در این جلسه مفاهیم ارادهٔ معطوف به قدرت، ابرمرد و بازگشت جاودانه در نیچه بررسی میشود. نسبت نیچه با زنان، مقالهٔ کوشی دربارهٔ زنانگی و حقیقت، و بروز روانکاوانه در متون او مطرح میگردد. ابزارهای زبانشناسی و نقد ادبی برای تحلیل متن نیز یادآوری میشود.
حدوداً تو حافظهام بود که تا کجاها تقریباً گفتم.
بازگشت پس از تعطیلات به نیچه
هم تو این مدت هم حسم این بود که یک بحث تقریباً بیپایانی را شروع کردم. بالاخره باید یک جایی جلسات را ختم بکنیم و طبعاً تو این مدت یک مقدار به فکر این بودم که چه جوری جلسات را ادامه بدهیم.
کسانی که از قبل تو جریان این جلسات بودن میدانند که ما یک تعطیلی داشتیم بعد از اینکه بحثهای یونگی تمام شد و بعدش من گفتم شاید لکان را شروع بکنم یا نکنم. یک مدتی اصلاً جلسات تعطیل شد.
من هم به این نتیجه نرسیدم که در مورد لکان یک سری جلسات جدید را شروع بکنم تا اینکه جلسات را مجدداً شروع کردیم که به همان روال سابق یعنی با استفاده از اطلاعاتی که از روانکاوی فروید و یونگ داریم، جلسات را پیش ببریم. حالا به هر حال من یک موضوعی را برداشتم که فکر میکردم تو جلسات به این شکل سابقه نداشته. بنابراین میشود حرفهای جدید زد.
آن هم تحلیل کردن دیدگاه یک فیلسوف از دیدگاه روانکاوانه است که خب آدمی که انتخاب کردم به اندازه کافی پیچیده هست که جای تحلیل داشته باشه. یعنی حالا امروز مثلاً به یک بخشی از پیچیدگیهای یک مقدار سردرگمکنندهی تفکر نیچه اشاره میکنم.
به هر حال چند جلسه دیگر این بحث در مورد نیچه تمام میشود و باز باید به فکر این باشین که چه کار میخواین بکنین تو این جلسه.
من یک تمایلی پیدا کردم به اینکه کلاً یک خورده یک بحث خیلی مفصلی را شروع بکنم. نمیدانم حالا و لزوماً هم دیگر روانکاوی به این معنایی که تا حالا بوده نباشد. تا الان اینطوری بود که یک موضوعی را برمیداشتیم، شروع میکردیم در موردش صحبت کردن.
هرچه زودتر میرسوندیمش به یک جایی که بشود از دیدگاه روانکاوی برای تحلیل موضوع استفاده کرد. من راستش موازی با تمایلم به اینکه یک سری جلسات روانکاوی داشته باشم، از همان موقع تمایل به برگزاری جلسات دیگهای هم داشتم.
مثلاً فلسفه علم که من یادمه که آن روزی که بانیان این جلسه اومدن با من در مرکز تحقیقات صحبت کردن و گفتن که یک جلساتی برای ما بذار، پیشنهاد اولشون، پیشنهاد دومشون فلسفه علم بود.
پیشنهاد جلسات و فلسفه علم
پیشنهاد اولشون قابل فکر کردن نبود. دومیش فلسفه علم بود و من تو همان جلسه پیشنهاد کردم گفتم اگر یک چنین موضوعی را مایل هستید، مثلاً فکر میکنید به اندازه کافی آدمهای آنجا هستند که علاقهمند باشن، میتوانم یک چنین جلساتی بگذارم.
حالا این شروع جلسات در واقع اینجوری با پیشنهاد خود من بود که یک چنین موضوعی را بگذاریم. فکر میکنم همان موقع اگر یک موضوع دوم میخواستم پیشنهاد بدهم باز فلسفه علم نبود. احتمالاً نظریه ادبی بود. تو این مدت هم که تو این جلسات بحث میکردیم احتمالاً به هر حال شما متوجه شدید که من از دیدگاه روانکاوی بیشترین استفادهای که میکنم تو زمینه نقد ادبی و نقد متن.
حالا حقیقتش احساسم این است که بیشترین تمایلم برای ادامه جلسات اگر قرار است ادامه پیدا بکند این است که اصلاً یک مجموعه بحثهای نظری ادبی شروع بکنم که خارج از بحث روانکاوانه نیست از نظر من. یعنی ولی اینطوری هم نیست که بحث روانکاوی باشه.
یعنی اگر بخواهیم بحث نظری ادبی بکنیم، کاملاً یک بحث جدیدیه. دیگر مثلاً یک متن را نمیخونیم که صرفاً روانکاوی بکنیم. ممکن است از یک دیدگاههای دیگهای تو این نظریه ادبی هم بشود استفاده کرد و آنها را هم کاملاً موازی با روانکاوی میتوانیم استفاده بکنیم.
این به هر حال نتیجه این است که من به موضوع خیلی خاصی حقیقتش نتونستم برسم که جلسات را بخواهیم باهاش ادامه بدهیم و همچنان هم نسبت به اینکه وارد بحث روانکاوی Lacan بشویم تردید دارم.
فقط مسئله نظری ادبی به نوعی از نظر من ادامه این جلساته. برای خاطر اینکه من بالاخره آنجا هم که بحث بکنم حتماً همهتون میدانید که یکی دو تا شاخه از نظریه ادبی مربوط به روانکاوی میشود.
مثلاً نقد روانکاوانه یا نقد به اصطلاح آرکیتایپی اینها دیدگاههای روانکاوانه توشون به طور کامل غلبه دارد. به اضافه اینکه من تلاشم اگر چنین جلساتی بگذاریم این خواهد بود که سعی کنم نشان بدهم که اگر دیدگاههای روانکاوانه داشته باشین خیلی چیزها در مورد شیوههای مختلف نقد میتونین بفهمین.
من الان نمیتوانم بگویم منظورم دقیقاً چیست ولی فکر میکنم که روانکاوی یعنی ایده من این است که سعی کنم نشان بدهم که دیدگاههای روانکاوانه میتوانند شاخههای مختلف و پراکنده نقد ادبی را یک جوری به همدیگر مربوط بکنند و یک نوع در واقع زمینههای خوبی برای نقد که تقریباً یک حالت به اصطلاح unified شده حالا متحد شده، یکپارچه شده به زمینههای نقد ادبی میشود داد با استفاده از روانکاوی.
ادامه مسیر: نقد ادبی و روانکاوی
این حالا تصوری بود که من داشتم. چون خیلی فاصله افتاد به هر حال من بیشتر از اینکه تو این مدت به Nietzsche فکر بکنم به ادامه جلسات فکر کردم و حسم این است که به هر حال میشود یک بحثهای اینجوری که فقط نکتهای که برای من وجود دارد این است که تا چه حد میشود بحثها را مستقل از جلساتی که تا حالا داشتیم نگه داشت.
یعنی من حقیقتش تمایلم این است که کاملاً جلسات به عنوان جلسات جدید شروع بشود. هرچند میدانم که اینجا یک خورده مشکل وجود دارد اگر بخواهیم اسم جلسات را عوض بکنیم. چون ظاهراً از نظر بروکراسی اینجوری است که یک جلساتی تصویب شده مثلاً کلاس بهش میدهند.
حالا اگر بگوییم جلسات جدیدی میخواهیم شروع بکنیم باید همه چیز از صفر شروع بشود. این است که اگر حتی بخواهیم در مورد یک مسئله بیربطی هم صحبت بکنیم باید اسمش را در همین قالب روانکاوی و فرهنگ نگه داریم که حالا به هر حال این موضوع مطلقاً بیربط نیست. یعنی از نظر من یک جوری ادامه این جلساته.
منتها حس من این است که اینقدر طول میکشه که یک جوری شاید تعداد جلسات به اندازه جلساتی که تا حالا برگزار کردیم برسد. این است که نمیشود خیلی به صورت یک زیرمجموعهای از این بحثها بهش نگاه کرد. یعنی نباید عجله داشته باشید که هر جایی وارد میشین بلافاصله مثلاً از دیدگاه روانکاوانه نگاه بکنید.
تا حالا یک جوری ادبیات و هنر زمینهای بود که روانکاوی را در آن به کار میبردیم. فکر میکنم که اگر بخواهم این کار را انجام بدهم دیگر این اینطوری نیست. یعنی خود ادبیات میشود موضوع اصلیمون. روانکاوی میشود یک ابزاری که حالا حالت کمکی دارد. اگر مثلاً فرض کنید در مورد یک متن خاصی هر حرفهای جالبی با استفاده از روانکاوی میشد زد، خب حتماً هم میزنم.
اگر ولی مثلاً فرض کنید یک ایدههای ساختارگرایانه بهتر جواب میده، ممکن است هیچ اشارهای به نقد روانکاوانهاش هم نکنم. فقط از نظر من نکته این است که تصور من این نیست که آدمهایی که تا حالا این جلسات را پیگیری کردن لزوماً علاقهمند به نظریه ادبی باشند.
از نظر من نظریه ادبی یکی از جالبترین موضوعات فرهنگ بشریه. قرن بیستم و احتمالاً آنهایی که به با نظریه ادبی آشنا هستند یا با فلسفه قرن بیستم آشنا هستند میدانند میدانند که چقدر این نظریه نظریه ادبی به وجود اومدن دیدگاههای جدید حتی در فلسفه و جنبههای مختلف فرهنگی کمک کرده.
ابزارهای تحلیل متن
بحثهای خیلی عمیقی آنجا جریان پیدا کرده از در واقع اتفاقی که افتاده این است که از هر نوع ابزاری که هر جایی بشر بهش دست پیدا کرده برای تحلیل متون ادبی و هنری استفاده کردن و بارها تو این جلسات روی این مسئله تأکید کردم که فعالیت هنری پیچیدهترین فعالیتیه که بشر انجام میدهد اصولاً.
این روند پیچیدهای که یک هنرمند یک اثر هنری را خلق میکند در حدی پیچیده است که واقعاً شما هر نوع ایده و دانشی داشته باشید در مورد فعالیت بشر باید ازش استفاده بکنید. سعی کنید کمک بگیرید که این فرایند خلق هنری را درک بکنید.
من سعی کردم بگویم که بارها این حرفو زدم که روانکاوی از این جهت کمک میکند به درک متون هنری که این فعالیت پیچیده است در حدی پیچیده است که شما نمیتوانید بدون اینکه یک مدلی در مورد انسان و نحوه فعالیتش به طور کلی و مخصوصاً خلاقیت هنری داشته باشید وارد نقد به طور مؤثر وارد نقد بشوید.
مثلاً بارها روی این تأکید کردم که شما به وضوح میتوانید تشخیص بدهید که تقریباً همه آثار هنری لایههای خودآگاه و ناخودآگاه دارند و این طبعاً تشخیص دادن این لایهها برمیگردد به اینکه ما ایدههای خوبی داشته باشیم در مورد اینکه این لایههای ناخودآگاه چه هستند، چه جوری وارد فعالیت هنری میشوند.
حالا مثلاً چیزی که من زیاد روش تأکید نکردم این است که متون هنری که با زبان سروکار دارند طبعاً شناخت زبان، هرچه شما شناخت بیشتری در مورد زبان داشته باشید میتوانید کمک بگیرید برای اینکه آثار هنری را بشناسید.
شما این حرفی که من زدم که پیچیدگی آثار هنری طوریه در واقع مثل یکی از پیچیدهترین مسئلههایی که جلوی بشر تا به حال گذاشته شده که سعی میکند یک جوری حلش بکند درک متنهایی که خودش به وجود میآورد و آن اتفاقی که من میگویم اینکه از هر چیزی در علوم مربوط به انسان استفاده میشود برای درک متون هنری یک اتفاقی که واقعاً در قرن بیستم افتاده.
یعنی شما شاخههای مختلف نظریه ادبی را که میبینید میشود گفت که بر اساس همین میتوانید اینها را از هم دیگر تفکیک بکنید. یعنی یک پیشرفتها و رشدهایی در دانش زبانشناسی اتفاق افتاد در نیمه اول قرن بیستم و اینها بلافاصله تبدیل به ابزارهایی شدن برای اینکه بتوانیم متون هنری را متون ادبی را مثلاً بهتر نقد بکنیم.
واضح است که نظریه ادبی وقتی با متون ادبی سروکار دارید طبعاً به فعالیت زبانشناسی مربوط میشود. هر ایدهای شما در مورد زبان داشته باشید اینکه زبان چیست و بشر ارتباطش با زبان چیه، رابطه زبان با واقعیت چیه، همه این پرسشها در بحثهای زبانشناسی و فلسفه زبان مطرحه و هر جوابی که بهش داده بشه، هر کشف و ایده جدیدی که آنجا به وجود بیاید طبعاً میتوانید این را وارد حیطه نقد ادبی بکنید.
