در این جلسه کاربرد روانکاوی در تحلیل سیاسیاجتماعی ادامه مییابد، با محوریت ناخودآگاه جمعی و سایه قومی. فرافکنی سایه در تصویر دشمن آمریکا و ایران، و نمونههایی چون ویتنام و آلمان نازی بررسی میشود. نسبت مدرنیسم، اسطوره و پروجکشن ناخودآگاه نیز مطرح است.
ادامه کاربرد روانکاوی در تحلیل سیاسی اجتماعی
بحث کاربرد این زاویه در مسائل تحلیلهای سیاسی اجتماعی که شروع کردیم، میخواهم ادامه بدهم. فقط یک یادآوری مختصری بکنم که حرفهایی که در جلسه قبل یکی دو جلسه صحبت کردیم گفتم، نکات مهمش یکی در واقع مقایسه بین نوع تحلیلهای روانکاوانه با تحلیلهای متعارف سیاسی اجتماعی که بر اساس مثلاً تغییر و تحولات اقتصادی سنگینان، مسائل را تحلیل بکنم.
خب به این اشاره کردم، میگویم ضرورت این است که به هر حال ما موقعی که داریم هرجوری به تحلیلهای سیاسی اجتماعی انجام میدیم، به نوعی ناخواسته یک مدلی از انسان در ذهنمان هست و حالا اینکه ممکن است آگاهانه به اصطلاح ما در انتخاب نکنیم، یک ضرورتی دارد به هر حال سعی کنیم که مدلمون را مشخص بکنیم، اینجوری بحثها روشنتر بشود.
من یک چیزی جلسه قبل گفتم که فکر میکنم همان را در واقع به نوعی بیشتر دارم سعی میکنم ادامه بدهم.
حسن و محدودیت تحلیلهای متعارف
آن هم این است که فقط مسئله خوبی در واقع تحلیل روانکاوانه این نیست که مدلها یا خیلی چیزترند به اصطلاح واضحترند. اساساً من فکر میکنم مشکل حسن و در عین حال مشکل تحلیلهای متعارف جامعهشناسانه این است که سعی میکنند که همه جوامع را تو تئوریشون مشابه همدیگر در نظر بگیرند.
یعنی نمیآن فرض بکنند که اگر میخواهند تحولات سیاسی اجتماعی مثلاً فرض کن ایران را مطالعه بکنند یا آمریکا را مطالعه بکنن، اینجا تفاوتهایی وجود دارد بین جامعه آمریکا و جامعه ایران. اساس هرکدوم این است که به هر حال یک سری مکانیسمهای اقتصادی هست، اینها طبقاتی تولید میکنه، طبقات با همدیگر مثلاً درگیر میشن، اینها در درگیریهای سیاسی و جنگ قدرت در سیاست بازتاب پیدا میکند و الی آخر.
روانکاوی بهمثابه ظریفسازی مدلها
خب تحلیلهای روانکاوانه، حسنی که به نظر من اینه، ببینید آنجا حسن این است که خب یک چیزی ساده شده، یک مدل بیسیک ساده شدهست که تا حدودی زیاد اساس تحولات اجتماعی سیاسی را در واقع به نوعی بیان میکند. تحلیل روانکاوانه یک جور به اصطلاح ریفاینمنت آن تئوریهاست. یعنی شما اگر از این در مورد تحولات یک جامعه خاصی بپرسی، به شما صرفاً جوابهای کلی نمیدهد.
میرود و تاریخ آن جامعه رو، جغرافیایش رو، کاوش و بحثتون میکشه و در واقع در موردش شخصیت خاص این ملت که رفتارهای خاصی ازشان سر زده، مطالعه میکند و به شما یک چیزی میگوید. در عین حالی که شما وقتی تحلیل روانکاوانه میکنی، میتوانید در واقع مجازتون تحلیلهای عرفی جامعهشناسانه را داشته باشید.
من میخواهم بگویم یک مرحله در واقع مسائل پیشرفتهتره. در واقع مثل این است که مدل خودتان را یک مقدار ظریفتر کرده باشید و بتوانید یک چیز در مورد یک چیزهایی بحث بکنید که آنجا نمیشود بحث کرد.
تأکیدم بر این است که شما وقتی روانکاوانه بحث میکنید، لزوماً حرفهای متعارف جامعهشناسان و اینها را نباید کنار بگذارید. یعنی من میگویم که یک سری تحلیلها وجود دارد از لحاظ اقتصادی که شما تا حدودی زیادی یک دیدگاهی میگوید که چرا برخی تحولات قرن بیستم در اروپا به وجود اومد، چرا دو تا جنگ داشتیم و الی آخر.
ولی این تحلیلها به شما نمیگن که مثلاً چرا ملت آلمان شروعکننده جنگها بوده و چرا اینجور رفتارهای عجیب و غریب از خودش نشان داده.
ناخودآگاه جمعی و ناخودآگاه قومی
فقط میتوانند یک کلیاتی بگم، خطوط کلی را ترسیم بکنن، ولی با دیدگاه اضافه کردن دیدگاه روانکاوانه ممکن است حرف بیشتری برای زدن داشته باشه. تأکیدم بر این است که تحلیل روانکاوانه را رقیب تحلیلهای متعارف ندونید. یک جوری در واقع تزریق این تحلیلها بگیرید.
نکته جالبش به نظر من این است که تحلیل روانکاوانه برای هر ملتی، هر جامعهای یک جور شخصیت خاص قائل میشود و من فکر میکنم به طور ملموسی واقعاً اینجوری هست. یعنی جوامع مختلف شخصیتهای متفاوت دارند که به نوعی ممکن است و هم یک عکسالعملهایی که این زمینههای فرق.
فرافکنی سایه توسط افراد و ملتها
نکته دیگهای که من در جلسه قبل شروع کردم در موردش صحبت کردم، این است که شما انتظارتون از دیدگاههای یونگی باید این باشه که طبق معمول، ما یک مجموعهای از عناصر ناخودآگاه جمعی و ناخودآگاه قومی داریم که این قومی که در تحلیل سیاسی اجتماعی ناخودآگاه قومی خیلی مهمه، برای خاطر اینکه وضعیت خاص یک ملت را شما میتوانید در رابطه باهاش مدل بکنید. این عناصر ناخودآگاه جمعی و حالا با ورژن قومیش، به نوعی به طور مداوم انسانها اینها را پروجکت میکنند.
یعنی ایدههای اساسی یونگ این است که مثلاً شما هر آدمی را نگاه کنی، به هر حال این یک مثلاً شدویی دارد و این شدو را در عالم خارج به نوعی پروجکت میکند روی یک موجود خارجی. این مکانیسم، مکانیسم ثابتیه. و ملتها هم همینجورین.
یعنی یک قوم، یک شدوی قومی دارد که این را دارد یک جایی پروجکت میکند. بنابراین شما رفتارای ملتها را که نگاه میکنید، به نوعی یک ثباتی میبینید در رفتارای یک قوم. به دلیل ثباتی که در این آرکتایپهاش در واقع وجود دارد.
شناخت از درون به بیرون
یعنی اگر آرکتایپهاش به شکلهای خاصی فرم گرفتن در طول تاریخ و البته با تأثیری که از محیط جغرافیایی ممکن است گرفته باشن، به هر حال اینها ساری اسطورهها و یک ذهنیتهایی شدن که به جای اینکه، در واقع یک بخش عمدهای، ببینید این ایده یونگیه، یک بخش عمدهای از شناخت ما از عالم خارج، برخلاف آن چیزی که به طور متعارف ما تصورمون این است که جهان خارج در مقابل ما هست و ما این را پروجکت میکنیم که از داخل خودمان و بعد میشناسیمش، دیدگاههای روانکاوانه، مخصوصاً دیدگاه یونگی، یک مسیر برعکس هم قائلن.
این هم این است که یک چیزهایی در درون من هست، من میگردم که در خارج وجود داشته باشه یک چنین چیزی، چه نداشته باشه، من اینها را یک جایی پروجکت میکنم و فرض میکنم که این، این است که من میخواهم.
یعنی مثلاً فرض کنید یک اگر تمام زنهای دنیا بمیرن، مردها همه آنیمای خودشان را خلاصه در یک دونه، یک دانه زن اگر باقی مانده باشه، روی آن قطعاً پروجکت میکنند.
حالا هرکی هم ممکن است یک تصوری از این موجود داشته باشه. بنابراین آن چیزی که در درون خودتان هست چیه؟ این حالت ثبات، ببینید اینکه شناخت یک مسیر برعکس از درون به بیرون داره، یک ایدهایه که خب خیلی ایده متعارفی نیست. این همان ایدههای روانکاوانهست که در واقع آن نصیبهای ناخودآگاه را به ما دارد نشان میدهد. ما خیلی دوست داریم که برعکس فکر بکنیم.
دوست داریم فکر کنیم که همه مثلاً شناختهای ما خیلی منطقی و خودآگاه هستند. و خیلی خیلی دوست داریم اینجوری فکر کنیم که بله شناخت اینجوری اتفاق میافتد. آدم، عالم خارج در مقابل ما هست و ذهن ما مثل یک آینهی خیلی پاک و تمیز و بدون فرم خاص اینجا قرار گرفته و جهان دارد در ذهن من منعکس میشود.
این خیلی تصویر چیزیه، خوشایندیه. که ما داریم جهان را میشناسیم. ولی روانکاوی به شما میگوید این اتفاق نمیافته. یک عالمه در آن آینههه اصلاً آینهی یک چیزی نیست، آینهی یک اصلاً صاف نیست، اصلاً یک نقاشیهایی هم انگار روش هست.
سایه قومی و آرامش فرافکنی
و یک نقشهایی دارد که اینها چه شما چیزی در خارج مطابق باهاش ببینید، چه نبینید، اینها را یک جوری پر میکنید این جاهای خالی را. آنیماتون را یک جایی پروجکت میکنید، شدوتون را یک جایی پروجکت میکنید.
و این دفعه پیش سعی کردم این را شروع بکنم به گفتن. به عنوان یک واقعاً مثال این نقطه از شدو شروع کردم. اینکه ملتها، اقوام مختلف بنا به هویت قومی خودشان یک جور یک شدوی قومی دارند.
و دنبال انگار یک دشمنی در عالم خارج میگردن با یک ویژگیهای خاصی که به یک حالا به با مسامحه میخواهم اینجوری دارم میگویم که وقتی چنین موجودی را پیدا میکنند خوشحال میشوند. یعنی آدم دشمن خودش را پیدا بکند باید ناراحت بشود. ولی این یک احساس آرامشه. شما اگر یک موجودی را پیدا کنید که خیلی شبیه شدوتون باشه، یعنی این فرایند فرافکنی آرامشدهندهست.
یعنی من دوست دارم که این چیزهایی که در درونم هست را یک جایی بندازم. مثل اینکه از دستش، از آن فشار درونیش دارم خلاص میشم. بنابراین هرچه پیدا کردن یک شدو خیلی ممکن است چیز باشه، فرایند خوشایند و آرامشدهندهای باشه. برای انسان یا برای قوم.
آمریکا: تصویر دشمن نازی و کمونیست
من به عنوان مثال، مثالی که تو این کتاب یونگ، «؟» هست، این است که به طور شگفتانگیزی تصویری که از آلمان نازی و متحدینش در جنگ جهانی دوم برای آمریکاییها ساخته میشد، شباهتهای شگفتانگیزی دارد با تصویری که بعداً، یعنی فاصله خیلی کوتاهی از شوروی و چین ساختن.
این آمریکاییها اصولاً دوست دارند که با یک چنین موجوداتی به عنوان دشمن سروکار داشته باشند و آن کسانی که در سیاست آمریکا، وسیله تبلیغات در واقع دستشون هست، تبلیغات انجام میدهند و تودههای مردم را به یک سمت میکشن، میدانند که روی چه باید تبلیغ بکنند.
آمریکاییها دوست دارن، در واقع سایههای آمریکاییها یک مقدار خیلی زیادی از نظر راز و فاریسی، ملت آمریکا چون ملتی با تاریخ کوتاهمدته، ما هم تاریخ هم جغرافیاش را خیلی خوب میشناسیم، خیلی از این جهاتی ملت قابل مطالعهایه.
از طرف دیگه، مثلاً از دیدگاه روانکاوی، مشکل این است که هنوز این ملت انگار عمرش آنقدر نشده که شما بخواهید خیلی راحت از شکلگیری مثلاً آرکیتایپها حرف بزنید. میدانید منظورم چیه؟
تاریخ کوتاه آمریکا و شکلگیری آرکتایپ
آرکیتایپ موجود، موجودیت تاریخی طولانیمدت لازم دارد. مثلاً یک قوم، آنقدر تاریخ جغرافیایی پیدا بکند که این چیزها، تصلب بشوند در آن. بفرمایید.
میشود گفت که آنهایی که مهاجرت کردن به آمریکا، همهشان دارای یک ویژگیهای مشترکیان، میخواهم بگویم از تاریخ هم آنجا میشه، مثلاً ویژگیهای جنگطلب، اینها را همه که تو که میشود گفت که معذرت میخوام، همهشان به تاریخ هم محدودن. نه.
این حرفی که دارید میزنید، من یک جلساتی در دانشگاه شریف درباره آمریکا صحبت کردم، یک اشارهای به این نکته کرد که اصولاً کسانی که تصمیم گرفتن مهاجرت بکنند از هر جایی، یک خصوصیات مشترکی داشتن از نظر روانی که مهاجرت کردن.
ولی به هر حال، هر کدومشون آرکیتایپهای قومی خودشان را با خودشان بردن به آمریکا. ولی اینکه آمریکا در ظرف مثلاً ۲۰۰، ۳۰۰ سال، اینقدر این ملت به اصطلاح تاریخش فراز و نشیبهایی پیدا کرده باشه که مردم، مثلاً خیلیها معتقدن که مفهوم ملت در آمریکا برمیگردد به جنگهای داخلی آمریکا، که خیلی قدیمی نیستند دیگه، ۱۰۰ و مثلاً ۵۰ سال قبل.
