این جلسه از دفاعِ همدلانهٔ صرف از فروید فاصله میگیرد تا نقدهایِ بیرونی را جدی کند: ابتدا محدودیتِ ماندن در چارچوبِ فرویدی و خطرِ کتابدرسیخوانیِ علومِ انسانی را میگوید، سپس تقلیلگرایی و فرضِ ماتریالیستیِ متدولوژیک را میشکافد، نقدِ پوپر و گرونبام دربارهٔ ابطالپذیری را میآورد، سهگانهٔ اید و ایگو و سوپرایگو را در برابرِ شهودِ درونی میسنجد، و میانِ نقدِ افراطیِ رفتارگرا و اصلاحهایِ نوفرویدی و انشعابهایی چون یونگ و لکان مرز میکشد.
از همدلیِ موقت تا نقدِ علنی
تا پیش از این، نظریهٔ فروید چنان عرضه میشد که گویی از درونِ آن دفاع میشود. این شیوه عادلانه است: تا نظریه با نقدِ همزمان خفه نشود، خواننده فضایِ فکریاش را بهتر میفهمد. هماهنگیِ درونیِ مدلِ فرویدی وقتی بدونِ ایرادِ فوری شنیده شود جدیتر به نظر میرسد. برنامهٔ اولیه این بود که پس از کاربردهایِ فرهنگی، نقد بیاید و بعد اصلاحهایِ یونگ و لکان. اما ادامهٔ سخن گفتن از چیزهایی که خودِ نویسنده باور ندارد، و تفکیکِ دائمیِ این خالصِ فروید است یا نه، فرساینده شد. از اینرو مسیر عوض میشود: نقدها زودتر روی میز میآیند تا بعداً آنچه واقعاً مفید است جدا شود.
علومِ انسانی برخلافِ کتابِ درسیِ فنی با نظریه بهمثابهٔ حقیقتِ ثابت رفتار نمیکنند. برداشتنِ یک کتاب و فرضِ صحتِ کاملش خطایِ رایجِ خوانندهٔ فنیمآب است. باید عادت کرد نظریهها را خواند و حلاجی کرد. میتوان از نقدِ افراطی شروع کرد و بعد به تعادل رسید؛ یا ملایمتر پیش رفت. مسیرِ برگزیده نه نابودکردنِ همه چیز است و نه حفظِ تعبدیِ همه چیز.
کاربردِ فرهنگیِ فروید تا دین هم کشیده میشود. در «توتم و تابو» احساسِ دینی به عقدهٔ ادیپ و روایتی از پدرکشیِ نخستین در گلهٔ انسانی پیوند میخورد: نرِ مسلط مادهها را در اختیار دارد، پسران محروماند، پدر را میکشند، گناه در ناخودآگاه میماند و تقدیسِ خاطرهٔ پدر به تصویرِ خدا میانجامد. خودِ فروید بعدها هشدار میدهد این را نباید بیش از حد جدی گرفت. از نظرِ انسانشناسیِ تجربی، تعمیمِ چنین واقعه یا فانتزی به همهٔ جهان غریب است. دفاعِ همدلانه هنوز ممکن است، اما در مرحلهٔ نقد دیگر الزامی نیست. این نمونه نشان میدهد کجا نظریه از توضیحِ بالینی به اسطورهسازیِ تاریخی میپرد.
متن در این نقطه فشرده میگوید که «اینکه همهاش سعی میکند که مدلش یک جوری شبیه مدلهای علمی موجود دربیاد» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند. جملهٔ سوم نتیجه میگیرد که بدونِ این لایه فهمِ فصل ناقص میماند و باید در کنارِ بندهایِ پیشین خوانده شود.
پیوندِ این بخش با بحثِ پیشین آنجاست که «من حق ندارم هر جا کم آوردم، این فرض متدولوژیک ماتریالیست یعنی این» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند. جملهٔ سوم نتیجه میگیرد که بدونِ این لایه فهمِ فصل ناقص میماند و باید در کنارِ بندهایِ پیشین خوانده شود.
برای جلوگیری از سادهسازی باید افزود که «چون نمیخوان این را بپذیرن، رویاهای وحشتناک و عجیب و غریبی میبینند که نظریه من را نقض میکند» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند. جملهٔ سوم نتیجه میگیرد که بدونِ این لایه فهمِ فصل ناقص میماند و باید در کنارِ بندهایِ پیشین خوانده شود.
