این بحث تلفیقِ فروید و یونگ را ادامه میدهد: سلف بهجایِ اید، سهگانه، و پیچیدهشدنِ ایگو. تفاوتِ ایگویِ میانجیِ فرویدی با ایگویِ دروننگرِ یونگی را میشکافد؛ مفهومِ گناه را به تخطی از مقتضیاتِ رشد نزدیک میکند؛ و در میدانِ فرهنگ — از عرفانِ تحریفشده تا لیبرالیسم و حدودِ خصوصی و عمومی — نشان میدهد نظریهٔ رشد چگونه به داوریِ هنجارها راه میبرد.
تلفیق بهجایِ انتخابِ مطلق
«یونگ کلاً نظریهپرداز خوبی نبوده»؛ حجمِ مشاهدهاش عظیم است اما نظمِ نظریاش پراکنده. از اینرو اصلاح و بسطِ نظریه، و بهویژه تلفیق با فروید، هدفی جدی است نه التقاطِ ذوقی. سهگانهٔ فرویدی — که «چقدر خوب بود» و در یونگ به آن وضوح دیده نمیشود — نباید دور ریخته شود؛ باید بازسازی شود تا با سلف و رشدِ بلند بخواند.
بازسازی از جایگزینیِ مرکز آغاز میشود: «سلف بهجای اید». اید منبعِ لذتِ خام بود؛ سلف مرکزِ هدایت و تمامیت است. وقتی سلف جایِ اید بنشیند، دستوراتِ اولیه میتوانند با لذت همراستا باشند، اما از جایی به بعد لذتِ عادتشده با فرمانِ رشد یکی نیست. اختلال در ارتباط با سلف کافی است تا از جریانِ طبیعی عقب بیفتی. «پیامهای سلف را گوش نمیدید» و رؤیا و ناخودآگاه را جدی نگیری، همان قطعِ ارتباط است.
تلفیق یعنی همزمان دو چیز را نگه داشتن: قدرتِ برشِ سهگانه برایِ تعارضهایِ روزمره، و افقِ رشدِ یونگی برایِ تمامیت. بدونِ اولی، نظریه مبهم میشود؛ بدونِ دومی، نظریه در کودکی قفل میماند. بحثِ پیشین اسکلت را گذاشت؛ این بحث گوشتِ فرهنگی و اخلاقی بر آن میرویاند.
هدفِ مهمتر از وفاداریِ مکتبی، داشتنِ زبانی است که هم بیماری و توقف را توضیح دهد هم مسیرِ فردیت را. فروید در اولی تیزتر است؛ یونگ در دومی. تلفیقِ مسئول، ابزار را از انحصارِ مکتب بیرون میآورد.
سلف، رشد و پیچیدگیِ لذت
رشد بهطورِ ذاتی در سلف تعبیه شده است: مراحلی که باید طی شوند، از جسم تا معنا. در سالهایِ نخست همپوشانیِ لذت و رشد بیشتر است؛ بعداً لایههایِ لذتِ تازهای باز میشوند که لزوماً آناتومیکِ بیرونی نیستند. اگر روان در لایهای بماند که باید گذرگاه میبود، فیکساسیون رخ میدهد — و در مسیرِ بلندِ یونگی فیکساسیون همهجاییتر و مهمتر است.
سلف فقط بالا بردن نیست؛ بازگرداندن به تعادل و سپس پیشبردن است. کسی که از محور منحرف شده اول باید به مرکز نزدیک شود. لذتِ منحرف — لذتی که از عادتِ فرهنگی یا دفاعِ ایگو آمده — میتواند علامتِ تعادلِ دروغین باشد. ایگو خوش است چون فشار کم شده؛ سلف ناراضی است چون مسیر بسته است.
این تصویر با اخلاقِ صرف یکی نیست اما به آن راه میدهد. تخطی از مقتضیاتِ رشد، حتی اگر جامعه تشویق کند، از نظرِ این نقشه آسیب است. جامعه میتواند لذتهایِ زودرس و فرمانهایِ ضدِ رشد بدهد؛ سلف زمانبندیِ دیگری دارد. تعارضِ تمدن و سلف از اینجا دوباره زنده میشود.
پیچیدگیِ لذت همچنین جلویِ اخلاقگراییِ خشک را میگیرد. نه هر لذتی گناه است نه هر محرومیتی رشد. معیار، نسبتِ لذت با مرحله و با تمامیت است. نظریهٔ تلفیقی دقیقاً برایِ همین داوریِ ظریف ساخته میشود.