و من حرفم این است که به هر حال یک قوم، یک مثلاً ملتی مثل ایران با چند هزار سال سابقه، حداقل با ۱۰ و چند صد سال سابقه مثلاً یک دین مشترک داشتن، البته اینها همه حرفهای در واقع ما دین مشترکمون هم ۱۴۰۰ سال مثلاً سابقه ندارد دکتر. بله. از زمان صفویه واقعاً اینجا یک ملتی با این مشخصات مثلاً عقیدتی شکل گرفته.
ولی به هر حال، به هر حال آن چیزی که الان وجود داره، با وجود زیادی، مشترکات قومی خوبی بین این آدمها ایجاد کرده. یعنی آن آرکیتایپهای سادهتری دارن، یعنی پیچیدگیها یا قدرتشون را ندارند. یا قدرتشون را ندارند.
انرژیای که مثلاً در یک آرکیتایپ خیلی خیلی قدیمی که بارها و بارها وقتی یک ملت صدها بار یک کار را انجام میده، تحت تأثیر مثلاً یک نیروی ناخودآگاه، انگار انرژی آن برایش اضافه میشود.
یعنی هویتش بیشتر متمایل میشود.
تاریخ روشن آمریکا و نبود اسطوره کهن
به هر حال حالا من میخواهم بگویم یک مشکلی وجود داره، ولی ملت آمریکا از این نظر خیلی ملت قابل مطالعهایه. خیلی تاریخ روشنی دارد. ما از روز اول در آمریکا روزنامه مثلاً منتشر شده. یعنی شما میتوانید انقلاب آمریکا رو، یعنی اولین لحظهای که آمریکاییها به استقلال رسیدن، ۱۷۷۰، آره، ۷۶، ۷۷ میلادی، دیگر ابهامی وجود ندارد. شما همه وقایع و مکتوبات خیلی زیادی در موردش دارید.
این خیلی تاریخ قابل مطالعهایه. در نتیجه، خیلی ابهامها را ما در مورد اینها نداریم. اصلاً اسطورههایی به آن معنا در آمریکا، اسطورههای قومی شبیه اسطورههای مثلاً قدیمی یونانی، اینها وجود ندارد. یعنی ملت آمریکا از روز اول یک ملت مدرن بوده، که به نوعی، آرمانگرایی، چیزی که از جهان مدرن بهش میگفتند آرمانگرایی، به اینها حاکم بوده.
سرخپوست بهعنوان الگوی دشمن
به هر حال، از یک جهاتی روشناییهایی وجود داره، از یک جهات هم به هر حال این سابقه کم ممکن است یک مشکلاتی را به وجود بیاورد. به نظر میآد، به نظر میآید بخش عمدهای از آن چیزی که در آمریکا به عنوان آره، سر این موضوع که واقعاً برمیگردد به سرخپوستها.
یعنی ملت اصولاً یک بحث مشترکی، زندگیشون مقابله با سرخپوستها بوده و این در ملت آمریکا به عنوان یک الگوی خوب برای یک دشمنی که همه احساس اتحاد بکنند در مورد در مقابلش وجود دارد.
یک چیزی شما الان مثلاً تصویر تصویری که از ژاپنیها فکر میکنم در زمان جنگ جهانی دوم آمریکاییها تو ذهن خودشان داشتن، خیلی تصویر شبیه سرخپوستها بود. یعنی یک موجودات، این سایه آمریکایی یک موجودات غیرمتمدن، وحشی، کارهای بسیار وحشیانهای میکنند. شما آمریکاییها را اگر میخواهید تحریک بکنید علیه یک دشمن خارجی، اصلاً نباید بهشان در مورد اینکه این دشمن خودآیینهایه حرف بزنید.
باید در مورد این حرف بزنید که اینها خیلی وحشیان، اعمال وحشیانه انجام میدهند.
تبلیغات و بسیج یکماهه برای جنگ
آمریکاییها در چانسی بارها تو این سخنرانیهاش به این نکته اشاره میکند در مورد قدرت تبلیغات سیاسی در آمریکا که این در حدی این مردم آمریکا ذهنیاتشون توسط رسانهها قابل شکل دادنه که میگوید فاصله بین روزهایی که تمام مردم آمریکا تقریباً روی این اتحاد کامل داشتن که به هیچ وجه نباید وارد جنگ بشوند در زمان جنگ جهانی دوم، فاصله بین این روزها که همه روی این توافق را داشتن با روزهایی که همه توافق را داشتن که الان باید وارد جنگ بشوند و به قول چانسی یک تعبیری میکند که ارابههای ضد فاشیستی سراسر آمریکا را پر کرده بود، فقط این فاصله یک ماهه.
یک روزی مثلاً تصمیم گرفتن که وارد جنگ بشن، ظرف مدت یک ماه این ملت را تونستن در حدی تحریک بکنند که همه به عنوان یک وظیفه ملی قبول کردن که باید وارد جنگ بشوند.
تمام جوانها رفتن ثبتنام کردن داوطلبانه وارد ارتش شدن و خب خیلی هم با شور و هیجان و با شهامت زیاد وارد جنگ شدن، رفتن آمریکا کلی کشتهسری دادن به اصطلاح و این نکته اساسی این است که افشاگریهای وحشتناکی در مورد شکنجههایی که فاشیستها انجام دادن، آلمانیها میدادن، یعنی وحشیگری، اینکه ملت آلمان یک ملت وحشیه و باید مثلاً اینها را چیز کرد، اینها را باهاشون جنگید.
تروریست و تصویر وحشی خارج از تمدن
عین همین حرفها بعداً در مورد شوروی و مثلاً چین هم زده شد و اتفاقاً من الان واقعاً چیزی که میخواهم بگویم این تصویر جدید تروریست خیلی خیلی دیگر ملموستر به آن چیزی که آمریکاییها لازم دارند.
یعنی شما وقتی به تصاویر اینترنتی سر بریدن یک آدم رو، این خود این آدمهای طرفدار القاعده در عراق یک نفر را سر میبرن، فیلمشو گذاشتن تو اینترنت که همه ببینن که نفهمن بترسن، این بهترین چیز برای دولت آمریکاست و اینکه دقیقاً همان چیزی است که ملت آمریکا لازم دارد.
یک تعداد موجود وحشی خارج از مثلاً تمدن که کارهای تا این حد وحشیانه انجام میدهند به صورت فیزیکی. مثلاً عین چیز دیگه، عین آن تصوری که از سرخپوست به عنوان کسی که پوست سر را میکند وجود دارد.
اینها را دیگر علاوه بر پوست سر، خود سر را هم میکنند. این خیلی تصویر مناسبیه برای اینکه آمریکاییها را با همدیگر متحد بکنیم یا مثلاً به حالت نظامی بکنند و احساس وظیفه بکنند که با یک چنین موجودات شیطانصفتی باید بجنگن.
ببینید من این مثال را دارم روش یک خورده بحث میکنم و بگذارم کنار در واقع آن مثالی که دفعه قبل در مورد سایه ایرانی زدم.
سایه ایرانی در برابر سایه آمریکایی
ببینید چقدر میتواند فرق کند. ملت ایران در علیه مثلاً یک مجموعه موجودات وحشی کوچک معمولاً ضعیف، خیلی تحریک نمیشود. وقتی تحریک میشود که شما بگویید که یک دشمن زورگو صفتی مثلاً وجود دارد که همه را میخواهد بخوره.
آمریکای جهانخوار، موجودی که میخواهد تمام جهان را ببلعه، خیلی هم قویتر از ماست ولی ما میخواهیم جلوش وایسیم. این مردم ایران را کاملاً تهییج میکند که بروند و مثلاً با یک چنین زوری مبارزه کنن، هرچه شد.
و این نتیجهاش این است. ولی آمریکاییها خیلی مهم است که نتیجهاش چیست. باید برنده باشند. یک جوری جنگ با سرخپوستها یک جنگی که کاملاً از یک جهاتی سادهایه. اینها موجودات ضعیف وحشیان که نمیخوان مثلاً تن به تمدن بدن. ولی ما اتفاقاً این دستنوشتهها را با قابی که از خود این دستنوشتهها تنظیم میکنیم، اصلاً مسئلهی بخشیدن و نبودن ملاکمون نیست.
پایداری دوقطبی ایران و آمریکا
یک جوری حق و ناحق مثلاً ظالم و مظلوم اینجا خیلی برای ما اهمیت دارد و تعیینکننده است. چیزی که من میخواهم بگویم این است که برای خیلیها شاید این تعجبآور باشه و به نظر من با یک تحلیلهای اینشکلی روانکاوانه اصلاً تعجبآور نیست، بلکه خیلی طبیعی به نظر میرسد که چرا اینقدر این دوقطبی ایران و آمریکا دوقطبی پایداریه.
یعنی این سیساله با نهایت آرامش هم در ایران هم در آمریکا این دوقطبی ما درست رفتارهایی میکنیم که شبیهسازیش شبیه آمریکاییهاست و آمریکاییها هم دقیقاً ادبیاتی مثلاً تو صحبت کردنشون و رفتارهایشون دارند که منطبق میشوند با شبیهمون و هر دو تا این ملتها در واقع در آرامش به سر میبرن وقتی که با همدیگر دارند مقابله میکنند. آنها به چنین دشمنهایی لازم دارند.
گروگانگیری و نقض قواعد تمدن
ببینید گروگانگیری در ایران دقیقاً یادآور رفتارهای ؟ از نظر آمریکاییهاست. آن اصلاً خارج از تمام عرف، ببینید آمریکاییها خودشان را به چه میشناسن؟ خودشان را به عنوان بانیهای مثلاً دموکراسی و تمدن مدرن، سازمان ملل را آنها تأسیس کردن. ببینید این قانونگذار قانونمند شدن جهان واقعاً چیز نیست، به اصطلاح اینها بیانصافی اگر نخوایم بگیم، آمریکاییها خیلی نقش داشتن.
در بهوجود آوردن دولتهایی که به اصطلاح نهادگرا هستند، کاملاً قانونمندند، اشخاص توشون در واقع در قالب قانون تعریف میشوند و اینکه همین را در جهان هم سعی کردن بسط بدن. یعنی یک چیزی مثل حقوق بشر را بهوجود بیارن، سازمان ملل، روابط ملتها در اساس یک قوانینی در واقع اداره بشود. گروگانگیری یعنی زیر تمام این بازیها زدن. یعنی ما در یک شرایطی قرار گرفتیم، یک شرایط خیلی بامزهایه.
ما در سال اول بعد از انقلاب خیلی از دوستهای واقعی خودمان را که مثلاً حتی نسبت به آزادیخواه را از دست دادیم سر این مسئلهی گروگانگیری. برای اینکه هیچکس تقریباً نمیتونست حمایت بکند از این کار. همه هم میاومدن در واقع یک جوری میگفتند که آقا اینها را ول کنید. و هر کس که میگفت اینها را ول کنید، تو ایران میگفتند که اینها آمریکاییان.
آنها هم از آمریکا دارند حمایت میکنند. مثلاً حتی یک آدمهایی مثل عرفات که خیلی تو ماههای اول با ایران روابط صمیمانه و گرمی داشتن، میاومدن میرفتن، کموبیش دیگر بعد از گروگانگیری سعی کردن میانجیگری بکنن، ایران قبول نکرد و اینها هم مثلاً یک جوری کنار رفتن. اینکه سازمان ملل در واقع به ایران اطلاعیه میداد، ایران را محکوم میکرد.
تمام مثلاً ارگانهای مذهبی دنیا واسطه میشدن که شاید اینها مذهبیان، با زبان مذهب بشود بهشان گفت که چه کاری مثلاً کردید. یک عده اینها کار نمیدونن، سفارت آمریکا مصونیت سیاسی دارند.
سازمان ملل و واکنش جهان
هر کاری کردن حداکثر طبق عرف و قوانین بینالملل اخراج میتوانند بکنند. گروگانگیری نداریم ما در خارجی اصلاً سابقه ندارد. یک بار یک عده آدم باکسرها تو چین یک ماجرایی را بهوجود آوردن که خب آن هم خیلی طبیعی بود.
این اگر میخواهید فضای آن موقع را حس کنید، یک بیوگرافیای دارد کوتوالهای رئیس سازمان ملل در آن زمان که به تفصیل هم ترجمه شده تحت عنوان کاخ شیشهای سیاست.
کوتوالهای رئیس سازمان ملل خیلی بد بود و این طبق معمول بیوگرافی در جهت توجیه انفعال سازمان ملل در زمان ریاست کوتوالهای. مثلاً یک فصل دارد برای من توصیه میکنم که آن فصل را مربوط به گروگانگیری ایران را آنجا بخونید، سفری که کوتوالهای به ایران کرد. یک تصویر جالبی از ماجراها آنجا هست که بامزه است اگر ببینید.
و بیشتر هم این دنیا شگفتزده بودن که این چه جور رفتاریه. ولی دقیقاً این جور رفتار ؟ بود. یعنی رفتار یعنی زیر تمام چیزهای قواعد تمدنزدن. مثلاً شما ممکن است مسخره به نظر برسد که جنگ در دنیا مثلاً قواعد پیدا بکنید. ولی خب به هر حال از هیچی بهتر است دیگر. یعنی مسخرهش به این است که اصولاً خب نباید بجنگن ملتها با همدیگر.
قواعد جنگ و ممنوعیت شیمیایی
ولی حالا که نمیشود جلو جنگ را گرفت، خب حالا لااقل مثلاً با اسرا یک جور رفتار متمدنانه انجام بدیم، یک کنوانسیونهایی وجود داشته باشه، بیایم مثلاً بر اساسش که خود متمدنانه، مثلاً از مواد شیمیایی استفاده نکنیم.
واقعاً شما میبینید که در جنگ جهانی دوم از شیمیایی استفاده نکرد. این را خیلی نکته مهمی را میذارن که ببینید وقتی که آلمان داشت اشغال میشد نه در جنگ نه آنها که میخواستن اینها را بکشن میخواستن خیلی تمیز این کار را انجام بدن.
