→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۳۴ · نقشهٔ جلسات

کنار هم گذاشتنِ یونگ و فروید (۳)

۱۴,۹۷۶ واژه · ۳۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه امکان انطباق مفاهیم فرویدی با نظام یونگی بررسی می‌شود و سه‌گانهٔ اید، ایگو و سوپرایگو در کنار فردانیت و سلف قرار می‌گیرد. لذت، فیکساسیون و عقب‌افتادگی در برابر جهت‌گیری سلف به آینده مقایسه می‌شوند. عقدهٔ ادیپ، نقد تجربی آیزنک و تجربهٔ خانوادگی فروید نیز طرح می‌گردد.

خب، اجازه بدهید من همچنان.

خب، همچنان می‌خواهم بحث‌هایی که این دو جلسه اخیر کردیم را ادامه بدهم. واقعیتش این است که به هیچ وجه در برنامه تقریبی که تو ذهنم بود که می‌خواهم چه کار بکنم از اول که با یونگ شروع می‌کردم نبود که یک تعداد جلسه را بگذارم و مثلاً یک جوری سعی بکنم تفاوت‌ها و شباهت‌ها و نحوه اینکه چگونه امکان انطباق دادن بعضی از دیدگاه‌های فروید و یونگ را به وجود می‌آید را روش بحث بکنم.

ولی برای همینم. چون برنامه‌سازی نداشتم، به یک جورهایی یک خورده یک چیزی، یک مقاومتی در وجودم هست، مثل اینکه دارم یک کار خارج از برنامه خودم می‌کنم. ولی به یک احساسی رسیدم که مفیده، به دلیل اینکه اولاً داریم فروید را دوره می‌کنیم، ثانیاً اینکه فروید و یونگ را کنار همدیگر داریم مطالعه می‌کنیم.

یک احساسی دارم که جدای از اینکه نحوه، مثلاً فرض کنید، تفکیک کردن این تئوری کاملاً مثلاً درست باشه، یونیک باشه، تنها راه ممکن این باشه یا نباشه، فکر می‌کنم که حداقل این تلاشی که داریم می‌کنیم به روشن شدن دو تا تئوری احساس می‌کنم کمک می‌کند.

چون احساسم این است که با این کار، جلسات یک جوری هم فروید یادآوری می‌شود و هم اینکه یک درک عمیق‌تری در واقع پیدا می‌کنیم از هر دو تا نظریه.

احساسی دارم که بد نیست که ادامه‌اش بدهم. و الا واقعیتش این است که عجله‌ای دارم که زودتر بحث‌های تئوری را تمام بکنیم، برویم سراغ مسائل کاربردی. امیدوارم این جلسه یا حداکثر جلسه آینده آخرین جلساتی باشه که بحث تئوری می‌کنیم. و از الان می‌خواهم اعلام بکنم که فعلاً تصمیم گرفتم به عنوان اولین بخش کاربردی تئوری‌های یونگ از موضوع تحلیل‌های یونگی در مورد تفاوت‌ها.

شباهت‌های زن و مرد و نحوه شکل‌گیری رابطه زن و مرد، مشکلاتی که مثلاً به وجود می‌آید و الی آخر.

تحلیل یونگی زن و مرد به‌عنوان بخش کاربردی

کلی بحث‌های این شکلی در واقع در یونگ هست که هیچ جای دیگر نیست، یعنی نه تو فروید، نه تو لکان. اصولاً زنا خیلی دسترسی ندارند. واقعاً این باور یکی از ویژگی‌های تئوری فروید نسبت، تئوری یونگ نسبت به در مقایسه با آن دو تا تئوری دیگر این است که آن دو تا تئوری به طور واضحی مردسالارن.

لکان که من یک جمله‌ای از کریستوا را فکر کنم یک بار نقل کردم که یک جایی یک عبارتی از لکان را می‌خواهد نقل بکند که به این مضمون که اصلاً زن وجود ندارد. کلاً لکان چند تا جمله خیلی معروف دارد در آن زمینه، زن وجود نداره، رابطه جنسی وجود ندارد و الی آخر. کلی چیزها را می‌توانند منکر. وقتی زن وجود ندارد.

خب رابطه جنسی هم وجود ندارد. بعد کریستوا این جمله را که می‌خواهد نقل بکنه، می‌گوید آن عبارت «رسوای لکان» با اینکه خودش در دیسکورس‌های لکانی رشد کرده، ولی چون خانم خانم کریستوا، در واقع احساس می‌کند رسوای، فروید یک جوری پنهان‌تری مردسالاره نظریه‌اش و خانم‌ها معمولاً این حساسیت‌های ویژه‌ای نشان می‌دهند نسبت به تحلیل‌های فرویدی.

یعنی مثل اینکه اصل را مرد می‌گیره، زن یک جوری انگار موجود فرعی و زائده. در لکان این دیگر به یک نحوه خیلی بارزی تصریح می‌شود. یونگ تئوری‌اش جاذبه‌ای دارد که خب خیلی دو تا جنس را انگار به طور معادل بهشان اهمیت می‌دهد. مثلاً شما وقتی که جنسیت را با آنیما و آنیموس دارید تحلیل می‌کنید. اصولاً این شکلی نیست که بگویید آنیما اصله، آنیموس مثلاً فرعه.

یا مثلاً فرض کنید چیزهای شبیه عقده نمی‌دانم جنسی که به زنا نسبت داده می‌شود در تئوری فروید یا لکان حالا به یک شکل دیگه‌ای، این‌ها تو تئوری یونگ وجود ندارد. برای همین خب احتمالاً اگر مطالعه کرده باشید می‌دانید که دور و بر یونگ. خیلی‌شان.

شاگردان زن یونگ و معرفی کتاب‌ها

کلی از شاگردای خوب یونگ که آثارشو مثلاً بسط دادن زن هستند. چند تا شاگرد زن بسیار معروف دارد که خیلی در جمع‌آوری آثارش و در تحلیل‌هایی که انجام می‌دادن بعد از یونگ در کنار یونگ خیلی مؤثر بودن.

من نهایتاً فعلاً تصمیمم این است که اولین جلسه کاربردی را اختصاص بدهیم به این تحلیل‌های یونگی از روابط زن و مرد و مثلاً ویژگی‌هایی که تو این رابطه‌ها وجود دارد.

دو تا کتاب می‌خواهم معرفی بکنم. این کتابو قبلاً معرفی کردم. می‌خواهم باز مجدداً بگویم که اصلاً اختصاص دارد به همین موضوع آنیما آنیموس و عنوان فرعی‌ش یار پنهان آنیما و آنیموس چگونه زن و مرد درونمان در روابط ما تأثیر می‌گذارد.

این در واقع یک جوری از آن عنوانش پیداست که کاری که می‌خواهد بکند این است که تحلیل‌های یونگی ارائه بده از نحوه مثلاً تأثیرگذاری آرکی‌تایپ‌های درونی ما مثلاً در روابط دیدنی.

کتاب دوم که می‌خواهم معرفی بکنم را به انحای مختلف. حالا نمی‌دانم تو این جلسات معرفی کردم. کتابی که زیاد معرفی می‌کنم حالا خصوصی یا عمومی، یک کتابی از خانم تونی گرنت به اسم زن بودن. یک کتاب کاملاً یونگی در مورد مثلاً تحلیل ویژگی‌های زنانه و مشکلات زنان در دنیای مدرن یا حالا پست‌مدرن که فکر می‌کنم کتاب فوق‌العاده خوبی است.

یک خورده برای کسانی که هیچ آشنایی با نوع دیدگاه‌ها و تحلیل‌های یونگی دارند ممکن است خواندن کتاب ابتدا به ساکن سخت باشه ولی من امیدوارم الان شما خیلی راحت کتابو بتوانید بخوانید و مشکلی با مبانی‌ش نداشته باشید. نهایت سعی‌شو کرد که هیچ مبنایی نداشته باشه ولی فکر می‌کنم برای آن فضای یونگی که تحلیل‌ها دارد برای آدم‌هایی که آشنا نیست ممکن است آزاردهنده باشه.

خب من تو این جلسه می‌خواهم یک خورده همان بحث‌های جلسه قبل را ادامه بدهم و چند تا موضوع جدید را هم شروع بکنم.

کنار هم گذاشتن فروید و یونگ

همه بحث‌هایی که می‌کنم به نوعی در جهت همین است که دو تا تئوری فروید و یونگ را کنار همدیگر بگذاریم. جاهایی که اختلاف‌های خیلی ذاتی و اساسی دارند و هیچ‌جوری قابل‌تطبیق‌کردن نیستند را بشناسیم. یک جاهایی هم که قابل‌تطبیق‌کردن هستند را در واقع سعی بکنیم ببینیم که چگونه می‌شود بعضی از ویژگی‌های خوب تئوری فروید را منتقل کرد به تئوری یونگ.

در واقع من گرایشم تو این بحث‌ها این است که مثل اینکه نظریه یونگ را به عنوان یک چارچوب قبول کنیم، سعی کنیم که ویژگی‌های مثبت تحلیل‌های فرویدی را بیاریم در آن و جاهایی‌شم که نمی‌شود را رسماً بگوییم. که خب این‌جوری است.

سازگاری وجود ندارد. من اساس بحث‌هایی که تو این یکی دو جلسه کردم این بود که به دلیل علاقه شخصی که من به سه‌گانه فرویدی دارم، نهایت سعی‌مو کردم با جزئیات بگویم که سه‌گانه چگونه تو این نظام یونگی قابل‌بیانه.

سه‌گانه فرویدی در نظام یونگی

سعی کردم توضیح بدهم که با توجه به اینکه فروید مرکز روان را به نوعی اید می‌داند و یونگ سلف می‌دونه، شما اگر بخواهید این سه‌گانه را این‌ور منتقل بکنید، هرچند آپشن‌های متنوعی ممکن است به ذهن آدم برسد که مثلاً این شباهت به شدو داره، این شباهت به آنیما دارد و الی آخر، ولی فکر می‌کنم هیچ راهی وجود ندارد به غیر از اینکه شما به دلیل آن ویژگی مرکزی و اینکه اصل روان در واقع از نظر فروید اید و تو آن سه‌گانه.

ببینید آن سه‌گانه اساسش این است. ما در واقع اید هستیم، بعد می‌خواهد توضیح بده چگونه اجزای دیگر روی این اید دارند سوار می‌شوند. بنابراین ویژگی‌هایی که به اید دارد نسبت می‌ده، حالا شبیه کدام یکی از آرکی‌تایپ‌های یونگیه، این خیلی مهم نیست.

مهم این است که ما چه هستیم، ذات ما چیست که بعداً مثلاً یک چیزهایی در اطرافش دارد رشد می‌کند. فکر می‌کنم از نظر یونگ مرکز روان ذات ما سلفه. آن بخش اصلی ناخودآگاه جمعی سلفه که همه‌چیزو کنترل می‌کند و به نوعی مخصوصاً می‌خواهم روی این تأکید بکنم که طراحی فردانیت معنایش این است که ایگو یک جوری با سلف متحد بشود.

فردانیت، اتحاد ایگو و سلف

در واقع کسی که فرایند فردانیت را طی کرده، انگار به این حالت می‌رسد که خودش را سلف می‌داند. یعنی من، من وقتی الان می‌گویم. من تشخص را دارم اشاره می‌کنم.

اگر فرآیند فردانیت را طی کرده باشم، این من منطبق می‌شود با همان سلفی که در درون من هست که مثلاً نمادش مسیح یا حالا هر موجود متعالی که در افسانه‌ها ممکن است دیده بشود که من چند بار تاکید کردم.

که یونگ مسیح را نماد ویژه سلف می‌داند و اگر مثلاً این‌جوری نگاه بکنید مسیحی‌ها وقتی که مثلاً یک جوری مسیح را در درون خودشان بپذیرن و با مسیح زندگی بکنن، یک معنایی انگار می‌خواهند سعی کنند که در آینده فردانیت یا فیلسوف‌های به معنای قدیم.

مثلاً فرض کنید شما فلسفه یونان یا فلسفه اسلامی، تعریف فیلسوف و حکیم را وقتی می‌خواهند بیان بکنن، می‌گویند فیلسوف کسیه که، حکیم کسیه که یک جوری متحد شده با عقل.

یعنی چیزی که جهان را مثلاً انگار همان به طرز با عقل خودش نگاه می‌کند و این متحد شدن با عقل با توجه به اینکه مسیح هم به نوعی باز معادل با لوگوسه به معنای یونانی معادل با همان عقل اوله مثلاً. بنابراین یک جور تعریفی که از حکیم یا فیلسوف هم در دوران قدیم بوده، مثل این که یک اشاره‌ای به همان فرآیند فردانیت دارد.

عرفان هم که در تمام اشکالش به هر حال تعریف‌های مشابهی دارد که همه‌شان با فرآیند فردانیت می‌خورد. من فقط تاکیدم روی این بود که فرآیند فردانیت همان سیر و سلوکی که عرفانی به معنای متعارفش می‌شود. یونگ چیزهایی تحت عنوان آرکتایپ معرفی می‌کند. فرآیند فردانیتی که دارد تعریف می‌کند یک جور مثل مقامات عرفانیه.

چون مرحله به مرحله شما باید جلو بروید تا به انتهای فرآیند فردانیت برسید. ولی نگاه یونگ نگاهی شاید می‌رود به مثلاً مقامات عرفانی، عرفان اسلامی نیست. اینجا مسئله جذب کردن، مواجهه و جذب کردن محتوای آرکتایپ‌هاست.

من فکر نمی‌کنم عرفا این‌جوری برخورد می‌کردند. شاید بشود یک جور شباهت‌ها یا تلفیق‌هایی به وجود آورد. به هر حال یک زبان جدیده و یک جور نگاه جدید که مراحل رشد بشر که با آن چیزی که در درون ما متفاوته.

کم‌رنگی لذت در نظریه یونگ

خب من این سه‌گانه را با شرح و بسط کافی در موردش صحبت کردم و الان می‌خواهم در واقع در ادامه همان بحث‌های چیزهایی بگویم و برسیم به یک سری بحث‌های جدیدی که حالا من نمی‌دانم چه مقدارشو می‌خواهم تو این جلسه مطرح بکنم. می‌خواهم یک نکته‌ای را در واقع اضافه بکنم که به نظرم خیلی مهم است.

آن هم این است که در درس‌های یونگ برخلاف فروید که یک تاکید بسیار زیادی به دلیل همان مفهوم ای‌دی که معرفی می‌کند روی لذت دارد به عنوان انگیزه اصلی بشر تو تمام فعالیت‌هاش و اگر عملی برخلاف لذت انجام می‌شه، یک جوری یا تحت تاثیر سوپر ایگوئه که یا ایگو خودش مثلاً میانجی‌گری کرده و از یک لذت صرف‌نظر کرده.

ذات انسان از نظر فروید یک جور حرکت کردن به سمت لذت بردنه و من فکر می‌کنم شهود این تصور، تصوریه که خیلیا در ابتدا که می‌شنون، هم شهوداً به نظرشون می‌آید که تصور خوبی است.

یعنی حتی یک آدمی که مثلاً دنبال عرفان می‌رود انگار یک جوری به هر حال از زندگی خودش لذت می‌برد و هم خیلی تو فعالیت‌های خودمان هم می‌بینیم انگار راه‌هایی را انتخاب می‌کنیم که راحت باشیم. حالا لذت بردن به همان معنای فرویدیش شاید بیشتر بشود گفت یک دوری کردن از تنشه.

