→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۹۵ · نقشهٔ جلسات

نیچه — تعارضِ جنسیتی و موسیقی

۱۱,۹۱۸ واژه · ۲۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه دلیل انصراف از طرح لاکان بیان می‌شود و بحث به نیچه بازمی‌گردد. زنانگی سرکوب‌شده و سایه در نیچه، و مرکزیت موسیقی و جنبه آنیمایی آن بررسی می‌گردد. نقد مارکسیستی در برابر فروید و اخلاق اشرافی نیز مطرح است.

خوشحالی از مشارکت گروه و رأی لاکان

من اول ابراز خوشحالی بکنم از این بحث‌هایی که تو گروه راه افتاد، حداقل ۲۰ نفر فکر می‌کنم مشارکت کردن، رأی خودشان را اعلام کردن و بدون اینکه بحث آقا از طرف Lacan هم تشکر بکنم که این‌قدر مردم بهش علاقه‌مندند با اینکه اصلاً قرار نبود که جزو گزینه‌ها نبود ولی یک تعداد زیادی به Lacan رأی دادن.

این‌ها چی‌ان دیگه؟ این‌ها معمولاً آرای متفرقه حساب می‌شوند که شمارش نمی‌شن. چون جزو گزینه‌های انتخاب نیستند. من به عنوان این نکته مربوط به این موضوع یک فقط توضیح می‌خواهم بدهم که Lacan چرا جزو گزینه‌ها نیست.

چرا لاکان جزو گزینه‌ها نیست

فعلاً من خودم خیلی حسشو ندارم که Lacan بگویم. یک بار فکر می‌کنم حدود دو سال قبل بود که جلساتی مدتی تعطیل شد. من تو آن مدت یک خورده در مورد اینکه یک طرح مثلاً جلساتی برای گفتن Lacan را برای خودم طراحی بکنم ببینم چه کار می‌توانم بکنم یک ذره هم کتاب‌ها و چیزهایی که در آثار خود Lacan در مورد Lacan بود را بررسی کردم. کم‌وبیش حالا یک طرح نصفه‌ونیمه‌ای هم تهیه کردم لااقل برای شروع کار. بعد هم منصرف شدم.

دلیل انصراف از طرح لاکان

دلیل انصرافم را می‌خواهم بگویم که همچنان هم پابرجاست. این است که به نظرم می‌آید که بالاخره اگر بخواهم در مورد Lacan بحث کنم آن استانداردهایی که خودم برای خودم در نظر می‌گیرم که چه چیزی را می‌توانم در موردش سخنرانی بکنم را نمی‌توانم برآورده بکنم. یعنی مثلاً یک استاندارد خیلی مهم در نظر من این است که بحث‌ها نه اینکه ساده باشه، حداقل روشن باشه. ابهام نداشته باشه.

یعنی یک جوری مثلاً اگر در مورد Jung دارم صحبت می‌کنم حالا یک شاخ‌وبرگی را بزنم، این چیزی که دارم می‌گویم خیلی تا حد ممکن واضح باشه. فکر می‌کنم در مورد Freud و Jung تا حدودی تونستم این کار را بکنم. و یکی از اعضای گروه هم در ایمیلی که زده بود به این نکته اشاره کرده بود که امیدوارم که بحث‌های Lacan بشود و یک چیز روشن و خوبی مثل بحث‌های قبلی بشنوه.

واقعیت این است که من این چیزو ندارم. یعنی فکر نمی‌کنم بتوانم این کار را انجام بدهم. Lacan یک پیچیدگی‌هایی داره، خودش در آن یک ابهام‌هایی هست که بیان روشنش حداقل از من برنمی‌آد. مگر با تحریف و ساده‌سازی خیلی زیاد. مثل اینکه اصلاً ۹۰ درصدشو بگذاریم کنار، ۱۰ درصدشو بگوییم که خب به نظر من هم کار درستی نیست.

بعد یک نکته خیلی خیلی مهم که فکر می‌کنم تو همه بحث‌هایی که تا حالا از من شنیدید رعایت می‌شود این است که اگر در مورد یک متفکری قرار است بحثی انجام بدهم نهایت سعی‌ام را می‌کنم که بحث‌ها حالت به اصطلاح همدلانه داشته باشه.

همدلی با متفکر به‌عنوان استاندارد

انگار در موضع دفاع از آن متفکر هستم ولو اینکه قبول نداشته باشم. یعنی مثلاً وقتی دارم Freud می‌گویم کاملاً طوری می‌گویم که همه‌چیز انگار درست و خوب است. Jung هم همین‌طور.

حالا تو آن جلسات شریف اگر مسیحیت و یهودیت هم بحث کردم همیشه از همین موضع بوده که فکر می‌کنم این‌جوری باید بحث کرد. بعداً اگر موضوع را به‌طور روشن بیان شد بعداً جای جای این می‌آید می‌رسد که مثلاً حالا آدم با یک دیدگاه منتقدانه نگاه کند.

اول باید در نهایت آدم سعی خودش را بکند که همدلانه از با دید مثبت نگاه کنه، درک بکند که افکار و عقاید طرف چیه، منشأش چیه، چه‌جوری، چرا این‌جوری بیان کرده و این‌ها.

بعد من واقعاً بارها و بارها یک چیزهایی در از Lacan و در مورد Lacan خواندم و هیچ‌وقت به آن درجه‌ای از همدلی نرسیدم که بخواهم مثلاً احساس کنم که می‌توانم الان بیام و مثلاً ۱۰، ۲۰ جلسه اول را حداقل یک جوری بحث بکنم که کاملاً وقتی یک چیزی ۱۰۰ درصد به نظرم ببینید یک خورده برام سخت می‌شود که مثلاً بیام و یک جوری بیانش بکنم که انگار درست است.

من نمی‌خواهم لاکان خیلی ایده‌های خوب دارد ولی بالاخره این چیزی است که مرا اذیت می‌کند دیگر یعنی آن حس همدلی را خیلی ندارم با چیزهایی که می‌گوید. بله صددرصد بله. من همچنان میبینید که از فروید کاملاً استفاده میکنم ولی یک بخش خیلی مهمی از دیدگاه‌های فروید را به نظر من خیلی مفید و جالبن و.

ببینید همدلی به این معنی نیست که من حالا همه چیزو پذیرفته باشم. من در مورد فروید حداقل می‌توانم این کار را بکنم بگویم که فرض کنید که میخواین یک کاری مثل داروین بکنید فرض کنید که میخواین یک چنین کارهایی انجام بدین یک دو سه تا فرض بگذارم بعد دیگر از آن به بعد با این فرضا نشان بدهم که فروید دارد خوب کار می‌کند.

خب ممکن است فرضم غلط باشه. بعداً مثلاً من در نقدهایی که در مورد بعد از اینکه بیان دیدگاه فروید تمام شد نظر خودم را گفتم که خیلی از تقریباً همه فرض‌هایی که گفتم.

مثلاً ریداکشنیسم و همه این چیزها یک جوری زیر سواله و خیلی به نظر من درست نمیاد. ولی آن لحظه بالاخره مثل اینکه شما در یک دستگاه اصل موضوعی یک سری اصل موضوع گذاشتید و دارید بر اساسش میرید جلو.

حالا فرضاً این اصل موضوع‌ها درست نیستند ولی شما می‌دانید که چیا چیا را پذیرفتید بنابراین از یک جایی می‌توانید بگویید این استنتاج‌ها درست دارد انجام می‌شود. من همین کار را اگر بتوانم در مورد لاکان بکنم خیلی خوب است. یعنی بیام بگویم که مثلاً این چیزها را فرض بکنیم حالا ببینید که به کجا می‌توانیم برسیم.

بعد دیگر همه چیز منطقی و خوب پیش برود. یعنی فکر میکنم که. حالا حداقل در مورد فروید و یونگ و این‌ها یک چنین کاری را تونستم انجام بدهم یا حتی در مورد مثلاً مسیحیت و یهودیت از یک جایی شروع بکنیم یک سوال‌هایی را مطرح بکنیم یک دیدگاه‌هایی را بگوییم بعد دیگر از آن به بعدش بر اساس حرف‌های اولیه‌ای که زدیم درست به نظر برسد.

کاربردپذیری لاکان در برابر فروید و یونگ

بعد حالا می‌شود آدم بیاید آن مقدمات را زیر سوال ببره بگوید این‌ها درست هستند یا نیستند. من فکر میکنم خب فروید خیلی مفیده. خیلی جاها بگذارید یک نکته سوم هم من واقعاً این به کلاً نگاهم به مسائل اینطوریه که وقتی می‌خواهم یک چیزی را تحلیل بکنم دیدگاه‌های فروید و یونگ خیلی به دردم می‌خورد. شاید به دلیل موضوعاتی که علاقه‌مندم که تحلیلشون بکنم.

ولی اونقدرها لاکان روی من یک چنین تاثیری نداشته که. مثلاً انگار با عینک لاکان به همه دنیا نگاه کنم. حالا مثلاً یک آدم‌هایی مثل ژیژک یک جوری لااقل دارند ادعا می‌کنند که لاکان خواندن و فهمیدن و با دیدگاه لاکانی هم به دنیا دارند نگاه می‌کنند و یک نتایجی می‌گیرند. از فیلم گرفته تا مسائل سیاسی اجتماعی همان نوع نگرش لاکان را مثلاً به کار میبرن.

و خیلی با این مسئله در واقع اینکه یک جوری کاربردهای این شکلی هم تو ذهن من داشته باشه خیلی برای من چیز جا افتاده‌ای نیست. یعنی معمولاً تحلیل‌هایی هم که می‌خوانم که از لاکان استفاده می‌کنند خیلی برام جالب نیست. بالاخره باید یک جوری به یک حدی از جالب بودن برای خودم برسد که این انرژی را داشته باشم بیام خیلی خوب سعی کنم بیانش بکنم و.

مثلاً بیان ساده و روشن ازش داشته باشم. این‌جوری نیست که ممکن است مثلاً شش ماه یک سال دیگر واقعاً یک چیزی برام روشن بشود که اینطوری می‌شود گفت و در فلان موضوعات مثلاً من اگر میخواستم لاکان بگویم فکر میکنم یکی از مهم‌ترین کارهایی که میکردم این کار را می‌توانم بکنم. این است که یک مقدار تفکیک کنم که کجاها لاکان به درد می‌خورد کجاها فروید به درد می‌خورد مثلاً.

به نظر من یک خورده این مسئله ذاتاً این دو تا نگرش با همدیگر تفاوت‌های اساسی‌ای دارند که باعث می‌شود که در خیلی جاهایی که فروید خوب به کار می‌رود لاکان آنجا خیلی نتونه دیدگاهش موثر باشه.

عوضش لاکان یک جاهای دیگه‌ای خیلی بهتر می‌شود به کارش برد. به هر حال من چیزم دیگر یک مقدار. حالا دفعه قبل گفتم که این مسئله سنگین بودن و دشواری بیانش یک مسئله‌ست ولی واقعاً علت اصلیش این نیست.

یعنی اگر مطمئن باشم تو ۴۰ ۵۰ جلسه حتی می‌توانم به یک بیان خوبی برسم اشکالی نمیبینم که بیام خیلی چیزهای متفرقه که باید بلد باشند مردم را خودم بگویم و بعد مثلاً بر اساسش یک جوری حرف‌های لاکان تا آخرش قرار به یک جایی برسیم تحلیل بکنیم و من خیلی فکر می‌کنم اونجاها ایده‌های خوبی برای تحلیل ندارم.

حالا این از این نظر که فعلاً لکان از نظر من منتفیه.

لاکان فعلاً منتفی است

آن آرایی هم که بهش داده شده خب نمی‌شماریم دیگر چون من الان پرسیدم گفتن تو ایمیلی که به گروه زدم که نظرخواهی کردن اصلاً لکان جزو گزینه‌ها نبوده بنابراین می‌توانیم بگوییم که قانوناً نمی‌شد به لکان رأی داد. خب، آها که چیزهای پیشنهادهایی دارد. یعنی انتخاب انتخاباتی بوده که هرکس می‌تونسته یک گزینه جدید مطرح کند. البته لکان به‌طور سنتی جزو گزینه‌های اصلی بود دیگر.

من حالا شوخی دارم می‌کنم که رأی متفرقه حساب بشود ولی برای من جالب است که فکر می‌کنم علت علاقه به لکان هم همین است که خب دشواره دیگر یعنی احتمالاً خیلیا سعی کردن خوب بفهمن و یک مقدار با مشکل مواجه شدن و دوست دارند که کتاب جدید ترجمه بشه، جلسات جدید در مورد لکان گذاشته بشود که بیشتر بخونن تا بفهمن.

