→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۹۲ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

نیچه — عنصرِ آپولونی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه پس از توصیف دیونیزوسی، آپولون را مکمل آن می‌گذارد و از همان‌جا به شرط تحلیل روان‌کاوانه فلسفه می‌رسد: حتی اگر افکار فیلسوف از رنج روانی برخیزد، پرسش‌های تازه‌اش می‌تواند ارزش داشته باشد. فوکو نمونه حدی است؛ سپس چشم‌انداز، رویا و مرزگذاری فعالانه شناخت نیچه باز می‌شود و موسیقی در برابر مجسمه‌سازی دو سر طیف هنر را می‌سازد. آنگاه وسواس قدرت در برابر ضعف جسمی و روانی، سایه عنصر مردانه، مادر و انفعال مدرن، و سرانجام خرق عادتِ ترک دانشگاه و نقش شارحان، فلسفه نیچه را هم محدود می‌کند و هم به مثابه گشاینده پرسش‌های نو نگه می‌دارد.

روان‌کاوی فلسفه بدون نابود کردن آن

پس از تمرکز بر عنصر دیونیزوسی، نوبت مکمل آپولونی است و هم‌زمان آغاز تحلیل روان‌کاوانه‌ای که دیگر فقط بازگویی آرای نیچه نیست. نگرانیِ مکرر این است که تحلیل روانی ارزش موضوع را بفرساید. اگر نتیجه آن باشد که فیلسوف بیمار است و افکارش یکسره فرآورده بیماری، فلسفه او از اعتبار می‌افتد. این نگرانی برای هنرمند کمتر و برای فیلسوف بیشتر حس می‌شود، چون فلسفه را گاه با کشف حقیقت مطلق یکی می‌گیرند و هر پیوند با زندگی شخصی را به معنای بی‌اعتباری می‌خوانند.

میشل فوکو نمونه‌ای حدی است. سابقه زندگی‌اش از بحران‌های روانی شدید در جوانی — حتی در حد بستری — حکایت دارد. تجربه او شبیه کسی است که قواعد مشترکِ تفاهم و بدیهیات جمعی برایش خاموش شده باشد؛ مانند راننده‌ای که قوانین رانندگی را از یاد برده و همچنان پشت فرمان است. دکارت بدیهیات را به‌عمد و با قرارداد فکری زیر ذره‌بین می‌گذارد؛ در فوکو انگار شرایط روانی واقعاً بدیهیات را از جا کنده است. بسیاری پس از چنین تجربه‌ای می‌ترسند و به زندگی عادی برمی‌گردند تا بتوانند زندگی روزمره را ادامه دهند. فوکو اعتمادبه‌نفس بیان همان زاویه را داشت و کتاب‌هایی درباره جنون، جنسیت و مراقبت و تنبیه نوشت که گویی از موضع دفاع از وضعیت شخصی نیز تغذیه می‌شوند.

با پذیرش این فرض هم آثار فوکو خواندنی می‌مانند. سیطره و تقدسِ چیزی به نام علم، تعریف جنون، و حتی انسانی‌تر بودن زندان مدرن نسبت به شکنجه قرون وسطی همگی در نوشته‌های او زیر سؤال می‌روند. آنچه برای بسیاری بدیهی است — اینکه تنبیه مدرن در وضع انسانی‌تری قرار دارند — در «مراقبت و تنبیه» دوباره سنجیده می‌شود. هوش، پرکاری و مهارت ارجاع، مجموعه را غنی می‌کند. خواندن درست فلسفه مانند خواندن هنر است: نه جست‌وجوی کسی که همه حقایق را گفته، بلکه گرفتن زاویه تازه‌ای که زاویه عادت‌شده را کامل نمی‌کند اما ایرادهایش را نشان می‌دهد. از این رو «تحلیل روانکاوانه فلسفه و هنر چیزی از ارزش‌های واقعیشون کم نمی‌کند»؛ برعکس، اثر را سر جای مناسبش می‌نشاند تا بتوان هم آموخت و هم مرز گذاشت.