زبانشناسی و فلسفه زبان
مثلاً یک شاخههای خیلی خیلی مهمی مثل ساختارگرایی بالاخره تحت تأثیر یک سری ایدههای جدید در زبانشناسی به وجود آمده. همینطور شما نگاه کنید میبینید انسانشناسی یک پیشرفتهایی در اوایل قرن کرده و بعداً یک ایدههایی آنجا به وجود اومدن که بلافاصله یک عده اینها را استخدام کردن وارد نظریه ادبی کردن.
من دیگر روانکاوی را نمیگویم. هر ایده جدید روانکاوی استفاده شده برای اینکه در نقد ادبی ازش استفاده بکنم. من همیشه شکایت کردم از اینکه ایدههای روانکاوی خیلی عمیق ازشان استفاده نشده.
ببینید یک مشکلی که نظریه ادبی دارد که حالا من اگر انشاءالله این جلسات حالا من دارم تو جلسه عمومی بحث میکنم امیدوارم که اندازه کافی reaction من در جلساتی که شریف دارم یک ایمیلی به همه زدم که موضوع پیشنهاد کنند آنجا هم یک توقفی در جلسات ایجاد شده و الان اینجا هم این بحثها را دارم میکنم اینجا یک خورده ذهن خودم روشنتر حداقل به یک چیزی تمایل دارم ولی اگر واقعاً احساس کنم که یک جمع بزرگی یک مثلاً فرض کنید
فلسفه علم برایشان خیلی جالبتره من مشکلی ندارم که بحثهای این شکلی مطرح بکنم. ولی دیگر فکر نمیکنم تو فلسفه علم خیلی روانکاوی مطرح باشه دیگر خیلی کلک میشود اگر اسمش را بگذاریم روانکاوی و فرهنگ بعد بحث فلسفه علم بکنیم ولی نظریه ادبی از نظر من یک جور حالا سعی میکنم نشان بدهم که در واقع حداقل نوع نگاه من و نوع بحث کردن من یک جوری ادامه همین جلسات هست.
به هر حال حالا من این موضوع را دارم مطرح میکنم به عنوان مقدمه که انشاءالله تا چند جلسه دیگر این بحث نیچه را جمع بکنیم و برویم سراغ یعنی من به هر حال سعی میکنم ایدههای کلی فلسفه نیچه را با همان تحلیلهایی که جلسه قبل شروع کردم یک جوری توجیه بکنم و بعد برویم سراغ اینکه یک بحث جدیدی را شروع بکنیم که احتمالاً شاید چند سال طول بکشه.
اگر بخواهم واقعاً نظریه ادبی بگم، نظریه ادبی بحث پیچیده و مفصلیه و بعد احساس من این است که خب هر موضوعی را تو این نظریه ادبی آدم مطرح میکند نیاز دارد به اینکه یک مدتی همانجوری که فکر میکنم طول کشیدن با خوشبینی دارم حرف میزنم که طول کشید که شما به نقد روانکاوانه عادت بکنید.
عادت به نقد روانکاوانه
خوشبینیش این است که فرض میکنم که الان دیگر عادت کردید مثلاً.
یعنی من احساسم این است که مثلاً وقتی شما نقد روانکاوانه شروع میکنید، روانکاوی یاد میگیرید و شروع میکنید یک متن هنری را با آن روانکاوی نقد کردن، احتمالاً اولین نقدی که میخوانید به نظرتون خیلی عجیب و غریب میآید و طول میکشه تا اینکه مثلاً جلو بروید هفت تا، هشت تا، ده تا متن و اثر هنری را با استفاده از روانکاوی برای شما تحلیل بکنند تا متوجه بشوید که اینجا یک قواعدی وجود داره، همان حرفها هی دارد تکرار میشود و اینطوری نیست که مثلاً یک اثر هنری را هم را دلبخواه نشستیم هرچه دلمون میخواهد در موردش میگوییم.
من بگذارید حالا یک پرانتز باز کنم که اصلاً این موضوع موضوع نظریه ادبی از نظر من یکی از جذابترین موضوعات بوده و مثلاً من بارها این را به دوستان گفتم که احتمالاً برای شما هم پیش میآید دیگر یک کتابی یک دفعه ببینید خیلی هیجانزده بشوید.
من واقعاً یکی از آخرین دفعاتی که خیلی هیجانزده شدم این یکی یک کتاب نظریه ادبی برای اولین بار که دراومد مربوط به خیلی وقت قبله.
من از اینکه یک چنین کتابی ترجمه شده و در اختیارم هست و مثلاً تمام این مباحث کنار همدیگر در آن گفته شده یادمه که خیلی هیجانزده شدم کتاب رمان سلدون و ویدوسون که یکی از اولین کتابهای جامع نظریه ادبی بود که به فارسی آقای مخبر ترجمه کرد و ترجمه خیلی خوبی هم دارد.
حالا البته ترجمه اینجور کتابها خیلی سخته. من پرانتزی که میخواستم باز بکنم این است که اخیراً یک مقدار تو جریان درسهای نظریه ادبی در دانشگاههای ایران قرار گرفتم که مثلاً واحدهای نظریه ادبی در مثلاً فرض کنید رشته ادبیات ارائه میشود.
کتابهای درسی را هم یک نگاهی کردم و واقعاً احساسم این شده که دانشجوها از یک چنین کلاسی هیچی یاد نمیگیرن. یعنی من فکر میکنم نظریه ادبی احتیاج به مثلاً اگر چهار پنج ترم درس دارد اگر قرار است کسی چیزی یاد بگیرد در کلاس.
یعنی اکثر کتابهای نظریه ادبی کاملاً تئوریکان و تقریباً هیچ مثالی را یا هیچ متن ادبی را نمیآرن حل کنند با استفاده از آن ابزارها و اگر مصوبات دانشگاهی هم میگوید که نظریه ادبی مثلاً تو یک ترم باید ارائه بشه، خب واقعیت این است که وقت این نیست که من فکر میکنم تو یک ترم یکی از شیوههای نظریه ادبی را شاید خیلی فشرده و سریع بشود گفت و یک تعداد نقد باهاش انجام داد.
نظریه ادبی در دانشگاه
این کار تو دانشگاه انجام نمیشود و طبعاً من احساسم این است که کلاسهای خوب نظریه ادبی نداریم اصلاً که شما بخواهید مثلاً روی اگر بخواهید یاد بگیرید واقعاً این است که خب من خودم که خیلی به این موضوع علاقهمند بودم، ایده برگزاری مثلاً کلاس و اینها هم داشتم، حالا بیشتر این احساس بهم دست داده که بارها هم در طول این جلسات همهاش نزدیک شدم به اینکه مثلاً فرض کنید یک متنی را دارم برای شما در موردش صحبت میکنم، خیلی به اصطلاح عامیانه جون میدهد که الان یک کار ساختارگرایانه بشود ولی خب خارج از بحثه و باید مثلاً من فقط با همان دیدگاه روانکاوانه به موضوع نگاه کنم.
این است که حالا یک جوری این آزادی عمل اگر به خودم بدهم شما اگر این جلسات را در نظر بگیرید از اول تا الان میشود گفت که ما یک شاخهای از نظریه ادبی کار کردیم دیگه، یعنی یک خورده مفصلتر از اونی که لازم است روانکاوی یاد سعی کردم یادتون بدهم و بعد هی مرتب تقریباً میشود گفت اکثریت مثالهای ما این بود که خلاصه یک متن ادبی هنری یک چیزی را برداریم در موردش صحبت بکنیم.
بنابراین اگر آن خیلی بزرگ بودن قسمت تئوری روانکاوی را بگذاریم کنار، چون مثالها اکثراً جنبه نقد هنری داشته، تقریباً میشود گفت که تو همین زمینه نقد هنری و نقد ادبی کار کردیم.
حالا من بیشتر مثالهام به دلیل اینکه روانکاوی کاربرد خوبی داشت در زمینه سینما بود ولی خب اگر همان جلسات هم گوش بدهید تا حدود زیادی بحثها جنبه ادبی داره، یعنی بالاخره شما یک داستان، یک روایت جلو روتون هست، حالا اینکه تصویریه یا به صورت داستان نوشته شده، یک بخش عمدهای از بحثهایی که کردیم را میشود مثلاً به عنوان نقد فیلمنامه هم در نظر گرفت، به عنوان یک متن ادبی.
به هر حال این ایدهایه که من الان دارم که فکر میکنم برای خودم جالب است و امیدوارم که برای این جمع یا جمع دیگهای که بعداً میپیوندن به این جمع جالب باشه.
فقط من حسم این است که خب ممکن است مستمعین جدیدی داشته باشه و لزومی نمیبینم آدمهایی که، من ایمیلهایی داشتم در طول این مدتی که جلسات روانکاوی برگزار میشد که حس خوبی نداشتن که هی تحلیلها جنبه ادبی و هنری پیدا میکند. دوست داشتن مثلاً یک چیزهای دیگهای ببینن و طبعاً آنها دیگر اگر روانکاوی کمرنگ بشود و آن قسمت ادبیاش پررنگ بشه، مستمع این جلسات نخواهند بود.
مخاطبان و علایق متفاوت
برای خاطر اینکه علاقهشون به تئوری روانکاوی یا یک کاربردهای دیگهای از روانکاوی بوده. حالا من به هر حال به عنوان مقدمه گفتم که این فکرهایی که تو این دو ماه به ذهنم رسید در مورد ادامه این جلسات را بگم، همچنان از نظر من بازه، یعنی تا وقتی که این جلسات ادامه داره، جلسات بعدی شروع نشده، اینکه چه موضوعی را تعیین بکنیم برای ادامه کار بازه.
اگر همین الان هم فقط یک مسائل اجرایی میماند دیگر اینکه مثلاً فرض کنید اگر بخواهید یک جلسات جدید را اعلام بکنید، چه جوری باید اعلام بکنید و این حرفها که اگر اسم که میمونه، بله. من اونهاش دیگر به عهده شما که در چه حد مثلاً تا حد ممکن روانکاوی و فرهنگ را ریز بنویسید، آن قسمت ادبیاش درست بشود.
اگر عنوان مثلاً یک کتابی را به عنوان کتابی که قرار است در موردش بحث بشود بدید، همهچیز روشن میشود. دقت میکنید؟ شما بنویسید اصلاً روانکاوی و فرهنگ، مثلاً تکستبوکش مثلاً کتاب رامان سلدن. کسانی که میدانند که آن کتاب چه جوریه، خب دیگر زیاد مشکلی ندارند تو اینکه بفهمن.
ولی واقعاً حالا جدای از این بحث که حالا ما جنبه شوخی دارد که هی عنوان باید بمونه، من فکر میکنم اگر آن عنوان نمونه هم فقط مثلاً اعلام بشود که بحث نظری ادبی قرار است انجام بشه، بعداً به آدمهایی که میان خیانت شده برای اینکه من همهاش دیدگاه روانکاوانه دارم.
من همان تئوریهای نظری ادبی را هم هی میخواهم سعی کنم که با دیدگاه روانکاوانه با همدیگر یکپارچه بکنم. این پررنگ بودن بحث روان، ببین شما در یک کتاب نظری ادبی، روانکاوی حدایث، یک فصل از مثلاً در فصل کتاب به خودش اختصاص میدهد و شما کلمه روانکاوی و فروید و یونگ را دیگر در بقیه فصلها نمیبینید.
ولی من قطعاً بحثی که میکنم در همه فصلها واژه روانکاوی و فروید و یونگ و آرکتایپ احتمالاً شنیده میشود. مثلاً ساختارگرایی و نمیدانم حالا هر چیزی که هست. فقط اگر من باید به عنوان آدمهایی که این بحث را حالا اینجا دارید میشنوید یا بعداً گوش خواهند داد برای اینکه یک مقدار بدونن که اگر این جلسات اینجوری بشود چه اتفاقی میافتد که ریاکشن مناسب بتونن نشان بدن.
اگر مخالفن بگویند که ما دوست نداریم مثلاً این بحث را به این سمت بره، چیزی دیگهای را دوست داریم. قطعاً یک عده دوست دارند که لکان شروع بشود. من این را از خیلیا شنیدم و خودم حالا به هر حال فکر میکنم چون برام زحمت زیادی دارد تنبلی میکنم و سراغ لکان نمیرم.
لکان و نامگذاری جلسات
ببینید من مثلاً فرض کنید اگر واقعاً بخواهم یک اسم جدید هم بگذارم برای جلسات میگویم فکر میکنم بگذارم نظریه ادبی یک جوری شاید بگذار فرض کن یک کلاس جدیدی را امتیاز گرفتیم مثلاً اجازه گرفتیم به اسم نظریه ادبی خب؟ بعدش چون اولاً آدمها میان و کمکم متوجه میشوند که من یک جور گرایش خاصی به نقد روانکاوانه دارم.
خب؟ و نکته دیگر که اگر کلاس از نقطه صفر شروع بشود من باید روانکاوی دوباره درس بدهم. ولی اینجوری یک حسنی برای من دارد. میگویم که به هر حال من یک چیزهایی گفتم. هی میتوانم مثلاً ارجاع بدهم و دیگر دوباره مفصل در مورد روانکاوی بحث نکنیم.
