تاریخ میگویند زینب دختران به پیغمبر بوده، پیغمبر برحال زینب را از خیلی برقرار میشنافته زینب علاقه بهش داشته، زینب داشت ازدواج کرده ببین من چیزی که میگویم این است من میگویم حکمی کلی را پیغمبر وجود داشته که اگر از این به دلائل این ماجرای تعداد و زوجات پیغمبر هم این است حکمی وجود داشته که اگر پیغمبر از این زنگی خوشش آمد و در آن هیته بزرگی که برای بزرگتر از برگیه برایش تنگیم شده تعداد زوجات لازمی است رایت بکند و حتی برزی از محارم برایش حلالن در آن هیته اگر از کسی خوششونه دلائی باید باشد باشد ازدواج بکند چیزی وجود دارد این صدق پیغمبر که دارد معاخزه میشود که
قرار را اگر دوست دارد با کسی ازدواج بکند بکند یک چیزی که خلافن نفرد شانسش را به پیغمبر بروید اینگاه خاصه از پیغمبر من تدبیرم این است چیزی که وجود دارد که پیغمبر دارد برایش محاخظه میشود این است که از زینب دوست دارد این هم که با آن اختلاف دارد قرار است که مثلا چیز کند آمده که طلاق بدهد تدبیره که پیغمبر طلاق بدهد و به همان حکم عمل کند خودش باشد از دوست کند یعنی چیزی که وجود دارد یک حکم خاص در مورد زینب نیست یک حکم کلی است فیلمبر با این که قرار است اگر زنی خوشی شما در زنجامه به طور طبیعی اینها اختلاف پیدا کردن و آمدند پیشو پیغمبر و زیر میخواهد طلاق بدهد تعدیلیه که پیغمبر طلاق
بدهد دارد یک کار اضافه هم انجام دید اینجا دارد یک جوری این چیز میشود معاخزه میشود به این دلیل حکمی وجود دارد برای ندارد باید زینم من این را میگویم کلی وجود دارد به همان دلیلی که من در واقع یک چیز کلی میخواهم بگویم که ماجار تعداد روژات پیغامر هم در چیز میگیرد چگونه شما توجیه میکنید که این همه چرا پیغامر بکمار خاصی در مورد ازدواج برایش نازل شده به دلیلی داشته در قول من میخواهم بگویم که من یک توجیه کلی دارم در مورد مثل افزاواش های پیغمبر که از جمعه در این آیه من میگویم در پیغمبر که محدود بزرگ از مومنین عمر شده به دلیلی که اگر از کسی خوشش آمد باشد از دوشت و این یک همچنین چیزی وجود داشته من ادامه این است که اینجوری است و اینجا همین آیه را به راحتی من میخوانم من یکی این حکم شده.
من شخص هستم شما باید کجایی شخص شده؟ این یکی هایی شده که با زینب ازدواج کند و پیغمبر دارد چیز میکند؛ تفصیل تفصیل اجتماعی مردی و این از دارد علامه تفصیل اجتماعی این چیز نیست؟
این چیز نیست این خیلی مخالفت با عمل خدا اصلا میشود ببینید خدا با من عمل کرده باشد که اگر از کسی خوش نمومد باشد ازبواج بکند اصولا این چیز مربوط شخصی خود منه حالا من واقعا آن قدر خوشم آمده نمیماند امری در مورد اشخاص وجود ندارد من به نظرم از آن چیزی که علامه طباطبایی دارد میگوید یک جوری خیلی به اصطلاح برای پیغمبر بکتر میشود از اینکه من دارم میگویم.
مثلا از اینکه چیزی بدی نمیشود. این چیز خیلی خوب است چیزی که علامه تا باید میگوید اینکه خدا در مورد ازلایل با زینب پیغمبر عمر کرده خود پیغمبر از ترس مردم آن کار را نمیکند. اینکه خیلی ولیکه در چیزی هست؟ این چیزی نمیشود؟ این چیزی در خواهد خودشی نمیشود؟ در خواهد مردم؟ در خواهد مساله دیگر؟
نظر علامه و مساله جامعه
نه ببین میدانم من خواندم دیگر من آن را صبح خواندم برای مسئله یعنی خدا به پیغمبر ایشونی برخلاف مسئله دیگر این حرف را بردند عبو بگینا هم زدند ها گفتن برای مساله دین ما آن کار کردیم خمینه اونی اصولا اگر فرض بر اینی که یک حکمی وجود دارد خدا گفته یا پیغمبر گفته دیگر باید انجام بشود دیگر من دوباره بشنم فکر کنم که نه خدا اینجا مترجم مساله دین نیست من مثلا تشکیل میدهند توجیه دیگر قبول کن که من احساس میکنم این چیزی که من میگویند خیلی خفیفتره در مورد پیغمبر اختلاف من این است که هیچ حکم خاصی در مورد زینب وجود ندارد پیغمبر واقعا زینبو دوست دارد همانطوری که در اکثر تباریف نداشتن این که علاقه بین
پیغمبر و زینب وجود دارد طرف نیمی هم هست واردن اونطور پیغمبر نمیخواد این را چیز کند به اصطلاح آشکال بکند یعنی همان طبعات اجتماعی که فکر میکند ممکن است داشته باشد در حالتون حکم کلی این است که پیغمبر اشتغلن یکی از کسی خوشش میآید ازدواج بکند خواهی ندارد بکند حکم کلی این است که اصلا به پیغمبر یک آپشنل بزرگی داده شده مثل توستیه خب ببین که پیغمبر از کسی خوشش میاده نمیآید موقعیتش پیش آمده آمدند طلاق این به نظر منی خود تئوری هم که علامه طباطبایی کرده خود مساله این را هم جامعه هست و فرامون اینها یک ذره مساله دارد این را خواهد تو قرار داشت شما هم این که از پیغمبری که میداند خدا داشته گفته الان خواست که
کجایی نمانده میداند نه خب پیغمبری کلنگ اگر من به شما بگویم که مثلا فرستون شما پیغمبر شاید هر که باشید که من باش اعتباش کنیم ممکن است من از همه آدم ها خوشم اینکه چه جایی بوجود دارد که من احساس کنم که واقعا نیل دارم مایانم این دیگر دست تشکیزش دست پیغمبر حکم اینجا موجود ندارد یک حکمی موجود دارد که یک طرفشون فیلمبر باید تشکیل دارد من برنامه کافی از این آدم روزمانوی اصلا دوست دارم باشد ازدواج کنم یا نه میفهم چه میگویند ولی آنگونه اگر اسم برده شده باشد جبریل اومداد و فیلمبر گفته با زینب دختر احمد ازدواج کن و فیلمبر میگوید نه مصلحت نیست یک خود فرق دارد این دوام که یکی اینکه ببینید همان که شده را بزرگ دارید از اینکه میخواند که میکنست این اتفاق نیفته الان هم نیست مثلا تلاؤون هست خورات نمارود؟
خورات نمارود میکند جایی تخشید امروز. هی این خبر هست ندارد پیغمبر میتواند هر جوری دلتون محافظه شده لحن آیات محافظه آمیزه واقعا چرا اینکار نکرده؟ چرا یک چیزی باید تو دلتون محافظه کرده؟ آبی ترکیبشان چون تردریش کرده از مردم به زین زید که واقعا بیشتر نگفته آسانند که واقعا همچنین ترکیب افتاده افتاده افتاده تو چه خواهده گرده؟ مگه خدا گفته بگو مردم؟
من نمیدانم تو نه هم نفردن نه چرا حرفی که شدین میدانم میگویند که تمایی داشت که آن برکه به عقب مگن اینکه شما بگویید که به پیغمبر خبر دادی شده که زیب نیار بگذارید شویه توجیه دیگر ای میکند که قابل رد کردن میشود موضوع این است که به مورد خاص به استراز دهی نر عمر نشده خبر داده شده 20 20 این اتفاق میفتره. در نتیجه این را مثل برقب بشتره بنده. برای این هم میآید یک نبور را زنون تو کجا برده. باید بزنیم که تضامنجر میشود.
شیعه و سنی در تاریخ
اینجا در این مورد بخش نمیکنم. وزیران اومومی میتواند قضاوت کند. این همه توجیه برگاهی اینکه عمری نبوده که آن مشکل را پیدا بکند خبری بوده که این اتفاق میفته و پیغمبر از اینکه هد مقصدهه که چرا مثلا دارد یک کاری میکند که آن خبری که به اشتغالان تحقق پیدا نکند.
حالا نام شد جدید این را بخش داریم که میگویم که باید یک درخواست دارم به پیغام را سر میسده کاملا هر روز بیاید چنین پاید یک درخواست نکردیم این را میدیدید خوبی ترین.
بعد پیغام را رفتید و میدهد چند پاورکی دینا ظاهرا زیر نخونی میدهند و همه دراسان ها میبگویید و از خود خوشش میآید و از دیواشتش شکر میآید و این را چیزی است که در سیدی کشراف نمیشود رفته بهرمان رفته خانه مردو زینا بود و بیچاریون هم زینا بود. خب خوشش میآید..
من نمیدانم واقعاً. حالا میگویم بعداً هم. خب خیلی ها را درگیر کرد که چرا اینها را میگویند. خود زید برگشته مثلاً به پیامبر گفته که شما اگر خوشتون میآید من حاضرم طلاق بدهم. شما نباید این کار را بکنید. من واقعاً. خب. ببین داستان داستان هایی که نقل میشود خب خیلی چیز است دیگر به هر حال.
اما یک اصولا من سختم نسبت به داستان هایی که حول و حوش قرآن شأن نزول وجود دارد ساخته شده حالا اینها خیلی تعهدی ندارم. یک جمله هایی تو قرآن هست من باید یک جوری یک چیزی پیدا بکنم که اینها بخورد. این داستانی که شما دارید میگویید خب یک داستان خیلی رمانتیک و یک خورده هم یک چیزی به درد همان فرانسوی ها میخورد.
نه یعنی اصولا ببین از تو این آیات یک چنین چیزی در نمیآید. چیزی که تو آیات نشان داده میشود این است که زید آمده و میخواهد که زینب را ظاهراً طلاق بدهد و پیامبر ممانعت میکند. در حالی که یک چیزی را دارد تو قلب خودش مخفی میکند. این چیزی که تو قلبش مخفی میکند چیست؟ امر خاصی در مورد زینب بهش شده؟
مسئله ازدواج خودش با زینب. ولی اینکه این چه جوریه؟ مثلاً من میگویم یک حکم کلی وجود دارد. میتواند با هر کسی که دوست دارد ازدواج بکند و حتی مثلاً یک توصیه ای بهش شده. مفیده، خوب است این کار را انجام بدهد و تو این مورد هم تمایل دارد پنهان میکند یا اینکه در مورد زینب یک حکم خاصی شده یا اینکه خبری بوده.
ما کلاً میخواهم بگویم این است ما آیات را نگاه کنیم. اینکه نمیدانم حالا رفت و خانه. ببین حتی من اینگونه بگذار بگویم. فرض کنیم آن داستان هم درست باشد. من حرفم را یک چیزهایی که تو قرآن ثبت میشود یعنی یک بخش هایی که حذف میشود لابد حکمتی در آن نبوده، چیز جالبی در آن نیست.
چیزی که تو قرآن ثبت میشود من دفعه قبل گفتم اینکه چرا این اتفاق افتاده یک سواله. اینکه چرا تو قرآن ثبت شده باید این را جواب بدهیم. بخشی از این ماجرا تو قرآن ثبت شده. مؤخرات و مقدماتش را ما نمیدانیم. و لازم هم نیست که بگردیم پیدا بکنیم، توجیه بکنیم.
حالا شما چیز خاصی میخواستید بگویید که اینجا من میخواستم بگویم که از آن طرف میشود نتیجه گرفت که چون به پیامبر گفته شده که این کاری که میخواهید انجام بدی، و داری داری به خودت میگویی که انجام بدی، به نظر حرام نیست. مشکلی ندارد. چرا این کار را انجام نمیدی؟ چند تا فکر میکنم.
اصلاً یعنی اینجوری است که حتی ایشان در واقع حرفش این است که ممکن است زید زید برای خاطر پیامبره که میخواهد زینب را طلاق بدهد. و باز هم همینم حتی مثلاً حلاله، حرام نیست. خب یک نفر مثلاً پسرخوانده پیامبره، یک چیزی را متوجه شده. ولی ببین نکته دیگر یک چیزی جور در نمیآید.
استدلال تاریخی در برابر نص
نکته این است که هیچکی نمیدونه آن چیزی که تو قلب پیامبره. خدا میگوید من آشکار میکنم. این داستانی که شما دارید میگویید زید میداند. خب خود اینجاش ایراد دارد. داستان خوب نساختن. اگر آن وقت یک علاقه ای به پیامبر شده این است که هر کسی که دوست دارد ازدواج کند. خب. هر کسی که خودش تشخیص میدهد که میتواند باز ازدواج کند.
تمایل به ازدواج داری باهاش. خب. اولین بازخواست چیست؟ تشخیص پیامبر تو این زمینه این بوده که به خاطر، نه به خاطر من نیست، خب. اما به خاطر چه؟ به خاطر اجتماعی، الان در آن زمان مثلاً نمیخواهم. خب بازخواستش چیست؟ به پیامبر گفته نشده که هرکی را علاقه داشتی، بعد شرایط اجتماعی را هم نگاه کن.
