→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۹۲ · نقشهٔ جلسات

نیچه — عنصرِ آپولونی

۱۳,۶۵۲ واژه · ۲۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مفهوم دیونیزوسی در نیچه تکمیل و عنصر آپولونی به‌عنوان مکمل آن بررسی می‌شود. تحلیل روان‌کاوانه آغاز می‌گردد و سایه، وابستگی به مادر و بحران هویت مردانه در نسبت با بیماری و بازگشت به مادر طرح می‌شود.

ادامه مفهوم دیونیزوسی در نیچه

خب من اه همون‌طور که یادمه جلسه‌ی قبلم تقریباً همه‌اش احساس را داشتیم که این مفهوم خیلی خیلی مهم دیونیزوسی را در اه فلسفه‌ی نیچه بیان بکنیم. من سعی کردم بگویم آن حالتی که اه توصیف می‌کنیم نیچه به‌عنوان مثلاً اه عنصر دیونیزوسی چیست. اه ادامه‌اش را به‌طور طبیعی باید یک خورده در مورد عنصر آپولونی که مثلاً یک جوری دوگان یا مکمل دیونیزوسی صحبت بکنم.

اه بعد هم همون‌طور که جلسه‌ی قبل انتهاش گفتم از این جلسه می‌خواهم وارد بحث اه همین اه دیگر بیان مثلاً ایده‌های خود نیچه را فعلاً بگذاریم کنار. در همین حدی که بیان کردیم سعی کنیم که آن اه تحلیل‌های روان‌کاوانه‌ای که اه می‌شود ارائه کرد را شروع بکنیم یک خورده در موردش صحبت کنیم.

خب من اه هر دفعه که نزدیک می‌شم به اینکه یک تحلیل‌های روان‌کاوی ارائه بدهم نگران این هستم که اه وقتی شما تحلیل روان‌کاوی ارائه می‌دید اه ارزش آن چیزی که دارید بررسی می‌کنید زیر سؤال برود.

یعنی اه این جلسه دیگر فکر می‌کنم شاید تو کل بحث‌هایی که تا حالا کردم بیشتر از هر جلسه‌ای این حالت را دارد که مثلاً فرض کنید که بیاید الان تو این جلسه اصلاً به این نتیجه برسیم که نیچه یک بیماری روانی دارد و همه‌ی این افکار نتیجه‌ی این بیماری روانیه. فرض کنید حالا واقعاً من دارم به یک چیزی بدتر از این که خواهم گفت می‌گویم. بله. مشکل بیشتره.

اه فرض کنید حتی به این نتیجه برسیم که یک آدمی یک فیلسوفی اه مخصوصاً فیلسوف حالا نه هنرمند اه اصلاً مشکلات روانی داشته و بدتر از اینکه مشکلات روانی داشته این است که اصلاً افکارش نتیجه‌ی همان مشکلات روانی‌شه. خب واقعاً این اه کلاً فلسفه‌اش را نابود می‌کند و زیر سؤال می‌برد.

من یک کاندیدی که یکی دو بار هم فکر می‌کنم بهش به مناسبت‌هایی اشاره کردم که شاید بشود در این حد این اه یک چنین حرف تندی را در موردش زد، شاید مثلاً یک کاندید خوب میشل فوکو باشه.

من احساسم این است که همون‌طور که سابقه‌ی زندگی میشل فوکو نشان می‌دهد اصلاً دچار مشکلات روانی خیلی شدیدی که در حد مثلاً فرض کنید بیمارستان رفتن و این‌ها در جوانی‌ش بوده.

میشل فوکو و تجربه مرزشکنی

حالا مثلاً نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. ولی واقعاً اه من فکر می‌کنم میشل فوکو برای من خیلی مثال خوبی است. برای اینکه خیلی هم اه علاقه دارم به بعضی از ایده‌ها و افکاری که مطرح کرده.

من در عین حال قبول دارم که نه فقط مشکلات روانی حادی داشته و تجربه کرده بلکه خیلی از این ایده‌ها نتیجه‌ی همان مشکلات روانی‌شه. چگونه نتیجه‌ی آن مشکلات روانیه؟ به نظر من فوکو یک آدمیه که یک تجربه‌ی اه مثلاً اصلاً دیوانگی یعنی چی؟ بخواهید مثلاً بگویید یک آدم دیوانه است، مثل اینکه اه عقل نداشته باشه.

آن اه عنصر مشترکی که آدم‌ها با همدیگر دارند و ظاهراً به تفاهم می‌رسن، یک چیزی اه مثلاً فرض کنید منطق مشترک چیزی که انگار آدم‌ها به طور مشترک چیزهایی را همشون به نظرشون بدیهی و درست می‌رسد برای همین می‌توانند با همدیگر تفاهم داشته باشند.

اگر آدمی این عنصر که وجودش خاموش بشود اتفاقی که برایش میفته این است که خب یک حالت شبیه دیوانگی بهش دست می‌دهد یعنی هیچ قاعده اجتماعی را دیگر درست نمیفهمه از حالت عادی خارج می‌شود نمی‌تواند فکر کنید مثل یک آدمی می‌شود که قواعد رانندگی یادش رفته و حالا سوار ماشینه و دارد رانندگی می‌کند خب قطعاً مشکل برایش پیش می‌آید.

من احساسم نسبت به Foucault این است که یک چنین تجربه‌ای را تو دوران جوانی خودش داشته. کاملاً انگار همه آن چیزهایی که ما برامون بدیهیه ولی Foucault به معنای ببینید یک بار این را یک فیلسوفی مثل Descartes می‌آید میشینه با خودش قرار می‌گذارد که بدیهیات را بررسی کند دوباره.

یک بار این است که یک آدمی اصلاً واقعاً به دلیل یک شرایط خاص روانی که بهش دست داده اصلاً این چیزها دیگر برایش بدیهی نیست. و چیزی که می‌بیند این است که انگار مردم کلاً دارند از یک قواعدی که معلوم نیست از کجا می‌آید انگار پیروی می‌کنند همشون از یک چیزی پیروی می‌کنند که همه چیز را زیر سواله.

خب اکثر آدم‌هایی که یک چنین حالت‌هایی را تجربه می‌کنند دچار ترس می‌شوند و سعی می‌کنند به شرایط عادی برگردن که بتونن زندگی روزمره‌شون را ادامه بدن. اگر نتونن به شرایط عادی برگردن هم اینقدر اعتماد به نفس ندارند که بیان حالا حاصل این تجربه را بیان بکنند و به خودشان حق بدن که همه چیز زیر سواله.

زیر سؤال بردن بدیهیات

فکر میکنم همه اگر آدمی یک چنین تجربه‌ای را به دست بیاورد نتیجه‌اش این است که احساس دیوانگی می‌کند احساس اینکه انگار یک چیزی را از دست داده بلایی سرش آمده.

من فکر میکنم Foucault این اعتماد به نفس را داشته که یک چنین دیدگاه کاملاً خارق‌العاده نسبت به جهان را تجربه کرده و همان را هم خیلی با اعتماد به نفس بیان کرده و دیگران را در واقع این‌جوری زیر سوال برده.

در مورد اینکه چون این نکته‌ای که من دارم می‌گویم یکی از مؤیداتش کتاب Foucault در مورد دیوانگیه. اصلاً Foucault یکی از اولین آثارش درباره دیوانگیه و اینکه آیا حق داشتن انسان‌ها که یک یک دیوانه خطاب بکنن؟ اصلاً جنون چیه؟ آیا آدم‌هایی که واقعاً مجنون قلمداد میشدن و رفتاری که باهاشون میشده درست بوده درست نبوده؟

مثل اینکه خودش دارد از خودش دفاع می‌کند. کلاً من خیلی این احساس را وقتی آثار Foucault را می‌خوانم بهم دست می‌دهد که به شدت از خودش دارد دفاع می‌کند. یعنی از آداب و اخلاق‌های شخصی خودش، گرایش‌های همجنس‌گرا داره، یک کتابی درباره جنسیت نوشته که جنسیت را کلاً می‌برد زیر سوال.

بنابراین اینکه اصلاً مردی هست و زنی هست و این حرف‌ها و نمی‌دانم کسی متهم به همجنس‌گرا این‌ها همه را می‌برد زیر سوال. درباره دیوانگی کتاب نوشته، بر علیه مثلاً یک نوع حالا بعد نمی‌خواهم یکی یکی درباره کتاب‌هاش صحبت بکنم. بیاید فرض کنید این حرف‌هایی که من دارم میزنم درست است.

خیلی برای من الان مهم نیست که بگویم که این ادعایی که درباره Foucault دارم میکنم درست هست یا نه. ولی فلسفه Foucault ارزشش به این است که خب بالاخره خیلی از مشترکاتی که آدم‌ها تو دوران مثلاً فرض کنید مدرن، تو قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم روش به توافق رسیده بودن در غرب واقعاً بنیادی نداشت و خیلی‌هاش غلط بود و Foucault این‌ها را هم زیر سوال برده دیگر.

یعنی کلاً آدمی که به این حالت برسد که بدیهیاتی که دیگران بدیهی قلمداد می‌کنند را زیر سوال ببره ممکن است یک چیزهایی درستی را زیر سوال ببره ولی خیلی در مورد خیلی چیزهای غلطی هم که آدم‌ها روشون توافق کردن بی جهت آن‌ها را هم زیر سوال می‌کند.

فوکو، ساینس و تقدس دانش

مثلاً سیطره یک چیزی به اسم یا تقدس یک چیزی به اسم ساینس از نظر Foucault زیر سواله. یا خیلی چیزهای دیگر. مثلاً در مورد جنسیت بالاخره سوال‌های جالبی مطرح می‌کند.

در تو همان کتاب دیوانگیش هم شما بروید نگاه بکنید نکته‌های جالبی مطرح می‌کند. این را تلفیق کنید با اینکه Foucault آدم بی‌نهایت باهوشیه، آدم پرکاریه. مطالعه دارد خیلی خوب می‌داند که چگونه رفرنس پیدا بکند برای یک چیزهایی که می‌خواهد بگوید و الی آخر.

بنابراین مجموعه آثاری که فوکو منتشر می‌کند اگر این حرف من درست باشه که اصلاً نتیجه یک حالت جنونیه که بهش دست داده در دوره جوانی و حالا رفته بستری شده نمی‌دانم مورد مداوا قرار گرفته و بیشتر حالت دفاعی از حالت‌های شخصی خودش دارد همه این‌ها را حتی اگر بپذیریم باز باید ما کتاب‌های فوکو را به شدت بخونیم.

به عنوان کتاب‌های یک آدمی که از این دیدگاه و زاویه جدیدی دارد به مسائل نگاه می‌کند. ببینید مثل این است که ما عادت کرده باشیم از یک زاویه‌ای به مسائل نگاه کنیم که فرض کنید حالا به فرض زاویه خوبی هم برای نگاه کردن به مسائل هست ولی قطعاً زاویه دید آل کاملی نیست یک ایرادایی دارد.

اینکه یک نفر کاملاً از یک زاویه عمودی برای این زاویه به مسائل نگاه کند ببینیم آن چه می‌بیند می‌تواند آزادی‌هایی به ما بده. لزومی ندارد البته من وقتی می‌گویم آثار فوکو جالبن من متاسفانه بعضیا وقتی فلسفه می‌خوانند مثل کتاب درسی اصلاً دوره ابتدایی می‌خوانند که مثلاً کتاب فوکو برای‌شان جالب است یعنی هرچه نوشته درست است.

من به نظر من نه اکثر چیزهایی که فوکو هم می‌گوید ممکن است کاملاً اشتباه باشه و واضح هم باشه که دارد اشتباه می‌کند ولی بالاخره اینکه یک چیزهایی را میشکنه تو ذهن ما همین که شما را به فکر وادار می‌کند که حتی جنون آیا تعریف درستی داره؟ آیا انسان‌ها حق دارند همدیگر را تنبیه بکنن؟

یا من یک بار دیگر دو بار اشاره کردم به این نکته‌ای که در کتاب مراقبت و تنبیه هست اینکه آیا واقعاً تنبیه‌های مدرن نسبت به تنبیه‌های قرون وسطایی چیزترن اصلاً یک جوری در یک حالت انسانی‌تری قرار دارند.

تنبیه مدرن و قرون وسطی

فکر میکنم به هرکی بگویید در آن بدیهیه که بله در آن دوران شکنجه می‌کردند و چه نمیکردن ولی الان مردم مثلاً خیلی با احترام میندازن در زندان. ولی فوکو همین را هم زیر سوال می‌برد تو این کتابش که آیا واقعاً می‌توانیم به این راحتی قضاوت بکنیم که این نوع مراقبت و تنبیهی که الان مورد توجه قرار گرفته بهتر از قرون و قرون وسطاش هست.

این دیگر که ماجراست دیگر من می‌خواهم بگویم یک فرض کنید یک فیلسوفی دیوانه است اصلاً ولی باز آثارش ممکن است به دلایلی دیوانه است و فلسفه‌اش ناشی از دیوانگیشه ولی باز می‌توانید بگویید که این فلسفه مهمی ممکن است باشه ممکن است در آن ایده‌های نابی پیدا بکنید و الی آخر.

ولی مطمئناً اگر یک نفر دیدگاهش نسبت به مطالعه فلسفه این باشه که دنبال یک فیلسوفی میگرده که همه حقایق عالم را کشف کرده باشه و بیان کرده باشه و ازش چیزی یاد بگیرین آن وقت خب نسبت دادن افکار و عقاید این نفر به مشکلات روانی و مشکلات شخصی‌اش ممکن است آن جلوه را از بین ببره و این فیلسوف را از رده فیلسوف‌های مهم خارج بکند.

من فکر میکنم این نگاه به فلسفه و فیلسوف‌ها غلط است همان‌جوری که نگاه مشابه به هنر و هنرمندان غلط است و اگر نگاه درستی داشته باشیم یعنی سعی کنیم از هر کسی یک چیزی یاد بگیریم آن وقت فکر میکنم در سخیف‌ترین آثار هنری و سخیف‌ترین فیلسوف‌ها خیلی چیزهای جالب ممکن است برای یاد گرفتن باشه.