پرسش و پاسخ

کتاب‌ها را خودتان نوشته بودید؟ نه، فرانسوی‌ست. بله.

و تقریباً عمده کاراش هم به انگلیسی ترجمه می‌شود. فکر می‌کنم همه سمینارها هنوز ترجمه نشده ولی اتفاقی هست که در چند سال اخیر این را از انگلیسی به فارسی ترجمه بشه، نه؟ بله خب خیلی در مورد لکان کتاب‌های خوبی ترجمه شده ولی آثار آن سمینارهای خود لکان ترجمه نشده.

یک آقایی هست به اسم کرامت موللی که اولین کتاب مثلاً لکان را خودش تألیف کرده در مورد روان‌کاوی فروید و لکان که چیز دیگر کلاً آدمی که لکان خوانده در فرانسه همون‌جا هم زندگی می‌کند و ظاهراً روان‌کاوی هم می‌کند یعنی جزو کساییه که در مثلاً حالا نمی‌دانم مطب دارد به هر حال کارش این است و ایشان فکر می‌کنم یک سمینار مهمی را دارد ترجمه می‌کند.

تو سایتش بروید یک خلاصه‌ای یک بخشی را گذاشته و فکر می‌کنم یک جایی من خواندم که نوشته بود که دارد کل سمینار را ترجمه می‌کند. بله آن‌ها هم خب بالاخره یک خورده حالا ترجمه شدن و نشدن من نمی‌دانم واقعاً اگر ترجمه بشود چقدر خواننده دارد. خیلی مفصله و خیلی هم فکر می‌کنم ترجمه کردنش سخته.

حالا یک دفعه شد یک آدمی علاقه‌مند بشود در ایرانی از این اتفاقا می‌افتد دیگر یک کسی مثلاً اگر آقای صحابی خیلی علاقه‌مند نمی‌شد شاید تا ۱۰۰ سال دیگر هم این رمان در جستجوی زمان از دست رفته را کسی حوصله نمی‌کرد ترجمه بکند.

بعضی از کارها بزرگن و ترجمه کردنشون مثلاً حالا بحث نظری ادبیه این تاریخ نقد جدید رنه ولک را خب یک نفر هشت جلد کتاب را با دقت و حوصله نشسته ترجمه کرده به زبان فارسی.

معمولاً تک و توک این‌جور اتفاقا می‌افتد دیگر حالا یک نفر هم شاید پیدا بشود کل سمینارهای لکان را ترجمه بکند. بالاخره یک ذره باید به خواننده هم فکر کرد دیگر چند نفر می‌خوانند اگر سمینارهای لکان الان به فارسی ترجمه بشود چند تا شاید فروش برود نمی‌دانم.

آن انتشاراتی که می‌خواهد چاپ کند بله الان خب دنیا این‌جوری است یک خورده مده دیگر بالاخره متفکر مثلاً مدرنیه که خیلی مدرن به معنای جدید نه به معنای مدرن بیشتر پست‌مدرنه تا مدرن باشه. خب بگذارید این پس موضوع لکان را فعلاً من دلایلم را حداقل می‌خواستم روشن بیان بکنم که چرا حس خوبی ندارم که بروم سراغ لکان. بعد برویم وارد بحث نیچه بشویم دیگر.

در مورد نیچه من دو تا نکته بگویم بعد دو تا سؤالی که جلسه قبل مطرح کردم را در موردش یک خورده بحث بکنم.

من جلسه قبل یک موضوعی را گفتم که به عنوان شما وقتی که یک ایده‌ای دارید مثل اینکه یک تئوری دارید یا یک مدلی ساختید کلاً برای تأیید درستی ایده‌تون کاری که می‌توانید بکنید اینکه خب خیلی خوب بیانش بکنید سعی کنید که از یک اصول ساده‌ای مثلاً تئوری خودتان نتیجه بگیرید بعد هم اینکه در مرحله دوم بعد از اینکه مدل یا تئوری‌تون را ساختید.

اینکه نشان بدهید که خیلی فکت‌ها را توجیه می‌کند هرچه فکت‌های جالب‌تری را بتوانید و بیشتری را باهاش توجیه بکنید خب طبعاً تئوری‌تون مقبول‌تره. ولی موضوع اصلی که تو جلسات قبل‌تر گفتم که در واقع نکته اصلی روان‌کاوی نیچه که روی در واقع در افکار و فلسفه‌اش خیلی نمود دارد همین مسئله در واقع یک جور زنانگی سرکوب شده و عدم مواجهه با سایه.

زنانگی سرکوب‌شده و سایه در نیچه

شما نیچه را می‌توانید در واقع به عنوان یک آدمی بهش نگاه بکنید که دچار یک چنین مشکل اساسی در روان روان خودش هست و بعد این نتیجه‌اش به هر حال به صورتی افکاری ممکن است یک مشکلاتی در تفکرش هم به وجود آورده باشه در عین حال ممکن است یک نقطه قوت‌هایی هم به وجود بیاورد که. حالا در مورد آن هم یک خورده صحبت می‌کنیم.

بعد این جلسه قبل به عنوان یک فکتی که می‌شود باهاش توجیه کرد گفتم که الان یک بحثی که در سال‌های اخیر مطرح شده آن تعارضیه که بین اظهارنظرهای نیچه به طور مستقیم در مورد زنان وجود دارد که همه‌اش تحقیرآمیزه بعد کسانی رفتن آثار را خیلی دقیق خواندن مخصوصاً فمینیست و به این نکته‌ای در واقع رسیدن که خیلی جاها نیچه وقتی که حرف‌های تمثیلی و استعاری می‌زند زن دیگر به عنوان یک موجود منفی ظاهر نمی‌شود.

من سعی کردم بگویم که این خیلی به طور طبیعی با آن ایده‌ای که ما داریم. اینکه زنانگی در ناخودآگاه و در سایه‌ست بعد مردانگی مثلاً اغراق شده به عنوان یک عکس‌العمل در مقابل این زنانگی که انکار شده در خودآگاه ظاهر می‌شود گفتم با این ایده به طور بدیهی می‌شود این را توجیه کرد.

حتی این تعارض را می‌شود توجیه کرد حتی اینکه به راحتی می‌شود این را فهمید که چرا جاهایی که خودآگاه دارد حرف می‌زند و منطق همین‌جوری به اصطلاح به طور منطقی در واقع دارد بحث می‌کند زن‌ها اون‌طوری‌ان و وقتی که با تمثیل و استعاره دارد صحبت می‌کند ارزش زن‌ها انگار یک جوری فرق می‌کند.

نکته‌ای که می‌خواهم این گفتم دو تا. نکته می‌خواهم بگویم نکته اول این است که شما اینجا کلاً یک اصلاً خارج بشویم از بحث نیچه به یکی از ارزش‌های اساسی دیدگاه روان‌کاوانه می‌خواهم دوباره اشاره بکنم.

ارزش دیدگاه روان‌کاوانه در حل تناقض

اینکه شما وقتی افکار یا آثار مثلاً هنری یک فردی را دارید بررسی می‌کنید خیلی وقتا این مشکل به وجود می‌آید اصلاً یکی از مشکلاتی که باید همیشه حل بشود در بررسی آرا و افکار و آثار یک نفر تناقض‌هایی که در آن وجود دارد.

معمولاً ببینید شما با دیدگاه روان‌کاوانه که نگاه نمی‌کنید یعنی وجود انسان را لایه لایه نمی‌بینید. دیدگاه روان‌کاوانه این است که شما یک لایه خودآگاه دارید.

بعد زیرش یک لایه ناخودآگاهه که حالا آن هم با دیدگاه یونگ حداقل دو تا لایه ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی وجود دارد. شما وقتی که آدم‌ها را مثلاً یک متفکر و کل تفکرشون انگار ناخودآگاه حاصل خودآگاه می‌بینید این ناخودآگاه مربوط به این بود که ما کلاً در فرهنگ خودمان انگار به طور ناخودآگاه دوست داریم که همه چیز را جزو قلمرو خودآگاهی بدونیم.

وقتی همه چیز را در قلمرو خودآگاهی می‌بینید آن‌وقت این تناقض‌ها و تعارض‌ها توجیهش خیلی سخت می‌شود. یعنی انتظار ندارید که در افکار یک نفر تناقض. ببینید. انتظار ندارید که در احساسات بیان شده در یک اثر هنری تعارض ببینید.

و انگار وقتی که آن‌جوری غیر روان‌کاوانه نگاه می‌کنید و اینجا وقتی روان‌کاوانه و غیر روان‌کاوانه می‌گویم همین لایه لایه نگاه کردن یا یک‌دست نگاه کردن به روان انسانه به آن عامل در واقع تولید تفکر و اثر هنری.

وقتی فرضتون انگار این است که همه چیز توسط خودآگاهی تولید شده این تعارض‌هایی که بین احساسات و افکار وجود دارد بین افکار با همدیگر وجود دارد به نوعی دچار مشکل می‌کند کسی را که دارد سعی می‌کند بفهمه و تفسیر بکند.

و یک کاری که خیلی متداوله این است که چون انگار همش فرض بر این است که باید یک جوری از این تناقض‌ها اجتناب کرد.

اجتناب از تناقض با تاریخ‌سازی

یعنی حل کردنش به این معنا که بگوییم که تناقضی وجود ندارد. حالا یا یک جور توجیهات عجیب و غریبی می‌سازن، سعی می‌کنند بگویند که آن قسمتش را ما خوب نمی‌فهمیم،. بنابراین تناقض وجود ندارد. یا اگر دیده باشید خیلی وقتا کاری که انجام می‌دهند این است که می‌گویند که این افکار مال مثلاً دوره جوانیه، این افکار مال دوره پیریه.

یعنی یک جور یک تاریخچه درست می‌کنن، سعی می‌کنند بگویند که این تفکر این آدم تغییر کرده، از اینجا به اینجا رسیده. تمام این‌ها دلیلش این است که انگار نمی‌توانند تعارض را به‌طور هم‌زمان در یک تفکر یک آدم بپذیرن. فکر می‌کنم وقتی شما روان‌کاوی می‌خوانید عادت می‌کنید به اینکه کلاً ما افکار و احساساتمون در آن به‌طور همین الان در لحظه تعارض‌ها و تناقض‌هایی وجود دارد.

و به‌جای. اینکه تحلیل‌های تاریخی ارائه بدیم، یعنی بگوییم که این افکار مثلاً دنبال این بگردیم که اول چه بوده بعداً چه شده، آن به‌جای اینکه عمق در زمان ایجاد بکنیم برای اینکه تناقض حل بشه، عمق در همان لایه‌ها می‌توانیم پیش برویم. یعنی من می‌توانم بگویم که این تفکر خودآگاهه، آن یکی چیزی که دارد بیان می‌شود محصول ناخودآگاهه.

یعنی در درون خود این آدم بین خودآگاه و ناخودآگاهش تعارض وجود داره، نتیجه‌اش این است که در افکار و احساساتش هم می‌بینید که یک تعارض‌هایی هست. و اتفاقاً از دیدگاه روان‌کاوی خود این تناقض‌ها و تعارض‌ها کلید رفتن به،. یعنی من بارها این را گفتم که اگر خب من یک با یک تفکری مواجه بشم، یک نفر یک قضیه ریاضی ثابت کرده.

من در آن مشکلی نمی‌بینم که بخواهم بروم به لایه‌های، یعنی به‌راحتی اگر یادتون باشه تو همه آثار هنری، اولین فرض این است که برویم فرض کنیم که این با خودآگاهی خودش همه‌چیز را تولید کرده.

بعد می‌بینیم که نمی‌شود توجیه کرد، در واقع نمی‌شود یعنی چی؟ همین‌جور تعارض‌ها و تناقض‌هایی وجود داره، بعد می‌رم سراغ لایه‌های دوم و سوم. یعنی تا وقتی که به مشکل برنخورم اتفاقاً لازم نیست که عمق بدهم به تحلیل خودم،. یعنی سراغ لایه‌های عمیق‌تر بروم.

می‌توانم یک با انگار از لحاظ علمی، یک گرایش غالب این است که اگر می‌شود با یک مدل ساده‌تری همه‌چیز را توجیه کرد، خب سراغ پیچیده کردن مدل نمی‌ریم.

یعنی اگر من می‌توانم فعالیت یک ریاضی‌دان در مثلاً اثبات این قضیه را به‌صورت اینکه خودآگاهش با تفکر منطقی این چیزها را پیش برده توجیه بکنم، خب نمی‌رم دنبال اینکه حالا از این مدل پیچیده‌تری برای این کسی که این کار را کرده استفاده بکنم، مثلاً حرف از دخالت ناخودآگاهش بزنم.

