این بحث از نقدِ تعریفِ کلاسیکِ معجزه بهمثابهٔ نقضِ قانونِ طبیعت آغاز میکند و نشان میدهد شهودِ دینی معجزه را از قصدِ هدایت و آگاهیِ ناظر جدا نمیداند. سپس معجزه در کلامِ اسلامی را با مفهومِ گستردهترِ رخدادِ خارق در الهیاتِ دیگر میسنجد، ترکیبِ قرآنیِ آیهٔ نازلشدهٔ روشن را بهعنوانِ چارچوبِ بدیل برمیکشد، و با نمونههایِ خصوصی و نسبیبودنِ بینه به شرطِ گواهی میرسد. در پایان برهانِ مبتنی بر ضعفِ گواهی در برابرِ عادتِ طبیعت بازخوانی میشود: کانالهایِ متعدد، کنشِ فعالِ ناظر، و پیامِ خودتأییدگر جایِ تصویرِ گیرندهٔ منفعل را میگیرند.
تعریفِ کلاسیک و فاصلهاش از شهودِ دینی
تعریفِ کلاسیک میگوید معجزه «تخلفی یک اعوجاجی از قانون طبیعت» است که به دستِ خداوند یا عاملی فوقطبیعی رخ میدهد؛ کوتاهتر: «معجزه این است که یک چیزی خلاف قانون طبیعت اتفاقی بیفتد». این تعریف در فلسفهٔ دینِ تحلیلی جا افتاده، اما با نمونههایی که دینداران معمولاً معجزه مینامند فاصله دارد. بخشِ بزرگی از مباحثِ جدید نیز هنوز به همین تعریف ارجاع میدهند، هرچند «چند دهه است که تعریفهای به اصطلاح جایگزینی» و شرطهایِ تازه پیشنهاد شده است. انگیزهٔ اصلاح فقط زیباسازیِ واژگان نیست؛ نجاتِ مفهوم از مصادیقی است که شهوداً بیروناند. در تصویرِ دینی، خداوند میخواهد کسانی را هدایت کند؛ رخدادی شگفت و غیرمعمول پیش میآید و کسی از مواجهه با آن به حقیقتی پی میبرد. نمونهٔ کلاسیک در کلامِ اسلامی همین است: پیامبر معجزه میآورد تا مردم ببینند و به پیامبریاش ایمان آورند. پس ارادهٔ هدایت و حضورِ شاهد در خودِ مفهوم خانه دارد.
تعریفِ کلاسیک اما نیازی به شاهد نمیبیند. اگر خانهای بیآنکه کسی ببیند به آسمان برده شود، باز معجزه شمرده میشود. حتی اگر در لایهٔ زیراتمی، جایی که هیچ خبری به انسان نمیرسد، ویژگیِ ذرهای خلافِ نظمِ مفروض عوض شود، باز تعریف صدق میکند. دیندار چنین چیزی را مداخله یا فعلِ الهی مینامد، نه معجزه به معنایِ دینی. فهرستِ ذهنیِ معجزات — شکافتنِ دریا، زنده کردنِ مرده، خودِ قرآن بهعنوانِ نشانه — همگی با حضورِ ناظر و فهمِ هدایت گره خوردهاند. خداوند «قصد میکند که یک هدایتی را به کسانی برسونه» و آنگاه رخدادی روی میدهد که آن هدایت برسد. تفکیکِ صرفِ میانِ وقوعِ فیزیکی و آگاهیِ بعدی نیز شهود را کامل نمیکند؛ بخشِ فاعلی و معرفتی از ذاتِ معجزه جداشدنی نیست.
ایرادِ تعریفِ کلاسیک دقیقاً این است که چیزهایی را معجزه میشمارد که شهوداً نمیخواهیم معجزه باشند. مثالِ معروف: «اگر خداوند یک دانششنی را در صحرای آفریقا» نیمهشب از مسیر منحرف کند، کسی آن را معجزهٔ دینی نمیخواند. تعریف باید شهود را به شرطها ترجمه کند و مصداقهایِ مطلوب را نگه دارد و نامطلوب را بیرون بگذارد؛ و چون مفاهیمِ پیچیده کمیاباند، اغلب باید میانِ سادگیِ شرطها و پوششِ مصداقها مصالحه کرد. تعریفِ دوازدهشرطی که استدلال را ناممکن کند، حتی اگر دقیق باشد، بد تعریف است. مصداقها وزنِ یکسان ندارند: برخی پیشنموناند و حتماً باید داخل بمانند؛ برخی حاشیهایاند و خروجشان کمتر زیان دارد.
