→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۲۶ · یهودیت

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

جمع‌بندی ایمان تاریخی یهود و میثاق قرآنی

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

مسیر این جمع‌بندی از بازسازیِ جهانِ ذهنیِ ایمانِ تاریخی آغاز می‌شود، چون بدونِ آن تصویر سنجش با قرآن فقط جدل است. همان ساختار در قرآن بیشتر تأیید می‌شود تا رد؛ شکاف از روایتِ اسماعیل و اسحاق، از دست‌نخوردگیِ تورات، و از هویتِ مسیح باز می‌شود. وقتی این سه شکاف دیده شد، نوبتِ خواندنِ خودِ تاریخ است: تمدن مسابقه نیست و سورهٔ روم تاریخ را در دستِ خدا می‌گذارد. از آنجا همزیستیِ اهلِ کتاب ناگزیر می‌شود، نه چون حقیقت چندتاست، بلکه چون برخی اختلاف‌هایِ ابراهیمی برایِ عموم واضح نیست؛ و همین مبنا شریعت را ازلی‌یکسان نمی‌داند و برگزیدگی را به تجلیِ اسماء و به اقلیت‌شدنِ پس از بابل می‌رساند.

ایمانِ یهودی ایمان به یک واقعهٔ تاریخی است

سنجشِ ادعاهایِ یهودی با قرآن وقتی معنا دارد که نخست جهانِ ذهنیِ همان ایمان بازسازی شود. ایمانِ یهودی ایمان به وقوعِ یک واقعهٔ تاریخیِ خاص است، نه فقط به گزاره‌هایی انتزاعی دربارهٔ خدا و معاد. تاریخ از ابراهیم و عهدی آغاز می‌شود که سرزمینِ مقدس را به او و فرزندانش می‌سپارد و در برابرش این قوم را قومِ خداوند در زمین می‌گذارد. دو فرزند، اسماعیل و اسحاق، در این روایت حضور دارند؛ اما نسلِ برگزیده از نظرِ این ایمان در خطِ اسحاق و از راهِ یعقوب می‌ماند که لقبِ اسرائیل دارد و بنی‌اسرائیل از او فرزندانِ ابراهیم شمرده می‌شوند.

گرهٔ اصلیِ این تاریخ ظهورِ موسی است: بیرون‌آوردنِ بنی‌اسرائیل از مصر، رفتن به سویِ کوهِ سینا، و عهدی که پایِ همان کوه بسته می‌شود. «این در واقع اساس ایمان یهودیت و مبدأ در واقع آغاز یهودیته». در آن واقعه خداوند در قومی تجلی می‌کند به گونه‌ای که در هیچ قومِ دیگری پیش از آن و پس از آن تکرار نشده است. مفادِ میثاق از نظرِ خودِ این ایمان رعایتِ شریعت و مراقبت از تورات است؛ از آن پس قومْ قومِ برگزیدهٔ خداست. رنگِ نژادیِ این برگزیدگی هرچه باشد، فضیلتی برایِ خود قائل‌اند هم از آن‌رو که فرزندانِ ابراهیم‌اند و هم از آن‌رو که فضیلت‌هایی بالفعل در تاریخِ خود می‌بینند.

تورات، به‌ویژه پنج فصلِ نخست، عینِ کلامِ خدا دانسته می‌شود و خواندنش نزدیک‌شدن به خدا و هدایت است. سنتِ بازتاب‌یافته در تلمود نیز مقدس است و اساسِ شریعت از آن گرفته می‌شود. شریعت پیچیده است و اطاعت از آن همان عهدِ سیناست. حضورِ این قوم در جهان منشأِ نشرِ فرهنگِ توحیدی شمرده می‌شود. انتظارِ مسیح، بنا بر وعدهٔ انبیا، افقِ بازِ همین تاریخ است و بازگشت به سرزمینِ مقدس جزوِ خودِ دین است، نه ضمیمه‌ای سیاسی.