بنابراین اگر این‌جوری نگاه کنید آن وقت تحلیل روانکاوانه فلسفه و هنر چیزی از ارزش‌های واقعیشون کم نمی‌کند. این در واقع اثر هنری را یا فلسفه را فلسفه خاص را سر جای مناسب خودش میشونه آدم بهتر می‌تواند تحلیل بکند و بهتر می‌تواند چیز یاد بگیرد ازش.

خب حالا من این حرف‌ها را در مورد فوکو زدم در می‌شود اوضاعش بهتر است یعنی تجربه دیوانگی در جوانی نداشته در پایان عمرش داشته بنابراین فلسفه‌اش را در دورانی تولید کرده که نمی‌توانید بگویید که تحت تاثیر جنون بوده. شاید بگویید تحت تاثیر مقدماتتون بوده بنابراین وضعش از فوکو قطعاً بهتر است و فلسفه‌اش هم همچنان اگر فلسفه فوکو ارزشمنده فلسفه این هم حتماً ارزشمند هست.

ارزش فلسفه فوکو با وجود نقد

من یک بار دیگر تکرار میکنم حالا که خیلی به عقیده فوکو به نظر می‌آید این حرف‌های بدی زدم چون به آثارش علاقه‌مندم فوکو اگر همه حرف‌هاشم اشتباه باشه یک کاری که فوکو می‌کند ولی این چه نمی‌کند که آثار فوکو ارزش خاصی به نظر من می‌دهد این است که خیلی در آثار فوکو شما فکت پیدا میکنید.

فکت‌هایی که حالا آن ممکن است نتایج بد بیاورد برداشتن می‌گیرد ولی پر از آثارش پر از چیز برگه‌هایی که رفته جمع کرده برای اینکه حرف خودش را بزند و شما می‌توانید مستقیماً این‌ها را وارد بررسی قرار بدهید ولی نیچه این کار را نمی‌کند. نیچه حرف دارد می‌زند. حرف‌هایی که تا حدودی زیادی ممکن است یک مقدار به خوانی به نظر برسن.

شبیه یک هنرمندی که بحثی با کسی ندارد. فقط یک حقیقتی را انگار مثل یک عارفی که یک حقیقتی را دیده و دارد بیان می‌کنه، نیازی نمی‌بینه که شما را با ارائه کردن یک سری فکت‌های تجربی یا مثلاً استدلال‌های منطقی قانع بکند. بیشتر در جهت بیان آن چیزی که انگار می‌داند دارد کار می‌کند.

این خود، بعد مشکل پیش نیومد. یک مقدار صدا می‌کرد، نگاهش کردم. خوب است. من یک مقدار خیلی کمتر از آن که در مورد عنصر دیونیزوسی صحبت کردم، می‌خواهم در مورد عنصر آپولونی که نقطه مقابل دیونیزوسیه در دیدگاه‌های نیچه صحبت بشه، بحث بکنم و همان‌طوری که جلسه قبل گفتم چون این عنصر، عنصر کم‌اهمیت‌تریه نسبت به عنصر دیونیزوسی، خیلی کمتر می‌خواهم روش تأکید بکنم.

فقط چون برای فهم آن کتاب زایش تراژدی که یک جوری اولین کتابیه که ما بحث می‌کنیم، بررسی‌ش بکنیم، یاد این بررسی‌ش می‌کنیم، عنصر آپولونی تو این کتاب مهمه، بهش یک اشاره‌ای می‌کنم و بعد می‌پردازم به همین که یک مقدار در مورد خود نیچه و این‌جور چیزها از کجا اومدن صحبت بکنم.

این عنصر دیونیزوسی من زیاد در موردش حرف زدم جلسه قبلی، نمی‌خواهم اصلاً تکرار بکنم. فقط اگر یادتون باشه، یک حالتی از شور و سرمستی، مثلاً زاییده وصفی که من آخر جلسه گفتم که به نظر می‌آید که خیلی شبیه آن شور و احساس شدیدی که در اثر موسیقی، نوع موسیقی رمانتیک به آدم‌ها دست می‌ده، که نیچه قطعاً یک چنین احساساتی داشته.

موسیقی رمانتیک و سمفونی نهم

یک قسمتی از متن را خواندم که به سمفونی نهم بتهوون اشاره می‌کند صراحتاً که بتهوون به نظر من بیشتر از هر کس دیگه‌ای نماینده یک چنین شور و احساسات قوی، همراه با حس مثلاً اراده خیلی شدید و این‌ها که بعداً در همین عنصر دیونیزوسی که اهمیت داره، در واقع آن اراده قدرت که یک جوری به نظر می‌رسد تو آرای نیچه مثل یک اسم دوباره‌ای که تو یک سطح دیگه‌ای برای این حالت یا عنصر دیونیزوسی گذاشته شده.

من جلسه قبل سعی کردم این را نشان بدهم و این نتیجه را بگیرم که مهم‌ترین و ثابت‌ترین شاید بخش افکار نیچه همین اهمیتیه که به عنصر دیونیزوسی تمام طول زندگی‌ش داده.

و در پایان عمرش هم که به آن حالت دیونیزوسی می‌رسه، این به نظر من خیلی خیلی نکته مهمیه، یک فکتی که این حرف من را در واقع تأیید می‌کند که این مفهوم دیونیزوسی در مرکز افکار و احساسات و فلسفه نیچه قرار دارد.

اینکه در پایان عمرش آن حالت نزدیک به دیونیزوس قبل از اینکه کاملاً دچار فروپاشی بشه، دیونیزوس اصلاً می‌زند می‌کند. یعنی انگار یک تیری شما اگر از این دیدگاه دیونیزوسی نگاه بکنید، یادتون هست که نیچه یک دیده‌ای داشت که این آرکی‌تایپ‌ها می‌توانند یک نفرو بخورن.

کاملاً انگار یک نفر در یکی از اگر یک آرکی‌تایپی آن‌قدر قوی بشود که در این آرکی‌تایپ یک آدم حل بشه، تبدیل و شما اگر این را بخواهید این‌جوری بهش نگاه بکنید، انگار این عنصر دیونیزوسی یک چیزی در درون نیچه است که خلاصه نیچه را در خودش حل کرده و نیچه تبدیل به انگار یک چیزی، یک بخشی از وجود خودش دارد که هی بزرگ و بزرگ‌تر شده، پررنگ‌تر شده تا اینکه نیچه احساس می‌کند که تا یک جاهایی که هوشیارتره و حالش هنوز خیلی بد نیست، خودش را نماینده حکمت دیونیزوسی می‌بینه، نماینده دیونیزوس در دوران مدرنه، دارد یک چیزی از یادرفته‌ای را انگار به یاد مردم می‌آورد و بیان می‌کند و بعد کم‌کم دیگر تبدیل به خود دیونیزوس می‌شود به طور همه‌جانبه.

خب، من خیلی مختصر بگویم که این عنصر آپولونی چیست. قبلش اگر عنصر دیونیزوسی را خوب فهمیده باشید، که می‌شود شور و سرمستی شدیدی که انگار حاصل از حیاته و خصلتش این است که حالت انفجار داره، حالت از بین بردن و حل کردن همه چه را در خودش دارد.

یک چنین وضعیتی که حالا من سعی کردم در جلسه قبل توضیحش بدهم با مثال و نمی‌دانم بیان که حالا از خودم سعی کردم بگم، واقعاً اگر نخونده باشه کسی آثار نیچه رو، یک چنین چیزی را برایش توصیف بکنید، انتظار دارید که نقطه مقابلش چه باشه؟

یعنی مثلاً فرض کنید شور و سرمستی حاصل از حیات و حس یک اراده‌ی اراده‌ای که هیچ چیزی را در عالم خودش نمی‌خواد ببینه، در مقابلش چه چیزی باید قرار بگیره؟

که حالا مثلاً هم‌ارز این باشه، دوگانه‌ی این باشه، ضد این باشه. من این را سوال را دارم مطرح می‌کنم، حالا انتظار ندارم که جواب بدهید بهش همین‌جا.

پرسش از تجربه دیونیزوسی

ولی فکر می‌کنم اگر یک خورده این‌جوری فکر بکنید، شاید در ابتدای خود تعجب بکنید که آن عنصر آپولونی وقتی که در زایش تراژدی در واقع دارد مطرح می‌شه، چه دلیلی دارد که آن را مقابل این بگیرید؟

بگذارید مثلاً فرض کنید می‌گوید که اگر می‌خواهید عنصر دیونیزوسی را یک حالتی از حالات انسان را بگوییم که نزدیک به آن وضعیت دیونیزوسیه، می‌گوید مثلاً سرمستی. من جلسه قبل فکر می‌کنم این را روش تاکید کردم و بنده هم سعی کردم بگویم که چه.

بعد وقتی که آپولون را می‌خواهد بگه، حالت آپولونی را می‌خواهد بگوید که در انسان آن چیز اصلیش چیه، می‌گوید رویا. شما چقدر الان وقتی این را می‌شنوید احساس می‌کنید که رویا در مقابل سرمستی مثلاً قرار می‌گیرد اصلاً؟ معنایش چیه؟ خیلی به نظر در ابتدا بی‌ربط می‌رسد. من فکر می‌کنم اگر من تو همین جلسه بتوانم این‌قدر توضیح بدهم که این بی‌ربط به نظر نرسه، خیلی خوب است.

برای اینکه من خودم واقعیتش این است اولین باری که زایش تراژدی را خوندم، خیلی تعجب کردم از اینکه این دو تا عنصری که برای خاطر اینکه قبل از اینکه خود متن کتاب را بخونم، چیزهای دیگه‌ای با آرای نیچه آشنا بودم یا اصلاً با قبل از اینکه آرای نیچه را خیلی دقیق بخونم، همین الان هم از خیلی دقیق نخوندم، بالاخره با این مفهوم دوگانگی دیونیزوسی-آپولونی در متون دیگه، حالا بدون اینکه قصد شرح نیچه داشته باشم، آشنا شده بودم.

به نظر می‌رسید که دیونیزوسی یک جوری مثلاً حالت زنانه داره، آپولونی حالت مردانه. یا اینکه مثلاً آپولون نماینده عقل و مثلاً خردِ که آدم‌هایی مثل مثلاً فرض کنید فلسفه و این‌ها ربط به آپولون پیدا می‌کند.

یک چیزهایی این‌جوری شنیده بودم و خوانده بودم. بنابراین وقتی که زایش تراژدی را خواندم و دیدم که می‌گوید که حالت آپولونی در انسان حالت رویاست، خب خیلی به نظرم عجیب و غریب آمد.

مثل اینکه و الان هم این واقعاً این حرف را دارم می‌زنم، یعنی که اگر کسی تو متون دیگر متونی مثلاً در مورد میتولوژی و اسطوره‌شناسی و این‌ها در مورد اسطوره‌ی دیونیزوس و آپولون چیزی خونده، واقعاً وقتی دارید نیچه را می‌خوانید باید یک خورده ذهنتان را پاک کنید.

نیچه خودش تعبیر دیونیزوسی-آپولونی را خلق می‌کند. حتماً می‌تواند دفاع بکند که این‌ها چیزی که دارد می‌گوید نزدیکی به همان چیزی که یونانی‌ها می‌فهمیدن، یک چنین ادعایی دارد. ولی فعلاً من فکر می‌کنم که اگر تعبیرهای دیگه‌ای شنیدید، این را از ذهنتان دور بکنید.

به این نکته دقت بکنید که حالت شما آپولونی را در دیدگاه نیچه طوری باید درک بکنید که این حرف برامون کاملاً طبیعی جلوه بکند که حالت آپولونی حالت رویاست. بنابراین چرا خیلی عجیبه؟

برای اینکه اگر این تصور را داشته باشید که آپولون نشانی مثلاً نماینده عقل و خرد و فلسفه و این چیزاست، خیلی به خودآگاهی نزدیکه و رویا کاملاً ناخودآگاهه. بنابراین به نظر می‌رسد که یک حرف خیلی مبهمی دارید می‌زنید.

بیشتر به نظر می‌رسد آن حالت‌های شور و سرمستی دیونیزوسی‌ان که به ناخودآگاهی ربط دارند و رویا به نظر می‌رسد که یک چیز خودآگاهانه است.

بگذارید من سعی کنم از یک جایی شروع بکنم که نزدیک بشویم به اینکه چرا رویا نماینده حالت آپولونی یا عنصر آپولونی چیست تو انسان که طبیعی است که بگوییم که نماینده به این از اینجا شروع بکنیم که اگر یادتون باشه تو همان متنی که من عیناً از زایش تراژدی خواندم از همان لحظه اولی که نیچه با این مفهوم دیونیزوسی در واقع در آثارش شروع کرده حالت دیونیزوسی یک حالت سربسته بیخودی و اگر یادتون باشه در متن یک حالت وحدت با عالم در ارتباطه در حالی که آپولونی از

این جهت ضد حالت دیونیزوسیه که نه.

آپولونی و دیونیزوسی در هنر

اصلاً نماینده و عامل اصل فردیته در دیدگاه نیچه بنابراین از اینجا از این دوگانگی این شکلی شروع بکنیم که دیونیزوسی آن حالتیه که انگار حالت انبساتیه که وجود انسان در وحدت با بقیه انسان‌ها و حتی با طبیعت قرار می‌گیرد انگار درک آدم و وجود آدم متحد می‌شود با عالم در حالی که حالت آپولونی حالتیه که شما اشیا را تمایزگذاری می‌کنید بنابراین حالا این‌جوری که نگاه بکنیم حالت آپولونی واقعاً با خداباوری و تفکر و این‌ها یک نسبتی پیدا می‌کند.

حالا فعلاً مسئله رویا را بگذارید کنار، حالا بهش می‌رسیم آن چیزی که در واقع نیچه می‌خواهد از حالت آپولونی در مقابل دیونیزوسی قرار دادنش در مقابل

دیونیزوسی در واقع با درک بکنیم این است که این حالت آپولونیه که تمایز ایجاد می‌کند فردیت را به وجود میاره وقتی می‌گوییم تمایز این تمایز شامل تمایز بین همه چیز می‌شود که مهم‌ترینش تمایز بین من و غیره هر انسانی هر موجودی بین خودش و غیر خودش یک تمایز اساسی قائل می‌شود اگر شما این حالت آپولونی را نداشته باشید اگر این را من بهش می‌گویم تو مثلاً یک نقش اصلی حالت آپولونی بگویم این حالت تمایزگذاری و به اصطلاح نیچه اصل فردیت یا آن چیزی که اصطلاحی که نیچه از شوپنهاور گرفته که می‌گوید که حجاب مایا می‌گوید آپولونی چیزی است که آن حجاب مایا را در واقع به وجود میاره باز یادتون باشه در مورد فلسفه.