خب علاقه داشتی که معنی ندارد. نه ببین یک توصیه ای من میگویم که یک توصیه ای به پیامبر شده، حالا امر، توصیه، هر چیزی که تو آن محدوده تعیین شده اگر تمایل به ازدواج با کسی داری ازدواج کن. آن موقع که توصیه میشده شرایط اجتماعی را هم خدا دیگر فیکس کرده دیگر که مثلاً حالا اگر تو من میگویم تمایل شرایط اجتماعی هست، شرایط اجتماعی نه دیگر.
بله خب حالا این هم حرفیه. من به نظر من خیلی چیز نیست. یعنی تمایل مستقل از این فکر هایی که آدم بعداً میکند که حالا این به صلاح هست یا صلاح نیست. توصیه ای به پیامبر وجود دارد که صرف تمایل داشتن به ازدواج با یک نفر را عمل کند.
مثلاً یک فایده ای در آن هست. و مؤاخذه دارد میشود که تو این مورد خب این آمده میخواهد این را طلاق بدهد تو هم که تمایل به ازدواج داری. داری یک چیزی را مخفی میکنی. یعنی که اگر طلاق، مثل اینکه اگر این طلاق بدهد، بعد مشمول آن چیز میشود و مشمول آن توصیه میشود. چون دیگر حالا این یک زنیه که میشود باهاش ازدواج کرد.
مثل اینکه پیامبر میترسه از اینکه این کار را بکند. مخصوصاً به دلیل اینکه حکمی وجود دارد که اعراب با زن پسرخوانده خودشان ازدواج نمیکنند. و این یک خورده پیامبر نگران شکستن مثلاً این حکم هم شاید هست. حتماً. خب. در واقع یک آها من نمیخواهم توضیح بدهم. مرسی. دفعه قبلم گفتم نمیخواهم توضیح بدهم که چرا حکمی در مورد پیامبر وجود دارد.
فقط میخواهم بحث های ادبی در مورد قرآن بکنم. مثلاً اینجوری است که من باید یک جلسه بیام بشینم کلی حرف بزنم تا مثلاً یک چیزی بهتان بگویم. هدر میدهد. اشاره بهش بکنم. زیبا زینم کم مدت زن افتاده کند؟
نمیدونی تو میخواهم به این چه رسیده نمیدونی اعتمادا مدت کمی بوده بیگه تو میگویند مثلا دوست داشتن از پیانبه اعتمادا سی مدت افتاده نرکیده بله من هم بودم زیبا زینم ازدواش کند پیانبه هم دوست داشتی پس تو دخترمه ش بودی بله پس چرا قبل از آن درگاه مکمله آن بوده؟
برای اینکه ممکن است آن توصیه یا خود همونطور نکمده باشد. نمیدانم. بله. چه؟ مثلا اینکه... یعنی آیه من بیرون میتواند. تو تا همه موقعیتی... سوالی که ایشان دارد میکند سوال موجعیه. که مثلا یک توصیه از اول پیامبری که نبوده به روز روز.
از یک جایی توصیه ای بنویده به نظر پیغمبر شده. از یک سالی رفت تاریخ ها را براشد. مدینه است. تو مدینه بودنش این مدینه هست. چندومه. تو خودم این صوره اعضاب بیشتر این بحث ها مثلاً مطرح شده. این توصیه کهی به پیغمبر شده؟
توجیه علامه و نقد آن
سال موجهه تاریخی دارد این پاسته ایشان. اینکه باید یک جوری تاریخی جور دارو بیرون. که مثلاً بگوییم که آن توصیه در زمانی نبوده که زینب چیز بوده. بله یعنی مثلاً که...
توجیه علامه طباطبایی نظرم درست نیست ببین یک چیزهایی وجود دارد یکی اینکه آیاتی وجود دارد که تحکید میکند که زنهای پیغمبر میتوانی که محدودی بزرگتر از مومنین ازدواج بکن شما همینو چطوری توجیح میکنی؟ چرا؟
حالا من هم توجیهش نیزه ندارم خب دوتا توجیه دارد اینکه شما بگیرد مثلا فراموش کنید مثلا فراموش خیلی میل دارد این کار را بکند که این کار را کرده یکی اینکه یک جوری یک فایده ای داشته دیگر من میخواهم میگویم نوع دوباره میشود یک نکته مهمی اینجا بوده مثلا فراموش این کار را کرده و این معاخضه نشان میدهد که حتی مسئله عالم توصیه داشته دامیزن برای شما چند چیز را باید توجیه کنید یکی اینکه چرا پیغمبر سودن دستش باستر بوده دو اینکه چرا استفاده کرده از این خوشش میومده یا توصیهی بهش شده و اینکه اینجا مواخذه چه معنی دارد آن توجیه مواخذهی که الان میتوانید یک خود بعیده اینکه پیغمبر تمایل نداشته اینگونه فرض کنید پیغمبر تمایل زیاد
نداشته که حالا چند تا زند اضافه داشته باشد یک چیز مفید اینگونه یک چیز آقلانه اینگونه پشته در این کار دلیلی وجود داشته این را جمیشه جانشینون توصیه کرد لازمیست که خداوند یک چیز آقلانه را بیاید به پیغمبر رسمن ارلاق کند چون بگوییم که پیغمبر میدونسته که این خوب است این کار را نکند به نظر من از این آیات من را توزنینه احساسم این است که افتران چیز است حالت عمی دارد برای اینکه معاخزه دارد میشود مواخذه دارد میشود یک کاری که قرار بکند را نکرده از ترس و مردم بابا باز مسئله اینی که من میخواهم بگویم مخالفت با امر خدا در حد آن چیزی که زینب را به سرس نه مخالفت با امر خدا چیست که تو هم با
هر کسی تمایل داشتی تشکیص این که اطلاعش هم نمیدونی خب یک سر مخالفت دیده یک جای اصابه شده شما اگر مردم میتوانید که بله مثلا یک جوری اگر پیغمبر از مردم نمیترسید متوازیه این میشد که خب این جزو آن چیز هست ولی ترسی که از اواقه باشد باعث شده که مثل این الامون براد من میخواهم میگویم یک جوری بر پیغمبر چیز پیغمبر هست عمل الهی را اینگونه نیست که بهش عمل شده و زینب ازداشتونه و نکرده خیلی خفیش داریم ولی آن خفیش نیست چیزی هستی او پیغمبر پیغمبر اکسونندر یک سطحی اشتباهاتی پیکرده اسمت پیغمبر را هیچ کس معتقد نیست اسمت پیغمبر یعنی اینکه کامل درست اعمل میکرد بارها تو قرآن پیغمبر اتاب میشود معاخصه قرار میگیرد از جمعه اینکه مثلا یک کوری بارها در این محلسی شده فریاد زده پیغمبر را برگردینده خب این کارها خوبی نیست دیگر در یک اینها را میگویند اسم اینجور چیزها را میذارن ترک اولا این چیزی که من دارم توجهی که من میخواهم در حد آن ترک اولا هست ولی آن که شما دارید میگویید یک جوری اصلا مخالفت با حمل خود است بکنم مثلاً پا میگیرد جلو پیغمبر میگوید.
من بدونم که خدا به من امر کرده این کار را بکن، من مثلاً میگویم که حالا نه مصلحت نیست. دارم تشخیص میدهم که اینجا مصلحت نیست این کار را نکنم.
امامت و مکانیزم تعیین
اونطوری که هست من میخواهم بگویم این توجیه من در حد ترک اولی میشود به آن بشریه چیزی است که مؤاخذه دارد در حد پیغمبر ولی نه یک چیزی مخالفت صریح با امر خدا. میخواهید من دیگر فکر نمیکردم اینقدر بخواهد طولانی بشود. ایشونم که خوشبختانه ادعاش حالا مطرحه که قرار بعداً اگر اصلاً ما ادعایی نداریم دیگر.
تا مگر اینکه مطرح کنید. نه در اول میخواهم خودتان صحبت کنم بعد با من میخواهید صحبت کنید؟ نه من همینجوری میخواهم تو کلاس بمونم. نه جدی حالا اگر میخواهید بعداً با هم صحبت کنیم. خب من یک عالمه که علامه طباطبایی میگوید خدا بیشتر از پیغمبر.
من علاقه خیلی خیلی خاصی به علامه طباطبایی دارم ولی یک مورد حالا یک چیزی ایشان نوشته من میگویم اینگونه به نظرم نیست کلاً چیزم. شما یک ذره غلیظ ترش نکنید. علامه طباطبایی یک چیزی نوشته برای خدا بد بشود. ببین اینجا یک داستان، ببین دقیقاً نکته این است. اینجا کلاً یک داستانی وجود دارد به نظر من با فرهنگ ما خیلی نمیخورد.
یعنی فرهنگ ما همچنان، همچنان بعد از همه این تلاشهایی که تو قرآن به نظر میآید وجود دارد، یک جوری توبیخ مسائل بین زن و مرد در فرهنگ ما هنوزم هست. و علامه طباطبایی هم در فرهنگ سنتی همین توبیخ وجود دارد. اینکه پیغمبر تو مثلاً سن ۵۰ و چند سالگی از یک دختری خوشش بیاید اصلاً قوی.
دقیقاً این جمله علامه طباطبایی نوشته که این با تربیت الهی سازگار نیست. انگار یک نفر اگر خداوند تربیت کرده دیگر چه کار به این کارا دارد. این واقعاً تو فرهنگ عرفانی ما هست دیگر که آدمها از یک مراحلی میگذرن اصلاً از مادیات و جسم و اینها اصلاً منفک میشوند.
وقتی شما اینگونه نگاه کنید در مقام پیغمبر نیست که اصلاً علاقه به کسی پیدا بکند. اصلاً یک جوری یک حالت انتزاعی و مجرد پیدا میکند یک آدمی که به یک مقامی اینگونه میرسد. خب؟ من میخواهم بگویم این مشکل که اصولاً از نظر فرهنگی وجود داشته توسط آن داستانهایی که ایشان نقل کرد که حالا ایشان میگوید بدترش هم هست تشدید شده.
یعنی دیگر بعضیا اینقدر اصلاً شروع شده در آوردند این چیزهایی که خود بد مینوشتن که چیز است مثلاً علامه طباطبایی در مقام توجیه که آنهایی که این حرفهایی که نوشتن نیست. پیغمبر برود در حالی که زن یک نفر دیگر است آن ببیند خوشش بیاد، زید دارد این را گفت، الان من یادم افتاد.
داستان اینگونه نقل میکنند که زید به این دلیل میآید میخواهد طلاق بدهد و پیغمبر قبول نمیکند. اینجا خود یک چیز زشتی وجود دارد دیگر. این قابل توجیه نیست. این علامه طباطبایی در مقام توجیه یک سری چیزهای اینجوری است و خب به نظر من توجیهش خب خیلی درست نیست. احتیاجی به توجیه وجود ندارد. این آیات چیز بدی در آن نیست.
اینکه پیغمبر به نظر من یک توصیهای بهش شده و به آن توصیه انگار دارد عمل نمیکند به دلیل مسائل، همه چیز دست خودشه. امر خاصی وجود ندارد. بگذارید. ببین من میخواهم چیز کنم یک مقدار یک مقدماتی بشینم برای اینکه جلسه آینده وارد یک بحثهایی بشویم که یک خورده مربوط به مثلاً فهمیدن قرآنه.
خیلی خیلی طبیعی است به نظر من فهمیدن قرآن و یک جوری از فهمیدن واژههای قرآن آدم شروع بکند. ببین واژهها را هم تو قرآن میبینید اینگونه باید معنی بکنیم. من میخواهم یک خورده مقدمه بگویم که چه نظریاتی وجود دارد در مورد فهمیدن قرآن.
کلام و القای حالت
فقط در حد اینکه مثلاً یک فکری تو ذهنتان ایجاد بشود که برای جلسه آینده بشود در موردش بحث کرد. یک چیزهای فرقهای و اینجور چیزها نیست. هست فکر کنم. چرا؟ فکر میکنم مثلاً ۱۰ دقیقه یک ربع بگویم و برویم وارد آن بحث بشویم. ایشان علاقه خاصی به یک سری بحثهای فرقهای دارد. خب. بگذارید من یک خورده توضیح بدهم که اصلاً اختلاف سر چیست.
من فقط میخواهم موضوع بدهم که یک خورده در موردش فکر بکنید. یک یک نکته این است که اصولاً قرآن برای آدمها قابل فهم هست. این کاملاً، بگذارید من چند تا چیز بگویم که نمیخواهم در موردش بحث بکنم. یکیشو که قبلاً در موردش بحث کردم دوباره نمیخواهم بحث کنم. تو این جلسات نبوده، یک خورده قدیمیتر.
در مورد اینکه اصولاً ما باید معتقد باشیم به اینکه کلماتی که تو قرآن هست اینها مستقیماً کلام خداست یا نه؟ یک جوری مثلاً مثل اینکه به پیغمبر یک حالتی القا میشود و کلام کلام پیغمبره. پیغمبر واسطه تبدیل یک چیزی که بهش وحی میشود به کلمات. این یک نظریهایه که اخیراً یک عدهای در موردش صحبت کردن، تلویحاً یا گاهی یک خورده صریحتر.
مثلاً به نظر میآید این حرفهایی که عبدالکریم سروش در مورد تجربه نبوی میزند یک جوری برمیگردد به اینکه مثلاً یک چنین ادعایی انگار تو حرفها هست. من یک جلسه در مورد این چیزها صحبت کردم.
فکر میکنم که حالا تو موضوع این است که اگر کسی چنین نظر عجیبی بخواهد بدهد که کاملاً مخالف با ظواهر آیاته، من یک استدلالهایی کردم که اصلاً خیلی از آیات نشان میدهند که اصلاً بهصورت کلامی این چیزها دارد ظاهر میشود.