اختلافِ درونی بر سرِ اصلِ بازگشت نیست؛ بر سرِ زمان و شرط است: آیا پیش از ظهورِ مسیح می‌توان بازگشت، و آیا بازگشتِ معاصر صبغهٔ دینی دارد یا نه. کسانی که تشکیلِ دولت را پس از جنگِ جهانیِ دوم با بازگشت از بابل قیاس می‌کنند، از تصفیه و شایستگیِ دوباره سخن می‌گویند. توحید و معاد امروز میانِ این افق و افقِ اسلامی مشترک‌اند. اختلافِ اصلی، برخلافِ مسیحیت، کمتر بر سرِ ذاتِ خدا و بیشتر بر سرِ تاریخِ عهد و هویتِ موعود می‌نشیند.

پس تصویر این است: دینی تاریخ‌محور، با عهد و سرزمین و کتاب و شریعت و انتظار. هر سنجشِ بعدی باید همین تصویر را جدی بگیرد، وگرنه نقد از بیرون سنگ می‌اندازد. قرآن بیشترِ همین ساختار را می‌شناسد و کارِ مقایسه از همین‌جا آغاز می‌شود.

دو شاخه از ابراهیم، نه یک پسرِ کنارگذاشته

وقتی قرآن خوانده شود، بخشِ عمدهٔ تعالیم و تقریباً تمامِ اسکلتِ تاریخیِ تورات تأیید می‌شود. آغاز از ابراهیم، عهد، هویتِ ارضِ مقدس، دو فرزند، آمدنِ موسی برایِ نجات، بردنِ قوم پایِ طور، میثاق، حرکت به سویِ سرزمین، ۴۰ سال آوارگی به دلیلِ تمرد، ورود و استقرار، تبعیدِ بابلی به‌عنوانِ مجازاتِ بت‌پرستی، و بازگشت به‌عنوانِ ارادهٔ خداوند — همه در هر دو متن هست. اختلافِ مسلمانان اگر باشد بیشتر بر سرِ جانشینیِ اسحاق و اسماعیل است و اینکه آیا وعدهٔ سرزمین به فرزندانِ اسماعیل هم می‌رسد یا نه. اساسِ نقل یکی است؛ شکاف از شأنِ اسماعیل باز می‌شود.

در توراتِ موجود ابراهیم از هاجر صاحبِ اسماعیل می‌شود و سپس به‌طورِ معجزه‌آسا از ساره اسحاق زاده می‌شود. این مقدار با قرآن ناسازگار نیست، هرچند نامِ هاجر و اینکه پیشنهاد از همسرِ ابراهیم بوده در قرآن نیست. ناگهان رقابت و ناسازگاری میانِ دو فرزند پیش می‌آید و ساره می‌خواهد هاجر و اسماعیل دور شوند. ابراهیم آنان را به بیابان می‌برد و بازمی‌گردد. اگر این تصمیم امتحانِ الهی نباشد، عادلانه هم نیست: می‌توانست چند گوسفند بدهد و آنان را در شهری مستقر کند و گاهی سر بزند. این سناریو با فضایِ دینی و با شخصیتِ پیامبری که خودِ یهود نیز او را الگو می‌دانند سازگار نیست؛ همان ناسازگاری در روایتِ یعقوب و در دیگر ماجراهایِ انبیا در تورات نیز دیده می‌شود.

قرآن رقابتِ خانوادگی را برنمی‌تابد. دو فرزند هستند و قرار است از هر دو نسلی از انبیا و ادیانی پدید آید. «حضرت ابراهیم کاری که انجام می‌دهد این است که اسماعیل را همراه با هاجر می‌آورد در جایی که خداوند بهش نشان می‌دهد». در صحرا بنایِ کعبه گذاشته می‌شود و آن دو با نیتِ مراقبت آنجا می‌مانند؛ قومی از اسماعیل شکل می‌گیرد که اعراب خود را از نسلِ او می‌دانند و در سویِ دیگر شجره‌ای از اسحاق بنی‌اسرائیل را می‌سازد. هر دو مقدس و محترم‌اند و از هر دو، به‌ویژه از اسماعیل، تجلیل شده است. ذبح در تورات به اسحاق و در قرآن پایِ کعبه به اسماعیل نسبت داده می‌شود و این اختلاف فرعی‌تر از اصلِ دو شاخه است.

