این جلسه «نظر من را جلب میکنه، خیلی چیزها تو این مقاله هست که جالب است» — نقدِ مبانیِ فروید را از سطحِ کلی به اجزا میبرد: ریداکشن و محوریتِ جنسیت، مدلِ دو محورِ رشد و تعادل، سهگانهٔ اید و ایگو و سوپرایگو در برابرِ سلفِ یونگی، غریزهٔ مرگ و شواهدش، و سرانجام حدِ روشِ تداعیِ آزاد. هدف آمادهسازیِ میدان برای خواندنِ لکان و یونگ است بیوسواسِ علمنماییِ نابجا.
از کلیاتِ نقد تا اجزایِ نظریه
نقدِ مبانیِ فروید — ریداکشنِ اجباری، میلِ به علمینماییِ سخت، و گرهزدنِ همهچیز به یک محور — برای سنتِ روانکاوی هزینهساز بوده است. پیش از ورود به لکان و یونگ باید این هزینهها روشن شود تا وسواسِ آیا علمی است جایِ فهمِ نظریه را نگیرد. این جلسه اجزا را یکییکی برمیگیرد: آنجا که شهودِ فروید نیرومند است ستایش میکند و آنجا که پیشفرض میلرزد نام میبرد.
منابعی چون فصلنامه و شرحهایِ غیرِاستدلالیِ خودِ فروید نشان میدهند نظریه بیشتر با تصویر و روایت پیش میرود تا با برهانِ خطی. این عیبِ مطلق نیست؛ نقطهٔ قوتِ شهود و نظریهپردازی است. التزام به سنتِ فکریِ زمانه — داروینیسم و روحیهٔ علمیِ قرن — هم افق میدهد هم دام: احترام به ریداکشن وقتی به افراط برسد، پدیدههایِ سطحِ بالاتر را خفه میکند.
«واقع اختصاص بدهم مستقیماً در مورد اجزای نظریه فروید صحبت کنیم» همان چرخشِ این جلسه است: از کلیگویی به قطعات. درست و غلط بودنِ انتسابِ دقیقِ هر جمله به فروید فرعی میشود؛ ارزیابیِ خودِ ایدهها اصلی میشود. تغییرِ فکرِ فروید در طولِ عمر، ساختنِ نظریهٔ یکدست را دشوار میکند؛ لکان بعداً با ادعایِ پیروی همین مشکل را تشدید میکند.
ریداکشن، جنسیت و دو محور
ریداکشن وقتی احترام به تبیینِ لایهای است مفید است؛ وقتی هر معنایِ فرهنگی را به یک غریزه فروکاهد، افراط است. «یک چیزی که دارد میگه، کنارش هر چیزی که میگوید نقدش هم بگیرد» — محوریتِ جنسیت در نظریهٔ فروید همین افراط را دامن میزند: مشاهداتِ بالینی مهماند اما تعمیمِ همهچیز به آن محور، محدودیتِ نظریه را میپوشاند. نظر من را جلب میکنه، خیلی چیزها تو این مقاله هست که جالب است — اما جالببودن جایگزینِ کفایتِ تبیینی نیست.
مدلِ دو محور کمک میکند: محورِ عمودیِ رشد و محورِ افقیِ تعادل. «دارد میگوید در واقع در آن قسمتی که محور افقی دارد حرف میزند» — لذت و تنظیم؛ در محورِ عمودی، «میگوید هسته مرکزی آن بخشیه که تقاضای رشد انگار از انسان دارد». یونگ همین تقاضا را پررنگتر میکند؛ فروید لذتجویی را. آنیما و آنیموس در افقِ تعادلِ یونگی، خاصِ همان محورِ افقیاند که فروید کمتر نظاممند کرده است.
مشاهداتِ بالینیِ فروید را نمیتوان نادیده گرفت؛ اما «خاطر اینکه نظریاتش خیلی معطوف به بیماریهای روانی نیست واقعاً» گاه از مرزِ بالین به فرهنگ و اسطوره میپرد بیآنکه ابزارِ همان پرش را نقد کند. نقطهٔ قوتِ شهود همینجاست و نقطهٔ ضعفِ روش هم.