ولو اینکه اگر جمعیت احساس کنند که مستمعین خیلی تغییر کرده خب میتوانم مثلاً ظرف یکی دو جلسه اصول مثلاً کلی را بگویم یا اگر به یک جایی رسیدیم یک چیزی لازم دارم را مثلاً ظرف ۱۰ دقیقه در یک جلسه تکرار بکنم.
و برای من یک جوری حسنه که ادامه این جلسات محسوب بشود ولی با این فرض که ببینید تغییر کلی دارد اتفاق میافتد. یعنی اینطوری نیست که خود ادبیات دارد اصالت پیدا میکند. روانکاوی دارد حالت درجه دو، حالت ابزار پیدا میکند. ما تا حالا متن ادبی را میذاشتیم برای اینکه آن روانکاویه را خوب یاد بگیریم ازش استفاده میکردیم یا سوءاستفاده میکردیم.
استفاده میکردیم یا سوءاستفاده میکردیم. الان برعکس میخواهیم مثلاً از متن فهمیدن ادبیات برای اون مثلاً هدف اصلی باشه و روانکاوی به عنوان یه ابزار حالا تا هر چقدر که میشه ازش استفاده بکنیم یه جور حالت ابزار درجه دوم پیدا بکنه.
مثلاً من تصورم اینه که جلسات به این سمت میره میره فکر کنید در اینکه میزان تغییر رو احساس بکنید که شاید چند جلسه به طور مداوم بدون اینکه کلمه روانکاوی گفته بشه لازم بشه زبانشناسی بگم.
مثلاً وقتی به جایی میرسیم که در مورد کاربردهای زبانشناسی میخواهیم بحث بکنیم ولی بعد در ادامه خلاصه اسم روانکاوی میآد. ولی میخواهم بگم اینجوری نیست که هرچند شما به این عادت کردید مثلاً توی همین جلسات نیچه فکر کنم یه چند جلسه اسم روانکاوی نیومد دیگه
خالص مثلاً در مورد آرا و آثار نیچه بحث کردیم. یعنی اگه تا الان یه آدمهایی بودن حوصله مباحث مختلف رو داشتن من امیدوارم حوصله بحث ادبی هم داشته باشن. هرچند که لزوماً علاقهمندهای روانکاوی علاقهمند به ادبیات نیستن. ولی یه خورده هم فکر میکنم مثالها مثلاً تا حالا شعر توی این کلاس مطرح نبوده
ولی خب وقتی بحث ادبی میکنیم یعنی نظریههای ادبی یه مقدار پیچیدگیهای زیادشون وقتیه که در مورد شعر قراره بحث بشه یعنی تا وقتی که داستانه باز حالا یه خورده اوضاع بهتره. فکر میکنم به هر حال یه جور یه شیفتی توی مستمعین کلاس باید ایجاد بشه.
حالا من امیدوارم که اگه کسایی بحثی دارن همین الان اگه شما نظر خاصی دارید چه از نظر اجرایی چه از نظر همین موضوعی که قراره مطرح بشه یا یه چیزی خیلی دوست دارید بگید یا توی ایمیل مثلاً فرض کنید شما میتونید مطرح بکنید یا من مثلاً خودم یه ایمیل بزنم ترجیح میدم شما یه ایمیل بزنید در ادامه جلسات که اگه آدمهایی هستن که ایده خاصی دارن مخالفت یا موافقتی دارن حرف خودشون رو بزنن.
الان هیچ بحثی در مورد ادامه جلسات هیچ نکته خاصی نیست. و من من الان فرضم اینه که در اسرع وقت نیچه رو ببندم و بعد مثلاً یه بحث جدید رو شروع بکنیم. حالا فعلاً من پیشنهادم نظری ادبیه.
در ضمن یه پیشنهاد داشتید در مورد اینکه یه سری کتابها رو آره آره آفرین یعنی ببینید من اگه یه موضوعاتی از قبل مطرح بوده یا من خودم قولشو دادم هرچقدر که بیشتر نظری ادبی بدونیم دستمون باز میشه دیگه. همه قولهایی که من دادم یا پیشنهادهایی که شده در این جهت بوده که یه متن هنری رو بررسی بکنیم.
طبعاً اونا سر جای خودشون هست یعنی با قدرت بیشتر میتونیم بیایم حالا بذارید من باز یه مقدمهای بگم که شاید جالب باشه که سعی کنم بگم که جلسات از چه نظر ممکنه جالب باشه. اگه از من بپرسید این جلسات روانکاوی کجاش جالب بوده که اصلاً من انگیزه شد که مثلاً من بیام در موردش بحث بکنم تو همون جلسه اول این مجموعه جلسات گفتم.
اینکه روانکاوی خیلی سه تا شاخه داره و این آدمهایی که تو این سه تا شاخه هستن همدیگه رو قبول ندارن و کاملاً یه جوری یه مثل یه درگیری صنفی با همدیگه مشکل دارن که خیلی اتفاقهای عجیب و غریبی هم مثلاً افتاده و میافته.
برای خاطر اینکه مسئله مطب زدن و نمیدونم طبابت و این چیزها مطرحه که بالاخره یه جوری به مسائل اقتصادی و صنفی واقعاً به معنای واقعی کلمه مربوط میشه.
نتیجهاش اینه که من به عنوان یه آدمی که خارج گود وایسادم وقتی تئوری روانکاوی هست یا تئوری روانکاوی رو میخونم به شدت احساسم این میشه که هر سه تا رو میشه در آن واحد ازش استفادههایی کرد و جای یه همچین استفادههایی خالیه.
ساختارگرایی و پساساختارگرایی
شما بعضی از بحثهای منو اگه گوش بدید توی بحثهای مثلاً تحلیل آثار هنری من همزمان از یه سری ایدههای فروید و یونگ استفاده کردم و معمولاً این یه کار غیرمجاز حساب میشه. من امیدوارم که اینو نشون داده باشم که چیز خوبی از آب درمیاد
یعنی اولاً این تئوریها با همدیگه اونقدر تعارض ندارن که کاملاً دو تا چیز مختلف حساب بشن. یعنی تا حدودی زیادی میشه هم از لحاظ تئوریک اینها رو به همدیگه نزدیک کرد هم اینکه موقع به کار بردنشون میشه در واقع یه جور مفید اینها رو همزمان به کار برد.
حالا اگه بحثهای لکان مطرح میشد اونم واقعاً یه جور خوبی موازی مثلاً دیدگاههای فروید و یونگه و خیلی وقتها اینجوریه که توی یه کاری توی یه نوع تحلیلی لکان بیشتر از این دو تا هم حتی ممکنه به درد بخوره. بسته به اینکه موضوع سوالتون چیه و چی رو میخواهید بررسی بکنید.
حالا توی نظری ادبی این یه جورایی شدیدتره دیگه یعنی شما ساختارگرایی دارید ببخشید بخواهم درست بگم اینجوریه آدمهای ساختارگرا دارید آدمهای پساساختارگرا دارید که اصلاً ساختارگراها رو را قبول ندارند. آدمهایی دارید که نقد روانکاوانه میکنن، آدمهایی دارید که نمیدانم نقد سنتی میکنند و الی آخر.
یعنی یک مجموعه ابزار برای نقد وجود دارد ولی به نظر میرسد که خیلی این ایده پیاده نمیشود که شما یک اثر هنری را میخواهید تحلیل بکنید، سعی کنید از دو سه تا از این ابزارها همزمان استفاده بکنید، اگر مناسبت داشته باشه.
و شاید در ظاهر بعضیهاشون واقعاً با هم تعارض دارند ولی واقع مثلاً فرض کنید یک دیدگاههای جامعهشناسی، یک یک مجموعه بحثهای نقد ادبی هست که کاملاً ریشهاش تو جامعهشناسیه.
مثلاً یک نوع نقدی که بهش میگویند نقد تکوینی. در ظاهر ممکن است نقد تکوینی با بعضی از انواع نقد دیگر اصول کلیاش خیلی فرق کند ولی مثلاً من سعی میکنم نشان بدهم که در مورد هر اثر هنری همیشه نقد تکوینی تا حدودی راهنمای خوبی است و حتی اینجوری نیست که اگر شما نقد تکوینی را به کار ببرید یک کار مستقل انجام دادید.
مثل اینکه من بگویید حالا اول نقد تکوینی میکنم، تمام که شد حالا نقد ساختارگرا میکنم. ایدههای نقد تکوینی در راهنمایی میکند که بقیه نقدها را هم مثلاً چه جوری به کار ببرید.
یعنی یک جور ارگانیک این نقدها را گاهی اوقات میشود همزمان با همدیگر به کار برد. من بنابراین میخواهم بگویم که یک جور یک ذره میخواهم این چیزهای یک کارهای جدیدی زینب هست که میخواهم این جلسات را بگذارم.
فقط این نیست که بیام مثلاً کتاب رمان سلدون را مثل دانشگاه مثلاً همینطوری لکچر بدهم از روش شما بروید کتاب را بخوانید حالا یک دو تا مثال مثلاً بزنم. خب یک راه نقد ادبی کار کردن این است که شما یک فصل بخوانید بعد یک مثال بزنید با ابزارهای آن فصل تحلیلش بکنید.
بعد دیگر خب یاد گرفتید حالا نقد تکوینی را بگذاریم کنار برویم ساختارگرایی. معمولاً هم اگر مثالی هم بخواهم بزنم من غالباً دیدم اینجوری است که مثالهای کارشده یعنی مثلاً نقد تکوینی حالا برویم یک مقالهای که لوسین گلدمن مثلاً نوشته نقد تکوینی را در مورد فرضاً آرای بالزاک به کار برده آن را برویم بخونیم و در موردش بحث بکنیم.
ولی شیرینی بحث نقد این است که همین کاری که من در نقد روانکاوانه میکردم همینجوری رندوم یک نفری چیزی بگوید برویم ببینیم چیکارش میشود کرد.
مثلاً فرض کن اگر من خیلی خوب بتوانم این کار را انجام بدهم آخرش باید یک کسی که نقد ادبی خوب بلده به اینجا برسد که یک اثر ادبی را که جلوی خودش میگذارد بتواند تشخیص بده که کدام یکی از این شیوههای نقد برای حلاجی این متن مناسبترن از آن استفاده بکند و از کدام شیوههای دیگر هم میشود به عنوان کمک استفاده کرد. خب من البته همیشه گرایشم به این خواهد بود که به عنوان شیوه اصلی یا فرعی روانکاوی باشه.
چون قرارداد ندارم با کسی ولی اینجوری نگاه میکنم دیگر به هر حال فکر میکنم که قویترین شیوه بارها هم سعی کردم از نظر تئوری توضیح بدهم که چرا اینجوری فکر میکنم که نقد روانکاوانه نه تو وضعیت فعلیش در وضعیتی که میتواند در وضعیت ایدهآل بهترین شیوه نقده و همه شیوههای نقد دیگر از نظر من باید یک جوری حل بشوند در شیوههای نقد روانکاوانه مثل شعبههای مثلاً خاص نقد روانکاوانه بهش نگاه بشود.
بگذارید باز من برای اینکه یک خورده روشنتر بشود یک مثال ساده از نظر من این است شما یک مجموعه بزرگی از مسائل نقد نظری ادبی دارید که تحت تأثیر زبانشناسی به وجود آمده. بالاخره این زبان یک چیز مربوط به انسانه دیگر ها؟
یعنی من وقتی که زبان یاد میگیرم یا از زبان استفاده میکنم دارم یک فعالیت روانی انجام میدهم. شما اگر دیدگاههای عمیقی نداشته باشید که جایگاه زبان در روان انسان کجاست چندان متوجه نمیشید که مثلاً بگذارید اینجوری مثال را یک خورده روشنتر بکنم.
ادامه بحث نیچه
فرض کنید که این فرضیه لکان را پذیرفتید که زبان یک جوری با ناخودآگاه انسان انطباق دارد. خب؟ خب این یک نظریهست دیگر حالا ممکن است شما بپذیرید یا نه.
اگر یک چنین چیزی را بپذیرید که زبان یک جوری به طور انگار با ناخودآگاه مربوط میشوند به همدیگر آنوقت خب یک نظریهای دارید حالا نگاهتون به زبان یک شکل خاصی به خودش میگیرد و هر وقت که بخواهید یک پدیدهای را که تو زبان اتفاق افتاده یک شعری که نوشته شده یا یک متنی که روایتی که در زبان نقل شده را تحلیل بکنید باید همیشه به آن بیس مثلاً تئوریتون در مورد زمان زبان که زبان کجای فعالیتهای انسانی قرار دارد رجوع بکنید.
و از این جهته که میگویم بالاخره چون فعالیت هنری یک فعالیت انسانیه و مواجهه با اثر هنری یعنی درکش هم باز یک فعالیت انسانیه بنابراین یک تئوری باید در مورد فعالیتهای بشر در اختیار ما باشه یک مدلی داشته باشیم که این چیزها را برای ما توضیح بده.
من دیگر بیشتر از این توضیح نمیدم حالا به هر حال فکر میکنم که یک مقدمهای گفتم که اگر مشکل خاصی پیش نیاد انشاءالله این جلسات را از نظر من که اصلاً ایرادی ندارد آن مشکل شماست که میتوانید بروید یا نمیتوانید بروید.