در خودِ تورات هنوز وعده هست که از اسماعیل نسلی بزرگ در زمین پدید می‌آید؛ اما در اعتقادِ رایج فقط خطِ اسحاق باقی می‌ماند. روایتِ قرآنی معنوی‌تر است و انحصارِ نژادیِ عهد را سست می‌کند. بقیهٔ ایمانِ تاریخی — اسارت در مصر، نجات با موسی، شکافتنِ دریا، تجلی و میثاق پایِ طور — در قرآن تأیید می‌شود. اختلافِ جزئی در مکانِ برخی وقایع اصلِ ماجرا را عوض نمی‌کند. آنچه عوض می‌شود این است که یک پسر کنار گذاشته نشده است.

تورات نور است؛ دعوا بر سرِ دست‌نخوردگی است

ارزشی که ایمانِ یهودی برایِ تورات قائل است در قرآن به‌شدت تأیید می‌شود. تورات کتابِ بسیار مهمی است و به‌طورِ مداوم منشأِ هدایت و نور خوانده می‌شود. «اختلاف سر این است که آیا تورات عیناً حفظ شده یا حفظ نشده». قرآن بارها تأکید می‌کند که تحریف رخ داده است: بخش‌هایی نیست و ارائه نمی‌شود، و بخش‌هایی دگرگون شده است. توراتِ موجود ناقص و تحریف‌شده دانسته می‌شود. این جدی‌ترین اختلافِ متنی میانِ دو طرف است، نه انکارِ اصلِ نزول و نه خوارداشتِ کتاب.

در دعوایِ دست‌نخوردگی در برابرِ تحریف، تنها مدعیِ سختِ عینِ کلامِ خدا بودن دیگر حتی همهٔ یهودیان نیستند. شواهدِ پژوهشی بر ضدِ دست‌نخورده بودن چنان انبوه شده که درصدِ قابلِ ملاحظه‌ای از خودِ یهود از آن ادعا دست برداشته‌اند. حرفِ قرآن اینجا به کرسی می‌نشیند: متنِ کنونی عینِ همان نزولِ موسوی نیست و در طولِ تاریخ تغییر کرده است. در زمانِ نزول چنین اسنادی فراهم نبود؛ امروز این ادعا در فضایِ فرهنگِ جاری پذیرفته‌تر است. نقطهٔ قوتِ نگاهِ قرآنی به تاریخِ بنی‌اسرائیل درست همین‌جاست.

این حکمْ تورات را بی‌ارزش نمی‌کند. هدایت و نور بودنِ اصلِ کتاب سرِ جای خود است؛ آنچه محلِ نزاع است تمامیتِ لفظیِ نسخهٔ حاضر است. از همین‌جا راه به اختلافِ مسیح باز می‌شود، چون بخشی از انکارِ عیسی بر نشانه‌هایِ پراکندهٔ همین متنِ موجود بنا شده است. اگر دست‌نخوردگیِ متن پیش‌فرض باشد، آن استدلال‌ها وزن می‌گیرند؛ اگر پیش‌فرض فرو بریزد، بارِ اثبات جابه‌جا می‌شود. تحریف فقط دعوایِ نسخه‌شناسی نیست؛ زیربنایِ خواندنِ وعده‌هاست.

مسیح آمده بود و تاریخ پس از رد با این حکم می‌خواند

قرآن بنی‌اسرائیل را قومی برگزیده در مسیری هزارساله می‌بیند که باید به پیامبرِ بزرگی به نامِ مسیح برسد. اختلافِ عمده این است که مسیح ظهور کرده و همان عیسی بن مریم است که نپذیرفتند. انکار اگر فقط به نشانه‌هایِ ذکرشده در تورات تکیه کند، بر دست‌نخوردگیِ همان متن سوار است. حتی با متنِ موجود نیز استدلال‌ها سست است، چون پیشگویی‌ها را کلمه به کلمه می‌گیرند و وجهِ نمادینِ ملاحم را نمی‌بینند. دیدنِ آینده میانِ رؤیا و واقعیت است و بارِ نمادین دارد؛ پادشاهیِ خداوند را پادشاهیِ جنگنده می‌خوانند، در حالی که دشمنِ واقعی شیاطین‌اند و ملکوت می‌تواند معنایِ معنوی داشته باشد. اگر این فضا جدی گرفته شود، همین تورات با ظهورِ عیسی ناسازگار نیست.