اگر کسی فلسفه را فقط به عنوان مجموعه حقایقِ آماده بخواند، پیوند افکار با رنج شخصی همان جلوه را می‌گیرد و فیلسوف را از رده خارج می‌کند. اگر کسی از هر متنی چیزی بیاموزد، حتی در سخیف‌ترین آثار نیز نکته‌ای پیدا می‌کند و تحلیل روانی دیگر حکم اعدام نیست. همین شرط برای ورود به نیچه لازم است: می‌توان هسته احساسی را دید، بدون آنکه همه پرسش‌های نو را دور ریخت. جلسه از فوکو به نیچه می‌رود تا همین شرط را پیش از هر ادعای تند ثبت کند.

نگرانی از نابود شدن فلسفه با روان‌کاوی وقتی موجه است که خواننده فقط به دنبال قدیس فکری باشد. اگر هدف آموختن زاویه و شکستن عادت باشد، حتی سخیف‌ترین اثر هم ممکن است نکته‌ای بیاموزد. «ارزش آن چیزی که دارید بررسی می‌کنید زیر سؤال برود» دقیقاً همان اشتباهی است که باید از آن پرهیز کرد. «تنبیه‌های مدرن نسبت به تنبیه‌های قرون وسطایی» دیگر نه پیشرفت خطی که مسئله‌ای برای اندیشیدن می‌شود. فکت‌های فوکو را می‌توان جدا از نتایجش بررسی کرد؛ حرف‌های نیچه بیشتر به حال و تصویر نزدیک‌اند.

آپولون، وحدت و فردیت

دیونیزوسی با وحدت، شور و ازخودبی‌خودشدن پیوند دارد. فردیت در آن فرو می‌ریزد و انسان خود را با جهان یکی می‌بیند. آپولون سویه هوشیاری و شناخت است: تفکیک چیزها، مرز گذاشتن، و ساختن فردیت. بدون آپولون، موجودی همواره سرمست می‌ماند که خلاقیت پایدار و هنر شکل‌یافته دشوار می‌شود. نیچه توصیف این دو را در طول آثار یکسان نگه نمی‌دارد. در «زایش تراژدی» تعادل و وزن آپولون با مراحل بعدی و با مفاهیمی چون اراده معطوف به قدرت فرق دارد. آپولون در پیوند با شوپنهاور همان حجاب مایا را تداعی می‌کند: تمایزگذاری و ادراک فردیت که وحدت بنیادین را می‌پوشاند، با این قید که در نیچه بار منفی «توهم» به سنگینی شوپنهاور نیست.

مفهوم چشم‌انداز در فلسفه نیچه از همین‌جا جان می‌گیرد. هر موجود از پنجره خود داده‌هایی می‌گیرد و واژه چشم در چشم‌انداز با تأکید نیچه بر تصویر هم‌خوان است. تصاویر بر واژه‌ها اولویت دارند. کودک نخست الگوهای بی‌شکل می‌بیند، سپس تمایز می‌گذارد و زبان آن تمایزها را پررنگ می‌کند. شناخت اما فقط دریافت منفعل از پنجره نیست. انسان داده را پالایش می‌کند، به بعضی وزن می‌دهد، بعضی را فراموش می‌کند و مهم‌تر، تصویر می‌آفریند. شناخت ترکیبی است از داده بیرونی و «ساختن یک سری داده‌های تجربی موهومی از درون»، تا چشم‌اندازی پایدار و اختصاصی شکل بگیرد که با آن راحت‌ایم.