زمینهٔ بحثْ فلسفهٔ دینِ تحلیلی است که گاه تعریفها را کسانی پیش میکشند که خود معجزه را باور ندارند؛ شبیهِ ردِ کاریکاتوریِ نظریهای که طرف ابتدا تحریفش میکند و بعد با شادی رد میکند. آنچه لازم است ترجمهٔ شهودِ دینداران به زبانِ دقیق است، نه ساختنِ هدفی که از آغاز برایِ رد طراحی شده باشد. فلسفهٔ دینِ مسیحیمحور گاه مسئلهٔ شر یا معجزه را طوری صورتبندی میکند که برایِ ادیانِ دیگر به همان سنگینی نیست؛ همین تفاوتِ افقها انگیزهٔ بازخوانی از قرآن است. مقاله و بحثِ حاضر دو پرسش دارد: آیا از منابعِ اسلامی، بهویژه قرآن، پیشنهادی برایِ تعریفِ چیزی نزدیک به معجزه برمیآید؟ و برهانِ معروفی که گواهیِ معجزه را برایِ باورِ عاقلانه ناکافی میداند چگونه با آن تعریف بازخوانی میشود؟
معجزه در کلام اسلامی و رخدادِ خارقِ گسترده
«معجزه تو کلام اسلامی» مفهومی خاص است: اعمالی که پیامبران به اذنِ خدا میکنند تا «اثبات نبوت» شود. عنوانِ فرعیِ بحث نیز مقدمهای بر دیدگاهِ قرآنی دربارهٔ معجزه است، نه صرفاً تکرارِ اصطلاحاتِ کلامی. ریشهٔ واژه به عجز برمیگردد؛ کاری که دیگران از انجامش درمیمانند و منشأِ الهیاش را درمییابند. این مفهوم زیرمجموعهای از چیزی است که در الهیاتِ مسیحی غالباً بسیار گستردهتر فهمیده میشود: هر نوع نقضِ قوانینِ طبیعت، با پیامبر یا بیپیامبر، حتی رخدادِ شخصیِ نجاتبخش. پس همپوشانی کامل نیست و بحثهایِ یکی را نمیتوان بیواسطه رویِ دیگری کشید.
نمونهای که در مدخلهایِ فلسفهٔ دین آمده روشنگر است: اعضایِ گروهِ کرِ یک کلیسا، هر کدام به دلیلی شخصی، در روزِ تمرین حاضر نمیشوند و سقف فرو میریزد؛ اگر بودند میمردند. خبر در مطبوعات بازتاب مییابد و برایِ برخی نمونهٔ پیشنمونِ معجزه است — بیپیامبر و بیرسالت. در محاورهٔ دینداران نیز رخدادِ شخصیِ ایمانآور گاه معجزه خوانده میشود، در حالی که تعریفِ کلامیِ معجزه آن را معجزه نمیداند. پس دو دستگاهِ مفهومی رویِ هم نمیافتند و بحثهایِ کلامیِ اسلامی فقط حالتِ خاصی از میدانِ گستردهتر را پوشش میدهند. کسی که فقط با تعریفِ کلامی کار کند، انبوهی از شهودِ روزمرهٔ دینداران را از دایره بیرون میگذارد؛ کسی که فقط با تعریفِ هیومی کار کند، قصدِ هدایت و بینه را از دست میدهد.
مصداقهایِ مرکزی نیز میانِ ادیان یکی نیست. رستاخیزِ مسیح برایِ مسیحی مرکز است و مسلمانان آن را نمیپذیرند؛ تبدیلِ آب به شراب در متونِ مسیحی برجسته است و در افقِ اسلامی نامقبول مینماید. مسلمانان قرآن را معجزهٔ مرکزی میدانند. وقتی وزنِ مصداقهایِ پیشنمون اینقدر فرق دارد، اصرار بر یک تعریفِ مشترکِ میاندینی از آغاز تعهدِ بیدلیل است. نامگذاری نیز بیگناه نیست: مرزکشیدن دورِ مجموعهای از رخدادها جهانبینی میسازد. تعریفِ کلاسیک دورِ نقضِ قانونِ طبیعت به فعلِ الهی خط میکشد؛ تعریفِ دیگر خطی دیگر میکشد و نگاه به جهان را عوض میکند. زبانشناسیِ جدید نیز میگوید واژگانِ یک زبان نحوهٔ دیدنِ جهان را شکل میدهد؛ تعریفِ معجزه نیز چنین است.
