در این جلسه شبهه بهعنوان نتیجهٔ فرض غلط و زاویهٔ نگاه بررسی میشود. فاصلهٔ زبان از ریشه، ریفرنس واژه، و مشکل عربزبان با معانی نو در قرآن مطرح است. ایجاد مفاهیم دینی بدون سابقه، وجوه و نظایر، و احتیاط در فهم واژههای قرآن محور بحث است.
من میخواهم اول باز یک نکته در مورد شبهه بگویم. یک شبهه، شبهه میخواهم ایجاد کنم. در مورد این چیزهای کلیای که در مورد شبهه گفتم، میخواهم یک بار یک چند تا مثال بزنم، تأکید کنم روی یک نکته خاصی که دفعه قبل یک اشارهای کردم، که خیلی از شبههها در واقع اینجوری ایجاد میشوند که اول یک کسی مثل اینکه یک فرض غلط میکنه، بعد بر اساس آن یک چیزهایی را مثلاً یک جور خاصی بهش نگاه میکند که در اثر همان فرضی که کرده.
مثلاً فرض کنید یک نفر فرض میکند که خب، پیغمبر یک آدم معمولیایه. بعد وقتی مثلاً به تاریخ اسلام نگاه میکنه، یا به قرآن نگاه میکنه، یک جور خاصی در واقع دارد نگاه میکند دیگر.
فرضش این است که این پیغمبر نیست. بنابراین مثلاً آیات قرآن را دارد میخونه، یک جور خاصی میخونه که انگار یک آدم اینها را نوشته، یا همهچیز را اینطوری نگاه میکند. بعد یک فکتهایی در، در واقع یک چیزهایی را طوری میبیند که من اگر مثلاً اعتقاد داشته باشم که این پیغمبر هست، اونطوری نمیبینم، جور دیگهای اصلاً میبینم.
بعد این نحوه نگاه خاصش در واقع یک جوری برایش میتواند شبهه ایجاد بکند. من میخواهم یک مثال خیلی ساده بزنم. هیچوقت تا حالا شنیدید کسی به عنوان یک شبهه این را مطرح بکند که مثلاً چرا خدا مثلاً قوم نوح را نابود کرده؟ یا بعضی از این اقوام تو قرآن به صراحت نوشته که خدا بعضی از این اقوام را به کل نابود کرده.
هیچوقت این به عنوان یک ایراد شنیدید که کسی بگوید مثلاً چرا خدا این کار را کرده؟ چرا خدا یک قومی را نابود کرده؟ هیچوقت معمولاً این نکته خاصی حساب نمیشود. خداوند خودش اگر هر این موجودات را خلق کرده، من هم به دلایل مثلاً مصالحی که بوده اینها را همه را نابود کرده، توسط مثلاً یک چیزهای بلایای آسمانی، خب؟
این خیلی پس این نکتهای نیست که خدا مثلاً اراده بکند یک قومی را به کل ریشهکن بکند. همه آدمهای یک قوم را از بین ببرد به غیر از چند نفر، خب؟
حالا بیاید من یک شبهه خیلی تاریخی معروف، من اصولاً زیاد به شبهههای تاریخی علاقه ندارم در موردشون صحبت بکنم. ولی مثلاً فرض کنید این ماجرای بنیقریظه. یک قوم یهودی هستند، متهم به خیانت شدند، طبق بدترین روایت مثلاً یک تعداد خیلی زیادشون کشته شدند.
یعنی حکم داده شد که اینها همه مثلاً باید اعدام بشن، خب؟ من میخواهم شما اینجوری فرض بکنید. اگر من فرض بکنم که پیغمبر واقعاً با خدا ارتباط دارد، این اصلاً از نظر من مشکلی حساب نمیشود.
بلایای آسمانی و نگاه به وقایع
همانطوری که خدا میتواند اراده بکند با بلایای آسمانی مثلاً یک قومی را به کل از بین ببرد، یعنی زن و بچه و همه موجودات حتی موجودات زنده آن اطراف را از بین ببرد، خدا میتواند اراده بکند مثلاً یک قومی را توسط کسانی که ایمان آوردند از بین ببرد دیگر. اصلاً مشکلی نیست.
من میخواهم بگویم اگر من به پیغمبر بودن پیغمبر اعتقاد داشته باشم، اینکه یک چنین حکمی صادر شده و اجرا شده، این اصلاً از نظر من چیز عجیب و غریبی نیست. کما اینکه خدا میتواند خودش رأساً مثلاً توسط بلایای طبیعی این کار را انجام بدهد، توسط مؤمنین هم میتواند این کار را انجام بدهد.
ولی اگر من بیام پیغمبر را به عنوان یک انسان فرض بکنم، بعد ممکن است به نظرم برسد که خب این خیلی خشونت بیش از حدی بوده اینجا به کار رفته.
ببینید، اینکه فرضم این باشد که دارم در مورد یک مسئله تاریخی بین انسانها دارم مسئله را اینجوری بررسی میکنم یا این یک واقعه خاص مثلاً الهیای را، این ماجرای ماجرایی که از طرف پیغمبر گذشته و اینجا یک ارتباط خاصی وجود دارد، نگاه من به این مسائل فرق میکند.
آنوقت ممکن است اصلاً یک چیزی که تو شرایط عادی سؤالبرانگیزه و شبهه حساب میشه، اینجا شبهه حساب نشود. متوجه هستید؟ من دارم این را به عنوان یک مثال ساده دارم میگویم که نوع نگاه، یعنی فرض اینکه این کسی که اینجا هست، این پیغمبر هست، با خدا ارتباط دارد یا ندارد، معنی خیلی چیزها را میتواند تغییر بدهد.
بنابراین در صورتی مثلاً این مسئله، مسئله حاده، من اگر یک آدمی را که یک آدم عادی است، یک چنین فرمانی داده باشد، خب آره، یک آدم عادی از کجا میداند که این آدمها مثلاً ممکن است پشیمون بشن، ممکن است تغییر بکنند. این در مورد قوم نوح من هیچ مشکلی به نظرم نمیرسه. خدا خودش به نوح میگوید که اینها دیگر هیچکدومشون ایمان نمیآرن. خب؟
بنابراین حکم این است که تو همین آدمهایی که ایمان آوردند را نجات بدهد، بقیۀ قرار از بین بروند. خدا میتواند تشخیص بدهد دیگر این قوم ازشان چیزی، حتی خود حضرت نوح بعد از اینکه یک جایی تو قرآن خدا به حضرت نوح این را میگوید که اینها دیگر ایمان نمیآرن، یک جایی خود حضرت نوح مثل یک علم الهی دارد تو دعای خودش به خدا میگوید که اینها لم یلد، لم یلدو الا فاجراً کفاراً.
میگوید اینها حتی به دنیا هم دیگر نمیآرن. یعنی از این قوم کسی که فاجر و کافر نباشد متولد نمیشود. خدا میتواند تشخیص بدهد که یک قوم یک جوری شده که دیگر بهتر است که از بین برود. خب؟
بنابراین اگر من یک جوری به علم الهی، نظارت الهی در زمان پیغمبر اعتقاد داشته باشم، خیلی چیزها با توجه به این اعتقاداً قابل توجیه، اصلاً مشکلی حساب نمیشود و اگر اعتقاد نداشته باشم خیلی چیزها ممکن است مشکل حساب بشود.
زاویه نگاه و شبههبرانگیزی
این منظورم اینه، یک مثال زدم که فرض و نوع نگاه من به اینکه مسائل چه جوریان، از چه زاویهای نگاه میکنم ممکن است در واقع یک جوری بعضی چیزها شبهه حساب بشوند یا نشن. اصلاً جا برای فکر کردن و سوالبرانگیز باشند برام یا نباشد. خب حالا این برای این مثال طبق معمول مثالهایی که میزنم مثالهای شاذن، رادیکالن یک خورده.
میتونستم مثال دیگر بزنم. حالا یک یک مورد اینجوری میخواهم بگویم که مثل اینکه یک دیفالت وقتی که وجود دارد، مثل این جوکی که میگویند یک نفر آمد یک استکان را برداشت، گفت که این چه جور استکانیه که سرش بسته است؟ بعد تهش هم نگاه کرد، گفت تهش هم که بازه. در واقع استکانه از آنور بود.
این اول فرض را بر این گرفت که خب مثلاً این دارد درست گرفته نگاه میکند. از اینور نگاه میکند میبیند سرش بازه، از آنور هم نگاه میکند تهش بسته است، متوجه نمیشود که اشکال از خودشه، برعکس گرفته. دو تا ایراد میبینه، یکی سرش بسته است، یکی تهش بازه. از آنور بگیرد، ایرادش درست میشود.
حالا ببینید مثلاً من حالا چون در مورد توصیفهای بهشت صحبت کردیم، من ندیدم خیلی روی این کسی ایراد بگیرد، ولی همینجوری شنیدم. مثلاً جایی تو کتاب یا چیزی نخوندم به عنوان یک مسئله که خیلی یک جای مهمی مطرح شده باشد، ولی میگویند که چرا بعضی از توصیفهای بهشت یک جوری مخصوص مرداست. مثلاً به مردها وعده حورالعین داده شده. حالا حورالعین یعنی چه؟
حالا من نمیدانم. به هر حال لابد همان میفهمم حورالعین یعنی چه دیگر. به هر حال یک جوری انگار که بهشت یک جایی است که مردها قرار است برن، بعد مثلاً آنجا یک زنانی مثلاً هستند برای اینها. فرض کنیم که مؤنث هم هست، حالا حورالعین یک زن مثلاً زیباست، خب؟ صفتهایی هم که میآید مثلاً یک جوری مؤنثه.
خب این چیز است دیگر، اینکه این یک ایراد حساب میشود. چرا تصویر بهشت تو قرآن اصلاً یک چیزی است که به درد مردها میخورد. خب دیفالت این است که خب پیغمبر خودش مرد بوده، یک توصیفاتی کرده که خب مثلاً خودش خوشش میاومده لابد. حالا مثل همان توصیفهایی که در مورد اعراب میگویند. و بگذارید من یک میخواهم بگویم که یک یک چیزی میتواند این باشد دیگر.
ممکن است بگردیم، فرض کنیم که این درست باشد. مثلاً یک توصیفاتی واقعاً وجود دارد که یک جوری مربوط به زنانیه که در بهشت هستند. یک جور یک جنس مؤنثی آنجا هست که به درد مردها میخورد.
طبیعیش این است که بگردیم ببینیم آیا چیزی که یک نفر فرض کنید واقعاً خیلی صادقانه دارد نگاه میکند. میبینید مثلاً یک جاهایی توصیفهای توصیفی از بهشت هست که بیشتر به درد زنا بخورد، برای آنها جالب باشد. اگر اینجوری هست، خب مثلاً خب دیگر مردها با زنا یک فرقهایی دارند.
توصیف بهشت و تفاوت زن و مرد
چیزهایی که اینها را مثلاً ممکن است علاقه داشته باشند با همدیگر فرقهایی دارد و بعد خب مثلاً فرض کنید برای مردها یک چنین توصیفهایی آمده، ممکن است مشابهش برای زنا آمده باشد. مثلاً حالا نگاه کنید ببینید این به وضوح این آیهای که در مورد میگوید که در توصیف بهشت میگوید که اینجا ولدانٌ مخلدون هستند. یک بچههایی که یطوفون یطوف علیهم ولدانٌ مخلدون.
چون یک فضایی را تصور بکنید، یک جایی که بچههایی هستند که انگار حالت پذیرایی کردن از افراد تو بهشت را دارند. اصولاً یک چنین محیطی برای یک زن بینهایت جذابتر از یک مرده. اینکه یک جایی که بچهها در آن باشند. خب مردها خیلی من فکر نمیکنم مثلاً وسوسه بشوند بروند یک جایی حالا مثلاً یک تعداد، ولی واقعاً برای زنا یک بهطور غریزی یک جذابیتی خاصی دارد.
حالا نکته این است که این را مثل همان استکان که از آنور گرفتن، این هم به عنوان ایراد میگویند. میگویند این پیغمبر، مثلاً من این را میگویم جایی نخوندمها ولی شنیدم. جاهایی هم که چیپ میشینن صحبت میکنند که پیغمبر این نظری به بچهها هم داشته انگار. دقت میکنید؟
یعنی چون دیفالت این است که پیغمبر چیز بوده دیگر، مرد بوده، توصیفاتش هم مرد یک بچه به چه درد این مرد میخوره؟ لابد مثلاً میخواسته یک مثلاً بلایی سر این بچه بیاورد. یعنی وقتی شما فرضتون بر یک چیزی باشد این را انگار باور کردید که پیغمبر مردی و حالا همان را چیز عرب بودن و مرد بودن یک چیزهایی دارد میگه، چیزها را یک جور دیگر ای میبینید.
که اگر درست مثلاً یک خورده مثلاً یک لحظه فرض بکنید که شاید هم این کتاب الهی باشد، فکر میکنم راحتتر میتوانید پیدا بکنید. توصیفهای بهشت خیلیهاش اینگونه هست، میشود تشخیص داد که بعضیهاش برای زنا جذابتره، بعضیهاش برای مردها جذابتره و باید هم همینجوری باشد دیگر، قرار نیست یک جور دیگر ای باشد. من همینجوری شما من دقیقاً همینجوری به اشاره گفتم، مثال نزدم دیگر وسط مثلاً یک بحثی بود که چیزهای دیگر میخواستم بگویم.
این اصولاً خیلی نکته ایه که شبهه تولید میکنه، اینکه یک دیفالتی یک نفر دارد، انگار مطمئنه که خب این یک مرد عرب فلان چیز سالی که اینگونه فکر میکند و در فرهنگ باز، وقتی اینگونه نگاه میکند بعد واقعاً یک سری ایرادام میبیند دیگر.
بعضی چیزها را برعکس میبینه، بعضی چیزها را از آن ور میبیند و بعد همه اینها را را همدیگر به نظرش میرسد که یک شبهه و ایراد مهمی است. در حالی که اگر فرض بکنید که در واقع این واقعاً پیامبره، اصلاً آن چیزها را آنگونه نگاه نمیکنید بهش. یک جور دیگر ای نگاه میکنید و همه چیز هم خیلی خوب به نظر میرسد.
جذابیت مردانه و زنانه در توصیف
خب همینجوری در تکمیل آن حرفهایی که در مورد هم چیز بود، در مورد این توصیف بهشت، خلاصه چون یک بار صحبت کردم گفتم که یک اشاره به این موضوع هم بکنم. واقعاً مردانه هست اصولاً یا نه.
به نظر من اینجوری است که چیزهای مردانه وجود دارد، چیزهای زنانه، عموم همهشان تقریباً عمومیان به غیر از اینکه بعضیها جذابیت بیشتر برای مردها دارد، بعضیها برای زنا دارد، یک جوری به هر حال برای هر دو تا یک جذابیتهایی وجود دارد.
یک دلایل خیلی پنهانی متکئون علی الارائک برای زنا جذابتره. دلایلش پنهانیه. یک جوری مثلاً یک تکیهگاه داشتن و یک جایی تکیه دادن، این یک جوری از نظر روانشناسی با زمانگی سازگاری بیشتری دارد تا با مردانگی. جذابیت بیشتری دارد.
حالا چرا؟ چون جزو اسراره. ها؟ آره، یک جایی مثلاً باشد، آن که کلاً این هم یک ایراد ایشان دارد میگوید که اصولاً در زبان عرب همه چیز مثلاً جمع وقتی که یک جمعی از مرد و زن باشد، طبق قواعد گرامری همه چیز در یک چنین جمعی مثلاً ضمایر مذکر میان، نه مؤنث. بله.
میگویند ایشان میگویند که چیز به اصطلاح حتی اگر یک مرد باشد، هزار تا زن باشد، مرد مرد غلبه میکند و بعد مثلاً از میگویند از غلبه میآید دیگر این واژهای که برایش به کار میبرن.
به هر حال اینجوریه، این یک ایشان میگوید که مثلاً متکئون آمده لابد نه آنها مردها هستند که تکیه میدهند. اگر آنگونه باشد دیگر همه جا، یا ایها الذین آمنوا اصلاً کلاً خطاب به مرداست.
زناش لازم نیست کاری انجام بدهند، چیزی بهشان گفته نشده به راحتی. خب، بگذارید من میخواهم امروز یک خورده این چیزهایی که گفتمو یک به اصطلاح جمعبندی بکنم، یک خورده عملیتر حالا یک چیزهایی در مورد واژگان قرآن تا حالا در موردش صحبت کردیم.
نمیدانم میتوانم خوب اینها را جمع و جور بکنم یا نه. یک خورده جمع و جورشون بکنیم و یک مقدار مثلاً اینکه حالا از اینها چه نتیجهای میگیریم؟
چگونه میشود حالا معنی یک واژه را خوب فهمید؟ این واژهها یک جوری واژههای واقعاً مستعمل عرفی زبان عربی نیستند. واژههایی که مخصوصاً انتزاعی هستند، اینها مفاهیم خیلیهاشون مفاهیم جدیدی هستند. چگونه میشود خلاصه این مفاهیم را خوب فهمید؟ اصلاً الان یک واژه از قرآن یک نفر بگوید، چگونه میشود معنیشو سعی چگونه میتوانیم سعی کنیم معنیشو بفهمیم؟
چه ابزارهایی داریم برای فهمیدن یک واژه؟ اصلاً هیچکدوم از این باز میخواهم تأکید کنم این بحثهایی که دارم میکنم واقعاً بحثهای مربوط به قرآن نیستا، شما هر متن ادبی این بحثها را دارد. الانم میکنم. اخیراً همین دو هفته قبل یک کتابی منتشر شده واژهشناسی حافظ.
اصولاً برای هر شاعری شما میتوانید یک واژهشناسی منتشر کنید دیگر. هیچ شاعری الفاظو مثل مردم عادی، همه الفاظو مثل مردم عادی به کار نمیبره. خلاصه یک دنیای شاعرانهای دارد و بعضی از لفظها را تو دنیای خودش به یک معنیهایی که یک خورده ممکن است رازآمیز باشند به کار میبرد.
شب در شعر نیما و معنی رازآمیز
مثلاً شما فرض کنید کلمه شب تو شعر نیما. منظورش واقعاً اینگونه نیست، به همین معنی که ما شبو به کار میبریم نیست. حتماً شب در همه اشعار نیما یک جوری یک وجه سیاسی دارد. یعنی به استبداد و اینها نظام دارد اشاره میکند. یا رند کلمه معروف رند در دیوان حافظ. دقیقاً یعنی چه؟
یا انواع چیزهای یک سری واژههای خاص را که شاعر هی استعمال میکنه، یک جوری میشود تحقیق کرد که معنی این واژه پیش این شاعر یعنی چه؟ گاهی این واژهها از سنت ادبی میان و در شعر نو مخصوصاً، شعر کلاسیک اصولاً این مشکلو دارد دیگر. هنر کلاسیک خیلی پابنده به یک سنتیه که به ارث میرسد.
مثلاً حافظ خیلی از واژههایی که استفاده میکند به همان معنی استفاده میشود که تو شعر عراقی استفاده میشد. ولی یک سری واژههایی مثل رند و اینها را یک خورده دارد انگار به یک معنای یک خورده خاصتری استفاده میکند. بعضی از تمثیلها را یک جور خاصی استفاده میکند.
ولی هرچه که این ادبیات پیشرفته، مثلاً در شعر نو یکی از بزرگترین مشخصاتش این است که زبان شاعر دیگر زبان خودشه. اینگونه نیست که ازش سنت ادبی بخواهد حتماً پیروی بکند. تا خیلی ممکن است واژهها را تو معنیهای خاصی که خودش مثلاً علاقه دارد به کار ببرد. و این چیزهایی که من دارم میگویم میخواهم تأکید کنم که صرفاً در مورد مثلاً یک کتاب مقدس نیست.
در مورد هر متن ادبی که یک خورده پیچیده باشد و یک مقدار ابداع در واقع در آن داشته باشد، حتماً میشود این حرفها را زد و میزنند. الان کاملاً این یک کاری است که روی خیلی از شاعرها، نویسندهها به هر حال انجام میدهند. بعضی از واژهها یک جوری در شعر یک آدم وزن خاصی دارد و یک معنی خاصی پیدا میکند.
منتها این واقعاً یک نکتهایه که من فکر میکنم میشود این را ادعا کرده است من که شاید هیچ متنی به اندازه قرآن تا حالا واژه اینقدر واژه جدید استفاده نکرده. مثلاً در فلسفه هایدگر که خیلی واژه میسازه، شاید بشود گفت دهها مثلاً واژه تولید کرده ولی من نمیخواهم تو قرآن بگویم هزاران ولی واقعاً صدهاست.