معمولاً تو آثار هنری لازم می‌شود برای خاطر. اینکه ما نمی‌توانیم آن عمده سؤال‌هایی که باهاش مواجه هستیم را جواب بدهیم و نتیجتاً می‌ریم سراغ یک جور بحث‌های روان‌کاوانه و در مورد متفکرین هم همین‌طور.

یعنی الان به نظر من این نمونه خوبی از رفع تناقض و تعارض در افکار یک نفره با استفاده از روان‌کاوی بدون اینکه بخواهیم توجیهاتی بیاریم که این دو تا طرف متناقض را یکیش را کم‌رنگ، یکیش را پررنگ بکنیم یا تغییر معنا بدهیم بهش یا اینکه متوسل به این بشویم که یک جور تحلیل مثلاً به‌قول سوسور در زمانی ارائه بکنیم به‌جای هم‌زمانی. این می‌توانیم بگوییم که هنر روان‌کاوی حل تناقض‌ها به‌طور هم‌زمانه.

هنر روان‌کاوی: حل هم‌زمان تناقض

عمق را به زمان نمی‌دهد. عمق را به همین لایه‌های خودآگاه و ناخودآگاه می‌دهیم که در واقع تناقض را مثل. اینکه شما برای اینکه تناقض را جا بدهید در دو تا چیز متناقض را تو یک جعبه نمی‌شود گذاشت، احتیاج دارید به اینکه یک اکستنشن‌ای داشته باشید، فضا را زیاد بکنید.

وقتی تاریخی بحث می‌کنید دارید زمان را در واقع یک بعدی می‌دید که بشود گفت این فکر مال این دوره است، آن یکی فکر مال آن دوره است، تو دو تا جعبه بگذارید. ما تحلیل روان‌کاوانه در واقع یک جوری به ما این اجازه را می‌دهد که حداقل سه تا جعبه داریم که به‌راحتی می‌بینیم که می‌توانیم این افکار و احساسات را در آن بگذاریم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما این تحلیل در زمان را کارآمد می‌بینید؟ چرا؟ گاهی واقعاً می‌توانید به راحتی ببینید که سیر تاریخی افکار یک نفر این‌جوری بوده. من می‌خواهم بگویم که روان‌کاوی یک آپشنی دیگر دارد به ما می‌دهد که خیلی وقتا یعنی شما الان من احساسم این است این تناقض تعارض بین تفکر خودآگاه نیچه و ناخودآگاهش در مورد زن را یعنی اینکه مثلاً این تاریخی نیست.

یعنی شما در تمام دوران از اول تا آخر یک چنین تعارضی را می‌بینید. اگر اینطوریه بعداً باید دنبال این باشید که ولی خب در مورد بعضی از متفکرین به وضوح خیلی از متفکرین هستند آن دو تا دوره تفکر دارند. مثل مثلاً فرض کنید ویتگنشتاین. خب معلوم است که افکارش با همدیگر تعارضی دارد.

مثلاً انگار دو تا فیلسوفن. یعنی در لیتریچر مثلاً مربوط به ویتگنشتاین هم می‌بینید می‌نویسن ویتگنشتاین متقدم، ویتگنشتاین متأخر. یک جوری انگار با دو تا آدم می‌گویند یک حرفی را می‌زنند می‌گویند بله این در ویتگنشتاین متقدم این‌جوری می‌گفت و متأخرش حالا اصلاً نوع نگاهش به مسئله زبان و فلسفه تغییر کرده. هایدگر هم بعضیا متقدم متأخر در موردش به کار می‌برن.

شاید هرچند نشود آن مرز روشنی که بین آثار ویتگنشتاین می‌شود کشید در مورد هایدگر بتوانیم بکشیم. ویتگنشتاین یک کاری تو دوره دانشجوییش حول و حوش انجام داده بعد سال‌های سال کلاً دیگر هیچ کاری انجام نداده.

یعنی واقعاً از نظر تاریخی بین دو تا مجموعه آثارش تفاوت زمانی گپ زمانی خیلی بزرگ وجود دارد و خودش هم صراحتاً می‌گوید که فکر می‌کرده که همه چیزو حل کرده رفته با خیال راحت دیگر استراحت بکند.

به هر حال استراحت من به شوخی دارم می‌گویم. بعد یک دفعه مثلاً متوجه شده که نه آن حرفایی که تو آن دوره اول زده کافی نیست. دوباره برگشته که یک مشکلی را حل بکند. بنابراین با یک دیدگاه و نگرش جدیدی برگشته. کاملاً اینطوریه که در مورد بعضی از آدم‌ها این بررسی تاریخچه افکار خیلی مؤثر و مفیده و شما به وضوح می‌توانید تغییر عقیده را ببینید.

این مرحله گذار این وسط توضیح دارد دیگر. بله وسط در مورد ویتگنشتاین شما مرحله گذار را چون نمی‌بینید نه بله دیگر نمی‌بینید. یعنی مثل اینکه مدت‌ها چیزی ننوشته و کاری نکرده بعد یک دفعه وقتی دوباره برمی‌گردد اصلاً انگار یک آدم دیگه‌ایه. ولی خب بقیه این‌جوری است که معمولاً بله هر سال دارند یک چیزهایی می‌نویسن منتشر می‌کنند.

شما تغییر تدریجی را می‌توانید مطالعه بکنید که شاید خط روشنی. تو هایدگر یک آدمی بوده که گپی در آثارش نیست. و حالا این متقدم متأخر به هر حال ممکن است مورد اختلاف باشه که اصلاً درست است بگوییم یا اگر یک چنین حرفی را بزنیم کجا را به عنوان مرز می‌توانیم در نظر بگیریم. این یک نکته بود.

یک نکته دیگر که همین الان در همین مقدمه هم بهش اشاره کردن این است که کلاً آن مسئله جنسیتی مربوط به نیچه را بگذارید کنار.

یک چیز خیلی کلی از حرفایی که من زدم باید دیگر مدنظر ما باشه که ما به اینجا رسیدیم در تئوری خودمان در مورد نیچه که با یک آدمی مواجه هستیم که یک شکافی بی‌نهایت عمیق در حال عمیق‌تر شدن بین واقعیت وجودش و زندگیش و آن چیزی که از خودش تصور می‌کند وجود دارد.

یعنی شکافی که همین‌جور وسیع و وسیع‌تر می‌شود تا اینکه به یک جور فروپاشی در واقع منجر می‌شود. من مقدمه دومی که می‌خواهم بگویم این است. وقتی که به یک چنین نتیجه‌ای رسیدید باید منتظر این باشید که دیگر از این به. بعد این آدم را هر چیزی خیلی تأکید بکند شما باید تصورتون این باشه که واقعیت برعکس این است که دارد می‌گوید.

یعنی الان من انتظارم دیگر این است که چون با یک آدمی مواجه هستم که شدوی بزرگی دارد که مقاومت می‌کند و با این شدوی خودش مواجه نمی‌شود و یک شکاف بزرگ در وجودش پیدا شده بین خودآگاهیش با ناخودآگاهش نتیجه این در واقع مسئله این است که من اگر الان ببینم مثلاً نسبت به زن‌ها خیلی حرفای تند دارد می‌زند من از این مسئله جنسیتی شروع کردم به عنوان نقطه شروع.

ولی خب به یک چیز کلی به یک تصور کلی از وضعیت روانی نیچه رسیدم. حالا می‌خواهم بگویم که این خب یک اصل مثل یک چیز کلیه که فهمیدم و حالا می‌توانم بگویم که اگر نیچه نسبت به هر چیزی ببینم که ابراز تنفر می‌کند من یک جوری شک کنم حداقل شک قوی که این هم از همان جنسه.

یعنی این در درونش مثلاً فرض کنید یک چنین آدمیه حالا دارد یک چنین آدم‌هایی را به شدت میکوبه مثلاً سعی می‌کند که می‌گویم شک برای اینکه خب بالاخره خب خیلی وقتا آدم‌ها در بعضی از حداقل حب و بغض‌های خودشان ممکن است تحت تأثیر این شکافی که در درونشون هست هم حتی نباشن. ولی به هر حال این موضوعیه که ما الان با این دید در واقع می‌توانیم به کارهای نیچه نگاه کنیم.

خب این دو تا نکته‌ای بود که در واقع در تکمیل حرف‌هایی که جلسه قبل گفتم به نظرم باید ته جلسه قبل دو تا. نکته را می‌گفتم حالا آوردمش اول این جلسه.

دو سؤال: موسیقی و نخبه‌گرایی

خب من دو تا سوال آخر جلسه قبل مطرح کردم یکی در مورد رابطه نیچه با موسیقی بود و یکی هم در مورد آن حس حالا نخبه‌گرایی یا اشراف‌گرایی نیچه بود که این‌ها را آیا می‌شود به عنوان دو تا مثلاً عشق به موسیقی را به عنوان یک یا حالا نگیم عشق به موسیقی، توجه به موسیقی که حداقل در ابتدا که حالت کاملاً عاشقانه دارد یعنی یک مؤلفه بزرگی در تفکر و زندگی نیچه موسیقیه.

و همین‌جور حس اشرافی‌گری یا تجلیل از اشرافیت نه به معنای سیاسی اجتماعیش، به عنوان بیشتر به عنوان این. مسئله اخلاقی یعنی ضدیت با چیزی که بهش می‌گوید اخلاق بردگی در مقابل اخلاق مثلاً اشرافی آن چیزی که در واقع احساس منفی شدیدی که نیچه نسبت به توده‌گرایی و عوامانه بودن چیزها دارد.

آن فضایی که بعد از انقلاب فرانسه در اروپا ایجاد شد که حالا مثلاً یک جور در واقع عوام‌گرایی دموکراتیک مثلاً اسمش را بگذاریم یعنی اینکه همه چیز با سلیقه توده مردم سنجیده بشود و ارزش انگار ارزش باشه اگر یک چیزی متقاضی زیاد اکثریت داشته باشه از فکر گرفته تا اثر هنری یا هر چیز دیگر این نوع در واقع ارزش‌گذاری نسبت به.

اینکه چیزهایی که مردم می‌پسندن ارزش‌گذاری مثبت بکنیم نیچه از این خیلی متنفر. بنابراین کلاً در تفکر خودش آدم نخبه‌گرایی محسوب می‌شود یا از نظر اخلاقی اخلاق توده مردم را که بهش می‌گوید اخلاق بردگی این را مذمت می‌کند و دشمن این است در حالی که اخلاقی حالا اسمش را بگذاریم اخلاق اشرافی یا اشرافیت‌گرایی مثلاً این یک جوری برایش نکته مثبتی در واقع محسوب می‌شود.

این جدای از بحث کردن درباره گرایش‌های سیاسی اجتماعی نیچه است. اینکه آیا نیچه طرفدار نمی‌دانم آریستوکراسی بوده یا نبوده به نظر من خیلی ربطی به موضوعی که الان من می‌خواهم در موردش صحبت بکنم ندارد و در مورد گرایش‌های سیاسی نیچه هم تحقیقات خوبی انجام شده و من فکر می‌کنم به زبان فارسی هیچ‌کدومشون ترجمه نشدن. ولی چند تا کتاب خیلی خوب وجود دارد که کلاً موضوعشون همین بحث ایده‌های سیاسی نیچه است.

فایلشون هم هست دیگر یعنی می‌توانید اینترنت پیدا بکنید حالا من خیلی خودم علاقه‌مند نیستم بحث در مورد این موضوع را باز بکنم. بالاخره نیچه یک جور چیز تهمتی در موردش وجود دارد هم از نظر اینکه نسبت به اشرافیت یک جور احساس مثبتی دارد و اینکه یک جوری زمینه‌های فکری نازیسم را فراهم کرده و از این بحث‌هایی که خیلی فراوان احتمالاً شنیدید.

مؤلفه‌های مستقل یا نتیجهٔ تعارض جنسیتی

من سوالی که در پی قبل مطرح کردم این بود که این دو تا گرایش، گرایش به موسیقی و گرایش به اشرافی‌گری را یا نخبه‌گرایی را این را آیا به عنوان مؤلفه‌های مستقل می‌توانیم در نظر بگیریم؟ وارد مدلمون بکنیم بگوییم که. مثلاً نیچه آدمیه که ویژگی اصلی‌شون مسئله جنسیت، تعارض جنسیتی درونشه که به یک شکاف عمیقی بین خود خودآگاهی و ناخودآگاهیش منجر شده.

بعد بیایم بگوییم که خب یک مؤلفه جدید مثلاً این است که در یک جایی یک نفر می‌تواند این‌جوری بگه، نیچه در خانواده‌ای بزرگ شد، در یک دورانی در اروپا زندگی کرد که از دوره کودکی با موسیقی بزرگ شده، حتی تمایل و علاقه به موسیقی‌دان شدن داشته. و این ربطی به این ندارد که حالا پدرش زنده بود یا نبود یا نمی‌دانم این حرف‌ها.