ترکیبِ قرآنی: نشانه، نزول، روشنی
کنجکاویِ اصلی از اینجا میآید: نه واژهٔ معجزه در قرآن هست و نه معادلی تکواژهای برایِ کارهایی که پیامبران برایِ ایمانآوردن میکنند. «هیچ واژهای در قرآن نداریم که به کارهایی که پیامبران» برایِ اثبات میآوردند اختصاص یافته باشد. مفهومِ معجزهٔ کلامی و مفهومِ رخدادِ خارقِ گسترده نیز هیچکدام با یک واژهٔ قرآنیِ واحد یکی نیستند. پس قرآن چگونه به این مصداقها اشاره میکند؟ نبودِ تکواژه، نبودِ مفهوم نیست؛ گاه ترکیبِ چند واژه دقیقتر از یک اسمِ مبهم است و خودِ آن ترکیب شرطهایِ تعریف را در دل دارد.
پاسخِ رایج که واژهٔ آیه را معادلِ معجزه بگیرد اشتباه است، چون «آیه خیلی مفهوم کلیه»: هر نشانهای که بر چیزی ورایِ خود دلالت کند. پدیدهٔ طبیعی بر ربوبیت، تابوتِ عهد بر پادشاهیِ طالوت، و خودِ عباراتِ قرآن چون زبان دلالت میکند همگی آیهاند. آیه به تکوینی و تشریعی بخش میشود و تا اینجا ربطِ مستقیمی به معجزهٔ خاص ندارد. هر دلالتی آیه است؛ معجزه دلالتی خاصتر است.
واژهای که کنارِ آیه میآید مفهوم را تنگ میکند: نزول. بارها آمده که «آیات رو نازل میکنیم» یا میفرستیم. جهانبینیِ توحیدی میگوید همهچیز آیهٔ خداست، اما نه همه میبینند. «نازرهایی وجود دارن» که رشد نکردهاند و آیات را نمیبینند. نازل کردن یعنی سطح را پایین آوردن تا دیده شود: تولدِ عادی برایِ کسی که عادت کرده آیه نیست؛ شتری که از دلِ کوه برآید عادتش را میشکند. نزولِ آیات، از جمله به وسیلهٔ پیامبران، انسانهایِ رشدنیافته را در معرضِ پدیدههایِ خارج از عرف میگذارد تا به حقیقتی برسند که بهطورِ طبیعی در دسترسشان نیست. عادتْ دیده را کور میکند؛ نزولْ عادت را میشکند.
سومین جزء، بینه است: روشنی و غیرقابلانکار بودنِ دلالت. ترکیبِ «آیات بینات نازل شده» همان بستهای است که معجزاتِ پیامبران و مانندشان را در خود میگیرد: باید «نشانه باشه، نازل شده باشه» و روشن. سه واژه کنارِ هم تقریباً تعریف میسازند: نشانه بودن، نازلشدن (خارج از روالِ عادی)، و بینهبودن. حقیقتی که نشانه به آن اشاره میکند میتواند توحید، صفتی الهی، نبوتِ کسی، یا معاد باشد. این ترکیب فقط پیامبران را دربرنمیگیرد؛ در زندگیِ شخصی نیز آیهٔ نازلشده ممکن است. و بارها آمده که مردم آیات را میبینند و میگذرند؛ پس صرفِ وقوع کافی نیست، توجه و فهم نیز میخواهد. از همینجاست که میتوان مفهومی نو ساخت که نه عینِ معجزهٔ کلامی است و نه عینِ تعریفِ کلاسیک، اما مصداقهایِ مطلوب را بهتر جمع میکند.
سه شرط و نسبیبودنِ برایِ ناظر
ترجمهٔ فلسفیِ این ترکیب میتواند چنین باشد. رخدادی برایِ ناظری معجزه است اگر: نخست بر حقیقتی دینی دلالت کند؛ دوم خارج از روالِ عادیِ رویدادها باشد — جایِ همان نزول؛ سوم ناظر دلیلِ کافی برایِ برقراریِ دو شرطِ اول داشته باشد. شرطِ نخست اخیراً در ادبیاتِ فلسفهٔ دین با عنوانِ معناداریِ دینی نیز مطرح شده و همان جانشینِ ضعیفترِ قصدِ هدایت است. شرطِ دوم نزدیکِ تعریفِ کلاسیک است، با واژگانی که قانونِ طبیعت به معنایِ قرنِ هجدهمی را فرض نمیکند. شرطِ سوم نسبت میآورد: همان رخداد برایِ یکی معجزه است و برایِ دیگری نه. روشنبودنِ مطلق برایِ همه لازم نیست؛ دلیلِ کافی برایِ همان ناظر لازم است — حتی اگر آن دلیل با زمینهٔ دانش و تجربهٔ شخصیاش شکل گرفته باشد.