یعنی چند صد واژه حداقل شما میتوانید پیدا بکنید که به آن معنای عرفی خودشان به کار نمیبرن. شاید هم از هزار تا هم بگذره. میشود اینها را شمرد. تمام این مفاهیم اخلاقی و دینی همهشان یک جورهایی جدیدن. یعنی به دلیل اینکه به جهانبینی قرآن ربط پیدا میکنند دیگر.
چون جهانبینی جدیده، میشود واقعاً یک لیست خیلی بلند تهیه کرد از اینکه این واژهها قبلاً معنیهای دیگهای داشتن. تو قرآن میزان انحراف هم خیلی خیلی زیاده. یعنی بعضی از واژهها واقعاً اصلاً از آن معنی اصلی خودشان در زبان عربی اینقدر دور شدن که اصلاً دیگر یک جوری قابل شناسایی نیستند.
دور شدن زبان از ریشه
یعنی خود آدم تعجب میکند که چگونه در این حد مثلاً دور شدن از یک زبان. حالا من همین یک خورده جلوتر دلیلی میآرم که به غیر از آن چیزهایی که قبلاً گفتم که جنبه تجربی دارد و حتی یک باری خود دلایل غیرتجربی هم آوردم، حالا یک دلیل دیگری تاریخی هم میآرم که متوجه این بشوید که واقعاً چقدر این مفاهیم انتزاعی قرآن دور از زبان و فهم عرب بودن.
حتی بعد از اینکه اسلام در واقع یک جوری مستقر شده و آدم انتظار دارد که این واژهها یک جوری جا افتاده باشند که خب خیلیهاشون افتادند ولی بازم یک مشکلاتی پیش آمده که حالا من یک اشاره بهشان میکنم. من میخواهم اول یک بار دیگر این دو تا چیز را تکرار بکنم.
این دو تا اصطلاح مفهوم و مصداق. سنس و ریفرنس. اگر یادتون باشد تو معنی کردن یک واژه، در مورد معنی واژهها که داریم صحبت میکنیم، دو تا چیز وجود دارد. سنس و ریفرنس. سنس به معنای آن رابطهای که یک واژه، معنی یک واژه با واژهها با بقیۀ واژگان پیدا میکند.
به طور کلی وقتی حرف از سنس میزنن، یعنی رابطهای که بین خود عنصرهای زبان با همدیگر وجود دارد. مثلاً یک واژه به واژههای دیگر. بگذارید یک مثال خیلی ساده بزنم. شما دیکشنری که نگاه میکنید، دیکشنری را که دارید میخونید، یک جوری در واقع انگار معنیای که دارند میگویند سنس واژه است دیگر. یک واژه را دارند با واژههای مترادف برایتان معنی میکنند.
یعنی یک کسی که اصلاً آن زبان را بلد نیست که چیزی نمیفهمه از معنی این واژه. شما یک چیزهایی از آن زبان را میدانید و وقتی این واژه را تو ارتباط با سایر واژهها قرار میدن، یک چیزی از معنی این واژه در واقع شما میفهمید. خب؟ به شرط اینکه بقیۀ واژهها را یک جوری بشناسید.
یعنی دیکشنری خیلی نزدیکه به اینکه سنس یک واژه را انگار دارد بهتان میگوید. و مصداق آن ارتباطیه که یک عنصر زبانی با جهان غیر از زبان در واقع برقرار میکند. با جهان خارج مثلاً، یا جهان در واقع درونی شما. مثلاً فرض کنید من یک اسم یک شیء را میبرم و منظورم یک چیزی در جهان خارجه.
این در واقع ریفرنس این واژه، آن چیزی است که آن بیرون وجود دارد. حالا این دو تا در واقع، من یک مقدار تأکید کردم که اصولاً آن کارهایی که ایزوتسو انجام داده، خیلی نزدیک به آن سنس در واقع واژههاست.
یعنی کاری که دارد میکند این است که جایگاه یک واژه را تو کل ساختار واژگان دارد سعی میکند به دست بیاورد. شیوه تحلیلش هم در واقع روشهای تحلیلش اصولاً اینجوریان. بیشتر متمایل به این هم که شما سنس را بفهمید.
ریفرنس واژه و جهان
در حالی که آن حرفهایی که از آقای جوادی آملی من یک خورده حالا در حد یک اسم نقل کردن، گفتم میخواهم یک چیزی بین این دو تا بگم، آنها بیشتر متمایل به تشخیص ریفرنس واژه هست. یعنی اینکه ما چگونه یک واژه را با جهان ارتباط داریم میگوییم. معنی خلاصه به این مربوطه دیگر. من این واژه را که میشنوم به یک چیزی دارد اشاره میکند در جهان خارج.
نمیتوانم در حیطه فقط زبان واژه را معنی بکنم. یعنی اگر معنی یک واژه را با استفاده از واژههای دیگر میفهمم برای اینکه ریفرنسهای آنها را میفهمم. اگر ریفرنس هیچی را ندونم که این برای خودش یک ساختار مثلاً انتزاعی میشود که وجود دارد، خیلی چیزها هم میشود ازش فهمید ولی بدون اینکه به ریفرنسهاش برسیم.
خیلی با اینها همخوانی دارد. خیلی جداشون نمیشود. اینها دارند به کار میروند. خب دارد یک جوری مصداقش معلوم میشود دیگر. وقتی استدلال دارد ریفرنسهاش معلوم میشود. دارد معلوم میشود دیگر. معلوم میشود. یعنی چهجوری؟ یا همان نسبت که شما راجع به مثلاً شما وقتی اطراف این به کار میرود شما آن جمله را باید بفهمید اولاً.
خب؟ بنابراین باید یک کلمهست تو قرآن که من نمیدانم این یعنی چه. آها خب. همه بقیۀ را کامل میفهمم. الان چه کار کنم؟ میفهمم. خب وقتی این دارد کلمه استفاده میشود تو قرآن یک جوری دارد به من میگوید تو عالم واقع چگونه باید استفاده کرد از این. تو عالم واقع چگونه باید استفاده کرد یعنی چه؟
مثلاً خب من یک من این کلمه را مثلاً فرض کن من این کلمه مثل همان سدرةالمنتهی را این اصطلاح را دارم تو قرآن میفهمم. ریفرنسش را از کجا دربیارم؟ خب یک مثال دیگر بزنیم. مثلاً راجع به نه من این مثال را زدم. من میگویم نگفتم من اینطوری نیست. میگویم نمیشود اینها را جداشون کرد اصلاً.
نه، جدا کردن یعنی اینکه خب این یک چیزی است تو زبانشناسی اینجوری نگاه میکنند. یک جدا کردن منطقیه. اینکه من یک بار یک معنی یک واژه را در ارتباط با سایر واژگان دارم بهش نگاه میکنم، این مثل اینکه همان حرفهایی که از آن وایزگربر نقل کردم، از آن سنت آلمانی، واژگان یک ساختار دارد. من میخواهم انگار جای این را تو این ساختار بفهمم.
اینکه این ساختار چگونه منطبق میشود حالا به جهان خارج، این یک خورده بحث میشود جدا کرد یک جوری بهطور منطقی ولی واقعیت این است که بله فهمیدن اینجوری نیست که من این واژه را دارم میفهمم، بگویم الان دارم مفهومشو میفهمم بعد مثلاً این را دیگر حالا بروم سراغ مصداقش.
با همدیگر اینجوری جدا نیستند. ما همه چیزها را در واقع اول بهطور طبیعی شما که دارید رشد میکنید، زبان یاد میگیرید، اول واژههایی را یاد میگیرید که خیلی ریفرنسهای مشخص دارند.
مفاهیم انتزاعی و یادگیری
نام اشیا را یاد میگیرید یا یک سری چیزهای خیلی ساده، مثلاً افعال خودتان و افعال که انسان انجام میدهد را نامشون را یاد میگیرید. اینها ریفرنسهاشون برایتان مشخصه. ولی بعداً مفاهیم انتزاعیتر هیچ مفهومی واقعاً مهم نمیشود. یعنی شما یک مفهوم انتزاعی جدید را چگونه ریفرنسشو پیدا میکنید؟ من ببینید دفعه قبل یک مثالی زدم، دفعه قبل نه قبلتر.
در مورد رنگ. ما حتی در مورد اشیا، در مورد چیزهای خیلی ساده نمیتوانیم مطمئن بشویم که ریفرانسی که من میفهمم با ریفرانسی که شما میفهمید یکیه دقیقاً. میتواند اختلافهایی داشته باشد. ببینید من یک مثال این فرق را بین مفهوم و ریفرنس را میشود بین سنس و ریفرنس را میشود اینجوری شاید با این مثال خوب فهمید.
تعجب نکنید من اینقدر از مثال از رنگ میزنم. چون رنگ در فلسفه زبان خیلی چیز است. در موردش زیاد از مثال استفاده میکنند. خیلی خیلی چیزها را میشود با استفاده از رنگ گفت.
اینکه این سادهاندیشیهایی که ما داریم نسبت به اینکه خیلی واژهها را همه یک جوری میفهمیم و خیلی راحت میفهمیم، اینها خیلی در مثلاً یک مثال من قبلاً زدم که اصولاً چرا ما فکر میکنیم که طیف یک نور که تجزیه میشود هفت تا رنگ دارد؟
این اصلاً کاملاً یک بیمعنیه دیگر. میشود هزار تا هم گفت، میشود پنج تا گفت. اینکه چگونه ما اینها را تقسیم کردیم شده هفت تا، یعنی یک جوری دلبهخواه بودن انتخاب واژهها به نظر میرسد که تو رنگ خیلی تو طیف رنگی مشخصه.
این یک نکته. و خیلی نکتههای دیگر. بگذارید من همینجوری حالا این را گفتم برای اینکه اشاره به این بکنم که ویتگنشتاین که تقریباً شاید بیشتر از هر کسی تو فلسفه زبان حرف زده و کار کرده، اصلاً فلسفه زبان خیلی چیزهاش در واقع ارجاع را میشود به ویتگنشتاین، یک کتاب در مورد رنگ دارد که به فارسی هم ترجمه شده، خیلی هم خوب ترجمه شده.
خانم لیدیا گلستان ترجمه کرده، اسمش که راجع به رنگه. یک نفر که فلسفه زبان بلد نباشد این کتاب را باز کند یک خورده تعجب میکند که چطور ویتگنشتاین چرا در این مورد رنگ دارد حرف میزند. یک کتاب کوچیکیه که همهاش در مورد رنگه. در مورد اینکه چگونه مثلاً مفهوم کدر بودن، من چگونه این را میفهمم.
یک فیلسوفی که دارد در واقع یک زبان یک فیلسوف زبان دارد با تمام چیزهایی که از رنگ میفهمد مثلاً یک کتاب نوشته خیلی نکتههای جالب هست. مثلاً آقای اسدپور شاید دلش بخواهد بخواند.
خیلی با به طور بدیهی میگفت که واضح است که مثلاً ما چیزی که از آبی میفهمیم ممکن است با هم این مشترک نباشد حالا تو آن کتاب ببینید چقدر چیزهای دیگر هست که ممکن است مشترک نباشد. خیلی دیگر یک خورده کتابش یک جاهایش ناراحتکنندهست. بله بگذریم بگذارید من آقا این چیزی که میخواستم بگویم این حرفو زدم میخواهم گفتم مثال بزنم برای سنسورینس.
کور و یادگیری رنگها
ببینید قبلاً هم به این اشاره کردم یک کور چه جوری رنگها را یاد میگیره؟ در حالی که اصلاً ریفرنسشون را در واقع نمیدونه چیست دیگر. ببینید کور اصلاً ریفرنس رنگها را درک نمیکند ولی میتواند رنگها را یاد بگیرد. ازشان استفاده کند، شعر بگوید، تو شعرش این رنگها را خوب استفاده بکند.
بنابراین یک جاهایی میشود یک خورده جدا کرد که مفهوم را از مصداق میشود جدا کرد. یعنی مثلاً یک در واقع چه یاد میگیره؟ این را یاد میگیرد که یک رنگ مثلاً آبی با واژههای آسمان را هم ندیده. در واقع ریفرنس آسمان را هم به طور دقیق نمیدونه ولی یک یک چیزهایی میفهمد دیگر چون صرفاً آسمان به بینایی ربط ندارد.
میداند که آبی را میتواند مثلاً با آسمان به کار ببرد، با دریا هم رنگش با آسمان یکیه. چه واژههایی در واقع هستند که حالا سنس یا ریفرنسهایی هستند که با آبی یک جوری در رنگشون آبیه. بعد اینکه مثلاً میتواند مفهوم پررنگ بودن، کمرنگ بودن را یک جورهایی یاد بگیرد.
طیف را میتواند یک جورهایی بفهمد که اینها یک ترکیبی دارند. ولی ریفرنس نمیفهمه دیگر. همهاش دارد در واقع یک جوری مفهوم تو آن ساختار زبان دارد یک چیزهایی یاد میگیرد. میتواند استفاده بکند بدون اینکه واقعاً به ریفرنسشون برسد.
ببینید من میخواهم خیلی خلاصه بگویم که آن دیدگاهی که ایزوتسو دارد این است که اساس دیدگاهش از نظر فلسفی این بود که واژگانی که در یک زبان وجود دارد، در یک متن در واقع وجود دارد همیشه شما هر متنی را که نگاه میکنید، مجموع واژگانی که در آن وجود دارد یک زیرمجموعهای از واژگانیه که در آن زبان وجود داشته.
بنابراین یک جوری اولاً واژهها گزینش میشوند. بعد هم اینکه اینها با همدیگر ارتباط پیدا میکنن، ساختار پیدا میکنند. ببینید خیلی این دیدگاه خیلی انتزاعیه، خیلی به اصطلاح فرماله، یک حالتی به قول، امم به قول تو قرن بیستم به اینجور دیدگاهها میگویند دیدگاههای ساختارگرا. به استراکچر در واقع خیلی توجه دارند.
اینکه واژگان استراکچر پیدا میکند و این استراکچره که یک جوری جهانبینی پشت این متن را در واقع به نوعی مشخص میکند. ببینید خیلی انتزاعی بخواهید نگاه بکنید، این را من حالا خودم دارم سعی میکنم یک جوری برای اینکه همه شما یک جورهایی ریاضی بلدید، یک خورده ریاضیات مجرد خوندید، میشود تقریباً یک متن را خیلی فرمال اینجوری بهش نگاه کرد. مثل اینکه یک مجموع واژگان را بریزید، اینها اول هیچ ساختاری ندارند.
شما هر جملهای از این متن که میخونید، بین بعضی از این واژهها یک رابطههایی برقرار میشود. خب؟ در اثر مثلاً همنشینی واژهها در یک جمله یا متضاد قرار گرفتنشان، بعضی از واژهها متضاد میشوند یا کنار هم قرار میگیرند. بعد اینکه به هر حال دارید شما بین هر یک جملهای که میگید، در واقع یک استراکچر کوچیکی از یک متن، یک استراکچری در آن واژهها دارد ایجاد میکند.
ساختار متن و نگاه فرمال
نهایتاً کل متنی که میخونید، خیلی فرمال و غیرواقعی دارم نگاه میکنم. ما مثلاً ریاضیدانها اینجوری دوست دارند به زبان نگاه، به یک متن نگاه کنند. مثل اینکه یک مجموعهای از اصولان که دارند به یک چیزی ساختار میدهند.
بعد از اینکه شما مثلاً قرآن را میخونید، همان آن نکتهای که ایزوتسو روش تأکید میکنه، اینکه مجموع واژگان عرب را نگاه کنید، مثلاً مجموع واژگان کلیدی، واژهها حالا من یک خورده درباره این کلیدی حداقل یک چیز خیلی مهمی در موردش میشود گفت.
میشه در موردش میشه گفت کلیدی منظور اینکه نقش مهمی تو این متن داشته باشه ولی حالا بعضی از واژهها به وضوح میتونن از این حالت کلیدی در واقع دربیان. بدون اینکه حالا متن رو خیلی جاها بخونیم.
ببینید واژههای کلیدی قرآن و واژههای کلیدی عرب رو که نگاه میکنیم، ایزوتسو رو این تأکید داره که در واقع یه جوری اون افرازی که کشیده بود واژگان عرب مثل یه افراز مثلاً مستطیلی عمودی افقی که الله اون توی یکی از اون چیزهای بغلیش قرار داره، توی یکی از اون مربع مستطیلهای کنارش، در حالی که واژگان قرآن رو اگه استراکچرشو نگاه بکنید، مثل یه چیزهای دایرهواره که دقیقاً تو مرکزش واژه الله قرار گرفته.
یعنی چیزی نیست که به الله توی قرآن مرتبط نباشه. این در واقع این همون چیزیه که ایزوتسو و اینا میگن که این ساختار جهانبینی مثلاً قرآن فرق داره با ساختار قبلی.
اینجا اون واژه مرکزی فرق کرده، واژهها حول این یه جور دیگهای در واقع استراکچر پیدا کردن. برای خاطر اینکه یه جوری هر آیهای که میخونید حتماً یه ارتباطی به الله پیدا میکنه. اصلاً این واژه الله هم پر مصرفترین واژه در واقع توی قرآن. بدون اینکه حالا چیز شده باشه، صرف شده باشه. در واقع همین یه تک واژهست که خب مرتب هی همهجا تکرار میشه.
بنابراین خیلی فرمال نگاه کنیم، ایزوتسو و اینا اینجوری دارن نگاه میکنن. مثل اینکه من مجموعه واژهها رو دارم تشخیص میدم، واژههای کلیدی رو برمیدارم، بعد سعی میکنم با استفاده از اون حوزههای معنیشناختی کوچک که همون آیهها در واقع اینا رو مشخص میکنن که چیا با همدیگه ارتباط داره، ساختار جهانبینی رو ببینم مثلاً چهجوری شده.
خب این واضح هم هست که این ساختار خیلی خیلی با اون چیزی که قبلاً بوده در واقع فرق فرق داره. بذارید من نمیدونم همینجا این مثال رو بگم. اینکه کلاً یه یه یه چیزی توی ذهن خیلیها هست، اینکه فهمیدن قرآن برای عربها راحتتر از غیرعربهاست. یه
جوری این یه مزیت برای عربزبانهاست که قرآن به زبان عربی نازل شده. من میخوام یه خورده شبهه ایجاد کنم تو این چیز خیلی بدیهی که همه فکر میکنن خیلی بدیهیه. میخوام میخوام بگم که عرب بودن تو استارت زدن خوندن قرآن خب بدیهیه که طرف زبان مادریشو میخونه.
مزیت غیرعرب در فهم قرآن
ولی بعداً این مشکلاتی هم ایجاد میکنه. من میخوام بگم غیرعرب بودن میتونه یه مزیت باشه توی یه فازهای یه خورده بالاتر فهمیدن قرآن. ببینید چرا؟ در واقع بذارید من ماژیک ماژیک ندارم، میکروفونم افتاد. خب؟ بذارید همینجوری همینجوری بگم. ببینید در واقع برای همین چیزهایی که ایزوتسو میگه، شما شما فکر کنید مثل اینکه استراکچر وجود داره، یه سری واژه وجود داره.
این واژهها رو مثل همون یه پارتیشن نگاه کنید. واژهها واقعاً همینجوری همین کارو میکنن دیگه. در واقع یه جوری ما ارتباطمون با جهان خارج رو برای یه چیزهایی اسم میذاریم. این جهان خارج خیلی بیشکله. زبان نباشه، من با یه تودهای از چیزهای پراکنده ارتباط دارم.
اینکه چرا یه مجموعه چیزها رو مثلاً رو همدیگه اسم صندلی براشون گذاشتن، یه مجموعه از چیزهای دیگه رو یه اسم دیگه براشون، مثل اینکه داریم یه دستهبندیهایی انجام میدیم دیگه. نمیخوایم تکتک، اگه زبان نباشه، مثل اینکه هر چیزی برای خودش یه چیزه. یعنی الان این صندلی خب با این صندلی فرق داره.
بنابراین من میتونم برای این یه اسم بذارم، برای اینم یه اسم دیگه بذارم. ما در جهت وحدت بخشیدن به تجربههای خودمون سعی میکنیم که چیزهای خیلی متنوع رو روی شباهتهایی که با هم دارن، مثلاً یه جوری در واقع بیایم پارتیشنبندی بکنیم. بعد روی اون پارتیشنها میتونیم پارتیشنهای کلیتر بسازیم، مفاهیم انتزاعیتر تولید میشه تا اینکه یه جوری زبان ساختار پیدا میکنه. یعنی واژهها ساختار پیدا میکنن.
