در این جلسه برنامه به نیچه متقدم تغییر میکند و گزارش زندگی او تا استادی ارائه میشود. تولد در خانواده کشیشی، مرگ پدر، تحصیلات، کشف شوپنهاور و دیدار با واگنر مطرح است. نخبهگرایی، بیماری و منابع نیز به میان میآید.
عذرخواهی و تغییر برنامه
خب من اول عذرخواهی کنم از این دو جلسه تعطیلی که پیش آمد و برنامههای جدید اعلام کنم. برنامههای جدیدی که اعلام میکنم بیربط به این تعطیلیها نیست. همین که فاصله که افتاد یک خورده نظراتم در مورد اینکه چه کار میخواهم بکنم تغییر کرد.
همین که چون داشت تغییر میکرد یک جلسه را واقعاً کار خاصی نداشتم. موندم که مثلاً یک جور به یک نتیجه قطعی برسم و بعداً شروع کنیم دوباره. یک خورده توضیح بدهم که چه شد که یک خورده نظرم تغییر کرده در مورد برنامهای که جلسه قبل گفتم که قرار است اجرا بکنم اینجا.
تردید درباره سمینار یونگ
تقریباً قرار شده بود که اساس کار را بگذاریم روی همان کتاب سمینارهای Jung درباره چنین گفت زرتشت Nietzsche.
خب یک نکته این است که من در این یکی دو هفتهای که بعد از آن جلسه بود آن کتاب را مرور کردم و خیلی راستش احساس رضایت بهم دست نداد که جلسههای خوبی بتوانم بگذارم.
یعنی اینکه بیایم آن کتاب را بخونیم فصل به فصل یا نمیدانم اینکه کاری که من قرار است انجام بدهم چیست خیلی برام روشن نیست دیگر که اگر بخواهیم آن کتاب را بگوییم اصلاً دیدگاههای Jung را در مورد Nietzsche بگوییم یا مثلاً خودمان از خودمان شروع کنیم یک کاری انجام دادن در مورد آن کتاب.
احساسم این بود که آن برنامهای که داشتم خیلی کار اورجینالی نمیشود در مورد اصلاً آثار Nietzsche و آن کتاب هم که در دسترس همه هست.
مثلاً اگر کسی بخواهد دیدگاههای Jung را در مورد آن کتاب بدونه میتواند برود کتاب را بخونه. کتاب نسبتاً سادهایه. کتاب سنگینی نیست که خیلی احتیاج به شرح و تفسیر داشته باشه. بعد واقعیت این است که خود آن کتاب هم که اصولاً چون یادداشتهایی که سر سمینار برداشته شده خیلی کتاب دقیقی نیست که مطمئن باشیم که همه حرفهایی که Jung زده را آنجا مثلاً منعکس شده.
بعد هم اینکه من با نهایت تاسف میگویم اصلاً خیلی کتاب خوبی هم نیست راستش. یعنی احساسم این است که Jung خیلی به اندازه کافی مثلاً با فلسفه شاید آشنا نبوده که بخواهد در مورد یک فیلم خیلی کتاب را مثل کتاب داستان نقد کرده و به نظر من خیلی جالب نیومد.
این دفعه که داشتم میخوندم حسام این بود که مثل اینکه خیلی نکتههای اصلی را اصلاً بهش نمیپردازه. عوضش آن جاهایی که برای خودش آشناتره مثل یک المانهای مثلاً اسطورهای اینها را خیلی کتاب خیلی خوب است ها.
من این حرفی که دارم میزنم نسبت به و یعنی کتاب کاملاً خوندنیه ولی شاید اونقدری که من قبلاً احساس میکردم کتاب فوقالعادهای نیست. حالا به هر حال این یک نکته است. چون کتاب را مرور کردم.
یک نکته این است که من آن کتاب را نگاه کردم و حسام این بود که کاری که از آن کتاب بخواهم انجام بدهم خیلی جالب نیست و نکته بعد این واقعاً یک نکته فرعیه.
شوک منابع اینترنتی
نکته مهمتر این است که شروع کردم یک خورده تو اینترنت دنبال مطلب در مورد Nietzsche گشتن و خب یک شوک اینترنتی بهم وارد شد از در دسترس بودن منابع خیلی خوب دیگر. یعنی فکر میکنم مثلاً Jung آن امکانی که ما الان داریم که بخواهیم مثلاً یک کار تحلیل روانکاوانه در مورد Nietzsche انجام بدهیم را نداشته.
بنابراین یک خورده چنین کار بیمزهای میشود که بیایم با اطلاعاتی که Jung در مورد Nietzsche مثلاً فرض کن در هزار در دهه ۳۰ میلادی داشته بهم با حرفهایی که Jung زده را ملاک قرار بدهیم در مورد یک کتابی که جزو کتابهای حالا اگر متأخر نگیم اواسط به هر حال حداقل دوره دوم آثار Nietzsche است.
فکر میکنم اگر اصلاً آن موضوع را کلاً تو ذهنمون پاک بکنیم که قرار بود در مورد آن کار Jung صحبت بکنیم، بخواهیم در مورد یک آدمی مثل Nietzsche یک نقد روانکاوانه انجام بدیم، خیلی طبیعی است که اگر داشته باشیم از اول شروع کنیم دیگر یعنی مثلاً فرض کنید مجموعه آثاری که از نیچه در ابتدای زندگیش هست را شروع کنیم تا یک جایی پیش برویم.
فکر میکنم این خیلی معقولتره که با توجه به اینکه الان واقعاً الان میگویم مثلاً من وقتی که خود سرچ کردم احساسم این شد که بعضی از چیزهای آن پابلیشد که الان در اینترنت میشود پیدا کرد واقعاً حرف دو سه سال مثلاً اخیر که پابلیش شدن و یک جوری مثلاً مجموعه کارهای چیزهایی که نیچه نوشته تقریباً میشود گفت به طور کامل تقریباً در دسترس هست از نامههای پنج سالگیش گرفته تا مثلاً فرض کنید کتابها و مقالههای دانشگاهی که نوشته قبل از اینکه نیچه بشود اینها را همه را به نوعی میشود پیدا کرد.
حالا نه خیلی منسجم خیلیهاش هنوز به صورت کتاب منتشر نشده بعضیها تو اینترنت هست بعضیها هنوز ترجمه نشده به انگلیسی ولی بالاخره به نوعی میشود دسترسی پیدا کرد.
این وجود داشتن منابع خوب به نظر من چیز دیگر انگیزه اصلی منه که میخواهم یک جور در واقع تغییر کلی در کاری که قرار بود انجام بدهیم اعلام بکنم آن هم این است که قصدم این است که از این منابع موجود تا از ابتدا هرچه که نیچه منتشر کرده تا جایی که میشود به نامههاش مثلاً دسترسی داشت.
من حالا میگویم که خودم همه چیز را هنوز پیدا نکردم ولی همینقدر فهمیدم که همه چیز کم و بیش در دسترس منتشر شده احتمالاً میشود پیدا کرد. از مجموعه کارها شروع کنیم از زندگیش گرفته تا آثار قلمیش، مقالههای ابتداییش و اولین آثار دوره اول آثارش که مهمترینش شاید همان کتاب زایش تراژدی.
این اینکه چند جلسه طول بکشه من نمیدانم و اینکه همینجا یعنی تو دوره اول آثار نیچه کار را تمام بکنی من هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.
بستگی به این دارد که جلسات چه جوری پیش برود اگر خیلی طول نکشید و مثلاً علاقه به اندازه کافی وجود داشت میشود ادامه هم داد ولی من فعلاً فرضم این است که قرار است یک مقدماتی بگویم مثل یک مقدمهای به شروع کردن به خواندن آثار نیچه که خیلی در واقع به آن نیچه اصلی که همین مردم شاید بیشتر با آن افکارش آشنا هستند نرسیم ولی نکته خیلی جالب برای خود من تو این مطالعههایی که تو این چند هفته کردم این است که واقعاً به طور هیجانانگیزی خیلی از آرای نیچه که متأخر هستند در اولین چیزهایی هم که نوشته وجود دارد.
یعنی مثلاً یک سری مقاله هست که قبل از همین زایش تراژدی حتی نوشته یا یک نکاتی تو این نامهها که به نظر من شگفتانگیزه که تا چه حدی آن افکاری که دیرتر در واقع مثلاً تو چنین گفت زرتشت بیان شدن یا حتی بعد از چنین گفت زرتشت به شدت در همین آثار اولیه جنبه محوری دارند.
یعنی در واقع شاید زایش تراژدی و آثار دوره اول آثار نیچه یک مقداری دور شدن از یک فضای فکری که داشتن یعنی تو یک جهت خود آکادمیکتری پیش رفت بعد که دیگر از فضای آکادمیک فاصله گرفت انگار دوباره برگشت به همان دغدغههای اصلی خودش که از دوره نوجوانی داشت.
حالا من برنامهای که تو ذهنم هست این است که خودم یک چیزهایی گیر آوردم در مورد نیچه که فکر میکنم میتوانیم یک جایی آپلود کنیم در مثلاً من خودم یک مجموعه کتابهایی که به قلم خود نیچه چاپ شده که همهاش به زبان انگلیسی ترجمههای خوب دارد اینها را آپلود بکنم یک سری کتابهای خوبی که در مورد نیچه هست را آپلود کنم بعد تا جایی که آن آثار اولیهاش را گیر آوردم آپلود کنم و یک جور برای اینکه وقت خودم هم صرفهجویی بشود کسانی که علاقهمند هستند هم مشارکت بکنند که آنجا مثلاً یک لیستی از همه چیزهایی که نیچه نوشته و موجود هست بگذاریم یک جایی هر کدام که پیدا شد. مثلاً تیک بزنیم تا مجموعه کامل بشود.
من احساسم این است الان میشود هر چیزی که نیچه در واقع نوشته را یک جایی بالاخره پیدا کرد. من مثلاً یکی از مقالههاش را که به لاتین نوشته هم پیدا کردم که تر انگلیسی هم ندارد اگر داشته باشم من نمیدانم کجا چاپ شده ولی با گوگل که ترنسلیشن کردم بالاخره قابل فهم که چه نوشته یعنی خلاصه میشود اینجوری به همه کارهای نیچه دسترسی مختصر و واقعا پیدا کرد.
حالا تو همین جهت میخواهم پیش بروم دیگر یعنی مثلا تو این جلسه میخواهم یک مقدار مفصل تر از آن که تو ذهنم بود شروع کنم از جزئیات زندگی نیچه و کارهایی که انجام داده آثاری که مثلا منتشر کرده و چیزهایی که خوانده حتی یک خورده صحبت بکنم تا همینجور برسیم به بررسی بعضی از آن کارهایی که حالا کم کم بهشان اشاره میکنم به ترتیب تاریخ.
من هدفم دقیقا یک جوری بررسی کردن تاریخ زندگی نیچه و مجموعه کارهایی که در واقع منتشر کرده تا همان دوره اول دوره ای که بهش اصطلاحا میگویند نیچه متقدم که شاید مهمترین کار دوره متقدمش همان زایش تراژدی و حالا شاید چند تا مقالاتی که در تاملات نا به هنگام دارد و اینها.
فقط هم در واقع یک جوری احساسم این است که تا جای ممکن بدون اینکه حالا با توجه به محدودیت وقت یک خورده عمیق بررسی بکنیم. مثلا نمیشود نیچه را فهمید بدون اینکه حداقل یک مقدار شوپنهاور بلد باشیم. یعنی شما آن مجموعه کارهای اولیه نیچه را که نگاه میکنی تاثیر شوپنهاور، تاثیر واگنر، تاثیر مثلا کلا مطالعاتی که در زمینه ادبیات و فلسفه یونان داشت اینها خیلی پررنگه.
فکر میکنم لازم نیست حالا آدم شوپنهاور شناس باشه یا واگنر را به طور کامل همه چیزشو بدونه ولی نمیشود واقعا بدون اینکه بفهمیم که این آدم هایی که تاثیر خیلی زیادی روی نیچه گذاشتن اصلا چه میگفتند تاثیرشون چه بوده نیچه را فهمید.
و خود زندگی نیچه جزئیاتش به نظر من مهم است با توجه به اینکه قصد تحلیل روانکاوانه داریم باید یک مقدار آشنایی با جزئیات زندگی نیچه داشته باشیم که الان باز در انتشارات خیلی خوبی وجود دارد که جزئیات زندگی نیچه در آن آمده.
و باز یک چیزی که به نظر من خیلی مهم است این است که مثلا تا حدودی فضای آن دوران اروپا و مخصوصا خود آلمان را جایی که نیچه زندگی میکرد و گرایشات سیاسی که وجود داشت تحولات اجتماعی که در جریان بود اینها را بفهمیم.
در واقع بعضی از موضع گیری های نیچه که یک جوری مربوط میشود به مسائلی که دور و اطرافش میگذشته اینها را یک جوری خوب درک بکنیم.
به هر حال من هدفم من احساسم این است که آن بررسی که یونگ کرده خیلی با اینفورمیشن کم و از دیدگاه یونگی بدون چیز دیگر بدون خیلی تامل زیاد یعنی کتاب چنین گفت زرتشت را گذاشته جلوی خودش نمادهاشو بررسی کرده کتاب مفیده ولی فکر میکنم که خیلی عمیق نیست این کار.
یعنی یک نکته ای یونگ در یک جایی دارد زندگی میکند که به خود نیچه نزدیکه به فرهنگ نیچه نزدیکه بنابراین آن ممکن است به خودش به راحتی این اجازه را بده که به این احساس برسد که نیچه را خیلی خوب میفهمد ولی ماها که یک مقدار دورتر هستیم شاید خیلی لازم باشه که مثلا شرایط سیاسی اجتماعی دوران نیچه را در موردش مطالعه کنیم حرف بزنیم تا یک خورده روشن بشود که فضای مثلا آن زمان نیچه از نظر سیاسی اجتماعی هنر چه جوریه واگنر یک شخصیت خیلی خیلی خاصیه تو دورانی که نیچه زندگی میکرده و بی نهایت روی نیچه تاثیر گذاشته مخصوصا تو همین دوره اول آثارش که شما مثلا وقتی میبینید که زایش تراژدی.
اصلا یک جوری تبلیغات به نفع واگنره یعنی کلا این احساس وجود دارد که رسما میرود به سمت اینکه واگنر را همانطوری که خود واگنر احساس میکرد و معتقد بود که مثل اینکه منجی مثلا فرض کنید فرهنگ آلمانیه یک چنین شأنی برای واگنر قائل بشود.
باید اینها را یک خورده عمیق تر بفهمیم دیگر. به هر حال من راستش یک خورده هیجان زده شدم از اینکه یک چنین موقعیتی وجود دارد که میشود نیچه را خیلی عمیق فهمید و طبعاً احساسم این است که این کاری که الان میخواهم بکنم هم برای خودم و هم قطعا برای کسانی که گوش میدهند خیلی مفیدتر از این است که بخواهیم آن کتاب سمینار یونگ و حالا هرچقدر هم آدم نوآورانه هم مثلاً بخونتش و یک چیزهایی بهش اضافه بکند ولی به نظرم میآید تا آن مسیری که به چنین گفت زرتشت رسیده را خوب نشناسین هیچ کار خیلی عمیقی نمیشود روی آن کتاب کرد.
برنامه جدید: نیچه متقدم
من قبلاً برنامهام این بود که خیلی مختصر این چیزهایی که قبل از چنین گفت زرتشت هست را مرور بکنیم و بعداً آن کتاب را عمیقتر بخونیم و احساسم این است که نمیشه، مختصر نمیشود این کار را کرد.
یعنی نمیدانم چگونه میشود در سه چهار جلسه مثلاً کارهای نیچه را مرور کرد در ضمن در مورد شوپنهاور و واگنر و خیلی چیزهای دیگر هم حرف زد. فکر میکنم همان کاری که میخواهیم انجام بدهیم تا مثلاً زایش تراژدی شاید بشود خوب انجام داد. من امیدوارم که همین کاری که میگویم را بتوانم در تعداد جلسات معدود که خیلی طول نکشه انجام بدهم.