ایگویِ فرویدی و ایگویِ یونگی
ایگویِ فرویدی بیشتر میانجی است: میانِ خواستِ درون و فشارِ بیرون راهی عملی میجوید. موفقبودنش به تعادلِ نیروهاست نه به تعالیِ اخلاقی. «ایگوی موفق» در آن دستگاه ایگویی است که میانجیگری را خوب انجام دهد. ارزشِ اخلاقیِ سنگین بر آن بار نمیشود.
ایگویِ یونگی به درون و کشفِ حقیقت نزدیکتر تصویر میشود: کمتر در بندِ آنکه مردم چگونه تعبیر کنند، بیشتر در بندِ آنکه با سلف چه نسبتی دارد. این ایگو اگر با سلف منطبق شود بالغ به معنایِ مثبت است؛ اگر فقط با سوپرایگویِ جمعی یکی شود، سازگار اما نارس میماند. تفاوتِ دو ایگو تفاوتِ دو ایدئالِ انسان است: انسانِ سازگار در برابرِ انسانِ تمام.
هر دو تصویر در تحلیل لازماند. در موقعیتهایِ بحرانیِ اجتماعی، میانجیگریِ فرویدی زبانِ بهتری برایِ دفاعها و سازشهاست. در موقعیتهایِ سلوک و هنر و بحرانِ معنا، ایگویِ یونگی بهتر میخواند. تلفیق میگوید کدام صحنه کدام ابزار را میخواهد، نه اینکه یکی را ابدی کند.
از همینجا سیاستِ درونیِ روان روشن میشود: ایگویی که فقط بیرون را راضی کند، درون را گرسنه میگذارد؛ ایگویی که فقط درون را بپرستد، با تمدن میشکند. بالغبودن هنرِ همزماندیدنِ دو فرهنگ است: فرهنگِ سلف و فرهنگِ جامعه.
گناه بهمثابهٔ تخطی از رشد
«مفهوم گناه به معنای اصیل» در این نقشه چنین بازتعریف میشود: هر کس به مقتضیاتِ رشدِ خود عمل نکند در واقع مرتکبِ چیزی شبیه گناه شده است. این تعریف به زبانِ دینی نزدیک میشود بیآنکه لزوماً از فقه آغاز کند. اگر دین دیسیپلینی برایِ رشد باشد، احساسِ گناهِ سالم علامتِ فاصله از مسیر است نه فقط ترس از تنبیه.
احساسِ گناهِ ناسالم چیز دیگری است: صدایِ سوپرایگویِ تحقیرگر که رشد نمیخواهد، فقط اطاعت میخواهد. تشخیصِ این دو برایِ درمان و برایِ اخلاق حیاتی است. نظریهٔ یونگی با سلف معیارِ درونی میدهد تا هر عذابِ وجدانی را مقدس نخوانیم. بعضی عذابها باید کم شوند تا رشد ممکن شود؛ بعضی باید شنیده شوند تا انحراف اصلاح شود.
گناهِ اصیل همچنین جمعی است. فرهنگی که رشد را قربانیِ گردشِ سرمایه یا مد کند، زمینهٔ تخطیِ ساختاری میسازد. فرد در آن فرهنگ گناهکار به معنایِ شخصیِ صرف نیست؛ گرفتار است. با این حال مسئولیتِ فردی صفر نمیشود: گوشندادن به پیامِ سلف همچنان انتخاب است، حتی اگر انتخاب در میدانِ مین باشد.
این اخلاقِ رشد با اخلاقِ قراردادیِ صرف فرق دارد. قرارداد میتواند عوض شود؛ مقتضیاتِ رشد دلبخواه نیست. از اینرو نسبیگراییِ مطلق با این نقشه نمیسازد. «پستمدرنیسم» که اختلافها را اصل کند و حقیقت و فرهنگِ جهانشمول را نفی کند، با معیارِ سلف در تنش است.
میدانِ فرهنگ: خصوصی، عمومی، لیبرال
نظریه وقتی به فرهنگ میرسد باید حدود را ببیند. استدلالِ لیبرال میگوید: «دو تا آدم در مسئله خصوصی میخواهند که با هم زندگی بکنن، چه ربطی به بقیه مردم داره؟» تا جایی که آسیبِ عمومی نباشد، این استدلال وزن دارد. اما مرزِ خصوصی و عمومی همیشه واضح نیست: نمادهایِ عمومی، تربیتِ کودکان، و فضایِ کار میتوانند اثرِ جمعی بسازند.