نظام زبان در واقع به وجود میآد. خب بیا حالا اینجوری نگاه کنیم. فرض کنید که شما زبان عربی رو خیلی خوب بلدید. در واقع اون پارتیشن عربیشو خوب بلدید که چیه. درست؟ حالا یه واژه جدید تولید میشه.
یه واژه جدید تولید میشه یعنی مثلاً مثل اینکه حالا یه پارتیشنهای دایرهوار داره تولید میشه که بعضی از اون قسمتهای مربع مستطیل، یه گوشه از اون، یه گوشه از این، یه گوشه دیگهای، اینا میافتن داخل این پارتیشن.
شما چون عادت دارید به اون واژههای اون زبان، این واژه واقعاً یه واژه جدیده دیگه. مثلاً فرض کنید واژه کفر، یه واژه جدیده. واژه هدایت توی قرآن یه واژه جدیده. اینجوری نیست که مشابهش مثلاً، مثلاً شما اگه خودتون فکر کنید با جهانبینی عربی قبل از قرآن اصلاً هدایت یعنی چی؟
تا شما یه جوری به اینکه یه راه معنوی انسان باید تو زندگی خودش طی بکنه و این راه به سمت خداست و بعد نمیدونم پیامبرانی وجود دارن و اینا، اصلاً این مفهوم هدایت نمیتونه وجود داشته باشه.
این دیگه استدلال خیلی ساده منطقی که واژه هدایت یه جوری یه مفهوم این مفهوم یه مفهوم جدیده توی زبان عرب. خب؟ حالا چه اتفاقی میافته برای آدمی که عربی خوب بلده؟ این یه جوری مقاومت میکنه در مقابل اینکه این پارتیشن قبلی خودش شکسته بشه واقعاً.
مقاومت زبان مادری در برابر معنی جدید
نیست؟ خیلی طبیعیه دیگه. یعنی برای یه آدمی که یه زبان بلده و حالا از یکی از واژههای قدیمی همون زبان که به یه معنای دیگهای استعمال میشده، ما داریم این مفهوم جدید میسازیم، این خودبهخود یه جوری یه مقاومتی داره در مقابل اینکه این اینو به عنوان یه واژه جدید بتونه بفهمه.
یعنی اصلاً دنیا رو یه جور دیگهای در واقع نگاه کنه. یه پارتیشن قدیمی وجود داره، یه مفهوم جدیدی با بعضی از اون پارتیشنهای قبلی اشتراک داره. شامل بعضیهاشون هست، با بعضیها اشتراک داره، به بعضی دیگه هم قطع نکرده. خب اینجوری نگاه کنید، میتونه این مشکل پیش بیاد. یعنی در واقع چه مشکلی پیش بیاد؟ و
وقتی که این آیات قرآن رو دارم میخونم، یه جایی وقتی به واژه هدایت میرسم، به نظرم میآد که اینجا مثلاً فلان واژه مناسبتره از هدایت. . این در واقع مثل اینکه این در واقع مثل اینکه یک پارتیشن وجود دارد، این هدایت یک چیزی اینجوری. این آن آیه اشاره مثلاً به هدایت در یک وجهی دارد که با این اشتراکش با این یک خورده سازگارتره.
مثل اینکه من احساس میکنم که اینجا یک واژه مناسبتر از هدایت، انگار این واژه جای واژه دیگر ای نشسته. میدونی منظورم چیست؟ یعنی خوب انتخاب شده باشد که این مشکل یعنی خوب انتخاب شده. یعنی یک کلمه ای که همه ی معنی ها را استنباط میکند و به یک معنی دیگر بی ربطی استفاده میکند.
بیشتر خوشش نمیآید ولی قشنگه که بله یک معنی جدیدی را میسازد ولی یک مقدار هم نزدیک به آن بالاخره یک مقداری هست. این کسانی که هم زبون آن هم میفهمند. نه. منظورشان. نه اصلا موضوع یک چیز دیگر است. موضوع این است که اینجا نمیدانم حالا شما از حرفای من چه برداشت کردید. موضوع این است که این واژه اصولا وجود ندارد در زبان.
یعنی یک مجموعه از چیزها هست که شما مثلا همه صندلی ها را در یک واژه چیز میکنید میریزید در یک مجموعه و یک اسم برایشان میذارید. خب؟
حالا اگر من مثلا بخواهم یک واژه ای تولید بکنم به دلایلی که بعضی از صندلی ها در آن باشند، بعضی از مبلام در آن باشند، بعضی از چیزهای دیگر هم در آن باشند این واژه برای یک آدمی که قبلا به آن تقسیم بندی عادت کرده فهمیدنش سخته.
خب اگر واقعا یک جا میبیند چرا یک واژه جدید استفاده نکند؟ چرا یک واژه از همان قبلی ها استفاده نکند؟ اگر واقعا هیچ ربطی ندارد آدم میگوید خب باید یک لغت یعنی هیچ ربطی ندارد. من نمیفهمم یعنی هیچ ربطی ندارد.
من به یک دلیلی جهان بینی ام یک طوری است که بعضی از صندلی ها و مبلا و نمیدانم حتی میزها اینها با همدیگر یک وجه مشترکی من میبینم که قبلا شما نمیدیدید. من دارم میخواهم برای این پارتیشن یک اسم بگذارم.
مفاهیم دینی بدون سابقه
گوش میل؟ مفهوم هدایت وجود ندارد به این معنایی که یا مثلا کفر. اصلا این مفهوم وجود ندارد. خیلی از واژه ها در واقع وجود نداشتن. برای اینکه آن مفاهیم اصلا مفاهیم دینی هستند. آن دین وجود نداشته. دین توحیدی. جهان بینی وجود ندارد. دقت میکنید؟ گفت مثل اینکه یک چیزهایی یک حالت های روانی هست که همشون یک مایه هایی از هدایت دارند. خب؟
اینها قبلا هر کدومشون یک اسمی داشتن. ولی من یک جوری دارم بر اساس جهان بینی یک اسمی روی همه این چیزها میذارم. خب؟ مثلا ببین متوجه هستید یا نه؟ همین مثالی که من حالا ببین یک آدمی که به پارتیشن قبلی عادت دارد وقتی این واژه را میشنوه و حس میکند که اینجا رفرنس به صندلیه فکر میکند که خوب بود به جای این واژه جدید صندلی میگفت.
میفهمیم؟ اصلا یک جوری مقاومت به وجود میآید. یک آدمی که دنیا را با زبان مادری خودش در واقع نگاه میکند مقاومت میکند در مقابل اینکه یک مفهوم جدیدی را بپذیرد. مقاومت که من ممکن است نداشته باشم اصلا. من دارم یک اشکال هایی اینجا ممکن است بشود به همین وقت ها به خاطر اینکه این لغت معنی اش عوض شده ولی فکر میکنم که خوبی هاش که بیشتر.
یعنی وقتی از کفر حالا شما میگویید قبلا معنی اش این چیز دیگر بوده این همونی که مثلا معنی اش آسمون باشد یا هرچه باشد.
این هم به معنی مثلا نمیدانم پوشیده بودن را حالا بالاخره یک معنی که آدم نگاه میکند یک ربطی میتواند بدهد به یک معنی جدیدی که حالا کاربرد جدیدی که بله ولی ببین من میخواهم بگویم که آن اینرسی که یک عرب دارد در مقابل فهمیدن این واژه جدید من ممکن است اصلا نداشته باشم.
من دارم میگویم من گفتم آن بداهتی که یک نفر ادعا میکنند که زبان عربی زبان مادری باشد خیلی راحت تر میشود قرآن را فهمید به نظر من راحت تر میشود خوند، راحت تر میشود شروع کرد ولی بعدا یک گیرایی هم پیدا میشود.
خب؟ و بگذار من میخواهم یک دلیلی گفتم تاریخی میخواهم بیارم. این اتفاق از نظر تاریخی افتاده. یعنی یک شاخه ای تو علوم قرآن به وجود آمد که بهش میگویند وجوه و نظایر.
این یک علمیه در علوم قرآنی، علم وجوه و نظایر. موضوعش این است که اینها میگویند که بعضی از واژه ها مثلا فرض کنید دقیقا در کتاب الاتقان یک فصلی هست. الاتقان یکی از معروف ترین کتاب های علوم قرآنیه که مال قرن هشتمه فکر میکنم.
مال سیوطی. این در یک فصلی که اسمش هست وجوه و نظایر به عنوان مثال میگوید که هدایت در قرآن ۱۶ معنی دارد. بعد شروع میکند شمردن. میگوید تو این آیه معنی اش سنته. مثلا فبهداهم مقتده. میگوید به هدایتشون اقتدا کن.
مشکل عربزبان با معنی جدید
به نظرش میآید که اینجا این معنی اش سنته. یعنی اینها یک سنتی باقی گذاشتن. میفهمیم؟ من میخواهم بگویم یک مشکل واقعا تو زبان برای عرب زبان ها پیش آمد. اینکه یک دیفالت هایی داشتن و وقتی یک واژه جدید به یک معنا، اصلا در قرآن به نظر من واژه ها تقریبا همیشه به یک معنا دارند به کار میروند.
اصلا اینگونه نیست که مثلا اینجا که میگوید فبهداهم مقتده منظور به سنت و یک جوری بشود ردیوسش کرد به آن زبان قبلی. یعنی این با تر و تازه مثل اینکه یک زبان جدید داری یاد میگیری. برای منی که واقعا دارم زبان عربی را یاد میگیرم اگر مستقیم بروم سراغ قرآن سعی کنم با همین واژگان قرآن با همین استراکچر قرآن زبان یاد بگیرم، خب؟
این برای من خیلی راحت تره که این هدایت را به عنوان یک واژه جدید دارم یاد میگیرم تا اینکه فرض کنم که زبان را بلدم و حالا هی سعی کنم این واژه را مثلا یک جوری بندازم تو آن پارتیشن های قبلی. یعنی این کار کردن، همین الانش هم این علم وجوه و نظایر همچنان زنده است.
همین اخیرا آستان قدس رضوی یک کتاب خیلی مدرن وجوه و نظایر چاپ کرد. این آدم این به عنوان که دکترا مثلاً در چه میدانم دانشگاه خیلی معتبری در مورد وجوه و نظایر کتاب نوشته. البته من نمیخواهم کتاب بدی یا مثل ثابت قبلاً قبلاً اینجوری چیز شده بود. تو وجوه و نظایر اصلاً تو این علم حالا اگر بشود اسمش را علم گذاشت به نظر من اصلاً اساسش اشتباهست.
نتیجه یک جور بد نگاه کردنه به موضوع. تو علم وجوه و نظایر یک جوری رقابت بین علمای این علم بود که رکورد همدیگر را بزنن. من میگویم ۱۶ تا معنی برای هدایت پیدا کردم. تو آن آیه هم معنایش یک چیز دیگهست. این کاملاً این حرف بیمعنیه. یعنی همه که ۱۶ تا یک مفهومه. همیشه بله.
یعنی آن مفهوم کلی که هدایت دارد را مثل اینکه اینها مقاومت دارند میکنند که این را به عنوان یک مفهوم جدید بپذیرند. چرا؟ برای اینکه یک دیفالتی دارد زبانشون. برای اینکه دارند در زبان عربی صحبت میکنند و این متنو ببینید این من الان این ادعایی که ایزوتسو دارد میکند که زبان قرآن زبان عرفی عرب نیست، همین کافیه دیگر.
برای اینکه شما بفهمید که کسی که زبان مادریش زبان عرفی عربه تو خواندن این متن بیشتر از منی که فارسیزبانم دچار این مشکل میشود. و مشکلم این است که ممکن است نتونم مثلاً زبان عربی را در حدی یاد بگیرم که بخوانم.
بعضیا خب این مشکلو دارند دیگر. برایشان اصلاً سخته وارد متن قرآن بشوند. ترجمه میخوانند. ترجمه چیست؟ ترجمه که دیگر افتضاحتره دیگر. ترجمه این است که شما آن مفاهیمی که آنجا هست را همهشو چیز کنید، پروجکشن انجام بدهید روی زبان مادری خودتان.
پروجکت زبان مادری روی قرآن
یعنی همه چیزش قاطیپاتی میشود. حتی آن قسمتهای مفاهیم غیرانتزاعیشم ممکن است شما چیزی جاش نداشته باشید بگذارید. درست؟ کلاً من میخواهم بگویم زبان قرآن و عرب هم دارد پروجکت میکند. و من اگر بروم بتوانم زبان عربی را با قرآن یاد بگیرم.
یعنی سعی کنم که یک جوری تازه انگار این اولین متن عربیه و این متن برای من مهم است که خب همه کسانی که مسلمانن و عربی یاد میگیرند به قصد اینکه قرآن بخونن این مزیت را در واقع دارند.
یک تلاشی میکنند و بعد به یک جای نقطه شروعی میرسند که به نظر من از یک عرب بهترن. کمتر دیفالت دارند، پارتیشنهای مستقر شده ندارند و میدانند که این زبان هم زبان مادریشون نیست. بنابراین کمتر پروجکت میکنند.
به نظر من خیلی چیزها را بهتر میفهمند. مثلاً ایزوتسو ژاپنیه دیگر. ببینید چقدر بهتر میفهمد. این قرآن خب یک کتابی بوده که بین عربا خیلی میخوندنش دیگر، درست؟ حالا شاید. یک جوری به نظر میآید اگر قرآن خب بینشون ۱۴۰۰ سال بوده، باید یک جوری به مرور علم وجوه و نظایر از بین برود. چرا؟
چون یک سری دیگر به شرط اینکه فرهنگ قرآنی مستقر بشود. آره؟ بله. یعنی واژهها تبدیل بشوند به واژههای قرآنی. خب تا حدودی شدن دیگر. یعنی بعضی از واژهها که اصلاً وجود نداشته. مثلاً فرض کن من نمیخواهم بگویم کلمه آیه را یک عرب خیلی خوب میفهمد. ولی خب آن وسعتی که پیدا کرده مفهوم آیه تبدیل شده به یک کلمهای تقریباً شبیه نشانه جا افتاده.
قبلاً اصلاً آیه معنی دیگهای میداد. چرا تقوا مثلاً. ولی اینجوری هم نیست که فکر کنی همین الان مثلاً اعراب اسلام را به چه معنایی دارند به کار میبرن؟ به عنوان کسانی که این دین خاص را قبول دارند. مسلمین کساییان که این دین را قبول دارند. ولی تو قرآن که اینجوری نیست.
اینطوری نیست که واژههای قرآن اصلاً واژههای قرآن به دلایل بدیهی در مردم جا نمیافته. برای اینکه مردم چیزن دیگر. توده مردمان به هر حال. یعنی این مفاهیم وقتی سختان تو نمیتونی اینها را در زبان در واقع چیز کنی. آن چیزهای سادهترش در واقع جا میافتد. بگذار من یک نکتهای بگویم که این نکته بدی نیست این را بدونید.
یکی از چیزهایی که در زبان در واقع اینکه زبان چگونه تأثیر میگذارد در واقع شما وقتی یک زبان آ ببخشید من قبل از اینکه این را بگویم سؤال داشتین؟ همین. سؤالت همین بود؟ نه، یک سؤال داشتم.
خیلی نکتهایه. انشاءالله همهمون میبینیم که مثلاً مثل ما ایرانیها که زبانمون فارسیه، مسلمان هستیم برای اینکه قرآن یاد بگیریم، این را عربی یاد میگیریم که حالا واژههای جدید برامون آسونتر یاد بگیریم. بله. این یک مشکل بزرگی است.
واژه را پس گرفتن پس از ایمان
یعنی اول ما مسلمان میشویم بعد میریم سراغ قرآن. بهترین کار این است که واژه را پس بگیریم. حتی اگر آن جمله غلط هم باشد، بگوییم نه این منظور خدا این بوده. چون ما از اول قبول کردیم این از طرف خداست. خب؟ واژه را در اصل خودمان میسازیم. نه. من میخواهم بگویم فرض کنید که بله مثلاً فرض کنید که این کتاب خداست.
با این فرض. با این فرض من میخواهم بله من حرف من گزارهای که من دارم میگویم این است که با فرض اینکه قرآن کتاب خداست، لزوماً یک عرب برتری ندارد فهمیدنش تو فهمیدنش نسبت به یک غیرعرب. به این دلیلی که گفتم. واقعاً همه چیز با فرض اینکه این کتاب خداست.
یعنی اینکه ما اول اسلام را قبول کردیم، پس باید عربی نه اصلاً من کاری به اثبات شدن و ایناش ندارم واقعاً که نه به نظرم که اگر حالا فرض کنیم یک پیامبر یا خداوند روشی داشته خواسته تمام دنیا غیر عرب هم مسلمان بشن، میخواست آن کتاب طوری باشد که هر کس خود میتونست زبان عربی آنها بخواند، بعد از آنها اثباتی بشود یا قبول کند که چیز عجیبیه.
بله خب. نه اینکه اول قبول کند کتاب خداست بعد حالا بیاید توجیهش کند. آخه این بگذار این حرفهایی که من دارم میزنم، من مثلاً فرض کن الان یک شاعر عرب پیدا بشود که خیلی کار مشابه مثلاً قرآن و بعضی از شاعران نوپرداز میکنه، این خیلی واژه ابداع میکند.
واژهها را خیلی جور خاصی به کار ببرد، باز یک غیر عرب ممکن است یک مزایایی پیدا بکند تو فهمیدن شعر یک آدمی که خیلی عجیب دارد از واژهها استفاده میکند.
من میخواهم بگویم وجود یک لغتشناسی آره، از نظر واژهشناسی دیگر. من میخواهم بگویم در فهمیدن معنی واژهها وقتی واژهها به معنای کاملاً جدید، یعنی پارتیشنها دارد به هم میخورد که تو مفاهیم انتزاعی و اخلاقی و دینی قرآن واقعاً اینجوری است.
یک نقص دارد قرآن، چرا؟ همین موضوع چون که یک شخصی میخواهد یاد بگیرد، آن اصلاً مسلمان نیست، مسیحیه، میخواهد ببیند این اسلام چیست، باید اول زبان عربی را یاد بگیرد، این را بخواند. خب؟ بعد زبان عربی را مثل یک عرب یاد بگیرد. برای همین همان اینرسی دوباره پیدا میکند.
چرا؟ چرا زبان عربی را مثل عرب یاد بگیرد؟ من عربی را به عنوان متن که مثلاً برام مهمه، همهاش قرآن خواندم. یعنی کاری به مثلاً اشعار جاهلی و متون دیگر عرب و اینکه الان این لفظ و چیزها دارد استعمال میشود از اول نداشتم.
یعنی عربی را استراکچرشو یک خورده یاد گرفتم، بعد هم قرآن خوندم، متون دیگر هم نخوندم. خب من فکر میکنم من یک مزیتی دارم نسبت به یک عربی که زبان مادریاشه. قرآن کتاب خداست. ببین اصلاً هیچ ربطی ندارد این حرف.
عربی قرآنی نه عربی عامیانه
منظورم این است که عربی که یاد گرفتید، عربی قرآنیه، نه عربی عامه مردم. یک چنین منظوری. من میخواهم بگویم که من استراکچر عربی را یاد گرفتم، واژهها را قبلاً استعمال نکرده بودم. مال مثلاً مادرم به من یاد نداده بود. من واژهها را همینطوری تو این کتاب نگاه کردم، یاد گرفتم. خب؟
اصلاً یک یک جور منظورم میخواهم من میخواهم بگویم که دیفالتِ که مثلاً عربی که کلماتش از مثلاً قرآن آمده و معنی کلماتش از قرآن آمده و مثلاً ببین مثل این است که من مثل اینکه من عربی را دارم از تو قرآن یاد میگیرم.
یعنی دیفالت ندارم. خب؟ اینجوری نیست که برای من یک زبان تثبیتشدهای وجود داشته باشد بعد بروم این کتاب را بخوانم که آن پارتیشنهای قبلی یک جوری چیزش کنند، به اصطلاح مرا اذیتم بکنند تو فهمیدن.
اینرسی آدم ایجاد میکند وقتی شما یک سری واژگان تو ذهنتان هست، خب دفعه اولی که یک عربی که زبان عرفی عربی را بلده، مثلاً کلمه فرض کن کفر را میشنوه، یک معنیای در واقع تو ذهنش میآید. بر اساس آن چیزی که قبلاً در واقع تو ذهنش بوده. بعد کمکم باید سعی کند این را اصلاحش کند.
خب؟ من اگر از اول به عنوان یک آدمی که استراکچر عربی را یاد گرفتم، مثلاً گرامر بلدم، دارم متن قرآن را میخونم، دیفالت ندارم تو مفهوم کفر به آن صورت. مثلاً یک جوری سعی میکنم با همین چیزهایی که دارم میخوانم راحتترم در واقع تو اینکه این را به مفهوم کلیاش درک بکنم.
