در این جلسه کتاب زایش تراژدی نیچه بررسی میشود، با تمرکز بر تراژدی یونانی و پاسخ به رنج هلنی. دوگانگی دیونیزوس و آپولو، ابرمرد و اراده معطوف به قدرت مطرح میگردد. نسبت موسیقی، شوپنهاور و واگنر با این نظریه نیز آمده است.
بازگشت به زایش تراژدی
در جلسه قبل که خب، عرض گذشته مقدمات این را فراهم کردم که درباره نظریه نیچه درباره تراژدی، کتاب زایش تراژدی صحبت کنیم. میشد بحث را خود از نوشتههایی که قبل از زایش تراژدی شروع کنیم. من فکر میکنم بین آن جلسه تا این جلسه متوجه شدم که اخیراً ترجمه شده.
یک بخش مهمی از نوشتههای نیچه قبل از زایش تراژدی را یک نفر به فارسی ترجمه کرده. اگر اشتباه نکنم، انتشارات پرسش چاپ کرده و اسمش را گذاشتن اینجاست. تازهام ترجمه شده. میتوانید تو بازار ببینید. ترجمهاش جدیده و سال انتشارش را پارسال زدن ولی تازه، گمانم در بازار هم توزیع شده که خب میتوانید یک مقدار از آن کتاب استفاده بکنید.
حالا من چون دیگر فرضم بر این بود که تو این جلسه وارد بحث خود کتاب زایش تراژدی بشم، این کار را میکنم ولی احتمالاً بعداً از آن چند مطلبی که قبل از این نوشتهام در جلساتمون بحث میکنم.
در واقع آن کتابی که ترجمه شده دو جلده هست منتها دو جلده نسبتاً کوچیک. تحت عنوان میراث. این جلد اول مجموعه آثار نیچه است که خیلی چیزهایی که قبل از زایش تراژدی رسماً چاپ شده را خودش دارد. حالا تو بعضی از موارد خیلی تخصصی و اینها نیست.
منتها این در واقع گزینشی بوده که خود آن تدوینکنندههای مجموعه آثار نیچه ظاهراً انجام دادن و من چون خود مجموعه آثار را ندارم، خب اگر از جلسه بعد بخواهم یک خلاصه و یادآوری بکنم، اینکه یک خورده درباره دیدگاه ارسطو درباره تراژدی صحبت کردیم، سعی کردم بگویم که وقتی حرف از تراژدی میزنیم، منظورمون چه عرض کنم، مخصوصاً برای نیچه، تراژدی به همان معنای آن نوع نمایش خاصی که در یونان اجرا میشد، نه تراژدی به این مفهوم کلی و عام که ما میفهمیم، به معنی داستانی که پایانش مثلاً پایان خوشی نیست و قهرمانی را در بر دارد.
سعی کردم بگویم که منظور ما یعنی نظریه پردازی درباره تراژدی اونطوری که نیچه انجام میده، دقیقاً درباره همین نوع تراژدیه که برایش یک اهمیت فوقالعادهای قائله.
و یک خورده دیدگاه قبل از ارسطو هم اشاره کردم. در واقع ارسطو یک نوع سعی میکند که دیدگاه کاملاً منفی افلاطون در مورد هنر را یک مقدار تعدیل بکند و نیچه که نسبت به ارسطو کاملاً در حالت ستایشآمیز نسبت به هنر و مخصوصاً تراژدی میکند. نکاتی که از قبل گفتم را میداره خیلی روش نمیخواهم وقت بگذارم. اینکه تراژدی چیه؟
سوالی که درباره نیچه، من چیزی که نیچه میخواهد بهش برسد به طور کاملاً واضح این است که اپرای واگنر یک جور بازتولید آن تراژدی به معنای اصیل یونانیشه و این، این تراژدی و در نتیجه اپرای واگنر اهمیت فوقالعادهای در نجات اصلاً بشریت هم داره، نه فقط نجات، نجات مثلاً فرهنگ و قوم آلمانی، بلکه کل بشر با مشکلی که روبرو هست، تراژدی یونانی به خوبی حل میکرد و بنابراین الان هنر واگنر هم میتواند به همان ترتیب این مشکل را حل بکند.
تراژدی، واگنر و نجات بشریت
در واقع دیدگاهی که نیچه ارائه میدهد به طور خلاصه این است که بشر با یک رنج و هرمان عظیمی در زیستن خودش مواجه هست که هیچ درمانی هم ندارد.
در واقع ما با یک جهانی روبرو هستیم که پر از شر و رنج ذاتِ جهانِ، هیچ راهی برای گریز ازش نیست و جهان هم طوری که در فلسفه شوپنهاور ارائه میشه، منشأش یک ارادهی کور و بیهدفه که اصلاً خیرخواه هم نیست.
بنابراین ما با یک وضعیت تراژیکی به این معنا روبرو هستیم. زندگی میکنیم در حالی که رنج میکشیم و ممکن است نتیجهی این نوع نگاه به جهان، این آگاهی نسبت به جهان از دیدگاه نیچه ممکن است این نتیجه را داشته باشه که آدم از زندگی روگردان بشود.
نیچه در واقع معتقده که یونانیها این مشکل را حل کردن و از آن هنر خودشان. یعنی یک انسانهایی در واقع در یونان زندگی میکردند که در عین حالی که این رنجِ هستی را و این اندیشهی خودشان درک میکردند ولی از زندگی روگردان نبودن، نه اینکه غلبهای نداشتن بر این رنج. زندگی رنجآلود.
و شادمانه زندگی میکردند و نگاه مثبتی به زندگی داشتن و همهی اینها تبلورش در تراژدی یونانی. هستهی اصلی هنر یونانی که غلبه را در واقع ایجاد میکند به این دیدگاه بدبینانه و رنجی که در واقع داریم میبینیم و این تبلورش در تراژدی. و الان هم بنابراین چون دیدگاه دیدگاهی که نیچه بیان میکند کاملاً فلسفیه، یعنی همهی انسانها در همهی ادوار بدون استثنا با همین مشکل روبرو هستند.
با یک جهان پر از شر و یک جهان بیهدف که منشأ رنجه. بنابراین تراژدی یونانی یک پاسخی به این نیاز حیاتی بشره که چطور این آگاهی را حفظ بکنیم و در عین حال بتوانیم زندگی بکنیم. شوقِ زندگی برتر از همه.
نیچه من واقعاً هرچند جلسات یک هفته در میون که تشکیل میشود خیلی واقعاً یادم نمیآید جلسه قبل چه گفتم، الان که خب طبعاً آن که یک ماه و نیم پیش چه گفتم را قطعاً یادم نیست. نمیدانم این بخش مربوط به سیلنوس را در همین موضوع تراژدی را به اصطلاح در این بیماریاش اشاره کردم یا نه.
رنج یونانی و پاسخ تراژدی
یک قطعهای هست که نیچه ازش استفاده میکند برای اینکه توجیه بکند که به معنای واقعی کلمه یونانیها رنجِ مثلاً هستی را احساس میکردند.
چون مطمئناً این حرفهایی که من الان دارم میزنم، مقدمهی خیلی مشکوکی دارد. یعنی خیلیها احتمالاً نیچه اعتقادی ندارند که یونانیها مثل مثلاً فرض کنید یک فیلسوف قرن نوزدهمی مثل شوپنهاور معتقد بودن که زندگی پر از رنجه و حالا یک چنین حسی داشته باشند که بیان دنبال حالا یک جوابی برایش بگردن.
بنابراین نیچه احتیاج به یک شواهدی دارد که نشان بده که یونانیها این رنجِ هستی را احساس میکردند و با یک چنین مشکلی روبرو بودن. نیچه از یک اسطورهی یونانی استفاده میکند که ماجراش اینطوریه که یک پادشاهی به خدمت سیلنوس میرسد. سیلنوس یک موجودی در اساطیر یونانه که رئیس مثلاً یک موجوداتیه که بهش میگویند ساتیر.
که در به اصطلاح فرهنگ دیونیزوسی، در آن به اصطلاح شخصیت دیونیزوس با این ساتیرها خیلی ارتباط نزدیکی دارد. این سیلنوس پادشاهی میآید و میرود این را پیدا میکنه، یک موجود اسطورهای که در جنگلها زندگی میکند.
و ازش میپرسه که بهترین چیز چیه؟ لذتبخشترین چیز برای انسان در زندگیاش چیه؟ و سیلنوس پاسخ نمیدهد. این یک اسطورهی یونانیه که مورد به اصطلاح یک جوابیست در مورد درک یونانیها از رنج و بدبینی که یونانیها داشتند.
نهایتاً پادشاه این سوال را خودش تکرار میکند تا اینکه سیلنوس یک چنین جوابی بهش میدهد که ای نژاد مفلوک فانی، ای فرزند بدبختی و فلاکت، که کل انسانها، به انسانها، ای پادشاه به عنوان انسانی که بهشان میکنه، چرا من را وادار میکنی تا چیزی را به تو بگویم که شنیدنش به مصلحت تو نیست؟
آنچه برای تو بهترین است این است، به سوال پادشاه اینکه بهترین چیز برای انسان چیست، میگوید آنچه برای تو بهترین است این است: زاده نشدن، نبودن و هیچ بودن.
بهترین چیز برای انسان این است که اصلاً به دنیا نیاد. اما چون اینها در اختیار تو نیست، اگر هم که زاده شدی و دیگر این کار را میکنی، پس از این بهترین چیز برای تو این است: هرچه زودتر مردن.
این نیچه به این استشهاد میکند که ببین یونانیها در اساطیر خودشان به یک چنین حسی دارند اشاره میکنند که اصولاً انسان موجودیه که همان نباشد برایش بهتر است. یعنی هستی انسان لذتبخش نیست، رنجآوره و حس مثلاً یونانی این است که بهترین چیز برای انسان این است که اصلاً به دنیا نیاد.
سیلنوس و بدبینی هلنی
این را شاهد میگیرد برای اینکه یونانیها درک عمیقی از رنج هستی داشتند. و شاهد دیگر اصلاً وجود خود تراژدیه. چرا اینهمه مسألهپردازی داستانهایی را به وجود آوردن که تراژیکاند، پایان غمانگیزی دارند. قهرمانها در واقع در تراژدیها یک چنین در حال رنج بردناند.
بنابراین تو فضای کلی تراژدی یونانی هم یک جور شاهدی بر این است که یونانیها یک درک درکی از مثلاً رنج هستی داشتند و یک نگاه بدبینانهای نسبت به حیات داشتند. در چاپ دوم کتاب زایش تراژدی، نیچه یک علاوه بر اینکه مقدمه نوشته، یک عنوان فرعی هم به کتاب اضافه کرده. کتاب عنوان اصلی کتاب بوده زایش تراژدی از روح موسیقی و عنوان فرعی که اضافه کرده بدبینی هلنیستی.
یعنی نشان میدهد که حالا حداقل بعد از یک مدت فاصله گرفته از کتاب زایش تراژدی به نظرشون آمده که این نسبت دادن بدبینی به یونانیها رنج مهم هست که در عنوان کتاب به نوعی بهش اشاره میشود.