من که تصورم این است که مثلاً آدمهایی که به یک چنین موضوعاتی علاقهمند هستند لزوماً تو دانشکده فنی اکثریت که نه بله مثلاً فرض کنید در دانشکده علوم انسانی و اینها فکر میکنم این مسائل بیشتر باهاش انس دارند.
اتفاقی که تو ایران افتاده که اتفاق خیلی مبارکیه این است که بالاخره زمین رشتههای علوم انسانی ما تو سالهای اخیر یک تکونی خوردن. یعنی همین که کتابهای درسی نظری ادبی تصویب شده که تو دانشگاهها درس داده بشود و مثلاً فرض کن رشتههای ادبیات تو ایران دیگر صرفاً بحث کردن درباره حافظ و سعدی و مثلاً دیگر حداکثر ملکالشعرای بهار و حالا شاید یک درس شعر نو مثلاً نظری ادبی دارن، بحث مکتبهای ادبی دارن، بعد مثلاً فرض کنید تز مینویسن با مثلاً تحلیل ساختارگرایانه نمیدانم آثار فلانی.
این وقتی که فضا اینجوری شده حتی تو دانشکدههای ادبیات. من یک بار شما فکر میکنم برای من یک ایمیلی فرستادید در مورد یک سری فعالیتهای اینشکلی که در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار میشد که خیلی شگفتانگیز بود.
مثلاً این جلساتی درباره باختین آنجا دارد برگزار میشود. یک اتفاقی تو دهه ۶۰ در اروپا افتاد که حالا با یک مقدار تأخیری به اینجا رسیده. یعنی یک جور بحثهای تلفیقی جامعهشناسی و انسانشناسی و فلسفه و نظری ادبی و اینها با همدیگر اینها یک تلفیقهایی در محافل علمی اروپا ایجاد شد.
آنجا هم دیر وارد بحثهای آکادمیک شد ولی حالا تو ایران بالاخره با یک تأخیری شما از فکر میکنم دهه ۸۰ کمکم این اتفاق افتاده. بنابراین الان مثلاً نظری ادبی چون دیگر درس دانشگاهی هم هست فکر میکنم به اندازه کافی آشناست. در بچههایی که علوم انسانی میخوانند طرفدار دارد. شما هرجایی که میخواهید تبلیغات بکنید از نظر من که اشکالی ندارد.
خب اگر بحثی نیست من یک خورده جلسه قبل و بحثهاشو ادامه بدهم و سعی کنم که به هر حال به یک جایی برسیم که یک احساسی نسبت به اینکه نیچه یک خورده ایدههاش روشنتر شده بعد از چند جلسه به وجود بیاید که به اینجا که برسیم دیگر جلسات تا وقتی به اینجا نرسیدیم باید جلسات ادامه بدهیم. من یک مختصری بگویم که تو جلسه قبل بحثهای روانکاوانه در واقع تحلیل روانکاوانه را در مورد نیچه شروع کردم.
به طور خلاصه مهمترین نکتهای که تو جلسه قبل گفتم این بود که سعی کردم نشان تو جلسات قبلتر که در مورد خود نیچه بحث میکردیم من سعی کردم که به اندازه کافی شواهد ارائه بکنم که مفهوم اصلی فلسفه نیچه که در تمام آثار نیچه از روز اول تا آخر حضور دارد همین مفهوم دیونیزوس و مثلاً یک جور ستایش دیونیزوس.
حالا از یک حالت شاید ستایش شروع میشود در پایان به یک نوع چیزی نزدیک به پرستش مثلاً ختم میشود. و سعی کردم نشان بدهم که این مفهوم اراده معطوف به قدرت که خیلیا به عنوان مفهوم مرکزی فلسفه نیچه ازش حرف میزنند که حرف درستی هم هست ادامه در واقع یعنی یک شکل دیگهای از بیان همان ستایش دیونیزوس.
یعنی اگر شما دیونیزوس را در آثار نیچه خوب پیگیری بکنید و بفهمید صفاتی را که برایش به کار میبرد یا مثلاً فرض کنید وقتی که زرتشت نیچه چنین گفت زرتشت یک جوری در آثار نیچه مثل چیز میماند اثری که مثلاً گذار نیچه از یک مرحله به مرحله نهایی فلسفه خودش را نشان میدهد.
زرتشت و نیچه هم به عنوان دیونیزوس یک جوری تجلی انگار تحقق دیونیزوس ازش یاد میکند هم ابرمردیه که اراده معطوف به قدرت در آن تجلی کرده. یعنی اینها به هر حال در ذهن نیچه، تو فلسفه نیچه این مفاهیم به همدیگر خیلی نزدیکان.
این را من تو جلسات قبل به عنوان اینکه حالا اگر کسی نیچه را خوب خوانده باشه و بشناسه باید به این برسد که مفهوم اصلی این فلسفه همین است و علیرغم اینکه نیچه مثلاً دو سه تا دوره خیلی واضح در اندیشهاش هست این خط ثابتیه که همه این دورهها را به همدیگر وصل میکند.
اراده معطوف به قدرت
یعنی شما از همان کتاب زایش تراژدی که شروع میکنید این مفهوم دیونیزوس حضور دارد تا آن اراده معطوف به قدرت که اسم اصلاً آخرین کتابشه و این حضور مفهوم دیونیزوس در فلسفه و اندیشه و روش نیچه و مخصوصاً روی این تاکید کردم که این را جدی بگیرید که نیچه نامه های پایان عمر خودش را دیونیزوس امضا کرده.
خودش را انگار دوباره متولد شده آن خدای یونانی میدونه، خودش را کسی میداند که رسالت تبلیغ مجدد مثلاً حکمت دیونیزوسی را دارد و الی آخر. اینها تا پایان دوران زندگی نیچه این دیونیزوس حضور دارد و حالا به یک شکلی دیگر ای تحت عنوان اراده معطوف به قدرت آن عقایدشو بیان میکند که در واقع یک جوری بیان فلسفی آن احساسیه که نسبت به این مفهوم دیونیزوس دارد.
من در واقع جلسه اگر اینها را قبول کرده باشید بنابراین یک تحلیل روانکاوانه یا هر تحلیل عمیقی از فلسفه نیچه برمیگردد به اینکه شما یک جوری یک تحلیلی داشته باشید که این مفهوم دیونیزوس و اراده معطوف به قدرت را بهتر بفهمید.
چون این مفهوم مرکزیت دارد شما باید اولین چیزی را که مد نظر قرار میدید که هدفتون برای تحلیله درک عمیق تر همین مفهوم دیونیزوس، دیونیزوسی، حکمت دیونیزوسی و اراده معطوف به قدرت.
من در جلسه گذشته در واقع این بحث را شروع کردم که شما از دیدگاه روانکاوانه چطور میتوانید اینها را این مفهوم را درک بکنید. سعی کرد آها یک جلساتی من اول داشتم که درباره زندگی نیچه صحبت کردم.
طبعاً آن میتواند کمک بکند به اینکه شما اگر زندگیشو خوب درک بکنید وقتی یک تحلیل روانکاوانه ارائه میدید هرچند میشود به زندگی مؤلف ارجاع نداد ولی میشود از زندگی مؤلف کمک گرفت.
من تا اونجایی که الان یادم افتاده همین الان که دارم حرف میزنم جلسه قبل را اینجوری بحث را شروع کردم که اول بدون اینکه ارجاع به زندگی بدهم از روی مجموعه افکار و عقاید خود نیچه یک ایده ای را با استفاده از تحلیل روانکاوی بیرون کشیدم بعد سعی کردم نشان بدهم که با آن چیزهایی که در مورد زندگیش میدانیم کاملاً تطبیق میکند. دیگر خیلی دقیق یادم نیست ولی فکر میکنم یکی از نکاتی که ازش شروع کردم مسئله مشهور نفرت نیچه از زنه.
شما احتمالاً میدانید که نیچه همانطوری که به مفهوم اراده معطوف به قدرت یا اعلام مرگ خدا شهرت دارد یک چیزی هم که همه جا به هر حال در موردش صحبت میشود یک جور ابراز انزجار در اکثر آثارش نسبت به زن و زنانگی.
جملههای معروفی را خانوما مخصوصاً احتمالاً تو ذهنشون میماند و خیلی یادشونه که نمیدانم وقتی سراغ زنا میری شلاق را فراموش نکن و از این حرفها. به هر حال این مسئله نفرت از زن که میتواند در مورد یک نفر مربوط به تجربه های شخصی باشه و محدود بشود به مثلاً فرض کنید نفرت از زن به یک معنای خیلی فیزیکال در مورد نیچه فکر میکنم به شدت عمیقه.
یعنی مسائل نفرت از زن نیست، نفرت از زنانگی و هر چیزی است که شباهتی به خلق و خوی زنانه داشته باشه. من سعی کردم جلسه قبل بگویم که یک جور به نفرتهای نیچه اگر دقت بکنید نفرت از اخلاق مسیحی، نفرت از اخلاق بندگی و نفرت از زن اینها همه یک جور حس نفرت از زنانگی در خودشان دارند و فکر میکنم تو ذهن نیچه هم اینها به همدیگر مربوطن. من یک بدون اینکه خیلی وارد بحث بشوم سعی کردم توضیح مختصری بدهم که مسیحیت چه ربطی به زنانگی دارد.
حداقل آن چیزی که نیچه ازش در مسیحیت نفرت دارد چه ربطی به زنانگی دارد که حالا خیلی واقعاً نمیخواهم وارد این بحث بشوم هرچند جا واقعاً برای بحث دارد از دیدگاه روانکاوانه که مسیحیت حالا حداقل آن چیزی که ما تحت عنوان مسیحیت میشناسیم که بخشیش مربوط به اندیشه های پولسه این منظور دقیق از اینکه یک ویژگیهای زنانه در آن هست چیست.
حالا بگذارید باز هم این جلسه هم این بحث را مطرح نکنم فکر میکنم ممکن است طول بکشه و از بحث دور بشود. من جلسه قبل این موضوع را حالا با یک شواهدی گفتم و سعی کردم بگویم که خب وقتی شما یک حالت اغراق شدهای از ابراز نفرت نسبت به یک چیزی میبینید، اولین حدستون با دیدگاه روانکاوانه این است که این در shadow این فرد قرار دارد.
یعنی من به عنوان هر آدمی را ببینم که به طور مداوم دوست دارد بشینه در مورد زنها و اخلاقهای زنها و اینها حرفهای بد بزند و این به طور مداوم تکرار میشود و به طور مداوم حالت اغراق و مثلاً هم نفرت اغراق شدهای هم فرکانس مثلاً اینجور چیزها زیاده، آدم شک میکند که خب این یک جور زنانگی سرکوب شده در درونش هست که انکارش میکند.
ابرمرد
این است که این در واقع وقتی یک چیزی رفت و این را قبلاً تو تحلیلهای قبلی هم به مناسبتهایی چندین بار بهش اشاره کردم که شما اصولاً از حساسیتهای افراطی آدمها نسبت به هر چیزی میتوانید به ویژگیهای سایهاش در واقع پی ببرید.
یعنی ما یک هر آدمی یک سایهای دارد که آن بخش منفی وجود خودش را که از خودش پنهان شده نمیخواد بپذیره. این ویژگیها بیشترین در واقع نفرت را در این آدمها وقتی که در بیرون باهاش مواجه میشوند ایجاد میکند.
این نکته را من قبلاً گفتم الان هم میگویم به نظرم نکته و اگر عمیق درک بکنید یکی از وحشتناکترین حقایقی که روانکاوی برای آدمها روشن میتواند بکند معمولاً روشن نمیشود. یعنی من خیلی امیدوار نیستم که یک روزی مثلاً بشر این نکته را خلاصه بفهمه. همیشه یک جوری باید برای خاطر اینکه خیلی نکته منفیه دیگر.
یعنی همین الان اگر شما فکر کنید که رذلترین و پستترین و آن بیشترین ویژگیای که در آدم میبینید و لجتون درمیاد و خیلی حالتون بد میشه، یک چیزی که در خود شما هست، خب این یک چیزی که هست که در شما هست و شما نمیخواید بپذیرید. این خیلی چیز بدیه دیگر. در دوستاتون مثلاً نگاه تو اطرافیانتون نگاه کنید ببینید کی بیشتر لجتون را درمیاره.
شما یک شباهتی به آن آدم دارید. شباهت انکار شده. خب این دقیقاً آن چیزی است که من نمیخواهم بپذیرم دیگر. روانکاوی پر از گزارههایی که ما نمیخوایم قبول بکنیم و بنابراین خیلی دانش این خدا بیامرز Freud لعنتالله علیه در اول بحثهای روانکاویاش روی این تأکید میکرد که روانکاوی با مقاومت مواجه خواهد شد و Lacan به عنوان یکی از کسانی که احیاگر Freud حرفش این است که ببینید مثلاً ۲۰، ۳۰ سال گذشت روانکاوی چه شده.