رویا خالص‌ترین نمایش قدرت خلق تصویر است. خاطرات و دیده‌ها به داستانی بدل می‌شوند که در واقعیت رخ نداده است. همین قدرت برای نیچه به وضعیت آپولونی نزدیک است؛ آپولون فقط جمع داده و منطق خشک نیست، بلکه تصویرسازی فعال است. با دانش امروز می‌توان گفت مغز الگوی آشفته لکه‌های نور را به اشیاء مرزبندی‌شده بدل می‌کند؛ «شناخت و مرز گذاشتن بیشتر از اینکه منفعلانه باشه، فعالانه است». شناخت آپولونی یعنی کثرت ساختن، تفکیک کردن، و سپس رابطه میان جداشده‌ها را جستن. هر آدمی در این نگاه در موهومی که تخیل کرده زندگی می‌کند، و همین نقطه اتصال فلسفه شناخت نیچه با روان‌کاوی تصویر و خیال است.

غرابت نخستین جمله «حالت آپولونی در انسان حالت رویاست» از بارهای بیرونی اسطوره‌ای می‌آید. گاه آپولون را نماینده عقل و مردانگی شنیده‌اند. برای خواندن نیچه باید این بارها را کنار گذاشت. معیار فهم این است که رویا برای آپولون طبیعی جلوه کند. اگر دیونیزوس وحدت و سرمستی باشد، آپولون باید اصل تمایز باشد. این توصیف فلسفه شناخت را خلاصه می‌کند: بشر هم داده می‌گیرد و هم تصویر می‌آفریند.

موسیقی، مجسمه و مسیر واگنر

اگر وحدت‌بخشی دیونیزوسی و فردیت‌سازی آپولونی را در هنر بنشانیم، سر طیف روشن می‌شود. «دیونیزوسی‌ترین هنر از نظر نیچه» که شور و سرمستی را بی‌حواشیِ تصویر عرضه می‌کند «موسیقی خالصه» است. در سر دیگر، مجسمه‌سازی و نقاشی آپولونی‌اند چون عین فعالیت تصویرسازی و نزدیک به رویایند: نشستن و خلق صورت، سپس تثبیت آن در سنگ یا رنگ. فیلم در دوران جدید جایی میان این دو می‌نشیند. موسیقی می‌تواند تصویر ذهنی برانگیزد، اما وزن تصویرسازی در آن کمتر از مجسمه و نقاشی است؛ معیار پیوند هنر با آپولون همان نزدیکی به خلق تصویر است.

این نقشه راه به بحث واگنر نیز وصل می‌شود. خوانش ظالمانه آن است که کل «زایش تراژدی» از آغاز فقط برای ستایش هنر واگنر نوشته شده باشد. منصفانه‌تر آن است که بگوییم در مسیر فکری نیچه وزن آپولون تضعیف می‌شود و تأکید بر موسیقیِ دیونیزوسی و تلفیق تراژدی یونانی با ایده آل هنری جابه‌جا می‌گردد. رابطه صمیمانه اولیه با واگنر و گسست بعدی با همین جابه‌جایی هم‌خوان است: نه فقط قهر شخصی، بلکه تغییر در ارزیابی اینکه موسیقی تا چه حد باید با عنصر تصویری و فرمی متعادل شود. هنر مطلوب در یک مرحله تلفیق منسجم دو عنصر است؛ در مراحل بعد ممکن است تعادل به سود دیونیزوسی بشکند و همان چیزی که زمانی ضروری می‌نمود کم‌رنگ شود.

درک این طیف برای خواندن نیچه ضروری است، چون واژه‌های دیونیزوسی و آپولونی اگر فقط به «زنانه و مردانه» یا شور و خرد فروکاسته شوند، پیوندشان با شناخت، رویا و هنر گم می‌شود. جلسه تأکید می‌کند که پیوند آپولون با تصویر از فلسفه شناخت نیچه برمی‌خیزد، نه از برچسب‌های سطحی. همین پیوند بعداً در تحلیل روانی وسواس قدرت به کار می‌آید: جایی که تصویر ایده‌آلِ قدرت جایگزین واقعیتِ ضعف می‌شود.