سهگانهٔ اید، ایگو، سوپرایگو
سهگانه ارزشِ توصیفی دارد: نیروها و تعارضها را نامپذیر میکند. اما ترتیبِ پیدایش — اول اید، بعد ایگو از برخورد با واقعیت، بعد سوپرایگو از والدین — به وضوح اشکالات خیلی خیلی اساسی دارد. «که مثلاً میخواهد یک لذتی را به دست بیاره، حرکتی انجام میدهد» — نوزاد فقط اید نیست؛ رشد و لذت از همان آغاز در هم تنیدهاند. که مثلاً میخواهد یک لذتی را به دست بیاره، حرکتی انجام میدهد نشانِ عاملیتِ اولیه است نه انفعالِ محض.
فرهنگِ سنتی با والد و بالغ و کودک بازی میکند؛ این شباهتِ سطحی به سهگانه نباید ترتیبِ فرویدی را اثبات کند. ارزشِ سهگانه مستقل از داستانِ پیدایش است. همه حسن این سهگانه و همه کاربردهاش مستقل از این است که شما این توصیف را بپذیرید. سلفِ یونگی در برابرِ اید، مرکزِ رشد و تمامیت است نه فقط مخزنِ غریزه.
منظورش این نیست که این را در مقابل ایگو مثلاً قرار بده — باید دقیق ماند که هر مفهوم در شبکهٔ خودش چه میکند. آسیبهایِ والد از آسیبهایی که از طریق والد به اصطلاح منطبق میشود را میتوان دید بیآنکه همه را به سوپرایگو فروکاهیم. «همه تلاشش این است که این را به ما حالی بکند که شما این نیستید» — شکستنِ همهویتی با نقشها، میراثِ مفیدِ روانکاوی است.
غریزهٔ مرگ: شهود و شاهد
ایدهٔ غریزهٔ مرگ شهوداً جذاب است: خودویرانگری، مازوخیسم، تکرارِ رنج. «این ایده از نظر به اصطلاح شهودی، ایده قابل جذابی مثلاً». اما فرض کنید یک عدهای این حرف را زدن اینها واقعاً شواهد نمیشود. «فرض کنید یک عدهای این حرف را زدن اینها واقعاً شواهد نمیشود» — داستانِ موشها و ازدحام و خودکشیِ جمعی، یا روایتهایِ چین، اگر هم تکاندهنده باشند، بهتنهایی غریزهٔ مرگِ فرویدی را ثابت نمیکنند.
«در چین یک خودکشی دستهجمعی خیلی بزرگ انجام دادن، یک تعداد موش» و آزمایشهایِ ازدحام بیشتر استرسِ محیطی را نشان میدهند تا غریزهای متافیزیکی. مثلاً به بدنش صدمه میزند خب طبیعت خودش دفاع میکند و الی آخر — بدن مقاومت میکند؛ این با میلِ خام به مرگ ساده جور درنمیآید. باید میانِ پرخاشِ معطوف به خود، فرسودگی، و فرضِ غریزهٔ مستقل فرق گذاشت.
فروید اینجا نیز شهود را جلو میاندازد و شاهد را عقب. برای آمادهسازیِ یونگ و لکان، همین الگو مهم است: کجا تصویرْ راه میبرد و کجا از شاهد جدا میشود. واقعاً تاکید کردن اینکه روی یک چیز سوم خیلی خطرناکی وجود دارد — خطرِ بتکردنِ یک مفهومِ واحد برایِ همهچیز.
رویا، تداعی آزاد و حدِ روش
«جاده، کنار ریل این مرتب مثلاً میاومدن از جلوی چشمش رد میشدن» — رویا راهی به اعماق است: «توسط از اعماق ناخودآگاه ما میآید انگار تبدیل به رویا میشوند». تداعیِ آزاد روشِ انسانیک است: «که میگویم تو در اسرع وقت اولین واژهای که به ذهنت میرسد بگو». قدرتِ روش در گشودنِ پیوندهایِ پنهان است؛ حدش در این است که هر تداعی را نتوان به نظریهٔ ازپیشآماده چسباند.
جاده، کنار ریل این مرتب مثلاً میاومدن از جلوی چشمش رد میشدن — تصاویرِ تکراری در کارِ بالینی معنا میسازند، اما معنا نیازمندِ تفسیرِ مضاعف است نه فقط ثبت. «روابط طبیعی و سادهای داره، بهش میگوید مادر، ما میگوییم پدر» نشان میدهد برچسبهایِ نظری چگونه تجربه را میپوشانند. روش وقتی صادق است که برچسب را دیرتر بزند.