گزارش زندگی تا استادی
خب من میخواهم یک گزارشی از زندگی نیچه در دوران تا جایی که وارد به عنوان استاد دانشگاه یعنی زندگی آکادمیک رسمی خودش را به عنوان استاد شروع میکند بگویم از لحظه تولدش حالا همه چیزهایی که به نظر خودم مهم آمده که بهشان خوب است که اشاره بکنم که مخصوصاً تاکیدم روی حوادث مهم زندگیش، فضای زندگیش، نظر خانوادگی و حالا اتفاقایی که برایش افتاده و آن چیزهایی که فکر میکنم بعداً مهم شده در افکار و عقایدش تاثیر گذاشته و مخصوصاً چیزهایی که خوانده و چیزهایی که نوشته.
حالا تا همین جایی هم که میگوییم به هر حال به اندازه کافی انتشارات دارد منتها انتشاراتش هیچکدوم انتشارات خیلی چیزی نیست به اصطلاح معروفی نیست.
همه این چیزهایی که میگویم به قبل از انتشار اولین کتابش که زایش تراژدی برمیگردد.
موسیقی و اشعار نوجوانی
خب شروع کنم از آها بگذارید مثلاً یک چیزهای هیجانانگیزی این است که خب من میدونستم که نیچه خیلی علاقهمند به موسیقی بوده و شما تو همین زندگینامههاش که میخوانید اشاره به این میشود که تو دوران نوجوانی شعر میگفته، چیزهایی موسیقی مثلاً حتی قطعههایی برای پیانو نوشته و اینها ولی اصلاً فکر نمیکردم که اینها اجرا شده باشه در دسترس باشه و اینکه تو اینترنت مثلاً چند قطعه پیانوی نیچه را پیدا کردم کلی برای من هیجانانگیز بود که اشعارش که خب به فارسی هم ترجمه شده قبلاً چاپ شده بود ولی حالا نمیدانم چقدر کامله اشعارش که اینی که ترجمه شده به فارسی.
ولی اینکه موسیقیش هرچه که موجود بوده را اجرا کردن، دو تا سیدی منتشر شده و خب طبعاً بعضی از دوستان در اینترنت یک قطعههایی یک نفر کامل گذاشته که من نتونستم دانلود بکنم برای همین است احتیاج به کمک دارم که احتمالاً از یک جاهایی میشود بالاخره همه اینها را پیدا کرد.
خاطره شخصی خواندن زرتشت
بگذریم حالا خلاصه دورانیه که بگذارید من وضعیت خودمو بگویم من یک بار ۱۶، ۱۷ سالم که بود چنین گفت زرتشت را خریدم مثلاً در تابستون قبل از کلاس چهارم دبیرستان خب خیلی نثرش حالا محتواش اینها را من تاثیر گذاشته بعد این کتاب زندگی و آثار نیچه ایو فرنسل که سال ۵۸ چاپ شده بود این تو بازار بود این را گرفتم سال چهارم دبیرستان بودم فکر میکنم این را خواندم به اضافه ترجمه فراسوی نیک و بد نیچه که آقای آشوری درآورده بود. این یک دو فکر کنم همینا مثلاً تو بازار بود.
بعد یک دورهای دوباره به مناسبت اینکه با یکی با یک نفر آشنا شده بودم که یک خورده علاقهمند به نیچه بود یک خورده دوباره علاقهم زنده شد و یک دورهای بود که انتشارات جامی داشت خوب مثلاً کارهای نیچه را چاپ میکرد و چیزم آشنایی از آن موقع هم خب همینجوری تو کتابفروشی هر وقت رفتم مثلاً یک کتاب جدیدی در مورد نیچه دراومده دیدم دیگر مثلاً فلان کارش هم ترجمه شد یا فلان اثر معروف هایدگر در مورد نیچه یا یاسپرس در مورد نیچه این فیلسوفها یا دلوز در مورد نیچه اینها همهشان در سالهای اخیر ترجمه شدن.
ولی واقعاً اصلاً این چیزی که تو این چند هفته اخیر دیدم که شما نامهای که تو ۵ سالگی به مامانش نوشته را میتوانید آن که خوشبختانه آن یک دانه به فارسی یک کتابی به فارسی ترجمه شده به اسم نامههای نیچه به مادرش که مجموعه نامههاشو به مادرش را ترجمه کردن خیلی کتاب کوچیکیه ولی موضوع این است که همه نوشتههاش موجوده دیگر به انگلیسی ترجمه شده تقریباً همهش و این خب هیجانانگیزه دیگر شما بتوانید یعنی الان من احساسم این است که چقدر نیچه را با آشنایی بیشتری عمیقتر میشود بررسی کرد تا مثلاً فرض کنید آثار آقای اصغر چیز آقای چیز اصغر فرهادی.
ما اصغر فرهادی را مثلاً دیگر حداکثرش این است که یک دو تا مصاحبه کرده یک چیزهایی در موردش میدانیم یا آثارشو دیدیم ولی نیچه را همه نامههاشو دیدیم، همه یک عالم انگار مکالمات، یک عالم خاطراتی که دیگران در مورد زندگیش نوشتن در دسترس هست.
تولد در روکن ۱۸۴۴
یک بحث هم به غیر از اینکه خب برتری ما در بررسی اثر فرهادی این است که ایرانی هستیم مثلاً خب واقعاً بدون اینکه خیلی احتیاج به اطلاعات داشته باشیم مثلاً همین که شما بگویید که ایشان سال نمیدانم ۵۰ در اصفهان به دنیا اومده، من به اندازه یک کتاب چیز میفهمم که سال ۵۰ به دنیا اومدن یعنی چی، اصفهان به دنیا اومدن یعنی چه و چیزهایی که ما الان به شما بگویم نیچه سال ۱۰ و نیچه در ساعت ۱۰ صبح سه شنبه ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ در مثلاً فرض کنید روستای روکن نزدیک لایپزیگ به دنیا آمده شما چقدر چیز میفهمید؟
۱۸۴۴ چقدر تو ذهن شما یک معنی خاصی دارد یا مثلاً فرض کنید نزدیک لایپزیگ به دنیا اومدن یعنی چی؟ واقعاً معنی دارهها یعنی فکر میکنم خیلی شاید بیشتر از محل به دنیا اومدن نیچه یا سال تولدش را خیلی چیز است از نظر تاریخی معنی دارد. اتفاقاً چون دور شدیم شاید معنیشو بیشتر از این میفهمیم که سال ۵۰ تو اصفهان به دنیا اومدن یعنی چه.
ولی خب احتیاج به چیز دارد دیگه، احتیاج به یک سری اطلاعات مربوط به آن دوران و تاریخ و جغرافیا دارد که یک خورده حس پیدا بکنیم که محل تولدش، زمان تولدش و دوران مثلاً نوجوانیاش، تحولاتی که اتفاق افتاده چه شخصیتی را طبعاً باید انتظار داشته باشیم ساخته باشه.
خب اجازه بدهید از همینجا شروع بکنیم. تاریخ تولد نیچه ۱۸۴۴، ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ در روستا به دنیا آمده که این روستا یک روستاییه در منطقه ساکسونی که الان مثلاً در نقشه جغرافیایی شاید معروفترین شهر نزدیکش لایپزیگه، یک روستای نزدیک یک شهری به اسم نامبورگه که این هم به هر حال یک شهر کوچکتری نزدیک شهر بزرگ لایپزیگه که در آن زمان لایپزیگ خیلی شهر از نظر فرهنگی معتبری بوده.
مخصوصاً از نظر موسیقی، فعالیتهای دانشگاهی که بعداً احتمالاً میدانید که لایپزیگ جز آن بخشی از خاک آلمانه که جز اروپای شرقی شد. جز آلمان شرقی شد یعنی به هر حال تو ناحیه شرقی آلمان قرار دارد این محل تولد نیچه.
خانواده کشیشی
خب من یک خورده در مورد خانواده نیچه صحبت میکنم که چه جور خانوادهای دیگر که اطلاعات بسیار مهمی در خانواده نیچه در واقع وجود دارد. پدر نیچه کارل لودویگ نیچه یک کشیش روستاست. کشیش روستای روکن. سابقه این آدم پدر خود این آدم هم یک چیز بوده، یکی از مقامات کلیسایی بوده، یک خورده بیشتر از یک کشیش روستا که تالیفاتی هم داشته.
فردریش آگوست لودویگ نیچه پدربزرگ پدری نیچه است که حداقل در همین کتاب ایبو فرونسل اشاره کرده که دو تا کتاب تالیف کرده در زمان حیاتش که یکیش اسمش هست گامالایل، بقای جاودانه مسیحیت برای تعلیم و ایمان نمیدانم و ایجاد یقین در برابر فساد امروزی دنیای مذهب، از این اسمهای قدیمی کتابها و مقالهها را دو جمله اسم میذاشتن برایش و یکی هم یک کتابی به اسم ترغیب روشی عقلی در قبال مذهب، تعلیم و تربیت، وظایف شهروندی و نمیدانم چه انسانی حالا من همه چیز هست دیگه، دو تا کتابی کلاً همه مشکلات دنیا را تقریباً تو این دو تا کتاب به نظر میآید حل کرده.
به هر حال یک شما زندگی نیچه را که نگاه میکنید تو یک خانوادهایه هم پدربزرگ پدری هم پدربزرگ مادری کشیشاند، جز مقامات کلیسای پروتستان هستند. پدر خود نیچه هم همین وضعیت را دارد.
منتها یک خورده تو این مقام پایینتریه، خب به هر حال جوون بوده، در زمان تولد نیچه ۳۱ ساله بوده و ۴ سال بعدش هم مرده. بنابراین احتمال اینکه جزو مقامات بالاتر کلیسا بشود وجود داشته. فعلاً در زمان حیات نیچه کشیش روستای روکن بود.
ارادت به پادشاه و نامگذاری
قبل از اینکه کشیش را پدرش اینها به نظر من چیزهایی که دارم میگویم اطلاعات مهم جزئیات خیلی زیاد ممکن است الان شما در مورد رنگ لباس نمیدانم نیشم مادری میشود در زمان نمیدانم بارداری هم چیزهایی تو اینترنت پیدا بکنید اینقدر اطلاعات زیاده من این چیزهایی را دارم میگویم که فکر میکنم یک جورهایی مهم است که در مورد نیچه بدونیم پدر نیچه قبل از اینکه کشیش روستای روکن بشود معلم سر خانه در چیز بود دربار آلتنبرگ بوده پیش یک دوک مهمی که جز مثلا مقامات در واقع اشرافی آن منطقه آلمانه به دخترهای این دوک درس میداد. حالا یا به هر حال به بچه های این دوک درس میداد و این اطلاعات از این جهت
مهم است که تو تقریباً همه زندگی نامه های نیچه این نکته گفته میشود که پدرش به شدت طرفدار پادشاه بوده طرفدار همان به اصطلاح اشرافیت مستقر در کشور پروس بوده و علت اینکه اصلاً نام نیچه را فردریش ویلهلم گذاشتن این است که در زمان تولد نیچه پادشاه پروس فردریش ویلهلم چهارم و این در واقع نامگذاری به افتخار پادشاه صورت گرفته هم به دلیل ارادتی که به وضوح پدر این نیچه نسبت به پادشاه داشته که قطعاً این در واقع این را حداقل ما میدانیم که با دستور پادشاه کشیش روستای روکن شده.
بنابراین یک جوری چیز هم هست به اصطلاح وامدار پادشاه هم هست شخصاً هم علاقه منده به پادشاه و نیچه هم در روز تولد
پادشاه به دنیا آمده بنابراین طبیعی است که به بزرگداشت مثلاً پادشاه و این همزبانی همزمانی روز تولد نیچه با تولد پادشاه اسم پادشاه را روی نیچه گذاشتن باز اطلاعات نسبتاً جالب در مورد خانواده نیچه این است که خب این ارادت پدر نیچه به خاندان های اشرافی یک نکته دیگش این است که اسم خواهر نیچه که دو سال بعد به دنیا میآید الیزابت ترزا الکساندرا این اسم سه تا دختر همان دوکیه که این پدر نیچه برایش برایش کار میکرده که اسم هر سه تا دختر را با همدیگر روی دختر خودش گذاشته. بنابراین پسر اولش اسم پادشاه را دارد هم فردریش ویلهلم و اسم دخترش هم اسم دخترهای آن دوکه این نشان میدهد که فضای ذهنی
به هر حال این آدم چه جوریه دیگر خادم کلیسا خادم خداوند خادم عیسی مسیح و خادم پادشاه و دوک و به هر حال یک چنین شخصیتیه من یک جایی خواندم که تو خانه نیچه آ بعد شما هم چرا اینها را من میگویم مهم است برای اینکه دورانی که نیچه به دنیا میآید دورانی که اینها دارند زندگی میکنند دوران بعد از انقلاب فرانسه است اشرافیت تحت فشاره همه جا در حال انقلابه و اینکه یک خانواده ای.
مثلاً شاه دوست طرفدار اشرافیت مذهبی تو چنین دورانی تحت فشاره دیگر من یک جایی خواندم که پدر نیچه هر جور حرف زدن بر علیه نمیدانم پادشاه و مقامات و اینها را تو خانه خودش حداقل قدغن
کرده بود. مثل اینکه فضای خارج را نمیتواند کنترل بکند ولی یک فشاری حداقل داشت که در خانه اش این شاه دوستی و اینها چیز نشود فراموش نشود به هر حال آدم مطیعیه نسبت به هم از نظر مذهبی هم از نظر ارادتش نسبت به مقامات سیاسی و اشرافی اینها از این نظر مهم است که شما بعداً این حس حالا یک جوری بگوییم دفاع از اشرافیت را به شدت در نیچه در سراسر عمرش میبینید و این باز من از در یک جایی چون خاطره است به هر حال یک درصدی از احتمال خطاش وجود دارد اینکه یک آدمی نقل کرده که یک چنین چیزی از نیچه دیده ممکن است به هر حال صددرصد درست نباشد. ولی
یکی از دوستان نیچه نقل کرده که تو دوران دانشجوییش وقتی یک خبری را تو روزنامه خوند که یک عده از انقلابیون رفتن و پادشاه مجبور شده مثلاً یک جوری حرکت متواضعانه ای انجام بده حمله کردن مثلاً به قصر و پادشاه آمده بیرون و مثلاً یک حرکت متواضعانه وضعی که انجام داده که اینها را ساکت بکنه، نیچه گریه کرده وقتی این خبر را خوانده.
در دوره جوانیاش، یعنی اینجوری نیست که این فضا تو ذهن نیچه هم به هر حال هست. از نظر شاید بعداً میبینید که نیچه از نظر موضع سیاسی کاملاً ضد دموکراسیست. دشمن دموکراسی، همونقدر که دشمن مسیحیت، دشمن دموکراسی هم هست.
دموکراسی به همان معنایی که انقلاب فرانسه مثلاً دارد در اروپا تبلیغ میکنه، بهشدت در ذهن نیچه یک چیز منفوریه. در واقع آن چیزی که نیچه میبیند در اروپا سر کار اومدن عوام. ممکن است اشرافیت را قبول نداشته باشه ولی از اینکه گرایشات عوامانه مثلاً دارند به نوعی چیز میکنن، غلبه پیدا میکنن، کاملاً ناراحته.
نخبهگرایی و ضد عوام
و در واقع یک چیزی در مورد نیچه به سادگی میشود گفت، این است که نیچه مطلقاً یک آدم نخبهگراست و ضد عوام. هر چیزی که تقریباً هر توهینی که ممکن است به عوام میکنه، معمولاً عوام را بهعنوان گوسفند و دیگر حالا هر لقبی که اینشکلی باشه به توده مردم نسبت میدهد.
