→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۵۰ · نقشهٔ جلسات

بازتاب‌های ناخودآگاه در رفتارِ روزمره

۱۳,۱۲۲ واژه · ۳۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تجلی ناخودآگاه در رفتار روزمره و فعالیت‌های بیداری بررسی می‌شود و علایق کنترل‌نشده، فوبیا و لغزش زبانی به‌عنوان نشانه‌ها مطرح می‌گردند. مراحل رشد آنیما و آنیموس با ارجاع به American Beauty و تیپ‌سازی هالیوود توضیح داده می‌شود. همزمانی معنی‌دار در یونگ و تبادل اطلاعات ناخودآگاه‌ها نیز طرح می‌گردد.

تجلی ناخودآگاه در رفتار روزمره

خب، فکر کنم انتهای جلسه قبل یک بحثی را شروع کردیم در مورد اینکه اطلاعاتی که در ناخودآگاه هست، حالا در هر سطحی از ناخودآگاه، عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاه تا ناخودآگاه شخصی که یک مقدار سطحی‌تره، این‌ها چگونه در رفتارهایی که ما در بیداری و در زندگی روزمره‌مون در واقع نشان می‌دیم، تجلی پیدا می‌کند.

من مثال‌هایی زدم به عنوان مقدمه و الان هم می‌خواهم یک مقدار مثال‌ها را ادامه بدهم. به اضافه اینکه یک مقدار در مورد محدودیت‌هایی که پیش می‌آید وقتی که می‌خواهید یک چنین اطلاعاتی را تحلیل بکنید، یک خورده بیشتر در واقع توضیح بدهم و تذکر بدهم.

ببینید که اساس ایده‌هایی که وجود دارد این است که ما در واقع فرض اصلی‌مون اینه، چه در روانکاوی فرویدی، چه در روانکاوی یونگی، که به هر حال یک چیزی به عنوان ناخودآگاه وجود دارد و رفتارهای غیرارادی ما، اگر رفتار ارادی به معنای مطلق اصلاً وجود داشته باشه، رفتارهایی که خودآگاهی کمتری در آن در واقع دخالت می‌کند یا علایق و افکاری که خیلی خودآگاه و تحت کنترل نیستن، تحت تأثیر آن در واقع تمایلات و محتوای ضمیر ناخودآگاه قرار می‌گیرند. تفاوت از این نظر دو تا تئوری با همدیگر کاملاً مشابه‌ان، تفاوت در این است که شأن آن ناخودآگاه را چه بدونیم.

مثلاً محل یک سری امیال سرکوفته‌ست یا مثلاً فرض کنید یک جور امیال متعالی در آن وجود داره، یک سری اطلاعات حقیقی از درون و بیرون داخل ضمیر ناخودآگاه وجود دارد و الی آخر.

در واقع تفاوت اساسی که بین یونگ و فروید هست در حجم چیزی است که به عنوان ناخودآگاه در نظر می‌گیرن، منشأش فرض کنید، ولی به هر حال هر دو تا تئوری در واقع دارند به ما می‌گویند که یک چیزی تحت عنوان ناخودآگاه وجود داره، این ناخودآگاه شامل یک سری اطلاعات و یک سری در واقع منشأ یک سری رفتارهاییه که هر وقت که شما یک جایی کنترل خودتان را در واقع کنترل خودآگاهی‌تون کم بشه، این اطلاعات و این تمایلات یک جوری به بیرون درز می‌کند.

رویا، اثر هنری و سهم ناخودآگاه

بهترین جاش وقتیه که شما می‌خوابید و خودآگاهی‌تون کلاً خاموش می‌شود. بنابراین تقریباً می‌شود گفت که همه اونچه در رویا می‌بینیم محصول ناخودآگاه ماست. به همین‌طور حالا من فکر می‌کنم قدم بعدی که به طور طبیعی برداشتیم این بود که انسانی که در حال خلق اثر هنریه و تحت مثلاً الهام هنری قرار داره، خودش را در اختیار عواطف و احساساتی قرار می‌دهد که کنترل چندانی را خودش نداره، باید انتظار داشته باشیم که در آثار هنری یک مقدار زیادی در واقع محتوای ناخودآگاه ببینیم که من یک چند جلسه‌ای سعی کردم هم در بعد از اتمام جلسات فروید، هم بعد از جلسه‌ای که جلساتی که در مورد یونگ بود، مثلاً در مورد آثار هنری مخصوصاً سینما یک ایده‌های کلی پیدا بکنید که چگونه می‌شود در واقع محتوای ناخودآگاه را کشف کرد، همان‌طوری که محتوای ناخودآگاه را به اصطلاح معنای رویا را کشف می‌کنیم، می‌شود از همان تکنیک‌ها به نحوی استفاده کرد و در مورد آثار هنری هم بحث کرد.

و من جلسه قبل در واقع یک قدم یک مقدار بزرگ‌تر برداشتم که از صرف آثار هنری به عنوان یک نوع فعالیت خاص انسانی فراتر برویم. طبیعی است که انتظار داشته باشیم که همه‌جا ناخودآگاه در واقع خودش را نشان بده.

فقط با یک تقریب‌هایی، یعنی ممکن است در یک زمینه‌ای شما ببینید که مثلاً در رویا گاهی صددرصد محتوا از ناخودآگاه آمده باشه یا در آثار هنری ممکن است خیلی خیلی درصد بالایی را بتوانید ادعا بکنید که محتویاتتون ناخودآگاه در آن هست و هر چقدر که خودآگاهی بیشتر بشود تو رفتارای روزمره طبعاً سهم ناخودآگاه کم می‌شود ولی نباید انتظار داشته باشیم که کلاً رفتارهایی وجود داشته باشند که صددرصد از خود از خودآگاهی ناشی شدن و بدون هیچ دخالتی از ناخودآگاه.

این‌جوری اگر نگاه کنید بنابراین در همه سطوح فعالیت‌های انسانی باید ناخودآگاه بتوانید پیدا بکنید.

جستجوی ناخودآگاه در فعالیت‌های بیداری

من الان در واقع قدمی که جلسه قبل برداشتیم این است که بیایم یک جاهایی که یک مقدار به خودآگاهی باز شاید نزدیک‌تر هست. ما به عنوان مثال می‌توانیم به تمام فعالیت‌ها و همه محتویات روانی خودمان که کنترلی روش نداریم به طور کامل نگاه کنیم ببینیم کجاها هست و هر جایی که عدم کنترل بیشتری وجود دارد باید انتظار داشته باشیم که محتویات ناخودآگاه بیشتری داریم. مثلاً ما به نظر می‌رسد که کنترل خیلی کمی روی علایق و احساسات خودمان داریم.

یعنی واقعاً اگر شما علایق یک آدم را بررسی بکنید، یک چیزهایی را دوست دارد و یک چیزهایی را دوست نداره، از یک حیواناتی خوشش میاد، از یک حیواناتی خوشش نمیاد، از یک اتومبیلی خوشش میاد، از یک اتومبیلی خوشش نمیاد. این‌ها را در این روند خودآگاه برای خودش ایجاد نکرده بلکه انگار از یک منابعی در واقع این علایق میان که خیلی تحت کنترلش نیست.

علایق کنترل‌نشده و فوبیا

من مخصوصاً می‌خواهم اشاره بکنم برای خاطر اینکه آن حالت عدم کنترل در علایق را ببینید به بیماری‌های روانی که مربوط می‌شوند به ترس‌های غیرقابل کنترل و غیرمعمول، مثلاً از درجه حیوانات. شاید معروف‌ترینش ترس از عنکبوت باشه که شیوع دارد یعنی و از این نظر جالب است.

مثلاً فرض کنید ترس از مار هم خیلی شایع، ولی مار اصولاً جا برای ترسیدن یک مقدار دارد ولی عنکبوت ندارد. یعنی آدم‌هایی که یک جور وحشتناکی از عنکبوت نفرت دارند و می‌ترسن و نمی‌توانند اصلاً عنکبوت را نگاه کنند که من الان اسم بیماری‌شو یادم نیست ولی یک بیماری کاملاً طبقه‌بندی شده‌ست.

خب این نمونه واضحی از یک جور عدم کنترل روی احساسات و علایق و نفرت‌هاست که در یک حالت‌هایی ممکن است به یک وضعیتی برسد بعضی از علاقه‌ها یعنی که حالت وسواس‌آمیز دارند. یعنی یک نفر مثلاً فرض کنید یک جور بیماری‌هایی به اصطلاح فتیشیستی مثل علاقه غیرقابل کنترل مثلاً یک مرد به کفش زنانه یا خیلی چیزها به بعضی از اشیاء که حالت وسواس‌آمیز هم پیدا می‌کند.

ممکن است مثلاً بعضی از آدم‌ها بروند کلکسیون نمی‌دانم یک سری اشیاء عجیب و غریب را که یک جور عجیبی بهش علاقه دارند را جمع بکنند.

یعنی من می‌خواهم بگویم ما مواردی داریم که این علایق و احساسات این شکلی که تو زندگی روزمره ما وجود دارد این علایق و احساسات در یک حدی که از کنترلمون به کاملاً خارج نمی‌شود حالت‌هایی وجود دارد که آن‌قدر عدم کنترل روش وجود دارد و شبیه که رسماً به عنوان بیماری روانی تلقی می‌شود. بنابراین یک جایی که ما به وضوح می‌توانیم محل در واقع کنجکاوی‌مون باشه که محتویات ناخودآگاه را کشف بکنیم، جاییه که علایق کنترل‌نشده‌ای داریم.

کنترل آگاهانه و شرطی‌سازی علایق

من می‌گویم علایق کنترل‌نشده برای خاطر اینکه ما به راحتی می‌توانیم توسط رفتارهای خودآگاه خودمان کنترل کنیم بعضی از علایق خودمان.

می‌توانیم به یک چیزی خودمان را علاقه‌مند بکنیم یا علاقه خودمان را نسبت به یک چیزی کم کنیم. رفتارهایی می‌توانیم از خودمان نشان بدهیم که تغییری در علایق خودمان به وجود بیاریم. بنابراین این شکلی نیست که همه علایقی که ما داریم در واقع از این منابع ناخودآگاه ناشناخته‌ای آمده باشند. مثلاً فرض کنید به طور بدیهی علایق ما تحت تأثیر رفتارهای ما قرار می‌گیرد.

شما اگر از یک چیزی لذت ببری بهش علاقه‌مند می‌شی. بنابراین علاقه‌ای که به یک چیزی دارید حالا هرچه می‌خواهد باشه، این می‌تواند مربوط بشود به گذشته، رفتارهایی که در گذشته انجام دادید. نمونه‌اش هم این‌که هر ملتی غذاهای ملی خودشان را دوست دارند و از غذاهای مثلاً ملت‌های دیگر ممکن است متنفر باشند.

در واقع شما وقتی از کودکی، انسان به‌طور طبیعی از غذا خوردن لذت می‌برد. حالا اگر از کودکی از یک نوع غذاهای خاصی مصرف بکنید و لذت ببرید، خب طبیعی است که به آن‌ها علاقه‌مند می‌شوید. در واقع لذت بردن منشأ علاقه می‌تواند باشه و ما توسط رفتارهای خودمون، خودمان را به بعضی چیزها نزدیک می‌کنیم که ازشان لذت ببریم یا نبریم.

خب، مثلاً شما به یک چیزی که یکی‌یکی، مثلاً فرض کنید، مثلاً فرهنگ، مثلاً کلاً به غذا، مثلاً به همه این علاقه‌هاتون، خانه‌هایی که دارید، به شکل گوناگون. ما مثلاً به موجودات زنده علاقه‌مندیم. خب، به‌طور طبیعی انسان یک جوری به حیات علاقه‌منده، به موجودات زنده خارج از خودش هم به نوعی علاقه دارد.

حالا اگر من از عنکبوت خیلی بترسم، ممکن است یک جوری بتوانم با تمرین و با در معرض عنکبوت قرار دادن خودم یک جوری بهشان علاقه‌مند بشوم. یعنی می‌توانم رفتارهایی از خودم نشان بدهم که بعضی از مثلاً ترس‌های ناخودآگاهم یا بعضی از علایق خودآگاه خودمو حالا به قول شما تحریک بکنم. مهم نیست.

مهم این است که الان میزان علاقه من و نوع علاقه من به اشیاء و موضوعات، علاوه بر یک چیزهایی که ممکن است مربوط به ناخودآگاه من باشه، به گذشته من و رفتارهایی که انجام دادم وابسته است. بله. نه، این دقیقاً همین است دیگر. یعنی من می‌تونم، شما اصلاً کلاً ببینید، یک رشته‌ای وجود دارد که الان خیلی خیلی هم متداوله.

نمی‌خواهم بگویم متأسفانه متداوله، برای خاطر اینکه به نظر می‌رسد که تو این موارد خیلی خوب کار می‌کند. روش‌های درمانی رفتارگرا به‌اصطلاح. این‌ها اصولاً کاری که انجام می‌دهند همین است. شما از یک چیزی می‌ترسید، خلافش رفتار بکنید.

شما مثلاً وسواس دارید، می‌خواهید همه‌اش دستتونو می‌شورید، تمرین بکنید که یک ساعت دستتونو به کثیف‌ترین چیزی که فکر می‌کنید مثلاً در اتاق هست، گرد و خاک زیاد دارد بمالید و بشینید و نرید مثلاً دستتونو بشورید.

و این تمرین‌ها واقعاً مؤثرن. یعنی بله. به‌هرحال این پدیده‌هایی مثل شرطی شدن و اصولاً در واقع نزدیک کردن خود، اینکه آدم خودش را از طریق لذت بردن به یک چیزهایی علاقه‌مند بکند یا برعکس، با رنج کشیدن از یک چیزهایی در واقع علاقه خودش را کم بکنه، این یک چیزی است که خودآگاهانه می‌شود انجام داد.