سمفونی نهم بتهوون در سوی دیونیزوسی نمونه شور رمانتیک و اراده شدید است؛ همان حسی که بعداً در زبان قدرت بازمی‌گردد. موسیقی رمانتیک برای نیچه نزدیک‌ترین تجربه روزمره به آن سرمستی است. در قطب دیگر «مجسمه‌سازی و نقاشی» دقیقاً فعالیتی شبیه رویایند. نظم زمانی موسیقی با نظم فرمی تصویر یکی نیست؛ بحث بر سر غلبه تصویرسازی یا غلبه شور بی‌تصویر است. دیونیزوس بدون آپولون سردرگم است و آپولون بدون دیونیزوس میان‌تهی. تشبیه جنسی دو عنصر نیز هست: «رشدِ مداومِ هنر با دوگانگیِ آپولونی و دیونیزوسی پیوند دارد» — تشبیهی که بعداً با ارزش‌گذاری مردانه و زنانه مخلوط و مخدوش می‌شود.

قدرت وسواسی، ضعف واقعی و سایه

روان‌کاوی — حتی بدون التزام سخت به واژگان یونگی — می‌آموزد که خودآگاهی گاه نه در کشف حقیقت، بلکه در ضد حقیقت کار می‌کند. اگر رفتاری مانع رشد باشد و نخواهیم ترکش کنیم، ارزش‌گذاری تازه‌ای می‌چینیم تا همان رفتار ستوده شود. تأکید وسواس‌گونه و مکرر بر یک ارزش، اغلب نشانه حضور ضد آن در درون است: بدترین خصلت‌ها به دیگران فرافکنی می‌شود و در سایه می‌ماند. وقتی نقص وارد خودآگاهی شود، باز ممکن است نظام اخلاقی عوض شود تا درد بی‌ارزشی کم شود. این الگو آزمایش‌پذیر است و وابسته به ایمان به کهن‌الگو نیست. روان در برابر کارهای ناسازگار با رشد واکنش نشان می‌دهد و خودآگاه مقاومت می‌کند.

اعمال همین الگو بر نیچه نتیجه می‌دهد که وسواس او نسبت به قدرت، اراده شکست‌ناپذیر و سرشاری دیونیزوسی از زندگی، با تصویر موجودی قدرتمند در زندگی واقعی‌اش نمی‌خواند. نیچه از نوجوانی ضعیف جسمانی است، نحیف می‌ماند، و در روابط روزمره — از جمله در برابر خواهر — انفعال و وابستگی نشان می‌دهد. قهر در میانسالی با خواهر بر سر به هم‌خوردن رابطه‌ای عاطفی، با تصویر ابرمرد نمی‌سازد. «فلسفه‌ی نیچه ستایش این حالت نیچه و ستایش قدرته، نه قدرتمند بودن»: ستایشِ آنچه از آن محروم است، نه توصیف وضع موجود. عنصر محروم‌شده بیش از هر چیز عنصر مردانه خوانده می‌شود. رشد در محیط زنانه، نبود پدر، نزدیکی شدید به مادر و خواهر، و ازدواج‌نکردن، همگی به سرکوب یا نروییدن هویت مردانه و ظهور تخیلیِ قدرت‌طلبی کمک می‌کنند. آنچه در سایه است — ضعف و سویه‌هایی که خود به زنان نسبت می‌دهد و از آن‌ها بیزار است — همان است که در نقد مسیحیت نیز به شکل تنفر از ترحم و ضعف بازمی‌تابد.

لحظه معروف فروپاشی در میدان شهر این تعارض را عریان می‌کند. «نیچه رفت دست انداخت گردن اسب» و زار گریست چون درشکه‌چی اسب را می‌زد؛ پس از آن سال‌ها هوشیاری از دست رفت. از مبلغ ابرمرد انتظار ترحمِ بی‌امان به موجود ضعیف نمی‌رود؛ همان حس ترحمی که در خودآگاهی طرد شده بود، در آستانه فروپاشی بیرون زد. نامه‌ها، ظاهر جسمانی و روایت‌های اطرافیان تصویر موجودی را می‌سازند که نمی‌تواند خود را جمع کند. تئوری روان‌کاوی می‌گوید وسواس قدرت علامت آرزوی دست‌نیافتنی است، نه عادتِ کسی که قدرت دارد و درباره‌اش حرف نمی‌زند. کسی که قدرتمند است مدام قدرت را ستایش نمی‌کند؛ کسی که از آن محروم است، آن را به ایدئولوژی بدل می‌کند.

