در این جلسه تعریف معجزه در فلسفهٔ دین تحلیلی با ترمینولوژی قرآنی ادامه مییابد. جهان نشانهای، بینه، و نسبت دخالت الهی با فیزیک کلاسیک و کوانتوم بررسی میشود. بحث به هیوم و شکستن قانون، و آیهٔ پرندگان در جمعبندی مفهوم آیه میرسد.
من میخواهم دقیقاً آن چیزی که هفته گذشته بهش رسیدیم را ادامه بدهم دیگر یعنی در واقع با یک مرور مختصر بدون استدلال آها به این هم بد نیست بگویم که یک یک مجموعه سه جلسهای از بحث درباره معجزه وجود دارد که من مثلاً شاید دو سال سه سال پیش آن سه جلسه را برگزار کردم که در واقع محتواش بیشتر همین جنبههای متنی این مسئله معجزه است. سلام.
اینکه اگر کنجکاو هستید که مثلاً استدلالهای دقیقتر میخواهید برای اینکه چرا آیات بینات نازل شده نزدیکترین مفهوم موجود در قرآن به معجزه است میتوانید آن سه تا جلسه را مخصوصاً جلسه اول دومش را گوش بدهید.
در یک جاهایی هست دیگر در تو این تو اینترنت در تلگرام یک صفحه ویکی هست این واقعاً بچهها میذارن همینجوری یک جاهایی فکر میکنم راحتترین جا بله یک وبسایتی درست کردم به اسم Searching for Truth بله آنجا همه چیز هست فکر نمیکنم فایلی باشه که آنجا نذاشته باشند.
بله. به هر حال اگر جنبههای متنی را یک خورده دقیقتر میخواهید من احساس کردم که در این جلسات که تو گروه فلسفه علم دارد برگزار میشود و بحث فلسفیه خیلی مناسبت ندارد که وارد جنبههای دقیق متنی بشویم مخصوصاً با آن تذکری که جلسه اول دادم.
اصلاً فرض کنید اشتباه کردیم اشکال ندارد بد برداشت کردیم از متن یک چیزی از متن فهمیدیم حالا میخواهیم تبدیلش بکنیم به مفهومی تو فلسفه تحلیلی کما اینکه از این اتفاقها میافتد دیگر برای خودتان هم شاید افتاده باشه.
من از آدم یک کتابی میخونه یک چیز خیلی جالبی میفهمد بعداً میفهمد منظور نویسنده آن نبوده ولی خب آن چیزی که جالبی که فهمیدید را فهمیدید دیگر یک چیز خوبی به ذهنتان رسیده.
خب بنابراین بیاید فرض کنیم که به یک نتیجهای رسیدیم حالا یک مفهومی داریم تحت عنوان مثلاً آیات بینات نازل شده که قبل از اینکه بخواهیم الان یک مفهومی این شکلی داریم باید سعی کنیم خوب بفهمیمش مخصوصاً میخواهیم مقایسهاش بکنیم با این مفهوم میراکل موجود من بدهم نمیآید بهش بگویم مثلاً Hume miracle, H miracle یک برای خاطر اینکه در خود همین فلسفه تحلیلی هم یک چیزهایی وجود دارد یک تعریفهای دیگهای که ممکن است با این فرق بکند.
به هر حال یک تعریف استاندارد میراکل در فلسفه تحلیلی داریم این را با این مقایسه کنیم سعی کنیم این را خوب بفهمیم سر همین که این چه هست ممکن است اختلاف نظر به وجود بیاید مثلاً اینکه چه مصداقهایی را دقیقاً در بر میگیرد از آن مجموعه مصداقهایی که من جلسه قبل مثال زدم، فکر میکنم جا دارد بالاخره این بحثها را بکنیم.
هر چقدر این را بهتر بفهمیم، بعداً خب ترجمه کردنش به زبان دقیق فلسفی هم راحتتر میشود. خب بگذارید من آن نگرانیای که دارم که با آن داستان کللی و حاجیعلی بیانش کردم و اینکه مطمئن بشوم که دیگر از این جلسه به بعد آن حس اینکه باز ما داریم درباره کللی صحبت میکنیم از بین بره، میخواهم یک خورده تأکید بکنم روی همین که این در واقع ما یک تعریف جدید از آن مفهوم، مفهوم موجود تو فلسفه تحلیلی ارائه نمیدیم.
ما داریم یک مفهوم جدید ارائه میدهیم که لزوماً مصداقهاشم با مصداقهای آن قبلی یکی نیست. یعنی مثلاً من دارم درباره گوسفندان صحبت میکنم، اینجا درباره بزها و گوسفندهای قهوهای صحبت کردن و این مثال را اینجوری میگویم برای اینکه ادعام این است که این مفهوم موجود، مفهوم موجود در فلسفه که خیلی معروف شده، خیلی مفهوم خوبی نیست.
و حالا میخواهم همین را یک خورده توضیح بدهم که بنابراین صرفاً مقایسه دو تا دِفینیشن از یک مفهوم نیست، بلکه مقایسه دو جور دو تا مفهومه. ما به طور مداوم برای اینکه جهان را درک بکنیم، مفهومسازی میکنیم.
مفهومسازی به همین معنایی که یک بار دو جلسه قبل در موردش صحبت کردم. یک تعبیر سادهاش این است که انگار یک سری مصداق در جهان وجود داره، ما دور یک قسمتیشو میخواهیم خط بکشیم، اینجا این مجموعه مصداقها را یک اسم برایش بگذاریم.
میتوانیم گوسفندهای عالم را به اسم گوسفند برایشان بگذاریم و این خیلی تو ذهن ما هم تأثیر میگذارد. در واقع یک مجموعه مباحثی وجود دارد الان در قرن بیستم. این اصطلاح لینگوئستیک تِرن که خیلی متداول شده که تو قرن بیستم کلاً توجه بشر به زبان، اهمیت زبان و تأثیری که روی تفکر میگذارد خیلی بیشتر شده.
اینکه یک عقاید خیلی حتی افراطی در مورد اینکه اصلاً زبانه که جهان را برای ما میسازه تا حالا ملایمترش که بالاخره زبانی که ما باهاش صحبت میکنیم، زبانی که میسازیم در دیدگاه ما نسبت به جهان تأثیر زیادی میذاره، این بحثها مفصلاً شده، اهمیت فلسفی هم دارن، اهمیت تربیتی دارند.
به هر حال دقت کردن به انتخاب به اصطلاح لکسیکون یا ترمینولوژی حداقل چیزی است که باید از این بحثهای لینگوئستیک تِرن یاد بگیریم. من وقتی که کلمه گوسفند را میسازم، در واقع این چیزی که در بیرون هست را بهش یک هویتی میدهم.
این نامگذاریها اهمیت دارند تو اینکه حالا به حالت افراطی اینکه ما چیزی که اصلاً از جهان میبینیم تحت تأثیر این است که چه چیزهایی برای ما نامگذاری شدن.
مثل اینکه ذهن ما تِرِین میشود که با نامگذاریها که چه ببیند در جهان. شما واقعاً اگر از اول بچگی یک کلمهای برای گوسفندان و بزهای قهوهای مثلاً در جایی که زندگی میکردید بهتان یاد داده بودن، این مفهوم تو ذهنتان شکل میگیرد و بعد شما آن موجود را میدیدید. الان شما وقتی به یک گله نگاه میکنید، موجودی به اسم گوسفند نمیدانم بز قهوهای نمیبینید، اصلاً نظرتون را جلب نمیکند.
از لحاظ روانی این واژهها به ما انگار یاد میدهند که به چه نگاه کنیم، چه چیزی اهمیت چیزها را نشان میدهند. تو این ویتگنشتاین متأخر این ایدهای که ویتگنشتاین دارد که زبان حاصل معیشته. اینکه من چگونه زندگی میکنم، چه برام مهمه، اینها تعیین روی اینکه چه چیزی را باید نام بذارم، چه جوری صحبت بکنم، اینها به اصطلاح کاملاً مؤثره.
من یک مثال خیلی جالبی که اولین باری که تو عمر خودم حالا دانشآموز بودم یک کتابی خواندم که در آن یک مثالی بود که در واقع یک مقدمهای به یک کتابی را خواندم که خیلی روی همین تاکید داشت که زبان مهم است.
اولین مواجهه من با این موضوع بود که خیلی ممکن است آدم جور دیگهای بتواند به دنیا نگاه کند اگر زبان دیگهای داشته باشه. یک مثالی زده بود که من نمیدانم الان در چه حد اعتبار دارد این مثال برای خاطر اینکه زبانشناسی اولیه خیلی تفاوتهای عمده بین زبانها میدید.
همگرایی زبانها
بعد از یک مدتی یک خورده دیدگاههاشون همگراتر، اینکه زبانها همگراتر هستند بیشتر رواج پیدا کرد. ۱۰۰، ۱۵۰ سال پیش خیلی احساس میکردند که زبانها با همدیگر تفاوتهای اساسی و ریشهای از نظر واژگان و گرامر و اینها دارند.
مثالی که در آن کتاب زده بود این بود که میگفت یک زبانه فکر میکنم سرخپوستی وجود دارد که در آن وقتی میخواهند به اشیاء اشاره بکنند اول به شکل اشاره میکنند بعد به کاربرد. یعنی مثلاً میگویند گرد میز، نمیگن میز گرد.
یعنی جهان را اول از نظر شکل تقسیمبندی میکنند بعد در آن شکلا اینکه یک چیزی یک کاربردی دارد. اصلاً واقعاً اگر این راست باشه، یک چنین زبانی وجود داشته باشه، من فکر کنم کلاً با ما خیلی دنیا را متفاوت میبینند.
یک آدم را مثلاً با یک میله به نظرشون یک شباهت بیشتری دارد تا مثلاً یک آدم با یک موجود زندهای که مثلاً شکل گرد دارد.
برای اینکه این درازه، آن هم مثلاً درازه، شکلها یعنی شما اگر واقعاً حالا حداقل اگر این واقعیت نداشته باشه، یعنی آن ذهنیت آن آدم را نسبت به جهان اینجوری نباشه، مثال خوبی است برای اینکه بفهمیم که حتی یک نکته گرامری اینکه چگونه مثلاً فرض کنید اشاره بکنید به اشیاء اهمیت پیدا میکند تو اینکه انگار دنیا را چگونه دارید میبینید.
گرامر مهمه، نحوه همین اینکه الان اینجا مثلاً فرض کنید من بگویم آیات بینات نازل شده یا یک جوری دیگر این را با یک ترتیب دیگهای بگم، یک تغییری در دیدگاه من نسبت به همین مفهوم ایجاد میشود. یک مثال خیلی معروف این است که در زبانهای اسکیمویی فکر میکنم ۳۰۰ تا واژه برای برف وجود دارد.