من واقعاً اصلاً برای من چیزه، من اصلاً نمیدانم چگونه ۱۶ تا معنی از هدایت درآوردن از تو قرآن. یک جا شده سنت، من همینجوری میخوانم بدون اینکه زحمت بکشم به نظرم میآید همیشه هدایت یک معنی دارد میدهد. با تمام آن مشتقاتش. برای خاطر اینکه من روی چیزی پروژه نمیکنم. دارم سعی میکنم این کتاب را همینجوری که هست بفهمم.
این ربطی به این ندارد که این اصلاً کتاب خداست، نیست. تو فهمیدن شعر هم همینجوریه. من یک کتاب را دارم بدون دیفالت بهش نگاه میکنم، واژگانشو. بنابراین راحتترم در درک نوع جدیدی که اینجا دارد این واژگان در واقع تعریف میشود. اصلاً این نه ربطی به کتاب خدا بودن دارد، اصلاً مسئله فهمیدن واژگان یک کتابه.
چه کتاب خدا باشد، چه نباشد. من میخواهم بگویم این نویسنده این کتاب، منظورم چه بوده؟ این واژه کفر را به چه معنی دارد استعمال میکنه؟ هیچ ربطی ندارد به اینکه این کتاب خدا هست یا نیست. ربط دارد؟
من میگویم که این الان باز، چون کاملاً صحیحه، ولی خب، یک نقص بزرگی دارد. چیست؟ این نقصِ ساختهشه که این اینرسی ایجاد میکند و لغتش با مثلاً یک شخصی که دارد عربی یاد گرفته، بعد آمده سراغ قرآن، یعنی قرآن را قبول نداشته از اول.
ایجاد مفاهیم نو در فرهنگ بشری
عربی یاد گرفته، بعد آمده قرآن را خونده، دوباره همان اینرسی را دارد. یعنی قرآن دارد یک جوری دور میکند. کسانی که قرآن را دور کردن نیست. من نمیدونم، من میخواهم مفاهیمی را که در فرهنگ بشری نیست را ایجاد بکنم. چه کار کنم؟ به یک زبانی حرف میزنم، سعی میکنم این کار را انجام بدهم. نقص از استراکچرهای غلطی که ما داریم.
اینکه یعنی شما میخواهم اینجوری بگم، شما الان خدا هستید، میخواهید این کار را انجام بدهید. چه کار میکنید؟ میخواهید مفاهیم را درست و مثلاً پارتیشنهای درست را مثلاً به مردم یاد بدهید. چه کار میکنید؟ به یک زبانی میآید میبینید و سعی میکنید با استعمال واژهها یک جوری این واژگان جدید را جا بندازید. مثلاً، شما هر شاعری هم این مشکل را دارد.
یک چیزایی، مثلاً هایدگر این مشکل را دارد. یک چیزهایی دارد میبیند که اسم برایش نذاشتن. خب، آنوقت بهعنوانِ پاشنه، نگاه کن، خب، خالق چه کار کند؟ یک زبانِ جدیدی را مثلاً الهام کند به مردم؟ نه، من در حدِ اینکه خداوند تصمیم گرفته که به زبانِ بشر، به یکی از زبانهایِ مثلاً موجودِ بشر، کتابِ خودش را نازل بکند.
آره، شما میتوانید تو این تصمیم با خدا دعوا داشته باشید که چرا این کار را کردی. من میخواهم بگویم اگر، اگر بخواهد بکند، خب، آره، و آره، ممکن است اصلاً تصمیم نگرفته باشد. نمیدونم، شما ایشان هم آن دیفالتهایِ مشکلِ چیز دارد، اینکه ما اینجا داریم سعی میکنیم که مثلاً قرآن را بفهمیم با فرضِ اینکه کتابِ خداست.
اگر به تناقض رسیدیم، بعد میگوییم خب، مثلاً کتابِ خدا نیست. اینکه من هر لحظه چک بکنم که این فرض درسته، غلطه، مثلاً اگر اینجوری باشد، آنجوری باشد، چه میشه؟ آره، ایشان میگوید که اصلاً ممکن است خدا این کار را نکرده باشد و به زبانِ بشر صحبت نکرده باشد. آره، ممکن است نکرده باشد.
یک خورده بحث، یک چیزی، من هر دفعه یک عده آدمِ جدید میآیند اینجا، همین مشکل ایجاد میشود. من این مثال را هم تکرار میکنم. مثلِ این است که من بروم تو یک جلسهای که مارکسیستها دارند دربارهیِ مفهومِ خشونت، که الان خیلی این بحث بینِ مارکسیستها داغه، که آیا در مارکسیسم مفهومِ خشونت وجود دارد یا نه.
بشینم تو جلسهشون، حرفهاشون را بشنوم، این استدلال میکند از اینکه کتابِ مارکس، چون این را گفته، منظورش این نبوده، دموکراسی را قبول داشته. من یک دفعه پاشم بگویم آقا این مثلاً چرندیات چیست شما میگید؟ اصلاً مارکس کیست؟ بروید قرآن را بخوانید. مارکس خدا را قبول نداشته.
من میتونم، اگر آدمِ مثلاً، میتوانم بروم تو این جلسه شرکت کنم، باهاشون بحث بکنم. و از رویِ کتابهایِ مارکس، ثابت کنم برایشان که مارکس یک جوری مفهومِ خشونت در آن هست یا نیست. نه اینکه شما تو این جلسه میآید اینجوری بیاید بشینید. فرض، ما اینجا یک جوری داریم دربارهیِ قرآن بهعنوانِ کتابِ خدا بحث میکنیم.
فرض کتاب مقدس برای بحث
شما همش دارید چک میکنید که این حالا هست یا نیست. این مشکل چیست؟ میتوانید با اگر مثلاً شک هم دارید یا قبول ندارید، همراه باشید با این جمع. اشکالی ندارد. فرض کنیم حالا ما میخواهیم یک کتابِ مقدسی را بفهمیم. یک بحثِ چیز داریم میکنیم، یک بحثِ صوری داریم میکنیم.
اصلاً کار هم نداریم کتابِ مقدس وجود دارد یا نه. فرض کردیم، مثلِ اصلِ موضوع. فرض کردیم که این کتابِ مقدس از طرفِ خداست، حالا داریم سعی میکنیم بفهمیمش. هرچند تو این بحثها من نمیفهمم کجاش چقدر به این موضوع ربط دارد، بفهمم.
شما میگویید که شما، ما ایشان منظورشان این است که یعنی مسیحیای که میخواهد بیاید واسهیِ اسلام و یهودیای که دارد به اسلام، اسلام را مثلاً آشنا بشه، خب، واقعاً بگذارید بگم، من، اشتباهِ ایشان اینجاست که مثلاً خیال میکنید منطقهای که میخواهد دوباره با اسلام آشنا بشه، اول میرود زبانِ عرب را یاد میگیرد. خب، این طبیعی است.
هر کسی که میخواهد از زبانِ عامیِ عرب را یاد بگیرد، باز هم همان مشکلِ دقتِ قرآن را دارد. پس اگر یک مسیحی این را واقعاً واسهیِ یادگیریِ اسلام میخواهد بیاد، باهاش با اسلام میخواهد بیاید طرفِ قرآن، خب، باز هم قرآن برایش ملاکه. باز هم بیشتر به کلماتِ قرآن توجه میکنه، باز هم آن مفهومِ، همان حرفی که شما دارید میزنید.
اصلاً من اصلاً کاری به این، یعنی من یک چیزی گفتم، هیچ ربطی به نظرم به این بحثهایی که پیش آمده ندارد. من گفتم که عربزبان بودن، به این دلیل، صرفاً یک مزیتِ کامل نیست. یک جایی هم ایراد پیدا میکند. اینکه شما دیفالت پیدا میکنید. هرچه شما از کودکی این پارتیشنها بیشتر تو ذهنتان مستقر شده باشد، سختتر میتوانید اینها را بشکنید.
فکر کنم همه هم فهمیدن. هیچ ربطی به این کتابِ خدا هست، نیست، مسیحی میخواهد بیاید یاد بگیرد، نداشت به این موضوع. من برایِ همین یک خورده احساس میکنم، این ۱۰ دقیقه کلاس دارد برایِ یک بحثی که مربوط نیست. من یک نکتهیِ دیگهای گفتم. دربارهیِ شعرا میشود این نکته را گفت.
یک شاعرِ عربزبان اگر خیلی ابداعاتِ واژه داشته باشد، ممکن است یک غیرِ عربزبان راحتتر باشد، واژهها را بهتر بتواند بفهمد. کما اینکه میگویم قرآن را واقعاً بیشترین کسانی که این واژگانِ قرآن را دربارهاش بحث کردن، غیرِ عربان. این جزوِ نشانههایِ تاریخیشه. عربها هنوز دارند وجوهِ نظایر مینویسن. الان من تو کیفم یک کتاب هست، این اشارهای که دارم میکنم به آن کتابیه که تو کیفم هست.
این کتابی که آستانِ قدس چاپ کرده، مالِ همین چند سالِ قبله. نویسندهاش یک دکترایِ عربه، که همچنان دربارهیِ وجوهِ نظایر، دربارهیِعلمِ وجوهِ نظایر، یعنی اصلاً بیشتر کلمهیِ جهل برایش مناسبه تا علم. علم نیست، یعنی چه؟ من بیام یک واژه را بهجایِ اینکه خودش را بفهمم، بیام هی بگویم اینجا یعنی این.
پارتیشن مفهومی جدید
مثلاً رفته تو آن پارتیشن، اینجا یعنی، خب، ول کنید آن پارتیشنِ قبلی را. این خودش یک چیزی است، یک مفهومِ جدیده، یک چیزِ جدیدی دارد میگوید. آقا اینها من چیزی که گفتم میخواهم بگم، یک خورده یک دیدی که فکر کنم بیشتر به چیز نسبت داده میشه، به این فوکو، میشل فوکو، آدمِ خیلی معروفیه. حالا نمیدانم چند نفرتون میشناسیدش.
به اینکه، اینکه زبان یک جوری حاملِ اقتدارِمثلاً سنته. من میخواهم یک اقتدار مثلاً سنت. من میخوام یه مثال بزنم اینجوری اینکه چرا زبان یه جوری اقتدار یه سنتی در واقع توی زبان منعکس میشه. من میخوام یه مثال بزنم واقعاً چون پیش اومده برام میخوام شاید خیلی راحت بتونید اینو بفهمید. من من با یه برادر کوچیکی که از دوستان به دلیل علایق مشترک سینمایی رفت و آمدی پیدا کردیم.
خب؟ مثلاً گاهی میاومد خونه ما مثلاً با هم فیلم نگاه میکردیم، صحبت میکردیم. بعد هم همیشه با هم شام میخوردیم. این یه بار به من گفت که بذارید الان من شما منو حساب کنم، من گفتم نه نمیشه. گفت آخه ما مگه با هم دوست نیستیم؟ گفتم آقا ما با هم دوست نیستیم.
من اصلاً سنم بیشتر از ۱۰ سال اختلافشون برادر کوچیکی که از دوستان بود یه جوری مثلاً رابطه نمیشد اسمش خیلی رابطه دوستانه معمولی گذاشت. حالا یه بار من شامو حساب کنم، یه بار اون حساب کنه. تو خونه منم میاومد، مهمون معمولی حالا. گفت پس ما چی هستیم؟ منم همینجوری الکی گفتم که ما مثلاً همیاریم. گفت که این همیار یعنی چی؟
گفتم یه رابطه دوستانه که فرقش با دوستی اینه که شما همیشه یه نفر حساب میکنی. بعد دیگه این بین ما به عنوان شوخی این موند که ما با همدیگه همیاریم. این واژه مثلاً همیار رو الکی استفاده میکردیم. من میخوام بذارید بذارید اینجوری نگاه کنید به این مسئله. یه لحظه دقت بکنید. برای این مفهوم یه یه خورده دقت کنید.
ببین برای برای همچین مصداقی برای مصداق رابطه دو نفر که مثلاً فرض کنید اختلاف سنیشون در حدیه که دوستی نمیشه اسمشو گذاشت، مثلاً یه جوری رابطه یه خورده یکطرفهست، از یه جهاتی یکطرفهست، ما به این دوستی نمیگیم و توی سنت در واقع ما توی زبان ما واژهای هم برای همچین رابطهای ابداع نشده. خب؟
بنابراین ببینید اصولاً این میخوام بگم این سؤال یه سؤال یه سؤال پیش میآد که ما با همدیگه چی هستیم؟ این رابطه ما چیه؟ اگه شما یه رابطهای با یه نفر برقرار بکنید که اسم نداشته باشه، یه علامت سؤال گوشه، این چه جور رابطهایه؟
مثل اینکه توی سنت ما مشروعیت پیدا نمیکنه این رابطه. مشروعیت منظورم اینه که انگار سنت این رابطه رو حمایت نمیکنه. اگه یه رابطه معمولی بود، باید یه اسم براش وجود میداشت.
واژه منتور و روابط بدون نام
اگه سنت یه همچین رابطهای رو مثلاً فرض کنید تو زبان انگلیسی یه واژه منتور وجود داره. کم و بیش یه همچین رابطهای رو به اون کسی که بزرگتره بهش منتور میگن. ما اصلاً واژه مشابه منتور نداریم. بنابراین من میخوام بگم وقتی که این واژه رو نداریم، این معنیش اینه که این رابطه خیلی رابطه متداولی توی سنت ما نیست.
آدما باید همسن با همدیگه رابطه داشته باشن یا مثلاً قوم و خویش باشن، مثلاً اینکه دو نفر با همدیگه یه جوری رابطه دوستانه داشته باشن ولی یه حالت یکطرفهای تو این رابطه باشه ما نداریم، واژه نداریم برای این. ولی جای دیگه ممکنه توی یه فرهنگ دیگهای فرهنگشون طوری باشه که واژهای برای این داشته باشن.
حالا این ارتباط وقتی تو ایران برقرار میشه یه علامت سؤال اینا با همدیگه چیکارن؟ اصلاً چه حرفی میزنن؟ اینا چیان اصلاً؟ این ارتباط یعنی چی؟ چون اسم نداره ابهامی وجود داره که این چه جور رابطهایه؟ حالا مثلاً شامو کی باید حساب کنه؟ میبینید قاعدهای هم وجود نداره وقتی یه چیزی واژه نداره. و جایی که این واژه وجود داره انگار که یه جوری قاعدهمند شده.
بنابراین اینکه اقتدار سنت یه جوری توسط واژگان داره توسط زبان اصولاً منتقل میشه، یه مثال خوبیه به نظر من. اینکه چه چیزهایی اصولاً رسمیت دارن؟ اونهایی که اسم دارن. اگه شما یه ارتباطی با یه نفر برقرار، یه مکان، یه نفر الان بیاد یه مکان احداث بکنه، توش یه سری فعالیتهای مثلاً پراکندهای ایجاد بشه.
مثلاً فرض کنید هم بیلیارد بازی کنن، مثلاً هم بحثهای مثلاً فرض کنید فرهنگی بکنن، هم یه کار دیگه بکنن. خب ما یه واژهای برای مکانی که یه همچین کارهایی توش انجام میشه نداریم. بنابراین این مکان اصلاً زیر سؤاله. اینا چیکار دارن میکنن اینجا؟ ولی اگر مثلاً فرهنگسراها، ما الان کلمه فرهنگسرا رو داریم.
بنابراین فرهنگسراها که معلوم نیست این همه فعالیتهاشون چه جوری به همدیگه ربط داره. ولی دیگه چون یه واژهای شده و اون یه چیزیه که در واقع ببینید اجتماع یه مکانی رو بعد از مثلاً تو ۲۰، ۳۰ سال اخیر احداث کرده، از طرف حاکمیت هم این پذیرفته شده و اسم پیدا کرده. بنابراین اگه من الان برم یه جایی یه فعالیتهای شبیه فرهنگسرا راه بندازم، راحت روش مینویسم فرهنگسرا،
براش هم سؤال پیش نمیآد که این چیه. فرهنگسراست دیگه. مثلاً به نظر همه خیلی طبیعیه. چون میبینید که یه چیزی واژه داره براش یا واژه نداره، این فرق دارن با همدیگه. یه چیزی شما یه کار جدید بکنید.
اینکه سنت یعنی اون کارهایی که تا حالا کردیم، اینا تو زبان منعکس شده، بنابراین اقتدار سنت داره توسط زبان یه جوری امتداد پیدا میکنه. شما برای فعالیت جدید، برای ارتباط جدید، برای هر کار جدید در واقع باید یه جوری انگار با سنت مبارزه کنید.
چرا واژگان قرآن جا نیفتاد
برای اینکه چون یه کاری دارید میکنید که واژهای براش ندارید، ابهام ایجاد میشه. باید جا بندازید. آقا کار نیست، هر چیزی، هر چیزی. اینکه چرا این جواب سؤال تو رو دارم میدم که چرا واژگان قرآن تو زبان عرب جا نیفتاد؟ میگه نمیتونه جا بیفته. تو نمیتونی سدرةالمنتهی رو بیاری توی واژگان معمولی مردم ازش استفاده بکنن وقتی رفرنسشو نمیفهمن.
وقتی یه متن متن عرفانی رو نمیتونی بیاری واژههاشو توی یه زبان مگر اینکه مردم بعد بفهمن. یعنی وقتی یه شاعر یا یه عارف تجربههای عارفانه و شاعرانه سقیلی داره، تو نمیتونی اینو وارد واژگان عمومی مردم بکنی. مردم تو همون سنت دارن زندگی میکنن. این علم وجوه و نظایر یه علم خیلی طبیعی به نظر من. اینکه قرآن هم نمیتونه بشکنه، مثلاً سنت زبان عرب رو نمیتونه بشکنه.
اینا نهایتاً دارن با همون دیدگاههای سنتی خودشون به همین چیز نگاه میکنن. خیلی میتونه تغییر ایجاد کنه. به هر حال تأسیس واژه یه تغییراتی توی فرهنگ میده ولی اینجوری نیست که مثلاً کلمه اسلام و کفر و اینا رو همونطوری که تو قرآن الان استعمال میشه مردم عرب استعمال بکنن. بنابراین دیفالت دارن و این ضرر بهشون میرسونه.
اینکه هیچ فکر کنم همه اقوام خیلی راحت بفهمند که وجوه و نظایر علمیست ولی اعراب همچنان نمیفهمند. نگاه پیبین داره که این کتاب خدا هست یا نه. درس مستقل از این حرفهاست. یعنی میگید فقط به نعرابه؟ یعنی تو ایران نیست؟ وجوه و نظایر؟ چرا دیگه وجوه و نظایر خب ما هر کسی که علوم قرآنی میخونه وجوه و نظایر میخونه.
وجوه و نظایر الان خودش جزو سنته. بنابراین به هر جایی منتقل میشه دیگه. من میخوام بگم که راحتتر یه فارسیزبان میفهمه که این علم جالبی نیست. و من الان نمیخوام آمار بگیریم ولی در طول تاریخ وجوه و نظایر مخالفینی داشته.
اینجوری نبوده که مثلاً فرض کن خیلیها از اولش تو همین کتابی که اینجا هست اولش در مورد تاریخ وجوه و نظایر میگه یه عده با صراحت از اینکه کار به رکوردزنی و اینا ابراز ناراحتی میکردن که این چه وضعشه.
به جای اینکه واژه رو تا جایی ممکن ببینید یه دیفالت خوندن متن اینه که واژه داره به یه معنی استعمال میشه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. تو وجوه و نظایر تقریباً دیفالت برعکس شده.
واژه داره همیشه در این معنی جدید ظاهر میشه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. خب وقتی درست خب وقتی که همینطور که شما میگید مثلاً زبانی که مردم دارن صحبت میکنن اون زبان قرآنی نیست، خب حالا برای اینکه مفهوم بفهمن خب این به نظر من کار خیلی طبیعیه که حالا میگیم که این مفهوم حالا اون پارتیشنی که شما دارید میگید این مربعها رو بپوشونید. خب اینو وقتی ما میآییم این به درد راه اینه که با اون مفهوم بفهمن. نه نه نه نه نه اصلاً اینجوری نیست. اصلاً اینجوری نیست. را وقتی ما میگیم، یعنی به در راه این است که ما آن مفهومو بفهمیم.
وجوه و نظایر و ترجمه
نه، اصلاً اینجوری نیست. اصلاً اینجوری نیست. نه، اگر، خب شاید یک نفری واقعاً بخواهد از این استفاده را بکند. این، یک من نمیگویم که، من نمیگویم وجوه و نظایر، من نمیگویم وجوه و نظایر استفادهای ندارد. مثل ترجمه کردن قرآن به یک زبانه. عیناً میتواند ترجمه کند.