ما یک کنترلی داریم روی علایق خودمان. ولو اینکه شما مثلاً ممکن است بگویید که یک جور هوشمندانه، علایق اصیلی که منشأش را ناخودآگاهه با علایقی که منشأش در واقع یک جوری رفتارهای گذشته‌ست را شاید بشود تشخیص داد.

مرز علایق اصیل و تجربهٔ گذشته

یعنی علائمی گفت که اینجا مثلاً این آدم، این در هر حال نکته دقیقاً اینجاست که ما به هیچ وجه نمی‌توانیم بگوییم که اگر مثلاً فرض کنید الان در حال حاضر یک آدمی به گربه علاقه‌منده، این حتماً یک معنی ناخودآگاه خیلی عمیقی دارد. و اگر از عنکبوت می‌ترسه، حتماً یک عامل ناخودآگاه خیلی عمیقی وجود دارد.

کاملاً ممکن است در دوران کودکی یک تجربه بسیار بد مثلاً با عنکبوت برایش پیش آمده و حالا این به این دلیل که از عنکبوت متنفر، منزجر، می‌ترسه و این‌جوری نیست که در واقع نشان‌دهنده یک جور روحیات و خلقیات خیلی عمیقی در این آدم باشه. نکته دقیقاً اینجاست که ما وقتی از علایق حرف می‌زنیم، همه علایق واقعاً نشان‌دهنده محتوای ناخودآگاه نیستند.

شاید در اثر تمرین آدم بتواند تشخیص بده که چه جور علایقی در خودش یا چه جور علایقی در دیگران با یک کیفیت‌هایی ظاهر می‌شوند که بیشتر می‌خورد به این که این‌ها را در واقع تعبیر بکنیم به اینکه از ناخودآگاه دارند میان. ولی به هر حال خیلی تفاوت‌ها ممکن است ظریف باشه.

یعنی شما به راحتی نمی‌توانید. مثلاً فرض کنید یک تست طراحی بکنید، علایق آدم‌ها را بپرسید و بعد سعی بکنید در مورد کیفیت ناخودآگاهیشون یک قضاوت‌هایی بکنید. به هر حال علایق و احساسات منبع ناخودآگاه دارند.

اینکه چند درصدش این‌جوری یا نیست، معمولاً ما شما مثلاً فرض کنید دقیقاً اگر یک علاقه‌ای وجود داشته باشه در یک آدم که به گذشته‌اش مربوط نباشه، شما به راحتی بتوانید تشخیص بدهید که این آدم مثلاً فرض کنید اولین باری که یک اصلاً موجودی را دیده بهش یک علاقه خاصی پیدا کرده.

مثلاً فرض کنید یک نفر برای اولین بار در تلویزیون کوآلا دیده، خب تو باغچه خونه‌اش که کوآلا نداشته که مثلاً بگوییم تجربه‌ای با کوآلا داشته.

به هر حال وقتی که به یک چنین موجود عجیب و غریبی که فقط یک جای دنیا زندگی می‌کند و در حیاط و خانه ما نبوده و ما نمی‌تونستیم باهاش ارتباط خاصی داشته باشیم، علاقه‌منده، به فرض اینکه عروسک کوآلا هم در بچگی نداشته، خب این ممکن است یک چنین علاقه‌ای ممکن است منشأ ناخودآگاه داشته باشه و بتوانید با اطمینان بگویید که اینجا یک ماجرایی هست.

به هر حال من مدام فکر می‌کنم تا آخر این جلسه در این موضوع که دارم صحبت می‌کنم هی یک چیزهایی می‌گویم و حرف‌های منفی می‌ذارم برای اینکه به شدت اینجاها جاهایی که آدم می‌تواند دچار توهم و اشتباه بشود.

یعنی فرق می‌کند محتوای رفتار یک آدم در حالت بیداری، علایقش، افکارش با چیزی که در رویا خیلی خالص نمودار مثلاً وضعیت ناخودآگاه ذهنش.

احتیاط در قضاوت از روی رفتار

و من کلاً یک خورده واهمه دارم که این حرف‌هایی که تو مثلاً جلسه قبل شروع کردم، این جلسه دارم ادامه می‌دهم یک دفعه شما بله حالت افراطی پیدا نکند که ما مثلاً هر رفتاری که از آدم‌ها می‌بینیم برای خودمان یک قضاوت‌های الکی بکنیم در مورد اینکه این آدم مثلاً فرض کنید چه کیفی چیزهایی داره، چه ویژگی‌هایی مثلاً در ناخودآگاهش هست و این حرف‌ها.

من مثل مثال‌هایی که من دفعه قبل در مورد اتومبیل و رانندگی و این‌ها زدم، شما در مثلاً یک شهری مثل تهران، حتی اگر آن ویژگی‌های روانی که متناسب با بد رانندگی کردن هست را نداشته باشید، مجبور می‌شوید که بد رانندگی بکنید.

بنابراین در این شهر کم‌کم بد رانندگی کردن تک‌تک آدم‌ها ممکن است دیگر ملاک قضاوت در مورد روحیات خودشان نباشد. ولی کل این رانندگی نشان‌دهنده یک جور روحیه جمعی که حاکم در جامعه هست می‌تواند باشه.

به هر حال معمولاً یک نتایجی می‌شود گرفت ولی نه این‌جور نتایج مستقیمی که فوری بگوییم که بله هرچه که دیدیم انگار که مثلاً طرف این کار را تو رویا انجام داده باشه یا یک چیز به هر حال خالص ناخودآگاه در آن باشه، بخواهیم نتیجه‌گیری بکنیم.

ما به هر حال یک منبع خیلی خوبی از تجلی ناخودآگاه در بیداری، احساسات و علایقی که کنترل‌شده نیستند. خودمان ایجادش نکردیم، سابقه خاصی نداریم.

هرچقدر که بتوانیم چیزهای این‌شکلی را تو خودمان یا دیگران ببینیم، آن‌وقت می‌توانیم در واقع به بعضی از مقتضیات ناخودآگاه پی ببریم.

عادت‌ها و افکار ناخواسته

عیناً همین‌طور عادت عادت‌های رفتاری در یک آدم که غالباً غیر قابل کنترل هم هست برای خیلی از آدما، این‌ها به طور طبیعی باید محتوای ناخودآگاه داشته باشند. یعنی وقتی که یک نفر می‌خواهد یک کاری را نکند ولی می‌کند.

دیگر عادت کرده مثلاً یا دلش نمی‌خواد یک کاری رو، دلش می‌خواهد که یک کاری را انجام بده ولی به نوعی یک مقاومتی در درون خودش می‌بینه، این‌ها هم می‌توانند منشأهای ناخودآگاه داشته باشند. علاوه بر اینکه این‌ها هم به وضوح، به وضوح بیشتری این‌جور عادت‌ها به گذشته ما و تربیت و فرهنگمون در واقع بستگی دارد.

و چیزی که شاید بیشتر از همه این‌ها یک جور در واقع نشانه ناخودآگاهی را تو خودش دارد و فروید هم مثلاً روی این مسئله تأکید می‌کرد، افکاری هستند که به طور ناخودآگاه به ذهنمون می‌رسند و ما معمولاً در همه زبان‌ها وقتی که می‌خواهیم از این افکار صحبت کنیم، یک جوری به طور مجبور به اصطلاح بهشان اشاره می‌کنیم.

یعنی نمی‌گیم که من این فکر را کردم، فکر به ذهنم رسید یا مثلاً انگار از یک جایی آمده. همین عدم کنترل را شما در واژگانی که ما در واقع استفاده می‌کنیم برای اینکه این‌ها را بیان بکنیم، خب همه این چیزها در واقع یک مجموعه‌ای از افکار، اعمال و احساسات، یعنی همه فعالیت‌هایی که در طول روز هم ما انجام می‌دیم، یک نشانه‌هایی از ناخودآگاهی ما را تو خودشان دارند.

طبیعی است که آدم‌ها از نظر میزان کنترلی که روی افکار و اعمال و احساسات خودشان دارن، خیلی با هم متفاوتن. یعنی بعضی از آدم‌ها کنترل خیلی زیادی دارن، در اثر تمرین، اصولاً افکار عجیب و غریب و مثلاً مداومی به ذهنشون نمی‌رسه، یک جوری می‌توانند ساعت‌ها کنترل‌شده فکر بکنند.

همین‌جور دست‌خوش عواطف و احساسات ناشناخته‌ای که مثلاً به شکل امواج همین‌جور بیان و برن، خیلی ممکن است نشن و به هر حال علایق ناشناخته زیادی نداشته باشند. این‌ها در واقع از یک جهتی کنترل روی افکار و علایق و این‌ها نتیجه باز نوع زندگی‌ای که ما انجام دادیم.

هرچقدر که بی‌نظم‌تر مثلاً یک نفر زندگی بکنه، طبیعی است که تو رفتارهاش، تو علایق و احساسات و افکارش یک جور بی‌نظمی به همین معنا که مدام یک چیزهایی انگار آن محدوده کنترلشون را می‌شکنه و بیرون می‌آد، بیشتر دیده می‌شود.

لغزش زبانی و فروید

Freud به همین موضوع در واقع این‌شکلی اشاره می‌کرد که یکی از منابع کشف محتویات ناخودآگاه را لغزش‌های لغوی موقع حرف زدن می‌دونست.

یعنی وقتی که من ذهنم دارد کار می‌کنه، دارم سعی می‌کنم یک خط مشخص فکری را در واقع تعقیب بکنم، از یک واژه‌هایی استفاده بکنم، این در واقع چیزی است که تحت کنترل خودآگاهی من قرار داره، یک دفعه این شکسته می‌شود و یک چیزی می‌زند بیرون که کاملاً خارج از این سیر خودآگاهی منه، به‌طور بدیهی باید فرض بکنیم که این انحراف توسط ناخودآگاه به وجود آمده و بنابراین یک جور علایق مثلاً ناخودآگاه را Freud در این پدیده خب اینکه یک چنین پدیده‌هایی وجود دارن، یعنی در رفتارهای روزمره ما، افکار و احساساتمون، وقتی بیدار هم هستیم، یک جوری در واقع محتویات ناخودآگاه دخالت می‌کنه، فکر می‌کنم کاملاً بدیهیه، از تئوری برمی‌آد که باید این‌جوری باشه و شما کم‌کم همان‌طوری که در مورد آثار هنری وقتی که تئوری می‌گوید که باید این‌جوری باشه، می‌رید بررسی می‌کنید و می‌بینید که تقریباً در هر کار هنری‌ای محتویات ناخودآگاه را می‌شود. کشف کرد، به تدریج می‌توانید در واقع به عنوان یک تأیدی از نسبت به تئوری‌های روان‌کاوان این را هم ببینید.

یعنی به تجربه می‌توانید درک بکنید که بعضی از علایق ناخودآگاه واقعاً یک جور با همان مفاهیم نمادین ناخودآگاه که در مثلاً تفسیر رویا در موردش صحبت می‌کنیم، ارتباط دارند و الی آخر. من می‌خواهم یک چند تا مثال بزنم که بعضی از علایق و رفتارها و این‌ها چطوری در واقع قابل تحلیل هستند.

با فرض اینکه خب این‌ها علایقی هستند که از رفتارها و نمی‌دانم تجربیات گذشته ما خیلی تأثیر نپذیرفتن. یعنی هیچ‌وقت نمی‌شود مطمئن بود. من جلسه قبل، آها بگذارید قبل از اینکه این موضوع را بگم، دو تا تذکر بدهم.

تذکر اول: خرافه از تعبیر نمادین بیداری

یکی همان تذکری که گفتم تا آخر جلسه به‌طور مداوم می‌دم، اینکه واقعاً در این‌جور بررسی‌های اتفاق‌هایی که در واقع در بیداری می‌افته، توسط یک جور مثلاً تحلیل‌های روان‌کاوانه، مثلاً تعبیرهای نمادین کردن و این حرفا، یک منشأ خیلی بدی از در واقع یک جور حالت‌های خرافی پیدا کردن ممکن است در واقع باشه و فکر می‌کنم خیلی از این خرافاتی که در طول تاریخ هم به وجود اومد، یک جوری از همین دیده‌غفلت به کار بردن بعضی از ادراکات مثلاً فرض کنید شبیه مثلاً تعبیر رویا و این‌ها در زندگی روزمره‌ست.

نمی‌دانم هرکی صبر صبر یعنی اینکه مثلاً صبر کن، نمی‌دانم هر اتفاقی که می‌افتد این‌ها را یک جوری معنی کردن، این چیزی است که در خرافات شما می‌بینید دیگر.

خیلی آدم‌ها اگر عنکبوت نمی‌دانم طرفتون اومد، مثلاً چه اتفاقی برای‌تان می‌افتد. یک از این چیزها احتمالاً شنیدید، نمی‌دانم هرکسی به هر حال یک چیزهایی لا‌بد شنیده که بعضی از اتفاق‌ها معنی دارند. اتفاق‌هایی که این مثلاً در به طور عادی در روزمره برای‌تان می‌افته، این‌ها یک جوری نشانه‌هایی هستند که باید یک کارهایی را بکنید، یک کارهایی را نکنید، یک چیزهای درست نیست.

چیزهای غلط است. در عین حالی که حتی یک چنین چیزهایی را با تئوری Jung نمی‌شود رد کرد به طور کلی، ولی درگیری زیاد با این‌جور افکار که برای هر چیزی بخواهیم یک جور معنی و تعبیر پیدا بکنیم، فکر می‌کنم اصولاً به نتیجه خوبی نمی‌رسه.

برای اینکه ما یک روش منطقی تحلیل برای چیزهایی که می‌بینیم داریم که خیلی خوب هم کار می‌کند. حالا یک مواردی ممکن است واقعاً یک معانی و تعبیرهای جالبی هم از بعضی از تجربیات ناخودآگاه شما بتوانید تو رفتارهای مردم یا بعضی از اتفاق‌هایی که می‌افتد ببینید، ولی زیاد در واقع اسیر این‌جور چیزها شدن، فکر می‌کنم که چیز خطرناکیه. این یک نکته.