ولی به هر حال فکر می‌کنم شهوداً همه‌ی ما تو زبان محاوره‌ای هم که حتی در مورد کارهای خودمان صحبت می‌کنیم، از اینکه خوشمون می‌آد، خوشمون نمی‌آید یا مثلاً ناراحت می‌شیم، خوشحال می‌شیم، لذت می‌بریم، این‌ها استفاده می‌کنیم و به هر حال یک بخش عمده‌ای از رفتارهای عموم مردم هدایت می‌شود توسط اینکه چه چیزی برای‌شان لذت‌بخش، چه چیزی این‌ها را از درد دور می‌کند و الی آخر.

و کم بودن بار این مفهوم لذت در تئوری یونگ من شخصاً به نظرم می‌آید که یک جور نقطه ضعفه.

جنسیت و لذت به‌عنوان نقاط ضعف

همان‌طوری که چند بار تا حالا اشاره کردم نوع نگاه و کم بودن تاکید یونگ روی مفهوم جنسیت هم به نظر من یک جور نقطه ضعف. شاید این‌ها هم در مورد جنسیت هم در مورد لذت نتیجه آن واکنش در مقابله.

حالا شاید بگوییم افراط فروید روی این مفاهیم. یعنی آن‌قدر فروید دیگر به مفهوم جنسیت اهمیت میداد که یونگ واقعاً یکی از عوامل مثلاً عصیانش در مقابل فروید این بود که دیگر این‌جوری هم نیست که همه مثلاً چیزها نقش جنسیت.

بنابراین فکر می‌کنم نتیجه‌اش این شده شاید که جنسیت را آن مقداری که باید جدی بگیرم جدی نمی‌گیره. من چند بار گفتم فکر می‌کنم تو مراحل پایین رشد اکثریت آدم‌ها در آن گیر می‌افتن و طبعاً بیمارای روانی هم مربوط به همان آدم‌هایی هستند که تو مراحل مقدماتی رشد هستند.

واقعاً جنسیت بنا به تجربه به نظر می‌آید که یک عامل بسیار مهم در انحراف مشکلات روانی، روان‌پریشی‌ها و هزارتا چیز و حتی رفتارهای روزمره انسان‌ها، خیال‌پردازی‌هاشون، رویاهاشون و خیلی چیزهای دیگر است. که فروید در حد جنسیت، تئوری فروید در حد دو تا یک آرکتایپی که حالا به صورت آنیما یا آنیموس در تئوریش هست ظاهر می‌شود و معادل با خیلی چیزهای دیگر است.

هم سنگ و هم وزن و با خیلی چیزهای دیگر است که فکر می‌کنم خیلی چیز نیست به اصطلاح و من احساس می‌کنم خیلی کار مناسب نیست این‌جوری برخورد کردن. عیناً مفهوم لذت هم من احساسم این است که در تئوری یونگ آن باری که باید داشته باشه را ندارد. ما به طور طبیعی به مفهوم لذت خودمان.

حتی در می‌گویم محاوراتمون زیاد بروز می‌کنیم و حس شهودیمون هم بهمون می‌گوید که خیلی مردم خیلی کارا را برای راحتی، برای لذت بردن و این‌جور چیزها انجام می‌دهند. به اضافه اینکه اگر یادتون باشه مفهوم لذت به آن معنای دوری از تنش که در فروید هست و مفهوم اید به دلیل آن احساس هماهنگی که با تئوری‌های فیزیکی، تئوری‌های پایه علمی هم داشت، یک جور جذابیت داشت.

مثلاً رسیدن به مینیمم پتانسیل و این‌ها بود که به هر حال جذابیت دارد. حالا چه شما خیلی به ریداکشن علاقه داشته باشید، نداشته باشید، من اصلاً بی‌علاقه نیستم و فکر می‌کنم که یک جور حسن محسوب می‌شد در تئوری فروید.

من می‌خواهم سعی کنم یک مقداری از این جلسه را اختصاص به این بدهم که اگر بخواهیم به لذت یک بار بیشتری بدیم، چگونه تو تئوری یونگ باید این مفهوم را بنشونیم و در کنار مثلاً این مفاهیم.

اگر فرض کنیم که واقعاً به یک معنایی مرکز روان از نفس تشکیل شده و آن هدف اصلی رشد کردنه نه لذت بردن، چگونه می‌شود در واقع این‌ها را با همدیگر هماهنگ کرد؟ من قبلاً در واقع مقدماتشو گفتم.

آن هم این است که شما می‌توانید این‌جوری در واقع این تئوری را با تئوری فروید سعی کنید هماهنگ بکنید که بگویید که در ابتدا رشد کردن با لذت بردن یکیه و به دلایلی در واقع عقب افتادن از مراحل رشد و یک چیزهای فرعی که پیش می‌آید باعث می‌شود که مفهوم لذت بردن از رشد کردن جدا بشود.

هماهنگی اولیه رشد و لذت

من دفعه قبل اول جلسه در جواب یک سوالی که اگر مثلاً فرض کنید رشد و لذت با همدیگر یکی‌ان، اصلاً چرا بعضی از تعالیمی که حالا در جهت فرایند فردانیت به انحای مختلف داده می‌شه، سختن و دوری از لذت جزو مقدماتشونه؟

این را سعی کردم توضیح بدهم که ما کاری که در واقع نگاهی که می‌توانیم داشته باشیم این است که شما در ابتدا مثلاً در کودکی، سلف هر فرمانی که می‌دید در جهت رشد، از غذا خوردن و بازی کردن، همه این‌ها همراه با لذت هست و این حالت طبیعی است.

بعد شما وارد یک مراحلی می‌شوید که از رشدتون عقب افتادید، سلف یک چیزهایی فرمان می‌ده، شما یک جاهای دیگه‌ای انگار مشغول یک کارای دیگه‌ای هستید. حالا برای اینکه آن عقب‌افتادگی‌های خودتان را جبران بکنید، از یک مسیری منحرف شدید، برگردید به قسمت به اصطلاح اصلی مسیر رشد، ممکن است لازم بشود که یک تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام بدهید که چندان لذت‌بخش نباشد.

من فقط می‌خواهم در واقع یک تبصره‌هایی بزنم، آن را یک خورده روشن‌تر بکنم، می‌خواهم از یک تمثیل استفاده بکنم برای اینکه مفهوم بهتر درک بشود و فکر می‌کنم که تا حدودی زیادی می‌توانیم مفهوم لذت را در کنار مفهوم رشد به آن مضامینی که به نوعی حتی در یک جاهایی به نظر می‌آید متعارض می‌شوند به این‌شون و یک بار تقریباً معادلی به مفهوم لذت بدهیم در تئوری‌مون.

تمثیل باغ: مسیر رشد و انحراف

بگذارید من اول یک تمثیل خیلی ساده بگویم. فکر کنید که رشد کردن مثل حرکت کردن در یک مسیریه. می‌خواهم یک تمثیلی بگویم که رشد کردن و لذت بردن هم‌نوعی با همدیگر در آن هست و هم‌زمان هم وجود داشته باشه.

فکر کنید که رشد کردن در واقع تمثیل ما این‌جوری است که انگار یک آدمی در یک باغی دارد یک مسیری را طی می‌کند و هرچه در این مسیر جلوتر می‌رود به قسمت‌هایی از این باغ می‌رسد که مثلاً درخت‌ها و میوه‌های جالب‌تری دارد.

خب، در عین حال در این باغ یک کوچه باغ‌های فرعی وجود دارد. ممکن است حتی تو آن مسیر اصلی که داریم طی می‌کنیم همه‌جا پر از درخت‌های خوب نباشد یعنی یک جاهایی شاید واقعاً به‌طور طبیعی لازم باشه که شما یک چند صد متر راه بروید تا به قطعه بعدی باغ برسید که بهتر از قطعه قبلیه.

اگر یک چنین تصوری داشته باشید. حالا راه رفتن در این باغ، طی کردن این مسیر مثل مفهوم رشد کردنه و همین‌طور که داریم می‌ریم از این میوه‌ها می‌خوریم و لذت می‌بریم. دقیقاً چه انحراف‌هایی ممکن است پیش بیاد؟

انحرافی که ممکن است پیش بیاید این است که شما یک جایی باغ از میوه‌هاش خیلی خوشتون می‌آید و شروع می‌کنید آن قسمت باغ رو، همین میوه‌ها را خوردن و اصلاً راه رفتن و ادامه دادن. مسیر را فراموش می‌کنید.

فیکساسیون و کوچه‌باغ‌های فرعی

این مثل فیکساسیونه. یعنی یک جایی فیکساسیون در جهت اینکه یک چیزی بیش از اندازه دارد لذت‌بخش می‌شود و شما را یک جایی نگه می‌داره.

ممکن است همان جایی که موندید بعد از اینکه میوه‌های اطراف این جاده اصلی را خوردید وارد یکی از کوچه باغ‌ها بشوید و اصلاً یک مسیرهایی را بروید به یک سمتی که دور دارید می‌شوید از آن مسیر اصلی. بنابراین صرفاً این‌جوری نیست که من در همان مسیر اصلی هم بمونم.

ممکن است بروم یک مسیرهایی را دور بشوم که حتی برگشتن خیلی برای من کار ساده‌ای نباشد. بنابراین شما اگر این‌جوری تصور بکنید، من می‌توانم فرض بکنم که بهترین کار برای لذت بردن این است که همان مسیر مستقیم را با یک نظم خیلی خوبی بروم تا اگر بخواهم یک جور بهینه‌سازی بکنم که در طول مدتی که زنده هستم خوشمزه‌ترین میوه‌ها را تا حد ممکن خورده باشم.

نه این‌طوریه که بتوانم فقط بدوم و مثلاً فقط در ۱۰ سال یک بار یک میوه بخورم بگویم این میوه خیلی میوه خوشمزه‌ای بود از آن چیزهایی که می‌تونستم تو این ۱۰ سال بخورم بهتر بود.

نه، باید یک روندی داشته باشم که همین‌طور که دارم مسیر را طی می‌کنم از این چیزهایی هم که اطرافم هست استفاده بکنم و بنابراین یک جور اگر بخواهم لذت خودم را بهینه بکنم باید یک برنامه‌ای داشته باشم برای طی مسیر و در عین حال استفاده کردن از چیزهایی که تو این مسیر وجود دارد و سعی کنم زیاد متقاعد نشم.

سعی کنم اگر به یک جاهایی رسیدم که اصلاً درختی هم وجود ندارد بگویم که خب دیگر اینجا مثلاً یک گپی پیش آمده شاید این‌ور چیزی نباشد.

در واقع سلف‌کاری که می‌کنی این است که به شما یک راهنمایی‌هایی در مورد اینکه این راه هنوز ادامه داره، فشار از درون یک چیزی به شما فشار میاره، سلف‌کارش این است که این راه را که حالا می‌خواهد در آن فرایند فردانیت یا هرچه. بگذارید را ادامه بدهید.

و اگر تصورتون از مفهوم سلف و فرایند فردانیت این باشه که فکر می‌کنم در مثلاً فرض کنید عرفان شرقی کاملاً این‌طوری هست یعنی دقیقاً حالا حداقل بعضی از انواع عرفان‌هایی که تو شرق وجود داشته، بعضی نه، حتی بعضی از شاخه‌های عرفان اسلامی این ویژگی را دارند که اصولاً اعتقادشون بر این است که طی کردن مسیر عرفان این‌طوری نیست که یک مسیر پر رنج و مخاطره‌ای باشه. واقعیتش این است که شما به یک لذت‌هایی می‌رسید که قابل تصور نیست برای آدم‌هایی که این لذت‌ها را اصلاً نچشیدن.

خیلی خیلی قوی‌تر و مؤثرتر از تمام لذت‌هایی که آدم‌های دیگر در زندگی خودشان دارند. بنابراین آن تصوری که از فرایند. فردانیت بعضی از جاها من می‌بینم که اصولاً تأکید روی این است که فرایند فردانیت یک کار بسیار دشوار و سخت و مثلاً مرارت‌آوریه، اگر این‌جوری بخواهید تصور بکنید، خب اصلاً به نظر می‌آید سلف با ایگو به مفهوم فرویدیش دو تا قطب متضادند، قابل جمع هم نیستند.

رنج فردانیت به‌مثابه عقب‌افتادگی

ولی اگر بیاید سلف را و فرایند فردانیت را در واقع در نظر بگیرید که آن رنج‌ها و مخاطره‌ها وقتی پیش می‌آید که شما عقب افتادید. مسیرهای انحرافی وقتی که باید برگردید ممکن است چندین یک مسافت طولانی را لازم باشه برگردید در مسیری که اصلاً این درختی نیست بنابراین دچار یک مشکلاتی شدید در آخر.

اگر این‌جوری تصور بکنید که من فکر می‌کنم این تصور با توجه به تجربه‌ای که ما در دوران کودکی داریم تصور معقولیه. دوران یعنی ما با یک دورانی در زندگی خودمان آشنا هستیم که رشد کردن و لذت بردن کاملاً با هم منطبق‌اند.

یعنی شما اصلاً نمی‌توانید بگویید که الان یک بچه تو سن مثلاً فرض کنید کودکی تا ۴، ۵ سالگی، ۶ سالگی فعالیت‌هاشو دارد بر اساس معیار رشد انجام می‌دهد یا لذت بردن.

به نظر من هیچ فرقی نمی‌کند. هر دو جور که نگاه کنید هر دو تا کار را دارد انجام می‌دهد. از یک جایی و این خیلی مهم است که ما این تحلیل را داشته باشیم که از کجا و چرا این اتفاق می‌افتد که بین سلف و لذت بردن یعنی بین مفهوم سلف و این جدایی می‌افتد.

من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که این تصوری که من دارم سعی می‌کنم از فرایند فردانیت و سلف بدهم که نمی‌خواهم بگویم دقیقاً دارد همیشه این‌جوری بیان می‌کند ولی این کاملاً چیزی که من دارم می‌گویم با اساس تئوری یونگ سازگاره.

اگر این‌جوری نگاه بکنید به سلف و فرایند فردانیت آن‌وقت در واقع نگاه ما این‌جوری است که در ابتدا مفهوم سلف و مفهوم ایگو از نظر فانکشنال یعنی از نظر کارکردی با همدیگر قابل تمیز دادن نیستند.

جدایی کارکردی سلف و ایگو

و از یک جایی به نظر می‌آید که این دو تا مفهوم دیگر با همدیگر کاملاً قابل تمیز دادن‌اند. یعنی آدم‌هایی وجود دارند که لذت بردن برای‌شان کاملاً در سنین بزرگسالی با رشد کردن در جهت مغایر پیدا می‌کند و اصلاً به نظر می‌آید آدم‌ها به همین دلیل از رشد کردن باز می‌مونن که دنبال لذت بردن‌اند.

چون مشغول می‌شوند به یک سری کارهایی که به نظر می‌آید لذت‌بخشه مثل همان موندن در یک منطقه‌ای که همین‌جور هی از آن نگاه، من چند تا مثال قبلاً زدم آدم‌هایی هستند که تا آخر عمرشون می‌خواهند از غذا خوردن لذت ببرند.