خیلی این فرض، فرض بعیدیه. اگر کسی بخواهد یک چنین نظریه جدیدی بدهد، خب خوب است که دلایل خیلی قاطعی بیاورد. صرف اینکه نظریه را اعلام بکند، این چیز را حل نمیکند. همه یک جوری معتقد هستند به اینکه این کلمات، کلماتیه که از طرف خداوند مستقیماً دارد به پیغمبر داده میشود و باید کلمه کلمه دفاع کرد که چرا این کلمهست؟
یا مثلاً آنجا آن جمله به این شکل آمده، آن نظریه جدید اگر کسی میخواهد ادعا کند باید واقعاً قاطعانه از تو قرآن یا بهطور معقولی یک دلایلی ارائه بکند که من دلیل ندیدم. اگر کسی علاقهمند به این بحثها هست و دلیلی میبیند که یک چنین کاری بکنی، خب میتواند اینجا بیاید بعداً با همدیگر اوایل جلساتی که بحث میکنیم، بحث.
به نظر من، من میخواهم فرض را بر این بگذارم که کلمه به کلمه قرآن مقدسه، یعنی چیزی است که خداوند مستقیماً وحی کرده. خب؟ ببینید، موضوعات حالا آماری، اینها یک جورهایی عکسالعمله.
آها، مثلاً ایشان میگویند که آن چیزهای عددی که تو قرآن پیدا کردن، مثلاً خیلی بعیده که اینها مثلاً دخالت انسانی در آن بوده. لابد کل این متن، متن الهیای را. بگذارید من یک نکتهای بگویم که چرا این نظریه خیلی، آقای عبدالکریم سروش هر دفعه یک نظریه جدید میده، زیرش یک چیزی است که نمیگوید.
این مثل اینکه همیشه با نیت خیلی خوبی کلاً در تمام این سالها سعی کرده که محدوده چیزی که ما ازش باید دفاع بکنیم را هی کوچیک و کوچیکتر کند که قابل دفاعتر بشود.
کل جریان از اول که قبض و بسط شریعت را مطرح کرده، تجربه نبوی، همه اینها در تلاش این است که یک خورده دین چیزتر بشه، انعطافپذیرتر بشود که اگر یک تیری به سمتش رها شد، بشود یک جاش را مثلاً یک خورده اینورتر برد که به دین نخوره. یعنی انعطافش را زیاد میکند.
کلمات قرآن و فهم مخاطب
مثلاً قبض و بسط که بهوضوح اینجوری بود، تجربه نبوی هم اینجوری است. اگر شما کلمات را مقدس نکنید، مثلاً یک جایی اگر یک کلمهای تو قرآن هست، شما میتوانید یک جوری توجیه کنید که خب این را پیغمبر مثلاً با، ببینید این نکته در واقع در آن هست که فرهنگ عربی پیغمبر میتواند تو این وساطت پیغمبر تأثیر گذاشته باشد.
مثلاً آن حالتی که القا شده را پیغمبر تبدیل به یک چیزی کرده که حالا یک خورده با فرهنگ عربی مثلاً سازگاره. این در واقع توجیه این است که یک عده اشکال میگیرند که بعضی از مشخصات فرهنگ عربی تو قرآن بازتاب پیدا کرده. اینجوری حل میشود دیگر. این مشکل هم، واقعاً یک توجیهه. این حالا مشکل هم نگاه نکنید، میگویند آره، مثلاً پیغمبر، این تأیید آن نظریهست دیگر.
که چه؟ که بازتاب وجود دارد. بازتاب وجود دارد و یک جوری این دو تا با هم سازگارن. این پیغمبر این واسطه این وسط بوده. اینها با هم میخورن که خب حالا پس، من میخواهم بگویم که این نظریه اصولاً برای خاطر همان اشکال بهوجود آمده. برای رفع آن اشکال. آن چیزی که زیرش هست و سریع هم بیان نمیشود این است.
اینکه اگر اشکال گرفتن که مثلاً چرا فلان کلمه تو قرآن آمده که خیلی به عربیه، این را میشود اینجوری توجیه کرد. حالتش را پیغمبر تبدیل میکرده به یک چیزی که خب با فرهنگ خودش قاطی میشده. خب مثلاً چرا زنهای بهشتی یا چشممن؟ آفرین، مثلاً چرا حورالعین گفته شده در قرآن که ترجمه میکنند سیاهچشم، حالا آن ترجمهاش ظاهراً بحث هست.
فرض کنیم که به زنهای بهشتی گفته شده باشد سیاهچشم. تو زن بودنشم بعضیا بحث دارند. حالا کار نداریم. دستکم تو زن بودنش بحث داشت که چرا میگویید زنه؟ مثلاً صرف اینکه مؤنث بهکار رفته، یعنی چه؟ اینها زنن واقعاً؟ حالا بگذریم. موجودات بهشتی در قرآن سیاهچشم تعبیر شدن.
یک عده میگویند که چون اعراب سیاهچشم دوست داشتن، برای مثلاً تشویق اعراب یک چنین کلمهای تو قرآن آمده. خب تجربه نبوی اگر قبول بکنید این نظریه را، اینجوری توجیه میشود که بله خب خود پیغمبر، مثلاً فرهنگ عربی اینجوری بوده. مثلاً چیزی که القا شده به پیغمبر، یک موجود بهشتی خیلی زیباست و این در کلام پیغمبر بهصورت حورالعین آمده. کلاً انعطاف را زیاد میکند دیگر.
چون خیلی چیزها را میتوانید بهراحتی بگویید که خب حالا این کلمه اینجوری بوده، آن هم اینجوری شده. من خودم چیزم، شخصاً با یک ایراد خیلی اساسی اینجوری پیدا بشود که نشود توجیه کرد، بعد حالا بازم تازه این تجربه نبوی یک نظریهایه که خیلی جای حرف دارد.
من میل ندارم شخصاً در مورد این مسئله بحث کنم، چون این نظریه تجربه نبوی بهاندازه کافی شواهدی ارائه نکرده که آدم بخواهد جدی بگیرد. همینطوری نظریهست. بگذارید من میخواستم بگویم که زیرش یک چیزی هست، آن هم این است که ببینید، مسیحیت در ۱۰۰ سال اخیر فوقالعاده کلام و الهیاتش پیشرفت کرده. آنها مشکلات اساسی با کتاب مقدس دارند. اصولاً کتاب مقدس را کلام خدا نمیدونن.
میگویند که اینها را میدونن، ادعاشون این است که اینها یک جوری حالا که همین چیزی شبیه تجربه نبوی به وجود آمده حداکثر یعنی اینها مثلاً کاتبینش که مینشستن یک جوری مثلاً خوب مینوشتن. اصلاً موضوع این نیست که خداوند دارد صحبت میکند در تورات و انجیل. اینها تاریخ بنیاسرائیل و تاریخ زندگی حضرت مسیحه که به وضوح توسط افرادی نوشته شده. و اینجوری نیست که کلام کلام خدا باشد.
قدرت سیاسی ودین
این ادعا وجود ندارد. مسیحیها بر اساس اینکه این کلام کلام خدا نیست یک عالمه موفق شدن که شبهههایی که در مورد کتاب مقدس هست را رفع کنند.
یعنی الان ابزارهای غربی خیلی مؤثری وجود دارد که اگر شما این موضوع که کلام کلام خداست را بگذارید کنار کلی اشکال را میشود با استفاده از آن بحثهایی که الهیات و کلام مسیحی کرده در آن واحد در یک چشم به هم زدند رفع کرد.
و به نظر من این نظریه تجربه نبوی یک تلاشیه برای اینکه ما ابزارها را میشود استفاده کنیم. خیلی خوب مسیحیها موفق شدن که مثلاً در مورد داستانهای عجیب و غریبی داخل کتاب مقدس یک جوری یک توجیه کلی پیدا بکنند.
و اگر ما قبول بکنیم نظریه تجربه نبوی را موفقیت آنها را هم میتوانیم اینجوری استفاده بکنیم. من فکر میکنم آن چیز اساسی که زیر این نظریه هست هیچوقت بیان نمیشود. خب ببین این کلام خدا خودش یک قالب بیان دیگر. یعنی چه مشکلی دارد؟ این کلامی که تبدیل میکند آن تجربه نبوی را به این کلام خود خداست.
مسئله در حقیقت فرق نظریه اگر شما تجربه نبوی را بپذیری لازم نیست کلمه به کلمه از قرآن دفاع کنی. میتونی از محتوای کلی باید دفاع کنی. خب نه میگویم که کلمه به کلمه دفاع کردن باید معنی نده حتماً از طرف خود خدا باشد. یعنی خب آمده تو آن قالبش.
آخه شما میتونی در جواب این که مثلاً آمده یک حالت خاص فرهنگ عربی در قرآن دیده شده این را گفته. خب این معنی این در جواب وجودش خیلی توجیهپذیر نیست. چرا؟ چون به هر حال وقتی در زبونی بیان شده کلام خدا میتواند از فرهنگ آن زبون استفاده کند. چشم. این اشکالش چیست؟ مثلاً یک عقیده غلطی یا تمایلات غلطی در آن فرهنگ وجود دارد میشود استفاده کرد ازش.
عقیده غلط مثلاً یکی غیر از این که ایشان گفت یکی از مشکلات اساسی مسئله سبع سماواته. که میگویند که این جزو معتقدات اعراب بوده و فکر میکنند که همان به همان مشکلاتی که من گفتم دیگر نمیدانم شما بودید یا نه. به هر حال یک مشکل این است که به نظر میآید این نظریه غلط در قرآن راه پیدا کرده.
این را چگونه توجیه کنیم؟ توجیه تجربه من نبویش خیلی راحته. خداوند یک چیزی را مثلاً در القا کرده مسئله آسمانها را پیامبر ترجمه کرده سبع سماوات که در فرهنگ خودش بوده.
بله یعنی اشکال اشکال این است که فیلتر فرهنگی که حالا خیلی هم مثلاً ممکن است اشتباه نکرده باشد ولی جایزالخطا هست موجودی که تو فرهنگ عرب مثلاً بزرگ شده یک سری اصطلاحات و چیزهای فرهنگی را دارد رعایت میکند. میشود یک جوری از زیر این اشکالات در رفت. من فرهنگ را چگونه میتوانم بگویم مثلاً از یک چیزهایی خوششون میآید از یک چیزهایی بدشون میآد؟
نه معتقدات معتقدات هم هست. معتقدات هم هست. مثلاً حتی این ایراد را میگیرند که چرا بهشت به صورت یک جای خوشآبوهواییه که مثلاً باغ و سبزه مثلاً فرض کن یک منظرهای که اعراب صحرانشین این را خیلی دوست دارند. شاید مثلاً یک آدمی یک جایی اینجوری زندگی بکند دوست نداشته باشد.
مسئله فرهنگی یعنی اینکه توصیفات نمیدانم عقایدی که تو قرآن منعکس شده نه همهاش میتواند یک چیزهای خاص عربی باشد. در حالی که ما یک جوری ادعامون طبعاً این است که قرآن مثلاً فرهنگ عرب در آن انعکاس پیدا نکرده. حالا نمیدانم.
اقلیت با فرهنگ و اکثریت
من نمیخواهم بگذار من یک چیزی بعد نمیخواهم بحث را باز کنم ولی واقعاً اگر حرفی داری در دفاع از تجربه نبوی اگر کسی حرفی دارد در دفاع از اینکه کلمات کلمات خدا نیست اگر کسی صحبت دارد میتوانیم بعداً بحث کنیم. من میخواهم بگویم که این یکی از موضوعاتی که من نمیخواهم واردش بشوم.
به اندازه کافی من دلیلی نمیبینم که لازم باشد بحث کنم. نکته دوم مسئله تحریف قرآنه. من میل ندارم وارد بحث تحریف قرآن بشوم. چیزهایی وجود دارد از یک آیه و یک اپسیلون وجود دارد تا خوارج یک سوره را کلاً گفتن به قرآن اضافه شده. سوره یوسف و اینکه خب قباحت داشت که مثلاً خداوند وارد چنین داستانی حتی شده باشد.
در حد یک آیه دو آیه که کم شده زیاد شده بعضی از کلمات مثلاً یک اعرابش اینور آنور شده یک ادعاهایی وجود دارد که به شدت احتیاج به تحقیقات تاریخی دارد. واقعاً موضع کسانی که میگویند قرآن تحریف شده خیلی ضعیفه. یعنی اصولاً هیچوقت استناد خوبی به وجود نیامده که یک چیزی را نشان بدهند.
یکی دو تا داستان وجود دارد مثلاً من اصلاً کاری به اینها ندارم. من میخواهم فرض کنم که شاید چند تا آیه قرآن هم کم و زیاد شده باشد. لازم نیست در موردش بحث بکنیم دیگر. من میخواهم من میگویم این کتابی که دست ما مانده به اندازه کافی خوب هست و معجزه هم هست. حالا شاید یک اپسیلون هم کم و زیاد بشود.
مثلاً احساس نمیکنم ضرورت دارد وارد یک سری بحثهای تاریخی بشوم. حتی یک سوره اش کم و زیاد بشود. خب حالا همین سورههایی که موندن یک سوره اش اضافه است. این را حالا بگذاریم کنار. بقیهاش مثلاً خوبن دیگر. شما یک چیزی را میبینید از همینی که میبینید تشخیص میدید این کار بشر نیست. ادعای اینکه این تحریک شده یک جوری تقویت میکند استدلال را.