و این معنایش این نیست که اینها دیوانه شدن برای یک چیز ۳۰۰ تا اسم گذاشتن. از نظر آنها این یک چیز نیست. ۳۰۰ تا چیز وجود دارد. برای اینکه آن برف مثلاً ریزی که میباره که خیلی خطرناکه باید بهش یک واژهای تخصیص بدن که بهش اشاره بکنند. بعد آنجا مثلاً فرض کنید شما یک جایی زندگی میکنید کلاً دارد برف میباره.
اگر یک واژه برف استفاده بکنید که خب اصلاً چیزی نگفتید، برف میباره. بیاید تو بگویید برف دارد میباره، خب همیشه دارد برف میباره. ولی اگر یک اسم خاص ببرید خیلی معنیدار میشود دیگر. بنابراین اینکه شما کدام بخش جهان را میخواهید بیشتر افراز بکنید بستگی به معیشتتون داره، بستگی به اینکه آن چیز چقدر برایتان مهم است.
همینطور فکر میکنم این هم تو آن مقدمه خواندم. مقدمهای از ایزوتسو برای یکی از کتاباش. چون کتاب قدیمیه من یک خورده میدانم که ممکن است تغییر چیز به وجود آمده باشند. یک خورده بعضی از این مثالهای زبانشناسانه تغییر کردن به این معنا که وقتی عمیقتر با آن زبانها آشنا شدن متوجه شدن که آن برداشتهای اولیه شاید خیلی درست نبودن.
مثالی که آنجا میزند اگر اشتباه نکنم تو همان مقدمه میگوید که در زبان ژاپنی حدود ۱۰۰ تا واژه وجود دارد که به احساس آدم نسبت به طبیعت اشاره میکند. یعنی مثلاً فرض کنید یک واژهای دارند که یک کلمهست که معنایش آن احساس فرش بودن خاصیه که آدم وقتی صبح از خواب بیدار میشود نزدیک طلوع به آدم دست میدهد.
خب؟ بعد همینجور نسبت به حسهای جالبی که نسبت به طبیعت وجود دارد اسم دارند در فلان. نتیجهاش چیه؟ نتیجهاش این است که یک آدمی که تو این زبان بزرگ میشود احساسات خودش را نسبت به طبیعت بیشتر تمیز میدهد. بنابراین اصلاً بیشتر احساس به توجهش به طبیعت جلب میشود. بنابراین نامگذاریها در اینکه چه مهمه، چه مهم نیست تأثیر میذارن.
یک یک یک نکته که حالا اینکه آیا یک یک لکسیکون طبیعی برای جهان وجود دارد یا نه؟ یک زبان طبیعی که بتوانیم باهاش صحبت بکنیم، این از خیلی قدیم بین فلاسفه و کسانی که بحثهای به اصطلاح کلامی حتی میکردند مطرح بوده دیگر. حالا یک عده موافقن که زبان قراردادیه.
ما همان هر مجموعه مصداقی را میتوانید به صورت یک واژه نشان ولی آیا یک چیز بهینه، اپتیموم یا یک چیز خیلی خاصی، زبان خاصی وجود دارد برای کشف مثلاً بیان حقیقت در جهان؟
خب بعضیا اعتقاد دارند آره، بعضیا نه. در اصولاً در دیدگاههای عرفانی و مذهبی این حس وجود داشت که یک زبان خاصی هست که زبان طبیعی، زبان سخن، زبان خداست، زبانی که باهاش میشود درباره جهان صحبت کرد.
فکر میکنم الان اصولاً خب اینجوری نگاه نمیکنند. شما من میخواهم یک مثال بزنم که در واقع یک نکتهای میخواهم بگویم. آن مثالی که من میزنم گوسفندها و بزهای قهوهای به عنوان یک مفهومی که بد ساخته شده و احتمالاً نه فقط کمکمون نمیکند اگر بخواهیم مثلاً بحث زیستشناسانه بکنیم، بلکه گمراهمون میکند.
این مثال در مورد حیواناته و به نظر میرسد در حیوانات مفهوم گونه یک جوری چیز است یعنی یک نفر ممکن است اعتراض بکند آقا مثال را از یک جایی گرفتید که استثنائاً آنجا یک چیزی تحت عنوان گونه میشود تعریف کرد که تعریف مشخصی دارد.
یعنی مثلاً بین گوسفند و بز تمایز گذاشتیم. مثلاً در مورد وقایعی مثل معجزه ممکن است یک چنین چیزی اصلاً وجود نداشته باشه اینجا که چیز نداریم.
گونه از نظر زیستشناسی قابل تعریفه. اینکه گوسفند با بز مثلاً معمولاً تعریف گونه چیه؟ دو تا موجود زنده که بتونن تولید مثل بکنند با همدیگر. خب گوسفند و بز اینجوری نیستند. حالا از استثناها بگذریم فقط شکل و شمایل ظاهری نیست. گونهها به اینکه میتوانند انگار زاد و ولد بکنن، این چیز است یک ملاک خیلی روشنیه برای اینکه دو تا موجود تو یک گونه هستند یا نیستند.
خب در مورد بقیه جاهای جهان ممکن است یک چنین تقسیمبندیهای واضحی اصلاً وجود نداشته باشه. بنابراین یک جور آب در هاون کوبیدن ممکن است به نظر برسد. ولی من میخواهم بگویم دقیقاً با همین تمثیل به اصطلاح مثالی که در مورد گونه من زدم فکر میکنم که همه جا همینطوریه.
مفاهیم اگر درست تعریف بشوند یک جوری زاد و ولد میکنند. یعنی با همدیگر تو یک گزارههای خوبی قرار میگیرن، گزارههای جدید میدهند. اگر درست تقسیمبندی بکنیم آنوقت یک چیزهای خوبی را هم میتوانیم نتیجه بگیریم.
یک همانطوری که یک گونه بد تعریف شده که در واقع گونه نیست مثل گوسفند، بز قهوهای هیچ گزاره زیستشناسانه درستوحسابی نمیتوانید در موردش بگید، همینطور در بقیه جاها هم این مفهوم زاد و ولد کردن یعنی انگار بعضی چیزها با همدیگر همنشین میشن، یک چیز جدید میسازن.
اگر واژهها خوب تعریف شده باشند آن واژهها چه کار میکنن؟ انگار جهان را دارند یک جوری پارتیشن میکنند. فرض کنید اگر پارتیشنتون خوب باشه اینها را کنار همدیگر میتوانید بگذارید چیزهای جالب بسازید.
ولی اگر یک چیزی بینظم و بیقاعدهای را برای خودتان در نظر گرفته باشید آنوقت اصلاً ممکن است هیچ گزاره درست درستوحسابیای نتونید بسازید. همانجوری که با مفهوم مثلاً گوسفند، بز قهوهای نمیتوانید یک گزاره زیستشناسانه خوب بسازید. خب پس الان در واقع موضوع ما، موضوع بحث ما این نیست که ما یک مجموعه مصداق داریم.
حالا طبق همان چیزی که گفتم ممکن است به طور طبیعی وزندار در نظرش بگیرید. یعنی بعضیهاشون مثالهای یک پروتوتایپی باشند که صددرصد باید اینها را کپچر بکنید ولی بعضی از مصداقها ممکن است حاشیهای باشند و بتونن بیرون بیفتن. خیلی برامون مهم نیست. این اینجا فعلاً مسئله ما صرفاً این نیست که ما دو تا دیفینیشن را داریم با همدیگر مقایسه میکنیم.
مفهومسازی و برتری نظری
اینجا مسئله مفهومسازیه و یک جوری اینکه حالا من چگونه باید بگویم که این مفهوم از آن مفهوم بهتره، فکر میکنم برمیگردد به اینکه کدومشون با اصول کلی مثلاً ادراک ما از جهان هماهنگتره، کدومشون زاد و ولد بیشتری با مفاهیم دیگر میکنن، یک چیزهایی را برای ما روشن میکنند.
یعنی وقتی که برویم به کار ببریم، در موردش فکر بکنیم، شاید آن موقع است که یکی برتری خودش را نسبت به آن نشان بده.
خیلی در مفهومسازی به روشنی نمیشود یک ملاک ساده گذاشت من بگویم الان این مفهوم کاراتر از آن یکی مفهومه. به هر حال من میل دارم که این روشن بشود دیگر در مورد چه داریم صحبت میکنیم. تفاوتهاشو اگر با این ببینیم خودش میتواند کمک بکند به اینکه این مفهوم جدید اصلاً دقیقاً چه دارد به ما میگوید.
خب یک یک پرانتز مهم میخواهم باز بکنم در مورد آن پرسش سومی که جلسه قبل مطرح کردم. اینکه چرا مفاهیمی که در فلسفه دین هست با مفاهیمی که در متون دینی هست تفاوتهای آشکاری دارند بعضیهاشون حداقل.
از جمله مفهوم معجزه Miracle اصلاً در قرآن که نگاه میکنید واژهای برای چیزی مشابه Miracle وضع نشده بلکه یک ترکیبهایی وجود دارد که آن هم تازه چیزی به طور تقریبی چیزی شبیه این مفهوم Miracle را دارد میگوید یا مفهوم معجزه فرق نمیکند.
اینجا معجزه به معنای چه بنویسم معجزه کلامی آن چیزی که متکلمین تحت عنوان معجزه میگفتند که ما خب خیلی این را خودمان هم زیاد به کار میبریم منتها حالا تو زبان محاورهای وقتی میگوییم معجزه مثلاً یک جایی معجزه شده لزوماً به پیامبران ربط ندارد ولی در متون کلامی معجزه در واقع حول و حوش پیامبران برای اثبات رسالت به کار میرود.
آن پرانتز در مورد اینکه چرا یک پرسش این است که فکر کنیم که چرا این تفاوتها ایجاد شده. من الان میخواهم یک نکتهای بگویم که این دو تا با همدیگر چه فرقی دارند و چرا این تفاوت ایجاد شده و چرا این پرانتزو باز میکنم؟
برای اینکه میخواهم بگویم که این موضوع معجزه که تا الان موضوع اصلی در واقع جلسات بوده به این قبلاً اشاره کردم میخواهم تأکید بکنم که به عنوان این درس که علم و دینه ارتباط خیلی نزدیک دارد همانطوری که یک یادداشت کوتاهی آقای دکتر آزادگان در یکی از این کانالهای شریف نوشتن که اگر بخواهیم عمیق نگاه کنیم این مفهوم معجزه خیلی به اصطلاح Critical در این موضوع. ببینید شما وقتی مفهومسازی میکنید بدون اینکه قصد و غرضی داشته باشی جهانبینی خودتان را در واقع دارید اعمال چرا لکسیکون حامل جهانبینیه؟
برای اینکه من بر اساس دیدگاه کلی خودم نسبت به جهان و اینکه چه مهم است و چه مهم نیست میخواهم در مورد چه صحبت بکنم واژگان میسازم و تعریفهای خودمو میآرم. من میخواهم بگویم که تعریف هیومی Miracle دقیقاً نتیجه جهانبینی علمیه. یعنی شما وقتی آن شکلی به دنیا نگاه میکنید یک چنین مفهومی به نظرتون میرسد در حالی که اینجوری نیست.
