در این جلسه زندگینامه نیچه از دوره استادی بازل تا مقدمات «زایش تراژدی» پیگیری میشود. رابطه با واگنر و کوزیما، جنگ ۱۸۷۰ و بذر ایدههای بعدی در سخنرانیهای اولیه بررسی میگردد و دوگانه دیونیزوس و آپولون معرفی میشود.
مرور جلسه قبل و برنامه امروز
خب من جلسه گذشته فکر کنم کلاً بیشتر به این گذشت که یک خورده زندگی نیچه را اول تا جایی که استادی دانشگاه بازل را پذیرفت با تاکید روی یک نکاتی که فکر میکردم مهم است این جلسه قبل را کلاً به این گذروندم.
حالا الان میتوانم یک مقدار آن زندگینامه را ادامه بدهم. میخواهم یک اشارهای به بعضی از نکات مهمی که در جلسه قبل گفتم بکنم. یک مقدار کمی باز در مورد اتفاقاتی که در یکی دو سال اولی که تو دانشگاه بازل افتاده تا جایی که مقدمات در واقع اولین کتاب نیچه فراهم میشود یک اشارهای به اینها میکنم و بعد فکر میکنم تو همین جلسه یک مقدار وارد بحث در مورد آن محتوای کتاب زایش تراژدی بشویم که کتاب مهمی هست که اگر بخواهیم تو کل آثار نیچه بشینیم مهم بودن فکر میکنم از دیدگاه نقد روانکاوانه خیلی مهم است ولی ممکن است یک نفر فلسفه نیچه را مثلاً فلسفه متأخرش را بیشتر دنبالش باشه.
معمولاً اینجوری است دیگر شما مثلاً فرض کن یک هنرمند معمولاً فیلم اول، دوم مثلاً یک فیلمساز یا اولین اشعار یک شاعر ممکن است از نظر آدمهایی که در از دیدگاه مثلاً هنری نگاه میکنند خیلی نکته غافل در آن نباشه، خیلی چیزهای جالبی نباشن ولی وقتی که از دیدگاه روانکاوانه نگاه میکنید معمولاً آن آثار اولیه خیلی آثار مهمتری هستند از نسبت به آثاری که تو دوره پختگی به وجود میآید. در مورد متفکرین هم طبعاً همینجوری هست.
من جلسه قبل اشاره کردم که قبل از کتاب زایش تراژدی تو دو سه سالی که منجر شد به چاپ این کتاب نیچه یک چند تا سخنرانیهایی داره، مقالاتی دارد که یک جوری حول و حوش همین مفاهیم این کتاب هستند و بعضیهاشون هم کلاً ممکن است ارتباط مستقیمی با محتوای این کتاب نداشته باشند و فکر میکنم جلسه قبل اشاره کردم که خیلی از ایدههایی که بعداً نیچه در سالهای بعد در واقع بهش میپردازه در همین مقالات و سخنرانیهای اولیهاش بذرش حداقل وجود دارد.
حالا بعداً ایدهها رشد کردن، پیچیده شدن، با همدیگر ترکیب شدن تا نهایتاً به یک ایدههای پختهتری رسیدن که نیچه در موردشون مثلاً بعداً تو دورههای بعدی کارش صحبت میکند.
Ecce Homo و خودنگاری نیچه
این نکتهای که فراموش کردم جلسه قبل بگویم و به نظر من خیلی جالب است و نیچه را مورد خوبی برای مطالعه میکند این است که نیچه اواخر عمرش یک کتابی دارد به اسم لاتینش هست یعنی اسم کتاب اصلاً یک عبارت لاتینه Ecce Homo که مثلاً ترجمه میکنند اینک انسان فکر میکنم. فکر میکنم به زبان فارسی ترجمه شده اینک آنک مثلاً انسان.
حالا یک چیزی تو این مایهها که این یک عبارت انجیلیه. یک جایی در انجیل وقتی مثلاً حضرت عیسی یک نفر از عیسی را میبیند این عبارت را میگوید آنجا به اصطلاح در انجیل اینجوری نوشته و به این مناسبت مثل این است که شما یک آدمی الان تو زبان فارسی کتابی بنویسه و مثلاً اسمش را یک عبارت قرآن بگذارد مثلاً سدرةالمنتهی.
حالا ممکن است انگلیسیها ترجمه بکنند سدرةالمنتهی را مثلاً به زبان انگلیسی ولی ما میدانیم که یک عبارت قرآنیه که حالا خیلی ممکن است معنایش هم مهم نباشد. مهم این است که در آن کانتکست چگونه این به کار رفته. در مثلاً اشاره به مقام پیغمبر و اینها.
نکته مهم این است که این کتاب کتابیه که نیچه به نوعی در مورد خودش نوشته و چون اصولاً خودش را در اواخر عمرش زیاد با مسیح مقایسه میکرده این عبارت انجیلی هم در به عنوان عنوان کتابی که در مورد زندگی خودشه طبعاً یک بار دیگر مقایسهای که بین خودش و مسیح میکنیم. مقایسه به معنای اینکه یک جوری خودش را همارز مسیحیت حساب میکند.
مثلاً یک یکی از آخرین نوشتههاش عنوانش آنتیکرایست (Antichrist) که باز در واقع در لقب خودش آنتیکرایست یا مثلاً در آثار متأخرش دیونیزوس (Dionysus) را که مثلاً خدای عیش و شراب در یونانه، این را در مقابل مسیح میگذارد و نکته خیلی جالب که حالا من تو این جلسه روش بیشتر از این هم تأکید میکنم این است که کلاً که در تمام طول عمرش تقریباً خودش را احیاگر حکمت دیونیزوسی میدونسته و این اینقدر موضوع جدیه که اواخر عمرش نامههای خودش را دیونیزوس امضا میکند.
بنابراین خیلی مهم است که ما بفهمیم که این خدای مثلاً شراب یونان اصولاً از دیدگاه نیچه چیست و چه شباهتی نیچه بین خودش و دیونیزوس میبیند و چه برداشتی از حکمت دیونیزوسی دارد.
به هر حال
آن نکتهای که من میخواستم بگویم و فراموش کردم الان میخواهم روش تأکید بکنم این است که در یک مطالعه روانکاوی خیلی جالب است که یک نفر خودش در مورد خودش مطلب نوشته باشه. یعنی ما موضوع خود پیچیده میشود دیگر.
من مثلاً فرض کنید افکار یک آدمی را دارم میبینم و میتوانم تحلیل روانکاوانه بکنم، در عین حال نگاه خودش به خودشم میبینم. بنابراین یک جوری من فکر میکنم آن کتاب خیلی کمک میکند به اینکه آیا ما درست داریم تحلیل میکنیم محتوای تفکر نیچه را یا نه.
به هر حال من چون قبلاً از این حرف زدم که میخواهم متمرکز بشوم روی آثار اولیه نیچه، مثلاً تو همان دوره اول کارش، یک استثنا این است که فکر میکنم آن کتاب آنک انسان چون مثلاً در مورد همین دوره کار خودش نظر میده، حداقل آن دیدگاههایی که در مورد دوره اول کارش دارد و تو آن کتاب آمده چیزاییه که باید مطالعه بشود و در موردش بحث بشود. خب این یک نکته فراموش شده.
خلاصه تا استادی بازل
یک خلاصهای هم میخواهم بگویم از نکات مهمی که تو جلسه قبل گفتم که از ابتدای مثلاً تولد نیچه تا قبولی استادیاش در بازل، فکر میکنم آخرین چیزی که در جلسه قبل گفتم یک قسمتی از یک نامه نیچه بود که در آن به نوعی این پیشنهاد استادی در بازل را مثل یک چیز شیطانی که دارد آن را از زندگی خودش منحرف میکند نگاه میکند و چیزشم این است که نمیتواند مثلاً در مقابل این مقاومت نکرده و خلاصه رفته آنجا.
دقیقاً تو یک دورانی این مسئله پیش آمده که باز من یک نقلقولهایی از خود نیچه در کلاس دفعه قبل گفتم که کلاً نسبت به زبانشناسی و فیلولوژی بدبین شده و یک جوری میل دارد که بیشتر در واقع فلسفه کار بکند و با این حال چون بالاخره تحصیلات آکادمیکش فیلولوژیه، طبعاً پذیرفته نیست ازش که برود تو مثلاً دپارتمان فلسفه.
فکر کنم باز جلسه قبل اشاره کردم یادم نیست که بعد از اینکه میرود تو دانشگاه بازل در دانشکده به عنوان استاد فیلولوژی استخدام میشه، تقاضای انتقال به دانشکده فلسفه هم حتی بعد از یک مدتی داده ولی مورد پذیرش قرار نگرفت.
به هر حال یک دورانیه، این
دورانی که در بازل دارد زندگی میکند که ادامه در واقع تحصیلات آکادمیکشه ولی روز به روز دارد به اصطلاح از این تحصیلات آکادمیک دور میشود و به آن علایق شخصی خودش میپردازه که بعد از یک مدتی که کلاً دانشگاه را ترک کرده تا آخر عمرش هم دیگر پست دانشگاهی چیزی نداشته.
فقط یک بار مثلاً اواخر عمرش اواخر اواخر عمرش که نمیشود گفت چون ۱۰ سال آخر عمرش بستری بوده، اواخر قبل از بستری شدن خودش یک تقاضایی برای تشکیل کلاس مجدد در دانشگاه داده با یک علایق جدیدی که آن هم مورد پذیرش قرار نگرفت.
به هر حال به دلیل بیماری در واقع مشکلات جسمانی، دانشگاه بعضی چندین سال پذیرفت که کلاً بازنشسته بشود مثل حالت از کارافتادگی و تا آخر عمرش با حقوقی که از حالا خیلی ندارم الان به این موضوعی که این جلسه میخواهم در آن در موردش صحبت بکنم ولی سبک زندگی نیچه در دوران متأخر زندگیش که وقتی که دارد مثلاً چنین گفت زرتشت را خلق میکند یا آثار بعد از چنین گفت زرتشت رو، سبک زندگی خاصیه.
یعنی یک آدمی که شغل نداره، یک مستمری دارد که میتواند باهاش زندگی بکند و هیچ جای خاصی ساکن نیست. مدام به دلایلی که به هر حال مربوط به بیماریهاش میشه، بیماریها میگویم برای خاطر اینکه یکی دو تا نیستند.
یک عالم مشکلات جسمانی دارد. از مشکل بینایی گرفته تا نمیدانم سردرد مزمن و حالا انواع و اقسام مشکلات که از دوره دبیرستان ظاهراً باهاش بوده و البته خب سفلیس که نهایتاً خیلیا معتقدن که جنون نهاییش و مرگش هم در اثر سفلیس بوده. این به دلیل اینکه با یک چنین وضعیت جسمانی بدی، را در را هست، هی مرتب به اصطلاح ما ییلاق قشلاق میکند.
یعنی هی میرود مثلاً یک مدت تو کوهستانهاست، بعد نمیدانم در کنار دریاست، در شهرهای مختلف اروپا، یک زندگی این شکلی دارد. یک یک حالت شاید آوارگی. یک نکتهای که من یادم نیست با جلسه قبل اشاره کردم، این تعطیلیهایی که بین جلسات میافته، من معمولاً خب یک خورده ممکن است این جلسات خودش دو هفته یک بار دارد تشکیل میشه، یک جلسه تعطیل میشه، میشود یک ماه یک بار.
طبعاً خیلی انتظار نباید داشته باشید که من دقیقاً یادم باشه یک ماه پیش چه گفتم. بله این حالا این پروسهای که باز کردم، یادم رفت که الان چه میخواستم. در مورد فراموشی بود و خودم دچار فراموشی شدم. حالا به هر حال حالا یادم میآید. اگر نکته جالبی باشه حتماً برمیگردم بهش.
آوارگی و بیتابعیتی
این آها این گفتم که مثل یک آواره دارد زندگی میکنه، این حالت آوارگی از یک جایی تو زندگی نیچه شروع شد که همین پذیرش استادی دانشگاه بازل. وقتی که پیشنهاد شد بهش که استاد دانشگاه بازل بشه، به یک دلایل قانونی ملیت آلمانی خودش را در واقع ترک کرد. تابعیت سوئیس را هم نپذیرفت. یعنی از این زمان مثلاً سال ۱۸۶۹ نیچه اصلاً تابعیت هیچ کشوری را نداشت.
یعنی یک آدمی را تصور بکنید، خب یک خورده کمیابه دیگر چنین وضعیتی. اولین بارش به یک دلایل مثلاً شغلی و اینها پیش آمده که تابعیت کشور خودش را ترک کرده، تابعیت سوئیس را هم نپذیرفته و یک جوری یک آدمی هست که کشوری نداره، انگار تابعیتی ندارد. بعد هم از یک جایی تو عمرش اصلاً یک جای خاص هم زندگی نمیکند در یک کشور خاصی.
مثلاً یک مدت نمیدانم میرود مثلاً یک جایی تو ایتالیاست، یک مدت برمیگردد مثلاً دوباره بازل، همینجور در یک تعداد از کشورهای همان منطقه در حال رفت و آمد. این حس آوارگی و وطن نداشتن و اینها در زندگی نیچه از یک جایی به بعد به وجود آمده و هی پررنگتر شده.