با اینکه یک تغییراتی هم دارند ولی هنوزم معلوم است که این کار بشر نیست. بنابراین من چیزی ندارم در ادامه بحثهام بگویم که این مثلاً تحریک اتفاق افتاده یا نه. من میخواهم یعنی فرض کنم که همه کلمات قرآن، فرض بکنم وارد این بحثها نشم. همه کلمات قرآن همینجوری که تو قرآن آمدند اینها کلام خداست و معنی دارند.
پیغمبر چیزی دست نبرده، هیچ موجودی به غیر از خدا دخالتی در فرم کلمات مثلاً نداشته. بنابراین میخواهم ارزش دارد من در مورد یک واژه صحبت کنم مثل مفسرین که بحث میکنند که چرا این واژه انتخاب شده و آن یکی واژه انتخاب نشده. یعنی در این حد با دقت بشود بحث کرد. این واژه مثلاً مترادفشو بگذارید معنیشو تغییر میکند.
اگر عدم دقتی وجود داشته باشد نمیشود که در این لول بحثهای دقیق کرد. واوش مثلاً باید باشد، نباشد. مفسرین اصولاً با آن کلمات خیلی دقیق بحث میکنند. من میخواهم بگویم که من میخواهم فرض را بر این بگذارم که اینجوری دقیق بحث کنیم. و آن دو تا را واردش نشیم مگر اینکه کسی ادعاهایی اینجا مطرح بکند بعد بحث بکنیم در موردش.
بگذارید من خیلی دارد دیر میشود برای بحثی که خیلی علاقهمند بهش. من خیلی مقدماتی بهتان بگویم که موضوعهایی که مطرحه چیست. اصولاً ادعایی وجود دارد که قرآن قابل فهم نیست برای عموم. و زبان رمزه.
عرفا این ادعا را کردن. یک عده که اصطلاحاً در تاریخ بهشان میگویند اخباریگری، اخباریگری هم این ادعا را کردن. مثلاً اخباریگری اخباریهای شیعه معتقد هستند که اصولاً فقط امام که ائمه هستند که کلام خدا را میفهمند.
نص و تفسیر تاریخی
به یک روایتی استناد میکنند که کسی قرآن را نمیفهمه الا من خوطب به. یعنی فقط پیغمبر باید جانشینهاش هستند که قرآن را میفهمند. من به عنوان یک آدم قرار نیست که اصلاً قرآن را بفهمم. باید مراجعه کنم به ائمه. عرفا یک جور دیگهای تعبیر میکنند. این کلمات اصولاً ظاهر قرآن مورد استناد نیست. یک چیزی پشت اینها وجود دارد.
مثلاً بهشان الان به یک درویشی در همین تهران بروید بگویید که سبع سماوات، میگوید سبع سماوات همان هفت شهر عشقه. آن مراتب معنوی است. اصولاً اعتباری قائل نیست که اینجا حرف از آسمانها دارد زده میشود. یا مثلاً اخباریون میگویند مثلاً شمس و قمر که تو قرآن میآد، شمس خورشید نیست، قمر ماه نیست. شمس پیغمبره، قمر حضرت علیه.
یا امامه. اینجور میخواهم بگویم یک ادعاهایی در این حد رادیکال وجود دارد که اصولاً کلمات قرآن آن چیزهایی که ما میفهمیم نیست. چیزهای دیگهای مراده. و ما باید مراجعه کنیم مثلاً به عرفایی که واصل هستند یا به ائمه یا به اولیا خدا تا بفهمیم اصلاً این آیه یعنی چه. یعنی من حق ندارم این ترجمهای که از آیه میفهمم را یک جوری مثلاً بهش استناد بکنم.
این یک طرف بحث. طیفی که وجود دارد یکیش در این حد رادیکاله که اصلاً این کلمات هیچ معنایش چیز نیست، آن چیزی که ما میفهمیم نیست. ممکن است اشاره به چیزهای دیگهای باشد. حالا یک خورده اینورتر طیف این است که این ظاهر وجود دارد ولی پشتش مثلاً باطنی هست که حالا باید یک کسی برای ما کشف بکند.
کلاً بحث مهمی که الان تو سالهای اخیر خیلی خیلی زیاد همه آدمهایی که در زمینه قرآن هستند یک مقالهای نوشتن و حرفی زدند در مورد همین مسئلهست که آیا زبان قرآن عرفی هست یا نه. یعنی آن چیزی که عرب میفهمیده منظور قرآن همونه یا ممکن است یک کلمات و عباراتی تو قرآن باشد که معانی دیگهای بدهد که عرب نمیتونسته متوجه بشود.
من میخواهم این نظریه عرفی بودن را با استدلالها و یک مقدار اشکالهایی که بهش میگیرند را بگم، جلسه بعد در موردش بحث کنیم. این در سه سطح عرفی بودن را میشود مطرح کرد. یکی اینکه واژگانی که تو قرآن هست واژگان عربه و همان معنی را میدهد که عرب میفهمیده. این یک چیز دیگر.
عرفی بودن یعنی الان این کلمهای که تو قرآن آمده یک کلمه عربیه و اتفاقاً اعراب زمان پیغمبر ملاکن که از این کلمه عربی چه میفهمیدن. مثلاً من یک بار یک صحبتی کردم کلمه نجس تو قرآن هست. من میخواهم ببینم نجس یعنی چه.
میگوییم که عرب زبان پیغمبر نجس را به معنای پلید میفهمیده، نه به معنای چیزی که باید آب کشید. بنابراین آن آیهای که میگوید انما المشرکون نجس، معنایش این نیست که مشرکان نجسان یعنی مثلاً نمیشود بهشان دست زد. یعنی اینها موجودات پلیدی هستند.
اعراب از اعراب زمان پیامبر زبان به اصطلاح حجاز تو آن تاریخ ملاک معنی کردن این چیزهاست واژههاست. این یک سطح اول عرفی بودن. کدام آیه را میگویم همین است میگوید که به لسان قوم میگوید و لو جعلنا قرآنا اعجمیا اگر این قرآن اعجمی نازل میکردیم لقالوا لولا فصلت آیاته و خب میگفتید که چرا آیاتش تفصیل نشده اعجمی و عربی.
این اعجمی بود شما عرب بودید. قل هو للذین آمنوا هدی و شفاء و الذین لا یؤمنون فی آذانهم وقر و هو علیهم عمی. و لا حالا کاری ندارم به قبل این که میگوید که ما اعجمی اگر نازل میکردیم طرفدارهای این نظریه عرفی بودن به این آیات استدلال میکنند. از جمله همین آیه میگوید این که هم قرآن میگوید این عربیه یعنی چه؟
ارسال رسول در هر قوم
یعنی اینکه این زبان عربی خودتونه همان مثلاً زبان عربیه ما به زبان عربی این را نازل کردیم یعنی حداقل حداقلش این است که واژگانش عربیه واژگانش چیز قابل فهمه خب یک آیه که خیلی معروفه این است که میگوید که ما ارسلنا رسولاً فی قوم الا بلسان قومه اصلاً این هر پیامبری که آمده به لسان قوم خودش صحبت کرده یعنی شما قرآن را به عربی مبین میبینید عربی مبین مثلاً این کلاً این کسانی که از حداقل تو این سطح دفاع میکنند از عرفی بودن میگویند که واژگان عربیه و هر کسی همان چیزی که عرب زمان پیامبر میفهمیده منظور همونه این مخالف با اینکه بحثی داشته باشند نیستند لزوماً این حرفی که میزنند که پیامبر میخواست با قومش حرف بزند باید
قرآن عربی میبود یعنی یک نظریه ما داریم که مربوط به درستی این است من حداقل باورم این است که پیامبر آمد تو زبان عرب که مردم عرب به خاطر اینکه قرار قرآن عربی باشد نه من نمیگویم که پیامبر آمده بعد حالا این عربی هم حالا خب فرق میکند پیامبر را به زبان قرار شده که زبان عربی زبان خوبی است قرار شده که قرآن به زبان عربی باشد دلیلش این است که چون هر پیامبری به لسان قومش صحبت میکند قرآن عربی میشود یعنی الان قرآن که محسن میگوید اینگونه میگوید که چون پیامبر چرا دلیل میشود و الا اگر اونطوری اگر این دلیل نبود پیامبر میتوانست در یونان به زبان عربی حرف بزند چرا پیامبر تو عربستان به زبان عربی دارد
حرف میزند برای اینکه باید به لسان قوم خودش صحبت کند این یک بحث دیگر ایه زبان پیامبر باید با زبان قوم یکی باشد این هم که میگوید که و من حوله که با آن انذار کنی ام القری و من حوله حالا این را خودتان بگذارید این یک سطح من میخواهم نظریه را بگویم سطح دومش این است که همه قواعد عربی همانطوری که در زبان عربی بود نه فقط قواعد اینکه مثلاً به اصطلاح فصاحت بلاغت عربی نوع ضربالمثلها استعارههایی که مثلاً فرض کنید اعراب از استعاره تشبیه از همه چیزهایی که تو عرف متداوله استفاده میکردند نه تنها واژگان عربیه سبک صحبت کردن هم همان سبکی که اعراب میفهمیدند یعنی از همان ابزارهای ادبی دارد استفاده میکند که برای مردم ملموسه مثلاً فرض کن تو قرآن کنایه هست استعاره هست چیزهایی که اعراب میفهمیدند یک چیزی تو قرآن نیست که مردم با آن سبک سخن گفتن اصلاً آشنا نیستند مثلاً فرض کنید اگر تو یک زبانی اصولاً استعاره جایی نداشت خیلی صریح صحبت میکردند خب این مشکل ایجاد میکرد که این آیه مثلاً یعنی چه؟
وحدت امت و اختلاف بعدی
آیه ای که دارد به طور استعاری یک چیزی را میگوید از تشبیه استفاده میکند. نکته دوم که علامه طباطبایی به هر دو تای این قسمتها تاکید دارد این است که نه تنها واژگان عربیه همه قواعد عربی در آن رعایت شده بلکه زیباییشناسیاش حتی یعنی نوع مثلاً بحث فصاحت و بلاغت قرآن هم با همان قواعد زیباییشناسی که اعراب میفهمیدند مثلاً از جناس استفاده میکند از سجع استفاده میکند یعنی یک جوری تا این حد زبان عربی و فرهنگ حجاز آن زمان در حد زبان در آن دخالت دارد.
این سطح دوم. سطح سوم که یک عده ادعاشو دارند از جمله ادعای آقای بابایی خرمشاهی را احتمالاً میشناسید دیگر از قرآنپژوه خیلی معتبر معاصر که خیلی کار میکند اصولاً آدمی که خیلی محتاطانه چیز میکند مثلاً اگر مقاله چیزی مینویسه خیلی در چیز است آن به اصطلاح میناستریم قرآنپژوهیه و خیلی حرف رادیکال نمیزند.
یک مقاله معروفی دارد در همین زمینه که این انعکاس فرهنگ عرب را تو قرآن مثالهایی میزند و خیلی مثلاً محتاطانه بودنش این است که از شروع مقاله تا آخرش ۱۰ بار میگوید منظورم این نیست که مثلاً یک بار اتفاق بدی افتاده و اینها ولی میخواهم بگویم که چنین چیزهایی تو قرآن هست.
حالا باید مثلاً یک سری چیزها که چه جوری شده و اینها. این قسمت سوم این نظریه عرفی بودن این است که وقتی که خداوند میخواهد با یک ملتی صحبت بکند تو یک فرهنگی دارد با یک عده آدم را خطاب کند باید طوری صحبت بکند که آنها مثلاً میفهمند..
فقط مسئله فهم کلام نیست. اصطلاحاً میگویند باید محرم این آدمها شد تا بشود روشون تأثیر گذاشت مثلاً. بنابراین با یک مسامحهای نسبت به فرهنگ عربی هم وجود دارد. عرفی بودن به معنای اینکه نه تنها واژگان هست، قواعد و زیباییشناسی زبان عرب تو آن زمان دخیله، یک عده معتقد هستند که حتی فرهنگ آن زمان هم یک جوری دخیل هست.
مثلاً فرض کن ضربالمثلی دارد استفاده میشه، از ضربالمثل اعراب دارد استفاده میشود. ممکن است آن ضربالمثل عربی فرهنگی پشتش باشد. به هر حال دارد استفاده میشود تو قرآن. دقت میکنید؟ یعنی عرفی بودن سه تا لول دارد. اینکه تا کجاشو میشود دفاع کرد؟ کدومش درسته؟ دفاع اصلیشون همین آیات قرآنه که به وضوح حرف از عربی بودن لسان قوم میزنند.
و مثلاً این عده سوم معتقد هستند که لسان قوم فقط واژه و قاعده نیست. اصولاً زبان یک قوم شامل فرهنگ هم میشود. فرهنگ در آن دخالت دارد. بعد اینهایی که دفاع میکنند اساسش این است که میگویند که قرآن با توجه به اینکه کتاب هدایته، معتقد هستند که کتاب مبینه، باید عنصر مفاهمه در آن باشد.
اینکه من یک چیزی بگم، من یک کتاب فرستادم شما را هدایت کنم ولی هیچچی ازش نفهمم مثلاً. یعنی واژه آن چیزی که شما میفهمید نیست، یک چیز دیگهست. بروید بپرسید. این با مثلاً حکمت الهی سازگار نیست که آدم یک کتاب بفرستد برای هدایت و به مردم هی بگوید که این را بخوانید در آن تدبر بکنید. نه مرتب قرآن این خیلی استدلالش این است.
این مرتب این دعوت است که این را بخوانید در آن تدبر بکنید بعد مردم بخونن ببینند بپرسند از پیغمبر بگویند نه، آن واژه اینجایی اصلاً یک معنی دیگهای دارد. مثلاً معنایش شتر نیست، مثلاً معنایش کوهه.