مثلاً Freud چه میگفت و حالا نگاه کنید ببینید در مثلاً آمریکا روانکاوی تبدیل به چه چیز هجو و مبتذل و مثلاً سطحی شده. تمام آن قسمتهای وحشتناک روانکاوی را یک جوری خود روانکاوها حتی زدن کنار، یک قسمتهای سطحیاش را نگه داشتن که خیلی آزاردهنده نیست. مثلاً حالا یک تکنیکهایی استفاده میکنند مردم هم مثلاً خوشن و اینها و Jung حالا یک جورهایی ترسناکتر هم هست حتی از Freud.
به هر حال ما اصلاً ایده اصلی روانکاوی که ما در درونمون انگار یک موجودی زندگی میکند که خارج از اختیار ما در رفتارهای ما در اندیشه ما دخالت میکنه، اینکه ما آن کنترلی که دوست داریم روی خودمان نداریم، این یک ایده یک خورده ترسناکیه که آدمها سعی میکنند که یک جوری نپذیرنش و اگر هم به گوششون خورد یک جوری تحریفش کنند یا فراموشش کنند.
به هر حال خود این فکت مواجهه افراطی و ابراز نفرت مداوم نسبت به زن، زنانگی و چیزهایی که ویژگیهای زنانه دارد و ستایش از ابرمرد و دیگر نمیدانم هر چیزی که نشان از قدرت و مردانگی داره، شما را به این شک میندازه که با یک آدمی مواجه هستید که یک جور در درونش ویژگیهای زنانه دارد که نمیخواد اینها را بپذیره و هی در واقع از خودش اینها را انگار پنهان میکنه، نتیجهاش این است که از هر چیز مشابهش در بیرون نفرت دارد و عوضش دوست دارد که طوری دیگهای باشه.
آن را ستایش میکند. من حالا فکر یا اینجوری یادم بحث را اینجوری شروع کردم و رفتم سراغ اینکه یک سری چیزها را در واقع با استفاده از این ایده توجیه بکنم.
اولاً این ایده را شما وقتی که میپذیرید بین یک مجموعه از مفاهیم و عناصر نفی شده در آثار نیچه ارتباط برقرار میکنید. یعنی شما اگر اینجوری نگاه کنید نفرت نیچه از بردگی، نفرت نیچه از نمیدانم اخلاق مسیحی، نفرت نیچه از زن، اینها همه با همدیگر به دلیل ایدههای روانکاوی که میتوانید در واقع یک جوری این مسئله زنانگی را در واقع تعمیم بدهید.
مفهوم آنیما را از این چیزها استفاده بکنید، میتوانید بگویید که یک بخشی از مخالفتهای نیچه در یک مجموعه قرار میگیرند. اصولاً وقتی ما داریم نظریه پردازی میکنیم، یک چیزی را تحلیل میکنیم، انتظار داریم که اجزای پراکنده را با همدیگر یکپارچه بکنیم دیگر.
من بگویم که نیچه از این چیز که بعدش میآید با آن یکی چیز که بعدش میآید اینها یک چیز است. یعنی یک عنصر مشترکی پیدا کنم بین همه چیزهایی که نیچه به شدت نفی میکند و همه چیزهایی که به شدت ستایش میکند.
و اگر نسبت به یک چیزهایی حالت دوگانه دارد یعنی گاهی ستایش میکنه، یک تناقضهایی هم در ایدههاش دیده میشه، اینها را بتوانم توجیه بکنم. شما اصولاً وقتی که با یک اثر یا با یک متفکر سروکار دارید، غالباً مهمترین وظیفتون این است که اگر تناقض یا عدم انسجام دیده میشه، توجیهش کنید.
یعنی من مثلاً فرض کنید هنرم اگر یک اثر هنری را میبینم که به نظرم میآید که خیلی پراکنده است، چند تا شاخه مثلاً موازی مختلف در آن وجود داره، سعی کنم با یک تحلیلی بگویم که این شاخههای موازی چه جوری به وجود اومدن و چه ارتباطی با همدیگر دارند.
موسیقی در زندگی نیچه
کدومش اصلیه، کدومهاش مثلاً زایده این است یا مثلاً همان ویژگی اولی به یک طریق دیگهای انگار یک انعکاسی پیدا کرده، وارونه شده، تبدیل به دومی شده و الی آخر. بگویم یا مثلاً روانکاوان تحلیل بکنم بگویم این سطح خودآگاهشه، این یکی که مخالف اونه سطح مثلاً ناخودآگاهش شخصیشه، آن سومی ناخودآگاه جمعیه.
سه تا مثلاً خط موازی در اثر هنری وجود دارد که ظاهراً همدیگر را نفی میکنن، من میتوانم با یک تحلیلی بگویم که اینها چه جوری در واقع با همدیگر مربوطن. حالا اولین نکته این است که بالاخره شما وقتی یک تحلیل روانکاوانه ارائه میدید، یک بخش عمدهای از نفرتهای نیچه را میتوانید در این مربوط بکنید.
حالا من خیلی روی این نمیخواهم صحبت بکنم. سعی کردم بگویم دیگر نمیخواهم تکرار بکنم که موفقیت این نکتهای که من دارم میگم، اولاً قرار نیست با یک نکته در مورد نیچه همه افکارشو توجیه بکنیم. افکار خیلی اسیدی هم دارد.
همیشه باید مواظب این باشید که زیادهروی نکنید در بال و پر دادن مثلاً به یک یک چیزی در مورد یک متفکر فهمیده باشه آدم بعد سعی کند که هر چیزی میبیند را اول یک جوری مربوطش بکند به همین یک نکتهای که فهمیده.
به هر حال یک بخشی از مسائل را میشود توجیه کرد. من سعی کردم بگویم که فروپاشی روانی نیچه به خوبی با استفاده از این تحلیل، یعنی آن صحنه معروف دست در گردن اسب انداختن با این تحلیل در واقع در میآید از نظر روانکاوی.
یعنی شما باید انتظار داشته باشید وقتی که شکاف عمیق را به گسترشی در روان یک انسان به وجود میآد، یعنی هی یک چیزی در سایه هست، دارد بزرگ میشود و هی حالت انکار نسبت به این وجود دارد و طرف مقابلشو یعنی این از هم گسیختگی درونی، فاصله بین آن چیزی که واقعاً هستم و آن چیزی که تصور میکنم هستم، اگر روز به روز افزایش پیدا بکنه، یک جایی خلاصه این فاصله زیاد باعث یک شکاف میشه، باعث فروپاشی میشود.
به نظر من خیلی روی صحنه نهایی که نقل میکنند در مورد نیچه خوب قابل فهمه که چه جوری در واقع همین مواجه شدن با همان احساساتی که همیشه نفی میکرد.
یعنی اگر نیچه دشمن ترحمه و آخرین لحظه انگار زندگیش قبل از اینکه دچار فروپاشی بشود این است که از شلاق خوردن یک اسب که فکر کنم خیلی منظره عادی در مثلاً قرن رحم پس شلاق خوردن یک اسب توسط صاحبش آنقدر متاثر شده که رفته گردن اسب را بغل کرده و زار زار گریه کرده.
یعنی یک ترحمی که زن فکر کنم زنهای زیادی در آن صحنه بودن و احساس ترحم بهشان دست مثل انفجار آن چیز درونیه دیگر آن چیزی که انکار شده در یک لحظهای منفجر شده و این شکاف در واقع آن چیزی که مثل یک بمبی که آدم هی یک چیز منفجر را در زیرزمین هی بچپونه و هی مقدارش زیاد بشود تا اینکه یک لحظهای منفجر بشود و خودش را آشکار بکند.
آن موجود ابرمرد و دیونیزوس آن تصور خیالی که نیچه ساخته و از خودش در واقع یک جوری انگار خودش را دیونیزوس میداند هر لحظه آن بزرگتر شده این سایه هم از آنور رشد کرده تا اینکه بالاخره اینقدر از هم دور شدن که یکیشون باید غلبه میکرده که خب طبعاً تو آن لحظه فروپاشی لحظهایه که آن بخش ناخودآگاه غلبه میکند دیگر اصلاً دیوانگی، جنون و فروپاشی روانی یعنی از نظر روانکاوی همان غلبه کردن بخش ناخودآگاه حالا به معنای فرویدی ناخودآگاه شخصی آن بخش سرکوب شدنش یا به معنای یونگی سایه و بعد فکر میکنم الان دقیق یادم نیست ولی فکر میکنم توضیح دادم که چقدر ما شواهد متعدد داریم که نیچه چنین آدمی بوده.
یعنی نیچه آدمیه که ما در موردش میدانیم که در محیط زنانه بزرگ هی من چشممو ببندم شما از زندگی نیچه ۱۰ تا مثلاً میتوانید فکت بگویید که من به این از نظر روانکاوی به این حدس بزنم که با یک چنین آدمی سروکار دارم.
بچهای که متولد شده پدر خودش را از دست داده و در بین ۵ تا زن بزرگ شده چه انتظاری ازش دارید به غیر از اینکه ویژگیهای زنانه داشته باشه و ما یک مجموعه از رفتارها و نامههای نیچه به مادرش داریم که وابستگی و تعلق عمیق نیچه را حتی در بزرگسالی آن مادرش نشان میدهد.
مشکلات بین نیچه و خواهرشو داریم باز در همان نامهها انعکاس پیدا کرده که در واقع همین کشمکش نیچه با آن زن درونشو در واقع نشان میدهد مثل یک نیچه در واقع در بیرون هم درگیر فرار کردن از استیلای زنها روی خودشه.
این چیزی که در درون خودش خب میتواند با تخیل انکار بکند ولی در بیرون هم شما میبینید که دچار یک چنین مشکلاتی هست مخصوصاً نسبت به خواهرش در یک لحظهای منفجر شده نسبت به مادرش هم حتی یک نامههایی وجود دارد که بالاخره احساسات منفی اینجوری مثل اینکه همیشه احساس میکند که اینها دارند مرا کنترل میکنند اینها نمیذارن من زندگی بکنم که شما میتوانید حدس بزنید که اوضاع خیلی هم اینجوری نبوده.
مؤلفههای مستقل فکر
یعنی این نوع رفتارها انعکاس همان وضعیتی فکر کن یک زن درونی هست که هی دارد فشار میاره و من این را نمیخواهم ببینم بنابراین احساس من منتقل میشود به بیرون که زنها از بیرون دارند به من فشار میارن و من باید مثلاً به جای فرار کردن از این زن درون و ندیدنش منجر به این میشود منجر به فرار کردن از زن به معنای واقعی کلمه میشود. ازدواج نکرده با خواهرش قهره نمیدانم با مادرش ارتباطش کم شده این چیزی است که تو زندگی نیچه هم اتفاق افتاده.
بله خب در تا یک موقعی که این روابط طبیعی است که کاملاً حالت وابستگیه ممکن است مورد انکار هم نیست ولی همینجور که این دیونیزوس در نیچه تصور غیرواقعی که نیچه از خودش دارد میسازه نتیجهاش این است که طبعاً وقتی که نفرت از زنانگی دارد از هر نوع ارتباط با یک زن حتی مادرش هم یک جایی نوشته که اصلاً این کتابی که به فارسی هم ترجمه شده نامههای نیچه به مادرش عنوانش هست که کتابهای مرا نخون.
به مادرش یک جایی نوشته که کتابهای مرا نخون. فکر میکنم نکته اصلی این است دیگر. کسی که از زنها متنفره نمیتواند بگوید من از مادر خودم خوشم میآید. نمیتواند بگوید من مثلاً از خواهر خودم خوشم میآید.
اتفاقاً آدم به این سمت میرود که یک جور این حس نفرت به زنهای زندگیشان مربوط میشود دیگر حتی ممکن است ریشه آنجا داشته باشه.
میشود در محیط زنانه رشد کرده شواهد زیاد وابستگی به مادرش را شما در زندگیش و نامههاش میبینید مثل همان موضوع بیماریهایی که به طور مداوم گرفتارش میشود هی میرود خونهاش خوب میشود دوباره میآید یک مدت مریض میشود دوباره میرود خونهاش هی یک چیزهایی هست که انگار میکشونتش دوباره پیش مامانش.
اینکه ازدواج نکرده در طول زندگیش و کلاً نسبت به ازدواج هم یک افکار و عقایدی که اعلام کرده همهشان یک حالت به هر حال گریز از ازدواج دارد.
خیلی جالب است که یک مورد عشق حالا در زندگی نیچه اتفاق افتاده نسبت به آن سالومه و یک عکس عجیبی وجود دارد که خیلی عکس تاریخی از نیچه و سالومه و آن دوستش. بله. نه واگنر نیست نه. آن دوست مشترکشون ر که با همدیگر عکس گرفتن.
نیچه مثل به عنوان اسب درشکه بسته شده و سالومه مثل درشکه چیست تو این یعنی یک ژستی که گرفتن جلوی دوربین عکاسی یک چنین حالتی دارد. این خیلی عکس عجیب و غریبیه به نظر من. واقعاً یک نفر اصلاً میتواند یک مقاله بنویسه فقط این عکس را تحلیل بکند از نظر حالا دیدگاه روانکاوانه که چه چیزی از روابط سالومه با نیچه را اینجا میبینید.