بعد آن خفه کردن با گازها یک بحث جداست. تو جنگ جهانی اول از مواد شیمیایی به مقدار خیلی زیاد استفاده شد. آلمانها هم استفاده کردن.
بعداً یک توافقهایی صورت گرفت بین جنگ جهانی اول و دوم که اصولاً استفاده از مواد شیمیایی ممنوع بشود. و آلمانها تا آخرین لحظه که داشتن اشغال میشدن و به برلین رسیدن مثلاً گروهی از متحدین آلمانها به هیچ وجه از مواد شیمیایی استفاده نکردن.
تا اینکه این آقای همسایه عزیز ما صدام حسین این کار را کرد. که واقعاً شگفتآور بود این کار را. در اینکه تمام دنیا وایسادن و چون ما سرخپوست بودیم دیگر. این جنگ با همه اینها نهایتاً برمیگردد به همان رفتاری که ایران در ماجرای جاسوسی انجام داد.
ویتنام: سرخپوست کوچک و شوک آمریکا
یعنی من فکر میکنم خب آرا خیلی احساس آزادی کردن که میتوانند به ایران حمله بکنند و مطمئن بودن که جامعه جهانی نه تنها عکسالعمل بدی نشان نمیدهد در مقابلشون بلکه حمایتشون میکند و همونطور هم در واقع حالت ادب کردن یک کشور کوچولویی که سرخپوستها در نیویورک و اینها نمیتوانند رعایت بکنند و هرکی هم بهشان میگویند بازم و چقدر جالب است که قبل از ایران ویتنام سرخپوستهای کوچک ملت آمریکا بودن.
این یک اصطلاحی آمریکاییها دارند بوکس که به همین حرفها و اینها کلاً میگویند. اینها موجوداتی بودن که خب یک جوری اگر نژادی هم شبیه سرخپوستها بودن میشد اینها را به عنوان چیز در نظر گرفت. موجوداتی که باید از بین بروند و آمریکا داشت سعی میکرد اینها را از بین ببرن. بعد خب به هر حال در اولینها و تاریخ خودشان مقابل این سرخپوستهای کوچولو شکست خوردن.
خب این خیلی بد بود برای مردم آمریکا. مردم آمریکا در دوران بعد از جنگ ویتنام خیلی آروم شدن. انتخاب شدن کارتر در آمریکا نشاندهنده یک جور تحول روانی در آمریکاییها بود. اصلاً کارتر نه تنها ایمیج یک مرد قدرتمند را از خودش ظاهر نمیکرد بلکه انتخاب شد به دلیل اینکه یک موجود خیلی آرام و چیزی به نظر میرسید.
از کارتر تا ریگان
یک کشاورز آرامی که بادامزمینی مثلاً در تمام عمر خودش کاشته و در هیچگونه توطئه آقای سیاسی نبوده، زمان جنگ ویتنام دخالتی نداشته. این آمریکاییها یک جوری انگار برای اولین بار در تاریخشون ادب شدن.
مقابل یک موجودات کوچولویی رفتن باز اینها را از بین ببرن و نشد. و دقیقاً رفتارهایی که ایران بعد از انقلاب نشان داد دوباره آمریکاییها را برد همان به همان حالت استیصالشون و ریگان را انتخاب کردن یک آدمی هفتتیرکش.
یعنی خب ایمیج هفتتیرکش بود دیگر. از فیلمهایی که بازی میکرد قبل از انتخاب شدن، دقیقاً یک آدمی که در نقش هفتتیرکش مثلاً بزنبهادر و واقعاً تصویری که ریگان از خودش برای ملت آمریکا ارائه کرد همین بود.
من یک آدم بزنبهادریام و نمیخواهم ملت آمریکا تحقیر شده در دنیا و من باید بیام و مثلاً همهچیز را دوباره برگردونم به وضعیت سابق و خب با قدرت هم آمد این کار را انجام داد.
دوقطبی ایران و آمریکا در افکار جهانی
من حرفم این است که الان این تحریم، این تحریم اقتصادی نیست که چرا یک دوقطبی، یک دوقطبی خندهداریه دیگر ایران و آمریکا که سراسر دنیا مثلاً به شاید فکر بکنند این چون ما تو ایران مثلاً صدا و سیما و تبلیغات رسمی خب خیلی چیزها میگویند که دیگر مردم اصولاً ممکن است چیزهای واقعیش هم دیگر باور نکنن.
یعنی من مثلاً ما این شعارها میشنویم که ایران آمریکا در چه فکریه ایران پر از بدبختیه، خب اصلاً واقعاً آمریکاییها اصلاً در این فکر نیستند که ایران پر از بدبختیه.
ولی شما شاید خیلی جدی نگیرید که این دوقطبی ایران و آمریکا در چه حد در دنیا مطرحه. یعنی خب تمام مردم دنیا یک جوری دارند میبینند که اینور دنیا یک کشوری وجود دارد که ۳۰ ساله مقابل آمریکا وایساده و یک جوری حالا هر کاری هم میکنند دیگر آن جاسوس، نمیدانم جاسوسی گرفتن، سفارت را اشغال کردن، بعد نمیدانم جنگ کردن و به آمریکا لقب شیطان بزرگ مثلاً دادن.
لقب شیطان بزرگ
بله دیگر کلاً ما از سالهای اول بعد از انقلاب خیلی از این کارا کردیم. مثلاً یادآوری میکنم، واقعاً یادآوریاش خیلی بله دیگر پلا موز از ساله اول بعد از انگارا خیلی از این حاله جدید.
مثلا گرگانی خونوز واقعا وادراش در گفتنگی دید. یعنی آن چه از گذارتشون میگونید. ماجرایش در گفتنگی دید. یعنی خیلی ساده ندارد یا چنین کار را. من پدیدم خیلی رضایت را ندیدیم ایچون.
خیلی چیز عجیبیه. و این رفتارای خیلی خیله جکلات کشور خیلی خیلی بیتیده اتکاندهندهی یکمان آدمهایی که به صورت این بادات جنگ و گو گم خیلی بخشیم در اروپا به صورت این چیزها گذارد و اتفاقات به این سیام نیمیفته این واقعا بگذار از این ماجرایی بعد از کلیفاشیگ شعروی در بلوک شهر مثل جوگی شعروی و اینها و امان در آلامشی گرمزه میبینیم که من میخواهم میگویم این ترادل ایران آمریکایی چیز خیلی...
بگویم اگر چیزی بگویم... اگر فکر میکنیم که ماها فقط یکی بیشتر خودمونی زده آمریکایی میدانیم و آنجا آمریکایی ها به ما توجه ندارند و دنیا هم خیلی اینجا دینه میگیرد یکی من فقط به آنها یک فرق بگویم بگویم 1998 حتی تینه ها را پخش نکردند همین سرکار. یعنی اصلا یک اتفاق عجیبی افتاد در رقابت، یعنی یک سرکاری بود که همه را پخش میدهد.
از شرکتی سو هم گفت ما این را میخواییم پخیم به اینجا پیمایی هم برای پخیم کنیم از شرکتی دیام گفت ما هم پخیم کنیم یک هم گفت ما هم همه شرکتی فرانسی دیگر اینکه میدونستن که این بیشتر اندازه یعنی یکی از کتبله یک مسئله یک رای از کتبله دازه کردنه تمام شرکتی فرانسی یا یک آن هم شرکتی ایروپا و ماهوالا و همین مساویه چیز را پس کردن که مساویه حیجه رنگیری یکم مهم است که این هم برده این مساویه بگویدید من میخواهم میگنید این مساویه تقابلی بیاناندیگاهی چیست این است که در صحنی بین المغنم در درمت کشتر کشتر یکی فرمیسه که مردمش آدر یا سیاسی دارند هیچ قصص کنند و شما باید تحمیل این از این اخصابی و این حرفات که آرامش داریم آنها دقیقا چنین دشمنی را دوست
دارند ولی ما صحبت در یک شرایطی قرار میگفتیم که آمریکایی ها لعبا شده ازشان اولی از ایران یک جایی خیلی مناسبی چیز کردن اگر ما بخواهیم این را بخواهیم فکر میکنیم آنها مشکل ندارند. الگاهگر و دارنده اندوی کافی یعنی یک جری برای پروژکتر. که افتیارهای افتیارهای افتیار ما خیلی زیادی ؟ بودیم. منظورتون دستارای رفتارای سیاسی و کلی کشور را باید ملاک کرا بدهید.
نه اینجا یک عده دیگرانی بیگرد کشور های کاری جا دارید. چیزی نگیر میگوید چای مقری که در را مثلا راه اماری ستیف کردن مثلا یک آموکاری ها ترکیب کردن نه منظوریم ما شدو آن را الان کاری کنیم شعور علی مثلا این کسانی که راه اماری کردن انداختن باید چیز شعور علی هستند این نقطه خیلی مهم شما از ردان کاری این را چه یاد میکنیدید در مورد شده؟
سیاهپوست، سرخپوست و سایه درونی آمریکا
این را یاد میکنید که شده واقعیتش یک چیز خیلی تاریکی در این نظر آدم هاست یعنی اتفاقا این چیزی که شانده اومانش ترده در دینی رنگلش میگردید این شیده منطقی که در آن درگشان ریجیب دارد این نقطه وحشتناکه دیده یعنی امروکایی ها در دنبال خودشان خوخخوست قواهش برند که دنبالی موجود وحشی در خواهشت خودشان میگردند این قسمت شهرمارک و ماجراست نه از اینجا نیست نه باید شما میدانیم برای اینجا حالا نه اصلا من در این ایران میشنه در این وقتی سیت نمیکنیم در اونه آمیکا بخواییم سو برسی کنیم در این آمیکا این شما براد این سو سیتی که آمیکا فرهنگ آمیکایی کاملنه فرهنگی زید حمدیونه اولاً مثلاً از آن طرف به یک سیاه پوستها که چندین، مثل سرخ پوستها بودن دیگه، رنگها و عقب دیدن از یک فضای تمدن مثلاً اروپایی و آسیایی.
دقیقاً شما میگید، بله. عقبتر از سرخ پوستها. حالا شاید عقبتر از سرخ پوستها به یک جاهایی بودن. دقیقاً میبینید که در آمریکا بعد از مثلاً ۲۰۰ سال فرهنگ سیاهه که غلبه پیدا میکند. شما موسیقی آمریکا، موسیقی سیاهه، فرهنگ مثلاً رفتارهای، خب، باید نگاه کنید، یک جوری چه کار میکنه؟
به سمت عقب انگار دارد میرود. یک جور رفتارهای خارج از نرم، اخلاقهای اجتماعیشون همینطوره، ولی یک جور انگار، این اصلاً این، رسماً این را گفته که در درون هر آمریکایی یک سرخ پوست زندگی میکند. آمریکاییها سرخ پوست دارند در درون خودشان.
و این رابطه، رابطه متقابلهها، ببینید، اینجوری نیست که ملت آمریکا از اول که در آن سرخ پوست داشت. یعنی شما وقتی که Shadow را بیرون Project میکنید، در درونتون انعکاس پیدا میکند. این ویژگیهاشو در واقع به عنوان بخش منفی، میگیرید، خودتان میگیرید و برعکس. وقتی چیزی منفی در درونتون هست، دنبال این هستید که از بیرون Projectش بکنید.
جهانخواری بهمثابه سایه ایرانی
این، در واقع آمریکاییها سرخ پوست میکنند دیگه، ولی در مورد ایرانیها، ایرانیها واقعاً شما این را احساس نمیکنید که ایرانیها، ما در واقع ملت جهانخواریم. ها؟ این را احساس میکنید. ما در، بله. ما اگر بتوانیم دنیا را مثلاً میگیریم.
این پتانسیلها اینجوری در درون خودمان داریم، باید یک جورهایی ما مثلاً الان بدونید حرف از این است که ما میخواهیم جهان را مدیریت بکنیم دیگه، یعنی همین سرخ پوست کوچولوها، یعنی، ببینید شما این مسئله، حالا اصلاً مهم نیست که شما اعتقادتون در مورد واقعیت و عدم واقعیت، اعتقاد اینجوری باشه.
ما کاندید این هستیم که بدزدیم. و، و یا، و یا هم که میگویند مثلاً تا چندین روز دیگر یا یک دیگر سال دیگه، امام زمان ظهور بکند و دنیا را بگیریم دیگه، مگه ما منتظر همین نیستیم اصلاً؟
بنابراین طبیعی است که خب با یک موجودی مثل آمریکا مشکل داریم.
شاخ شکستن و فرافکنی قدرتطلبی
ما در درون خودمان یک چیز داریم، یک کاندید هستیم برای اینکه، اه، حالا به هر حال دیگه، ولی یک ویژگیهای، در واقع ملت رو، شما در، این نوع حالت به اصطلاح، حالا دیسکاشنش اینجاست، که اتفاقاً از این که هر قومی دنبال چه چیزی، دشمنی از این میخوادش میگرده و به آرامش میرسه، باید ببینید که اینها یک مؤلفههای درونی این شکلی دارند که در واقع دارن، از خودشان دور میکنند توسط فرافکنیشون و شما این را احتمالاً در زندگی روزمرهتون خیلی دیدید، آدمهایی که خیلی حساسیت نشان میدهند نسبت به مثلاً یک آدم قدرتطلب در اطراف خودشون، همهاش میخواهند شاخ دیگران را بشکنن، بدونید شاخ دارند. یعنی، ها، همینجوریه. یعنی واقعاً آدم بدون شاخ، خیلی هم دنبال شکستن شاخ دیگران نیست.
این آدم، اونی که بزرگترین شاخ را دارد و میخواهد به همه شاخ بزنه، نمیدونن میخواهند به دیگران شاخ بزنن. همهاش احساس میکنند که دارد جلوی شاخ زدن دیگران را میگیره، شاخ این را بشکنم، شاخ این را بشکنم. آن آدمی که آرومه و دست به خنجر نداره، معمولاً احساس میکند کسی هم میخواهد بهش حمله بکنه، خیلی نداره، جدی نمیگیره.