مثل اینکه همین الان شما، شما وقتی که خب، من نمیگویم هیچ فایدهای ندارد، ولی یک انحرافی در آن وجود دارد. اینکه شما باید، شما باید سعی کنید که مفهومها را بفهمید و بعد بفهمید که چه چیزی است که اینها با هم یک اشتراک دارند. تو علم وجوه و نظایر این نیست. من نمیگویم که خب آره، یک واژه با یک به اصطلاح چیزی دارد استعمال میشود.
تو هر متنی یک واژه با یک به اصطلاح واگراییهایی دارد، یک به اصطلاح حالا یک مثلاً یک پراکندگیای در معنی، اینجوری هیچوقت یک واژه به یک چیز خاص اشاره نمیکند. همیشه به یک شما اینها را در جاهای مختلف، معنیهای نزدیکشون را بفهمید، به آدم یک ایدهای میدهد کلام و مفهوم اصلی چه میرود دیگر. آره، بله.
ولی نکته این است که تو وجوه و نظایر این ایده وجود ندارد، ایده شما. و برعکس، تمایل به این است که بگویند که این واژه در معنیهای بسیار متنوعی دارد استفاده میشود و اینکه آن هسته مرکزیشو نمیخوان کشف کنند. این خیلی فرق میکند. اینکه من بروم واژه را تو همه آیات نگاه کنم و ببینم چه چیزی است که همه اینها را کرده هدایت.
چه چیزی مشترکی وجود دارد. وجوه و نظایر دیدگاهش اینجوری است که فقط اینها را در واقع روی همان مثل ترجمه کردن، را پارتیشنهای سابق سعی کند هی مثلاً چیز کند. و بعد این هم همینجوری نگه دارد. جمعبندی نمیکنند که حالا فرض از همه این استعمالها نتیجه بگیریم که هدایت یک چیزی اینجوری است. مثلاً یک یک جوری سعی کنند که مفهومشو برسونن. واقعاً این کار را نمیکنند.
نکته این است که تو وجوه، یعنی الان این را میگویند که این دیگر از روی این علم نیست. نه، اینجوری، نه، اینجوری نیست. اینجوری نبوده. شما دارید یک جوری مثلاً میگویید که انگار مثلاً واقعاً اینجوری نبوده. یعنی این تشطط، حتی من میخواهم بگویم که بعضیا از این علمای وجوه و نظایر در وجوه اعجاز قرآن میگویند اینکه کلمات را در صد معنی به کار میبرن.
حالا میگوید چه ربطی به اعجاز دارد. خب از علم خودشان دارند دفاع میکنند مثلاً. به هر حال آن چیزی که شما میگویید واقعیت نداشت. نه، واقعاً. نه، واقعاً. آخه ببین، شاعر ممکن است واقعاً یک واژه را، شاعرها اصولاً خیلی تابع سنت شعری خودشان بودن.
بنابراین ممکن است مثلاً یک واژه چند تا، اولاً اصولاً اینجوری نیست که یک واژه همیشه یک معنی داشته باشد. ممکن است تو به راحتی بفهمی که این واژه دو تا معنی دارد.
چند معنایی spring در انگلیسی
مثلاً بعضی از واژهها تو یک زبان مثلا فرض کنید spring در کلامه spring در انگلیسی بدونید که ارتباطی هم بین معاملش داشته باشد چند تا معنی میدهد دیگر چشمه هست جگیدن مثلا هست بحار هم هست زن در قرآن بله یا معنی یکی اینجا معنی بومان این از آن بحث ووژون هزاری ها نه باقی تو استعمالی شنگیده نه مرد های منی از اترام شدید ولی مثلا این در قرآن به معنی چشم هست و به معنی چشم هم هست آن دیگر حالا چه اشکالی دارد یک من که به گذو هم یک جایی بگوید که به سنگ بزند که ازش چشمهی بجوشه یک جایی بگوید در مورد چشم باقم صحبت میکند ولی در مفایم انتظاری یک خورده مفایمی که ابداع شدن در مورد این واجه زن در قرآن ایزوستا ادعا میکند واجه متلقا موجود نداشته دیگر واجه علم و زن علم حتی به این معنایی که در قرآن هست موجود نمیشود به معنای آگاهی و دانستن علم به معنای دانستهی که تجربه شخصی پشتش پاشه عرب استعمال میکرد و زن را به عنوان خب اران من شبهه گفتم میخواهم اینجا بکنم در اینکه اعراق خیلی راحت ترم با قرآن میخواهم اینکه در اقل اینکه قبل اونکه یک مشکلی هم دار برای حتی قرآن میکنند، برای حتی هم ممکن نفرند.
راحت هستند، مثلا اعراب با قرآن راحت هستند. خوب، بگذارید در یک خود چیز کنم، در مورد این موضوع، حالا در مورد مصداق باز دوباره صحبت کنم، اینکه یک چیزهایی را اصلا میگویی تفتیک کنید.
از محسوسات به مفاهیم
یک خود را بگیریم واجهگان واقعاً قابل دارد که یک جوری یک ستوحی دارد واجهگان هر زبانی هر مقصود یک سری واجه ها هستند راسل خیلی بگوی این واجه ها یک جوری یک چیز است به اصطلاح تحکیم دارد واجه هایی که ما یک جوری با اشاره کردن به یک چیزی میتوانیم مثالشو بفهمیم که هر در اینگونه بگوییم مثل اینکه میشود اسم اینها را گرداش واجه تصفیر یک واجه که یک تصفیر پشتش هست چیز رویت و دیدنه یا قابل لمس و مخصوص در واقع جزو
مخصوصات واقع قبول بکنید که میشود واجه تصویر ها واجه های انتظاری تر یک چیزی گذاشت فرقی گذاشت یعنی مثلا ما از این واجه های خیلی بیست در واقع در هر زبانی شروع میکنیم که اسم چیزهایی را داریم در واقع میذاریم بعد اینکه یک مجموعه از این پارتیشن هایی دوباره تدریب پارسیون بزرگتر میکنیم تا اینکه میرسیم به مفاهیم اخلاقی مفاهیم خیلی درونی تر مفاهیمی که در دیرون وجود ندارند در درون من هستند اینها مفاهیم انتظاهی تر هستند طبعا فهمیدن اینها سختره مثلا هیچ بچه اولین واجه که یاد میگیرد مثلا فرض کن واجه ایمان نیست تجرید نیست اولین به بچه بگی تجرید دارد بکند پارسیون در روز شروع میکنند چون به شروعش نشان داد از محسوسات شروع میکنند بعد کم کم از ذهنشان قابلیت انتظار پیدا میکند آقا شرف میزنند این چیز است این امیده هر نفر که میخنند اوی او حتی برای فراموشی هم هستند این جلسه اینجوری است آه، ویسه شیخ کند تصویر عمومی تصویر معجود جدید یک جلسه عمومی دیگر تصویر اینکه نه آن چیزها را تصویری میکنی من راست سال داری شما دارست چانگگز هزه دیدم به آن چون بروهار را که تصویری نمیگردن شیروغ هم میداند میگویم یاد میگویم اینجا لفظش و مدرکش بمونه که تو اینها را تحویل نمیدی شمکم دارم حرف دار میآگن که مثلا من به دلائلی تحویل نمیدانم خب، دادیش چیست؟
خب، داده اینکه یک لیول هایی بوجود دارد، از های مصداق نگاه کنید یک واجه هایی هستند که حالا خود دارم مصداقی صحبت میکنم یک ربط بین واجه با جهان خارجی یا آن رابطه های درمونی واجه ها را بگذاریم کنار استراکشه کلی واجه هانو که یک واژههایی هستند در لول پایینتری، یک چیزهای خیلی مشخصتری اشاره میکنن، پارتیشنهای کوچکتریان، جزو محسوساتان، همان چیزهایی که بچهها اول به طور طبیعی یاد میگیرند.
بعد کمکم انتزاعیتر میشود. این خیلی طبیعی است که ما در واقع این انتظار را داشته باشیم که این واژه تصویرهای قرآن همان چیزهایی باشد که تو زبان عربی وجود داشته. قرار نیست که مثلاً فرض کن ما اسم نمیدانم حیوانات و نمیدانم اسم مثلاً میز و صندلی اینها را هم تغییر بدهیم.
اصلاً شاعر هم این کار را نمیکند. ببین اصلاً برای تغییر دادن یک سری واژه باید یک بیس ثابت وجود داشته باشد دیگر وگرنه اگر همه واژهها را من عوض کنم که هیچکی هیچی نمیفهمه دیگر. یک جوری باید بدونی که یک کامپیوتر یک آدم سرچ کند مثلاً حالتهای مختلف را همه را امتحان کند که شاید بتواند مثلاً یک جملهی معنیدار بسازه.
یعنی که شما هر چقدر که واژهها تو قرآن نزدیکتر به اینن که به محسوسات اشاره میکنن، خیلی طبیعی است که سراغ این بروید که این واژهها در واقع همان چیزاییان که قبلاً بودن، همان معنیهایی را، همان تصویری در واقع تو ذهن آدمها دارد ایجاد میشود که برای یک عرب تو زبان عرفیش ایجاد میشد.
و هرچه که این واژهها از این لول دور میشن، درونیتر میشوند و انتزاعیتر میشن، باید انتظار کمتری داشته باشید که این واژهها قبلاً وجود داشته باشند. این پارتیشنها کاملاً همهشان نوان. یک جوری مفاهیم اخلاقی که در واقع تو قرآن هست، مفاهیم دینی اینها چون ارتباط با جهانبینی دارد اصلاً نمیتونستن وجود داشته باشند.
بله. من میخواهم چیز کنم در واقع یک خورده جدا کنیم. این قسمت اینایی که تصویر همراهشون هست را یک خورده بگذاریم کنار. آنهایی که تصویر ندارند، انتزاعیترن و درونیترن و چیزهای معنوی دارند اشاره میکنن، بگذاریم یک طرف.
واژههای پیچیده در سورههای مکی
ببین یک مشخصهی خیلی ساده در قرآن که فکر کنم همه این را میدانند این است که در سورههای در واقع مکی اینجور واژهها بیشترن. سورههای مکی خیلی این، به یک دلیل خیلی واضحی دیگر. برای اینکه شما نمیتوانید اولین بار مثلاً از تو اولین آیه واژهی اسلام را به کار ببرید. خب؟
اسلام یک مفهوم خیلی پیچیدهی انتزاعیه و حتی مثلاً اسلام یک واژهایه که یکی از این مستشرقین اگر اشتباه نکنم گلدزیهر، اصلاً یک مقالهای در موردش دارد که اصلاً میخواهد نشان بدهد که اصلاً تو مکه، یکی از معدود واژههایی که در موردش این ادعا شده، اصلاً تو مکه نیست. اولین بار در یک سورهی مدنی این واژهی اسلام ظاهر میشود. مثل اینکه از همه پیچیدهتره.
یک جوری از همه دیرتر این واژه ساخته شده. روی بیس مثلاً، ببین در آیات مثلاً مکی پر از توصیفهای بهشت و جهنمه. واژهها دارند تصویر ایجاد میکنند. اصلاً یک چیزی دارد تصویر میشود دیگر، مگه غیر از اینه؟ شما در مورد بهشت و جهنم در توصیف بهشت و جهنم چیز مفهوم انتزاعی نمیبینید. تصاویری دارد ساخته میشود با استفاده از واژهها.
خیلی جاهای قرآن دقت بکنید، این سبک در واقع وجود دارد. این چیزی است که یک نویسندهی خیلی معروفی که خیلی مورد علاقهی من هم هست، اسم سید قطب. نباید بهش علاقه داشته باشم ولی دارم. یک کتاب خیلی معروفی دارد به اسم تصویر فنی در قرآن. این یکی از رهبرهای اخوانالمسلمین مصر. ولی واقعاً به نظرم کتابهایی که در مورد قرآن نوشته خیلی خیلی خوبن.
یک تفسیر فی ظلال القرآن دارد. یک دانه کتاب خیلی خوب تصویر فنی در قرآن دارد که دو بار ترجمه شده به زبان فارسی که هر دوتاشم طبعاً نایابه. ولی اگر یک بار یک جایی دیدید اونی که اسمش هست نمایش هنری در قرآن، از همین اسمش معلوم است که ترجمه بهتر است.
اونی که اسمش هست تصویر فنی در قرآن. خلاصه کتاب بسیار جالبیه و موضوع کتاب تقریباً همین است. اینکه دارد نشان میدهد که قرآن خیلی تصویرسازی میکند. خیلی جاها، نه فقط تو توصیف بهشت و جهنم و تو تمثیلهاش. خیلی جاها شما مثلاً فرض کن به داستانهای قرآن نگاه کنید. داستانهای قرآن تقریباً فاقد آن پاراگرافهای به اصطلاح بادی هستند.
یعنی مثلاً اینجوری نیست داستانهای قرآن که بگوید که خب مثلاً یوسف با خودش فکر کرد که این کار را بکند یا نکند بعد مثلاً فلانی. همهاش یک یک تصویر، مثل اینکه یک شرح صحنه میآد، یک تصویر ساخته میشود که یوسف دارد میره، یوسف دارد میآید یا نمیدانم اینها آمدند، این به این مثلاً این چیزی گفت، بعد دیالوگ.
چیزهایی که گفته شده. تمام قرآن را نگاه کنید، داستانهاش هم یک کلمه اینجوری نیست که یک چیز درونی یک نفر آمده باشد یا مخصوصاً اینکه یک جا هست. بله. یک جا هست که چه؟
ترس و بشارت در روایت
در مورد آها، بله. حالا من میگویم که اصولاً ولی چیز است. بله. اینکه ازشان ترسید، اینکه دارد یک چیزی از یعنی آدم تو یک متن بگوید که میگوید که وقتی که ترسش برطرف شد و بشارت به سوی او اومد، مثلاً شروع کرد راجع به قوم لوط با ما صحبت کردن.
ببین من میخواهم بگویم تو میتونی در که فیلمنامه اصولاً فرقش با داستان این است که اینجوری نوشته میشود. چون قرار است تصویر کشیده بشه، دیالوگ دارد و صحنهسازی. به راحتی تو فیلمنامه این جمله را میبینی که یک نفر ترسیده. که ترس برایش در واقع ظاهر شد دیگر. اینجوری نیست که یک چیزی با خودش گفت و نمیدانم یک چیزی خیلی درونی و اینها نیست.
اینکه نمیدانم به نظر من اصولاً حالا حداقل همین که ایشان دارد ادامه میدهد یک جا اینجوری هست، خب این خودش اثبات حرفی که من دارم میزنم دیگر. همهجا، همهجا اینطوریه که یک چیز مخصوصی را دارد میگه، شرح میدهد و بعد اصلاً هیچوقت تو در داستان یوسف، یوسف چرا این کار را میکنه؟ چرا خودش را معرفی نمیکنه؟ اصلاً اینها نیست.
فقط کارهایی که یوسف میکند و حرفهایی که میزنه، برادرش میزنه، اینها همه داستانهای قرآن اینجوریان. به شدت تصویری روایت میشوند. تمثیلهای قرآن، اصولاً از تصویر خیلی زیاد تو قرآن استفاده میشود و این کتاب به نظر من کتاب خیلی خیلی معتبر و درستی. یعنی خیلی خوب به نظر من نشان داده که چقدر این تصاویر تو قرآن اهمیت دارند، نقش دارند و چقدر زیادن.
حتی یک جاهایی که مفاهیم انتزاعی مطرحه، تصویرسازی میشود. این را به عنوان یک سبک خاص بیان قرآن، صدق در آن تأکید دارد به نظر من کاملاً اینجوری هست. هر کسی قرآنی را خونده، اینجا الان بروید یک جاشو باز کنید نگاه کنید، یک عالمه از این تصویرسازیها میبینید. مثل اینکه یک تابلو دارد مثلاً طراحی میشود.
اینجوری نیست که همهاش واژههای انتزاعی باشد. خیلی جاها از این واژه تصویرها دارد استفاده میشود. و اینها در واقع آن واژههایی هستند که شما اگر بخواهید معنیشون را بفهمید، باید رجوع بکنید به زبان عربی. برای اینکه قرار است شما یک تصویر را بفهمید. تصویر هم یک جوری زبان بینالمللی دارد.
من میخواهم این را برگردونم این مسئله تصویری، این تصاویر در واقع یک جوری ارتباط پیدا میکنند با همان چیزهایی که در واقع بحث جهان فطرت من جلسه قبل گفتم. یعنی تصویرسازی یک جوری آن زبان مشترک همه آدمهاست. ما همهمون ناخودآگاهمون تصویرسازی میکند. ما دنیا را در واقع با تصاویر میبینیم.
بنابراین یک جوری انگار فرار کردن از قید زبان. شما هر چقدر تصویریتر صحبت بکنید، بیشتر دارید مشترک برای همه آدمها صحبت میکنید. این چارلی چاپلین به همین دلیل مخالف سینمای ناطق بود. این سالها گذشت تا یک فیلم ناطق ساخت. برای اینکه میگفت که سینمای صامت بینالمللیه. یعنی فقط دارد با تصویر کار میکند.
سینمای صامت و ترجمه
ولی واقعاً سینمای سینمای صامت بینالمللی و سینمای ناطق بینالمللی نیست. شما نمیتوانید یک فیلم را واقعاً ترجمه بکنید به یک زبان دیگر و همان فیلم بمونه. مثل هر ترجمه دیگهای ایراد پیدا میکند ولی یک جورهایی به نظر میاومد حداقل این وجه بینالمللی بودن سینمای صامت خیلی خیلی چیز بود، به اصطلاح نمود بیشتری داشت.
مثل نقاشی، مثل هر هنر تصویری دیگر. و این تصاویر در واقع جاهایی که تمثیل هست که قطعاً خیلی جاهای دیگر هم به همان ترتیب یک جوری به آن زبان ناخودآگاه هم ربط پیدا میکند. و من میخواهم در واقع یک خورده چیز کنم، جلسه قبل احساس کردم که یک ابهامی ایجاد شده که این جهان فطرت یعنی چه؟ زبان جهان فطرت.
اینکه مثلاً شتر هم نمیدانم جزو زبان جهان فطرت، ممکن است که شتر نگی درست. اصلاً ما تو این قسمت واژه تصویرها مشکلی نداریم تو عمومی بودن. من میتوانم همراه با یک کتابی هر جایی که واژه تصویر را نشان میده، آن تصویر هم بفرستم همراه کتاب. بگویم مثلاً این حیوان اینه، این منظور این است.
فهمیدن اینجور چیزها هیچ مشکلی ایجاد نمیکند برای یک آدم. آن مفهوم زبان جهان فطرت یک جای دیگر است. ببینید، آن مفاهیمی که انتزاعیتر و درونیتر هستند که یک جوری بیشتر جزو فرهنگ حساب میشن، باید فطری باشند. نه همه این واژههایی که مثلاً اینجا هست. ممکن است یکی مثلاً بارون، دفعه قبل همهاش این یکی دو نفر این حرفها را اینجوری میذارن.
ممکن است که بارون ندیده باشد، یکی نمیدانم فلان چیزی ندیده باشد. اینها اصلاً مهم نیست که کسی چه چیزهایی دیده یا ندیده. مهم این است که آن چیزهای درونی و انتزاعی که فرهنگ را در واقع میسازه. این واژه تصویرها جزو کلمات کلیدی نیستند. مثلاً یک محدودهای از کلمات هستند که به وضوح جزو کلمات کلیدی نیستند.
اینهایی که تصویر ایجاد میکنند به درد این میخورن که باهاشون تصویر بسازن. و ربطی هم به وقتی تصویر را ساختی، هر کسی که زبان عربی را آشنا باشد، این واژهها را مثلاً بدون به چه چیزی دارند اشاره میکنن، آن تصویر تو ذهنش ساخته میشود. فرق نمیکند در چه کشوری دارد زندگی میکند. مهم آن واژههای درونیتر در واقع غیرتصویری انتزاعی هستند.
اینها باید یک جوری در واقع منطبق با جهان فطرت باشند. من در آن بخش تصاویر دارم مثلاً دارم جمعبندی میکنم این را. تو آن بخش مربوط به تصاویر توضیح دادم که آنها یک جوری با زبان ناخودآگاه هماهنگی دارند. بنابراین از این جهت فطری حساب میشوند.
مثلاً تصاویر بهشت و جهنم یک جوری مثل همان یک رویایی که شما دارید میبینید، معنی هم حتی دارد. یعنی میتوانید تعویلش بکنید تمثیلها را. و اونجایی که انتزاعی هستند هم قبل تو جلسه قبلتر در واقع توضیح دادم که چه جوری ما یک مفاهیم انتزاعی را میفهمیم و چرا این ادعا وجود دارد که این مفاهیم یک جوری مفاهیم فطری هستند.