من واقعاً به نظرم این بحثهای جالبی میشود در موردش کرد. یعنی من تصادفات را من خیلی ساده بگویم. هر کسی با این پدیدهای که نیچه در واقع دچارش از نظر روانی یعنی تأثیر عمیق وابستگی عمیق به مادر و یک زن در واقع درون زنانه داشتن به طور طبیعی یک چنین مردی جذب یک زنی میشود که یک خورده حالتهای مردانه داشته باشه و بهش مسلط بشود یعنی جانشین مادرش بشود.
این عکس اینکه روابط من فکر میکنم اصلاً این ازدواج نمیتواند صورت بگیرد مگر اینکه نیچه کاملاً آدم دیگهای میشد. یعنی دقیقاً این رابطهاش با سالومه در جهت انگار بروز آن جنبه واقعی وجود نیچه بود و برای همین هم نمیتونست ادامه پیدا بکند.
و من فکر میکنم روابط طبیعی نیچه در ازدواج این میشد که آن کشمکشهایی که با مادرش پیدا کرده بود به ازدواج خودش هم منجر بشود. بگذارید یک خورده دارم به نظرم از بحث خارج میشم.
به هر حال این موضوع جذابی یک نفر میتواند روابط نیچه با زنهای زندگیش را موضوع مثلاً یک تحلیلی بکند و سعی کند مثلاً فکتهایی را بررسی بکند ببیند که به چه نتیجهای میرسد. من به هر حال آن عکس هر وقت آن عکس را میبینم یک احساس عجیبی بهم دست میدهد که این چه جوری این ابرمرد یک چنین عکسی گرفته نقش در نقش اسب ظاهر شده.
خب و همینطور من این را انکار نمیکنم که هر وقت سیبیل اغراقآمیز نیچه را میبینم همین احساس بهم دست میدهد که این هم یک جور اغراق یک مقدار حالت فکاهی پیدا کرده از ابراز انگار مردانگی که دقیقاً آن چیزی که کمبودش را دارد میل دارد برای یک عنصر کاملاً مردانه را به طور به صورت اغراقآمیز.
یعنی گاهی اوقات به همان دلایلی که من بارها تو این جلسات گفتم این ناخودآگاه خودش را به هر حال ظاهر میکند دیگر. یک جوری مثل اینکه شما گاهی ممکن است از روی عکس یک نفر آرایشش یا لباسش چیزهای خیلی عمیقی در موردش بفهمید.
من فکر میکنم اگر یک نفر همینجوری نیچه را نشناسه یک خورده وارد باشه تو این چیزها یک عکسی یک چنین آدمی را ببیند احتمالاً از نظر روانکاوی اولین حدسی که میزند همین است.
یک جور تظاهر به مردانگی به طور اغراقآمیز که این در فلسفه نیچه هم فکر میکنم خودش را کاملاً نشان میدهد.
بازگشت جاودانه
خب بگذارید من همین بحث را ادامه بدهم. یک کاری که میتوانیم بکنیم این است که یک چند تا نقطه دیگر من به این معنایی تا حدودی و همین مسئله ابرمرد و اراده معطوف به قدرت و که اینها در واقع افکاری هستند که حول و حوش همان بروز تمایل به بروز مردانگی به طور غیر به طور افراطی و در واقع سرکوب کردن آن بخش زنانه بروز کردن اینها نقطه مقابل همان نفرت از مثلاً اخلاق مسیحی و بردگی و اینها هستند. چون مربوط به این میشود خب فکر میکنم خیلی مهم است.
یک کاری که میتوانم بکنم این است که چند تا نکته دیگر بگویم بعد سعی کنیم یک خورده سراغ توجیه کردن بعضی از فکتها و ابراز عقاید نیچه برویم یا هم اینکه همین کاری که جلسه قبل کردم را یک خورده ادامه بدهیم یعنی یک نکاتی را در موردش صحبت بکنیم که ممکن است جزو مشکلات درک نیچه باشه ولی اگر اینجوری بهش نگاه بکنید به خوبی حل میشود.
من میخواهم به یک مشکلی که در تحلیلهای مدرن از نیچه وجود دارد اشاره بکنم که الان قبل از جلسه وقتی خواستم بگردم یک مقالهای که در آن صراحتاً این مسئله مطرح شده و در موردش بحث کرده را پیدا بکنم که از روش بخوانم که پیدا نکردم.
بگذارید صورت مسئله را بگویم بهتان و اینکه حتی نه مقاله شاید در حد کتاب مطلب نوشته شده که این مسئله را حل بکنند. آن هم در مورد روابط نیچه با زنهاست. خب بگذارید من یک چیزی خیلی ساده از نظر من این است که نیچه الان خیلی آدم محبوبه.
حالا شما خودتان را بگذارید جای یعنی نیچه آدم خیلی بزرگیه مثلاً فیلسوف مهمی در دوران پستمدرن خیلی بهش ارزش و بها میدهند. خب؟ حالا شما یک زن فیلسوف هستید احتمالاً فمینیست و نیچه دیگر هرچه میشده به زنا گفته دیگر. چه کار یک یک فمینیست وقتی نیچه میخونه چه کار باید بکنه؟ باید بگوید نیچه آدم خیلی فیلسوف مهمی است ولی این قسمت حرفاش جالب نیست.
به نظر میآید یک روی ارتباط ارگانیکی بین این تحقیر زنان در فلسفه نیچه با بقیه اجزای فلسفهاش وجود دارد. یا مثل بعضیا بیاید بگوید اصلاً احتمالاً ۵۰ سال قبل یک فیلسوف زن میرفت سراغ اینکه اصلاً نیچه فیلسوف چرندی و اصلاً افکارش ارزش ندارد و از جمله این حرفهایی که در مورد زنها زد.
ولی امروز اینقدر نیچه تثبیت شده است که یک جوری شما اگر یک فیلسوف فمینیست باشید دوست دارید در بروید دیگر یعنی بروید دنبال اینکه نه اونقدرها هم حالا حرفهایی که در مورد زنها زده بد نیست یا مثلاً حالا بعضیا اینجوری توجیه میکنند که خب حالا در این مورد خاص همان افکار مردسالارانه دوران خودش در آثارش مثلاً منعکس شده و این را نباید خیلی بهش توجه کرد.
نیچه و زنان
یک جوری سعی کنیم که وزن این بخش از افکار نیچه را در کل مجموعه افکارش بیاریم پایین. یک راه حلی که الان به نظر من میآید برای حداقل موضوع جالبی مطرح شده این است که یک دوگانگی پیدا کردن بعضی از همین دوستان فمینیست در مسئله زن در فلسفه نیچه که میشود گفت که یک حالت شاید تناقضآمیزی دارد بعد روی این حالا فمینیستها میتوانند مانور بدن دیگر.
این تناقضه چیه؟ من آن جمله را دوست داشتم پیدا بکنم که از روی متن بخوانم که متأسفانه پیدا نکردم حالا بعداً جلسه آینده اگر وقت کردم میگویم از در چه مقالهای دارم میگویم.
صورت مسئله این است که بگذار اول باز این نکته روشنه دیگر اگر شما با یک خورده با متفکرین فمینیست آشنا باشید کلاً هر اثر هنری هر چیزی را نگاه میکنند و میخوانند اصولاً دارند به مسئله زن و جایگاه زن اینها فکر میکنند.
یعنی این خیلی عجیب نیست اگر یک آدمی با گرایش فمینیستی تو آثار نیچه خیلی به یک چیزهای دقیق شده باشه و این تناقضی که تا حالا خیلیا بهش توجه نمیکردن را مثلاً کشف کرده باشه.
تناقضی که میگویم وجود دارد این است که نیچه خیلی جاها وقتی که از استعاره دارد استفاده میکند زنها خیلی خوبن و وقتی که دارد حرف میزند وقتی که از استعاره دارد استفاده میکنه، زنها خیلی خوبن و وقتی که دارد حرف میزند مستقیم در مورد زنها، زنها خیلی بدن.
مثلاً بگذارید یک مجموعهای از چیزهایی که در مورد زنها به کار، هی ما جمله شلاق و اینها را فقط این حرفها را نزده، کلاً خیلی چیزها گفته. من نمیخواهم به اصطلاح کلام نیچه رو، میخواهم یک چند تا چیزهایی که همینجوری مضمونی گفته، The most dangerous place in خطرناکترین چیز برای بازی کردن زنها اصلاً خیلی به نظر سنتی میرسد.
نیست یعنی دقیقاً به افکار اتفاقاً مسیحی در مورد زنها نزدیکه. اینها در مقالهایه از ابی کوشی درباره همین مسئله زنانگی در آثار نیچه که همه تو این مقاله همهشان چیز دارند دیگه، مرجع داده که از کجاها دارد نقل میکند. یعنی همینطوری متن کاملاً علمی آکادمیکیه، ریفرنس و اینهاش خوب است.
مقاله کوشی درباره زنانگی و حقیقت
جان؟
اسم مقاله هست The feminine and the question of truth. این نیچز فیلوزوفی. زنانگی و توسعه از حقیقت در فلسفه نیچه از ابی کوشی. کوشی را سادهترین شکلی که میتوانید بنویسید K O C H Y. فقط child bearing یعنی زن فقط یک چیزیه، یک موجودی که بچه دارد. Enigmatic love object. یک آبجکت لاو انیگماتیک باز، اسرارآمیز. حالا این خیلی بد نیست باز.
یک جایی از خطر کستریشن توسط زن صحبت میکند. میدونی الان در کانتکست فرویدی این خیلی چیز است دیگه، شادیآوره دیگر. چون همه حرفهایی که من به زبان یونگی میزنم، فرویدها میگویند که الان بخوان نیچه را در یک کلام توصیف بکنن، میگویند که یک مردی که توسط مادر و زنها دچار کستریشن شده.
و این خود این واژه را حتی ظاهراً به کار برده یک جایی. کستریشن یعنی اختهگی که از واژههای خیلی خیلی با پرفرکانس نظریات فرویده. یک جایی در مورد زنها اظهارنظر کرده آنکه هیچوقت به حقیقت علاقهای ندارد. تروث برایش مطرح نیست. خب اینها مثلاً یه، یعنی به هر حال فکر نکنید فقط یک دانه جمله شلاق و این حرفهاست.
کلاً نظر منفی به طور مداوم و جالب هم این است که این شما الان همین مراجع این نقلقولها را نگاه کنید، خیلی تو آثارش پراکنده است. یعنی مثل همان مسئله حضور دیونیزوس از اول تا آخر، این حسه هم نه از اول تا آخر، از یک جایی تا آخر به طور پیشرونده در آثار نیچه ظاهر میشود.
حالا این نکته چیه؟ نکته این است که همین آدم یک جاهایی مثلاً یک سری استعارهها به کار میبرد. مثلاً میگوید فرض کنید حقیقت یک زن باشد. حالا به چه نتیجهای میرسید که چقدر فیلسوفها بلد نبودن با زن چه جوری باید رفتار کنند.
این و انواع فمینیستها انواع و اقسام این تیپ تمثیلها و استعارهها در آثار نیچه پیدا کردن که یک جوری زن به یک چیز خوب تشبیه شده یا یک جوری نقش مثبتی در استعاره دارد. خب؟ خب حالا خب این یک سؤاله دیگر. فمینیستها میتوانند از این استفاده کنند که بابا خیلی هم چیز نیست. خیلی هم نظرش نسبت به زنها منفی نیست. شما چه جوری این را تحلیل میکنید؟
ببین به نظر من که خب این تحلیل فمینیستی اگر بخواهد یک نفر چنین حرفی بزند خیلی سبکه. برای اینکه خب این همه حرف روشن زده، یکی تو تمثیلها جوری دیگر ظاهر شده که دلیل نمیشود حرف خودش را در مورد زنها به طور روشن هرجا که میخواسته گفته و دلیل نمیشود حالا در مثلاً فرض کنید چند تا تمثیل نظر مثبتی ارائه شده، یک جوری مثلاً نکته مثبتی در مورد زنها حساب بشود.
تمثیلها و نگاه به زن
گفتن اینکه فرض اگر زن توست باشه آنوقت فلاسفه اینکه تجلی از زنها نیست. دارد یک چیزی در مورد نادُرستی رفتار فلاسفه میخواهد بگوید. خب؟ ولی ما الان فکر میکنم اگر با این دیدگاه روانکاوانه خیلی خوب میفهمیم.
برای خاطر اینکه جایی که شما دارید سخن میگید، منطقی حرف میزنید، از خودآگاه خودتان دارید استفاده میکنید، ولی آن جایی که استعاره و تمثیل دارید میسازید ناخودآگاه دارد دخالت میکند. معلوم است که در مورد یک آدمی مثل Nietzsche باید تناقض پیش بیاید.
یعنی یک جاهایی برای اینکه حسهای درونیاش نسبت به زنها که یک یک جوری حسهای خودش در درونش یک زن سرکوبشده دارد ولی واقعیت حساش نسبت به زنها که منفی نیست، دارد با خودآگاهاش انکار میکند در واقع حسهای زنانه خودش را.