و این در مورد در واقع ملتها هم تا حدودی زیاد صدق میکند. در واقع من یک توضیح روانکاوانه سعی کردم بگویم که این دوقطبی عجیب و غریب ایران و آمریکا چطور اینقدر پایداره و چیز نمیشه، یعنی اصلاً یک جورهایی ما ببینید، نه، دیدن رفتارهای ایران به آن Shadow ملی و قومی آمریکا باعث میشود که، باعث شد که در عین حالی که شوروی هم در دنیا بود،
ما یک جورهایی کاندید خوبی برای دشمنی با آمریکا باشیم، از نظر ملت آمریکا.
دشمنتراشی بهعنوان تکنیک حکومتها
یعنی ملت آمریکا فکر میکنم نفرت بیشتری نسبت به ایران نشان دادن تا نسبت به حتی شوروی. شوروی هرچه شما با تبلیغات بخواهید یک جوری بگذارید جای دشمن واقعی آمریکا، ملت آمریکا خیلی بر علیه شوروی به راحتی با این تحریک نمیشن از درون خودشان. ممکن است حالا به عنوان یک خطر واقعی که در بیرون قرار، به وجود اومده، باهاش یک مقابلهای بکنند.
به هر حال، این نکات جالبی را میتوانید که در تحلیل رفتارهای روانی که یک ملت نشان میده، میتواند مؤثر باشه. جدا از تحلیلهای نرمالی که مثلاً فرض کنید شما دقیقاً هم جلسه قبل این حرفها را زدم، خب این واضح است که اصلاً این دشمنتراشی یک تکنیکه.
کربلا و دشمن قدرتمند در ناخودآگاه قومی
این تمام نقاط جالب دیگهای دارد که در تحلیل رفتار قومی که یک ملت نشان دیده میکند مؤثر بشود جدا از تحلیل های نرمالی که مثلا فرض کن شما دقیقا من گلسه وقتی این هرکار را زدم خب این واضح در این دشمن تلاشیه تکنیکه تمام حکومت ها سعی میکنند برای توجه ملت خواهی چون یک چیزی در بیرون گرست کنند که این خطری که مایی تحلیل میکنند باید باش بجنب ولی اینکه این تکنیک که کلی میبیند کلی نمیبینه شما مثلا نگاه کنید و بگویید ما فقط قوم ما که دستیم در آن کاندید سرگاه خودش فقط که این را ندارد این شده
دو شده قومی مذهبی ماست ما میزدی های دیگر هم مثلا برمیم چیزهای دیگر هم به عنوان گشمند داریم یونی باقی نیستی که کدام در دنیای انسان یا یک هم یک تصویر خیلی روشن و خاص باشه یک جوری در واقع نتیجه آن غلده این تماسه کربلاس در ذهن مردم ایران مقابله یک درویق قدیم دایی دشمن غدگر و مثلا خیلی قدرتمند اصلا در مورد این عجیبی است که بعد از انقلاب اسلامی و زیر کار مدن روحانی ملت ایران را سراد میشد و یعنی به طور طبیعی اتفاق افتاده ایم شما وقتی که ایرانی ها برگشتند به مسائل دینی و مذهبی و خودشان سری قدیمی بود که اول شام و نظام شاهنشاهی را گذاشتن جلین، روی و بعد آمریکا را گذاشتن میدانیم منظورم چیست بیانی؟
این مناسبت اینکه این اتفاق بعد از انقلاب اسلامی در ایران را کرد اگر این به انقلاب مارکسیسی نفرم شده بود ایرانی از این قسمت را از این قسمت باشد و این قسمت را از این قسمت باشد. کروش آخرش کجا کشته شد؟
در جنگ با یک انگام بسیار بددی که در شمال ایران زندگی میکنند و اینی سخش داده این میاومدند به یک تملیم گرفتان حقاونیشتی که خیلی قدرتمندی چند میگفتند به باره فرار میگردند و آخرش در موقع سرپیدونها مثلا کروش از دنیا رفت این تطورات تاریخی همه چون یک جوری یک ناخدگاه یک قوم جمع میشوند این وقت شما انتظار دارید که شاید بگردم دنبال یک مالدیده کنم.
اگر بیان تصمیم جاوکایی بودن که شیطانیتی ساچستانی را براشده بودن، اما همان تصمیم را بگذارده بیان کنید. در دوش من میکنید با تاوریپایی کنید. یک مورد من در طرف این حرف های نوشتنی را با همین کار زده ها هم، که در این بحث شد که الان دوشتنی بیدید ندارد. من فکر میکنم هر چرد مردم از اعتقادهای دینی را خودشوند.
هم در اینکه از بخالت دادن اطراف دینیش میکنیم مسئله سیلاسی اجتماعی بیرون شهر شاید این که زیاد رشته باشید ساره این فضایی دشکنی با مثلا امریکا کارش پیدا بکنید از اینکه از ارمانی هر دان خیلی خیلی سید داریم بسیاری برگردی برگردی از برگاشتار نور برخود خاصی ما به مسئله اسطورهی دینی به زن بپرد شکر میکنم ببینید، ببینید یک خورده این مسئلهاش شبیه رو، تو وقتی که واقعاً یک لحظه، واقعاً یک دشمنی الان این ملت داشته باشه، خب؟
آمریکای لاتین: دشمنی منطقی نه روانکاوانه
اینکه دیگر من برای تحلیلش لازم نیست به چیزهای روانکاوانه متوسل بشوم. این آمریکا که واقعاً خب آمریکای لاتین را غارت میکرده، مردم، ببینید شما وقتی تحلیل روانکاوانه یک چیزی لازمتون میشه، مسئله را از حالت منطقیاش خارج بکنید. به نظر من، موضوع آمریکای لاتین در مقابل آمریکا، آمریکا، آمریکای لاتین را به عنوان مثلاً یک وقت حیاط خلوت خودش نگاه میکرده و به طور مداوم به سلاطین منفی میکرده.
مردم، اتفاقاً مردم آمریکای لاتین، آنهایی که خیلی معقول و خودآگاهانه فکر میکردن، ضد آمریکایی بودن و هنوز هم هستند. میدانید منظورم چیه؟ یعنی اینکه اینور دنیا یک کشوری مثل ایران اینجوری مثلاً در علیه همه دنیا، غرب، همه چیز، در به تمدن غرب مثلاً موضع میگیره، خب نیاز دارد به اینکه فکر کند که چرا اینجوری است.
و مثلاً تحلیلهای، ولی در مورد آمریکای لاتین من خیلی احساس نمیکنم که لازم است که رجوع بکنم به اینکه آمریکای لاتین مثلاً ملتهاش، شعورشون چیست.
آمریکا دارد اینها را غارت میکنه، خب اینها هم بیچارهها دارند از گرسنگی میمیرن و خب میخواهند آمریکا را از آنجا بیرون بکنند. این خیلی رابطه طبیعی و مناسبت منطقیایه. مثل اینکه الان اگر یک کشوری به ما حمله نظامی بکنه، خب من لازم نیست که بروم دنبال مثلاً فرض کن، مسائل، انگیزههای ناخودآگاه خودم برای اینکه باهاش بجنگم و دشمن بشوم.
خب عملاً، بالفعل دارد با من دشمنی میکنه، میخواهد من را بکشه، خب من، شما اگر یک نفر الان تو خیابون بهتان حمله بکنه، به طور حالا مسلحانه یا غیرمسلحانه، شما باید دفاع بکنید و این را به عنوان دشمن خودتان مثلاً حالا حداقل به طور موقت شناسایی میکنید. میدانید منظورم چیه؟ خیلی به نظر من روابط آمریکای لاتین با آمریکا، احتیاجی به تحلیلهای روانکاوانه عجیب و غریب ندارد.
من فکر نمیکنم که ملت آمریکا تنفری از آمریکای لاتین اینجوری داشته باشه. ندارد. هیچ ربطی به شعورشون ندارد.
آرژانتین و نفوذ فرهنگ آمریکایی
آمریکای لاتین هم من فکر نمیکنم خیلی نسبت به آمریکا مثلاً لذت ببرن از اینکه دارند با آمریکا میجنگن. آمریکا دارد از سایتشون برمیداره، خب اینها هم کاری با آمریکا ندارند. ولی من خیلی، بله اصلاً، کاملاً دارند که اصلاً متأسفانه به شدت این کار را کردن. یعنی الان شما در آرژانتین، ناموناش را دیدید، آرژانتین یک کشوری از نظر، از نظر فرهنگی خیلی نیروی ویژهایه الان. بله؟
نه، آرژانتین اصلاً این واقعاً به طور بالفعل خیلی پیش، اتفاق افتاده، وای برای آن جامعه روشنفکری آرژانتین خیلی خیلی با نگرانی میونستن این رو، میخواهند که به شدت فرهنگ آرژانتینیها الان، شما مثلاً فرض کنید در آرژانتین، الان تقریباً همه خوانندههای محبوب آرژانتین انگلیسی میخوانند.
خب این خیلی ناجوره دیگه، یعنی چی؟ که شما مثلاً یک قومی، که همه، همهاش هم اتفاقاً در قالب جنگ با آمریکاست، ولی در عین حال تحت تأثیر فرهنگ آمریکاییایه که خوانندههای محبوبشون به زبان بیگانه دارند میخوانند.
و هر حال این یک اتفاق چیزی است. من خیلی، این را تأمین ندید که شما هر جور دشمنی مثلاً به این کشور و آن ملتها را برگردونید به یک سری مسائل ناخودآگاه. وقتی که انگیزههای خودآگاه طبیعی وجود داره، خب همان انگیزهها کفایت میکند دیگر.
آلمان نازی: رفتار غیرقابلتوضیح منطقی
جاهایی که یک خورده عجیب و غریبه، رفتارهای ملت آلمان در زمان جنگ جهانی دوم، عجیب و غریبه. قابل تحلیل به صورت منطقی و نمیدانم منافع اقتصادی و این حرفها نیست. واقعاً ملت آلمان در زمان جنگ جهانی دوم دیوانه شدن. رهبرشون هم یک آدم صددرصد دیوانه بود. به هر حال، هر مرحلهای که میخواهد بگید، یعنی چه میخواد، با یک اصطلاحی، دیوانه زنجیری.
یک آدمیه که، نه، اینجوری نیست که، آسایشگاه روانی، اینجوری زنجیرش هم میکردند. این یک آدم خطرناکی بود، کاملاً هم مشخص بود. اینجور رفتارها خب طبعاً اولویت با این است که تحلیلهای روانکاوانه ارائه بشه، ولی اکثر رفتارهایی که مردم نشان میدن، تو قالب منطق تا حدودی میگنجه، بنابراین تحلیلهای نرم جامعهشناسی در موردشون کار میکند. شما در مورد روابط آمریکا با آمریکای لاتین، به راحتی میتوانید تحلیلهای اقتصادی خیلی دقیق ارائه بدهید.
مارکسیسم و غارت در آمریکای لاتین
آمریکاییها دنبال منافع اقتصادی خودشان هستن، این جامعه طبقات محرومی هستند که قیام میکنن، میجنگن و اتفاقاً به این دلیل دنبال مارکسیست میروند که مارکسیست تحلیل خوبی از وضعیتشون ارائه میدهد.
دقیقاً مارکسیستها هم همین را میگن، کار ندارند شما رو، کلاً مارکسیست یک ایدئولوژیایه که برای یک طبقاتی یکی از جلیاتشون برای ارآب میگوید درگان ؟ هرون میگویند این است برای شما دارد کلا معاشقیست ایه ایدئالوژیه که برای یک طرفاتی که غارت بروند میشوند هرچون که طرفاتی سهرتن و کشورهای ضعیفی که ترسون کشورهای رفترستدی هرچون کشورهای غلیان غارت میشوند به این شروع میدهد که چه کار را داده کنی؟ وضعیت این چیست و چه کار را داده کنی؟
آمیگواری لاتین یک جاییه که مارکسیسم کش نیدیره و همینگام تا همینجا پایگاه واقعی مارکسیسم مرا نیجاز چیست که شیخیه داگان هایی کسی چین را عمانیم مثلا یک کشوری شیطانی یا کومونیسی دیدنیه تو بشین هم تکنن دیگر خنداشون میدهد اگر هم تر هر کشوری هایی میزنند کاملا یک کشوری سرمایگاریه با اسطفه سرمایگاری دولتیه راند خواهید این چیزی که ما کشوری کلیم میگویم دهی رسمیه یعنی تمام کارپنوهایی که به اصطلاح میریم همهلن دست سران و پلیس و ارکش کین هست که خارق میشوند از مولی نظامی میروند کارپنو در میشوند و فکر نمیتوانم یعنی کشوری که دنیا استثمار مثلا این کارهای چیم فلان قدر در درصد قیمتی که ایران پودیش تمام میشود ویاده به بازار
ایران میشود من اینکه پودی کاری های آن نمیدانم واقعا حضیم های پودیشون فایل نمیدونیم اگر برگرم دیگر مردم شیم رسمن ازشان استفاده میکنند توریلاس انجام میدهید. دفعه باشم. خوشی ندید که خیلی بشوند و آنها از این روزمان فهم کردن نمیشود. آنها از این طریقه نایدی که آن رفتار هفته 10 هزار مثل اوهایی کنند با این چین هایی که بسیار خوشی کنند، بسیار رفتار ندهد.