شوپنهاور می‌گوید که کلاً انگار جهان در یک وحدتی قرار دارد و به این دلیل می‌گوییم حجاب مایا که این تمایزگذاری‌ها و حالت به اصطلاح درک فردیت و این‌ها یک جور حالت توهمی مثلاً فرض کنید دارد حالا این کلمه توهمی ممکن است بار منفی داشته باشه ممکن است شما بگویید در شوپنهاور دارد ولی تو نیچه خیلی بار منفی ندارد این مسئله اصل فردیت.

خب بنابراین از اینجا شروع بکنیم که دیونیزوسی وحدت‌بخشه همراه با حس وحدته، یک حالت شور و سربستگی که به انسان دست می‌دهد و انسان خودش را انگار فراموش می‌کند در این سربستگی فردیت خودش را و خودش را با جهان متحد می‌بیند و آپولونی حالت هوشیاریه که شما شناخت کسب می‌کنید، چیزها را

با همدیگر تفکیک می‌کنید و اگر این‌جوری نگاه کنید به هر حال شناخت. ارزشمند هم هست یعنی اگر حالت آپولونی نباشد ما با یک موجود همواره سربست روبرو هستیم که شاید حتی نتونه خلاقیت و هنری داشته باشه، می‌دانم این که به آن حالت هوشیاری لازم مثلاً نیست من خیلی نگران این هستم که دور بشوم از آن چیزی که واقعاً یک چیز دیگر یک تفسیری که قبلاً گفتم الان دوباره تکرار بکنم در بیان دیونیزوسی آپولونی از کتاب اول تا آخر یک تفاوت‌هایی می‌بینیم، در اول آپولونی کم‌کم کمرنگ می‌شه، بالاخره تفکر نیچه در مورد دیدگاه‌هایی که نسبت به این دو تا دارد یا نسبت به خود دیونیزوسی یک تغییری در طول دوران تفکرش داشته،

این‌جوری نیست که بگوییم که دقیقاً عین همان توصیفی که در زایش تراژدی دارد می‌کند در مثلاً اراده معطوف به قدرت هم می‌کنه، کما اینکه اسم‌های دیگه‌ای هم حول و حوش این مفهوم دیونیزوسی خلق کرده که بتواند راحت‌تر صحبت کند مثل همان مفهوم قدرت و اراده.

معطوف به قدرت خب حالا بیاید یک خورده به این دیدگاه فلسفی نیچه که یک عنصری که در فلسفه نیچه خیلی شهرت دارد و الان خیلی شاید مورد علاقه هم هست، این مفهومی که نیچه تحت عنوان چشم‌انداز مطرح می‌کند شاید به این دلیل خیلی مورد توجه قرار دارد که چشم‌انداز خاصی به جهان دارد نگاه می‌کنه، یک چنین وضعیتی را در واقع الان خب خیلی در تفکر پست‌مدرن، نیهیلی‌گرایی مورد توجه است.

ترجمه خوبی هم از چشم‌انداز برای آن اصطلاحی که در فلسفه نیچه هست، برای اینکه واقعاً با چشم انگار یک ارتباط خوبی دارد. هر موجودی از محیط خودش دارد یک سری داده می‌گیرد و هر موجودی انگار مثل یک پنجره‌ایه که را به یک واقعیت‌هایی باز شده.

از پنجره‌ای که من در اختیار دارم چیزهایی دیده می‌شود و از پنجره یک نفر دیگر چیزهای دیگه‌ای دیده می‌شود. مخصوصاً نیچه به این دلیل می‌گوید کلمه چشم در چشم‌انداز خوبه، برای اینکه نیچه روی تصاویر خیلی تأکید می‌کند و اینکه انگار تصاویر یک اولویتی نسبت به واژه‌ها و زبان دارند. واقعیت هم همین است.

شما یک مثلاً فرض کنید، می‌توانید این‌جوری فرض کنید، ظاهر که این‌جوری است که مثلاً یک کودک خب اولش این‌جوری است که پترن‌های بی‌شکلی می‌بینه، کم‌کم این‌ها را پترن‌ها را یک جورهایی تمایز بهشان قائل می‌شود و کم‌کم زبان باعث می‌شود که این تمایزها پررنگ بشود. به هر حال خود تصاویر مهم‌ان که از بیرون در واقع مثل یک دیتای خام وارد ذهن ما می‌شوند.

این‌ها مهم‌ترین دیتاهایی هستند که ما از چشم‌انداز خودمان دریافت می‌کنیم. در همین انگار تصاویر یک ارزش و مثلاً وزن خاصی در ایجاد شناخت برای ما دارند. حالا نکته‌ای که نیچه برایش خیلی مهم است این است که شناخت فقط این‌طوری نیست که من اینجا وایسادم، از یک پنجره‌ای دارم نگاه می‌کنم و از بیرون یک چیزهایی دارم دریافت می‌کنم.

موضوع این است که انسان مخصوصاً قدرت این را دارد که تصویر خلق می‌کند و هر آدمی عملاً تصاویر، دیتاهایی که دریافت کرده را پالایش می‌کنه، بعضی‌ها را که مطابق میلشه انگار نگه می‌داره، بهشان بار وزن بیشتری می‌دهد و بعضی‌ها را وزنشون را کمتر می‌کند یا اصلاً فراموش می‌کند.

زایش تراژدی

به علاوه بر این ما قدرت این را داریم که تصاویری هم خلق کنیم و این‌طوری چشم‌انداز خودمان را بسازیم. بنابراین شناخت ما نتیجه گرفتن یک مقدار داده‌های تجربی از بیرون و ساختن یک سری داده‌های تجربی موهومی از درون.

ما می‌توانیم تصویر خلق بکنیم، می‌توانیم این تصاویر را تبدیل به یک مفاهیمی بکنیم که خودمان خلق کردیم و این‌جوری در واقع به یک چشم‌انداز کاملی نسبت به جهان برسیم که اختصاصی خود ماست.

از یک طرف تجربه‌های خاصی کردیم، از یک طرف درونمون یک تمایلات داشتیم که بر اساس آن‌ها خودمان یک چیزهایی خلق کردیم. چشم‌اندازی را خلق کنیم و پایدار تو ذهن ما می‌ماند که ما باهاش راحتیم.

این یک توصیف خیلی خیلی کلی از یک جور مثلاً فلسفه شناخت در دیدگاه نیچه است که روی این در واقع من می‌خواهم تأکید بکنم که بشر شناختی که حاصل می‌کنه، یک بخشیش، بخش مهمیش نتیجه قدرتش در خلق تصاویر.

همان‌طوری که تصویر دریافت می‌کنه، می‌تواند تصویر خلق بکند و این عنصر اصلی رویاست. یعنی شما اگر یک جایی از حیات بشر را بخواهید نشان بدهید که این عنصر خلق تصویر در آن در واقع به‌طور خالص دیده می‌شه، موقعیه که شما دارید رویا می‌بینید.

رویا اصلاً رویا دیدن یک فکتیه که ما می‌توانیم بگوییم که بشر می‌تواند دقیقاً رویا چه‌جوریه؟ من یک تصاویری از قبل انگار دیدم، یک خاطراتی دارم، ولی حالا یک داستان خودم خلق می‌کنم. چیزهایی که رویا خلق می‌کنم که وجود ندارند و هیچ‌وقت ندیدم.

این قدرت در واقع خلق تصاویر در رویا به‌طور بارز دیده می‌شود و این آن عنصریه که در دیدگاه نیچه آن حالتیه در انسان که به وضعیت آپولونی نزدیکه، برای اینکه وقتی که حرف از عنصر آپولونی می‌زنه، فقط منظورش شناخت آن حالتی که در انسان که به وضعیت آپولونی نزدیکه، برای اینکه وقتی که حرف از عنصر آپولونی می‌زنه، فقط منظورش شناخت به معنای جمع کردن دیتا و تفکر منطقی و این‌ها نیست.

به این قدرت بشر که می‌تواند تصویر خلق بکنه، به شدت تأکید دارد. بنابراین ما وقتی داریم شناخت حاصل می‌کنیم، حتماً این شناخت ما همراه با تمایزگذاریه. حتی وقتی یک تصویر ساده را تو ذهن خودمان می‌آریم.

ما الان حالا خود نیچه شاید آن موقع که زندگی می‌کرد این خیلی بدیهی نبود، ولی الان از نظر ما کاملاً بدیهیه با استفاده از داده‌های علم تجربی که ما چیزی که تو مغزمون در واقع می‌بینیم یک پترن آشفته‌ای از یک سری لکه‌های نورانیه.

مرز گذاشتن اینکه از اینجا تا اینجا یک شیئی دارد می‌گوید می‌شود و بعد دارد می‌آورد به شدت این‌ها را مغز ماست که تربیت می‌شود که این چیزها را ببیند و ما حتی اشیاء را اونطوری که به نظر می‌رسد خالص نمی‌بینیم.

چشم ما نمی‌بینه. چشم ما یک پترنی را می‌بینه، مغز پروسس می‌کند و این اشیاء را اصلاً می‌گوید تمایز برایش قائل می‌شه، بعد می‌بیند به تصویر و الی آخر. این‌ها همه در واقع یک چیزی است که فعالانه انگار مغز دارد به آن عنصری که می‌بیند اضافه می‌کند.

بنابراین شناخت مرز الان با این داده‌های جدیدی که ما داریم، می‌توانیم از این جهت به این چه حرف بزنیم که شناخت و مرز گذاشتن بیشتر از اینکه منفعلانه باشه، فعالانه است.

یعنی ما ساده‌ترین مرزهایی هم که بین اشیاء می‌ذاریم و یک چیزی را به عنوان یک شیء تشخیص می‌دیم، انگار خودمان با یک پروسسی که تو مغزمون انجام می‌دهیم این را داریم به یک پترنی به شکل تحلیل می‌کنیم.

این چیزی است که حالا در یک لول دیگه‌ای می‌شود بهش اهمیت داد که ما شناختمون اساساً و آپولونی به آن معنایی که گفتم، یعنی هی مرز بذاریم، تفکیک بکنیم، فردیت ایجاد بکنیم، چیزها را از هم دیگر جدا بکنیم و بدونیم این شناختی حاصل نمی‌شه، شناخت نتیجه تفکیک کردن به قول عرفا قرار گرفتن در کثرته.

موسیقی در برابر مجسمه‌سازی

شما بالاخره این عالم را وقتی می‌خواهید بشناسید، باید از هم دیگر جداش بکنید، بعداً رابطه‌های مثلاً بین این چیزهای جدا را کشف بکنید و مناسبت این حالت آپولونی هم اگر امیدوارم روشن شده باشه با حالت رویا این است که شناخت در نظر نیچه شاید بیشتر از اینکه دریافت تصاویر باشه، خلق تصاویره.

بنابراین ما در یک هر آدمی از نظر نیچه در این دنیا یک موهومی که تخیل کرده دارد زندگی می‌کند. این مفهوم را می‌شود این‌جوری گفت که ما در واقع داریم یک سری تصاویری که از طریق ناخودآگاه داریم می‌بینیم. حالا من برداشتن استفاده‌شون این است که آن چیزی که نیچه می‌گوید بیشتر خیال‌پردازیه که ذهن خودآگاه دارد انجام می‌دهد. آها.

فکر نمی‌کنم خیلی برای نیچه این نکته‌ای که شما دارید مطرح باشه. مسئله این است که رویا یک وضعیتیه که ما به عینه می‌بینیم که تصویر داریم می‌سازیم. یعنی اه من شما حتی خیال‌پردازی شاید به اندازه رویا این را ثابت نمی‌کند که انسان قدرت خلق تصویر دارد. چون ما در خیال‌پردازی تفکر منطقی خیلی چیزهای دیگر هم ممکن است دخالت داشته باشه.

چیزی که نیچه تو رویا برایش مهمه، خیلی این نیست که حالا خودآگاه دارد می‌سازه یا ناخودآگاه. مهم این است که ما بالاخره بالاخره داریم یک تصاویری را خلق می‌کنیم. و حالا به این من جلسه قبل سعی کردم بگویم که دیونیزوسی چرا با موسیقی ارتباط دارد.

یعنی اگر بخواهید این دو تا عنصر را یعنی عنصری که وحدت‌بخشه با عنصری که فردیت ایجاد می‌کنه، این دو تا را بیاورید در قالب هنر، دیونیزوسی‌ترین هنر از نظر نیچه که فقط همان شور و سربستگی و حالت بدون حواشی انگار در آن تجلی می‌کنه، موسیقی خالصه. آن سر طیف چه قرار می‌گیره؟ یک هنرهایی مثل مجسمه‌سازی و نقاشی که از نظر نیچه این‌ها هنرهایی هستند که آپولونی‌ان.

پرسش و پاسخ

بفرمایید.

موسیقی که از طریق تجسم ایجاد می‌شه، موسیقیه یا نقاشی؟ متوجه نشدم. من فکر کردم موسیقی که من می‌شنوم، می‌تواند یک تصویر را ایجاد کند. آره، ولی تصویرسازی در موسیقی چقدر نقش داره؟ بله ولی تصویرسازی در موسیقی چقدر نقش داره؟

اگر این حرف‌هایی که من زدم را بپذیرید که آن حالت آپولونی ارتباط خیلی خیلی نزدیکی با تصویرسازی دارد با مثلاً وضعیتی که ما تصویر خلق می‌کنیم شما مجسمه‌سازی را نگاه کنید، مجسمه‌سازی دقیقاً یک فعالیت شبیه نزدیکی به رویاست.

من دارم می‌شینم تصاویری را خلق می‌کنم و بعد این‌ها را سعی می‌کنم که به صورت نقاشی یا مجسمه یا حالا مثلاً در دوران مدرن به صورت فیلم این‌ها را بسازم. حالا فیلم فکر کنم این‌ورتر قرار می‌گیرد.