از زمانِ موسی تاریخی پیوسته از انبیا و مصلحان در کار بوده است، با فترتِ تبعیدِ بابلی به‌عنوانِ مجازاتِ بت‌پرستی و سپس بازگشت. عیسی آمد و ادعایِ مسیح بودن کرد و نپذیرفتند. حدودِ چهل سال پس از عروج — یا به قولِ منکران پس از مصلوب‌شدن — یهودیت از هم پاشید: «از ارض مقدس رانده شد، معبد تخریب شد و تا قرن‌ها همین‌جور در دنیا سرگردان بودند». تا پیش از آن قوم پیشروِ توحید و شریعت در جهان بود؛ پس از آن رسالتِ خاصِ برگزیدگی دیگر به‌آسانی توجیه نمی‌شود. اگر کارِ منفی به آنان نسبت داده نشود، کارِ مثبتِ شاخصی نیز که دیگران نداشته باشند دیده نمی‌شود. عرفانِ یهودیِ سده‌هایِ میانه زیرِ تأثیرِ عرفانِ اسلامی است و پیشرو بودن در توحید کم‌رنگ شده است.

کتاب بسته شده، چیزی بدان افزوده نمی‌شود، و انبیا دیگر ظهور نمی‌کنند. پرونده از درونِ قوم نیز تمام شده می‌نماید. اگر مسیح نیامده بود انتظار باید تیزتر می‌شد؛ واقعیت وارونه است. «پیک انتظار مسیح در سال‌های قبل از ظهور عیسی بن مریم در اسرائیل». چند دهه پیش و پس از ظهور اوجِ انتظار است؛ هرچه گذشته کم‌رنگ شده تا آنجا که امروز انتظارِ روزانه برایِ مسیح رقیبِ انتظارِ بازگشت به سرزمین و بازسازیِ معبد است و تقریباً به صفر رسیده. این دو در ذهنِ قومی هم‌ارز و هم‌زمان فرض می‌شدند؛ با بازگشتِ نسبی، انتظارِ مسیح دیگر همان وزن را ندارد.

دو نظریه رویِ میز است: هنوز نیامده، یا آمده و رد شده است. دومی با پیوستگیِ پیش از عیسی و گسستِ سنگینِ پس از آن بهتر می‌خواند. ملکوت پس از ظهور در جهان مستقر شده، بت‌پرستی از میان رفته، و یهودیت دیگر دینِ خاصِ پیشرو نیست. چون خودِ این ایمان تفسیرِ تاریخ است و وقایع را به خداوند نسبت می‌دهد، آوردنِ همین وقایع به‌عنوانِ شاهد طبیعی است. یهودیتِ پیش از مسیح دینی است که پس از او باید تغییرِ شکل می‌داد؛ آنچه مانده بخشی است که ظهور را نپذیرفت.

تاریخ در دستِ خداست، نه در ظاهرِ جنگ

نگاهِ دینی به تاریخ را یهودیان پیشتاز بودند و ویژگیِ تورات همین است؛ این ویژگی در قرآن نیز هست، هرچند نه به همان پررنگی. افت‌وخیزِ اقوام مسابقهٔ فوتبال نیست که به خدا ربط نداشته باشد یا نتیجهٔ ایمان و شرک نباشد. ممکن است قومی مؤمن باشد و دنیا از نظرِ سیاسی در دستش نباشد؛ این به‌تنهایی مسئله نیست. «ولی مسئله این است که آیا از نظر فرهنگی زایش دارند، ندارند». مسلمانان فقط قدرتِ سیاسی را از دست ندادند؛ زایشِ فرهنگی را هم از دست دادند. از قرنِ دهمِ هجری به این سو عرفان و فلسفه بیشتر همان میراثِ قرونِ نخست است.