یک از یک جهاتی این نکته جالب است. حالا من همهاش سعی میکنم که به یک چیزهایی اشاره بکنم که فکر میکنم مهماند در زندگی و افکار نیچه.
بینش بیرونی به فرهنگ آلمانی
ببینید خارج شدن از یک کشور، یک آدمی که در متن یک فرهنگ به دنیا میآید و دارد زندگی میکنه، شاید کمتر شانس این را داشته باشه که جایگاه مثلاً فرهنگ و کشور خودش را به درستی در دنیا تشخیص بده.
وقتی که یک نفر خارج میشود از کشور خودش، از بیرون انگار به کشور خودش نگاه میکنه، به فرهنگ خودش نگاه میکنه، یک بینشی پیدا میکند که ممکن است از داخل به راحتی نتونه به آن بینش برسد.
این حالت آوارگی که به نیچه دست داده، یعنی رفت و آمدی که تو کشورهای اطراف آلمان کرده، به نظر میآید که بالاخره یک بینش جدیدی نسبت به فرهنگ آلمانی بهش داده. اوایل به شدت خب آن حس ملیگرایی در نیچه مثل خیلی آدمهای همدوره خودش هست.
حالا شاید مخصوصاً تحت تأثیر آدمی مثل واگنر که من جلسه قبل گفتم، یک در مورد آشناییاش با واگنر و حالا تأثیری که واگنر روش گذاشته، امروز بیشتر هم صحبت میکنم، آن حس ملی من جلسه قبل گفتم یک کم آشناییش با Wagner و حالا تأثیری که Wagner روش گذاشته، امروز بیشترم صحبت میکنم. آن حس ملیگرایی که اصلاً مشخصه قرن نوزدهم اروپاست، در Nietzsche وجود دارد و هی به نظر میرسد که تا پایان عمرش کمرنگ میشود.
ولی به هر حال در مثلاً تألیف یک اثری مثل زایش تراژدی کاملاً پررنگه. یعنی یک جور این حس احیا کردن مثلاً یک فرهنگ آلمانی که به نظر میآید که مثلاً در حالت افول بوده و دارد دوباره به اوج میرسد و راهکار نشان دادن برای اینکه چگونه فرهنگ آلمانی را احیا بکنیم و این حرفا، اینها بالاخره نشانههای همان ملیگراییه که در وجود Nietzsche هست.
به تدریج این کم شده و فکر میکنم که این حالت آوارگی یک بینش جدیدی نسبت به فرهنگی که در آن بزرگ شده بهش داده. خب من روی چند تا چیز جلسه قبل تأکید کردم که میل دارم مجدداً تأکید بکنم. بدون اینکه خیلی بخواهم دوباره تکرار بکنم.
وضعیت خانوادگی نیچه
یکی اهمیت وضعیت خانوادگی Nietzsche را من روش تأکید کردم. اینکه پدرش خیلی زود از دنیا رفته، برادر کوچیکشو از دست داده و تنها پسر خانوادهست که بین یک تعداد زن دارد زندگی میکند.
یعنی عمهها و مثلاً مادر و مادربزرگ و خواهرش آدمهای زندگیش هستند و تا پایان عمرش هم این رابطه مثلث Nietzsche، مادرش و خواهرش همچنان پابرجاست. خواهرش بعداً در مادرش و خواهرش تا پایان عمر Nietzsche زنده هستند. اگر اشتباه نکنم. الان یادم نیست که مادرش قبل از Nietzsche فوت کرده یا نه. فکر میکنم زنده بوده در زمان مرگ Nietzsche.
و خواهرش هم کلاً بعد از مرگ Nietzsche سالها زندگی کرده و به نوعی در واقع مسئول وارث آثار Nietzsche بوده که خیلیا خواهرشو مقصر میدانند تو خیلی از سوءبرداشتهایی که از خود از افکار Nietzsche و زندگی Nietzsche در دوران بعد شده.
کتاب نوشته در مورد Nietzsche و تماماً یک نقل و قولهای مثلاً کرده که الان خیلیا معتقدن که دروغه. یکی این مسئله وضعیت خانوادگیشه که حالا شاید به یک مناسبتهایی باز برگردم بهش اشارهای بکنم.
نخبهگرایی و شایعه اشراف لهستان
یک نکتهای که به نظر من خیلی مهمه، آن فضای اشرافگرا گرایی اگر بگم، نمیدانم. Nietzsche و خانوادهش جزو اشراف نیستند ولی جزو علاقهمندان به اشراف هستند.
پادشاه را دوست دارن، اشراف، آدمهایی مثل مثلاً فرض کنید حکمرانای محلی را دوست دارن، برایشان کار کردن و با فضای تودهای به اصطلاح که در قرن نوزدهم بعضی از نقاط اروپا ایجاد شده، مشکل دارند. Nietzsche به شدت اینجوری است. خیلی از افکار و آرای Nietzsche در واقع به نوعی نخبهگرایانهست و ضد آن گرایشات دموکراسی دموکراتیک.
دموکراتیک الان خیلی بار مثبت دارد ولی من بدون آن بار مثبتش دارم میگویم. اینکه مثلاً توده مردم که از نظر Nietzsche هیچی نمیفهمن و یک مشت گوسفندن، کاملاً دیدگاه Nietzsche نسبت به عموم مردم اینجوری است که یک مشت آدمی که از حد حیوانی مثلاً فراتر نرفتن، حالا مثلاً مثل یک گله گوسفند دنبال یک عده راه افتادن و دارند ادعاهایی هم دارند که مثلاً رأی بدن و نمیدانم حکومتا را تعیین بکنند و قوانین وضع بکنند و این حرفا، چندان این با دیدگاههای Nietzsche سازگار نیست.
Nietzsche مطلقاً نمیشود گفت که به اشراف به معنای واقعی کلمه ارادتی داره، ولی نخبهگراست. یعنی یک یک جور انگار حالت تثبیتشدهی آن اشراف اشرافیگری در وجودش هست. باز من یادم نیست که جلسه قبل اشاره کردم یا نه که Nietzsche و خانوادهش یک اعتقادی به اینکه از اشراف لهستان هستند را نمیدانم نگفتم. و این نگفتم.
این نکته مهمی است که Nietzsche یک جاهایی اشاره کرده به اینکه فکر میکند و خانوادهش مثلاً یک جوری در خانوادهش این اعتقاد وجود داشته که اینها از اشراف لهستان بودن که مهاجرت کردن به آلمان. فکر میکنم جالب است دیگر اینکه یک آدم دوست داشته باشه. الان مطلقاً به نظر عمومی این است که این کاملاً حرف نادرستیه.
یعنی خاندان Nietzsche هیچ ربطی به اشراف لهستان نداشتن. بنابراین اگر این حرف درست باشه که خانواده Nietzsche یک خانواده اشرافی نیست، و این مثل یک شایعه و یک توهمی خودشان در واقع درست کردن، نشاندهنده میل به عضویت در چیزن دیگه، به عضویت در مثلاً طبقه اشراف.
و این خیلی طبیعی است دیگه، شما من فکر میکنم که کلاً، مخصوصاً برای نسلهای وقتی که یک آدمهایی در خدمت اشراف درمیآند، بچههاشون، نسلهای بعد، این حس چیزو دارند. یا اینجوری است که کاملاً ضد، اگر رفتار بدی مثلاً ببینن، ضد اشراف میشن، اگر نه یک جوری آرزوی اشراف بودن را در واقع پیدا میکنند.
به هر حال به نظرم میرسد حالا این شایعه و توهمی که خانواده نیچه دچارش بوده یا حالا خود نیچه دچارش بوده، نشاندهنده یک جور آرزوی اشرافیت، حالا لااقل در دوران نوجوانی نیچه، من نمیدانم تا فکر میکنم خیلی در از یک جایی به بعد دیگر در ذهن نیچه این مسئله جدی نیست ولی در آثارش به یک چنین توهمی اشاره کرده که خودش نمیدونه که راسته یا دروغه ولی الان همه معتقدن که دروغه.
این بنابراین فضای خانوادگی نیچه، حالا یکی غایب بودن مردها و یکی هم مسئله در واقع شوق به خدمت به اشراف و شوق به اشراف بودن، جز ویژگیهای مهمی است که به نظرم تو خانواده نیچه وجود داشته.
عشق به یونان و دشمنی با مسیحیت
یک نکتهای که بهش اشاره کردم، شیفتگی خیلی زیاد نیچه نسبت به فرهنگ یونان که واقعاً یک جوری شاید از نظر ما که از دور نگاه میکنیم، کاملاً یک حالت اغراقآمیزی دارد.
اینکه یونان را اوج مثلاً فرهنگ بشر میدونه، به نوعی مثلاً انسان یونانی را یک انسان برتر نسبت به انسان بعد از خودش میبیند و طبعاً باید انتظار داشته باشید که نسبت به مسیحیتی که جانشین فرهنگ هلنی شده در اروپا، دشمنی داشته باشه.
کلاً مسیحیت را یک جور مثل یک عامل مخربی میبیند که آن فرهنگ درخشان یونانی را پس زده و یک فرهنگی که از نظر نیچه کاملاً فرهنگ منحطی، منحطی هست را جانشینش کرده.
شاید این تحول دیونیزوس که مثلاً یک بخشی از فرهنگ هلنی با مسیح یا تقابل خود نیچه با مسیح، در واقع همین است. نیچه مثل یک آدمیه که بر علیه فرهنگ اروپایی ناشی از مسیحیت قیام کرده به نفع مثلاً فرض کنید آن ریشههای فرهنگی هلنی که در اروپا وجود داشته.
این نکته این به اصطلاح عشق به یونان، اولاً مهم است برای خاطر اینکه ما حالا قرار است که در مورد آن کتاب زایش تراژدی مفصل صحبت بکنیم که فکر میکنم یکی از مهمترین مؤلفههای زایش تراژدی، جدای از گزارههایی از کتاب بکشیم بیرون، حس ستایش نسبت به یونان و یونانیان و تراژدی یونانی که خیلی آشکار هم هست، اینجوری نیست که خیلی تلویحی باشه.
بنابراین این نکته یکی از این جهت مهمه، یکی هم اینکه من بدهم نمیآید که یک اشارهای بکنم به یک اثر دیگهای از نیچه به این دلیل که بین این مثلاً فرض کنید عشق به یونان و این مسئله اشرافیتی که الان بهش اشاره کردم یک لینکی برقرار میکند.
مقاله شهر یونانی
یک مقالهای دارد نیچه به اسم Greek States ترجمه شده مثلاً شهر یونانی یا مدینه شاید بگوییم بهتر است. شما مثلاً واژه مدینه فاضله به کار میبریم و اینها.
حالا به هر حال چیزی که در این مقاله که به نظر میرسد که حالا قرار بوده که خیلی مفصلتر بشود ولی هیچوقت در واقع ادامه پیدا نکرده، این به اصطلاح شروع این مقاله اگر بخونی، این ایده ستایش یونان را با ستایش اشرافیت یک جوری با هم این تلفیق میکند.
شما احتمالاً فکر میکنم تو ابتدای این مقاله یونانیها را از این جهت ستایش میکند که شرم نداشتن از اینکه مثلاً خودشان را برتر از بردهها بدونن. یعنی اینکه در فرهنگ یونانی، اینکه موجودات برتری هستند و مثلاً این توده مردم که مثلاً حالت برده و اینها دارن، اینها آدمهای فرودستی هستند و نباید خیلی هم بهشان مثلاً میدان داد.
این در فرهنگ هلنی نهادینه شدهست و همه متفکرین مثلاً بزرگ یونان هم یک چنین گرایشی دارند و هیچ شرمنده هم نیستند از این گرایش خودشان. این نماد قبل از زایش تراژدی، یکی از اولین آثاریه که از نیچه مکتوب به جا مانده. به شدت این حالت نخبهگرایی و ضد مثلاً توده مردم بودن را داره، همراه با ستایش یونان.
یعنی کی که از یونان میگیرد یا حتی متفکرین یونانی که نیچه ستایششون میکنه، اکثرشون همین یک چنین گرایشهایی دارند. یعنی مثلاً تحقیر توده مردم در آثارشون هست و جزو مثلاً فرض کنید اشراف هستند خودشان و حس اشرافیت دارند. این از این جهت گرایش به یونان و فرهنگ یونانی با آن گرایش به نخبهگرایی در نیچه کاملاً هماهنگه.
شوپنهاور و واگنر
مؤلفهای دیگهای که من روش تأکید کردم و فکر میکنم که در بررسی آثار اولیه دوره اول نیچه خیلی مهمه، یکیش در واقع دو تا آدم خیلی مهم تو زندگی نیچه، یکی شوپنهاور و یکی هم واگنر. اولش اینطوریه که به طور تصادفی اونطوری که خودش نقد کرده با کتاب جهان همچون اراده و تصور شوپنهاور آشنا میشود که تأثیر خیلی عمیقی روش میگذارد.
چندین سال تقریباً همه دوره اول تفکرشو به شدت تحت تأثیر شوپنهاور و قطعاً زایش تراژدی الهام گرفته از فلسفه شوپنهاور از در متافیزیک و بنابراین خیلی مهم است که حداقل بدونیم که نیچه به شوپنهاور چگونه نگاه میکند.