می‌دونید؟ یعنی این یک مؤلفه مستقلی در زندگی نیچه است که به دلیل خانواده و جامعه‌ای که در آن بزرگ شده و استعداد خوبی که تو زمینه موسیقی داشته گرایش پیدا کرده.

بنابراین من می‌توانم نیچه را بگویم که یک مؤلفه یک خورده کوچک‌تر از وجودش این. مسئله عشق به موسیقی. بعداً در مورد اشرافی‌گری هم همین‌طور. یک نفر می‌تواند بگوید که اصلاً اشرافی‌گری علاقه به اشرافیت نتیجه باز تأثیریه که خانواده نیچه روش گذاشته.

در خانواده‌ای بزرگ شده که این‌ها در خدمت اشراف بودن و نیچه و خانواده‌اش خودشان را هم یک جوری برای خودشان سوابق اشرافیت قائل بودن. اگر یادتون باشه من به این نکته اشاره کردم که مثلاً نسب‌شون به یک سری به آدم‌های در لهستان می‌رسد و مثلاً از طایفه طایفه‌ای بودن که جزو اشراف بودن و این حرف‌ها.

من می‌توانم این دو تا را مستقل در نظر بگیرم، می‌توانم سعی کنم بگویم که این گرایش‌ها در وجود نیچه به نوعی. مثلاً نتیجه همان گرایش اصلیه که در موردش صحبت کردیم و لازم نیست که به عنوان مؤلفه‌های مستقل بهش نگاه بکنیم. قرار شد که یک خورده در این مورد فکر کنید. مثلاً این جلسه در این موضوع‌ها یک مقدار صحبت بکنیم.

موسیقی در زندگی نیچه

بگذارید از موسیقی شروع بکنیم. این یک واقعیتیه که موسیقی تو زندگی نیچه نقش پررنگی داشته. یعنی شما همین‌طور از دوره کودکی‌اش که نگاه می‌کنید یک بخشی از در واقع زندگی نیچه بخشی قابل ملاحظه‌ای به موسیقی اختصاص دارد.

چون در زندگی‌نامه‌اش مثلاً فرض کنید می‌بینید که تاریخ‌های مشخصی هست که رفته و یک موسیقی‌ای را چون آن موقع هنوز ضبط صوت و این‌جور چیزا، سی‌دی و این حرف‌ها نبود گوش کردن به یک موسیقی خودش یک چیزی بود دیگر.

یعنی یک روز خاصی این آدم می‌رفت یک جایی می‌نشست و. مثلاً با یک اثر هنری آشنا می‌شد. یا می‌رفتند مثلاً از یک جایی مثل اینکه کتاب خریده باشه، مثلاً پارت‌تو این نت‌های یک قطعه موسیقی را می‌خریدند و مطالعه می‌کردند.

که خب مطمئنم شکست‌شون در اجرا می‌تونست تأثیر بیشتری بگذارد. ولی برای آدمی که با موسیقی به اندازه کافی آشناست، مطالعه مثلاً نت هم به اندازه کافی می‌تواند تأثیرگذار باشه. حداقل نیچه خودش خیلی خوب پیانو می‌زده، می‌تونسته مثلاً نت را اجرا بکند. بنابراین با موسیقی از این طریق هم ارتباط داشته باشه.

خب به هر حال این اینکه استفاده از موسیقی به عنوان یک هنر دم‌خور بودن با موسیقی تو زندگی نیچه خیلی پررنگ بوده به اضافه. اینکه خودش میل به موسیقی‌دان شدن، یعنی حتی آرمان موسیقی‌دان شدن هم داشته. آثار را برای پیانو نوشته، هنوز هم این آثار موجودند و بنابراین به هر حال یکی از مؤلفه‌های مهم زندگی نیچه است.

شیفتگی به موسیقی و واگنر

شیفتگی‌اش نسبت به موسیقی در همان دوران اولیه‌ای که خیلی تحت تأثیر واگنره کاملاً روشنه. اینکه یک آدمی موسیقی واگنر را موسیقی را مثل شوپنهاور یک جوری هنر برتر بدونه و موسیقی واگنر را مثلاً یک راه‌حلی برای مشکلات تمدن آلمان حساب بکنه، این‌ها همه واقعاً نشان‌دهنده همان حس شیفتگی و اهمیت زیاد دادن به موسیقی‌ان. انگار یک جور در مقابل.

مثلاً فلسفه هنر یک جوری بیشتر برایش انگار حس نجات‌بخشی و این‌ها دارد. خب این دیدگاه‌هایی بود که من قبلاً بهش اشاره کردم که تو واگنر هم شما این‌ها را خیلی به‌وضوح می‌بینید. یعنی محور هم شوپنهاور هم واگنر که دو تا آدم سیر گذار روی ایده‌ها و افکار نیچه بودن می‌بینید که این موسیقی‌محوری را در افکارشون دارد.

پس وجود این مؤلفه موسیقی در زندگی نیچه را هم می‌توانم برگردونم به شرایط خانوادگی و اجتماعی که در آن در واقع زندگی کرده و استعداد خاصی که خودش در زمینه موسیقی داشته که. حالا در مورد این استعداد یک خورده می‌شود بحث کرد. و تأثیری که از آدم‌هایی مثل شوپنهاور و واگنر گرفت. این بگذارید من اول این دومی را کم‌رنگ بکنم.

حالا کم‌کم یک قسمت‌هایی‌شو کم‌رنگ می‌کنم دیگر برای اینکه حالا سعی کنم بگویم که یک خورده روشن بکنم که چه مقدار این مسئله ارتباطش با موسیقی بالاخره ربط پیدا می‌کند به همان نکات اصلی روان‌شناسی نیچه. قسمت دوم را می‌توانم این‌جوری به راحتی کم‌رنگ بکنم که بالاخره علاقه به موسیقی در این آدم وجود دارد که جذب واگنر می‌شود.

یعنی اگر من بخواهم بگویم که عشق نیچه به موسیقی یا ایده‌های محور قرار دادن موسیقی در. مثلاً یک آثاری مثل همین زایش تراژدی این‌ها نتیجه تأثیرپذیر گفتن از شوپنهاور و واگنره، مثل خیلی وقت‌هایی که من در همین تحلیل‌هایی که می‌کردم این حرفو زدم، شما می‌توانید این را ضعیفش بکنید به این معنا که خب بالاخره این آدم از اول عشق به موسیقی دارد که جذب واگنر می‌شود یا همان زمینه مشابه با شوپنهاور را دارد که شوپنهاور روش تأثیر گذاشته.

هم‌زمان با نیچه آدم‌هایی مثلاً فرض کنید وجود داشتن تحت تأثیر کانت بودن که یک جور عقل‌گرایی در آن غلبه دارد. خب نیچه چرا تحت تأثیر آن قرار نمی‌گیره؟ برای هویتی دارد برای خودش که این گرایش را پیدا می‌کند و این حرف‌ها را می‌زند.

بنابراین برگردوندن تفکر نیچه و علاقه و مرکزیت موسیقی در حداقل دوره اول آثارش به رابطه‌اش با واگنر و این‌ها یک خورده فکر می‌کنم که سهل‌انگاریه. یعنی شما برعکس باید ارتباطش با واگنر را تحت این روحیه نیچه تحلیل بکنید نه این افکار را تحت تأثیر واگنر. و مطمئناً واگنر به منظم شدن این افکار کمک کرده.

بگذارید یک نکته‌ای که قبلاً بهش اشاره کردم، شاید مهم‌ترین تأثیری که واگنر روی نیچه گذاشته باشه این است که من یک جوری احساس می‌کنم، نمی‌خواهم تأکید بکنم چون خیلی دفاع مستدلی ازش ندارم. ولی احساس من این است که آشنایی با واگنر، تأثیر مهمی که روی نیچه گذاشت این بود که کلاً این آرمان موسیقی‌دان شدن را دیگر رها کرد.

رها کردن آرمان موسیقی‌دان شدن

این خیلی وقتا تو زندگی آدم پیش می‌آید که. مثلاً فرض کنید تصورش این است که می‌تواند یک دانشمند بزرگی بشود بعد با یک نفر آشنا می‌شود متوجه می‌شود که یک مقدار حالا به لفظ عامیانه اگر بخواهیم صحبت بکنیم در مقابل طرف احساس می‌کند که سوسکه. بعد دیگر خب فکر می‌کند که بنابراین نمی‌تواند آن‌جوری که فکر می‌کرد نمی‌تواند دانشمند بزرگی بشود.

این طرف اصلاً خیلی ازش باهوش‌تر و خیلی مثلاً فرض کنید چیزها را راحت‌تر می‌فهمد و تحلیل می‌کند. اینکه واگنر یک نبوغ فوق‌العاده‌ای تو زمینه موسیقی داشت و شاید بشود این‌جوری گفت که آشنایی نیچه با واگنر این تأثیر را روش گذاشت که انگار متوجه شد که اون‌قدرها هم. حالا نبوغی در موسیقی ندارد که بخواهد فکر کند که می‌تواند یک موسیقی‌دان خیلی بزرگی بشود.

احتمالاً خیلی خیلی آدم‌های دیگر غیر از نیچه هم اگر با واگنر از نزدیک آشنا می‌شدن همین احساس بهشان دست می‌داد. کسی در استعداد مثلاً فوق‌العاده واگنر نمی‌تواند شک بکند به عنوان اینکه یک نبوغ خاصی تو زمینه موسیقی داشته.

بعد وقتی که یک نفر خودش دیگر موسیقی تولید نمی‌کنه، طبیعی است که انگار نیچه می‌رود سراغ آن استعداد دیگه‌ای که دارد دیگر. اصلاً استعداد در زمینه فلسفه و تفکر داره، تفکر در مورد موسیقی تولید می‌کند. مثل. اینکه پشتیبان فلسفی و فکری و تئوری موسیقی واگنر می‌شود.

من به نظر من این خیلی طبیعی است. حالا باید در آثار نیچه خیلی با دقت در تاریخچه زندگی‌اش اصلاً یک نفر همه حالا چون بالاخره مکاتبات و خاطرات و این‌ها زیاد در مورد نیچه وجود داره، شاید به این قصد یک نفر بتواند برود نگاه بکند و اینکه فلسفی هست که دیگر تصمیم می‌گیرد که انگار موسیقی ننویسه تا یک سه، چهار سالی به طور مداوم هر مدتی یک بار یک قطعات موسیقی تألیف کرده و بعد دیگر این کار را گذاشته کنار.

احتمالاً چند تا از این قطعات در حضور واگنر، این‌ها تخیلات منه. چند تا از قطعات خودش را در حضور واگنر اجرا کرده و. بعد به قیافه واگنر نگاه کرده و متوجه شده که چندان چیز جالبی هم به نظرش نرسیده که خب واقعاً این‌طوری بوده. ما الان قطعات موسیقی نیچه را اجرا شده داریم. یعنی منتشر هم شده.

فکر نمی‌کنم کسی اعتقاد به این داشته باشه که استعداد فوق‌العاده‌ای در زمینه موسیقی آنجا دیده می‌شود. این‌ها می‌تواند به هر حال تأثیرگذار باشه. من این نکته دوم که علاقه به موسیقی، مرکزیت موسیقی در بخشی از آثار نیچه مثل همان دوره زایش تراژدی‌اش در واقع تحت تأثیر واگنر و شوپنهاور، این را می‌خواهم یک خورده بگذاریم کنار دیگر. موسیقی تو زندگی نیچه هست.

حالا واگنر وارد می‌شه، یک جوری ممکن است به افکارش نظم می‌دهد یا یک جوری آرمان جدیدی را واگنر تولید کرده که نیچه به دلیل اهمیتی که به موسیقی از قبل می‌داده جذبش می‌شود. و چون از فعالیت عملی ساخت موسیقی هم دست برنمی‌داره شروع می‌کند تئوری ساختن حداقل مثل ستایش کردن. اگر من خودم بتوانم موسیقی تولید بکنم،. خب تولید می‌کنم، اگر نه ستایشش می‌کنم. یا نقدش می‌کنم.

به هر حال حرف می‌زنم در مورد موسیقی. به نظر می‌آید که خب حضور آشنا شدن با یک آدمی مثل واگنر این تأثیرات را گذاشته.

یک نفر می‌تواند بگوید که اگر حالا این حدس من درست باشه و نبوغ واگنر روی نیچه این تأثیر را گذاشته باشه که دیگر دنبال موسیقی‌دان شدن نره، خب می‌شود گفت که به هر حال این متوقف فعالیت موسیقی عملی نیچه روی پررنگ شدن تفکرش در مورد موسیقی تأثیر گذاشته.