جمعبندی کاربرد سایه در تحلیل سیاسی
اینکه در فرهنگ سنتی آمیخایی لطیقی یک روی خشینت عجیب و غریب بیده اوگاه این مرسم را غربه میکردند که فکر کنم در دنیا نجیب هستند بکشه ها را خیلی از این آداد داشتند این یکی میشود مطالعه کردید شما بگذار اینکه وضعیت خالی روی ملتو بدینید بله چه رفتارهی ممکن است بکنند داشته باشید شراب خیلی تحلیلاتی بکنید در آگه و برامان در مورد آمیتالیتین هر کسی خواستی از این نگر ندارد موسیقی در موسیقی نه بیگرام من فکر میکنم کلیداریش نتیجه تطلیلش نه خب سی سال درام کرده هست همین زمان ترمیزی که تیری نرگان ایران که کنم همین زمان توسط مسائل نرگان امریکا و دیگر خالت امریکا تحریک میشوند با من از این کانالی خود دستارا ایچی دیگر شام میگیر در ستایل های بعد انقلاب
میروه های که اشیلن به دلیل نوع وابستیگی و دابتی که با جهان و بلوک شرق داشتن افتراد میکردند که انقلاب ایران را سوق بروند به سطح زیرده آمریکایی بودن این کار را میکردند آقاها نه این کار را میکردند اینها ناغام اینها در واقع اصولا ایده شدین بود که چیزی تحت عنوان امپریالیستی مثلا شوروی وجود ندارد یک امپریالیستی در جهان موزیک دارد اینها آمریکاست که باید باش جنگ خب، من مثلا یکیم چطور در ایران گرفته بگیرد یعنی طوره مردم که مارسید کردن به حالا یک چیزی را یک گون را به عنوان دشمن خودشان شناسایی کردن محت رفت بود به سمت این روحانه جهان بجنگی این واقعا جنگی ایران عراق اینجا بیشتری نبود که آمریکا پشت عراق من میخواهم این ملت ایران به حال ملت خاصیه که یک چنین شرایطی یک چنین دشمنی طوره مردم را به تحرف میآید حالا این مسئله را تمومش بکنیم که من حالا این را بگویم که این در واقع یک کاربردی بود من دارم سعی میکنم که همینجوری یک زمینه کاربردی نظری این دفعه قبل کلیاتی گفتم حالا یک خورده وارد مثال و جزئیات بشوم.
کاربرد استفاده کردن از مفهوم آرکیتایپ شادو در تحلیل کردن بعضی از روابط مثلاً سیاسی و اجتماعی و حالا اینکه چرا این چیزها خوب درمیاد واقعاً هیچوقت به طور خالص به نظر من رفتارهای انسانها به طور خالص تحت تأثیر ناخودآگاه نمیدانم جمعی و اینها نیست.
همیشه عوامل خودآگاهی هم وجود داشته. اینکه یک جاهایی که به نظر من هیچ چیز منطقی در این وجود ندارد به هر حال اینها میتواند روشنگری یک سری چیزها باشه. با احتیاط.
از پرسونا تا تورم روانی
یک چیز دیگر که در مورد آرکیتایپها از قبل در واقع این ذهنیت را ما باید داشته باشیم که در مورد ببینید من میخواستم در مورد پرسونا صحبت بکنم. این مفهومی که یونگ به عنوان اه، تورم روانی ازش صحبت میکند. این چیزی است که خیلی طول نمیکشه. بگذارید یک مبحثی را که خود یونگ هم میکند که مثلاً شاید تا آخر جلسه بتوانیم تمام بکنیم و بحث را بکنیم.
جوامع تودهای و تاریخ اروپا
اه، یکی از جالبترین چیزهایی که به نظر من تحلیلهای به نوعی سیاسی اجتماعی که یونگ ارائه کرده اه، در مورد کل روند تاریخ اروپا در چند قرن اخیر، ایدههایی دارد که سعی میکند بگوید که چرا ما وارد یک دورهای از سیاست و مثلاً جوامع اروپایی شدیم در ظرف چند قرن که در واقع در میانه مثلاً قرن نوزدهم، اول قرن بیستم که اصطلاحاً یونگ بهشان لقب جوامع تودهای میدهد. انسان تودهای، جوامع تودهای.
شوک جنگهای جهانی به تمدن اروپایی
بگذارید من دفعه قبل این را گفتم دوباره هم تکرار بکنم که نه یونگ، همه همنسلهای یونگ، یک خورده قبل و بعد از یونگ درگیر توجیه جنگ جهانی اول و دوم، زمینههاش، انگیزههاش، ظهور یک پدیده عجیب و غریب مثل فاشیسم با اینهمه وحشیگری در قلب اروپایی که خودشان را متمدن میدونستن.
یعنی یک اتفاق شگفتانگیزی در واقع در اروپا افتاد که به شدت همه احساس میکردند که این احتیاج هست که دوباره بازنگری بکنیم. یعنی مثل یک آدم خواب، برای بیدار شدن، یعنی ما مثلاً در اروپا، بنیانگذار یک تمدن خیلی عقلگرایی هستیم، اینهمه بیعقلی در قرن بیستم از کجا اومده؟
چرا جوامع نه تنها عقلی از خودشان بروز نمیدن بلکه به نظر میرسد بیعقلترین جوامع، یعنی کار به جایی رسید که برای اولین بار روندهایی به سمتی پیش رفت که بشر مواجه با خطر نابود شدن مثلاً کره زمین و کل تمدن بشری شد.
خب به نظر نمیآید خیلی راه معقولی را آدم بتواند طی بکند که به یک چنین هراس مثلاً جهانی در همه جای دنیا باشه که ممکن است کره زمین بر اثر یک جنگ هستهای نابود بشود.
اینکه تمدنی که به شدت حس میکرد که خیلی معقوله، افتخار میکرد به اینکه خلاصه خرافات و مثلاً فرض کنید ایدههای بدوی را کنار گذاشته و ما مثلاً غلبه به این چیزها وارد یک دورانی شده که دوران عقلگراییه، خب چطوری از دلش یک چنین بیعقلیهایی درمیاد؟
نقد مدرنیسم و فرهنگ پستمدرن
در واقع جنگ جهانی اول و دوم، منبع یک تحول فرهنگی خیلی بزرگ در جهان غرب که کاملاً به خودشون، به آرمانهای خودشان شک کردن. در واقع به مدرنیسم شک کردن.
از دل این ضربه روحی که در واقع خوردن، خب یک پدیدههایی مثل فرهنگ مثلاً پستمدرن به وجود آمد. در واقع فرهنگ پستمدرن یک مؤلفه مهمش نقد مدرنیسم. آگاهی نسبت به اینکه مدرنیسم هم این ادعای عقلگراییش چندان جدی نیست.
بلکه این هم یک چیز خرافی در عرض مثلاً بقیه خرافاتی که قبلاً وجود داشته. اینجا فقط واژههای یک خورده واژههای پرطمطراقتری هستند. یک جور ضدیت با مدرنیسم یا لااقل تمایل به نقد مدرنیسم با یک پایه اساسی چیزی است که ما بهش الان میگوییم فرهنگ پستمدرن. خب از این جهت خیلی مثبته. یعنی یک جور خودآگاهی نسبت به اینکه جهان مدرن، عقل به معنای واقع کلمه نیست.
یک چیزی است که ما اسمش را مثلاً گذاشتیم عقل و این هم یک ورژن مثل کموبیش خرافیه از که اروپاییها اینقدر حالا فکر میکردند جدیش گرفته بودن، فکر میکردند یک چیز به یک اوج مثلاً قله تمدن و عقلگرایی و این چیزها رسیدن.
یونگ: مدرنیسم عامل بیعقلی قرن بیستم
خب بعضیا ممکن است توضیح، یعنی یک مجموعه از آدمهایی که طرفدار همچنان مدرنیسم هستن، خب توضیحهای دیگهای میآرن و بعضی از نقدها، نقدهای شدیدتریه که اصولاً مدرنیسم را نهتنها هماهنگ با فجایع اتفاقافتاده در اروپا میدونه، بلکه مدرنیسم را عامل این است. من میخواهم بگویم یونگ از یک جهتی انتهای یک طیفی قرار میگیرد که تحلیلهایی ارائه میدهد بر اساس اینکه اصلاً مدرنیسم عامل این بیعقلیها بوده.
من میخوام، فکر میکنم این بخشهای بحثهای یونگ خیلی تأملبرانگیزه و این حسن را هم دارد که واقعاً به اصطلاح پسنگرانی نیست. یعنی اینطور نیست که شما فکر کنید یونگ بعد از اینکه جنگ جهانی اول و دوم اتفاق افتاد، در ۱۵ سال نشست فکر کرد و بعد این ایدهها را به ذهنش رسید.
از روز اول هم این حرفها را میزد. یعنی از تئوری یونگ یک جور پدیدهای برمیآد که بعضی از اتفاقهایی که در دو سه قرن قبل از قرن بیستم اتفاق افتاد، منجر به یک چنین تجربیاتی میشود.
کسی از یک تئوری اینجوری فهمیده باشه، باید انتظار این را میکشید که ما به سمت فاجعه داریم میریم. در اثر مثلاً یک تحولاتی که یک بخشش مدرن به وجود اومدن فرهنگ مدرن، جامعه مدرن، فرهنگ مدرن.
من میخواهم یک خورده به این تحلیلها اشاره بکنم که یونگ چگونه در واقع با چه نگاهی نسبت به مدرنیسم اینقدر بدبینه و فکر میکند که نتیجه طبیعی تحولات در اروپا رسیدن به جوامع تودهای، انسان تودهای و بعد نهایتاً جنگهای کاملاً فارغ از عقل و عقلانیت و کشتوکشتارهایی بوده که تو قرن بیستم اتفاق افتاد.
یک جور روح یک ملت دیوانهای مثل آلمان یا یک جهلگری دیوانه زنجیری مثل موسولینی که واقعاً این ملتی که مثلاً مهد تمدنه دیگر. یک موقعی میگفتند همه راهها به رم ختم میشه، مثلاً مرکز تمدن غرب از این نام و رم در واقع میآید.
مثل ایتالیاییها یک آدم واقعاً نمیدانم من این سه را فکر میکنم شاید بشود به آدمهایی ببیننش، نه، اینجوری نیست. ولی موسولینی را فکر نمیکنم کسی ببیند و نفهمه این آدم کاملاً از نظر روانی آدم تعادل دارد.
اسطوره، آرامش و پروجکشن ناخودآگاه
یعنی پنهان نمیکرد از آن حالتهای عجیبوغریبی که داشت، در مهمترین سخنرانیهاش هم شما واکنشهای شگفتانگیزی از آن ظاهر مثلاً خشنش میدید. چند تا مؤلفه دارد در واقع دیدگاههای یونگ که حالا خیلی چیزهای دیگر هم میشود بهش اضافه کرد.
یک نکته اساسی که در واقع یونگ میگوید و متن اصلاً تئوری یونگ این است که شما اگر باور بکنید حرفهای یونگ رو، باید قبول بکنید که ما یک درون پیچیدهای داریم.
مجموعه از مؤلفههای ناخودآگاه جمعی داریم که از لحاظ عاطفی پیچیده بود و در طول قرنها، هزارها در واقع در چندین هزار سال بعد انسانها برای اینکه فرهنگی درست بکنند که این درون خودشان را به نوعی در آن پروجکت بکنند، مثلاً اسطورهها را ساختن.
من اگر در درونم یک دفعه ناخود چیز به طور ناخودآگاه یک آنیمایی دارم یا یک سایهای دارم یا یک تصوری از قهرمان مثلاً دارم، خب اسطورههایی درست کردن که این مؤلفهها در آن باشه.
این اسطورههای غیرمنطقی خیلی آرامشبخشاند برای انسان. در واقع این همان روندیه که من بهش اول جلسه اشاره کردم که مهم نیست که بخشی از شناخت انسان اینجوری به وجود میآید. مهم نیست جهان خارج چیست. من جهان خارج را یک طوری که دوست دارم میبینم. یعنی اگر مؤلفهای در وجود من هست، من از جهان خارج آن مؤلفه را پیدا میکنم.
اگر در درون خودم سلف دارم، هیچچیزی در ذهنیتی در واقع به وجود میآرم. اگر شما از من بپرسید که که بهترین نماد و فراخترین سلفانگاری روی چهره مسیح. اصلاً این معتقد نیست که مسیح حتی وجود داشته باشه. یا اگر وجود داشته همینایه که الان مردم تصور ازش ساختن. این اصولاً با کلیسا و عقاید کلیساییاش این میانهای ندارد.
یک جوری حالت مخالفت دارد. با کلیسا و دین کلیسایی خیلی مخالفه.
مسیح بهمثابه نماد سلف
ولی میگوید که خب من در درون خودم انسان سلف دارد و یک چیزی باید در جهان خارج پیدا بکنم و این سلف را روش پروجکت بکنم. بنابراین میآید یک چیزی مثل مسیح را در واقع میسازه و میبینید که اعتقاد به مسیح شاید آرامشبخش باشه. اینکه خیلی خوب مؤلفههای سلف را دارد بازتاب میدهد.
خب نتیجهاش این است که آن چیزهایی که از روز اول مدرنیسم داشت باهاش مبارزه میکرد، بخشهاییاش که حالا بهش میگفتند خرافه، بهش میگفتند اسطوره، میگفتند غیرمنطقیه، غیرعقلانیه و ما میخواهیم همه اینها رو، میخواهیم دینزدایی بکنیم، اسطورهزدایی بکنیم، همه اینها را بریزیم دور، که اینها رسماً اعلام میکردند دیگر.
این واژه برایش درست کرده بودن که مثلاً داریم به جهان فارغ از اسطوره و اسطورهگرایی وارد میشیم، تمام اینها، تئوریشون به شدت نگاهش منفی نسبت بهش وجود دارد.
آن حرفش این است که شما وقتی با یک موجود زندهای، یک انسان سروکار دارید که چندین هزار سال حداقل سابقه فرهنگی دارد و فرهنگ خودش را مطابق با نیازهای خودش شکل داده، مثلاً میبینید که مسیحیت به وجود آورده، چهرهای مثل مسیح خلق کرده.
هیچ فرض نکنید که لازم نیست فرض بکنید مسیحیت اصلاً واقعیت داره، وحی شده، مسیح نمیدانم پسر خدا بوده یا نبوده، مهم نیست. چهرهای تحت عنوان مسیح در فرهنگ بشری به وجود آمده که میبینید چقدر گرفته. به عنوان یک چند قرن تصویر کرده.
این فرهنگهای قوییی، فرهنگهای بسیار ارزشمندیان از جهت اینکه آرامشبخشاند. با درون غیرمنطقی ما سازگارند. شما وقتی که مثلاً مسیحی میشید، تقریباً مسیحیت برای تمام مؤلفههای، برای سایه یک چهرهای در مثلاً مسیحیت، چهرهای چیزی رسماً تحت عنوان ابلیس، شیطان وجود دارد.