مفاهیم فطری و اسلام
مثلاً من در واقع توضیحی که دادم فکر میکنم خیلی وقتم نباشد که زیاد بخواهم تکرار بکنم این است که ببین مثلاً یک مفاهیمی مثل اسلام چه جوری میشود کلمه اسلام را در قرآن فهمید؟ به یک حالت درونی بشری یا ایمان. کی میتواند ادعا بکند که کلمه ایمان را میفهمد رفرنسش چیست؟
غیر از اینکه بگوید که من ایمان را فهمیدم ایمان آوردم و در درون خودم این را دیدم و حالا میدانم رفرنسش چیست. هدایت هم همینجور. کسی که هدایت شده نیست یک چیزهایی میفهمد. در واقع مثل همان یاد گرفتن مفهوم رنگهاست. یعنی رفرنس را شما در درون خودتان باید پیدا بکنید. این مربوط به قرآن نیست این حرفهایی که من دارم میزنم.
برای شعر و برای یک کتاب هر کتاب معمولی هم دارید میخوانید رفرنس در درون شما باید وجود داشته باشد. ما جهان خارج را واقعاً برایش اسم نمیذاریم. میبینید همه چیز را میآریم درونی میکنیم، میبینیم، میآید در سیستم شناختی ما بعد به یک قسمتهاییش اسم میدهیم. درسته؟ ما در واقع به پدیدارها را نامگذاری میکنیم نه پدیدار را. واقعیت این است.
برای همین ممکن است مثلاً من پدیدار رنگ آبی یا واژه آبی در واقع پدیدارش برای من با شما یک خورده فرق داشته باشد. مهم نیست.
برای هم ما تقریباً انعکاس مشابهی از جهان در درون خودمان داریم و این رفرنسها را در درون خودمان پیدا میکنیم. آن بحثی که من آن جلسه دو سه جلسه قبل با آقای اسدپور کردم در مورد واژه تحول در رمان تحول، همینو نشان میدهد.
یا یک نفر آن رفرنس تحول را تو خودش دارد یا ندارد. اگر نداشته باشد نمیتواند واقعاً بگوید من رفرنس این معنی این واژه را میفهمم. میتواند حدوداً بفهمد. اینجوری هم نیست که هیچی نفهمه. هر کسی که الان قرآن را میخونه این احساس را میکند که خب کفر را میفهمه، ایمان را میفهمه، مثلاً هدایت را میفهمد.
حالا بعضی از واژهها دیگر خب ممکن است اینقدر عجیب و غریب باشد که احساس را نمیفهمه. مثلاً سدرة المنتهی را فکر نکنم احساس کند میفهمد. چون یک جوری به نظرش میآید که یک واژه خودِ عجیبیایه که به چیزی دارد ارجاع میدهد که قابل فهم نیست برایش. ولی عموماً احساس میکند که میفهمد دیگر.
واژهها را احساس میکنه، واژه انتزاعی را حس میکند میفهمد آنهایی که به چیزهای درونی، توبه را میفهمه، انابه را میفهمه، ظن را میفهمه، اسم را میفهمد. ولی مثلاً الان از یک نفر بپرسی که در قرآن فرق بین ظن با اسم چیست؟
به راحتی ممکن است نتونه بفهمد. یک آدم باید خیلی به مفهوم گناه دقت کرده باشد در درون خودش که یک جوری تفکیک قائل بشود بین مثلاً خطا، ظن و اسم. خب؟
تقوا و انواع گناه
شما اگر آنقدر تقوا مثلاً تو زندگیتون نداشته باشید که انواع گناهها را مثلاً خیلی باید ریز بشوید تا فرق بین گناهها را مثلاً بفهمید. نه احساس کنید که لازم است واژههای مختلف برای این انواع گناه بگذارید. متوجه منظورم چیست؟ این در مورد قرآن نیست، این در مورد هر متنیه.
شما هر متنی را رفرنسها را در درون خودتان باید داشته باشید و بفهمید که این دارد به این رفرنس میدهد. و این نظر به آقای عاملی در مورد زبان جهان فطرت این است که یک آدمی که فطری زندگی کرده، مطابق فطرتش زندگی کرده و با خدا ارتباط دارد، یعنی درست دارد زندگی میکنه، وارد یک جهانی میشود که اینها برایش معنی پیدا میکنند.
یعنی یک آدمی که فطری زندگی کرده حتماً مفهوم توبه را باید بفهمد، هدایت باید شده باشد. یعنی یک جوری مثل یک عارضه، کسی که این راه را طی کرده، دارد طی میکند و به یک جاهایی رسیده، رفرنسها پیشش حاضرن.
من که مثلاً فرض کن اینجوری نشستهام، هیچ کاری هم نکردم تو زندگیم، مثلاً فرض کن از صبح تا شب دارم فعالیتهای روزمره خودم را میکنم، رفرنسهای درونی من این چیزهایی نیست که اینجا بهش اشاره میشود.
جهان من جهانی نیست که در قرآن هست. بنابراین من نباید انتظار داشته باشم که این واژه را رفرنسش را بفهمم اصلاً. کسی که ایمان ندارد نمیتواند بگوید که من واژه ایمان را واقعاً میفهمم. حدوداً مفهومش را میتواند سعی کند بفهمد.
ولی رفرنسش را درک نمیکند. این چیزهای درونی و انتزاعی یک مقدار زیادی در واقع بستگی به زندگی خودتان دارد به اینکه درونتون در واقع چه اتفاقهایی دارد میافتد. این بنابراین موضوع زبان جهان فطرت به غیر از آن مسئله تمثیلها و تصاویری که قرآن میسازه و همیشه تصویر برای همه انسانها یک جوری یک معنی مشترکی دارد.
به دلیل اینکه با تصاویر ناخودآگاه یک جوری در واقع ارتباط پیدا میکنه، این واژههای انتزاعیتر از این نظر به اصطلاح حرف از فطری بودنشون میشود که یک که برای هر کسی قابل درک در واقع نیست به دلیل خیلی واضحی. اینکه من قبلاً هم اشاره کردم اینکه چرا یک آدمی که تقوا ندارد یا مثلاً ایمان ندارد را قرآن هدایت نمیکند.
حتی یک آدمی که در این فاز به اصطلاح ایمان آوردند و تقوا داشتن نیست، زندگیش یک جوری دیگهایه، آنهایی که به اصطلاح قرآن آنهایی که فاسقان و ظالم هستند، نه تنها هدایت نمیشن، گمراه هم میشوند. برای اینکه اینها یک دنیایی دارند و یک رفرنسهایی در درونشون هست.
و طبعاً این بشر هر وقتی که این واژه را میشنوه به یکی از آن رفرنسها بندش میکند. اصلاً فکر میکند اسلام مثلاً ببینید چه جوری میشود که یک آدمی واژه اسلام را در قرآن به معنای همین چیزی بگیرد که ما الان بهش میگوییم اسلام.
پروجکت سنت روی واژه اسلام
این انگار تو درون خودش وقتی اسلام ندارد، اسلام به آن معنایی که تو قرآن هست ندارد، آن حالت اسلام بهش دست نمیدهد. بنابراین این واژه را میگیرد به یک چیز دیگهای در واقع، آن چیزی که سنت بهش میگه، ربط میدهد. و اصلاً معنی آیه را یک جور دیگهای دارد میفهمد.
من میخواهم بگویم حداقلش این است که یک آدمی که در فضای مذهبی زندگی نمیکند از نظر ذهنی، زندگی مذهبی ندارد، رفرنسهاش رفرنسهایی نیستند که بتواند، نمیتواند برای این واژهها رفرنسهای حتی نزدیک پیدا بکند.
مثل اینکه برای خودش یک رفرنسهایی دارد، یک پارتیشنهایی اینجا را از آنجا یک واژهای میآید فکر میکند این لابد یعنی این دیگر. اینجوری میفهمد. وقتی که دنیاش خیلی فرق دارد با دنیای قرآن، نه تنها هدایت نمیشه، گمراه میشود.
برای اینکه گزارههای غلط وارد ذهنش دارد میشود. میفهمید منظورم چیست؟ مثل اینکه غلط دارد ترجمه میکند و نه خنثی هم نیست. قرآن یک چنین آدمی را گمراه میکند. مثلاً به این نتیجه میرسد که باید به هر کسی که به پیغمبر اعتقاد ندارد را بکشد.
مثلاً از قرآن ممکن است این نتیجه تو ذهنش آمده باشد برای اینکه اسلام و کفر و اینها را به معنای سنتی گرفته و بعد رفته اینجا مثلاً نوشته که اینجوری است. بعد هم نتیجه گرفته بله مثلاً کسی که اینطوریه باید مثلاً کشت. مثلاً از یک آیه هایی را در واقع یک جوری مفاهیمشو چیز دیگهای فهمیده و به گزارههای غلط رسیده.
پس این واقعاً یک واقعیت خیلی سادهست که یک کتاب، کتاب خدا باشد یا هر کتاب دیگهای باشد، برای آدمی که تو این فضا زندگی نمیکند و رفرنسهاش شباهتی به این رفرنسهای این کتاب ندارند، نه تنها هدایتکننده نیست، گمراهکنندهست. مگر اینکه آدم خیلی دقیق و مثلاً چیزی باشد. یعنی حداقل اگر الان جهانش جهان مذهبی نیست، خیلی دقت بکند لااقل.
یعنی اصلاً تقوا حداقل در حد فهمیدن مفاهیم داشته باشد. یک آدمی میتواند مثلاً با دقت کردن به واژه اسلام خیلی زود بفهمد که این به آن معنایی که فکر میکند نیست. میفهمید منظورم چیست؟ یعنی با تقوا داشتن به معنای اینکه من به راحتی مثلاً چیز نکنم، نتیجهگیری نکنم. تقوای علمی حداقل داشته باشم.
تو آن سطح مفاهیم مثل کور میشود یک چیزهایی فهمید. یک آدمی که اصلاً هیچی نمیبینه، چون میداند نمیبینه و میرود میتواند رنگها را یک جوری مفهومشون را بفهمد. و اگر یک روزی چشمشو باز کند، بعد میفهمد که اِ آبی این بود، سفید این بود، قرمز این بود.
یعنی قبل از اینکه من رفرنس داشته باشم، میتوانم در حد مفاهیم چیزهایی را بفهمم. زبان خوبیش همین است دیگر. همین دو تا لول داشتن، یعنی مفهوم داشتن و مصداق داشتن. من جایی که مصداق را نمیشناسم هم میتوانم یک جوری به مصداق نزدیک بشوم با دقت کردن به آن چیزهای زبان.
احتیاط در فهم واژههای قرآن
در واقع اینجوری نیست که من بلافاصله اگر همین درک را داشته باشم که این واژههای قرآن چیزهایی نیستند که الان پیش من رفرنسش حاضر باشد، یک خورده احتیاط بکنم. کلمه تقوا را جاش بذاریم، پراجکت کنیم تو زبان خودمان، در این مثلاً حُب و جُغ و نظایر استفاده کنیم. مثل احتیاط کردن. به راحتی همینجوری گول نخورم.
بگویم بله من همه این واژهها را میفهمم و این هم معنایش اینو، بعد هم شروع کنم به یک عملی انجام دادن بر اساس یک چیزی که معنایش چیز دیگهست. حداقل تو سطح مفاهیم مثل ایزوتوپ. شما فرض کن ایزوتوپ اصلاً هیچی درک نمیکند از رفرنسهای قرآن. ولی آن کتاباش همهش بحثهای مفهومی و خیلی هم خوب دارد میفهمد. که اسلام مثلاً آن نیست، این است.
برای خاطر اینکه میآید آیه ها را ردیف میکنه، جاهایی که اسلام دارد در آن استفاده میشود و میفهمد که اینجاها نمیتواند به معنای اسمی دین استفاده بشود. دارد به معنای یک چیزی مثل ایمان استفاده میشود.
بعد هم خب مثلاً نگاه میکند متضاداش چیان، مترادفهاش چه هستند، تو چه آیه هایی به کار رفته و کموبیش یک با یک هالهای از چیز، یک هالهای از مثلاً ابهام، مفهوم اسلام را دارد میفهمد بدون اینکه رفرنسش پیشش حاضر باشد.
لزوم ندارد رفرنسشو درک بکند. ولی اینجوری هم نیست که کاملاً اشتباه بفهمد. دقت میکنه، گزارههای اشتباه درک نمیکند. و لااقل یک چیزهایی را میفهمد که رفرنسهاش در اختیارش نیست، سعی میکند که مفاهیم را بهتر بشناسه.
بگذار من به عنوان مثال همین بحثی که با اسد بود در مورد مفهوم واژه تحول تو آن رمان داشتم، چون ببین اینجوری نیست که مثلاً شما اگر از اول میدونستی که این واژه احتمالا بهت میگفتم که این واژه معنی بسیار خاصی دارد، سعی کن معنی این واژه را کشف کنی. این به چه میگوید تحول؟ خب؟
یا بهت مثلاً راهنمایی میکردم که یک حالت درونیه. حداقل میفهمی، همین دیفالت را داشته باشی که بخوای این معنی واژه را کشف بکنی، همان اتفاقی میافتد که بین من و تو آن جلسه افتاد دیگر. تو میگی که این به نظرت میآید که این معنایش این است. بعد من میگویم اگر اینه، پس چرا آنجا اینجوری نوشته؟ یعنی برای سوال در آن میآید.
مثلاً یک نفر که میخواهد واقعاً معنی اسلام را بفهمد، فکر میکند اسلام اسم یک دینه، خب من ازش میتوانم سوال کنم که تو فکر میکنی اسلام اسم یک دینه؟ این چیست که مثلاً میگوید که ابراهیم نام شما را مسلم گذاشت؟
یا نمیدانم به خود ابراهیم میگوید مسلم و به آدمهایی که اهل کتاب هستند هم ممکن است واژه مسلم استعمال بشود. من میتوانم سوال برایش ایجاد بکنم. اگر واژه، تو فکر میکنی مفهوم واژه اینه، پس این آیهها را چگونه تعبیر میکنی؟ دقت بفرما. نه من فقط من یک کنجکاو بهتان میکردم که اصلاً برو این کتاب را بخون.
کتاب تحول و ریفرنس حس
الان همین آدمهایی که اینجا نشستن، اگر حالا خب یک بحث شنیده یا نشنیدن، آنهایی که نشنیدن بروند کتاب را بخونن و سعی کنند بفهمند که تحول تو این کتاب به چه ریفرنس میدهد.
اگر این سوال تو ذهنشان باشد به این راحتی یعنی همه جاهایی که این مفهوم در آن هست را جمع میکنن، دقت میکنن، با حال و هوای کل داستان میسنجن و سعی میکنند بفهمند که مثلاً آن تئوری که تو داری که تحول یعنی این، به دلیل فلان قسمت، مثلاً آن چه ربطی به درخت بود، چه ربطی به سنگ بود. کمکم اینگونه میفهمند که آن چیزی که نمیفهمن حدوداً چیست. حتی اگر ریفرنسشون حاضر نباشد.
نه، من میخواهم این بحث را آخر سر به این نتیجه برسیم که آن راهنمایی که الان به اینسان شما میگید، در فهمیدن قرآن خیلی جدیه. خود طرف نه نه، من نمیخواهم بگویم. همین، همین، من همین راهنمایی را در مورد خواندن قرآن به همهتون به طور کلی دارم میکنم که فکر نکنید که تو این واژههای درونی و انتزاعی قرآن را میفهمید.
برای همین، یعنی شما فکر نکنید که مثلاً کلمه اسلام را تو قرآن میفهمید. اگر میخواهید بفهمید، حداقل یک خورده احتیاط داشته باشید. بروید همه جاها ببینید وقتی فکر میکنید که کلمه سوء یا کلمه زن به این معنیست که شما ریفرنسشو درک کردید، آیا واقعاً میخورد به بقیۀ جاهای استعمال مثلاً قرآن یا نه؟
من میخواهم بگویم این فقط این باید این دیفالت تو خواندن هر شعری هم باید باشد. با یک زبان، با زبان یک شاعر که دارید آشنا میشید، باید بدونید که الان شعرا یک عالم واژهها را تو معنیهای یک خورده انحراف پیدا کرده، به معنیهای خاصی دارند استعمال میکنند. بنابراین راحت همینجوری فکر نکنید، خب شب دیگر، مثلاً شب یعنی شب.
یک خورده دقت بکنید، همیشه این واژه شب با یک واژههای دیگهای دارد همراه میشه، یک جوری دارد یک ها، معنی یک خورده بزرگتری دارد پیدا میکنه، حالتهای استعاری دارد پیدا میکند. تو هر متنی یک خورده باید آدم تو اینکه ریفرنسها را فوری فکر کند مثل همین زبان عرفی دارد میفهمه، متون ادبی شک بکند.
من میخواهم بگویم این را حداقل در مورد قرآن باید این شک را داشته باشید که مفاهیم درونی و انتزاعیاش اصلاً مفاهیم سادهای نیستند که فکر کنید ریفرنسهاشو دارید. وقتی من میدانم که ریفرنسهاشو ندارم، یک خورده بیشتر به مفهوم دقت میکنم.
سعی میکنم آن جاهایی که تو این متن ظاهر شده را یک خورده بیشتر سرچ کنم، ببینم مثل عین ببینید فهمیدن یک واژه در قرآن، عین یک مثل اینکه تئوری علمی دارید میدید و بعد با فکتها دارید میسنجید که فکت این را نقض میکند یا نه.
سورت آیات و جرح معنی
یعنی من در مورد واژه اسلام یک چیزی میفهمم، میرم همه واژههایی که در آن اسلام آمده را سورت میکنم، نگاه میکنم، میبینم خب با این یک دانه آیه نمیخوره. آن مفهومی که من میفهمم. سعی میکنم مفهوم را یک جوری تغییر بدهم که معنایش به این آیه هم بخورد. دقت میکنید؟ یعنی کلاً کلیت یک واژه را، وجوه و نظایر به همین دلیل حالت جرح پیدا میکند.
برای اینکه به شما میگوید این کار را نکنید. اسلام آنجا یعنی این، اینجا یعنی این، هر جایی یک معنی میدهد. بنابراین اصلاً شما دنبال این چیزی به عنوان اینکه اصلاً واژه را بفهمید در واقع نمیرید. دیفالت این است که واژه یک معنی میدهد یا یک طیف پیوست، نه یک معنی همیشه وقت نمیدهد.
هیچ طیف پیوسته از معنی میده، از چیزهای مثلاً فرض کنید یک چیز محسوس ممکن است شروع بشود تا چیزهای خیلی انتزاعی. خلاصه باید بین آن چیز محسوس و آن چیز انتزاعی هم یک چیز مشترک وجود داشته باشد که بهش یک واژه اطلاق شده. تو همه زبانها واقعاً اینگونه هست.
واژههای چند معنایی که بدون ارتباط مثلاً معنی چشم میده، معنی چه، حتی ببینید معنی چشم و چشمه، یعنی عین در زبان عربی که دو تا واژه هم چشم معنی میدهد هم چشمه، یک جوری به نظر میآید که اعراب یک رابطهای بین چشمه با چشم قائلن.
مثلاً چشمه هم اشک از چشم اشک میآد، از این هم مثلاً آب بیرون میآد، یک جوری یک چیز شباهتی داشته که یک اسم برایش گذاشتن.
همیشه این، همیشه اینطوری نیست. به دلیل اینکه گاهی اصلاً مثال خیلی ساده، در یک زبانی یک واژه ممکن است از یونانی آمده، تحول و شکل پیدا کرده، به یک چیزی تبدیل شده، یک چیز لاتین آمده.
الان تو زبان انگلیسی یک واژهها داریم. ولی میخواهم بگویم که این حتی در مورد واژههایی مثل عین ممکن است نشاندهنده این باشد که یک شباهتی میدیدن و این اسم را برایش گذاشتن، اطلاق کردن.
مثلاً بله میدونم، حواسم هست که در فارسی هم این دو تا واژه چشم و چشمه یک جوری در آب هم مغمومترن. این امروز میافتد. چرا؟ یک چیز خاصی. این روزها روز افتادند میکروفونهاست. این ویدیو الان یک جایی در فیلمش این شوخی را میکند.