به هر حال این‌ها خیلی به نظر من. نکته اساسی نیست. ولی اینکه کلاً نیچه در دورانی دارد زندگی می‌کند و در خانواده‌ای دارد زندگی می‌کند که دم‌خوره با موسیقی، این نکته‌ایه که جای به هر حال بحث دارد دیگر. اصلاً در یک دوران دیگه‌ای ممکن بود این‌قدر موسیقی در زندگی نیچه پررنگ نشود.

به هر حال از بچگی در دورانیه که همه مثلاً سعی می‌کنند به بچه‌های خودشان پیانو یاد بدن، یک سازی را بلد باشند و این حرف‌ها.

حالا برای اینکه این دومی را یک خورده در موردش بحث بکنم به عنوان یک عاملی که عامل اصلی حساب می‌شود در پررنگ بودن موسیقی در زندگی نیچه، من فکر می‌کنم می‌شود این‌جوری در واقع بحث کرد که باز این را یک خورده کم‌رنگش بکنیم.

اینکه آن دوران و خانواده مشابه نیچه زیاد وجود دارد. یعنی واقعاً شما شاید بتوانید بروید همه هم‌کلاس‌های فیلولوژیک، فیلولوژیست نیچه را بررسی بکنید و به این نتیجه برسید تقریباً همه‌شان تو موقعیت مشابه نیچه بودن. پیانو هم یاد گرفتن. ولی جذب موسیقی نشدن. می‌خواهم بگویم بالاخره این پررنگ بودن موسیقی تو زندگی نیچه را یک چیزی خود عمیق‌تر باید به روان‌شناسی نیچه برگردونیم.

من فکر می‌کنم در مورد دوم هم می‌شود باز بالاخره به راحتی گفت که یک خورده این‌جوری کم‌رنگش بکنیم که هزاران نفر در شرایط مشابه نیچه قرار داشتن و هیچ‌کدوم‌شون این مقدار موسیقی در زندگی‌شون سهم پیدا نکردن. من اشاره کردم به.

اینکه خب در این شرایط بوده و استعداد ویژه‌ای هم در زمینه موسیقی داشته که به هر حال موسیقی را خوب می‌فهمیده، تأثیر قرار می‌گرفته و در این حد استعداد داشته که خودش از سن خیلی پایین شروع به تولید موسیقی هم کرده.

خب این استعداد درک موسیقی و ارتباط با هنر و تولید هنر بحث روان‌کاوی می‌طلبه دیگر.

فعالیت مردانه و جنبهٔ آنیمایی موسیقی

یعنی شما مثلاً فرض کنید اگر بگویید که فعالیت من الان می‌خواهم این بحث را باز بکنم. یک فعالیت‌های منطقی مثل مثلاً استاد فیلولوژی بودن به وضوح شما با دیدگاه‌های گوناگون. مثلاً بهش نگاه کنید یک جور فعالیت مردانه‌ست بیشتر. در حالی که فعالیت‌های احساسی هنری مثل مثلاً فرض کنید مخصوصاً موسیقی یک جور رنگ آنیمایی دارد.

یعنی یک مرد انگار با آن جنبه خودآگاه خودش خیلی خوب می‌تواند ریاضی‌دان خوبی باشه، آن جنبه را تقویت بکند و ریاضی‌دان خوبی بشه، فیلولوژیست خوبی بشه، بشینه استدلال منطقی بکند.

من بارها این اصطلاح را به کار بردم که یک ریاضی‌دان خوب معمولاً این‌جوری است که یک آدمی یا آنیماش خاموشه یا توان این را دارد که آنیماش را موقتاً خاموش بکند. وقتی که دارد استدلال منطقی می‌کند به نفعشه که خیلی چنین احساسات درونی‌ش فعال نباشد.

و شما اگر من می‌خواهم دوباره سعی کنم این. مسئله موسیقی را یک خورده نزدیک بکنم به همان چیزی که جلسه قبل گفتم. اینکه بالاخره این عشق به موسیقی و نگاه خیلی عمیق داشتن و مهم فرض کردن موسیقی، این‌ها به نوعی در واقع به آن جنبه آنیمایی وجود نیچه مربوطه. فکر می‌کنم همه هنرمندا، مردهای هنرمند این‌جوری بهشان نگاه می‌شود که آن حالت‌های الهام‌شون و درک مثلاً عمیق هنری‌شون نتیجه فعالیت آنیماشونه.

و هرچند که حالا این را یک مقداری بخواهیم تفسیر برایش بزنیم، چون آن جنبه‌های پیچیدگی فرم ایجاد کردن به فعالیت خودآگاه مربوط می‌شه، آن‌ها را می‌توانیم در واقع یک خورده بگذاریم کنار. یعنی من از این جهت این حرف را می‌زنم که فکر می‌کنم هنر یک مقدار زیادی همین‌جور تو قرن بیستم،.

یعنی از دوره‌هایی که مثلاً فرض کن مدرنیست‌ها تو هنر فعال بودن، این جنبه‌های خودآگاهِ فرمی اهمیت بیشتری پیدا کرد و پررنگ‌تر شد و این در واقع به نوعی نتیجه این است که هنرمندا دیگر خیلی آدم‌هایی هم نیستن، مردانی نیستند که آنیماشون فعال. شاید الان یک آدم، یک مرد با آنیمای خاموش یا تقریباً خاموش بتواند آثار هنری با فرم‌های پیچیده که چندان احساسی در آن نیست بیان بکند.

لااقل این را می‌توانیم الان بگوییم که ارتباط نیچه با موسیقی این‌جوری نیست. یعنی به شدت شامل آن شور و هیجانات احساسی. شاید بشود موسیقی خودِ تولید شده توسط خودِ نیچه را هم از این نظر بررسی کرد. به هر حال آن دوران، آن دوران نزدیک به دوران رمانتیک که اتفاقاً دوران رمانتیک ویژگی‌ش این است که آن شور آنیمایی در آن خیلی قویه.

نیچه این آن تعبیر که به پروجکت شدن آنیما،. مثلاً تعلق زیادی به موسیقی، تعلق زیادی به کار ریز به طبیعت و وجود، پروجکت شدن آنیما یک فکری مثلاً من حالا کلمه پروجکت شدن بله دیگر بالاخره این‌ها فعالیت یعنی یک موجودی که من فکر می‌کنم یک بار اصلاً این را این سلسله مراتب را سعی کردم توضیحی بدهم که کلاً یکی از ویژگی‌های در واقع تئوری یونگ این است که بین یک سری از احساسات مثلاً تحت عنوان آنیمایی رابطه برقرار می‌کند.

این جدای از اینکه شما یعنی این نوع ارتباط برقرار کردن بین احساساتی که ممکن است در مرحله اول خیلی مربوط به هم به نظر نرسن، تئوری‌ها را یک خورده آزمون‌پذیر می‌کند. اگر یادتون باشه من یک بار به عنوان یک.

نکته مثبت در مورد تئوری فروید گفتم که آن ایده فروید در مورد دوره‌های دهانی و مقعدی و جنسی از این نظر می‌شود گفت که آزمون‌پذیر بودن و آزمون خوب در واقع پس دادن. که مثلاً فرض کنید فیکساسیون تو مرحله مقعدی را فروید برایش یک ویژگی‌هایی قائل می‌شود که الان می‌شود گفت که ثابت شده که این‌ها با همدیگر همبستگی دارند.

اینکه من یک مدلی داشته باشم، مثلاً در آن یک مفهوم جدید فیکساسیون در مرحله دهانی را اعلام می‌کنم و به طور موجهی می‌گویم که فیکساسیون در مرحله دهانی این ویژگی‌ها را ایجاد می‌کند در بزرگسالی.

مثلاً. خب حداقل دارم این ادعای آزمون‌پذیر را بیان می‌کنم که این ویژگی‌هایی که من گفتم با همدیگر همبستگی دارند. یعنی اگر یکیشو تو یک آدم دیدی باید انتظار داشته باشی که آن یکیشو ببینی.

و آن ویژگی‌هایی که مربوط به فیکساسیون مثلاً مقعدیه، آن‌ها با همدیگر همبستگی دارند و با این‌ها ندارند. یعنی اگر یک آدم من ببینم که نه این سری ویژگی‌هایی که مثلاً فیکساسیون نوع اول و دومه، همین‌جور قار و قاطی تو مردم دیده می‌شه، هیچ توضیح آماری‌ش معنی‌دار نیست، آن‌وقت می‌توانم شک کنم بگویم که آزمون تجربی نشان داد که این چندان تئوری کارآمد نیست.

حالا عیناً در مورد یونگ هم من فکر می‌کنم این حرف را می‌شود زد. یعنی بالاخره این یک مجموعه ای از ویژگی ها را در انسان به فعالیت آنیما دارد ربط می‌دهد. مثلاً عشق به در مورد در مردها عشق به جنس مخالف و مادر حتی و عشق به طبیعت، موسیقی و هنر این‌ها همه یک جوری فعالیت های آنیمایی اند.

حالا اگر شما بررسی بکنید. ببینید بله مثلاً هنرمندا اکثراً این ویژگی ها را دارند. مثلاً آن‌هایی که به هنر علاقمندن، به طبیعت، به مثلاً جنس مخالف این‌ها همشون یک نوع فعالیت های ویژگی های مشترکی دارند آن وقت می‌شود گفت که این همبستگی نشانه ای از این است که تئوری تأیید شده نه اینکه درستیش ثابت شده. فکت مثبتی در جهت مثلاً تئوری که بیان شده حساب می‌توانیم بکنیمش.

پرسش و پاسخ

این حالا در مورد آنیما سه تا کارکرد اختصاصی دارد یا یک لول بندی بینشون وجود داره؟ نه دیگر لول بندی وجود دارد دیگر یعنی مثلاً مثل همان یونگ از واژه تثبیت استفاده نمی‌کند ولی می‌توانید شما از آن واژه فروید اینجا استفاده بکنید یعنی مثلاً می‌توانید بگویید که مثلاً یک آدمی که بله من مثال در مورد این موردی که شما دارید می‌گویید یک آدمی که عشق فوق العاده ای به طبیعت دارد اگر زندانیش بکنم آن وقت ممکن است گرایش به موسیقی پیدا بکند.

مثل یک جایگزینی در مقابل طبیعت یعنی یا مثلاً شروع بکند به نقاشی کردن از طبیعت. این یک خورده این‌ها چیزهای آزمون پذیره. لول داشتن یعنی همین دیگر مثل اینکه یک چیزهایی به ترتیب انگار دارند ظاهر می‌شوند.

یعنی این احساساتی که وجود دارد مثل همان که فروید هم توصیف می‌کند یک جور عشق به مادر وجود دارد بعد به جنس مخالف حالا آن فروید هم اصطلاح آنیما را به کار نمیبره ولی این‌ها واقعاً با همدیگر یک جوری قابل جمع هستند. تبدیل به عشق به جنس مخالف می‌شود. اگر یک محرومیتی اونجاها وجود داشته باشه تبدیل به عشق به سرشار مثلاً به طبیعت می‌شود.

این‌ها در کنار هم این‌جوری نیست که با همدیگر تعارض داشته باشند ولی یک جور انگار که پشت سر هم دارند ظاهر می‌شوند و یعنی می‌شود این بحث را شما که اگر این اثر عشق واقعی به موسیقی دارد احتمالاً مثلاً یک در واقع عارضه ای باعث شده که عشق مثلاً به جنس مخالفش دچار مشکل بشود.

نه لزوماً. فکر میکنم با دیدگاه فرویدی بله حتماً یک سرکوبی صورت گرفته ولی فکر میکنم اگر از یونگ بپرسید نه آنیمای مثلاً قدرتمندی وجود دارد که همچنان برای اینکه ببینید تو دیدگاه فرویدی آن حس جنسی جاش اونجاست. بقیه همه انگار یک جوری زایدن. در حالی که یونگ دیدگاه سلسله مراتبی رشد یا مثلاً آنیما این‌جوری نیست که جاش فقط جنس مخالفیه.

آنیما همین است. آنیما مراتب تو مراتب رشد انسان برای خودش شکوفا می‌شود. یعنی شما وقتی آثار یونگ را می‌خوانید یونگ به طور مثبتی از مراحل آنیما صحبت می‌کند. اینکه کاملاً از یک چیز جسمانی شروع می‌شود و. بعد مثلاً به یک چیزهای خیلی معنوی می‌رسد. بنابراین این شکلی نیست که یونگ یونگ می‌تواند بگوید که نشانه رشد یافتگی هم می‌تواند باشه.