جهانبینی چیزی که در متون دینی جهان جهانی که برای ما ساخته میشود و ما میبینیم شباهتی به جهان آن چیزی که در علم حداقل بگذارید این میخواهم بگویم این تعریف نتیجه جهانبینی اسمش را بگذاریم نیوتونی یا لاپلاسی جهانبینی جهانبینی علمی ابتدایی که دترمینستیکه و حالا یک ویژگیهایی دارد از آن نهضتی که از گالیله تقریباً شروع شد بعداً در نیوتون به اوج رسید حالا لاپلاس دیگر خیلی چیزش کرده.
شاید اینکه معروف این جهانی که در موردش میخواهیم صحبت بکنیم معروف به جهان لاپلاسیه برای اینکه شاید اولین بار لاپلاسه که خیلی با صراحت یک گزارههایی در مورد این نوع جهانبینی ارائه کرده نه فلسفی در قالب همان چیز علمی. ببینید شما جهانبینی علمی اینجوری است که یک ما با یک جهانی مواجه هستیم که با یک قوانینی دارد اداره میشود. یک قوانینی که قوانینی ثابتی هستند.
معیشت من به عنوان دانشمند اصولاً تبیین کردن ریگولاریتی جهانه. خب؟ بنابراین عنصر اصلی اصلاً تو جهانبینی علمی ریگولاریتی، تکرارپذیریه و اینکه اینها را بتوانم به صورت مثلاً یک قوانینی تدوین بکنم. خب؟ وقتی نگاه من به جهان اینجوری است آن چیزی که من یک مجموعه مصداق نوشتم، این مصداقها با همدیگر یک اشتراکهایی دارند از نظر محتوا، یک شباهتهایی به همدیگر دارند.
وقتی یک آدم به طور علمی با تحت تأثیر جهانبینی علمی بدون اینکه بدونه، اینجوری نیست که آدمهایی که الان همه ماها بالاخره چون از بچگی بهمون یک آموزشهایی درباره جهان علم دادن، ناخواسته آن جهانبینی علمی در ما رسوخ کرده، چیزی که اصلاً در قرون وسطی وجود نداشته. شما متون مثلاً قرون وسطایی را که میبینید، فارغ از این چنین جهانبینی هستند.
برای همین خوبه، مفیده برای اینکه آدم از عادتهای ذهنی خودش فاصله بگیرد. کلاً خواندن متون قدیمی هرچند سخته ولی میتواند مفید باشه. ناخواسته شما وقتی که جهان را یک جوری میبینید، کلاً به آن مصداقها که نگاه میکنید، چه وجهی برایتان خیلی پررنگ میشه؟ اینکه اینها غیرعادیان. ریگولار نیستند. آن عنصر برایتان خیلی اهمیت پیدا میکند.
و اینکه یعنی این تو این تعریف آن انگار آن چیزها من فکر میکنم دنیا ریگولاره. جهان لاپلاسی یعنی یک مجموعه ذراتی که با برهمکنشهای مثلاً جاذبه و قوانین فیکسشده مکانیک نیوتونی به طور دترمینستیک دارد کار میکند و همینجور جلو میرود. خب؟ یک چیز صددرصد دترمینستیک و قاعدهمند که در آن کوچکترین تخطیای هم انگار امکان ندارد.
خب، وقتی یک چنین دنیایی دارم، وقتی یک چنین تصوری از دنیا دارم، حالا وقتی به یک مجموعه مصداق نگاه میکنم، میخواهم یک مفهوم بسازم، آن چیزی که انگار به من مربوطه، به ذهنیت من مربوطه این است که اینها ریگولار نیستند. آن نظر مرا جلب میکند. اینها ویژگی اصلیشون این است که خارج از محدوده ریگولار بودن. خب، حالا نگاه کنید ببینید اصلاً جهانبینی دینی چه جوریه.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که خداوند این دنیا را خلق کرده و اولین و مهمترین نکته این است که هر چیزی در این جهان هست، نشانه خداونده. خب، یعنی یک یک آدم دیندار وقتی به جهان نگاه میکنه، اصلاً دنبال پیدا کردن و دیدن ریگولاریتیها نیست. مطلقاً دنبال مدلسازی ریاضی که مثلاً منجر به این بشود که چه پدیدهای را میشود پیشگویی کرد نیست.
اکسپریمنت هم ترتیب نمیدهد. نگاه یک آدم دیندار به جهان بیشتر شبیه نگاه یک منتقد هنری به یک اثر هنریه. یک چیزی در مقابل ما هست و ما میخواهیم معناشو کشف بکنیم. این نمیدانم چرا بگویم ۱۸۰ درجه یا ۳۶۰ درجه. یک آشنایی داشتیم از این اصطلاح به کار واقعاً جدی میگفت.
یک متوجه نبود. میگفت این ۳۶۰ درجه، میخواست بگوید از ۱۸۰ درجه هم بیشتر. الان ۳۶۰ درجه دیدگاه دینی با علمی فرق میکند. ۱۸۰ درجه. واقعاً انگار اصلاً یک چیز دیگر داریم نگاه میکنیم.
یک کار دیگر وقتی داریم به جهان نگاه میکنیم و میخواهیم بشناسیم، کار دیگهای داریم انجام میدهیم. شاید اصلاً ریگولار ریگولار بودن برامون ملاک اصلی نیست واقعاً. چیزهای خاص، حوادث خاص ممکن است نظر ما را بیشتر جلب بکند تا یک چیزهای تکراری.
خب؟ مثلاً من به یک تابلوی علمی نگاه کنم به یک تابلوی ونگوگ، ممکن است همه مثلاً تابلوهاشو بیارم بذارم، ببینم این ضربههای قلممو، مثلاً این شباهتهاش با همدیگر چیه، سایز نمیدانم رنگی که روی بعضی از قسمتها هست، انواع رنگهایی که استفاده میکنه، بگردم ببینم میتوانم یک قاعده پیدا بکنم که بگویم مثلاً ونگوگ همیشه از رنگ زرد اینجوری استفاده میکرده.
یک منتقد هنری یک دانه تابلو را برمیداره، این را میخواهد عمیقاً بفهمه که ونگوگ چه میخواسته بگه، محتواش چیه، اصلاً دنبال شباهت بین آثارش ممکن است در وهله اول نباشه، مگر اینکه تأثیر بگذارد در فهم بهتر همین اثر هنری. نگاه دینی به جهان بیشتر شبیه نگاه به اثر هنریه. ما میخواهیم ببینیم خداوند مثلاً منظورش از اینکه این را اینجوری خلق کرده چیست.
جهان نشانهای و اراده الهی
این حادثهای که اتفاق افتاد، معناش چیه؟ پشتش مثلاً چه اراده الهی. خب، وقتی شما دنیایی را در واقع میخواهید کشف بکنید که تو همه چیز حالت نشانهای داره، مثل هنر. یک ارادهای هست، تجلی کرده و همه چیز نشانههای آن ارادهست. صفات خداوند اینجا قابل کشفه و این چیزی است که وقتی من به جهان نگاه میکنم برام به عنوان یک آدم دیندار مهم است.
مطلقاً آدم دین در متون دینی تکنیکی برای پیشبینی نتیجه اکسپریمنتها وجود ندارد. اصلاً اکسپریمنت هم وجود ندارد. در انجیل آمده که خداوند را آزمایش نکنید. کلاً. بله. یک نهیای وجود دارد که اکسپریمنت در زمینههای دینی تشکیل ندید. برای خودتان.
چه برسد بخواهید حالا مثلاً اکسپریمنت را تکرار بکنید ببینید مثلاً قاعدهاش چیست که این هر دفعه این کار را میکنم، خدا به من این دعا را همیشه که میخوانم خدا به من مثلاً چه حسی میده، بفرمایید.
اینها از آن سوالهای خوبی که نباید جواب داد. من بگذارید این وسط سوال خوبیه، یعنی میتوانید تو جلسات آینده یا در گروه مثلاً مطرح کنید تو ذهن ما بمونه که بهش اشاره بکنیم. نه کاملاً منفک نیست به دلایلی.
ولی خیلی دور از هماند دیگر. شما اگر متون دینی وجود نداشت، پیامبران وجود نداشتن، در واقع فقط همینجور یک نگاه عرفانی به جهان داشتیم، در کنار این نگاه علمی اینها با همدیگر کانفلیکت نداشتن.
ولی وقتی متون دینی در واقع به وجود میان، حرف از معجزات میشه، در آن درباره طبیعت حرفهایی زده میشه، آنوقت آن متن ممکن است با گزارههای علمی تعارضهایی پیدا بکند. یعنی میخواهم بگویم این اگر فقط مسئله نگاه عرفانی به جهان باشه، شما فکر نمیکنم بتوانید تعارضی بین علم و دین پیدا بکنید.
اصلاً این را در گروه هم مطرح نکنید. نیست این اصلاً خطرناکه این سوالها را. تو این دانشکده. نه اصلاً من نشنیدم سوال شما را.
خب ببینید میخواهم بگویم از همین الان آن یکی از چیزهایی که آن پرسش یکی از دلایل فاصله گرفتن فلسفه دین از متون دینی و شهود دینی به نظرم این است که از یک قرنی حتی فلاسفه دینی هم تحت تأثیر جهانبینی علمی قرار گرفتن و یک خورده دنیا را انگار یک جور دیگهای دیدن.
یا لااقل برای اینجور دیدن دنیا اعتبار زیادی قائل شدن. مثلاً حداقل به عنوان یک ورژن از جهانشناسی این را پذیرفتن. تو متون دینی اصلاً این خبرها نیست. اصلاً بحث از ریگولاریتی و پیشبینی و این حرفها نیست. بنابراین آن مصداقها را که نگاه میکنیم، اولین چیزی که میبینیم این است که اینها از جمله آیاتاند. آیات خیلی روشن مثلاً هستند.
بعد هم به این توجه میکنیم آن نازل شده بودنش یک جوری به اینکه اینها غیرعادیاند اشاره میکند دیگر. یعنی نرمال نیستن، همیشه اتفاق نمیافتن، خاصاند. بنابراین اصلاً شما حتی من نکتهای که میخواهم بگویم اینه، حتی اگر به من یک نفر نشان بده که اینجوری نیست که همه مصداقهای این دو تا مفهوم با همدیگر یکیئه، باز این دو تا با همدیگر متفاوتاند.