مجسمه‌سازی و نقاشی خیلی به آن حالت تصویرسازی نزدیک‌ان. موسیقی چطور؟ موسیقی به نظر می‌رسد که آن حالت تخیل و تصویرسازی به آن معنایی که نیچه می‌گوید در آن دخالت کمتری دارد. مسئله نظم داشتن و نداشتن نیست واقعاً. شما در فعالیت آپولونی شاید کمتر از موسیقی حتی نظم و آن معنای زمانی‌ش لااقل وجود دارد. هرچند این همه هنرها بالاخره یک حالت نظم دادن وجود دارد.

به هر حال این ایده‌های نیچه یعنی این من سعی کردم حالا بدون اینکه خیلی بخواهم شرح و بسط بدهم چون به نظرم می‌رسد که آن عنصر آپولونی بعداً دیگر خیلی می‌تواند دیدگاه نیچه اهمیت پیدا نمی‌کند.

در حد همین زایش تراژدی سعی کردم بگویم که این تقابل اصلاً معنایش چیست و چرا در هنر دو سر طیف هنر را از یک طرف موسیقی از یک طرف مجسمه‌سازی می‌گیرد و به نظرش می‌رسد که این دو تا انگار با همدیگر تقابلی دارند.

نظم و بی‌نظمی در هنر

خب؟ حالا اینکه چقدر از نظر شما منطقی به نظر می‌رسد که این دو تا عنصر این‌شکلی بیان بکنیم و بگوییم که با همدیگر متقابل همدیگر هستند و هنر را بیایم بر اساس این وجود این دو تا عنصر غلبه این دو تا عنصر تفکیک بکنیم و یک طیف برایش برایش تشکیل بدهیم این‌ها قابل بحثه. من اصلاً نمی‌خواهم در مورد درستی و غلطی این دیدگاه بحث بکنم.

ولی بالاخره این آن نکته‌ایه که در زایش تراژدی دارد بیان می‌شود. یعنی هنرها را این دو تا عنصر را به عنوان دو تا عنصری که در درون انسان وجود دارد و اساسی هستند بیان می‌کند و بعد هنرها را بر اساس این‌ها می‌چینه، تفکیک می‌کند و بعد آن حرف اساسی خودش را می‌زند. حرف اساسی چیه؟

شاید یک نفر حالا خیلی ظالمانه بخواهد قضاوت بکند می‌تواند بگوید اصلاً این تقابل از همین‌جا آمده. می‌خواهد آخرش به چه نتیجه‌ای برسد که موسیقی‌ای که همراه با نمایشه یعنی موسیقی واگنر این کامل‌ترین نوع هنره. خب آمده یک عنصری را دیونیزوسی را مثلاً در نظر گرفته که به طور خالص موسیقی تولید می‌کند انگار در هنر این سر طیفه.

یک سر دیگه‌ای طیف هنرها تصویرسازی و خلق مثلاً فرض کنید نمایشه. حالا تلفیق این دو تا می‌شود کامل‌ترین نوع هنر که هم عنصر دیونیزوسی را تو خودش دارد هم عنصر آپولونی را تو خودش دارد.

بنابراین اینکه چرا آپولونی با تصویرسازی در واقع مربوط شده با هم این‌ها را من سعی کردم بگویم که یک منطقی پشت این هست که برای خاطر اینکه شناخت را اصولاً حاصل از تخیل دل‌بخواه می‌داند نیچه.

بنابراین و تصاویر را کلاً تو شناخت بهش اهمیت می‌دهد. این‌ها را هم اگر این‌ها را در نظر بگیرید به نظر می‌رسد به هر حال یک پایه منطقی دارد و نهایتاً نتیجه‌ای که می‌خواهد بگیرد می‌گویم ظالمانه می‌شود این‌جوری نگاه کرد که آقا این آخرش می‌خواهد همین حرف را بزند.

دیگر از اولش شروع کرد این کتاب بنویسه که بگوید هنر واگنر بهترین نوع هنره. بنابراین می‌خواهد بگوید که هنر واگنر مثل تراژدی یونانی تلفیقی از تلفیق خیلی مثلاً منسجم و متعادلی از هر دو تا عنصریه که در وجود انسان هستند و هنر خلق می‌شود باهاشون.

عنصر دیونیزوسی و عنصر آپولونی. یک جورهایی دیونیزوسی آپولونی بدون دیونیزوسی که اصلاً به درد هیچی نمی‌خوره. دیونیزوسی بدون آپولونی هم یک جورهایی مثلاً سردرگمه و تلفیقشونه که می‌شود یک چیز فوق‌العاده.

و اتفاقاً جالب است که حالا غیرظالمانه آدم‌هایی که اعواید نیچه را تحت تأثیر اختلافش با واگنر یعنی نیچه اول در بحث مثل یک متفکری که خودش را دارد در جهت اهداف واگنر کاملاً فدا می‌کند انگار همه هوش خودش را گذاشته که خب، ظالمانه این است که بگوییم خب بگوییم با واگنر اول خیلی روابط صمیمانه‌ای داشت ولی اختلافاتی ایجاد شد و بعداً هم مثلاً شروع کرد به علیه واگنر حرف زدن.

ولی عادلانه‌ترش این است که بگویید که واقعاً این عنصر آپولونی این دیدگاه نیچه هی ضعیف‌تر شده. یعنی واقعاً انگار اولش به نظرش می‌رسید مهم است که موسیقی نمایش داشته باشه و بعد کم‌کم این تفکر وقتی دیونیزوس در نیچه قدرتش افزایش پیدا می‌کند و آن بخش به اصطلاح تفکرش که مربوط به ستایش آن حالت دیونیزوسی غلبه می‌کنه، کم‌کم دیگر آن توجیهاتی هم که در مورد موسیقی واگنر داشته در نظرش کمرنگ می‌شود.

یعنی دیگر نباید انتظار داشته باشید که خیلی اپرا دوست داشته باشه. و توجه به اینکه این شور و هیجان و سرمستی که دیونیزوسیه که انگار بیشتر نظر نیچه را در طول زندگی‌ش جلب می‌کند تا اینکه نهایتاً در خودش حل می‌کند نیچه را.

این حالا یک خورده می‌خواهم یک انگار یک اتفاقی در درون نیچه دارد می‌افته، در تفکرش دارد می‌افتد که جایگاه و ارزش هنر واگنر را واقعاً در نظرش دارد پایین می‌آورد. خب، بگذارید من بحث در مورد زایش تراژدی را فعلاً خب ایده اصلی را سعی کردم بگویم که تقابل چیست و نهایتاً به چه نتیجه‌ای می‌رسد نیچه.

نکته اصلی که گفتم همان جلسه قبل، همان مفهوم دیونیزوسی بود که مهم‌تر از خود کتاب زایش تراژدی در کلی فلسفه نیچه اهمیت دارد. حالا یک خورده برویم سراغ بحث در مورد اینکه اصلاً این مفهوم دیونیزوسی و آپولونی و این‌ها بالاخره از کجا در ذهن نیچه می‌آد؟

این فلسفه‌ای که دارد درست می‌کنه، این توجهی که به مفهوم قدرت و اراده قدرت دارد که حالا از در همین کتاب اول شما می‌توانید با همین اهمیتی که به مفهوم دیونیزوسی می‌دهد این را ببینید، این‌ها از کجا در واقع اومدن؟ از چه ویژگی‌های روانی‌ای هست که چنین تصوراتی را در موردش داره؟

پرسش و پاسخ

بفرمایید. توضیح اصلاً اشاره نکردم ها؟ جلسه قبل یک اشاره کوتاهی فکر کنم کردم. خب ببینید دیدگاه نیچه این‌جوری هست که دیونیزوسی یک جور حالت مردانه داره، آپولونی حالت زنانه دارد. چرا؟

برای خاطر اینکه آپولونی را من این را می‌گویم و بعد در واقع این است که شما باید بدونید که حالا آن دیدگاهش نسبت به زن و مرد هم به چه چیزی دارد توجه می‌کند که مثلاً حالا به نظرش می‌رسد که این دو تا مردانه و زنانه.

من چون به نظرم یک خورده این حرف‌ها حقیقتش ترسناک می‌آید نمی‌گویم. کلاً وقتی که دارم در مورد یک نفر صحبت می‌کنم، سعی می‌کنم که قسمت‌های خوبش را بیشتر بگم، قسمت‌های قابل دفاعش را. حالا آن احساسش این است که آپولونی یک جوری مربوط به فرم می‌شود و بنابراین یک حالت توخالی و مثلاً بی‌معنی‌ای دارد.

و دیونیزوسی مثل یک روحی‌ه که در آن کالبد منفعل، مثل اینکه آپولونی یک چیز منفعلیه که دیونیزوسی می‌آید این را مثلاً بهش شکل می‌دهد و فرم می‌کند و از دیدگاه نیچه زن هم این موجودیه که اصلاً منفعلیه که مرد باید مثلاً بیاید و یک جوری انگار وجودش را پر بکند.

دیونیزوسی مردانه و آپولونی زنانه

یک جوری از ستودن ارزش‌گذارانه است دیدگاه نیچه نسبت به دیونیزوسی در مقابل آپولونی و نسبت به مرد در مقابل زن. و نمی‌دانم به نظر من به شدت این حرف‌ها مخدوشه و آره، یک ارتباط که نیست قطعاً ولی اینکه حالا من بخواهم تضعیف بکنم این، من نهایت سعی‌ام را کردم که این دوگانگی دیونیزوسی-آپولونی را طوری برای‌تان بکنم که یک خورده تقویت بشود که حالت منطقی پیدا بکند.

فکر می‌کنم آن بحث مردانه-زنانه بودنش یک جورهایی خرابش می‌کند. شما اگر یک زاویه دیگه‌ای نگاه بکنید، شور زندگی بیشتر زنانه است. اگر دیونیزوسی مثلاً بیان مثلاً یک شور بی‌شکلِ مثلاً زندگیه، به نظر بیشتر این زنانه می‌رسد در مقابل آپولونی که به همه چیز دارد شکل میده، فرم میده، به نظرم مردانه می‌رسد.

من چیزِ درست‌حسابی راستش نمی‌بینم تو دیدگاه‌های نیچه نسبت به اینکه این دو تا را تشبیه بکنیم به مردانه و زنانه. در عینِ حالی که چون دیونیزوسی هی ارتباط برقرار می‌کند با مفهومِ قدرت و اراده‌ی قدرت، یک حسِ مردانه در آن هست. بذارید، حالا گفتید، من هم یک اشاره‌ای کردم، بله یک چنین چیزهایی می‌گوید.

اصلاً در اولین جمله‌ی زایشِ تراژدی من فکر کنم خواندم برای‌تان که می‌گوید که از اول که شروع می‌کنه، همین بحث را که این مثلاً یک جوری مثلِ زنانه و مردانه می‌بیند این دو تا را مطرح می‌کند. رشدِ مداومِ هنر با دوگانگیِ آپولونی و دیونیزوسی پیوند دارد، درست همان‌سان که تولیدِ مثل به دوگانگیِ جنس‌ها وابسته است.

یعنی دقیقاً نظیرش اینجا همین ارتباط دادنِ این دوگانگی به دوگانگیِ جنسیِ به عنوانِ یک تشبیه دارد استفاده می‌کند ولی بعداً یک خورده این تشبیه را جدی‌تر می‌کند.

بله خب حالا فعلاً من روی این رویِ اتفاقاً من می‌دانم این آشفتگیِ ذهنِ نیچه نسبت به جنسیت ممکن است تأکید بکنه، این نمونه‌اش همین که خلاصه این دیونیزوسی آپولونی را هم با مسائلِ مردانه و زنانه قاطی می‌کند در حالی که شاید یعنی این‌طوری که آن سعی می‌کند توصیف بکند نیست.

اصولاً ذهنیتِ نیچه نسبت به جنسیتِ خودش مخدوشه. این ارزش‌گذاری‌ای که نسبت به این مرد و در مقابلِ زن دارد و حسِ یک خورده تحقیر که نسبت به زن داره، این‌ها بالاخره ناشیِ یک جور اختشاشِ درونی‌ست.

خب، بگذارید بیاید یک خورده چیز کنیم، به جایِ اینکه بیایم مستقیم واردِ بحثِ نیچه بشیم، بیایم آن چیزی که روان‌کاوی به ما می‌گوید در موردِ اینکه اگر می‌خواهیم ببینیم که یک تفکراتِ خودآگاهی از کجا میاد، باید به چه چیزهایی نگاه بکنیم.

یک خورده کلی بحث بکنیم و بعد سعی کنیم ببینیم که من نکته‌ی اصلیِ حرفم که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که این جذبه‌ای که حالتِ دیونیزوسی به اصطلاحِ نیچه، این قدرت و اراده‌ی معطوف به قدرت تویِ فلسفه‌ی نیچه برایِ نیچه داره، این چیست و مثلاً از کجا میاد؟ به عنوانِ عنصرِ اصلیِ فلسفه‌ی نیچه.

شما با دیدگاهِ روان‌کاوانه وقتی که اگر ببینید که یک نفر به طورِ افراطی رویِ ویژگی، رویِ چیزی دارد تأکید می‌کنه، بیشتر شک می‌کنید که این آدم فاقدِ این صفت و ویژگیه و این‌که آن صفت و ویژگی را دارد.

این آدمی که مثلاً فرض کنید به طورِ خیلی دوست دارد که خودش را بخشنده و دست‌ودلباز مثلاً معرفی بکند و دوست دارد که در موردِ این مسئله حرف بزنه، دوست دارد دیگران هم این را بپذیرن و تأیید بکنن، بیشتر آدم شک می‌کند که این در درونش دچارِ یک تعارضیه.

یعنی انگار واقعیت غیرِ این است و خودآگاهی‌ش با یک فعالیتِ به اصطلاحِ اکسسیو، یعنی یک چیزی مثلاً حالتِ افراطی، من سعی دارد می‌کند که انگار جلویِ یک چیزِ واقعی که از درون بهش فشار میاره را بگیرد.

یعنی ما تویِ روان‌کاوی عادت می‌کنیم به اینکه به خیلی از افکار، افکارِ خودآگاه، این‌جوری نگاه کنیم که نسبت به یک واقعیت‌هایی در آن حالتِ جبرانی دارند. یعنی اگر یک آدمی یک مثلاً فرض کنید دچارِ یک کمبودهایی‌ه و یک مشکلاتی دارد در درونِ خودش، سعی می‌کند با پذیرشِ یک سری افکارِ خودآگاه، این مشکلات را بپوشونه.