مثالِ نخست، با نامِ طنزآمیزِ «تئو و میس چیپس» در بحث: جهانی فقط از کرات با مکانیکِ نیوتونی، بیانسان؛ گاه آفریدگار از سرِ بازی مسیرِ کرهای را عوض میکند. نقضِ قانون هست، اما «معجزه در خلاء اتفاق نمیافته». معجزه برایِ کسی است؛ بدونِ ناظر معنی ندارد. مثالِ دوم: کسی که میخواهد به گروهی خشونتطلب بپیوندد و فرستادهای میآید و با آزمایشِ سکهها او را منصرف میکند. برایِ او، با فهرست و احتمالِ ناچیزِ تصادف، بینه تمام است؛ برایِ دوستی که دیر میرسد و فقط سکههایِ بیمعنا رویِ زمین میبیند، همان صحنه هیچ نیست. حتی اگر فهرست را ببیند، معنایِ نهی از پیوستن را بدونِ گواهیِ زمینه درنمییابد. نامِ طنزآمیزِ آن دوستِ دیرآمده در بحث «ابنحیوم» است: کسی که برهانِ ردِ گواهی را بلد است و درست بهخاطرِ همان، هشدار را نمیپذیرد و میرود و آسیب میبیند.
مثالِ سوم از زندگیِ پاسکال: در لحظهٔ تزلزلِ ایمان، درشکه در چاله میافتد و او پرت میشود و انگار دستی او را بازمینشاند. برایِ او، با ندای درونی و همزمانی، معجزهٔ قطعی است؛ «برای نگهبان هم هیچی نیست» چون همان چاله بارها درشکه بلعیده و او فقط بیمسئولیتیِ شهرداری را میبیند. بافت و اطلاعاتِ ناظر جزءِ خودِ پدیدهاند، نه زائدهٔ ذهنیِ جدا. جملهٔ منسوب به او که خدایِ ابراهیم و اسحاق و یعقوب را در برابرِ خدایِ فیلسوفان مینشاند، همین چرخش از الهیاتِ انتزاعی به مواجههٔ شخصی را فشرده میکند.
این همان نظریهٔ معرفتیِ معجزه است: دانشِ ما از طبیعت در تشخیصِ معجزه دخیل است. پیامبری که در گذشته نور را مطابقِ نسبیت منحرف کند و مردم نسبیت را ندانند، شاید قانون را نقض کرده باشد اما بینه نداده است؛ پس در بافتِ دینی معجزهای برایِ آنان رخ نداده. بینهبودن یعنی داشتنِ دلیل، و دلیل جزوِ تعریف است. سرزنش نیز بر همین مدار است: کسی که بینه دارد و نمیپذیرد سزاوارِ ملامت است؛ کسی که دلیل ندارد، برایِ همان رخداد ملامت نمیشود. زیرمجموعهای از معجزات ممکن است برایِ همه روشن باشد و زیرمجموعهای خصوصی بماند؛ انکارِ خصوصیها شهودِ دینی را ناقص میکند. اگر همهٔ معجزات را فقط به نوعِ همگانی فروکاهیم، نمونههایِ اصیلِ شخصی از دایره بیرون میافتند.
رزقِ مریم و روالِ عادی، نه قانونِ طبیعت
قرآن میگوید «در آفاق و انفس» آیات نشان داده میشود؛ چیزی فراتر از افقِ بیرونی در درون نیز هست و میتواند بینه و تعهدِ اخلاقی بسازد. رزقِ مریم مثالِ ظریفی است: فرشتگان برایش غذا میآورند و برایِ او این روالِ زندگی است، نه چیزی که ایمانش را یکشبه زیر و رو کند؛ برایِ زکریا همان صحنه تحولآفرین است چون از روالِ او خارج است. آنچه برایِ یکی عادی است برایِ دیگری نزولِ نشانه است. پس خارقبودن نسبی به عادتِ ناظر است، نه فقط به فرمولِ فیزیکیِ جهان.
