این جلسه ادامة مقالة «زن اروپایی» کارل گوستاو یونگ — ادامۀ همان خوانشی که پیشتر آغاز شده بود — را از قید خانواده و جلوگیری از بارداری به خوشبینیِ نافرجامِ روابط معنوی میبرد، سپس مرد و زنِ ناخالص و چرخة آنیما و آنیموس را میسنجد. از ضعفِ تحلیلِ صرفاً روانکاوانه به سرمایهداری، استقلال اقتصادی و نرمشدنِ تعهد عاطفی میرسد؛ تولید انبوه و مصرف و سینما را عاملِ سکسمحوری میداند و در پایان جاذبة بیرون از خانه، قانونِ قراردادی و امنیتِ مدرن را به سستیِ نهاد خانواده گره میزند.
قید خانواده و جلوگیری از بارداری
مقالة ۱۹۲۷ هنوز در آغازِ دورة جلوگیری از بارداری نوشته شده و یکی از لنگرهای وابستگی به خانواده را صریح نام میبرد: ترس و مسئولیتِ بارداری. تا وقتی بارداری پیامدِ محتملِ رابطه است، زن و مرد به حریمِ خانواده و سرپرستیِ کودکان وابسته میمانند. اگر این دلیل از میان برود، متن هشدار میدهد که «حوادثی که هنوز بروز نکردهاند ممکن است پیش آیند». تأکیدِ گیومهمانندِ جمله در ۱۹۲۷، وقتی بسیاری از پیامدها هنوز آشکار نشده بود، بعدها در دهة شصت و پس از آن در تجربه روشنتر شد: وقتی قیدِ بیولوژیک سست شود، شکلِ رابطه و نهادِ خانواده لزوماً همان نمیماند.
این هشدار اما تنها نقطة آغاز است. نیمهدوم مقاله از اینجا خوشبینانهتر میشود و همین خوشبینی با ایدههای بعدیِ خودِ یونگ و با آنچه در هشتاد سال بعد رخ داد سازگار نیست. تحلیلِ انتقادیِ این نیمه باید همزمان دو کار کند: وفاداری به ادعای مقاله را نشان دهد، و بگوید چرا پیشبینیِ مثبتِ آن از آب درنیامد. مسیر از قیدِ بارداری به بحثِ علنیِ جنسیت میرود، چون مقاله میگوید آشکارشدنِ عمومیِ سکس پدیدهای تازه است و بر تعادلِ روانیِ دو جنس اثر میگذارد.
خانواده در این قاب فقط قرارداد حقوقی نیست؛ قیدی است که زیستشناسی و فرهنگ با هم ساختهاند. حذفِ یکی از پایهها بدونِ بازسازیِ پایههای دیگر، «حوادث» را محتمل میکند، نه لزوماً آزادیِ معنوی را. این تمایز بعداً وقتی خوشبینیِ مقاله به روابط معنوی میرسد اهمیت پیدا میکند: آنچه حذف شد قید بود؛ آنچه جایگزین نشد فرهنگِ معنویِ رابطه بود.
همین منطق توضیح میدهد چرا حذفِ قیدِ بارداری بهتنهایی آزادیِ معنوی نمیآفریند. نهادِ خانواده مجموعهای از وابستگیهای همپوشان است: زیستشناختی، اقتصادی، عاطفی و حقوقی. وقتی فقط یکی برداشته شود و بقیه بازسازی نشوند، آنچه میماند نه رابطهای پختهتر که فضایی خالی است که فرهنگِ مصرف بهسرعت پرش میکند. مقالة ۱۹۲۷ این خلأ را میدید اما آن را با امید به اروس پر میکرد؛ مسیرِ واقعی با زبانِ عمومیِ سکس و بازار پر شد. وابستگی به حریم خانواده فقط ترس از بارداری نبود؛ شبکهای از مراقبت و معنا بود که با رفتنِ یک گره سست میشود.