من اگر دچارِ یک نقصی باشم یا دچارِ یک نقایصی باشم تویِ رفتارِ خودم، تویِ اسلاید‌های اخلاقی خودم یا کارهایی در می‌باشم که این کارها قابل توجیه نیستند توسط همین مکانیسم‌های درونی روانی من.

فرم و روح در تقابل دو اصل

یونگی نگاه کنیم، بالاخره روان من نسبت به اخلاق و آداب و کارهای من یک عکس‌العملی نشان می‌دهد.

اگر در جهت رشد من نباشه، یک جوری عکس‌العملش این است که سعی می‌کند من مثلاً نسبت به این مسائل هوشیار بکند. ما چون خودآگاهی‌مون در مقابل این چیزهایی که از ناخودآگاه یعنی مقاومت می‌کنه، طبیعی است که انتظار داشته باشیم که اگر رویاها در یک جهتی دارند فعالیت می‌کنند تا یک اطلاعاتی را به ما برسونن، خودآگاه و ما نمی‌خوایم آن اطلاعات را بپذیریم، خودآگاهی در جهت عکسش فعالیت بکند.

اگر من یک اخلاقی دارم که قابل پذیرش نیست و منهت یعنی مانع رشد، آن‌وقت اخلاقیاتی را دوست دارم. اگر می‌خواهم مقاومت بکنم، اخلاقیاتی را می‌پذیرم که در آن صفت بد محسوب نشود. یعنی دور و بر خودم شروع می‌کنم در ذهن خودم یک اخلاقیات جدیدی رو، ارزش‌گذاری‌های جدیدی را بچینم که خودم باارزش به نظر برسم.

رفتارهایی که نمی‌خواهم ترک بکنم را ترک نکنم. ولی آن‌جوری این‌ها زیاد خوب نیست. بنابراین روان‌کاوی یک چیزی بالاخره به ما یاد میده، آن هم این است که خیلی وقت‌ها خودآگاهی این نقش را دارد ایفا می‌کند. نه کشف حقیقت، بلکه در ضد در واقع حقیقت فعالیت کردن.

و این حالت اکسسیو داشتن یک چیز، یک تفکر که خیلی روش تاکید بشه، خیلی باهاش مثلاً مثل اینکه مدام به صورت وسواس‌گونه آدم بهش برگرده، این‌ها بیشتر این ذهنیت را ایجاد می‌کند در دیدگاه روان‌کاوی که این آدمی که یک چنین حالت وسواسی نسبت به یک نوع مثلاً ارزش‌گذاری، یک نوع تفکری، یک چیزی داره، این اتفاقاً ضدش را در درون خودش دارد.

این مثل همان ویژگی‌های یک یک شما در روان‌کاوی تقابل‌ها را می‌بینید. مثلاً بدترین ویژگی‌هایی که یک آدم دارد را به دیگران نسبت می‌دهد و نسبت بهشان ابراز تنفر می‌کند. آره، برای خاطر اینکه در سایه خودش قرار گرفته و نمی‌خواد در واقع اصلاً وجودشون را بپذیره.

اگر از این حالت شدو خارج بشود و یک چنین چیزی مبرز باشه، آن‌وقت سعی می‌کند که در واقع به نوعی مثلاً فرض کنید من اگر یک وضعیتی را دیگر تو خودآگاهم آمده باشه که یک چنین اصلاً رفتاری را انجام دادم و این رفتار در ناخودآگاه من نیست، آن‌وقت عملی که انجام می‌دهم این است که ارزش‌گذاری‌هام را تغییر می‌دهم تا اینکه این بی‌ارزش بودن یا ضد ارزش بودن رفتار من اذیتم نکند.

تا یک جایی اگر وارد خودآگاهی نشود و به‌طور ناخودآگاه فکر می‌کنم که اصلاً مشکلی ندارم، بلکه به‌طور ناخودآگاه شما از اینجا تشخیص می‌دید مشکلو که این مشکلو به دیگران نسبت می‌دید و خودش را دوست دارد برعکسش. شما فکر می‌کنید که دچار یک چنین مشکلی نیستید. اگر وارد خودآگاهی هم بشود باز یک چنین عکس‌العملی برعکس را شما می‌بینید.

تغییر شکل‌هایی، به هر حال این نقایص چه در سایه باشند چه در خودآگاهی باشن، روی معرفت خودآگاه تأثیر می‌ذارن. حالا به هر حال این دستورالعملی که ما در روان‌کاوی حداقل می‌بینیم که وجود دارد و به نظرم بد این می‌رسد. یعنی آدم می‌بیند روان‌کاوی این‌ها این‌جوری نیست که شما بگویید یونگی باشید، فرویدی باشید یا اصلاً روان‌کاوی بلد باشید.

این‌ها فکر می‌کنم جزو آن معرفت عمومی تا حدودی هست که می‌شود با به‌صورت اکسپریمنتال هم نشان داد که چنین واقعیت‌هایی وجود دارد. اصلاً لازم نیست شما به آرکتایپ و سایه و این‌ها معتقد باشید. ولی بالاخره وقتی که این پدیده را که آدم‌هایی یک ویژگی منفی‌ای دارند ولی ازش بی‌خبرن و به‌طور مداوم دوست دارند که به دیگران نسبتش بدن، این را شما می‌بینید که خب. خب.

من از این حرف‌ها می‌خواهم نتیجه بگیرم که همین‌طور بدون اینکه اصلاً چیزی در مورد نیچه بخواهیم بگیم، این میزان وسواس نیچه نسبت به مسئله قدرت و اراده‌ای که شکست‌ناپذیر باشه و این چیزی که در عنوان حالت یونگ‌زوسی دایونیش می‌کند سرشار بوده است از مسیح از شور زندگی و قدرت و اراده و این‌ها احتمالاً باید به این نتیجه برسد آدم که با یک آدمی طرف هستیم که اصلاً این‌جوری نیست بلکه انگار دوست دارد به طور وسواس‌گونه‌ای دوست دارد که این‌جوری باشه.

شما چیزی که در زندگی خصوصی نیچه می‌بینی من موقعی که داشتم به اصطلاح واژه‌شمار زندگی نیچه را می‌گفتم روی چند تا نکته تأکید کردم. یکیش این است که نیچه به شدت آدم ضعیفی از نظر جسمانی. یعنی به طور مداوم از دوره نوجوانی‌اش دچار ضعف‌های جسمانی درگیر و تا پایان عمرش هم این در واقع حفظ می‌شود.

شما کلاً اگر نیچه را از بیرون نگاه بکنی حداقل از نظر ظاهری آدم بسیار نحیف و ضعیفیه و هیچ شباهتی به یک موجود قدرتمند از نظر جسمانی ندارد. و واقعاً زندگی‌شو مطالعه می‌کنید از نظر روانی هم احساس می‌کنید که این آدم قدرتمندیه. یعنی زندگی نیچه این‌جوری است که مثلاً فرض کنید حتی خواهرش نسبت بهش حالت خود تهاجمی دارد.

یعنی آدمی که به شدت به نظر می‌رسد که در زندگی روزمره‌اش هم حالت انفعال دارد و هیچ شباهتی بالاخره نسبت به قهرمان فکری خودش که زرتشته به طور واقعی ندارد. این‌ها یک جوری آدمو می‌برد به این سمت که با یک آدمی در واقع طرف هستیم که آن چیزی که ازش محرومه را دارد با تخیل خودش می‌سازه.

ضعف و تصویر ایده‌آل مردانه

عنصری که نیچه ازش محرومه اتفاقاً حالا همان‌طوری که شما دوست داشتید بدونید که چه جوری تو تحلیل‌ها ظاهر می‌شود یک عنصر مردانه است. یعنی آن نکته‌ای که تو زندگی نیچه وجود دارد که در کودکی در یک محیط کاملاً زنانه رشد کرده و اینکه شما می‌دانید که در طول زندگی‌اش ازدواج نکرده با زن‌ها ارتباطی نداشته خیلی انگار یک چیزی یک فقدانی در وجود نیچه هست.

ارتباط تنگاتنگ و شدیدی که با خواهر و مادرش دارد این‌ها همه انگار یک چیزی در درون آدم این تصور می‌تواند برایش ایجاد بشود که یک چیزی در درون نیچه ضعیف نگه داشته شده، سرکوب شده و این است که به صورت این تخیلات قدرت‌طلبی ظاهراً به شدت مردانه دارد جلوه می‌کند. عنصر زنانه‌ای که در وجود نیچه در واقع وجود دارد انگار همان چیزی است که نیچه نمی‌خواد ببیند.

آن چیزی که در به اصطلاح سایه قرار گرفته. برای همین است که از زنا بدش می‌آید. در واقع درون نیچه به دلیل همان سابقه زندگی‌اش در محیط کاملاً زنانه و رشد نکردن آن عنصر مردانه، درون نیچه پر از همین حالت‌های ضعفی که نیچه به زن‌ها نسبت می‌دهد و به شدت نسبت بهش حس تنفر دارد.

این همان چیزی است که تو مسیحیت می‌بیند و ازش تنفر دارد. بگذارید من یک یک لحظه‌ای را از زندگی نیچه را بیایم جدا بکنیم. به نظر شما وقتی که یک نفر دچار مثلاً به آن مرز مثلاً فروپاشی می‌رسه، شما همه‌تون احتمالاً شنیدید که نیچه در چه لحظه‌ای، چه جوری دچار فروپاشی شد.

خیلی شهرت دارد دیگر که در یک میدان، در یکی از میدان‌های شهر داشت می‌رفت و دید که یک درشکه‌چی به شدت دارد یک اسبی را کتک می‌زند.

نیچه رفت دست انداخت گردن اسب و شروع کرد زار زار گریه کردن و این لحظه‌ایه که شهرت دارد که دیگر نیچه از حالت طبیعی خارج شد، هوشیاری‌اش را از دست داد و تا آخر عمرش ۱۰ سال در یک حالت کاملاً چیز زندگی کرد، دیگر بدون اینکه هوشیاری داشته باشه تا قبل از مرگش.

ببینید دقیقاً این رفتاری که نیچه تو این لحظه انجام می‌دهد ضد آن چیزی نیست که همیشه نسبت بهش تنفر داره، حس ترحم نسبت به موجودات ضعیف. یعنی شما انتظار دارید که از یک آدمی که دارد تبلیغ ابرمرد می‌کنه، این که گریه نکنه، آن هم برای خاطر اینکه یک اسبی مثلاً دارد کتک می‌خوره، زار زار گریه نکند.

مثل این است که در واقع ببینید شما می‌توانید این‌جوری بگویید دیگه، تعارض بین خودآگاهی و ناخودآگاهی ما یا به این نتیجه می‌رسد و خدا‌داده‌ش به حدی رسید که بالاخره انگار این خدا‌داده چیز شد، این‌جور متلاشی شد. این حالت هوشیاری را از دست داد.

شما از فکت‌های زیاد در زندگی نیچه می‌توانید به این نتیجه برسید که نیچه یک جور درون ضعیفی دارد که آن خصلت‌های قدرت و این‌ها که می‌خواهد بگوید اصلاً این‌جوری نیست.

از توصیف‌هایی که آدم‌ها در موردش نوشتن، از وقایعی که خودش در زندگی خودش در واقع می‌گوید و گذرونده، از وضع جسمانی گرفته تا حالت‌های روانی که مثلاً فرض کنید نامه‌هایی که شما به مادرش نوشته یا به خواهرش نوشته این‌ها را که نگاه می‌کنی، یک جور حسی از یک موجود ضعیفی که خیلی هم نمی‌تواند خودش را خوب جمع‌وجور بکند رو، در زندگی شخصی خودش هم مشکل دارد.

حتی می‌بینی ضعفی که نسبت به خواهرش دارد در سن چند سالگی که با خواهرش دعواش می‌شه، می‌گوید که رابطه‌ی من و مثلاً می‌خواستم با این نفر ازدواج کنم که به هم زد.

خنده‌داره دیگر. مثلاً اگر یک پسر ۱۶ ساله به خواهر ۲۰ ساله خودش بگوید که من داشتم با یک دختری ازدواج می‌کردم و به هم زدی، حالا آدم زیاد ولی آخه این مرد ۴۰، ۵۰ ساله به خواهرش با خواهرش قهر کند برای خاطر اینکه روابطشو با یک دختری مثلاً به هم زده، به نظر واقعاً مضحک می‌آید. من در واقع می‌خواهم از دو طرف این چیزی که دارم می‌گویم را تأیید بکنم.

اولاً فکت از زندگی خود نیچه زیاد می‌توانید پیدا بکنید که موجود ضعیفیه و ثانیاً تئوری روان‌کاوی هم به ما می‌گوید که وقتی که به‌طور اکسسیو یک نفر به‌طور وسواسی به اصطلاح وسواس دارد نسبت به یک چیزی، این شخصیتی که این حالت را نیچه ساخته، نیچه در درون خودش حسش کرده، مثل یک وضعیتی می‌داره و بعد این را ستایش می‌کند.

واقعاً شما می‌توانید بگویید فلسفه‌ی نیچه ستایش این حالت نیچه و ستایش قدرته، نه قدرتمند بودن. می‌توانید این تصور را از تئوری‌های روان‌کاوی هم در واقع بدون اینکه در مورد نیچه چیزی بدونید بگیرید که با یک آدمی طرف هستید که خیلی در واقع این وضعیت، این قدرتمند بودن یک جور مثل یک آرزوی دست‌نیافتنیه برایش.

نه یک چیزی که واقعاً آدم قدرتمند وسواس ندارد نسبت به قدرت. از قدرت خودش دارد استفاده می‌کند و خیلی هم از ازش بپرسی که مثلاً قدرتمند هستی، نیستی، خیلی فکر نمی‌کنم نیچه تا حالا فکر کرده باشه که قدرتمند هست، نیست.

سایه و خودآگاهی نیچه

ولی وقتی مدام یک نفر با یک چنین چیزی مشکل دارد تو زندگی خودش، این به‌شدت وارد خودآگاهی‌اش می‌شود و سعی می‌کند که خودش را حالا اگر به مرزی رسیده باشه که بدونه که موجود ضعیفیه، تئوری‌پردازی می‌کند که قدرت چیز بدیه، ضعفا موجودات خوبی هستند.