اگر ضعف در سایه بماند، نفرت از ضعفا بیرون می‌زند؛ اگر وارد خودآگاهی شود، ممکن است نظریه بسازد که قدرت بد است. نیچه در قطب اول است: تنفر از ترحم و از مسیحیتی که «مسیحیت طرفدار ضعفاست». «نیچه به شدت آدم ضعیفی از نظر جسمانی» است و در ظاهر هیچ شباهتی به قهرمان زرتشتی‌اش ندارد. ستایش دیونیزوسی مثل بالا بردن دوز است تا حال مطلوب بیاید. لحظه اسب — «دست انداخت گردن اسب و شروع کرد زار زار گریه کردن» — ترکیدن همان تعارض است.

مادر، هویت مردانه و انفعال جهان مدرن

بیماری‌های مکرر جسمانی نیچه — سردرد، بازگشت به خانه مادر و بهبود نسبی — در این خوانش تجلی ضعف روانی‌اند، نه فقط بدبیاری پزشکی. «هی دوباره می‌اومد خانه خوب می‌شد»؛ الگوی پسر بدون پدر در دامن مادر، و دوری‌ای که با بازگشت به خانه آرام می‌شود، نمونه‌ای عمومی‌تر از همان ساختار است. هویت مردانه در جهان پیشامدرن با حس استقلال و اعمال قدرت در حیطه‌ای مشخص احراز می‌شد. در نظام‌های سیاسی و اقتصادی معاصر «قدرت به بیرون از حیطه افراد منتقل شده» و زن و مرد هر دو در انفعال نسبت به ساختارهای بزرگ زندگی می‌کنند. با چنین زمینه‌ای، فراوانی حالت‌های شبیه نیچه نسبت به قرن نوزدهم بیشتر می‌شود و فلسفه او برای دهه‌ها و سده بعد گاه جذاب‌تر و گاه خطرناک‌تر می‌نماید؛ محدودیتی که باید دید، نه انکاری که کتاب‌ها را ببندد.

«عنصر مردانه در دنیا را به فروکش کردن» گذاشته است. یکی از جلوه‌هایش بحران هویت جنسی است؛ وقتی هویت مردانه احراز نشود، جاذبه و عشق به معنای کلاسیک نیز مختل می‌شود. فوکو در قطب دیگر همین مسئله می‌ایستد: همجنس‌گرایی را نمی‌توان پنهان کرد، پس نظام ارزش بازچینی می‌شود تا جنسیت و هنجار از بیخ زیر سؤال برود. نیچه در قطب دیگر است: فقدان ناخودآگاه می‌ماند و واکنش، ستایش افراطی مردانگی و قدرت است. دو روی یک سکه‌اند. سرمایه‌داری و ساخت قدرت مدرن این احراز را دشوارتر می‌کند. این تحلیل زندگی‌نامه را جایگزین فلسفه نمی‌کند؛ فقط هسته احساسی‌ای را نام می‌برد که فلسفه از آن تغذیه کرده و مرزهایش را توضیح می‌دهد.

ستایش قدرت می‌تواند هم بینش تازه بسازد و هم نابینایی نسبت به ضعف خود را بپوشاند. وابستگی حل‌نشده و بحران هویت مردانه در پسران بی‌پدر الگویی عمومی‌تر است که اینجا بر نیچه منطبق می‌شود. سربازی ناتمام، زخم و بازگشت به خانه مادر، همه همان ریتم دوری و آرامش‌اند. واقعیت درونی همان مردی است که بر اسب می‌گرید؛ پوسته خودآگاهی در لحظه فروپاشی ترکید. فلسفه ستایش قدرت است نه قدرتمند بودن؛ و قدرتمند واقعی معمولاً درباره قدرت وسواس ندارد.