خب یک پرانتز ریاضی میخواهم باز بکنم. شما این دیگر این واقعاً چیزه، یک پرانتز شخصی خیلی حالت پرانتز داره، برای همین راحت میشود نگفتش. شما ریاضیات مدرن پایهاش نظریه مجموعههاست.
اگر آشنا باشید با ریاضیات مدرن و ریاضی خوانده باشید، الان ما کاری که تو ریاضیات مدرن میکنیم که یک فاندیشنی برای ریاضی در نظر بگیریم که همه مفاهیم ریاضی را بتوانیم بر اساسش تعریف بکنیم، فاندیشن ما ست تئوریئه.
و حالا خود ست تئوری هم وقتی میخواهیم اصل موضوعیش بکنیم، چند مدل اصل موضوعی کردن دارد. حالا معروفترینش زد اف، زرملو-فرانکل. یک شیوه بیان اصل موضوعی نظریه مجموعههاست که میتوانید شما تعریفهای دقیقی ارائه بدید، یک سری اصول موضوع بذارید، همه آن چیزی که تو ریاضیات میخواهید بسازید را روی این فاندیشن در واقع بنا بکنید.
دو مفهوم و دو نگاه
اولین دِفینیشن در نظریه مجموعهها این است که دو تا مجموعه کِی با همدیگر مساویان. دو تا دو تا مجموعه وقتی با هم مساویان که اعضاشون با همدیگر مساوی باشه. یعنی A مساوی با B اِ اگر و فقط اگر به ازای هر xای که عضو A است، مثلاً x عضو B هم باشه.
این دو گزاره با همدیگر معادل باشند. مهم نیست که A را چگونه تعریف کردید. A مثلاً فرض کنید یک مجموعهایه به صورت مثلاً xهایی که در فیِ x صدق میکنن، فیِ x یک گزارهست. B یک چیزی است یک مجموعه از xهایی که در سایِ x صدق میکنند. این تعریف ساده و ظاهراً بیگناه دارد به شما میگوید که مصداقها مهمان.
مهم نیست که چون مجموعهها یک جوری بیان مفهومها هستند دیگه، مفهومهایی که ما میخواهیم باهاش کار بکنیم. دور یک چیزهایی میخواهیم خط بکشیم بگوییم این یک مجموعه است. در ریاضیات یک جور اصالتِ مصداق داریم. اصلاً مهم نیست که این فی و سای چقدر با همدیگر تفاوت دارند.
یکیشون مثلاً گفته مجموعه اعدادی که زوج هستند و فلان هستند و فلان، بعد مثلاً تنها چیزی که در آن صدق میکند ۲ و ۴ئه. یکی دیگر اصلاً گفته که مجموعه فرض کنید اِ اِ ریشههای یک چندجملهای که نمیدانم تو این شرایط صدق میکنه، آن هم ۲ و ۴ئه. این دو تا مجموعه با هم مساویان. یعنی از لحاظ ریاضی اینکه چگونه مجموعه مصداق را دورش خط کشیدید فرق ندارد.
این را صرفنظر میکنیم. چرا؟ برای اینکه ریاضیات علمِ صورتهاست، علمِ معانی نیست. در جهانبینیِ دقیقاً در جهانبینیِ بیگناهِ علمی، معنا حذف میشود. من نمیخواهم حالا خیلی را این تأکید بکنم که اِ ریاضیاتی که به وجود آمد بعد از اینکه جهانبینیِ علمی به وجود اومد، چگونه از تو خودِ جهانبینیِ علمی دراومد. چرا جا این میتونست یک جور دیگهای باشه و ریاضیات اینجوری نبود که.
ریاضیات یک جور دیگهای بود. اگر خبر ندارید، اعداد کیفیت داشتن، کمیتِ خالص نبودن. و کلی تو نظریه اعداد حرفهای عجیب و غریب زده میشد. الان برای ما عجیب و غریبه ولی آنها فقط برایشان اینجوری نبود که یک یکی هست، بعد یک دو، بعد سه، این فقط بعد از اینه، یک ترتیبِ خشک و خالی.
دو برای خودش یک هویتی داشت، یک خواصی داشت، سه همینطور و بعد این یک جوری خواصِ فیزیکال داشتن انگار. یعنی هر مجموعه دوتایی یک جور ممکن بود با اِ از یک جهاتی به یک مجموعه دوتاییِ دیگر مثلاً یک اِ مثلاً نظریه اعدادِ قدیمی را بخوانید خیلی بامزهست دیگر. اعدادِ متحابّه داریم مثلاً اینایی که همدیگر را دوست دارند.
یک سری معانی و کیفیات به اعداد حتی نسبت داده میشدن که سادهتر، چه برسد حالا به شکلها. مثلاً شما بهشدت روی اینکه اِ دایره یا کره پِرفکته، نمیدانم این چندضلعیهای چندوجهیهای افلاطونی، اینها یک هویتِ خاصی داشتن. کپلر بزرگترین کشفِ زندگیِ خودشان این میدونست که یک جوری فواصلِ اِ موجود تو منظومه شمسی را ربط داد به این اجسامِ افلاطونی.
فکر کنم بزرگترین افتخارِ زندگیش این بود. الان از نظرِ ما اصلاً بیم این یک کا استفادهی کاملاً غیرِ مجاز از ریاضیاته. یعنی چه که میخوای اینها را با همدیگر اینکه در ساختارِ جهان مثلاً اینجوری این اجسامِ افلاطونی اِ نقش بازی میکنن، حالا در جهان که در منظومه شمسی.
این اِ پرانتزِ ریاضی را فقط همینجور تو ذهنتان داشته باشید که ما یک جایی اصالتِ مصداق داریم در ریاضیات و یک جورهایی آنجا حق داریم. یعنی اینکه مجموعه چگونه تعریف شده بهش رسیدیم و بهتر است پاک کنیم.
کاری به کارِ قضایایی که میخواهیم ثابت بکنیم مطلقاً وابسته به این نیست که چگونه مجموعه را بهش رسیدید. یک مجموعه است و همین کار را در ریاضیات باید این کار را بکنیم.
ولی این را در جهان نباید بکنیم. یعنی اگر این دو تا مفهوم به مصداقهای مشترک رسید هم، از نظرِ ما این دو تا مفهوم یکی نیست. یکی یک جور دارد به جهان نگاه میکنه، از یک جایی شروع میکنه، این از یک جای دیگهای شروع میکند. بنابراین این ت شیوه نگاه کردن، آن اِ چیزی که در این دو تا مفهوم ظاهر میشه، تفاوتِ عمده دارد.
ولو اینکه حالا مصداقهایی که چون چرا اینجوریه؟ برای که با این مفهوم وقتی به آن مصداق نگاه میکنید یک جوری نگاه میکنید، با آن مفهوم یک جور دیگهای نگاه میکنید. حتی تک مصداق را یک شکل دیگه، تأثیر دیگهای روتون میگذارد و انگار چیز متفاوتی دارید میبینید ولو اینکه ایونتهایی که تحت عنوان معجزه جمع میشوند با همدیگر مساوی دربیاد.
پس یکی از چیزهایی که تو آن جواب آن پرسش میشود گفت این است که فلسفه دین یک مقدار گرایش پیدا کرده به سمت اینکه انگار جهانبینی علمی ناخودآگاه یا خودآگاه در آن حلول کرده و این دورش کرده از مفاهیم یک مقدار پیچیدهتر معنا اینکه یک جهان معنادار داریم، یک جهان بیمعنا. چرا جهان علمی بیمعناست؟
جهان لاپلاسی را در نظر بگیرید، یک سری ذرهان که به طور دترمینیستیک با یک سری قوانین ریاضی با یک سری معادله دیفرانسیل مرتبه دوم دارند حرکت میکنند. معنا کجا جا میگیره؟
معانی حالت اگر خیلی بخواهید آوانس بدید، معانی حالت ذهنی پیدا میکنند. ما داریم به جهان تحمیلش میکنیم. کلاً اینکه یک سری ذرات باشند با یک معادله دیفرانسیل درجه دو دارند حرکت میکنن، به نظر من هیچ جایی برای معنا باقی نمیذاره.
یک جهان عاری از معناست. فکر میکنم این خودبهخود در این در ذهن آدمها نشسته و بعد واقعاً معنازدایی شده جهان. حالا ممکن است به اسمش را بخواهیم عنوان مثبت برایش بذاریم، بگوییم راززدایی و بعد مثلاً تأکیدمون این باشه که مثلاً جادو و اینها را گذاشتیم کنار.
ولی علم جهان را معنازدایی هم کرده. یک چیزی یک چیز خیلی برای اینکه رازها را از بین ببره، اسطورهها را از بین ببره، یک چیز خیلی بزرگتری را از بین برده.
اصلاً به نظر نمیرسه جایی برای اینکه جهان را اینجوری بهش نگاه کنید که یک چیز مثل اثر هنری بهش نگاه کنید، نشانهای هست و اینها فکر میکنم باقی نذاشته.
به هر حال ذهنیت فیلسوفهای دین به دلیل رسوخ جهانبینی علمی به نظر من یک مقدار گرایش به دئیستیک نگاه کردن دارد و وقتی که چون آن با جهانبینی علمی سازگاره، دقیقاً وقتی به این مفهوم معجزه که میرسید خیلی واگرایی زیاد میشود یک دفعه.
یعنی بفرمایید. جهانبینی علمی دقیقاً یعنی کلاً ربطش میدهیم به لاپلاس، علم و خلاصه. آخه حالا یک نظر، نظر یک خورده میشود یکیشو بگید؟ مثلاً همین کوانتومی، کلاً همهاش بر اساس احتمالات.
الان واقعاً مردم الان چیزی که واقعیت این است که یک چیزی تحت عنوان نگاه علمی به جهان تو قرن هجدهم جا افتاد با الان شما از یک دانشمند بپرسید که نیوتن حرفاش درست بود، نگاهش به جهان درست بود یا غلط، معمولاً دفاع میکنند.
در حالی که نمیشود دفاع کرد. یعنی شما همه چیزهایی که نیوتن گفته را میتوانید نشان بدهید غلط است. اتمیسم مطلقاً به آن معنا اصلاً وجود ندارد. آنجوری که مثلاً لاپلاس نگاه میکرد. مطلقاً قواعد ریاضی دترمینیستیک اینها را اداره نمیکنند.