مسلمانان در سه چهار قرنِ اول پیشروِ فرهنگِ جهان بودند، با فاصله. تساهل و همزیستی با اهلِ کتاب، رسیدنِ شایسته به مناصب، کتابخانه‌هایِ بزرگ و مناظرهٔ آزاد در آن فضا معنا داشت؛ بعدها مدعیِ این حرف‌ها دیگران شدند. پس از حملهٔ مغول سیطرهٔ سیاسی از میان رفت؛ مسئلهٔ عمیق‌تر از دست رفتنِ درخششِ فرهنگی است. این اتفاقِ بی‌علت نیست. وقتی حکمرانان شریعت را رعایت نمی‌کنند و فساد در حکومت و جامعه می‌نشیند، فقط اسم می‌ماند. یهودیان نیز هنوز اسم دارند؛ مهم عمل به عهد است و وقتی عمل نرود مجازات می‌آید.

این نگاه جزئیاتِ بی‌اهمیت را نباید به مشیتِ روزمره فرو بکاهد. مؤمنان حق ندارند انتظار داشته باشند همهٔ جنگ‌ها را ببرند. عواملِ بسیار در کار است، و قرآن شکستِ احد را به تزلزلِ درونی نسبت داده است. خداوند به مؤمنان وعدهٔ پیروزی می‌دهد اگر مؤمن باشند و بارها می‌گوید در جنگ یاری کرده است، حتی با فرشتگان؛ در تاریخِ یهود نیز ادعایِ دخالتِ مستقیم و بلایِ آسمانی هست. آنچه نباید کرد ظاهرنگری است: هر پیشامدِ جزئی را بلا یا امداد خواندن.

«موضوع سوره روم این است که همه چیز دست خداست، تاریخ هم دست خداست». همان آغاز می‌گوید روم شکست خورده اما پیروز خواهد شد: «فِى بِضْعِ سِنِينَ ۗ لِلَّهِ ٱلْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنۢ بَعْدُ ۚ وَيَوْمَئِذٍۢ يَفْرَحُ ٱلْمُؤْمِنُونَ» (سورهٔ الروم، آیهٔ ۴: [فرجام‌] كار در گذشته و آينده از آن خداست، و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مى‌گردند.). ظاهرنگری را باید کنار گذاشت. افولِ تمدنِ اسلامی یا سقوطِ اورشلیم مسئلهٔ ظاهری نیست؛ هرچه واقعه عمقِ معنویِ بیشتری داشته باشد، تحلیلِ دینی واجب‌تر است. مناقشهٔ مرزی و تصرفِ یک دهکده چنین عمقی ندارد و نیازی به توجیهِ سنگینِ عدلِ الهی ندارد. فروپاشیِ کلِ یک تمدن دارد.

چندگانگیِ دینی از انکارِ حقیقت برنمی‌خیزد

قرآن وقتی از میثاق سخن می‌گوید بر این تأکید می‌کند که پیامبرانِ دیگر خواهند آمد و باید پذیرفته شوند. یهودِ امروز میثاق را به عمل به شریعت و ده فرمان و حرمتِ شنبه فرو می‌کاهد؛ اگر بپرسند، پیروی از مسیح در صورتِ ظهور را نیز جزءِ میثاق می‌دانند و نبوت را در موسی قطع‌شده نمی‌شمارند. سلسله پس از موسی ادامه داشته است. قرآن درست بر همان جنبهٔ کم‌رنگ‌شده پا می‌فشارد و انکارِ مسیح را عهدشکنی می‌خواند. تکلیفِ سرزمین در سایهٔ همین حکم مبهم می‌ماند: آیا باید در تبعید بمانند، آیا مسلمانان باید شرطِ شریعت را برایِ بازگشت فراهم کنند، یا باید حداکثرِ فشار را وارد کنند تا ادب شوند.

با این‌همه دینِ یهود از نظرِ قرآن دینِ مشروع است، حتی پس از ظهورِ مسیح. «قرار نیست مثلاً ما یهودیت را در دنیا کنسل اعلام بکنیم». یهودی بودن حرام نیست، چنان‌که مسیحی بودن اهلِ کتاب محترم است. قرار است زندگی و آدابِ خود را داشته باشند. مسلمانان موظف‌اند حقایقی را که می‌فهمند تشریح کنند و تبلیغ نمایند، هرچند تاریخ همیشه این وظیفه را جدی نگرفته است.