تذکر دوم: تحلیل دیگران و دخالت

یک نکته خطرناک دیگر اینکه آدم‌ها اصولاً بعضی‌ها یک جور وقتی که روان‌شناسی و روان‌کاوی و این‌جور چیزها را یاد می‌گیرن، بیشتر از اینکه مشغول این باشند که از این چیزهایی که یاد گرفتن و به دست آوردن برای تحلیل خودشان استفاده بکنند که شاید بتونن به خودشان کمک بکنن، همه‌شان می‌خواهند در تحلیل دیگران استفاده بکنند و بعد هم ممکن است بخوان یک استفاده‌هایی بکنند.

و خب این خیلی آره، در واقع یک حالت سوءاستفاده پیدا بکند و من فکر می‌کنم که آن دیگر این کل تئوری‌های مثلاً روان‌کاوی نه فقط اینجا، همه تئوری‌های روان‌کاوی و روان‌شناسی این مشکل را دارند که آدم باید یک مقدار روی این کنترل داشته باشه که واقعاً بیشتر این کنجکاوی را اول در مورد خودش داشته باشه و اگر هم در مورد دیگران کنجکاوی داره، کاملاً با حسن‌نیت و با مثلاً فرض کنید با یک جور نیت خیر باشه و مخصوصاً اینکه حتی اگر به طور قطع یک چیزی را در مورد یک نفر فهمیدید.

حالا مثلاً سال‌ها تجربه کردید و یک جوری مطمئن شدید که بعضی از رفتارها به طور قطع نشان‌دهنده مثلاً بعضی از چیزهای درونی آدم‌ها هست، اگر به یک چنین بینش‌هایی هم دست پیدا کردید، مثلاً اینکه یک دفعه بپرید به سر هر کسی که این را فهمیدید بگویید که آها می‌دونی تو مثلاً چته؟

تو مثلاً در کودکی نمی‌دانم این‌جوری شدی و فلانی و حالا بعد من فکر می‌کنم بیشتر مردم بیچاره می‌شوند اگر یک نفر حتی درست هم بهشان بزنه، فکر می‌کنم اینکه شما اسرار نمی‌دانم درون یک نفر را بهش بگید، برای خودنمایی کردن ممکن است خیلی مناسب باشه ولی برای کمک کردن به دیگران چندان مناسب نیست.

من معمولاً فکر می‌کنم یک رفتار در واقع یک چیز خیلی بدیهی وجود داره، یک مرز بدیهی بین دخالت کردن تو کار دیگران و کمک کردن به دیگران، آن هم این است که کمک فرق بین دخالت کردن و کمک کردن این است که کمک کردن وقتی اتفاق می‌افتد که یک نفر از شما کمک خواسته باشه و دخالت کردن وقتیه که کسی از شما کمک نمی‌خواد، انتظاری هم نداره، دوستی هم ندارد ولی شما دوست دارید که آنجا حتماً کمک کنید.

برای اینکه معمولاً آدم‌هایی که خیلی تو کار دیگران دخالت می‌کنن، حرفشون این است که ما کمک داریم می‌کنیم دیگر. حالا هر چقدر هم بهشان بگویند که آقا ما کمک نمی‌خوایم، لطفاً کمک نکنید، نمی‌شود. حتماً باید کمک را بکنند.

به هر حال من به عنوان چون الان در مورد تحلیل رفتارهای بیداری آدم‌ها داریم صحبت می‌کنیم، فکر می‌کنم که اینجا اولاً قضاوت‌های خیلی سریع و نتیجه‌گیری‌های سریع صددرصد مشکل داره، یعنی فوری نمی‌دانم از تعبیرهای نمادین کردن رفتارهای دیگران معمولاً ممکن است به یک نتایج خیلی نادرستی برسد و از طرف دیگر اصولاً خیلی کنجکاوی کردن در مورد دیگران هم خوب نیست. این دو تا نکته را من می‌خواستم فقط قبل از اینکه ادامه بدهم تذکر بدهم.

بفرمایید. اصولاً ناخودآگاه جمعی که پیش همه هست. بنابراین شما به نوعی اگر چیزی در مورد یک آدم می‌خواهید بفهمید، باید در مورد چیزهای شخصی‌ش بگویید فهمیدید. در واقع آن تحریف‌ها و اتفاق‌های خاصی که مثلاً در وجودش افتاده، این‌ها ویژگی‌های خاص خودشه و البته ناخودآگاه جمعی هم به یک معنایی حالت‌های خاص در آدم‌ها پیدا می‌کند دیگر.

یعنی مثلاً شما می‌توانید در مورد کیفیت آنیما یک آدم یک اطلاعاتی به دست میاره با استفاده از مثلاً شاید علایقش به حیوانات و این می‌تواند بهتان یک بینشی بده که این آدم از نظر مثلاً آدم آنیما می‌گویم آنیما آدم منظورم آنیما یک مرده و شما می‌توانید از مثلاً فرض کنید این اطلاعاتی که به دست می‌آری یک جوری در واقع درک بکنید که این الان احتمالاً شاید بعد از مشکلات خانوادگیش برمی‌گردد به یک جور اختلال‌هایی که در مورد آنیما دارد.

آنیما، American Beauty و شخصیت‌پردازی

خب این آنیما خلاصه یک چیز ناخودآگاه جمعیه که منتها ورژن‌های مختلفی که پیدا می‌کند مثل حالت‌های تحریک شده یک چیز اصلیه در واقع مثلاً فرض کنید آنیما هم مثل هر چیز دیگه‌ای می‌تواند دچار فیکساسیون بشود مراحل رشد خودش را طی نکند شما به راحتی مثلاً من یک بار حالا که این بحث شد یک بار یک اشاره‌ای کردم به آن فیلم معروف American Beauty که به این مناسبت بهش اشاره کردم که شما وقتی که یک اثر هنری می‌خواهید در واقع خلق بکنید که به شدت علایق خودتان را و آن چیزی که دوست دارید دنیا این‌جوری باشه را یک جوری نمایش بدهید مثل اینکه آرزوهای خودتان را در واقع به نمایش در بیاورید آن وقت اثر دچار یک سری ناهماهنگی‌های ذاتی می‌شود.

کرده خودمو بهتر می‌فهمم. من آن چیزی که در واقع در مورد آن فیلم به طور خاص اشاره کردم این بود که شخصیت زن آن فیلم که طراحی شده برای اینکه تحقیر بشود شخصیت بسیار ناهماهنگیه و هنرپیشه‌ای هم که بازی کرده با تمام تلاشی که کرده که خوب بازی بکند ولی اصلاً شما در هر صحنه می‌بینید که این زن انگار یک شخصیت جدیدی دارد آن یک یک دستی که باید یک شخصیت در اثر هنری داشته باشه را ندارد.

معمولاً در یک ویژگی خیلی مهم یک شخصیت در یک داستان این است که یک جور حالت یک دستی داشته باشه یعنی شما بعد از یک مدتی وقتی باهاش آشنا شدید بتوانید رفتارها و حالت‌هاشو تا حدودی پیش‌گویی کنید و اگر یک شخصیتی تا آخر یک داستان به طور مداوم دارد شما را به تعجب می‌ندازه یعنی هر دفعه یک رفتاری می‌کند که ازش انتظار نداری به غیر از اینکه نویسنده اصولاً وجه اصلی این شخصیت را همین بخواهد نشان بده که معمولاً این‌جوری نیست خب به نظر می‌رسد که این یک جور ضعف در واقع شخصیت‌پردازیه. معمولاً شخصیت‌های بگذارید حالا من باز این حرفو که زدم به یک نمونه خیلی خاص اشاره بکنم.

یکدستی شخصیت در داستان

ببینید جالب‌ترین شخصیت‌ها در داستان‌ها شخصیت‌های عجیب و غریبی هستند که بعد از یک مدتی برای شما رفتارشون پیش‌بینی‌پذیر می‌شود. یعنی اگر من یک مثلاً فرض کنید شخصیت کارمند درست بکنم که رفتارش به این معنی قابل پیش‌بینیه که هر روز صبح از در خونه‌اش درمیاد می‌رود سر کار و می‌شینه پشت میزش و بیشتر اوقاتش هم به جدول حل کردن و چای خوردن می‌گذره و بعد هم برمی‌گردد می‌آید خانه و همین‌جور تا آخر داستان هم همین‌جور برود و بیاید و خیلی قشنگ هم می‌شود این شخصیت را پیش‌گویی کرد این که خب اصلاً چیز جالبی نیست.

ولی یک نمونه خیلی جالب که تو ذهن من هست یک فیلم خیلی معروف وجود دارد نسبتاً قدیمی دهه هفتادی به اسم راننده تاکسی که نمی‌دانم حالا چقدر چیز هست به اصطلاح نمایش داده شده معمولاً از این فیلم‌هایی که تو دانشگاه‌ها شاید قابل نمایش هم باشه. عجیب و غریب‌تر از شخصیت اصلی این فیلم راحت نمی‌شود گیر آورد.

یعنی آدم نزدیک به دیوانگی که دیوانه‌وارترین رفتار ممکن را هم از یک جایی به بعد فیلم نشان می‌دهد ولی اینقدر این شخصیت خوب پرداخته شده که شما تعجب نمی‌کنید که مثلاً یک جایی تو فیلم تصمیم می‌گیرد که کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا را بکشه در حالی که یک راننده تاکسیه.

برای خاطر اینکه یک جوری یک شخصیت خیلی زنده خوب پرداخته شده‌ست دیگر. دقیقاً نقطه مقابل مثلاً آن شخصیت خاصی که در تو آن فیلم American Beauty می‌گویم که طرف با تب و وجود دارد سعی می‌کند که یک جوری این آدمو بد نشان بده و بنابراین در هر صحنه یک جوری رفتار بد را در واقع انگار دارد بهش تحمیل می‌کند و این یک جور باعث عدم هماهنگی کل رفتارش دارد می‌شود.

خب شما بگذارید نقطه به هر حال این است دیگر شما در از طریق رفتارهای یک آدم ورژن‌های خاصی که ناخودآگاهیش در واقع پیدا که در ناخودآگاه جمعی‌اش آنیما به عنوان یک آرکتایپی که تو ناخودآگاه جمعی قرار دارد در آدم‌ها یادتون باشه ناخودآگاه جمعی و آرکتایپ‌ها مثل مدام تاکید بر این است که مثل ظرف‌ان و شکل می‌گیرند و یک چیزهایی را در واقع به وجود می‌آرن.

این شکلی نیست که مثلاً آنیما یک تصویر مشخصی باشه در همه آدم‌ها. آنیما یعنی ظرفی که در وجود همه مردها هست و در آن تصویر انگار یک زنی بازتاب پیدا می‌کند. در این دیگر می‌شود یک جوری در حیطه شخصی آدم‌ها که حالا آنیماشون چه چیزی را در خودش پذیرفته. بنابراین شما در رفتارهای یک انسان به طور معمول کنجکاوی نمی‌کنید ببینید این آدم آنیما دارد یا ندارد.

که یک آرکتایپ آنیما یک جوری تئوری بهتان می‌گوید که در همه جا وجود دارد. فقط چیزی که کنجکاوی شما را در واقع می‌تواند تحریک بکند و مطالعه‌اش بکنید این است که آنیما در این آدم تو چه مرحله‌ای قرار دارد و این را می‌شود واقعاً تشخیص داد که آدم‌ها چه جوری مثلاً فرض کنید تو این زمینه چقدر تکامل پیدا کرده هستند.

مراحل رشد آنیما و آنیموس

من مثال روشنش را اصلاً به همین دلیل شروع کردم اسم فیلم American Beauty را بردم. شما یک مرد آنجا در واقع شخصیت اصلی فیلم یک مردیه که تو سن میانسالی عاشق همکلاسی دختر خودش شده.

شما وضعیت آنیمای این آدم را خب یک مرد ۴۰ و چند ساله‌ای که عاشق یک دختر مثلاً ۱۵، ۱۶ ساله‌ای می‌شه، خب این یک جور دچار عقب‌افتادگی آنیماست دیگر. آنیماش در یک مرحله‌ای مثل اینکه در سن نوجوانی جوانی خودش دچار فیکساسیون شده و رشد نکرده و طبیعی است که چنین آدمی با همسر خودش تو زندگی خانوادگی خودش هم مشکل داشته باشه.

مثلاً شما از روی علایق آدم‌ها من حالا این مثال‌ها را نمی‌خواستم الان مطرح بکنم ولی به طور خیلی ساده شما از روی علاقه آدم‌ها به هنرپیشه‌های سینما می‌توانید یک اطلاعاتی پیدا بکنید در مورد اینکه این‌ها تو چه وضعیتی از نظر مثلاً آنیما و آنیموس هستند. ببینید از جنس مخالف هر هنرپیشه‌ای نه به معنای واقعی کلمه، مخصوصاً سینمای هالیوود تکنیکش این است به خود فعل گذشته به کار می‌برم.

تکنیکش این بود. الان یک خورده این کنار رفته ولی شما تا دهه مثلاً ۵۰، ۶۰ که به وضوح به طور کامل تکنیکشون این بود که از یک هنرپیشه یک تیپ شخصیتی می‌ساختن و دیگر آن آدم همان تیپ را بازی می‌کرد و این یک جور تضمینی می‌کرد که مثلاً فیلم‌هایی که تولید می‌شود فروش بروند.

یعنی مثلاً فرض کنید آدم‌ها می‌رفتن سینما که Marilyn Monroe را نگاه کنند و همیشه دوست داشتن همان چیزی که تو Marilyn Monroe برای‌شان در واقع آن شخصیت خاصی که آنجا برایش ساخته شده بود همان را ببینن. اگر یک دفعه می‌رفتن در فیلمی می‌دیدن مثلاً Marilyn Monroe تو این نقش کاملاً متفاوتی دارد بازی می‌کند شاید خوششون نمی‌اومد.