خب بگذار این برای فضای که نیچه در آن به دنیا اومده، یک فضای محافظهکار مذهبی طرفدار پادشاهی و این حرفهاست و در عین حال فضای فرهنگی هم هست دیگر. پدربزرگش نویسنده، یعنی کشیش معتبری بوده، آدم باسواد بوده. حالا اینکه کتابهاش چقدر کتابهای جالبیان، قطعاً کتابهای خیلی جالبی نیستند که الان اعتباری داشته باشند ولی به هر حال یک آدم تحصیلکردهست.
اینطوری که میگن، من این را خیلی مطمئن نیستم ولی پدر نیچه آدم هنردوسی بوده، حتی مثلاً با موسیقی آنقدر آشنا آشنایی داشته که خیلی هم غیرطبیعی نیست در آن تاریخ و جغرافیا که قطعاتی هم برای مثلاً پیانو، نمیدانم آهنگهایی هم ساخته و بنابراین عجیب نیست که نیچه هم بهعنوان آدم بااستعداد در چنین فضایی آدم بافرهنگی بشود و به مثلاً موسیقی و هنر علاقهمند بشود.
خب این مجموع آها سن پدر نیچه در زمان تولدش ۳۱ و مادرش ۱۸ سال است. یعنی در ۱۷ سالگی در واقع مادرش ازدواج کرده و یک سال بعد نیچه متولد شده. این هم به هر حال نکته جالبیه.
خواهر الیزابت
اما نکات جالبتر در مورد وضعیت خانوادگی نیچه این است که اولاً حدود یک سال و نیم بعد از نیچه خواهرش به دنیا میآید. باز کمتر از دو سال بعدش یک برادری به دنیا میآید، خواهرش الیزابت که شخصیت مهمی در زندگی نیچه است و در بعد از مرگ نیچه هم آدم مهمی است در شناسوندن نیچه به دنیا که جنبه خیلی مثبتی هم نداشته.
یعنی بیوگرافی نیچه را نوشته، آثار نیچه در انحصارش بوده و به دلیل اینکه با هیتلر و اینها همکاری کرده، به هر حال مسئولیتهایی دارد در قبال انحرافی که در شناخت نیچه در دورانی در آلمان و دنیا به وجود آمده. از این نظر کلاً آدم خوشنامی نیست.
کسانی که در به نیچه علاقهمندند، احتمالاً از خواهر نیچه هیچ دلخوشی ندارند به دلیل نوع رفتاری که با آثار نیچه کرده و بعضی از جعلیاتی که به نیچه نسبت داده. تقریباً الان ما بهطور قطع میدانیم که یک سری چیزهایی که خواهرش بعد از مرگ نیچه منتشر کرده، دروغن.
به هر حال یک یک خواهر حدود یک سال و نیم بعد به دنیا میآید، کمتر از دو سال بعد یک پسر دیگهای به دنیا میآید و اتفاق مهم خانواده نیچه این است که وقتی نیچه چهار ساله است، پدرش دچار یک بیماری مغزیاش میشود که ظرف مدت کمتر از یک سال باعث مرگش میشود. بهتدریج لال میشه، بعد کور میشود و نهایتاً میمیره.
مرگ پدر و خانه زنان
نیچه حدوداً پنج سال داشته که پدرش از دنیا رفت و برادر کوچیکش هم همینطور. بلافاصله بعد از مرگ پدرش، برادرش هم میمیره. بنابراین همه مردهای خانواده حذف میشود. یک یک مرد باقی میماند در میان پنج تا زن. مادربزرگ نیچه، اینها با همدیگر زندگی میکنند.
یعنی من از نظر روانکاوی این خیلی نکته مهمی است که نیچه کجا دارد بزرگ میشود. از پنجسالگی در فضایی دارد بزرگ میشود که یک مادربزرگ هست، مادر در واقع پدر که در زمان مرگ پدر نیچه ۷۲ سالهست، اگر اشتباه نکنم. نیچه ای که نوشتم تقریباً بله.
بله. سال ۱۸۵۰ وقتی که برادر نیچه میمیره، این خانواده وضعیتش اینجوری است. یک مادربزرگ ۷۲ ساله که ۶ سال بیشتر زندگی نمیکنه، یعنی تا ۱۲ سالگی نیچه زندهست. یک عمه ۴۰ ساله و یک عمه ۳۹ ساله که اینها مجردن، پیش برادرشون زندگی میکردند. یکیشون ۵ سال بعد مرده و یکیشون ۱۸ سال بعد.
و یک مادر ۲۴ ساله خیلی جوان که میگن، دیگر من نمیدانم با چه قطعیتی میشود این حرفو زد که خب کاملاً تحت حکومت مادربزرگ و دو تا عمه زندگی میکند و یک خواهر ۴ ساله کوچیکتر از خودش هم نیچه دارد. یعنی ۵ تا زن هستند که نیچه در کنار اینها دارد بزرگ میشود.
این تنها مرد خانواده بودن خب قطعاً از نظر روانشناسی یک چیزی دارد دیگه، آثاری دارد که حالا بعداً من سعی میکنم بگویم که به وضوح. من همینجور زندگی نیچه را که میخونیم یک انتظاری پیدا میکنیم که حالا چه با چه شخصیتی، با چه جور افکاری احتمالاً روبهرو میشویم.
من تا حالا سعی کردم بگویم که آن فضای محافظهکاری سیاسی که تو خانواده نیچه وجود داشته و طرفداری از اشرافیت هرچند نیچه موضع سیاسی اینجوری ندارد ولی در روح نیچه به هر حال وجود دارد. یعنی آن نخبهگرایی شدید نیچه و آن ضدیتش با انقلابهای عوامانهای که در از نظر نیچه در اروپا دارد اتفاق میافته، کاملاً بیس خانوادگی داشته.
در زندگینامههای نیچه نوشتن که پدر نیچه به شدت نسبت به جریانهای انقلابی سال ۱۸۴۸ در خود آلمان اصلاً چیز دارد موضع ضدیت داره، ناراحته و شاید حتی این بیماریاش هم بیربط به فشاری که بهش داشته میاومده به دلیل فضای انقلابی که داخل خود آلمان به وجود آمده بود، نمیشود.
و یعنی به هر حال این همزمانی وجود دارد دیگر. ۱۸۴۸ سال همان انقلابهای تودهای شبیه انقلاب فرانسه در آلمان هست. یک چیزی در این کتاب ایو فرانسل نوشته که احتمالاً معتبره به هر حال که یک عموی ناتنی نیچه داشته که مهاجرت کرده به انگلستان و یک ثروت زیادی به دست آورده و تو این از این نظر مهم است که تو این کتاب اشاره کرده که یکی از دلایل اینکه نیچه تا آخر عمر بدون اینکه کار بکند تونسته زندگی بکنه، یکیاش این ارثیهای که از این عمو به دستش رسیده. هرچند ما اینکه ما میدانیم که نیچه حقوق بازنشستگی خوبی از دانشگاه میگرفته بعد از اینکه خدمت در دانشگاه را ترک کرد.
من همه جا این را خواندم ولی این کتاب تنها جاییه که دیدم که به این موضوع اشاره کرده که یک ارثیهای اینجوری هم خانوادگی به نیچه رسیده که برای نیچه خیلی مرفه ما میدانیم که از یک جایی به بعد خیلی مرفه زندگی نمیکرده ولی خب شغلم نداشته. یعنی اینجوری نبوده که مستمری از جایی بگیرد. همان حقوق بازنشستگی در واقع از کارافتادگی که از دانشگاه میگرفته را برای زندگیاش استفاده میکرده.
کوچ به نامبورگ
خب مرگ پدر نیچه نتیجهاش این بوده که این خانواده آن خانه سازمانی که کشیشی که داشتن در آنجا را باید تخلیه میکردند. نتیجهاش این شده که از آن روستا اومدن شهر و به انتخاب مادربزرگ رفتن تو شهر نامبورگ که شهر در واقع مادربزرگ نیچه بوده و مستمری هم از طرف کلیسا میگرفتن که باهاش زندگی میکردند.
حالا به غیر از اینکه باز یک ثروت خانوادگی هم وجود داشته ولی بیشتر ظاهراً متکی به حقوق باز حقوق در واقع بازنشستگی پدر نیچه بوده. بنابراین شما با یک خانوادهای روبهرو هستید که از روستا اومدن شهر و خیلی هم وضعیت مالی درستی ندارند تو این شرایطی که دارند زندگی میکنند.
در همین مثلاً حدود ۵، ۶ سالگی نیچه اول یک مدرسه دولتی رفته بعد کمکم در مؤسسات خصوصی شروع کرده به درس خواندن و چیزهایی که ما در مورد درس خوندنش میدانیم این است که حداقل در شروع تحصیلاتش کاملاً یک شاگرد متوسط را به پایین بوده. گزارش وجود دارد این است که اصلاً موفق نبوده تا اینکه کمکم تو آن مدرسههای خصوصی و اینها یک مقدار وضعیت بهتری پیدا میکند.
باز نکات مهم زندگی نیچه این است که در این نامبرگ از سن هفتسالگی نیچه با موسیقی آشنا میشه، پیانو زدن یاد میگیرد و شروع میکند آهنگسازی کردن.
یعنی شاید اولین کار درخشان نیچه تو سن پایین این است که خیلی زود یک قطعاتی برای پیانو نوشته که اینها باقی نموندن ولی به هر حال نوشتن تو آن سن پایین، شعر گفتن و موسیقی تصنیف کردن به هر حال نشاندهنده یک جور استعداد خاص هست.
تو همین سالهای دوران ابتداییاش وارد یک مدرسهی خصوصی شده و بعداً در واقع خودش را آماده کرده برای اینکه در سالهای بعد در یک مدرسهی خیلی خوبی که جزو بهترین مدارس آن دوران آن منطقه است شروع بکند به تحصیل کردن.
یک مدرسهای هست به اسم مدرسهی کاتدرال که حالا از اسمش برمیآد که مدرسهی مذهبیه که بعد از سه سال در تحصیلات ابتدایی آمده اینجا و چیزی که در زندگیش وجود دارد که اینجا تو این مدرسه اولاً ببخشید دهسالگیش میشود دیگر سال ۵۴ وارد این مدرسه شده.
مدرسهی حدوداً چیزی بوده سختگیری میکردند و ادبیات یونانی و لاتین یاد میدادن که در زندگی نیچه از این نظر خیلی نکتهی مهمی است که خیلی خوب به زبان یونانی و لاتین تو همین سن مسلط شد.
سال ۵۵ تنها چیزی که من در حالا این مجموعهچیزهایی که خواندم مهم است این است که یکی از عمهها فوت میکنه، عمهی کوچکتر فوت میکند و سال بعدش هم مادربزرگ فوت میکند و عمهی بزرگترم از پیش اینها میرود و خانواده تبدیل میشوند به همان مادر، خواهر و پسری که دیگر تا آخر عمر این مثلث خانوادگی با توجه به اینکه نیچه ازدواج هم نکرده تقریباً رابطهی خانوادگی نیچه منحصر به همین مادر و خواهر.
اولین چیزی که حالا آن قطعات پیانو و چیزی اشعاری که گفته در سنین پایین که خیلی قطعات پیانوش که در دسترس نیست، اشعارم همه را نداریم یا لااقل من ندیدم. یک سری نامههای خیلی سادهای از نیچه باقی مانده.
نمایش و موسیقی کودکی
اولین کار جالب نیچه این است که تو سن ۱۲ سالگی یک نمایش نوشته. یک نمایشی تحت عنوان خدایان در المپ که اجرا هم کرده و خودش نقش مارس رو، خدای جنگ را بازی کرده. به هر حال در فضای تقریباً کودکانهست ولی باز به هر حال این حالت به اصطلاح نبوغ نیچه را نشان میدهد دیگر تو سنین خیلی پایین.
شعر میگه، موسیقی میسازه، نمایش مینویسه و حالا اینکه حالا انتظاری نمیره که کیفیت خیلی خوبی داشته باشه ولی به هر حال خود این ماجرا جالب است. باز این نکتهی مهم تو ۱۲ سالگی این است که حداقل اولین جاییه که ما مطمئنیم که مشکلات جسمانی نیچه شروع شده.
چون بعداً نیچه دچار مشکلات خیلی زیادی از نظر جسمانی در زندگیش شده و خب یک چیز قطعی که ما از زندگی نیچه میدانیم این است که در دورهی جوانی مبتلا به سیفلیس شده و نهایتاً تقریباً قطعاً میدانیم که دیوانگی پایان عمر نیچه هم یک جور نسبت داده میشود به ضایعات مغزی که نتیجهی بیماری سیفلیسه.
ولی چیزی که الان ما مطمئنیم از اسناد و مدارک قطعی که داریم، مثلاً نامههای خود نیچه، این است که مشکلات جسمانی نیچه خیلی به قبل از اینجور بیماریها برمیگردد.
یعنی از همان دورهی نوجوانی سردرد مداوم داشته، چشمش مشکل داشته، حالتهای تهوع اینها بارها مثلاً در رکوردهای همان مدرسهی مثلاً دوران نوجوانیاش ثبت شده که بگذارید من یک جایی حالا مربوط به سالهای جلوتره یک چیزهای خیلی در یک در متن نوشته بود که در ظرف یک سال چند بار بستری شده، رفته خانه برای معالجه و سال ۶۲ یعنی تو ۱۸ سالگی یک یک هفته هست، یک یک هفته دیگه، دو تا یک هفته، یک پنج روز، دوباره یک یک هفته، یک بیش از یک هفتهای که رفته نامبورگ با خانوادهاش، اینها همه حالت استعلاجی دارد. وضعیت یک چهار روز هست و در رکوردهای پزشکیاش هم مثلاً روماتیسم ذکر شده به عنوان مشکل جسمانی.
اینکه این همه این چیزی که من دارم میگم، یک چیزهای قطعی که ما از وضعیتش در آن مدرسه سال ۶۲ در ۱۸ سالگیاش میدانیم. نزدیک یعنی در یک سال بیشتر از یک ماه، ۴۰، ۵۰ روزش در حدی مریضه که احتیاج به مثلاً مراقبت پزشکی پیدا کرده.
این چیزی که ما الان میدانیم این است که از ۱۲ سالگی مشکلات سردرد و مشکلات بینایی و اینها را داشته که این اصلاً بیناییاش که در تمام زندگیاش مشکل اساسی بوده. از یک جایی به بعد انشا میکرده مینوشته یعنی امکان نوشتن هم به آن صورت نداشته، خیلی کم میتونسته بخونه، بنویسه. از این سال به طور مرتب تا یک سالهایی آهنگسازی میکرده.
یعنی از سن الان سال ۵۶، ۱۲ سالگی مثلاً دو تا سونات در همین دوره نوشته که اسم یکیشون جالبه، اسمش هست تراژدی برای پیانو با چهار دست. یعنی قطعههایی مینویسن که دو نفری باید اجرا بشود. موضوع این است که تراژدیه، بچه ۱۲ ساله حس تراژیک دارد به هر حال.
اینقدر احتمالاً این مشکلات بیماری و اینها داشته که حالا شاید از این نظر هم بامزه است که اولین کاری هم که تو زندگیاش به طور مشخص منتشر میکند درباره تراژدی، درباره تراژدی نه اینکه خودش یک تراژدی باشه. باز دوباره سال ۱۳ سالگیاش که سال ۱۸۵۷ میشود چیز وجود داره، یک مجموعه آثار موسیقی که ازش باقی مانده و احتمالاً تو این چیزهایی که اجرا شده هم هست.
یک قطعه بگذارید من بخوانم که مربوط به ۱۳ سالگیاش میشود با نقل از خواهرش تو همین کتاب فرونسل آمده. میگوید که خواهرش یک جایی اینها چیزهایی که من میگویم مال این دوره است. یکی از پیندر دوست دوران کودکی نیچه چیزهایی نقل کرده و یکی هم خواهرش. به نظر من بد نیست که اینها را متنهای کوتاهی که نوشتن را بخونیم.