کوروش در نقلِ تورات بندهٔ خدا و مأمورِ نجات از بابل و بازگرداندن به سرزمین است و حتی کمکِ مالی برایِ بازسازیِ معبد کرده است. خداوند می‌تواند از بیرونِ قوم فاعل بیاورد. تاریخِ مدعیانِ مسلمانی بیشترِ معبد را صاف کرد و جای آن چیزهایِ دیگر ساخت. پرسشِ باز این است که آیا باید شرایطِ عمل به شریعت فراهم می‌شد یا از میان می‌رفت.

دو نگاه رویِ میز است و پاسخِ قطعی در این جمع‌بندی بسته نمی‌شود. یکی می‌گوید رانده شدن نتیجهٔ گناهِ بزرگِ قصدِ قتلِ مسیح است و تا توبه از آن گناه نباشد بازگشتِ عبادی بی‌معناست. دیگری می‌گوید قرآن یهودیت را به رسمیت شناخته و احترام اقتضا می‌کند که اگر مسلمان نشدند دست‌کم شریعتِ خود را بتوانند به‌خوبی به‌جا آورند. «یعنی قرآن وقتی نازل شد نه اینکه یهود بخشیده شده باشد، ولی به رسمیت شناخته شد». اشغال و بناهایِ جایِ معبد بیشتر کارِ خلافت‌هایِ بعدی است و از دیدگاهِ شیعی دفاعِ قدسی از آن اعمال واجب نیست؛ آزادیِ بررسی هست. اگر نتیجه این باشد که برخی کارها خلافِ منویاتِ قرآن بوده، باید گفته شود.

در قرآن اعتقاد به چندگانگیِ دین در زمین هست: اسلام و مسیحیت و یهودیت، و ادیانِ دیگری که به رسمیت شناخته شده‌اند، قرار است کنارِ هم بزیند نه یکدیگر را حذف کنند. در توحید و مشترکات پیوند است و در اختلافات تبلیغ. این با نگاهی که حقیقت را تکه‌تکه می‌داند و حق و باطلِ سنتی را منکر می‌شود فرق دارد. تفکرِ دینی می‌گوید حقیقت هست و انسان‌ها فطرتِ مشترک دارند.

«مبنای این پلورالیسم دینی عدم وضوح برخی از حقایقه، نه اینکه حقیقت وجود ندارد». حقیقت از نظرِ قرآن این است که قرآن کتابِ خداست و بهترین دین همان است که این پیامبر آورده؛ در عینِ حال می‌پذیرد که آنان دینِ خود را داشته باشند. اختلافِ ادیانِ ابراهیمی از بدیهیات نیست. آدمِ متوسط و صادق، زیرِ بمبارانِ تبلیغاتیِ کودکی، به‌آسانی تشخیص نمی‌دهد مسیح آمده یا نه. ماندن بر یهودیت به‌خودیِ خود نشانهٔ بی‌صداقتیِ شناختی نیست.

شریعت جاودانهٔ یکسان نیست و حدیث را نباید به ذوق خواند

تحدیِ قرآن این نیست که هر خواننده‌ای فوراً بگرید و معجزه را حس کند. آن شناخت مالِ مرتبه‌ای بالاتر است و از توده، حتی تودهٔ مسلمان، چنین بداهتِ فوری انتظار نمی‌رود مگر با عمل و زندگیِ معنوی. تحدی این است که چیزی همانند بیاورند تا در ملا عام معلوم شود همانند نیست. داوریِ لحظه ممکن است مبهم باشد؛ با گذرِ سال‌ها متنِ رقیب بویِ عصر و جامعه و ذوقِ شخصی‌اش را می‌دهد.

اگر کسی همانندِ سورهٔ یوسف می‌نوشت، جایی را رمانتیک‌تر می‌کرد و جای دیگر را به مذاقِ خود درمی‌آورد. «ولی ۵ سال دیگر همه به وضوح می‌فهمند که این متن خیلی متن بدیه». ماندگاریِ قرآن همان جنبه است. راهِ معمولِ مسلمان شدن اعتقاد به قرآن به‌عنوانِ معجزه است، اما بدیهی شدنِ اعجاز شرطِ شروعِ دینداری نیست. کافی است در رقابتِ ادیان برتری دیده شود.