تصویر نیروی جاذبه وجود ندارد در فیزیک مدرن و چیزی که تصویر خام و خیلی سادهانگارانه فضا و زمان تو نیوتن وجود ندارد. بنابراین جهان فیزیکی که نیوتن ترسیم میکرد وجود ندارد. ولی این تو ذهن آدمها تهنشین شده و هیچجوری به نظر من با این تحولات فیزیک هماهنگ نشد.
یک عده سعی میکنند این کار را بکنند ولی همچنان ما وقتی از جهانبینی علمی صحبت میکنیم، من اینجا عمداً نوشتم جهانبینی نیوتنی لاپلاسی، بگویم این جهانبینی اولیه علمی بوده که اینجوری نگاه میکردند.
ولی واقعیت این است که همچنان تهنشین شده و تو ذهن خیلی از آدمها اینجوری هست. لااقل شما تو فلسفه خیلی نمیبینید تأثیر فیزیک مدرن و اینها را کمتر میبینید. من نمیخواهم بگویم اصلاً حالا بیاید هیوم که لااقل تو آن فضا دارد زندگی میکند دیگر.
فعلاً بحث ما در مورد آن دورانه و اینکه این مفهوم چگونه زاد چرا هیوم وقتی به معجزه نگاه میکنه، تأکیدش روی ریگولار نبودنه و نه مثلاً فرض کن معنادار بودن یا خب پس این یک جان بله ولی مثلاً دترمینیسم ممکن است یک بله یکی ممکن است فکر کند دترمینیسمش یک مقدار کم میشه، اراده آزاد جا پیدا میکند ولی واقعیت این است بالاخره ذراتش هم آخه ذرات نیستن، میدونید؟
بالاخره واقعی نگاه کنید بله واقعی نگاه کنید خیلی چیزه، خیلی دور شده از آن جهانبینی ولی بالاخره حسشون این است که یک مجموعه معادلات ریاضی هست، حالا به جای یک معادله دیفرانسیل مرتبه دوم ساده، یک معادله دیفرانسیل مختلط یک خورده پیچیدهتر هست که دارد مثلاً سیستمها را از این نظری که من میگویم که معنا جایی ندارد نه ولی از یک جهاتی بله خیلی هم داریم مورد بحث شده که بالاخره مثلاً انگار یک جا راههایی باز میشود برای مثلاً فرض کنید اینکه بگوییم که خداوند دخالت کرده، من خیلی حالا بحثی لااقل در آن موارد ندارم.
جان؟ الان بعد از جلسه شما صحبت میکنید. آها شما میخواهید صحبت کنید؟ خب پس سوال شما را ایشان جواب میدهند. جانم بفرمایید. جریان قالب که در سمینتیکس هستش هم از همین چیزی که تو مد نظر مجموعه بود، این به نظر سمینتیکس به معنای زبانشناسی زبانشناسی خب.
اصلاً کلاً آنالیز به طور کلی به نظر میرسد که ما صرفاً میخواهیم یک سری نشانه فرض میکنیم بعد روابط در آن نشانهها را با هم میبینیم.
من به نظر میرسد شرایط شما هر جایی که ریاضیات را وارد بکنید ریاضیات فاندیشنش همین است. بنابراین میشود به طور مصنوعی یک خورده فاصله گرفت ولی نگاه عمیق مثلاً ریاضی برای همین است که ببینید شما اگر خیلی علمی به علم باور داشته باشید، واقعاً باور داشته باشید که قوانینی که جهان را اداره میکنند ریاضیان و ریاضیات هم همین است.
اصلاً فکر کنید یک لحظه که نظریه همهچیز پیدا شد. از نظر دانشمندا کار تمام شد. همهچیز را تونستیم در قالب یک معادلات ریاضی توصیف بکنیم. ریاضیاتش هم همین بود. خب؟ این حس به وجود میآید که پس این ریاضیات چیز دیگه، خیلی در جهان ریاضیات جهان این است. بنابراین یک جور مشروعیت میدهد.
تازه تعجب نکنید دیگر مثل یک آدمی مثل عالم بدیو از نظر مجموعه میخواهد اونتولوژی دربیاره، نتایج فلسفی بگیرد برای اینکه مثلاً آنقدر ریاضی بلده که میفهمد که این فاندیشن ست تئوری مهم است و انگار دارد به ما میگوید که جهان اینجوری است و وقتی که کار میکند و جهان را باهاش توصیف میکنی پس درست است یک جوری. بله نظریه مجموعه حداقل این اسم عالم عالم بدیو تو ذهنتان باشه دیگر کسیه که نتایج فلسفی از نظریه مجموعهها میخواهد بگیرد.
به نظر من ببخشید شوخیها، من با چیز نمیگویم با احساس مثبت این را نمیگویم. از نظر من که خندهداره این کاری که انجام میدهد ولی یک بار یک کسی آمده بود در IPM، IPM مرکز منطق ریاضی و ست تئوری ایران بود هنوزم کموبیش حالا شاید هنوزم نامبر وان باشه. اتفاقاً آن اوایل به دلیل احتمالاً گرایشاتی که رئیس مرکز داشت، خیلی به نظریه مجموعه اهمیت داده میشد.
جامعه علمی و ست تئوری
من همیشه به دانشجوها میگویم که فکر کنم معتبرترین همایش ریاضی که در ایران برگزار شد، یک همایش ست تئوری بود که واقعاً زمان بعد از جنگ بود که یک خورده رفتوآمدها بیشتر شده بود و اوضاع نرمالتر بود و شاید هم یک مقدار جامعه علمی جهان مثلاً حس اینکه حالا یک خورده به این کشور جنگزده یک عنایتی بکنند داشتن.
خیلی آدمهای بزرگی اومدن در آن همایش ست تئوری شرکت کردن که یکیشون کاندید فیلدز بود. ست تئوریستی که کاندید فیلدز باشه، یعنی نامبر وان ست تئوری بود دیگر. من حالا خاطره را خیلی چیزش نکنم، جزئیات بهش اضافه نکنم ولی واقعاً یک آدمی بود که خیلی آدم تحتتأثیر قرار میداد. یعنی فرق بین این اختلاف لولش با بقیه تو آن کنفرانس خیلی به نظر من مشخص بود.
اینجوری بود که اسمش وودین بود. در تخصص خودش که سو کرد که خب آخرین سخنران بود مثلاً پیچیدهترین حرفها را زد. اصلاً یک شاخهای تو ست تئوری خودش تقریباً ایجاد کرده بود. در مورد همونا صحبت کرد. در تمام جلساتی که آدمهای دیگهای در تخصص خودشان صحبت میکردن، اگر یک سؤالی پیش میاومد که طرف جوابشو نمیدونست، برمیگشت میگفت آقای وودین، وودین میگفت بله اینجوری است.
یک بار تو یک جلسهای یک نفر کلاً یک جلسه همهشان آدمهای معروفی بودنها. یکی آمد یک گزارهای را اثبات کرد. واقعاً یک ساعت شاید طول کشید. تمام که شد موقع پرسش و پاسخ وودین ته جلسه نشسته بود دستشو بلند کرد، گفت این اگر آن قضیه را با آن اینجوری بکنیم حل میشود دیگر. این لازم نبود اینها را بنویسیم.
یا را یک خورده به قدم زد، فکر کرد، فکر کرد بله راست میگوید. یعنی یا اسم قضیه خودش بود. مثلاً یک یک ساعت زحمت کشید اثبات کرد ولی طرف بله این یک نفر از این روشنفکرانی که اسمشون را نمیبرم آمده بود نظریه عالم بدیو را در IPM برای ما داشت میگفت. خب همه ست تئوری بلد بودیم.
همه به اصطلاح اینکاره بودیم. بعد میخواست از این گزارهای که مجموعه همه مجموعهها وجود ندارد، نتیجه بگیرد که خدا نیست. نتیجه اونتولوژیک بگیرد. هیچی دیگر. بعد جلسه تمام شد من بهش گفتم که ببخشید یک ست تئوری این غیر از ZFC یک ست تئوریهای دیگهای هم هست مثل ست تئوری فون نویمان. آنجا مجموعه همه مجموعهها وجود دارد.
پس خدا وجود دارد مثلاً. آقا از ست تئوری که نمیشود اونتولوژی درآورد. طرف آن یک چیزهایی بلده ولی خیلی هم ست تئوری بلد نیست به نظر من عالم بدیو که این حرفها را میزند. حالا اگر خواستید یک نگاهی به کارهاش بکنید بد نیست. خب بیاید من در مورد یک نکتهای در مورد باز تفاوت این دو تا مفهوم بگویم.
یک چیز خیلی ساده اول بگویم. شما وقتی که یک چنین تعریفی میآرید مثلاً میراکل یک چیز خلاف قاعدهست که مثلاً یک خداوند یا ایجنت الهی ایجادش کرده، ناخودآگاه انگار آن چیزی که مهمترین پارامتره یعنی اگر از شما بپرسن کدام معجزه الان از آن که معجزه معجزهتره، اونی که غیرعادیتره. ولی واقعاً اینجوریه؟ یعنی اینجوری نگاه کنید ممکن است یکیش خیلی معنیدارتر باشه.
به قول بعضی از فلاسفه یک معجزهای ممکن است غیرعادی بودنش خیلی غیرعادی نیست ولی religious significance اش از همه بیشتره. خب؟ بنابراین میخواهم بگویم علیرغم اینکه ممکن است در ظاهر یعنی در ظاهر یک جوری شباهتهایی به همدیگر داشته باشند ولی واقعاً نگاه آدم نسبت به اینکه چه مهمه، چه مهم نیست دارد این دیفینیشنها تغییر میکند.
ولی نکته اصلیای که میخواهم بگویم این است. تو این تعریف نشانههای روشن نازلشده نکته بسیار بسیار مهم که اینجا اصلاً وجود ندارد این واژه بیاناته. روشن بودن. اگر از من بپرسید که مهمترین تفاوت اینجا چیه، اینجا یک این تعریف کاملاً متافیزیکی، اونتولوژیکه. یک هیچچیز اپیستمیکی در آن وجود ندارد. یک معجزه ما یک جهان ریگولار داریم، ریگولاریتی شکسته توسط خداوند.
کسی میفهمه، نمیفهمه، اصلاً قابل درکه، قابل درک نیست، روشنه، پنهانه، اصلاً مهم نیست. معجزه ریگولاریتی که شکست، مهم نیست که کسی میتواند درک بکند که ریگولاریتی شکسته یا نه. اینکه دیگر ذهنی آنجا باشه که مواجه بشود اصلاً در این وجود ندارد. ما داریم در یک گزارهای درباره جهان میگیم، در یک گزارهای در متافیزیک میگوییم.