«میکنم باید در موقع بیدار شدن بیشتر اید کمکم دارد محو میشود» — مرزِ خواب و بیداری آزمایشگاهِ طبیعیِ فروید است. با اینهمه، صدقِ فروید را نمیتوان فقط از موفقیتِ رواییِ تداعی نتیجه گرفت. حدِ روش همانجاست که باید برای مکاتبِ بعدی باز بماند: نه ردِ کامل، نه تقدیس.
جمعبندی و مسیرِ بعد
نقدِ این جلسه راه را برای لکان و یونگ باز میکند: اولی با زبانی دیگر به ناخودآگاه میرود، دومی با سلف و رشد و کهنالگو. بدونِ دانستنِ هزینههایِ ریداکشن و جنسیتمحوری و غریزهٔ مرگ، خطرِ تکرارِ همان الگو به نامِ مکتبِ نو هست. با دانستنشان، میتوان میراثِ شهودِ فروید را نگه داشت و پیشفرضهایِ سست را گذاشت.
هلاکِ اقوام از پیرویِ پدران در بتپرستی بوده است: «پرست شدن بدبخت شدن برای خاطر اینکه از پدران خودشان پیروی کردن». این هشدارِ توحیدی است، نه هشدارِ روشیِ روانکاوی. بتنکردنِ فروید تمثیلِ جدا میخواهد: نظریه باید ابزارِ دیدن باشد نه والدِ نظری. این جلسه همان ابزار را تیز میکند تا جلساتِ بعد کند نشود.
از آدورنو و فرانکفورت تا رفتارگرایی، نقدهایِ بیرونی هم بودهاند؛ دفاع از فاصلهگرفتنِ روانکاوی از سنتِ علمیِ سخت، بخشی از هویتِ آن است. این فاصله اگر به بیقیدیِ روش برسد ضعف است؛ اگر به آزادیِ فهمِ معنا برسد قوت. مرز را باید دید. و دیدنِ مرز، خودِ کارِ این جلسه بود.
پیوندِ میانِ این قطعات یک خط است: شهودِ بزرگ، پیشفرضِ شکننده، روشِ گشاینده با حد. ریداکشن و جنسیت و مرگ و سهگانه و تداعی همه رویِ همین خط نشستهاند. هرکه فقط ستایش کند، علمزدگیِ معکوس کرده است؛ هرکه فقط نفی کند، از دستاوردِ بالینی و زبانیِ روانکاوی محروم شده است. راه میانه سختتر است و همین جلسه تمرینِ آن است.
در نهایت، فروید را باید چون اندیشمندی دید که تصاویرش از انسان را عوض کرد، نه چون مهندسِ ماشینی که هر پیچش را درست بسته باشد. با این دید، ورود به یونگ و لکان نه خیانت به اوست نه پیرویِ بردهوار؛ ادامهٔ همان پرسش است با ابزارهایِ دیگر. پرسش این است که انسان چگونه رنج میبرد، چگونه معنا میسازد، و چگونه در برابرِ رشد یا لذت یا مرگ میایستد. پاسخِ واحد وجود ندارد؛ نقشههایِ متعدد هست. این جلسه یکی از نقشهها را از نزدیک دید و چینهایش را باز کرد تا نقشهٔ بعد خوانا شود.
#سنتِ فکری، فرانکفورت و فاصله از علمِ سخت — فروید در فضایِ داروینی و علمیِ زمان خود نفس میکشد؛ این التزام هم افق میدهد هم محدودیت. نقدِ رفتارگرایانه او را به فاصله از آزمایشِ سخت متهم میکند؛ دفاع این است که موضوعِ معنا و رنج با همان ابزار تمام نمیشود. آدورنو و فرانکفورت فروید را برای نقدِ فرهنگ به کار میگیرند؛ کاربرد سیاسی غیر از صدقِ بالینی است و باید جدا بماند.
مقاله و شرحهایِ خودِ فروید اغلب روایتاند تا قیاس. این سبک برای نظریهپردازیِ بزرگ مناسب است و برای اثباتِ جزءبهجزء ضعیف. کسی که سبک را با برهانِ فیزیکی اشتباه بگیرد، یا ناامید میشود یا فریب میخورد. سنجشِ درست، سنجشِ بارِ تبیینیِ تصاویر است: آیا تعارضها را بهتر میبینیم یا فقط داستانِ تازه شنیدهایم.
فاصله از سنتِ علمیِ سخت اگر آگاهانه باشد، میتواند فضیلتِ حوزه باشد؛ اگر به بهانهٔ نبوغ، هر نقدی را پس بزند، دگم میشود. این جلسه همان فاصله را میپذیرد و همزمان از بتسازی پرهیز میدهد. آمادگی برای یونگ و لکان دقیقاً همین است: تحملِ زبانِ غیرِآزمایشگاهی بدونِ تعطیلِ نقد.