اگر به یک مرحله‌ای نرسیده باشه، یعنی به‌شدت این را از خودش پنهان بکنه، جلوه‌اش از روان‌کاوی دقیقاً این می‌شود که از موجودات ضعیف مثل خودش در واقع به‌شدت نفرت دارد و موجوداتی که مثل خودش نیستند را ستایش می‌کند و خودش را در تخیلات خودش مثل آن‌ها می‌بیند.

من حالا جدای از این بحثی که دارم سعی می‌کنم بگم، این حرفی که دارم می‌زنم منطقیه، واقعاً حالا باید هم به این نکته اشاره بکنم که قبل از خیلی وقت‌ها من چون یک آدمی را باهاش آشنا شدم که به‌شدت این‌جوری بود، فکر می‌کنم این دیدگاهی که الان نسبت به نیچه دارم می‌گویم یک مقدار به آن تجربه‌ی خاص و یک خود شگفت‌انگیز برمی‌گردد که با یک آدم بی‌نهایت خجالتی و ضعیفی که در عمرم شاید بتوانم بگویم آدمی در این مردی در این حد حساس و ضعیف که آدم می‌ترسه مثلاً انگشت بهش بزند و یک اتفاق بدی بیفته، ندیده بودم و بعد وقتی متوجه شدم که این در درونش چه تصوری از خودش و چه تخیلات نیچه‌واری دارد و حتی به فلسفه‌ی نیچه هم یک ارادتی داشت، مثل اینکه آن چیز خودش را به دلیل شباهتی که واقعاً با نیچه از درون داشت، فلسفه‌ی نیچه هم خیلی بهش می‌چسبید.

و اتفاقاً نوع موسیقی هم گوش می‌کرد. حالا اگر نیچه مثلاً بتهوون گوش می‌کرد، بتهوون در دوران خودش برای دوره‌ی کلاسیک مثل همین موسیقی متال تو دوره‌ی مدرن، مثلاً موسیقی به‌شدت قدرتمند با صدای مثلاً خیلی بالا و فکر می‌کنم که الان آدم‌های نیچه‌ای احتمالاً موسیقی گوش بدن، آن بتهوون را به نظر خیلی قدرتمند نمی‌رسه، تو فضای آن دوران شاید تأثیر می‌ذاشت.

الان احتمالاً یک موسیقی مدرن گوش بدن، می‌روند سراغ همین انواع و اقسام موسیقی متال و هارد راک و آن چیزهایی که پر از سر و صداست و اتفاقاً همین حالت را هم دارد. یعنی شما این حس ستایش از قدرت را در موسیقی راک و موسیقی متال و این‌ها می‌بینید.

به‌طور خاصی مثل اینکه چیزی این‌ها را بیان بشه، یک حالت به‌شدت قدرتمندانه است. برای همین با خشونت و چیز هم دارد. مثلاً یک گروه متال معروف وجود دارد به اسم گروه Rammstein که این‌ها در یکی از نمایش‌های خودشان، نمایش که می‌گویم یعنی یکی از اجراهای خودشان که خب حالت نمایش داره، اگر یک خورده یک ذره شک دارم، صددرصد مطمئن نیستم که این گروهی که اسم بردم بوده یا نه، احتمال خیلی زیاد، یک نمایشی که، یک کاری که کردن این است که یک تعداد جوجه ماشینی کوچولو را روی صحنه ریختن و زیر پا له کردن. این چیز است دیگه، این حس ستایش قدرت و نفرت از ترحم، نفرت از موجودات ضعیف.

ببینید شما وقتی از موجودات ضعیف متنفری، از ترحم هم بدتون می‌آید دیگر. ترحم یک جور نیچه، یک مشکل اصلی که با مسیحیت ابراز می‌کند این است که مسیحیت طرفدار ضعفاست. قدرتمندها خوبن. نفرت از ضعفا به شما بیشتر چه حسی می‌ده؟

در روان‌کاوی که آدم‌های ضعیفی که ضعف‌های خودشان را نمی‌پذیرن، نتیجه‌اش این است که نسبت به بیرون که نگاه می‌کنن، از هر موجودی که احساس ضعف، احتمالاً آن ضعف‌هایی که بیشتر شبیه ضعف‌های خودشان، وقتی می‌بینن، به‌شدت حس نفرت بهشان دست می‌دهد. یک این را دیگر مطمئنم. یکی از معروف‌ترین خواننده‌های به‌اصطلاح سبک هارد راک و متال، یک آدمی به اسم، اسمش یادم رفت. خیلی آدم معروفیه.

بیماری و بازگشت به مادر

حالا اسمش یادم نیست.

این، این یکی از کارهایی که مثلاً می‌کنه، به نظر می‌آید یک حس نفرتی از کودکان داره، به نظر می‌آید. و کاری که بارها کرده این است که مثلاً کله، مثلاً یک عروسک بچه با خودش می‌برد را صحنه، کله‌اش را می‌کند یا یک حرکت‌های شبیه.

بعد حالا به شوخی ازش پرسیده بودن که این ابراز نفرتت نسبت به بچه‌ها برای چیه؟ گفته بود که من که مثلاً این بچه‌ها ابراز نفرت ندارم، از عروسک‌هام متنفرم. کله‌اش را می‌کند. حالا بالاخره چیزی دیگه، یک حالتی این‌جوری در موسیقی هارد راک، متال، یک حس این‌شکلی شبیه احساسات نیچه‌ای واقعاً وجود دارد.

خب، بگذارید حالا من از همین‌جا اگر احساس نیچه را خوب در واقع فهمیده باشیم، یعنی آن نکته اصلی که نیچه یک موجودیه به‌شدت از نظر روانی، موجود ضعیفی که اتفاقاً مردانگی‌اش در درونش تضاد پیدا نکرده. واقعاً مردانگی با قدرت و اعمال اراده یک نسبتی دارد.

با این حالتی که نیچه ستایش می‌کند. نیچه به نوعی ستایشگر یک جور مردانگی فاقده انگار. آن چیزی که به نظر من و به نظر یونگ ممکن است ستایش‌آمیز باشه، یک تلفیقی از مردانگی و زنانگیه. شما در نیچه نفرت از زنانگی و ستایش مردانگی می‌بینید.

نفرت از زنانگی به صورت ابراز نفرت از زن و مسیحیت و هر چیز دیگه‌ای شبیه این، یک حالت زنانه‌ای در آن دیده بشه، تجلی می‌کند و ستایش مردانگی هم به صورت ستایش قدرت و اراده و حالت دیونیزوسی و این موجود اعتباری خاصی با زنان ندارد و واقعاً موسیقی‌اش یک جوری به شدت قدرتمندانه است و حس قدرت در آن هست، حداقل تا اواخرش از تقریباً از اوایلش تا نزدیک‌های آخرش و اواخر عمرش یک آثاری دارد که شاید تو این حالت در آن پیدا نشود.

ولی تا وقتی مثلاً سمفونی می‌ساخته، این حس ستایش قدرت را در آثار بتهوون، قدرت‌مندی‌اش رو، ستایش قدرت را خب اگر ما این چیزها را خوب درک بکنیم یعنی آن در واقع آن هسته مرکزی زندگی نیچه رو، حالا مشکلی که دارد از نظر روانی و نوع در واقع برخوردی که باهاش داریم می‌کنیم، من دارم سعی می‌کنم بگویم که هسته مرکزی زندگی نیچه و در نتیجه هسته مرکزی تفکر نیچه این است که آن عنصر مردانه در درونش به اندازه کافی رشد نکرده و موجود منفعل و ضعیفیه و به شدت این حالت را از خودش یعنی اولاً این ویژگی را داره، ثانیاً این ویژگی‌ها در سایه‌اشه. یعنی هیچ نمی‌پذیره که این‌جوریه، بلکه تصوری از خودش ساخته که درست برعکسه.

و هرچقدر و نهایتاً زندگی نیچه هم تحت تأثیر همین دو قطبی شدن بیش از اندازه فاصله گرفتن خودآگاهی‌اش با ناخودآگاهی‌اشه و نهایتاً این توجیه می‌کنیم که آن شکستن آن لحظه آخرش هم چگونه اتفاق می‌افتد.

یعنی واقعیت نیچه همان مردیه که از دیدن کتک خوردن یک اسب زار زار گریه می‌کند. یعنی بالاخره انگار آن درون نیچه خودش را بروز می‌دهد و پوسته نازک آن خودآگاهی که دور خودش تنیده را می‌شکنه و نیچه از حالت طبیعی‌اش به طور کامل خارج می‌شود.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. نیچه چقدر در واقع خیلی نیچه کلاً این را در من گاه‌شماری‌اش سعی کردم ترکیب بکنم که کلاً این‌جوری بود که هی از خانه که دور می‌شد از مامانش اصلاً این مشکلات را پیدا می‌کرد، هی دوباره می‌اومد خانه خوب می‌شد.

فرمایش شما هم همین‌جوری دیگه، یعنی یک سربازی رفت و بلافاصله مثلاً به یک دلیلی برگشت خونه، اصلاً کل سربازی‌اش را در آن محل خانه مامانش اصلاً می‌گذروند. زخمی شد، می‌بینید کلاً هر وقت که احتیاج، اتفاقاً من فکر می‌کنم از دیدگاه روان‌کاوی شما این حرف را می‌توانید بزنید، این‌همه بیماری‌های جسمانی نیچه هم تجلی همان ضعف شدید روانیه.

یعنی شما در زندگی‌نامه‌اش من دیدم تأکید کردم که هی مثلاً وقتی دو جوانه سردرد داره، بیمار، می‌رود خونه‌اش خوب می‌شود. پیش مامانش که می‌رود. یک چیز دیگه، این یک وضعیتیه که خیلی به نظر می‌رسد که عمومیه که پسرهایی که بدون پدر بزرگ می‌شوند و در دامن مادرشون یک ضعف عمومی پیدا می‌کنن، یعنی یک جور وابستگی به مادر که آن هویت جنسی‌شون هم ممکن است مشکل پیدا بکند.

من در واقع ادعام این است که نیچه هم چنین مشکلی دارد. یعنی به شدت بین زن‌ها بزرگ شد بدون اینکه آن عنصر مردانه تو خانواده وجود ندارد و

نیچه هم دچار یک نقطه ضعف‌هایی این‌جوری در اعماق وجودشه و این‌ها کاملاً در سایه‌اش قرار داره، بنابراین عکس‌العمل خودآگاهی‌اش نسبت به این ضعف‌ها همینی که می‌بینید. درست چهره‌ای که از خودش می‌سازه، چهره ایده‌آلشه. برعکس این چیزی است که هست تا یک حد انفجاری هم بهش می‌برد.

می‌شود گفت که نیچه مادرش هیچ‌وقت نتونست این مرگ، این‌جور مسائل رو، خب مادرش که بزرگش کرده، نه، دقیقاً همین است. در واقع مثل یک مردیه که از نظر مردانگی تو حالت کودکی خودش می‌مونه، ولی انگار در درونش شوق، ببینید این شیفتگی نسبت به حالت دیونیزوسی، مثل شوق نسبت به تحقق یک چیزی در درونشه که بهش نمی‌رسه.

بهش نمی‌رسه و هی این را بزرگ‌ترش می‌کند. یک یک حالتی از جنون اینجا واقعاً هست دیگر.

وابستگی و بحران هویت مردانه

شما به جای اینکه با یک چیزی کنار بیاید، واقعیت را بپذیرید، هی سعی کنید که این را پنهان بکنید. هی مثل یک آدمی که مواد مخدر مصرف می‌کند و هی دوزشو می‌برد بالا برای اینکه آن حال بهش دست بده، واقعاً برخورد نیچه با این مفهوم دیونیزوسی و باید دوزش را ببره بالا برای اینکه آن حال بهش دست بده واقعاً برخورد نیچه با این مفهوم دیونیزوسی و خود ستایش قدرت یک چنین حالتی دارد. انگار هی دوزش را باید ببره بالا تا به یک مرحله دیوانگی برسد.

یک چیزی هست که آقا اجازه بدهید قبل از اینکه ادامه بدهم داغون شد نیچه دیگر یعنی حرف‌هایی که من زدم دیگر کلاً فلسفه‌اش از بین رفت. من یک خورده شروع کنم مثلاً آن حرف‌هایی که در مورد فوکو زدم را بزنم.

چون به یک نقطه دقت من اصلاً قصد نابود کردن نیچه را ندارم بلکه قصد بهتر فهمیدنش را دارم و مثلاً اینکه فکر می‌کنم اگر هر فلسفه‌ای، هر اثر هنری، هر چیزی را خوب بفهمیم بعد مفید می‌شود.

بعد اگر درست نفهمیم اتفاقاً ممکن است یک نفر فلسفه نیچه را درست نفهمه و بعد از در آن حزب نازی در بیاید یا خیلی چیزهای دیگر مشابه. بنابراین بالاخره درست فهمیدن همیشه می‌برد یک چیزی را به سمت مفید بودن.

من از این نقطه شروع بکنم که به نظر خودم نقطه مهمی می‌آید. فکر کنم بگذارید یک چند دقیقه صحبت کنم حالا ساعت نزدیک ۸ شد. یک ربع. من قبلاً به مناسبت‌های دیگه‌ای در مورد این توضیح دادم که اصولاً عنصر مردانه در دنیا را به فروکش کردن گذاشته. یعنی تو دوران مدرن دلایلی وجود دارد که این عنصر مردانه فروکش کرده.

یعنی مثلاً فرض کنید یکی از جلوه‌هاش این حالت به اصطلاح شیوع همجنس‌گراییه. ببینید یک مردی که هویت مردانه خودش را احراز نکرده تو حالت دیگر افراطیش این است که اصلاً هویت زنانه پیدا می‌کند و همجنس‌گرا می‌شود. و این وضعیتیه که دیگر نمی‌تواند این مسئله را از خودش پنهان بکند.

یک مردی که نیچه دچار یک چنین مسئله‌ای نیست دیگر. مطلقاً نیست. آن طرف ماجرا این است که یک مردی همجنس‌گرا شده باشه و دیگر این را نمی‌تواند از خودش پنهان بکند. نتیجه‌اش این است که باید آن یکی واکنش عمل خداگونه را انجام بده. یعنی بیاید شروع کند همجنس‌گرایی را بد دیدنش را منکر شدن.