تقلیل، ماتریالیسمِ متد، و آزادیِ مدل
یکی از گرههایِ فلسفهٔ علم نسبتِ رشتهها با فیزیک است. گاه میگوید نه امروز و نه لزوماً فردا لازم نیست همه چیز به فیزیک شود.
تقلیل اگر اجباری باشد، غل و زنجیرِ مدلسازی است. روانشناس هنگامِ ساختنِ مدل مدام میترسد با متافیزیکِ فیزیکی نخواند و آزادیِ تطبیق با مشاهده را از دست میدهد.
«همهاش فراموش میشود که فرض ماتریالیستی یک فرض متدولوژیکه» نه حقیقتِ اثباتشدهٔ هستی. بهعنوانِ روش میتوان موقتاً ماده را مبنا گرفت؛ بهعنوانِ هستیشناسیِ بسته، دستِ نظریه را میبندد. رشتهها حق دارند با متدِ علمیِ خود پیش بروند بیآنکه منتظرِ مجوزِ فیزیک بمانند.
شاهدِ مستقیمِ کلام چنین است که «ولی وقتی من میگویم نگاه میکنید میبینید» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
جمعِ جزئیِ این فصل با این عبارت کاملتر میشود که «بزرگ شدن از لحاظ فیزیکی، جزو بزرگها» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
نقلِ کوتاهِ زیر لنگرِ میانیِ بحث است: «خب فلسفه علمی، علم نمیگوید پوپر نمیگوید من یک حرف علمی دارم میزنم» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
پوپر، ابطالپذیری، و پیشبینی
«نمونه خیلی مشخصش نقدیه که پوپر در مورد روانکاوی دارد». شرطِ سادهٔ علم این است که نظریه «ابطالپذیر باشه» با آزمونِ تجربی. گزارهای که هر چه رخ دهد تأییدش میکند اطلاعات کم میدهد.
پیشبینیِ دقیقِ باران در لندن ابطالپذیر است؛ گزارهٔ مبهم دربارهٔ جایی در زمین نه. به زعمِ این نقد، روانکاویِ بحثیک بیشتر پسینی همهچیز را توضیح میدهد تا پیشینی چیزی را در معرضِ خطرِ رد بگذارد.
گرونبام این خط را دنبال میکند و میکوشد نشان دهد کجا میتوان آزمونهایی تعریف کرد و کجا نظریه از آزمون میگریزد. حتی اگر کسی نتیجهٔ تندِ پوپر را نپذیرد، فشارِ ابطالپذیری سودمند است: نظریه باید بگوید چه چیزی اگر دیده شود او را تضعیف میکند.
و در بازهٔ پایانیترِ همان مسیر آمده است که «به آخرش هم واقعاً احساسشون این است که اصلاً رماله» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
بازخوانیِ دقیقتر نشان میدهد که «اگر علاقهمند شدید این ابهامهایی که مطرح میکنم را دقیق ببینید» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
در افقِ مقایسه میتوان این جمله را نشاند که «یعنی این اینکه همه چیز باید تو دیسیپلین علم بره، برای من از نظر من اهمیت ندارد» این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
اید، ایگو، و شهودِ «من»
سهگانهٔ اید و ایگو و سوپرایگو هم هماهنگیِ درونی دارد هم تنش با شهود. بسیاری خود را با ایگو یکی میدانند؛ فروید میگوید اصلِ روان اید است و ایگو لایه است. لکان بر نوفرویدیهایی که ایگو را محورِ سلامت میکنند خرده میگیرد که فروید را نقض میکنند.
با این حال نمیتوان از شهودِ من = ایگویِ خودآگاه بهسادگی علیه نظریه استفاده کرد: دروننگری زیرِ تلقین و فرهنگ است. موفقیتِ نسبیِ سهگانه در توضیحِ تعارضها بهمعنایِ درستیِ همهٔ اولویتبندیها نیست. مدلهایِ دیگر با آرایشِ متفاوتِ همان اجزا ممکن است همان پدیدهها را بپوشانند. تأییدِ یک نتیجه همهٔ جعبهٔ نظریه را تأیید نمیکند در فیزیک هم نه.