لذت اصلی زندگیشون یا از غریزه جنسی‌شون لذت ببرند و این‌ها دقیقاً انواع مختلف چیزی شبیه فیکساسیونه. حالا به این معنای تعمیم‌یافته که من چند بار تاکید کردم که اصلاً فیکساسیون کلاً مفهوم مهمی نیست.

فروید مطرح کرده تو مراحل رشد کوچیکی که خودش دارد و مفهومی که شما می‌توانید به تمام مراحل رشد یونگی هم در واقع این را تعمیم بدهید.

و به هر حال این منطبق بودن خواسته‌های ایگو و سلف از نظر کارکردی به نظر می‌آید شهوداً در ابتدا وجود دارد و از یک جایی این از بین می‌رود و مهم است که ما تحلیل بکنیم که چه جوری این دو تا در واقع از هم جدا می‌شوند.

چه مشکلی پیش می‌آد، چه مکانیسم‌هایی وجود داره، حرفم این است یعنی یک یک موضوع برای فکر کردن این است که چه مکانیسم‌هایی باعث می‌شود که سیگنال‌هایی که سلف می‌فرسته دیگر در جهت لذت بردن نباشد و لذت بردن عین رشد کردن نباشد.

فکر می‌کنم همه آدم‌ها را یک جایی می‌رسند تو زندگیشون که این را حس می‌کنند که رشد کردن و لذت بردن حتی در دو تا جهت مخالف همدیگر ممکن است به نظر برسد.

خب حالا. بنابراین اگر بخواهم مدل را یک جوری سعی بکنیم که بیان بکنیم، من مجدد تکرار می‌کنم که سعی‌ام این است که این مفهوم شهودی و مهم لذت بردن را که مزایای واقعاً دارد و تو تئوری فروید خیلی خوب نشسته و آدم حس خوبی پیدا می‌کند از اینکه این‌جوری می‌تواند خیلی واقعیت‌ها را ببیند و تحلیل بکند رفتار انسان را و این هم به نظر می‌آید که عموم مردم اکثر کارهاشون یک جور با همین معیارها دارند انجام میدن، اگر قبول بکنید یک جوری مفهوم سلف و رشد غیرشهودی‌تر نسبت به لذت بردن.

یعنی شما باید مثلاً خود یونگ می‌گوید که من فرایند فردانیت یا سلف و این‌ها را در تحلیل هزاران رویا به دست آوردم. این‌جوری نیست که شما همین الان مردم تو کوچه و بازار را نگاه بکنید سلفشون را در حال فعالیت.

ببینید. بیشتر به نظر می‌آید که یک جورهایی دارند می‌کَنن به اصطلاح با عرض معذرت. یعنی همین‌طور زندگی دارند می‌کنند و دنبال غذا خوردن و یک سری کارهای این‌شکلی هستند. شما کمتر می‌بینید که آدم‌های اهداف متعالی مثل مثلاً فرض کنید یک چیزهایی شاید اصلاً کسی فرایند فردانیت تو ذهنش نیست.

حالا شما می‌توانید بگویید خب چون ناخودآگاه آگاه و در تمام ناخودآگاه جمعی قرار هم نیست که من خیلی راحت بگویم ولی به هر حال باید یک یک جوری به نظر من هر تئوری روان‌کاوانه مهمی هر مدل‌سازی از انسان مفهوم لذت در آن یک جوری.

حالا اگر مرکزیت ندارد اهمیت خودش را داشته باشه و احساسم این است که یونگ تئوریش خیلی وابسته به مفهوم لذت نیست و دارم سعی می‌کنم بگویم که چگونه می‌شود اگر بخواهیم این مفهوم را وارد بکنیم در واقع به یک معنایی مفهوم اید را داریم وارد می‌کنیم.

وارد کردن مفهوم اید از راه لذت

هیچ چیزی نیست غیر از آن موجود فرضی که مثلاً شما فرض می‌کنید که از درون به شما فشار می‌آورد برای لذت بردن. مثل این است که شما از درون انسان اگر یک سلفی وجود دارد که فشار دارد می‌آورد برای رشد کردن یک چیز دیگه‌ای هم هست که دارد فشار می‌آورد برای لذت بردن.

حالا اختلاف سر این است که آیا مثلاً فروید معتقد به این نیست که اصولاً چیزی به عنوان سلف وجود داشته باشه. یعنی هرچه هست فقط همان اید. این بخشی که می‌خواهد لذت ببره و یونگ هم تأکید چندانی نه هویت خاصی برای این چیزی به عنوان اید قائل نیست. ولی من می‌خواهم بگویم که اگر بخواهیم به نوعی مفهوم لذت بردن را وارد بکنیم چگونه کنار مفاهیم یونگی می‌شینه.

فکر می‌کنم مهم است برای اینکه این مفهوم لذت در تحلیل‌ها کلاً بهمون کمک می‌کند. شما باید در واقع همین‌جا شروع بکنید که باید سلف را به نوعی با مفهوم اید یک یونیک بدونید در ابتدا و بعد توضیح بدهید که چگونه این‌ها از همدیگر می‌توانند تفکیک بشوند و اساس توضیح اینکه چگونه تفکیک هم می‌شوند این است که شما باید این‌جوری در واقع از همان تمثیل اگر بخواهیم استفاده بکنیم شما باید این‌جوری فرض بکنید که وقتی که در روند رشد اختلالی پیش می‌آید یعنی در یک مرحله‌ای از رشد شما باید یک کاری انجام بدهید ممکن است این کار به طور موقت از یک لذت‌های چشم‌پوشی کردن باشه به یک مسیر خاصی رفتن یا مسیرهای فرعی را نرفتن باشه یا هر چیز دیگر.

وقتی قرار است که به طور یکنواخت این مسیر رشد را طی بکنید اگر این کار را نکنید در مسیر انحرافی بروید یا یک جایی بیشتر از اندازه صبر بکنید آن‌وقت سیگنال‌هایی که از درونتون می‌آید که می‌خواهد شما را وادار به پیشرفت هم بکند ممکن است سال‌های سال بگذره شما از آن در واقع نقطه تعادل دینامیکی که دارد همین‌جور با بالا رفتن سنتون دور می‌شود دور می‌افتد و در قسمت‌های پایینی از مراحل رشد باقی می‌مونید و علتش هم انگیزه‌تون این است که دارید آنجا یک لذت‌هایی می‌برید که بهشان عادت کردید.

من فکر می‌کنم اگر بخواهید این جدا شدن مفهوم در واقع لذت و رشد یا اید و سلف را از همدیگر یک جوری بیان بکنید بهترین کار در واقع این است که یک جور از مفهوم مفاهیمی مثل شخصی شدن یا عادت کردن استفاده بکنید.

من یک جایی یا همان یک چیزی مثل فیکسیشن. من نمی‌خواهم همه مفاهیمی که می‌شود اینجا وارد کرد را بیان بکنم. یعنی نمی‌خواهم یک تحلیل جامعی بدهم که اصولاً چگونه مفهوم لذت از رشد جدا می‌شود.

می‌خواهم بگویم که در واقع یک سؤال مهمی وجود دارد و یک جایی برای نظریه‌پردازی وجود دارد که بگوییم که چگونه رشد و لذت از همدیگر جدا می‌شود و خودم در سر این نیستم که حالا یک چیز جامعی بگویم که آقا دقیقاً به این ترتیب هست و هیچ چیز دیگه‌ای غیر از این هم اتفاق نمی‌افته.

مکانیسم‌های عقب‌افتادگی در فروید

در واقع فیکسیشن یعنی بیش از اندازه در یک مرحله‌ای از رشد صبر کردن و لذت بردن می‌تواند یک عامل باشه. شما به یک نوع لذت‌هایی در واقع عادت کردید و به راحتی نمی‌توانید از این‌ها دل بکنید در حالی که سلف دارد شما را بهتان فشار می‌آورد از درون که وارد یک مراحل دیگه‌ای از زندگیتون بشوید.

این عین چیزی است که فروید هم در مراحل رشد خودش در واقع قائل و به عنوان یک عامل انحرافی روان انسان این توضیح را در واقع دارد.

این یکی از برتری‌های تئوری فرویده که یک سری مکانیسم‌هایی برای عقب‌افتادگی در رشد درست است مسیر رشدش یک مسیر خیلی خیلی کوتاه و ساده‌ای به نظر می‌رسد ولی تحلیل‌های خوبی دارد که چگونه این رشد به تأخیر می‌افتد یا اصلاً تحقق پیدا نمی‌کند و چگونه این تحقق پیدا نکردن روی شخصیت و آن منش تأثیر می‌گذارد و باعث انحراف‌های روانی و روان‌پریشی می‌شود.

این‌ها چیزاییه که شما کمتر در یونگ می‌بینید. من همیشه وقتی می‌گویم که در یونگ دیدم باید بگویم کمتر دیدم دیگر. ممکن است. حالا یک جایی یک دفعه یک کتابی ترجمه می‌شود از یونگ که اصلاً تمام موضوع کتاب همین باشه. من نمی‌دانم. حجم کارهای یونگ انقدر زیاده که مکانیسم چیزهایی هم هست.

من حداقل می‌توانم بگویم هیچ چیزی ندیدم در این جهت که بخواهد به نوعی مثلاً مکانیسم‌های دور شدن از رشد رو، به غیر از تحلیل‌هایی که بر اساس آرکیتایپ‌ها دارد که من تا حدودی بهش اشاره کردم، تو فرایند فردانیت خطر جذب شدن در آرکیتایپ وجود دارد.

تو آن مراحلی که این آرکیتایپ‌ها دارند جذب می‌شن، خود آرکیتایپ‌ها یک نیرویی وارد می‌کنند که ایگو را می‌خواهند در واقع تو خودشان حل بکنند.

بنابراین چیزی که این را می‌گوید در همین حد و مشابه، من باز این مفهوم لذت و این‌ها خیلی در کار نمی‌آید در حالی که من احساس می‌کنم که واقعاً آدم‌ها از رشد عقب می‌افتن به طور شهودی به دلیل اینکه به یک سری رفتارهای معمولاً لذت‌بخش عادت می‌کنند.

ولی همه مکانیسم‌های عقب افتادن از رشد لزوماً هم عادت کردن به لذت و فیکسیشن و این چیزها نیست. خیلی راحت سوپر ایگو می‌تواند شما را از مسیر رشد منحرف بکند.

سوپرایگو، تمدن و انحراف از رشد

در واقع ما وقتی که داریم زندگی می‌کنیم فرق بین تئوری یونگ با فروید این است که فروید سیگنال‌هایی که به نظرش می‌رسید ما دریافت می‌کنیم یکی از طرف اید که به ما می‌گوید لذت را ببر و یک سری سیگنال‌ها از طرف سوپر ایگو دریافت می‌کنیم که چه کار بکن و چه کار نکن که ممکن است کاملاً در جهت لذت بردن باشند یا نباشن و معمولاً نیستند.

در واقع این سیگنال‌هایی هستند که بیشتر جامعه و تمدن تولید می‌کند که مخالف با فرد آرزوهای فردی انسانه. و به غیر از این یک سری سیگنال‌ها ممکن است بگویید تو میان‌جی‌گری ایگو به وجود می‌آید که همه سیگنال‌هایی که در واقع از شناخت واقعیت و چیزهایی که از سوپر ایگو آمده را با آن تمایلات درونی ترکیب می‌کند و ممکن است.

حالا یک سیگنال جدیدی از طرف ایگو تولید بشود که چه کار باید کرد و چه کار نباید کرد. شما وقتی تئوری یونگ را نگاه می‌کنید، تئوری یونگ یک چیز منبع جدید سیگنال فرستادن را هم اضافه می‌کند.

آن هم سیگنال‌های حیاتی‌ای هستند که سلف می‌فرسته که در جهت هماهنگی و رشد کل مکانیسم‌های روانی دارند عمل می‌کنند که اصلاً چیزی به این صورت به نظر می‌آید در فروید وجود ندارد.

و به این زبان چیزی که من دارم می‌گویم این است که فروید اهمیتی به آن مجموعه سیگنال‌هایی که در جهت لذت بردن هستند خیلی نمی‌دهد. و فقط آن تعارض بین سیگنال‌هایی که از طرف به دلیل لذت بردن صادر می‌شوند نیست که سیگنال‌های سلف را خنثی می‌کند و جلو رشد را می‌گیرد.

ابتدا به ساکن ممکن است سوپر ایگو در واقع فرهنگی که شما در آن متولد شدید به شما کارهایی را یاد داده و رفتارهایی را یاد داده کاملاً مغایر با رشد کردن و شما اصلاً از آن راهی که باید می‌رفتید کلاً منحرف شدید. یک طرف دیگر ای رفتید. یک جور دیگه‌ای زندگی کردید. و ممکن است بدترین وضعیتی که انسان بهش می‌رسد همین است دیگر.

ممکن است شما از مسیر رشد دور شدید و هیچ لذتی هم نمی‌برید. باز لااقل آدم‌هایی که تحت انحرافشون به دلیل اینکه دارند لذت می‌برن، حداقل به یک چیزی دارند می‌رسند. سعی می‌کنند به نوعی یک زندگی شادمانه‌ای داشته باشند. ولی واقعیتش این است که احتمالاً حس می‌کنید دیگر آدم‌هایی وجود دارند مثلاً فرض کنید تو بعضی از این فرهنگ‌های مذهبی خیلی ریاضت‌کش که به هیچ چیزی نمی‌رسن.

به هیچ رشدی شما این آدم‌ها را نگاه می‌کنید واقعیتشون این است که احساس می‌کنید آدم‌های عقب‌افتاده‌ای هستند. اصولاً در روانی. نه به معرفتی می‌رسند نه هیچی و هیچ. لذتی هم از زندگیشون نبردن و این خب یکی از چه کسی این بلا را سر این آدم‌ها آورده؟ سوپر ایگو آورده دیگر.

یک آدم یک جایی متولد شده بهش گفتن این کار را نکن، آن کار را نکن، این ور نرو، آن ور نرو، این ور بیا و این هم خب همه این‌ها را اطاعت کرده و رفته دنبال یک کارهایی که نه در جهت رشدن معمولاً.

اصولاً سیگنال‌های سوپر ایگو من بارها این را تاکید کردم که هیچ‌وقت انتظار نداشته باشید چیز چیزهایی که از فرهنگ در واقع تولید می‌شود و بهش یاد داده می‌شود در جهت فرامین سلف باشه.

اصلاً چون بافت سوپر ایگو همان‌طوری که فروید می‌گوید یک مقدار زیادی برمی‌گردد به حفظ تمدن و جامعه و این حرف‌ها و باز این چیزها با رشد فردی، با استقلال فردی خیلی سازگار نیست.

سنت فرهنگی علیه استقلال فردی

جامعه وقتی خیلی خوب کار می‌کند که آدم‌ها بیشتر مثل اعضای گله باشند. که بشود این‌ها را برد این‌ور، برد آن‌ور. مثلاً فرض کنید خب هدایتشون کرد. اگر همه آدم‌ها اهل فکر و نظر و موجودات مستقلی باشن، کلاً یک خورده اداره کردن جامعه سخت می‌شود. بنابراین همیشه در سنت‌ها، سنت‌های فرهنگی همه جوامع، همیشه یک جوری ضد استقلال حداقل کار می‌کنند. یعنی سعی می‌کنند آدم‌ها را رام کنند.