سایه، ابلیس و ساختار ادیان
شما میتوانید با خیال راحت هر چیز منفیای که در وجودتون هست را به ابلیس نسبت بدهید. بله. بله. خب یعنی اگر هفت تا چهره، هفت تا شیطان داریم.
بله به هر حال مسئله این است که شما یک موجودی در بنا به اعتقادات دینی، اعتقاد پیدا میکنید که یک موجود خارجیای وجود دارد که این عامل همه بدیهاست، عامل شره. مسیح به عنوان نماینده همه خوبیها و انتهای رشد انسان، بنابراین نماینده دقیق سلف.
همینجوری الی آخر. شما مؤلفههای دین مسیح را یا مثلاً ادیان شرقی را یا مثلاً دین اسلام را مطالعه بکنید، میبینید چقدر اینها انتظار دارند به نقشه ناخودآگاه درونی ما، آن استراکچر غیرقابلکنترلی که در درون ما هست.
بنابراین این چیزها به شدت به آرامش بشر کمک میکنند. این در واقع آن که خیلی فکر میکنم بعضیها فکر میکنند که متوجه مذهبیه واقعاً تو یک بخشی از عمرش که صراحتاً غیرمذهبی و شاید ضد مذهبی بود.
اواخر عمرش نگاه میکند به یک چیزهایی که گرایشات جدیتر مذهبی پیدا کرده، هرچند خیلی صراحت ندارد ولی دیگر حداقل میشود گفت اواخر عمرش ضد مذهبی نبود. یک نکته این است که، نکته این است که اصولاً در اوج ضد مذهبی بودن این حرفها را میزند.
میگوید شما نمیتوانید مذهب را از بشری که هزاران سال طول کشیده تا اینها را خلق بکند و به آرایش برسد بگیرید و چیزی جاش نذارید. در واقع آن اعلام خطر میکرد که مدرنیست دارد یک کار احمقانهای میکند.
هشدار یونگ درباره مذهبزدایی
اگر فکر میکند که میتواند مثلاً بشر منطقی بکنه، اصلاً بشر، کل روانکاوی یک چیزی که دارد به ما میگوید این است که بشر منطقی نیست. آن بخش منطقی یک بخش کوچکی از انسانه، به اصطلاح خودآگاهشه. یک بخش عمدهای در وجود ما وجود دارد که مکانیسمهای خودش را دارد.
عواطف و چیزهای عمیقی که در درون ماست، اینها قابل مهار تا حد زیادی با خودآگاهی و با آگاهی کردن نیست. اگر میخواهید اینها را مهار بکنید، مثلاً انسان باید در واقع ایدههای یونگ، یک فرایند عجیب و غریبی تحت عنوان فرایند فردانیت را طی بکند تا این ناخودآگاهی و خودآگاهی به هم دیگر متصل بشن، منطبق بشوند.
همینطوری بخواهید یک آدمی را بگیرید، بگویید که آقا تو منطقی رفتار کن، آن چیزهایی که در درونش هست، یک نیرویی، یک نیرویی که میتواند خطرناک باشه، خودش را بیرون میریزه.
یک مثال سادهای که یونگ میزنه، میگوید خب مذهب را گذاشتیم، مثلاً، مثلاً دنیای مدرن آمد مذهب را گذاشته کنار و فکر کرد که میتواند یک جور ایدئولوژیهای خیلی منطقی، خودآگاهی را به بشر بپذیرونه و بشر با آرامش در آن زندگی بکند.
میگوید مثلاً نگاه بکنید به اینکه تمام مراسم مذهبی که حالا مثلاً دیگر جهان مدرن اینها را خب خسته، یک جورهایی در سکولارترین جوامع ما به ازا پیدا میکند.
بازتولید مراسم مذهبی در ایدئولوژیهای سکولار
یعنی مثلاً چون کمونیستها که قرار است که اوج مذهبزدایی باشه دیگه، اینها سال یک بار، عین آدمهای مذهبی، در یک روز بهخصوصی، در یک روز مقدسی، در یک میدان مثلاً سرخ، دستهجمعی جمع میشن، با خودشان علم و یک چیزهایی میآرن، شما نوشتهها را و حرفها را بگذارید کنار، چه میماند برای مراسمی که چند هزار سال سابقه داره؟
همهاش جمع میشوند. اگر آدمهای منطقیای هستند که خونههاشون خب دیگه، یعنی یک چیز بزرگداشتی میگیرند. چطور به، نمیدونم، احساس میکنند کسانی که در انقلاب شوروی کشته شدن شهیدند و موجودات مقدسیاند.
میدان فلان در انقلاب فرانسه که اصلاً انقلاب مذهبی نیست، چطور آن میدان، نمیدونم، پاریس، میدان مقدسیست و همه یک جور خاصی بهش نگاه میکنند.
اینجا مثلاً کمسالهایی میذارن و همه میشینن، مثلاً دور همدیگر و شعارهای مشترکی را با همدیگر میدن، زمزمه میکنن، اینجوری بهشون، ببینید این چیزی نیست غیر از اینکه شما وقتی که دارید سعی میکنید مثلاً این آدمها با یک ایدئولوژی خودآگاه و منطقی زندگی بکنن، عملاً همان مراسمی که چند هزار ساله خودشونو بازتولید میکنند.
پرچم سرخ یعنی چی؟ چرا طرف مثلاً وقتی احتزاز پرچم سرخ را میبینه، اشک در چشماش جمع میشه؟ آخه این چه ربطی دارد به مثلاً ایدئولوژیهای منطقی مدرن؟
ایمیج آو گاد و جانشینهای مدرن
شما احساساتی که، اه، اینها را شرعی، در یکی از سخنرانیهاش اشاره به این میکند که یک شعری را مثال میآورد از دوران استالین. مردم برای استالین میخوندن که «بند اولش این است: ای مرد بزرگی که باران میفرستی».
آخه استالین که باران نمیفرسته، ولی تو وقتی خدا را گذاشتی کنار، این به قول، اه، به اصطلاح، اه، معمولی که اینقدر ازش استفاده میکنید، این ایمیج آو گادی که در درون من هست، یک جایی پروجکت میشود.
که میخواهد بگوید که خدا وجود نداره، خب نمیتونی بگی، این ایمیج آو گادی که وجود داره، من یک چیزی پیدا میکنم میذارم جای خدا. حالا وقتی که این خیلی چیز خام و قبلهانیایه، ببین اون، آن مسیری که مثلاً در طی یک فرایند چند هزار ساله از دایرهمون که به وجود اومده، خیلی خوب نمایندگی میکند این ایمیج آو گاد را.
ببین این اسطورهها به دلیلی که خارج از واقعیت خلق میشدن، خیلی خوب در این انسان را نمایندگی میکردند. یعنی اگر من احتیاج به یک قهرمان خیلی خیلی بزرگ دارم که در اسطورهها یک قهرمان خیلی که در خیلی از در اینها را نمایندگی میکنند.
یعنی اگر من احتیاج به یک قهرمان خیلی خیلی بزرگ دارم، تو اسطورهی یک قهرمان خیلی یک هرکول خلق میکنند یا یک مثلاً قهرمان آشیل یا آشیل خلق میکنند که همهی مؤلفههایی که من دوست دارم یک قهرمان داشته باشه از قدرت جسمانی و فکری و همهچی را بهش بتوانم نسبت بدهم.
سیکلیک درست میکنند برای خودمان. ولی وقتی که من محدود بکنم به اینکه در جهان خارج واقعاً باید بگردم دنبالش، یعنی آن پروسهی از درون به بیرون رفتن را کلاً میخوای متوقف بکنی.
میخوای بگی یک جهان خارجی را باید نگاه کنی و تحلیل منطقی بکنی، بعد من این موجودی مثل سیکلوپ را دست میذارم. که ادعاهایی شبیه خدا دارند. شبیه پیغمبران عمل میکنند. هرچقدر هم که دیوانه باشند.
خطر عجله در اسطورهزدایی
یعنی چه یک رهبر عجیب و غریبی در اروپا بر روی کار بشه، یعنی که شما تو در جهان مدرن جلوی آن فرا فکنیهای چیز درست، سنتی را گرفت. و چیزی هم آن حرفش این نیست که نباید جلوی این فرا فکنیها را بگیریم. میگوید عجله کردن و جانشین درست نکردن خطرناکه. یعنی اگر به شما بگوییم که بیاین یک مذهب جدید درست بکنین، ما شما را مخالفت نمیکنیم.
میگوید خب با احتیاط بیاین این مواد مذهبی را بردارین، جاش یک معادلهایی یک خورده به نظر خودتان معقولتر بذارین. یا اگر مسیح را مثلاً میخوای چیزش بکنی، حقیقت تاریخیشو سوالی داری، یک چیز دیگهای جاش بگذار و همینجوری، الان شاید بتونی یک مسئله مدرن درست بکنی که البته به نظرم این نسبت به یک چنین فرایندهایی هم خیلی بدبینه. یعنی فکر میکند که به این راحتی نمیشود جایگزین پیدا کرد.
همچنان این دینه. اگر جایگزین پیدا نکنی، یعنی شما فرهنگهای باستانی را که یک جوری آن فرایند پروژکت کردن از درون به بیرون را به خوبی توشون انجام شده را کلاً ناگهانی مثلاً بخواهید بگذارید کنار، در یک آن، نتیجهاش دقیقاً این است که آن دیوانگی نسبت به آن چیزهای خواهان از سنتی که آرامشبخش بودن، یک جوری منجر میشود به اینکه یک ما به ازاهای عجیب و غریب و غیرقابل تصوری که کسی باورش نمیشه، مردم پیدا میکنن، دنبالش راه میافتن و حالا وقتی آن خدای آرامشبخش مثل مسیح را گذاشتی کنار، اگر سیکلوپ از جاش مینشست، آن یکی کشورها مسیح را جاش مینشست، خب معلوم است این خدایان مثل خدایان یونان میافتن به جان همدیگر. مسیح در غلظت یک ایدهایه که رقیبی ندارد.
بنابراین همهی آدمهایی که مسیحی هستند، یک جوری یک نص مشترکی دارند. سلفشون یک جا پروژکت شده.
ووتان و بازگشت اسطوره آلمانی
اگر من بیام آن را خراب بکنم، حالا هر جمعیتی ممکن است سلفشون را در یک موجودی از لایههای عجیب و غریبی که میشود قهرمان فرضش کرد مثلاً پروژکت بکنند. در واقع آن یک اتفاقی که تو آلمان افتاد، مسیح یکی از خدایان خیلی قدیمی آلمان که مربوط به بیش از هزار سال قبل بود در اسطورههای آلمان به اصطلاح سر برآورد تو ملت آلمان. یعنی جانشین تصویر مسیح شد.
و بعد هم شروع کردن دنبال یک چیز جدیدی که در درون خودشان عبادت کردن. و حزب نازی و شخصیت هیتلر یک جوری منطبق میشد با رفتارهایی که آن خدایی که اسمش ووتان بود و خدای خیلی قدیمی بود. اینکه که میبینیم که ووتان یک در واقع قهرمانی، خدای بزرگی دوران بدوی مثلاً قوم آلمانیه که اول توسط مسیحیت تپش و در واقع یک جوری فراموش شد.
ولی خب این چیزها در ناخودآگاه، در کسر آن جاهای تاریک روح یک قوم میماند. بعد هم توسط بعد از مسیحیت یک مدتی کوتاه توسط مثلاً همین تصورات علم و منطق و فلان اینها مسیحیت را گذاشت کنار و اینها فکر میکردند که مسیحیت را بذارن کنار، اینها هم که خب به طور بدیهی میشود گذاشت کنار.
اتفاقی که افتاد این بود که وقتی این در واقع تخریب شد، آن تودههای مردم دیگر نتونستن خودشان را در مثلاً مراسم دینی و اعتقادات دینی خودشان تخلیه بکنند به طور کامل، اتفاق بعدی که افتاد، اتفاقاً برگشتن به ماقبل مسیحیت.
از مسیحیت به ماقبلمسیحیت
یعنی یک سری چیزهای اسطورهای خیلی بدتر از به غیرمنطقیتر از مسیحیت کلیسایی را شما میبینید یک دفعه تو این آدمها. یعنی دیوانگی ملت آلمان به دلیل این است که کاملاً از حالت تمدنی هزار ساله بخشی از فرهنگ آرامشدهنده و تولید شده در طی مثلاً این هزار سال ازشان گرفتیم و چیزی هم جایگزینش نکردیم و بشر هم اصولاً با منطق که این دیدگاههای مردم با منطق زندگی نمیکنند.
دیدگاههای مردم توسط یک احساسات به طور عجیب و غریبی که از اعماق درونشون میآید تحریک میشن، تهییج میشوند و از نظر یونگ یعنی شما تئوری یونگ را اگر به تعبیری خیلی واضح که قطعاً باید از همان لحظهای که مدرنیته شروع شده احساس میشود. یعنی نه یونگ، اصولاً نهضت روانکاوی ادعای این است که منطق نمیتواند همهچیز را کنترل بکند.
همه بخشهای وجود ما مستقیماً تحت تأثیر خدا نیست، بلکه یک چیزهای عجیب و غریبی، یک پسکوچههایی وجود داره، باید اینها را به حساب بیاریم. وقتی که داریم رفتار را تحلیل میکنیم یا میخواهیم رفتار را شروع بکنیم که چه اتفاقی میخواهد بیفتد. این یک بخشی از تحلیلهای یونگه که شما نه فقط در دوران مدرن میبینید که عقایدی که به تدریج زیر سؤال رفت.
پروتستانتیسم و تضعیف ساختار کلیسا
مردم دیگر برایشان چون یک آدمی ممکن است هنوز مسیحیئه، ولی چون یک شک و شبهههایی تو ذهنش هست، دیگر احساساتش پی این دین تخلیه نمیشود. تو درونگرا ویژگی این است که مردم مطمئن میدهند به دین خودشان. با تمام وجود تو مراسم شرکت میکردند. اصلاً پروتستانتیسم که یک جوری مراسم را کمرنگ کرد، این مسیحیت، این ببینید دیدگاههای یونگ این است.