این یک آدم مهم در تفکر نیچه و یکی هم واگنر که اصلاً جدای از نمیدانم شخصیتش به عنوان یک هنرمند یا متفکر به دلیل ارتباط صمیمانه و نزدیکی که با نیچه برقرار میکند تو زندگی نیچه یک آدم بسیار بسیار مهم است.
حالا من در وقایع اولین سالهایی که در بازل بوده یک مقدار اشاره بیشتری به این میکنم که نوع ارتباط نیچه با واگنر و همسرش چگونه بوده. در چه حد نزدیک بوده.
حالا یادم فکر میکنم جلسه قبل در مورد جزئیاتش چیزی نگفتم فقط اگر اشتباه نکنم جلسه قبل اشاره کردم به آن اولین دیداری که نیچه با واگنر داشته و تأثیر عمیقی که روش گذاشته، شادی فوقالعادهای که از اینکه کشف کرده که واگنر هم شوپنهاور را مثلاً دوست دارد و ستایش میکند و بعداً این ارتباط خیلی تنگ و تنگ شده و واگنر یک جور تبدیل به یک به اصطلاح انگلیسیها میگویند منتور.
یعنی یک آدمی که من هیچوقت خلاصه ترجمه خوب برای منتور پیدا نکردم. منتور یعنی یک کسی که مثلاً ما یک واژه مرشد مثلاً یا مراد داریم، مرشد شاید نزدیکتر ولی تو زبان فارسی وقتی میگوییم مرشد یک جور تو کانتکست مثلاً دینی و عرفانی و اینها یک یک آدمی که مثلاً یک دوست بزرگتری که حالت راهنما و چیز داره، جانشین مثلاً ممکن است پدر طرف بشود.
در
این سالهای دوره اول به شدت نیچه تحت حمایت و هدایت معنوی واگنر هست. یعنی حالا من همین چند تا نکتهای که در مورد زندگیش در ابتدای زندگیش در بازل میخواهم بگویم ختم میشود به اینکه واگنر در به وجود اومدن اصلاً یک آثاری مثل زایش تراژدی مستقیماً نقش داشته.
وقایع ۶۹ و ۷۰؛ اسناد زندگی
بگذارید من یک چند تا از وقایع سالهای ۶۹ و ۷۰، ۱۸۶۹ و ۷۰ زندگی نیچه را بگویم تا برسیم به همین نکتهای که در مورد مثلاً آثار اولیه نیچه وجود دارد. از اینجای زندگی نیچه ما خیلی داکیومنت داریم. یعنی همه چیزو تقریباً میدانیم. همه نامهها محفوظ بوده، آدمهای زیادی اطراف نیچه بودن که در موردش چیز نوشتن.
حالا چه اینکه باهاش مکاتبه داشته باشند و خیلی بیش از اندازه شاید جزئیات روابط نیچه با آدمهای اطراف خودشان میدانیم. بنابراین اگر بخواهیم وارد و شما اگر مثلاً کتاب و اینها بخواهید در مورد زندگی نیچه بخوانید خیلی چیز هست. من نمیخواهم به خیلی از جزئیات اشاره بکنم.
مثلاً میدانیم که میخواسته در فلان تاریخ سگ بخره. قصد داشته چه نوع سگی بخره و مثلاً کوزیما واگنر بهش توصیه کرده که آن دوست سگ نخر، این دوست سگ بخر. چون همه این نامههایی که رد و بدل شده مثلاً موجوده. یا یک جایی میخواهد دندونشو بکشه و کوزیما واگنر بهش گفته که دندونتو بکنید و نکشید.
خب از این جهت مثلاً اینها مهم است که نوع جنس روابط نیچه با این آدمها را نشان میدهد که مثلاً حتی در مورد اینکه چه نوع سگی بخره باهاشون مشورت میکند یا حرفشون را در مورد اینکه دندونشو بکشه یا نکشه میپذیره یا مثلاً فرض کنید در فکر میکنم ژانویه سال ۷۱ به درخواست کوزیما واگنر، همسر واگنر یک سری هدایای مثلاً کریسمس خریده و با خودش برده پیش خانواده واگنر.
یعنی این مکاتبات همه محفوظه و ما خیلی چیزها میدانیم از جزئیات روابط نیچه و واگنر و مشکلاتی که بعداً حتی پیش آمده تا حدودی شفاف. حالا من یک چند تا نکته سادهای که فکر میکنم شاید جالب باشه را فقط میخواهم در موردش صحبت بکنم که بیشتر به آن زندگی دانشگاهی نیچه مربوط میشود.
چرخش از فیلولوژی به فلسفه
قبلاً تو جلسه هم گفتم که قبل از اینکه برود بازل یک تعداد مقاله فیلولوژی خیلی خیلی موفق نوشته چاپ کرده. این کارهای فیلولوژی نیچه در یکی دو سال اول همچنان ادامه داشته در خود دانشگاه بازل و سخنرانیهای خوبی کرده. سخنرانیها را همه را ما داریم.
اکثراً این کارهایی که تو این دوره انجام شده دیگر به زبان انگلیسی هم ترجمه شده موجوده و دقیقاً شما از همان سال ۶۹ که وارد بازل شده گرایش فلسفیشو میتوانید ببینید.
یعنی دور شدن از آن فضای استاندارد آکادمیک که در آن در واقع تحصیل کرده و مثلاً یک آدم استادش ریچل اینجوری نگاه میکند به مسائل یعنی یک فیلولوژی فیلولوژیست خالص کاملاً قدم به قدم از این دیدگاه دور میشود.
تو این نامههاش بارها اشاره میکند به اینکه اصلاً فیلولوژی به این معنای موجود را خیلی قبول ندارد و به نظرش جالب نمیرسه و بیشتر مثلاً فیلولوژی برایش یک ابزاریه که فرهنگ مثلاً یونان رو، فرهنگ باستانی را بشناسه و کمک بگیرد برای اینکه مثلاً درک فلسفی پیدا بکند. تا اینکه مثلاً خود آن کارش به عنوان یک فیلولوژیست برایش جالب باشه.
یک یک نکتهای که در دوره اول کاری نیچه در دانشگاه هست این است که برخلاف اونی که معمولاً گفته میشود همه کارهای همه کلاسهای نیچه کلاسهای پرطرفداری نبودن و مخصوصاً میخواهم اشاره بکنم که اصلاً ما الان میدانیم دقیقاً تو هر ترمی نیچه چه درسی ارائه کرده، چند تا دانشجو چون آن رکوردهای دانشگاه بازل خیلی رکوردهای کاملی هستن، همه چه ضبط شده.
میدانیم چند تا دانشجو ثبتنام کردن و چند نفر مستمع آزاد اومدن سر کلاس. مثلاً در اولین سال حضور نیچه در بازل میدانیم که نیچه یک درسی تحت عنوان فیلسوفهای پیشسقراطی قبل از سقراط ارائه کرده و هیچکس ثبتنام نکرده و این کنسل شده درس.
بنابراین اینکه بعضیا میگویند که بعد از مثلاً نیچه ستاره نمیدانم دانشگاه بازل بود و کلاسهای عریض و طویلی تشکیل میداد و بعد از زایش تراژدی که نسبت بهش اقبالی که وجود داشته از بین رفته نه اینکه این کلاً نادرست باشه ولی اینجوری هم نیست. یعنی شما اگر لیست کلاسهای نیچه را ببینید اینشکلی هم نیست که حالا تو هر کلاسش ۵۰ نفر بیان بشینن.
اکثر
کلاسهاش باز زیر ۱۰ نفر تشکیل میشده به دلیل اینکه اصولاً فیلولوژی آنقدر دانشجو و علاقهمند نداشته که فکر کنید که و جالب هم این است که یک جاهایی که پاشو فراتر از فیلولوژی میگذارد مثلاً یک جوری قرار است در مورد فیلسوفهای پیشسقراطی حرف بزند که حالا این هم البته خارج از کانتکست فیلولوژی نیست ولی ذوق نیچه در ارائه کردن یک چنین درسی قطعاً جنبه فلسفیش بیشتر از جنبه مثلاً فیلولوژیستیش بوده و میبینید که من میخواهم بگویم محیط بازل اینجوری است که ریاکشن منفی از همین الان وجود دارد. اینشکلی نیست که یعنی مثلاً نپذیرفته نشدن اینکه نیچه از دانشگاه زبانشناسی برود دانشگاه فلسفه این حتی تو دانشجوها هم اینجوری است.
انگار پذیرفته نیست یک آدمی که فیلولوژیسته در یک زمینههایی مثلاً حرف بزند که خیلی به چیزش مربوط نمیشود به رشتهاش. دانشجوها دانشجوها هم انگار انتظارشون این است مثل اساتید و همکارهای نیچه این در همان به اصطلاح وظایف آکادمیک خودش را به طور استاندارد انجام میدهد.
یک نکته جالبی هم که باز در مورد زندگی نیچه تو سال اول آنجا میدانیم این است که یک برنامهای رسماً برای تألیف یک کتاب استاندارد فیلولوژی داشته که کنسل شد. یعنی قرار بوده که یک کتاب مثل یک کتاب درسی برای فیلولوژی بنویسه به عنوان یک استاد مثلاً خوب فیلولوژی که آنجا دارد کار میکند و هیچوقت این کتاب اصلاً حتی نوشتناش شروع نشد.
دقیقاً اینها همین نشوندهندهی این چرخشیه که از نظر فکری در واقع در زندگی نیچه پیش آمده که از فیلولوژی به سمت فلسفه رفته.
رابطه نزدیک با واگنر و کوزیما
ویژگی سالش به محض اینکه نیچه مستقر شده در بازل بعد از آن ملاقات اولیهاش با واگنر از همان ابتدا روابط تنگاتنگ با واگنر دارد با اینکه واگنر در بازل زندگی نمیکند ولی مسافت کمه تا محل زندگی واگنر و تقریباً نیچه که در دبیرستان من فکر کنم به این اشاره کردم که هر مدتی یک بار یک فرصتی پیش میاومد میرفت و نامور پیش خانوادهاش مرتب ما به عنوان آدمهایی که یک خورده دید روانکاوی داریم اینکه یک نفر هی سرما بخوره و سرش درد بگیرد و هی برود نامور خوب بشود و برگرده و اینها را یک جوری مشکوکی بهش نگاه میکنیم دیگر.
یک آدمی که دوست دارد پیش مامانش باشه حالا مثلاً رفته مدرسه آدم ناخودآگاه یک چنین احساسی بهش دست میدهد که این چجوریه که وقتی میرود نامور خوب میشود یکی دو هفته نمیمونه دوباره مثلاً برمیگردد باز سردردهای مزمن شروع میشود و این فکر میکنم ویژگی حرکت نیچه به سمت بازل این است که آن خونهای که رفت و آمد میکند و محل آرامشاش میشود خانه واگنر.
باز من نمیدانم چه چیزهایی در مورد رابطه واگنر و نیچه فکر میکنم فقط هم اینجوری اشاره کردم. روابط در این حد نزدیکه و پذیرش واگنر نسبت به نیچه رسماً یک فکر میکنم نوشتهای وجود دارد که واگنر به نیچه گفته که هر فرصتی داری بیا مثلاً پیش من.
در این حد از طرف واگنر هم پذیرش وجود دارد و از طرف نیچه هم حالت شیفتگی. واگنر و همسرش که البته تو این زمان هنوز با هم ازدواج نکردن خیلی آدمهای مدرنی بودن با همدیگر زندگی میکردند مثلاً این هم تو آن سال و ایام یک خورده عجیبه دیگر.
یعنی کوزیما واگنر مثلاً تاریخ ازدواجاش با واگنر ۷۱ ۷۲ ولی کاملاً مثل زن و شوهر با همدیگر زندگی میکنند و شاید حتی قبل از ازدواج بچهدار هم شده باشند من مطمئن نیستم ولی همان حول و حوش ازدواجشون بچهدار شدن. در خانه واگنر نیچه اتاق دارد. یعنی اینجوری نیست که مثلاً فرض کنید به عنوان یک مهمون برود. رسماً یک اتاق دارد که هیچکی استفاده نمیکند اتاق نیچه است.
بنابراین هر تعطیلات و چیزی میرود برای خودش تو اتاق خودش زندگی میکند و این خودش نشان میدهد که چقدر از طرف واگنر هم این رابطه مثبتیه. نمیخوایم پیشداوری بکنیم ولی فکر میکنم خیلی واضح است که نیچه به عنوان یک استاد دانشگاه یک استاد یک جوری مشهور و مثلاً مبرز دانشگاه بازل برای واگنر یک جاذبهای دارد.
یعنی اولاً استادی نیچه در دانشگاه بازل به عنوان یک مقام فرهنگی خیلی بالا با توجه به اینکه توجه خاصی هم نسبت بهش وجود داشته به عنوان یک استاد جوانی که جوانترین استادی که تا حالا در بازل استخدام شده و اینها خیلی زود نیچه را وارد آن لایهی مثلاً سطح بالای فرهنگ و اشرافیت سوئیس کرده.