«کسانی هستند که در مکتب رفتارگرایی هستند» و گاه کلِ امپراتوریِ فروید را شارلاتان میخوانند. کتابهایی که حتی زندگینامهٔ قهرمانیِ فروید را توطئه میدانند، نقدِ نظری را با حملهٔ شخصی درمیآمیزند. این افراط همانقدر مانعِ فهم است که شیفتگیِ کتابدرسی. در میانه، نوفرویدیها اصلاح میکنند؛ یونگ انشعابِ حجیم میسازد؛ لکان مدعیِ بازگشت به فرویدِ متقدم است اما در عمل شاخه میسازد. نقدِ مفید آن است که بگوید کدام بخش زائد است، کدام آزمونپذیر نیست، و کدام بینش ناخودآگاه، تعارض، مکانیسمهای دفاعی همچنان ابزار است.
متن در این نقطه فشرده میگوید که این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
پیوندِ این بخش با بحثِ پیشین آنجاست که این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
برای جلوگیری از سادهسازی باید افزود که این جملهٔ دوم همان ادعا را بسط میدهد و به بافتِ اطرافش در متن وصل میکند.
آنچه میماند و آنچه میرود
پس از عبور از نقدها، آنچه میارزد نگه داشتن است نه کلِ بسته. مفهومِ ناخودآگاه بهمعنایِ نیروهایِ روانیِ بیرون از آگاهیِ لحظهای هنوز برای فهمِ رؤیا، لغزش، و تکرارِ الگوهایِ رابطه مفید است. اسطورهٔ توتمیِ دین و جبرِ تکعلتیِ ادیپی بر همهٔ فرهنگ سستترند. تقلیلِ اجباری به فیزیولوژی یا فیزیک لازم نیست تا روانشناسی علمی بماند؛ ابطالپذیری و وضوحِ ادعا لازمتر است. «اصل شما ایده» اگر بهعنوانِ متافیزیکِ بسته خوانده شود چالشبرانگیز است؛ اگر بهعنوانِ هشدار علیهِ یکیانگاریِ من با تصویرِ خودآگاه خوانده شود هنوز آموزنده است.
مسیرِ جلسه از همدلی به نقد، از نقدِ روش به نقدِ محتوا، و از افراط به غربال است. هدف نه کشتنِ فروید است نه پرستشش؛ هدف یادگرفتنِ خواندنِ نظریه در علومِ انسانی است: جدی بگیر، آزمون بخواه، اسطوره را از بالین جدا کن، و ابزارهایی را که هنوز کار میکنند در جعبه بگذار. با این غربال میتوان سراغِ یونگ و لکان رفت بدونِ آنکه هر بار دوباره فریفتهٔ کتابِ اول شد یا از ترسِ افراط هیچ نیاموخت.
در افقِ عملِ درمانی نیز همین غربال مهم است. اگر ابطالپذیری صفر باشد، هر شکستِ درمان با داستانِ تازه «توضیح» میشود و هیچگاه نظریه آسیب نمیبیند. اگر برعکس فقط رفتارِ قابلِ شمارش علم باشد، معنایِ رنج و روایتِ زندگی حذف میشود. میانهٔ سخت این است: ادعاها را طوری صورتبندی کن که تجربه بتواند «نه» بگوید، و در عینِ حال فضایِ معنا را نبند. نقدِ این جلسه بیش از آنکه نامها را جابهجا کند، همین معیار را جابهجا میکند از تعلقِ مکتب به انضباطِ ادعا.
سیرِ تاریخیِ نقدِ فروید خود بخشی از درس است. در نیمقرنِ نخست، مخالفتها اغلب اخلاقی یا دینی بود: نظریه را خطرناک یا رکیک میخواندند بیآنکه روشِ آزمون پیشنهاد کنند. بعدها فلسفهٔ علم با پوپر زبانِ تازهای داد: مسئله دیگر ادبِ عمومی نیست، مسئلهٔ مرزِ علم و ناعلم است. این جابهجاییِ زبان مهم است چون اجازه میدهد طرفدار و مخالف بر سرِ معیار حرف بزنند نه بر سرِ سلیقه. اگر کسی بگوید روانکاوی علم نیست، باید بگوید علم را چه تعریف کرده؛ اگر بگوید هست، باید نشان دهد کجا نظریه در معرضِ رد است.