فرهنگِ دینی غالباً حد را بالاتر میگذارد چون آسیبپذیریِ روانی را جدیتر میگیرد. لیبرالیسم حد را پایینتر میگذارد تا آزادیِ فرد حداکثر شود. نظریهٔ رشد میتواند در این جدال داورِ سوم باشد: بپرسد کدام هنجار مسیرِ تمامیت را میبندد و کدام فقط سلیقهٔ جمعی است. نه هر تحریمِ دینی عینِ فرمانِ سلف است نه هر آزادیِ لیبرال عینِ رشد.
موضوعهایی چون همجنسگرایی در بحث بهعنوانِ میدانِ آزمایشِ این داوری میآیند نه بهعنوانِ تکمسئله. یک سو ادعا میکند رفتارِ خصوصی است؛ سوی دیگر از پیامدِ فرهنگی و توقفِ رشد میگوید. نظریه نمیتواند با یک شعار پرونده را ببندد؛ باید بپرسد آیا با فیکساسیون و قطعِ ارتباط با سلف سروکار داریم یا با تفاوتی که رشد را نمیبندد. پاسخِ تجربی و بالینی بخشی از کار است؛ پیشداوریِ مکتبی نه.
فیلمها و روایتهایِ عمومی حسها را جابهجا میکنند. تصویرِ دلسوزانه یا ستایشگر از یک سبکِ زندگی، هنجار را جابهجا میکند بیآنکه استدلال کند. نظریهٔ رشد باید هم همدلیِ انسانی را نگه دارد هم از جابهجاییِ خامِ هنجار به نامِ همدلی بپرهیزد. انسانِ رنجدیده غیر از الگویِ هنجاری است.
عرفانِ تحریفشده، سیاست و احساسِ گناه
نهضتهایِ عرفانیِ اجتماعیشده و ادیانِ درآمیخته با سیاست میتوانند احساسِ گناه را ابزارِ کنترل کنند. آنگاه گناه دیگر علامتِ فاصله از سلف نیست؛ ابزارِ قدرت است. پستمدرنیسم و سیاست و هزار لایهٔ دیگر وارد میشوند و نقشه را شلوغ میکنند. تحلیلِ سالم باید لایهها را جدا کند: کجا فرمانِ رشد است، کجا سوپرایگویِ جمعی، کجا منافعِ قدرت.
ایگویی که در چنین شلوغیای فقط سازش کند، بالغ نیست؛ خسته است. ایگویی که فقط طغیان کند نیز لزوماً با سلف نیست؛ ممکن است فقط ضدِ والد باشد. بلوغِ نظری یعنی ابزارِ تشخیص داشتن. تلفیقِ فروید و یونگ دقیقاً جعبهابزارِ تشخیص است: سهگانه برایِ نیروهایِ متعارض، سلف برایِ معیار، فیکساسیون برایِ توقف، گناهِ اصیل برایِ انحراف از رشد.
در پایان، کاربردِ نظریه در نقدِ فرهنگی نباید به اخلاقیکردنِ شتابزده برسد. اول توصیف: چه نیروهایی در کارند؟ بعد معیار: با رشد چه میکنند؟ بعد حکم. وارونه کردنِ ترتیب، نظریه را به ایدئولوژی بدل میکند. این بحث اصرار دارد ترتیب حفظ شود تا تلفیق واقعاً علمی–انسانی بماند نه شعاری.
نگه داشتنِ مسیر در برابرِ فرسایش
رشد در دیدگاهِ یونگی فعالیت میخواهد. چیزی که به دست آمده اگر مراقبت نشود فرسوده میشود. نگه داشتنِ ارتباط با سلف — از راه توجه به رؤیا، نماد، سکوت، و صداقت با خود — کارِ روزانه است نه رویدادِ یکباره. ایگو دوست دارد پس از یک پیروزی کوچک بخوابد؛ سلف بیدار میماند.