در اینجا مرز با تعریفِ کلاسیک تیز میشود. در جهانبینیِ قرآنیِ این خوانش، «چیزی به اسم طبیعی وجود ندارد» در برابرِ ماوراءِ طبیعت بهمعنایِ دوگانهانگاریِ مدرن؛ همهچیز در مدارِ فعلِ الهی است. روالِ عادی و خلافِ عادت داریم، نه لزوماً قوانینِ طبیعت به معنایِ مکانیکِ تمامعیارِ قرنِ هجدهم. فلسفهٔ دین وقتی از همان آغاز جهانبینیِ علمیِ عصرِ روشنگری را پیشفرض بگیرد، تعریفهایش از شهودِ دینی دور میافتد. انگیزهٔ نوشتنِ چنین مقالهای همین است: بگذاریم دیندار بگوید جهان را چگونه میبیند، بعد صورتبندیِ منطقی کنیم؛ نه اینکه اول قانونِ طبیعت را اصل بگیریم و بعد معجزه را استثنایی مزاحم تعریف کنیم.
ماجرایِ موسی و ساحران همین منطقِ بینه را در صحنهٔ عمومی نشان میدهد. بهترینِ سحرِ آنان حرکتدادنِ ریسمان چون مار بود؛ معجزهٔ موسی در همان میدان چیده شد تا سجدهٔ کسانی که خود در سحر سرآمد بودند خودِ بینه باشد. فرعون شاید تا پیش از آن سجده هنوز به جادویِ بزرگتر بیندیشد؛ با سجدهٔ اهلِ فن، برایِ جمع روشن میشود که این سحر نیست. اگر کسی با پیشفرضهایِ دیگر بگوید «خب پس برای من معجزه نیست»، سخن از بافت و دلیل است نه از انکارِ اصلِ تعریف. خداوند گاه معجزه را درست در اوجِ مهارتِ مخالف میچیند تا بینه تمام شود. درخواستِ قوم از صالح و شرطِ پذیرفتنِ پیش از ظهورِ شتر نیز همین را میگوید: گاه خودِ طرف معیارِ بینه را تعیین میکند و پس از تحقق دیگر جایِ بهانهگیری نیست.
گواهی، برهانِ ضعیفشماری، و اصلاحِ واقعگرایانه
برهانِ کلاسیک علیه باور به معجزه از راه گواهی تقریباً این است: دو سنخ دلیل داریم، گواهی و استقرایِ عادت؛ وقتی بسنجیم، استقرا قویتر است، پس چرا به گواهیِ رخدادِ خلافِ عادت گردن بنهیم؟ صورتبندیِ سادهتر با زبانِ نظریهٔ اطلاع: پیامی از کانالی با احتمالِ خطا میآید؛ اگر خودِ پیام از نظرِ پیشینی بسیار نامحتمل باشد و کانال پرخطا، نباید پذیرفت. «احتمال خطاش» در کانال و نامحتملبودنِ پیام با هم مانعِ پذیرش میشوند. هستهٔ برهان همین وزنکشی است. این مدل برایِ فهمِ شهودیِ برهان مفید است، اما بیش از اندازه جهانِ واقعی را ساده میکند: نه کانال یکی است، نه گیرنده بیدستوپا، و نه پیام همیشه خالی از نشانههایِ خودآزمون.
عنوانِ مقاله نیز بازی با عنوانِ رسالهٔ کلاسیک دربارهٔ معجزات است؛ در فرهنگِ اسلامی «معجزه معجزات» گاه به خودِ قرآن گفته میشود، اما بحثِ حاضر لزوماً همان شعار را تکرار نمیکند. آنچه مهم است مسیرِ دو بخشی است: استخراجِ مفهوم از قرآن، سپس ترجمه به زبانِ فلسفی. بر بخشِ نخست میتوان محکم ایستاد؛ بخشِ دوم پیشنهاد است و میتواند ظریفتر بازنویسی شود.
نقدِ نخست: در جهانِ واقعی یک کانال نداریم. «دهها کانال ممکن است اطلاعات به ما بدن». کسی که نتیجهٔ فوتبال میپرسد و دوستی شوخیگو خبرِ نتیجهٔ نامحتمل میدهد، در حالتِ عادی نمیپذیرد؛ اما اگر از تلویزیون شنیده باشد که دیشب چیزی عجیب رخ داده، حتی کانالِ کماعتمادتر را برایِ همان عجیب ترجیح میدهد. دیندارانی که معجزاتِ تاریخی را باور دارند لزوماً سادهلوح نیستند؛ چه بسا از کانالِ زندگیِ شخصی — دعا و پاسخ — جهانبینیای دارند که انتظارِ امرِ غیرعادی را معقول میکند. پس مدلِ تککانالهٔ برهان را باید دقیقتر و واقعگراتر کرد.