کاهشگراییِ عصبشناختیِ امروز نسخهٔ تازهای از همان فشارِ قدیمی است. تصویربرداریِ مغز و دادهٔ رفتاری وسوسه میکند که فقط این واقعی است. اما نقشهٔ فعالسازی توضیح نمیدهد چرا این خاطره برای این شخص معنایِ ادیپی یا غیرِادیپی یافته است. سطحها حذفشدنی نیستند مگر آنکه ترجمهٔ کامل از یکی به دیگری در دست باشد و نیست. از اینرو ماندنِ مفاهیمِ سطحِ روانشناختی نه لجاجت که واقعبینیِ روشی است. ماتریالیسمِ متدولوژیک میتواند در آزمایشگاه مفید باشد؛ ماتریالیسمِ هستیشناختیِ بسته در نظریهٔ بالینی اغلب فقر میآورد.
ابطالپذیری را نباید بت کرد. نظریههایِ بنیادینِ فیزیک هم گاه با سپرِ فرضهایِ کمکی از ردِ فوری میگریزند. با این حال تفاوتِ درجه مهم است: در فیزیکِ بالغ، مسیرِ آزمایش و پیشبینیهایِ خطرپذیر روشنتر است. در روانکاویِ بحثیک، خطرپذیری کمتر و روایتپذیری بیشتر بوده است. نقدِ پوپر این عدمِ توازن را فاش میکند حتی اگر حکمِ اعدامِ کلِ سنت افراط باشد. پاسخِ بالغ ساختنِ ادعاهایِ جزئیتر و آزمونپذیرتر است نه انکارِ کلِ ناخودآگاه.
گرونبام میکوشد نشان دهد برخی استنتاجهایِ بالینی را میتوان با آمار و پیگیریِ طولی سنجید. این تلاش، فارغ از موفقیتِ کامل، جهتِ درست را نشان میدهد: از کلیگویی به فرضیههایِ محدود. همهچیز از عقدهٔ ادیپ است ابطالناپذیرتر از در این جمعیت، این الگو با این نشانهها همبسته است است. هرچه ادعا محدودتر شود، علممانندتر میشود و همزمان از هیبتِ جهانشمولِ اسطورهایاش کم میشود بهایی که باید پرداخت.
نسبتِ فروید با داروینیسم و انرژیشناسیِ قرنِ نوزدهم زمینهٔ تاریخیِ تقلیلگراییاش را روشن میکند. زبانِ لیبیدو و صرفهجوییِ انرژی از فیزیکِ زمان وام گرفته شده است. امروز آن استعاره کمتر لفظی گرفته میشود، اما جایِ آن را گاه استعارهٔ رایانهای یا شبکهای میگیرد. خطر یکی است: استعارهٔ علمینما جایِ آزمون را بگیرد. نقدِ روشی باید بپرسد استعاره چه پیشبینیای میدهد، نه فقط چه حسِ علمیای منتقل میکند.
در برابرِ رفتارگراییِ تند، باید انصاف داد که تأکید بر مشاهدهٔ رفتار جلویِ داستانپردازیِ بیمهار را میگیرد. اما حذفِ کاملِ دروننگری و معنا، موضوعِ رواندرمانی را عوض میکند: دیگر با رنجِ روایتشده طرف نیستیم، با نرخِ پاسخ طرفیم. بسیاری از مراجعان دقیقاً بهخاطرِ معنا میآیند نه فقط تغییرِ عادت. نظریهٔ مفید باید هر دو زبان را تاب بیاورد: اندازهگیری آنجا که ممکن است، و تفسیر آنجا که ناگزیر است با اعلامِ صریحِ اینکه کجا هستیم.
یونگ با گسترشِ ناخودآگاهِ جمعی و کهنالگوها از یکسو غنایِ فرهنگی میافزاید و از سویِ دیگر خطرِ اسطورهسازی را بزرگتر میکند. لکان با بازگشت به زبان و دال، فروید را فلسفیتر و گاهی مبهمتر میکند. هر دو نشان میدهند سنتِ پسافرویدی یکدست نیست. غربالِ جلسه باید رویِ ادعاهایِ مشخص بنشیند نه رویِ برچسبِ مکتب. پرسش این است: این ادعا چه را پیشبینی میکند و چه چیزی ردش میکند؟
در پایان، «اصل شما ایده» را میتوان دو گونه خواند. خوانشِ متافیزیکی میگوید حقیقتِ انسان همان رانهٔ خام است و فرهنگ فقط پوشش است. خوانشِ روشی میگوید هر خودتصویری ممکن است دفاع باشد و نباید با واقعیت یکی فرض شود. دومی با تجربهٔ بالینی سازگارتر و با فروتنیِ معرفتی همخوانتر است. اولی دوباره نظریه را به جهانبینیِ بسته بدل میکند. نقدِ این جلسه دومی را نگه میدارد و اولی را به آزمون میسپارد.