این است که هر وقت که برود سراغ اگر مثلاً فرض کنید بیاید تمثیل بخواهد بسازه، یک جایی که یک خورده حسیتر و عاطفیتره، شما باید انتظار داشته باشید که یک جوری زنها به طور مثبت ظاهر بشوند.
بعد که دوباره به خودش بیاید و بخواهد حرف بزنه، دوباره شروع میکند به زنها توهین کردن و فحش دادن. اینکه این نکته من در واقع این را میخواهم بگویم. یک نکتهای که الان در literature مربوط به Nietzsche مطرحه که این مسئله را چگونه میشود حل کرد؟ آیا اینطوری بوده یا نبوده و اگر هست دلیلاش چیه؟
فکر میکنم نه فقط این حرفهایی که من زدم تو از نظر روانکاوانه توجیه میکنه، بلکه اگر از شما قبلاش میپرسیدم، شاید میتونستید پیشبینی بکنید که بله. مثلاً Nietzsche اگر یک حالتهای الهامی داشته باشه، آنجا خیلی ممکن است زنانگی نقش مثبتی داشته باشه در حالی که وقتی که با خودآگاهی خودش منطقی مثلاً دارد حرف میزنه، زنها دوباره میروند به تبدیل به شیطان میشوند.
خب بگذارید من بنابراین یک نکته دیگر. من دارم یک چند تا نکته میگویم که با همین حرف سادهای که در مورد Nietzsche زدم که از نظر من یک قطعیترین چیزی است که در مورد Nietzsche میشود گفت و اصلاً یک جوری چگونه بگم؟ برای من Nietzsche خیلی بدیهیه.
بعضی جاها فکر میکنم باید خیلی با دقت مثلاً استدلال کرد که یک نفر قانع بشود. من در مورد این مسئله اینقدر برام واضح است میترسم که یک جورهایی اصلاً استدلال نکنم. یعنی هی سعی میکنم که شواهد بیارم، آیتم ۱ ۲ ۳ ۴ بزنم تو نوشتههای خودم که یادم نره یک چیزهایی بگویم.
بروز روانکاوانه در متون نیچه
چون فکر میکنم اصلاً آن روز اول اگر یک نفر روانکاوی یک خورده بلد باشه، یک ۴ برگ کتابهای Nietzsche را بخونه یک چنین احساسی بهش دست میدهد.
اینقدر این بروزش در متون Nietzsche زیاده. حالا چه برسد حالا زندگیاش هم لازم نیست کسی خیلی مطالعه بکند. خب، حالا این یک نکته بود که به عنوان یک چیزی معاصری که الان فمینیستها مطرح کردن و روش بحث میکنن، ما میتوانیم در واقع یک اظهارنظر خیلی قاطعی بکنیم.
حالا یک چیزی که خیلی به این قاطعیت نمیشود گفت، من الان تو حرفهام گفتم که مثلاً وقتی شما یک چیز تو ناخودآگاهه، در آن حالتهای الهام، تو حالتهایی که یک آدم عواطفاش دارد بروز میکنه، طبعاً تو جاهایی که ذهن سراغ استعاره و تمثیل میره، خودش را نشان میدهد. تو مجموعه آثار Nietzsche یک جایی هست که خودش هم به شدت حرف از الهام میزند. یادتون هست؟
یک جایی تو یادداشتهاش نوشته که به طور یک روزی یک حالت الهام شدیدی بهش دست داده. و وقتی که این مسئله بازگشت جاودانی بهش الهام شده، شرحاش را نوشته در آثارش که یک روز داشت میرفت و به کجا رسید و یک حالت الهام شدیدی بهش دست داده و یک ایدهی بسیار عجیب و غریبی که همه کسانی که در واقع در مورد Nietzsche بحث میکنن، معمولاً مشکلترین مسئله در فلسفه Nietzsche برایشان این مسئله بازگشت جاودانه است.
بعضیها سعی میکنند که انکار کنند که منظورش مثلاً یک چیز استعاری و معنوی بوده، در حالی که کلام خود Nietzsche را که نگاه میکنید واقعاً انگار اعتقادش این است که آدمها هی دوباره در چرخهای دارند میروند و برمیگردن.
اگر یک الهام بوده، ما باید حدس بزنیم که یک جوری ممکن است چیز باشه. یک ویژگی زنانهای در این دیدگاه وجود داشته باشه. من یادم نیست کی، ولی تقریباً مطمئنم که خلاصه یک جایی البته واقعیتاش یادم نیست که اینجا بوده یا دانشگاه صنعتی شریف در یک مقالهی خیلی جالبی از کریستوا اشاره کردن، زمان زنان.
تو شریفِ نائینی اینجا نبوده اصلاً. خب، کریستوا یک مقالهی خیلی خیلی معروفی دارد به اسمِ «زمانِ زنان» که با یک ترجمهی خوبی سالهایِ سالِ قبل تویِ مجموعهیِ «سرگشتگیِ نشانهها» چاپ شد این مقاله. آن سرگشتگیِ نشانههایی که از اولین مجموعهمقالههایِ مثلاً پستمدرنِ یا حالا اگر پستمدرن نگیم، پساساختارگرایِ زبانِ فارسی بوده. روش فکر میکنم نوشته «نمونههایی از نقدِ پسامدرن».
یعنی به هر حال این نوع نقدا را خیلیا تحتِ عنوانِ نقدِ پستمدرن میشناسن. آنجا کریستوا توضیحاتی میدهد و یک نکتهای میگوید که من نمیخواهم محتوایِ آن مقاله را دوباره تکرار بکنم.
ارجاع به بحث پولوس
یک بار یک مختصری ازش گفتم و فکر میکنم باز هم مثلِ آن بحث کردن در موردِ پولوس یک ذره زیادی حاشیه رفتنه. حالا به هر حال من دارم ارجاع میدهم که یک چنین مقالهای وجود داره، ترجمهام که شده، الحمدلله ترجمهشم خیلی خوب است.
آن ادیتورِ آن مجموعهمقالاتم آقایِ مانیِ حقیقی بوده که خیلی خودش آدمِ مسلطیه و در نتیجه همهیِ تقریباً مقالههایی که آنجا چاپ شده ترجمهیِ خوبی است. به هر حال کریستوا آنجا دارد یک یک نکتهای که میگوید این است که زمان برایِ مردها خطیه و برایِ زنها حالتِ تناوبی دارد.
ببینید شما اگر به گذشتهیِ زمان نگاه بکنید، زمان هم یک ویژگیِ خطی دارد. مثلاً تاریخ از یک موقعی شروع شده و همینطور دارد روندِ خودش را طی میکند. کریستوا سعی میکند آنجا بگوید که دیدگاهِ مردانه بیشتر متوجهِ این جنبه از زمانه. یک چیزی که انگار از یک مبدأیی شروع شده و همینجوری دارد جلو میرود.
ولی زمان یک حالتهایِ گردشی هم دارد دیگر. ما یک شبانهروزی داریم. یک به حیات وقتی نگاه بکنید، حیات خیلی همهچیز در آن سیکلیکه. کریستوا حالا با توضیح به زبانِ خودش، نه اینجوری که من گفتم، میگوید که زنها دیدگاهشون نسبت به زمان این حالتِ تأکیدشون بیشتر رویِ این جنبهیِ سیکلیکه که هی یک چیزهایی میآید و میرود.
مثلاً یک زن دوباره در انگار میگن، میگویند همهیِ زنا در وجودِ دخترِ خودشان دوباره متولد میشوند. مثلاً شما زندگیِ بشر، زندگیِ انسانها این حالتِ سیکلیک در آن هست. به زاد و ولد نگاه کنید. زنها چون در محورِ زاد و ولد هستن، در عنصرِ اصلیِ این زاد و ولد هستن، به آن جنبههایِ زندگی انگار توجهشون بیشتره.
اینها زبانِ کریستوا نیستا، این زبانِ منه. من دارم سعی میکنم یک خورده مثلاً زیستشناسیام قاطیش بکنم. مقالهیِ کریستوا یک خورده خوندنش سخته ولی مقالهیِ خیلی مهم و اساسیه. اصولاً کریستوا آدمِ اساسیه. این یک خورده اگر یک چنین چیزی را بپذیرید، خیلی دور نیست. من این را دارم همینجوری مثلِ یک پیشنهاد میگویم. خیلی نمیخواهم روش مانور بدهم.
برایِ خاطرِ اینکه بر اساسِ یک ایدهای که خودش حالا ممکن است ابهام داشته باشه دارم حرف میزنم. که حالا اگر تویِ حالتِ الهام نیچه قرار بگیرد و به مسئلهیِ زمان فکر بکنه، یک چیزِ سیکلیک باید نظرشو جلب بکند.
اینکه همهچیز انگار داره، همانطوری که زنها حسِ حیاتِ دوباره را تجربه میکنن، برایِ یک مرد هم ممکن است تو آن حالتِ الهام یک حسی از اینکه زندگی تکرار میشود وجود داشته باشه.
احساسات زنانه و مردانه
مردها بهطورِ طبیعی خیلی اینجور احساسات را ندارند. این احساسات برایشان ضعیفتره. من اصولاً مرد و زن یک جوری نیستند. شما بگویید زنا یک چیزی میفهمن، مردها نمیفهمن یا برعکس. ولی میشود گفت یک چیزی برایِ زنا خیلی طبیعیه، مردها باید یک خورده تلاش بکنند تا آن حسو پیدا بکنند و برعکس.
برایِ مردها یک جور نگاهی به دنیا خیلی طبیعی است و عوضش باید مثلاً برایِ پیدا کردنِ یک سری دیدگاههایی که بیشتر برایِ زنا رشد دارد تلاش بکنند. اگر این ایدهیِ کریستوا درست باشه، شما میتوانید بگویید که با ایدهیِ عجیب و غریبِ بازگشتِ جاودانه، یک جور تئوریزه شدهیِ زنا آن حسهایِ خودشونو نمیآن تبدیل به فلسفه بکنند.
نیچه مثلِ اینکه یک حسی را که حالا در حدِ همان عواطف باید باقی بمونه را دارد تئوریزه میکند. یعنی در بهطورِ خودآگاه با منطق و فلسفه و اینها دارد میکند به تبدیل به یک ایده یک خورده غیرقابل پذیرش مثل بازگشت جاودانه شده.
یعنی این را من از این جهت گفتم که واقعاً همین امروز که داشتم میاومدم همین داشتم فکر میکردم که چه جوری راحت توضیح بدهم که چرا در استعاره و تمثیل ناخودآگاه دخالت میکند و اینها فکر کردم خب استعاره و تمثیل خیلی حالت اشراقی و الهامی دارد اگر اینجوری بگویم خیلی واضح است دیگر جایی که الهام میشود ناخودآگاه در واقع این الهام از کجا میآد؟
از تو ناخودآگاه مثلاً. بعد همین تو ذهنم آمد یک دفعه یادم افتاد خب نیچه یک الهام بزرگی دارد به اسم بازگشت جاودانه. بنابراین باید بشود حدس زد که حالا آنجا این حالتهای الهام انگار یک جور عواطف و حسهای زنانه در آن باشه که به نظر من در بازگشت جاودانه هست.
یعنی بازگشت جاودانه یک جور تئوریزه شده انگار نگاه زنانه به زمانه. حس نگاه نه حس و مثلاً عاطفه زنانه نسبت به زمان را فکر کنید که یک مردی آمده از ناخودآگاه خودش بیرون کشیده بعد سعی کرده در خودآگاهی مرد به شدت مردانه اغراقآمیز به طور اغراقآمیز مردانه خودش را این را تئوریزه کند.
یک مردی که حسهای زنانهاش هم قویه مطمئناً حس سیکلیک بودن زمان را دارد ولی آنقدر عقلش میرسد که اینها را با منطق و فلسفه یعنی به زبان مردانه بیان نکند. این یک چیز عاطفیه.
شاید بشود در مورد شعر گفت ولی نمیشود باهاش فلسفه و با فلسفه و منطق این را بیانش کرد. و نیچه به دلیل همان گسستی که در درونش هست شاید یک چنین مشکلی در فلسفهاش پیش آمده.
من رسماً میگویم که این مشکل فلسفه نیچه است.
بازگشت جاودانه و تناسخ
توجیه اینکه این ایده عجیب بازگشت بعضیها فکر میکنند که تحت تأثیر تناسخ مثلاً به معنای هندیه ولی بعد متن نیچه در مورد بازگشت جاودانه را بخوانید منظورش تناسخ نیست اصلاً. یک خورده یک چیز پیچیدهتر و عجیب و غریبتری را دارد میگوید. یعنی هیچوقت هیچوقت اینطوری نیست که حرفش این باشه که آدمها مثلاً دوباره متولد میشوند به آن معنای تناسخش در فلسفه و عرفان هندی.