بحث علنی جنسیت و خوشبینی نافرجام
پدیدة مدرنِ بحثِ علنی و عمومی دربارة جزئیاتِ جسمانی و روانیِ رابطه، در مقالة یونگ با طبیعتِ زن ناسازگار خوانده میشود. جنسیت پیشتر «مغفول» بود؛ وجود داشت اما زبانِ عمومی نداشت. این سکوت، به تعبیرِ مقاله، «با حال و روز زن سازگار بود»، چون لایة جسمانیِ رابطه بیشتر در ناخودآگاهِ زن مینشیند و لایة معنویاش در خودآگاه، و در مرد تقریباً وارونه است. کشاندنِ همهچیز به روشناییِ کلامِ عمومی چیزی را از ناخودآگاه به خودآگاه میآورد که با ساختارِ روانیِ زن همخوان نیست و از اینرو به زیانِ اوست.
یونگ اما همین آغازِ ستیزهجو را مقدمة بحثی عمیقتر میداند: مباحثة جنسیت شروعِ نه چندان نرمِ مسائلی است که در برابرشان خودِ سکس بیاهمیت میشود. ادعای او این است که روانکاویِ معطوف به سکسِ ملموس بهسویِ روابط معنویِ دو جنس میرود و آنجا قلمروِ زن است. عبارتِ صریح این است: «با این مسئله واقعاً پا به قلمرو زن میگذاریم». و بلافاصله: «روانشناسی زن بر اصل اروس که پیونددهنده و جداییافکن است، مبتنی است»، در حالی که مرد از دیرباز به لوگوس قائل است. پیوند، عشق و رمانتیک در این تصویر میدانِ برتریِ زن میشود.
تاریخِ پس از مقاله خلافِ این مسیر را نشان میدهد. بحثِ جزئیاتِ سکس گسترش یافت و همچنان گسترش مییابد؛ آنچه لگدمال شد روابط معنوی بود. «هیچ فرهنگی در مورد روابط معنوی زن و مرد به وجود نیومد»، و همان اندکِ فرهنگِ رمانتیکِ اروپایی — شعر، موسیقی، روایتِ ایدهآلِ رابطه — نیز فرسود. آنچه یونگ شروعِ خشن میدید در مقایسه با فرهنگِ جنسیِ امروز نرم و محجوب مینماید. خوشبینیِ مقاله تا پایان میماند؛ واقعیت در جهتِ عکس حرکت کرد.
طلیعة قلمروِ زنانه را یونگ در خودِ تاریخِ روانکاوی میبیند: بیمارانِ آغازین تقریباً همه زن بودند؛ زنان بودند که از اعماقِ روان سخن گفتند. مرد اغلب به منطقِ صرف اکتفا میکند و از روح و ناخودآگاه میگریزد. اگر مطالعهی ناخودآگاه بخواهد پیش برود، ناچار به نمونههای زنانه کشیده میشود و این، در خوانشِ مقاله، طلیعة ورودِ فرهنگ به حیطههای زنانه است. پیوندِ عاطفی برای مرد «شاق و ملالانگیز» میماند، چنانکه بحثِ نقدِ عقلِ محض برای بسیاری از زنان. این عدمتقارن میتوانست به غلبة فرهنگیِ عواطفِ زنانه بینجامد؛ در عمل، مسیرِ عمومی به سکسِ مصرفی رفت نه به فرهنگِ اروس.
اگر خوشبینیِ مقاله درست از آب درمیآمد، باید دستکم نشانههایی از فرهنگِ عمومیِ پیوندِ معنوی دیده میشد: آموزشِ رابطه، هنرِ پایدارِ عشقِ غیرِکالایی، و زبانی برای اروس جز جزئیاتِ جسم. آنچه دیده شد خلافِ این فهرست است. هرچه بحثِ علنیتر شد، قلمروِ زن بهجایِ گسترشِ پیوند، بیشتر در معرضِ شیءشدنِ تصویر قرار گرفت. از اینرو نقدِ خوشبینی فقط بدبینیِ شخصی نیست؛ سنجشِ پیشبینی با پیامد است. همان آغازی که نسبت به امروز نرم مینمود، در زمانِ خود خشن خوانده میشد؛ مقیاس جابهجا شده است.
مرد و زن ناخالص و چرخة آنیما و آنیموس
مقاله مدعی است دورانِ جدید «غیرقابل برگشته» است و نهادِ سنتیِ ازدواجِ قرونِ وسطایی دیگر نگهداشتپذیر نیست، هرقدر هم محاسنش ستایش شود. آن نهاد «نهاد ستایشآمیزی که محاسنش در عمل به ثبوت رسیده» برای مردانگیِ صرف و زنانگیِ محض بود. امروز زن بهرهای از مردانگی یافته — اراده، کلام، ورود به حیطههای مردانه — و مرد نیز بهرهای از زنانگی. مردِ خالص و زنِ خالص دیگر موضوعِ اصلیِ ازدواج نیستند.