یعنی یک آدمی اتفاقاً آنیماش خیلی به پروجکشن خوبی هم پیدا کرده حالا به مرحله بالاتر از خودش رسیده. حالا این احساسات عمیق تر شدن به طبیعت هم مثلاً ارجاع داده میشن، پروجکت می‌شوند به طبیعت. تو هنر هم همینطور. اینکه کلاً دیدگاه فروید نسبت به فعالیت های هنری و این‌جور چیزها مثل یک نتیجه عارضی یک چیز ذاتیه در حالی که یونگ این‌جوری نگاه نمی‌کند.

برای این‌ها می‌تواند ارزش مستقل قائل باشه. به هر حال

پررنگ بودن موسیقی به عنوان هنر به عنوان آن رشته اصلی هنری در زندگی نیچه را من فکر میکنم تا حدودی می‌شود به آن ذات آنیمایی در واقع نیچه آن چیزی که خودش. البته انکار می‌کند نسبت داد.

مرکزیت موسیقی و ذات آنیمایی

و این در مورد هر کسی که با موسیقی حالا مخصوصاً موسیقی تو آن دوران رمانتیکش ارتباط داشته می‌شود در واقع گفت که به هر حال آنیمای فعالی دارد.

خب یک نکته‌ای که من حالا شروع کردم در موردش صحبت کردن، یک چند تا چیزم می‌خواهم اضافه بکنم که بنابراین وقتی من به مرکزیت و مثلاً به اهمیت موسیقی در کار اولیه‌ی نیچه دارم نگاه می‌کنم، این را خیلی مؤلفه‌ی جدایی از آن بحثی که مطرح کردم نمی‌بینم.

یعنی می‌توانم بگویم که این هم یکی از عوارض همان ارتباط شدید با دنیای زمانه‌ست و برای یک پسری که یک چنین روحیه‌ای داره، خیلی طبیعی است که گرایش به هنر پیدا بکند. آن ارتباط با دنیای زنانه‌ای که. حالا یک لحظه فرویدی نگاه بکنید، طبعاً منجر می‌شود به تسلط مادر و خواهر و دنیای زنانه و در نتیجه منجر می‌شود به اختلال تو رابطه با جنس مخالف.

فروید بلافاصله می‌گوید که پس این یک جوری تصعید می‌شود به یک چیزی مثل موسیقی و بنابراین ما اینجا یک تحلیل خیلی ساده‌ی فرویدی هم می‌توانیم داشته باشیم از اینکه نیچه به عنوان یک آدمی که تحت سلطه‌ی زن‌هاست و تمام زندگیش در واقع ناکامی تو ارتباط با جنس مخالفته، این انرژی جنسی و لیبیدوش یک جوری تبدیل شده به یک جور عشق زاید و وصفی حداقل تو دوران نوجوانی و جوانی نسبت به موسیقی.

و با هر دیدگاهی که نگاه بکنید، شما این ارتباط را می‌توانید. ببینید با آن نکته‌ی اصلی‌ای که من گفتم که جلسات قبل به عنوان نکته‌ی اصلی روان‌کاوی نیچه ازش صحبت کردم، این مرکزیت موسیقی توجیه می‌شود. بگذارید من یک چند تا نکته‌ی جدایی از این بگویم که یک خورده در واقع یک تحقیقی وجود داره، من واقعاً وقت نکردم متأسفانه.

خیلی یکی دو بار تمایل پیدا کردم ولی اینقدر گاهی این تحقیق‌ها مفصله که آدم حوصله نمی‌کند بخونه.

فراز و نشیب رابطهٔ نیچه با موسیقی

یک نفر کلاً یک کتاب یا تز نوشته، تز مثلاً دکترا یا کتاب، فکر می‌کنم تز دکتراست. درباره‌ی موسیقی و نیچه. کل آثار نیچه را از این نظر بررسی کرده و آن فراز و نشیبی که رابطه‌ی نیچه با موسیقی دارد را سعی کرده که. مثلاً مستند بکند. و خب واقعاً امروز هم اگر وقت می‌شد باید نگاه می‌کردم ولی خب وقت نکردم.

فکر می‌کنم نکته‌های جالبی، من یک بار نگاه کردم ولی خب دقیق نخوندم. از این جهت یاد آن موضوع افتادم که بالاخره رابطه‌ی رابطه‌ی نیچه با موسیقی فراز و نشیب داشته. همان‌طوری که رابطه‌ی نیچه با رمانتیسیسم مثلاً فراز و نشیب دارد. مثلاً از یک جایی به بعد واژه‌ی رمانتیک در آثار نیچه مثل فحش دارد استفاده می‌شود.

در حالی که مثلاً در نوجوانی و جوانی آثار موسیقی مورد علاقه‌اش آثار رمانتیک‌ان. به نظر این به نظر من اینجا یک نکته‌ی خوبی است. یعنی آن تز از این نظر ارزش دارد که فکر می‌کنم چیز خوبی را بررسی کرده.

اگر یک نفر بتواند آن فراز و نشیب‌های رابطه‌ی نیچه با موسیقی را خوب درک بکنه، به نظر من ایده‌های خوبی می‌تواند بگیرد که در واقع رابطه‌ی نیچه با آن حس‌های آنیمایی‌اش چطوره.

شما باید انتظار داشته باشید که وقتی که هرچه نیچه جلو می‌رود بیشتر جذب آن در واقع ضدیت پیدا می‌کند با ذات زنانه‌ی خودش، انتظار داشته باشید که موسیقی در زندگی نیچه کم‌رنگ‌تر بشود. یعنی شروع بکند کم‌کم حتی فحش دادن به. مثلاً موسیقی رمانتیک و بعد کم‌کم حتی موسیقی حالا مثلاً واگنر و چیزهایی که حالا خیلی هم صددرصد رمانتیک نیستند هم برایش زیر سؤال برود.

این برای خاطر اینکه عشق موسیقی عشق نیچه به موسیقی تجلی آن واقعیت‌ست دیگر و بنابراین ناخودآگاه باید این تعارض‌های درونی موسیقی را به محاق ببره. من برای همین به آن تز علاقه‌مندم و همه‌اش فکر می‌کنم یک روز بشینم دقیق بخونمش ببینم که این تأیید می‌شود این حرفی که من می‌زنم یا نه.

پرسش و پاسخ

من بفرمایید. یک یک احتمالی دارد. خوب است بدهید افتخار. احتمالاً نیچه یک خوابی دیده. شبیه خوابی که نه، امروز کلاً حالم خوب نیست. این را برای آن آدم‌هایی که اگر گوش می‌دهند که من چرا امروز این‌جوری حرف می‌زنم یادم باشه حالم خوش نیست. که می‌گویم احتمال بدید، این است که هر چقدر شما امروز حرف بزنید، من خوشحال می‌شم. بفرمایید.

که آدم در، یک خوابی می‌بینه، خوابی که همه خواب‌ها، یک خوابی می‌بیند که سایه می‌آید و آدم‌ها را می‌برد و، نخوابیم، آدم‌هاش، یک سایه شده. در، در یک دورانی، مثلاً بعد از، دیگر آدم‌هاش، یک سایه شده. خیلی، چه می‌گفتی؟ اه، حرف شجاعانه‌ایه. من، من این‌قدر شجاعت ندارم. به هر حال، نمی‌دونم، رویاهای نیچه را من اصلاً ندیدم. ضبط می‌کرد یا نه، ای کاش کرده باشه.

خب. حالا به هر حال، این یک نکته‌ای بود که من می‌خواستم بهش اشاره بکنم.

موسیقی‌های اولیه و رمانتیسیسم

شما به وضوح در زندگی‌نامه‌های نیچه می‌بینید که اه، موسیقی‌های اولیه‌ای که خیلی دوست داره، رمانتیک‌ان. موسیقی بتهوون، موسیقی شومان، مثلاً. من دقیق یادم نیست، ولی خب یک مجموعه‌ای از کارهایی که خیلی دوست داشته، یک دوره‌ای به شومان خیلی علاقه‌مند بود. شومان خیلی رمانتیکه. خیلی موسیقی‌دانِ اه، وسط‌های دوره‌ی رمانتیک حساب می‌شود.

من چون اه، به یک جایی رسیدم که به طور طبیعی بحث رمانتیسیسم مطرح شده، می‌خواهم یک خورده در مورد همین دنیای اه، رمانتیک صحبت بکنم و در مورد این ویژگیِ اه، در واقع رمانتیک بودن یا ضد رمانتیک بودنِ نیچه یک خورده صحبت بکنم که به همین بحث موسیقی یک نوعی ربط دارد. و. بعد نهایتاً یک نکته‌ی دیگه‌ای در مورد موسیقی قبلاً بهش اشاره کرده بودم و یک خورده بیشتر صحبت کنم در موردش.

خب، اه، ببینید، اه، می‌شود از یک دوره‌ای در دنیا، توی، در اروپا به عنوان دوره‌ی، دوران رمانتیک صحبت کرد. رمانتیسیسم فقط یک جور یک مکتبِ هنری و ادبی و نمی‌دونم، اه، موسیقی و این حرف‌ها نیست. یه، یک فضایی در اروپا ایجاد شد که همه‌ی آدم‌ها تحت تأثیر این فضا قرار گرفتن.

دوران رمانتیک در اروپا

از سیاست‌مدار گرفته، ما می‌توانیم بگوییم این سیاست‌مدار، سیاست‌مدارِ رمانتیکه، این فیلسوف، فیلسوفِ رمانتیکه و این. مثلاً موسیقی یا این هنر هم هنرِ رمانتیکه. که در هنر وقتی شما به اه، رمانتیسیسم نگاه می‌کنید، حالا خیلی، خیلی حرف‌ها در موردش زده شده، خیلی ویژگی‌ها می‌شود در موردش گفت. ولی یک چیزی که در هنرِ رمانتیک هست، یک حالتِ در واقع برعکسِ هنرِ کلاسیکی که رمانتیسیسم جانشینش شد، اغراق در احساساته.

یعنی شما مثلاً فرض کنید در آثارِ کلاسیک، انتظار ندارید که یک آدمی ببینید که از عشق دیوانه شده یا از حسادت دارد مثلاً فرض کنید، حالا ممکن است به دلیل مثلاً موعظه‌ی اخلاقی واقعاً یک آدمی را نشان بدن که از شدتِ حسادت دیوانه می‌شود که شما این‌جوری بفهمید که نباید این‌جوری شد.

یعنی اگر دیوانگی‌ای هم در آثارِ کلاسیک نمایش داده شده باشه، حسِ منفی نسبت بهش وجود داره، دافعه قرار است ایجاد بکنید. رمانتیسیسم این‌جوری نیست. مثل ستایش از انفجارِ احساسات در حدِ. مثلاً عشق، در حدِ دیوانگی.

این، این چیزی است که در پررنگ بودنِ همه‌چیز، احساساتِ رمانتیک با اغراق و اگر نقاشی می‌خواهند بکشن، رنگ‌های مثلاً تند و کنتراستِ خیلی زیاد، اگر می‌خواهند اه، موسیقی طراحی بکنن، دینامیکِ خیلی زیاد در صدا، یعنی مثلاً فرض کنید پایین و بالایِ صدا، موسیقی خیلی با همدیگر اختلاف داشته باشه.

کلاً موسیقیِ رمانتیک نسبت به موسیقیِ کلاسیک و حالا مثلاً موسیقیِ باروک، خیلی پر سر و صداست. طوری که آدم‌هایی که مثلاً موسیقیِ کلاسیک گوش می‌کردن، متنفر می‌شدن از این نوع موسیقی‌ای که مثلاً بتهوون داشت تولید می‌کرد، به عنوانِ یکی از سردمدارهایِ اه، موسیقیِ رمانتیک.

خیلی، این ویژگی‌ای که من دارم می‌گم، ویژگیِ اصلیِ واقعاً هنرِ رمانتیک نیست. نمی‌خواهم بگویم که ذاتِ. مثلاً هنرِ رمانتیک، این یکی از اه، چیزهاست، یکی از اه، تبعاتِ آن نکاتِ اصلی‌تریه که در موردِ هنرِ رمانتیک می‌شود گفت.

به هر حال ما در دورانی قرار داریم که این‌جور چیزهایِ یک خورده ستایش می‌شود. یعنی مثلاً یک شور و هیجاناتی بسیار عمیق داشتن و این‌ها را به شدت مثلاً چند صد برابر بیان کردن.

مثل ستایش از این حالت‌های انفجاری که ممکن است در احساس به وجود بیاید. من یک جایی یک متنی می‌خوندم در مورد ادبیات رمانتیک، یک صحنه‌ای را مثال زده بود از رمان بلندی‌های بادگیر که. خب مثلاً یک رمان مشخص دوران رمانتیک.