دوست پیندر
میگوید که دوستش پیندر میگوید که وقتی که نیچه کوچک بود به بازیهایی میپرداخت که شخصاً ابداع کرده بود. پیندر دوست دوران ابتدایی و راهنمایی مثلاً نیچه است. بعداً که نیچه میرود در آن مدرسه معروف فورتا دیگر پیندر آنجا نیست و مدتی با همدیگر ارتباط دارند و بعداً هم ارتباطشون قطع میشود.
حالا جلوتر در مورد اینکه چه جور ارتباطی با همدیگر دارند هم یک نکاتی میگویم. نوشته وقتی نیچه کوچک بود به بازیهایی میپرداخت که شخصاً ابداع کرده بود و این نشانی از یک ذهن حساس و مستقل و پرتکاپو بود.
در مورد سایر بازیها هم معمولاً آن رهبری را به عهده داشت و هر بار راههای تازهای برای هر بازی پیدا میکرد. یا باز در خاطراتش نوشته که از زمانی که کودکی بیش نبود، تنهایی را دوست داشت، دوست داشت تنها باشد و خیالپردازی کند. میتوان گفت که از مردم گریزان بود و طبیعت و زیبایی عمیق آن را دوستتر داشت.
خواهرش در همین سال ۵۷ یک نکتهای نوشته که تو تعطیلات ایدهپاک بعد از این گزارش رضایتبخشی از مدرسه برای هر دو رسیده، خواهرشو میگوید که خواهرش میگوید وقتی که من و فریتس، فریتس یعنی همان خلاصه فریدریش، وقتی که فریتس و من تنها شدیم از من پرسید آیا این عجیب نیست که ما چنین شاگردان خوبی هستیم و چیزهایی میدانیم که بچههای دیگر هیچ اطلاعی از آنها ندارند؟
حس متفاوت بودن
این خیلی حس نیچهای دارد. این عبارتی که خواهرش، این حس متفاوت بودن نسبت به دیگران و از سن ۱۳ سالگی اگر این خاطرات درست باشند در ذهن نیچه وجود دارد.
شعر و مدرسه فورتا
۱۴ سالگی میگویند که نزدیک ۵۰ قطعه شعر که اشعار مثلاً بیشتر در وصف طبیعت بودن بوده گفته و سالیه که خونهشون را عوض کردن به آن خونهای رفتن که تا آخر عمر مادره در آن زندگی میکند و نکته مهم خیلی مهم سال ۵۸، ۱۴ سالگیاش این است که بورس تحصیلی به دست آورده که که در مدرسه خیلی خیلی معتبر که اگر من بخواهم حس بهتان بدهم مثل مدرسه تیزهوشان یک چنین جایی شروع به تحصیل کرده.
یک مدرسه خیلی معروف با اساتید خیلی برجسته به عنوان یک مدرسه که تو کل آلمان شهرت داره، تو پروس مثلاً آن دوره شهرت دارد و طوری هم نیست که مثلاً کسی که واردش میتواند واردش میشود حتماً تمام بکند.
یعنی اینطوری که مثلاً رکوردی که وجود دارد این است که مثلاً همزمان با نیچه ۴۰ نفر وارد مدرسه شدن که ۲۵ نفر فارغالتحصیل شدن، ۱۵ نصفشون تقریباً وسط راه نتونستن ادامه بدن.
سختگیری را زیاد دارند در عین حال خیلی خیلی مدرسه از نظر آموزشی قویه که نیچه تونسته با یک بورس تحصیلی واردش بشود و به موقع هم فارغالتحصیل شده. یعنی سال فارغالتحصیلی نیچه سال ۶۴ که ۶ سال تو این مدرسه دوره متوسطه مثلاً درس خوانده و با وضعیتی که من میگویم فارغالتحصیل شده که تقریباً تو همه درسهاش عالی بوده.
با وجود اینکه این مدرسه حدود یک ساعت پیاده مثلاً تا خانه مدرسه یک کلیسای قدیمی مثلاً چند صد ساله است که بیرون شهر نامبورگ نامبورگ قرار داشته و به هر حال رفت و آمد روزانه چیز نبوده، ممکن نبوده، شبانهروزی بوده و نیچه مثلاً اینجوری که در یکی از این زندگینامهها نوشتن یک ساعت پیاده تا خانه نیچه راهه ولی کلاً اینجوری است که در طول سال چند بار مثلاً یکشنبهها آخر هفتهها و کریسمس و اعیاد میآید خونهاش.
یعنی کاملاً مثل آدمی که دیگر تو شبانهروزی دارد زندگی میکند و آن کتابی که الان تو زبان فارسی هم ترجمه شده نامههای نیچه به مادرش یک بخشیش مربوط به نامههایی که از در همین مدرسه نوشته که نامههای بامزهای هم هستند.
نامههای مهمی نیستند غالباً. خیلی نکات جالبی نیست. مثلاً یک سری گزارشها میدهد یا معمولاً اینجوری که یک چیزهایی از مادرش خوراکی و پوشاکی و اینها میخواهد. خب مدرسه کاملاً مذهبیه. شاید گفتم تیزهوشان. اصلاً اگر بگویم مدرسه علوی یا مفید شاید بهتر باشه برای اینکه حس پیدا بکنید که چجوریه.
مدرسه خیلی خوب مذهبی دیگر که صبح مثلاً ساعت ۵ صبح پاشن بروند عبادت بکنند بعد نمیدانم ۶ صبح سر وقت بیان صبحانه بخورن بروند شروع بکنند اول یک خورده مثلاً چیزهای مذهبی بخونن بعد لاتین و یونانی و مثل کلیسای سنتی داشته در تعلیم و تربیت دیگر. فقط انجیل یاد نمیدادن که کلی یونانی یاد میدادن، لاتین یاد میدادن.
اصلاً زبان مذهبی مثل لاتین در واقع مثل عربی برای چیز ماست دیگر. حالا شما انتظار دارید یک مدرسه مذهبی در ایران خب به بچهها قرآن یاد بدن بنابراین عربی بیشتری یاد بدن. آنها هم دقیقاً یک مدرسهای دارند که در عین حال ولی مدرسه قویه. یعنی اگر یونانی یاد میدهند خیلی حسابی یاد میدهند.
آدمهای معتبری دارند و ادبیات یونان را مثلاً خوب تدریس میکنند و کلی مدرسهای که فارغالتحصیلهای مهم داشته در عین حال به هر حال یک فضای این شکلی در مدرسه حاکمه. مثلاً یک جایی نوشته بود که ساعت ۹ شب خاموشی میزدن. سربازخونه است یعنی سر ساعت ۹ شب در را بسته میشده، بچهها باید میخوابیدن ۵ صبح هم باید پا میشدن.
خب بگذارید سال ۵۸ اولین نوشته رسمی نیچه که من مثلاً تو مجموعه آثارش یک جایی نوشته بود مربوط به این سال میشود. یک یک قطعهای نوشته تحت عنوان زندگی از زندگی من اگر بخواهیم ترجمه تحتاللفظی بکنیم و یک مطلبی هم نوشته تحت عنوان درباره موسیقی. یک قسمتی یک کوتاهی که خیلی جالب است در این کتاب ایبوفرن.
من این دو تا را ندارم یعنی متن اصلی را پیدا نکردم ولی خب اینجا کتابی که میشود در آن پیدا کرد و منتشر شده را در مراجع همین کتاب فرانسل میشود دید. یک قسمتیشو اینجا ترجمه کرده که بامزه است من به نظرم. ببینم، صفحهاش را یادداشت نکردم، حالا پیدا میکنم. سال ۵۸، بنابراین ۱۴ ساله است، دارد درباره زندگی خودش مینویسه.
مثلاً دارد درباره این تیکه، قطعهای که اینجا ترجمه شده، نقل کرده فرانسه و ترجمه شده، در مورد اشعار ۱۰ سالگیاش دارد گزارش میدهد. من یک خورده طولانیه، همهاش را نمیخونم ولی فکر میکنم جالب است. میگوید در این زمان بود که من نخستین اشعارم را سرودم. همه کس معمولاً در اشعار نخستین خود کموبیش مناظر طبیعی را شرح میدادند.
خود من هم از هر چیز، هر قلب جوانی تحت تأثیر این تصاویر و مناظر، این ۱۴ ساله است و یک جوری مینویسه آدم فکر میکند که ۸۰ سالش را دارد درباره خاطرات دوره جوانی خودش میگوید. هر قلب جوانی تحت تأثیر این تصاویر و مناظر قرار میگیرد و دوست دارد که این تأثیرات را به نظم بیان کند.
بعد میگوید که درباره چه چیزهایی شعر گفته. میگوید هنوز هم به سختی میتوانم تصور کنم که چطور کسی قادر است از شاعری تقلید کند. من اشعارم را همانگونه که روحم به من دیکته میکرد مینوشتم. طبعاً سطور ضعیفی در میان این اشعار وجود داشت و قسمتهایی هم این اشعار با زبان ناهموار و ناموزون سروده شده بود.
ولی این مرحله نخستین را به مرحله بعدی که بهش شرح آن خواهم پرداخت ترجیح میدهم. میگوید همیشه هوس داشتم کتاب کوچکی بنویسم و بعد خودم خواننده آن باشم. این خودخواهی کوچک و بیاهمیت هنوز هم وجود دارد. ولی در آن زمانها من فقط نقشه میکشیدم و هرگز این نقشهها را عملی نمیکردم.
کلاً لحن جالبیه دیگر از یک بچه ۱۴ ساله که دارد یک جوری از خودش مثلاً انتقاد میکند. حالا من امیدوارم اگر این کتاب در دسترستون باشه کل این قطعه را بخوانید. برای این اولین متن رسمیایه که نیچه نوشته، به غیر از حالا یک سری اشعار پراکنده که موجوده و آن قطعه درباره موسیقیاش هم همینطور.
فکر میکنم خیلی مهم است که به هر حال تو ۱۴ سالگی آنقدر موسیقی برایش مهم است که درباره موسیقی مینویسه به غیر از اینکه موسیقی خودش میسازه و فکر میکنم که در این نکته مهم است که تو دوران نوجوانی شاید بیشتر از هر چیزی، یعنی موسیقی برای نیچه جدیه، حالت تفریحی نداره، میتواند موسیقیدان بشود و اینکه هر سال بهطور مداوم یک سری آثار موسیقی به وجود آورده نشان میدهد که چقدر تو زندگیاش حالت عمدهای داشته.
و بنابراین جالب میشود که دقیقاً تو یک سالی تصمیم میگیرد دیگر موسیقی را ادامه نده. مثل اینکه بالاخره در انواع استعدادهایی که داشته، یک جایی موسیقی حذف میشود. هرچند تا آخر عمرش تو زندگیاش موسیقی مهمه، ولی این حس اینکه شاید آهنگساز بشود را به هر حال یک روزی از دست میدهد.
که احتمالاً بیارتباط نیست با آشناییاش با آثار واگنر. یعنی یک نبوغی مثلاً تو کار، من خیلی وقتا آدمهایی دیدم که یک کاری را کنار میذارن وقتی با یک نفری از نزدیک آشنا میشوند که خیلی تو آن زمینه نبوغ دارد و میفهمند که اونقدرها که فکر میکنند با استعداد نیستند.
من یک بار در یک جلسهای که یادم نیست دقیقاً چه بود، به این اشاره کردم که آشنایی من با یک نفر که خیلی خوب سیاست میفهمید، تقریباً باعث شد که کلاً سیاست را به عنوان یک چیزی که خوب میفهمم و در حد بفهمم که خوب نمیفهمم.
شما شاید وقتی مطالعه میکنید خیلی اینجوری نیست ولی واقعاً آدمهایی که تو یک زمینه خیلی خوب اطلاعات دارند و استعداد دارن، این تأثیر را به هر حال را اطرافیان میذارن دیگر.
من نمیدانم نیچه خیلی چیزی نخوندم که چه شد که موسیقی تو زندگیاش، کار موسیقی کردن از حالت جدی خارج شد و فقط گوش میکرد موسیقی و علاقهمند، علاقهاش را به موسیقی داشت که هرچند که از یک جایی اصلاً رابطه نیچه و موسیقی هم یک خورده پیچیده است.
یعنی خیلی تو یک سالهایی، سالهای اواخر کارش، بر علیه موسیقی هم نوشته. موسیقی اصلاً چیز مثلاً جالبی نیست. شعر مثلاً جالبتر و این حرفها. و به هر حال تو این دوران همین مقاله درباره موسیقیاش نشان میدهد که موسیقی برایش خیلی جدی.
پانزدهسالگی
تو ۱۵ سالگی یک نمایشی میخواسته بنویسه به اسم پرومتهوس که یکی از موجودات اساطیری یونانه که نیمهکاره مانده. من نمیدانم که چیزی از این نمایش در دسترس هست یا نه.
و تو همین ۱۵ سالگی پدربزرگ مادریاش که باهاش زندگی نمیکردن ولی آدم مهمی تو زندگی خانوادگیشون بوده از دنیا رفته. و از اینجا ما تقریباً از این سن ۱۵ سالگی گزارشهای خوبی داریم در مورد مطالعات نیچه که چه چیزهایی تو مدرسه میخونده، چه چیزهایی خودش خوانده.
من بعضیهاش که به نظرم مهم میرسد را میگویم. یعنی یادداشت کردم که به نظرم میرسد که دونستنش بد نیست. مثلاً تو سن ۱۵ سالگی یک مقدار خیلی زیادی طبعاً احتمالاً بر اثر کارهای مدرسهای کارهای یونانی خونده، نمایشهای یونانی را خوانده.
و روی این میخواهم تأکید بکنم. یکی از مهمترین نکات زندگی نیچه در دوره اول آثارش شاید تا آخر عمرش یک چیزی که ثابت مانده در دیدگاه نیچه احترام و ارزش فوقالعاده زیادی که نسبت به فرهنگ یونانی قائل.
واقعاً فکر کنم یکی از نیچه خیلی فراز و نشیب دارد احساس و افکارش ولی این یکی به شدت ثابته که همیشه یونانیها را حتی یک متنی یک جایی من ازش خواندم که صراحتاً میگوید که یونانیها به بالاترین حد مثلاً تمدن بشری رسیدن در آن دوران خودشان و همه دوران اروپای مثلاً غرب بعد از یونان را در مرحله نازلتری از فرهنگ یونانی میبیند.
و در مثلاً یک کتابی مثل زایش تراژدی به وضوح این ایده را دارد که چگونه میشود به آن عظمت مثلاً یونان برگشت و واگنر را مثلاً به این دلیل ستایش میکند که احساس میکند که میتواند ما را برگردونه به همان دوران باشکوه یونان یعنی غرب قبل از غلبه مسیحیت. در این سن ۱۵ سالگی فاست گوته را ظاهراً خوانده. گوته آدم بزرگیه.
شیلر خونده، شاعر بزرگ آلمانی تو آن دوران. اینها آدمهای مهم فرهنگ آلمان تو آن دوران هستند و لرد بایرون هم که مانفردش یک جایی ذکر شده که تو این سال خوانده که اثریه که کلاً را لرد بایرون آدم شاعر مهم انگلیسیه که در آن دوران مهم بوده که اوج یک چیز دیگر به اصطلاح هم شیلر هم بایرون دوران به اصطلاح ادبیات رمانتیک هست.
شانزدهسالگی و مطالعات مذهبی
سال ۶۰ باز تو سن ۱۶ سالگی کارهایی که نیچه انجام داده مثلاً یک کار بامزه این است که یک گروهی همراه با آن دو تا دوست دوران کودکیاش پیندر و کروگ یک گروهی به اسم ژرمانیا درست کردن که یک مثل یک کلوب فرهنگی سه نفره است. مثلاً برای نیچه طبعاً سمت نیچه را شما اینجوری باز تصور بکنید دیگر اینها سه تا دوست دوران مثلاً راهنماییان.