تعریفِ فشردة مردانگی در مقاله چنین است: «علم به خواستههای خویش و انجام دادن هرچه که برای کامیابی ضروری است». دانستنِ خواست و رفتن بهسویِ آن در مرد طبیعیتر است؛ در زن، نیازها گنگتر میمانند و کمتر بهآسانی به کلام بدل میشوند. فرهنگِ مدرن بخشی از همین مردانگی را به زن داده: اراده برای کنکور، شغل، استقلال. بازگشتِ اجباری به زنِ خالص پس از این تحقق، توهین به کمالی است که بهزحمت بهدست آمده. متقابلاً مرد نیز پیچیدگیِ عاطفی آموخته؛ کنارگذاشتنِ آن پس از ازدواج به قالبِ سنتی نیز ممکن نیست.
روندِ طبیعیِ تعادل، در این خوانش، پروژهکردنِ آنیما و آنیموس در رابطة عاشقانه است: مرد آنیما را بیرون میافکند، آنیما زنده میشود و مردانگی را تقویت میکند؛ زن آنیموس را پروژکت میکند و جنبههای عقلانی و کلامیاش نیرو میگیرد. پرورشِ یکجانبة آنیموس در زن یا آنیما در مرد، پیش از این چرخه، موجودی کژساخت میسازد. خوشبینیِ سطحی میگوید حالا که هر دو نیمهدیگر را در خود دارند سازش آسانتر است؛ واقعیتِ نزدیک، کشاکش است: مرد کارهایی را که زن از سرِ استشعار به حالِ خویش میکند درنمییابد، و احساساتی که مرد در خود کشف میکند ملامتِ زن را برمیانگیزد. خلوص از میان رفته و کشاکش جایگزینِ هماهنگیِ سنتی شده است.
اوجِ خوشبینیِ پایانِ مقاله حتی واژههایی چون رسالتِ فرهنگی و سپیدهدمِ دورانِ نو را برای روانِ زن به کار میبرد: زن پس از جنگ بهجایِ بازسازیِ اقتصادی، التیامِ جراحتِ روح را از راه رابطة معنوی میجوید و اگر خانواده سرد باشد دنبالِ عشق میرود. آمارِ طلاق و تزلزلِ خانواده در این قاب مثبتِ تمدنی خوانده میشود. داده و تاریخ این را تأیید نکرد: خانواده سراشیبی گرفت و سپیدهدم نیامد. تنها تکانة نسبتاً مثبت برای پایداریِ پارتنر در غرب، ترسِ ناشی از ایدز بود نه شکوفاییِ اروس. جنگ بهعنوانِ متغیرِ اصلی نیز برای تحولاتِ آمریکامحورِ پس از جنگِ دوم ضعیف است؛ مبدأ بسیاری از تغییرات «دههی ۵۰ خیلی خیلی اوضاع تغییر کرده» و مسیر از آمریکا به اروپا بوده: «آمریکاییها کارها را انجام میدن» و اروپاییها بیشتر تئوریزه میکنند.
ناخالصیِ دو جنس را نباید با برابریِ سطحی یکی گرفت. برابریِ حقوقی و آموزشی میتواند خیر باشد؛ آنچه مقاله نگرانش است ازدسترفتنِ تفاوتی است که چرخة فرافکنی و رشدِ درونی به آن نیاز داشت. وقتی هر دو طرف پیش از رابطه کارِ درونیِ جنسِ مقابل را تا حدی انجام دادهاند، رابطة عاشقانه دیگر همان موتورِ تعادل نیست و به میدانِ رقابت و ملامت بدل میشود. پذیرشِ برگشتناپذیریِ این وضعیت با ستایشِ کورِ گذشته فرق دارد: گذشته نهادِ کارآمدی برای خلوص داشت؛ امروز باید با ناخالصی زیست، بدونِ توهمِ سپیدهدمِ خودکار.