هر مراسمی که وجود داره، یک چیزهایی در آن دارد تخلیه میشود. حالا هرچقدر هم میخواهد عجیب و غریب باشه. مراسم عشای ربانی. شما ببینید مراسم عشای ربانی را ممنوع بکنید. یک خلأیی در روان این کیکِردِ وجودیئه که این باید یک جایی تخلیه بشود. حالا کلیسا رفتن، پروتستانتیسم که از ویژگیهاش این بود، درست مسیحیت، عقایدش حفظ شد، ولی خیلی از جنبههای اجتماعی مسیحیت در واقع سست شد.
لازم نبود مردم بروند کلیسا، اجتماع بکنند. این معتقده که کاتولیسیسم به دلیل سابقه بیشتری که داشت، بیشتر پراجکت شده بود در آن یک سری نیازهای روانی. یک مرحلهای میگفت ما از کلیسا بریدیم، مثلاً اینجور اومدیم به سمت یک جور دین یک خرده سکولارتر.
و بعد از اون، در واقع پروتستانتیسم یک جوری ساختار اینکه ما کلیسا زیر کاتولیک برای ارتباط بین انسان و خدا یک جوری یک کلیسایی را واسطه میکرد.
پروتستانتیسم این واسطه را برمیداره. آدمها خودشان دارند مستقیماً با خدا در ارتباط میشوند. بنابراین یک بخشی از قدرت اجتماعی که کلیسا به طور محسوس به وجود آورده بود، حذف شد. این مرحله به دولتهای محلی در واقع اجازه داد که جای قدرت کلیسا را بگیرند. یعنی یکی از چیزهایی که پروتستانتیسم باعث شد، این بود که آن قدرت سیاسی کلیسا را در واقع از بین برد.
هر جایی که پروتستانتیسم میرفت، کلیسا تبدیل میشد به یک چیز در واقع یک جور مقدمات سکولار شدن به وجود میآورد. دیگر پاپ فقط در حد مذهبی بود، برای اینکه یک موقعی پاپ در حد سیاسی هم بود.
سست شدن عقاید در دوران مدرن
یعنی جنگ هم میکردن، ممکن است خود پاپ در جنگ اصلاً شرکت میکرد و در واقع پادشاه هم بود، علاوه بر اینکه مثلاً یک موضعی باشه که فقط شأن دینی دارد. به تدریج علاوه بر اینکه شما میبینید که عقاید سست شد، مثلاً اول مراسم سست شد، ساختار اجتماعی دین سست شد.
در صورتی که پروتستانتیسم که هنوز یک نهضت دینیئه، مسیحیت همچنان در آن وجود داشت، کتاب مقدس وجود داشت، بنابراین اسطورههای دینی فانکشن خودشان را داشتن.
ولی جنبههای اجتماعی از مراسم اجتماعی گرفته میشد، اینکه آدما، آدمها مسیحی در این میگویند دور هم جمع میشوند و خودشان را یک چیزهایی را در درون خودشان تخلیه بکنن، احساسات خودشان رو، به اضافه آن ساختارهای اجتماعی سیاسی که از کلیسا میاومد، اینها تضعیف شد.
وقتی وارد دوران مدرن شدیم، که اصلاً خود این عقاید کمکم رفت زیر سؤال که آیا اصولاً مسیحی وجود دارد یا مسیحی وجود نداره؟ نمیدانم فلان چیز خدا وجود دارد یا خدا وجود نداره؟
اینها چیزهاییئه که در واقع از نظر یونگ یک جور مثل بیاحتیاطی در تغییرات ناگهانی به وجود آوردن در یک فرهنگهای هزار هزار ساله سابقه دارد و در این یک چیزی که اسطورهایه در تغییرات ناگهانی به وجود آوردن در یک فرهنگهای هزار هزاران سال سابقه دارد و برای روان بشر فایده داشته.
فایده از نظر این چیزی که فرهنگی که رشد کرده و همه گیر شده فایده داشته که رشد کرده. اگر اسطورهها در این مثلاً هزار سال داشتن برای این دوره این مردم با این اسطورهها داشتن زندگی میکردند برایشان فایده داشت.
یک چیزی را مثلاً اینجا در واقع از تحصیل میکردند. آن اسطوره یک چیزی را عرضه کردن به بشر داشتن.
عقلگرایی مدرن و ناهمخوانی با روان
اگر دوران اسطورهها گذشتیم مثلاً وارد دوران ادیان یکتاپرست شدیم این ادیان هم به هر حال با مراسم خودشان با عقاید خودشان یک فایدهای به انسان میرسوندن و این شوق و منطقی شدن یک چیزی در واقع چیز خطرناکیه.
یکی از پایههای رفتارهای عجیب و غریب و غیرمنطقی در اینها از نظر این برمیگردد به صدها سال قبل از خودشان و برمیگردد به اساس مدرنیسم و این عقلگرایی که از نظر این عقلگرایی نیست.
در واقع عقل را شما با فرایندهای منطقی خودآگاه یکی فرض میکنید بعد میگویید من عقلگرا شدم. از نظر اینجوری نیست. عقل صرفاً برای اینکه چه را اسم عقل میخواهد تعریف بکند که چیزی مثبته صرفاً تشکیل نشده از یک بحثهای مثلاً منطقی.
شما نمیتوانید مثلاً رفتارها و پروجکشنهای آنیمای یک مرد را یا آنیموس یک زن را منطقیش بکنید. بگویید که مثلاً به طور منطقی تو باید با این عاشق این بشی. اصلاً این چیزها فارغ از منطق و نمیدانم چیزهای روزمره که ما بتوانیم بیان بکنیم.
یک عالمی ما در داریم چیزهایی که نمیدونیم دقیقاً چگونه کار میکنند. با چه منطقی به اصطلاح کار میکنند. ما یک بخشی از خودآگاه خودمان را میآوردیم تو مدرنیسم و این را تبدیل کردیم به مفهوم عقل و بعد سعی کردیم که همه چه را با این تفسیر بکنیم.
این یک بخشی از حرفهای یونگ که در واقع ما باید تعجب بکنیم که چرا اینقدر رفتارهای اتفاقاً مردم اروپا در اینها غیرمنطقی و دیوانهواره. این در واقع نتیجه بازگشت به یک چیزی ماقبل مسیحیت هست. و شما در یک نشانههای محسوسی که یونگ یا یونگگراها میگویند یا تو چیزهایی که دارند میگویند همان چیزی که دارند میگویند که این تضاد یونگ و سیاست هست.
جنبش دین آلمانی و ملیگرایی
حالا اینکه تو یونگ هست، خود یونگ گفته یا نویسندهها گفتن این را من خیلی نمیدانم. فکر کنم یونگ گفته. اشاره میکند به اینکه اصلاً به طور رسمی در آلمان یک جنبشی به وجود آمد که بهش میگفتند جنبش دین آلمانی و سعی میکردند که یعنی یک آدمی بود که فکرش این بود که آلمان نباید دین مسیحی داشته باشه. باید یک دین ملی داشته باشه.
اوج ملیگرایی آلمان این بود که برویم سراغ یک جور دین آلمانی برای خودمان. و میگوید یونگ میگوید اصلاً برام عجیب نیست که خدایی که اینها دنبالش میگشتن حتماً حرف از یونگ میزدن. یعنی انگار در میگشتن یک جور تو عقاید قدیمی آلمانی میخواستن برگردن به ماقبل مسیحیت. این در این حد این به خودآگاهی یک بند در آلمان منتقل شد.
این مسئله عبور کردن تاریخی از مسیحیت به یک چیزی ماقبل مسیحیت. و خب آن خدای ماقبل مسیحیت خدایی بود که به خوبی مشکلاتی داشت بله. و الان یک جنبههای مثبت و منفی داشت. مثلاً الهامدهنده شعر هم بود ولی اصولاً جنگاور بود و موجود قدرتمندی بود که خودش را مثلاً با نیروی جنگاوری خودش تعریف میکرد.
یک ویژگیهای بتان تو این کتاب یک لیستی ازش هست که چه مشخصاتی داشت. من میخواهم بگویم این یا مثلاً شما در ایتالیا را میبینید. یعنی ملیگرایی ایتالیا یک جور بازگشت به روم باستان بود. موسولینی تمام مدت داشت حرف همین را میزد. میخواست در واقع ایتالیا را مردم ایتالیا را تحریک میکرد به بازگشتن به اقتدار و نمیدانم شکوه روم باستان.
ایتالیا، روم باستان و موسولینی
به فرهنگی که مثلاً مثل یک سد شکسته بود. همه این ملتها که تو مسیحیت بهش میگویند اتحاد داده بود، همه یاد ماقبل مسیحیت خودشان میکردند. موقعی که اتفاقاً در آن زمان هم با هم در جنگ بودن. این آلمانیها روم را خلاصه این آرمانهای ایننوری را که روم را سرنگون کردن، تمدن روم را از بین بردن.
به هر حال اینها هر کس بازگشتن به آن جنگلهای با این مسیحیت هم محیطی که در آن هستن، میجنگن، اولش هم شبیه همینا شد، اسطورهها را احیا کردن که آن حالا بیشتر ناخودآگاه در بعضی جاها تو حرفهای خودآگاه هم زده شده و این، اه، بحث مهمی که در دفاع از خودش میگه، متهم به اینکه مبارزه با نازیست موضع سفت و سختی نگرفته. میگوید من تحلیلم این بود که همه آرکیتایپها، همه شخصیتهای اسطورهای، اگر شما دقت بکنید، معمولاً وجه مثبت و منفی دارند.
و یونگ میگوید من انتظارم این بود که بعد از مثلاً این گذار به مثلاً یک شخصیت اسطورهای مثل ووتان در فرهنگ آلمانی، جنبههای مثبتش هم ظاهر بشود. یعنی اگر مثلاً فرض کن این جنگاوری را دارد در روح مردم آلمان زنده میشه، شعر و شاعری هم زنده بشود.
وجه مثبت و منفی آرکتایپ ووتان
یعنی این جنبههای مثبت و میگوید من به هر حال این تحلیل من چیز نشد، یعنی زمان اجازه نداد که این جنبههای مثبت چیزهای این، بعد از چند سال آن جنگ و کار به جایی رسید که کلاً ماجرا ختم شد.
میگوید من اگر خیلی، در این، در این حال که من بهطور مداوم اعلام خطر میکردم، ولی یک امیدی هم تو دل من بود که به هر حال هر اسطورهای یک جنبههای مثبتم دارد و میشود فرض کرد که بعد از چند سال ملت آلمان به جنبههای مثبت این اسطوره بیشتر پناه ببرن.
خودش میگوید هم باورم نمیشد که آلمانها با این شخصیت ملی که داشتن، از نظر اخلاقی، از نظر دیسیپلین، مثلاً به هر حال ملتی بودن که الگوی خیلی از ملتهای دیگر بودن، در عرض مدت کوتاهی تا این حد به حالتهای جنونآمیز برسن و رفتارهای جنونآمیز از خودشان نشان بدن.
به هر حال یونگ هم با وجود اینکه تحلیلهایی داشت و اعلام خطر میکرد، انکار نمیکند که از بعضی از اتفاقات گفت، شگفتزده شد. از سرعت بعضی از وقایعی که اتفاق افتاد، بله. هست که یک سبک خاص مینیمالیستی در معماری و اینها، با این شکل، که در واقع اینها را میشود از قبلش هم، نه، قدیمتر میداند. بله، اونجایی که دوره را بهش گوتیک میگویند.
گوتیک و روح ملی آلمان
یعنی گوتیک یک چیزهایی در واقع، اه، برای اینکه خب، در دوره، اه، در واقع مسیحیت بوده، یعنی روح مثلاً ملی آلمان در گوتیک هست. گوتیک خیلی با فضای آلمان نازی سازگاره. فضای هنری گوتیک، گوتیک خیلی باستانتر از صرفاً یک سبک هنریست، درست کردن. توی، اه، چیزی که فرهنگ، اه، اروپایی وجود داشته، در واقع گرایشهای گوتیک. بفرمایید.
دوره وایمار و آلمان بیدار شو
اه، نه، خب، تحلیلهای یونگ در مورد آلمان، اه، یک مقدار زیادی آلمان به اصطلاح جنگ جهانی دوم برمیگردد به دوره خاص بین جنگ جهانی اول و دوم. یعنی دوره وایمار درست است.
یعنی شکست خوردن آلمان تو جنگ جهانی اول، خب، از نظر روانی تأثیراتی را داشته که یونگ در این بحث میکند. این یک دورهای، یک دههای تو آلمان داریم که جنگ جهانی دوم در میآید دوره خاصی به این جنگ جهانی اول و دوم این دوره وایمار نیست.
یعنی شکست خوردن آلمان تو جنگ جهانی اول خب از نظر روانی تأثیراتی را داشته که اینها را این بحث میکنند. این یک دورهای یک دههای در آلمان داریم که نیروها انگار در آن به یک دلیلی آزاد میشوند.
این حس شکستخورده، تمایل به اینکه دوباره مثلاً ملت آلمان، اینها که اینهاست که نیست که شما وقتی که حرف از این میزنید که یک جوری یک دفعه ناخودآگاهی سرزده از مردم آلمان، اینها که از این بپذیرید بعد برایتان عجیب نیست که شعار حزب نازی این بود که میگفت که آلمان بیدار شو.
این خواب بودن میشود. این یک نوع تفریق دارد. این که اصلاً یک جوری انگار یک حرکتی از خواب و بیداری و این حرفهاست. ملت آلمان به خواب رفته و حالا قرار است که حزب نازی این را بیدارش کند.