شاید در زمان مثلاً سال ۷۲ که این کتاب دارد منتشر میشه، تو اوایل دهه ۷۰، ۱۸۷۰ که نیچه این کتاب را دارد مینویسه، بیشتر به آن حال و هوای واگنری و اینکه یک تئوری در مورد تراژدی داشته باشه که نهایتاً همه قانع بشوند که فعالیتهای واگنر خیلی مهم هستند، این برایشان خیلی جالب بود که برخی از مبانی که دارد استفاده میکند خیلی پررنگ نبود در نظرش، ولی وقتی از بعد از چند و نیم سال نگاه میکنه، به نظر میآید که این ادعای بدبینی هلنیستی به نظرش اهمیتش خیلی بیشتر شده و بنابراین آن که در عنوان کتاب میآید.
خب، من نمیخواهم در مورد این موضوع خیلی بحث بکنم. فکر میکنم که حالا فعلاً شاید خیلی زمان خوبی برای بحث کردن نباشد و خیلی هم ضرورت نداشته باشه که چون میخواهیم نظر و ابهام را بکنیم، درکی از این جزئیات واقعاً وارد بشود.
اینکه این مقدار در واقع ادعایی که نیچه دارد میکند در مورد بدبینی هلنیستی واقعاً درست است یا غلطه، فکر میکنم از زمان انتشار کتاب خیلیها مخالف این بودند که چنین چیزی اصلاً بشود به فرهنگ یونانی نسبت داد و هنوز هم مطمئناً واقعکننده نیست که یونانیها مثلاً به یک جایی رسیده بودند که چنین دیدگاهی داشتند.
و از با مقدماتی که من گفتم خیلی واضح است که اولاً نیچه خودش مثل شوپنهاور حالا به هر دلیلی، به دلیل رنج زیادی که در زندگی خودش دارد میبرد یا هر چیزی، به شدت دیدگاه بدبینانه دارد و در حال رنج بردن هست و قطعاً نظر نیچه این است که من رنج میبرم، به یک دلیل رنج خودش را کاملاً یک رنج عمومی میداند و اگر آدمی پیدا بشود که بگوید من رنج نمیبرم، این یک آدم احمقیه که در واقع آگاهی کافی ندارد.
واگنر و مبانی نیچه
اگر کسی آگاه باشه به اندازه کافی، درک میکند که سرشت هستی آمیخته با رنج هست.
بنابراین نیچه اعتقادش این است که این یک آگاهی متعالیه که ما درک بکنیم که جهان پر از شر و رنج جز لاینفک زندگیه و این نگاه بدبینانه یک جور برتری نسبت به نگاه خوشبینانه دارد. از طرف دیگر یونان از نظر نیچه اوج تمدن بشریه. بنابراین نمیشود تصور کرد که نیچه این برتری را به این فرهنگ یونانی نسبت نده.
یونان یک جاییه که هر چیز خوبی باید وجود داشته باشه. بنابراین هر آگاهی مهمی اگر هست، یونانیها باید داشته باشند. این مثل یک چیزی است دیگه، مثل در سیستم فکری نیچه مثل یک گزاره ضروریه. حالا بعداً ممکن است برود برایش شواهدی مثل همین حکمت سیلنوس پیدا بکنه، ولی شما نمیتوانید افکار نیچه را بدون این تصور حداقل از دوران اولیه به طور سازگار درک بکنید.
باید معتقد باشه که یونانیها به عنوان یک فرهنگ برتر، فرهنگ هلنیستی به عنوان یک فرهنگ برتر، واجد این نگاه بدبینانه بودن، چون این نگاه بدبینانه نگاه درست است. خب من واقعاً این میتواند یک مورد بحث باشه. یک نفر میتواند یک آدم یونانیشناس میتواند بیاید یک کتاب بنویسه، تحلیل بکنه، شواهد را بررسی بکنه، ببیند یونانیها اصولاً آدمها شادی بودن، آدمها تراژیکی بودن یا نه.
فکر میکنم خیلی لازم نیست ما بحث بکنیم. ما زیاد به این درست و غلط بودن اینجور ادعاها کار نداریم. من فکر میکنم منشأش در تفکر نیچه واضح است. حالا اینکه چقدر از واقعاً مطالعه متون یونانی این تفکر نشأت گرفته یا به طور ناخودآگاه یا خودآگاه تولید شده و بعداً شواهد برایش در واقع پیدا شده، خیلی بحث مهمی از نظر من فعلاً نیست.
به هر حال ادعای نیچه این است که آنجا یک نگاه بدبینانه وجود داره، در عین حال میبینیم که یونانیها با شادی دارند زندگیشون را میکنند و فرهنگ برتری را به وجود آوردن، فرهنگی که سرشار از مثلاً خلاقیت هنری، سرشار از ایدهها و خلاقیتهای علمی و فلسفیه و بنابراین به نظر میآید که زندگیشون توسط این نگاه بدبینانه متوقف نشده، بلکه حیاتشون ادامه دارد.
مخصوصاً اینکه ما گزارشهای زیادی از مراسمهای شاد در یونان داریم. به نظر میآید عموم مردم هم در شادیها شرکت میکنند و اصولاً اگر یک چنین فرهنگی هم وجود داره، مشکلی به وجود نمیاد.
ادعاهای دلبخواهی در محیط آکادمیک
حالا بنابراین این ادعا که آنجا بدبینی وجود دارد و تراژدی ادعای دوم که تراژدی راه حل اصلیه در واقع تراژدی و هنر یونانی آن عنصریه تو این فرهنگ یونانی که این مشکل بدبینی را حل کرده، این ادعای دوم هم خب قطعاً جای بحث دارد که چقدر ما شواهد داریم که این تراژدی راه حل بدبینی یونانی بوده، حتی اگر بپذیریم که آن بدبینی یونانی وجود داشته و به نظر میرسد همین چیزها یعنی این شواهد کافی نداشتن برای این ادعاها، نتیجه این است که این کتاب به شدت مورد انتقاد آکادمیک قرار شد. یعنی به نظر بیش از اندازه قابل قبول در یک محیط آکادمیک، دلبخواهی به نظر میرسد این ادعاها.
و به معنای مقدمه من مقدماتی گفتم که این احساس ایجاد بشود که این ادعاها دلبخواه نیچه واقعاً هست. چرا دل نیچه اینها را میخواد؟ چرا دلش میخواهد که فرهنگ یونانی را بهش بدبینی نسبت بده؟ چرا دلش میخواهد که تراژدی رو، تراژدی یونانی را که شبیه در واقع موسیقی و هنر واگنریه، راه حل آن مشکل بزرگ قلمداد بکنه؟
اینها واضح است که برای نیچه با توجه به انگیزهها و اهدافی که داره، دلبخواه هستند. شاید بشود در مورد این ادعا بحث کرد که چقدر واقعاً یونان آن موقع اوج تمدن بوده. اینکه قطعاً میشود بحث کرد. آره، که بعد حالا اینکه واقعاً چیزی که نیچه استراحت میگوید و خب آنجا درس میدهد. قطعاً اینجوری است.
بعد قطعاً یک یک فرهنگ یونانی را حالا اینکه فرهنگ یونانی اوج فرهنگ هست یا نه، واسه خود نیچه یک سوءتفاهمی در فرهنگ یونانی در نظر میگیرد.
جالب این است که معاصران نیچه تو دوره به اصطلاح بعد از روشنگری به احتمال خیلی زیاد وقتی شما نگاه میکنید، به دوره بعد از سقراط که الان آمد به عنوان اوج فرهنگ یونانی یک جور شیفتگی نسبت به فرهنگ یونانی کلاً در اروپا وجود دارد و تفاوت نیچه شاید این است که نیچه یکی از اولین آدمهایی که خیلی ابراز ارادت میکند به پیش از سقراط و این من یک بار فکر میکنم این تقریباً یادمه جلسه قبل این را به عنوان یک نکته مثبت در مورد نیچه گفتم که حداقل
یکی از اولین، میشود گفت یکی از اولین آدمهایی که یونان قبل از سقراط و متفکران یونان قبل از سقراط. و فرهنگ پیش از سقراط را در یونان جدی گرفت و الان فکر میکنم در مثلاً فرض کنید دهههای اخیر، دو سه دهه اخیر یک توجه را به افزایشی که آن بخش از فرهنگ یونانی به وجود. آمده یعنی به نظر میآید که خب متوجه شدن که این بخش را به اندازه کافی بررسی نکردن و خوب نفهمیدن.
چرا فرهنگ یونانی برای نیچه؟
کلاً یک بگذارید من یک چیز کلی بگویم در مورد این بازتاب فرهنگ یونانی در اروپا در غرب حالا آمریکا را حساب بکنیم. عرضم به حضورتون تا زمان نیچه آمریکا به عنوان یک جایی که در آن فرهنگی وجود داشته باشه، تولید بشود خیلی نمیشود ازش اسم برد.
به هر حال در جریانهای فرهنگی تربی به شدت فرهنگ ارسطویی و فرهنگ آن تعقل یونانی به عنوان یک فرهنگ برجسته بالاخره یک تأثیرگذار بوده. این چه در قرون وسطی که مسیحیت کاملاً غلبه داشت، چه بعد از آن که قدرت مسیحیت از بین رفت، دوره روشنگری انگار یک چیز مورد توافق یعنی بالاخره مسیحی مسیحیت کلیسا ارسطو را در حد یک چیزی مثل پیامبر، آثارش را مقدس میدونست.
در تفکر بعد از روشنگری ارسطو، افکار ارسطو و آثارش دیگر آنقدر مقدس نیست. ولی بالاخره تلقی ارسطویی یعنی با تفکر پیشرفت کردن، وضعیتی که دکارت مثلاً به طور خیلی خاصی میشود گفت که این را به اوج رسوندش. این در فرهنگ اروپایی تکیه بر هر خوشبینی نسبت به علم و عقل وجود داشته.
نیچه اتفاقاً یکی از اولین کساییه که اصرار دارد که این سقراطیه. این نگاه خوشبینانه نسبت به اینکه میتوانیم با عقل و تفکر همهچیز را حل بکنیم و زندگی خوب بکنیم و اینا، یک جور تصور یک تفکر پساسقراطیه که در یونان به وجود آمده و نیچه این را با تحقیر بهش نگاه میکند.
و اگر نیچه پیشوای پستمدرنها به یک معنایی که در دوران جدید هست، برای اینکه پستمدرنها دقیقاً همین نوع خوشبینیهای کودکانه دوران مدرنیسم را نقد میکنند و نیچه یکی از اولین آدمهایی که این کار را شروع کرد.
و این در واقع همینجور وقتی نگاه میکند به این نوع تفکر خوشبینانه نسبت به تفکر و فلسفه و علم و اینها که در اروپا موج میزند واقعاً، مخصوصاً نیچه در دورانی دارد زندگی میکند که به شدت این حرفها شنا کردن بر خلاف جریان آب.
یعنی نیمه دوم قرن نوزدهم شد اوج این تفکر خوشبینانه نسبت به اینکه علم الان همهچیز را حل میکند و زندگی خوب برای بشر فراهم میکند و اینا، اینها چیزهایی که نیچه با تحلیل بهش نگاه میکند و بیشتر به سقراط و متفکران بعد از سقراط نسبت میدهد.