یک نفر چند نفر پشت سر هم به دلایلی میرسند بهش، کشیده میزنند. بعد این یک دفعه وایمیسته میگوید: «هی ببین امروز روز کشیده زدند به گریس؟» بعد میگوید: «آخه این انگلیسیها خیلی از این روزهای خاص دارند، یک کارهای خاص میکنند.» بعد واقعاً یک سوال جدی میپرسه، میگوید: «من فکر میکنم، احساس میکنم یک روز خاصی است که هرکی میرسد یکی میزند به طرفش.» و امروزم این مرتب، تا حالا یک بار هم نمیافتاده، امروز تا سه چهار بار افتاده. خب. من چقدر وقت دارم؟ بذارید، من میخواهم یک خورده کاربرد عملی بگویم دیگر.
تجدید چاپ خدا و انسان در قرآن
کاربرد، در واقع کار، میخواهم بگویم حالا شما میخواهید دامنه واژههای قرآن را الان بفهمید، واژههای یک خورده پیچیده را میخواهید بفهمید، ایزوتسو یک عالم در مورد در سطح مفاهیم زحمت کشیده. آها من یک چیز، یک چیز خیلی خوب این است که من متوجه شدم که این کتاب «خدا و انسان در قرآن» که سالها نایاب بود، تجدید چاپ شد.
و همان شرکت سهامی انتشار، در یک چیز میفروشن، در بازارچه کتاب، انتشارات مدرس. ازش پرسیدم تعداد زیاد هم داری؟ مثلاً یک عدهای بخوان تخفیف بدی؟ گفت: «آره، هرچقدر بخواهید دارم، ۲۰ درصد هم تخفیف میدهم.» اگر یک تعداد زیاد آدم میخواهند بخرن، خب بروید چیز کنید، تخفیف بگیرید. حیفه. آره، در کل کتاب خیلی خوبی است.
آن کتاب مفاهیم اخلاقی دینی در قرآن هم همینجوریه. یک عالم روی مفاهیم کلیدی اخلاق و دینی ایزوتسو زحمت کشیده و یک جوری در واقع در مورد مفاهیم بحث کرده. من میخواهم حالا یک خورده عملی اگر بخواهیم نگاه کنیم، شما میخواهید معنی یک واژه، تصویر را اگر بفهمید، این کلاً ما چه راههایی داریم که معنی یک واژه را بفهمیم؟
یکی اینکه ببینیم تو زبان عربی چه جوری استعمال میشده. و زمانی که قرآن داشت نازل میشد، این واژه به چه معنی بود؟ خب؟ یکی اینکه ریشهیابی بکنیم، ببینیم این ریشهی این لغت به چه برمیگردد و معمولاً لغت را ریشهاش را شناختن یک جوری به مفهوم واقعاً فهمیدن مفهوم آن واژه کمک میکند.
و نکته مهمتر از همه این است که ببینیم چه جوری تو قرآن دارد استعمال میشود این واژه. درست؟ این واژه، نحوه استعمالش تو قرآن، مخصوصاً برای مفاهیم انتزاعی، مهمتر از هر چیز دیگهست.
شما باید در واقع در خود قرآن بفهمید واژه مثلاً کفر یعنی چه. نه از ریشهاش میتوانید بفهمید، نه از استعمال عرب میتوانید بفهمید. حتی در مورد مفاهیم انتزاعی، ارجاع دادن به زبان عرفی عرب، گمراهکننده هم ممکن است باشد.
واژههای کلیدی را باید تو خود متن، هر متن ادبی، مثلاً فلسفی حتی، واژه کلیدی را باید تو خود متن بفهمید معنایش چیست. بنابراین، ببین، مثل درک کردن معنی واژه، واژههایی که زیاد استعمال شدن، بیشتر از هر چیزی شبیه این است که، شما در واقع واقعاً این کار را میکنیدا، فکر نکنید، من نمیخواهم بگویم که این کار را باید بکنید.
شما این کار را میکنید. یک واژه را به چیزهایی که میفهمید، رفرنس میدید در درون خودتان. مثل اینکه یک تئوری درست میکنید. من میخواهم بگویم یک خورده این را با سیستماتیکتر در واقع این کار را انجام بدهید.
معنی یک واژه را، واژههایی که کلیدی هستند، زیاد استعمال میشن، سعی کنید مفهومش را به یک چیزی که فکر میکنید رفرنسشه، ارجاع بدهید. بعد باید بروید ببینید با همه جاهایی که این واژه در واقع استعمال شده، میخونه یا نه.
جاهلیت در برابر حلم
اولاً و ثانیاً اینکه، از نظر ریشهیابی و استعمال تو زبان عرب، مثلاً فرض کنید که من به این نتیجه رسیدم که مثلاً مفهوم کلمه مثلاً جاهلیت یا جهل تو قرآن به معنی زود تصمیم گرفتنه، نه به معنی نادانی. خب؟ حالا به یک دلایلی این، این تئوری به ذهنم رسیده و میرم چک میکنم، میبینم حدوداً همهجا هم میشود.
جهل در مقابل حلم، نه در مقابل علم. خب؟ این، من میخواهم بگویم باز یک سوال، سوالهای دیگهای هم هست که باید جواب بدهیم. اینکه واقعاً در زبان عربی واژهای بهتری وجود نداشته که به این به جای این کلمه استعمال بشه؟ مثلاً شاید یک واژه مقابل حلم بوده. این سوال را باید جواب داد. چرا پس اگر این حدس شما درسته، ایزوتسو حدسش این است.
نه ایزوتسو، در واقع گلسیهر این است که یک تحقیقی انجام داده که جهل در زبان قرآن مقابل حلمه، نه مقابل علم. برعکس آن چیزی که معمولاً فهمیده میشود. به معنای نادانی نیست، به معنای ناشکیباییه بیشتر. خب؟ و بعد از تو قرآن هم دلیل میآورد. خب اینکه من میخواهم این را ببینم درست است یا نه.
یکی اینکه باید همهجا تو قرآن این معنی داشته باشد واقعاً. این واژه به این معنی به کار رفته باشد. اگر یک آیه هم پیدا کنم که اصلاً نمیتوانم اینگونه ایجاد میکنم مشکل. اگر با همین جای قرآن مثلاً خون، واقعاً سؤال دیگر این است که آیا تو واژه عربی مقابل حلم واژهای وجود نداشته؟ من باید جواب داشته باشم که چرا این واژه انتخاب شده.
اگر فکر میکنم که این واژه جهل به این معنی استفاده شده و خارج از زبان عرفی بوده، چرا این واژه انتخاب شده؟ و ثانیاً اینکه اگر مثلاً با زبان عرفی سازگار نیست، مخصوصاً اگر سازگار نباشه، اینکه ممکن است انتخاب واژه به دلیل ریشه واژه باشد.
مثل اینکه یک واژه قبلاً یک معنی داشته، بعداً تو زبان عرفی خود تغییر کرده، ولی بعداً دوباره برگشته مثلاً تو قرآن به همان معنای اصیل خودش دارد استفاده میشود.
یعنی کلاً ببین فهمیدن یک واژه واقعاً کاری که ایزوتسو و همه دارند میکنن، اینایی که را واژهشناسی قرآن یا هر متن دیگهای کار میکنن، اصولش در واقع این است که شما سعی کنید که معنی یک واژه را حدس بزنید. میتوانید بگویید یک تئوری میدید.
بعد سعی کنید که نگاه کنید برعکس علم وجوه و نظایر. باید دنبال یک چیز مشترک برای واژه باشید. سعی کنید ببینید که همهجا این معنی مشترک که شما فکر میکنید وجود دارد یا ندارد. و بعد هم اینکه تطبیق کنید.
اگر دارد خارج از زبان عرفی استعمال میشه، واژهای نزدیکتر به این نباید وجود داشته باشد. یعنی مثلاً فرض کنید هایدگر برای یک مفهومی تو فلسفه خودش دارد کلمه دازاین را استفاده میکند. من مثلاً یک دفعه رفتم متن هایدگر را خوندم، به نظرم آمد دازاین مثلاً اشاره به یک سیارهست.
دازاین و ساخت واژه
همهجا هم تطبیق کردم، یک جوری فهمیدم که بله این مثلاً این واژه معنایش میخورد. همهجای متن میشود گفت که این معنایش فلان سیارهست. مثلاً میگویم. خب این سؤالم باید جواب بدهد. چرا اسمش را دازاین گذاشته؟ از ترکیب دا و زاین که دو تا واژه آلمانیان، چرا این را ساخته؟ چرا مثلاً اسم خودمان سیاره را نگفته؟ میفهمید منظورم چیست؟
صرف اینکه یک واژه را تو متن، ممکن است یک متن، مخصوصاً برای واژههایی که کم استعمال شدن، دو بار مثلاً یک واژه تو قرآن آمده. ممکن است چهار تا تئوری شما بدید، هر کدام مثلاً یک جورهایی توجیه کند. آن تئوری در واقع بهتر است که بیشتر در واقع این را توجیه میکند که چرا این واژه انتخاب شده برای این مفهوم. دقت میکنید؟
تو آن زبان، من باید یک جوری توجیه کنم تو زبان عرب نزدیکترین واژهای که میشد استعمال کرد. من ببینید، من باید توجیه داشته باشم چرا سار کلمه تحول را به کار برده. باید بگویم که این تحول یک جوری ربط دارد به آن احساسی که دارد توصیف میکند و بهتره، یعنی اگر من هم بودم، من میخواهم اینگونه فکر کنید.
اگر من هم بودم، واقعاً فکر میکنم بهترین واژه بین همه واژههایی که وجود داشت، کلمه تحول بود. اگر من آن رفرنس را خوب درک میکنم، من هم اگر میخواستم یک اسم برایش بذارم، همین را میذاشتم. اسم بهتری پیدا نمیکردم برایش.
ولی اگر توصیف من یک طوری باشد که اصلاً یک واژه دقیقاً به همین معنی که من دارم توصیف میکنم، تو زبان عرب بوده، ولی بعد مثلاً خداوند به دلایل مجهولی یک واژه عجیب و غریبی که معنی دیگهای میداشته، جای این رفرنس استفاده، برای این رفرنس استفاده کرده، این ضعیف میکند تئوری را.
پس باید معنیای که برای واژه قائل میشید، تو هر متن و همهجای متن بخورد و بعد هم اینکه توجیه داشته باشید که چرا این واژه به عنوان یک واژه جدید انتخاب شده از در زبان. یا باید ریشهاش یک جوری به این مفهوم بخورد یا باید نوع استعمالش نزدیک به این استعمالی باشد که اینجا در واقع انجام شده.
اینها این در واقع یک جوری کاربردی آن چیزهایی که من تا حالا تو این دو سه جلسه گفتم، اینکه چه جوری در واقع من الان یک واژه خاصی را مثلاً میخواهم بفهمم اسلام در قرآن به چه معنی دارد به کار میره، باید یک جوری در واقع یک حدسی داشته باشم، تطبیق بدهم همه واژههایی که اسلام آمده را، در واقع نگاه بکنم و بعد سعی کنم که آن چیز مشترک را تو این آیات بفهمم و توجیه داشته باشم که با زبان عربی به آن معنایی که وجود داشته، این واژه خوب انتخاب شده.
باید این را سعی کنم که یک جوری بتوانم توجیه کنم. اسلام میخورده به این مفهوم جدیدی که قرآن میخواسته در واقع به کار ببرد.
نمونههای واژهای برای جلسه بعد
من جلسه آینده، میتوانم یک جور طبیعی فکر میکنم مثال باید بزنم. همین الان میتوانم یک چند تا مثال بگم، ولی بگذارید تو یک جلسه یک خورده بعد از این واژهها را مثلاً شاید یک نفر رفت کتاب ایزوتسو را خوند. هر واژهای میخواهید روش فکر کنید، من نمیدانم. واژه اسلام هست، واژه نمیدانم مثلاً واژه معروف مثلاً معروف در مقابل منکر مثلاً هست.
الان امر به معروف نهی از منکر به معنای امر به واجب و نهی از حرام دارد استفاده میشود. حالا استفاده میشود. ولی معروف معنایش واجب نیست. اصلاً میدانید کلمه واجب تو قرآن نیست. این یک مفهوم مسلمانها ساختن. من یک چیز، من میخواهم یک چیزهایی بگویم که یک خورده بگذارید من یک یک شبهه یک شعبه بگویم.
ممکن است یک نفر بگوید که خب برای این کتاب به چه درد میخوره؟ من باید رفرنسهاشو داشته باشم پیش خودم. اصلاً باید توبه کرده باشم، باید بفهمم توبه یعنی چه. باید ایمان بیارم بعد بگویم آها این همونی بود که من آوردم.
آره، متن به چه درد میخوره؟ برای این متنی که همینجوری مثلاً وابسته است به اینکه من در واقع درست جهان درونی خوبی باید داشته باشم، مطابق با فطرت زندگی کنم که بعد قرآن را بفهمم.
اگر مطابق فطرت دارم زندگی میکنم، میگوید خب قرآن را میخواهم چیکار؟ قرآن قرار است که ها؟ نه، اینطوری که نیست. میتواند مِیل کند به یک دانه مفهوم. آره، اینطوری دستبند. اتفاقاً من خودم، من میخواهم خودم را میتوانم دقیقاً احساس کنم بدون اینکه توبه من بگی یعنی چه.
میتونی مفهومشو بفهمی. مثل یک کوری که مفهوم یک رنگو میفهمد. رفرنسشو نمیتونی بفهمی. واقعاً رفرنسشو نمیتونی بفهمی. الان، الان تو فکر میکنی، الان تو فکر میکنی معنی بگذار با یک واژه گفتی. فکر کن معنی توبه را الان میفهمی. چرا خدا این واژه را در مورد خودش تو قرآن استعمال میکنه؟ میگوید خدا توبه میکند. نمیخوره به آن چیزی که تو ذهنت هست.
نمیخوره. باید بخورد دیگر. تو باید یک چیزی از توبه تو ذهنت باشد که یک جوری همهجا و همهی چیزهایی که قرآن استفاده میکند بخورد. این توبه را به همان معنی میفهمی که بهت گفتن، نه به آن معنی که تو قرآن هست. که خود پیچیدهتره. رفرنسشو، رفرنسشو، میتوانم بگویم که یک کسی کار بدی میکنه، بعد پشیمون میشود.
بعد پشیمون میشود. اگر من، پس چرا، چرا واژه ندامت جاش، من میخواهم بگویم الان من دارم انواع من خدا هم قول میدهد که یک کارهایی را نکند. نه، خب بگذار من نه جدی، بحث خوبی است ها. بگذار من سوال، حالا یک سوال از تو این چیزهایی که کاربردی گفتم. فرض کنیم که معنی توبه این باشد که آدم قول بدهد که یک کاری را نکند. خب؟
توبه و معنای بازگشتن
این واژه توبه از نظر ریشهشناسی و طرز استم ریشهاش، هم طرز استعمال در زمان نزول قرآن به معنای بازگشتنه. چرا اسم بازگشتن استفاده شد؟ چون کلمات دیگهای گذاشتهش. قول دادن. چرخش. چرخش، آن میگوید چرخش.
من میخواهم بگویم وقتی که فکر میکنی یک واژه را فهمیدی، حالا در حد مفهوم یا رفرنسش که چه هست، باید این را علاوه بر اینکه به همهی جاهای استعمال این واژه تو قرآن سعی کنی که تفهیم بدی، بگی مثلاً میگی من میفهمم که چرا خدا میگوید که خدا توبه کرد.
خب؟ و این یک نکته، یک نکته دیگر اینکه باید بتونی علاوه بر اینکه همه جاهای استعمالشو درک میکنی، بتونی بگی که چرا این واژه دارد برایش استعمال میشود.
اگر مثلاً یک چیزی مثل قول دادنه، چرا مفهوم بازگشتن دارد به جای این استعمال میشه؟ چون قول دادن نیست. یک چیزی است که ممکن است یکی از وجوهش در آن علم وجوه و نظایر ممکن است یکی از وجوهش قول دادن که یک سری کارها را نمیکنی باشد، یکی از وجوهش ندامت باشد. تو پروجکتش بکنی روی زبانی که میشناسی، یک چنین وجوهی پیدا کند.
ولی این توبه یک مفهوم بسیار بسیار با رفرنس خاصه که یک مفهوم دینی خیلی مهم است و باید بری تو قرآن سعی کنی بفهمی که یعنی چه. بفرما.
نکتهای که شما گفتین در رابطه با اینکه باید مثلاً اینکه گفتین چرا این کلمه را استفاده کرده، من گفتم که این منطقیه که یک کلمهای که مثلاً بوده، سعی کنیم که یک مفهوم جدید را با یک کلمهای که بهش نزدیکه بگوییم.
بله. خب این شاید خیلی منطقی نباشد. به خاطر اینکه این باعث میشود که این آنوقت اعتماد اینکه ما احساس کنیم که این به معنی خودش، این کلمه به معنی نرمنیش در حال استفاده شدن نیست، خیلی کمتر میشود. این گودرزی هم میگوید بالا آخه نه، تو میخوای یک واژه انتخاب کنی، خب؟
اینکه من در یک پارتیشن جدید دارم میسازم که یک سری چیزها را دارد قطع میکند. من میخواهم بگویم خیلی طبیعی است که چیزی را در واقع انتخاب بکنم که همین حول و حوشه. یک دفعه نرم مثلاً از آنور زبان یک واژه بیارم. یعنی یا باید یک واژه بسازم، که الان این کار را هم تو میکنی دیگر. مثلاً هایدگر این کار را میکند. اصلاً واژه میسازه.
خب اکثراً نمیسازه ولی مثلاً در مورد واژه دازاین، واژه دازاین را ساخته، اصلاً وجود نداشته. وقتی خیلی احساس میکنی که چیزی که میخواهد بگوید دور از رفرنسهای موجوده و جایی را انگار قطع نکرده، اصلاً واژه اختراع میکند.
ولی واقعاً اینجوری که میگی نیست. برای اینکه آن واژهای که انتخاب میشود یک راهنمایی خیلی خوب است که کجاها بگردی دنبال ریفرنس این. جایی که نزدیکترین واژه این است. نه اینکه خود این است.
استعمال واژه نزدیک با معنی تازه
برای اینکه ببین در واقع کاری که تو میکنی این است که یک واژه را برمیداری از تو زبان که به نظرت میآید خوب نزدیک به همین واژه. بعد یک جوری استعمالش میکنی که طرف مقابلت میفهمد که این به آن معنیای که میفهمد نیست. و اینکه یک جورای دیگر هم داری استعمالش میکنی.
مثلاً همین واژه توبه. فرض کن توبه به معنی قول دادنه. حالا مثلاً. نه این را برداشتند. میخواهم بگویم این انتخاب واژه مناسب که از نظر ریشه و طرز استعمال بخورد، راهنمایی خیلی خوبی است برای فهمیدن واژه. مگر اینکه تو چیز کنی، مثلاً قبول نداشته باشی که این واژهها معنی خودشونو نمیدن. بعداً گمراه ممکن است بشی.
ولی اگر این را بدونی که این واژهها تقریباً هیچکدوم این واژههای اخلاقی و دینی و انتزاعی تو معنیهای سابق و موجود خودشان چه در غرب چه در الان استعمال نمیشن، آنوقت راهنمایی خیلی خوب گرفتی. شبیهترین چیز به این چیست؟ شبیهترین چیز به ریفرنس توبه بازگشتنه. نه قول دادن. نه پشیمون شدن.
پس شما ادامه بدهید که هر کلمهای که مثلاً تو قرآن استفاده شده یا حداقل تقریباً هر کلمهای که استفاده شده یا یک یک کلمه تأثیریه یا اینکه در معنی خودش استفاده نشده. نه علم مثلاً حالا ایزوتوپ میگوید در معنی نه یک واژهای وجود دارد. واژه انتزاعی وجود دارد. مثلاً واژههایی که حالا برای اینها شما تصویری میدانید یا واژههایی که مربوط به اعمال انسان میشوند.
شیء نیستند. رفتن، آمدن، خوردن اینها به معنی عرفی خودش دارد استعمال میشود. هرچقدر من میخواهم بگویم هرچقدر که مفهوم انتزاعیتره، دعوت درونیتره، باید بیشتر شک بکنید. نمیخواهم حکم کلی نمیدم. ممکن است یک واژه اتفاقاً در فرهنگ عرب یک واژه بسیار واژه خوبی مثلاً آنجا به یادگار مانده بوده و ازش استفاده شده و همهجا هم به معنی عرفیش میخورد. دقت میکنید؟
ولی هرچقدر که واژه واژه کلیتر و انتزاعیتر و درونیتره، بیشتر شک بکنید که همینجا تو قرآن باید بفهمید این یعنی چه. و مخصوصاً اگر زیاد استعمال شده باشد. کلیدی باشد.
چون یک واژهای که یک بار استعمال شده خیلی طبیعی است که در درجه اول ما برویم ببین من اگر یک واژه یک بار در قرآن استعمال شده در درجه اول میگردم دنبال اینکه این واژه در زبان عرب معنایش چه بوده در زمان نزول قرآن.