فرسایشِ جمعی نیز هست. فرهنگی که مدام لذتِ زودرس و توجهِ پراکنده میفروشد، ارتباط با سلف را گران میکند. در آن فرهنگ، کارِ نظریِ تلفیق فقط آکادمیک نیست؛ مقاومتی نرم است. مقاومت یعنی نپذیرفتنِ اینکه هنجارِ رایج عینِ طبیعتِ انسان است. طبیعتِ انسان در این نقشه با سلف تعریف میشود نه با میانگینِ آمارِ روز.
از اینرو بازگشت به سهگانه و سلف و گناهِ اصیل، بازگشت به محافظهکاریِ صرف نیست. محافظهکاریِ فرهنگی میتواند خود فیکساسیون باشد. معیار همیشه رشد است: آیا این هنجار، این لذت، این تحریم، این آزادی، مسیر را باز میکند یا میبندد؟ پرسشِ واحد، پاسخهایِ متعدد در موقعیتهایِ متعدد.
جمعِ بحث آنکه ادامهٔ تلفیق، نظریه را از اتاقِ مفهوم به خیابانِ فرهنگ میآورد. ایگوها فرق دارند، گناه بازتعریف میشود، لیبرالیسم و دین در برابرِ معیارِ رشد میایستند، و عرفانِ سیاسیشده افشا میشود. بدونِ این میدان، تلفیق مجرد میماند؛ با آن، ابزارِ زندگی میشود.
این ابزارِ زندگی وقتی کامل میشود که با تواضعِ روش همراه باشد. هیچ تلفیقی آخرین نسخه نیست؛ هر موقعیت میتواند نقصِ ابزار را نشان دهد. نشاندادنِ نقص، شکست نیست؛ ادامهٔ همان عقلانیتِ انتقادی است که در بحثهایِ ایمان نیز آمده بود: نظریه باید زخم بپذیرد.
زخمپذیریِ نظریه در میدانِ اخلاق حساستر است چون آدمها هزینه میدهند. از اینرو شتاب در حکم دربارهٔ زندگیِ خصوصیِ دیگران با زبانِ سلف خطرناک است. اول باید مطمئن شد فرمانِ سلف است نه سوپرایگویِ قبیله. قبیله میتواند صدایِ بلند داشته باشد و سلف صدایِ آهسته. هنرِ ایگویِ بالغ شنیدنِ آهسته در میانِ بلند است.
در نقدِ هنر و ژانر نیز همین تواضع لازم است. اثرِ شخصی را میتوان فرویدی خواند و ژانر را یونگی، اما با احتیاطِ آنکه هنر همیشه به نظریه تن نمیدهد. نظریه چراغ است نه قفس. اگر اثر از نظریه بزرگتر شد، باید نظریه را گشاد کرد نه اثر را برید.
سرانجام، پیوندِ این بحث با بحثِ پیش در سهگانه و فیکساسیون باید حفظ شود. بدونِ آن اسکلت، گناهِ اصیل و لیبرالیسم و عرفانِ تحریفشده به مقالاتِ پراکنده بدل میشوند. با آن اسکلت، همهٔ اینها فصولِ یک کتاباند: کتابِ رشد و انحراف و تمامیت. خواننده اگر اسکلت را نگه دارد، میتواند فصلهایِ بعد را خود ادامه دهد.
سلف، آنیما و پیچیدگیِ جایگزینی —
«جایگزینی اید و سلف» ساده نیست. «وقتی سلف جای اید میشینه، اوضاع آنجوری که میبینید یک خورده پیچیده میشود». بخشی از پیچیدگی به جنسیت و آنیما برمیگردد: در مرد آنیما میتواند «معطوف به جنسیت بود» و از جهاتی «آنیما از یک جهاتی شبیه اید به نظر میرسد». این شباهت وسوسه میکند سایه یا آنیما را جایِ مرکز بگذاریم؛ اما مرکز همچنان سلف است. اشتباهِ جایگزینیِ مرکز، سهگانه را خراب میکند.
پیامدِ عملی این است که نمیتوان هر تعارضِ جنسی یا عاطفی را فقط با زبانِ ایدِ فرویدی بست. لایههایِ کهنالگویی و رشدِ نایافتهٔ آنیما/آنیموس ممکن است در کار باشند بیآنکه عینِ رانهٔ خام باشند. تلفیق یعنی این لایهها را نام ببری و باز سهگانه را برایِ میانجیگریِ روزمره نگه داری.