فلسفهٔ پساسقراطی در اروپا
همان نکتهای که میخواستم بگویم این است که اینقدر این بینش اینکه فلسفه مساوی با ارسطو و فلسفه پساسقراطی در اروپا ریشه داشته که شما اروپاییها را که نگاه میکنید، مثلاً وقتی به فلسفه اسلامی نگاه میکنن، اصلاً انگار فلسفه برایشان همان معنی را میدهد و به همین دلیله که چند قرن غربیها به فلسفه اسلامی نگاه کردن و به نظرشون آمده که فلسفه اسلامی چیزی ندارد و اوج
فلسفه اسلامی از نظر ابن رشد آدمی که شارح خیلی خوبی برای ارسطو است. یعنی متفکر صد در صد ارسطویی برای همین از دیدگاه غربی ابن رشد انگار اوج بقیه را لزوماً چون خیلی منطبق با ارسطو و تفکر ارسطویی نیست یک مقدارشون میگویند که اینها خیلی چیزهای جالبی نیستند.
یعنی حتی ابن سینا که یک مقدار از فلسفه مشاء فاصله گرفته و بعد یک آدمهایی مثل مثلاً سهروردی و ملاصدرا اصلاً فیلسوفهای مهمی از نظر غربیها حساب نمیشوند شما در همین فضای حکمت اسلامی وقتی که نگاه میکنید اصلاً کسی به ابن رشد کار ندارد یعنی شاید به طور افراطی از این ور که نگاه میکردند ابن رشد آدمی بود که اصلاً مهم
نبود همانطوری که به فارابی هم به عنوان یک آدمی که بیشتر شارح ارسطو است خیلی اهمیت نمیدهند آدم مهم از نظر اینها آدمهای مهم مثلاً ابن سیناست.
که فیلسوف بزرگیه ابن سینا فاصله دارد واقعاً شما نمیتوانید بگویید ابن سینا یک فیلسوف ارسطویی یک چیزی بین یک فیلسوف ارسطویی و یک خرده فلسفه به اصطلاح اشراقی ملاصدرا و اینها مثل سهروردی اینها که نیست شما مثلاً هانری کربن شاید واقعاً یک خدمت بزرگی کرد.
حالا که به ما این خدمت را کرد یا به اروپاییها خدمت را کرد این است که این بخش فلسفه اسلامی مخصوصاً سهروردی را سعی کرد تو اروپا ارائه بکند که چقدر مبتکرانه است و چقدر فاصله دارد با آن چیزی که
ما از فلسفه اسلامی توقع داریم که یک ادامه ای از فلسفه یونان باشه بعد این مقدمه را گفتم برای خاطر اینکه این نکته تاکید بکنم همین بلا سر فلسفه پیش از سقراط آمد یعنی اینقدر فلسفه از دیدگاه اروپاییها همونه که همان نوع نگاه و همان نوع نگارشی که مثلاً ارسطو در فلسفه دارد اینقدر به این عادت کردن.
که وقتی به فلسفه پیش از سقراط نگاه میکنند چیز مشابه پیدا نمیکنند به نظرشون میآید که ارزش ندارد سالهای سال همینجوری گذشته واقعاً شده این نیمه از نیمه دوم قرن بیستم که بالاخره یک روشنگریهایی شده که آن فلسفه آن ایدههای قبل از سقراط ارزشمندند همانطوری که یک سری ایدههای دیگر.
فیلسوفان پیش از سقراط و عرفان
در فلسفه
شرق ارزشمند هستند بیان فیلسوفهای پیش از سقراط به هیچ وجه بیان ارسطویی نیست یعنی از منطق ارسطویی استنتاج و اینها استفاده نمیکنند بیشتر به نظر میرسد که فلسفه پیش از سقراط شبیه مثلاً عرفان هست تا فلسفه یونانی یعنی ذوقی یک ممکن است در آن جملههای قصار جالب پیدا بکنی یک مقدار مثلاً فضای هنرمندانه دارد و اینها چیزاییه که اروپاییها خیلی انگار با فلسفه هماهنگ نمیدونستند و همونطور که فلسفه اسلامی بقیه هم خیلی سعی میکردند خودشان را فیلسوف بدونن یعنی سعی میکردند من فکر میکنم که ملاصدرا را جدا بکنند که یک یک جورهایی خودش یک فیلسوفی بوده و اشتباه کردن. یعنی این کار خودشان را چیزی جدا از فلسفه مینوشتن حس شما باید این
باشه که فلسفه یعنی یک چیز تو مایه های ارسطویی و کاری که دارند میکنند مثلاً یک چیزی شبیه حکمت یا از یک کلامی اینها خیلی دوست داشتن که کاری که میکنند را حکمت اسمش را بزارن و خودشان را حکیم بدونن ملاصدرا که اصلاً خیلی واضح است که یک چیزی بین عرفان و فلسفه دارد تولید میکند و حالا این نکتهای که شما گفتید من یک چیزی به ذهنم رسید آن هم این است که آن فلسفه پیش از سقراط جالب است که در فرهنگ ما بازتاب داشته و الان یک عده معتقدن که فیلسوفهای مسلمان تو آثار خودشان آن فلسفه پیش از سقراط را بهتر میفهمیدن تا فیلسوفهای. غربی که اصلاً بهشان یعنی خیلی جاها شما میبینید که
چیزهایی نقل میشود از فیلسوفهای پیش از سقراط در آثار متفکرین اسلامی و به نظرشون ارزشمند میرسد یعنی اینجوری نیست که فقط به ارسطو اهمیت بدن به دلیل این است که مثلاً خب یک آدمهایی مثل ملاصدرا یا حتی ابن سینا مخصوصاً سهروردی عرفان را ارزشمند میدونستن یعنی فقط آن لحن استدلالی و اینها برایشان مهم نبود یعنی تفکر ذوقی به اصطلاح برایشان ارزشمند بود.
از آثار اوریپید خوشش بیاد، طبعاً از بعضی از ایدههایی که پیش از سقراط بوده، فلسفه غیر ارسطویی یونانی هم خوشش میآید. این الان این یک نکتهایه که من دفعه قبل گفتم که برای چه میشود این اهمیت و ارزش را قائل شد که یک توجه ویژهای به یونان پیش از سقراط در واقع دارد.
من حالا این مقدماتی که به نظرم مشکوک میرسد را یک مقدار بیان کردم، نخواستم، نخواستم فعلاً در موردشون بحث بکنم، که فکر میکنم که خیلی به بحث ما مستقیماً مربوط نمیشود. منتها نهایتاً ادعای نیچه که تراژدی یونانی بدبینی در واقع به یک نوعی حل میکنه، بر اساس یک نظریهپردازی در مورد تراژدی یونانی شکل میگیرد.
یونان پیشاسقراطی و ارزش آن
من تو این جلسه میخواهم این نظریه نیچه در مورد تراژدی یونانی را یک مقدار سعی کنم در موردش بحث بکنم و یک بخشهایی از این بحث مربوط به دیدگاه نیچه در مورد تراژدی یونانی را میخواهم خیلی پررنگ مطرح کنم و سعی کنم بگویم که از اساسیترین اجزای تفکر نیچه است.
شما تو همین کتاب زایش تراژدی که قطعاً از نظر خود نیچه خیلی چیز مهمی نیست، میتوانید یک چند تا از ارکان اصلی تفکر نیچه را پیدا بکنید که تا پایان عمرش باقی میماند.
من قبلاً اشاره، چون اشاره کردم به اینکه دیدگاه نیچه در مورد در زایش تراژدی چیه، در مورد ماهیت تراژدی یونانی، خلاصه فقط تکرار میکنم که نیچه یک نوع دوگانگی را مطرح میکند بین یک جور مثلاً فرض کنید حالا به اصطلاح خودش یک دوگانگی آپولونی و دیونیزوسی.
کتاب زایش تراژدی با این جملهها شروع میشود. میخواهم بگویم اولاً اهمیت این دوگانگی تو این کتاب در حدیه که کل کتاب را میشود گفت که یک جوری تئوریپردازیش بر اساس این دوگانگیه.
و بعداً حالا من سعی میکنم بگویم که این دوگانگی تو ذهن نیچه تا پایان عمرش یکی از مهمترین مؤلفههای در واقع فلسفهاشه. اولین جملهها این است که درباره علم زیباییشناسی بسیار میتوان آموخت در صورتی که نه صرفاً از طریق استنتاج منطقی بلکه با قطعیت بلافاصل بصیرت دریابیم که رشد مداوم هنر با دوگانگی آپولونی و دیونیزوسی پیوند دارد.
درست به همان سان که تولید مثل به دوگانگی جنسها وابسته است و کشاکش همیشگی را در بر میگیرد که تنها به شکل به شکلی دورهای و متناوب با آشتی و سازش همراه میشود.
من میگویم که ما این اصطلاح دیونیزوسی و آپولونی را از یونانیها گرفتیم که عمیقترین ادراکات خودشان را در قالب اسطورههای خودشان بیان میکردند و از جمله همین در واقع شخصیت آپولون و دیونیزوس از یک بینش خیلی عمیقی در ذهن یونانیها در واقع سرچشمه گرفته که از نظر نیچه درک این دوگانگی نکته خیلی خیلی مهمی در درک هنر و عوامل مثلاً انحطاط یا رشد هنر.
باز یک جمله دیگهای از نیچه، نه از تو کتاب زایش تراژدی، از یک جای دیگر میخواهم نقل بکنم. از کتاب غروب بتها. میگوید من نخستین کسی هستم که برای فهم دریچه یونانیتر هلنی در روزگاری که قربانی و همچنین سرشار آن پدیده شگفتی را جدی گرفتم که دیونیزوس نام گرفته است.
بنابراین نیچه هنر خودش را میداند که به این مفهوم دیونیزوس در فرهنگ یونانی که یک قدری فراموش شده است، دقت کند.
زرتشت بهعنوان نمایندهٔ دیونیزوس
تصور نیچه باز این است که این همانطوری که تراژدی یونانی از یک جایی به بعد دچار انحطاط شده، آن چیزی که در واقع تو فرهنگ یونانی تاثیر دو ساله اینجاست میشود اهمیت هم در واقع عنصر دیونیزوسی فرهنگ.
برای اوج فرهنگ یونانی همینجایی که اوج تراژدی یونانی و اونجایی که این عنصر دیونیزوسی با قدرت زیاد حضور دارد و سقراط و آدمهای بعد از سقراط متهماند به اینکه این نقش دیونیزوسی را در واقع حذف میکردند.
مثلاً به طور خاص موسیقی در تراژدی آن هم سرایی که در تراژدی یونانی وجود داشت نماینده عنصر دیونیزوسی بود و در تراژدی که بعد از دوران اوج شکل میگیرد که مثلاً نمایندهاش آدمهایی مثل اوریپید این بخش به اصطلاح ارزش موسیقی کم شده، عنصر موسیقی کمرنگ شده و تراژدی افت کرده.
اینها دیدگاههایی که من پراکنده در جلسات قبلاً بهش اشاره کردم. میخواهم به این نکته دقت به این نکته در واقع نظرتون را جلب کنم که اولاً این دوگانگی مبنای تحلیل نیچه از موضوع تراژدیه و افتخار میکند به اینکه اولین کسیه که در به اهمیت در واقع عنصر دیونیزوسی در فرهنگ یونانی دارد اشاره میکند در بین فیلسوفهای بعد من.