و این خودش اولین قدمه در جهت اینکه انسان رشد نکند. برای خاطر اینکه مهم‌ترین، یکی از مهم‌ترین قدم‌ها برای رشد کردن این است که انسان با درون برسد و یک جوری در واقع تربیت پیدا بکند. توجه کردن به سیگنال‌های سلف، یک جوری انگار دور شدن از چیزهایی که از بیرون میاد، به درون خودتان مراجعه بکنید، ببینید که چه چیزی انگار از اعماق وجودتون دارد بهتان الهام می‌شود.

بنابراین یک یک تحلیلی در واقع یونگی مجاز که من ندیدم که خیلی این تحلیل‌ها را انجام داده باشند ولی می‌خواهم بگویم که مجازن با فضای یونگی مغایرت ندارند.

این است که شما همه حرف‌های یونگ را در واقع بزنید ولی به مکانیسم‌های عدم رشد این‌جوری توجه بکنید که انگیزه‌هایی مثل اطاعت کردن از سوپر ایگو و در واقع انگیزه‌های لذت بردن در همین زمان و حال، مثل اینکه شما برای رشد کردن لازم است همیشه یک لذت‌هایی را رها کنید تا به یک لذت‌های بالایی برسید.

این خودش این لذت بردن همیشه همراه با اینرسیه. شما وقتی لذت می‌برید دلتون می‌خواهد انگار همین‌جا این لذت را هی تکرار بکنید و رشد این‌جوری به تأخیر می‌افتد. این یک جور در واقع فیکسیشنه که به طور مداوم در تمام مسیر ممکن است اتفاق بیفتد.

من دارم سعی می‌کنم که بگویم که شما می‌توانید در به طور کامل لذت را به عنوان یکی از مهم‌ترین و سوپر ایگو رو، این مفاهیم فرویدی را به عنوان مهم‌ترین مثلاً واژگان جدید وارد تئوری فروید بکنید به عنوان تحلیلی که دارید می‌کنید برای اینکه چگونه رشد به تأخیر می‌افتد یا متوقف می‌شود.

چیزی که احتمالاً. حالا می‌گویم واقعاً من این را شوخی نمی‌کنم. ممکن است همین فردا یک جلسه‌ای بیام بگویم خب من این پیپر پیدا کردم. مثلاً خود یونگ دقیقاً این تحلیل‌های مشابه این را گفته.

لذت را به گذشته، سلف را به آینده

ولی واژگان یونگ شامل مثلاً سوپر ایگو و اید یا لذت و این‌ها خیلی. نیست و من دارم می‌گویم که حتی شما می‌توانید این‌ها را هم واژگان فروید را اینجا وارد بکنید و مثلاً حالا اینکه یک چیزی به اسم این‌جوری دارد نه ولی بگویید که به هر حال تمایل به لذت بردن به عنوان یک تمایلی خیلی اصلی وجود دارد.

و در مراحلی در واقع باعث می‌شود که در اثر پدیده‌هایی مثل فیکسیشن یا در اثر گمراهی که توسط سوپر ایگو به وجود می‌آید این‌ها مغایر می‌شوند با لذت با رشد کردن. و همین‌طور ممکن است در طول سال‌ها که داریم می‌گذره روز به روز خواسته‌های سلف با چیزهایی که شما بهش عادت کردید و لذت می‌برید از هم دورتر می‌شوند.

تا اینکه اصلاً شما به یک جایی برسید که امکان بازگشت و ادامه دادن مسیر رشد برای‌تان خیلی خیلی سخت و غیرممکن بشود. و نکته‌ای که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که یک یک جوری این احساس وجود دارد به نظر من شما وقتی دقیق به این نگاه می‌کنید که لذت بردن به نوعی یک گرایشی به گذشته‌ست. چرا؟ برای خاطر اینکه من از معمولاً دنبال لذت‌هایی هستم که قبلاً می‌خواهم در واقع لذت یک خاصیتی داره، می‌خواهد خودش را تکرار بکند.

این عین حرف‌هایی که فروید اگر یادتون باشه با استفاده از مکانیسم‌های عصبی می‌زد. می‌گفت که در واقع ایگو چگونه رفتار، چگونه در واقع کار می‌کنه؟ می‌گفت که وقتی که مثلاً انرژی روانی در این سیستم‌های عصبی منتشر می‌شه، اگر به یک چیزی لذت‌بخشیده برسد انگار آن راه‌ها، راه‌هایی می‌شوند که به طور عادی مدام این سیگنال‌ها در آن فرستاده می‌شود.

و برعکس، وقتی که سیگنال‌هایی در شاخه‌های از مثلاً نورون‌ها می‌رود که باعث رنج و درد فراوانی می‌شه، خاطراتی مثلاً وجود دارد که شما وقتی بهش مراجعه می‌کنید دچار رنج و تنش می‌شید، ایگویی که از کارهایی که می‌کند این است که این مسیرهایی که انرژی باید برود را می‌بنده. یعنی تو یک جلسه‌ای گفتم که فروید یک تحلیل‌هایی بر اساس سیستم عصبی خیلی جالبی ارائه می‌دهد که اصولاً ایگو چگونه کار می‌کند.

ایگو کارش از نظر فروید این است که این در واقع جریان‌های عصبی را در بعضی از شاخه‌ها متوقف کنه، بعضی جاها باز بگذارد. درست؟ و لذت. بنابراین ایگو، حالا به معنای فرویدی، وقتی که شما از یک چیزی لذت بردی و هی پیام‌های عصبی فرستادی و این بعداً با یک لذت خیلی عمیقی مثلاً همراه شد بهتان برگشت.

مثل اینکه یک راهی پیدا کردید که اید ارضا شد تا حدودی، مدام انگار به طور طبیعی سعی می‌کند که این را. تکرار بکند.

تکرار عصبی و اینرسی لذت

این ویژگی سیستم عصبی و مکانیسم‌های روانی ماست از نظر فروید. که راه‌های طی شده‌ای که به نتایج خوب می‌رفتن را دوست دارد و می‌خواهد تکرار بکند و راه‌هایی که به نتایج بد رسیده را ایگو مسدود می‌کند. شما اگر این‌جوری نگاه بکنید، لذت بردن به نوعی وابسته است به گذشته.

یعنی یک لذت‌هایی که انگار اید می‌کنه، چیزی را که تا حالا تجربه نکرده، طبیعی است که فکر کنید که به راحتی ایگو فرمان نمی‌دهد که برو مثلاً این کار را انجام بده.

ولی اگر یک چیزی را تجربه کرده و لذت برده، طبیعی است که آن رشته‌ها باز هستند و تمایل وجود دارد که انرژی دوباره در آن جهت، در جهت آن فعلی که باعث لذت شده جریان پیدا بکند. بنابراین لذت یک جوری تمایل ذاتی دارد به گذشته، به تکرار گذشته.

در حالی که سلف برعکس، سلف به طور ذاتی یک چیزی را به آینده‌ست. اگر این‌جوری نگاه بکنید می‌بینید که یک تعارض ذاتی وجود دارد بین سیگنال‌هایی که از سلف در واقع صادر می‌شوند در جهت رشد کردن.

رشد کردن یک جوری را به آینده، آینده‌ای که تا به حال تجربه نکردیم. ببینید مثل اینکه سلف به شما می‌گوید که تو آن تمثیل باغی که گفتم، به شما می‌گوید که اگر مثلاً.

حالا یک خورده صبر کنی، این مقدار راه را بری به یک جای خیلی خوبی می‌رسی. تجربه چیزی نیست که شما تجربه کرده باشید. از درونتون دارد فشار می‌آورد به دلیل اینکه انگار در آن خودآگاه جمعی حالا به صورت ژنتیک یا هر چیزی می‌داند که مسیر رشد به چه سمتی و اگر این کار را بکنید به یک مراحل جدیدی از لذت بردن دست پیدا می‌کنید که تا به حال تجربه نداشتید.

طبیعی است که شما یک اینرسی در مقابل این چیز تجربه نشده دارید. یعنی یک آن تندنسی که از اید در تئوری فروید وجود داره، یک تندنسی خیلی واقعی‌گرایانه در مورد لذت بردنه.

اینکه من کاری را که کردم به لذت رسیدم را که طبیعی است که تکرار می‌کنم و همون‌جا دنبال لذت می‌گردم. این توضیح من می‌خواهم در واقع بگویم که چطور مفهوم لذت به طور طبیعی وارد مفهوم وارد تئوری یونگ می‌شود به عنوان یک چیز متعارض با سیگنال‌هایی که سلف می‌فرسته، متعارض با رشد کردن.

یعنی در واقع شما در اول وقتی که می‌بینید بچه به دنیا می‌آید کاملاً مفهوم رشد و لذت برایش یکیه، تا حدودی به نظر می‌رسد طبیعی است به دلیل این مکانیسمی که فروید توضیح می‌دهد که تصور بکنید که لذت به دلیل آن تمایلی که به تکرار گذشته داره، خودش را جدا بکند از تمایلی که سلف به آینده دارد.

لوکال بودن اید در برابر گلوبال بودن سلف

در واقع بگذارید با یک جوری دیگر این تعارض را توضیح بدهم. اید به شدت این موجودی موجودیه که لوکال عمل می‌کند. الان می‌خواهد لذت ببره.

اگر مفهوم اید فروید را خوب فهمیده باشی، اید چیزی نیست که بخواهد شما بهش بگویید که حالا مثلاً قانعش بکنید که تو حالا یک سال صبر کن، مثلاً این مسئله فارسی که می‌گوید یک سال بخور نون و تره، نمی‌دانم صد سال بخور نون و کره، اید این چیزها حالیش نیست.

همین الان نون و کره ای هست همین الان می‌خورد. می‌خواهد بخوره. ایگو در تئوری فروید موجودی که آن زر و نتر را می‌سازه و سعی می‌کند در واقع با اید مخالفت بکند و جلوی یک سری کارهای اید را بگیرد برای اینکه به طور گلوبال در واقع فکر می‌کند.

ایگو موجودیتیه که یک جوری زمان را انگار می‌فهمد. که آینده‌ای وجود دارد و من باید مثلاً صبر بکنم، انتگرال لذتی که می‌برم ماکسیمم بشود. نه مشتقش مثلاً در زمان حال. دقت می‌کنید؟ و کلاً یکی از در چند جایی که گفتم این در دانشکده‌های فنی و این‌ها صحبت می‌کنم این است که به هر حال جای دیگر نمی‌شود از این حرف‌ها زد.

گاهی واقعاً از یک زبان یک چیزهای مشترکی داریم می‌توانیم استفاده کنیم از تمثیل‌های مربوط به کامپیوتر و نمی‌دانم اصطلاحات کامپیوتر. که من به طور مداوم هر بحثی در مورد هرچه بکنم از کلمه دیفالت استفاده می‌کنم. نمی‌دانم فارسی دیفالت چه می‌شود. پیش‌فرض نمی‌شود. نه ولی واقعاً دیفالت یک مفهوم یک خورده جدیدیه که ما اصلاً فرهنگمون انگار نداریم.

دیفالت یک چیزی این است که این‌جوری باشه مثلاً. پیش‌فرض یک خورده مفهوم فلسفی‌تر و مثلاً چیزتریه، انتزاعی‌تریه. حالا به هر حال حالا اینجا هم من متوجه هستم در تئوری یونگ سلف به شدت یک چیزی که کاملاً گلوبال دارد فکر می‌کند. انگار برای تمام عمر دارد فکر می‌کند.

آخر مسیر را دارد می‌بیند و سعی می‌کند و لذت بردن ذاتاً یک چیز لوکاله. حالا من نمی‌خواهم از واژه اید استفاده بکنم. اصلاً لذت بردن این‌جوری نیست که شما مثلاً بگویید که لذت یک جوری مثلاً فرض کنید در آن مفهوم آینده‌نگری وجود دارد.

در همین زمان حال و با گرایش به گذشته دارد به نوعی در واقع معنی پیدا می‌کند. بنابراین من این توضیح را دادم برای خاطر اینکه اولاً.

ببینید که اگر یونگ رفته باشه سراغ اینکه توضیح بده که مکانیسم‌هایی از رشد‌ماندگی چه هستند یا انحراف‌هایی که پیش می‌آید در زندگی چگونه به وجود می‌آید با وجود اینکه سلف وجود دارد و دارد فعالیت می‌کند چطور می‌شود که انسان‌ها اکثریت قوی به اتفاق آن رشد نمی‌کنند و چطور می‌شود که لذت بردن چطور می‌شود که فرایند فردانیت به طور عمومی می‌بینیم که یک فرایند دشوار و طاقت‌فرساییه.

چرا فردانیت دشوار و غیرطبیعی به نظر می‌رسد

چرا این اتفاق می‌افته؟ و قبول دارید طبیعی نیست دیگر. ما انتظار داریم که اگر مکانیسم روان برای طی کردن یک مراحلی ساخته شده باشه خیلی از به عنوان یک پدیده طبیعی به نظر می‌آید که عجیبه که بگوییم که مثلاً انسان مکانیسم‌هاش یک طوریه که تمام عمرش باید مثلاً رنج بکشه تا به یک چیزی برسد. یک خورده عجیبه آدم احساس می‌کند.

شما حیوانات را مثلاً نگاه کنید حیات را کلاً به نظر می‌آید بر اساس یک جور چه جوری می‌گویم یک جور به طور طبیعی مثل یک رودخانه‌ای که دارد جاری می‌شود یک مسیری را باید طی بکند. یعنی شما انتظار دارید که مکانیسم‌های روان این‌جوری باشه که آدم خیلی روون مثلاً همون‌طور که از واژه روان هم از همین‌جا گرفته شده.

یعنی روان مسیر زندگی خودش را طی بکند نه اینکه از مثل توپ‌پیما باشه. بنابراین طبیعی است که شما در تئوری که حرف از پرونده فردانیت می‌زنید، می‌گویید که طاقت‌فرسا بودن اون، توضیح بدهید که چرا این‌جوری شده؟ چرا این وضعیت غیرطبیعی پیش اومده؟

بنابراین من احساسم این است که اگر بخواهیم تئوری‌هایی داشته باشیم که به ما بگویند که چطور فرایند فردانیت به دشواری برمی‌خوره، چرا انسان‌ها عموماً رشد نمی‌کنند، شما لازم دارید که یک سری مفاهیم استراتژیک را وارد تئوری یونگ بکنید و از مغایر بودن لذت و رشد در مراحل جلوتر مثلاً زندگی در ابتدا منتظرند که چگونه جدا می‌شوند و چرا این جدایی اتفاق می‌افتد.

من یک سری چیزها را همان‌طوری گفتم که خود جای فکر کردن و مطالعه زیادی دارد که شما یک مجموعه‌ای از مکانیسم‌ها را توضیح بکنید که چطور این اتفاق می‌افتد.