در حالی که اینجا یک جزء اپیستمیک وجود دارد. این باید روشن باشه. باید طرف اِویدنس برایش داشته باشه. یعنی اگر خداوند حالا من یک مثالی که تو این مقاله بود حذف کردم، این بود که اگر یک پیامبری معجزهاش این باشه که بیاید به مردم بگوید که آقا این نور همان ماجرای ادینگتون را در نظر بگیرید به شرطی که ایشان دوباره چیز گیر نده به ماجرا.
ماجرای Eddington را با همان روایت مشهور علمی در نظر بگیرید که رفت یک جایی یک کسوفی را مشاهده کرد و دید که نور خمیده میشود طبق نظریه اینشتین. یک پیامبری آمده و ۲۰ سال پیش معجزهاش این است که جلوی خمیدگی نور را میگیرد. مردم هم همه مشاهده میکنن، همه میروند خونههاشون میگویند طرف اصلاً عقلش کار چیه؟
چرت و پرت میگوید. خب نور مستقیم آمد دیگر این چه کار کرد؟ آن که نمیدونه که این نور تو حالت ریگولارش باید منحنی بشه، این جلوشو گرفته. اینکه من یک کاری بکنم به عنوان پیامبر مثلاً برای اینکه یک چیزی را به شما نشان بدهم که شما نمیفهمید که این معجزه است یا نه، این ویژگی بینه بودن را ندارد.
در این مفهوم، در این مفهومی که اینجا هست، یک وجه اپیستمیک وجود دارد. اینکه آدمهایی اگر این را مثلاً ببینن، قطعاً برایشان یقین حاصل میشود. و این یک چیز یک مشخصه خاص غیرعادی به این تعریف به نظر من میدهد که با همه تعریفهایی که در فلسفه تحلیلی مطرح شده، متفاوتش میکند. آن هم این است که یک جور این مفهوم حالت نسبی پیدا میکند.
یعنی آن چیزی که برای یک نفر آیه بینه نازل شده است، یک واقعه ممکن است برای یک نفر دیگر به دلیل اینکه بینه نیست، تو این مقوله نگنجه. این به نظر من مهمترین ویژگیه که در این تعریف هست.
من یک مثالی که ساختم که مثلاً سعی کنم نشان بدهم که این ویژگی مفیده و تو آن مقاله هم این مثال اومده، حالا با یک تغییر کوچیکی میخواهم بگم، این است که مثال که تو مقاله اومده، یک در واقع داستانیه، داستان کوتاه درباره یک شخصیتی به اسم ابنحیون.
این یک جوان عربه که میخواهد برود به داعش ملحق بشود. تحت تأثیر تبلیغاتی که قرار گرفته، فکر میکند که اینها مثلاً خلافت الهی را در زمین دارند دوباره احیا میکنند و خیلی شور مذهبی داره، میخواهد برود به داعش همراه با یک دوستی که این دوست اسم لازم نداشت، اسمش را گذاشتیم O.
ابنحیون برهان هیوم را بلده. از اسمش پیداست دیگر. این ماجرا این است که اینها با همدیگر قرار میذارن که یک جایی همدیگر را ببینن و بروند به داعش ملحق بشوند. این O جوان بسیار بسیار خوبی است و خداوند میخواهد این را نجات بده از این گمراهی که دارد. یک یک نفر یک فرشتهای را به صورت آدم، این زودتر میرسد سر قرار و یک آدمی میآید میگوید من فرشتهام.
خدا مرا فرستاده که تو بهت بگویم که این کار را نکن. و هر کاری بگی من میکنم برای اینکه نشان بدهم که واقعاً از طرف یعنی هر معجزهای میخوای از من بخواه که من بهت نشان بدهم که این چیز است به اصطلاح از طرف خدا اومدم و ملحق نشو.
O یک کلکسیون سکه دارد که خیلی بهش علاقهمنده. با خودش دارد میبرد وقتی به داعش هم ملحق میشود این را همراه خودش دارد میبرد. ۱۰ تا سکه است تو این کلکسیون. و از بچگی این سکهها را اینها را در مقاله دیگر ایناش نیست. از بچگی این سکهها را داشته و هر کدومشو یک طرفشو بیشتر دوست دارد.
مقایسه و پرفکشن
مثل آدمهای وسواسی که دو تا نخود هم به ایشان بدهید به مقایسه میکنند که کدومش بهتره، کدام پرفکشننیستها، این هم همینجوریه. این هر کدومشو دقیقاً یکیشو یک طرفش به نظرش جالبتره.
همه سکهها را در کاسه میریزه، میدهد دستش، میگوید که این را پرت کن طوری که همهشان قسمتی که من دوست دارم بیاید زمین. در این لحظه ابنحیون میرسد و شاهد این است که این سکهها را پرت میکند و یک جوری میان زمین دیگر.
چیزی که ابنحیون مشاهده میکند این است که یک ۱۰ تا سکه را پرت کردن، تو یک سری شیر اومده، یک سری خط اومده، هیچ نظمی هم دیده نمیشود. ولی برای O معجزه اتفاق افتاده، چون همهشان همانطوری که باید میاومدن، ۱۰ تا سکه، ۲ به توان منهای ۱۰ احتمال این است که شانسی این اتفاق افتاده باشه.
و به اضافه اینکه دو به توانه منهای هزار احتمال این است که شانسی این اتفاق افتاده باشه و به اضافه این که تقریبا احتمالی وجود ندارد که آن شخص بدونه که این کدام طرف را دوست دارد این که دیگر چیزی در احماغ وجود این آدم اشاید به هیچ کس دارد تو زندگیشم نگفته که کدام قسمت را دوست دارد ولی الان در شرایطی هستیم که این واقعه برای او بیانه است یک آیه بیینه نازل شده است و صد در صد برایش قطعیه که این آدم از طرف خدا آمده.
و نباید دارند به دایش ملحق بشوند و برای ابن حیوم هیچ چیزی ندارد. معنی ندارد مشاهیه مشاهده سادهی کرده که یک مجموعه و نکته این است که اگر او داستان را برای ابن حیوم تعریف بکند ابن حیوم چون برهان هیوم و بلده بابر نمیکند چون دیگر اتفاق بسیار عجیبی را این دارد این است برداشت ابن حیوم این است که این ترسیده نمیخواد بیا برای من داستان درست کرده شما هم باشید جای ابن حیوم همین برداشت میکنید بلای سرک میماند چون موجزه را نمیتذیره و قبول نمیکند.
ببینید یک واقع الان از این دیدگاه نگاه کنید موجزه اتفاق مراکل اتفاق افتاده و هیچ چیز نسبی اصلا اینجا معنی ندارد متافیزیکیش یک اتفاق افتاده دیگر آن سکه ها یک جور خاصی اومدن روی زمین و اینجوری که نگاه میکنید میتوانید یک چیز بیشتری بگویید میتوانید بگویید یک آیه یک بیانه نازل شده برای او وجود دارد برای ابن حیون وجود ندارد نمیدانم الان روشنگیانه این دوتا مفهوم میخواهم اگر اصلا این دوتا مفهوم با همدیگر تفاوت ذاتی دارند شما نمیتوانید بگویید اچ میراکل برای او اتفاق افتاده برای یکی دیگر اتفاق نفتاده به اسطلاح یک ویژگیه فورنست PYM JBZ این دوتا مفهوم من نمیخواهم بگویم که این بهتر یا نمیخواهم این تفاوتشو.
ببینید که این اصلا یک چیز یک مودل سازی دیگر یک چیز دیگهی دارد میگوید اینجا یک تأثیری که روزهن آدم و میگذارد اویدنس هایی که وجود دارد این هم در واقع دخالت میکند بفرماییم چه بودنش؟
بله یکی از میجگی هاش دیگر این یک برخوابی هم عراضی دارد برخوابی من که من خودم جز این ابن هیوم هم چون برهان هیومو شنیدم و تا و دوز زیادی قبول دارم هرکی هر خوابی هم ببینی برای خودش دیده که به هیچکی نمیتوانید ثابت بکنید این اتفاق افتاده برای خودتان مشخصه الان برای سؤالتون ببینید سؤالتون میدانید چیست سؤالتون این است که این بیانه چیه؟
پیش از موعده دیگر سوال خوبی است ولی الان حرف ما در مورد ملاکهای آن اویدنس هایی که ما را باید غانه بکند آن یک بحث اپیسیمولوژیکی که من میتوانم اصلا در این جلسات واردش نشنم یعنی تصمیم قطعی ندارم که در این مورد صحبت بکنم که مفصل صحبت کنم اشاره حتما میکنم میخواهید آنجا بپر ببینید این که و مفهوم چگونه دارد ارائه میشود با این که حالا من چگونه میتوانم این را تشخیص بدهم یا این را تشخیص بدهم این یک مرحله بعده دیگر ممکن است من با این حساب همه شعبت بازار یک گروه آن را موجز نمیدونه هر کار کند آن شعبت بازار آن را نچونتون قندشو میدانند هر دو تا معجزه این اتفاق میافتد.
من اچمیراکل هم ممکن است من بد تشخیص بدهم دیگر. ها؟ یک جایی میراکل نباشه، شعبه، یعنی این ربطی به دیفینیشنتون ندارد. من میخواهم بگویم که اینجا هم شما میتوانید بعد از اینکه معجزه را تعریف کردید، حالا بحثهای اپیستمولوژیک بکنید، کی میفهمیم که یک چیزی اچمیراکل هست، نیست، خب؟ ولی در تعریف نیست. تعریف مستقله.
ولی اینجا در تعریف اصلاً مفهوم یعنی آن لیست مصداقهایی که ما نوشتیم، همهشان یک جوریان که بنا بر این است که وقتی باهاش مواجه میشید، میفهمید که این کار خداست و چه معنایی دارد و این حرفها. بفرمایید. سوال من شاید یک ذره بیشتر باید باشه ولی در نظر بعد چون شما اسمش را هم برای خودسازگاریِ دیگهای که داریم مطرح میکنیم، خود قرآن باید در این باشه.
آها. یعنی وقتی در این قرآن، بعد سوال این است که چرا قرآن، پس قرآن هست الان؟ این سوال خوبی است ولی بازم پیش از موعده. و راهو باز میکند که من آن چیزی که بعداً میخواستم بگویم را بگویم. نه دیگر راهو باز نکرد. برای اینکه یک چیزی اینجا مانده که باید بگویم.
میخواهم یک یک نکتهای بگویم که این توهم پیش نیاد که در این مسئله نازل شدن آیات بینات، بنا به عادت ذهنیمون، اینتنشن باید وجود داشته باشه. یعنی مثلاً مثل معجزات پیامبران، پیامبر معجزه میکند تا صدق صدق خودش را نشان بده. این فرشتهای که آمده بود برای او یک کاری انجام داد که آن بفهمه که این فرشتهست.