حالا نیچه رفته در دبیرستان خیلی معتبری تیزهوشان دارد درس میخونه، برمیگردد با آنها که حالا همبازی بود و با همدیگر کار میکردند یک جوری حالت سمت رهبری و آموزش و اینها دارد دیگر. مثلاً تکلیف کرده که خودش و آنها هر کدومشون هر ماه یک مقاله بنویسن، بیان بخونن و بعد دیگران در موردش بحث بشود.
مثلاً یک جور گروه فرهنگی نوجوانانهست که بعد از یک مدتی هم خب از بین میرود. من نمیخواهم خیلی چیز کنم وارد جزئیات بشوم ولی مثلاً اسناد و مدارک داریم که مثلاً تو سن ۱۶ سالگی نیچه چیز میخونه، کتابهای مذهبی همچنان دارد میخونه درباره زندگی مسیح.
۱۷ سالگی سال آها یک یک جایی بعدها یک یادداشتی از نیچه باقی مانده که یادداشت عجیبیه که من این را باید یک خورده جلوتر مینوشتم. اشتباهاً اینجا نوشتم که الان مثلاً ۱۶ ۱۶ ساله است. فکر میکنم یک جایی نوشته که در ۱۲ سالگی خداوند را با همه شکوهش به چشم دیدم.
مثلاً یعنی میخواهم این حالتهای مذهبی نیچه در آن خانواده در یک سالهایی تو نوجوانی باقیه تا سال ۶۰ هم ما مطمئنیم که این وضعیت در واقع برقرار بوده که همچنان مطالعات مذهبی میکرده و خب خیلی زود بعداً دیگر از این وضعیت خارج میشود و اعتقادشون به مسیحیت از دست میرود.
کشف هولدرلین
۱۷ سالگی شاید مهمترین چیزی که ما میدانیم در مورد نیچه این است که هولدرلین را کشف کرده. این خیلی ماجرای جالبیه. هولدرلین از یکی از بزرگترین شعرای قرن نوزدهم آلمان حساب میشود و مطلقاً به نظر میآید که قبل از نیچه هیچ آدمی هولدرلین را کشف نکرده.
یعنی ببینید این حالت اوریجینال بودن، استعداد واقعی که نیچه دارد و استقلالش به نظر من از این نکته خیلی اگر به من بگویید که آدمی آثار پیانو داره، نمایشنامه سعی کرده بنویسه، خیلی شاگرد زرنگا مثلاً روحیهشون اینجوری وقتی تشویق میشن، یک کارهایی میکنند.
ولی اینکه یک آدمی تو ۱۷ سالگی عاشق یک شاعری بشود که مطلقاً مورد توجه نیست در فضای فرهنگی، این نشان میدهد که به یک جا به یک پختگی و استقلالی رسیده که درک هنری دارد و به خودش این اعتماد را دارد.
مثلاً در یکی از این زندگینامههای نیچه به این نکته اشاره شده که برای چیزش برای تکلیف درسیش یک مقالهای درباره هولدرلین نوشته و معلمش معلمش نوشته که خوشش نیامده دیگر.
معلمش نوشته که توصیه من مثلاً به نویسنده مقاله این است که درباره آدمهای سالمتر که حرفهای واضحتری میزنند و حالا یک چیز دیگر که خوب یادداشت نکردم مقاله بنویسه.
یعنی نشان میدهد هولدرلین آدمی که دقیقاً در پایان عمرش به معنای واقعی کلمه دیوانه شده و فکر میکنم تو فضای فرهنگی آن موقع یک آدمی یک دانشآموزی رفته در مورد یک شاعر دیوانه که چرند و پرند مثلاً گفته، چون پیشرو بوده شعرش یک شعر نوع خیلی پیشرویی که تو آن زمان درک نمیشده و نیچه به شدت یعنی اینجوری نیست همینجوری فکر کنید که علاقهمنده.
۱۷ سالگی نیچه در همین کتاب فرانسس میگوید متنی که نیچه درباره هولدرلین نوشته نقل شده که چقدر هیجانزدهست از اینکه این آدم را کشف کرده.
من نمیخونم دیگر فکر میکنم اگر کسی بخواهد میتواند رجوع بکند. تو یکی از اصلاً یک چیز نوشته، یک متنی نوشته در معرفی هولدرلین تو سن ۱۷ سالگی. اینجوری نیست که این یک قطعه از یک نامه باشه.
متنی که چاپ هم نکرده ولی در مجموعه آثارش به هر حال وجود دارد. به نظر میآید تو این سن و سال هگل خونده، با کانت آشنا بوده و پنج تا زبان میدونسته تو ۱۷ سالگی.
مثلاً به نظر میآید اینطوری که تو این چیزها نقل شده دانته را به زبان ایتالیایی خوانده تو این سن، یک سری کارهای فرانسوی خونده، لاتین و یونانی که قطعاً میدانیم خیلی خوب بلد بوده، حتی عبری بلد بوده و مثلاً یک جایی نقل شده که چیزو کتاب تورات را کتاب پیدایش را تو این سن به زبان اصلی به عبری خوند.
الان تو به یک شاعر موقعی نیست از این جهت باشه که حسهای مشترک صددرصد، صددرصد. شما اگر متن را بخوانید میفهمید که کاملاً اینجوری است. یعنی اصلاً اینجور همزادپنداری با هولدرلین دارد.
کاملاً حس مشترک دارد و الان اگر شما در مورد هولدرلین بخواهید مطالعه بکنید به نظر میرسد که مهمترین آدمی که هولدرلین را تبدیل به هولدرلین کرده که الان یکی از مهمترین شعرای مثلاً تاریخ ادبیات آلمانه، هایدگره.
هایدگر اصلاً دیگر چیز دیگر کتاب دارد در مورد هولدرلین مثلاً هرچه بخواهید تفسیر کرده اشعار هولدرلین را و هولدرلین را به یک مقامی رسونده که الان دارد. ولی به نظر میآید هایدگر تحت تأثیر نیچه با هولدرلین آشنا شده.
یعنی نیچه به هر حال در معرفی هولدرلین همین حالا متنی که ۱۷ سالگی نوشته و کشف هولدرلین مهم بوده. نیچه آدمیه که حداقل روی یک عدهای از معاصرین خودش قطعاً تأثیر گذاشته. دوستان معتبری داشته که باهاشون در مورد هولدرلین حرف زده.
یعنی شروع شناختن هولدرلین به هر حال این بوده که نیچه هولدرلین را کشف کرده و قطعاً وقتی شما یک شاعر را در این حد دوست دارید یعنی اینکه حسهای مشترک دارید دیگر.
هولدرلین را میفهمه، زبانش را درک میکند و من بیشتر از همه به این نکته اشاره کردم به دلیل اینکه شما این حسی که نیچه بچه درسخونه که تابع محیط مثلاً علمی خودشه از این سن دیگر وجود ندارد.
یعنی کاملاً از ۱۶ سالگی به بعد به نظر میآید آدم اوریجینالیه، استقلال فکری دارد و این مهم است دیگر به هر حال در فهمیدن یک فیلسوف که تا این حد زود در واقع به یک حالت پختگی و استقلال رسید. باز دوباره من یک گزارشهایی نوشتم از نامههای خودش که دیگر جزئیاتش را نمیخونم از وضعیت بد جسمانیاش که مثلاً یک جایی نوشته دیگر از این سردردها خسته شدم.
اینها بهتر نمیشن هر وقت هم که یک خورده خوب میشوند دوباره برمیگردن. ولی ما با یک آدمی سروکار داریم که این مهم است. شما با یک آدمی سروکار دارید که از سن ۱۲ سالگی مشکلات جسمانی مزمن دارد دیگر یعنی روز به روز وضعیت چشمش دارد بدتر میشه، سردردهای مزمن دارد که خوب نمیشن و حالا بعداً که مشکلات جسمانی بدتر هم پیدا میشود.
تو همین سال یک چیز نوشته، یک قطعه برای پیانو نوشته تحت عنوان درد مایه اساسی طبیعت است. من اینها را دارم میگویم برای اینکه بعداً این تأثیر قاطعی که شوپنهاور روی نیچه گذاشتن دقیقاً مثل همین حالتی که شما میگویید که علاقه به یک شاعر نتیجه هم احساس بودنه، آدمی که دارد درد میکشه فلسفه شوپنهاور برایش چیزه، برایش یک جور طبیعی و بیان احساس خودش نسبت به زندگی.
در این قطعه مربوط به ۱۷ سالگی نیچه میشود. من راستش پنهان نمیکنم که انگیزم از گفتن بعضی از این جزئیات این است که شما را به نیچه علاقهمند کنم. آدم وقتی یک آدم را میشناسه، درد و رنج زندگیش را میدونه، مسائل خانوادگیش را میدونه، آشنا که میشود به هر حال یک جوری حس خوبی.
چون فکر نمیکنم خیلی موفق بشوم به افکار نیچه شما را علاقهمند بکنم. حداقل به عنوان یک آدمیزاد آدم خوب است که علاقه داشته باشه که یک خورده بعداً کنجکاو بشوید نسبت به وضعیت افکارش. این سن اگر اشتباه نکنم، من یک خورده مطمئن نیستم چون یادداشتها را از روی چند تا متن برداشتم، سال ۶۱ بله.
سال ۶۱ سالیه که دویسن دوست دوستی که سالهای سال هم با نیچه دوست موند و نامههایی که نیچه بهش نوشته، نامههای با ارزشی هستن، در یک مجموعه خاطراتی که در مورد نیچه دارد این را نقل کرده که دوشنبه عید پاک ۱۸۶۱ یعنی ۱۷ سالگی نیچه که یک چنین آدمی شده، سالیه که نیچه به اصطلاح آن مراسم مذهبی چیز را انجام داده، تثبیت ایمان را انجام داده.
که ما یک مثلاً چیزی داریم، مراسم تکلیف داریم و اینا، مسیحیها یک تو سن نوجوانی به هر حال یک مراسمی را انجام میدهند که اینجا تو این کتاب فرانتسسل یک شرحی از همین خاطرات دویسن آمده که نوشته چون مؤمنان دو به محراب وارد شدند، یعنی دارد میگوید که من و نیچه دو تایی وارد محراب شدند تا برای اجرای مراسم مذهبی زانو بزنند.
نیچه به من نزدیکترین دوستان در کنار هم به زانو درآمدیم. من به خوبی آن حالت مقدس و انزواجویانه هفتههای قبل از تثبیت ایمان را به خاطر دارم. ما کاملاً آماده بودیم که از زندگی دنیوی جدا شویم و به مسیح بپیوندیم و تمام افکار و اعمال ما از آرامشی آنجهانی میدرخشید.
چقدر این قطعه توصیف درستی از حالت مشترک نیچه و دویسنه، یک خورده شکبرانگیزه. برای این قطعاً حالت دویسن هست و فکر میکند نیچه هم همینجوریه، دروغ که نمیگوید. ولی یک ذره من شک دارم که این مقدار تمام افکار و اعمال ما از آرامشی آنجهانی میدرخشید درست باشه.
همان سال و ایامی که هولدرلین را کشف کرده و دارد سعی میکند معرفیش بکند. خب سال ۶۲، ۱۸ سالگی، هنوز تو همان مدرسه دارد درس میخونه تا ۲۰ سالگی و به شدت چیز است دیگر یعنی شما از همان سال ورودش به این مدرسه یک آدم که سال به اندازه چند سال دارد بزرگ میشود را آدم واقعاً میبیند.
نیچه قطعاً یک آدمی بوده که خیلی سریعتر از آن که باید رشد کرده. یک متن معروفی وجود دارد که تو خیلی از زندگینامههای نیچه این را نقل میکنند.
استادی بازل
نیچه شهرت دارد که در ۲۵ سالگی استاد دانشگاه بازل شده و حداقل در آن زمان جوانترین موجودی بوده که استاد دانشگاه بازل شده و در ظرف یک سال هم که از بالاترین مقام، یعنی که فول پروفسور شده باشه، یعنی اینقدر رشدش در دانشگاه سریع بوده.
یک متنی وجود دارد که آن استاد معروف نیچه ریکامندیشن برایش نوشته. بگذارید حالا من قبل از اینکه به آنجا به حرف رشد سریعش شد، بد نیست که این بخش را بخوانم برایتان. یک بخشیش در همین کتاب فرانت سلف فکر میکنم ترجمهاش آمده.
نگیم من نمیدانم. کتاب یاسپرس فکر میکنم ترجمهاش هست. اگر نه، انگلیسیاش را یک جایی دارم، میتوانم همینجوری آنلاین بگویم که چه نوشتن در موردش. حالا خیلی هم چیز نکتهاش این است که این دارم ترجمه آقای سیاوش جمادی که این کتاب یاسپرس را ترجمه کرده، کتاب نیچه یاسپرس. میگوید که متجاوز از ۳۹ سال است که ارواح جوان متعددی زیر نظر من پرورش یافتند.
توصیه ریچل و دکترا
این را ریچل دارد میگوید که یکی از معتبرترین زبانشناسهای آن زمان آلمان. طی این مدت هرگز مرد جوانی را سراغ ندارم که مثل این نیچه با چنین سرعت و در چنین سن کمی به پختگی رسیده باشد.
من پیشبینی میکنم که اگر او عمر درازی داشته باشد، و از خداوند میخواهم، این تو پرانتزه، و از خداوند میخواهم که به او عمر درازی عطا کند، سرانجام در ردیف شامخترین محققان آلمانی زبانشناس تاریخی، فیلولوژی قرار میگیرد. این رشته دانشگاهیه که نیچه درس خوانده و بعداً هم استاد دانشگاه شده و بعداً هم ولش کرد.
هماکنون ۲۴ ساله است، جسماً و روحاً نیرومند، اینها را دروغ گفته دیگر یا نمیدونسته. جسماً را ما میدانیم که اینجوری نبوده. جسماً و روحاً نیرومند، ستبر، تندرست و شجاع است. او در اینجا در لایپزیگ برای کل دنیای زبانشناسان جوان بتی به شمار میآید. خواهید گفت که من انگار در وصف اعجوبهای مینویسم.
بله، او به راستی نیز اعجوبهای است و در عین حال نرمخو و فروتن. این هم دروغه. او آنچه را در ذهن دارد به انجام خواهد رساند. خیلی چیز دیگه، ببین ریکامندیشن ریچل آنقدر قوی بوده که هنوز نیچه دکتراشو نگرفته، دانشگاه بازل به عنوان استاد دانشگاه این را استخدام کرده.
یعنی اصلاً کلاً ببینید این وضعیت غیرعادی نیچه از همین متنی که خواندم مشخصه دیگه، که به عنوان یک نابغه در همین دانشگاه لایپزیگ که بعداً درس میخونده باهاش برخورد میکردند.
که مثلاً وقتی یک موقعیتی پیش آمد که دانشگاه بازل احتیاج به استاد فیلولوژی پیدا کرد، ریچل از نفوذش استفاده کرده، این را ریکامندیشن بهش داده و دانشگاه لایپزیگ هم بدون اینکه این تز دکتراشو بنویسه و دفاع بکنه، دکتراشو بهش داده.
و اینکه مقالههایی که حالا اینکه فکر چیز نیست، یعنی اینقدر مقالههای خوب منتشر کرده تا آن زمان که مثل همین ایران دیگه، شما دیدید گاهی اوقات مثلاً اگر یک نفر خیلی مقالههای خوب منتشر بکنه، دیگر حالا انتظار نمیره که یک متن، همان مقالهها را میگویند به هم بچسبون بیا مثلاً یک جلسه فرمالیته.
آنجا حالا دیگر این فرمالیتهها وجود نداشته. دانشگاه تشخیص داده که این مقالهها در حد یک تز دکترا هست و بهش دکتراشو رسماً دادن و رفته اینکه تز دکترا نیچه ننوشته، این یک جوری حالت چیز داره، یعنی ابهامش این است که ما انتظارمون این است که مثلاً حالا حتماً باید یک چیزی تحت عنوان تز دکترا بنویسه.