گناه، کابوس و سیگنالِ درونی —
کسی که به مقتضیاتِ رشد عمل نکند «مرتکب گناه شده» و این مفهوم تا حد زیادی مشترکِ بشری است. کارهایی هست که اگر انجام شوند رشد را میبندند. آنگاه روان «کابوس دارد میبینه» و احساسِ گناهی که در اختیارِ کاملِ خودآگاه نیست تکرار میشود. سیگنالی صادر میشود؛ «سیگنال را صادر میکند» از ناحیهای که خودآگاهی دوست دارد ناشنیده بگیرد.
درمانجو ممکن است نخواهد «درمان» به معنایِ تغییرِ عمیق؛ بخواهد «از دست یک سری کابوسها رها بشود» و از شرِ عذابِ وجدان خلاص شود. این خواست مشروع است اما اگر فقط علامت را خاموش کند و مسیر را باز نکند، فیکساسیون زیرِ پوست میماند. نظریهٔ تلفیقی میانِ کاهشِ رنج و گشودنِ رشد فرق میگذارد.
«در دیدگاه فرویدی اصلاً چیزی اصیلی وجود ندارد» به این معنا که فرهنگ و ارزشها به رانهها برمیگردند. در دیدگاهِ یونگی با سلف، اصالتِ مسیر معنا دارد. همین فرق است که گناهِ اصیل را ممکن میکند: تخطی از چیزی که صرفاً قرارداد نیست.
لیبرالیسم، کار، خانواده و تثبیتِ تصویر —
استدلالِ خصوصیبودنِ رفتارها تا جایی که به کار و نظمِ عمومی لطمه نزند وزن دارد. حتی روابطِ رمانتیکِ پررنگ «برای محیط های کار مضره» اگر مرزها بههم بریزد. فرهنگ حد میگذارد؛ اختلاف بر سرِ جایِ حد است. لیبرالیسم حد را عقب میکشد؛ فرهنگِ دینی جلو. معیارِ رشد میپرسد حد کجا مسیرِ تمامیت را میبندد.
رسانه و فیلم در تثبیتِ حس نقش دارند: آدم «تو فیلمها همینو ببیند تا وضعیتش تثبیت بشود». تثبیت خودبهخود نیست؛ تغذیهٔ تصویری میخواهد. از اینرو نقدِ فرهنگی بخشی از روانشناسیِ رشد است نه امرِ فرعی. نظریهای که فقط بالین ببیند و تصویرِ جمعی را نه، نیمه کاره است.
در عین حال «به رشد فردی هیچ کاری ندارد» توصیفِ نظامهایی است که انسان را پیچومهره میخواهند. آنجا حتی آزادیِ مصرف ممکن است با رشد بیربط باشد. آزادیِ بیرشد و محدودیتِ بیرشد هر دو از سلف دورند. داوریِ نهایی دوباره همان پرسش است: این هنجار با سلف چه میکند؟
درونگراییِ یونگی و کارِ ایگو —
ایگویِ یونگی «درون خودش را کشف بکند» را جدی میگیرد. درونگراییِ روشی — نه لزوماً تیپِ اجتماعی — شرطِ شنیدنِ سلف است. ایگویِ فرویدیِ میانجی ممکن است چنان بیروننگر شود که درون را فقط منبعِ مزاحم ببیند. تلفیق میگوید میانجیگری لازم است و کشفِ درون نیز؛ یکی بدونِ دیگری یا سازشِ پوچ است یا عزلتِ عقیم.
کارِ ایگو در این میانه سختتر از هر دو دستگاهِ خالص است. باید بینِ فرهنگِ سلف و فرهنگِ جامعه ترجمه کند، سیگنالِ گناه را از عذابِ قبیله جدا کند، لذت را از رشد بازشناسد، و در میدانِ تصویرهایِ عمومی نلغزد. این سختی نشانهٔ شکستِ نظریه نیست؛ نشانهٔ واقعیبودنِ انسان است.
اگر این سختی پذیرفته شود، ادامهٔ بحثهایِ تلفیقی معنا دارد: نه پیروزیِ یک مکتب، که ساختنِ زبانِ دقیقتر برایِ رشد و انحراف. زبانِ دقیقتر همان چیزی است که این سلسله از سهگانه تا گناه تا فرهنگ دنبال میکند.