یا خداوند مثلاً دعای یکی را مستجاب میکند یک جور معجزهآسایی که این ایمان پیدا کند یا یک چیزی بفهمه. لزوماً در این مفهوم آیات بینات نازل شده اینتنشن وجود ندارد به نظر من. یک نفر ممکن است محدودش بکند. بگوید جایی که باید مثلاً یک قصد هدایتی وجود داشته باشه. ولی به نظر من الان که همینجوری نگاه میکنید شاید مناسبتر باشه که اینتنشن را لحاظ نکنیم.
چرا؟ برای خاطر اینکه مثلاً شما این مثال را در نظر بگیرید. مثال شکافته شدن دریا را در نظر بگیرید به وسیله حضرت موسی. آیا اینتنشن این است که مردم مثلاً قدرت خدا را ببینن؟ یا اینتنشن این است که این راه باز بشود که اینها را رد شن و بعد آنها غرق شن.
حالا در ضمن مردم دارند قدرت خدا را هم میبینند. اینتنشنِ من و سلوا اینکه در طول مسیر تغذیه بشوند این است که معجزه ببینن یا نه اینتنشن این است که سیر بشوند.
در عین حال معجزه را هم دارند میبینند. میخواهم بگویم اینکه من بگویم یک چیزی آیه بینه نازل شدهست مثل ایده کلامیای که وجود دارد که باید برای هدایت یک نفر یک کسی یک کاری کرده باشه، لزوماً اینجوری نیست.
یک یک یک پزشکی در یک بیمارستان کار میکنه، یک نفر آنجا سرطان دارد و این پزشکم پزشک معالجشه، آن دعا میکند که خوب بشود یا یک نفر نذر و نیاز میکنه، یک شبه خوب میشه، پزشکم شاهد ماجراست. آن خوب نشده که این پزشک ایمان بیاورد.
یک آیه بینهای نازل شده. هرکی ببیند ایمان میآورد. نبینم ایمان نمیآره. نمیدانم منظورم مشخصه یا نه. ببینید میخواهم بگویم که برای خاطر اینکه اگر من تصادفاً هم خداوند برای مثلاً فرض کنید اهدافی که دارد یک اتفاق یک کاری میکند در جهان، دخالت میکند.
از همین اسپشیال دیواین اکشنها انجام میدهد. نه اینکه آن کار را میکند که من ببینم که هدایت بشوم. میخواهم بگویم این فورنس به معنای این نیست که این کار برای یک نفری انجام شده مثل این چیزی که تو این مثال بود.
دخالت الهی و آیه
شاید خداوند برای امور خیلی خیلی چیزی که ما اصلاً نمیدونیم یک دخالتهایی دارد میکند. ولی اگر من شاهدش باشم، شاهد یک آیه نازل شده بینه هستم و ایمان میآرم یا یک چیزی میفهمم که قبلاً نمیفهمیدم.
برای من میخواهم بگویم این فورنس معنایش این نیست که برای ناظر آن کار انجام شده لزوماً. محدودش نکنیم به این. یک کاری یک پدیدهای اتفاق افتاده ولی برای من آیه بینه نازل شده است. برای دکترهای دیگهای که معالج این آدم نبودن نیست. چون داستانشو دارند میشنون. این آدم بود که این را داشت معالج این مطمئنه که این سرطان داشت.
دیروز خودش عکس گرفته ازش عکسشو نگاه کرد دید این غده اینجاست. امروز عکس گرفته دیده نیست. حالا برود به ۱۰۰ نفر جار بزند تو سر خودش بزند آنها که باور نمیکنند. آنها دو تا عکس میبینند که این دارد بهشان نشان میدهد میگوید اینجوری بوده. خب یارو شاید دیوانه شده، شاید دروغ دارد میگه، شاید از یکی پول گرفته که این را بگوید.
من خودم داستان اینکه آن قطب ماهی را از تو آب درآورد آخرش باور نکردم با اینکه آن فامیلمون آتئیست بود و دوست نداشت بگوید هنوزم که هنوزه باور نکردم تا خودم نبینم باور نمیکنم چون بنا به برهان هیوم حالا شاید یک من نمیگویم آن دروغ میگفت ولی خب شاید شعبدهبازی بود اشتباه دید دیگر من که آنجا نبودم تست بکنم شاید بیدقتی کرد.
اصولاً یک نکتهای من بگویم بعداً در موردش بیشتر بحث میکنیم به همین ملاکها که میرسیم اینکه تو این مثال دقت کنید او که از آن میخواهد که یک کاری بکند. شعبدهباز نمیتواند این شعبدهباز آدمی که یک کارهایی را تمرین کرده آقای دیوید کاپرفیلد یک سال زحمت میکشید یک حقه درست میکرد و بعد این را در یک مکان خاصی اجرا میکرد مثلاً مجسمه آزادی را غیب میکرد.
یا یک قطاری را میبرد به هوا و بعداً غیبش میکرد. دیدید اینها را احتمالاً دیگر. خب چه جوری این کار را میکرد؟ ابزارش چه بود؟ الان میدانید با این جلوههای ویژه کامپیوتری و اینها شعبدهبازیهای مدرن عجیب و غریبی هم به وجود آمده. خب شعبدهباز نمیاد به من بگوید که تو هر کاری بگی من میتوانم بکنم.
میگوید ببین من این کار را میکنم به من ایمان بیار. یک کاری که تمرین کرده. من بهش بگویم همان کار را یک جور دیگر بکن ممکن است نکند. بگویم بیا این را وسط رودخونه انجام بده که مثلاً ابزاراش دور و برش نباشن ممکن است نتونه انجام بده. شرط و شعبدهباز معمولاً برای من میگذارد که بیاید من چه کار میکنم تو چه ببین بعداً مثلاً ایمان بیار.
اینها بحثهایی که در مورد به هر حال من میخواهم بگویم این فورنس گولتتون نزنه که معنایش این است که این عمل برای آن آدم اتفاق افتاده. این فورنس یعنی برای آن بینه وجود دارد. برای یک نفر میتواند آیه بینه نازل شده باشه برای یکی نباشد برای خاطر آن وجه اپیستمیک بنابراین دو تا میخواهم بگویم من تأکیدم را این است. این مفهوم با این مفهوم فرق میکند.
حتی اگر مصداقها یکی بودن هم با همدیگر فرق داشتن. مصداقها که اصلاً یکی نیستند. برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید همان مثالی که معروفه که یک دانه شنی برخلاف قوانین فیزیکی در صحرای آفریقا هم خداوند از مسیر خودش منحرف کند اصلاً کسی هم نباشد آنجا و نبینه و این حرفها این از نظر این تعریف میراکله در حالی که ما اصلاً یک چنین حسی نسبت بهش نداریم.
از این نظر نیست برای اینکه اصلاً آن قابل دیتکت کردن نیست هیچ معنایی هم ندارد از به فرض اینکه من بتوانم یک آدمی باشم بتوانم دیتکت بکنم که آن از جای خودش منحرف شده. اصلاً مثال اینجوری است که یک جایی که اصلاً هیچکی نیست و نصف شب و این حرفها دیتکت هم بکنم به دلیل اینکه معلوم نیست.
یعنی من یک مسیری را دیتکت میکنم ولی واقعاً اینکه مطمئن بشوم بینه داشته باشم که این دخالت ماورای طبیعی این کار را کرده شاید یک جریان هوایی که پیشبینی نکرده بودم اتفاق افتاده. بنابراین هر دخالت الهی که منجر به یک چیز ایریگولار بشود ولو اینکه قابل تشخیص نباشه، معنی نداشته باشه برای ما اصلاً اینها همهشان اچمیراکلن ولی آیه بینه نازل شده نیستند.
در واقع اینها یک جوری زیرمجموعه اینن دیگر یعنی بالاخره آن ویژگی ایریگولار بودن و اینها دارند به دلیل آن وجه نازل شده بودن. باز ببینید اینجا در آن جهانبینی وجود دارد یک بالا و پایینی وجود دارد وقتی میگوییم نازل شدن اصلاً تو این نازل شدن هم یک جوری مفهوم اپیستمیک وجود دارد.
یعنی من یک آدمی هستم که به دلایل یک چیزی را نمیفهمم نیاز دارم که یک چیزی نازل بشود تا بفهممش. جانم؟ این زیرمجموعه این است دیگر و این ویژگی ایریگولار بودن تو اینها هست. آیات کلی این آیات بینات نازل شده میافتن داخل این برای خاطر این ویژگی نازل شده بودنشون. برای اینکه نازل شده یعنی خلاف قواعد نرمال یک اتفاقی افتاده.
نازل شدن یعنی چی؟ یعنی اینکه همینجوری خورشید همیشه داشت میرفت و میاومد حالا یک تغییری میکند. که من بفهمم شتر همیشه از شکم مادرش به دنیا میاومد حالا از تو صخره دارد میآید بیرون. بنابراین یک ویژگی ایرگولار بودن در هر دوتاشون هست دیگر. فکر کنم این چیزی است که تو همه معجزات باید باشه.
حالا ممکن است مفهوم ریگولار، ایریگولار در جهانبینی دینی و علمی با همدیگر دقیقاً منطبق نباشد. میشود در مورد این بحث کرد. خب شما چه پرسیده بودید که آها. ببخشید من ببینم چقدر وقت دارم اول.
۱۰ دقیقه وقت دارم. بگذارید یک یک چیزی لااقل فکر کنم تو این ۱۰ دقیقه میتوانم بگویم. ببینید در جهانبینی من نمیخواهم بگویم جهانبینی دینی برای اینکه ممکن است همه ادیان دیگر در این یکی مشترک نباشن.
فکر میکنم تو جهانبینی اسلامی یا جهانبینی قرآنی یک تمایزی هست که بهش میگویند مثلاً من اسمش را میذارم دوگانگی خلق و امر. یک جهان یک سختافزار و نرمافزاری مثلاً داریم که با همدیگر متفاوتن. یک جهان تکوین و تشریعی وجود دارد. تشریع نه به معنای ادیان. کلاً اینکه یک چیزهایی خلق شده و انگار یک دستوراتی داده شده که این دستورات باید اجرا بشوند.
حالا این دستورات به صورت شرع به انسان هم توسط وحی داده شده. در جهانبینی دینی یک چنین دوگانگیای وجود دارد بین یک جهان تکوین، چیزهایی که خلق شده و آن عواملی که وجود دارد که اینها اجرا میکنن، تشریعی که وجود دارد. و اصولاً یک تمایز آشکار اینجا بین من اصلاً این خیلی به نظر من این چیز خیلی مهمی است ولی اصلاً جای بحثش اینجا نیست.