یعنی تقریباً
در همه آن خونهها به روی نیچه بازه برای اینکه خب بالاخره یک آدم خیلی متشخصی از نظر اجتماعی و برای یک هنرمندی مثل واگنر که اگر در مورد زندگیاش اطلاع داشته باشید کلاً زندگی آشفتهای داشته از نظر مثلاً روابط اجتماعی و وضعیت اقتصادی و مالی تا یک دورانی به شدت نابسامان بوده وضعیتاش مثلاً سالها فراری بوده برای خاطر اینکه بدهیهاشو نمیتونسته بده اینکه حالا که مستقر شده در یک جایی وضعیتاش هم خوب است با یک آدم مثل نیچه با شیفتگی میرود پیشاش طبعاً برای واگنر هم این رابطه ناتویی یک استاد بزرگ دانشگاه بازل مثلاً شیفتهی افکار و آثار نیچه است.
شما من این را اینجوری میخواهم در واقع از این نکته استفاده بکنم که تعجب نکنید که اصلاً زایش تراژدی کتاب اول نیچه نمیخواهم بگویم تلقینات واگنره واقعاً این دیگر خیلی زیادهروی ولی واگنر واقعاً در به وجود اومدناش میبینیم که راه حلی برای احیای مثلاً تمدن آلمانی دارد بهش نگاه میکند.
معلوم است که واگنر از اینکه یک چنین صدایی در واقع ازش حمایت بکند خوشحاله و واگنر آنقدر باهوش هست که از ابتدا احساس بهش دست بده که این رابطه برایش مفیده. نمیدانم منظورم را میفهمید. یک استاد معروف دانشگاه بازل شیفتهاش شده، میآید پیشش و طبعاً این رابطه منجر به این میشود که واگنر مثل یک همانجوری که واگنر دقیقاً خودش را منجی میداند برای فرهنگ آلمانی.
حالا یک استاد دانشگاه مبرزی هم پیدا شده که آن هم قبول دارد که واگنر مثلاً و موسیقی واگنر میتواند نجاتدهنده باشه. طبیعی است که واگنر به نیچه در واقع مثل یک مرید، مثل یک مرید نگاه بکند و خیلی تحویلش بگیرد و برایش این به اصطلاح بهره را هم دارد که تو محیطهای دانشگاهی افکارش مطرح بشود.
در حالی که کاملاً یک آدمیه که حاشیهایه، یک هنرمند خارج از محیطهای آکادمیکه ولی یک چیزی فراتر از هنرمنده. حالا من دارم در مورد واگنر یک خورده بیشتر تو این جلسه صحبت میکنم. واگنر به هیچ وجه هنرمند موسیقیدان متعارف آن دوران نیست. آدمی که کتاب هم نوشته و کاملاً عقاید مشخص سیاسی، اجتماعی، حتی دیدگاههای فلسفی دارد.
مثلاً همین که شوپنهاور را خونده، میفهمد و یک جوری
نسبت به موسیقی دوران خودش هم با تحقیر نگاه میکند و مثل آدمی که آمده یک مبنای جدیدی مثلاً تو این موسیقی ایجاد بکند. هنر را از آن به اصطلاح رخوتی که معتقد گرفتار شده، یک جوری فراتر ببره.
بنابراین یک چنین آدمی طبیعی است که از اینکه یک صدایی مثل نیچه پیدا بکند که در محیطهای آکادمیک مطرح بشه، خیلی خوشحاله. و یک برای من یک ویژگی مهم در واقع این دوران بازل این است که یک رابطه تنگاتنگ بین نیچه و واگنر به وجود آمده و چندین سال این رابطه به همین ترتیب حفظ شده. رابطه همیشه گرمه.
حتی بین نیچه و کوزیما واگنر یک رابطه خیلی صمیمانهای وجود دارد که مرتب همین دو تا نکته یک خورده خندهداری که بهش اشاره کردم در مورد خرید سگ و نمیدانم کشیدن دندان نشان میدهد که جنس روابط چه جوریه دیگر. رابطه اصلاً رسمی نیست.
مثل حالا رابطه نیچه با کوزیما واگنر مثلاً یک حالت برادر کوچکتر مثلاً با خواهر بزرگتر دارد و خیلی تو مسائل خصوصی زندگی نیچه هم ممکن است آنها یک جور در واقع اظهار نظر میکنند و خوشایند هم هست برای هر دو طرف.
استادی موفق پیش از زایش تراژدی
من این حرفهایی که زدم مثلاً در مورد اینکه نیچه کمکم به فلسفه گرایش پیدا کرده یا کلاسش نمیدانم دانشجو به اندازه کافی نداشته، یکی از کلاسهاش تشکیل نشده، این اصلاً نباید این توهم را پیش بیاورد که نیچه استاد موفق نیست.
کاملاً همانجوری که قبل از اینکه برود بازل مقالات فوقالعادهای نوشته که همه را تحت تأثیر قرار داده، کاملاً در یک دو سال، دو سه سال اولی که در بازل هست، وظایف آکادمیک خودش را به نحو احسن انجام میدهد.
یعنی مقالههای خیلی جالب فیلولوژی هم نوشته، منتها هی کمکم این در واقع تا زمان چاپ زایش تراژدی چیز میشود دیگه، از حالت به اصطلاح آکادمیک، از این وظایف آکادمیک خودش را دور میشود.
ولی مثلاً فرض کنید در مشخصاً در یک شماره ویژهای که دارد برای فیلولوژی منتشر میشه، مثل یک چه میگن، یک ویژهنامهای دارد منتشر میشه، ریچل به نیچه پیشنهاد کرده که مقاله بده و یک مقاله خیلی باز خوب نیچه داده، تو آن نشریه چاپ شده و همه این کارهایی هم
که میکند به دلیل ذوق ادبی فوقالعادهای که داره، تسلطی که به فرهنگ یونانی داره، مورد استقبال هم قرار میگیرد.
به هر حال معروفه که نیچه در زمان تا قبل از زایش تراژدی، ستاره فیلولوژی مثلاً محیط آکادمیک بازله و همه اینجوری در واقع دور و برش دانشجوها بهش احترام میذارن به عنوان یک استاد و آدم موفق. بنابراین به این سرعت نیست که فکر کنید از روز اولی که رفته بازل مثلاً یک جوری وظایف آکادمیک خودش را ترک کرد.
حداقل دو سه سال اول، حتی بعد از چاپ زایش تراژدی هم به سرعت این اتفاق نمیافته که خارج بشود از آن عرف آکادمیک. حرکت و در دو سه سال اول حتی بعد از چاپ زایش تراژدی هم به سرعت این اتفاق نمیافته که خارج بشود از آن عرف آکادمیک.
یعنی باز کلاس های خودش را تشکیل میدهد ولی دیگر آن اصلا مقالات درخشان فیلولوژی را نمینویسه و بعد از یک مدتی کلا دور میشود از این. یعنی همه مقالاتی که مینویسه و کتاب هاش دیگر آن ذوق به اصطلاح تعمق فلسفی و اینها در آن هست که یک خورده خارج از عرف آکادمیک.
سخنرانیهای بذر زایش تراژدی
در سال ۷۰ این به دلیل اهمیتی که برای بحث در مورد زایش تراژدی دارد این نکته را دارم میگویم. تو اوایل سال ۱۸۷۰ یک یک سخنرانی ای کرده تحت عنوان Greek من عنوان انگلیسیش را میگویم اگر سرچ بکنید تو اینترنت این همین هست این مقاله. Greek music drama درام و مثلا موسیقی یونان و یک سخنرانی دیگر ای کرده تحت عنوان سقراط و تراژدی.
این دو تا به اصطلاح سخنرانی بذر های اولیه کتاب زایش تراژدی هستند و این باز ثبت شده که واگنر به نیچه پیشنهاد میکند وقتی این دو تا محتوای این دو تا سخنرانی را مطرح میکند نیچه واگنره که به نیچه پیشنهاد میکند که این را تبدیل به کتاب بکند.
یعنی دقیقا موضوع کتاب زایش تراژدی از اینجا شروع میشود و آنقدر از نظر واگنر این موضوع جالب هست و در جهت افکار خود واگنر هست که نیچه را در واقع انداخته تو این جریان تولید یک کتاب و مثلا گسترده تر مطرح کردن ایده های خودش.
جنگ ۱۸۷۰ و خدمت داوطلبانه
خب یک اتفاق باز مهم ۱۸۷۰ تو زندگی نیچه این است که این سال سالیه که باز فرانسه به آلمان حمله کرده.
شما قرن بیستم را بیشتر میشناسید که همش آلمان به فرانسه حمله میکند. قرن قبلش فرانسوی ها هی به آلمان حمله میکردند. زمان ناپلئون یا همین سال ۱۸۷۰ فرانسه به پروس به اصطلاح حمله کرده و این به نظر من مهم است که شما روحیه نیچه و آدم های هم عصر نیچه را بفهمید.
استاد دانشگاه بازل تبعیت پروسی هم دیگر ندارد ولی داوطلب جنگه برای مقابله با فرانسه. منتها نمیتواند به عنوان این چیزی که در تاریخ ثبت شده این است که نیچه واقعا میخواهد در جنگ به عنوان یک حالا مثلا احتمالا افسر شرکت بکند و اجازه پیدا نمیکند به دلیل اینکه در سوئیس دارد زندگی میکند.
سوئیس بی طرفه و قانونا مثلا نمیتواند در جنگ شرکت بکند و نتیجه اش این میشود که منصرف نمیشود از آن به اصطلاح امکان قانونی که وجود دارد این است که به عنوان نیروی مثلا امداد پزشکی در جنگ شرکت میکند.
نتیجه اش هم همونطور که احتمالا شاید بتوانید حدس بزنید این است که باز اینطوری این اطلاعات قطعی که ما داریم این است که یک هفته در خط مقدم در جنگ شرکت دارد و بعد مریض میشود و میرود نامبورگ پیش مامانش.
آن مال دوره سربازیشه. بله. نه این دفعه مریض شده و برگشته نامبورگ و آنجا یک مدتی استراحت کرده. به هر حال وضعیت جسمانی نیچه خب خیلی چیز است دیگر خیلی دراماتیکه واقعا.
و جالب است من دیگر قسمت هایی از یادداشت های خودش را در مورد وضعیت جسمانی اش از دوره دبیرستان برایتان خواندم. یعنی یک آدم چه جوری این ایده را دارد که برود جنگ؟ کسی که نه میبیند نه میتواند مثلا تا آن مدت سردرد دارد و مشکلات عدیده جسمانی دارد.
من فکر میکنم از این نظر جالب است دیگر که چقدر حس ملی گرایی وجود دارد تو آن دوره مثلا فرض کنید آلمان. استاد درجه یک دانشگاه است و حاضر نیست مثلا خارج از آلمان هم دارد زندگی میکند و اینقدر تعهد دارد نسبت به مثلا وطن خودش و اینکه حمله فرانسه اینقدر مثلا برایشان دردناکه که حاضرن بروند دوست دارند
بروند بجنگن.
خب باز آخرین چیزی که من از این وقایع سال ۷۰ به نظرم میآید که مهم است بهش اشاره بکنم این است که تو دسامبر سال ۷۰ زایش تراژدی ۷۲ چاپ شده.
دستنوشتهها و شکلگیری کتاب
تو دسامبر سال ۷۰ دست نوشته های این کتاب زایش تراژدی را داده که واگنر و واگنر بخونن و واگنر خیلی خوشحال شد و خیلی تحریک گرفت و تشویقش کرد برای چاپ و من واقعیتش این است که خب اینها را نمیدانم که اصلاً موجود هست یا نه آن سخنرانی میوزیک دراما را دارم ولی اینکه این دستنوشتهها موجود هست یا نه نمیدانم حقیقتش خیلی سرچ نکردم ببینم چیزی از این به اصطلاح نوشتههای اولیش چون اینها معمولاً در شکلگیری یک اثر اگر بدونیم خیلی مهم است
دیگر مثلاً آن سخنرانیها را بدونیم یک واسطهای به هر حال چیزی که میخواستم بگویم این است که یک واسطهای وجود دارد بین آن سخنرانیها و این دستنوشتهای که به واگنر داده شده و آن کتاب که آن هم من نمیدانم موجوده یا نه.
یعنی یک دست پیدا کردیم آن مقالات تحت عنوان نمیدانم حالا اسم دیونیزوس در چیزاش هست در عنوان آن دستنوشته واسطه هست که اگر مثلاً باقی مانده باشه خیلی جالب است اگر بهش آدم دسترسی داشته باشه که بتواند این سیر شکلگیری افکاری که به زایش تراژدی منجر شده را آدم بتواند تعقیب بکند
ببخشید یعنی عنوان دستنوشتهاش چیز دیگهای بوده؟
عنوان آن دو تا سخنرانی را که گفتم عنوانشون چیست که به نظر میآید که واگنر بر اساس آن حال و هوای آن سخنرانیها حالا احتمالاً تو نقلقولهایی که مستقیماً از نیچه شنیده علاقهمند شده و تشویقش کرده که کتاب بکند.
بعداً یک یک دستنوشته کوتاهتری وجود دارد قبل از این دستنوشتهای که به واگنر در مورد زایش تراژدی داده که عنوانش چیز دیگهایه ولی به نظر میآید که در واقع این دستنوشته که بعداً تبدیل به کتاب شده کتاب زایش تراژدی شده دست پیدا کرده یک چیز کوتاهتریه که عنوانش هست مثلاً فکر میکنم «جامبینی دیونیزوسی» مثلاً کلمه دیونیزوس که مؤلفه مهم کتاب زایش تراژدیه در عنوان.