#رشد، لذت و تصویرِ انسان — تنشِ میانِ لذتجویی و رشد فقط اختلافِ مکتب نیست؛ دو تصویر از انسان است. در یکی انسان موجودی است که باید تنش را کم کند؛ در دیگری موجودی که باید تمامیت بیابد. هر دو بخشی از تجربه را میگیرند. فروید در بالینِ رنجِ جنسی و ممنوعیت درخشان است؛ در افقِ معنایِ زندگی و رشدِ دیررس کمتوانتر مینماید.
یونگ این کمتوانی را با سلف و فرآیندِ فردیت پر میکند. آنیما و آنیموس زبانِ تعادلاند نه فقط زبانِ میل. کسی که فقط فروید بخواند ممکن است انسان را به اقتصادِ غریزه فروکاهد؛ کسی که فقط یونگ بخواند ممکن است بالینِ سخت را از دست بدهد. ترتیبِ جلسات — اول نقدِ فروید، بعد مکاتب — برای جلوگیری از همین یکچشمبودن است.
مشاهدهٔ بالینیِ محدود را نمیتوان به قانونِ فرهنگِ جهانی تبدیل کرد بیهزینه. تمدنها و خانوادهها متنوعاند. نظریه وقتی فروتن باشد، نمونهاش را اعلام میکند؛ وقتی متکبر باشد، نمونه را جهان مینامد. بخشِ بزرگی از نقدِ این جلسه همین فروتنیِ ازدسترفته است.
#روش، اخلاقِ تفسیر و پایانبندی — تداعیِ آزاد و تعبیرِ رؤیا اخلاقِ خاص میخواهند: شتاب در برچسبزنی خیانت به روش است. بیمار یا متنِ رؤیا باید اول شنیده شود. نظریه دیرتر میآید. این ترتیب را خودِ فروید گاه نقض میکند وقتی از پیش میداند چه باید بیابد. نقدِ روششناختی از همینجا مشروع میشود.
در فرهنگ، روانکاوی به زبانِ روزمره نشت کرده: ناخودآگاه، سرکوب، فرافکنی. نشتِ واژهها غیر از دقتِ مفهومی است. جلسه با بازگرداندنِ واژهها به شبکهٔ نظری، از نشتِ شل جلوگیری میکند. این کارِ خستهکننده است و لازم.
پایانِ مسیرِ این جلسه نه نفیِ فروید است نه تقدیس. میراثِ او پرسشهایِ پایدار ساخت: میل، قانون، رنج، تکرار. پاسخهایش گاه محلی و زمانمندند. جداکردنِ پرسش از پاسخ، هنرِ خواندنِ نظریه است. با این هنر میتوان به لکان رسید بیآنکه دوباره همان ریداکشن را با واژههایِ تازه تکرار کرد، و به یونگ رسید بیآنکه بالین را فراموش کرد.
اگر فقط یک دستاورد از این جلسه بماند، همان است: نظریه را از نزدیک دیدهایم، چینهایش را شمردهایم، و دیگر نه مرعوبیم نه منکر. این وضعیتِ ذهنی، پیشنیازِ هر مطالعهٔ جدیِ بعدی در روانکاوی است و بدونِ آن، یا شیفتگی میآید یا ردِ عصبی. هر دو دشمنِ فهماند.
برای تکمیلِ وزنِ بحث باید به چند لایهٔ دیگر هم اشاره کرد. نخست، نسبتِ نظریه با زمانه: فروید در فرهنگی مینوشت که همزمان از علمِ سخت الهام میگرفت و از اخلاقِ ویکتوریایی میرنجید. نظریهٔ او هم رهاییبخش بود هم محصولِ همان رنج. خواندنِ او بدونِ تاریخ، یا قدیسش میکند یا دجالش.
دوم، نسبتِ نظریه با جنسیتِ اجتماعی نه فقط میلِ فردی. آنچه در اتاقِ درمان دیده میشود با ساختارِ خانواده و قانونِ عمومی گره خورده است. فروید گاه این گره را میدید و گاه به طبیعتِ ثابتِ میل برمیگرداند. نقدِ امروز باید همان گره را نگه دارد و طبیعتِ ثابت را سستتر بگیرد.