بنابراین حالا الان خب یک خورده شاید سینما از این نظر تغییر کرده که خیلی از هنرپیشه‌های بزرگ تن نمی‌دن به اینکه در یک تیپ مشخصی در واقع قالب‌گیری بشوند. بعضی‌ها اصلاً تلاش می‌کنند که همه‌اش این قالب‌هایی که برای‌شان ایجاد می‌شود را بشکنن. ولی همچنان سینمای آمریکا دنبال یک چنین تیپ‌سازی‌هایی هست.

مثلاً فرض کنید حالا فرماندار کالیفرنیا Arnold Schwarzenegger خب یک تیپ مشخصی از آدم‌هایی که در هالیوود طراحی شدن خب به دلیل یعنی رفتن یک چنین موجوداتی را می‌خواستن. این Arnold را به عنوان قهرمان مثلاً پرورش اندام دنیا آوردن. حالا تبدیلش کردن به یک هنرپیشه‌ای که تقریباً همیشه یک نقش را بازی می‌کند دیگر.

حالا ممکن است انسان باشه یا ربات باشه ولی به هر حال خیلی فرق نمی‌کند. و همچنان هم به هر حال هالیوود به این طراحی شخصیت‌ها و بازیگرها را در شخصیت‌های جای انداختن ادامه می‌دهد و نه به آن شرکتی که شاید ۳۰ سال پیش این کار را انجام می‌داد.

تیپ‌سازی هالیوود

شما از روی علاقه مثلاً آدم‌ها به هنرپیشه‌ها خب اطلاعاتی پیدا می‌کنید در مورد نوع مثلاً یک رشد آنیما و آنیموس یک مراحلی دارد. مثلاً اولین مرحله‌اش یک جوری حالت‌های خیلی جسمانی دارد. مثلاً اگر یک زنی به هیکل و مثلاً فرض کنید چیزهای جسمانی یک مرحله علاقه‌مند باشه، یک جوری آنیموسش در این مراحل خیلی مقدماتیه.

تا حالا مثلاً مراحل بالاتر که عرض رشد آنیموس میشه، تصور کنید. بنابراین یک زنی که مثلاً عاشق در مثلاً این دختری که تمام در و دیوار اتاقش عکس Arnold Schwarzenegger و این حرف‌هاست، شما چیزی در مورد این آدم می‌فهمید. واقعاً در مورد وضعیت آرکتایپ مثلاً آنیموسش یک چیزی می‌فهمید، دچار عقب‌افتادگی آنیموسه.

و بگذارید حالا من باید یک نکته‌ای که الان یادم افتاد بگویم.

چهرهٔ baby face و علایق نوجوانان

یک مقاله‌ای من یک بار خواندم که چرا همیشه در هالیوود در حداقل ۳۰، ۴۰ سال اخیر همیشه یک تیپ هنرپیشه‌های مرد به اصطلاح baby face وجود دارد. مثلاً مثل مثلاً Brad Pitt، Johnny Depp و همین‌طور این‌ها که پیر می‌شن، آدم‌های دیگر پیدا می‌کنند که جاشون را بذارن.

تا حدودی Alain Delon شاید یک موقعی این‌جوری بود. نمی‌دانم حالا من نمی‌خواهم خیلی هنرپیشه‌ها را وقتی یادم بیاید که کیا این‌جوری بودن، کیا نبودن. ولی به نظر می‌رسد یک چیزی استاندارد شده در هالیوود که همیشه این تیپ را در واقع داشته باشه.

و تو آن مقاله توضیحش این بود از نظر روانی که دخترهای نوجوان مثلاً تین‌ایجر قبل از اینکه به یک به اصطلاح واقعاً وارد دوره بلوغ بشن، در عین حالی که جذب جنس مخالف می‌شن، در عین حال واهمه هم دارند از مردها به طور کلی.

و دقیقاً در آن سن و سال مردی که خیلی حالت مردانه نداشته باشه چهره‌اش، می‌تواند مورد علاقه دخترها در آن حالت ترنزیشن باشه و به شدت این شخصیت‌هایی مثل Brad Pitt و نمی‌دانم Johnny Depp و این‌ها مورد علاقه دخترهایی هستند که هنوز خیلی به اصطلاح رشد نکردن.

بنابراین چون هالیوود یک صنعت سینما را در واقع می‌خواهد همیشه رونقش را حفظ بکند و می‌خواهد برای تمام علایق و افکار، یعنی اگر یک یک جور علایقی میلیونی وجود داشته باشه، میلیون‌ها نفری علایق مشترک داشته باشن، حتماً کشف می‌شود در هالیوود و یک جور در واقع موضوعات یا هنرپیشه‌ها، تیپ‌ها، چیزهایی برایش ساخته می‌شود.

اینکه حالا من این را به این دلیل به یادم افتاد که اگر حالا یک زنی در سن ۵۰ سالگی به Johnny Depp علاقه‌مند باشه، این دقیقاً مثل همان تیپ شخصیتی مثلاً American Beauty که به جای اینکه مثل اینکه رشد نکرده، هنوز یک جورهایی یک نشانه‌هایی از واهمه نسبت به دنیای مردانه، عدم آشنایی با دنیای مردانه و این‌ها در آن هست.

و به هر حال شما از علایق مردم به هر چیزی می‌توانید در واقع یک چیزهایی بفهمید با احتیاط اینکه ممکن است گذشته‌شون در این علایق در واقع تأثیر داشته باشه.

جواب سؤال شما از این نظر مثبته که ما معمولاً دنبال کشف ویژگی‌های افراد هستیم، بنابراین به آن ایده‌های کلی ناخودآگاه جمعی به یک معنایی توجه نداریم دیگه، به تحریف‌هایی که انگار صورت گرفته یا اینکه هر چیزی تا چه مرحله‌ای از رشد خودش پیشرفته توجه می‌کنیم.

من جلسه قبل مثالی زدم، من هر دفعه بیشتر در واقع بیان کردن این است که چگونه از تکنیک‌های تفسیر رؤیای یونگی می‌شود استفاده کرد، الان تو یک چنین فازی از بحث‌های خودمان هستیم.

بنابراین بیشتر علاقه دارم که مثال‌هایی بزنم که اطلاعاتی که به دست می‌آریم از وجه نمادین اشیاء و موضوعات باشه، نه مثل این حرف‌هایی که الان در مورد مثلاً فرض کنید علاقه به هنرپیشه و این‌ها زدم که خیلی چیزهای روتین‌تری هستند و نیازی به تئوری مثلاً یونگ ندارد که شما این‌ها را بفهمید.

مثلاً این مقاله‌ای که من می‌گویم در مورد هنرپیشه‌های baby face هالیوود خوندم، فکر کنم نویسنده مقاله اصلاً روحش خبردار از تئوری‌های روان‌کاوی هم نیست، این حرف اصلاً احتیاجی به روان‌کاوی ندارد که شما این چیزها را بفهمید. خیلی ساده می‌توانید در واقع یک چنین تحلیلی را ارائه بدهید.

اتومبیل، کریر و نماد شغل

من اولین مثالی که فکر می‌کنم جلسه قبل شروع کردم در موردش صحبت کردم، می‌خواهم حالا یک خورده بسطش بدم، این بود که در علاقه آدم‌ها به اتومبیل و نحوه رانندگی کردن‌شون اطلاعاتی هست در مورد نگاه‌شون به مسائل شغلی و نحوه مثلاً فرض کنید در واقع رانندگی کردن‌شون به معنای اینکه تو کریر خودشان دارند چه کار می‌کنند.

یعنی اگر این فرض را بپذیرید که اتومبیل یک جوری از نظر نمادین ما می‌دانیم که در رؤیاها کریر را نشان می‌دهد و از طرف دیگر هرجور رفتاری که ما وقتی پشت اتومبیل میشینیم اگر در رویا ازمون سر بزند به نوعی نشان‌دهنده نحوه رفتارمون در زمین‌های شغلیمونه. بنابراین این اطلاعات ناخودآگاه به طور طبیعی می‌تواند در حالت خودآگاه هم تبدیل به یک سری علایق کنترل‌نشده بشود.

من فکر می‌کنم یادم نیست چقدر در مورد این مثال دفعه قبل صحبت دادم. مثلاً فرض کنید علاقه به اتومبیل‌های بزرگ یک جور نشان‌دهنده شما دقیقاً این‌جوری فکر کنید دیگر این تکنیکی که داریم ازش استفاده می‌کنیم این است. اگر من تو رویا ببینم که سوار یک اتومبیل خیلی بزرگی شدم مثلاً یک اتومبیل استیشن این نشان‌دهنده چیه؟

نشان‌دهنده مثلاً فرض کنید این است که یک کریری خیلی پیشرفته‌ای انگار دارم پیدا می‌کنم بزرگتر از یک کریر بزرگ، کریری که یک جوری مثلاً فرض کنید شما وقتی پشت یک اتومبیل استیشن می‌شینید یک جوری نسبت به اتومبیل‌های دیگر از نظر ارتفاع بالاترین تسلط دارید به هر حال سوار یک چیزی بزرگتر هستید.

و بنابراین حالا در بیداری آدمی که سوار یک اتومبیل بزرگ شده این لزوماً معنایش این نیست که این آدم شغلی داره، کریری دارد که نسبت به دیگران برتری دارد بلکه نشان‌دهنده این است که این می‌خواهد که این‌جوری باشه.

علاقه به یک اتومبیل خیلی بزرگ که بعضی آدم‌ها به طور وسواس‌آمیز این‌جور علایق دارند خب نشان‌دهنده اهمیتیه که به شغل میدن، میزان توجهی که مثلاً به گسترش و بزرگ شدن شغل خودشان دارند می‌دهند و عوضش آدم‌هایی که نسبت به اتومبیل خودشان مثلاً فرض کنید خیلی چنین وسواسی ندارند.

مثلاً بعضی از آدم‌ها دقیقاً این‌جوری فکر می‌کنند که اگر یک اتومبیل کوچیک داشته باشند آن‌وقت جای پارک بهتر گیر میارن، می‌توانند از مثلاً لابه‌لای اتومبیلا راحت‌تر رد بشوند.

کاملاً می‌توانید در این‌جور بینش نسبت به اتومبیل یک جوری رفتار شغلی آدمو احتمالاً حدس بزنید. آدم این‌جوری نیست که دنبال مثلاً اگر مغازه‌ای داشته باشه حالا دلش بخواهد مغازه‌اش دو دهنه بشه، بعد نمی‌دانم سه دهنه بشه، بعد همه بازار را مثلاً ببنده.

یا بدتر از این، یا بهتر از این، من نمی‌خواهم بگویم این بد و خوبیش واقعاً بستگی دارد که حالا طرف چه جور رفتارهایی از خودش نشان بده. فکر کنید آدم‌هایی که یک جور شیفته خلبانی هستند و اصلاً دوست دارند که واقعاً به معنای واقعی کلمه مثلاً هواپیمای تک‌موتوره داشته باشن، برای خودشان بروند مثلاً در آسمان بگردن و این حرف‌ها.

چون هر نوع وسیله نقلیه‌ای می‌تواند نشان‌دهنده کریر باشه احتمال زیاد این آدم‌ها یک جور بلندپروازی‌های شغلی خاصی هم ممکن است داشته باشند در عین حال من واقعاً نمی‌خواهم این فکر می‌کنم اینجا خیلی معنی‌ها از حالت شغلی ممکن است بیرون‌تر برود برای خاطر اینکه با مثلاً فرض کنید یک هواپیمای تک‌موتوره پریدن در عین حال یک جوری میل به فرار از حالت‌های ازدحام و چیز هم وجود دارد.

یعنی به معنای شغل و رقابت شغلی به معنای واقعی کلمه دیگر نیست. ممکن است در واقع یک جور نشان‌دهنده خیال‌پردازی‌های شغلی باشه. مثل اینکه یک آدمی می‌خواهد که به یک اهداف خیلی بلندی برسه، خیلی سریع هم برسد در عین حال هیچ مزاحمی هم نداشته باشه.

یک چنین آدمی ممکن است برود دنبال به طور ناخودآگاه جذب این بشود که مثلاً فرض کنید با کایت، نمی‌دانم با هواپیمای تک‌موتوره و این‌جور چیزها مسافرت بکند.

به هر حال نوع علاقه‌ای که آدم‌ها به اتومبیل دارند و رفتاری که با اتومبیل خودشان می‌کنند لینک دارد به طور طبیعی با رفتارهای شغلی‌شون با همان تعریفی که کاملاً ممکن است بعضی صفات اکتسابی باشند در یک آدم و یک جورهایی در واقع نشان‌دهنده چیز خیلی عمیقی در آن نباشد.

اندازه و تمیزی اتومبیل

مثلاً آدم‌هایی که خیلی اتومبیل‌هاشون تمیزه و برعکس آدم‌هایی که به تمیز بودن اتومبیل‌شون هیچ اهمیتی نمیدن. گاهی ممکن است یک آدم خیلی ببینید لباساش تمیزه ولی اتومبیل‌شون آن‌قدر مثلاً بهش اهمیت نمی‌دهد و برعکس.

آدم‌هایی که لباس‌های خیلی جالبی ممکن است نپوشن ولی یک دفعه می‌بینید اتومبیل‌شون یک اتومبیل آخرین سیستم برق می‌زند و این حرف‌ها. بالاخره در رفتار ما در مورد رانندگی اتومبیل یک اطلاعات به طور معمول هست اگر احتیاط بکنیم و این دچار شما به علاقه عجیب آمریکایی‌ها به اتومبیل‌های بزرگ و پهن که اگر بشود نزدیک کشتی مثلاً باشند بهتر این یک چیزی از فرهنگ آمریکا تو این نوع علاقه به اتومبیل‌های بزرگ هست.

برعکس به ایتالیایی‌ها نگاه کنید ایتالیایی‌ها نه به دلیل فقر اصلاً یک جوری به نظر می‌رسد که خیلی من حداقل در یک دورانی تا دهه ۷۰ ۸۰ فکر نمی‌کنم اتومبیل‌هایی با عرض بیشتر از یک متر تولید کرده باشند همیشه اتومبیل‌های خیلی کوچیک تولید کردن حالا البته الان واقعاً شرکت فیات شرکت خیلی پیشرفته‌ای همین‌جور اتومبیل می‌زند.