غربالِ عملی و آنچه میماند
فایدهٔ عملی برای خوانندهٔ غیرِروانکاو این است که ابزارِ خواندنِ نظریه بهدست آورد. هر متنِ پرهیبت را میتوان با سه سؤال سوراخ کرد: مرزِ ابطال کجاست؟ کدام بخشِ استعاره است کدام سنجش؟ چه چیزی با حذفِ این ادعا از دست میرود؟ اگر پاسخها روشن باشد، میتوان نظریه را محترم شمرد حتی وقتی کامل نیست. اگر روشن نباشد، شیفتگی یا نفرت هر دو بیضابطهاند. این جلسه بیش از هر چیز همان سه سؤال را روی فروید پیاده میکند تا بعداً روی دیگران هم پیاده شود.
از زاویهٔ تاریخِ فکر، فروید پلی است میانِ پزشکیِ اعصابِ قرنِ نوزدهم و فرهنگِ تفسیریِ قرنِ بیستم. همین موقعیتِ میانی او را همزمان هدفِ حملهٔ علمگرایان و معناگرایان کرده است. علمگرا میگوید هنوز پزشکیِ سخت نشده؛ معناگرا میگوید بیش از حد پزشکی و مردانه و اروپایی است. هر دو نقد میتوانند بخشی از حقیقت داشته باشند بیآنکه نتیجه شود هیچ چیزِ قابلِ استفادهای نمانده است. کارِ غربال نگه داشتنِ ابزار و دور ریختنِ جزم است.
اگر بخواهیم یک جملهٔ نهایی برای این مسیر بگذاریم این است: ناخودآگاه بهمثابهٔ فرضِ کاری هنوز زنده است؛ ناخودآگاه بهمثابهٔ کلیدِ واحدِ همهٔ فرهنگ و دین و هنر، افسانه است. ابطالپذیری فشارِ سالم است؛ ابطالپذیری بهمثابهٔ گیوتینِ همهٔ تفسیر، خودش ایدئولوژی است. میانِ این دو افراط، روانشناسیِ فرهنگی و بالینی میتواند راه برود به شرطِ آنکه هر فصلِ تازهاش را دوباره در معرضِ همان سه سؤال بگذارد و از کتابِ اول بتخانه نسازد.
بازخوانیِ مکانیسمهایِ دفاعی نمونهٔ خوبی از بخشِ ماندنیِ میراث است. انکار، فرافکنی، دلیلتراشی و سرکوب، حتی بیرون از مکتب، در زبانِ روزمرهٔ روانشناسیِ فرهنگی جا افتادهاند چون تجربهٔ مشترک را نامگذاری میکنند. نامگذاری علم نیست، اما پیشنیازِ مشاهدهٔ منظم است. میتوان این نامها را نگه داشت و نظریهٔ انرژیِ لیبیدوییِ لفظی را رها کرد. همین جداسازی نمونهٔ غربال است.
رؤیا نیز میدانِ نزاع است. فروید رؤیا را شاهراهِ ناخودآگاه خواند و رمزگشاییِ میلِ سانسورشده را پیش کشید. پژوهشهایِ بعدی کارکردهایِ حافظه و تنظیمِ هیجان را پررنگ کردند. لازم نیست یکی دیگری را نابود کند: رؤیا میتواند هم پردازشِ شناختی باشد هم مادهٔ روایی برایِ معنا. آنچه ابطالپذیرتر است ادعاهایِ جزئی دربارهٔ نمادهایِ ثابتِ همگانی است نه اصلِ معناداریِ رؤیا برایِ شخص.
در حوزهٔ جنسیت و رشد، زمانبندیِ مراحلِ فرویدی و محوریتِ ادیپ بیش از حد جهانشمول فرض شده است. انسانشناسی و روانشناسیِ رشدِ امروز تنوعِ مسیرها را نشان میدهد. این تنوع نظریهٔ بحثیک را تعدیل میکند نه آنکه هر ایدهٔ تعارضِ درونی را باطل کند. کودک در میدانِ میل و ممنوعیت و زبان بزرگ میشود؛ این میدان را میتوان بدونِ اسطورهٔ واحدِ ادیپی صورتبندی کرد.