دقتِ زبان وقتی به درد میخورد که جلویِ دو افراط را بگیرد: پزشکیکردنِ صرفِ رنج که معنا را حذف میکند، و معنویکردنِ صرفِ رنج که بدن و غریزه را انکار میکند. تلفیقِ فروید و یونگ برایِ همین میانه است. میانه جایِ راحتی نیست؛ جایِ کار است. کارِ ایگو، کارِ فرهنگ، و کارِ نظر هر سه در این میانه به هم میرسند و از همینرو نظریه دیگر اسباببازیِ آکادمیک نیست.
از این مسیر باید تأکید کرد که معیارِ سلف جایگزینِ شریعت یا قانونِ مدنی نمیشود؛ لایهٔ دیگری از فهم است که میتواند هر دو را نقد کند یا تأیید. قانون مرزِ بیرونی است؛ سلف مرزِ درونی. انسانِ کاملتر کسی است که هر دو مرز را ببیند و میانشان ترجمه کند. این ترجمه همان بلوغی است که واژههایِ کودک و والد و بالغ میخواستند بگویند و اکنون با سلف ژرفا گرفتهاند.
با این ژرفا، بحثِ تلفیق به نقطهٔ انتقال میرسد: از ساختنِ ابزار به آزمودنِ ابزار در نمونههایِ مشخص. نمونهها بدونِ ابزار پراکنده بودند؛ ابزار بدونِ نمونه مجرد. اکنون هر دو آمادهاند تا در ادامه، رویِ فیلم و قصه و موقعیتِ بالینی سوار شوند بیآنکه یکی دیگری را محو کند.
با این ترتیب، نقشه کاملتر میشود: مرکز سلف است، ابزار سهگانه است، علامتِ انحراف گناه و کابوس است، میدانِ آزمون فرهنگ و تصویر است، و کارِ دائمی نگه داشتنِ ارتباط است. هر تکه اگر جدا شود شعار میشود؛ با هم، دستگاهِ تحلیل میسازند که هم بالین را میبیند هم خیابان را.
دستگاهِ تحلیل وقتی موفق است که پیش از حکم، توصیف کند. توصیفِ نیروها، توصیفِ توقفها، توصیفِ تصاویرِ عمومی. حکمِ دیرتر آمده دقیقتر است. این تأخیرِ روشمند، ادبِ نظریه است در برابرِ زندگی؛ و زندگی پیچیدهتر از آن است که با یک مکتبِ خالص تمام شود. از همینرو تلفیق نه ضعف که امانت به پیچیدگی است.
امانت به پیچیدگی همچنین یعنی پذیرفتنِ اینکه برخی رنجها با تغییرِ هنجارِ اجتماعی کم میشوند و برخی با همان تغییر عمیقتر پنهان میگردند. کمشدنِ رنجِ اجتماعی خیر است؛ پنهانشدنِ توقفِ رشد زیان است. نظریه باید هر دو را ببیند تا به نامِ کاهشِ رنج، توقف را تقدیس نکند و به نامِ رشد، رنجِ بیمعیار را توجیه نکند.
در میدانِ بالینی این دو بینی به شکلِ قراردادِ درمان درمیآید: مراجع چه میخواهد و رشد چه میطلبد؟ گاهی همراستایند؛ گاهی نه. ایگویِ درمانگر میانجیِ این دو است، درست مانندِ ایگویِ نظریه میانِ فروید و یونگ. میانجیگریِ خوب وعدهٔ معجزه نمیدهد؛ مسیرِ ممکن نشان میدهد و هزینه را پنهان نمیکند.
در میدانِ فرهنگی نیز هزینه باید نامیده شود. آزادیِ بیشتر هزینه دارد؛ محدودیتِ بیشتر نیز. انکارِ هزینه، ایدئولوژی است. نظریهٔ رشد هزینه را در واحدِ تمامیت میسنجد: چه چیزی از امکانِ انسان کم شد؟ چه چیزی باز شد؟ این واحد کامل نیست اما از واحدِ صرفاً لذت یا صرفاً نظم دقیقتر است.
اگر این واحد پذیرفته شود، میتوان اختلافهایِ سخت را بدونِ نفرت پیش برد. اختلاف میماند؛ تحقیر کم میشود. کمشدنِ تحقیر خود نشانهای از نزدیکشدن به سلف است، چون سلف تمامیت میخواهد نه پیروزیِ قبیله. قبیله از تحقیر تغذیه میکند؛ تمامیت از حقیقت. نظریهٔ تلفیقی اگر به کارِ قبیله بیاید، شکست خورده است حتی اگر واژههایش درست باشند.
→ متنِ کاملِ این جلسه