خانواده میان روانکاوی و سرمایهداری
نهادِ خانواده میانِ روانکاویِ فرد و جامعهشناسیِ نهاد ایستاده است. تحلیلِ صرفاً روانکاوانه از عاطفة زن و مرد سود میبرد، اما سستیِ طلاق و تزلزلِ نهاد را بدونِ عواملِ اقتصادی و اجتماعی ناقص میگذارد. نقطة ضعفِ اصلیِ مقاله همین است: بیش از اندازه روانکاوانه است در موضوعی که صددرصد روانکاوانه نیست، در حالی که حتی در ۱۹۲۷ مشاهدهی اثرِ سرمایهداری بر خانواده چندان غریب نبود.
خانواده بهطور طبیعی حولِ زن شکل میگیرد نه حولِ مرد. زن بهخاطرِ بارداری و آسیبپذیریِ دورههای حمل و نوزادی، حریمِ روانی و جسمانی میسازد؛ فرهنگِ پیشامدرن این حریم را تشدید میکرد. مرد حرکت میکند و واردِ حریم میشود؛ خانه و نهاد بیشتر برای زن و دفاع از حقِ او ساخته شدهاند. بدونِ خانواده، در شرایطِ سختِ معیشتِ قدیم، زن زیان میدید و مرد «بزِ عزازیل»ِ گریز بود. پرسشِ امروز وارونه است: چرا وابستگیِ زن به خانواده کم شده و بخشِ بزرگی از گسست را خودِ زنان رقم میزنند؟ خوشبینیِ زن دنبالِ عشق است کافی نیست؛ باید دید استقلال و فرهنگ چه کردهاند.
انقلابِ صنعتی مشاغلِ بسیار و اغلب سبکتر آفرید؛ کارخانه هزاران کارگر میخواست و کارهایی پدید آمد که زن بهتر و ارزانتر انجام میداد. امکانِ کار و استقلالِ اقتصادی بخشی از نیازِ قطعی به مرد را برداشت. در ابتدای صنعت همه کار میکردند و کفاف نبود؛ بعدها رفاه آمد تا جایی که «یک نفر به راحتی میتواند خرج» خانواده را بدهد و نقشِ صرفِ امرارِ معاش از محوریت افتاد. استقلالِ اقتصادی فینفسه منفی نیست؛ اما وقتی با نرمشدنِ کار و ضعفِ تجلیِ مردانگی همراه شود، تعهدِ عاطفیِ دوسویه را میفرساید.
تحلیلِ اقتصادی بهتنهایی نیز کافی نیست. رفاه و استقلال اگر با مدلِ روانیِ حریم و تعهد خوانده نشوند، فقط آمارِ اشتغال میشوند. برعکس، تحلیلِ روانیِ صرف بدونِ کارخانه و حقوق و رفاه، طلاق را به آگاهیِ زن از عشق فرومیکاهد. نقطة قوتِ خوانشِ حاضر در همین جفتکردن است: خانواده حولِ زن و حریم شکل گرفته؛ سرمایه آن حریم را اقتصادی و فرهنگی فرسوده است؛ روانکاوی میگوید چرا فرسایش اینقدر به سکس و تصویر میانجامد. جنگ متغیرِ کمکی است نه علتِ تام؛ مبدأ بسیاری از چرخشها آمریکا و دهة پنجاه است.
تعهد عاطفی در برابر قانون انتزاعی
در زندگیِ سخت، مرد با بهخطرانداختنِ خود برای معاش عشق را نشان میداد و زن حیاتش را وابسته به او میدید. تعهدِ متقابل از همین فضای عاطفی میآمد، نه از کتابِ قانون. خیانت به مردی که برای ماموت یا نهنگ از خانه بیرون میرود سنگینتر از خیانت به شوهری است که برای تفریح بیرون است. زن عاشقِ انسانها میشود؛ مرد میتواند عاشقِ چیزها هم بشود. قانونِ انتزاعی — خیرِ عام، تولید، موادِ قانونی — برای زن کمتر از رابطة انسانی تعهد میسازد. مقالة یونگ قانون را برای زن کتابی بداندیش و بیربط به زبانِ عشق میخواند.