حالا مقاله یا کتابی که نوشته بوده آن چیز ابتدایی آمده
من نمیدانم اینها موجوده من میل داشتم یک ایمیلی به میللیست گروه بزنم درخواست بکنم که هرچه هرچه پیدا کرد یک جایی آپلود بکند حالا فکر میکردم خودم وقت بکنم یک چیزهای بیشتری پیدا کنم الان حداقل شفاهاً این را دارم میگویم کسانی که گوش میدهند هرچه از من فکر کنم کاری که باید انجام بشود این است که یک لیستی از همه چیزهایی که به نیچه نسبت داده میشود آدم تهیه بکند و بعد ببینیم تا چقدرش را میتوانیم پیدا بکنیم.
به هر حال قبل از چاپ زایش تراژدی شاید ۱۰، ۲۰ تا مقاله و اثر یا سخنرانی و اینها انجام داده که موجود هم هست من خودم یک تعدادیشو
دارم مثلاً بعضی از متن سخنرانیهاشو یا مقالههایی که نوشته یک تعداد چیزهایی دارد که اینها به فارسی هم فکر میکنم. بعضیاشون ترجمه شدن فکر میکنم که چند تاشو که مطمئنم الان یک خورده ذهنم رفت سمت یک کتابی که آقای مراد فرهادپور ترجمه کرده مطمئن نیستم ولی فکر میکنم شاید بعضی از آن متنهایی که تو آن کتاب ترجمه شده قبل از زایش تراژدیان تقریباً مطمئنم که یکی دو تا متن کوتاه نیچه قبل از زایش تراژدی تو آن کتاب ترجمه آقای فرهادپور هست که نشر هرمس چاپ کرده مستقلاً هم فکر میکنم جلسه قبل شاید اشاره کردم که یک انتشاراتی در قم سه تا مقاله کوتاه نیچه را که باز قبل از زایش تراژدی
هستند را به صورت کتابهای جیبی ترجمه کرده که من خوشبختانه هفته قبل اینها را پیدا کردم مثلاً «زن یونانی» حجمشه. ولی این سه تا کتابان که با این حجم منتشر شدن حالا به هر حال خوب است اگر هنوز ادامه بدن اینها فکر کنم هر سه تاشون «زن یونانی»، «ستیز هومر» و «درباره موسیقی و کلمات» متقدمان نسبت به زایش تراژدی اینها کارهای سال ۷۰، ۷۱ نیچه هستند اگر اشتباه نکنم ۷۰.
و «زن یونانی»
اسم این انتشاراتیتون چیه؟ ببخشید «زن یونانی» آوریل ۷۱ «موسیقی و کلمات» بهار ۷۱ یک خورده چند ماه بعدتر و این «ستیز هومر» ۷۲ تقریباً همزمان زایش تراژدی آن انتشارات مهم نیست. برای اینکه نمیتوانید پیداش بکنید.
حتی من برای اینکه اول سعی کردم که با آنها تماس بگیرم، نه تلفنشون جواب میداد. یکی از دوستان ساکن قم را هم فرستادم سراغش، گفت اصلاً آن آدرسی که دادن، چیزی موجود نیست.
و این را انتشارات جیحون در تهران، خلاصه پخشکنندهاش اگر موجود داشته باشه، از آنجا میتوانید تهیه بکنید. جیحون یکی از آن کتابفروشیهای روبروی انقلاب، روبروی دانشگاه تهران، تو خیابون انقلاب.
به هر حال من میل دارم
که همه این آثار تا جایی که میشود مطالعه بکنید برای اینکه هم زایش تراژدی را بهتر بفهمیم، هم آثار بعدی نیچه فکر میکنم خیلی وابسته است و این چیزها. و باز مجموعه یادداشتهای نیچه فکر میکنم هم منتشر شدن. به زبان انگلیسی هم فکر میکنم موجودن، ولی من ندارم.
آنها فکر میکنم خب برای یک کار نقد روانکاوانه خیلی جذابه. مثلاً از نظر من اینکه نیچه میخواسته سگ بخره مهم است. ممکن است برای آدمی که فیلسوفه، هیچ معنیای نداشته باشه یا مثلاً فرض کنید روابط نیچه با مامانش مهم نباشه، ولی مثلاً من که از چیز چیزهایی که این کتاب، نامههای نیچه به مادرش از کتابی که میگفت، در اینموردهاش برای من کم کم ندارد.
جذابیتی که بخوانم ببینم چه به مامانش مینوشته. عنوان جالبی هم برای این کتاب گذاشته، آن کسی که ترجمه کرده که این است که لطفاً کتابهای مرا نخوان. در یکی از نامههاش به مادرش نوشته که کتابهاشو نخونید. خیلی جالب است.
نامههای کودکی به مادر
جلسه قبل برنامهام این بود، طبق آن نکتهای که گفتم که این حرفها را دارم میزنم که یک خورده با نیچه آشنا بشید، که علاقهمند بشوید بهش، حداقل آدم وقتی زندگی یک نفرو میدونه، حس خوبی پیدا میکند.
برنامهام این بود که جلسه را با اولین نامهی نیچه که در ۵ سالگی نوشته شروع کنم، که متأسفانه یادم رفت کتابو نیاوردم و دیگر حالا بگذارید الان این را اولین نامهی نیچه رو، دو تا نامهی اولشو بخونم، که هر کدومشون یک خط بیشتر نیست.
اولین نامه در ۵ سالگی نوشته شده، که میگوید مادر عزیزم، خیلی وقتها واقعاً به تو فکر میکنم و خیلی مایلم بدانم چطور. دوباره به زودی پیش ما بیا.
من سالم و سرحالم، خیلی دوستت دارم و خواهم داشت. فریتس، حرفشنوی تو. دومیش، مادر عزیز من، خیلی دلم میخواست با تو حرف بزنم، اما چون حالا پیش تو نیستم، یک نامهی کوچولو
برای تو مینویسم. از کیکی که برایم فرستاده بودی، خیلی خوشحال شدم. از تو بابت آن بسیار ممنونم. همیشه به تو و الیزابت فکر میکنم، اما دیگر بیش از این نمیتوانم بنویسم، چون خستهام. پسر وفادار تو، فریتس نیچه. این یک سال بعدشه، من ۶ سالهست.
این کتاب که خب حالا برای من خیلی جالب است و بعضی جاهاشو بعداً نقل میکنم براتون، مثلاً یک چیز بامزهاش امضاهاییه که نیچه در طول زندگیش برای از فریتس، مثلاً از اولین نامهای که امضا کرده، فریتس حرفشنوی تو، بعد پسر وفادار تو، فریتس تو، بعد مثلاً وقتی رفت دبیرستان، یک امضاهای بامزهی دیگهای دارد.
مثلاً فریدریش ویلهلم نیچهی شما، فریتس شما، و چیزهای متأثرکنندهای هست. در اواخر عمرش مثلاً یک امضاهای جالب دیگهای دارد که مثلاً من پیدا نمیکنم. مثلاً یک جایی امضا کرده مخلوق پیر شما. مثلاً حالا بیچاره خیلی هم پیر نبوده ولی یک چنین احساسی دارد. این کتاب خیلی کتاب جالبیه. حالا برای من جالب است ببینم که چیز باشه.
فکر کنم برای علاقهمند شدن به خود شخص نیچه به عنوان یک انسان، کتاب بامزهایه. و در عین حال خب اطلاعات خوبی هم در مورد زندگی نیچه در آن هست، ولی تقریباً در مورد افکار خودش چیزی برای مادرش نمینوشته. بنابراین یک آدمی که میخواهد اطلاعات در مورد افکار و فلسفهی نیچه داشته باشه، تقریباً بیمحتواست.
بفرمایید.
با مادرش نامهنگاری داشته؟ بله. مثلاً آخرین نامه فکر کنم ۱۸، یعنی همین تاریخ، بله. ۲۱ دسامبر ۸۸ نامه نوشته. بعدش دیگر مشاعرش کار نمیکرده که نامه، کلاً نامهنگاریهاش قطع شده. خوب شد که گفتید. این دقیقاً همان نامهی آخره که امضا شده مخلوق پیر تو. و از مثلاً چیزهاشم جالب است که نامه از کجا میفرسته؟
یکیش تورینوئه، یکیش مثلاً فرض کنید نیسا، ونیز، سیلس ماریا که خیلی اینجا اقامت داشته تو سیلس ماریا. همینطور برای خودش در اطراف و اکناف آفریدهی پیر تو باز سال ۸۸ یک بار دیگر این امضا وجود دارد. مثلاً در سال ۸۶ نامهی مادر پیر عزیزم شروع میشود بعد امضا کرده اف تو. امضاهای باوضعی دارد کلاً.
این سیر امضاش، یک امضاهای حالا من نمیخواهم وقت بذارم، امضای جالبی دورهی دبیرستانش، نوجوانی دارد که با حال و هوای
مثلاً مدرسهای که در آن هست خیلی سازگاره.
سه المان دوره اول
خب من میخواهم یک مقدماتی بگویم که به محتوای کتاب زایش تراژدی مربوط میشود که بدون اینکه بخواهیم خیلی حالا بحث طولانی بکنیم، فکر میکنم برای فهم افکار این دوره، نه فقط کتاب زایش تراژدی، هر چیزی که نیچه در این دوره خلق کرده، هر اثری، سخنرانی، مقاله، کتاب، همهاش تحت تأثیر این سه تا المان فرهنگ یونانی، برداشتی که نیچه از فرهنگ یونانی دارد و عشقش به واگنر و فلسفهی شوپنهاور. این سه تا فوقالعاده مهماند و باید اینها را بشناسیم. فکر میکنم سادهترینش شناختن واگنره.
اگر قبول بکند یک نفر، که شاید قابل قبول نباشد که لازم نیست موسیقی واگنر را گوش بدهید. یعنی فقط همینطوری از راه دور ببینید واگنر مثلاً چه میگفته، دنبال چه بوده و تأثیری که مثلاً روی نیچه گذاشته چیست.
من حسم این است بدون اینکه داکیومنتی داشته باشم برای اینکه این را اثبات بکنم، که یکی از تأثیرات واگنر، آشنایی نیچه با واگنر این است که موسیقی را نیچه کنار گذاشته. باز من یادم نیست که این نکته را جلسهی قبل گفتم یا نه، اشاره کردم بهش.
واگنر بهعنوان موسیقیدان
واگنر یک نبوغ، یک نابغهی قطعاً یک نابغهی موسیقیه و بنابراین اگر آدمی فکر میکند که استعداد موسیقی داره، احتمالاً بعد از آشنایی با یک آدمی مثل واگنر شک میکند که استعداد موسیقی دارد یا ندارد.
واگنر تقریباً تو تاریخ موسیقی فکر میکنم اونچی کسانی که دوستش دارند و کسانی که بدشون میآید از واگنر، در اینکه آدم بینظیری از نظر استعداد موسیقی، شکی ندارند.
من برادرم که خودش کار زندگیش موسیقیه، همیشه این حرف را ازش شنیدم که مثلاً همردهی با بتهوون، واگنر یکی از مهمترین آدمهای موسیقی غرب که ابداعات مثلاً فنی داشته در موسیقی و به عنوان یک آدمی که طرفدار موسیقیه، همیشه ابراز تأسف میکند که این آدم چرا اپرا کار کرده.
حالا من یک خورده سعی میکنم توضیح بدهم که واگنر به دلیل عقایدشه که اپرا کار میکند. یعنی در واقع آدمهایی که به موسیقی علاقهمندند از موسیقی خالص واگنر لذت میبرند.
یک جاهایی که در اپرا بالاخره لحظههایی وجود دارد که موسیقی نواخته میشود بدون اینکه کسی بخونه و اونجاهاش خیلی برای آدمهایی که
به موسیقی علاقهمندند، موسیقی خالص لذتبخشه، ولی خب دیگر به هر حال ساعتها اپرای واگنر، قطعههای کوتاهی هست که موسیقی بدون کلام دارد. در واقع واگنر به شدت اعتقاد به تلفیق نمایش و موسیقی دارد و موسیقی خالص خیلی به نظرش جالب نمیآد، در حالی که استعداد فوقالعادهای در تولید موسیقی به معنی خالصش دارد و من باز نمیتوانم قضاوت بکنم.
به نظرم میآید که خیلی استعدادی در نمایش ندارد. یعنی یک جوری شاید توهم چیز دارد که داستانهای عجیب و غریبی که خلق میکند و ایدههای عجیبی که برای نمایش داره، ایدههای جالبیان.
معمولاً واگنر به این نکته شناخته میشود در اپرا که اصلاً نمایشهایی که همراه با موسیقیش قرار است اجرا بشه، اصلاً قابل اجرا نیست. یعنی مثل یک آدمی که مثلاً فرض کنید که در نمایش یکی از این آثار طلای راین واگنر با این صحنه شروع میشود که مثلاً موجوداتی که محافظ طلای راین هستند، دختران راین در خانه شنا میکنند و حالا مثلاً فکر کن حالا یک اتفاقهایی میافتد.