خدایی که کشف می‌شود فقط واجب‌الوجودِ فلسفی نیست؛ مهربان است یا نیست، سخن می‌گوید یا لال است. تصورِ خدایی که با بشر ارتباط برقرار نمی‌کند از تصورِ عمومیِ ایمان دور است. برایِ ابراهیم بدیهی است که خداوند غذا می‌دهد، بیماری را خوب می‌کند، دعا را می‌شنود و پاسخ می‌دهد. نیاز به هدایت و تکلم و دعا را همان خالقی برمی‌آورد که دیگر نیازها را برمی‌آورد؛ از آن سو نیازِ درآوردی به خدا نسبت داده نمی‌شود. این مبنایِ عقلی و فطریِ اعتقاد به وحی است. قرآن عقایدِ یهود و نگاهِ خود را چون دو نظریه کنار هم می‌گذارد و در مواردِ اختلاف — تحریفِ تورات و ظهورِ مسیح — حرفش استوارتر یا معقول‌تر می‌نماید.

بخشی از آیات نه به عقیده که به جامعهٔ یهود می‌پردازد و انحراف‌هایِ یک جامعهٔ دینی را نشان می‌دهد. این بخش برایِ مسلمانان باید خواندنی باشد، چون پس از قرن‌ها همان مرض‌ها کم و بیش در جوامعِ خودشان دیده می‌شود. اگر حرفی دربارهٔ آن جامعه به کارِ این جامعه نیاید، نقلش در قرآن بی‌وجه می‌ماند. روایت را نباید به ذوق خواند: باید با شیوهٔ مشخصِ متن‌شناسی صحت و سقم را سنجید. موجِ وطن‌پرستیِ اروپایی که به ایران رسید ناگهان روایتی پیدا کرد: «حب الوطن من الایمان» — دوستیِ وطن از ایمان. در اوجِ آن احساسات این جمله یکی از روایت‌هایِ اصلی شد و همان خواندنِ دلخواه است.

مشکلِ بسیاری از اختلاف‌ها این است که تصوری از تکاملِ دین در کار نیست. قرآن صریح می‌گوید دین در فرایندی به کمال رسیده است، نه فقط در شریعت که در لایه‌هایی از عقاید نیز. دینِ نوح ساده‌تر است و شریعتِ موسی با شریعتِ اسلام فرق دارد؛ تأکید بر معاد و بر شیطان در تورات نیست یا بسیار کم‌رنگ است. «این جاودانگی، ازلی و ابدی بودن شریعت جزو عقایدشون انگار»، ولو در اصولِ نوشته نیاید.

از این‌رو بعید می‌نماید که پس از تورات ادیانی بیاید که حلال و حرامِ حیوانات، عبادت، مجازات، و احکامِ ازدواجشان فرق داشته باشد. قرآن تأکید می‌کند این اختلاف نتیجهٔ صرفِ تحریف نیست؛ شریعتِ یهود با شریعتِ اسلام فرق می‌کرده است. مسلمانان نیز باید بجویند که چگونه خداوند سه دین فرستاده و از اول چند امت خواسته، با اختلافِ شریعت، تا در کارهایِ خیر رقابت کنند. تصورِ امتِ واحده که با آمدنِ مسیح همهٔ پیشین باطل شود، تصورِ رایجِ دو سویِ دیگر است؛ قرآن حذف را همین‌جا متوقف می‌کند.

اقلیت‌شدن هویت را تیز کرد و اندلس خاطرهٔ خوب ماند

اگر مسیحیان و یهودیان از میدان کنار گذاشته شوند، اختلافِ شیعه و سنی عمده‌تر می‌شود و حذف به درون می‌غلتد. تاریخِ پس از انقلاب همین منطق را در سیاست نشان داد: نخست اتحاد بر ضدِ سلطنت، سپس حذفِ مارکسیست‌ها، سپس حذف در میانِ خودی‌ها، تا آنجا که نزاع به ریزترین اختلافِ درونِ یک جناح می‌رسد. قرآن می‌گوید در موردِ ادیان حذف را همین‌جا نگه دار. مسلمانان همیشه چنین نکردند؛ اما در اندلس به این افق نزدیک شدند و کوشیدند جامعه‌ای چندگانه بسازند. «خاطره خوب از تاریخی ازش یاد بخواهم بکنند، در اسپانیاست» — به‌خاطرِ دورانی که با مسلمانان زیستند. در سویِ دیگر جمله‌ای از یک مسیحی هست که رفتارِ هم‌کیشانش با یهود را در شأنِ سگ هم نمی‌داند؛ خصومتِ قاتلانِ مسیح خواندنِ آنان بدرفتاریِ دیرپا ساخته است.