جهانِ مدرن لایههای انتزاعی را حاکم کرده: حتی خانواده زیرِ قانون نشسته و حکومتِ آدمها جای خود را به سیستم داده است. مردِ امروز با کارِ نرم و رفاه، شویِ سرورِ آموزشِ کلیسایی را بیمعنا کرده؛ تعریفِ مردانگیِ علم به خواسته و انجامِ ضروری در او کمرنگ شده است. زن بدونِ آن عمقِ عاطفی، به عهدِ قراردادی کمتر پایبند میماند — نه از شرارتِ ذاتی، بلکه چون پیمان وقتی انسانی و عمیق باشد برایش زنده است. تصورِ سنتیِ عهدشکنیِ زن در نمایش و فرهنگ همین عدمِ تقارنِ قانون و طبیعت را بازتاب میدهد، نه حکمِ اخلاقیِ ثابت.
سرمایهداری کار را آسان و امنیت را زیاد کرد؛ وابستگیِ امنیتیِ زن به مرد نیز کم شد. مجازاتِ تخطی از پیمان از مرگ تقریباً به هیچ رسید، چون «نظام سرمایهداری با جهتگیری تولید» کالا و مالکیت را تنظیم میکند نه قلبِ خانواده را. روابطِ عاطفیِ سنگین حتی برای نیرویِ کار مزاحماند: دلبستگیِ عمیق به خانه بازدهیِ شیفتِ طولانی را کم میکند. تا وقتی انسان بیشتر بهعنوانِ کارگر دیده میشد این منطق غالب بود؛ حتی اگر بعدها مصرفکننده بر کارگر بچربد، تخریبِ عمقِ عاطفی بهآسانی به خیر بدل نمیشود.
تعهدِ قانونیِ مدرن میکوشد جایِ تعهدِ عاطفی را بگیرد و نمیتواند. زن به کتابِ قانون کمتر از نگاه و حضورِ انسانی پایبند میشود؛ مرد نیز وقتی قانون را جدی میگیرد اغلب آن را با طبیعت یکی میپندارد. نتیجة دوگانه این است که پیمانِ ازدواج هم از درونِ عاطفی تهی میشود و هم از بیرون با مجازاتِ نرم حمایت نمیشود. در چنین میدانی آمارِ گسست عجیب نیست؛ عجیب بود اگر پایدار میماند. شعارِ کهنِ سروریِ شوهر وقتی کارِ مرد نرم و نمایشی شود، میانتهی میگردد.
مصرف، سکسمحوری و سینما
تولیدِ انبوه ناگزیرِ جمعیت و دانش است: «پروداکشن را باید انبوه بکنی». مشکل از کفشِ همگانی نیست؛ از فرهنگی است که چند جفتِ مد و دوامِ کوتاه را جایِ نیاز مینشاند و زندگی را تولید و مصرفِ اشیاء میکند. تبلیغات نیازِ معنوی — لبخند، آسایش، هویت — را به ژله و کیک و کالا گره میزند. سرمایهداری جنبههای معنوی را رویِ ماده فرافکنی میکند چون خریدنیاند؛ عشقِ معنوی را نمیتوان مثلِ سکس فروخت. «لاو شاپ» نیست و سکسشاپ هست؛ آنچه شاپ دارد پیشرفت میکند.
وقتی سکس همهچیز شود، نهادِ محدودکنندة خانواده بیمعنا مینماید. آگاهیِ جنسیِ پیش از بلوغ، کانالهای آزاد و عطشِ مصنوعی، ذهن را از خانواده بهسویِ تنوع میکشد. سنِ ازدواج بهخاطرِ تخصصگرایی و سالهای تحصیل بالا میرود؛ پیش از پیمان، ذهن و گاه عمل شکل گرفته و پاککردنِ گذشته دشوار است. همزمان سهمِ فرهنگ در زندگی منفجر شده: بخشِ بزرگی از بیداری «کالاهای فرهنگی را نگاه میکنیم». سینما هنرِ همگانی شد — بینیاز از سواد — و راهی برای برنامهریزیِ ذهن گشود. فرهنگِ ریشهگرفته از طبیعتِ خانواده جای خود را به فرهنگِ مصنوعیِ قابلِ جایگزینی با یک فیلم داد.