من باز من نکاتی که در این جلسه یادم بود بهش اشاره کردم این است که نیچه زرتشت خودش را شخصیت مهمتر شخصیتی که خلق کرده یک جور در واقع نماینده عنصر دیونیزوسی میداند.
برای شما میبینید که این اهمیتی که دارد به عنصر دیونیزوسی میدهد تا زمان نوشتن کتاب زرتشت هم ادامه دارد و همینطور شما میبینید که جلو میرید نه فقط کمرنگ نمیشود در واقع دیونیزوسی شاید فرکانس تکرار واژه دیونیزوسی زیاد نشود در آثارش ولی از لحاظ محتوا همچنان میبینید که این در واقع انگار در مرکز تصور تصوراتش قرار دارد و من توضیحی که میدهم در واقع عنصر دیونیزوسی امیدوارم قانع بشوید که اینطوری هست.
و نکتهای که من قبلاً بهش اشاره کردم این است که به طور دیوانهواری در پایان عمرش خودش را اصلاً دیونیزوس میداند. انگار تجسد دیونیزوس در عصر معاصر و زیر نامههای آخر عمرشو که دیگر نزدیکی به از دست دادن تا حدودی تعادل روانیاش دیونیزوس امضا میکند.
و مثلاً باز یک عبارتی از در کتاب آخرش در مورد اینکه آیا فهمیده شدم؟ بعد جواب میدهد دیونیزوس علیه مسیح. دیونیزوس خودشه و مسیح مثلاً اشاره به مسیح خودش را و در پایان عمرش آنتیکرایست هم در واقع معرفی میکند و این عنصر دیونیزوسی به نظر میرسد که در تمام این بخشهای در واقع پایانی عمرش هم کاملاً غلبه دارد.
استمرار عنصر دیونیزوسی
یعنی یک جوری از اولین سطر کتابهایی که نوشته و منتشر شده این دلمشغولی به این عنصر دیونیزوسی وجود دارد تا پایان عمرش و من این خود یک عبارتهایی نقل میکنم که این عنصر دیونیزوسی با مثلاً آن مفهوم اصلی اراده معطوف به قدرتش کاملاً ارتباط تنگاتنگی دارد.
یعنی اینها اصلاً انگار یکی هستند. مثل اینکه شما دیگر از یک جایی به بعد عنوانهای دیگهای به همین گرایش از عنصر دیونیزوسی داده و اگر اینها را هم بشمارید میبینید که تعداد دفعاتی که در واقع هی به طور مداوم ذهنش حول و حوش این مفهوم میچرخه در آثارش دارد بیشتر میشود.
بنابراین یک ارزشی که قطعاً نیچه برای کتاب زایش تراژدی قائل میتونسته بشود تا پایان عمرش این است که در اولین صفحات این کتاب بالاخره دارد سعی میکند عنصر دیونیزوسی را به عنوان یک عنصری که مورد غفلت قرار گرفته معرفی بکند و در نظریهپردازیاش هم به شدت ازش استفاده میکند. حالا این دیونیزوسی یعنی چی؟ بالاخره.
فکر کنم قبلاً این را اشاره کردم که در این جلسهای که یک خورده نزدیک شدم به اینکه در مورد این دوگانه صحبت بکنم، اینکه بالاخره آپولو و دیونیزوس دو تا از خدایان مثلاً یونان هستند و اینها من فعلاً میخواهم خیلی در موردش بحث بکنم. میخواهم یک مقدار در مورد بازتاب در واقع اینها در خود آثار نیچه صحبت بکنم.
من یک مقدمه کوتاه میخواهم بگویم ولی باز دور نشم از اینکه نگاه نیچه در واقع به این نقد روانکاوانه است. بیاید فرض کنید که نیچه واقعاً دیونیزوس را به همان معنای یونانیاش را درک کرده و دارد بیان میکند.
خب، شما اگر از این دوگانه یونانی نگاه بکنید، عنصرهایی که در اسطوره، شخصیتهایی که در اسطورهها ظاهر میشوند از این دوگانه یونانی اهمیتشون به این است که یک عناصر خیلی عمیقی از روان ما را در واقع دارند بازتاب میدهند.
بنابراین اگر نیچه به خوبی مفهوم آپولو و دیونیزوس را فهمیده باشه و آن را بخواهد بازتاب بده، ما باید در واقع دنبال این بگردیم که نیچه یک چیز خیلی عمیقی از روان خودش را دارد بیان میکند.
مثل این است که یک بخشی در ناخودآگاه جمعی بشر وجود دارد که ممکن است به دلایلی مدتهاست که خیلی فعال نیست و بیان نمیشود و نیچه دارد انگار بعد از مدتها این را سعی میکند که به طور خودآگاهانه این حس و ادراک خودش را بیان بکند. پس یک جرقه ای به هر حال تو ذهن ما زده میشود.
ناخودآگاه جمعی و اسطورهٔ یونانی
از اینکه به عنوان دیونیزوسی و آپولونی به این دو تا عنصری که نیچه دارد در موردش صحبت میکند داده شده، که اینها میتوانند بخشهایی در واقع از ناخودآگاه جمعی ما باشند. این در صورتیه که شما ببینید من وقتی که از اسطورهها حرف میزنم این یادتون هست دیگر. وقتی ناخودآگاه جمعی یک لایههای واقعاً مشترک داره، یک بخش ناخودآگاه به اصطلاح فرهنگی هم داشته.
یعنی ممکن است یک عنصری در اسطورههای یک قوم آمده باشه به دلیل اینکه آن قوم یک نوع زندگی و معیشت خاص خودشان را دارند و احساسات مشترکی دارند. لزوماً هر عنصر اسطورهای اگر مشترک نباشد در سراسر دنیا، عنصری نیست که من بخواهم آن را نسبت بدهم به ناخودآگاه جمعی.
خب، اولاً این نکتهای که من خوشبینانه، اگر خوشبینانه نگاه بکنم اینجوری است که اسطورههای یونانی و این دو تا عنصر دیونیزوس و آپولو در اسطورههای یونانی به ناخودآگاه جمعی ربط دارند و خوشبینانه نگاه بکنم به اینکه نیچه هم عمیقاً با همین دو تا عنصر در وجود خودش ارتباط پیدا کرده و دارد این را سعی میکند بیان بکند. بدبینانهاش این است که نه، اولی به ناخودآگاه جمعی ما کاملاً ربط دارد.
ممکن است یونانیها به دلایل خاصی این دو تا عنصر را دارند و از جای دیگهای از دنیا همچنین عنصرهایی در اسطورهها پیدا نمیشن به شخصیتها. که این قابل تحلیله تا یک حدودی و ما بالاخره یک درک کلی از مفهوم دیونیزوس و آپولو در یونان داریم، میتوانیم بگوییم از این به بعد در اسطورههای سایر اقوام چقدر حضور دارد این دو تا عنصر.
و باز بدبینانه نکته دوم اینکه نیچه یک چیزی در درون خودش را دارد پروجکت میکند روی یک چیز مشابهی به اسم دیونیزوس و آپولو و با این پروجکشن انگار یک جرئتی پیدا میکند که یک سری احساسات شخصی خودش رو، ناخودآگاه شخصی خودش را بیان بکند.
فعلاً کاری که من میخواهم بکنم این است که بگویم که آن چیزی که نیچه بیان میکند چیست. سعی کنیم که این عنصر مثلاً دیونیزوسی را اونطوری که نیچه توصیف میکند. من همهاش سعی میکنم از یک سری بحثها فرار بکنم برای اینکه تو نقد روانکاوانه اهمیت ندارند و برای من اصلاً مهم نیست.
اصلاً که خیلی مهم نیست که چقدر این توصیفی که نیچه میکند با آن چیزی که یونانیها درک میکردند یکیه. من میتوانم مثلاً میتوانم بگویم چرا خیلی مهم نیست. اومدیم و یونانیها یک انحرافهای میداشتن که یک خرده از ناخودآگاه جمعی دور شدن و اختلاف نیچه با آن چیزی که آنجا بیان میشد، اتفاقاً این را نزدیکتر کرده به ناخودآگاه جمعی بشر.
دیونیزوس و آپولو در اسطوره
بنابراین مثلاً اگر من مطمئنم باشم که نیچه عیناً همان درکی را از دیونیزوس و آپولون دارد ارائه میکند که یونانیها میگفتن، این چندان چیز نیست، به اصطلاح قطعی نمیکند که این تفکر دیونیزوس و آپولون میشود در ناخودآگاه جمعی بشر. بنابراین باز آن نقطه اولی باقی میماند که چقدر فرهنگ اسطورههای یونانی این بخششون منطبق با ناخودآگاه جمعی هست یا نیست.
بنابراین فعلاً نکته مهم این است که نیچه چه چیزی را دارد نسبت میدهد. من به شدت حالا این را با یک چیزی میگم، با یک نظر مثبت میگویم که من خودم اینجوری فکر میکنم که نیچه فوقالعاده داشت نسبت به یونان به اصطلاح یعنی هر چیز خوبی را فکر میکند که آنها میفهمند.
یعنی مثل اینکه خودش میشینه فکر میکنه، حقایقی را که به نظرش میرسد را میگرده، یک چیزی مشابه تو یونان پیدا میکند و این را به آنها نسبت میدهد. از بدنی گرفته تا آن عنصرای مثلاً تحلیلی که در مورد دیونیزوس و آپولون و اینها دارد میکند و تا حدود زیادی این چیزهایی که میگوید حالت تقریبی دارد و نتیجهاش هم همین است که شما رفرنس نمیبینید.
یعنی مثلاً فرض کنید وقتی که درباره این نام دیونیزوس و یک سری حالا شواهدی که در مورد مراسم دیونیزوس و اینها در یونان هست، شما نمیبینید که مثلاً فرض کنید نیچه وقتی دارد درباره عنصر دیونیزوسی بحث میکنه، ارجاع بده به مثلاً فلان چیز در آثار یونانیها.
همینطور یک درک کلی از دیونیزوس و آپولون دارد و فکر میکند که این را در واقع از یونانیها گرفته و حالا دارد بیان میکند. که من دارم سعی میکنم این میزان انطباقشو بگویم که خیلی مهم نیست. مهم این است که نیچه چه دارد میگوید و چه چیزی را در درون خودش یک بگذارید آن نکته مهم را بگم، آن چیزی که از همه مهمتره.
اینکه این را بپذیریم که نیچه یک چیزهایی در درون خودش میبیند و دارد اینها را بیان میکند. و تا پایان عمرش هم آن چیز در درون نیچه هست و همچنان در حال بیان شدنه. یک حالت، یک احساس، یک نوع بینشی که عمیقاً در وجود نیچه هست که با این واژه دیونیزوس و عنصر دیونیزوسی دارد بهش سعی میکند بیانش کند.
حالا من یک مقدار میخواهم از عبارتهایی که نیچه در مورد دیونیزوس در آثارش گفته، نقل بکنم که یک مقدار مفهومش در ذهن، نگاه نیچه روشن بشود که چیست. خب، اولین چیزی که میخواستم نقل بکنم را پیدا نکردم.
جستوجوی نقلقولها
حالا این هم آن ترتیبی که تو ذهنم هست را به هم بزنم، ولی سعی میکنم از یک جای دیگر پیدا بکنم. این هم نقلقول مهمی. خب، بگذارید من از این قسمت دیونیزوس را دارم نقلقولها را از در کتابی که آقای عبدالحسن پیروز نوشته تحت عنوان نیچه و نقاشی. این دو تا از این نظر میتواند بگوید که یک فصلی تحت عنوان دیونیزوس را اختصاص داده.