میگوید آنها این را به شتر این را میگفتند مثلاً. حالا چرا به عنوان کوه استفاده میشه؟ علامه حتی یک آیهای را خیلی چیزتر استفاده میکند. یک آیهای هست میگوید اگر از طرف غیرخدا بود در آن یک اختلاف میدیدن.
یعنی علامه وقتی میگیرد تا این حد حتی باید به این نتیجه برسد که قرآن و همه عوام که یک احساس سازگاری تو کلش مثلاً بکنند. خب. خب. علامه به شدت تأکید دارد که قرآن قرآن اینجوری تا ته میشود فهمید.
خیلی یعنی آدم یک آدم میتواند مثلاً مؤمن باشد، قرآن را بخواند و اینها و واقعاً بفهمد مراد قرآن را و آن چیزی که خدا میخواسته برسد. خب. اه حالا بگذارید کیسم. من از موضعی که میخواهم شما را به فکر وادار کنم این راحتیها نیست.
سقیفه و واقعیت سیاسی
موضوع این است که الان مثلاً تحقیقات زبانشناسی و به اصطلاح چیزهای جدید نشان میدهند که واقعاً واژهها حتی توشون انعکاس فرهنگ هست. یعنی شما همینجوری واژهها موجوداتی نیستند همینجوری بشود مثل ابزار به راحتی ازش استفاده کرد هرچه میخوای بسازی. واژهای که در فرهنگ هست کلاً مجموعه واژگان حتی در این حد، مجموعه واژگان یک زبان انعکاس فرهنگ و جهانبینی آن مردم در آن در واقع وجود دارد.
اینکه به چه چیزهایی اهمیت میدن، واژه در آن واژه مثلاً فرض کنید من ممکن است تو زبان عربی به زور یک دانه کلمه به معنای برف پیدا کنم. هم مثل زبان خودمان. ولی اسکیموها ۱۰ تا واژه برای برف دارند. و وقتی که برف میگویند منظورشان آن ۱۰ تا واژه برای برف ندارد.
یا اعراب ۳۰۰ تا واژه برای شتر ندارد. هفت از اسکیموها ۱۰ جور برف میبارن. مثلاً آن اسکیموها برف را به صورت پودر را یک اسم میگن، اونی که به صورت یک جوری دیگهست را یک جوری دیگر میگویند برای اینکه تمام زندگیشان دارد برف میباره. برایشان فرق دارد. ما که سالی چند سال یک بار ممکن است برف ببینیم، یک کلمه گذاشتیم میگوییم برف.
درست؟ در واقع واژگانی که در چیزی وجود دارد یا ندارد، اهمیت چیزها را نشان میدهد از نظر آن مردم. یعنی مسائل فرهنگی تو حرف تو سطح واژگانی که در یک زبان هست انعکاس پیدا میکند. نمیشود به راحتی در رفت بگوییم که آقا واژگانش عربیه، قواعد، زیباییشناسی، همهچیزش عربیه ولی فرهنگ عرب در آن نیست. این یک اشکاله.
یک اشکالی که این عرف کسانی که معتقد هستند که زبان قرآن عرفیه، یعنی کلمات همان کلمات عربی زمان حجاز هستند، پس یک جوری باید قبول بکنند که فرهنگ در آن انعکاس پیدا کرده. نمیشود این لول ۲ و ۳ را به راحتی از هم دیگر جدا کرد. واقعاً زبانشناسی امروز یک چنین ادعایی دارد. مثالهای خیلی خیلی هم دارند.
من قبلاً یک بار یک مثل یک مثال سرخپوستی زدم اینجا که مثلاً حتی اصلاً یک قوم سرخپوست هستند، این خیلی مثال رادیکالی هستند. یعنی من فکر میکنم شک و شبهه وجود داشته باشد که این زبانی که میگویند واقعاً وجود داشته، ممکن است ما بد فهمیده باشیم. غیر قبیله سرخپوستی کشف میگویند شدن که زبانی دارد که در آن شکل مقدم بر کاربرده.
یعنی مثلاً من میگویم میز چهارگوش، میز گرد، آنها میگویند چهارگوشه میز. یعنی اشیا را اول برحسب شکل نگاه میکنند و بعد به کاربردش نگاه میکنند. در حالی که همه زبانهای دنیا کاربرد و الا بیاید مثلاً شکل و رنگ و این چیزها. مثلاً یک یک بحثی مثلاً یک صندلی اینجوری است که دنیا را تو دیگر میبینی.
اگر وارد یک جایی بشی که چهار تا میز چهارگوش با چهار تا صندلی چهارگوش هست، کلاً هشت تا چیز چهارگوش میبینی. ولی اگر چهار تا میز چهارگوش و چهار تا چیز گرد باشد، چهار هشت تا میز هشت تا چیز نمیبینی. چهار تا چهارگوش میبینی، چهار تا گرد میبینی که مثلاً میز هم هستند. ببین این قبول دارید که اصلاً جهانبینی توشه است که شکل مقدمه یا کاربرد.
دقت میکنید؟ بنابراین راحت نمیشود از قواعد دستوری و واژگان و اینها گذشت و بگوییم که اینها جزو فرهنگ حساب نمیشن. باید جواب این را داد. و یک سری سوالای دیگر.
مثلاً اینکه اگر همه چیزهایی که تو قرآن هست همونیه که اعراب میفهمیدن، این تبیان لکل شیء یعنی چه؟ این ادعاهای بزرگی که تو قرآن هست که همه چیز تو اینه، به نظر نمیآید که از در حجم اینقدری بشود با کلمات همه چیزو توجیه داد.
حضرت علی و کنارهگیری
یعنی باید قبول کرد که متن وجود دارد. بنابراین آیه منظوری ممکن است به غیر از آن چیزی که من میفهمم داشته باشد. یعنی این باید عرفی بودن را مشخص بکند دقیقاً که منظورش این است که واقعاً همین است که اینجا نوشته یا پشتش چیزهای دیگر هم هست. مثلاً بحثهای مختلف دارد. به آنها چگونه میشود رسید؟
من به بحث دوم میخواهم برسم، حق دارم بگویم شمس یعنی پیغمبر، قمر یعنی مثلاً حضرت علی یا نه؟ ببخشید. بفرمایید. این کل شیء که الان میگویید این حرفها را بله من میدانم که من کل شیء نیست. نه میدانم میخواهم یک مثالی بزنم. من میخواهم یک مثالی بزنم که اگر هم بحثی یک جا هست تو قرآن میگوید که ما به ملکه سبا همه چیز دادیم.
کل شیء. خب اگر بگوییم که ما این را افتضاح میکنیم قرآن را خب اینجا را میخونیم میگوییم که خب بله. یعنی اصولاً این نشان میدهد که اصطلاح کل شیء چیز نیست. حالا بگذار من یک نکته دیگر باز. ولی بله کل شیء معنیاش همین است. حالا یک نکتهای که فراموش کردم حالا هی دارد چیز میشود طول میکشه.
بگذارید من یک سوال دیگر میخواهم مطرح کنم. فرض کنید که شما نظریه عرفی بودن را قبول کردید و قبول کردید که واژه را باید همانجوری فهمید که عرب میفهمید. خب؟ حالا دو تا سبک کاملاً متفاوت وجود دارد در فهمیدن واژه. همین الان تو قرآن. یکی اینکه به شدت میروند سراغ ریشهیابی لغت. خیلی کلاسیکش این است. میخواهند ببینند شورا یعنی چه.
میروند نگاه میکنند شورا ریشهی این کلمه از چه آمده. واژهشناسی به معنای ریشهیابی میکند. و بعد این را به معنای مثلاً معنی آن واژه میگیرند. اینکه مثلاً چرا به این میگفتند شورا؟ چرا به آن میگفتند مثلاً کلمه سلم مثلاً از کجا آمده؟ این یک علم به اصطلاح فقه اللغه که لغت را اینجوری بهش نگاه میکند که تبارش چیست.
از کجا آمده و بعد معنیشو سعی میکند روشن بکند. یک روش دیگر این است که میروند به ادبیات عرب جاهلی مراجعه میکنند. کاربردشو نگاه میکنند. کار ندارند این لغت چگونه ساخته شده. نگاه میکنند عرب چگونه این را استعمال میکرده. خب؟ و یک سبک دیگر که وجود دارد این است که تأکید روی کاربرد واژه در خود قرآن.
کاملاً این سبکها میشود از هم اینها را به شما یک تفسیر برداری اینکه چقدر از هر کدام اینها دارد تو معنی واژهها استفاده میکند چیز است فرق میکند. این با فرض اینکه عرفی بودن را بپذیریم باز این اینجا باید یک تصمیمی بگیریم. من دارم چیزهایی که میشود بهش فکر کرد را میگویم.
که واژه اصولاً من اگر واقعاً جایی یک اصطلاحخواری پیش میآید سر واژه است دیگر. دو تا تفسیر وجود دارد. اساسش این است که این واژه را ازش چه میفهمیم. باید تکلیف واژهها را روشن کنیم. چگونه میشود معنی واژه را فهمید؟ خب من سوال به اندازه کافی فکر کنم مطرح کردم. این قرآن که بوده این هم تفسیر نوارتیه دیگر. نه برعکس.
عرفی بودن در فرق این کلمات همهش چیز است کلمات خداست. پیغمبر هم هیچ دخالتی نداشته. کلمه را من چه میفهمم ازش؟ من الان از واژه مثلاً بله یعنی در واقع معتقدند که زبان قرآن زبان حجاز همان ۱۵ قرن قبله. همان زمان با آن زبان یک نفر آمده اصطلاحاً میگویند استادانه صحبت کرده. خب دیگر یعنی اگر پیغمبر هم قصهشو گفته تو همان زبان صحبت کرده دیگر. نه.
تفسیرهای متأخر
اگر بخواهیم بفهمیم باید ببینیم تو آن زبان چه میگفتند. چه میگفتن؟ اگر مثلاً این حس را شما میخواهید بگویید که همه این حرفها را میشود در مورد اگر تجربه نبوی نباشم صدق میکند. میگوید نه این دو تا دقیقاً دو تا نه قرآن نمیگوید. نه قرآن میگوید.
خب مثلاً یک طوری که هم راحت مثلاً فرض کنید شما قبول کنید که مثلاً ببینید در ببخشید در تجربه نبوی تأکید روی این لول سومه. تو عرفی بودن اصولاً عرفی بودن همین لول یک و دو را همه قبول دارند وقتی میگویند عرفی بودن.
آنهایی که حرف از تجربه نبوی میزنند این است که یعنی ذهنیت پیغمبر جهانبینی عرب که تو ذهن پیغمبره دخالت دارد. این هم همان لول یکه. چه؟
من آن را قبول کردم که تو لول یکه. نه از کجا قبول کردی؟ به خاطر همان واقعاً این هست که در که زبان نمیشود جدا کرد از این. بله خودت فکر کن. حالا نظریه صحیح چیست دیگر؟ من سوال مطرح کردم. سه لول در واقع نمیشود این را جدا کرد. بله دیگر. سه لول مثل ترجمه نمیشود. بله آفرین.
سه لول را قبول بکنیم یک چیزی زیاد پیغمبر میتونسته واسطه آن لول سوم باشد یا نباشد. یا خدا برای اینکه ما چیز دیگر لول سوم یعنی خداوند مسامحه کرده یعنی با تساهل با مردم رفتار کرده. این یک چیزی از فرهنگشون هم آورده برای اینکه خوششون بیاید یا بهتر بفهمند. خب میتواند پیغمبر ناخودآگاه این کار را کرده باشد یا خداوند خودآگاه این کار را کرده باشد.
ولی خب من فکر میکنم که لازم نیست فقط یکی از اینها را داشته باشیم. یک کلاه. میتواند دو تا از این یعنی هم عرفی باشد هم یک طوری استادانه باشد که بتواند بین عرف و هم عمل کند. یعنی اینکه ما وقتی اینقدر آزادانه صحبت میکنیم که میدانیم که اینهایی که الان میشنون حرف ما را این برداشت را میکنند.
خب آن برداشت هم منظورم هست. خب. اما یک برداشتهایی هم هست که در حقیقت در این سطح نیست. خب؟ آن برداشتها هم منظورم هست. خب. خب. این یعنی مثلاً عرفی بودن قابل جمع با عرفی بودن. بله. من گفتم که بله. من گفتم اینهایی که عرفی بودن معتقد هستند اصولاً حرف این است که خب زبان همان زبان عربه.
همان همین هر کدام یک شاعر عرب هم میتونست این را بزند. ولی در نهایت استادی گفته شده. برای همین است که نمیشود مشابهش را آورد. چیزی فراتر از بگذار من الان بحثم این نیست. چون میدونی بعدیها من بگذار بحث نکنم.
من فقط خواستم یک سوالاتی مطرح بکنم که بشود روش فکر کرد در جلسههای آینده. بگذار من جلسه آینده سعی میکنم نشان بدهم بهتان که اصلاً واژهها آن واژههای اعجاز نیست. مثلاً عرفی بودن آن معنا به نظر من درست نیست.
من خودم میخواهم سعی کنم که نظر من هم این نظریه. حالا چه جوری میفهمیدن؟ یا چه میفهمیدن و چه جوری میفهمیدن؟ چرا غلط میفهمیدن؟ من برای اینکه هیجان زیاد بشود این حرفو میزنم. من میخواهم بگویم به این هم فکر کنید.
ممکن است واژهها بدیهی نیست که برای تفاهم واژهها واژههای زبان عرب به همان معنایی که اعراب استفاده میکردند. مثلاً برای فهمیدن یک واژه بروم شعر عرب را نگاه کنم. من میخواهم یک خورده موضوع پیچیدهتر از این است که بله من هم میدانم بله. خب.