یعنی چه که یک نفری اپرایی بنویسه که با شنای یک عدهای در یعنی باید در صحنه مثلاً یک استخر درست بکنند که اینها در آن شنا بکنند. در اپراهای Wagner مثلاً یک صحنهای هست که Siegfried باید بپره با اسب در آتش.
ببین اینقدر اینجور چیزها در اپراهای Wagner هست، صحنههای اینشکلی که اصلاً آدم به نظرش میرسد این آدم اپرا ندیده، نمیدونه که امکان محدودیتهای صحنه چیست و نه اینکه اینجوری نیستا ولی اینقدر بلندپروازه، اینقدر احساسش این است که مثلاً باید تمام دنیا انگار در خدمت این باشند که این نمایش هرجوری هست برگزار بشه، شاید حتی متوجه باشه که آن طرف با اسب واقعاً بپره در آتش، بعد هرچه شد.
صحنهها همه یک جورهایی غیرواقعیان. الان تازه در این دورانیه که به یک شکلهایی اپراهای Wagner دارد اجرا میشود. بعد بامزهش هم این است که هر کسی هم که میاومد اینها را اجرا بکند Wagner جلوگیری میکرده، به نظرش میاومد که آن چیزی که باید مثلاً نپرید تو آتش، مقبول نیست.
یعنی سختگیری داشته که عین همین چیزهایی که تو ذهنش بوده واقعاً را صحنه اینجوری اجرا بشود. فکر میکنم در تمام طول حیاتش هیچوقت هیچ اجرایی از اپراهای خودش را تأیید نکرد، مردم باز متوجه نیستند.
ولی اینکه دعواهای زیادی داشته که نباید این کار انجام بشه، فکر میکنم یک داستانی هست که در اینقدر اخلال ایجاد کرده تو تمرین یکی از اپراهای خودش که بیرونش کردن، دیگر راهش نمیدادن در آن جایی که مثلاً تمرین داشت انجام میشد.
به هر حال اینها داستانهای داستانهای عجیب و غریب اپراهای Wagner اگر بخونید، باور کنید همصدا میشوید که این چندان ذوق نمایش و اینها نداشته. یعنی تا دلتون بخواهد چیزن دیگه، بیدر و پیکرن یهجوری از نظر نمایشی.
یک ملغمهای از اسطورههای آلمانیان با ایدهها و مثلاً احساسات شخصی Wagner که خیلی چیزهای پیچیده و عجیب و غریبی ایجاد میشود که چندان خود داستانها و نمایشها جالب نیستند. ولی موسیقی تا اونجایی که دلتون بخواهد موسیقی فوقالعادهایه مثلاً پر از ابداعاته دیگر.
از هر جای موسیقی فکر بکنید مثلاً ارکستراسیونش، شما اگر موسیقی کلاسیک اروپا را گوش بدهید همینجوری به ترتیب، اصلاً ارکستراسیون یعنی سازبندی ارکستر Wagner یک چیز غیرمتعارفیه که به قبل از خودش خیلی ربط نداشته و بهشدت هم را موسیقی بعد از خودش تأثیر گذاشته.
یعنی خیلی از موسیقیدانهای نسل بعد Wagner حالا خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر Wagner موسیقی خودشونو خلق کردن. مثلاً آدمهایی مثل Richard Strauss که رسماً خودشونو ادامهدهنده مثلاً کار Wagner میدانند.
ولی کسانی که هستند و اینجوری یک چنین ارادتی هم ابراز نمیکنند ولی بالاخره تحت تأثیر کارهای Wagner هستند. مثل مثلاً Gustav Mahler، نمیدانم هر آدمی فکر میکنم بعد از Wagner آمده از ابداعات Wagner تأثیر پذیرفته. من این را از این جهت فکر میکنم یکی از تأثیرهای Wagner تو زندگی Nietzsche این بوده که آن رگهی تمایل به هنرمند شدن را تا حدودی حالا اگر خاموش نکرده یهجوری فروکش داده.
یعنی من جلسه قبل که صحبت میکردم خیلی را این تأکید کردم که یک سالهایی تو زندگی Nietzsche وجود دارد که شاید بیشترین فعالیتی که انجام داده خلق آثار موسیقی برای پیانو. ولی کمکم از اینجایی به بعد کمرنگ شده تا اینکه یک جایی اعلام میکند که دیگر رسماً نمیخواد دیگر اصلاً کار موسیقی بکند.
نثر Wagner هم خوبه، نه؟ فقط نثر Wagner منظورت، اِ، منظورت نوشته؟ آ، یعنی شیوهی نثر منظورتِ؟ فکر نمیکنم. فکر نمیکنم ولی مطمئن نیستم.
موضوعاتش اصلاً حالا من یک خورده به کتابها و مقالاتی که نوشته اشارهای میکنم.
اپرا، ایدئولوژی و یهودستیزی واگنر
ببین من میخواهم یک چند دقیقه در مورد Wagner جدایی حالا یک ستایشی از Wagner بهعنوان موسیقیدان کردم دیگر بسته دیگر. هرچقدر که میخواهید این را اگزجره بکنید خیلی آدم بزرگیه. بعد قرار نیست همهتون هم موسیقی Wagner را شنیدید.
اگر یک خورده مثلاً رادیو گوش کرده باشید یعنی بالاخره یک چند تا قطعه از Wagner هست که مرتب از حتی رادیوهای ما پخش میشه، در فیلمها استفاده میشه، مثلاً مخصوصاً شروع والکوره فکر میکنم مثلاً یک صحنهی خیلی خیلی معروفی وجود دارد در یک فیلم اینک آخرالزمان کاپولا.
چند نفر دیدن این فیلم رو؟ آپوکالیپس ناو که از مهمترین که آثار مثلاً فیلم خیلی چیز معروفیه دیگر مارلون براندو در آن یک نقش عجیب و غریبی بازی کرد.
یک صحنهی معروفی دارد که هلیکوپترها حمله میکنن، همهچیز را به آتش میکشن که طبعاً موسیقی واگنر برای چنین صحنهای خیلی مناسبه. همان قطعهی اول والکوره را گذاشته که خیلی مثلاً هماهنگی آن قطعه، ببخشید، جالبیش این است که موسیقی موسیقی فیلم نیست.
آن افسر نیمهدیوانهای که این حمله را رهبری میکنه، هر وقت میخواهد حمله بکند والکوره را پخش میکند برای سربازاش با صدای بلند. یعنی این چیز است فکر کنم حس بعضی اصلاً موسیقی واگنر شاید از حالا حداقل چیزی که شهرت دارد در این برداشته که کاپولا در این فیلم از موسیقی واگنر کرده استفادهای کرده مشخصه.
نازیسم، واگنر و نیچه
خیلیها نیچه را متهم میکنند به اینکه در جریانهای بهوجود اومدن نازیسم و گرایش ضد یهودی و این چیزهایی که هیتلر بعداً حزب نازی آلمان انجام داد مقصر میدانند. میگویند که مثلاً از چنین گفت زرتشت نیچه استفاده کردن، از افکار نیچه که حالت نژادپرستانه مثلاً داشته استفاده کردن.
من نمیخواهم تکذیب نمیکنم که به هر حال میشد یک چنین برداشتهایی از نیچه کرد ولی اصرار دارم که اگر یک آدمی را شما میخواهید پیدا بکنید تو فرهنگ آلمانی که بشود گفت که افکارش میتواند افکارش و احساساتش نزدیک به آن چیزی که بعداً در نازیسم تجلی پیدا کرد و باعث این جنگ شد، قطعاً کاندید اول واگنره،
نه نیچه. واگنر رسماً ضد یهوده.
بر علیه یهودیها کتاب مینویسه و این حس ناسیونالیسم آلمانی وحشتناک در واگنر قویه و جزو مؤلفههای اصلی آثار واگنره. تمام به در واقع واگنر یک جوری منادی برگشتن به یک فرهنگ اصیل آلمانیه. تمام اپراهاش یک جوری اپراهایی هستند که به اصطلاح وابسته هستند به اسطورههای قدیمی آلمانی.
هرچند هرچه دلش میخواهد تغییر در آن میدهد ولی مثلاً شخصیتها برای زیگفرید و این آدمهایی که در این اپراها ظاهر میشوند خیلیهاشون قهرمانهای ملیان. مثلاً شبیه شاهنامهی حماسههای ملی آلمان هستند. واگنر بالاخره یک موسیقیدان استثناییه از این جهت که کاملاً ایدئولوژی دارد. دربارهی هنر، دربارهی موسیقی، دربارهی سیاست، دربارهی اینکه با یهودیها چه کار باید کرد، دربارهی اینکه گوشت نباید خورد مثلاً، یعنی هرچه دلتون بخواهد.
یعنی در آثار واگنر یک مجموعهای از افکار تا حدودی عجیب و غریب و تحلیلها دربارهی مثلاً فرض کنید دیدگاههای فلسفی، سیاسی، همهچیز میبینید. یک آدمیه که اعتمادبهنفس فوقالعادهای داره، فقط خودش را هنرمند نمیدونه. شاید این حرف غلط است که بگوییم فقط خودش را هنرمند نمیدونه.
شأن هنرمند را همین میداند. مثل یک لیدری که حالت پیامبرگونه و منجی داشته باشه، هنرمند باید مثلاً نکتهی اصلی از نظر من حالا با توجه به تأثیری که روی نیچه گذاشته واگنر، نکتهی اصلی افکار واگنر شأن فوقالعادهای که برای هنر و هنرمند قائله و برای موسیقی و مشخصاً برای اپرا.
در واقع واگنر دنبال این است که یک سنت ازبینرفته در موسیقی را احیا بکند و معتقده که بگذارید من یک خورده سعی کنم همین الان میخواستم میخواستم دیرتر این حرف را بزنم حالا که دیگر بهش نزدیک شدم بگذارید بگویم.
شأن هنر در یونان در برابر اروپا
ببینید دیدگاه واگنر مثل این میماند که باز مثلاً یونان نگاه کنید به شأن هنر در یونان. شأن هنر در یونان این است که تقریباً میشود گفت یک جوری مثل اینکه بالاترین شأن اجتماعی را دارد.
این ببخشید من یک خورده با احتیاط حرف میزنم. اینکه واگنر و نیچه مثلاً اینجوری فکر میکنن، این کافیه دیگر. لازم نیست که من یادم باشه که این برداشت در مورد فرهنگ یونانی درست است.
ولی نگاه اینها به یونان اینجوری است که مثلاً مهم که به جای اینکه مثلاً فرض کنید در اروپا، اروپای مسیحی مردم
توده مردم از کجا میروند و مثلاً فرهنگ استخراج میکنن؟ مثلاً یکشنبهها میروند کلیسا، حرف یک ملایی را گوش میدن، حالا یک کشیشی میرود آنجا برایشان سخنرانی میکنه، یک چیزی میگه، یک نمایش مذهبی تکراری را مثلاً فرض کنید آنجا میبینند یا بعضی از نمایشات مثلاً مذهبی که در مثلاً حالت کارناوال مانند ممکن است داشته باشه، اینها فرهنگ توده را دارند شکل میدهند. هنرمند در اروپا دارد چه کار میکنه؟ مثلاً در دوران منتهی به Wagner یک جلسه، مثلاً موسیقی را نگاه کنید، موسیقی کلاسیک.
یک جاهایی وجود دارد برای اجرای موسیقی که تقریباً فقط اشراف میروند و به قول Wagner بیشتر سالن نمایش مده. یعنی Wagner نگاهش به موسیقی دوران خودش اینجوری است که یک موسیقیدانهای آدمهایی هستند که یک آثاری را خلق میکنن، یک عده آدمی با شیکترین لباسها، اشراف میان که هیچی از موسیقی نمیفهمن و اکثراً در زمان اجرای موسیقی دارند چرت میزنند و فقط اومدنشون به یک چنین مراسمی اینجوری است که حضور داشته باشن، لباسهای آخرین لباسهایی که دوختن و مثلاً خانمها بپوشن، جواهراتشون را بندازن، یک پزی بدن که در یک چنین محفلی شرکت کردن و بروند خونهشون. هیچ اثر فرهنگی، یعنی موسیقیدان لیدر مثلاً فرض کنید دوران خودش نیست که با استفاده از موسیقی فرهنگی را بخواهد ترویج بکند.
Wagner دنبال در به نظر میرسد که Wagner و Nietzsche شأن هنر را در یونان اینجوری نگاه نمیکردن. به نظرشون میآید که مثلاً فرض کنید شما واقعاً، حالا من نمیخواهم تأیید بکنم که چقدر این حرف قاطعانه درست است یا غلط است.
ولی در یونان قدیم مثلاً شما نگاه میکنید جاهایی که تئاتر اجرا میشه، مثل استادیوم فوتبال گنجایش یک تعداد زیادی، اگر جمعیت مثلاً فرض کنید آتن را یک برآوردی بکنید و گنجایش سالنهایی که در آن تراژدیهای یونانی دارد اجرا میشه، به نظر میرسد که خیلی چیزه، مراسم پاپولاریه، یعنی یک سهم خوبی از مردم میان این تراژدیها را نگاه میکنند. شاید بیشتر از تعداد درصد آدمهایی که میروند یکشنبه مثلاً کلیسا.