سوم، نسبتِ نظریه با هنر و ادبیات. روانکاوی از ادبیات تغذیه کرده و به ادبیات برگشته است. این رفتوبرگشت غناست، اما خطرِ خلطِ ژانر را هم دارد: رمان را نباید با پروندهٔ بالینی یکی گرفت و پرونده را نباید با اسطوره. مرزِ ژانرها به دقتِ مفهومی کمک میکند.
چهارم، آموزشِ روانکاوی و سلسلهمراتبِ نهادها. مکاتب وقتی نهاد میشوند، همان مقاومتهایی را نشان میدهند که در نظریه دربارهٔ مقاومت گفتهاند. این طنزِ تاریخی را باید جدی گرفت: نقدِ قدرتِ ناخودآگاه، خود میتواند قدرتِ خودآگاهِ سازمانی بسازد.
پنجم، ترجمه به زبانهایِ دیگر و سفرِ مفاهیم. واژه وقتی سفر میکند، بار عوض میکند. خوانندهٔ فارسیِ امروز با لایهای از ترجمهها و سوءترجمهها روبهروست. بازگشت به متن و به شبکهٔ مفهومی، بخشی از کارِ این جلسات است.
این پنج لایه را اگر به نقدِ ریداکشن و سهگانه و غریزهٔ مرگ بیفزاییم، تصویر کاملتری از چرا فروید هم ضروری است هم ناکافی به دست میآید. ضروری است چون پرسشهایش هنوز زندهاند؛ ناکافی است چون پاسخهایش اغلب تنگتر از پرسشاند. یونگ و لکان هر کدام از این تنگیها راهی دیگر میگشایند؛ اما راهشان فقط وقتی فهمیده میشود که تنگیِ مبدأ را درست دیده باشیم.
از اینرو این جلسه، با وجودِ لحنِ انتقادی، در بنیاد قدردان است. قدردانیِ انتقادی سختترین نوعِ خواندن است و دقیقاً همان چیزی است که سنتِ روانکاوی برای بقا به آن نیاز دارد: نه موزه، نه آتش، که کارگاه. در کارگاه میتوان ابزار را تیز کرد، دور انداخت، یا با ابزارِ دیگر ترکیب کرد. لکان و یونگ در کارگاهِ بعد وارد میشوند؛ این جلسه میز را جمع کرد و ابزارهایِ فرویدی را رویش چید تا معلوم شود کدام تیز است و کدام زنگ زده.
اگر بخواهیم یک جملهٔ نهایی بگوییم، این است: انسانِ فرویدی موجودی است در تعارض؛ این تصویر را نباید ساده کرد، اما نباید هم تنها تصویرِ ممکن دانست. تعارض هست؛ رشد هم هست؛ معنا هم هست؛ قدرت و زبان هم هستند. نقشهٔ کاملتر از جمعِ نقشهها میآید، نه از یک امپراتوریِ نظری. این جلسه امپراتوری را کوچک کرد تا اتحادِ نقشهها ممکن شود.
در پسِ همهٔ این تفصیلها یک هشدارِ روشی تکرار میشود: نظریه را باید از نزدیک خواند، نه از شهرت. شهرتِ فروید هم در ستایش اغراق کرده هم در نفی. اغراقِ ستایش او را پیامبرِ بیخطا کرده؛ اغراقِ نفی او را مردِ منسوخ. هیچکدام با کارِ واقعیِ متنهایش نمیخواند. کارِ واقعی پر از اصلاح، عقبنشینی، و جسارتِ نیمهکاره است. دیدنِ این حالتِ نیمهکاره، انسانیترین و علمیترین کار با میراث اوست.
برای مخاطبی که از بیرون به روانکاوی نگاه میکند، این جلسه باید یک نتیجهٔ عملی هم داشته باشد: واژههایِ روانکاوی را در گفتوگویِ روزمره ارزان خرج نکند. سرکوب و فرافکنی و عقده اگر ابزارِ توهین شوند، از نظریه چیزی نمانده است. اگر ابزارِ فهمِ رنج شوند، هنوز زندهاند. مرزِ این دو، اخلاقِ کاربرد است و اخلاقِ کاربرد از دقتِ مفهومی جدا نیست.
همچنین باید دانست که نقدِ ریداکشن به معنایِ ردِ تبیینِ زیستی نیست. بدن و تکامل و عصب در میاناند؛ بحث بر سرِ این است که آیا همهٔ معنا به آنها برمیگردد. پاسخِ منفیِ این جلسه، راه را برای سطوحِ دیگر باز میکند بیآنکه بدن را انکار کند. این تمایزِ ظریف بارها در جدلهایِ عمومی گم میشود و به جنگِ کارتونمانندِ علم یا معنا میانجامد. روانکاویِ جدّی، اگر درست خوانده شود، در آن جنگِ کارتون شرکت نمیکند.