نقدِ دوم: گیرنده منفعل نیست؛ میتواند کنش کند، برود و ببیند. افسری رومی که میشنود در دهکدههایِ مجاور مرده زنده میشود و نمیرود ببیند، و حتی وقتی میگویند پشتِ پنجرهات است گردن نمیکشد، به وظایفِ معرفتیاش عمل نکرده است؛ «لایق این به وظایف اپیستمیک خودش عمل نمیکند». برهانِ کلاسیک فضا را چون اتاقی میسازد که فقط باید گوش داد و رد کرد؛ در واقع میتوان رفت، دید، پرسید و تحقیقِ میدانی کرد. کسی که همهٔ قوم شهادت میدهند شتر از کوه آمد و کوه شکاف خورده و او حتی حاضر نیست برود ببیند، کوتاهی کرده است. ضعیفتر بودنِ گواهی نسبت به تجربهٔ مستقیم، مجوزِ ترکِ همهٔ راههایِ تکمیلِ گواهی نیست.
نقدِ سوم: خودِ پیام یا کانال ممکن است نشانههایی داشته باشد که معجزهآسا بودنش را بشود آزمود. نامهای که رخدادهایِ عجیبِ ماهانه را پیش از وقوع میگوید و ماهبهماه درست از آب درمیآید، برایِ گیرندهای که یکی را از دست داده توجیه میسازد که بقیه را نیز بپذیرد. در افقِ اسلامی، متنی که خود را معجزه میداند و برایِ مؤمنان توجیهِ الهیبودنش تمام است، میتواند گزارشهایِ عجیبِ درونش را نیز حمل کند — نه با انکارِ اصلِ وزنکشی، که با پیچیدهتر دیدنِ کانال و امکانِ راستیآزمایی. استقرا نیز خود آمیخته به گواهی است: بخشِ بزرگی از علمِ طبیعی با گواهیِ مشاهدهگران و آزمایشگران میرسد. اگر برهان را چنان سفت بگیریم که هیچ خلافِ عادتِ تازهای پذیرفته نشود، علم نیز از اصلاحِ قانون بازمیماند. نتایجِ خندهدارِ همین افراط را از همان عصرِ طرحِ برهان برشمردهاند: «اگر این برهان را به این شکل قبول بکنیم» به کجا میرسیم که حتی آزمایشِ خلافِ عادتِ تازه را هم نباید پذیرفت.
بدین ترتیب تعریفِ بازسازیشده — نشانه، نزول از روالِ عادی، و بینه برایِ ناظر — هم با قرآن همخوانتر است و هم برهانِ ضعیفشماریِ گواهی را وامیدارد واقعگراتر شود: چندکاناله، کنشگر، و حساس به خودِ ساختارِ پیام. معجزه نه هر نقضِ بیمخاطبِ طبیعت است و نه فقط لقبِ کلامیِ اثباتِ نبوت؛ رخدادی است که برایِ کسی، با دلیلی کافی، حقیقتی دینی را روشن میکند. این صورتبندی را میتوان تعریفِ تازهای برایِ همان مفهومِ رایج دانست یا مفهومی همخانواده که از قرآن برآمده؛ در هر دو حال، شهود و مصداق بهتر از تعریفِ کلاسیک جمع میشوند.
اگر کسی بگوید این همان تعریفِ کلاسیک است بهاضافهٔ شرطِ آگاهی، پاسخ این است که نه دلالتِ دینی در آن تعریف هست و نه نسبیبودنِ بینه برایِ ناظر، و نه خروج از دوگانهانگاریِ طبیعت و ماوراء به سبکِ عصرِ روشنگری. اگر بگوید نسبیبودن سرزنش را از میان میبرد، پاسخ این است که سرزنش بر مدارِ بینه میماند: هر که دلیل دارد و نمیپذیرد مسئول است؛ هر که دلیل ندارد، برایِ همان رخداد مسئول نیست. و اگر بگوید گواهی همیشه ضعیف است، پاسخِ واقعگرایانه این است که ما فقط گوش نمیدهیم؛ میتوانیم برویم، ببینیم، بپرسیم، و گاه خودِ پیام را بیازماییم. با این اصلاحها، هم وفاداری به متنِ دینی بیشتر میشود و هم برهانِ فلسفی از کاریکاتورِ گیرندهٔ منفعل فاصله میگیرد.
→ متنِ کاملِ این جلسه