پرسش‌های نو، ترک دانشگاه و دست شارحان

همان رنج و همان فاصله از نرم، نیچه را به پرسش‌هایی می‌رساند که دیگران نمی‌پرسیدند. جسارت آنرمال‌اندیشی، همراه با تیزهوشی، بدیهیات قرن نوزدهم — از مسیحیت تا ستایش ابلهانه علم و پیشرفت — را می‌شکند. نیچه «خدای پست‌مدرن‌ها، پیامبر پست‌مدرنیسم» خوانده می‌شود نه چون نظام کاملی ساخته، بلکه چون بسیاری از دردهای پسامدرن را زودتر لمس کرده است. در فلسفه او، مانند فوکو، «حالت خرقه عادته»: ترک کامل زندگی عادی و نگاه از جایی که همه‌چیز دوباره باید اندیشیده شود. هسته احساسی به‌علاوه خرق عادت، اخلاق و معرفت‌شناسی تازه‌ای می‌سازد که خلاف جریان زمانه است. پاسخ‌های ایجابی ممکن است از همان هسته بیمار تغذیه کنند، اما «پرسش‌های خوبی مطرح کرده باشه ارزش دارد» و «دیدگاه‌های نویی هستند و نقد‌های نویی را مطرح می‌کنند».

ترک دانشگاه نقطه عطف است. «زایش تراژدی» هنوز بوی محققی محتاط می‌دهد که پایش را کمی از گلیم بیرون می‌گذارد؛ پس از تقاضای بازنشستگی و آوارگی، آثار بعدی دیگر در همان قالب نمی‌گنجند. کانت و دکارت و حتی شوپنهاور نبوغ را با زندگی نسبتاً نرمال جمع کردند و بسیاری چیزها را از داخل جریان ندیدند. فروید محترم و استوار در مناسبات مدرن غرق است؛ یونگ با ترک مسیر دانشگاهی به نیچه نزدیک‌تر می‌شود و هم پرت می‌گوید هم گاه چیزهای نادیده را می‌بیند. نیچه کرسی ممتاز فیلولوژی را رها کرد چون شیفتگی به بیان آنچه دیده بود از نظر دیگران مهم‌تر بود: «برایش مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند». حرکتی متهورانه که ارزش اخلاقی جست‌وجوی حقیقت را، جدا از درستی همه دعاوی، نگه می‌دارد.

شناخت نیچه فقط از راه خود متن کافی نیست. شارحان — هایدگر، یاسپرس، فوکو، دلوز — نیچه‌ای «فیلسوف‌تره» و گزیده‌تر می‌سازند و نکات مثبت را پررنگ می‌کنند. خطر این است که نیچه‌ای که از راه دیگران می‌شناسیم «فیلسوف‌تر از آن نیچه‌ای باشه». نیچه خام متن با نیچه پروژه‌شده در قرن بیستم یکی نیست. مطالعه فلسفه او می‌تواند چشم را به واقعیت‌های جهان مدرن باز کند حتی وقتی پاسخ‌هایش پذیرفته نشود. «هایدگر خیلی سوژه خوبی است» برای تحلیل مشابه، چون از درون‌نگری فلسفه می‌سازد؛ «ویتگنشتاین» نیز با دو دوره فکری‌اش نقطه عطف روانی می‌طلبد. جمع‌بندی نه تقدیس است و نه اعدام: روان‌کاوی ارزش پرسش را حفظ می‌کند، هسته احساسی را افشا می‌کند، و خواننده را وامی‌دارد میان ستایش قدرت و قدرتمند بودن، میان موسیقی سرمستی و تصویر آپولونی، و میان خرق عادت روشنگر و بیماری فروپاشنده فرق بگذارد.