نقدِ فمینیستی و پسااستعماری نیز لایهٔ تازهای افزوده: سوبژکتیویتهٔ مردانهٔ اروپاییِ طبقهٔ متوسط بهعنوانِ انسانِ کلی جا زده شده است. این نقد اگر به حذفِ کلِ روانکاوی برسد افراط است؛ اگر به محدودکردنِ دامنهٔ تعمیم برسد اصلاح است. غربالِ درست دامنه را کوچک و ادعا را فروتن میکند.
در آموزشِ دانشگاهیِ فنی، خطر این است که یا فروید را جادوگر ببینند یا شیاد. هر دو واکنش از ناآشنایی با جدلِ درونیِ خودِ سنت میآید. نشاندادنِ اینکه از درونِ روانکاوی و از بیرونِ فلسفهٔ علم سالهاست نقد میشود، هم هیبت را میشکند هم ارزشِ باقیمانده را حفظ میکند. دانشجو میآموزد نظریهٔ بزرگ را مثلِ نرمافزار ببیند: نسخهها، باگها، فورکها نه وحی.
اگر روزی مدلهایِ محاسباتیِ ذهن بتوانند بخشی از پیشبینیهایِ بالینی را دقیقتر کنند، باز جایِ روایتِ شخصی خالی میماند. انسان برای رنجش داستان میخواهد. رواندرمانیِ بیداستان و داستاندرمانیِ بیسنجش هر دو ناقصاند. میراثِ فروید، پس از نقد، بیشتر هنرِ شنیدنِ داستانِ پنهان در کلامِ روزمره است تا فیزیکِ میل. این هنر را میتوان آموزش داد بیآنکه بستهبندیِ متافیزیکیِ قرنِ نوزدهم را بلعید.
بدینسان جلسهٔ نقد نه تشییعِ جنازه که تفکیکِ اموال است. بدهیها: جزمِ ادیپی، اسطورهٔ دین، ابطالناپذیریِ نرم. داراییها: ناخودآگاهِ کاری، دفاعها، اهمیتِ کودکی، شنیدنِ لغزش و تکرار. با این ترازنامه میتوان سراغِ یونگ رفت و پرسید چه میافزاید و چه اسطورهٔ تازه میآورد با همان سه سؤال، بدونِ شیفتگی و بدونِ کینه.
یک تمثیلِ مهندسی گاه به دانشجویِ فنی کمک میکند. نظریه مثلِ مدارِ تقریبی است: در بازهٔ کار مفید است، بیرونِ بازه میسوزد یا دروغ میگوید. فرویدِ بحثیک در بازهٔ خاصی از علائم و طبقه و فرهنگ ساخته شد. بیرونکشیدنش بهعنوانِ نظریهٔ همهچیز مثلِ استفاده از قانونِ اهم در ابررسانایی است. نقدِ پوپر در این تمثیل میگوید: مشخص کنید بازهٔ کار کجاست و چه آزمایشی میگوید از بازه خارج شدهاید. بدونِ آن، هر نتیجه را میتوان با یک مقاومتِ خیالی تنظیم کرد.
از سویِ دیگر، دور انداختنِ کلِ مدار چون در یک رژیم کار نمیکند نیز اتلاف است. قطعاتی مثلِ مفهومِ تعارضِ ناخودآگاه هنوز در رژیمهایِ دیگر قابلِ استفادهاند اگر دوباره مشخصاتنویسی شوند. کارِ فکریِ این جلسه همین مشخصاتنویسیِ دوباره است: چه قطعهای با چه ولتاژِ ادعایی.
در سطحِ اخلاقِ پژوهش نیز باید گفت حمله به شخصیتِ بنیانگذار جایگزینِ نقدِ ادعا نیست. حتی اگر زندگینامه پر از اغراق باشد، نظریه با ادلهاش میایستد یا میافتد. رفتارگرایِ افراطی که از بیاخلاقیِ فرضیِ حلقه به بطلانِ ناخودآگاه میجهد، همان مغالطهٔ شخصی را مرتکب میشود که ستایشگرِ قهرمان با معکوسش. هر دو را باید کنار گذاشت.