چون میخواهد در مورد فلسفه هنر نیچه بحث بکنه، طبعاً زایش تراژدی به عنوان کتابی که کتاب اصلی نیچه که به شدت مفهوم در واقع فلسفه هنر در آن هست، برایش مهم بوده، طبعاً این دوگانگی دیونیزوس-آپولون در این کتاب نیچه و نقاشی خیلی اهمیت داشته، بنابراین وقتی زیاد روشون گذاشته و کلی مطلب در واقع از آثار نیچه درآورده که این مفهوم دیونیزوس را روشن بکند.
از این نظر آن کتاب برای اینکه یک خلاصهای از یک سری در واقع آرا میشود در مورد دیونیزوس، خیلی کتاب مفیدی. این انتشاراتش هم پرسش نه، رخ مهتاب. کتابهای رخ مهتاب را در که اصلاً تهرانیست فکر میکنم انتشاراتش. این را جزو دانشگاه انتشارات جیحون فکر میکنم کتابهای روانشناسی و اینها.
امیدوارم هنوز هم این کتاب موجود باشه، چاپ بشود. ۸۹. ۱۰ نسخه چاپ شده و میشود علاقهمندان زیادی دارد. حالا فکر میکنم خیلی انشاءالله که مانده در بازار، نمیدونم، خیلی خب.
خب، چند تا ایشان در این فصل اول وقتی اول به مفهوم دیونیزوسی دارد بحث میکنه، چند تا ویژگی را در مورد دیونیزوسی بیان کرده و سعی کرده که عبارتهایی از نیچه نقل بکند که این ویژگیهایی که در واقع دارد در موردش حرف میزند آنجا ببینیم.
اولین ویژگیای که ایشان نقل میکنه، ویژگیای که اسمش را گذاشته سرشاری. شاید واژه سرشاری را اگر مثلاً اگر بگوییم طغیان، شاید مثلاً بگوییم سرریز شدن، شاید بهتر است.
سرشار، طغیان که به نظر میآید خب یک طغیانگری و اینها یک مفهوم یک در واقع یک معنی منفی دارد و سرشاری هم شاید آن چیزی که میخواهیم نرسونه. سر، یک جور حالت سرریز شدن. مثل یک چیزی که پر شده و دارد به اطراف خودش سرریز میشود.
حالا سرشار شدن، با سرشار با سرریز چیز نداره، از نظر واژگان خیلی به هم نزدیکان ولی فکر میکنم سرشار را ما یک جورهایی به کار میبریم الان در زبان که شاید آن چیزی که میخواهیم و آن ایده خاصی که میخوایم، مثل یک رودخانهای که پر میشود و از بستر خودش مثلاً خارج میشود به اطراف و ممکن است حالت نابودکننده هم حتی داشته باشه.
کتاب عبدالحسن پیروز دربارهٔ دیونیزوس
مثل یک آتشفشانی که طغیان کرده و مثلاً دارد مواد مذاب ترشح میکند. خب، بیشترین واژه همنشین واسه دیونیزوس شاید همین مفهوم سرشاری باشه، مخصوصاً در آثار خود احمدی که بگذارید من واژه دیونیزوسی به این معناست. این از کتاب اراده معطوف به قدرت، دارم نقل میکنم. عبارت واژه دیونیزوسی به این معناست: یک سرریز پرشور، ارادهای جاودانی از برای زادن.
یه، بگذارید من به جای اینکه این نقلقول را بخونم، اول یک خورده مفهوم دیونیزوسی را بگم، بعدش شاید کمک، بیشتر کمک بکند. یک انسانی را در نظر بگیرید که پر از شور زندگیه و پر از قدرت و انرژیست. طوری که راه را برای خودش برای اینکه به آن چیزهایی که میخواهد میتواند باز بکند.
شور زندگی داره، مثل اینکه خواستهایی دارد و یک ارادهای از درونش میجوشه که در جهت این اراده میتواند حرکت بکند. حالا این را تا حدی ممکن است سعی کنید یک چنین آدمی را که پر از چیزی که از درونش انگار به سمت بیرون میریزه، میتواند ارادههای دیگر را مثلاً کنار بزند و به آن چیزی که میخواهد برسد.
حالا این اوصافی که مثلاً نیچه به کار میبره، مثلاً مثل یک هیولایی وارد زندگی میشود و زندگی میکند با آن. لازم تمام و انگار هیچ مانعی در مقابلش نیست. مخصوصاً در درونیاش. موجودی که نیچه تصور میکند به عنوان یک موجود دیونیزوسی، موجودیه که یک چنین حسی در زندگی دارد.
به شدت پر از سرشار از انرژی و قدرته و این را به سمت بیرون خودش در واقع یک جوری میتواند هدایت بکند. ممکن است یک آدمی آدمی بتواند تصور بکند که اصلاً این حس انرژی و نیرو را ندارد.
از نظر نیچه اکثریت قریب به اتفاق آدمها اینجوری نیستند. اصلاً آن چیزی از درونشون نمیجوشه. حس زندگی، آن حس مثلاً قدرت و انرژی که انسان باید داشته باشه را ندارند.
و عدهای هستند که ممکن است یک چنین حالتهایی را داشته باشند ولی موانعی در درونشون هست که نمیذاره این نیرویی که از درونشون میجوشه به سمت بیرون سرازیر بشود. انسان دیونیزوس، دیونیزوس، دیونیزوسی که مثل همان زرتشت نیچه یک موجود ابرمرد مانند، موجودیه که سرشار از این انرژی و این انرژی خودش را میتواند در واقع به بیرون انتقال بده.
یک موجودیه که نیروی را به بیرون دارد. مثلاً شما یک حالا در واقع که خیلی مستقیماً به مفهوم دیونیزوس مربوط نیست، مثلاً نیچه تأکید میکند که انسان دشمنی در درون خودش ندارد. اصولاً اینکه مثلاً فرض کنید فرهنگ مذهبی یا مسیحیت انسان را متوجه یک چیزهایی در درونش میکند که باید باهاشون مبارزه کرد.
انسان دیونیزوسی و ابرمرد
این از نظر نیچه مثل یک خیانت به انسانه. که یک چیزی را در درون آدم به عنوان دشمن باید در نظر بگیریم و یک بخشی از این انرژی را تلف بکنیم در مقابل آن چیزی که در درون هست. انسان ایدهآل که این حس دیونیزوسی را داره، انسانیه که را به حیات و را به بیرون زندگی میکند.
باز این واژه دیونیزوسی به این معناست. یک سرریز و پرشور ارادهی جاودانی از برای زاد و ولد. این را ربط میدهد نیچه تو ذهن خودش به زاد و ولد. اینکه مثلاً میتواند شما فرویدی مثلاً نگاه بکنی، این میتواند معطوف به یعنی یک غایت جنسی هم داشته باشه. نه اینکه وقتی نیچه در دیونیزوس دارد بحث میکنه، مثلاً یک انسان واقعاً با یک حالت جنسی را در نظر بگیرد.
ولی شاید تحت تأثیر اینکه علاوه بر آن بینش درونی که نیچه نسبت به این مفهوم دیونیزوسی داره، من اصرار دارم بگویم که دیونیزوس یک چیزی در چیزی است که نیچه در درون خودش دریافت میکند و این را دارد بیان میکند و این در شاید خط پیوسته پیوسته بودن همهی در واقع آثار نیچه از اول تا آخر با توجه به اینکه قطعاً این مفهوم دیونیزوس مؤلفههایی که دارد از اول تا آخر یک تغییراتی میکند.
ولی بالاخره این حالت ستایشآمیزی که نیچه نسبت به یک چنین انسانی که یک چنین رویکردی در زندگی خودش داره، سرشار از زندگی و حیاته و میتواند در واقع این زندگی را به سمت بیرون خودش گرایش بده، از خودش خارج بکنه، این به نوعی در واقع تا حدی آثارش را میپوشونه.
شما از یک طرف آیینهای دیونیزوسی و فرهنگ یونانی که حول و حوش دیونیزوس هست، چون جنسیت توشون هست، اینجوری تصور بکنید که این اشارهای که به ارادهی جاودانی از برای زاد و ولد دارد نیچه، چون دیونیزوس خدای خداییه که در بهار مثلاً ستایش میشود.
آیینهای ستایش دیونیزوس تو همهی اقوام ما این منطقه قبل از اینها مثلاً به آن نحو اینها وجود داشته و همراه با یک در واقع تظاهرات جنسی بوده.
یک تیم مثلاً رقصها و پایکوبیها و همخوابگیهایی مثلاً که خود وحشیانه در اقوام دیگر وجود داشته که از نظر نیچه ایرانیها این بخش خارج از به اصطلاح کنترل نیروی دیونیزوس را تونستن مهار بکنند. بنابراین آنجوری که مثلاً فرض کنید مراسم دیونیزوسی تو بقیه اقوام هست که زندگی هم زاد و بلد در مراسم دیونیزوسی هست.
سرریز انرژی و اراده
حالا که دارید بپرسید من از این خوشحالم که شما دنبال این هستید که ببینید این چیست. من دوست دارم بالاخره سعی کنم ببینم که در نیچه چه عنصری را دارد در درون خودش دارد توصیف میکند که یکی از کارهایی که میتوانیم بکنیم این است که سعی کنیم یک با واژگان روانکاوی با دیدگاه روانکاوانهی نیچه حالتی برسیم که این حالت در نیچه وجود دارد.
حالا مثلاً شما میگویید که آنیمایی که پروجکت شده یا حالا آنیمایی که بلای سرش آمده نمیدانم. خلاصه یک چیزی مربوط به آنیماست. از دیدگاه فرویدی اگر نگاه کنید میتوانید بگویید که این یک ایدهی افلاطونیست که در همین اتفاقاً یک شاهدی برای فروید میتواند باشه که نیچه این را به زاد و بلد داره، به جنسیت دارد چیز میکند.
یک جوری در واقع مربوط میکند. برای خاطر اینکه این از دیدگاه فروید همان یک موجود بدون مانعیه که میخواهد به خواستههای خودش برسد و آن قسمت به اصطلاح جنسیش هم به شدت بنابراین از دیدگاه فرویدی ممکن است این حرف را بزند که دیونیزوس بیان روی تفکر نیچه است.
منتها اگر یک خورده پیش برویم این درک نیچه از مفهوم دیونیزوس را که انقدر ستایش میکند را خوب درک بکنیم و بگذارید من از همین تصور که بهتان دادم در مورد اینکه یک انسانی که تجسم دیونیزوسه چه جور انسانیه؟
یک انسان قدرتمندی که و قدرت و ارادهی خودش را به سمت خارج میتواند در واقع وصل بکند و یک حالت سرریز شدن از شور در آن وجود دارد. سرشار بودن از زندگی و انگار یک حالتی که شوق و شور عظیمی که در درونش هست به سمت بیرون دارد به نوعی در واقع سرریز میکند. نیچه قطعاً معتقده که این حس در مراسم دیونیزوسی اینجوری وجود داشته.