اصلاً ژاپنی‌ها اتومبیل‌های خیلی بزرگ و می‌زنند برای خاطر اینکه تو بازار آمریکا به فروش برسد. هنوز برای آمریکایی‌ها این علاقه به اتومبیل بزرگ را حفظ کردن. دقیقاً مثلاً آن مدل‌هایی از تویوتا خیلی در آمریکا فروش رفته که خیلی بزرگ بوده. مثلاً این کمری را اصولاً ژاپنی‌ها برای بازار آمریکا زدن و خیلی موفق بود تقریباً این‌ها را نمی‌دانم یک سال‌هایی فکر می‌کنم پرفروش‌ترین اتومبیل آمریکا بود.

بازگشت به جوانی در American Beauty

در کوچک بزرگ بودن اتومبیل علاقه داشتن به نه ها بگذارید مثلاً در همان فیلم آمریکایی هم بیوتی که جالب است که چقدر قشنگ مثال می‌شود پیدا کرد در عین حالی که این آدم دچار یک تحولاتی شده از دوره میان‌سالی‌ش انگار دارد یک جور بازگشت به کودکی را دوباره تجربه می‌کند همسرش را می‌خواهد ول بکند برود نمی‌دانم با هم‌کلاسی دوست خودش مثلاً رابطه برقرار بکند یکی از کارهایی که می‌کند این است که اتومبیل‌شون را می‌فروشه فکر کنم اتومبیل‌ش هم این است اتفاقاً و می‌رود یک فایربِرد می‌خره فایربِرد دهه.

۷۰ که خب این البته در فیلم کاملاً نشان‌دهنده همان بازگشت به دوران جوانی نوجوانی و جوانی‌شه که هر علاقه‌ای که انگار در دوران نوجوانی داشته

و بهش نرسیده به نوعی انگار می‌خواهد حالا جبران بکند و بهش برسد و اینکه آن اتومبیل را مثلاً به آن قیمت فروخته و رفته یک اتومبیل مدل قدیمی خیلی جوانانه خریده این آگاهانه در واقع نویسنده این را به عنوان یک نماد در اینکه تحول روحی این آدم را درک بکنید استفاده کرده و مطمئناً اگر تو زندگی روزمره هم شما یک چنین رفتاری از یک آدم ببینید همین تعبیر را باید ازش بکنید.

اگر یک آدمی مثلاً فرض کنید الان زن‌تی‌های خودش را بفروشه برود نمی‌دانم پیکان جوانان یا بی‌ام‌و ۲۰۰۲ بخره خب این یک جورهایی نشان می‌دهد که مثلاً اگر آدمی ۵۰ ۶۰ ساله‌ای باشه این نشان می‌دهد که یک جوری انگار دارد برمی‌گردد به علایق ۱۸ ۱۹ سالگی خودش رفته در عالم جوانی.

حالا به هر حال ما علاقه‌های کنترل‌نشده‌ای که در مورد اتومبیل و اتومبیل‌سواری و اون‌جور چیزها داریم می‌تواند یک منبع اطلاعات باشه برای بعضی از ویژگی‌هایی که در زمینه‌های شغلی داریم. خواهش می‌کنم. خب بگذارید من نمی‌خواهم این بحث را خیلی ادامه بدهم یعنی هی مدام مثال‌های مختلف بزنم برای خاطر اینکه فکر می‌کنم با یک دو سه تا مثال شما ایده کلی را در واقع درک می‌کنید دیگر.

اگر مثال بیشتر بخواهم بزنم بیشتر به این من دلیل که آن ابهام‌هایی که ممکن است وجود داشته باشه را سعی کنم بگویم که چه جوری می‌شود رفع کرد یا کجاها می‌شود بیشتر مطمئن بود که این‌ها معنی ناخودآگاه دارند یا ندارند.

وگرنه شما الان تمام لیست نمادهایی که مثلاً بلدید را می‌توانید جلوی خودتان بگذارید و سعی کنید بفهمید که علاقه در حالت بیداری به مثلاً فرض کنید فلان حیوان احتمالاً چه چیزی را دارد نشان می‌دهد. اگر یک مردی از عنکبوت به طور و عجیبی بترسه باید حدس بزنیم که این آدم چه مشکلی ممکن است تو زندگی خودش داشته یا داشته باشه.

نماد حیوانات و گربه

خب بیاید در مورد حیوانات مثلاً اگر یادتون باشه حیوانات به طور مشخص یک در واقع منبع نماد ناخودآگاه خیلی غنی هستند. خیلی از صفات و ویژگی‌های روانی به صورت حیوانات در واقع یک جوری قابل نمادگذاریه و در ناخودآگاه جمعی یک چنین نمادهایی وجود دارد.

یعنی سگ و گربه و نمی‌دانم گربه‌سانان، حشرات، این‌ها هر کدومشون به نوعی در واقع یک چیزهایی را نشان می‌دهند. مثلاً گربه یادتونه که نماد چه چیزی است به طور معمول؟ نماد زن، نه به طور کلی دیگر از ویژگی‌هایی، ویژگی‌های خاصی در زن‌ها با مثلاً گربه می‌تواند نمادین باشه.

گربه از این جهت نماد خوبی برای بعضی از ویژگی‌های زنانه هست. فکر کنم یک بار من اصلاً نماد حیوانات چون صحبت کردم. مثلاً از نظر تمیز بودن، ناز و ادا داشتن، مثلاً یک ویژگی‌هایی در گربه به طور معمول هست که این‌ها منطبق با بعضی از ویژگی‌هایی که در زن‌ها هست و در مردها نیست.

شما دقیقاً از روی علاقه‌ی یا نفرت مرد از یک گربه ممکن است بتوانید پی ببرید که نسبت به آن ویژگی‌های خاص زنانه، عکس‌العملش احتمالاً چیست. باز با فرض اینکه این علایق، علایق نیستند که در فرهنگ به وجود آمده باشند.

ممکن است در یک خانواده یا یک فرهنگ گربه منفور باشه یا مقدس باشه مثل فرهنگ مصر باستان و دیگر ارتباطش با آن معنای ناخودآگاهش گم بشود. چون در فرهنگ یا در زندگی شخصی واقعی فردی، تجلی پیدا کرده. حالا این به هر حال این نکته هست دیگر.

گربه را دم حجله کشت

من قبلاً فکر می‌کنم تو همین کلاس یک موقع اشاره کردم که به هیچ وجه این ضرب‌المثل، ضرب‌المثل بی‌معنایی، بی‌معنایی نیست و دقیقاً معنی ضرب‌المثل همین است که می‌گویند گربه را باید دم حجله کشت.

یعنی فرهنگ سنتی ما به مردها توصیه‌اش این است که آن بخش گربه‌ای زن را در اسرع وقت نابود بکنید. که دیگر بخواهد حالا نمی‌دانم ناز و ادا داشته باشه و نمی‌دانم از این کارا بکند دیگر تکلیفش را از همان اولین لحظه زندگی مشترک بدونید.

که خب این خیلی وحشتناکه دیگر برای خاطر اینکه دقیقاً یک جنبه‌ای از روان زنانه این شکلیه و اینکه یک سنتی به شما تحکم بکند که این را از بین ببر و میدون نده مثلاً به اینکه زن یک چنین رفتارهایی از خودش نشان بده، مثل این است که نه به طور کلی مردها همه زن را انگار نمی‌خوان دیگر. در فرهنگ سنتی یک لیستی از وظایف و ویژگی‌های خاص هست که آن‌ها مد نظره.

بقیه را باید همه را مثلاً شاخه‌های دیگر را باید کلاً ببری، یک قسمت‌هایی را از ریشه کند. به هر حال توصیه این است که قسمت‌های گربه‌ای زن را ریشه‌کن بکنید در اسرع وقت. اگر شده با هر جور به اصطلاح رفتار خشن و این‌ها باید این کار انجام بشود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. ببخشید. زن‌هایی که آها زن‌هایی که از گربه بدشون می‌آید هم می‌توانند به هر حال به همان ویژگی‌های گربه در واقع ربط داشته باشند. مثل یک عکس‌العملی نسبت به یک بخشی از وجود خودشان. من یک خورده سؤال پیچیده است که اگر زن از گربه بدش بیاد، بگذارید من خیلی کنجکاوی‌برانگیزم هست. نه خیلی یک حقیقتش.

چون زن گربه یک نماد زنانه است، طبعاً آدم بیشتر به این فکر می‌کند که مردها حالا رفتارشون با این بخش زنانه چیست. اینکه یک زنی حالا نسبت به یک جور رفتارهایی که به طور طبیعی زنانه باید باشند عکس‌العمل بدی نشان بده، من کلاً احساسم این است آن مقدار معنایی که برای مرد دارد را احتمالاً ندارد.

مثل این است که زنا از گربه هم خوششون بیاد، خیلی چنین بگذارید من همین‌جوری حدس بزنم دیگر. واقعاً من در مورد مردها می‌توانم بگویم این را تجربه هم دارم که واقعاً یک تطابقی بین این علاقه نسبت به مثلاً فرض کنید گربه یا نفرت از گربه با یک جور رفتارهایی نسبت به بعضی از ویژگی‌های زنانه دیدم.

هرچند که این‌ها خیلی می‌تواند مبهم باشه، خیلی می‌تواند در واقع تحت تأثیر شرایط زندگی آدم‌ها باشه، ولی من همین‌جور حدس اولیه‌ام بدون اینکه تجربه‌ی خاصی در این مورد داشته باشم این است که اگر یک زنی توسط فرهنگ یا خودش شخصاً آن بخش گربه‌ای خودش را سرکوب بکنه، آن‌وقت به طور طبیعی نسبت به رفتار گربه‌ای در موجودات دیگر هم باید با نفرت برخورد بکند. بنابراین

احتمالاً شاید بشود نتیجه گرفت که اگر یک چنین نفرت خاصی نسبت به گربه یک نفر داشته باشه، معنایش این است که دچار یک جور اختلال‌های رفتاری از آن نظر هست.

و ما در فرهنگ خودمان فکر می‌کنم کلاً همان‌طوری که مردم می‌خواستن که گربه را دم حجله بکشن، این فرهنگ خوبیش این است دیگه، لازم نیست که تو زندگی شخصی یک آدم حالا شما یک آدم خاصی بیاید دخالت بکند و آن گربه را بکشه.

اصلاً فرق بین مردسالاری مدرن با سنتی‌ش این است که مرد به معنای واقعی کلمه در مورد زدن یک چیزهایی را اعمال می‌کرد، همین‌طور که داریم پیش می‌ریم، این چیزهایی که قرار است اعمال بشود دارد تبدیل می‌شود به پدیده‌های فرهنگی.

بنابراین ما الان تو فرهنگ خودمان به تعبیر فرهنگی‌مون دست دادیم که گربه را قبل از ازدواج و قبل از اینکه اصلاً یک دختری تجربه‌ای با دنیای مردونه داشته باشه، سر می‌بریم.

فکر می‌کنم اکثر زن‌ها به هر حال که این فشار هستند در سراسر دنیا، فکر می‌کنم ویژگی‌های گربه‌ای‌شون کمتر شده. من یک بار یک رویای خیلی جالبی دیدم خودم که در تمام مثلاً نهرهای آبی که در کنار خیابون این‌ها بود، جسد گربه ریخته بود و جدای از فکر می‌کنم این رویا کیفیتش یک طوری بود با مقدمه و موخره‌اش که کاملاً یک رویایی بود که به یک حقیقت اجتماعی داشت اشاره می‌کرد، نه به یک چیز داخلی در مورد خود من.

و خیلی برای من رویای تکان‌دهنده‌ای بود، چون خیلی صحنه تکان‌دهنده‌ای بود و فکر می‌کنم در این ۲۰، ۳۰ سال اخیر خیلی فرهنگ ما این قسمت‌های گربه‌ای را تحت فشار قرار داده.

و اتفاقاً فرهنگ فارسی، فرهنگ ایرانی، من این را از خیلی از آدم‌هایی که از خارج می‌آیند مثلاً شنیدم که هنوزم که هنوزه زن‌های ایرانی رفتارهای گربه‌ای‌شون بیشتر از زن‌های همه‌جای دنیاست.

با وجود همه سرکوبی‌هایی که وجود داره، ولی آن‌ها دیگر خیلی فرهنگ‌هاشون یک جوری فرهنگ‌های جدی و چیزی هستند که این بازی‌ها و این‌ها خیلی در آن نقشی ندارد و زشت در واقع شمرده می‌شود و زن‌ها هم خودبه‌خود از خودشان سعی می‌کنند دور بکنند.

و یک نفر به شوخی می‌گفت که اصلاً برای همین است که نقشه ایران هم شبیه گربه شده. به دلیل وجود رفتارهای گربه‌ای زیادی که اینجا وجود دارد. برای همین هم هست که گربه ایرانی معروف‌ترین نژاد گربه تو دنیاست.

بنابراین ما با گربه همچنان یک سر و سری انگار داریم. حالا بگذارید من چرا در مورد این موضوع دارم صحبت می‌کنم؟ می‌خواهم اشاره بکنم به یک بله ببینید شما چگونه می‌توانید تشخیص بدید؟ من سوالم این است. فکر کنید شما می‌خواهید یک تست طراحی بکنید و تشخیص بدهید که مثلاً از روی علاقه آدم‌ها به حیوانات تشخیص بدهید که چه ویژگی‌های روانی‌ای دارند یا ندارند.

می‌توانید حدس بزنید که چه کار ممکن است بشود کرد که آن بخش‌های تحریف‌شده‌ای که مربوط به زندگی شخصی افراد هست، این‌ها را یک جوری در واقع سر و خنک بگذاریم کنار و علایق خود اصیل‌تر را در واقع درک بکنیم. پیشنهادی دارید؟

اگر مثلاً یک تست داشته باشیم که در مورد این‌ها، برای شما می‌توانم اول و آخرش را بگذارم. مثلاً یک سری سوالات خیلی جدی را می‌توانیم بپرسیم. فقط آن سیکوئنس‌ها را می‌شود. اگر بابت یک خاصیت یک چیزی را داشته باشه، آن وقت می‌توانیم تشخیص بدهیم.