یعنی یک جور نظام ارزشی جدیدی بچینه. مثل به نظر من فوکو آن‌ور ماجراست. فوکو همجنس‌گراست و حالا نظام ارزشی خودش را طوری تنظیم می‌کند که اصلاً جنسیت یعنی چی؟ کی می‌گوید این خوبه؟ کی می‌گوید هویت جنسی وجود داره؟ همه این‌ها یک چیزهای ساخته ذهن ماست و بنابراین اصلاً جنسیتی وجود ندارد. همجنس‌گرا بودن عیب نیست و الی آخر.

نیچه از این نظر کاملاً با فوکو متفاوته. اگر این حرف‌هایی که من زدم در مورد نیچه و فوکو را حالا بپذیرید، این آن روی سکه است که این مشکل وجود دارد. عدم احراز هویت مردانه وجود دارد ولی به صورت کاملاً ناخودآگاه. بنابراین واکنش عمل یک جور دیگه‌ای است در مقابل این مسئله.

خب اگر شما بپذیرید مثلاً فرض کنید شیوع همجنس‌گرایی که اصولاً وقتی که هویت مردانه احراز نمیشه، عشق هم به آن صورت به وجود نمیاد برای اینکه زن متبوع مرده دیگر. اگر این مرد هویت مردانه پیدا نکرده باشه واقعاً همان جاذبه‌ای که زن برایش باید داشته باشه را دیگر ندارد.

شما یک نکته‌ای که من قبلاً گفتم این نظام سرمایه‌داری و خیلی کلاً دنیا بر آن می‌شود این است که کلاً قدرت که جزء هویت یعنی یک مرد وقتی که هویت مردانه پیدا می‌کند یک حسی از استقلال و قدرت و اعمال قدرت تو یک حیطه‌ای باید داشته باشه. به نظر می‌رسد که نظام جهان اینطوریه که قدرت به بیرون از حیطه افراد منتقل شده. یعنی شما

می‌کشید. خب این شما در دنیایی الان مردم دارند زندگی می‌کنند که همه منفعل‌اند در مقابل یک نظام‌های سیاسی و قدرت‌مندی که بیرون قرار گرفتن.

قدرت بیرون از فرد و انفعال مدرن

این است که کلاً آن به آن معنایی که مثلاً فرض کنید هویت مردانه احراز می‌شد در یک قبیله نمی‌دانم اصلاً این‌جوری نیست.

یعنی شما بالاخره همه آدم‌ها این شرایط زن و مرد در شرایط منفعلانه ای دارند زندگی می‌کنند. حالا من وارد جزئیات نمی‌شم. کلاً فکر می‌کنم عواملش خیلی عمیق و متعددن. حالا خودش جای بحث دارد. من می‌خواهم بگویم اگر این را بپذیری، برای من واقعاً من وقتی این حرف‌ها را زدم، بهش اشاره کردم که ربطی به تعریف نیچه خوشبختانه نداشته.

خب یک مقدار این توجیه می‌کند که چرا فلسفه نیچه محدوده. حالت‌های شبیه حالت نیچه فراوانی‌شون نسبت به دوران خود نیچه بیشتره. یعنی نیچه مثل اینکه اولین کسیه که یک چیزی را در حد افراط، در حد کمال دارد بیان می‌کند که برای ۱۰۰ سال، ۲۰۰ سال بعد خودش ممکن است میل به روز جالب‌تر و مفیدتر به نظر برسد.

آدم‌های شبیه نیچه که دچار مشکل عدم احراز هویت مردانه باشند زیادتر شده. بنابراین شما می‌توانید حدس بزنید که بالاخره یک محدودیتی پیدا می‌کند. این یک نکته که در جهت مثبت برای مثلاً فلسفه نیچه نیست.

و نکته دوم که من در واقع می‌خواهم بگویم که با حرفایی که دارم می‌زنم مطلقاً فلسفه نیچه نابود نمی‌شه، بلکه حالا یک چیزهای جالبی ممکن است از در آن بشود بیرون بیاری، این است که نیچه به همان معنایی که فوکو دچار این وضعیت شده که همه چیز انگار برایش به معنای واقعی کلمه زیر سواله، پرسش‌هایی مطرح می‌کند که دیگران نپرسیدن و روی نقطه ضعف‌های مثلاً دنیای مدرن دست می‌گذارد که دیگران دست نذاشتن. نیچه یک چنین وضعیتی، شاید خیلی به طور متقدم دارد.

یعنی به دلیل اینکه به این وضعیت رسیده که خیلی دارد آنرمال فکر می‌کند. یعنی از نرم دوران خودش کاملاً فاصله گرفته، به شدت شروع کرده به پرسیدن سوالایی که تا حالا کسی نپرسیده. یعنی یک جور جسارتی در واقع در نیچه هست.

هم فوکو هم نیچه به یک معنایی اگر مثلاً احتمالاً یک تست آی‌کیو ازشان بگیری، آدم‌های بسیار باهوش و تیزهوش و نابغه‌ای هستند. و اعتماد به نفس این هم دارند که حالا حالت‌های خودشان را اگر آنرمال هست از نظر جامعه، خودشان در واقع این‌جوری در نظر نگیرن و نرمال ندارند. و بنابراین شروع بکنند از موضع خودشان در واقع همه چیزو زیر سوال ببرن.

نیچه یکی از اولین کساییه که وقتی که حالا من جلسه آینده یک خورده در مورد این صحبت می‌کنم که این حرکت نیچه که دانشگاه را ترک می‌کنه، خیلی حرکت مهمی است. از یک جایی به بعد نیچه کلاً ضد وضعیت موجود هست.

پرسش‌های نو در فلسفه نیچه

یعنی یک موجود تنهای سرگردان و آواره‌ای که کاملاً از دنیای اجتماعی که در واقع در آن زندگی می‌کرده فاصله گرفته. بنابراین به شدت دیدگاه‌های نیچه دیدگاه‌های نویی هستند و نقد‌های نویی را مطرح می‌کنند.

اینکه الان نیچه به اصطلاح خدای پست‌مدرن‌ها، پیامبر پست‌مدرنیسم تلقی می‌شه، نه اینکه خیلی از مشکلاتی که تو پست‌مدرنیسم وجود داشته را برای اولین بار نیچه بهش اشاره می‌کند. بنابراین یک نکته دیگه‌ای که تو این فلسفه نیچه هست مثل فوکو، آن هم حالت خرقه عادته.

یعنی یک آدمی که همه چیز انگار، همه زندگی عادی را به طور کامل ترک کرده، حالا دارد از یک موضعی، از یک جای جدیدی به دنیا نگاه می‌کند که خیلی چیزها زیر سوالن و باید دوباره مثلاً در موردشون فکر کرد.

مجموع هر دو تا این نکته‌ای که من دارم می‌گم، یکی آن چیزی که گفتم هسته مرکزی احساس و فلسفه نیچه است و این حالت خرقه عادتی که داره، نتیجه‌اش این است که اخلاقیات جدید بنا کرده، معرفت‌شناسی جدید بنا کرده و اصلاً یک جور انگار در هر زمینه‌ای برای خودش در واقع شروع کرده یک چیزهایی را پایه‌گذاری کردن که خلاف آن چیزی است که تا آن لحظه وجود داشته.

که این نکته دوم بخشی در واقع از بخشیه که پرسش‌هایی که نیچه مطرح می‌کند ارزشمندند، جای فکر کردن دارند. حالا ولو اینکه ممکن است دیدگاه‌های اثباتی که دارد به دلیل آن مشکلی که در درونش هست، دیدگاه مناسبی نباشد.

ولی در مجموع کل مطالعه فلسفه نیچه می‌تواند چشم آدمو به خیلی واقعیت‌ها در جهانی که داریم در آن زندگی می‌کنیم باز بکند و حتی ممکن است بخواهد مثبتی هم انتقادها شما ببینید که مفید باشه.

به هر حال من فعلاً جلسه را شروع و آخرش را سعی کردم، چه می‌گن، دلداری‌دهنده باشه برای خاطر اینکه دوست ندارم آن‌ها هم فکرشون این باشه که کلاً اگر حس خوبی نسبت به نیچه وجود دارد قطع بشود یا اگر حسی هم وجود نداره، حس بدی وجود داشته باشه.

ولی هر فیلسوفی، دان، سمت استاد دانشگاه‌شون را ول نمی‌کند برود آواره بشود. من در جلسه بعدی خود در مورد این صحبت می‌کنم. یک لحظه‌ای بالاخره تو زندگی نیچه هست که نیچه تصمیم اساسی می‌گیرد.

از زایش تراژدی تا آثار بعدی

شما قبلش زایش تراژدی را می‌خونید، اصلاً آن وضعیت آثار بعدی نیچه در آن نیست. یعنی یک جور محافظه‌کاری، تلاش برای مورد پذیرش قرار بگیره، همچنان وجود دارد. مثل یک استاد دانشگاهی که حالا یک خورده دارد پاشو از گلیم خودش بیرون می‌گذارد.

ولی وقتی نیچه کلاً تقاضای بازنشستگی و از کارافتادگی کرده بود، دانشگاه را ول کرد و رفت، کلاً وارد، شما نمی‌توانید بگویید که مثلاً کانت این کار را کرده، دکارت این کار را کرده، حتی شوپنهاور این کار را کرده.

فیلسوف‌های دیگر نابغه‌ هستند، ولی نوابغی که کاملاً آنرمال زندگی نمی‌کنند. یک زندگی نرمالی دارند، بنابراین یک جوری انگار در آن چیزی که همه مردم غرق هستند، تو آن جریان دارند با همان پیش می‌روند. حالا نابغه هم هستند در واقع. ولی واقعیت این است که شما وقتی که خیلی این حالت خرق عادت نداشته باشید، یعنی زندگی نرمالی داشته باشید، خیلی چیزها را نمی‌بینید.

شما می‌گویید یک نفر یک چیزهای خرق عادتی را می‌بیند و بیان می‌کند. مسئله این است که خیلی چیزها پوشیده می‌ماند وقتی که آدم‌ها در جریان متعارف زندگی دارند پیش می‌روند. شما نباید انتظار داشته باشید یک آدمی مثل فروید که اتفاقاً به شدت تو جریان نرمال زندگی خودش دارد پیش می‌ره، آدم محکمیشه، آدم محترمیه، این آدمی باشه که بیاید نقایص مثلاً جهان مدرن را بگوید.

غرق در همان مناسبات جهان مدرن. ولی یونگ اتفاقاً یک آدمی از یک جهت مثل نیچه دیگه، یعنی کلاً زندگی دانشگاهیش را ول کرده و این‌جور آدم‌ها ممکن است به پرت و پلا بگن، ممکن است چیزهای خیلی جالب بگویند.

بالاخره از حالت عادی که خارج می‌شن، یعنی یک لحظه انگار از جریان زندگی کنار می‌کشن و جدا می‌شینن، امکان این را پیدا می‌کنند که چیزهایی را ببینن و زیر سوال ببرن که برای آدم‌های دیگر ممکن است این زیر سوال بردنش خیلی راحت نیست.

نیچه این کار را کرده. بالاخره این کار یک خورده متهورانه است. ببینید، یک نکته مثبتی تو زندگی نیچه به نظر من که استاد ممتاز فیلولوژی نمی‌دانم دانشگاه معتبر بال سوئیسه و ول کرده رفته در حالی که می‌تونسته یک استاد بزرگی باشه.

یک چیزی این رو، یعنی یک جور شیفتگی نسبت به انگار حقیقت، که یک چیزی را دیده، می‌خواهد بیان بکنه، برایش مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند.

بیان حقیقت بی‌توجه به نظر دیگران

یک چیزی در آن وجود دارد که ارزشمندش می‌کند دیگر. بالاخره این اگر آن هسته مرکزی احساسات نیچه است، این هم یک نکته مهمی تو زندگی نیچه است که یک جور شجاعت حداقل فراتر رفتن از یک زندگی نرمال را داشته. شاید بیمار بودنش، واقعیت آنرمال زندگی در پیش، این‌ها یک جوری کمک کرده باشه.

ولی بالاخره فکر می‌کنم که برای یک آدمی که شروع می‌کند به انتقاد کردن از دنیای مدرن، روشنگری را زیر سوال می‌بره، همه‌چیز را زیر سوال می‌بره، این فکر می‌کنم این حرکت حرکت مهمی است که این جریان نرمال زندگی را در واقع بشکنه و نیچه تونسته این کار را بکند.

خب اگر پرسش‌های خوبی مطرح کرده باشه ارزش دارد ولی اینکه جواب‌های خوبی نداده باشه. من درباره فوکو گفتم فوکو هم پرسش‌های خوب می‌پرسه چیزهای مهمی را زیر سوال می‌برد همین که فکر خوب جمع می‌کند. نیچه هم به نظر من پرسش‌های خوبی مطرح می‌کند.

یعنی بدیهیاتی که قرن نوزدهم را که کاملاً غلط هم ممکن است باشند زیر سوال می‌برد. از مسیحیت گرفته تا روشنگری را. قرن نوزدهم اوج مثلاً ستایش عقل و نمی‌دانم این چیزهاست ولی نیچه همه این چیزها را زیر سوال می‌برد. و تاثیرات خوبی هم دارد دیگر بالاخره با هوش و ذکاوتی که دارد چیزهای خیلی جالبی هم می‌بیند.

پر از نکات همین الان من یک نکته‌ای درباره فلسفه شناخت نیچه گفتم که یک خورده شباهت دارد به مثلاً فرض کنید یک روان‌کاو که ما هم از بیرون اینفورمیشن می‌گیریم هم از درونش چیزی بهش اضافه می‌کنیم.

خیلی چیزها گفته که فکر می‌کنم تاثیرگذار بوده. یعنی یک جور فضای چگونه بگویم ساده‌دلی و خوش‌بینی احمقانه‌ای که در قرن نوزدهم بوده را کاملاً می‌شکنه و به نظر من خب این خیلی جالب است.

یعنی مثلاً یک جور شیفتگی ابلهانه نسبت به علم و همین سرعتی که دارد ایجاد می‌شود و اینکه اصلاً بشر دارد خوشبخت می‌شود و این همه این‌ها خلاصه نیچه اولین آدمیه که الان که ما فهمیدیم خوشبخت نشدیم خب علاقه‌مندیم ببینیم که آن که اصلاً زودتر گفت این‌ها همش چرنده مثلاً خب دیدگاهش چه بوده.