با احتمال خیلی بالا میدانم که به همین معنی استعمال شده. درست؟ مگر اینکه جمله اصلاً نخوره. یعنی آیهای که تو قرآن هست این واژه اصلاً به آن معنی عرفیش نخوره. بعد میرم سراغ ریشهاش. بعد میرم سراغ ریفرنسهای درونی خودم. مثل اینکه یک واژهای چیز پیدا شده دیگر.
واژهای که مثل صداتالمنتهی را من باید ریفرنسشو بفهمم. نه از واژهاش میفهمم نه اصلاً وجود داشته. و باید یک جوری مثلاً یک آدمی از نظر سیر معناییاش به یک جایی برسد که یک جوری حس کند صداتالمنتهی را. ریفرنسشو پیدا کند.
میل به مفاهیم آشنا
و بعد بفهمد که این یعنی چه. من یک سؤال کردم که این متنی که در میخورد بعد ایشان یک جواب داد گفت که میل میشود کرد به سمت آن مفاهیمی که آدم میفهمد. شما هم که از بحث دویی کردید. اینکه فکر میکنید که میفهمید اصلاً مفاهیم. حالا ایشان یک چیزی در جواب من گفت.
بقیۀ میخواهند سؤال کنند یا جواب بدهند؟ سؤال میخواهند. بگذار این بحث را یک خورده ادامه بدهیم. جواب میخواهم. به نظرم یک تأییدی به اینکه آن مطلبی که آن کلمهای که مثلاً ما تجربه کردیم بعد از آن قرآن هست، یک جورهایی یک ارزشافزودهای دارد واقعاً. خب. مثلاً فرض کن نوشته که مثلاً که احسان به مثلاً پدر و مادر.
خب من همینجوری شروع میکنم مثلاً احسان یک مثلاً حالا این کاری که همهشان انجام میدهند. که من واقعاً دقت میکنم به این کاری که دارم واقعاً از ارزشمنده واقعاً جزو دستورات هست یا نه اینها باید اینها را بکنم که تو قرآن هست.
ببین در واقع همین نکتهای که ایشان دارد میگوید اینکه ببین اصلاً همان حرفی که من در مورد ایده فوکو زدم که واژهها اصلاً حامل سنتان. یک واژهای که تو قرآن حذف شده یک چیزی از سنت را دارد حذف میکند. یعنی شما اینجوری فکر کنید. با همین مفاهیم قرآنی اصلاً فکر کنید هیچ زبانی بلد نیستی. فقط همین چیزها را بلدی. واقعاً ما با زبان فکر میکنیم دیگر.
اگر شما تو محدوده قرآن بخواهید فکر بکنید خیلی چیزها را دیگر فکر نمیکنید. اگر بعضی واژهها را ندارید. بگذارید یک عالم واژه وجود دارد که تو قرآن نیست. مثلاً شرافت نیست. شجاعت نیست. یا مثلاً فرض کنید واژهی خیلی واژههای اخلاقی اساسی مثلاً اعراب مثل مروت. مروت مهمترین واژه اخلاقی اعراب به ادعای ایزوتسو. به اصطلاح فضیلت همه فضیلتهاست.
اینها تو قرآن نیامده. ببین من میخواهم روی این مثلاً واژه شجاعت الان در ذهن ما خیلی یعنی کسموس هست. ولی اصلاً این واژه تو قرآن چیزی مشابهش هم نیست. ما ببینید همین که شجاعت برای ما مهم است به عنوان یک فضیلت اخلاقی، ببینید چند تا واژه ما داریم؟ فارسی و عربی. الان تو فارسی چند تا واژه استعمال میکنیم؟
شجاعت هست، باکی هست، تحول، دلیری، آره، جسارت، مثلاً اینها انواع چیزن. شهامت، شهامت. که خیلی چیز خوبی است ولی اصلاً تو قرآن اصلاً نیست. چرا؟ برای خاطر اینکه جهانبینی قرآن همه چیز در مقابله در واقع آخرت و خدا دارد تعریف میشود. یک انسان شجاع یعنی چه؟
یعنی آدمی که اصلاً از آخرت نمیترسه، اصلاً بگی من از جهنم نمیترسم، از خدا نمیترسم. این مفهوم شجاعت در یک آدمی که خیلی زمینی نگاه میکنه، چیزی که هست این است که نباید از انسانها ترسید. تو قرآن نهی میشود از اینکه شما از خشیت نسبت به ناس داشته باشید.
خشیت و شجاعت
این جزو صفات منفیه. در مقابلش برای مثبتش واژهای وضع نشده، آنقدر انگار اهمیت ندارد که یک واژه برایش بگذاریم. خشیت چیز خوبی است اگر مقابل خدا باشد، چیز بدیه اگر مقابل مردم باشد. در واقع مفهوم شجاعت آنقدر چیز خوبی است یعنی نباید از مردم ترسید، نباید از مثلاً عاقبت کارها در زندگی دنیایی ترسید، تو قرآن هست به عنوان یک فضیلت.
ولی این جزو فضایل اخلاقی اصلی قرآن نیست. ترسیدند از خدا از این مهمتره، تقوا مهمتره. اینها تقوا هم در آن یک جوری پرهیزگاری و ترس مثلاً در آن هست. یعنی واژه ترس که تو قاموس ما از نظر اخلاقی منفیه، تو قرآن کاملاً چون دارد با نسبت انسان با خدا در واقع بررسی میشه، خیلی چیز خوبی است.
همه آدمها باید خوف داشته باشند، خشیت داشته باشند. ببینید چند تا واژه اینجوری تو قرآن داریم. خوف هست، خشیت هست، مثلاً تقوا در آن مایه ترس هست، خشوع هست، مثلاً اینها همه یک جوری انواع، بله، خضوع هست و اینها اصلاً لزوماً با خوف یکی نیستند ولی چیزهاییان که همنشین با خوفان در واقع. این نظر منفعلانه.
این منفعلانه میرسد دیگر بله. برای خاطر اینکه تو قرآن نسبت اصلی انسان با خداست، نه با بقیۀ مردم. درست؟ نه با نسبت اصلی با آخرته، نه با دنیا. بنابراین اوضاع خیلی ترسناکه اصولاً. یعنی من یک مدتی تو این دنیا هستم، من قرار است یک زندگی ابدی برای خودم بسازم. خیلی محتاطانه باید زندگی کنم، باید یک خورده بترسم.
این است که این واژههای اصلی قرآن، واژههای مقابله در واقع شجاعت هستند که خیلی استعمال میشوند. اینکه یک واژههایی حذف میشه، من میخواهم بگویم این چیزی که ایشان گفت، به یک واژههایی حذف میشه، یک واژههایی بهش اهمیت داده میشه، پارتیشنهای جدید ایجاد میشه، همینها، همین که شما هم آن وجوه مختلف را میفهمید، یک جوری بهتان در واقع نگاه درست کردن به دنیا را یاد میدهد.
من میخواهم اینجوری بهتان بگویم. این اتفاقی است که به نظر من به طور طبیعی باید برای آدمی که قرآن را میخونه و دارد یک جورهایی کموبیش متناسب با فطرتش هم سعی میکند زندگی بکند و از نظر معنوی پیشرفت میکند میافتد. یکدفعه شما مثلاً فرض کنید در یک لحظه خاصی ممکن است ۵۰ تا رفرنسها را بفهمید.
یعنی یک دفعه یک واژه را که معنیشو مثلاً یک حالی حالتی بهتان دست داده، یک چیز معنوی را درک کردید، یک واژه را که رفرنسشو درک میکنید، چون یک شبکهای از مفاهیم دارید، اینها یک دفعه انگار پروجکت میشود روی رفرنسهای جدیدی که برایتان پیدا شده.
بعضی جاها که یک چیزی یک پارتیشن جدید، یک چیزی را میفهمید مثلاً این یعنی این. چرا به این میگویند توبه؟ چرا به آن میگویند فلان؟ میبینید مثل اینکه به یک کور آدم اسم رنگها را یاد بدهد، آن لحظهای که یک دفعه میبینه، با یک چیزی مواجه میشود که قبلاً آموزش دیده.
آموزش مفاهیم و راهنمایی پارتیشن
اینکه سریعتر انگار وارد آن دنیا میشود. مثلاً این یاد دادن مفاهیم درست، یک جوری راهنمایی برای اینکه کجا را، مثل اینکه من دارم میگویم اینجا را نگاه کن، حولوحوش این پارتیشنها را نگاه کن، اینجا یک مفهوم خیلی مهم هست. اینجوری نیست که من آموزش نبینم. به هر حال فهمیدن آن مفهوم یک جوری ممکن است رفرنسها را تو خودم به من کمک کند پیدا کنم.
اینجوری نیست که واقعاً من کامل یک رفرنس را پیدا کنم. یعنی چیزی که ایشان گفت میل میکنه، اینها یک چیزهایی میفهمند ولی پارتیشن مثلاً به اسم توبه ندارند، پارتیشن به اسم اسلام ندارند. ولی کمکم از روی همین چیزهایی که وجوه مختلفی که ظاهر میشود در آیات، میفهمند که اینجا کارم باید یک حسی پیدا کنم.
حس پیدا، بله دیگر. یعنی در واقع همینجوری من رفرنسهای جدید پیدا میکنم، اسمهاشون را، اسمها به من یاد میدهند که چگونه دنبال چه رفرنسهایی بگردم. اینها که ظاهر میشن، چون در آن مفاهیم در شبکه ظاهر شدن، به چیزهای دیگر ربط پیدا میکنن، یک دفعه مثلاً پیشرفتهای خیلی مهم ممکن است آدم بکند.
مثل اینکه شما یک عالمه چیز بدونید و یک دفعه این اتفاق برایتان بیفتد که همه را با همدیگر کشف بکنید. خیلی هیجانانگیزتر میشود. من یک در مورد آن فیلم معجزهگر را که آخرش که اینجا نشان ندادیم، واقعاً آن اتفاقی که در آن میافتد همین است. حالا بگو شما مثلاً تو قرآن، مثلاً آدم احساس میکند که یک جورهایی با قرآن مثلاً خودش را تسکین بکند.
یک جورهایی مثلاً برود مثلاً بعضی از اینها مثلاً برود شروع کند یک اعتنا مثلاً به یک آدم دیگر. مثلاً دو تا این کار را اگر چند بار آدم چیز بکند، تست بکند، میفهمد که کدومش واقعاً درست است مثلاً باید برود تو قرآن مثلاً اسمی ازش هست.
مثلاً اسمی از این که مثلاً برو چه جوری آدم میتواند اعتنا بکند، مثلاً از آن حالت دوم که مثلاً آدم میتواند یک پارت ریفرنساش هم اینطور و مثلاً این حرفی که شما دارید میزنید درست است ولی خیلی به نظر من مسئله واژه و ریفرنس نیست.
یعنی شما یک جوری دارید حرف میزنید که میفهمید توبه تو قرآن یعنی چه و اعتراف هم میفهمید مسیح یعنی چه و بعد مثلاً این که تو قرآن این آمده یعنی این بهتر است. من میخواهم بگویم اصلاً شما توبه را نمیفهمید یعنی چه.
نه دیگر همان چیزی که من یک یک یک چیزی میدانم از تو و بعد ریفر میکنم به آن یک ذره. بله دیگر همان چیزی که ایشان میگوید. در واقع ما اینجوری نیست که هیچ ریفرنس را اصلاً نفهمیم. اینجوری من اینجوری نیست که من قرآن را میخوانم هیچچی ریفر نشود تو وجود من.
تحول سارتر و فهم تدریجی
یک یک چیزی تو مایه ندامت و نمیدانم غل دادن و به یک چیزهایی خلاصه پروجکت میشود ولی کمکم ریفرنس واقعی شما مثل همان مفهوم تحول دیگر. نمیشود گفت که سارتر آن کتاب را نوشت، هیچ کمکی نمیکند به این که آدمها این حس تحول را بفهمند. حداقل میفهمند که یک چیزی اونجاست که نمیفهمن.
بعد میفهمند که آن فهمیدن چیست و حتی آن کتاب ممکن است سارتر به نظر من هدفش این بوده که شاید کمک بکند که این حس ایجاد بشود. این که جاهای مختلفی که آن حس تحول بهش دست میدهد را سعی کرده خوب توصیف کند. خود حالت را خوب توصیف کند و بعد یک جوری در واقع شما ریفرنساش را شاید گیر بیاورید.
مثل این ایزوتسو اولین شیوه فهمیدن مفهوم یک کلمه تو قرآن را میگوید که یک جاهایی هست که قرآن مثل دیکشنری یک چیزی را دارد به نظر میآید تعریف میکند. میگوید مثلاً بر این نیست که این کار را بکنید. بر این است که این کار را بکنید، این کار را بکنید. یک جوری دارد انگار معنی میکند برایتان دیگر.
معنایش این نیست که واقعاً معنی بر این است که این کارها را بکنید ولی دارد بهتان یک چیز مهمی هست، یک وجه مشترک بین همه. مثلاً من مثال خیلی خیلی خوبی که خودم خیلی دوست دارم، کلمه محسن در قرآن. یعنی چه محسن؟ میگویند نیکوکار. خب؟ اصلاً چه به نظر از آن میآد؟ شما به چه جور آدمی میگویید محسن یا نیکوکار؟
که چه کار کند؟ نه به غیر از آن محسن. این چیزی است، ریفرنس تصمیه. انتظاری نیست. نه، نه. این واژه فوقالعاده جالبی تو قرآنه. محسن محسن یعنی چه در قرآن؟ به چه آدمهایی میگویند محسن؟ آدمهای نیکوکار مثلاً به جمعیتهای خیریه کمک بکنند، امور خیریه را بگردونن، به خانه سالمندان مثلاً پول واریز کنند. مثلاً آنجا که میگوید محسن، دقیقاً همین است دیگر.
تشریح هم کرده. مثلاً میگوید مثلاً به خدا و قیامت ایمان دارند. میگوید الذین یقیمون الصلاة. مثلاً من انتظار دارم میگویند نیکوکار، آن کسی که خیلی به مردم کمک میکند. میگوید محسن، میگوید محسنین الذین یقیمون الصلاة و آتون الزکاه. همان چیزهای مثلاً اساسی دینی را میگوید. حالا ببینید اینجا یک نکته خیلی مهمی وجود دارد.
محسن یعنی چه از نظر لغوی؟ یعنی یک کسی که کار زیبا انجام میدهد. نیکوکار نه. کسی که زیبا کار، کسی که زیبایی خلق میکند. ببخشید. اجازه بدهید. من میخواهم بگویم یعنی شما از اینجا دیگر چیزی دارید میفهمید. زیباترین کارها اینان.
اگر یک آدمی میخواهد بگوید که من زیبا دارم زندگی میکنم، اعمال زیبا دارم انجام میدم، زیباترین کار میگوید نماز بخون. از نظر جامعنگری قرآن. یعنی یک جوری این معنایش این نیست که یقیمون الصلاة معنی محسن بودن. ولی بارزترین کاری که یک آدم که کارهای زیبا انجام میدهد و روحیۀ انگار زیباییشناسی تو زندگیش دارد.
محسن و زیباترین کار
فکر کن یک آدمی که میخواهد زیباترین کارهای ممکن را انجام بدهد، زیبایی خلق کند تو زندگی شخصی خودش. چه کار باید بکند؟ نماز باید بخواند. این از زیباترین کاری است که انسان میتواند انجام بدهد. مثل در واقع ببینید یک جوری معنی کردن محسن نیست. محسن واژهاش یک معنیای دارد ولی دارد پارتیشناش را چیز میکند برایتان.
دارد میگوید که این زیبایی اینان. فکر نکنید نیکوکار. نیکوکار هم اینجوری مثلاً یا اصلاً یک واژه معادل فارسی زیباتر کار بسازید. فکر نکنید مثلاً زیبا، کسی نقاشی میکند یا کسی اصلاً هنری خلق میکند. در واقع دارد بهتان میگوید که این زیبایی را میتوانید اینجا ببینید. اگر میخواهید تو اعمال زیبایی را ببینید، یک چیزی دارد یاد میدهد دیگر.
هم معنی واژه محسن را دارد دقیقتر میکند برایتان، ریفرنسهاش را مشخص میکند و در عین حال یک جوری بهتان یک چیز ایدئولوژیک هم دارد یاد میدهد. اگر زیبایی، عمل زیبا میخواهید اینها زیبا هستند. تو جهانبینی قرآن مثلاً اعمال زیبا اینها، نه آنهایی که شما فکر میکنید.
مثلاً این که یک آدم به مردم کمک بکند خیلی خوب است ولی در درجه اول چیزهای مهمتر از این هم هست در خلق زیبایی یعنی این نمونه این که هم از مرشداری کمک میدید همینطور واجه مهم است چرا مثلا از خست گرفته شده این واجه میشود مثلا اگر فکر میکنیم که معنی محسن کسی که خیلی به خدا تردی اومداره یا مثلا خیلی بنده خوبی است خب میتواند از واجه عبد
یک چیزی بسازه از ویشه عبد تحکید روی زیبا دیدن اعماله و اینها اعمال زیباسته یعنی تلخیق این که شما مطمئن میخوانید از مطمئن چیزی میتوانید ولی خود واجه هم مهم اینگونه نیست این واجه هم جی علکی واجه محسن همانطوری که سارت واجه تحور و علکی بر نداشته نه چیز ممکن است برداشته اینگونه واجه محسن در واقعی واجه یک خوب امتخاب شده برای اینکه مجموعه اینها را و تبدیل پارتیشن بکنیم کارا خوب خب من فهمید در روز محسن یک سوالی یعنی خیلی زیاده منزیده بکنم این یعنی محسن مثلا تو برانی چنگی که مثلا به حضرت یوزو آدنگ ها و کنیم و علم ها و تضادیتن لنجد محسنی بله خب من خیلی برام عزیزید اوه یک را مثلا محسن بله مثلا باجه برعکس را من در دستو محمودن یاد گرفتم هر وقت یک نفر ایشده دیگر طولانی میگوید در دستو محمودن نمیفهمند میداره برعکس آدم او میداره تا بیا که بین اصلا برعکسشی شده استعمال حالا من نمیفهمم اصلا واقعا نفهم میدونی داری میگوید که هر کسی که اعمال خیلی اعمال زیبا را انجام بدهد نماز بخواند زکاة بدهد و زیبایی خلق کند اعمال زیبا انجام بدهد خداوندش پاداش میدهد تو همین دنیا حکم میدهد و علم چیزی که این آیه دارد بیشان چه انتظاری داری؟
فاجر و ایتاء علم
به گمراه ها و آدم های فاجر خداوندش یک چیزی اعتام میکند دانش اعتام میکنید. حکما و علما. دانشی و حکمی. من که در اینجا میگویید که مشکل چیست؟ مثل اینکه من بگویم که اگر شما مثلا خداوند یک کسی تغواد داشته باشد بهش فرغان اعتام میکنید. مثلا فرض کنید یوسف تعبید احادی سیاکه کارهای خوب کرد خودمش پاداش دارید مشکل مثلا نمیفرد مشکل کجاست چیست این برای بجیبه هستند؟
جدی میگویم مشکل اولین بار همه چه که نمیفهمم ریفرنسش درک نمیبونه مشکل چیست جدن؟ چیش عجیبه؟ آدم ها کار خوب که میکنند چه در این دنیا شده در این دنیا پاداش میکنند دو ساله کم بودی نمیت گفت مشکل چیست حالا؟ خودشم نمیدونیش یعنی چه نمیکنی؟ جدن مشکل چیست؟
کنچکاونش آن بحثای کلی را هم قطع نکنیم. به دلیل اینکه یک چند نفری که مشکلاتی در مورد قرار شده چیزهایی بنویسید اگر مشکل خواستی را اسمو کنید همش مربوط به اونجور چیز هست نه مربوط به بحثای فنی مثلا داخل قرآن نمیشود حلشون که.
یعنی مشکلات کلی انگار وجود دارد مشکلات احساسی وجود دارد. یعنی که من به نظرم بد میستی گاه گدار این جلسات را قطع کنیم تا از در جلسات بیگیم.
یک نواختش هم من خودم یک نواختش احساس میکنم امتیازی باید بردیار خیلی فنی بیدن یک نواختش خوبیست خیلی چیزهایی بیدیم زم داشته یک موضوع را فکر کنم یک جلسه میکنم در موردش صحبت خوب بکنم. بردداری هم حالا مثلا بردداری جلسه شاید بردداری شاید ها کچه هستید برده ها مشکل دارد کیاه کیاه ببخشید کیاه خب شاید بیاریم شاید چه میکنیم.