مثلاً فرض کنید قطعاً یکی از مهم‌ترین دلایلش وجود سوپرایگوییه که سیگنال‌های مخالف سلف می‌دهد. شما یک جایی کارهایی می‌کنید که مغایر رشدتونه. وقتی که عقب افتادید، منحرف شدید دیگر طبیعی است که انتظار نداشته باشید که چیزی که سلف از شما می‌خواهد بعد از ۲۰ سال که مثلاً فرض کنید همه‌اش از غذا خوردن لذت بردید، الان نقطه تعادل دینامیک‌تون کجاست؟ شما دارید چه کار می‌کنید؟

حالا برای اینکه جبران بکنید خب هیچ اشکالی ندارد بگویید که من در واقع از این‌ها مثل یک رودخانه‌ای که در زیر که حتی طبیعی داشت خیلی راحت جریان پیدا می‌کرد ولی رفت مثلاً حالا به یک جای بدی رسیده، تبدیل به باتلاق شده. حالا چگونه باید این را دوباره برگردونیم به مسیر اصلی‌اش؟ خب ممکن است احساس به کار و زحمت زیاد داشته باشه.

من دارم سعی می‌کنم در واقع نهایتاً می‌خواهم تمام کنم این بحث را با اجازه شما بگویم که نه فقط برای اینکه همین‌جوری دوست داریم تئوری فروید را یک جورهایی حفظ بکنیم با یونگ تلفیق بکنیم.

من حسم این است که اگر بخواهید توضیحی بدهید که چرا فرایند فردانیت دشواره و چرا اکثر مردم رشد نمی‌کنند، اجباراً باید یک چیزهایی شبیه مثل مفهوم لذت و اید و سوپرایگو و این‌ها را بیاورید وارد تئوری یونگ بکنید.

حالا یا یونگ و یونگ‌گراها این کار را تا حالا کردن یا نکردن. من واقعاً نمی‌دانم. هر جوری شما بخواهید توضیح بدید، صرف توضیح که یونگ می‌ده، یکی از توضیحات یونگ می‌دهد این است که آرکی‌تایپ‌هایی که به تدریج باید جذب بشوند یک جور قدرت جاذبه‌ای دارند که آدم‌ها را تو خودشان نگه می‌دارند.

من می‌توانم تصور بکنم که این‌جوری هست و یکی از مکانیسم‌ها هم همین است که خود آرکی‌تایپ‌ها مثلاً یک جور. انرژی‌های خاصی دارند که انسان‌ها را ممکن متوقف بکند ولی به طور قطع چیزی که ما شهوداً می‌بینیم این است که آدم‌ها تداوم رشدشون در جهت جذب شدن در یک آرکتایپ نیست.

یعنی الان من یک آدم همین‌جوری هستم که بازار انتخاب کنم که هیچ‌چیزی از مراحل رشد طی نکرده و بیارم بدهم به مثلاً یک آدم دیگه، طبعاً باید جواب بدین در چه آرکتایپ متوقف شده بودی؟

واقعیت این است که این‌طور نیست. به نظر من دقیقاً ما داریم این که اصلاً حالت چرا کردن و این که در این دنیا دارند می‌چرخن و این که در سوپریگو عجیب و غریب قرار گرفتن که دارند رشد می‌کنند.

من فکر می‌کنم واقعاً اگر بخواهیم به دلایل عدم رشد به طور شهودی و تجربی نگاه بکنیم، اصطلاحات فرویدی به ما کمک می‌کنند که بگویند که چرا انسان‌ها رشد نمی‌کنند و چرا اگر بخوان رشد بکنند دچار دشواری و سختی می‌شوند.

حالا من انتهای بحث این بود که دارم سعی می‌کنم که نه بگویم نه به دلیل زیبایی‌شناسی فروید، یک جایی برای تکمیل تئوری‌مون لازم داریم این بحث‌ها را و شخصاً هم احساس می‌کنم که اصولاً اگر این بحث انجام نشده، جای خیلی خوبی برای بحث دادن و اضافه کردن چیزهایی به تئوری فروید، مخصوصاً این که با جزئیات آدم بیاید یک تئوری جامعی در مورد انواع و اقسام مکانیسم‌هایی که باعث می‌شوند که رشد متوقف بشود که آدم سر بکنه، ارائه بکند.

حالا امیدوارم که این کار از آن شده باشه. تا حدودی فکر می‌کنم که شاید بشود یک مراجعی هم پیدا کرد. ولی اگر نشدن هم همین لازم نیست آدم مراجع رجوع بکند.

خودتان می‌توانید چک بکنید، سعی کنید یک سری مکانیسم‌ها را مثل من یک تئوری‌هایی دارم که چرا لذت‌زا هستن، به دلیل لوکال بودن و یک جوری به گذشته بودن، کاندید خوبی برای این که با بدون حتی دخالت سوپریگو. مانع، به عنوان مانع رشد در واقع بهش نگاه بکنیم.

ضعف تئوری رشد فروید و مراحل سه‌گانه

و سوپریگو هم که به اصطلاح از هر منشأ، منشأش که شیطان بزرگیه دیگر به هر حال، همه بدبختی‌ها یک جوری برمی‌گردد به همین که ما در فرهنگ‌هایی متولد می‌شویم که اصولاً توجهی به رشد فردی ندارند و انتظاری هم ندارند که آدم‌ها در این فرهنگ‌ها رشد بکنند.

خب حالا نکته یک بخش دیگه‌ای از تئوری فروید که می‌خواهم امروز یک یادآوری بکنم و خود در موردش بحث بکنم، یک بخش ضعیفی، برعکس یک بخش ضعیفی از تئوری فرویده.

آن هم تئوری رشدش و حرف‌هایی که در مورد شکل‌گیری جنسیت و عقده ادیپ و این‌ها می‌زند که من شخصاً فکر می‌کنم که بر خلاف تأکیدی که خودش دارد و خیلی از آدم‌هایی که طرفدارش هستن، خیلی قسمت جالبی از تئوری فروید نیست.

اگر یادتون باشه مراحل سه‌گانه‌ای فروید برای رشد در نظر می‌گیرد که از مراحل دهانی و مقعدی و جنسی بود و اگر یادتون باشه یکی از مهم‌ترین نکته‌ها در تئوری فروید این بود که اولاً به شدت تئوری رشدش به دلیل آن انگیزه‌های ریداکشنیسی که دارد در مبنای آناتومی در واقع همه‌چیز گفته می‌شود. یعنی به همین دلیل مثلاً حرف از دهانی بودن، از در واقع تئوری رشد فروید این است که چون لذت مبناست، شما باید.

ببینید که مراکز لذت در جسم چگونه حرکت می‌کنند. و بعد توضیح می‌دهد که این مراکز از دهان مثلاً به مقعد و بعد به قسمت جنسی منتهی می‌شود و تمام می‌شود. ما در جسم خودمان مثلاً فرض کنیم یک عضو مربوط به معنویت نداریم که فروید بخواهد دیگر بعداً مثلاً فرض کنیم لذت منتهی می‌شود مثلاً به آن قسمت.

بنابراین همین چیزی که می‌بینیم در نگاه تو سطح، نه داخل بدن، نه سطح بدن را باید نگاه کنیم، ببینیم مراکز لذت بردن کجاست. خب این اصولاً خیلی جالب به نظر نمی‌رسید و طبعاً این‌جور نگاه کردن به مفهوم رشد که در تعارض صددرصد با نگاه یونگی به مفهوم رشد که اساساً این مفهوم خیلی عمیق و گلوبالیه، تمام عمر بشر را در بر می‌گیرد.

در حالی که شما مراحل رشد فروید به طور طبیعی باید در چند سال اول زندگی طی بشود و بعد به یک حالت طبیعی رشد یافته بودن مثلاً برسید. دیگر این‌جوری نیست که مثلاً بعد از مراحل بلوغ و این حرف‌ها اتفاق‌های خاصی بیفتد. در حالی که از نظر یونگ تا انتهای زندگی شما یک جوری سیگنال‌های سلف ادامه دارند تا شما یک مسیر خیلی طولانی را طی.

بکنید. بنابراین این اینکه شما بتوانید مفهوم رشد فروید را به هیچ وجه با مفهوم رشد یونگی با همدیگر ترکیب بکنید به غیر از اینکه برای تئوری یونگ برای تئوری فروید یک ارزش قائل بشوید که مراحل بسیار ابتدایی رشد را زیر ذره‌بین دارد مطالعه می‌کند. یعنی هیچ اشکالی ندارد که یک آدم یونگی باشه و به مراحل رشد فرویدی به عنوان مراحل مقدماتی رشد معتقد باشه.

کلاً تعارضی وجود ندارد بین اینکه شما مثلاً یونگی باشید و معتقد باشید که مثلاً فرض کنید مراحل دهانی و مقعدی و جنسی وجود دارد واقعاً همان‌طوری که فروید می‌گوید و تو سال‌های اول کودکی به نوعی این مراحل طی می‌شوند و بعد حالا کلی مراحل دیگر هم پیش می‌آید که در واقع ادامه پیدا می‌کند.

منتها نکته مهم این است که شما وقتی که تئوری فروید را دارید در تئوری رشد فروید را بیان می‌کنید، فروید وقتی دارد این تئوری را می‌سازه، آن اصل لذت راهنمای این تئوری بر اساس اصل لذت ساخته می‌شود و بر اساس اینکه لذت باید یک جایگاه جسمانی داشته باشه. بنابراین ذاتاً یعنی انگیزه‌های ساخت تئوری فروید خیلی با انگیزه‌های یونگی و تئوری یونگ به نظر می‌آید سازگار نیست.

ولی اگر این‌جوری فکر بکنیم که فروید مشاهدات بالینی‌ای دارد در مورد کودکان که به نظر می‌آید دارد و بعد این مراحل رشد را تا حدودی مبتنی بر تجربیات دارد بیان می‌کند و تئوریزه می‌کند.

خب حالا اگر واقعاً آن مشاهدات درست باشند شما می‌توانید این مفاهیم را وارد تئوری یونگ بکنید و سعی بکنید که آن مبناهایی که از در واقع آن تئوری‌هایی که فروید بعداً ساخته را یک جوری منطبق بکنید و در تئوری فروید یک جایی برای این مراحل رشد پیدا بکنید.

من اصلاً نمی‌خواهم در این مورد بحث بکنم. حالا همین‌جوری دارم طرح موضوع می‌کنم که اگر یک نفر واقعاً معتقد به مراحل سه‌گانه رشد فروید باشه، چه کار باید بکند که این را بیاورد تو تئوری یونگ؟ خب کارش این است که می‌تواند این را به عنوان مراحل مقدماتی رشد در نظر بگیرد و ایده‌های فروید در توجیه اینکه چرا این مراحل وجود دارند را تغییر بده.

یعنی در واقع این‌ها را منطبق بکند با اینکه مثلاً این‌ها چه ربطی به رشد کلی تو سازمان‌دهی‌اش دارند و غیره. ولی خب آن قسمتی که من بیشتر می‌خواهم در موردش بحث بکنم و یادآوری بشود برای‌تان که فروید چه می‌گفت و منشأ بیماری‌های روانی را اصلاً از کجا در واقع تشخیص می‌داد که تشخیصش کجاست، می‌خواهم یک بار.

دیگر یادآوری بکنم که تو همین مراحل رشد حساس‌ترین مرحله‌ای که پیش می‌آید آن جاییه که اصطلاحاً بهش می‌گویند مرحله ادیپی.

عقده ادیپ و ترس از اختگی

بر اساس تئوری فروید این بود که با همان تصوری که کودک مثلاً فرض کنید از یک در واقع به طور خالص یک اید که همین ایگو هم خیلی دخالت نمی‌کنه، سوپر ایگو هم خیلی تو کارش دخالت نمی‌کنه، به طور طبیعی اولین آبجکت جنسی که انتخاب می‌کند برای خودش مادره.

و حالا مثلاً معمولاً عقده ادیپ که داریم صحبت می‌کنیم خوب است که در مورد پسرا در واقع این را بیان بکنیم که شرح روشن‌تری دارد.

بنابراین از دیدگاه فروید پسر متمایل می‌شود به مادر به عنوان آبجکت جنسی خودش و موجود در واقع معشوق خودش. بعد به نوعی با این واقعیت مواجه می‌شود که یک پدری وجود دارد که قبلاً این با این مادر را تصاحب کرده، بنابراین جایی برای من نیست و بچه با یک موجود غول‌آسایی مثل پدر در واقع در رقابت قرار می‌گیرد و طبیعی است که اینجا نمی‌تواند وارد این رقابت بشود.

بنابراین یک جوری باید انگار از این خواسته خودش دست برداره و عقده ادیپ در واقع تمایل به تصاحب مادره که به نوعی سرکوب می‌شود همراه با یک عقده‌ای که اصطلاحاً در تئوری فروید عقده اخته‌گی بهش می‌گن، ترس از اخته‌گی که پسر در واقع دچار این ترس می‌شود که پدر توسط پدر اخته بشود برای خاطر اینکه نتونه مادر را تصاحب بکند.

این ترس از اخته‌گی که در رقابت با پدر به وجود آمده باعث می‌شود که پسر جایگاه خودش را تغییر بده و خودش را در واقع به پدر نزدیک بکند و یک جوری در واقع سعی بکند که خودش را با پدر وفق بده، منطبق بکند که از آن خطر در واقع جلوگیری بکند. و بعداً در مراحل بعدی رشد خودش آبجکت جنسی جدیدی خارج از خانواده را انتخاب بکند.

این مسیر طبیعی رشد جنسی انسانه که تو هر مرحله‌ای اگر دچار فروید سعی می‌کند توضیح بده که وقتی تو این مراحل به طور به این شکلی که بیان شد طی نمی‌شن یا به طور کامل طی نمی‌شن و عقده ادیپ حل نمی‌شود به اصطلاح، این در آینده به چه طریقی با چه مکانیسم‌هایی تبدیل به بیماری‌های روانی می‌شود.

مثلاً فرض کنید یک مشکلاتی مثل همجنس‌گرایی، مشکلات مثل پارانویا، خیلی چیزها را فروید با همین اختلال‌هایی که تو این مرحله از رشد، این مرحله حساس از رشد در واقع پیش می‌آد، توضیح می‌دهد.

یک سری اختلال‌ها از موندن در مراحل دهانی و مرحله‌ای به وجود می‌آد، منش‌های بیمارگونه‌ای ممکن است به وجود بیاید که در به اصطلاح یک جور حالت‌های روان‌پریشی‌های ضعیف‌تر هستند و عمده اختلال‌های رشد که باعث منشأ بیماری‌های روانی تو این مرحله پیچیده و یک خود عجیب و غریبه که به وجود می‌آید.

چیزهای مشابهی سعی می‌کند در مورد دختران بیان بکند که خب فکر کنم هم خودش هم کسانی که پیرو فروید هستن، اعتراف دارند که شرح روشنی در مورد طی کردن مراحل جنسی در دخترا توسط فروید داده نمی‌شود. هرکس به هر حال تئوری‌هایی وجود دارد ولی نه به آن صراحت و آن وضوح و کاربردی که فروید از عقده ادیپ در پسران دارد.

خب این شرح تا حدودی زیادی عجیب و غریبه که یادتون باشه در آن جزوه کوچیکی که من معرفی کردم در ارگام چاپ شده بود، حتی همراه با یک حالت داستان‌گونه که نمی‌دانم پسر می‌آید به مادرش چه می‌گه، مادر به پسر چه می‌گوید و همین‌طور به هر حال یک حالت یک خورده بامزه‌ای هم پیدا کرده.