یک حس پر شدن از زندگی و میل به دادن آن نیرویی که در درونش انسان درک میکند و میبیند. بگذارید من همین توصیفی که از دیونیزوس کردم یک مقدار همین الان به اصطلاح این را بهش اشاره بکنم.
که شما در پایان تفکر نیچه این مفهوم اساسی وجود دارد که هی پررنگ شده تا نهایتاً یک کتابی که یک جوری مثلاً بعضیها ادعا میکنند که این مثل نقطهی اوج فلسفهی نیچه است.
یک کتابی تحت عنوان ارادهی معطوف به قدرت به وجود آمده. این مفهوم ارادهی معطوف به قدرت به نظر میرسد که در حداقل سالهای آخر زندگی نیچه خیلی مفهوم محوری در تفکر نیچه است. من میخواهم به این اشاره بکنم که ببینید چقدر این با مفهوم دیونیزوسی نزدیکه.
تجسم دیونیزوس: قدرت به بیرون
یعنی این حسی که یک انسانی که تصور کردن یک انسانی که یک ارادهای دارد که میخواهد این اراده را تحقق ببخشه و مثل اینکه ارزشگذاری برای یک چنین چیزی. نیچه کاملاً به صورت یک ارزشگذاری مثبت به این نگاه میکند.
این یک نکتهای که میخواستم بهش اشاره بکنم. چه چیزی در واقع این نکته را در واقع تو ذهن من به وجود میآورد که خط رابط انگار کل فلسفهی نیچه شاید همین باشه.
چیزی که از در زایش تراژدی هست تا پایان حالا با یک اسمهای دیگر. من مثلاً فرض کنید بیاید در متن این کتاب حالا نقل قول شاید من نتونم پیدا بکنم ولی خود نویسندهی کتاب بعد میگوید که در همین فصل دیونیزوس یک سکشنی گذاشته چهارمین سکشن که اسمش هست نیروی دیونیزوسی به مثابهی ارادهی معطوف به قدرت.
آخرین چیزی که دارد میگوید به همین اشاره کرده. شخصی که میگوید دیونیزوسی در مسأله اراده معطوف به قدرت. آخرین چیزی که دارد میگوید به همین اشاره کرده که اراده معطوف به قدرت در این فصلهای متأخر خیلی مهم است و بعد یک جایی حالا این چیز نیست میگوید اگر تعریف و عملکرد اراده معطوف به قدرت را کنار تعریف و عملکرد دیونیزوسی که قبلاً گفته بود، بگذاریم به شباهتهای بنیادی این دو پی میبریم.
باور اصل اراده معطوف به قدرت ناظر بر آن نیروی دیونیزوسی است که خود را آشکار میسازد و از همین را افزایش پیدا میکند و بزرگتر میشود. در نیروی دیونیزوسی نیز شاهد انفجار انرژی عظیمی هستیم که بیرحمانه مرز خود با دیگر چیزها را برمیدارد، آنها را از جنس خود میکند و بزرگتر میشود.
یعنی یک سری توصیفها آورده بود تو این کتاب از مفهوم دیونیزوسی در کتابهای یک خورده اولیهاش و بعد یک سری توصیف آورده از اراده معطوف به قدرت که همین خلاصهاش همان چیزی است که من خواندم و دارد میگوید ببینید چقدر این دو تا شبیه است. این که همان عنوان جدیدی به مفهوم دیونیزوسی.
اگر کتاب چنین گفت زرتشت را هم بخونی چیزی که در مورد ابرمرد دوباره بیان میشه، خود زرتشت تبلورشه، به شدت یک عنصر محوریاش همین انسانیه که اراده قدرت زیادی داره، اراده قویای دارد و این ارادهاش مانعی در درونش ندارد و دنیا را انگار میشکافه و جلو میرود.
یک چنین موجودی که به یک جایی رسیده که قدرت خودش را میتواند کاملاً ابراز بکنه، این موجود ابرمرده و زرتشت یک چنین موجودیه و یک چنین موجودی را دارد تبلیغ میکند.
نقلقول: دیونیزوس نماد سرشاری
اینها را کنار همدیگر بگذارید به نظر میرسد که فلسفه ابتدایی که مثلاً زایش تراژدی بود، فلسفه میانی که چنین گفت زرتشت و از فلسفه انتهایی که اراده معطوف به قدرته، همهشان به شدت این عنصر توشون به طور پررنگی وجود دارد و من فکر میکنم این نکته خیلی مهمی در درک فلسفه نیچه است که هرچه بیشتر سعی بکنیم که این عنصر مشترک را که حالا مثلاً در ابتدا اسمش عنصر دیونیزوسیه، این را درک بکنیم.
اولین ویژگیای که در این کتاب در مورد عنصر دیونیزوسی بهش اشاره شده، مفهوم سرشار بودن یا سرریز شدن. باز یک نقلقولهایی میگوید واژه دیونیزوس پیش از هر چیز نماد سرشاریست و به بیان دقیقتر بهترین نماد سرشاریست. اینها نقلمضمونه از کتاب غروب بتها.
سرشاری، مرز و گوهر هر چیز دیونیزوسی و محور هر تعریفی برای واژه دیونیزوس است. این یک عبارتی از حکمت شادان. عبارت نقلمضمونه که اینجا مثلاً میگوید که یادم نیست، ولی حس میکند که در آنک انسان هم یک چنین چیزی گفته شده، در زایش تراژدی هم گفته شده و الی آخر.
این سرشاری یعنی دقیقاً یک نیروی حیاتی در درون انسان وجود داشته باشه که میل به بیرون زدن داشته باشه و بتواند بیرون بزند و این نیروی زندگی، مثل یک نیروی زندگی به شدت قدرتمند و متراکم که دیگر در انسان نمیتواند باقی بمونه و یک جوری سرریز میکند به سمت جهان.
اصولاً همان تصوری که من سعی کردم اول بحث بدم، آدمی که پر از انرژی و پر از قدرته و خودش را در واقع انگار قدرت خودش را میتواند به سمتی بیرون تحمیل بکنه، این شاید آن مفهوم اصلی در واقع عنصر دیونیزوسیه. یک جایی باز در همین کتاب اشاره میشود به اینکه نیچه در کتابهای متأخر خودش زرتشت خودش را بهش لقب هیولای دیونیزوسی میدهد.
یعنی اولاً که این عنصر دیونیزوسی یک جور حالت هیولاوار دارد. ابرمرد یک فوقبشره. برای خاطر اینکه آن نیروی مثلاً زندگی و حیاتی که تو همه آدمها یک ذره هست، این آدم به طور وحشتناکی زیادی دارد و اینکه این و حالا حالت سرریز کردن، تراوش کردن را در باز یک عبارتی از داخل خود کتاب زایش تراژدی که در مورد دیونیزوس میگوید که دیونیزوس بیش از حد قدرتمند است.
اینجور انگار اوج قدرتی که میتوانید تصور بکنید. پر از شور و قدرت و اصلاً واژههایی که برایش به کار میبرد مثلاً واژههایی مثل فوران، چیزی مثل یک آتشفشانی که از درون خودش یک چیزی را به بیرون دارد پرتاب میکند.
غروب بتها و حکمت شادان
یا باز دوباره از حکمت شادان این عبارت را نقل میکند که نیرویی کثیر و وافر، نیروی آبستن آینده، موجود دیونیزوسی از هر کس بیشتر لبریز از زندگی است.
چیزی که مهم است این است که این انسان دیونیزوسی، آن انسانی که این عنصر در آن وجود داره، این یک تصور خوبی ازش پیدا بکنم و اگر بتوانم با همین حرفهایی که میزنم و این نقلوقولهایی که میگویم این را تو ذهنتان جا بندازم، فکر میکنم این مهمترین شیء عنصر قضیه میشود.
این حس ستایشآمیزی که نیچه از هرچیز انسانی دارد را در. نیچه میخواهد اینجوری باشه و طبعاً در آن توهمات پایان عمرش به این خواسته خودش هم رسید، یعنی با دیونیزوس یکی شد.
و تصور نیچه این است که این حس و این ارزشگذاری مثبتی که تو ذهن خودش نسبت به یک چنین انسانی، رها شده از قیدوبندی که پر از انرژی و انرژی خودش را بدون قیدوبند میتواند بیان بکنه، این از ابتدای تمدن بشر وجود داشته و در یونان هم در قالب آن شخصیت دیونیزوس در واقع بیان شده و ستایش شده.
بنابراین فلسفه نیچه و تفکر نیچه هم به نوعی احیای ستایش دیونیزوس. دعوت مردم به اینکه دیونیزوسی بشن، یعنی زرتشت، ابرمرد داشتن و از فرهنگ منحطی که این نیروی دیونیزوسی را میکشه، در واقع رها بشوند که از نظر نیچه قطعاً آن فرهنگ، فرهنگ اوجش فرهنگ مسیحیه.
نیچه با هرجور ریاضتطلبی و نمیدانم احساس گناه و این چیزهایی که دستوپای آدم را میبنده، قطعاً حس خوبی ندارد. و اگر این تصور رو، انسانی رها از قیدوبندی که اراده آزادی داره، این اراده را در واقع به سمت خارج تحمیل میکند را در نظر بگیری، طبیعی است که این با تعهد مسیحیت تو زندگی هست.
آیا این مسیحیت از نظر نیچه، مخصوصاً در آن حالا من فضای مذهبی که نیچه بزرگ شد و بهش اشاره کردم، این تقواطلبی و ریاضتطلبی که در اطراف نیچه، در خانواده و بعداً در مدارس که تحصیل میکرد وجود داشت، اینها همه به شدت در واقع تبدیل به یک واکنشی انگار در نیچه شده.
به جای اینکه هی من آن چیزهایی که میخواهم را سرکوب بکنم، خودم را آزاد بگذارم که به آن چیزی که میخوام، چیزی که در درونم هست را در واقع یک جوری بتوانم گسترش بدهم.
تو چه لحظهای هست؟ فکر میکنم که آدمها این حس بیقیدی را بیشتر از هر چیزی میتوانند تجربه بکنند. من میخواهم یک فرض بکنیم که خیلی خوب داریم میفهمیم که این حالتی که نیچه ستایشش میکند چیه؟
ستایش زندگی و بیقیدی
سرشار بودن از زندگی، شوق زندگی داشتن و بیقید بودن و آن اراده را در واقع به آنجوری که میخواد، اینجوری کردن، اینها کی، در چه زمانهایی هست؟ من میخواهم نیچه تجربهای دارد دیگه، این را انگار این حس را در درون خودش عمیقاً تجربه کرده و حالا دارد اینجوری تبلیغش میکند.
اولاً به نظر میرسد که این با مستی رابطه دارد. یعنی اگر مثلاً فرض کنید یک مستی با بیقیدوبند بودن و در عین حال با فوران شوق زندگی، میدونی، ارتباط دارد. چرا اینقدر این نوشیدنیهای الکلی، شراب، این چیزها در طول تاریخ جای داشته باشد و برای بشر جاذبه دارد.
در اینکه آن یک حالت سرخوشی زندگی که در شرایط عادی ممکن است سرکوب شده باشه و در درون آن شعلهای که در درون انسان ممکن است به خاموشی رفته باشه را به طور لحظهای میتواند یک مقدار به وجود بیاورد و انسان را به یک حالت سرمستی و بیقیدی برسونه.