با غلبة فرهنگ، مردسالاریِ فرهنگی شتاب گرفت: مرد هنر تولید کرد و زن را چنانکه دوست داشت نمایش داد. از چهرههای دهههای نخست تا الگوهای بعد، آرمانِ زن بهسویِ دسترسیِ جنسی و دوری از بُعدِ معنوی رفت. «ارزشهای زنانه سرکوب شدن» و «مردها زنِ آرمانیِ خودشونو» دهه به دهه جنسیتر ساختند. فیلمهایی چون روایتِ برهنگیِ نقاشانه در تایتانیک به دخترِ جوان آموزشِ ضمنی میدهند که شهامت همان عبور از مرز است؛ «پروفشنال بودن» نقاش چند لحظه دوام میآورد. ارتباطاتِ قرنِ بیستم آزادیهای محلیِ فرانسه و سوئد و الگوهای دیگر را جهانی کرد؛ سانسورِ آمریکایی در برابرِ کالای اروپایی نرم شد تا تولیدِ داخلی نیز همان مسیر را گرفت.
کارهای سنتیِ زن — آشپزی، بچهداری — تحقیر شدند و شغلهای بیرونی، حتی ضدِبشری، «بالا» شمرده شدند. زن در خانه احساسِ درجة دوم میکند و به مهد و بازار رانده میشود. جهانِ بیرون جذاب شده: سیاستِ جهانی، خبر، سلسلهمراتبِ شغلیِ سیساله، تفریح. پیشتر خروج از خانه رنج بود؛ «یک مرد اسکیمو تو آن سرمای مثلاً ۴۰، ۵۰ درجه زیر صفر» تا آذوقه تمام نشده در کلبه میماند. امروز «جاذبههای بیرون، یعنی بیرون از خانه خودبهخود جذابه». ذهنِ اجتماعی و سیاسی خانه را اشغال میکند و الگویِ زندگی قهرمانانِ کار و سرمایه و سیاست است، نه گرمایِ خانواده — هرچند در آمریکا هنوز ژستِ خانوادگیِ سیاسی ارزشِ نمایشی دارد.
فرهنگِ تصویری فقط فساد اضافه نمیکند؛ آرمانِ زن و مرد را بازنویسی میکند. مرد با ابزارِ سینما و تبلیغ، سخنِ یکسویه در گوشِ جمع میگوید؛ زن الگو را درونی میکند. همزمان تحقیرِ کارِ خانه و تقدیسِ شغلِ بیرونی، مرکزِ خانواده را از معنا خالی میکند. وقتی خانه درجة دوم باشد و بیرون درجة یک، هیچ نسخة رمانتیکی از اروس دوام نمیآورد، چون اروس به زمان و حضور در حریم نیاز دارد و حریم بیارزش شده است. تولیدِ انبوه ناگزیر است؛ فرافکنیِ نیازِ معنوی رویِ کالا اختیاریِ نظامِ سود است.
قانون قراردادی و فرسایش معنوی جنسیت
در مدلهای فروید و یونگ و لاکان، منشأ قانون و قرارداد با مرد سازگارتر است؛ زن به امرِ طبیعی نزدیکتر است تا به عهدِ انتزاعی. وقتی زن از حالتِ طبیعی درآید و بخواهد مصنوعی به قواعد بچسبد، به وضعیتی میرسد که «قانون میشود برایشان مثل چیزهای طبیعی دیگر»: یا قانون را دور میزند یا چنان خشک میگیرد که انعطافِ مردانه — فهمِ اینکه قانون برای چه وضع شده — را از دست میدهد. پیمان وقتی برای زن زنده است که عمقِ انسانی داشته باشد، نه وقتی فقط مادة قانونی است.
مکانیسمِ درونیِ مردسالاری مکملِ سرمایهداری است: زن از مراتبِ معنویِ زنانگی محروم میشود و آنچه میماند جسم است؛ فشارِ زنبودن به سطحِ سکس میریزد. مردِ مدرن نیز از مردانگی به معنایِ علم و اقدام تهی میشود: «مردهای دوران مدرن هم مردهای اختهشدهای هستند». تنها باقیماندة جنسیت، رابطهٔ جسمانی میشود و سکس اهمیتِ افراطی مییابد — جدا از همان بازاری که معنویت را کالایی نمیکند. امنیتِ عمومی و تحرکِ زن وابستگی را باز هم کم میکند؛ قانونِ سخت برای مالکیت و کار است نه برای حفظِ پیمانِ خانه.
→ متنِ کاملِ این جلسه