لایه اقتصادی جنگ و سهمخواهی
به هر حال شرایط خاص اروپا ببینید که حرف از این نیست که اینجا انگیزههای اقتصادی وجود نداشته. آلمانها جنگ راه میانداختن انگیزههای اقتصادی مشخصی داشتند. انگیزهاش این بود که این جمله معروف بیسمارک همه چیز را تو خودش خلاصه میکند. میگوید که ما هم جایی زیر آفتاب میخواهیم. تو دوران استعمار انگلیسیها و هلندیها و پرتغالیها و اسپانیاییها همه جای دنیا را بین خودشان تقسیم کرده بودند.
خب اقتصاد آلمان از اقتصاد انگلستان قویتره. نیروی نظامیاش هم بیشتره. سهم میخواهد دیگر. میگوید که یک جایی را به من بدهید. ایتالیاییها چه کار میکردند؟ سهم میخواستند جنگ بین داخل اروپا که نبود.
تو ایتالیا میرفت لیبی را میگرفت. مستعمرات کشورها را میرفت تصرف میکرد. میگفت اگر ما نمیگیریم سهم ما را به ما نمیدید، من خودم به زور میگیرم. این سهمخواهی اقتصادی بود. مواد اولیه را از کجا میخواست به دست بیاره؟
از انگلستان میشد. اینها که صنایعشون به اندازه آلمان اصلاً قدرتمند نیست. چرا آلمان باید برود مواد اولیه از انگلستان بخره؟ خب شما هند را دارید، فلان جا را دارید، بروید به من. این که انگیزههای اقتصادی برای جنگ وجود داشت. ولی حرف من نمیخواهم بگویم جنگ جهانی اول و دوم به این دلیل به وجود آمد که اینها دیوانه شدند.
نه خب یک لایه منطقی وجود دارد که خب توجیهی که چرا مثلاً اقتصادهای اروپا با همدیگر عملاً جنبه ملی پیدا کردند و بعد هم با همدیگر دچار تضاد شدند. ولی موضوع این است که شما نمیتوانید رفتارهای غیرعادی مردم آلمان را نتیجه یک جور مثلاً آگاهی نسبت به مشکلات اقتصادی آلمان بدونید. فرانسویها و انگلیسیها اصولاً انگیزه برای جنگیدن نداشتند.
انگیزه منطقی نداشتند و طبعاً خب این چیزهای ناخودآگاهشون هم خیلی بیرون نبود.
یهودستیزی و سایه قومی
ولی آلمانیها انگیزه پیدا کردند به دلایل خودآگاه و بعد حتمش این است که وارد فضاهای عجیب و غریب روانی هم شدند که کارهای عجیبی کردند. مثلاً شما واقعاً نمیتوانید برای خوشگری یهودیها که البته میگویند اتفاق نیفتاده، خیلی انگیزههای اقتصادی و خودآگاهانه پیدا بکنید.
اینها دیگر برمیگردد به یک چیزهای خیلی عجیب و غریب قدیمی که مثلاً باید بروید در این گرایشهای محدود ضد یهودی، چگونه در روح ملت آلمان مثلاً متناوب واقعاً آلمانیها یهودیها را تبدیل کردند به اصطلاح به سایه خودشان.
شیطان محض. همهشان باید نابود بشوند. این که چگونه این اتفاق میافته، این دیگر برمیگردد به اینکه شما میتوانید جنگ جهانی اول و دوم را تصور کنید بدون این دیوانهبازیها، بدون کشتار یهودیها و بدون خیلی چیزهای مخلفات دیگر. توجیهات روانکاوی معمولاً در صدد این نیست که خطوط کلی تحولات را در واقع توجیه بکند.
اینها معمولاً توجیهات منطقی ممکن داشته باشند. ولی خیلی چیزهای جزئیاتی هست که دیگر با چرا در آلمان حرف از بوتان شده است؟ چرا یک دیوی داریم، دیو بوجود میآید؟ چرا میگیم؟
اینها دیگر از این، اخطار من وصل کردم که رویاهای بیمارای خودم را تحلیل میکردم و میدیدم اقتصاد در زندگی این مردم هست. یک جملهای دارد میگوید که جانور درونی، اشارهاش به این است که به اعتراض در میآید.
جانور درونی در رویاهای بیماران
دوباره در درون مردم آلمان میریزه. رویاهاشون دارد ظاهر میشود. یک جوری مثلاً خارش را دارند میبینند انگار. با اینکه اصلاً اسطورهها را نمیدونن مردم آلمان. ولی انگار از اعماق وجودشون یک چیزی دارد به حس جنگآوری و مثلاً وحشیگری و اینها دارد به وجود میآید. بفرمایید.
موسیقی این چیز هست؟ این چیز فرهنگی و منطقه اشیلان یکی از تنبتی نیزی میدهد این چیز فرهنگی و منطقه برگشت کند یکی به فرهنگی تنبتی که خودشان واقعا نصیحت است این چیز جنگ زیادان گذاره این نوع جرایش های فرهنگی یکی از تنبتی است نعم، من سنگان را شاخت میکنم، من فرهنگی آن را میکنم در جلوه پیشت اسلام را در اوریکا پرانسدیل برسند شکست روای خوشمین را دیگر اسلام چه دیگر؟
خلیف کلاسا مثلا روای خلاسای اسلامی چه دیگر؟ ولی در آن فرهنگی که آن را دیگر سلیبی که سلیبیسی بلیژیک استقابه داد تو عددیات قدیمی شما خیلی سراحتن یکم چیز هست محکم رحمشگیر قرآن-العرمان سوپل استادر نادرستی؟
آره، اینسا که معنی خدا دفعه هست یعنی عراق خیلی اِوکما و اسطالی اِنوه نگیت و رامیت محنی ترپیک میکردند و آن سبیکنند در دوره سیه زدیبی ی حال زیراعراق کارانش چرایرش میکنید قرآن-العرمان متنفسه این مسجدی از سنیتان ها میز کلی ماجای قدیمی زر از کنند و یک خداقاهم شعاره داده میشود بیدارون که همینجورنده هم بیدارون ندارند و از باید یک برگیر بیدارون ایران را سرسید از این حالات کنید که از اینجورنده هایی که اینجور چیز را بردارید کنند شاید در اینجور نمیشود که
اینجور در اینجور بردارید آنگلوس را شما نیرا کنید، آنگلوس را واقعا تمنمشون عرب ساختند آنگلوس نمیکنید، نمیکنید مردم عرب، دعای عرب، قصیر اسطانیه نیست از تصویر دسترانگیر بایدیده دسترانگیر اینارو و عرب من نمیدانم منظور کنشید به حراب چه میدین اردست؟ عربی ها عرب نمیدونید چه میدونید؟
آخو میدانید که رفتن آندورستون آن تویدونه گره هم تویدونه آندورست خیلی استقرار میدانید جلو اینکه ازن ایسپانیایی ها خیلی دوستی دارند که آندورست را از جنبای نیمی خودشان بودن نفرند نفرم نفرم حیث میدانند که مثلا این را یک چیز خارجی بگوید خیلی سر میکنم بگویند که این توجهان که دلیل مثلا فضای اسلامی هست من این طریق نیست یادم ایران یاد یک دورانی چیز بودن که متولدن تری میدانند به معنی در شمال آفریقا که آنگلو سوی بیرون که این چیز بیده تمندون به معنی چیزی بود خب دیگر ازش هم سریع بگویید.
مثل اینجور میگویید ما تردون مانفه هفهاننشی و برگردنفرنشی اینجور نمیشید از هفتی کنیم. اینجور نمیشید بگیدیم عرب دلال اصلاف یعنی چی؟ از این همشهرکتی تاریخی را عرب کردن به هم به همینجای دنیا پخت گرن اینجا عربی شنال افغان را نمیتونی از اسلام دردن عربی شنال افغان بعد از دیگور اسلام اینجا از سکنا پیدا کردن بنابراین چیز دیگر تاریخش به نصاری مذهبی نداری یعنی از همین الحالات را فکر میکنید، دیگر نیست؟
اصلا که پوده ارستی یاد کردید، این را دو میدونید؟ را به معقب است. در جهت عقب میگویم که کوده ارستی دید و کوده ارستی دید. این نواز؟ من نمیدانم وقتی اتراکت درست دید. به عقب دارد، خوب است بگیر شد کنید، من اصولا استراحتا بگویم.
دیگر اینکه منی استقلال کنید از آنها، از آنها نمیدانم که اینکه آن استقلال باشند و آنها باشند.
درستیسنجی تحلیل روانکاوانه اقوام
درستیسنجی اصولاً تحلیلگران روانکاوی را لااقل ببینید در چند تا مثال. این نقطه اصلی حرف من این است. اصلاً من هیچ حساسیتی ندارم که بیاید یک تحلیل خیلی دقیقی بکند از رفتارهای مردم ایران و فرهنگ ایرانی، ولی اینکه شبیه ایرانی اینجوریه، آنجوری نیست، خب باشه. مهم این است که میشود بر این اساس تحلیلهای ارائه داد و حالا هرچقدر دقیقتر، آن اسطورهها را مطالعه کرد، آنجوری قوم را بشناسیم.
بعضی از رفتارهای عجیب و غریب مردم، اقوام را میتوانید تحت یک چیزهایی میشود تحلیل کنید. من اینکار را میکنم. آن منطقی که پشت این مثالها هست، کافیه برای اینکه حس کنید که این تحلیلها اصولاً منطقیان ولی ممکنه، مثل اینکه من یک تئوری کلی ریاضی داشته باشم، ولی مسئله را با این انتگرال اشتباه بگیرم.
ولی واضح است که دارم یک کاری میکنم، انتگرالگیری یک معنیای داره، حالا شاید یک جایی صورتمسئلهاش مثلاً یک اشتباهاتی که الان بد دراومد، ولی خب، حرفهای اینجوری هم همینجوریه. ممکن است شما با بعضی از این حرفها خیلی به مذاقتون خوش نیاد، ولی اینکه یک چنین تحلیلهایی وجود دارد و یک منطقی، منطق درونیای دارد پیگیری میکند را فکر میکنم میبینید.
صنعتیشدن و پیدایش جوامع تودهای
این باز در مورد وضعیت اروپا، یک نکتهای که روش تأکید میکنه، مسئلهی «صنعتیشدن»ه. به عنوان آخرین نکته میخواهم بگم، حالا یک سری چیزها هم در ادامه در جلسات آینده میگویم.
این حرفی که میزنم این است که چطور اروپا رفت به سمت جوامع تودهای. منظور از جوامع تودهای، جوامعییه که آدمها اصلاً هویتهای فردیشون از بین میرود و یک جوری میشوند واقعاً یک گلهای که یک نفر به اینها تکانی میکند.
این اتفاقییه که در ایتالیا شما به وضوح میبینید، در آلمان، تو همهی اروپا، این حالت گلهای شدن. کمونیستها اصلاً رسماً گله کردن یک ملت رو، یعنی هی ایدئولوژی بیار، همه مثل پیشمورهای یک دستگاه کار کنند. هویت فردی آدما، اصلاً سوسیالیسم به از واژهاش، جانگیری یعنی فرد مهم نیست، جامعه مهم است. تو خودت را به عنوان عنصری در جامعه باید بشناسی.
فردیت و نمیدانم احساسات فردی، اصلاً کمونیستها خود این چیزها را بازماندهی مثلاً دوران بورژوازی میدونستن. مثلاً هنرمندی که میاومد از درد درونی خودش صحبت میکرد، اینها را اعدام میکردند اصلاً. میگفتند باید در مورد جامعه و نمیدانم جمعی، طبقاتیشون صحبت بکنند. هنرمند یعنی این.
گلهای شدن و از بین رفتن فردیت
این گرایشهای تودهای را به آن سمت میکند که بگوید که عوامل پیشزمینهاش چه بوده که هرچه روانشناسی انسان تودهای را به وجود اومد، که جوامع تودهای شکل بگیرد. اینها از آسمان نیومد این پدیده. اتفاقهایی افتاد که آدمها از نظر روانی آمادهی این شدن که عضو یک گلهای بشوند. اصلاً در قالب یک ملت.
اگر قبلاً این گلهای بودن در قالب کلیسا و شبانشون مثلاً مسیح بود و حالا پاپ به عنوان نمایندهی مسیح، بعداً آن ساختار که از بین رفت، این آدمها تبدیل شدن به این موجوداتی که جوامع گلهایتری در واقع تشکیل میدهند.
یک عاملش دقیقاً همین از بین رفتن ساختار کلیسا و اینها هست. که آن چیزهایی که در واقع آنجا به جای خیلیخیلی پروجکت شده بود، به جاهای نزدیکتری در جامعهی خودشان پروجکت کردن.
مهاجرت روستایی و بیریشگی هویتی
این نکتهای که میگوید و این به عنوان آخرین نکته میخواهم بگم، صنعتیشدن به این دلیل کمک کرد به وجود اومدن جوامع تودهای که خیلی از آدمها بعد از صنعتیشدن از روستاهای خودشون، از محیطهای زندگی آب و اجدادی خودشان مجبور شدن مهاجرت بکنن، بیان تو حاشیهی مثلاً شهرها.
بنابراین به معنی واقعی کلمه هویت و ریشهی خودشان را از دست دادن. یعنی یک اتفاق جغرافیایی افتاد در اروپا که شهرها پر از آدمهایی شد در حاشیهی شهرها.
اینها دیگر تو مکانهای طبیعی آب و اجدادی خودشان زندگی نمیکردن. آدمی که از هویت جغرافیایی خودش کنده میشه، اصولاً آمادگیای پیدا میکند از نظر روانی که تبدیل بشود به یک موجود بدون هویت، بدون فردیتی که خودش را حل بکند در یک جامعهی از امثال خودش. که دیگر آدمها هویت فردی ندارن، بلکه عضو مثلاً حزبان. خودشان را اینجوری بازشناسی، شناسایی میکنند. من عضو کمونیستم.
من یک نازیام. یک آدمی که در روستا زندگی میکند و همهی ضروریات زمین آب و اجدادی خودش مثلاً کار میکنه، به راحتی نمیتواند بگوید من فقط هویتم این است که عضو مثلاً حزب نازی هستم و در خدمت آرمانهای ملت.