تعداد خوبی مقاله نوشته تو سن پایین و در مجلات معتبر آن زمان چاپ شده و نتیجهاش این است که در حد دکترا، یعنی همونا را به عنوان تز دکترا ازش قبول کردن، نه اینکه تز دکترا ندارد. پارتیبازی شده مثلاً بدون تز دکترا کارشو ادامه داده.
به هر حال نیچه از همه این چیزهایی که من دارم میگم، میل دارم که این حس در ذهن شما به وجود بیاید که یک جور از این آدمهایی که تو سن پایین نبوغشون در واقع شکوفا میشود. یعنی از سن ۱۰ سالگی آهنگ نوشته و تو سن مثلاً ۲۵ سالگی با یک چنین وضعیتی استاد درجه یک یک دانشگاه خیلی معتبر اروپا شد، تو سوئیس.
اصلاً در خود آن کشور هم نیست، برای رفته در بازل و آنجا استاد دانشگاه شد. باز از اتفاقات سال ۸ سال ۶۲ که ۱۸ ساله است، هنوز تو همان مدرسه فورتا دارد درس میخونه، یک تعداد خیلی زیاد قطعه موسیقی تألیف کرده.
مقالات نوجوانی
یک تعداد متن، مقاله نوشته، یک مقاله سیاسی نوشته درباره ناپلئون سوم. ظاهراً ماجرا این است که کتاب زندگینامه ناپلئون سوم استندال را خوانده و یک مقالهای نوشته که من این مقاله را ندیدم. اسم مقاله هست ناپلئون سوم به عنوان رئیسجمهور.
یک مقالهای نوشته به اسم Faith and History. کلاً تو این سال مطالعات تاریخی و فلسفی داشته به غیر از مطالعات آکادمیکش و به نظر از چیزهایی که نوشتم به نظر میآید که به تاریخ و سیاست یک علاقهای پیدا کرده.
و یک مقالهای که احتمالاً فلسفیه و اینها من نخوندم. Free will and fate. من ترجمه انگلیسیشو میگویم. اراده آزاد و سرنوشت. یک جایی نوشته شده که یک نوول را هم شروع کرده به نوشتن. فکر میکنم چاپ نشد یعنی تمومش نکرده. ولی نکته مهم این است که راوی نوول، راوی این داستان دقیقاً یک آدمیه که به شدت بدبین و نیهیلیسته.
بنابراین شما من فکر میکنم از این نظر مهم است که ممکن است شما در هنوز آثار مقالاتی که مینویسید این را نشود دید ولی اینکه این روحیه به اصطلاح بدبینی و نیهیلیسمی که بعداً در شوپنهاور ارضاش میکند و یک جورهایی هم نسبت به مسائل دینی کمکم دورش میکند از مسائل دینی در همین سن ۱۸ سالگی در این داستان وجود دارد.
سال تو ۱۹ سالگی یک مقاله لاتین نوشته به زبان لاتین درباره که این مقاله جالب است دیگر. در ۱۹ سالگیشه، در مدرسه است به عنوان تکلیف مدرسه دارد مینویسه و این در زندگی نیچه بعداً تبدیل به یک ماجرایی میشود. یعنی اصلاً همین مقاله مقاله اولین بار بعداً بس پیدا میکنه، ریچلو تحت تأثیر قرار میدهد و چاپ میشود.
مثلاً فکر کنم اولین مقاله رسمی که در ژورنالی چاپ میکند که به هر حال در ابتدا این مقاله مدرسهایه که مثلاً احتمالاً برای یک درس مثلاً لاتین نوشته. یک مقالهایه به زبان لاتین درباره یک شاعر مرثیهسرای معروف مثلاً شش شش قرن قبل از میلاد مسیح به اسم تئوگنیس مگارا. تئوگنیس مثلاً از مگارا.
این اسمهای یونانی معمولاً اینجوری است دیگر. به هر حال این فعالیتی که تو این سن انجام داده و مجموع چیزهایی که خوانده به نظر میآید اینها قطعیه که کتاب شهریار ماکیاول را خوانده. همین فضای ذهنیش هم میبینید یک خورده سیاسیه. کتاب امیل روسو را خوانده. تا آخر عمر به طور قطع همیشه دشمن روسو بوده. فکر کنم از همینجا شروع شد.
از این کتاب امیل کتابیه که روسو نوشته مثلاً یک کتاب مدرن برای تعلیم و تربیت مدرن. و باز آها بگذارید اینجا یک ماجرای خاص در زندگی نیچه که باز قطعاً میدانیم که اتفاق افتاده و از این نظر مهم است به نظر من که شما فکر کنید که دانشآموز مدرسه مفیده و یک شب با یکی از دوستاش رفته بیرون، اینجوری که ثبت شده چهار لیوان آبجو خورده و مست برگشته مدرسه و تنبیه شده.
بنابراین من این به نظرم مهم است بعداً اهمیتش را میگویم. به هر حال ببینید این حس دیگر استاندارد نبودن، شورشی بودن نسبت به جایی که حتی دارد درس میخونه، یک سال قبل از فارغالتحصیلیش فعالیتهای درخشان علمی دارد انجام میدهد و در عین حال به نظر میرسد از آن تعلیمات مذهبی و سختگیریهایی که آنجا هستم دیگر پیروی نمیکند.
ورود به دانشگاه بن
سال ۶۴ سال فارغالتحصیلیش از آن مدرسه است که بعداً میرود وارد دانشگاه بن میشود. یک گزارشهای دقیق خوبی وجود دارد از وضعیت نیچه در مدرسه موقع فارغالتحصیلی که من برای من این گزارشها از این نظر مهم است که گزارشهای دقیقی وجود دارد که معلما نوشتن موقع فارغالتحصیلی. زبان آلمانی در حد اکسلنت مثلاً زبان یونانی بینظیره، ریاضیات افتضاحه.
یک متنی هست که در همین اینترنت من دیدم که معلمش نوشته درباره وضعیت ریاضیش که یک جورهایی دیگر این را ندیده گرفتن. یعنی اینقدر همه نمرهها خوب است که اینکه ریاضی بلد نیست و هیچ تلاشی هم نمیکند ریاضی یاد بگیره، این یک خورده شما از اینجا اینکه یک چنین آدمی انتظار آدمی داشته باشید، یک آدمی باشه که خیلی اهل استدلال منطقی باشه.
واقعاً بعداً من سعی میکنم این را شما در آثار نیچه ببینید دیگر. نیچه بیشتر مثل یک هنرمندیه که حالا دارد کار فلسفی میکند. یعنی احساسات عمیقی داره، شأن خاصی برای هنر قائله و هیچوقت اینطوری نیست که حداقل نسبت به ریاضیات، هرچند که نسبت به علوم دقیقه مثل شیمی و زیستشناسی و اینها کاملاً احساس مثبتی دارد.
یک یک کتابی در این سال به نظر میآید که حالا من بعضی از اینها خب مبهمه دیگر یعنی ما خیلی دقیق مثلاً چه جوری میگویند که این کتابو تو این سن خونده؟ تو یادداشتهاش اولین بار به این کتاب اشاره کرده. گاهی قطعاً در یادداشت طوری گفته که دارد میخونه و معلوم است که همان سال خوانده.
یک کتاب مهمی را تو این سال خوانده که اسمش هست حیات مسیح از یک آدمی به اسم اشتراوس که از این نظر مهم است که این کتاب کتابیه که نیچه را رسماً نسبت به مسائل مذهبی خود به تردید انداخته و مهمش این است که بعداً نیچه در پایان این دوره اول آثارش تو تأملات نابههنگام یک مقاله در مورد کتاب اشتراوس دارد.
بنابراین به هر حال اینکه کی خونده، در چه تأثیری روش روش گذاشته مهم است. وضعیت دانشگاهیش از همین سال وارد دانشگاه بن شده، قرار الهیات بخونه و بعد از یک ترم تغییر رشته داده به فیلولوژی. یعنی به زبانشناسی تاریخی که مثلاً کارش بررسی ادبیات یونان. خب ماجرا این است که تو بن فیلولوژی خیلی قویه.
مثلاً همان ریچل آنجا درس میدهد همراه با یک آدم دیگهای که اسمش هست یان، اوتو یان که اینها جزو رهبرهای مثلاً زبانشناسی آن موقع آلمان هستند و طبعاً خب یک آدمی مثل نیچه علاقه به ادبیات یونانی دارد. به نظر میآید دیگر خیلی به الهیات علاقه ندارد و آنجا هم که وضعیت ادبیات یونان خیلی خوبه، طبعاً تغییر رشته میدهد.
بعد ماجرایی که اتفاق افتاده این است که بین ریچل و یان یک اختلافاتی وجود داشت که نهایتاً باعث میشود که ریچل از دانشگاه بن برود لایپزیگ، نیچه هم میرود لایپزیگ. حالا اکثراً میگویند که نیچه قصد رفتن به لایپزیگ داشته، بعداً این اتفاق افتاده که آن هم آمده یا حالا احتمالاً شاید با همدیگر از قبل یعنی چون فهمیده که این میخواهد برود لایپزیگ رفته.
به هر حال این دو نفر یعنی یک استاد بزرگ با یک دانشجوی بزرگ راه میافتن از بن میروند لایپزیگ و از لحظه ورود ریچل در لایپزیگ، نیچه در حلقه خصوصی اطراف ریچل هست و دانشجوی مورد علاقهشه که تعجبآور نیست که بعداً آن ریکامندیشن فوقالعاده را برایش نوشته که به هر حال همه اعتبارشو انگار صرف این کرده که نیچه آن شغلو بتواند آنجا به دست بیاورد.
فقط من باز یک چیز احتمال خیلی زیاد هنوز نیچه در سال ۶۴ مطالعات مذهبی دارد. به نظر میآید یک کتابی از یک نویسنده مذهبی تحت عنوان رهایی مسیح از گناه را تو این سال خوانده. فکر میکنم آخرین سالیه که دیگر در زندگی نیچه یک چنین چیزهایی وجود دارد. آن هم حالا مطمئن نیستم که حتماً باشه.
مجدداً یک متنی تحت عنوان زندگی من نوشته در سال بیست بیستسالگی خودش که باز یک قطعهاش در کتاب فرانسل آمده. طولانیه من نمیخونم فقط بگذار این قطعهشو بخوانم. میگوید قسمت آخرین متنیه که اینجا ترجمه شده. زمانی که به فورتا همان مدرسه دوره دبیرستانش وارد شدم، دستم را در همه علوم و فنون آزموده بودم.
یعنی ورودش مثلاً در ۱۴ سالگیه و به همه آنان هم علاقهمند بودم به استثنای ریاضیات. این دانش زیاد عقلانی که خستهکننده میبود. به هر حال خوشبختانه اندکاندک از این آشفتگی نجات یافتم. میخواستم خودم را به اجبار محدود کنم تا بتوانم از نزدیک و عمیقاً با چند موضوع خاص آشنا شوم.
یک جایی نیچه یک نکتهای گفته، من یادم نیست که در همین قطعهست یا یک جای دیگه، که چرا رفته سراغ فیلولوژی؟ میگوید که فیلولوژی این خاصیت را دارد که آدمو دقیقبار میآورد.
یعنی شما یک زبانشناس وقتی مثلاً فرض کنید ادبیات یونان دارد میخونه، کلمه به کلمه میخونه، تفسیرهای دقیق میکند و نیچه یک جایی نوشته که احساس میکرده که خیلی مثل اینکه آن آدم در حال انفجاریه، از آن انضباطی که در رشته فیلولوژی و زبانشناسی وجود داشت خوشش میاومد که مثلاً یک جوری از این حالت مثلاً شاعرانه و اینکه نمیدانم ذهنش آزاد باشه و حالت الهام داشته باشه انگار این را رها بکنه، یاد بگیرد که دقیق بخونه، دقیق بنویسه و فکر میکنم که خب موفق نشد دیگر.
یعنی واقعاً بعد از یک مدتی تحصیلات درخشان تو فیلولوژی و تدریس درخشان در چند سال در دانشگاه بازل، بالاخره آن حالت هیجانی که نیچه داشت چیزش کرد، این را از فیلولوژی دور کرد.
خیلی بامزهست که یک سری نامهها وجود دارد از نیچه در اوج همان دورهای که آن recommendation دارد نوشته میشود که نشان میدهد کلاً از فیلولوژی بدش آمده.
بگذارید تو همین کتاب آخرین فصل، قسمت چیز این را یک چیز بامزهای از نیچه هست که در نامهای وقتی که معرفیش کردن به دانشگاه بازل آن چیزو به وجود آورده، یک عبارتی نوشته کرمهای فیلولوژیست با گونههای کیسهای پر و آویزان و چشمان ناپیدا و مخفی شده در سوراخ موشکور. این حسش نسبت به اساتید فیلولوژی و یک جایی میگوید که ما در واقع بازیچههای سرنوشت هستیم.
یک هفته قبل هم میخواستم به تو بنویسم و پیشنهاد کنم که ما دو نفر به دنبال شیمی برویم و زبانشناسی را با نوک پا به جایی که به آن تعلق دارد، تو پرانتز نوشته به آشغالدانی آباء و اجدادی پرتاب کنیم. ولی حالا شیطانی که سرنوشت نام دارد مرا با دانهای که مقام استادی همین فیلولوژیست دارد به دام میاندازد.
بعد این نویسنده نوشته که نیچه در مقابل این شیطان مقاومت نکرده. یعنی وقتی که ۲۴، ۵ سالشه بدش آمده دیگر از فیلولوژی. برایش تحملناپذیره و به نظر میآید به علوم طبیعی بیشتر علاقهمنده ولی نتونسته مقاومت بکند. مقام استادی دانشگاه بازل را با یک خوب و خیلی خوب رد میکند.
انجمن فرانکونیا
در سال ۶۴، ۲۰ سالگیش، تو همان سالی که در دانشگاه وارد شده، به یک انجمن اخوتی که آنجا وجود داشته که ما زیاد در ایران اصلاً اینجور چیز پدیدهها را نداشتیم ولی تو اروپا و آمریکا خیلی متداول بوده، به اسم فرانکونیا.
یک عکس جالبی هم از آن فرانکونیا که نیچه تو دوران جوانیاش عضوش بوده در اینترنت هست که اگر نگاه کنید در فضای یک چنین انجمنهایی شاید از تو همان عکس یک چیزی حس بکنید. وارد این شده، وارد این انجمن و بعد از یک سالم خارج شده، رفته لایپزیگ.
تو این کتاب یک نامهای نوشته به مادر و خواهرش در مورد عضویتش در فرانکونیا، میگوید میتوانم مجسم کنم که شما سرتان را تکان میدهید و اظهار تعجب میکنید و چون کاری که من کردم توجیه و بر همه هست، بنابراین ایرادی بر شما وارد نیست. اینکه عضو یک چنین جایی شده.
بد نیست بدانید شما طبعاً این تصور را دارید دیگه، خانوادهاش مذهبیان همچنان و این کمکم دارد تغییر شکل میدهد و مثلاً احتمالاً این فرانکونیا هیچجور حس مذهبی در آن وجود نداشته. بد نیست بدانید هفت نفر از فارغالتحصیلان شولفورتا، همان مدرسه، به فرانکونیا پیوستن. یعنی همه کسانی که در دانشگاه بن درس میخوانند به استثنای دو نفر و بعضیشان هم نیمسال چهارم تحصیل را میگذرانند.
دارد دفاع میکند که این خیلی جای نامعقولی نیست که من عضو شدم. من نام چند نفری را که شما میشناسید در اینجا مینویسم. مثلاً نوشته دویسن و بعد چند نفر دیگر و البته خود من. طبعاً من مجلسالرو به دقت مورد بررسی قرار دادم و با در نظر گرفتن طبیعت خودم این اقدام را مفید تشخیص دادم.