خب به نظر می‌آید که در عین حالی که کاربردها به خوبی دارد ولی خیلی آدم وقتی باهاش مواجه می‌شود دور از ذهن. یعنی آدم باید خیلی آدم مطیع و چیزی باشه که این را می‌شنوه و بگوید بله مثلاً قبول کند که این‌جوری هست.

ما هیچ‌کدوممون چنین چیزهایی را یادمون نمی‌آید که خب به هر حال فروید توضیحش این است که آن ترومای حاصل از عقده ادیپ باعث فراموشی تمام مسائل قبل از این می‌شده و موضوع این است که من یک بار این را گفتم تو جلسه‌های آخر درس در مورد.

فروید که تو آن کتاب نابودکننده‌ای که آیزنک نوشته، افول امپراتوری فروید، حرف از این می‌زند که یک شخصی که الان اسمش یادم نیست، مشاهدات بسیار دقیقی در مورد کودکان بعد از فروید انجام داده.

نقد تجربی آیزنک و نبود شواهد کودکی

در و آدمی هم بوده که اصولاً گرایش به فروید داشته، گرایش مثبت داشته ولی در اثر مشاهده رفتار تعداد زیادی از کودکانی که تو همین مراحل مثلاً توصیف شده رشد، مثلاً اثری از رفتارهای این‌شکلی تو بچه‌ها ندیده. یعنی هیچ‌چیزی شواهد تجربی به نظر می‌آید وجود ندارد که تایید بکند که در مراحلی یک چنین ترومایی وجود داره، احساس رقابت با پدر وجود دارد و الی آخر.

خیلی به هر حال از لحاظ تجربی به نظر می‌آید که این تئوری نه تئوری شهودی، نه توسط تجربه چندان تایید می‌شود و فقط فایده‌اش این است و به این دلیل فرویدها علاقه دارند همچنان به این ایده که اولاً از خود ایده‌های فرویدی کم‌وبیش توسط تئوری خود فروید ساپورت می‌شود. یعنی شما اگر اون‌که اصول موضوع فرویدی را پذیرفته باشید، یک جورهایی برای‌تان طبیعی است که یک چنین چیزهایی باید اتفاق بیفتد.

مثل یک قضیه‌ایه که در یک دستگاه اصل موضوعی تا حدودی زیادی می‌شود گفت که از اصول موضوع نتیجه می‌شود و ولی بعداً که نتیجه شد با شواهد تجربی خیلی نمی‌خونه.

اگر شما خیلی آدم علاقه‌مند دستگاه‌های دستگاه اصل موضوعی باشید، می‌گویید خب مثل خیلی از چیزهای فیزیکی دیگر الان ما یک نظریه‌های فیزیکی داریم، پیش‌گویی‌هایی می‌کنند که تا به حال چنین چیزهایی مشاهده نشده، ولی آدم‌هایی که خیلی علاقه‌مندند به آن نظریه، ممکن است احساسشون این باشه که خب بعداً مشاهده می‌شود.

مثلاً فرض کنید فیزیک‌دان‌ها الان دارند دنبال این هستند که ببینن این ذره بالاخره وجود دارد یا ندارد. مثلاً مثالی که زدم فکر می‌کنم مثال اینکه این آزمایش‌ها را به اصطلاح انجام دادیم، این در واقع این آزمایش‌ها را انجام دادیم که بالاخره تکلیف بعد از حدود ۳۰ سال شد بیشتر ۴۰ سال تکلیف این پیش‌گویی تئوری‌های مدل استاندارد را در واقع چیزی که عبدالسلام و دو نفر دیگر برایش جایزه نوبل گرفتن، این تئوری که در واقع بنیادی بود، من همه‌شو دارم.

یک تئوری که در واقع بنیادی بود، یک پیش‌گویی عجیبی در مورد یک ذره جدید و این مکانیسم جدید داشت که همین است که هنوز امکان آزمایشش فراهم نشده و خب آدم‌هایی که اعتقاد شدیدی به مدل استاندارد دارن، معتقدن که این آزمایش که انجام بشه، مطمئناً می‌فهمند که این ذرات وجود دارد. به هر حال وضعیت عقده ادیپ این‌جوری است.

شما اگر خیلی ایمان داشته باشید به اصول موضوعی که فروید می‌گوید و آن‌ها برای‌تان شهودی شده باشه، یک جورهایی ممکن است این فرآیند عقده ادیپ را هم بگویید که به عنوان نتیجه آن اصول موضوعه من می‌پذیرم، ولی اینکه الان این مشاهدات بر علیهش باشه.

نکته دوم که در مورد عقده. ادیپ مهم است و فرویدی‌ها خیلی دوست دارند و ترک نمی‌کنند این توضیحات فروید رو، این است که واقعاً فروید بر اساس این مکانیسم‌ها و این مراحل رشدی که دارد شرح می‌ده، یک جوری بیماری‌های روانی را علت‌یابی‌شون می‌کنه، می‌خواهد بکند.

مثلاً چگونه می‌شود که یک مرد تمایلات همجنس‌گرایانه پیدا می‌کند یا پارانویا مثلاً چگونه به وجود می‌آید. این‌ها را سعی می‌کند در اثر اینکه چطور تو این مراحل که عقده ادیپ باید حل بشه، اختلال ایجاد می‌شه، بگوید که این‌ها هر کدام منجر به چه بیماری می‌شود. بنابراین از تئوری جذابیتی دارد دیگر.

اصولاً مهم‌تر، یکی از واقعاً مهم‌ترین جذابیت‌های تئوری فروید، من بارها این را گفتم و گفتم که چون ما اینجا می‌خواهیم روان‌کاوی را در نقد فرهنگی به کار ببریم، فاکتور می‌گیریم از قسمت‌هایی که مربوط به بیماری‌های روانیه و این به ضرر فرویده برای اینکه واقعاً قدرت فروید اینجاست.

اگر این‌قدر همچنان فروید بین روان‌درمانگرایی که کار روان‌کاوی می‌کنن، محدودیت داره، برای خاطر اینکه فروید یک بخش‌های تئوری در واقع دارد در جهت اینکه بیماری‌های روانی را دسته‌بندی بکنه، منشأشون را بگوید و نهایتاً در مورد درمانشون صحبت بکند.

و ما آن بخش را که تئوری برایش ساخته شده را یک جوری می‌خواهیم حذف کنیم، می‌گوییم بحث نیست در موردش صحبت بکنیم، می‌خواهیم یک جوری نسبت به فروید ظلم می‌شود.

من چندین بار این را گفتم و اگر واقعاً دوست داشته باشید می‌توانید در کتاب‌های مشاوره و روان‌درمانی که اساساً حداقل یک فصل‌های فرویدی دارند را بخونید، آنجا یک توضیحاتی در مورد تئوری‌های فروید و نحوه برخوردش با دسته‌بندی و درمان بیماری‌های روانی را می‌بینید.

خب ولی به هر حال همه اینا، در عین حالی که ممکن است جذابیت‌هایی داشته باشه، ولی باز واقعیت این است که بحث عقده ادیپ تا حدودی زیادی دور از ذهنه و از لحاظ تجربی هم چندان ساپورتی ندارد. بنابراین شما به طور طبیعی اگر خیلی آدم معتقدی نباشید و نخواید مثلاً یک جوری به اصول خیلی معتقد باشید، یک مقدار باید شک داشته باشید که این بخش تئوری.

اصولاً چیز قابل‌توجهی هست یا نه. به نظر می‌آید که خب این‌ها که اساساً توجهی به این تئوری ندارند و اولین عکس‌العمل‌های کاملاً منفی‌شون در مقابل فروید و جدا شدنشون از فروید هم همین‌جا صورت گرفته. یعنی اصلاً این نوع تحلیل‌های فرویدی را نمی‌پسندیدن و به نظرشون می‌اومد که هیچ ربطی به رفتارهای واقعی انسان‌ها ندارد.

من کاری که می‌خواهم بکنم و به نوعی کار ممکن است کار رادیکال‌تری به نظر برسه، این است که اگر ما معتقدیم که این بخش‌های تئوری فروید ضعیفه و می‌خواهیم ترکش بکنیم، یک کار رادیکال‌تری که می‌توانیم انجام بدهیم این است که بیایم سعی بکنیم توجیه بکنیم که فروید چرا این اشتباه را کرده.

توجیه اشتباه فروید به‌جای ترک صرف

خب؟ یک یک یک کاری که می‌شود انجام داد، این است که من بگویم که اگر یک آدم تئوری ساخته، یک جاهاییش خوبه، یک جاهاییش بده، آن جاهاییش غلطه، چرا این آدم، می‌بینید که من تئوری فیزیکی را وقتی دارم بررسی می‌کنم، وقتی که می‌گویم مثلاً می‌گویم این از نظر تجربی خوب نیست.

یک کاری که می‌شود بر علیه تئوری یک تئوری انجام داد، این است که منشأ اشکال و اشتباهش را بگویم. بگویم آقا این بحث تو اصول موضوعشون اینجاست اشکال دارد یا مثلاً در مورد تجربیاتی که نا درست هست و این‌ها فرض گرفتن بعداً این تئوری را ساختن. اگر من بتوانم نحوه به وجود اومدن غلط را توضیح بدم، این یک جوری اقدام کردن برای این تئوری.

بنابراین آن کار وحشتناکی که می‌شود انجام داد این است که شما بیاید و مثلاً فرض کنید با یک سری مبانی یونگی یا مبانی غیر یونگی که با این مبانی یونگی برای مثال کار دارن، توضیح سعی بکنید بگویید که چرا فروید این اشتباه را کرده.

خب چه، مفصل تر دیگه، یعنی در واقع خود فروید را روانکاوی بکنید، بگویید این آدم چه مثلاً چیزی تو زندگی خودش، تجربیات خودش بوده که متمایل شده به اینکه بخش‌های غلطی تئوری خودش را بسازه.

خب این کار وحشتناکه برای خاطر اینکه بعداً آن‌ها مقابله‌مثل می‌کنند و میان مثلاً یونگ را و آدم‌های روانکاو دیگر را سعی می‌کنند که، اه، سیک کنند به اصطلاح از نگاه روانکاوی خودشان به نوعی درمانش را صحبت بکنند.

من یک بار اشاره کردم که یونگ یک بحثی در این جهت را شروع کرده با توضیح دادن اینکه یک جایی، چون یکی از سخنرانی‌هاشه که اشتباه نکنم، یک توضیحی می‌دهد بعد از آن مفهوم درون‌گرایی و برون‌گرایی را می‌گوید اینکه چرا فروید با توجه به درون‌گرا بودن، برون‌گرا بودنش و من با توجه به درون‌گرا بودنم، تئوری‌هامون این‌جوری شده.

یعنی خودش پیش‌قدم می‌شود در اینکه بگوید به هر حال خود این تئوری روانکاوانه به روانکاوی خود آن آدم‌هایی که این‌ها را به وجود میارن به عنوان این مخدوم در واقع، اه، ارتباط دارد.

من یک خورده سعی کردم آن توضیح مختصری هم بدهم که چه جوری مثلاً برون‌گرایی فروید با بعضی از رفتارهایی که نشان می‌دهد هماهنگه. یا اگر به شهرهایی که یونگ در مورد نحوه اختلافش با فروید، اه، بهش اشاره می‌کنه، شما مثلاً از یک دیدگاه فرویدی می‌توانید بگویید که یک استفاده عامیانه‌ای که معمولاً از عقده ادیپ می‌کنند این است که هر وقت که یک نفر حالت شورش و انقلاب و علیه نظم موجود فعالیت دارد می‌کنه، می‌گویند که این دچار حالت‌های ادیپیه.

در واقع مثل اینکه وقتی یک کسی با نظم جامعه خودش دارد می‌جنگه، مرحله سوپر ایگو به نوعی دارد اقدام می‌کنه، مثل اینکه دارد مرحله پدر خودش را اقدام می‌کند که نماینده اصلی سوپر ایگو در خانواده‌ست.

و کسی که نظم را در واقع تو خانواده برقرار می‌کند و منشأ اقتداره. بنابراین الان خیلی در این تحلیل‌های پست‌مدرن فرویدی مثل مثلاً آدم‌هایی مثل دلوز و گوتاری، این‌ها یک جورهایی از مفهوم ادیپ به این معنا استفاده می‌کنند. ضد نظم بودن و مثلاً این‌ها به نوعی حالت‌های ادیپی هست.

یونگ یک جاهایی توضیح می‌دهد که به هر حال یک چیزی که باعث رنجش شد، این بود که فروید بیش از اندازه رفتارهای پدر سالارانه داشت در مجمع‌های روانکاوی و به نوعی مثلاً میل نداشت که یک جایی خاطره‌ای نقل می‌کند از این مسافرت که یک اشتباه نکنم با همدیگر برای تبلیغ روانکاوی به آمریکا داشتن و در طول راه فروید، اه، امتناع می‌کرد از اینکه رویاهای خودش را به یونگ بگوید و به نوعی خودش را در معرض این قرار بده که تحلیل بشود.

یونگ، فروید و گسست جنبش

همه‌اش در واقع تو آن موضع اقتدار مثلاً پدرانه خودش بود و انتظار داشت که خودش همه را تحلیل بکند و باید خودش مصون از تحلیل باشه.

یونگ به هر حال یک مقدار نمی‌پسندید و حتی همین سوال‌هایی که در ذهنش بود در مورد اهمیت فوق‌العاده‌ای که فروید به جنسیت می‌دهد و این‌ها را هم به نوعی ظاهراً فروید در خودش نمی‌دید و انتظار داشت که مثلاً یک پسر مطیع در مقابلش گوش بکنه، حرفشو بپذیره و این‌ها.

و این‌ها چیزهایی بود که یک جورهایی باعث رنجش یونگ شد و به هر حال حالا چند تا داستان معروف وجود دارد که چه جوری این اختلاف به اوج گرفت و اینکه یونگ به عنوان نفر دوم جنبش روانکاوی بعد از چند سال از جنبش به طور کامل خارج شد.

کسی بود که یک جوری معاون فروید محسوب می‌شد و جانشین بلامنازع با این مقام فروید بود در این فروید مثلاً از دنیا می‌رفت. این جانشینش می‌شد و یک دفعه این آدم‌ها جمع خارج شد و کاملاً یک راه جداگانه‌ای را در پیش گرفت که من فکر می‌کنم شاید این احساس من همیشه این است که این تخمینی که وجود داشت یک مقداری شاید بیش از اندازه باعث شد که این ضدیتش با Freud یک چیزهایی را کم‌اهمیت بگیرد.

بعضی از حرف‌های درست Freud را هم انگار نمی‌خواست تکرار بکند. به نوعی، اه، چیز شد دیگه، تبدیل به موجود ضد Freudی و ضد جنبش روان‌کاوی شد. اما واقعاً تو زندگی Freud، Freud این خیلی بارز نیست که بخواهد درخوری داشته باشه.

من فکر می‌کنم کار خودشان می‌کرد ولی فکر می‌کنم بیش از اندازه شد، این شد. خب، من خیلی می‌خواهم واقعاً محتاطانه، چون کار وحشتناکیه این، سعی کنم یک چیزی بگویم بر مبنای یک توضیحی که قبلاً دادم. در واقع یک مقدار می‌خواهم تحلیل عادلانه از وضعیت خانوادگی Freud بکنم و بگویم که عقده‌ی Oedip که Freud بهش اشاره می‌کند بی‌مبنا نیست ولی در واقع بیش از اندازه generalized شده.