حق خلافت و فرهنگ قبیله
بگذار من قرار شد در مورد خارج از این بحثهای قرآن به یک دلایلی در مورد یک سری چیزهای به قول ایشان فرقهای صحبت بکنم اینجا. در مورد تشیع و اینجور چیزها. جدا از این بحثهاست واقعاً. ربطی به بحثهای من به قرآن ندارد. حالا دلایل تاریخی دارد که چرا کار به اینجا رسیده که مثلاً یک حرفهایی زدند، برداشتهایی شده.
کار به جایی رسیده که جلسه قبل یک نفر از من پرسید شما شیعه هستید یا نه؟ از این حد مثلاً ماجرا بیخ پیدا کرده. من از اولش گفتم که دوست بحثهای فرقهای دوست ندارم. اینجوری تعبیر شد که لابد یک مشکلی میآید در واقع. مشکل خیلی حادی وجود دارد که من نمیخواهم وارد این بحثها بشوم.
ولی چیزهای دیگری را هم تشخیص داده. مثلاً در یک جلسهای به عنوان اینکه باید به خلفای راشدین احترام گذاشت، حالا به این شوخی و جدی گفتم حضرت عمر. گفتن که اصلاً به عمر باید دیگر این خیلی چیز شد دیگر. برای یک خورده مثل بیاحتیاتی خیلی بیخ پیدا کرد که اینجا اصلاً حضرت عمر گفتن. بعد من آخر این جلسه میخواهم باز بگویم حضرت عمر.
بگویم چرا میگویم که باید گفت حضرت عمر. شوخیه. حضرت عمرش شوخیه. جدیش این است که چرا باید به خلفای راشدین احترام گذاشت. معلوم است این ممکن است خیلی کارهای بدی هم کرده باشد. حالا بگذارید اول یک خورده در مورد عقاید خودم در مورد عقاید تفریحی عقاید چیز صالحه خودم. چه؟ بپرسید. نه بگذارید من بگویم بعداً.
نه عقاید هم اصولاً ممکن است خیلی با عقاید عرف عام یک فرقهایی بکند. ولی نه در آن حدی که شاید بعضیها سوال میکنند که شیعه هستی یا نه. بگذارید اول میخواهم یک خورده در مورد مسائل همین شیعه و سنی اصولاً چه جوری شروع شده صحبت کنم. واقعاً الان قبل از اینکه شروع بکنم میگویم اصلاً علاقهای به اینکه چنین حرفهایی بزنم نداشتم و ندارم.
دلیلش هم قبلاً به این آقای به همان که خیلی توضیح دادم ولی این چیزها را نگاه کن خوب منعکس نمیکند. حالا من شاید یک روزی در مورد اینکه چرا این بحثها به نظر من، چون همین جلسه هم مثلاً مجموعه عقاید من معلوم باشد که چرا خیلی علاقهای به وارد شدن به این بحثها ندارم.
خب بگذارید اول در مورد یک چیز بفرمایید. شما یک سوال دارید؟ نه تو را خدا دیر شده. این احادیثی که بحثهایی که اینجا میکنیم، اصولاً خیلی نه. خب، پس بحث چیست؟ یعنی مثلاً باید این را چه کار کنیم؟
این جلسات، این جلسات قرار در مورد قرآن صحبت کنیم و مثلاً اینکه قرآن را میشود فهمید، نمیشود فهمید، چگونه میشود فهمید. اصلاً قرآن درباره، قرآن موضوعش چیست؟ درباره چیست؟ خب، میخواهید بگویید که اینها، اینها، این الان جزو آن جلسات نیست. تو آن جلسات چون در مورد قرآن، آنجا هم استفاده از احادیث غیر چیز نیست، نامعقول نیست.
اگر لازم شد، مثلاً میشود به یک حدیثی استناد کردن. منتها خب حدیث یک خورده چیز است دیگر، باید که چقدر محکمه، کجا نقل شده، اولین بار کجا دیده شده. اما مجموعه احادیث متأسفانه نه شیعه، نه سنی، خیلی چیز نیست. بررسی شده نیست.
مثلاً فرض کنید حدیثی هست که میگویند که در یک کتابی در قرن دوم هجری نوشته شده، آمده. ولی آن کتاب نمونده. ما این نقل را در یک کتابی داریم میبینیم که قرن دهم هجری نوشته شده و دارد استناد میکند به آن کتاب قرن دوم که ما نداریم.
جنگهای داخلی مسلمانان
که باید به این آدم اعتماد کنیم که آن کتاب دستش بوده و نوشته. من میخواهم بگویم یعنی اصولاً یک حدیث مهم است که اولین بار تاریخ از روی کاغذ کجا چیز شده. اصلاً بررسی شده نیست متأسفانه. ولی میشود. فکر کنم دیگر الان همین چند تا مرکز خوب واقعاً کارهای کامپیوتری الان تو قم هست.
من نمیدانم این کارها را هم میکنند یا نه، ولی خیلی کار میکنند. به نظر میآید این را خیلی جدی گرفتن. کلی کار میشود کرد. شما میتوانید همه احادیث را ببرید در کامپیوتر یک جوری و از آن سورت کنید از روی تاریخ. کار ندارم. خیلی کار میشود کرد که تا حالا نشده. سنیها هم نمیکننها، شیعیان هم نمیکنن، سنیها هم نمیکنند. بگذارید به حرفم برسم.
الان تو این بحثها، البته احادیث، بحثهای تاریخی بعد از نزول قرآنه. پس احادیث و روایات تاریخی مؤثرن. یعنی اینجوری نیست که تاریخ ضعیفتر از احادیث باشد. مثلاً میگویم که احادیث جزو تاریخنها. الان تاریخی یعنی چیزی که نقل شده برای ما که این را گفت، این اینطوری کرد. تاریخی یعنی چیزی که به ما رسیده و تضمین خدایی پشتش نیست. تضمین خدایی نیست.
آره، حالا مثلاً اگر فرض کنید درباره قرآن، بذارید، بگذارید من بحث کنم. اگر جایی مثلاً احتیاج به استدلال و اینها بود، صحبت کنیم. بگذارید من اول از اینجا شروع کنم که من نظر شخصی خودم را دارم.
ببینید، هیچ شکی من برام نیست که این ماجرای غدیر خم به همین شکلی که روایت میشود اتفاق افتاده و هیچ معنیای نداشته غیر از اینکه پیغمبر حضرت علی را به عنوان جانشین خودش معرفی کرده.
این اولین چیزی که من، به نظر من این کاری که علامه امینی کرده، یک جوری مسئله را احساس میکنم حل کرده. یعنی واقعاً عجیبه یک نفر بخواهد بیاید بگوید این اتفاق نیفتاده و آن جمله گفته نشده.
باید یک توجیهات عجیب و غریبی که بعضیها میکنن، بعضی از برادران اهل سنت میکنند که منظور مثلاً پیغمبر این بوده که هرکی با من دوسته باید با علی هم دوست باشد. مردم داشتن میرفتن، همه را جمع کرده، رفته بالای منبر گفته مثلاً این من با این دوستم، شما با این دوست باشید. یک خورده چیز است.
یعنی کلاً توجیهاتی که، بگذارید یک توجیه دیگهای که حالا شاید کمتر این شنیده باشید،. من یک توجیه خیلی واضح دارم که پیغمبر یک جوری درباره جانشین خودش حرف زد و حضرت علی را، به غیر از اینکه همه، همه اخباری که ما از داخل سقیفه، اونجایی که این اتفاق افتاد که ابوبکر را انتخاب کردن، به ما رسیده،.
من نمیخواهم بگویم این اخبار درستن یا غلط،. ولی به هر حال تقریباً تو همه کتابهای تاریخی که در آن مورد بحث کردن، مثلاً تاریخ طبری، یا تاریخ یعقوبی که اینها معتبرن دیگر، یا حتی فکر میکنم تو صحیح بخاری، کتاب اهل سنته، این ذکر شده که عدهای تو آن جلسه به هیچ وجه قبول نکردن و گفتن به غیر از علی کسی را قبول نمیکنیم..
یک اتفاق تاریخی که ظاهراً افتاده آنجا، بحثهایی بوده، جنگ و جدلی بوده و یک عده کوتاه نمیاومدن. برای چه کوتاه نمیاومدن؟ لابد یک حرفهایی، بگذارید من یک دلیل بگویم که به نظر من از همه دلایل واضحتره.
ابوبکر که میگویند که سنت پیغمبر حضرت ابوبکر، که میگویند سنت پیغمبر را اجرا میکرده، خودش جانشین برای خودش تعیین کرده و هیچکی تو این اختلاف ندارد. اگر، اگر سنتی بوده که جانشین تعیین نکنند و پیغمبر نکرده، کسی را برای خودش، ابوبکر چرا این کار را کرد؟
ابوبکر، عمر و مکانیسم جانشینی
مکتوب کرده که عمر جانشین منه. و عمر برای جانشین خودش حداقل مکانیسم با خودش داشته. کسی را تعیین نکرده، ولی عدهای را تعیین کرده و قرار شده اینها بروند بحث بکنند و یک فردی را تعیین کرده که حرف آخر را بزند. که فامیل عثمان بوده. بله.
ببینید این، این اتفاقها، مخصوصاً این اتفاقی که برای ابوبکر افتاده که تعیین کرده، به نظر من معنایش این است که همه میدانند که نه، پیغمبر این را نگفته بود که یک نفر را تعیین کرد. یک نفر را معرفی کرده، به غیر از حالا آن ماجرای غدیر. میگوید هیچ کسی، شیعه و سنی روی این شکی ندارد که ابوبکر مکتوب کرد که عمر جانشین منه.
یا خلاف سنت پیغمبر کرد که سنیها قبول نمیکنن، برادران اهل سنت قبول نمیکنن، یا اینکه اگر سنت پیغمبر بود، پس آن بالا هم یک اتفاق مشابهی حتماً افتاده دیگر. افتاده. من بهتان میگویم که چنین اتفاقی افتاده. من دلیل نمیارم، دارم عواید خودم را میگویم. چیز اول به اصطلاح چه میگویم؟ این باید تفهیم اتهام هنوز نشده که اصلاً دفاع کنم.
اول حرفامو میزنم بعد تفهیم اتهام میشود بعد شروع میکنم اصلاً دفاع کردن، دلیل آوردند. بگذارید یک چیز دیگر بگم، یک خورده نقدتر. شما میخواهم به قرآن استناد بکنم. نه با آن آیههای خاص.
تمام پیغمبرها شاگردهای خاص داشتن. بدون استثنا. یعنی یک پیغمبر که یک جا ظهور میکرد، یک عده آدم خیلی خیلی برجسته اطرافش، مثلاً فرض کنید که نوح صریحاً قرآن ذکر میکند که ابراهیم از پیروان نوح بوده.
صریحاً ذکر میکند که لوط آن آدم اصلی که مثلاً تحت تأثیر ابراهیم خودش پیغمبر شد. یا مثلاً فرض کنید شعیب، حضرت موسی. این پیغمبرها چیز تولید میکردند. به هر حال یک نفری اطراف پیدا میشد، آدم خیلی سطح بالایی بشود. و حرفم این است که، من میگویم حرف نقد میزنم، تاریخی نیست.
اصلاً ادعایی وجود دارد که این شخص، اگر قبول کنید که یک چنین شخصی اصولاً باید وجود داشته باشد، لااقل یک نفر. در کل این شیعه و سنی و همه برادرها که غیر از حضرت علی کسی کاندید یک چنین چیزی هست؟ یعنی مثلاً اهل تسنن اعتقاد دارند که ابوبکر این آدم این شکلی بوده که خیلی مثلاً به مدارجی رسیده و میتونسته جانشین معنوی پیغمبر باشد؟
اصلاً ادعاش هم ندارند. آنها هم قبول دارند که حضرت علی آدم خاصی بوده، با بقیۀ فرق میکرده. خود عمر و ابوبکر هم قبول داشتن. ولی خیلیها، خیلیها آدمهای بدی نبودند. عمر خیلی روابطش با حضرت علی خوب بود.
مرتب کمک میخواست، دیر میکرد، میرفت، یک جوری معنویت حضرت علی را همان زمان هم همه قبول داشتن. همین الان هم اهل تسنن قبول دارند در حدی که شما احتمالاً نمیدونید. یعنی ببینید، اهل تسنن اصولاً الان چیزی که خیلی بینشون متداوله، این چیزه، تصوفه.
خیلی خیلی بیشتر از ماها، آنجا شاخهها و گرایشهای تصوف در واقع وجود دارد. ما اینجا مثلاً خیلی دراویش و صوفیا در اقلیتان، آنجا تقریباً اصلاً سنی بودن در تمام محلهایی که سنی هستند، نه فقط کردستانیها، همهجا همراه با یک جور تصوف.
و تمام این فرقههای صوفی سنی بدون استثنا نسب خودشان را به حضرت علی میرسونن. به عنوان افتخار اینکه مثلاً یعنی، چند آدم معنوی آنجا سراغ ندارند که عارف باشد به غیر از حضرت علی. اهل تسنن هم همینجوریان.
فرقههای غالی و مقام علی
اینکه نمیدانم یک فرقهای تو یک شاخهای وجود دارد که دشمن حضرت علیان، خب، یک فرقهای هم اینور وجود دارد میگوید از علی خدا. اینها چهار نفر، کلاً چهار نفر. اینها با آنها درن. اینها را اصلاً تو کفه ترازو، اصولاً ببینید حرفی در مورد معنویت و مقام حضرت علی از نظر معنوی نیست.