بیشتر ما زبانشناس هستیم و فیلولوژیست هستیم و همه ما موسیقی را دوست داریم. اتمسفر کلی فرانکونیا بسیار جالب است و من به اعضای قدیمتر به شدت علاقهمندم. خب سال ۲۱ سالگیش، سال تحصیلش در لایپزیگه که دیگر از اینجا به شدت موفقیتهای آکادمیک دارد.
و در عین حال مشکلات جسمانی دارد و تقریباً ما میدانیم که تو همین سال به دلیل یک ماجرایی هست که خاطرهای نقل شده باز قطعی بودنش مطمئناً زیر سؤاله. بعد از اینکه نیچه مرد خیلیها در موردش یک چیزهایی نوشتن.
ولی ماجرا این است که در یک مسافرتی که رفته از راهنمایی که باهاش بوده خواسته که این را ببره یک رستوران، طرف این را برده یک جایی که شبیه روسپیخانه بوده.
بیماری سفلیس
بالاخره به نظر میرسد که ما میدانیم که تو همین سالها مبتلا به سفلیس شده در اثر روابط اینفرمی که داشته. و تا آخر عمرش هم دیگر با اینکه میخواست ازدواج بکند ازدواج نکرده و هیچوقت هم این بیماریاش احتمالاً تو آن سالها خیلی قابل درمان نبود و همیشه در واقع آزارش داده دیگر.
کلاً این سالها، سالهای کار آکادمیک خیلی خوب است که اطراف ریچل مثلاً تو بیست سال بعد، تو بیست و دو سالگیاش به همان مقاله تئوگنیستش را در حلقه اطراف ریچل ارائه کرده و ریچل اینقدر هیجانزده شده که بهش پیشنهاد کرده که این را تبدیل به کتاب کند. مثلاً اینقدر به نظرش جالب رسیده. یک مقالهای درباره سوئیداس نوشته که باز یک چیزه، یکی از متفکرین یونانیه.
یک مقالهای نوشته فکر میکنم تو همین سال، نه تو سال بعدش، درباره سنت تفسیری ارسطویی که اینم، این اصلاً جایزه برده مثلاً. اینها مقالههایی هستند که در یک ژورنال معتبر زبانشناسی چاپ شدن. بعضیهاشون جوایز دانشگاهی بردن که به هر حال با کارهایی انجام داده که ریچل آنجوری در موردش مینویسه به عنوان یک اعجوبهای که میتواند آینده مثلاً رشته فیلولوژی را تغییر بده.
کشف شوپنهاور
فکر میکنم الان مطمئن نیستم ولی فکر میکنم همین سال، سالیه که برای اولین بار شوپنهاور را خوانده که کلاً زندگی سال ۶۵ ببخشید، یک سال قبلتر، یعنی تو اولین سالی که آمده در لایپزیگ به طور تصادفی، اونطوری که خودش تو یادداشتهاش مینویسه، در کتابفروشی کتاب جهان به عنوان اراده و قدرت کتاب معروف و اصلی در واقع شوپنهاور را دیده بدون اینکه خیلی از قبل بشناستش، برداشته آمده در خانه شروع کرده خواندن و دیگر شوپنهاوری شده.
این سالهای سال این شوپنهاوری بودن ادامه دارد. تو نامههاش معمولاً از شوپنهاور که صحبت میکنه، استاد میگوید. خیلی جاهای بامزه است که شوپنهاور من یا شوپنهاور ما به دوستهای صمیمیاش که مینویسه، مثل اینکه چیز دیگه، آدم عشقشه دیگه، شوپنهاور من اینجوری میگوید.
خیلی چیز دیگه، علاقه عمیقی به فلسفه شوپنهاور دارد. مخصوصاً من اگر دارم خیلی تأکید میکنم برای اینکه آن دوره اول کارهاش، مخصوصاً کتاب زایش تراژدی، بهشدت شوپنهاوریه. من هیچ چارهای ندارم به غیر از اینکه حداقل یک جلسه درباره شوپنهاور بگویم. من فکر میکنم اصلاً نمیشود آن کتاب را فهمید مگر اینکه بدونی که شوپنهاور عقایدش حدوداً چه بوده.
چه چیزی اینقدر برای نیچه جالبه؟ و یک چیز بامزه مثلاً در این سال و ایام، یک تو نوشتههاش یک مطالبی هست و بعداً یک نامی در تجدید چاپ کتاب زایش تراژدی یک نام آلترناتیوی برای اسم کتاب پیشنهاد کرده که مثلاً درباره بدبینی تو دوران باستانه.
این خیلی بامزهست که یک آدمی که خودش بدبینه و مرید یک آدمی مثل شوپنهاور میشود که آدم فیلسوف بدبینیه و در عین حال عاشق یونانه، اینها تو ذهنش اینجوری با همدیگر تلفیق میشود. یعنی یک جوری کلاً در زایش تراژدی شما این تفکر را میبینید که یونانیها چگونه بر بدبینی خودشان غلبه میکردند.
حالا ما فکر نمیکنم خیلی توافقی وجود داشته باشه که یونانیها آدمهایی بودن که مثلاً مشکل بدبینی و این چیزها داشتن. ولی طبیعی است دیگه، اگر من بهشدت دنیا را اینجوری نگاه کنم، انتظار دارم که اگر و خیلی برای یونانیها ارزش قائل باشم، احساسم این است که آنها هم باید اینجوری به دنیا نگاه کرده باشن، چون دنیا اینجوری است. دنیا مثلاً پر از درد و رنجه.
حالا یونانیها چه کار میکردند که از درد و رنج فارغ بشن؟ به هر حال این سالها، سالهای آشناییاش با شوپنهاوره که خیلی خیلی روش تأثیر گذاشته. حالا من، آیا یک کتابی سال ۶۶، یعنی ۲۲ سالگیاش خوانده از فریدریش لانگه به اسم کتاب تاریخ ماتریالیسم، مال اسم طولانی دارد. این ساز این کتاب فکر میکنم دیگر قاطعانه کلک مذهبی بودن را کنده.
یعنی در یادداشتهاش اینجوری است که خب هم آشناییش با شوپنهاور و هم بعد این کتاب دو تا در واقع یک جوری از نظر فکری کلاً نیچه را از مسیحیت بری کرده دیگر حالا به هر حال به نظر میرسد که خود این کتاب یک قسمتهاش در همین کتاب فرانس خوشبختانه من امروز داشتم میاومدم یک قطعهای را ترجمه کردم از یک جایی که در مورد همین کتاب نوشته نیچه بعد این کتاب را داشتم ورق میزدم دیدم تو این کتاب فرانس همان قطعه دقیقاً بود.
خب از یک جهت باعث خوشحالیه از یک جهت باعث ناراحتی که چرا یادم نبود و زحمت کشیدم ترجمهاش کردم. بگذارید از روی همین کتاب بخوانم. من لازم نمیبینم که در مورد تأثیری که کانت تو آن دوران کلاً داشته جلسه بگذارم. فکر کنم تو همین جلسهای که در مورد شوپنهاور صحبت میکنم در مورد تأثیر کانت میگویم.
ولی خب فیلسوف مسلط قرن نوزدهم آلمان کانته که همه یک جوری تحت تأثیرشن ولی اینکه حالا خیلی موافق نباشم باهاش به هر حال اثر خودش را گذاشته و هگل یک جوری معاصره. هگل آدم مهمی است که یک جورهایی معاصر نیچه است یعنی و طبعاً نیچه ضد هگله. برای خاطر اینکه شوپنهاوریه.
شوپنهاور یک آدمیه که هر بد و بیراهی که میشد به هگل به عنوان یک فیلسوفی که فیلسوف نیست و شیاد و اینها میداد طبیعی است که نیچه هم تو همین رده قرار میگیرد ولی تحت تأثیر کانته. از این جهت دارم به کانت اشاره میکنم که این کتاب تاریخ ماتریالیسم خیلی خیلی کانت کانتیه.
در واقع به اصطلاح حالا ادبیات فلسفه نوکانتی حساب میشود. میگوید نیچه نوشته که حالا من یک چند حداقل این چیزی که ترجمه کردم یک جملهاش را بخوانم که میگوید که ما در این کتاب با یک آدم کانتی و یک دانشمند طبیعی سر و کار داریم. اشاره میکند به نویسندهاش که فریدریش لانگه است.
بعد میگوید که کل نتایج این کتاب را تو سه تا گزاره میشود خلاصه کرد. حالا از اینجا تو این کتاب ترجمهاش آمده. یکی اینکه دنیای نفسانی محصول سازمانبندی خود ماست. منظور از سازمانبندی فکر کنم اشتباه است ترجمهاش دیگر. ارگانیزیشن یعنی ارگانهای ما. یعنی چیزی که ما از دنیا میفهمیم مثلاً اینکه چشم داریم. چون این دیدگاه کانتی خیلی اینجوری است دیگر.
من دنیا را بر اساس این میفهمم که مثلاً چشم من این طول موجها را تشخیص میدهد. دنیا را اینجوری میبینم. نه اینکه دنیا این است. دنیایی که من میشناسم انعکاس دنیای واقعی در ذهن منه. ذهن من هم دریچههایی دارد و نتیجه در واقع ارگانیزیشن منه به اصطلاح. اندام یعنی مثلاً سازمانبندی باید بگویم اندامبندی شاید.
منظور از ارگان اندامه در این عبارتی که اینجا آمده. یکی اینکه دنیای دنیای ذهنی ما محصول مثلاً همین بدن و اندامهایی که ما داریم. چشم داریم، گوش داریم. یک چیزهایی را در واقع حس میکنیم. اندامهای قابل دیده شدن یعنی همین اندامهای فیزیکی که ما داریم برای سایر قسمتهای دنیای بیرونی صرفاً تصاویری از یک شیء ناشناختهان.
اوه اوه اوه. بگذار من همان ترجمه خودم را بخوانم. میگوید ارگانهای مرئی ما مثل همه چیزهای دیگر تصاویری از یک از آن شیء فینفسه هستند. شیء فینفسه اصطلاح فلسفه کانت. یعنی بگذار من همینقدر از فلسفه کانت که تأثیر قاطع روی فلسفه بعد خودش گذاشته همین نکتهای که گفتم.
اینکه ما یک دنیایی داریم، یک شیء فینفسهای داریم و هیچ دسترسیای بهش نداریم. ما فقط به تصویر این شیء روی تو ذهن خودمان دسترسی داریم که این کانت بهش میگوید شیء برای ما. یک ایکسی وجود دارد که اصلاً ما هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم که این چیست. میدانید منظورش چیست دیگه؟
اینکه به هر حال این یک موجودیتی دارد ما در حد مثلاً احساس خودمان و دانش خودمون، برآیند ذهن خودمان با جهانه که یک چیزی درک میکنیم. هیچوقت مستقیماً به جهان دسترسی نداریم. این چیزی است که از کانت به میراث رسید و همه یک جوری در واقع شوپنهاور به شدت همین در واقع نکته آن اساس فلسفهاش. میخواهد بگوید اندامهای ما هم همینجوریان.
دست و نمیدانم پا و همهچیز من همینشکلیه. به هر حال وقتی من بهشان نگاه میکنم به عنوان یک اندام مرئی این واقعیتشو نمیبینم. دست من هم یک چیز فینفسهای داره، یک ایکسی دارد که من درکش نمیکنم. نکته سوم این است که این اندامبندی ما همونقدر برای ما ناشناختهست که اشیای بیرونی.
تمام اونچه با ما آن روبرو میشویم محصول این دو است. دنیای بیرونی به اضافه این ارگانیزیشن خاص خودمان. من یک قطعهای را نمیخونم، اونجایی که مهم است اینجاست. میگوید که فلاسفه، میگوید که لانگه چیزی که، بنابراین لانگه میگوید بیایید فلاسفه را تا زمانی که برای ما سود معنوی در بر داشته باشد و در تهذیب ما قدم برمیدارند آزاد بگذارید.
مثل اینکه ما یک جوری در حقیقت دسترسی نداریم، یک خورده آزادی عمل بدهیم که فلاسفه مثلاً ایدههای خودشان را بگن، انتظار نداشته باشیم چیزهای دقیقی به ما بگویند. بعد میگوید که هنر هم از محدودیت تصور آزاد است.
چه کسی میتواند با یک موومان بتهوون مخالفت کند یا به مدونای رافائل ایراد بگیرد؟ حتی در قبال این نقطهنظر سختگیرانه هم شوپنهاور مقام خود را حفظ میکند، چرا که مدام بزرگتر از پیش میشود. اگر قرار باشد فلسفه در تهذیب ما مؤثر باشد، من یکی نمیتوانم فیلسوفی را مفیدتر از شوپنهاور تصور کنم.
این علاقه نیچه به عنوان آدمی که ریاضی اصلاً بلد نیست که دقت را از فلسفه بندازیم بیرون، از همینجا شما تو این متن میبینید که تحت تأثیر آن کتاب لانگه، چیزی که دارد میگوید این است که لانگه هم با این موافقه که ما نمیتوانیم خیلی چیزها را واقعاً بشناسیم، بنا به همان دیدگاه کانتی، بنابراین خوب است که فلاسفه را خود آزادتر بگذاریم.
انتظار نداشته باشیم مثل علوم دقیقه باشه و هنر هم چیز خیلی خوبی است و این شوپنهاور، حالا من بعداً میگم، دیگر شوپنهاور هم کلاً اینجوری است که یک فیلسوفیه که بین فلاسفه استاندارد مثل کانت و هنر قرار میگیرد و بهشدت هم خود شوپنهاور ستایشکننده هنره، خیلی هنر را جدی میگیرد.
من نمیدانم ولی فکر میکنم قطعاً این درست است که ۲۲ سالگی برای اولینبار نیچه عاشق یک نفر هم شده. یک بازیگر تئاتر بوده یا اپرا بوده که بهش علاقهمند شده، ظاهراً برایش شعر گفته، موسیقی نوشته و فرستاده برایش و طبعاً هم هیچ موفقیتی به دست نیاورد.
طبعاً از این جهت که ما میدانیم که بالاخره هیچوقت موفقیتی به دست نیاورد، چند بار در طول زندگیش یک پیشنهاد ازدواج کرد و کسی نپذیرفت. به آدمهای اشتباهی پیشنهاد میکرد. آدمهایی که نمیخواستن ازدواج بکنند یا به هر حال یک جور خاصی بودن. ۲۳ سالگی، من دارم به جایی میرسم که وارد دانشگاه میشه، چیز زیادی نبوده، فکر کنم همین چند دقیقه وقتی که داریم کافی باشه.
خدمت سربازی
سال ۶۷ باز مقالههای چاپشده خیلی خوب داره، اینهایی که بعداً در واقع تز دکتراش حساب شد و سالیه که رفته خدمت سربازی، خدمت نظام وظیفه اجباری داشته و این ماجراش در همه زندگینامهها آمده که سعی کرده وارد نمیدانم هنگ برلین بشه، نشده، وارد سوار نظام توپخانه نامبورگ شده که نتیجهاش این شده که تو خانه خودش بوده و میرفته صبحها سربازی برمیگشته، چنین خیلی سربازی نکرده، بعد یک مدتی هم از اسب افتاده و آسیب دیده و اصلاً سربازیش تمام شد.
تردید درباره واگنر
توی، بذارید، یک سال قبلتر، یک نامهای هست که در آن از والکوره واگنر انتقاد کرده. این خیلی مهم است. ستایش کرده و در عین حال حالت، دقیقاً اینجوری است که میگوید من نمیتوانم الان قضاوت بکنم، چون زشتیهایی هم میبینم تو این اثر و اینها.
این میخواهم بگویم قبل از اینکه با خود واگنر از نزدیک آشنا بشه، آن حالت شیفتگی را نسبت به موسیقی واگنر نداشته. گوش میکرده، ما میدانیم که مثلاً در همین سنین، تو سال ۶۸ قبل از آشناییش با واگنر، قطعاتی از واگنر را مثلاً روی پیانو اجرا میکرده، نتش را داشته و دوست داشته، اپرای واگنر رو، ولی به هر حال یک یادداشتی هم هست که یک حالت دوگانهای داره، تردید که حالا واگنر چقدر کارش خوب است.