که آن مردی که معشوقش سال‌های سال مرده، از شدت این احساسات عاشقانه که دارد که هنوزم زندگیش کاملاً تحت تأثیر همان روابط عاشقانه‌ای که داشته، یک شب می‌رود قبر آن زن را می‌شکافه و کنار آن جنازه دراز می‌کشه مثلاً.

این در یک حد دیگر دیوانه شدن و مثلاً غیر واقعی بودن می‌رسد دیگر. به شدت مثلاً احساساتی که دارد توصیف میشه، این‌ها تو موسیقی هم که نگاه می‌کنید، موسیقی هم همین‌جوریه. یعنی واقعاً به یک شور و هیجان‌های دیوانه‌واری گاهی اوقات شما در موسیقی رمانتیک برمی‌خورید که همراه شدن. یعنی همدلانه گوش کردنش ممکن است چندان تأثیر خوبی هم را آدم نذاره.

اینکه یک آدم‌هایی مثل مثلاً فرض کنید گوته در اواخر عمر خودش صراحتاً یک جور بازگشت به کلاسیسیسم دارن، گوته صراحتاً می‌گوید که رمانتیسیسم بیماریه. خودش یک دورانی مثل اینکه دوران رمانتیک دارد ولی همین‌جور که می‌رود انگار به این نتیجه می‌رسد که این واقعاً انگار به دیوانگی دارد منجر می‌شود. یعنی بیمارگونه‌ست. روحیه رمانتیک روحیه بیماریه و کلاسیک سالم‌تره.

بنابراین اواخر عمرش انگار دعوت دارد می‌کند به اینکه دوباره یک بازگشتی به دوره کلاسیک داشته باشه. من این ویژگی انفجاری بودن حس رمانتیک و موسیقی رمانتیک را یک بار اگر یادتون باشه اشاره کردم که شاید اصلاً این ایده دیونیزوس در ذهن نیچه این‌جوری پررنگ شده و شکل گرفته.

دیونیزوس و تجربهٔ موسیقی رمانتیک

نیچه آدمیه که این موسیقی دوران رمانتیک و این روحیه رمانتیک کاملاً در تجربه واقعی زندگیش وجود دارد. یعنی من تصورم از حرف‌هایی که خودش می‌زند این است که همراه با.

مثلاً فرض کنید سمفونی نهم بتهوون به یک حس انفجار احساسات و یک حالت مثلاً انگار وجود یک شور بی‌نهایت می‌رسد. و اینکه خودش را یک کسی رها بکند در موسیقی، در یک چنین موسیقی هنر رمانتیک و این شور را تجربه بکنه، شوری که به شدت لذت‌بخشه.

بعداً طبیعی است که این حالت مسلط شدن انگار آن قوای طبیعی که در درونش هست برایش چیز بشوند. یک جوری مثلاً در تفکرش، در زندگیش حالت عمده پیدا بکنند. مثل اینکه پیک‌های زندگیش هستند. بزرگترین لحظه‌های تجربه حیاتی نیچه این لحظه‌هاییه که به این قله‌های یک مقدار شاید وهم‌انگیز انرژی و شور بی‌نهایت که در موسیقی هست دست پیدا کرده.

من یک بار سعی کردم بگویم که نمی‌شود با حرف زدن این را منتقل کرد. ولی آن روزی که بحث دیونیزوس بود گفتم که در موسیقی یک چنین حالتی هست. این چیزهایی که در توصیف حالت دیونیزوسی نیچه بیان می‌کنه، خیلی نزدیک‌ان به همان حس عمیقی که از یک شور و هیجان حیاتی خیلی خیلی شدیدی که موسیقی می‌تواند به آدم بده.

و می‌شود این را این‌جوری برگردوند به. اینکه اگر نیچه در تمام عمرش انگار دارد از دیونیزوس ستایش می‌کنه، من می‌توانم بگویم که سمفونی نهم بتهوون موسیقی‌ایه که آن حسی که نیچه دنبالش هست. و گفتم که این‌جوری باید نیچه را فهمید که نیچه در درون خودش آن حس دیونیزوسی را دیده، عاشقش شده و حالا تا آخر عمرش آن حس دیونیزوسی یک شور امیر فوق‌العاده قدرتمندانه‌ست.

آن چیزی که شاید مشخصه مثلاً موسیقی بتهوون یا کسانی که تابع بتهوون بودن مثل شومان یا حتی واگنر اینکه یک جور احساسات شورانگیز فوق‌العاده‌توی همراه با حس قدرت.

بتهوون، شومان و حس قدرت

این در موسیقی رمانتیک، در موسیقی آدم‌های رمانتیک می‌گویم نه موسیقی. مثلاً فرض کنید شوپن، تو خود موسیقی رمانتیک با همدیگر یعنی در این تمایل به آن انفجار قدرت تفاوت وجود دارد. بعضی از موسیقی‌های رمانتیک اتفاقاً این‌طوری نیستند و موسیقی بتهوون یک چنین ویژگی‌ای دارد و این آن چیزی است که در واقع فکر می‌کنم نیچه را به خودش خیلی جذب کرده.

این حرفی که دارم من می‌زنم اگر یک نفر خیلی خوب بفهمه به نظر من متوجه این می‌شود که باید یک مشکلی را اینجا حل کرد. من قبل از اینکه مورد اعتراض قرار بگیرم باید این مشکلو سعی کنم بگویم. حداقل متوجه این هستم که الان دو تا حرفی که زدم یک خورده با همدیگر ممکن است متعارض به نظر برسد.

آن هم این است که اول گفتم که حس موسیقیایی داشتن و علاقه‌ی به موسیقی یک جوری زنانه‌ست. بعد دارم می‌گویم که موسیقی جذب نیچه جذب آن بخشی از موسیقی مثلاً رمانتیک شده که اتفاقاً حس مردانه و قدرتمندانه دارد. بتهوون کمترین شاید موسیقی‌دانیه که بگویید که آن فعالیت‌های آنیمایی و زنانه‌رو دارد. به شدت موسیقیش، موسیقی قدرتمندیه.

اگر شما تو دوران جدید بخواهید یک هنرمندایی را پیدا بکنید که بگویید این‌ها مثلاً جانشینان خلف بتهوون هستن، یک آدم‌هایی که موسیقی متال و هارد راک کار می‌کنند شاید بشود گفت که تو دنیای معاصر جانشین‌های بتهوون هستند.

سر و صدای زیاد و یک جور قدرتمندانه بودن موسیقی کاملاً در موسیقی بتهوون هست. من به نظرم این خیلی نکته‌ی مهمی است. یعنی جای بحث دارد و من فکر می‌کنم که به سادگی نمی‌شود همه‌چیزو توضیح داد.

ولی از نظر من حداقل می‌خواهم یک چیزی بگویم که تعارض اساسی وجود ندارد. آن هم این است که نیچه بالاخره این عشق به قدرت یعنی شما وقتی که نیچه را توصیف می‌کنید به عنوان یک آدمی که آنیمای فعالی داره، درون مثلاً زنانه‌ای دارد ولی این قسمتش سرکوب شده‌ست نتیجه‌اش این است که خب یک سری تمایلات دارد ولی در عین حال تمایل به قدرت دارد دیگر.

تمایل یعنی مثل یک آدمی که قدرت در درونش به طور واقعی تجلی پیدا نکرده. من نیچه را که با تحلیلی که از شخصیتش ارائه می‌کنم این‌جوری است که یک آدمیه که درون خیلی منفعل‌ای دارد و موجود واقعاً ضعیفیه. ولی عشق به قدرت دارد و دوست دارد خودش را قدرتمند ببیند. عشق به قدرت وجود دارد.

قدرت، قدرت تحقق نیافته دارد. هرچقدر که این مردانگی سرکوب بشود و متحرک نشه، عشق به این در واقع یک جوری بیشتر می‌شود دیگر. بنابراین اگر مثلاً یک موسیقی، اگر آن حس قدرت به طور نرمال وجود ندارد تو این آدم، موسیقی‌ای که این احساسو ایجاد می‌کند برایش می‌تواند خیلی مطلوب باشه.

بنابراین موسیقی اینجا یک مسئله‌ی پیچیده‌ای تو زندگی نیچه به نظر من می‌شود و باز ارجاع می‌دهم به همین که به نظر من جای خیلی مناسبی برای مطالعه‌ست و. حالا اگر آدم‌هایی مطالعه کردنش به شاید مطالعه‌شون خیلی خوب نباشد همچنان جا دارد. این رابطه‌ی نیچه با آن موسیقی یک جوری پیچیدگی‌ای دارد که به نظر من جای تحلیل خیلی زیادی دارد. نمونه‌اش همین که من دارم می‌گویم.

کلاً استعداد موسیقی داشتن یک جوری از آن درون مثلاً آنیمای فعال و درون در واقع زنانه می‌آید در حالی که بعداً می‌بینید که آن حس قدرتی که تو این مسئله موسیقی شومان یا بتهوون هست جذبش می‌کند.

برای خاطر اینکه انگار همان‌طوری که نیچه در تخیل خودش یک موجودی مثل زرتشت می‌سازه و این برایش متبوعه برای. اینکه از شیفته‌ی قدرته دیگر. شیفته‌ی قدرتمند بودن چیزی که ندارد. عیناً همین‌طور آن موسیقی‌ای که این حس را بهش می‌دهد برایش ارزشمنده.

برای همین است که جذبش می‌شود. در موسیقی بتهوون آن چیز گم‌شده‌ای که نیچه دنبالش هست وجود دارد. خود علاقه‌ی کلی استعداد موسیقی داشتن نتیجه‌ی آن ذات در واقع حقیقت وجود نیچه است و بعد این نوع موسیقی که برایش ایجاد علاقه می‌کند و من فکر می‌کنم شاید مؤثر بوده تا آن حس دیونیزوسی را تجربه بکند و بهش علاقه‌مند بشه، این چیزی است که در موسیقی در واقع موسیقی موسیقی بتهوون و شومان پیدا می‌شده و به این علاقه‌مند شد.

به هر حال اینجا یک دوگانگی‌هایی وجود داره، یک پیچیدگی‌هایی که خیلی جا دارد که آدم مطالعه بکند. و این اولین نکته‌ای که باید گفتم، فکر می‌کنم سعی کردم بگویم که موسیقی رابطه نیچه با موسیقی را تا حدود زیادی شما می‌توانید تحت همان مدلی که ما قبلاً در موردش صحبت کردیم بحث بکنید و این را مؤلفه جدید در زندگی نیچه نگید. یعنی نگید که.

مثلاً عشق به موسیقی یک چیزی بود که از خانواده‌اش بهش رسیده و این حرف‌ها. بفرمایید. خود بتهوون که موسیقی‌اش به هر حال هست، موسیقی شومان هم هست. شومان بله. شومان بله. یعنی همان بله موسیقی شومان، موسیقی شومان هم مثل بتهوون موسیقی رمانتیکه که در آن همین حس به هر حال سر و صدای زیاد و افت و خیزهای زیاد این‌ها وجود دارد.

آاا من حالا نمی‌دانم واقعاً این موسیقی‌ها خیلی چیز نیست، من همین‌طوری کلی در موردشون حرف زدن خیلی جالب نیست. ولی مثلاً من فکر می‌کنم که آاا این تعارض‌هایی که در زندگی نیچه هست،. مثلاً رابطه‌اش با رمانتیسیزم، این‌ها همین‌جا قابل توجیهه دیگر. یعنی باید انتظار داشته باشید که وقتی به پایان زندگی‌اش نزدیک می‌شه، رمانتیک حالت فحش پیدا کند. به‌شدت خودش رمانتیکه.

یعنی ببینید اصلاً اینکه دیگر من باید انتظارم این باشه که به هر چیزی هرچه بیشتر دارد فحش می‌ده، این آن چیزاییه که تو وجودش هی می‌بینه، یعنی این شدو در حال گسترششه دیگر.

شاید مثلاً در نوجوانی متوجه حس‌های رمانتیک خودش هست و خیلی برایش مشکل ایجاد نمی‌کند. همین‌جوری که جلو می‌رود هی آن چیزهایی که در درونش هست را می‌تواند تو همان پستویی که همه چیز در آن پنهان شده و.

بعد نتیجه‌اش این است که با تنفر به آدم‌هایی نگاه می‌کند که آن بیرون هستند و حس‌های مثلاً رمانتیک دارند. آاا در مورد موسیقی هم همین‌جوری من فکر می‌کنم آن فراز و نشیب‌ها جای مطالعه دارد.