هیچکی حرف ندارد و فکر میکنم که قرآن یکی بخواند، احساسش این است که خب این پیغمبر، شیعه خاصش کیست؟ که هی تو قرآن ذکر میشود که مثلاً به کان مثلاً ابراهیم میگوید و کان من شیعته لا ابراهیم و ان من شیعته لا ابراهیم، در مورد حضرت نوح میگوید. یعنی یک پیغمبر را که میگوید، یک آدم خاص هست که این دارد راه را دارد ادامه میدهد از نظر معنوی.
آنها پیغمبر میشدن، حضرت علی پیغمبر نشده، ولی به نظر میآید واقعاً در رفتن از اینکه اینجا مثلاً چیز خاصی نبوده در مورد حضرت علی خیلی سخته. نه تاریخ چیزی به غیر از این میگوید به ما، نه، یعنی واقعاً این ماجرای غدیر را خب ماجرای مهمی است، تقریباً همه قبول دارند که اتفاق افتاده.
توجیهاتی که میکنن، یکی دو تا توجیه دارند که یکیشون مسخرهست، یکیش از آن هم بدتر است. میگویند دعوا سر نمیدانم غنائم یک جنگی بوده، برای این پیغمبر این کار را کرده که از علی را مثلاً متهم بوده به اینکه غنائم را بد تقسیم کرده، برده از علی را که مردم کتکش نزنن، مثلاً. خب دیگر، به هر حال.
من این مجموعه عقاید من در مورد این است که به نظر من پیغمبر جانشین خودش را معرفی کرد به مردم و مردم به دلایل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی نپذیرفتن. و یک جوری به نظر من احساس میکنم که معلوم بود که نمیپذیرن. پیغمبر خودش میدونست که نخواهم پذیرفت. به دلیل، به دلایل قبیلهای. پیغمبر پیغمبر شده، رئیس مثلاً حکومت شده، همه قبایل زیر دستشان.
حضرت علی مثلاً پسر عموشه. یک مشکلاتی وجود داشت. تو دعواهای بین انصار و مهاجرین، به نظر که جو یک طوری است که احتمال اینکه نپذیرن زیاد، حداقل. برای همین مثلاً ببینید یک نکته این است که پیغمبر از غدیر را میتونست جای خودش نصب کند و حالا فوت کند ولی این کار را نکرد.
تو قرآن این مسئله چیز نشد، به اصطلاح تثبیت نشد. من اینها را به این معنی میگیرم که جو جامعه یک طوری بود که احتمال خوبی وجود داشت که تخطی بکنند از این امر. ولی به هر حال امر معرفی وجود داشته، بنابراین واجب بود، از نظر دینی واجب بود که مردم بپذیرند، برای اینکه پیغمبر تعیین کرده بود که این بهترین کسی است که میتواند جای من باشد.
این در مورد حضرت علی و چیز دیگر نمیدونم، بفرمایید. یک سوال، تو این قبایل و اینها مردم آن تفکر میکنند که آقا احتمال زیاد تفکر میکنند که آقا بعدش تو قانون اینها، مثلاً این ماجراهای مثلاً ازدواج با اینها، ممکن است مردم خیلی حرفها بزنن. ولی خب، واقعاً آمده.
بگذار من یک چیزی بهت بگویم. من شخصاً معتقدم اینها ممکن است بعداً لازم بشود تفتیش بشود. من میگویم اصلاً خوب شد که این اتفاق افتاد. من برخلاف یک عده که معتقد هستند که باعث انحراف در اسلام شد و اگر مثلاً حضرت علی خلیفه اول میشد چنین میشد و چنان میشد، اصلاً اینجوری نیست.
یعنی اینکه شیعه تبدیل به یک اقلیت شد، با توجه به حرفهایی که من قبلاً اینجا زدم، برای من واضح است اقلیت بودن شیعه را سالم نگه داشت. سنیها چرا، برادران اهل سنت چرا اعتقادهای عجیب و غریب پیدا کردن؟
اولیالامر و اطاعت از حاکم
مثلاً اعتقاد، این اعتقادی که اهل سنت پیدا کردن که اولیالامری که تو آن آیه آمده، یعنی هر کسی که حاکم بشه، معاویه هم مثلاً حاکم شد، اولیالامر باید ازش، واجبه از نظر دینی ازش اطاعت بکنیم. آخه این حرف شد؟ به نظر من برادران اهل سنت یک چنین چیزهایی میگویند. چرا؟ برای اینکه اکثریتان دیگر. اکثریت در چیست؟
اکثریت در به شدت همیشه در چیست؟ به اصطلاح در هجوم خرافات و عقاید بد و اقلیتی که سالمتر میماند. پس خوبه، ببین خوب است که تعیین بشود یک عده آدمهای خاص مثل سلمان و ابوذر و مقداد و نمیدانم این آدمهای عمار یاسر، آدمهای خالصتر بروند تو آن اقلیت، یک اقلیت تشکیل بشود که اینها بدونن که حق اینجاست. این را باید گفت بهشان.
خب؟ ولی خوب است که اقلیت بمونن. یعنی خیلی هم اتفاقاً بدی نیفتاده که مثلاً فرض کنید تخطی صورت گرفته. میخواهم بگویم وقتی که وقتی حکومتی میشه، حکومتی میشود اینطوری میشود. من میخواهم بگویم اصولاً سنتی که غالب میشود خراب میشود. شیعه هم حکومتی شد. شیعه بعداً حکومتی شد و خب یک خورده خراب شد.
به نظر من این یک خورده خراب شد. این دکتر علی شریعتی تمام دعواش این است که اصلاً ای کاش این صفویه تشکیل نمیشد. میگوید که این اقلیت بودن، حس انقلابی داشتن شیعیان، که کلاً یک به یک آدمهایی که تحت فشارن، هر کسی نمیره. اینها در معرض اینن که اینها را بکشند. هر آدم مثلاً منفعتطلب متوسطالحالی نمیره شیعه بشود.
وقتی خطر مرگ وجود دارد، آدمهای خاص میروند شیعه میشوند. پس اقلیت بودن خوب بود برای شیعه. من اصلاً کلاً چیزی ندارم، مشکلی ندارم با اینکه این اتفاق افتاد. فکر میکنم اینکه تو قرآن ذکر نشد و پیغمبر نصب نکرد، برای درست شدن یک چنین اقلیتی لازم بوده است.
لازم حالا ببینید، اتفاقی که میتونست بیفتد این است که قبل، ما یک خورده جو زمان مرگ پیغمبر این است که ناگهان در همان یکی دو سال آخر، کمتر از دو سال، همه اعراب مسلمان شدن.
حالا همه حرف دارند. قبایلی هستند که همین دیروز داشتن بت میپرستیدن. آنهایی که من یک بار این تعبیر «یدخلون فی دین الله» اینها همینجور داخل شدن. اصلاً اینها چیزی نمیفهمن. اصلاً نمیدونن اسلام چیست، احکامش چیست.
نماز هم ممکن است هنوز نخونن. فقط یک جوری یک چیزیان. انقیاد سیاسی را قبول کردن که این پیغمبر مثلاً رئیس کل ماست. برای اولین بار در طول تاریخ قبایل عرب زیر لوای یک حکومت سیاسی دراومدن. معلوم است این جو شکننده است.
وگرنه من زور بگویم که آقا حالا پیغمبر مثلاً فوت کرد، حتماً باید این آدم را از همان قبیله، از همان خانواده اصلاً قبول بکنند. یک آدم ۳۵ ساله که جد و آباد اینها را دیگر جنگ و کشته. اینها همه با حضرت علی بد بودن.
اکثر این قبایل قریش آدمهایی بودن که آدمهای متنفذ، بدشون میاومد از حضرت علی. به خاطر اینکه این جز دلاوریهایی به هر حال داشت، یک چیز بود به اصطلاح، آدمهای زیادی را از بین برده بود ظاهراً تو جنگها. از اونطوری که به نظر میآید.
کلاً یک آدم ۳۵ ساله تو عربستان حکومت، فکر کنم در هیچ قبیلهای در ۱۰ سال کسی زیر ۶۰ سال رئیس نشده. این ۳۵ ساله را نمیپذیرفتن. آن هم پسرعموی پیغمبر. یک مشکلاتی وجود داشت. که من فکر میکنم که من احساسم این است که اصلاً اتفاق بدی نیفتاده. خب، پس اسلام از اول چرا اومد؟
حکومت و ضرورت تشویق
اینطوری حکومتی شد که بعداً به اینطوری خراب میشه؟ خب، برای اینکه حکومت لازم بود که برای تشویق بشود. یعنی چه؟ این چه ربطی به حرف من دارد؟ نه. از نظر فرهنگی من این کار را سلطه سیاسی اسلام ندارم که اسلام روی این اتفاقی که افتاده یک خوبیش این است که چون مردم یک جوری همه روی ابوبکر تا حدود زیادی اکثریت توافق کردن حکومت قوی تشکیل شد.
اگر پیامبر علی را نصب میکرد و از دنیا میرفت حکومت ضعیفی میشد، اختلافهای داخلی پیش میاومد و اصلاً اینکه اسلام بتواند گسترش پیدا بکند یک سواله. وجود حکومت خوبه، حکومت سیاسی قوی. ولی که آن فرهنگ خالصتر هم حالت اولویت تو آن حکومت پیدا کند. نه همین اتفاق به نظر من در مجموع مفیده.
از نظر فرهنگی خوب است که آن آدمهایی که یک خورده با فرهنگترن، یک خورده بیشتر میفهمند از اسلام و اینها بروند تو اقلیت. حکومت که اصل آن را خراب میکند. چرا اصل آن را خراب میکنه؟ به خاطر اقلیتشون. خب اقلیت که وجود دارد. الان هم همیشه اقلیت دارد حرف درست را میزند. همین الان هم تو ایران هم همینجوریه.
خب پس یعنی چه؟ یعنی چه قرار است بشه؟ آخه این الان با این من و به اما، به اصل این خیلی هم اومدند. جواب بدهند یا نه؟ من این الان فرض میکنیم همینطور آ، شما سوال کلی دارید. خب حالا که بعد که حکومت مثلاً یک جوری فرهنگش خراب میشه، حکومت تشکیل بدهیم یا نه؟ حکومت تشکیل بدهیم یا نه؟
چرا تشکیل شده است؟ چرا آن وقت چرا باید؟ باید تشکیل میشد، باید تشکیل میشد یا نه؟ قبول ندارید که باید تشکیل میشد؟ حکومت اسلامی را باید تشکیل میشد. برای اینکه مثلاً مواویل مسلمون شدن اصلاً مرزهای سیاسیشون، تربیتها تربیت شده پیغمبر. خب؟ باید تشکیل میشد. ما میخواهیم اسلام را تو دنیا مثلاً تبلیغ کنیم.
موضوع این است که احتیاط اگر وجود دارد، فکر کن همه چیزهایی که من به شما میگویم را شما قبول داری، الان یک حکومت تشکیل دادی. یعنی میدونی که ممکن است فساد پیش بیاد، میدونی ممکن است استبداد و شکاریهایی پیش بیاید. خب من نمیگویم هر حکومتی تشکیل بشه، هر چقدر هم احتیاط بکند زود فاسد میشود. ببخشید. کاری که اختلاف ندارد، ما کار خودمان را میکنیم.
حکومت خودمان را تشکیل میدهیم. شما باید این کار را بکنید که تو حکومت خودمان هم یک اختلافی داریم، نه اینکه یک اقلیت سلطه. نه لزوماً. اگر الان من فکر میکنم فرهنگ مثلاً به جایی رسیده که یک حکومتی تشکیل بشود و خیلی هم سالم بمونه. ولی آن موقع مثلاً ممکن بود نشود.
این کار را اصلاً کرد. آخه بحث را جدا. آخه حکومت یک چیز دیگر. حالا من حرفهای هر حرفهایی که زدم، این چیزها را قبول دارید خیلی تو حاشیه است. من دارم صحبت این را میکنم که یک اقلیتی آنجا به وجود آمد که اقلیت باشعورتری بود.
مثلاً اصحاب یک خورده برجستهتری توشون بودن. حرف و بحثی که الان مطرحه این است که کاندید این است که جانشین معنوی پیغمبر باشد به نظر من. و ماجرای غدیر خم خیلی ماجرای از نظر تاریخی معتبر و توجیه خوبی به غیر از اینکه مسئله جانشین بودیم ندارد.
من این حرفها را اینجوری دارم میزنم که یک چنین جریانی به نظر من. حالا من یک ایشان یک سوالی کرد که مثلاً تو قرآن نیومد، مردم حالا یا قبول میکردند یا نمیکردن. اصلاً اسلام از بین میرفت. سازشکاری شده که تو قرآن نیامده.
غیبت نص صریح حکومت در قرآن
من دارم میگویم که تو قرآن نیامده به نظر من خوب بوده. اصلاً این اتفاق بدی نبوده که تو زمانی مثلاً ۱۴۰۰ سال و خوردهای سال قبل اقلیت مثلاً یک خورده با فرهنگتر بوده. حالا این خیلی نکته مهمی نیست. من یک توصیفی دارم میکنم با یک شواهدی. خب. حالا یک یک ماجرای موازی تاریخی.
اینکه اعراب خلاصه در زمان خلیفه دوم که من دیگر اسمش را نمیخواهم بگم، که خیلی حساسیت ظاهراً روش وجود دارد، ایران را فتح کردن و یک سری جاها را فتح کردن. کلاً در حکومت اسلامی، اینها چیزهای تاریخی بدیهی است. چیزهایی در داخل حکومت اسلامی به غیر از بردهها، یک طبقه اجتماعی به وجود آمد که بهشان موالی میگفتند.