بنابراین یک یک نکته این است که میتواند آدم بگوید که آن تجربه عمیق نیچه مربوط به تجربه مستی هست و معین این رابطه بین مستی یا سرمستی و مفهوم دیونیزوسی این است که همیشه فرهنگ دیونیزوسی همراه با به اصطلاح شارژ خالی بوده.
تمام مراسم ستایش دیونیزوس، همه مراسم، هر چیزی که اطراف دیونیزوس میبینیم، مربوط به آنچنان مراسم همراه با هم بیقید و بندی جنسی و هم شراب نوشیدن.
دیونیزوس خدای شرابه. انگار آن نیرویی که شما اگر این را در نظر بگیرید که دیونیزوس یک رابطه عمیقی با شراب و سرمستی حاصل از شراب داره، میفهمید این یعنی چه. شاید این تایید بشود که اصلاً ارجاع دادن به دیونیزوس به این دلیل میتواند باشه.
برای خاطر اینکه در واقع انگار دیونیزوس آن نیروی موجود در شرابه که میتواند یک چیز قید و بندهایی را درونی را بشکنه، رها بکند انسان را و آن شعلهی اصلاً شور زندگی را در انسان تقویت بکند. حالا بله، میتوانیم بگوییم بله. ببینید این دو تا عنصر یعنی حس شور زندگی و بیقیدی، حس بیقیدی.
هر دو تای اینها که عنصرهاییان که در موجود دیونیزوسی وجود دارن، هر دو تا خاصیتهای شراب هستند و خود دیونیزوس هم خدای شراب در فرهنگ یونانی هست. بنابراین این یک مقدار تایید میکند که شاید آن حالتی که نیچه لمس کرده و تحت تاثیرشه و سعی میکند ستایشش بکنه، بیارتباط با سرمستی حاصل از مثلاً شراب نباشد.
ممکن است سرمستی حاصل از شراب نباشه، سرمستی عرفانی باشه، من کار ندارم.
تجربهٔ نیچه از موسیقی
یک میل به یک مرحله حالا استعاری انگار یک عنصریه که میتواند این حس را به وجود بیاورد. دیگر چه چیزی تو زندگی نیچه هست که این حالت سرشاری را بهش میده؟ از نظر من، حالا شاید نتونم به اندازه شراب فکت بیارم، از نظر من به طور بدیهی و مهمتر از شراب، موسیقی.
این دیگر یک خورده بستگی به تجربه شخصی آدمها دارد که آن حسی که مثلاً موسیقی، در موسیقی کلاسیک هست، من به طور خاص میخواهم اشاره بکنم به احساسی که در موسیقی Beethoven هست. یا یک خورده باز گستردهتر میگم، احساسی که در موسیقی آلمانی بعد از Beethoven هست.
نیچه در این موسیقی زندگی میکند. به شدت این حالت دیونیزوسی را فکر میکنم میشود باهاش تجربه کرد. یعنی من بیشتر حسم این است شخصاً که نیچه آن حس سرشاری و شور عظیمی که موسیقی در آن ایجاد میکرده، مخصوصاً موسیقی آلمانی، این آن عنصر دیونیزوسیه که در درون نیچه لمس میشود و نیچه مشتاقشه و ستایشگرشه و به نوعی در واقع انگار بهش متعهد.
شما سمفونیهای Beethoven را مثلاً گوش میدید و این احساس پر از قدرت بودن و احساس پرشوری که در آن موسیقی وجود دارد که آدمها را ممکن است به یک وجد فوقالعادهای برسونه، همراه با یک انرژی و ارادهی وحشتناک برای اینکه زندگی بکنن، همه اینها ممکن است اثری که موسیقی میگذارد حالت شعلهوار داشته باشه.
یک لحظه مثل اینکه یک شعلهای زبانه میکشه و اعلام پیدا نمیکنه، ولی بالاخره یک نوع تاثیر اینشکلی در چیز هست و موسیقی آلمانی آن دوره هست که بیشتر از هر کسی با Beethoven شروع شد و حالا دیگرانی هم بودن که ادامه دادن.
موسیقی که موسیقی دوران رمانتیکه و من واقعاً کسای دیگهای که یک چنین حسی تو موسیقیشون هست، قطعاً اگر آدم کسی را بخواهد اسم ببره، و دیگرانی هم هستن، حالا فکر میکنم خود نیچه و خود موسیقی شما را علاقهمند میکند.
اینها شما را خیلی از این که موسیقی را به طور واگنر اینها دور شده، ولی فکر میکنم آن حس، اِ، این انقلابیگری که مثلاً در موسیقی بتهوون هست، اِ، برایش وجود دارد.
من این را نمیتوانم اگر مثلاً بخواهم توصیف بکنم که این احساس چیه، ولی واقعاً فکر میکنم آدمهایی که موسیقی مثلاً بتهوون رو، واگنر را گوش کردن و آن شور و هیجانی که در آن هست، تو این موسیقی هست، بهشان منتقل شده، خیلی بهتر از دیگران شاید بتونن بفهمن که این عنصر دیونیزوسی یعنی چه.
آن چیزی که در این شور موسیقیایی هست که شاید در آن شراب نباشه، حس اراده و قدرت، اِ، حسی که مثلاً فرض کنید شراب ایجاد میکنه، ممکن است در خیلیا حالت خمودگی و اینها همراهش باشه، من فکر نمیکنم آدمهایی که شراب میخورن، مست میشن، بیقید و بند میشن، ولی اینجوری نیست که یک دفعه موجودات بسیار قدرتمندی بشوند که احساس کنند یک نیروی ارادهای از درونشون دارد میجوشه و میخواهند فهمیدش بکنند.
بتهوون، واگنر و حس انقلابی
برای اینکه احتمالاً شراب و آن مستی همراه همراه با حالت رخوت و اینها هست. برای همین من یک مقدار فکر میکنم سرمستی و شور حاصل از این موسیقی را فکر میکنم نزدیکتره به آن چیزی که در عنصر دیونیزوسی دارد بیان میشود. و رابطهای که اگر من میخواهم فکت بیارم که ما هیچوقت نمیبینیم که نیچه خیلی روی این تأکید بکند که دیونیزوس مثلاً خدای شرابه.
ولی اینکه دیونیزوس و عنصر دیونیزوسی با موسیقی رابطه تنگاتنگ داره، تو همین کتاب زایش تراژدی که نگاه میکنید، بهشدت روش تأکید میکند. این در واقع برای من یک فکتیه که نیچه خودش این در واقع حس دیونیزوسی را بیشتر در موسیقی پیدا کرده و لمس کرده.
بگذارید من یک عبارتی از نیچه بخوانم. به نظرم تو همین صفحات اول زایش تراژدی، بگذارید این را به تأخیر بندازم، یک نقطه دیگر در مورد این عنصر دیونیزوسی، مطالعه با این کتاب آقای عبدال، عبدالحسن پیروز بگویم. من اصلاً نمیدانم ایشان اِ، کی هستند و چیکارن، ولی کتاب خوبی است.
نه اگر واقعاً من خیلی اگر خیلی اوریجینال واقعاً نوشته شده باشه، به نظر من یک قسمتهایی از این کتاب خیلی، اِ، بگذارید من دومین عنصری که ایشون، آ، بگذارید این یک نقد و قول از نیچه در مورد خودش.
میگوید من انسان نیستم، دینامیتم. این حس، از این که به انفجار بودن، تا این اِ، نقلقول از کتاب آنک انسان، آخرین کتابی که خودش به صورت یک چیزی مثل اِ، زندگینامه خودش منتشر کرد.
دومین عنصری که اینجا در این کتاب اِ، به عنصر دیونیزوسی نسبت میدهد که باز بهش دقت کردن بهش مهمه، مخصوصاً در آثار اولیهاش خیلی مهمه، چیزی است که اسمش را گذاشته «میانی مرزها». اینکه این طغیانی که ایجاد میشه، اِ، مرز بین انسانها، مرز بین اشیا، همه چیز را انگار از بین میبرد.
یک چیزی در فلسفه شوپنهاور بود که اِ، جهان وحدت دارد و این حرفها. یک اگر یادتون باشه، یادم من فکر میکنم به این اشاره کردم که شوپنهاور یک جوری اِ، انگار برای فردیت اصلاً قائل نیست. این مرزهایی که ما بین اشیا و خودمان و آنها میکشیم، انگار اینها اِ، توهماتی هستند.
ارادهٔ شوپنهاور و یکی شدن
جهان یکدسته، ما انگار همهچیز در یک وحدت کلی قرار داریم و یک در واقع کار توهمیه که ما این مرزها را و این کثرتها را در واقع ایجاد میکنیم.
این را بخشی از فلسفه شوپنهاور که یک خورده نزدیک میشود به عرفان و دانش آن و دقیقاً همین جا شوپنهاور اصطلاحی هم که به کار میبرد برای این توهم کثرت اصطلاح حجاب مایا را به کار میبرد که اصطلاح کاملاً هندی و شوپنهاور خودش کاملاً به فلسفه هندی علاقهمند بود و به عرفان هندی علاقهمند بود و مطالعه میکرد.
نیچه این اصطلاح حجاب مایا را دقیقاً در این کتاب زایش تراژدی هم آورده ازش استفاده میکند و چیزی که در مورد دیونیزوسی میگوید این است که تو آن حالت اوج فوران دیونیزوسی این حجاب مایا از بین میرود.
یعنی این من و تو این و آن رنگ میبازه. یک جوری انسانها به آن حالت وحدت با خودشان و وحدت با طبیعت میرسند. انگار وقتی در یک ارادهای برای اینکه انسان اگر یک خورده با هم در مورد این فلسفه شوپنهاور نگاه بکنید شاید بشود اینجوری توجیه کرد که انسان وقتی که غرق میشود تو آن ارادهای که از درک میشود دارد به بیرون فوران میکند و با این خودش را یکی میکند این اراده همان اصل هستیه که شوپنهاور توصیف میکرد و اگر همه چیز همینطور با این اراده هماهنگ بشود آنوقت همه اینها با هم دیگر یکی میشوند. یعنی انسان انگار به آن اصل هستی ارتباط برقرار میکند.
و نگاه نیچه این است که آن مراسم دیونیزوسی که در یونان برگزار میشد به نوعی در خدمت این بود که این مرزهای یک جوری در هم شکسته بشود. انسانها انگار به یک حالت وحدتی میرسن، یک وحدتی را بین خودشان و طبیعت تجربه بکنند.
انگار آن ارادههه مثل یک عنصر مشترک در تمام، بگذار من یک عبارت یک خورده متأخر از نیچه را نقل بکنم بعد این یک خورده مفهوم پیدا بکند که یعنی چه که حجاب مایا شکسته میشود در حالت دیونیزوسی. این از آخرین نوشتههای نیچه است. میگوید آیا برای این جهان نامی میخواهید؟ پاسخی به همه معماهای آن. این جهان اراده قدرت است و دیگر هیچ.
بنابراین اگر همه جهان اراده قدرته، انسانی که تبدیل میشود به یک اراده معطوف به قدرت یعنی به آن حالت اوج دیونیزوسی خودش میرسد انگار با اصل جهان یکی شده. آن چیزی شده که باید باشه. همه جهان همینطوره.