تست شخصیت با حیوانات

یک تستی که واقعاً وجود داره، اصلاً یک یک تست به شخصیت با استفاده از حیوانات وجود دارد که خیلی هم تست ساده‌ایه. از آدم‌ها می‌خواهند که حیوانات مورد علاقه‌شون، چند تا حیوان مورد علاقه‌شون را و چند تا حیوانی که ازش بدشون می‌آید را اسم ببرن.

و بعد ازشان می‌خواهند که خیلی سریع و بدون اینکه زیاد فکر بکنن، توضیح توضیح بدن یا بنویسن که چرا از این حیوان خوششون می‌آید.

ممکن است یک نفر از گربه خوشش می‌آید برای اینکه گربه داشته دیگر مثلاً سال‌های سال در خونه‌اش مثلاً گربه وجود داشته و یک تجربه وقتی علایق خودش را یک نفر بیان می‌کنه، مشخص می‌شود که چقدر واقعاً این با آن مفهوم گربه به معنای نمادین نزدیکه.

مثلاً کسی که گربه را دوست دارد برای اینکه قشنگه، برای اینکه نمی‌دانم مثلاً خوش‌اداست یعنی می‌دانم شاید یک نفر گربه را دوست دارد برای اینکه موجود مستقلیه. بعضیا از سگ، سگ و گربه یک جور متضاد همدیگر از نظر بعضی از رفتارها هستند.

هرچقدر که سگ حالت نوکر مآبی دارد که حالا ممکن است ما اسم وفاداری روش بذاریم، گربه یک جوری بی‌وفا یا از طرف دیگر به رده مثبت موجود مستقلیه.

یعنی اگر شما ۱۰ سال هم از گربه مراقبت بکنید، خیلی خیلی خیلی تأثیری از روی گربه نمی‌ذاره. هر لحظه‌ای که دارید ازش مراقبت می‌کنید ممکن است برای‌تان یک خورده خورخور بکند و یک ادا و اطواری دربیاره. انگار در گربه یک احساسی هست که شایستگی این را دارد که ازش مراقبت بشود بدون اینکه کاری انجام داده باشه.

ولی سگ احساس می‌کند که باید حتماً یک کاری بکند تا حالا یک توجهی بهش بشود. یک سگ، آن سگی که در انیمیشن Lucky Luke وجود دارد که هر بلایی هم سرش می‌آرن، یک تعبیر خیلی خوبی از اتفاق می‌کند که حتماً مثلاً چون من دوست دارم این کار را کردم.

حالا به هر حال سگ، سگ از یک جاهایی خوب است مثلاً این اتفاقاً نشان می‌دهد که استقلال و عدم استقلال یک جوری جنبه‌های مثبت و منفی می‌توانند داشته باشند. یعنی استقلال می‌تواند حالت بی‌وفایی و بی‌عاطفگی پیدا بکند و می‌تواند یک صفت مثبت هم باشه. تو گربه هر دو تا حالتشو شما می‌توانید تصور بکنید.

به هر حال یک تست این است که شما علایق مردم یا نفرت‌شون از حیوانات را بپرسید و بعد سعی کنید که بدون اینکه زیاد فکر بکنند ازشان دربیارید که این علاقه چه جنبه‌هایی داره، به چه یا مثلاً به قول ایشان یک سری واژگان بگویند که متناسب با گربه‌ست و به ذهنشون می‌رسد. اگر از گربه بدشون می‌آید یا خوششون می‌آید.

و این‌جوری شما یک چیز عمیق‌تری می‌فهمید که این علاقه چقدر معنی‌داره، اصلاً معنی‌دار نیست. گاهی کاملاً ممکن است چیزی که طرف من یک بار این تست را از یکی از دوستای من اولین حیوانی که اسم برد چیز بود از این نهنگ‌هایی که بهش می‌گویند نهنگ قاتل. و بعد نه جالب است که توضیحش چیست. بله؟

بله. توضیحش این بود که جانور اسرارآمیزیه. خب خیلی رفتارهای عجیب و غریب دارد. حالا ممکن است این آدم این یک فیلم مستندی در مورد این حیوانات دیده که بعضی از رفتارهای عجیبش رو، یعنی علاقه‌مند نبود به دلیل اینکه قاتله یا به دلیل اینکه مثلاً سیاه‌وسفیده و خوشگله یا قدرتمنده. علاقه‌اش به این بود که موجود عجیبیه.

خب این یک چیزی از روان این آدم به هر حال در این توضیح هست بیشتر از اینکه این‌طوری باشه که شما بخواهید تعبیر بکنید که حتماً نهنگ قاتل یک جور نماد یک چیزی است و این به آن دلیله که بهش علاقه دارد.

به هر حال یک بالانسی باید ایجاد کرد بین آن چیزی که در خودآگاهی آدم‌ها می‌گذره و آن چیزی اگر خودآگاهی و ناخودآگاهی به همدیگر منطبق بودن.

یعنی توصیف‌هایی که آدم مثلاً یک آدمی در مورد گربه کرد همان چیزهای استانداردی بود که در ناخودآگاه هم تجلی پیدا می‌کنه، گربه آن معنا را دارد. آن‌وقت علاقه یا نفرت از گربه یک معنی عمیق‌تری پیدا می‌کند و مستدل‌تر می‌شود از تجربه فرد.

و کار دیگه‌ای که می‌شود کرد این است که شما اگر تعداد حیواناتی را که مثلاً اسم می‌برید و علاقه آدم‌ها را ازش آن ویژگی‌هایی که در گربه هست در حیوانات دیگه‌ای هم کم‌وبیش هست. این‌جوری نیست که یک ویژگی دقیقاً مثلاً در گربه وجود داشته باشه.

بنابراین اگر یک نفر خیلی مثلاً روی نماد حیوان نمادهای مربوط به حیوانات کار بکنه، ممکن است بتواند بعضی از ارجاعاتی را این‌جوری کشف بکند که اگر مثلاً یک نفر به گربه علاقه‌منده ولی به یک موجود خیلی شبیه گربه که همان ویژگی‌ها را کم‌وبیش دارد علاقه‌مند نیست، آن‌وقت شما می‌توانید حدس بزنید که علاقه‌اش به گربه خیلی علاقه اصیلی نیست و الی آخر.

بنابراین یک جوری با وسیع کردن طیف سوالات در مورد حیوانات هم ممکن است بتوانید بعضی از ارجاعات ناخودآگاه را تشخیص بدهید. به هر حال علاقه به حیوانات یک جورهایی معنی‌داره.

فوبیا، عنکبوت و رابطه

مخصوصاً این حالت‌های فوبیا نسبت به حیوانات معمولاً معنی‌داره. کسانی که از مار می‌ترسن بدون اینکه هیچ تجربه‌ای با مار داشته باشند یا کسانی که از عنکبوت می‌ترسن بدون اینکه تجربه‌ای داشته باشن، معمولاً نشون‌دهنده یک جور ترس‌های ناخودآگاهیه که تو زندگی واقعی‌شون هم معنی دارد.

یعنی مثلاً فرض کنید عنکبوت اگر یک جوری به اگر یک مردی باز از عنکبوت بترسه یا احساس خیلی بد غیرعادی داشته باشه شما می‌توانید یک خورده شک بکنید در مورد مادرش یا در مورد یک زن خاصی که تو زندگیش هست و یک جور در واقع تسلط عاطفی نسبت بهش دارد و یا به طور متداول‌تر شما می‌توانید شک بکنید که این آدم در معرض این خطره.

یعنی بعضی از مردها خیلی طعمه‌های خوبی برای به دام افتادن در به اصطلاح تار زن‌های عنکبوتی افتادن هستند. بنابراین این مردها به طور مداوم شما باید انتظار داشته باشید که در رویاهای خودشان عنکبوت‌های وحشتناکی ببینن.

برای خاطر اینکه در معرض این خطر هستند و این می‌تواند در خودآگاهشون متجلی بشود و حد اگر اتفاقاً این خطر خیلی خطر شدیدی باشه آدم‌ها ممکن است دچار یک جور وسواس‌هایی بشوند نسبت به هر موجود شک‌یه عنکبوتی که می‌بینند. خب

پرسش و پاسخ

بفرمایید. چی؟ متوجه نشدم. بله. آخه نه ببینید مثلاً من تجربه ۲۰ سال گربه‌داری دارم ولی من گربه نیاوردم تو خانه.

خیلی وقتا این گربه خیلی وقتا گربه اطرافم بوده از بچگی مثلاً تو خانه ما گربه بوده خب این معنایش خب خیلی طبیعی است که من اینقدر با گربه‌ها آشنا هستم که بهشان علاقه‌مندم دیگر. یعنی الان شما یک گربه هم دیده راه می‌رود من می‌توانم خیلی چیزها در موردش بگویم.

آدم وقتی ببینید شما یک موجودی زنده تو محیط زندگیتون باشه یک جوری بهش علاقه‌مند می‌شوید. حالا در خیلی موارد ممکن است این‌جوری این اتفاق بیفتد. بله. گاهی ممکن است واکنش‌های منفی به وجود بیاید. یعنی سروکار داشتن با این موجود باعث بشود که طرف در واقع یک جوری واکنش منفی نشان بده.

اتفاقاً یک جورهایی با حالا من نمی‌خواهم خیلی روی این مسئله مانور بدهم ولی شما با علاقه با زیاد دسترسی ندارید به اینکه احساسات یک آدمو نسبت به مثلاً بعضی از ویژگی‌های زنانه دستکاری بکنید.

ولی اتفاقاً استفاده کردن از گربه مثلاً برای علاقه‌مند کردن اگر یک آدمی در فرهنگی رشد کرده که خیلی نسبت به مثلاً بعضی از ویژگی‌های زنانه حساسیت دارد و دیگر هر کاریش بکنید گربه‌ها را دم هجده و قبل و بعد هجده می‌خواهد بکشه اتفاقاً اگر این آدم یک جوری مثلاً با به گربه علاقه‌مند بشود ممکن است آن احساسات منفیش فروکش بکند. بنابراین اینکه از حیوانات می‌شود استفاده‌های درمانی کرد این چیزی است که الان در روانشناسی از این کارا می‌کنند.

گربه که البته معمولاً برای رفع افسردگی می‌گویند خیلی مفیده. یک از داروهای قرص‌هایی که تو بازار هستند بهتر کار می‌کند. من نمی‌دانم واقعاً چون تا اونجایی که من می‌دانم گربه‌ها همیشه خوابن. که چگونه ممکن است برای اگر تعدادشون زیاد باشه یعنی در هر لحظه‌ای از زمان یکیشون بیدار باشه شاید بتونن کمک بکنند وگرنه آدم افسرده معمولاً ۲۴ ساعت احتیاج به یک گربه‌ای خلاصه‌ پیدا می‌کند.

نمی‌دانم ولی شنیدم که خیلی گربه‌ها در درمان افسردگی الان در بعضی از این خانه‌های سالمندان و این‌ها تو کشورهای اروپایی گربه نگهداری دارند و می‌گویند که خیلی موثره در روحیه آدم‌های سالمند.

بگذریم حالا به هر حال.

اصیل بودن علایق و تشخیص تحریف

هم نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که شما گاهی با کنجکاوی کردن تو اینکه اگر علاقه‌ای وجود دارد این علاقه به چه جنبه‌ای از آن شیء هست ممکن است بتوانید بفهمید که چقدر علاقه به آن منبع نا از منبع ناخودآگاه می‌آید یا نمی‌آید. نمونه‌اش هم اینکه در مورد یک علاقه به یک حیوان بتوانید سعی کنید که کنجکاوی بکنید ببینید علاقه به چه دلیله.

و از طرف دیگر اگر یک علاقه واقعاً منشأ ناخودآگاه داشته باشه باید در مورد نمادهای مشابه هم کار کنید. یعنی اگر یک نفر به گربه علاقه‌منده ولی به مجموعه‌ی حیوانات دیگه‌ای که یا موجودات و نمادهای دیگه‌ای که همان ویژگی‌های گربه را دارند علاقه ندارد خب این می‌تواند یک علاقه‌ی تحریک شده باشه که استثنائاً به دلیل تجربه‌ی شخصی این آدم به وجود آمده.

و این دو تا من این مثال را خواستم یک خورده به خود که به هر حال این تکنیک‌هایی وجود داره، این ناامیدکننده نیست که شما آیا علایق را چه جوری ممکن است بشود تشخیص داد که اصیل‌ان یا اصیل نیستند.

اینکه من مدام تاکید می‌کنم که علایق معمولاً خیلی تحریک‌شده هستند و در بیداری لزوماً معنی‌های ناخودآگاه ندارن، ولی شما به هر حال یک روش‌هایی می‌توانید ابداع بکنید که بعضی از این چیزها را درک بکنید که چقدر اصیله، اصیل نیست، از کجا آمده و نمی‌دانم. کار ساده‌ای نیست ولی مثلاً می‌شود بر اساسش حتی تست‌های روان‌کاوی طراحی کرد که من این نمونه‌اش را گفتم در مورد حیوانات وجود دارد.

خب من می‌خواهم یک مثال دیگر بزنم، فعلاً امروز در مورد این موضوع صحبت نکنم، در مورد

من می‌خواهم یک مثال بزنم که فکر می‌کنم باز مثال مهمی است از یک جور دخالت‌های عجیب و غریبی که ممکن است ناخودآگاه در حالت بیداری حتی داشته باشه، آن وقت برویم سراغ مثلاً همان هنرپیشه را یک خورده باز یک تجربه‌ای بکنیم ببینیم که حالا از جلسه‌ی قبل تا حالا باز من یک چیزهایی یک خورده مفصل‌تر در موردش صحبت کنم، یک حرف‌های مقدماتی بزنیم که آماده بشوید برای دیدنش یا در مورد آن انیمیشن Flying Machines می‌توانیم صحبت بکنیم.