متأسفانه می‌گویم چون خیلی من می‌دانم که ارتباط نیچه با موسیقی کلاً پیچیده‌ست. یعنی خیلی از این چیزاست دیگه، از این چیزهایی که آاا فهمیدن اینکه خلاصه در مورد موسیقی چه دارد می‌گوید سخته و به نظر می‌رسد که حرف‌های تناقض‌آمیز دارد می‌زند.

یعنی یک جوری در یک دورانی که به نظر می‌رسد دارد دیگر از موسیقی بد می‌گه، باز. مثلاً یک یادداشتی دارد که ای کاش موسیقی‌دان می‌شدم. یک چیزهایی این شکلی هست که مشکل ایجاد می‌کند و یک آدمی که نقد روان‌کاوانه می‌کند باید این مشکلات را دوست داشته باشه دیگر.

این‌ها آن جاهاییه که ممکن است شما بتوانید با یک نقد عمیق روان‌کاوانه توجیه کنید و مثلاً تعارض‌ها را حل کنید. به هر حال من متأسفانه کل این مثلاً مسئله فراز و نشیب‌های نیچه را موسیقی را نرفتم همه‌شو مثلاً بخونم، مطالعه بکنم، بتوانم الان خیلی بحث عمیق و دقیقی بکنم و واقعاً هم یک خورده احساس می‌کنم که از.

موضوع بحث خارجه. یعنی دقیقاً به نظرم می‌آید که آن نوشته‌ای که دیدم یک بار تز دکترا بود. در همین به نظر من هم همین‌جوری یک کتاب مستقل یا یک تز دکترا یک نفر فقط همین موضوع را مطالعه کنه، چون ارجاعات نیچه به موسیقی خیلی زیادتر از این است که مثلاً یک نفر بخواهد یک مقاله ۱۰ صفحه‌ای در موردش بنویسه.

فکر کنم خود حجم مطالبی که نیچه در مورد موسیقی مستقیماً حرف زده به اندازه یک کتاب هست، بنابراین تحلیلش هم خیلی طول می‌کشه.

حس اشرافی‌گری و اخلاق اشرافی

خب برویم سراغ آن نکته دوم که آاا نیچه یک جور چیز دارد حس اشرافی‌گری و آاا ضدیت نمی‌دانم با اخلاق بردگی، طرفداری از یک جور اخلاق اشرافی و این‌ها دارد که به نظر می‌آید آاا می‌تواند یک نکته مستقلی تو زندگی نیچه باشه. چرا این‌طوریه؟ به نظر می‌آید که می‌تواند یک نکته مستقلی باشه؟ برای اینکه در چنین خانواده‌ای بزرگ شده.

یعنی خیلی‌ها مستقلاً حسشون این است که پدر نیچه آدمی بود که اشراف ستای برای اشراف کار می‌کرد، عاشق پادشاه بود مثلاً. و بنابراین تحولات سیاسی انقلابی که در دوران زندگی پدر نیچه و این چه داشت اتفاق می‌افتاد تو این خانواده تغییرات مثبتی احساس نمی‌شد.

ببینید شما این تحلیل‌های جامعه‌شناختی به نظر من خیلی خوبی که وجود دارد را یک لحظه در نظر بگیرید که کلیسا بالاخره دستش تو دست اشرافیت بوده.

قرن‌ها در اروپا دین با اشرافیت با همدیگر در یک جبهه قرار داشتن. بنابراین وقتی که بورژوازی دارد سر کار می‌آید و با اشرافیت ضدیت پیدا می‌کند خیلی طبیعی است که همان‌طوری که خود اشراف احساس خوبی ندارن، خادمان کلیسا هم احساس خوبی نداشته باشند که نداشتن. و.

بنابراین خانواده نیچه به عنوان خانواده‌ای که هم مثلاً در واقع خادم کلیسا هستند رسماً و هم در خدمت مثلاً معلم نمی‌دانم اشراف بودن، شما باید انتظار داشته باشید که یک چنین پیشینه‌ی اجتماعی از نیچه آدمی بسازه که گرایش به اشرافیت داشته باشه.

بنابراین من می‌توانم با یک نقد مثلاً مارکسیستی به اصطلاح نقد مارکسیستی یعنی برگردوندن ویژگی مثلاً چیزی که داریم تحلیل می‌کنیم به مسئله‌ی جایگاه و خاستگاه اجتماعی افراد.

نقد مارکسیستی و خاستگاه اجتماعی

من یک رمان می‌خونم، می‌گویم این رمان مثلاً فرض کنید بحث در مورد رمانتیسمه، رمانتیسیسمه یا دوران رمانتیکه، من می‌گویم. خب این هنر جایگاه مثلاً طبقاتیش بورژوازیه در حالی که کلاسیسیسم جایگاه مثلاً طبقاتیش اشرافیته.

بنابراین اینکه چطور شد که کلاسیسیسم کلاسیسیسم به عنوان مثلاً نوع مکتب ادبی غالب از بین رفت، یک جوری بهش گرایشی که بهش داشتن از بین رفت و جانشینش یک مکتبی مثل رمانتیسیسم شد، خب مگه نقد جامعه‌شناختی می‌توانند ارائه بدن بگویند که این خیلی طبیعی است.

این نوع هنر هنریه که با آن شرایط اجتماعی کاملاً سازگاره. من الان نگفتم چگونه می‌شود این تحلیل را ارائه کرد، ولی تحلیل‌های خیلی عمیقی این‌جوری وجود دارد که به نظر من خیلی تحلیل‌های درستی هستند. کلاً. بگذارید من از فرصت استفاده بکنم یک پرانتز باز بکنم، یک حرف خیلی کلی بزنم.

نقدهای مارکسیستی و جامعه‌شناختی در دورنما دادن یعنی در کلی‌ترین حرف‌هایی که می‌شود زد خیلی مؤثره و معمولاً مشکل به نظر من مشکلی که وجود دارد این است که یعنی مثلاً ببینید من وقتی که می‌خواهم در مورد تحولات کلی سیاسی-اجتماعی در ۵۰۰ سال اخیر در دنیا بحث بکنم خیلی نقدهای مارکسیستی خوب جواب می‌دهند.

یا مثلاً در مورد مکتب‌های ادبی که در ۳۰۰ سال اخیر به وجود اومدن دارم بحث می‌کنم خوب جواب می‌دهند. خیلی حرف‌های عمیق و جالبی می‌شود زد.

مثلاً چرا دوره مدرنیسم به وجود اومد، چرا وارد دوره پست‌مدرن شدیم؟ به نظر من تحلیل‌های اینجا خیلی عمیقن. ولی هرچه ریزتر بشید، بیاید. مثلاً در مورد یک اثر هنری خاص بحث بکنید، به نظر می‌آید هی وانه.

یعنی ما اگر جایگاه خوبِ خوبِ در واقع جایگاه نقد مارکسیستی را بشناسیم، کمتر باید به نظر من سعی بشود که یک آدم یا یک اثر هنری خاص را بیاید هی سعی بکند آدم با جایگاه نمی‌دانم طبقاتی و این‌جور چیزها تحلیل بکند.

گاهی به ابتذال کشیده می‌شود. ولی دیدگاه‌های از راه دور دادن خیلی تحولات کلی را بررسی کردن خیلی خوب جواب می‌دهند. مثلاً من فکر می‌کنم تحلیل‌هایی که در مورد همین جانشینی مکتب‌های هنری، هدایش و. مثلاً گرایش به مکتب‌های هنری وجود داره، این تحلیل‌های جامعه‌شناختی تحلیل‌های خیلی خوب و عمیقی هستند. خب، من بنابراین من می‌توانم اشرافیت‌گرایی نیچه را با یک تحلیل جامعه‌شناختی نسبت بدهم به شرایط خاستگاه طبقاتیش دیگر.

من می‌گویم این خاستگاه طبقاتی این آدم در واقع خادمان کلیسا و اشرافیته، این است که این آدم حس خوبی نسبت به هیچ‌کدوم از جریان‌های انقلابی دوران خودش ندارد و نتیجه‌اش این است که مثلاً یک جوری همچنان نخبه‌گراست، حس اشرافیت دارد.

این چیزهایی که بعداً مثلاً می‌بینید که وقتی کمونیست‌ها در شوروی انقلاب می‌شود و سر کار می‌آن، همه‌ی این چیزها را به عنوان گرایش منفی سعی می‌کنم سعی بکنم.

یعنی نخبه‌گرایی به نوعی نشانه. مثلاً یک دیدگاه طبقاتی نخبه‌گرا مثل اشرافیت و این چیزی که ارزش دادن به توده مردم این چیزی است که مثلاً فرض کنید آدم‌هایی که خواسته‌های طبقاتیشون طبقه متوسط یا طبقه کارگره، جور دیگه‌ای به ماجرا نگاه می‌کنند و نخبه‌گرایی به نظرشون ممکن است یک چیز خیلی بدی باشه.

به هر حال اگر اینطوری نگاه کنید به نظر می‌رسد که خب پس این حس مثبت نیچه نسبت به اشرافیت یک مؤلفه مستقل در زندگی و افکارشه. نتیجه خواسته‌های اجتماعیشه نه وضعیت روانی خاصی که به دلیل مثلاً فرض کنید محیط زنانه و این‌ها به وجود آمده. چون در درآمد من یک بار به این. نکته اشاره کردم، شاید واقعاً ارزش این را دارد یک بار دیگر هم اشاره بکنم.

مارکس در برابر فروید

گفتم می‌شود تحلیل‌های مارکسیستی را در مقابل تحلیل‌های فرویدی این‌جوری با همدیگر تفکیک کرد که انگار اختلاف سر این است که غریزه اصلی خوردنه یا تولید مثل کردنه. یعنی من دو تا غریزه اصلی بقای شخصه یا بقای نسله.

تو دیدگاه داروین که فروید تحت تأثیرشه بقای نسل اصله. جنس مثلاً شما کل بحث‌های داروین را که نگاه می‌کنید وقتی حرف از فیتنس بیشتر مثلاً نسبت به شرایط محیطیه، حرف از قدرت تولید مثل بیشتره.

یعنی آن موجود زنده‌ای موفق‌تره که توان تولید مثل و تولید نسل بیشتری داشته باشه. شما در تحلیل‌های مارکس و فروید هر دوتاشون در. اینکه یک چیزی را دارند انگار به ناخودآگاه ارجاع می‌دهند مشترکن.

یعنی مارکس هم ممکن است کلمه ناخودآگاه را به کار نبرده باشه ولی تمام تئوری‌هاش این است که شما رفتارهای مردم را بر اساس اینکه از چه دارند می‌خورن و این چیزی که دارند می‌خورن از کجا می‌آرن می‌توانید در موردش حرف بزنید و خودشان نمی‌دونن.

یعنی یک آدمی طبقه اشراف نمی‌دونه چرا این‌جوری فکر می‌کند و این‌جوری رفتار می‌کند. یک آدم طبقه کارگر هم نمی‌دونه چرا گرایش مثلاً سیاسی اجتماعیش این‌جوری است. این برمی‌گردد به اینکه انگار بقاشون، معیشتشون، معیشت به معنای این چیزی که زنده نگهشون می‌داره، چگونه دارد تأمین می‌شود. بنابراین می‌شود گفت در حالی که فروید آن انگیزه ناخودآگاه اصلی را جنسیت می‌گیرد که بنا به.

مثلاً تحلیل‌های داروینی برمی‌گردد به بقای نسل. پس یک تعارضی اینجا وجود دارد بین مارکس و فروید. من این را مخصوصاً یک جلسه گفتم برای اینکه یک عده به نظر من این‌جوری ساده‌دلانه مثل اینکه دو تا چیز خوب پیدا کردن، دو تا تئوری خوب، هی دوست دارند این‌ها را با همدیگر تلفیق کنند. به نظر من نکته مهمی است که به این توجه بکنیم که یک تعارض عمیق وجود دارد.

این همین است که می‌توانید بگویید که با زبان روان‌کاوانه اگر بخواهیم صحبت بکنیم، مارکس ناخودآگاه را بیشتر انگار نتیجه نحوه معیشت و بقای فرد می‌داند تا بقای نسل. آن را انگار یک چیز فرعی نگاه می‌کند بهش. اگر مارکسیستی. حالا نگاه بکنید، باید نگاه کنید ببینید نیچه غذاش از کجا تأمین شده، خانواده‌اش از کجا پول می‌گرفتن.

خب به این نتیجه می‌رسید که خب دیگر این آدم آن نافش را اصلاً با اشرافیت بریدن و غذای اشراف را هم خورده و تو محیط کلیسایی هم بزرگ شده. هرچند در ادامه حیاتش ضد کلیسا شده باشه و این‌ها ولی روحیه‌اش این‌جوری است دیگر. بالاخره به طور ناخودآگاه گرایش دارد به اشرافیت.