بنابراین اینها برداشتشون این است که هنر یک شأنی داشته که بعداً توسط مثلاً دین یک جوری آن شأن از بین رفته، یعنی دین انگار جانشین هنر شده. مثل اینکه هنرمندها یک جوری پیامبران دوران خودشان هستن، به فرهنگ دارند شکل میدن، با توده مردم ارتباط برقرار میکنند و این شأن دیگر در هنر اروپایی وجود ندارد تقریباً.
Wagner یک آدم ایدئولوگیه که میخواهد که این شأن را به هنر برگردونه. اگر موسیقی خالص نمیسازه و نمایش کار میکنه، اپرا کار میکنه، برای خاطر اینکه اعتقادش این است که اینجوری میشود حرف زد، اینجوری میشود فرهنگ به وجود آورد. با سمفونی شما نمیتونی به مردمی فکری را القا بکنی، یک احساسی را.
زیادی اگر آبستره باشه، مثلاً انتزاعی باشه موسیقی، به نظر میآید که آن تأثیری که Wagner میخواهد را نمیذاره. Wagner یک چیزی بین تئاتر و در واقع موسیقی مدنظرشه.
یک چیزی که معتقده، شما باید زایش تراژدی Nietzsche را هم بخونید، همین چیزو، تراژدی یونانی همیشه در آن هماوایی وجود داره، گروه کر وجود داره، اگر نگیم مثلاً ارکستری آنجا هست که مثل ارکستر Wagner موسیقی ایجاد بکنه، ولی بالاخره اپرای Wagner یک جوری نزدیک به مثلاً تراژدی یونانی، یک جور نمایش همراه با مثلاً موسیقی.
بنابراین اپرا ساختن برای Wagner یک جور چیزه، یک جور عمل به اصطلاح ایدئولوژیکه و به دنبال این است که مثلاً جایگاه هنرمند را ارتقا بده.
به شدت به هنرمندهای دوران خودش با تحقیر نگاه میکند و اصولاً هم بدون اینکه هیچ دلیل موجهی ما لااقل که الان داریم زندگی میکنیم پیدا بکنیم، کلاً انحطاط هنر و موسیقی را هم تقصیر مسیحیت میندازه، تقصیر یهودیها میندازه.
یهودیت در موسیقی و مندلسون
یعنی یک کتابی دارد Wagner تحت عنوان یهودیت در موسیقی. در دورانی که از همان دورانهایی که فرار کرده بود و به دلیل بدهکاریهاش در پاریس زندگی میکرد، چند تا مقاله کتاب نوشته یک حالا شاید اسم کتاب گذاشتن روش حالا درست نباشد اصلاً یک مقاله طولانی نوشته درباره همین بحث میکند که کلاً یهودیها هستند که موسیقی را به فساد کشوندن.
اینها مثلاً یهودیها از نظر واگنر همانجوری که آن دیدی که شاید نهادینه شده بود در اروپای آن دوران و بعداً شاید در مورد نازیها هم همینجور سرایت میکرد، یهودیها یک مشت آدمهای کثیف پولپرست مادی هستند که هیچ چیزی به غیر از تولید ثروت نمیفهمند و هیچ ترمز اخلاقی هم ندارند و همین روحیه کثیف خودشان را مثلاً وارد موسیقی هم
کردن. بنابراین آثاری تولید میکنند که مردم بپسندن برای اینکه پولی بیشتری مثلاً نصیبشون بشود و از این حرفها دیگر. احتمالاً باید حدس بزنید که تیپ نوع عقاید واگنر در مورد و اینکه اینها آدمهایی هستند که این دیدم همیشه نسبت به یهودیها دید منفی وجود داشته که اینها آدمهایی هستند که همدیگر را حمایت میکنن، یک جمعهایی تشکیل میدن، هیچکس را دیگر راه نمیدن.
آن مثلاً فرض کن سالن نمایش را در پاریس گرفتن، فقط یهودیها که آنجا دارند اجرا میکنند و الی آخر. یک یک جملهای در دارد یک آهنگساز معاصری در زمان واگنر بوده به اسم مندلسون. فیلیکس مندلسون. من اگر پیدا کنم عبارت واگنر درباره مندلسون خیلی جالب است. آها. خوشبختانه پیدا شد.
بگذارید اول یک جملهای بخوانم از واگنر درباره یهودیها. میگوید که میگوید تنها یک چیز میتواند شما یهودیان را از بار لعنت و نفرین خلاص کند. نابودی. من عقیده اینکه ناز فکر میکنم اگر این را من نمیگفتم واگنر میتونستید حدس بزنید که هیتلر این حرفو زده دیگر یا یک کسی در تو مایههای هیتلر.
در مورد مندلسون میگوید که مندلسون نشان داد که یک یهودی میتواند از بالاترین استعدادها برخوردار باشد و نمادی از یک انسان فرهیخته باشد که دارای صداقتی عظیم و سرزنشناپذیر است. با این وجود در ارائه حس عمیق، نفسگیر و روحانگیز ناتوان باشد. مندلسون آنقدر خوب است که واگنر به عنوان یک موسیقیدان حرفهای انکار نمیکند که موسیقی مندلسون خوب است ولی بالاخره یک چیزهایی کم دارد دیگر.
یعنی خلاصه یهودیه. میشود مثلاً فرض کن احساسات چیز داشته باشه ولی مثلاً تو ارائه حس عمیق بالاخره چون یهودیه یعنی حتی یک آدمی مثلاً مندلسون به عنوان بهترین موسیقیدان یهودی همدوره واگنر بالاخره یهودیه و کم دارد. اینجوری نیست که یک یهودی باشه که خوب باشه.
حالا این دیگر بهترینش مندلسون بود که این جمله نیمهستایشآمیز را واگنر در حقش گفت. حالا اینها مؤلفههای در واقع تفکر واگنر، آن نکته اصلی، آن تأکیدی که روش شأن هنر و هنرمند و تلاشی که برای احیای هنر دارد واگنر در طول زندگی خودش انجام میدهد و اپراهای خودش را کاملاً با یک منظورهای مشخصی، با موضوعهای مشخصی که به نظرش میرسد که مهماند تو آن دوران که چنین نمایشی ساخته بشه، همه این کارها را تو جهت این افکار خودش دارد انجام میدهد و در کنارش آن ضدیتش با یهودیت هم کاملاً این فرم را پیدا میکند که آنها مانع ارتقای شأن هنرمند در جامعه هستند برای خاطر اینکه آدمهای نفعطلبی. هستند و بنابراین همونکه مثلاً در خدمت اشراف باشند و یک پولی نصیبشون بشود برایشان کفایت میکند.
این را فکر میکنم شاید لازم به تفکر باشه که یهودیها کلاً تو موسیقی آدمهای مهمی بودن و هستند. همین الان فکر کنم ۱۰۰ تا نوازنده بزرگ دنیا را مثلاً لیست بکنید، مثلاً ۹۰ تاشون ممکن است یهودی از آب دربیان. از تو هر سازی فرق نمیکند. کلاً فقط در دانش نیست که یهودیها خیلی سرآمد هستند.
تو موسیقی، مخصوصاً تو نوازندگی فوقالعاده موفق بودن و هستند. و بعضیها خب ممکن است حالا با یک دیدگاهی که من خیلی مهم نیست برام که درستی یا غلطه، واکنشهای خیلی شدید واگنر نسبت به یهودیها را به اتفاقهایی که در مثلاً پاریس برایش افتاده و اینکه مثلاً رقبای یهودی موفقی داشته که راه بهش نمیدادن مثلاً مربوط بوده.
حالا به نظر من مهم نیست. مهم نکته اصلی واگنر به نظر من همین ایدههایی در مورد احیای شأن، شأن هنر و هنرمند دارد و حالا یک چیز فرعیش این است که یهودیها را عامل چیز میدونه، عامل این میداند که این شأن از بین رفته و برای خودش غیر از این رسالت بینالمللی و جهانی که احیای شأن هنرمنده، رسالتی که برای خودش قائله، مشخصاً احیای فرهنگ آلمانی هم جزو چیزش به اصطلاح.
یعنی هنرش در خدمت احیای فرهنگ مثلاً اصیل آلمانی. فکر کنید مثلاً اگر شما فردوسی را چگونه بهش نگاه میکنید؟ یک کسی که میخواهد زبان فارسی را مثلاً حفظ بکند و حالا واگنر یک جوری برمیگردد مثلاً به اسطورههای قدیمی آلمانی، روحیهی آلمانی، یک جوری شناخت مثلاً عمیق اینکه آلمان چه بوده، چه جایگاهی داشته و دوباره چگونه میتوانیم برگردونیمش به همان جایگاه.
دوست دارد در واقع خیلی این در آثارش هم هرچه جلوتر میرود این روح ملیگرایی هم در آثار واگنر پررنگتر میشود.
هنر و انقلاب؛ بایروت
من یک نکتهای فقط اینجا در مورد، مثلاً عنوانهای مقالهها یا کتابهای واگنر یک کتابی دارد به اسم هنر و انقلاب، یک کتابی دارد تحت عنوان هنر آینده. شما از عنوانها میتوانید حدس بزنید که اصولاً آدمی نیست که همینجوری دارد فقط موسیقی تولید میکنه، ایده دارد برای اینکه مثلاً هنر باید به چه سمتی برود.
و من دو تا نکتهی حاشیهای میخواهم بگویم. یکی در مورد رابطهی یهودیها الان با واگنر که شاید برایتان جالب باشه. هنوز اجرای آثار واگنر در اسرائیل ممنوعه. نه اجرا، فکر میکنم پخشش از رسانههای اسرائیل هم ممنوعه.
یعنی این و همیشه اینجوری است که هرجایی موسیقی واگنر دارد اجرا میشه، مثلاً فکر کنید چند تا یهودی معترض آنجا باشند که کلاً میل دارند که واگنر و آثارش محو بشوند. یعنی این حس که واگنر پشت جریانات ضد یهودی که در آلمان شکل گرفته بوده، مثلاً من نشنیدم یهودیها به انتشار آثار نیچه اعتراض کنند.
ولی بارها چیز به وجود آمده که من الان دقیقاً یادم نیست ولی فکر میکنم یک ماجرای معروف این است که یک رهبر ارکستر یهودی یکی از آثار واگنر را اجرا کرد و ریاکشنهای خیلی تندی در یهودیها مثلاً به وجود آمد که این مثل یک خیانت کرده به جامعهی یهودی که رفته یک چنین کاری انجام داده.
خارج از اسرائیل، اسرائیل که اصلاً اسم واگنر هم فکر کنم نمیشود برد. این یک نکته در مورد این حس عمیق در واقع ضد واگنری که بین یهودیها همچنان وجود دارد که نشان میدهد که برای این برداشتی که من میگویم که واگنر در اتهامی که بهش وارده و تا حدودی زیادی فکر میکنم اتهام درستی هم هست که مؤثر بوده در به اصطلاح جریانات ضد یهودی که در آلمان به وجود آمد و منجر به یک اتفاقهای تخیلی مثل هولوکاست شد که اصلاً اتفاق نیفتادهت، میگویند اتفاق افتاده. ما میدانیم که اخیراً فهمیدیم که اصلاً یهودیها را نکشتن. حالا به هر حال میگویند که کشتن. اینها واگنر مؤثر بوده.
یک مثلاً هیتلر خودش خیلی به واگنر علاقهمند بوده و کارهای مثلاً آثار واگنر را با خودش در زندگینامهاش نوشته که همیشه مثلاً فلان متن فلان اپرای واگنر را در تمام دوران جوانیاش با خودش هرجا میرفته میبرده. اینقدر مثلاً برایش جالب بوده و علاقهمند بوده بهش. این یک نکتهی حاشیهای.
یک نکتهی حاشیهای دیگر اینکه واگنر به هر حال در زندگی خودش حالا با تلاطمهای زیادی که وجود داشت نهایتاً به یک جایگاه خوبی رسید که به دلیل اینکه پادشاه باواریا، منطقهی جنوب آلمان، لودویگ که یک مقدار هم آدم نامتعادلی بود از نظر روانی، به شدت به واگنر علاقهمند شد و فوقالعاده چیز کرد، به اصطلاح کمک مالی به واگنر کرد.
مثلاً تو آن اولین کاری که فکر میکنم انجام داد این بود که همهی بدهیهای واگنر را که باعث شده بود که یک جورهایی فراری بشود را پرداخت کرد، بهش مستمری خوبی داد و مهمتر اینکه بهش کمک مالی کرد که یک به اصطلاح سالن اپرایی که از نظر واگنر با وجود شرایط باشه بسازه که در منطقه بایروت که هنوزم که هنوزه به عنوان مثلاً مرکز عشاق واگنر آن مؤسسه وجود داره، در منطقه بایروت یک چنین چیزی ساخته شد. یک سالن برای اپرا به آن شیوهای که واگنر دوست داشت اجرا بشود.
جمعیت زیادی بتواند حضور پیدا بکنه، دیگر اپرای چیزی نباشد که مثلاً اشراف فقط بیان یک تعداد صندلی محدود داشته باشند و این ماجرا به هر حال در سالهای آخر عمر واگنر، سالهای آخر نه اینکه چند سال محدود، شاید یکی دو دهه آخر عمر واگنر به تثبیت واگنر به عنوان موسیقیدان برجسته که مشکل مالی هم دیگر ندارد و آن ایدهآلهاش حتی آنقدر تأثیرگذار بوده افکارش که حالا یک پادشاهی دارد ازش حمایت میکند که بتواند به آن ایدهآلهای خودش برسد و همه تقریباً اجراهای اپراهای واگنر هم از یک جایی به بعد وقایع فرهنگی مهمی بودند که خیلی روی به اصطلاح دوران خودشان تأثیر گذاشتند.