ارزش کار و تأثیر فیلسوف

فکر می‌کنم حالا بگذارید یک خورده جلو برویم چیزهای خوب هم پیدا می‌شود. بله. من نمی‌گویم از ارزش کار کم می‌کند یا نمی‌کند بی‌ارزش نمی‌کند کار را یعنی من خیلی فکر نمی‌کنم که تاثیری که یک فیلسوف می‌گذارد خیلی به نیت‌هاش و اینکه از کجا آمده. نیچه بالاخره یک تاثیراتی گذاشته و یک حرف‌هایی زده و همین الان هم دارد تاثیر می‌گذارد.

فرض کنید کسی هم به این توجه نکند که دلیل اینکه این حرف‌ها را دارد می‌زند چیست واقعاً. بالاخره حرف‌هاش در جهان حالا من یک نکته‌ای که می‌خواستم بگویم واقعاً که این را هم هدر می‌رود و خیلی ساده بهش اشاره بکنم. اگر نگم هفته دیگر یا جلسه بعد چون من دارم می‌رم مسافرت باز یک جلسه تعطیل می‌شود.

بله. بله. بگذار حالا که من فکر کنم طول ضبط دو ساعت نشود. این شروع کردیم یک خورده. یک نکته‌ای که من می‌خواستم بگویم این بود که تو جهان فلسفه نیچه آدم یکی از آدم‌های آنرماله همچنان. یکی از چیزهایی که همیشه پیش می‌آید این است. ببینید الان ما یک نیچه‌ای داریم که هایدگر معرفی کرده به مردم. یک نیچه‌ای داریم که ژیل دلوز مثلاً.

فیلسوف‌های بزرگی هستند که درباره نیچه و فلسفه نیچه مطلب نوشتند. شارحینی که دارند. شما این پدیده را درباره نیچه و خیلی‌های دیگر می‌بینید. که مثلاً وقتی هایدگر نگاه می‌کند به نیچه چیزهایی که برای هایدگر مهم است و آن‌ها را در واقع وزن بیشتری بهش می‌دهد می‌کشه بیرون چیزهایی نیست که واقعاً برای خود نیچه اهمیت زیادی دارد.

یعنی شما مثلاً فرض کنید وقتی که تحلیل یاسپرس از نیچه را می‌خوانید خیلی شاید اگر یک نفر نیچه را از آن کارهاش شناخته باشه شاید به نظرش بیاید که اصلاً این همین تاکیدی که من دارم روی مفهوم دیونیزوسی در فلسفه نیچه می‌کنم اشتباهه. مثلاً یک آدم معرفت‌شناسه می‌آید مجموعه آثار نیچه را می‌خونه ببیند چه چیزهایی درباره معرفت‌شناسی گفته.

بعد این نیچه‌ای که به نظر خیلی موجودی می‌آید که حالا خیلی هم آن‌جوری فیلسوف به معنی نرمالش نیست، پروجکت می‌شود در افکار هایدگر، یاسپرس، فوکو، دلوز و آدم‌هایی که در حیطه‌های مختلف فلسفه کار می‌کنند و واقعاً تبدیل می‌شود به یک موجودی که به یک معنایی فیلسوف‌تره.

فیلسوف در برابر جریان معمول

این کار به جریان‌های معمول فلسفه است و این یک جور تعریف کردن فیلسوف به نظر من که اتفاق می‌افتد یعنی در مورد همه متفکرین یک چنین اتفاق‌هایی می‌افتد و کاملاً ممکن است الان شما مثلاً فرض کنید یک آثاری مطالعه بکنید کمتر فیلسوفی در دنیای تو قرن بیستم هست که در مورد نیچه چیزی نگفته باشه و ننوشته باشه و ببینید که چقدر چیزهایی که بهش اهمیت می‌دهند این نکات مثبتی از فلسفه نیچه را ممکن است هایدگر برداشته و پررنگش کرده که شاید برای خود نیچه این نکات آن‌قدر که آن‌جوری که هایدگر دارد می‌گوید. اصلاً مطرح نیست و آن‌قدر پررنگ نیست ولی بالاخره نیچه مجموعه وسیعی از حرف‌ها زده که همه‌شان حول و حوش همان

مفهوم ستایش قدرته و بعداً این‌ها در حوزه‌های مختلف فلسفی بازتاب‌هایی پیدا کرده که ممکن است خیلی بعضی‌هاشون جالب باشه ممکن است مثلاً فرض کنید خیلی از این ایده‌های واقعاً فیلسوف‌های پست‌مدرن الان نسبت داده می‌شود به نیچه یک جوری که خود نیچه الان زنده باشه و این ایده را بهش بگویید شاید قبول نکند که این ایده‌ای بوده که منظور نظر نیچه بوده به هر حال این یک چیزی که من می‌خواستم بگویم که به نظرم می‌آید که شاید احتیاج به وقت وسیع‌تری داشته باشه سریع نگم سعی کنم مثلاً تو دو تا مثال هم بزنم که منظورم بهتر روشن بشود این است که شما نیچه‌ای را که می‌خواهید بشناسید از طریق آثار دیگران این خطر وجود دارد

که فیلسوف‌تر از آن نیچه‌ای باشه من الان یک نیچه‌ای را دارم توصیف می‌کنم که به قول شما انگار یک مشکل شخصی دارد و دارد با افکار خودش این مشکل شخصی را حل می‌کند.

پروجکشن متفکر در ذهن دیگران

ولی بعداً یک کتابی مثلاً در مورد نیچه در می‌آید که اگر آن را بخوانید فکر می‌کنید نیچه معرفت‌شناسیه که مسائل معرفت‌شناسی را نشسته روش فکر کرده و بعد یک پاسخ‌هایی بهش داده واقعاً این‌جوری نیست من می‌خواهم بگویم یعنی نیچه واقعی همان نیچه‌ای که چنین گفت زرتشت را می‌نویسه و کاملاً این‌جوری است که تحت تأثیر یک انگار آرکتایپ درونی خودش دارد یک چیزی را تخیل می‌کند و می‌نویسه و ستایش می‌کند و یکی از موانعی که وجود دارد برای شناخت متفکرین

این پروجکشن‌هایی که این متفکرین تو ذهن دیگران پیدا می‌کنند و گاهی غلبه می‌کند حتی به تصور واقعی که از خودشان می‌توانید به دست بیاورید از آثار خودشان به واقعیت نزدیک می‌کند.

یعنی من فکر می‌کنم تحلیل روان‌کاوانه دقیقاً این‌جوری است که شما خودتان را محدود بکنید یک مقدار به کارها و زندگی خود آن آدم و سعی بکنید که به عنوان یک متفکری که حالا مثلاً در مورد نیچه بیشتر در واقع یک انسانیه که دارد برای مشکلات خودش فکر می‌کند تا اینکه سؤال‌های عمومی معرفت‌شناسی را جواب بده من فکر نمی‌کنم روان‌کاوی خیلی در فهم مثلاً فرض کنید آثار یک فیلسوف رسمی که الان دارد مثلاً در سنت آنگلوساکسون واقعاً فلسفه معرفت‌شناسی دارد کار

اپیستمولوژی دارد کار می‌کند خیلی مؤثر باشه این آدم فلسفه‌اش. یعنی اینکه صبح می‌رود می‌شینه می‌شینه پشت میز کارش یک مجموعه مقالاتی که تازه در آمده را می‌خونه و احتمالاً از دیدگاه خودش بهشان پاسخ می‌دهد و این نیچه چنین فیلسوفی نیست در آکادمی نیست دارد زندگی خودش را دارد می‌کند و اصلاً حرف‌های جدیدی دارد می‌زند به نظر من همه حرف‌هایی که هایدگر و یاسپرس و همه آدم‌ها در مورد نیچه زدن به یک معنای درست است ولی باز فکر می‌کنم که دور از فهم واقعی و عمیق خود نیچه می‌تواند باشه در عین حالی که درست می‌گویند انگار یک زاویه‌ای از افکار نیچه را به درستی تشخیص می‌دهند و بیان می‌کنند. ولی شاید تو کلیت یک

خورده دور شده باشه از آن چیزی که واقعاً نیچه مد نظرش بوده من خب حالا سعی می‌کنم بگویم که همون‌طور که خیلی‌ها این را قبول دارند هسته مرکزی افکار نیچه همان مفهوم اراده معطوف به قدرت و اسم دیگه‌اش مثلاً حالت دیونیزوسی من این دیونیزوسی را بیشتر دوست دارم برای اینکه بیشتر یک حالت روانی بیان یک حس روانی تا یک تفکر که تو قالب کلام خیلی راحت‌تر می‌شود

پرسش و پاسخ

خب بفرمایید نه چرا این فکر می‌کنید؟ نه به نظر من عکس خیلی کش کشفیات علمی و بحث‌های فلسفی خارج از این که مسائل شخصی آدم‌ها اتفاق می‌افتد و بعد همه آدم‌ها که مشکلات شخصیتی و روانی شدید ندارند.

یک آدم اگر خیلی آدم نوع آدم باشه رشد یافته باشه و مشکلی نداشته باشه خیلی طبیعی فکر می‌کند و حقایق را به دست می‌آورد. یعنی اگر با یک آدمی من هم با یک آدمی طرفم در مورد یک آدمی دارم صحبت می‌کنم که می‌دانم طنز نیست دیوانه شده است. بنابراین به شدت مشکلات و تعارض‌های روانی دارد.

شما روانکاو نباشید هم می‌دانید که نیچه چنین آدمیه. بنابراین نباید انتظار داشته باشید که در تحلیل فلسفی نیچه خیلی بیایم مثل یک فیلسوف آکادمیک. می‌دانیم که آقا تو آکادمی نبوده، دیوانه شده، هزار جور فکت‌هایی وجود دارد که به نظر می‌رسد برای این آدم مثلاً لحن بیان و فلسفه‌اش هنری‌تر تا بیان منطقی.

همه این‌ها را من تو جلسه اول سعی کردم یک توضیح بدهم که نیچه مورد خوبی بین فلاسفه برای تحلیل روانکاوانه است. خیلی آدم‌ها نیستند. شما چیز زیادی به دست نمی‌آرید مثلاً از یک آثار چه می‌دانم یک فیزیک نسبیت مثلاً انیشتین را بخواهید تحلیل روانکاوانه بکنید. فکر کنم به چه برسید؟

اینکه مثلاً انیشتین چون یهودی بوده یا یک مشکلاتی مثلاً با نازیا داشته بعداً نسبیت را قبل از چیز گفت، جنگ جهانی دوم واسه مثلاً حالا به بالاخره بیایم تحلیل روانکاوانه بکنیم آخرش نظریه نسبیت یک نظریه منطقی جالبیه. یک مشکلی در فیزیک پیش آمده بوده حل کرده دیگر.

فیلسوف‌های زیادی هم هستند که فلسفه می‌خوانند و جواب بعضی از سوال‌هایی که در کلاس‌های فلسفه از دوره نوجوانی و جوانی شنیدن همونا را سعی می‌کنند تا آخر عمر پیگیری بکنند. زندگی به‌هم‌ریخته‌ای دارند و ممکن است زندگی‌شون در لحظه‌ای که پشت میز کار می‌شینن و فلسفه‌شون درمی‌آد خیلی اثر بارزی نداشته باشه.

کلاً من ضد این رفتارای این‌جوری هستم که حالا هر کسی را آدم بیاید زندگی خصوصی‌شو ببیند که مثلاً آلتوسر زن خودش را کشته بنابراین کل حرفاشو بریزیم دور. تا آخر عمرش مثلاً یک چنین کاری کرد.

فلانی نمی‌دانم فلان مشکل هم‌جنس‌گراست بنابراین هر چه گفته چرنده. نه آدماهایی که من این نیچه‌ای که حالا می‌گوید کلاً در یک مرز دیوانگی دارد زندگی می‌کند و این‌ها به نظرم می‌آید که فلسفه‌اش خیلی جداست.

همه این چیزهایی که من می‌گویم را فرض کنید که یک دید خیلی خوبی هم پیدا کردیم نسبت به فلسفه نیچه باز ارزش‌های خودش را دارد. یعنی خیلی سوال‌هایی که مطرح کرده در یک جاهایی پاسخ‌های خیلی جالبی داده و با در عین حال من فکر می‌کنم که این تحلیل‌ها به اینکه کلیت را بهتر بفهمیم کمک می‌کند.

ولی افراط تو اینکه هر جایی بحث روانکاوی بکنیم و فکر کنیم که نتیجه خیلی جالبی می‌رسیم به نظرم اشتباه است. بله می‌گویم من اه این کار را می‌توانم بکنم. می‌توانم تحلیل روانکاوانه هم بکنم، نمی‌کنم.

نه شوخی می‌کنم. منظورم این است که خب به نظرم هایدگر خیلی سوژه خوبی است و اه بالاخره حتماً هایدگر هم بخواهید تحلیل بکنید حتماً یک چیزهایی باز خارج از آن سنت فلسفه آکادمیک قرار می‌گیرد.

خب قطعاً یک سری حالت‌های شخصی و ایناش هم دخالت دارد. مخصوصاً اینکه هایدگر یک آدمیه که خیلی به اصطلاح با درون‌نگری فلسفه به وجود می‌آورد. یعنی تأمل در خودش، هستی خودش در فلسفه‌اش به عنوان یک بذری که همه‌چیز ازش رشد می‌کند مطرحه. بالاخره شما خیلی وقتا در فلسفه یک آدم که متقدم و متأخر دارد می‌توانید آثار پیری را مثلاً در متأخرش ببینید.

خب این هم یک جور تحلیل روانکاوانه است. یا ویتگنشتاین را حتماً می‌توانید تحلیل روانکاوانه بکنید. بالاخره دو تا ویتگنشتاین متأخر داریم و خب این به نظر من شاید در بحث‌های صرفاً فلسفی نتونید به نتیجه برسید که چگونه آن ویتگنشتاین تبدیل به این ویتگنشتاین شد.

ولی با یک تحلیل روانکاوانه ممکن است بتوانید بگویید که این نقطه عطف کجاست. چگونه این آدم همه حرف‌هایی که در دوره اول زده را دارد نقد می‌کند.