بگذار من امروز بیشتر جلسهام اختصاص پیدا کرد به اینکه بعداً چه میخواهم بگویم و به دلیل دو ماه فاصله افتادن اینکه قبلاً چه گفتم تو جلسه قبل خود جلسه خیلی در واقع ادامه نکات جلسه قبل بود هم از نظر استدلال اینکه این ویژگیها در نیچه وجود دارد و اینکه یک بخشهای جالبی از تناقضها و تعارضها و پیچیدگیهای فلسفه نیچه را میشود با این ایده توجیه کرد.
بگذارید من بروم سراغ یک نکتهای که قبلاً در موردش صحبت کردم خیلی حرف نمیزنم. ساعت ۸ این مسابقه شروع میشود ها؟ الان بله. نمیدانم ولی به هر حال من خودم بیمیل نیستم ببینم. بله من یک جایی میخواهم بروم خیلی نزدیکه.
خب بگذارید به حداقل این مقدمه را بگویم که نکته بعدی که میخواهم در موردش بحث بکنم چیست. یکی از مهمترین ویژگیهایی که در آرای نیچه از اولش واقعاً از آن میگویم از روز اول برای اینکه من مثلاً قدیمیترین مقالهای که از نیچه خواندم این در آن هست تا آخرش. یک حس نخبهگراییه دیگر.
که نیچه یک جوری متهم به دفاع از اشرافیت حتی هست. موضعگیریهای سیاسیش حتی. اینکه دلتنگی نسبت به انگار اشرافیت دارد و یک جور حس تحول نسبت به یک پدیدههایی مثل انقلاب فرانسه و دموکراسی و اونجور چیزها. به نظر میآید که مثلاً آریستوکراسی با مذاقش سازگارتر بود تا دموکراسی.
نه به خاطر اینکه توده مردم را از نظر نیچه یک مشت گوسفندند که به درد هیچی نمیخورن و همان بهترین کار مثلاً این است که حالا این را من واقعاً این از آن حرفهای نازیستیه که مثلاً یک نفر بیاید این گله را له کند حالا چنین خیلی اتفاق عجیبی نیفتاده. به هر حال حس مردم حس نیچه نسبت به توده مردم که اصولاً اخلاق بردگی دارند و برای همینم احتمالاً مسیحی هستند.
خیلی حس نه دیگر و طبعاً نسبت به هر نوع انقلاب و جنبش سیاسی که بخواهد بگوید این توده مردم باید بیان رأی بدن و حکومت بکنند و اینها هم حس خوبی ندارد.
دو مؤلفه برای جلسه بعد
من به عنوان یک مؤلفه تفکر نیچه دو تا مؤلفه بگذارید بگویم. جلسه بعد را اختصاص بدهیم به اینکه این دو تا مؤلفه را باید مستقل در نظر بگیریم یا میتوانیم تا حد ممکن آدم اگر بتواند مؤلفههای مستقل را در تحلیل خودش کم بکند و یک جوری بینشون وابستگی ایجاد بکنه، تحلیل بهتری داده. یک به این نکته فکر بکنید، یکی گرایش نخبهگرایانه Nietzsche و حس مثبتی که نسبت به اشرافیت دارد که این قطعاً ریشه در خانوادهاش دارد.
و یک نکته دیگه، این را سعی کنیم تحلیل روانکاوانه بکنیم دیگر. این از کجا میآید و به چه مربوطه و چه آثاری داره، چه چیزهایی را میشود به همدیگر مربوط کرد با استفاده از تحلیلی که میکنیم. و یکی هم مسئله موسیقی.
شما ممکن است در فلسفه Nietzsche بگویید که خب مثلاً فلسفه Nietzsche مؤلفه شماره یکش، نمیدانم مسئله اراده معطوف به قدرته، دومیش نمیدانم ممکن است شکاکی، یک نفر بگوید شکاکیت نسبت به حقیقت.
ولی یک خورده به احساسات Nietzsche نگاه بکنی، یک خورده آن چیزهای عمیقتری که فکر تولید کردن، نه خود آن فکرهایی که را کاغذ آورده، من فکر میکنم عشق به موسیقی، رابطه Nietzsche با موسیقی نکته خیلی مهمی در زندگی و افکار Nietzsche است.
Nietzsche این همه چیز درباره خود موسیقی نوشته، حتی مثلاً اولین کتابش اختصاص دارد به اینکه موسیقی Wagner نجاتدهندهست مثلاً. یک جوری انگار قرار جانشین مذهب یا حالا هر چیز عنصر نجاتدهنده دیگر در جامعه آلمان بشود. من فکر میکنم دو تا الان نکتههای جالبی هستند که چون به جنبههای حسی و روانکاوانه نزدیکترن، به عنوان نکتههای بعدی برویم سراغ این دو تا نکته.
نخبهگرایی یا مثلاً اشرافگرایی و عشق به موسیقی. من در مورد هر دو تا اینها قبلاً حرف زدم و یک کامنتهایی هم دادم ولی حالا مستقلاً اگر میخواهید در موردشون فکر کنید، جلسه بعد یک خورده اینها را تحلیل کنیم و بعد در مورد آثارش هم که چه جوری ظاهر میشود یک ذره بحث کنیم.
بفرمایید. مثلاً فرض کنید من بیام بگویم که آقا مسئله عشق Nietzsche به اشرافیت ربطی به این ماجرا در زندگیش ندارد. ببینید، اصل یک بار این است که یک نفر بیاد، من میگویم از این برحذر باشید که بیاید تمام مؤلفههای فلسفه Nietzsche را بخواهید برگردونید به این مسئله شکاف بین ناخودآگاه و خودآگاهش و مسئله زنانگی و مردانگی.
این میگویم حالت افراطی دارد. مؤلفههای دیگهای هم مستقلاً در زندگی Nietzsche بوده یا نبوده؟ احتمالاً بوده. مثلاً الان سؤال همینه، آیا حس مثبت Nietzsche نسبت به اشرافیت نتیجه این وضعیت روانیشه یا آن مستقلاً در آن وجود داره؟ میدانید منظورم چیه؟ یعنی من ممکن است بگویم چند تا مؤلفه مستقل مهم در درون Nietzsche هست که اینها با همدیگر بالاخره مؤلفههای مختلف فلسفه Nietzsche را میسازن.
با اصرار روی اینکه یک مؤلفه تفکر خالص هم وجود دارد که خارج از این حسهای نمیدانم مثبت و منفی نسبت به این چیزها قرار میگیرد. یعنی Nietzsche مثلاً Kant خونده، حالا آدم خیلی باهوشیه، Kant را خیلی عمیق فهمیده، شاید یک جایی یک ایراد بهجایی به Kant میگیرد. این را دیگر من نمیخواهم برگردونم به زنانگی، نمیدانم زنانگی سرکوبشده Nietzsche.
آن یک چیز یک مؤلفه مستقل تفکر محض قطعاً در Nietzsche وجود دارد. یک بخشهایی هم از احساسات تبدیلشده به تفکر وجود دارد که اینها تعارض ایجاد میکنند برای خاطر اینکه ناخودآگاه و خودآگاه با همدیگر در توافق نیستند و لازم است که اینها را بشناسیم. قطعاً اینطوریه.
یعنی اگر یک نفر بیاید همه مؤلفههای دیگهای که وجود دارد را برگردونه به همین مثلاً مؤلفه اصلی یا این را هم حتی برگردونه به یک چیز دیگهای، خب تئوری قویتر میشود. ولی فقط این چیز است دیگه، این یک سرابیه که به نظر من آدمها گرفتارش میشوند. من باز یادمه که یک جایی، ولی نمیدانم کجا، این را دیگر امیدوارم اینجا گفته باشم.
به عنوان مثال، مجموعه کتابهای ارابه خدایان را مثال زدم. میدونید؟ که موضوعات فضایی اومدن زمین و آثاری در مثلاً متون و بله این هم میگویند تو شریف بوده. آثاری در متون مثلاً قدیمی و آثار تاریخی وجود دارد که من یک موقعی مشکلم بود نمیدونستم این حرف را تو چه جلسهای زدم.
الان مشکلم دیگر چون خیلی زمان گذشته مشکلم این بود که نمیدانم مثلاً ممکن است یک چیزی هم بگویم که تو خانه گفته باشم. کمکم به اینجاها میرسد. حالا حداقل شک هم بین اینجا و اونجاست. حالا به هر حال این ارابه خدایان مثلاً میآید یک سری فکتهایی چیزهایی در کره زمین آثار تاریخی نشان میدهد.
یک جوری میخواهد بگوید که اینها قابل توجیه نیست مگر اینکه موجودات فضایی آمده باشند را زمین در گذشتههای دور. بعد همینجور شما این کتاب را میخوانید اولش دو تا چیز خیلی دلیل و فکت عمیق میاره واقعاً آدم را تکون میدهد. بعد اهرام مصر دیگر نمیدانم فلان مجسمه کی میتواند این همه سنگ را برده باشه بالا؟ این هم حتماً موجودات فضایی بردن.
آن مجسمهها را چطور ممکن است آدمهای نمیدانم قرن فلان ساخته باشن؟ این هم حتماً کار موجودات فضایی. دیگر خلاصه کار به جایی میرسد بعد کتاب دوم، کتاب سوم که اصلاً همین خونهای که ما در آن زندگی میکردیم این هم موجودات فضایی ساختن.
آدم من واقعاً همیشه میگویم بابا این موضوعی که این یارو فندنی که این گفت در حد یک مقاله هفت هشت صفحهای مقاله خیلی خوبی بود ولی حالا که کتاب شده مزخرفه و حال آدم را بهم میخورد.
یعنی اصلاً آخر از یک جایی به بعد شما ممکن است کتاب را بندازید بگویید این چه مزخرفاتیه در حالی که یک چند تا فکت جالب داشت که آدم را به شک میندازه واقعاً اینها مثلاً شاید به ذهن آدم اینجوری میرسد که درست دارد میگوید.
حالا کلاً این سراب وجود دارد آدم یک چیزی بگیرد مثل این به نظر من این مشکلی که برای فوندنیک هم پیش آمده این است که حالا این اگر این درست باشه چقدر چیزها را میشود باهاش توجیه کرد.
بعد همین یک چیز را برداریم کل تاریخ بشر دیگر نمیدانم از تابوت عهد که حضرت موسی ساخته به دستور این موجودات فضایی ساخته تا دیگر نمیدانم اهرام مصر و همه چیز را آسمون و زمین را به هم سعی کنیم با همین یک دانه تئوری توجیه بکنیم.
این تئوری را قوی نمیکند یعنی اگر بعد به آدم به توجیه فکتها هی توجیهها ضعیفتر و ضعیفتر بشوند کل تئوری را میبرد زیر سوال.
آدم تا اونجایی که حالا مثلاً اگر میشود یونیفاید کرد همه چیز را بکنیم ولی زور هم نزنیم حالا همه چیز را به یک عامل اصلی برگردونیم بعد هی ببافیم مثلاً برای اینکه فلان فکت هم مثلاً آن نکتهای که نیچه درباره کانت هم گفته مربوط به زنستیزی سرخوردهاشه مثلاً بعد هی مثلاً توجیهها ضعیفتر و ضعیفتر بشوند تا اینکه اصل ماجرا از بین برود.
ولی من هدفم این است کلاً یک خورده احتیاط بکنیم. میگویم به نظر من این نکتهای که گفتم تو نقد روانکاوانه آثاری میشود خیلی مهم است ولی انتظار نداشته باشید که من بروم سراغ اینکه حالا هر چه شد همه را برگردونم به همین یک عامل. عاملهای مستقل دیگر هم میتوانیم مطرح بکنیم.
جنبه تفکر محض یعنی اینکه شما یک سری گزارههای منطقی را مثل کاری که ریاضیدان میکند تا حدود زیادی ریاضیدان تفکر محض انجام میدهد. خیلی هم عواطفش و اینها تو کار نمیاد بنابراین ناخودآگاهش هم خیلی موقعی که دارد فکر میکند قضیه ثابت میکند فعال نیست.
اصلاً ریاضیدانها آدمهایی هستند که قدرت این را دارند که یا کلاً آنیماشون خاموشه یا یک سوئیچی دارند که خاموش روشنش کنند وگرنه نمیتوانند کار ریاضی بکنند.
نمیتواند این جنبه در یک چیز دیگر در یک زمینه دیگر میشود داشته باشه؟ چرا؟ به هر حال من استقبال میکنم اگر یک نفر مثلاً ما تئوری را یک خورده تحلیلها را پیش بردیم چند تا عامل داریم یک نفر بیاید اینها را چند تا عامل را به همدیگر مربوط بکند بگوید یک عامل بیشتر نیست.
ولی من میگویم زور از قبل تصمیم نگیریم که همه چیز را به یک چیز برگردونیم. موضوعهای انسانی پیچیدهتر از این است که آدم بخواهد تو فیزیک هم هنوز نتونستن همه چیز را به یک چیز برگردونن.
اینشتین خلاصه تا آخر عمرش در حسرت این بود که یک جوری این میدانها را مثلاً با همدیگر متحد بکند و آنها نتونستن تو زمینههای انسانی هم پراکندگیها بیشتر از این است که بخواهیم یک چنین هوسهایی بکنیم.