همزمانی معنی‌دار در یونگ

ببینید این مثالی که من می‌خواهم بزنم، یک مثالی از یونگه.

من می‌خواهم یک چیزی بگویم از یکی از بحث‌هایی که یونگ خیلی اواخر عمرش بهش علاقه‌مند شده بود، بحث به بحث در مورد همزمانی‌های معنی‌دار و سعی کنم که با همدیگر یک خورده صحبت بکنیم که ببینیم چه تحلیل تئوریکی می‌توانیم در مورد یک چنین اتفاق‌هایی داشته باشیم.

مثال کت‌وشلوار سیاه

مثالی که از خود یونگ می‌خواهم نقل بکنم این است که یک مردی سفارش دوخت یک کت‌شلوار مثلاً رسمی، لباس رسمی را به یک خیاطی می‌دهد. و سفارش‌اش این است که به طور معمول برای یک چنین مثلاً لباسی از رنگ سورمه‌ای استفاده بشود.

فکر می‌کنم آنجا تا جایی که یادمه این است که یک مردی به یک خیاطی سفارش یک دست لباس رسمی سورمه‌ای داده و قرار است مثلاً فرض کنید این لباس در یک هفته یا دو هفته بعد به این آدم تحویل داده بشود.

روزی که این لباس قرار است تحویل داده بشه، پدر این آدم می‌میره و با یک فاصله‌ی کوتاهی از مرگ پدرش، در خانه را می‌زنن، شاگرد خیاط لباس آماده را برایش آورده، ولی لباس سیاهه. یعنی چیزی که الان به دردش می‌خورد به معنای اینکه در مراسم پدرش می‌تواند ازش دقیقاً استفاده بکند.

یک اشتباهی در واقع پیش اومده، یک جور اتفاق و همزمانی‌های عجیب و غریبی که بعضی چیزها با همدیگر پیدا می‌کنند و یونگ می‌گوید که این‌ها معنی‌دارن. و می‌گوید این‌قدر مثال‌های فراوان از این‌جور تصادف‌ها و اتفاق‌های معنی‌دار دیده می‌شود که نمی‌شود انکار کرد که چنین چیزی وجود دارد. خیلی از مردم تو زندگی خودشان چنین حوادث عجیبی را تجربه می‌کنند.

این است که یونگ اواخر عمرش، حالا اواخر که می‌گویم در مثلاً یکی دو دهه‌ی آخر کارش که به این‌جور پدیده‌ها کلاً بیشتر علاقه‌مند شده بود، ببخشید من الان یادم افتاد که از همان اولش هم علاقه‌مند بود.

فکر می‌کنم تز نمی‌دانم از رساله‌های دوران جوانی خودش هم اتفاقاً در مورد این‌جور پدیده‌های عجیب و غریب نوشته بود و یک خاطره‌ای را نقل می‌کند از دوران کودکی خودش که یک میز چوبی که در خونه‌ی پدرش بود یک‌دفعه شکافت و مثلاً دو تیکه شد و یک صدای خیلی عجیب و غریبی.

این‌جور چیزها این‌جور حوادث صدا مثلاً اینکه از اشیاء صداهایی بیرون میاد، نمی‌دانم یک اتفاق این‌جوری معمولاً نظرش را خیلی جلب می‌کرد و خیلی زود به این معتقد شده بود که این‌ها تصادفی نیستند و می‌تونند معنی‌دار باشند.

حالا این من کاری که می‌خواهم بکنم این است که یک خورده همین الان با توجه به تئوری که می‌دانیم سعی کنید با تئوری یونگ توجیه بکنید که چرا بدون اینکه بخواهید حرف‌های خرافی بزنید ممکن است که مثلاً این کت و شلوار به یک دلیل منطقی رنگش سیاه شد. ایده‌ای

پرسش و پاسخ

دارید که چگونه می‌شود این را توجیه کرد؟ کسی ایده‌ای نداره؟ شما بگویید. ببینید شما توضیحی در اینکه الان این اتفاق چطور ممکن است به طور منطقی افتاده باشه نمی‌دید. شما دارید شک می‌کنید که این که می‌تواند تصادفی باشه. ببینید سوال من این نیست که آیا در این مورد خاص یا موارد مشابه همه همیشه معنی‌دار هست یا نه.

سوال این است آیا می‌تواند معنی‌دار باشه یا نه؟ خب سوال این است که آیا می‌توانید با استفاده از تئوری‌های یونگ توجیه بکنید که چطور یک چنین اتفاقی می‌تواند به طور معنی‌داری بیفته؟ شما ممکن است بگویید من اصلاً تئوری یونگ را قبول ندارم یا این پدیده‌ها را قبول ندارم. من نمی‌خواهم اینجا الان بحث بکنم که یک پدیده‌هایی این شکلی وجود دارند یا ندارند، معنی‌دار هستند یا نیستند.

سوال خیلی روشن و ساده‌ای دارم می‌پرسم. آیا می‌توانید با تئوری یونگ وجود یک چنین پدیده‌هایی را و معنی‌دار بودنشون توجیه بکنید؟ مثل شما مثلاً ولو اینکه تئوری یونگ غلط باشه، این سوال معنی دارد. مثل اینکه من بپرسم که شما می‌توانید بر اساس تئوری مارکس فلان پدیده اجتماعی را توجیه بکنید یا نه.

شما حتی اگر به عنوان یک دانشجو تئوری مارکس را قبول نداشته باشید، ممکن است بتوانید یک توجیه خیلی قشنگ بر اساس آن تئوری بدهید یا بگویید که نه بر اساس آن تئوری توجیه وجود ندارد.

من حرفم این است که بر اساس تئوری یونگ توجیهی وجود دارد که یک چنین پدیده‌ای نه به طور رندوم به یک طریق معنی‌داری می‌تواند ایجاد بشود و واقعاً آن لحظه‌ای که آن کت و شلوار سیاه می‌آید ربط دارد به اینکه پدر این آدم مرده. مهم این است که توجیهه را می‌توانید پیدا بکنید. حالا قبول دارید یا ندارید را بگذاریم بحث جداگانه‌ای است. بفرمایید. بگذارید شما بفرمایید.

من نگفتم من گفتم مرگ مرگ ناگهانی من کلمه خب شما می‌گویید که اگر این آدم موقع سفارش دادن به خیاط در انتظار مرگ پدرش باشه مثلاً یعنی توجیه شما این است.

ممکن است این آدم اصلاً به دلیل اینکه مواجهه با خطر مرگ پدرش بوده موقع سفارش نگفته باشه واقعاً سورمه‌ای. خواسته بگوید سورمه‌ای ولی گفته سیاه. بنابراین اشتباهی اتفاق نیفتاده از طرف خیاط و خود این آدم که یک جوری سیاه سفارش داده.

مثلاً این یک توجیهه. خب این یک خورده فرویدی نیست؟ لول توجیه نزدیک به خودآگاهیه. یعنی این آدم می‌داند یا در خودآگاهیش به نوعی انتظار مرگ پدرش را می‌کشه و بنابراین آن حس یا یک خورده فرویدی‌ترش این است که بله به هر حال شما دارید این‌جوری توجیه می‌کنید که می‌تواند توسط خود این آدم اصلاً سفارش کت‌شلوار سیاه داده شده باشه.

داستان این‌جوری بود که سفارش سرمه‌ای داده ولی خب حالا به هر حال این حرف بدی نیست دیگر یک جورهایی این‌جور اشتباهاً می‌تواند پیش بیاید.

یک چیزی هم گفتم که خب یعنی به هر حال در ارتباط آن آدم با خیاط یک خطایی اتفاق افتاده به این معنا که یک چیزی مثلاً فرض کنید در آگاهی کم‌وبیش آگاهی آن آدم انعکاس پیدا کرده یا در الفاظش یا مثلاً تو حالت‌هاش در خیاط یک اثری این شکلی گذاشته.

خب بفرمایید. داستان این‌جوری نیست که سرمه‌ای ربطی به سیاه دارد. لباس‌های رسمی معمولاً تیره‌ان هنوزم همین‌جوریه. خب حالا این خیلی توجیه روان بگویید شما. خب بفرمایید.

تبادل اطلاعات ناخودآگاه‌ها

ببینید تئوری یونگ در واقع یک امکانات خیلی وسیعی می‌دهد که یک چنین چیزهایی را توجیه بکنیم.

نه چندان سخت. نسبتاً راحت. شما بگذارید از اینجا شروع بکنیم. حتی فروید قبول دارد که یک آدم اینفورمیشن‌های مربوط به مرگ خودش را حداقل می‌تواند تو رویا دریافت بکند. یعنی اگر یک آدم دچار یک بیماری‌ای شده هنوز این بیماری حتی کوچک‌ترین علائمی از خودش نشان نداده ولی بدن بدن فرد به نوعی می‌داند که اوضاع خرابه. بنابراین این بعداً یکی از منشاهای بزرگ ناخودآگاهیه دیگر در واقع.

ما کیفیت‌هایی که در بدنمون ظاهر می‌شود را خیلی کم ممکن است ازش آگاهی داشته باشیم ولی به هر حال در سیستم حیاتی ما پر از اینفورمیشنه. فروید به راحتی در همان کتاب تفسیر رویاش و بعداً پیروانش، الان یادم نیست کی این کار را کرده ولی یکی از آدم‌های معروف اطراف فروید مجموعه‌ای از نمادهای مرگ جمع‌آوری کرده.

با اینکه این‌ها خیلی به ناخودآگاه جمعی به معنای یونگی‌اش معتقد نبودن ولی در مورد یک پدیده‌های مهم شخصی مثل مرگ معتقد بودن که اینفورمیشن مربوط به مرگ می‌تواند در ناخودآگاه در واقع وجود داشته باشه و به نوعی در رویا منتقل بشود به خودآگاه. یعنی آثاری در واقع چیزهایی در رویا ظاهر بشود که معنایش قریب‌الوقوع بودن مرگ.

چیزی که یونگ به ما در واقع به راحتی این امکان را می‌دهد این است که ناخودآگاه‌ها با همدیگر تبادل اینفورمیشن دارند برای خاطر اینکه اصلاً ناخودآگاه با هر چیزی تبادل اینفورمیشن دارد. بنابراین اصلاً چیز عجیبی نیست که یک آدم از مرگ قریب‌الوقوع یک کسی دیگر در ناخودآگاه خودش مطلع بشود.

اگر شرایطش آماده شده باشه در مورد آن آدم یک نفر ممکن است در رویا رویاهایی اینکه به معنای واقعی کلمه مربوط به مرگ دیگری باشه. ولی این امکان، امکان ضعیف‌تری نسبت به اینکه یک نفر در رویاهای خودش نسبت به وضعیت جسمانی خودش چیزی را ببیند.

ولی این امکان به راحتی وجود دارد که این اینفورمیشن‌ها، یعنی یک آدمی که در حال مرگه، به نوعی انگار یک هاله‌ای از مرگ دورش هست و این اینفورمیشن به اطرافیانش منتقل می‌شود. خب بنابراین دقیقاً نکته اینجاست.

آدمی که در واقع سفارش لباس سورمه‌ای مثلاً بده، تو ناخودآگاه خودش اینفورمیشن مربوط به نیاز به لباس تیره وجود داره، لباس سیاه وجود دارد و به هر طریقی حالا شما می‌توانید توجیه بکنید که با مثلاً یک پدیده‌ای شبیه رزونانس یا به دلیل مثلاً فرض کنید آخر روز فعالیت خودآگاه دو طرف کم شده، این اینفورمیشن می‌تونه، یعنی یک آدم حتی ممکن است گفته سورمه‌ای واقعاً، ولی آن آدم این‌جوری انگار شنیده سیاه.

یعنی در انتقال اطلاعات، سیاه قوی‌تر از سورمه‌ای بوده. و اینکه آره، چیزی که بعداً تو ذهنش به هر حال مانده و بر اساسش عمل کرده، خب اگر مثلاً این آدم می‌نوشت سفارش خودش را کتباً تحویل خیاط می‌داد، ممکن بود این اشتباه پیش نیاد.

ولی به طور معمول خب این کار انجام نمی‌شود. یعنی یک تبادل نظر خیلی ساده‌ای صورت می‌گیرد و مثلاً سفارش داده می‌شه، طرف هم بنا را به چیزی که در حافظه‌اش هست می‌خواهد کار بکند و حافظه جاییه که ناخودآگاه به راحتی می‌تواند یک چیزی را بعداً در آن تغییر بده. یعنی ممکن است همان شب اگر شروع می‌کرد به خیاطی، سورمه‌ای را انتخاب می‌کرد.

ولی اگر دو روز بعد شروع کرده به خیاطی، چیزی که یادش مونده، یک چیزی مثلاً رنگ سیاهش، شاید خیلی قاطعانه هم فکر می‌کند که سفارش سیاه بوده. اینکه مثلاً چند سال حالا بعد از مرگ پدر این آدم این لباس به دستش برسه، این ممکن است کاملاً تصادفی باشه، ولی اینکه حول و حوش یک چنین اشتباهی پدر فوت کرده باشه یا فوت بکنه، این کاملاً می‌تواند معنی‌دار باشه.

بنابراین ما توسط یونگ در واقع کاری که داریم می‌کنیم اینه، به عنوان یکی از نتایج تئوری خودش، علاقه‌منده به اینکه بگوید که انواع و اقسام این‌جور پدیده‌های معنی‌داری که مردم گزارش می‌کنند، به راحتی با تئوری یونگ قابل توجیهه.

بیماری روانی مسری و آلمان هیتلری

فقط کافیه که قبول بکنید که یک سری تبادل اینفورمیشن بین ناخودآگاه‌ها صورت می‌گیرد که یونگ از دوره جوانی‌اش این را به عنوان یک چیز، بله یونگ یکی از کتاب‌های قدیمی‌اش هست که در آن می‌گوید که اصلاً بیماری‌های روانی مسری‌ان.