فلسفه شناخت نیچه — دریافت از بیرون و ساختن تصویر از درون — خود نمونه‌ای است از آنچه می‌توان نگه داشت بی‌آنکه ابرمرد را پرستید. تأثیر تاریخی یک فیلسوف لزوماً با نیت روانی‌اش یکی نیست. حرف‌ها در جهان اثر می‌گذارند حتی اگر منشأ شخصی‌شان ضعف باشد. فهم درست همان چیزی است که مانع می‌شود از اندیشه، حزب و خشونت درآید؛ و تحلیل روان‌کاوانه وقتی در خدمت فهم باشد، نه در خدمت اعدام، همان هدف را پیش می‌برد.

شرطِ ورود همین بود: تحلیلِ روانی ارزشِ پرسش را نمی‌کشد اگر فلسفه را پرستش نکنیم. فوکو و نیچه هر دو از حاشیهٔ نرمال می‌پرسند و همان حاشیه گاه بینایی می‌آورد و گاه کژی. آپولون و دیونیزوس، چشم‌انداز و رویا، موسیقی و مجسمه، قدرت و ضعف، مادر و انفعال، دانشگاه و آوارگی، متن و شارح — همه حلقه‌هایِ یک زنجیره‌اند. حلقهٔ آخر این است که خواندنِ مسئولانه هم تشخیصِ هستهٔ احساسی است و هم حفظِ آنچه در پرسش‌ها هنوز برایِ جهانِ امروز تازگی دارد. نه تقدیس، نه اعدام؛ سنجش.

هدف نابود کردن نیچه نیست؛ هدف فهم بهتر است. فهم نادرست می‌تواند همان اندیشه‌ها را به ایدئولوژی‌های خشن بکشد؛ فهم دقیق‌تر، حتی وقتی سایه‌ها را نشان می‌دهد، راه را به استفاده هوشمندانه‌تر باز می‌کند. بنابراین هر ادعای روان‌شناختی باید با این قید خوانده شود: ارزش پرسش‌ها از میان نمی‌رود، هرچند منشأ عاطفی برخی پاسخ‌ها روشن شود. آپولون در زایش تراژدی مکمل ضروری تصویر و فردیت است؛ بعداً در سایه شور می‌ماند. فوکو هشدار می‌دهد که حتی فلسفه برآمده از درد می‌تواند زاویه بگشاید. و در پایان، هشدار روش‌شناختی: نه نابود کردن با روان‌کاوی، نه تقدیس شارحان؛ نزدیک شدن به خود متن و خود زندگی، با تواضع نسبت به آنچه از یک انسان زخمی باز می‌توان آموخت. هسته دیونیزوسی و ستایش قدرت با ضعف جسمانی، وابستگی، سایه زنانگی و بحران هویت مردانه خوانده می‌شود؛ لحظه اسب ترکیدن همان تعارض است. همین فاصله از نرمال، پرسش‌های نوی مدرنیته را ممکن کرده و ارزش پرسش را از ارزش پاسخ جدا می‌کند.

دیونیزوسی در مرکز احساسات و فلسفه نیچه می‌ماند و حتی در پایان عمر، پیش از فروپاشی کامل، به همان حالت نزدیک می‌شود؛ انگار کهن‌الگویی او را در خود حل کرده است. آپولونی برای فهم زایش تراژدی ضروری است، هرچند بعدها کم‌رنگ‌تر می‌شود. انتظار خام این است که ضد شور، عقل سرد باشد؛ حال آنکه نیچه حالت آپولونی را رویا می‌نامد. این جمله در نگاه اول بی‌ربط می‌نماید و همین غرابت، درِ فهم درست را می‌گشاید. این مسیر از شور به فرم و از فرم به سایه و از سایه به پرسش نو، خط اصلی جلسه است.

→ متنِ کاملِ این جلسه