بیرحمی دیونیزوسی و ویرانی مرزها
و اگر همه انسانهایی که مثلاً در این مراسم شرکت کردن همین حالتو دارند تجربه میکنن، حیوانات هم همینان، طبیعت هم همینه، جهان همین است که برای این حس وحدت با جهان را میشود تجربه کرد. اگر بپذیریم که جهان اراده قدرته، پس انسان دیونیزوسی خیلی نزدیک به همان اصلیه که باید باشه.
شرایطی که باهاش خیلی کمتر میشود در مثلاً تواناییهای عمومیشون در ناخودآگاهشون مثلاً ایگو، سوپر ایگو اینها همه از بین میرود به چیز فرویدی، اید مثلاً دارد تجلی میکند و بگذار یک خورده عجله نکنم در اسمگذاری روانکاوان روانکاوانه.
من به شدت سعیام این است که این عنصر مهم فلسفه نیچه را توصیف بکنم یک جوری. یعنی میتونستم یک سمفونی بهت بدهم اینجا پخش بکنم و بعد مطمئن باشم که شما همهتون آن حسی که باید بهتان دست داده، من حرف نمیزنم، میذاشتم موسیقی پخش میکردم ولی فکر میکنم آدمهایی که خیلی اهل گوش کردن موسیقی کلاسیک نیستند خیلی آن حس بهشان دست نمیدهد.
ارادهای باز از در همان کتاب اراده معطوف به قدرت نیچه میگوید ارادهای که از آن به عنوان اراده قدرت نام میبرم یعنی یک میل ستیزهناپذیر به نمایش قدرت در مورد یک جانور امکانپذیر است که همه کششهای آن به اراده قدرت نسبت داده میشود.
یعنی نیچه تصورش به همین ترتیب همگی وظایف عالی و اندامی از این سرچشمه یکتا ناشی میگردند. همه موجودات غرق در اراده معطوف به قدرت هستند و انسان دیونیزوسی هم یک چنین حالتی دارد. بنابراین انسان دیونیزوسی یک حالت وحدت را در واقع انگار تجربه میکند و ویژگی عنصر دیونیزوسی این است که مرزها را از بین میبرد.
یعنی آن حجاب مایا پاره میشود و همه چیز وحدت این بار دارد تکرار میشود. از یکی از یک کتابی ایشان نقل کرده، نه از خود این در واقع، نه چه نیست ولی از یکی از شارحان نیچه است. میگوید حالت دیونیزوسی حالتی است که در آن مرزهای بین افراد ویران شده است و در آن احساس یگانگی با کل جهان تجربه میشود.
کل جهان نیست خود چنان دیده میشود که یکتا باشد. وحدت کلی جهان، اینجوری نیست که جهانی که داریم تجربه میکنیم خودش متکثر باشه، یک جهان واحد که وحدت.
فردی که روح دیونیزوسی را در چند بار خود گرفته است، پوسته اجتماعی قواعد عرف مدارانه به تعبیر فرویدی مثلاً سوپر ایگو را وا میگذارد و کاملاً از خود بیخود میشود، آزاد و مستقل. حس از خود بیخود شدن، این واژه آزاد بودن، آزاد و سریع و مستقل.
اراده معطوف به قدرت
یعنی قید و بندها و آن چیزهایی که در اصل آموزش مثلاً داده شده را اینها را باید کنار گذاشت. که این باز کاملاً در دیدگاه نیچه از در واقع اولیهاش ستایشآمیز است.
یعنی دیونیز، حال عنصر دیونیزوسی خوب است برای اینکه حجاب مایا برداشته میشود و اینکه ما به آن حالت وحدت میرسیم و الی آخر. و بگذارید باز در همین کتاب اشاره شده که هرچند ورود این نیرو نه به اختیار و خواست آنها، بلکه در پی طوفان سهمگین و سیلآسای نیروی دیونیزوسی صورت میگیرد و از همین روست که خروش نیروی دیونیزوسی همواره توأم با نوعی بیرحمی است.
این بیرحمی خاصیت همان حرکتی است که مرزها را ویران میسازد و حجابها را برمیدارد. از آنجا که ویرانسازی مرزها خصلت دیونیزوسی است، این بیرحمی نیز به ماهیت و هویت دیونیزوسی تعلق خواهد داشت. این یک نقل به مضمون است که کتاب اراده معطوف به قدرت.
یک جور رهایی از فردیت حاصل آن در واقع شور و هیجان دیونیزوسی که انسان که این عنصر در ایشان وجود داره، هم میکند. این پس یک این طبق این چیزی که آقای پیروز در این کتاب نوشته، عنصر اول توصیف دیونیزوس را سرشاری اسمش را گذاشتن، دومیشو گفتن ویرانی مرزها، سومی را اسمش را گذاشتن سرمستی که خوب است که مستی نداشتن دیگه، میخواهم فراتر از صرفاً مستی به این معنای متعارف باشه.
تو اراده معطوف به قدرت این جمله وجود دارد که حالت نیروی دیونیزوسی یعنی حالت سرمستی. و معنایش هم اینه، وقتی از حالت دیونیزوسی بحث میکنیم، عنصر اساسیش این است که به حالت سرمستی در آن میآید.
بعد یک جایی تو همین کتاب اراده معطوف به قدرت میگوید خوشی عبارت است از هرگونه افزایش قدرت و احساس سرمستی پیامد افزایش نیرومندی است. انگار سرمستی چیه؟ سرمستی حاصل نیرومند شدن. یعنی آن حس انفجار دیونیزوسی و سرشاری که وجود داره، این است که به یک نوع در واقع سرمستی منجر میشود.
نه مثلاً حالا ممکن است یک نفر مستی یا سرمستی را با یک ویژگیهای دیگهای را در واقع در نظر داشته باشه. آن چیزی که نیچه مدنظرشه یک چنین حالت سرشاری و مستی. بگذارید یک عبارتی از خود کتاب زایش تراژدی نقل بکنم. میگوید در پس جاذبه دیونیزوسی نه تنها اتحاد میان انسان و انسان از نو تأیید میشود، این اشاره به همان پاره شدن حجاب مایاست.
بلکه طبیعت نیز که یا بیگانه و دشمن شده یا به انقیاد درآمده، بار دیگر آشتی با پسر گمشدهاش انسان را جشن میگیرد. این چقدر این حس ستایشآمیزی مثل این بازگشت پسر گمشده به نزد پدر خیلی مفهوم مذهبیای در فرهنگ مسیحیداره.
آپولونی در برابر دیونیزوسی
اینجا یک جور بیانی که نیچه دارد نزدیک میشود به اینکه طبیعت پسر گمشده خودش یعنی انسان را در آغوش میگیرد وقتی انسان به این حالت وجد دیونیزوسی خودش میرسد.
وج واژه خیلی خوبی است برای نزدیک به آن چیزی که ما تو فرهنگ خودمان یک جور حس وجد فوقالعادهای را اگر یک نفر داشته باشه، مثلاً یک حالتی تو دیونیزوسیست. زمین آزادانه هدایای خود را عرضه میکند و جانوران شکاری شکاری، سمها و بیابانها با آرامش نزدیک میشوند.
کالاسکهی دیونیزوس با گلها و حلقههای گل پوشیده شده، یوزها و پلنگها در زیر یوغ او گام برمیدارند. آواز شادی بتهوون یک آواز شادی بتهوون را به نقاشی تبدیل کرد. آواز شادی بتهوون یک چیزی است قطعهای تو سمفونی نهم بتهوون، آخرین موومانش یک شعری از شیلر تحت عنوان آواز شادی را بتهوون تو موومان چهارمش که معروفه، یک قطعه موسیقی که البته تو شنیدید.
آدمی تو دنیا وجود ندارد که این را درک نکرده باشه. الان اگر داشته باشید پخش میشه، ما الان اسمش را ممکن است ندونیم، مثلاً سمفونی نهم بتهوون، ولی به هر حال مخصوصاً این موومان چهارم سمفونی که این شعر شیلر خوانده میشه، چیز است به اصطلاح یک جور جزو معروفترین آهنگهای دنیاست.
بعد اینجا جالب است که تو اوج بیانش از دیونیزوسی به این قطعهی موسیقی دارد اشاره میکند. فکر میکنم شاید این قطعهی موسیقی، این قطعهی خاصی که نیچه میشود از هر قطعهی دیگهای این حس بهش دست بده.
آواز شادی بتهوون را به نقاشی تبدیل شکل داد و اجازه داد قوه تخیلتان ابعاد سر فرو آوردن در مقابل خواب و خاشاک از روی فقر و ترس را ادراک کند، آنگاه به دیونیزوسی نزدیک خواهید شد.
که اگر آن سمفونی بتهوون فرم نمایشی هم پیدا بکنه، آخرش نیچه تو این کتاب میخواهد برسد به اینکه موسیقی دیونیزوسی اگر فرم نمایشی هم همراهش بشه، این خیلی چیز خوبی است. و اکنون برده بشری آزاد است.
اکنون تمامی مرزهای متخاصم و سخت که در طبیعت هوس یا پیمان میسا و گستاخانه میان انسانها برپا شده، شکسته میشوند. اکنون با آیین آسمانیاش فلان میشود و این یک قطعهای من مخصوصاً اوندمش برای اینکه ببینید که تو این بیان حس دیونیزوسی به موسیقی بتهوون اشاره میشود و موسیقی بتهوونی که همراه با تسخیر شده انگار اوج بیان حس دیونیزوسیست.
خب من فکر میکنم ظلم میشود به آپولونی اگر اینهمه در مورد دیونیزوسی صحبت کردم در مورد آپولونی کم صحبت بکنم ولی بگذارید تو این تکلیفی وقت صحبت نکنم، جلسه آینده در موردش صحبت میکنم.
ادامه در جلسهٔ آینده
ولی آنقدر که دیونیزوسی در فلسفه نیچه مهمه، آپولونی نیست.
یعنی الان در مثلاً فرض کنید بیان تئوری نیچه در زایش تراژدی مهم است که بفهمیم که به چه شکلی دارد به آپولونی ولی واقعاً اینجور نیست که در افکار نیچه تا پایان راهش به این عنصر هی دارد به عنوان یک عنصر محوری تکرار میشود.
این همان اهمیتی که وقتی کتابو میخوانید به عنصر دیونیزوسی میدهد در مقابل آپولونی، به همان ترتیب این عنصر آپولونی تو آثارش هم اهمیت خودشان را از دست نمیدن.
من جلسه آینده یک مقدار در مورد عنصر آپولونی صحبت میکنم و بعد یک خورده قبل از اینکه خیلی وارد نظریهپردازیهای نیچه بشیم، نکته مهمتر هم این است که یک خورده اینها را روانکاوانه بفهمیم که اینها چه چیزهایی هستند که دارند توصیف میشوند.
مثلاً حالا با واژگان یونگی یا فرویدی یا به طور کلی چه میتوانیم بگوییم. من فکر میکنم فهمیدن این عنصر در فلسفه نیچه و درک روانکاوانهاش مهمترین چیزی است که ما بهش نیاز داریم برای اینکه فلسفه کلاً نیچه را بعد روانکاوانه بتوانیم انجام بدهیم.
یک نظرم بیاید حالا در مورد به جلسه آینده تقریباً محتوای اصلی چیزی که من در این بحث فلسفه متقدم نیچه یا بالاش هستم که بگویم و بهش میرسیم.