بگذارید من تو این سن و سال یک چیزهایی که به نظر من جالب است این است که در برای اولینبار در این ۲۳ سالگی در بعضی نامه هاش انتقاد به شوپنهاور هم هست.
آن شیفتگی دیوانهواری که اولین بار مثلاً دیگر یک آدمی را پیدا کرده که همه چیز به نظرش جالب میرسه، یک خورده لحن انتقادی دارد. در عین حال که همچنان به شدت علاقهمند به شوپنهاور.
یک نامهای دارد که به نظر من جالب است که در آن از این نظر جالب است که بعداً میدانیم که کار نیچه به کجا رسیده که در آن مفصلاً توضیح میدهد که چقدر درگیر پیدا کردن یک استایل استایل نوشتن، سبک نگارش و چقدر کار میکند و چقدر سخته و به هر حال ما میدانیم این نشان میدهد که چقدر زحمت کشیده. همینجوری از آسمان این استایلشو به دست نیاورده.
یعنی از این سنین که دانشجوئه به شدت دارد سعی میکند که یک لحن مثلاً خاص نوشتن پیدا بکند که بعداً شما آثار اولیه را که میخوانید این لحن را ندارد ولی بالاخره اینقدر این کار ادامه پیدا میکند که نثر نیچهای برای خودش در واقع به اندازه یک شاعر مثلاً بیشتر از هر شاعری شاید روی ادبیات آلمان تأثیر گذاشته.
خب باز اینجا کارهای علمیش هست درباره دیوژن مقاله نوشته، درباره هومر مقاله نوشته و مطالعه کرده. اینها بعداً بعضیهاشون مقالههاشون چاپ شده، بعضیها بعداً در یک آثار دیگهای آمده یا به سخنرانیهایی بوده که در بازل انجام داده در مورد مثلاً هومر که اینها موجوده.
سالش اواخر سال ۶۷ یا سال ۶۸ اولین مقالهاش تو آن مجله چاپ شده، مجله زبانشناسی موزه راین. تو بعداً یک تعداد مقالههای دیگهای که مینوشته آنجا چاپ شدن، جایزه بردن و خیلی چیز بودن، مورد توجه قرار گرفتن. سال ۶۸ آخرین سال دانشگاهی قبل از رفتن بازله. من هم بیشتر از سال ۶۸ نمیخواهم امروز صحبت بکنم چون کلاً همین است دیگر.
من فکر میکنم کل حرفهایی که میخواهم بزنم تا سال ۷۲، ۷۳ هست که آن کتاب زایش تراژدی و یکی دو تا کارهای بعدشو نوشته. بنابراین تا قبل از بازل و امروز گفتم یک چیزهای دیگر از این به بعد زندگیش خیلی زندگی اتفاق فوقالعادهای شاید در آن نمیافته ولی پر از چیز دیگر.
ما کاری که باید بکنیم این است که نوشتههاشو بررسی بکنیم.
دیدار حضوری با واگنر
سال ۶۸ سال بینهایت مهمی است برای خاطر اینکه حضوراً با واگنر دیدار میکند و این رابطهایه که به شدت روی آن آثار اولیه نیچه تأثیر میگذارد. سربازیش تو این سال تمام شده به دلیل همین زخمی شدنی که گفتم. خیلی جالب است که در یک یادداشتی به دوستش نوشته که ایده یک رساله دکترا تو ذهنشه که عنوانش این است: مفهوم ارگانیک از زمان کانت به بعد.
برای اینکه امتحان کند یعنی این رساله را بنویسه و دکترای فلسفه بگیرد. اینکه فیلولوژی دیگر برایش با اینکه خیلی موفقه ولی تو فکر فلسفهست. بعداً هم حالا این کار را که انجام نداد، بالاخره آن شیطان آمد و آن پیشنهاد فوقالعاده بهش شد و رفت استاد فیلولوژی شد.
ولی حتی آنجا که استاد بود بعداً حالا من جلسه بعد میگویم که سعی کرد که برود تو دپارتمان فلسفه و موافقت نکردن. کلاً این اینکه از فیلولوژی فرار کند و برود سراغ فلسفه از اینجا وجود دارد و عنوان رسالهای هم که تو ذهنش هست خیلی جالب است. مفهوم ارگانیک از کانت به بعد که نشان میدهد که به چیز علاقهمنده دیگر.
همانجوری که من تو آن نامه نوشتم که گفتم که نوشته که بیا شیمی بخونی اینکه به شیمی، شیمی عالی، زیستشناسی، دوران داروین هم هست دیگر. داروین روی این دوران خیلی مؤثر بوده. در مثلاً نیچه هم خودش به داروین بارها اشاره میکند. تفکر داروین به هر حال تأثیرگذار بوده روی فلسفه آن دوران.
هشتم نوامبر سال ۱۸۶۸ ملاقات نیچه با واگنره. ماجرا هم اینطوریه که یک مستشرق معروفی به اسم بروکهاوس در لایپزیگ زندگی میکند که نیچه به عنوان استاد دانشگاه باهاش رفت و آمد دارد.
همسرش خواهر واگنره و در یکی از ملاقاتهایی که با این خانواده دارد واگنر هم آنجا هست و نیچه با این بزرگترین شاید موسیقیدان دوران خودش در به طور خصوصی ملاقات میکند که ملاقات فوقالعادهای یعنی به شدت شیفته واگنر میشود.
بعداً هم روابطش با خانواده واگنر، یعنی واگنر روابطش که همان نزدیکی زندگی میکنن، رابطه خیلی مداومیه. چیز هم هست، یعنی یک جوری طرفینی هم هست. اینجوری نیست که فقط نیچه علاقهمنده.
واگنر هم بهشدت به نیچه راه میدهد و سال، چند سال فکر میکنم اینجوری است که در خانه واگنر یک اتاق دارد نیچه که هر وقت تعطیل میشود مثلاً بتواند برود آنجا زندگی بکند باهاشون. در این حد روابط نزدیکی دارند. من یک قطعهای که بعد از ملاقات با واگنر نوشته را بهعنوان حسن ختام میخواهم بخوانم.
فقط قبلش بگذارید یک چند تا آثاری که اینجا تولید کرده تو این سن و سال که دیگر آخرین سالهای دانشگاهیشه بر اساس همینا. اصلاً یک یک سخنرانی، یک کار معروفی دارد به اسم هومر، هومر و فیلولوژی کلاسیک که تو همین دوره این مقاله را داشته تهیه میکرده. بعداً این سخنرانی چیزش شده، ورود به دانشگاه بازنش شده.
خیلی دانشگاهها هنوزم تو دنیا این سنت را دارند که استاد جدید یک لکچر میدهد بهعنوان مثلاً لکچر اولیهاش که معمولاً سعی میکنند که کار خیلی خوبی ارائه بدن. من فکر میکنم این همان لکچر دانشگاه بازنش بوده. و دیگر بقیه کارهایی که تو این سن و سال انجام داده، طبعاً همان چیزاست دیگه، یک تعداد زیادی کارهای آکادمیک فیلولوژی.
من یک جایی یادداشت کرده بودم که سال ۶۵ این را یادم رفته، ندیدم که بگویم. سال ۶۵، یعنی تو سن ۲۳ سالگیه که رسماً در نامهای نوشته که دیگر نمیخواد موسیقی آهنگ بسازه. حالا آهنگ کیو گوش کرده بوده؟ اولین بار مثلاً واگنر گوش کرده. این سالها یک که به شومان خیلی علاقهمنده بیشتر از واگنر.
ولی بعد از اینکه با واگنر حضوری دیدار میکنه، دیگر کاملاً یک آدم واگنری میشود. اصلاً جزو پروژهای که واگنر میخواهد انجام بده در هنر، نیچه هم مثل یک سرباز در واقع برای واگنر خدمت میکند. من فکر کنم این جلسه را با همین این قطعهای که نیچه در مورد این ملاقات نوشته تمام بکنیم.
فکر میکنم به یک جایی رسیدیم که چیز دیگه، آن نیچهای که ما میخواهیم بررسی بکنیم شکل گرفته. شوپنهاور را میشناسه، ادبیات کلاسیک یونان را میشناسه، با مسیحیت کاملاً قطع رابطه کرده و حالا واگنر هم پیدا کرده. کلاً میتوانیم بگوییم که تا ۵، ۶ سالی که ما میخواهیم بررسی بکنیم همین است. دستمایههای بهاصطلاح فکری نیچه همیناست.
فلسفه شوپنهاور، موسیقی و تئوریهای هنری واگنر، عشق فوقالعاده به یونان و ادبیات یونان بهاضافه آن بخش جداشدنش از مسیحیت که حالا آن فعلاً هرچه سنش بالاتر میرود آن پررنگتر میشه، ضد مسیحی بودنش. ولی بالاخره این سه تا حداقل مایههای اصلی آثار اولیه نیچه اینجا به وجود آمده. خب بگذارید من فقط همین یک چند سطر درباره واگنر را بخوانم.
هیجانی که نیچه پیدا کرده بعد از اولین ملاقاتش با واگنر. یک قبل و بعد از شام واگنر قطعات مهم اپرای استاد آوازهخوان خودش را نواخت. همه صداها را تقلید میکرد و بسیار خوب همین کار را انجام میداد. این اپرای استاد آوازهخوان همان قطعاتی هستند که نیچه تابستونش کارهای پیانو شو خریده و میزند و بهش علاقهمنده.
واگنر عجیب سرحال و سرزنده است، بسیار تند حرف میزند، بسیار شوخ است، بهخوبی میتواند جمعی را سرگرم و مجذوب کند، هرچند جمعی کوچک و خصوصی مثل گروه آن شب را. من درباره شوپنهاور ساعتها با او صحبت کردم. میتوانید تصور کنید که شنیدن سخنان او درباره شوپنهاور چقدر برای من لذتبخش بود.
اینکه یک آهنگساز مورد علاقه کشف بکند که فیلسوف مورد علاقهاش این را ستایش میکند و خوانده و خوب میفهمد و اینها برای نیچه جالب بوده دیگر. درباره فیلسوف، یعنی همان شوپنهاور با شوری بیاننکردنی سخن میگفت. میگفت که بسیار به شوپنهاور مدیون است و نیز گفت که شوپنهاور تنها فیلسوفی است که جوهر موسیقی را درک میکند.
بعد از من پرسید که استادان دانشگاه در مورد شوپنهاور امروزها چه نظری دارند. از کنگره فلسفه در پراگ خندهاش گرفت و از اجناس فلسفی وطنی سخن گفت و بعد قسمتی از زندگینامهاش را که خود نوشته و هنوز هم بر روی آن کار میکنند برای من خواند. این صحنه که روزگار دانشجویی و تننواز است. شیفته واگنر شده.
دیگر یک آدمی پیدا کرده، یک آدم عاشق موسیقی با مهمترین موسیقیدان زمان خودش از نزدیک نشسته صحبت کرده و فهمیده که چقدر به عقاید شوپنهاور علاقهمنده، دیگر بهتر از این نمیشد دیگر.
و بعد هم اینکه به شدت آن هم به نیچه به عنوان یک استاد جوان و خوشنامی که به عنوان یک استادی که نبوغ دارد باهاش آشنا شده، آدم محترمی بوده نیچه، آن هم کاملاً دعوتش کرده که مثلاً بازم به ملاقات من بیا.
این یک لحظه تاریخی در زندگی نیچه است که مخصوصاً آن کتاب زایش تراژدی در همین شب مثلاً اینجوری زاییده شده. یعنی زایش تراژدی کتابیه که نهایتاً تقدیم شده به واگنر و در جهت آن پروژههای هنری و عقاید واگنری اصلاً نوشته شده و واگنر هم اولین ستایشکننده آن کتاب که یک نامهای نوشته به نیچه که اصلاً این کتاب تو را خواندم چقدر جالب است و آن حرفها.
به هر حال یک ماجراییه. واگنر خیلی از نیچه بزرگتره. یعنی اصلاً احساستون این نباشد رابطه دوستانهست. مرید و مرادیه در واقع رابطه نیچه با واگنر. خب این مفصل زندگی از نظر من حالا خیلی مفصلتر چیز درباره نیچه نوشته شده.
در آن حدی که من فکر میکنم لازم دارم، فکر میکنم از اول تا این دوره شروع در واقع کارش تو بازل را گفتم. جلسه آینده فکر میکنم خیلی زندگینامهای نیست.
بررسی همان آثار اولیه نیچه است و امیدوارم حالا من یک ایمیل فکر کنم باید به گروه بزنم و یک چیزهایی آپلود کنم از مردم هم بخواهم که آن چیزهایی که من پیدا نکردم را حتماً دوستان در سرچ کردن یک طولایی دارند میتوانند پیدا بکنند دیگر به هر حال.
یک سایتهایی هست که خوب این آثار را بعضیهاش که حتی پابلیش نشده را گذاشتن و حالا آنها را معرفی میکنم. امیدوارم که چیزهای بهتری هم دیگران داشته باشند که بتوانیم ازش استفاده بکنیم.
من مدتیه که خیلی نرفتم در یک جاهایی مثل گیگاپدیا و اینها سرچ بکنم. احتمالاً الان کار ولی یک جایی یک جاهای دیگهای هست که همان کارها را میشود کرد. خود گیگاپدیا انگار نیست ولی آها خب همان دیگر همان بله دیگر اصلاً چیزش استایلش عوض شده و یک کمی هم راه دارد میتواند که کلاً برچیده بشود.
برچیده بشود. خب پس زودتر ازش استفاده بکنیم. به هر حال حالا امیدوارم که بله من الان مثلاً یک چیزی که خیلی مشتاقم اینکه مجموعه یادداشتهای نیچه منتشر شده و من نتونستم پیدا بکنم. یک دور مثلاً بد نیست که آدم یادداشتهای این دورانش را همه را دیده باشه.
حالا هی من دست و پا شکسته اینور آنور مثلاً نامههاشو دیدم، آن چیزهایی که بعضیهاش مهم بوده را خواندم ولی فکر میکنم همهاش موجوده. هر چیزی که نیچه دستنوشته یک چیزی بوده را به هر حال بررسی کردم و الان فکر نمیکنم هیچ چیزی باشه که بهش نتونیم دسترسی پیدا بکنیم. حالا امیدوارم بشود یک بررسی خوبی کرد.
جمعبندی و منابع
من حسام الان نسبت به این جلسات الان اینجوری خوب است که فکر در زبان فارسی خیلی کتاب خوبی اینشکلی وجود ندارد. یعنی یک کسی اصلاً ممکن است صرفاً به دلیل علاقهمندیش به نیچه دوست داشته باشه مثلاً این مطالعات اینشکلی را انجام بده.
و نه از اینکه بپریم یک دفعه چنین گفت زرتشت و در موردش صحبت بکنیم، حالا آن هم با آن شیوهای که یونگ صحبت کرده، خیلی حس خوبی نداشتم.
خودمان را محدود کنیم به یک نیچهای که زیاد زیاد هم شاید مهم نباشه، هنوز نیچه نشده، ولی عمیق و کامل مطالعهاش بکنیم برای من یک خورده چیزتره، دلپذیرتره. مخصوصاً اینکه میگویم برای من خیلی جالب بود که بیشتر از اونکه فکر میکردم مایه آثار نهایی نیچه تو همین دوران جوانیش وجود دارد.
یکی دو تا مقاله ازش خواندم که برای من شگفتانگیز بود که چقدر کارهاش مثلاً حتی بعد از چنین گفت زرتشتاش مایههاش در همین مقالههای ساده دورههای جوانیش هست. خب حالا انشاءالله ادامه میدهیم دیگر. امیدوارم که بهتر از آن دید قبلی باشه.