من می‌خواهم سعی کنم توضیح بدهم که خانواده‌های Oedipی وجود دارند و می‌شود درجه‌ی Oedipی مثلاً به نوعی در یک خانواده تعریف کرد که Freud احتمالاً در یک خانواده‌ی خیلی Oedipی زندگی می‌کرده و شاید از نظر من قطعاً تجربه‌های شخصی خودش خیلی مؤثر بوده تو این که این تئوری را در واقع بسازه و بعداً تعمیم بده بدون این که واقعاً مبنای تجربی.

خوبی از نظر مشاهدات بالینی در مورد کودک داشته باشه.

خانواده ادیپی و تعمیم بیش از اندازه

در واقع من می‌خواهم بگویم مشاهدات علت اصلی به وجود اومدن این تئوری وزن زیاد دادن به مشاهدات شخصی خودش تو زندگی خانوادگی خودش بوده. بگذارید من سعی بکنم بگویم که چگونه می‌شود خانواده را از نظر Oedipی بودن و Oedipی نبودن در موردش بحث کرد. من اساسش این فکر می‌کنم این است.

خانواده‌ی سالم فکر می‌کنم همه توافق دارند که مبناش این است که رابطه‌ی پدر و مادر خیلی خیلی رابطه‌ی، یعنی قوی، به اصطلاح می‌گویند قوی‌ترین باند موجود در خانواده، باند موجود بین پدر و مادر باشه.

پدر و مادر یک جور مثل یک واحد منسجم در خانواده رفتار بکنند در مقابل فرزندان، فرزندان را به نوعی به آن راهی که باید هدایت بکنند. هر مقداری که شکاف بین پدر و مادر بیشتر باشه، خانواده یک جوری درجه‌ای از بیماری را در واقع دارد تجربه می‌کند.

و وقتی بین پدر و مادر شکاف باشه، روابط صمیمانه نباشد و اهدافشون در خانواده با همدیگر هماهنگ نباشه، تأثیری که این بچه‌ها می‌گذارد می‌تواند تأثیر خیلی مخربی باشه.

و من می‌خواهم سعی کنم بگویم که خانواده‌ای که پدر و مادر اصلاً خیلی دورن و شکاف بینشون خیلی زیاده، می‌تواند به نوعی تبدیل بشود به یک خانواده‌ای که در آن این مفاهیم Oedipی واقعاً وجود دارد. این‌جوری نیست که این مفاهیم ساختگیه.

یعنی همین الان شما می‌توانید در یک خانواده‌ای مشاهداتی انجام بدهید و بگویید که این به شدت آن خانواده با توضیحات که Freud دارد می‌گوید هماهنگه. آن هم چه‌جوریه؟ ببینید در واقع نکته این است. این توضیح Freud درست است که بچه‌ها اولین object تو زندگیشون انگار مادرن. و تمام مشاهدات این را تأیید تأیید می‌کنند که تا در ماه‌های اول زندگی حتی کودک تمایزی بین خودش و مادرش نمی‌فهمه.

یعنی همان‌طوری که تو مرحله‌ی جنینی جزئی از وجود مادر حساب می‌شه، تا چند هفته و چند ماه، مثلاً فکر می‌کنم دو ماه اول، همه مشاهدات به نوعی به نظر می‌آیند که اصلاً هنوز کودک اینکه جدا شده از مادر، یک موجود مستقلیه، مادر یک چیز دیگه‌ست را درک نمی‌کند.

بنابراین این توضیح Freud از نظر تجربی مطلقاً به نظر می‌آید در همه‌ی جاها درست است که شروع زندگی کودک به نوعی با اتحاد با مادره و نه object جنسی. همه‌چیز دنیای در واقع کودک انگار از مادر تشکیل می‌شود.

بعداً پدر به عنوان یک موجودی که عضو سوم این یعنی بعد از این که این تمایز کشف می‌شه، پدر به عنوان عضو سوم وارد. کار می‌شود.

من خیلی نمی‌خواهم الان اینجا وقت تلف بکنم آن حرف‌ها را بزنم برای این که در مورد این بخش از زندگی کودک و مادر تا دلتون بخواهد لکان حرف می‌زند و اگر به هر حال ما یک رویوی در مورد لکان صحبت بکنیم، فکر می‌کنم اینجا شاید یکی دو جلسه در مورد همین مفاهیم باید صحبت بکنیم و فکر می‌کنم بحث‌های لکان خیلی جالب است.

به هر حال این‌ها تا اینجا شاید از نظر منطقی چه یونگی نگاه کنید، چه فرویدی نگاه کنید، چه به مشاهدات تجربی‌مون نگاه بکنید، اینکه به هر حال کودک خودش را با متحد با مادر می‌بیند و به تدریج استقلال خودش را می‌فهمد و استقلال مادر را درک می‌کند و بعداً پدر را به عنوان. حالا عضو ثالث این مثلث با همدیگر تشکیل می‌دهند که می‌شود مثلث ادیپی باشه یا نباشه، از نظر فروید همیشه ادیپیه.

در واقع یک جوری کودک سعی می‌کند اتحاد خودش را با مادر حفظ بکند و پدر مزاحم این اتحاده، بنابراین یک تعارضی بین کودک و پدر پیش می‌آید و نهایتاً نتیجه‌اش هم این است که وسط یک مرحله‌ای از یک دوران ادیپی در واقع شروع می‌شود.

اینکه این وضعیت چقدر شبیه آن چیزی باشه که فروید دارد توضیح می‌ده، برمی‌گردد به اینکه شما چقدر در واقع در خانواده آن ضلع مربوط تو این مثلث، ضلع مربوط به پدر و مادر بزرگ شده باشه، این‌ها از همدیگر دور باشند.

اگر این اتفاق در خانواده‌ای بیفته، هرچقدر که این‌ها از همدیگر دورتر و متعارض‌تر باشن، یعنی کودک پدر و مادر را به عنوان یک واحد منسجمی که با همدیگر تلفیق می‌شوند و یک هدف دارند و یک جور دارند رفتار می‌کنن، خیلی درک نمی‌کند.

مادر را در تعارض حتی با پدر و پدر را مثلاً در تعارض با مادر می‌بیند و به طور طبیعی اینجا جذب از اول در قطب مادر بوده و جذب این قطب می‌شود و حالا یک جوری پدر به عنوان عاملی که قرار است این اتحاد را به طور مصنوعی بشکنه و مثلاً جدا بکند وارد کار می‌شود.

دو تا نکته خیلی مهم وجود دارد. یعنی من دارم می‌گویم که شما می‌توانید قبول بکنید و من شخصاً با اطمینان می‌توانم بهتان بگویم که خانواده‌های ادیپی وجود دارند که عبارت از خانواده‌هایی هستند که توشون پدر و مادر با همدیگر تعارض دارند.

هرچه این تعارض بیشتر باشه، متحد بودن کودک با مادر بیشتر منجر به تعارض با پدر می‌شود و آن داستان فروید به نوعی منطقی‌تر جلوه می‌کند.

هرچه پدر و مادر با همدیگر یک واحد منسجم‌تری را تشکیل داده باشند در خانواده و تعارض یعنی به معنای واقعی کلمه رابطه نزدیکی با هم داشته باشند و مثل دو تا رقیبی که با همدیگر مؤتلف شدن رفتار بکنن، اصلاً این مثلث به این شکل شکل نمی‌گیره که بخواهد همراه مادر بودن. به معنای تعارض با پدر تلقی بشود.

شدت ادیپی و ترتیب تولد

بنابراین آن ویژگی‌های ادیپی‌کم می‌شود. این یک نکته. نکته دوم اینکه همیشه ادیپی بودن به دلایل آدلری، این جلسه‌ای که من در مورد ترتیب تولد گفتم، در مورد فرزند پسر اول که حالت حاد‌تری پیدا می‌کند. یعنی من اصلاً فرزند اول وقتی پسره، اگر تعارضی وجود داشته باشه، این مثلث را به معنای واقعی کلمه حس می‌کند و وارد مراحل ادیپی می‌شود.

اگر یک خانواده‌ای، در یک خانواده‌ای فرض هفت تا بچه وجود داشته باشن، بچه هفتم پسر باشه. اصولاً این مثلث با آن معنایی که فروید دارد می‌گوید شکل نمی‌گیره. خانواده یک تنوع بیشتری دارد. یک یک جایی من یادم نیست کجا، فکر می‌کنم شاید در کتاب آنتونی، کتاب فرویدی که آنتونی آستور، کتابی که گام اول چاپ کرده بود، کتابی از آنتونی آستور.

اگر اشتباه نکنم آنجا خواندم که در انتقاد نسبت به عقده ادیپ نقل می‌کند از یک دانشمندی که از خاورمیانه آن هم بود. که می‌گفت من هرچه می‌گویم تو خانواده‌هایی که تو خاورمیانه، خانواده‌های اصلاً یک یک مرد با چند تا زن، اصلاً مثلثی که می‌گویید پدر، مادر، فرزند شکل نمی‌گیره، چون خانواده ادیپ چیه؟ نه چه جوری؟

یعنی می‌گوید که آن حرفش اینه، می‌گوید اصلاً عقده ادیپ فقط در یک خانواده مدرن مثلاً تک همسر و این‌ها اصلاً ممکن است شکل بگیرد. این خانواده‌ای که یک قبیله دارند با همدیگر زندگی می‌کنن، اصلاً فرزند باید چه جوری پدر و مادر خودش را به عنوان دو تا رأس مثلث در نظر بگیره، بخواهد به این بچسبه، با آن تعارض پیدا بکند.

اصولاً پدر، پدربزرگ، مادر، مادربزرگ، چند تا مادر، با چند تا مادربزرگ، با چند تا پدربزرگ و عمو و دایی، این‌ها در یک چادر دارند زندگی می‌کنن، بچه فکر می‌کند یک چند تعددی خیلی بزرگی در واقع در آن دارد شکل می‌گیرد و به همین معنا من فکر می‌کنم این حرف تا حدودی درسته، تا حدودی و وقتی در مورد لکان صحبت می‌کنم ممکن است یک مقداری حرف‌هایی که دارند می‌زنند برگردن به دفاعی از فروید گفتن ولی با مشکل عقده ادیپ و این‌ها را حل نمی‌کند.

به هر حال خانواده وقتی پروژه امنیته، وقتی فرزند فرزند دهم. اصولا فضای خانواده فضای تشکیل مثلث و تعاملات پدر و مادرش تلقی می‌شود. من نمی‌خواهم بگویم اصولا به وجود نمی‌آد، حالا بعداً یک دلایلی می‌آرن که می‌شود همیشه گفت که به هر حال یک جوری یک مثلثی وجود دارد منتها کم‌رنگ‌تر و یک جوری کم‌اثرتر.

خب من این توضیحات را دارم می‌دهم و به نظرم می‌آید این توضیحات منطقی‌ان و حالا اگر یک زندگی‌نامه فروید را هم بردارید مطالعه بکنید می‌بینید که خانواده فروید به شدت خانواده‌ای بوده که در آن رابطه پدر و مادر سرد بوده و پدر اصولا یک مقدار از آن پدرهای مستبد دور از زن و بچه‌هاش بوده و فروید.

با مادر خودش رابطه بسیار گرمی داشته و اینکه اصولا بچه‌ها زیر نظر مادر داشتن بزرگ می‌شدن و فروید فرزند پسره و فرزند اول خانواده‌ست و فکر می‌کنم فروید در تجربه شخصی خودش قطعاً تجربه این عقده ادیپی را در واقع حس کرده.

تجربه شخصی فروید از مثلث خانوادگی

این حس تعارض با پدر نه در سنی که خیلی کوچیک هستن، به نظرم تو سنین بالاتر هم این حالت در خانواده فروید دیده که گاهی در واقع این در پسرها به شکل حمایت از مادر در مقابل پدر حتی تو سنین نوجوانی و این‌ها واقعاً دیده می‌شود. من حرفم این است که عقده ادیپ.

اصولا وجود دارد ولی نه به آن پررنگی که فروید در موردش دارد صحبت می‌کند. اینکه چرا اصولا وجود دارد وقتی به لکان می‌رسیم، می‌خواهم سعی می‌کنم توضیح بدهم که اگر خانواده هفت‌تا همسری هم باشه به یک معنایی به یک معنای کم‌رنگی می‌توانید فرض بکنید که یک چیزی تحت عنوان عقده ادیپ وجود دارد ولی مسئله این است که این مقدار پررنگ بودن عقده ادیپ اصولا قابل تصور نیست.

مگر در خانواده‌هایی که این مثلث به طور پررنگی در آن واقعاً بتواند شکل بگیره، یعنی پدر و مادر اصلاً این باشند و بچه‌ها آن اتحادشون با مادر در واقع تا مدت زیادی طول بکشه و پدر مثلاً به طور طبیعی وارد خانواده نشود و نهایتاً در مورد پسر اگر فرزند اول پسر باشه قطعاً احتمال اینکه این حالت‌ها تبلور پیدا بکند بیشتره و همه این شرایط خاص در مورد زندگی فروید وجود داشته و می‌شود فرض کرد که مبنای تشخیص فروید و تأکیدش روی عقده ادیپ تا حدودی زیادی به تجربه خودش در خانواده خودش برمی‌گردد و من واقعاً فکر می‌کنم این‌جوری هست.

حالا همه چیزهایی که در مورد خانواده فروید آدم می‌شنوه و چیزهایی که فروید در واقع خودش از رابطه‌اش با مادرش و رابطه‌اش با پدرش و این‌ها می‌گوید همه تأییدکننده این است که اینجا در این خانواده فروید گرفتار انگاری چنین ماجرایی هست.

پدر و مادری تا حد ممکن از هم دیگر دور و به فرزند اولی که یک مدتی در واقع این مثلث واقعاً به تنهایی شکل گرفته در خانواده تا فرزند بعدی متولد می‌شود.

باز یک توضیح آدلر در مورد یکی دیگر از بخش‌های تئوری فروید که دیگر فکر کنم معلوم‌ترین نقش تئوری فرویده، آن‌ها توضیحاتی که در مورد عقده اخته‌گی به طور دل‌خواه در مورد دخترها و اینکه نمی‌دانم رشک ورزیدن و این حرف‌ها می‌گوید که همه دخترها به نوعی احساس اخته‌گی می‌کنند و میل دارند مثلاً فرض کنید مرد باشند.

یک حس این‌جوری به هر حال تو تئوری فروید هست در مورد چیزها، همین بخش مردسالاری هم در واقع اصل مرده دیگه، دخترها همه یک جور آرزوی مرد بودن و احساس فقدان می‌کنند و فکر می‌کنند که باز این را می‌شود یک خورده توضیح داد.