سرانجام، آمادگی برای مکاتبِ بعد فقط انباشتِ اطلاعات نیست؛ تغییرِ عادتِ خواندن است. عادتِ درست این است که بپرسیم این مفهوم چه تعارضی را روشن میکند، چه چیزی را پنهان میکند، و با چه شاهدی زنده میماند. با این سه پرسش میتوان فروید را خواند، یونگ را خواند، لکان را خواند، و هنوز مستقل ماند. استقلالِ فکری هدفِ پنهانِ این جلسه است؛ نقد فقط وسیلهاش بود.
برای آنکه پوششِ بحث کاملتر شود، باید به جایِ خالیِ میانِ نظریه و زندگیِ روزمره هم اشاره کرد. مردم از روانکاوی اغلب فقط چند استعاره میخواهند؛ نظریه اما نظام است. نظام را نمیتوان در سه جمله خلاصه کرد و بعد دربارهٔ کلِ تمدن حکم راند. این جلسه با جزئیکردنِ مفاهیم، در برابرِ همان عجله ایستاد.
همچنین باید میانِ نقدِ درونماندگار و نقدِ بیرونی فرق گذاشت. نقدِ درونماندگار از خودِ پیشفرضهایِ فروید ضدش را میگیرد؛ نقدِ بیرونی از دین یا اخلاق یا علمِ سخت حمله میکند. هر دو جای دارند، اما مخلوطشدنشان گیج میکند. اینجا عمدتاً نقدِ درونماندگار بود تا بعداً نقدهایِ دیگر رویِ زمینِ صاف بنشینند.
اگر این تفکیکها رعایت شود، مطالعهٔ روانکاوی از مدِ روشنفکری به کارِ معرفتی بدل میشود. کارِ معرفتی کند است و بازگشتپذیر: ممکن است فردا قطعهای از همین نقد را پس بگیریم چون شاهدِ تازهای آمده است. بازبودنِ این چرخه، ضدِ جزم است و با روحِ خودِ روانکاوی — که مقاومت را میشناسد — سازگارتر است تا با کیشِ شخصیت.
این سازگاریِ بازبودن با روحِ روانکاوی را باید حفظ کرد و به مکاتبِ بعد هم تعمیم داد. هیچ مکتبی حق ندارد نقطهٔ پایانِ تاریخِ فهمِ انسان باشد. هر مکتب یک چراغ است در راهرویی بلند. این جلسه چراغِ فروید را از نزدیک دید، دودهاش را پاک کرد، و روشنترش گذاشت تا چراغهایِ دیگر دیده شوند. کارِ بیش از این، ادعاىِ نبوتِ نظری است؛ کارِ کمتر از این، بیانصافی به میراثی است که هنوز پرسش میزاید.
پرسشزاییِ میراثِ فروید را میتوان در سه حوزه دید: بالین، فرهنگ، و روش. در بالین هنوز تعارض و مقاومت و انتقال موضوعاند. در فرهنگ هنوز سرکوب و تمدن و میل به زبانِ عمومی آمدهاند. در روش هنوز جدالِ معنا و تبیینِ سخت زنده است. تا این سه حوزه پرسش دارند، بایگانیکردنِ فروید زود است. نقدکردنِ او اما همیشه بهموقع است — به شرطِ آنکه نقد، جایگزینِ فهم نشود و فهم، مانعِ نقد نگردد. تعادلِ این دو، همان چیزی است که این جلسه کوشید تمرین کند و برایِ راه ادامه بدهد.
تمرینِ همین تعادل، اگر فقط در یک جلسه بماند، کافی نیست؛ باید عادت شود. عادتِ خواندنِ انتقادیِ نظریهها، میراثِ پنهانِ این مسیر است و از خودِ مفاهیمِ اید و ایگو ماندگارتر خواهد بود.
و با این عادت میتوان به سراغِ متونِ دشوارتر رفت بیآنکه مرعوب یا عصبانی شد.
مرعوبنشدن و عصبانینشدن، خود دو میوهٔ نقدِ آراماند.
و این دو میوه برای ادامهٔ راه لازماند و کافی نیستند؛ کارِ بعدی هنوز مانده است.
→ متنِ کاملِ این جلسه