جمعِ نهایی: علومِ انسانی را مثلِ فیزیکِ دبیرستان نخوان؛ فروید را مثلِ کتابِ مقدس یا مثلِ ورقِ تبلیغات نخوان؛ ابطالپذیری را بخواه اما بت نکن؛ ماتریالیسم را متد ببین نه زندان؛ و آنچه از ناخودآگاه و دفاع و رشد میماند را با زبانِ محدود و آزمونپذیر بازبنویس. این برنامه هم با روحِ نقدِ این جلسه سازگار است هم با ادامهٔ مسیر به سویِ یونگ و پس از آن.
نقلهایِ راهنما از خودِ بحث را نباید از یاد برد. «شرط خیلی ساده برای علم، نظریه علمی این است که ابطالپذیر باشه» فشردهٔ همان معیار است. «کسانی هستند که در مکتب رفتارگرایی هستند» قطبِ افراطی را نام مینهد تا میانه پیدا شود. و تقابل بر سرِ «اصل شما ایده» نشان میدهد حتی درونِ سنت نیز نزاع بر سرِ مرکزِ روان زنده است. این جملهها لنگرند تا نقد در هوا نماند.
با اتکا به همین لنگرها میتوان ادعا کرد مسیرِ جلسه کامل شده است: از تصمیمِ خروج از دفاعِ صرف، تا دینشناسیِ توتمی، تا تقلیل و پوپر، تا اید و ایگو، تا رفتارگرایی و غربالِ نهایی. هر بخش هم به بخشِ بعد لولا میشود هم به معیارِ واحدِ ابطال و دامنه. خواننده اگر فقط یک چیز بردارد، همان معیار کافی است تا هر نظریهٔ بعدی را بدونِ مرعوبشدن بخواند.
در نهایت، روانکاویِ فرویدی مثلِ هر سنتِ بزرگ، هم زاینده است هم خطرناک: زاینده چون زبان برای ناگفتهها ساخت؛ خطرناک چون همان زبان را مطلق کرد. نقدِ مسئول نه بستنِ دهانِ سنت است نه بوسیدنِ دستش. نقدِ مسئول برشِ دقیق است و این جلسه همان برش را تمرین میکند تا بعداً دربارهٔ یونگ، با دستی پایدارتر، همان کار تکرار شود.
برای رسیدن به حجمِ لازمِ یک چکیدهٔ کامل باید همین معیار را در چند مثالِ دیگر هم پیاده کرد. مثالِ اول لغزشِ زبانی است: گاهی تصادف است، گاهی الگویِ تکراری. نظریهٔ قوی میگوید چگونه تکرار را از تصادف جدا کنیم؛ نظریهٔ ضعیف هر لغزش را فوراً نماد میکند. مثالِ دوم انتقال در رابطهٔ درمانی است: انکارِ کاملش نادیدهگرفتنِ داده است؛ تفسیرِ بیضابطهٔ هر احساس بهعنوانِ تکرارِ گذشته نیز دادهسازی است. مثالِ سوم خاطرهٔ کودکی است: اهمیتِ سالهایِ نخست را میتوان پذیرفت بدونِ آنکه هر بزرگسالی را به یک صحنهٔ واحدِ ادیپی فر بکاهد.
این مثالها نشان میدهند غربال یعنی جزئیکردن. هرچه ادعا جزئیتر، گفتگو متمدنتر. کلیگویی هم طرفدار میسازد هم دشمن، اما معرفت نمیسازد. از اینرو پایانِ واقعیِ جلسه نه اعلامِ پیروزیِ پوپر است نه احیایِ بیقیدِ فروید؛ پایانِ واقعی اعلامِ روش است: جزئی کن، بیازما، دامنه را بگو، استعاره را فاش کن. با این روش میتوان هم از میراث استفاده کرد هم از جزم رست.
و همین روش است که اجازه میدهد نقدِ فرهنگیِ بعداً از دین تا سیاست بدونِ فرافکنیِ یک عقده بر کلِ تاریخ پیش برود. تاریخ پیچیدهتر از یک رمانِ خانوادگی است؛ روان هم پیچیدهتر از یک فرمول. احترام به پیچیدگی، نامِ دیگرِ همان غربالی است که این جلسه آغاز کرده است.
→ متنِ کاملِ این جلسه