و آن نکتهای که من میخواستم بهش اشاره بکنم این است که من اینجور شنیدم حالا خیلی باز چیز نیست در اینجوری نیست که یک جای خیلی معتبری بتوانم ارجاع بدهم.
شنیدم که الان درست ماجرا در سالانه یکبار یک همایشی در بایروت اجرا میشود که همه علاقهمندان واگنر آنجا مثلاً قرار است جمع بشوند و شنیدم که فقط اشراف را راه میدهند در این راستا. اشراف هم نه به این معنی که آدمهای پولدار، اصلاً یک جور ملاحظات اشرافی من
شنیدم وجود دارد که مثلاً هر کسی نمیتواند در این، ولی خب این خیلی بامزه است دیگر که بعد از مثلاً ۱۵۰ سال دوباره آن ایدهای که واگنر داشت به همینجا منجر شد که اپراهای واگنر هم باز با حضور مثلاً فرض کنید یک عده معدودی از آدمهایی که واگنر احتمالاً نسبت بهشان یک حس تنفری حتی داشته و در کتابهاش هم اینجوری ازشان یاد کرده برگزار میشود.
این همه این حرفهایی که من زدم در مورد افکار و حالا موسیقی واگنر اینها را بگذارید کنار این نکته قطعاً درست که واگنر یک آدم محضریش یک محضر بسیار جذابیه.
این توصیفهایی که مثلاً نیچه از مصاحبت با واگنر میکند که من یک بخشیش را جلسه قبل در کلاس خوندم، آدمی که بینهایت خوب حرف میزنه، بینهایت آدم گرمیه در معاشرت، در مثلاً برخورد با مردم، در بیان افکار و عقاید خودش فوقالعاده آدم جذابیه و به هر حال این جذابیت هم در اینکه نیچه به نوعی شیفته واگنر شده به نظر میآید که خیلی مؤثره.
چون در کتاب زایش تراژدی نهایتاً این گرایشهای واگنری را میبینید و تا حدودی در خود متن کتاب افکار و عقایدی که نیچه بیان میکند که مستتره به اضافه اینکه نهایتاً نتیجهای که از آن کتاب قرار است نیچه بهش برسد یک جور حمایت رسمی از ایدههای واگنر که در کتاب به نوعی در واقع یک شأن خاصی برای تراژدی یونانی قائل میشه، فرهنگ یونانی را مثل برترین فرهنگ بهش نگاه میکنه، تراژدی یونانی را مثل مؤلفه اصلی مهم فرهنگ، اوج فرهنگ یونانی به تراژدی نگاه میکند و یک جوری واگنر را ادامهدهنده راه تراژدی یونانی تو دنیای مدرن میداند.
بنابراین شأن واگنر میشود مثل یک آدمی که آمده میتواند مثلاً دنیا را نجات بده و ما را دوباره برگردونه به آن عظمت مثلاً فرض کنید حالا خیالی یا واقعی که در فرهنگ یونانی وجود داشته.
اینها من فکر میکنم این مقدار حالا شاید بیشتر از این اگر لازم شد من در بحثهایی که مستقیماً در مورد ایدههای خود نیچه میکنم اشاره بکنم ولی حالا فعلاً به عنوان اینکه احساسم این بود که یک خرده شاید برای بعضیها عجیب باشه که آدم از این حرف بزند که یک کسی مثل نیچه که به عنوان فیلسوف شناخته میشود همه جا گفته میشود که این خیلی تحت تأثیر فلان موسیقیدان بوده.
من فکر میکنم نه، نیچه آنقدر فیلسوفه، نه واگنر آنقدر موسیقیدانه، بنابراین این ارتباط الان این حرفهایی که من زدم فکر میکنم سعی کردم بگویم که چقدر طبیعی است. واگنر کاملاً یک آدمیه که یک فیلسوف و هنرمنده و دقیقاً نیچه هم یک آدمیه که بین واگنر بین هنرمند و فیلسوفه.
نیچه بین فیلسوف و هنرمنده. و بالاخره این دو تا با همدیگر خیلی راحت در واقع محاوره دارند و یک جوری نیچه مثل یک نمایندهای که زبان واگنره و میتواند افکار و ایدههای واگنر را خیلی خوب بیان بکند. اصلاً نباید کسی که با واگنر آشنا باشه اصلاً نباید تعجب بکند که واگنر چرا اینقدر پرشور مثلاً از پشت زایش تراژدی نیچه وایستاده.
اصلاً اینکه در اگر نگیم که افکار خودش را القا کرده و نیچه بیان کرده، بالاخره اینجا یک تناسب خیلی مشخصی بین افکار و ایدههای نیچه در زایش تراژدی با ایدههای واگنر وجود داشته. من حسم اینه، میگویم حالا اصراری ندارم که اصلاً واگنر بیش از یک مثلاً حامی در به وجود اومدن ایدههای زایش تراژدی نقش داشته.
یعنی فکر میکنم در مکالمات شخصی واگنر و نیچه خیلی از این ایدهها مبادله شده. حالا بخشیش ممکن است از طرف واگنر آمده یا نیچه بیان کرده، واگنر به عنوان یک آدم مورد اعتماد و قابل ستایش نیچه تأیید کرده، تقویت کرده تا اینکه در یک کتابی مثل زایش تراژدی به وجود آمده. خب، عنصرای دیگهی زایش تراژدی یونانیگرایی نیچه است و گرایشات شوپنهاورش.
من هی مرتب دارم میگویم که در انگار دارم در مورد زایش تراژدی حرف میزنم ولی واقعیت این است که همهی آثار این دورهی نیچه، یعنی من ممکن است قبل از اینکه وارد زایش تراژدی بشوم چند تا از این مقالههای کوتاه نیچه را بخواهم بررسی بکنم به دلیل اینکه به نظرم جالب میرسد ولی فرق نمیکند.
این فضای ذهنی نیچه تو این دوره این است. در تمام آثاری هم که به وجود آورده این گرایشها به طور پررنگ دیده میشود. حالا شاید تأثیرپذیری از واگنر در زایش تراژدی از همهجا پررنگتر باشه ولی اثرش، اثری که
از نوع نگاهش به یونان گرفته و تأثیرپذیریاش از شوپنهاور همهجا هست.
حکمت دیونیزوسی
من میخواهم یک خورده در مورد دیونیزوس صحبت بکنم بدون اینکه یعنی به عنوان یک بخشی از مؤلفههای در واقع تفکر نیچه که همین الان در صحبتهام تو همین جلسه اشاره کردم که وقتی میشنوید که در پایان عمرش نزدیک به جنونش نامه را دیونیزوس امضا میکنه، فکر میکنم این کنجکاوی فوقالعادهای باید ایجاد بکند که خوب بفهمیم که نیچه وقتی در مورد مثلاً فرهنگ دیونی حکمت دیونیزوسی صحبت میکنه، خودش را وارث مثلاً حکمت دیونیزوسی میدونه، چه میفهمد از آن چیزی که خودش تحت عنوان حکمت دیونیزوسی بهش اشاره میکنه؟
باز من چند بار تا حالا پیش آمده این حرفو زدم و بازم تکرار میکنم که مهم نیست که نیچه برداشت درستی از مثلاً دیونیزوس یونانی دارد یا ندارد. این کاملاً یک چیز درجه دومی در بحثی که ما داریم میکنیم.
مهم است که بفهمیم که نیچه چه میفهمد و چه چیزی را به عنوان دیونیزوس دارد درک میکند و در آثارش دارد مثلاً یک جوری به عنوان مثلاً عنصر دیونیزوسی ازش یاد میکند.
اصلاً ممکن است یک آدمی بیاد، فکر میکنم در همان دوران نیچه و تا همین الان هم خیلیا نیچه را نسبت به برداشتی که از تحت عنوان حکمت دیونیزوسی میکند اصلاً متهم به این بکنند که هیچ مبنایی ندارد.
اصلاً یونانیا اینجوری نبودن و ماجرای مثلاً خدایی که تحت عنوان دیونیزوس میپرستیدن ربطی به چیزی که نیچه میگوید هم نداره، چندان ربطی ندارد. شما در هر فرهنگی هر جایی نگاه کنید اگر در مورد مثلاً دیونیزوس بخواهید یک یک پاراگراف بخونید، این است که خدای اولاً خدای یونانی نیست، خداییه که تو این منطقه کلاً حالا با اسامی مختلف دارد پذیرفته پرستش میشود و خدای مثلاً شراب و عیش و نوشه و مراسمی هم که به اسم دیونیزوس برگزار میشود در این منطقه و از جمله یونان، مراسمی بهشدت شهوترانی و شرابخواری و عیش و عشرت. با مؤلفهای بسیار پررنگ جنسی.
معمولاً مثلاً مراسمی طوری بوده که همه برهنه هستند، مثلاً یک شور و احساس جنسی آنجا در واقع به وجود میآید و چیز خاصی تحت عنوان تفکر و حکمت دیونیزوسی شاید شما پیدا نکنید که جایی بگویند که آقا ثبت شده که این از یک حکمتی مثلاً میآید. خیلی چیز غریزیتریه.
هرچند که حالا میشود این ایراد را به حرف من گرفت که خب نیچه طرفدار همین غرایز است. در مقابل مثلاً تفکر به معنای مدرنش به غرایز اهمیت میدهد و روی این هم تأکید دارد. بنابراین شاید این تحقیر که ما نسبت به یک چنین مراسمی داریم از نظر نیچه قابل قبول نباشد. ولی خب بالاخره حرف زدن از حکمت دیونیزوسی یک خورده شاید حالت افراط داشته باشه دیگر.
به هر حال یک یک چیزی وجود داره، یک خدایی وجود دارد در منطقه و در فرهنگ یونانی که اساس کتاب زایش تراژدی در واقع یک جوری بیان احساس نیچه نسبت به این مؤلفه فرهنگ یونانیه که به نظر میآید که نیچه مثل یک مؤلفه فراموش شده دارد سعی میکند احیاش بکند. در مقابل آن چیزی که نیچه در مقابل دیونیزوس میگذارد که آپولون.
دیونیزوس و آپولون
دو تا خدای یونانی، دیونیزوس و آپولون را در کتاب زایش تراژدی مقابل همدیگر میگذارد و سعی میکند بگوید که این مؤلفه دیونیزوسی مهم است و به نوعی تراژدی را مثلاً تحلیلی که از تراژدی دارد این است که تراژدی نشانه به تعادل رسیدن مثلاً در کنار هم قرار گرفتن این دو تا عنصر فرهنگ یونانیه.
بنابراین از همان ابتدای جوانی به نظر میرسد که نیچه میخواهد یک مؤلفهای که بهش بیاعتنایی شده از فرهنگ مقدس یونانی به زعم خودش را احیا بکند.
و اگر واقعاً میبینیم که تا پایان عمرش این در همه کتابهاش مثلاً یک جور واژه دیونیزوس اومده، ستایش از دیونیزوس هست تا جایی که اسم خودش را این نمینویسه و دیونیزوس امضا میکنه، شاید این بشود گفت که پررنگترین خطیه که همه آثار نیچه را دارد به همدیگر ربط میدهد.
شما مثلاً در کتابهای بعد از چنین گفت زرتشت، من الان دقیقاً یادم نیست تو کدام کتاب، شاید در مقدمهای که، نیچه یکی از نیچهایهای جالبش این است که هی برمیگردد در مورد آثار قبلی خودش حرف میزند.
مثلاً چاپ بعدی زایش تراژدی که مثلاً ۱۰ سال بعد دارد درمیاد، یک مقدمهای نوشته که یک جوری از بعضی از افکار خودش تو این کتاب هم انتقاد هم میکند. یعنی حالت بازنگری خیلی در نیچه زیاده، پررنگه.
یک جایی شاید من الان یادم هست در این مقدمهای که مجدد نوشته، حالا دقیقاً یادم نیست، زرتشت خودشو، شخصیت زرتشتی که بعداً خلق کرده و مبنای مثلاً آن شاهکار فلسفیش، چنین گفت زرتشته، بهش لقب هیولای دیونیزوسی داده.
و طبعاً خودشم زرتشته دیگر. بنابراین تعجب نکنید که خودش را چیز امضا میکنه، دیونیزوس امضا میکند. آن شخصیت یک جور از نظر نیچه تجلی آن چیزی است که نیچه از مفهوم دیونیزوس دارد میفهمد و در زایش تراژدی و جاهای دیگر سعی میکند شرح بکند که چه میفهمد از مثلاً حالا حکمت دیونیزوسی یا آن نگاهی که یونانیها به این خدا داشتن.
جمعبندی و جلسه آینده
خب من نمیدانم الان نمیدانم حالا چقدر گذشته. یک ساعت و ۴۵ دقیقه. خب بگذارید پس بذاریمش برای جلسه آینده. من فکر کنم جلسه آینده را با نه بحث در مورد زایش تراژدی، بحث در مورد همین مفهوم دیونیزوس شروع میکنم.