یعنی یک سری محتویاتی که در یک ناخودآگاه یک آدمی اعوجاج‌هایی به وجود می‌آد، این اعوجاج‌ها کاملاً تو جامعه به صورت مسری در همان حدی که سرماخوردگی ممکن است شیوع پیدا بکنه، بیماری‌های روانی و حالت‌های روانی شیوع پیدا می‌کنند بدون اینکه کوچک‌ترین آگاهی نسبت بهش وجود داشته باشه.

و از این استفاده می‌کند برای اینکه بگوید که در آلمان در زمان هیتلر، به یک معنای واقعی یک جور بیماری روانی در آلمان‌ها شیوع پیدا کرده بود و معمولاً این را نمی‌گوید به این معنا که هیتلر که آمد این‌جوری شد، می‌گوید این‌جوری شده بود که هیتلر آمد.

یعنی بعد از جنگ جهانی اول یک وضعیت خاصی تو آلمان به وجود اومد، مردم انگار در اعماق وجودشون دچار یک مشکلاتی شدند و این همین‌طور در حال گسترش بود و روی این موج بیماری بود که یک آدمی مثل هیتلر سوار شد و نهایتاً یک فاجعه‌هایی مثل جنگ جهانی دوم را به وجود آورد.

من این مثال را حالا به عنوان این مثال مقدماتی از بعضی از پدیده‌هایی که بعد خیلی از مردم تو زندگی خودشان تجربه‌هایی می‌کنند که برای خودشان یقین‌آوره، ممکن است به دیگران وقتی دارند منتقل می‌کنند، دیگران شک بکنند که این آدم مثلاً هرکی که دارد می‌زنه، تحت تأثیر یک سری عقاید خرافیه یا خیلی وقتا مثلاً قبل از اینکه اتفاقی بیفته، احساس بدی بهش یک نفر دست می‌دهد و بعضی آدم‌ها اتفاقاً این ویژگی را دارند که خیلی این‌جور احساساتشون قابل اعتمادتره.

یعنی اینکه در شرایطی که قرار می‌گیرند و ناگهان مثلاً یک احساس‌های بدی بهشان دست می‌ده، می‌شود اعتماد کرد به اینکه شاید واقعاً ممکن است یک اتفاق بدی بیفتد یا چیزهای مشابه این.

به هر حال تئوری یونگ امکان توجیه این چیزها را می‌دهد و یونگ این‌ها را به عنوان حسن در واقع تئوری خودش در نظر می‌گیرد که به جای اینکه بلافاصله هر چیزی که اتفاق می‌افتد را بگوییم که این‌ها همین‌طوری اتفاق افتاده و مثلاً تصادفی بوده و ممکنه، چون خیلی وقتا ممکن است یک آدمی احساس بدی هم بهش دست بده و اتفاق بعدی نیفتاده. ولی فکر می‌کنم آدم‌ها تجربه‌های شخصی‌ای دارند که برای خودشان قابل انکار نیست.

احساس بد و پیش‌آگاهی

من تجربه شخصی‌ای دارم که برای من غیرقابل انکاره که قبل از اینکه اتفاق بعدی بیفتد اتفاق‌های خیلی عجیبی برای من افتاد.

طوری که من در آن زمان هیچ توجهی به این چیزها نداشتم و ولی نتونستم نمی‌تونستم از ذهن خودم دور بکنم که چرا یک سلسله مثلاً اتفاق‌های عجیب دارد می‌افتد و بعد این‌ها به یک چیزهای خیلی بدتری منجر شد. یعنی ختم شد حالا. به هر حال آدم‌ها گاهی تو زندگی شخصی خودشان دلایل کافی دارند که بعضی الهامات وجود دارد.

من این را جزو بدیهیات تئوری یونگ که اینفورمیشن‌های ناخودآگاه، همان‌جوری که شما یک رویای بد می‌بینید و این می‌تواند هشداری باشه برای اینکه یک اتفاق بدی ممکن است دارد برای‌تان می‌افتد به طور کاملاً معنی‌دار و روشن، از طرف دیگر من معمولاً سعی می‌کنم این را تمام بکنم. معنایش این نیست که دیگر این‌ها تمام می‌شود.

به هر حال نمی‌دانم. هنوزم اینجا داشتم، نگه داشته بودم. در همان تعریفی که رویا می‌تواند انعکاس‌دهنده اتفاق‌های خوب و بد در آینده نزدیک باشه، خب واضح است که در بیداری هم شما می‌توانید حس‌های خوب و بدی داشته باشید که یک جوری شما را آماده بکند برای اینکه یک اتفاق خوب یا بد برای‌تان بیفتد.

بنابراین خیلی از آن چیزهایی که مردم در واقع تجربه می‌کنن، در تئوری یونگ به عنوان یک چیزهایی که توجیهش خیلی ساده‌ست، ممکن است در نظر گرفته بشود. فقط من مدام به این تاکید می‌کنم که اینجا منبع اعتقادات خرافی و ایده‌های احمقانه می‌تواند باشه. یعنی هر چیزی آدم حالا شلوار نمی‌دانم سیاه دید، بگوید که الان نمی‌دانم مثلاً فرض کن شغلم از دست می‌رود.

مثلاً شلوار یک جوری راه رفتن، یعنی یک نفر اگر بخواهد اتفاق‌هایی که تو روزمره برایش می‌افتد را یک جوری نمادین تعبیر بکنه، حتماً شغلش را از دست می‌دهد. لااقل شغلش را از دست می‌دهد. یعنی نمی‌تواند زندگی نرمالی را بکند. عکسه بزند بگوید این معنایش این است که باید سر و یکی دیگر می‌آید می‌گویند که حالا برو زوج باشه، اشکال نداره، فرق می‌شود.

این‌جور چیزها که ما اتفاقاً همچنان در فرهنگ عامیانه‌مون هست، اتفاقاً همین است که آدم گارد می‌گیرد نسبت به اینکه بعضی‌ها حرف‌های یونگ را بپذیره. یعنی این‌قدر گاهی اوقات از این‌جور چرندیاتی که در فرهنگ فرهنگ عوام وجود دارد که حالا اگر واقعاً ریشه‌های واقعی هم داشته باشه، بعضی‌ها ترجیح می‌دهند که کلاً بگویند هیچی وجود ندارد.

هیچ احساس بد و خوبی معنی ندارد. یک چیزی شنیدید که می‌گویند وقتی آدم ازش می‌ترسه سرش می‌آید. ببینید از نظر تئوری یونگ باز این به یک معنایی می‌تواند خیلی چیز شما چرا اصلاً از یک چیزی می‌ترسید؟ خب خیلی بله خیلی طبیعی است که شما فکر بکنید که بعضی آن ترس‌هایی که نمی‌دونید چرا می‌ترسید و می‌ترسید ممکن است منشأ ناخودآگاه دارد.

یعنی واقعاً یک چیزی دارد سرتون می‌آید. از غم یک اخطارهایی تو ناخودآگاه وجود دارد. از یک چیزی می‌ترسید و بعد هم همان سرتون می‌آید. مثل این است که من بگویم من خواب بدی می‌بینم، مثلاً آن اتفاق مثلاً به طور نمادین آن اتفاق برای من افتاد. آن خواب برای من دارد حرف می‌زند.

آنجا هست که یک آگاهی در مورد مثلاً یک اتفاق‌هایی که حول و حوش آدم دارد می‌گذره به آدم بده و طبعاً گاهی ممکن است احساس‌های بد خیلی قوی که وجود دارد دقیقاً همین معنی را داشته باشه.

مثل انعکاس یک رویای فراموش‌شده تو ذهن آدم و به می‌گویم من این حرف‌ها را دارم می‌زنم و خیلی احساس بدی دارم از این جهت که فکر می‌کنم ممکن است دچار توهم هم بشوند آدم‌ها.

یعنی حالا هر احساس بدی بکنند بگویند که مثلاً می‌دانید این آدم‌های خرافی هستند پاشون می‌خورد به می‌آیند به پله می‌گویند نه امروز من نمی‌رم مثلاً سر کار. یک اتفاقی می‌خواهم برام بیفتد. نمی‌دانم اگر لباسشون پاره بشود باید نمی‌دانم هفت دور دور یک چیزی بچرخن تا آن اثرش از بین برود.

سکه‌های تقلبی خرافات

این دقیقاً اتفاقاً من می‌خواهم بگویم یک یک تمثیل معروفی در مثنوی هست که مولانا نهایتاً این را می‌خواهد بگوید. می‌گوید که جایی که سکه تقلبی هست، این معنایش این است که خلاصه سکه واقعی هم آنجا ضرب شده. یعنی جایی که اصلاً سکه وجود نداشته که سکه تقلبی را بازار نمی‌آید. این خرافات مثل سکه‌های تقلبی‌ان. یعنی یک چیز واقعی وجود دارد که تشخیصش برای آدم‌ها خیلی راحت نیست.

ولی بعد در فرهنگ عوام یک انعکاس‌هایی پیدا کرده. هرکی برای خودش. مثل این تعبیر رویاهایی که بعضی درباره خودشان می‌کنند دیگر. هرچه تو خواب می‌بینند فکر می‌کنند همونه. یا بعضی بدترش این کتاب‌هایی که الان تو فارسی هم چند موردش وجود دارد از این تعبیرهایی که نمی‌دانم اگر حشره دیدید مهمان برای‌تان میاد، اگر نمی‌دانم فلان چیز دیدید به سفر خوبی می‌رید.

معمولاً اصولاً این‌جوری است که خوب است خواب یا بده. مثل چیز می‌ماند. یعنی کلاً معنی زیاد نمی‌کنند. اینکه اگر نمی‌دانم در خواب بادی می‌وزید یعنی اینکه سوار هواپیما، سوار نمی‌دانم به مسافرت طولانی می‌رید. معمولاً هیچ ربطی به زندگی آدم‌ها ندارد. گاهی یک تکنیک‌هایی هم بعضی‌ها دارند که یک چیزهایی می‌گویند در تعبیر رویا که تقریباً همیشه خلاصه یک جورهایی بعضی فال‌گیرها چیه؟

بله. مثلاً فرض کنید یک نفر یک رویایی دیده از یک آدمی که تعبیر رویا می‌کنه، می‌پرسه می‌گوید که تو یک دینی داری که ادا نکردی و باید آن دین را ادا کنی. همه آدم‌ها خلاصه یک دینی دارند ادا نکردن. بعد طرف هم پیش خودش فکر می‌کند که بله یادم افتاد راست می‌گوید.

آن دین مثلاً فلان را ادا نکردم. از این حرف‌ها زیاد می‌شود زد دیگر. به هر حال من به نظرم یک عالمی این عقاید خرافی در ایران سکه‌های تقلبی افراط یک چیز واقعی‌ان که اصلاً به راحتی قابل تشخیص نیست آن چیز واقعی در موردهای خاص چیست.

کی اصیله، کی اصیل نیست. یک جوری احتیاج به تجربه یا حتی شاید بخواهم بگویم روشن‌بینی دارد در مورد بعضی از وقایع که معنی‌دار هستند یا نیستند. ولی کلاً هم نمی‌شود انکار کرد که چنین چیزهایی وجود دارد.

گزارش‌های یونگ از همزمانی

یونگ یک کلکسیونی از این‌جور اتفاق‌های معنی‌دار تو زندگی خودش یا نزدیکان خودش را گزارش کرده و یکی دو مورد در زندگی خودش واقعاً جالب است. مگر اینکه یک نفر بگوید که یونگ دارد دروغ می‌گوید.

وگرنه نمی‌شود مثلاً یک داستانی در مورد پیدا شدن ماهی در یک روز از صبح تا عصر در زندگیش گزارش کرده که هر جا می‌رفته ماهی می‌دیده. یا نقش ماهی می‌دیده یا خود ماهی را می‌دیده. یا یک جایی اصلاً دقیقاً یادم نیست. سر راهش یک ماهی مرده هم حتی آن روز دیده.

و در مورد این یک تفسیری دارد که معنایش مثلاً تو زندگی خاص یونگ چه می‌تواند باشه. به هر حال گاهی یک مجموعه نمادها و چیزهای معنی‌دار در زندگی روزمره آدم‌ها هم پیدا می‌شود که با احتیاط خیلی خیلی زیاد ممکن است یک نفر یاد بگیرد که بعضی از این نمادها را معنی‌شو بفهمه. خب وقتی هم نمونده که بخواهیم در مورد هنرپیشه صحبت کنیم.

راستش من یک خورده تو این هفته هم شاید علت اینکه این آپلود شدن به تاخیر افتاد یک احساس خوبی بهم دست نداد که در مورد یک چیز ایرانی صحبت بکنیم. تو فرهنگ ما کلاً خیلی پذیرشی وجود ندارد نسبت به اینکه مثلاً از در حرف‌های یک نفر آدم چیزهای پنهانی را در بیاورد.

من فیلم‌های خارجی که آدم دارد صحبت می‌کند هرچه در مورد کارگردان یا کنجکاوی می‌کنید و بگویید و حرف‌ها خیلی دیگر مشکلی ایجاد نمی‌شود. آن آدم‌ها اگر زنده‌ام باشند بعضی از این آدم‌های غربی خوششون هم می‌آید که شما یک چیزهای عمیقی در مورد زندگی خصوصیشون بگویید. ما تو ایرانی‌ها کلاً حریم زندگی خصوصی برامون خیلی چیز است. خیلی حساسیت‌های خاصی وجود دارد.

نمی‌دانم حالا به هر حال فکر می‌کنم چون قول دادم که آپلود شده یک چیزهایی بگویم ولی یک خورده شاید چون موضوع فیلم ایرانیه یک مقدار احتیاط بیشتر بکنیم در مورد نتیجه‌گیری کردن در مورد وضعیت مثلاً روانی یک هنرمند در شرایطی که داشته کاری را انجام می‌دهد. بگذریم.