من فکر می‌کنم این‌جوری نیست. چندان باز این بخش تئوری فروید مقبول به نظر نمی‌رسه، خیلی هم شاید از نظر تجربی. حالا نمی‌شود گفت از نظر تجربی تأیید نمی‌شه، به خاطر اینکه در دنیای مردسالار ارزش‌های مردانه‌ها خب طبیعی است که همه سعی می‌کنند این ارزش‌ها نزدیک بشوند بنابراین ممکن است دخترا در نفس کودکی تو سن بزرگسالی کم‌کم دچار یک چنین مشکلاتی بشوند ولی تو سن کودکی آدم یک چنین حسی را از نظر مشاهده تجربی نمی‌بینه واقعاً دخترا مثلاً افسردگی داشته باشند که چرا پسر نیستند و اینا، نه، خیلی هم شادن و از وضعیت خودشان هم راضی‌ان. باز من می‌خواهم یک توضیح آدلری بدهم.

توضیح آدلری ترتیب تولد

شما دختری که یادتون هست که ترتیب تولد این تأثیر را می‌ذاشت که وقتی که یک دختر وقتی یک فرزند متولد می‌شود. حالا مهم نیست فرزند چندم باشه، پادشاهه و توسط فرزند بعدی خلع می‌شود و بنابراین یک جوری رقابتی بین دو تا فرزند متوالی وجود دارد برای خاطر اینکه فرزند n+1 فرزند n-ام را از پادشاهی خلع کرده و خودش پادشاه شده و این کار را هم به طور مسالمت‌آمیزی انجام نداده، به زور انجام داده.

یعنی این‌جوری نیست که فرزند n-ام خسته شده باشه از پادشاهی، یک دفعه یک روزی فرزند n+1 از راه می‌رسد و این بیچاره متوجه می‌شود که تاج و تخت خودش را از دست داده.

اگر من می‌خواهم یک توضیح آدلری بدم، اگر فرزند n-ام دختر باشه و فرزند n+1 پسر باشه و این احساس به وجود بیاید که دختر دنبال این به طور طبیعی می‌گرده که چه چیزی باعث خلع من شده، چرا به این بیشتر توجه می‌کنن؟

خب می‌تواند یک تئوری این باشه که باید ببینم که آن مثلاً ویژگی‌هایی که دارد من ندارم چیه، آن پسر من دخترم. بنابراین مثلاً یک جوری دچار یک حس حقارت بشود نسبت به اینکه مثلاً فرض کن دختر بودنش یا پسر نبودنش چگونه باعث یک چنین مسئله‌ای شده.

من باز ساختار خانواده فروید را اگر نگاه بکنید، شاید این احساس تو خانواده فروید در یک حالت خیلی کریتیکالی بوده با توجه به اینکه یک تعدادی زیادی دختر پشت سر هم متولد شدن و فرزند آخر پسره که احتمالاً خیلی مورد، هم فرزند اول که معمولاً یک توجه ویژه‌ای بهش می‌شود.

یادتون هست تئوری آدلری این بود که فرزندای وسط چرخ پنجم اتومبیل‌ان، مثل زاپاس می‌مونن، احساس می‌کنند به درد، فرزند اول و آخر خانواده که پسرن و مورد توجه‌ان.

مخصوصاً فرزند ارشد که همیشه مخصوصاً خانواده یهودی، نوقص‌زاده در آن یک فرزند ارشد اگر پسر باشه ویژگی‌های خاصی داره، اصلاً یک احکامی در موردش وجود دارد از نظر دینی.

که طبیعی است که فروید زیگموند در خانواده خودش یک ارشدیتی دارد و مورد توجه خاصیه و خب مورد خاصی هم هست، به قول آدم‌های خیلی با استعدادی که از کودکی بهش توجه می‌شه، فرزند آخرم پسره و این وسط یک تعداد دختر وجود دارند بدون پسر.

واقعاً ممکن است رقابت‌های خاصی تو این خانواده بین دخترا و پسرا وجود داشته، بین مثلاً این حالت‌هایی که دخترا سعی می‌کردند از برادر کوچیک یا بزرگ خودشان تقلید بکنن، رفتارهای پسرانه داشته باشند و ممکن است تئوری فروید تو این چنین خانواده‌ای شکل گرفته که بیش از اندازه نرمال دخترا تحت فشار در واقع دو تا پسر از در ابتدا و انتها هستند به عنوان فرزند ارشد و فرزند آخر.

یعنی همه فرزندای وسط دخترن که به طور طبیعی چرخ پنجم هستند و فرزند اول و آخر پسر هستند. من این توضیحات را تا حدودی وحشتناک دارم می‌دهم و سعی می‌کنم بگویم که حالا این هم یک جور استفاده از تئوری‌های روان‌کاوی در خود روان‌کاویه که شما سعی بکنید حالا واضح تئوری را یک جوری روان‌کاوی بکنید و بگویید که این بخش‌های غلط تئوری از کجا دراومده. نکته سوم. که اصلاً وحشتناک‌تره این است که این نکته سوم را نگم اصلاً، ها؟

کوکائین و شکل‌گیری تصور از اید

این نکته چهارم این است که هیچ شکی وجود ندارد که فروید معتاد به کوکائین بوده و کوکائین خاصیتش این است که شما وقتی کوکائین در حدی معتاد به کوکائین از طریق تنفس بوده.

ببینید اولاً این را بگویم که الان وقتی حرف از اعتیاد به کوکائین می‌شه، آدم مثلاً یاد مارادونا می‌افتد و اینکه چقدر این موضوع بده و ممکن است یک نفر مثلاً فرض کن معتاد به کوکائین را از همه مقام‌هاش سلب بکند.

نه، در زمان فروید این‌جوری نبود. این مفهوم اعتیاد به این معنایی که ما الان می‌شناسیم وجود نداشت. این مفهوم از دهه‌های ۶۰ به این‌ور، مواد مخدر شایع شدن، جوان‌ها بهشان بله منشأ آن از مواد مخدر.

مواد مخدر در حد مواد توهم‌زا مثل کانابیس و نمی‌دانم حشیش و ماری‌جوانا و این‌ها در آمریکا، آمریکای شمالی و آمریکای لاتین وجود داشت به طور سنتی، سرخ‌پوست‌ها استفاده می‌کردند و خیلی هم استفاده‌ی اه گاه‌به‌گاه و یعنی حالت اعتیاد نداشت.

استفاده‌ی دینی در واقع به نوعی ازش می‌کردند. و در اروپا استفاده از مواد مخدر مثل کوکائین در محیط‌های پزشکی شروع شد و واقعاً از نظر تاریخی در زمان فروید، تجویز کوکائین برای بیمارها یک کار خیلی متداولی بود. اصلاً. اصولاً به عنوان ماده‌ی مخدر و خطرناک و این‌ها نمی‌شناختن. و عجیب نیست که اگر فروید افراط کرده باشه در استفاده از کوکائین. اونجایی که می‌گویم.

فروید دچار مشکلات حاد تنفسی و اه چیزهای به اصطلاح مشکلات مخاطی بینی بوده که الان تقریباً از نظر پزشکی مسلمه که در اثر استعمال زیاد کوکائین از طریق بینیش به وجود آمده. این چیزاییه که برای زندگی‌نامه‌نویس‌های مدرن فروید همه تقریباً روش توافق دارند که فروید بیش از اندازه به دلیل اینکه آن موقع هنوز خطرات استفاده از کوکائین اه خیلی شناخته‌شده نبود، از کوکائین استفاده می‌کرد.

من فقط می‌خواهم یک نکته‌ای بگویم که اه استفاده از کوکائین ظاهراً از دید اه تأثیری که می‌گذارد این است که بخش‌های حیوانی به اصطلاح وجود انسان رو، غرایز انسان را به طور وحشتناکی تحریک می‌کند. اصلاً چرا؟ و اصلاً ورزشکارها دوپینگ می‌کنند با انرژی‌های جسمانی، انرژی‌های غریزی انسان‌ها، تمایل جنسی، همه‌چیز در اثر اه تحت تأثیر کوکائین یک جور اه عجیبی زیاد می‌شود.

بنابراین می‌شود این سؤال را در واقع از اول مطرح کرد که ممکن است فروید در آن زمانی که تحت تأثیر مواد مثلاً نیروزایی مثل کوکائین بوده، خودش را یک جوری با اید متحد دیده.

یعنی وقتی که مواد شما یک چیزی مثل کوکائین را مصرف می‌کنید، هوشیاری‌تون تا حدی از بین می‌ره، به شدت آن نیروهای چیزی شبیه اید تو وجودتون جلوه پیدا می‌کند و قدرت پیدا می‌کنه، طوری که اصلاً انگار همه‌ی وجودتون می‌شود آن.

و می‌شود این‌جوری فرض کرد. یعنی شما اگر جای فروید باشین که دارید مشاهده. می‌کنید که اگر ایگوتون نباشه، سوپرایگوتون نباشه، هوشیاری‌تون از بین برود شما چه هستید؟ ذاتتون چیه؟ چیه؟ همان چیزی که آن اسمش را گذاشته اید. بنابراین ممکن است من دارم می‌گم، دارم در واقع سؤال می‌گویم.

واقعاً می‌شه، آیا می‌شود این‌جوری فرض کرد که تجربه‌ی استفاده از یک ماده‌ی مخدری به طور به تحت عنوان کوکائین که ما می‌دانیم آثارش این‌جوریه، باعث شده باشه که یک جوری فروید گرایش پیدا کرده باشه به اینکه هرچه هست و نیست، مخصوصاً آن بخش جنسی ظاهراً از تحت تأثیر کوکائین تحریک می‌شود.

اینکه آن چیزی که در واقع ذات ما را تشکیل می‌ده، این است و چیزی غیر این نیست. بقیه‌اش مثلاً یک زوائدیه که در واقع فروید شاید به این توجه نکرده باشه که آن حالتی که در اثر مصرف کوکائین به وجود می‌آد، یک حالتی مثل رؤیا نیست که به طور طبیعی ایگو خاموش می‌شود.

ایگو خاموش می‌شه، سوپرایگو هم خاموش می‌شه، همه‌چیز خاموش می‌شه، یک چیزی می‌ماند. میل مثلاً اه آن قسمت به اصطلاح انرژی‌های روانی که حالت به اصطلاح جسمانی دارن، تحریک می‌شوند.

در واقع ممکن است این اشتباه این‌جوری به وجود آمده باشه که اه به طور مداوم فروید از این ماده استفاده می‌کرده و تو آن شرایط را شرایط طبیعی زندگی خودش فرض کرده و نکته‌ی سوم هم که نگفتم، وقتم دیگر خوشبختانه تمام شد، فکر کنم به اندازه‌ی کافی.

این برای این یک جور برخورد کردن با تئوری‌هاست. شما با اه بگذارید من یک بار یادآوری کنم، قبلاً ما این کار را با آثار هنری به طور مشروط انجام دادیم. شما من چند بار روی این تأکید کردم که وقتی دارید بحث روان‌کاوانه می‌کنید، تا یک جایی که یک نفر دارد حرف می‌زنه، این ایده از خود فرویده.

اگر من دارم حرف می‌زنم و حرف‌هایی که دارم می‌زنم به نوعی یک روند منطقی دارد. مثلاً فرض کنید دارم مثل اینکه دارم یک قضیه‌ی ریاضی را ثابت می‌کنم، گزاره‌ها به طور منطقی دنبال همدیگر می‌آیند. اگر من دارم در مورد جامعه. در مورد خودم، در مورد زندگی انسان‌های دیگر حرف می‌زنم و همه‌چیز به نظر خوب می‌رسه، اینجا خیلی جایی ندارد که شما نقد روان‌کاوانه وارد بکنید.

نقد روان‌کاوانه در شکست سیر طبیعی

کجا نقد روان‌کاوانه وارد می‌شه؟ یک جایی که سیر طبیعی افکار، سیر طبیعی احساسات شکسته می‌شود و یک دفعه یک چیز عجیب و غریب مثلاً وارد کار می‌شود مثل اشتباهات لفظی و یا هر نوع اشتباهی که سیر طبیعی رفتارها را در واقع می‌شکنه.

اونجاست که شما یک جوری دنبال ریشه‌های روانی مثلاً ناخودآگاه می‌گردید. اگر من کلماتی را که می‌خواهم بگویم درست به کار ببرم، شما هیچ اطلاعاتی در مورد ناخودآگاهش نخواهید در واقع پیدا نمی‌کنید.

اگر من یک اثر هنری را به وجود بیارم، یک داستانی را نقل بکنم که خیلی طبیعی پیش می‌رود ممکن است اصلاً ربطی به زندگی شخصی من نداشته باشه. من به نوعی واقعاً مشاهداتی را که کردم خیلی موشکافانه دارم بیان می‌کنم.

ولی وقتی که یک اثر هنری شما می‌بینید، یک داستانی دارد نقل می‌شه، همه چه به نظر می‌آید دارد به یک سمتی می‌رود ولی یک دفعه یک کشمکشی در داستان اتفاق می‌افته، مثلاً فرض کنید یک اتفاق عجیب و غریبی که روند طبیعی داستان را می‌شکنه و به یک سمت‌های عجیب و غریبی می‌برن.

گفتارهایی در داستان مثلاً شما می‌بینید که اصلاً طبیعی نیستند. این شخصیت به نظر نمی‌اومد این رفتار را انجام بده ولی انجام داد. اینجاست که یک جوری باید بروید. ببینید که چه چیزی در درون این خالق این اثر وجود دارد که این انحراف را به وجود آورده. این تا جایی که کاراکتر پیش می‌ره، روانکاو خیلی حرفی برای گفتن ندارد.

من می‌خواهم بگویم بنابراین کار طبیعی است که شما حتی یک تئوری‌ای مثل تئوری Freud را وقتی بررسی می‌کنید، اگر واقعاً به روانکاوی معتقد هستید، تا جاهایی که درست است و خوبه، باید احساس بکنید که خب این مشاهدات خوبی داشته، تئوری خودش را به طور منطقی ساخته. ولی یک جایی که احساس می‌کنید که کاملاً حرف‌هایی که دارد می‌زند غیرمنطقیه، غلطن، یک جوری باید دنبال یک دلایلی بگردید.

اصول غلطی را فرض گرفته، تجربیات غلطی از زندگی خودش یا به نوعی از جامعه خودش دارد که متوجه نیست که این‌ها خیلی تجربیات گلوبالی نیستن، تجربیات لوکالی هستند. خیلی برمی‌گردد معمولاً تئوری‌های غلط در مورد روان، در مورد انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی برمی‌گردد به تجربیات شخصی خود آن فردی که تئوری را ساخته.

واقعاً واقعیت این است. که ما بیش از آن اندازه‌ای که به نظر می‌رسه، وقتی در مورد انسان داریم صحبت می‌کنیم، به تجربیات شخصی خودمان رجوع می‌کنیم، چه بخواهیم چه نخوایم.

هر انسان‌شناسی، هر زبان‌شناسی به نوعی انگار خودش را دارد مدل می‌کند در درجه اول و بعداً تجربیاتش به نوعی وارد کار می‌شوند. این‌ها مسائلی هستند که به نظر من تا حالا حداقل می‌شود گفت اگر یک چیزهایی از تئوری Freud را داریم می‌ذاریم کنار، سعی کنیم توجیه بکنیم تو زندگی شخصی‌ش، چه زندگی اجتماعی‌ش چه ویژگی‌هایی وجود داشته که می‌توانند به عنوان مبدأ این انحراف‌ها شناسایی بشوند.

این کار ضرورت ندارد ولی به هر حال به عنوان یک کاربردی از خود تئوری‌های روانکاوی این هم می‌شود در نظر گرفت. سوالی هست بپرسید.