اینها آدمهای غیرعربی بودن که آنجا زندگی میکردند و مسلمونهای غیرعرب هم حالا در مثلاً فرض کنید ایران داشتن. همه امپراتوری ایران، امپراتوری ایران طبق اسناد مشخص تاریخی تو وضع خیلی بدی بود. از نظر سیاسی، نارضایتی مردم خیلی زیاد بود و حتی از نظر دینی. یک عالمه این آخرهای حکومت ساسانی ما اینجا قیامهای دینی داریم، مثل مثلاً مانیها.
اینها اصولاً مردم انگار از این طبقات روحانی زرتشتی و اینها به کلی چیز شدن، زده شدن. به نظر میآید که تو ایران به غیر از مسئله سیاسی که ایران فتح شد، مردم خیلی راحت دین جدید را قبول کردن. دلبستگیشون به دین قبلیشون خیلی کم بود. معمولاً اینجوری است که مثلاً شما نگاه کنید یک چیز خیلی ساده تاریخی.
فرض کنید که اینها از اسلام به کلی ناراضی بودن. مثلاً زرتشتی بودن خودشان را بیشتر هنوز دوست داشتن. چند سال بعد از ماجرای صدر اسلام، ابومسلم ایرانی از اینجا پاشده رفته اصلاً در و داغون کرده آن جریان خلافت اموی را. یعنی ایران یک جوری از سلطه مثلاً اعراب میتونستن، حکومت مرکزی اعراب را فتح کردن عملاً ایرانیها. ولی کاری نکردن.
نه غیرمسلمون شدن، نه اونجایی حکومت زرتشتی را خاطره از زرتشتی شدن دوباره نیست تو تاریخ. به غیر از یک جریانهای خیلی خاص. من میخواهم بگویم این به نظر میآید که مردم آنقدر از دین قبل خودشان ناراضی بودن که این دین را یک جوری پذیرفتن.
خب؟ ولی یک جریان تاریخی خیلی بدیهی این است که اعراب از زمان دیگر معاویه به بعد دیگر اصلاً حکومت اسلامی نبود، حکومت عربی بود.
نژادپرستانه بود کاملاً. موالی یک چیزی در حد بردهها بودن. کسی عرب نباشد اصلاً آدم حساب نمیشد. مردم ایران تو امپراتوری به این بزرگی که خودشونو تقریباً بزرگترین امپراتوری دنیا میدونستن، تحت سلطه یک آدمهایی قرار گرفتن که دیگر واقعاً دینشون هم خیلی دین چیزی نیست، یعنی وجه اصلیشون دینی نیست، فقط قدرت سیاسیان. خب؟
اینها به نظر میآد، به نظر میآید خیلی جاها یک دلبستگیهایی به اسلام وجود دارد ولی با اعراب به شدت مخالفن. من سوال خیلی ساده این است دیگر. عکسالعمل طبیعی مثلاً مردم ایران چیست؟ یک حکومت عربی وجود دارد که اینها آن حکومت آن اکثریتیان که آنجا دارند حکومت را تشکیل دادن که دارند به اینها ظلم میکنند.
و اینها میشنون که در آن جایی که حکومت اسلامی هست، مثلاً در کوفه، یک عده آدمهای مخالف، یک اقلیتی وجود دارد، اپوزیسیونی آنجا وجود دارد از نظر سیاسی.
این طبیعی نیست که موالی گرایش پیدا بکنند به اپوزیسیونی که در اسلام وجود دارد؟ برای اینکه من دین خودم را دوست دارم، دین جدید خودم را، ولی در عین حال این آدمهایی که این دین جدید را آوردند به شدت دارند ظلم میکنند.
ظلم حاکمان و نمایندهدین
من ذهنیّتم چه میشه؟ که اینها نمایندههای اصلی آن دین نیستند، نمایندههای اصلی دین یک کسهای دیگهایان و بعد میشنوم که بله آنجا اتفاقهایی هم دارد میافته، زدند نوه پیامبر را کشتن، آن اقلیت تحت فشاره. من میخواهم بگویم خیلی طبیعی ایرانیها گرایش به شیعه پیدا کردن. به دلیل اینکه با حکومت مرکزی اعراب به شدت مخالف بودن.
یعنی بهشان تحت ستم بودن و دوست داشتن که بر علیه حکومت مرکزی حتی یک کاری بکنند. ولی در عین حال این را به نظر میآید پذیرفته بودن. خیلی طبیعی است که ما گرایش به شیعه پیدا کردیم، گرایش به آن اقلیت پیدا کردیم. چون آن جمع ناراضی این حکومت هستیم. دیگر ناراضیها چه کار میکنن؟ میروند سراغ اپوزیسیون.
میروند سراغ آن عدهای که از نظر سیاسی تو اقلیتان و تحت فشارن، مثل خودشان. اصلاً احساس همدلی به وجود میآید. وقتی من در حکومتی تحت فشارم، میشنوم که آنجا هم یک عده آدمهایی از خودشان هستند، نوه پیامبر را مثلاً، اینها هم تحت فشارن. خب معلوم است که من گرایش قلبی پیدا میکنم به آن آدمهایی که آنجا هستند.
قبول دارید؟ من میخوام، این نکته خیلی مهمی میخواهم بگویم. برخلاف حرفهایی که ما خود ما ایرانیها میزنیم، بیشتر از اینکه ما حق و باطل را تشخیص بدیم، ما مخالف اعراب بودیم، برای همین شیعه شدیم. خیلیها میخواهند این مانور میدهند که ما این ملتی هستیم که نمیدانم اهل حقیم و نمیدانم باطل، اصلاً اینجوری نیست.
ما خیلی طبیعی شیعه شدیم به دلیل اینکه شیعه مخالف حکومت مرکزی بود که به ما هم داشت ظلم میکرد. همدلی داشتیم، هر دو تا تحت ستم یک حکومت بودیم. در ایران یک حتماً آدمهایی که اهل حق بودن و حق و باطل تشخیص میدادن، بگذار من در مورد موالی، موالی خیلی چهره روشنی در اسلام، تو تاریخ اسلام اصلاً به صورت قطع.
تمام ماجراهای بعد از ماجرای کربلا، خونخواهی از امام حسین، تحت در واقع سیطره خاص موالی بود. یعنی اولین جنبشی که بعد از کربلا خود کوفیها را انداختن که سرکوب شد، اینها عرب بودن، کوفیها بودن. ولی مختار موالی را جمع کرد و زد همه را در و داغون کرد.
یعنی حتی در حکومت آنجا هم کسانی که از نظر نظامی رفتن شیعه را تقویت کردن، همین موالی بودن. آدمهایی که قبول، قبول نداشتن که تحت سیطره یک حکومت نژادپرست عربی زندگی بکنند.
و این توضیح من این است که از اولش اکثریت غریب به اتفاق ما ایرانیها و سایر موالی به این دلیل شیعه، طرفدار شیعه شدیم، نه اینکه خیلی آدمهای با فرهنگ و با شعوری بودیم، اسلام را مثلاً از اینها بهتر میفهمیدیم.
اینکه یک جوی اینجوری وجود دارد، من اینها تفتیش باید بشوم. جو اینجوری وجود دارد که ما مثلاً یک جوری یک ملتی هستیم که حق را شناختیم و اصلاً این را کشف کردیم. ما کجا ما ملتی هستیم که حق را شناختیم؟ چه وضعی داریم دیگر؟
یعنی کلاً ما مردم اینقدر دروغ میگیم، مثلاً ما تو دنیا شهرت داریم که چاپلوسترین مردم دنیا هستیم، واقعاً هم هستیم. و اینکه ما خیلی این حس ایرانیها که چون شیعه هستند، ما خیلی موجودات تاریخی مهمی هستیم، مثلاً اهل حقیم، من این را قبول ندارم.
به نظرم خیلی ایرانیها و سایر موالی خیلی طبیعی طرفدار شیعه شدن. یعنی شیعه اینور بیشتر گرایش بهش پیدا شد تا در خود آن محدودهای که حکومت عربی مستقر بود.
صفویه و گسترش تشیع
یعنی شیعه شدن ایرانیها اگر تا حدی زیادش را در واقع صفویه، یعنی اجبار، اجباری شد؟ نه، شیعه اثنیعشری در زمان یک یک جوری عمومیت پیدا کرد اجباری شد ولی نه تشیع خیلی زود نقل مکان کرد به سمت مثلاً آل بویه شیعه بودن دیگر شمال کناره دریای خزر یکی از مراکز تشیع بود زدند آنها هم زدند خلافت عباسی را داغون کردن کلاً ما ایرانیها در طول تاریخ چند بار پاشدیم اینها را زدیم در و داغون کردیم شما یک خورده ایران جذب ایران را با من یک خورده سعی کنید یک تصوری بسازید برای خودتان ایرانیها آقای همه دنیا بودن حالا یک عده عرب آمدند نژادپرستانه دارند بهشان حکومت میکنند این حس مخالفت با حکومت عربی خیلی شدید
بوده خیلی طبیعی است که اگر دو تا فرقه پیدا بشود که یکیش حکومتیه اینها اهل تسنن حکومتی بودن این آن اکثریت به اصطلاح اسلام آن تمام آن اتفاقهای بدی که برای یک اکثریت میافتد افتاده آن آیه را من به عنوان یک نمونه اشاره کردم آن تعبیر عجیب و غریب به نظر من که هرکی حاکم شد بپذیریم کی چنین حرفی میزند که خدا امر کرده به مؤمنین که هرکی حکومت را دست گرفت ازش به معاویه میگویند حضرت معاویه آخه این باید بچه به هر حضرت علی هم میگویند حضرت علی دیگر خودت میبینی عجیب و غریبه آدم بگوید حضرت یزید امام حسین را بکشند تو تاریخشون میگویند اینجا حضرت علی حضرت معاویه آمدند اینجا همدیگر را بله زدند
کشتن حضرت معاویه را حضرت یزید نمیگن حضرت معاویه را میگویند من میخواهم بگویم اصولاً این جریان تشیع در ایران را فقط یک چیز کوچیکی دارم میگویم چیز عقلی من میخواهم خیلی نبالیم به خودمان فکر نکنیم که تشیع به عنوان یک دین حق ما به عنوان یک آدمهای خیلی خیلی حقشناس که خوب اسلام را بهتر از همه میفهمیم فهمیدیم که حضرت علی و فرزندانش مثلاً دارند حرف درست را میزنند ما خیلی طبیعی شیعه شدیم گرایش به شیعه پیدا کردیم تا جایی که تو قرن مثلاً دهم رسماً اینجا حکومت شیعه به وجود آمد و همیشه هم با سنیها در حال چیز بودیم اختلاف بودیم من دارم میگویم شیعه تو ایران به خاطر این نبود که میخواست یک سری مثلاً یعنی مثلاً از همکیشهای خودش را جدا بکند چه کار کند؟
موالی و گرایش به شیعه
آن دلیلی که آنها شیعه را انتخاب کردن به خاطر این نبود که بیشتر مردم شیعه بودن شیعه الان هم حالا در اقلیتان به خاطر این بود که میخواست یک استقلال سیاسی داشته باشد من هرکی تو این که همه مردم شیعه بودن ندارم من میگویم مرکز تشیع تا قبل از صفویه اصلاً اکثریت هم از اینها اکثراً نمیگویم اکثریت شیعه بودن میگویم گرایش به اقلیت به ایران منتقل شد یک جوری شمال ایران خیلی از مرکز شیعه از مثلاً کوفه و جنوب سوریه اینجاها که بیشتر شیعه بودن آمد تو ایران من همیشه اکثریت طرفدار حکومت مستقرن من میخواهم بگویم که چرا ایرانیها گرایش بیشتری به شیعه نشان دادن تا خود اعرابی یا جاهای دیگر مثلاً خب من حرفم اکثریت مردم ایران نمیزنم اکثریت مردم ایران به دلیل منافع خودشان با اعراب همکاری کردن ولی تشیع تو ایران گرفت دیگر این را قبول ندارید تشیع اصولاً به جای در تمام پهنه حکومت اسلامی خیلی در ایران چیز شد مصریها هستند خیلی جاها هستند فاطمیها هم رفتن تو مصر حکومت اسماعیلی تشکیل دادن ببین الان زیدیها هم تو یمنان این تمام شیعیان موالیان که عرض کردم زیدیها تو یمن همین الان هم مستقرن اسماعیلیها اصل حکومتشون جریان اسماعیلی در جنوب در مصر بوده بعداً هم منتقل شده بین مسلمانهای هند من دارم این توجیه میکنم که ایرانیها اصولاً شیعه غیر شیعه خیلی نمیفهمیدن خیلی امیدوار نباشیم به خودمان که مثلاً اجداد ما حق را تشخیص دادن اجداد ما فقط به خاطر این که شعار بودن میفهمیدن که این حکومتی که هست غلط است سنی اهل سنتان ایدئولوژی این حکومت مستقر بود خب طبیعی است که از این تبعیت نمیکنند آنهایی که یک خورده چیزن حس مخالفت دارند یک عدهای که خب سازشکارن با هر حکومتی سازش میکنند من دارم توجیه میکنم که این موالی چرا در تاریخ اسلام اینقدر به شیعه توجه کرده و شیعه شدن جنگیدن برای شیعه نه برای اینکه فرق حضرت علی را با ابوبکر میفهمیدن برای اینکه فرق خودشان را با اعراب میفهمیدن خیلی با همدیگر فرق دارند