درگیریِ فکری با اهلِ کتاب حتی برایِ یک فرد نافع است. وقتی استدلالِ عقلیِ آنان برایِ عدمِ تحریفِ تورات شبیه همان برهانی است که برایِ قرآن آورده می‌شود، به برهانِ خود شکِ مفید می‌افتد. از نشنیدنِ ظهورِ مسیح می‌توان آموخت که نشانه‌ها را نباید غلط فهمید و نشانهٔ ساختگی تولید نکرد. جوامعی که این ادیان کنارِ هم‌اند رقابتِ خیر می‌سازند و فعالیتِ خیریهٔ مسیحی در برابرِ انفاقِ پرآیه شرم می‌آورد اگر دیده شود.

کنارِ هم نهادنِ شریعتِ یهود و شریعتِ اسلام نیز چیزی می‌آموزد. در ۱۰ فرمان اهمیتِ همسایه پررنگ است و در قرآن اهمیتِ خانواده؛ برخی احکام در تورات حالتِ اغراق دارند و بعداً تخصیص می‌یابند. حکمِ مرگ برایِ بی‌احترامی به پدر و مادر، حتی اگر امروز اجرا نشود، زشتیِ آن عمل را نشان می‌دهد. مسلمانان غالباً تورات را یکجا تحریف‌شده می‌گذارند، حال آنکه احادیث نیز تحریف شده‌اند و تورات از احادیث تحریف‌شده‌تر نیست. شریعت تا حدودِ زیادی سالم مانده و پنج فصلِ نخست کمتر دست خورده است. برگزیدگیِ قومی که مأمورِ تبلیغ نبود، از نظرِ طبیعی سخت‌فهم می‌ماند.

تحلیلِ نهایی امور را به تجلیِ اسماء برمی‌گرداند. «ابن‌عربی سعی می‌کند با کمک قرآن و داستان پیامبران سیر ظهور اسماء الهی از نظر تاریخی را یک جوری نشان بدهد». هر پیامبری که می‌آید اسمی ظهور می‌کند. مناسبتی میانِ سه امت هست: اسلام با الله، مسیحیت با رحمان، یهودیت با رحیم. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم این سه نام را کنارِ هم می‌گذارد، چنان‌که این سه دین در جهان کنارِ هم‌اند.

مسیح تجلیِ رحمان است و امورِ تکوینی در آن سو قوی است؛ یهودیت تجلیِ رحیم است و شریعت در آن قوی است. اسلام در میانه تجلیِ الله است، جامعِ اسماء. رحیم مهربانیِ خاص است در برابرِ رحمان، و برگزیدگی همان تجلیِ رحیمیت است. این تحلیلِ نهایی کافی نیست و چراییِ تاریخیِ هزارساله هنوز جایِ فکر دارد، اما جهتِ پرسش را از اتهامِ نژادیِ صرف به پرسش از اسماء می‌گرداند.

توبهٔ قومی همیشه مراسمِ دسته‌جمعی نیست. در تبعیدِ بابل اهتمام به تورات و حفظِ شریعت زیاد شد. «وقتی رفتن اقلیت شدن توجهشون به شریعت خودشان به هویت خودشان بیشتر شد». از ماجرایِ پیش از تبعید لزوماً با نامِ توبه برنگشتند، اما عملاً آدم‌هایِ بهتری شدند و دوباره به سرزمین بازگردانده شدند. سختی گاهی جایِ توبه را می‌گیرد و راه را برایِ آزمونِ دوباره باز می‌کند. مسلمانان اگر بخواهند برگردند باید بپذیرند که عینِ اسلام نیستند؛ عزت با شمشیر و کشورگشایی بازنمی‌گردد، چون زایشِ فرهنگی به شمشیر بسته نیست.

→ متنِ کاملِ این جلسه