این یک وجه زبانی اینجا دارد. دستور دستورات اصولاً زبانی هستند و به طور کلی من برای اینکه روشن بشود حالا چون اسم امر حالت دستور و اینها دارد شما اینجوری در نظر بگیرید. انگار یک دوگانگیای وجود دارد. خلق و یک بخشی از جهان که انگار به صورت زبان درمیآد. ممکن است انعکاس آن عالم تکوین به صورت یک سری گزارههای زبانی هم باشه.
قرآن یک جوری قرآن یک مجموعهای از چیزهاست که در عالم انگار نرمافزار قرار میگیرد و خود جهان در عالم سختافزاره. علم هم اگر دقت کرده باشید آنجوری که گالیله و اینها نگاه میکردن، چیز دیگر یک جور کشف در واقع این عالم امره. این ایده، این ایده که ما یک طبیعت داریم و یک کتاب مقدس که هر دوتاش کتابهای نوشته شده توسط خداوندن.
زبان، جهان و انعکاس
این در قرون وسطی خیلی رایج بود که ما یک کتاب طبیعت داریم، یک کتاب مثلاً مقدسی داریم که با واژگان به هر حال اینکه ما یک جهانی داریم و بعد یک انسان یک زبانی گستردهای دارد که میتواند این جهان در آن انعکاس پیدا بکند.
از جمله دستورات میتوانند به این زبان انگار ترجمه بشوند. این یک چیزی است یک دوگانگی کلیه که در جهانبینی قرآنی و دینی وجود دارد.
و این میخواهم بگویم اینجا الان اگر به این آیات بینات نازل شده نگاه کنید که یک مسائل تکوینی هستند، تو عالم خلقت یک اتفاقهایی میافته، اینها انعکاسشون اینجا همان چیزی است که ما بهش میگوییم مثلاً وحی. یعنی حقایقی در جهان هست که اینها را میشود به صورت زبان بیان کرد ولی برای همه روشن نیست.
ولی وحی چه کار میکنه؟ آن حقایق را از طریق مثلاً ادعای این است دیگر از طریق یک مکانیسمهایی به یک پیامبر میرسونه، به زبان میآره، نوشته میشود و منتقل میشود به دیگران. در واقع یک یک چیزی که در کتاب مقدس آمده یک آیهی نازل شدهست در این عالم، در عالمی که حالت زبانی دارد به اصطلاح یک لایهی دیگهای از هستیه.
من میخواهم بگویم که به همین دلیله که به جملههای قرآن میگوییم آیه. یعنی آن چیزی که اینجا مثلاً یک نشانهست، یک آیهی بینهی نازل شدهست، قرآن هم جملههاش آیههای نازل شدهایه که ادعای بینه بودن هم برایشان هست دیگر. یعنی اگر بهشان نگاه کنید، میفهمید که اینها درستن. ولی سوالی که شما کردید این است که اینجا آیا این بینه بودن با آن بینه بودن یک چیز داره؟
یک دقیقاً به یک معناست یا آثار آثار مشابه داره؟ بگذارید در مورد آثارش یک چیز بگم، من حرفای خودمو تمام بکنم. بنابراین بگذارید این را بین معجزه به معنای آیات بینات نازل شده و وحی یک تناظر ایجاد میشود. وقتی اینجوری نگاه میکنید. وقتی اینجوری نگاه میکنید، نه اصلاً یک چنین چیزی نیست.
یعنی شما جهانبینیتون یک جوری دارید پدیدهی وحیو یک مثل اینکه وحی طبیعی دارید، وحی تکوینی دارید که همین معجزاتیه که مشاهده میکنید، وحی تشریعی دارید که همین است که در قالب زبان یک چیزهایی به حقایقی گفته میشود.
اینها هم ویژگی نازل شدن دارند. ما میگوییم قرآن نازل شد، وحی برایش نازل شده. یعنی یک یک حقایقی که صورت مادی انگار پیدا کردن و تبلیغ شدن به یک عبارتی که حالا من هم میتوانم ازش استفاده بکنم.
من به اشاره کردم به یک آیهای که تو قرآن هست که میگوید که در مورد آیات قرآن میگوید اینها در صدور کسانی که اوتل علم اینها وجود دارند. آنهایی که دانش دارن، اینها را میدانند از قبل. برای خاطر اینکه حقایقان دیگر. حقایقیان که بیان شده. پس یک یک به اصطلاح یک ویژگی این تعریف این است که یک چیزی به ما میگوید که تو این تعریف نیست دیگر.
یعنی آن این مجموعهی بزرگی که اسمش اچمیراکل، این را از تو عالم تکوین ببرید تو عالم تشریع متناظر ندارد. یک چیز درستحسابی درنمیاد. این زاد و بلد کردن که میگویم که مفهوم خوب تعریف بشه، یک نتایج خوبی میتوانید ازش بگیرید این است. یک نکتهی خیلی مهم دیگه، بگذارید به یک آیهای تو قرآن اشاره بکنم و بحث را تمام بکنم.
چون به این به شدت به این موضوع مربوطه و به یک موضوعات دیگهای در فلسفه. یک آیهی مهمی در قرآن هست که میگوید که فقط یک نفر هلاک میشود در اثر بینه. ف انحصار هم هست. لیهلک من هلک عن بینه. یک نفر راه هلاکت انسان فقط با استفاده از بینهست.
یعنی چی؟ یعنی هلاکت یعنی نا نابود شدن به معنای معنویش دیگر. یعنی مردن که هلاکت نیست، به رفتن به یک جهان دیگهست. کی یک آدم نابود میشه؟ اینکه یک بینهای را بهش عرضه بکنید و این نپذیره و مثلاً زیرش بزند و قبولش نکند. تنها راه هلاکت این است.
بینه و کفر پس از آیه
بنابراین، اه حالا این واقعاً این را عین متن قرآنه که آیات بینات نازل شده خطرناکن.
اگر که آدمی خیلی دوست دارد که آیات بینات نازل، یک ویژگیه. الان این صراحتاً در قرآن گفته میشود. به غیر از این آیه، یک آیاتی هست که اینکه اینها اشاره میشود که اینها خطرناکن. چرا؟
برای خاطر اینکه اگر باهاشون مواجه بشوید و بعد نپذیرید، ایمان نیارید یا یک چیزی حقیقتی را قبول نکنید، آنوقت دچار آن هلاکت میشوید و نه فقط یکی از راههای آسیب دیدن و هلاکت بشر اینه، اصلاً تنها راه این است.
شما ذات بشر اینجوری است که وقتی آسیب میبیند که حقیقت را پنهان بکند. تا وقتی که یک کودکی که هنوز هیچ بینهای در واقع برایش ظاهر نشده، چون قوای شناختیش هنوز گسترش پیدا نکرده، یک دفعه قبلاً یک سوالی در مورد اینکه معجزه، رابطهی بین معجزه و بچهها چیه، اینجوری که نگاه بکنید، آیات بینات نازل شده به بچهها تعلق نمیگیره چون بینه ندارند که چیزی بفهمن.
بنابراین، اه کسی که یک بچه دچار خطر هلاکت نیست برای خاطر اینکه آیهی بینهای را نمیبینه. ولی آدم بزرگ در شرایطی قرار میگیره، یک چیز واضحی را میبینه، اگر این را بپوشونه، این دچار هلاکت میشود.
من این را همینجا نگه میدارم، جلسهی آینده، آ، این مفهوم معجزه یا حالا آیهی بینهی نازل شده را به دلیل همین ویژگی اپیستمیک و این تحلیل روانشناسانه این پرسش مهمی که در فلسفه دین هست که بهش میگویند اختفای الهی.
چرا جهان پر از آیات بینه نیست؟ برای اینکه اینها خطرناکن. یعنی آدمهایی که به دلیل مثلاً سبک زندگیشون از نظر روانی شرایط ایمان آوردن را ندارند. اگر شما بهشان یک بینه ارائه بدهید اینها را به شدت در معرض خطر نابودی قرار دادید.
برای خاطر اینکه طرف میبیند بعد علایقی داره، نمیتواند سبک زندگی خودش را عوض بکند. کمکم این تناقض باعث میشود که آن را به اصطلاح یک جوری بپوشونه، آن حقیقت را فراموش بکند و بعد نتیجهاش هلاکت. بنابراین جهان پر از در واقع سؤال اختفای الهی به این زبان بخواهیم بگوییم این است که چرا آیات بینه همه جا نیستن، به همه ارائه نمیشن.
جوابش همین آیه قرآنه برای اینکه این راه هلاکت مردمه و تو شرایط اضطراری باید با خست باید اینها را به مردم نشان داد. برای خودشان نه برای اینکه خداوند نمیتواند این کار را بکند. همین الان فرض کنید یک پدیده آسمانی غیرقابل انکاری مثلاً در آسمان دیده شد. همه مردم هم دیدن.
واقعاً فردا همه مردم ایمان میآرن؟ نمیتوانند ایمان بیارن. بنابراین کمکم انکارش میکنند. میگویند حقه بوده، یک مجلهای، خلاصه یک چیزی، یک افشاگریای میکند. بعداً دیگر مسئله ماستمالی میشود و بعداً احتمالاً هلاک میشوند. این من نکتهای که میخواهم بگویم تو این جلسه این است که یک خورده بیشتر آنالیز بکنیم که این دقیقاً یعنی چی؟
تفاوتش با این چیست و چرا این مفهوم زایاییه به نظر من؟ برای خاطر اینکه تو خود آن جهانبینی دینی با خیلی چیزهای دیگر رزونانس ایجاد میکند. در حالی که این یک مفهوم نزدیک به مفاهیم علمیه. مثل اینکه یک یک فرمول ریاضی شکسته شده، حالا این توسط خدا انجام شده، پس مثلاً یک میراکل داریم. این با هیچکدوم حواشی اعتقادات دینی ما خیلی درگیر نمیشود.
جانم؟ چون به ذهنم میآید این آیه در برابر آن خواسته حواریون که بگوید که از حضرت مسیح سفرهای از آسمون خواستن آن یا حضرت آن هم جزو این آیات هست. حضرت مسیح بهشان آنها میگوید هرکی ایمان میآورد میگوید اگر ایمان بیاورید بله میگوید اگر این را ببینید و بعداً کافر بشوید آیه این است. میگوید اگر میگوید من این کار را خدا به مسیح جواب میدهد.
حضرت مسیح میگوید اینها یک چنین چیزی خواستن. خدا میگوید من این سفره را نازل میکنم. ولی اگر کسی بعدش کافر بشود عذابی میکنمش که هیچکس را نکرده باشم. برای اینکه بزرگترین دیگر بینه را آیه را دارند میخورن. دیگر دیدن نیست. این دارد میرود تو شکمشون بعد میخواهند فردا بگویند که و خب یکیشون هم در واقع کافر شد دیگر.
بنابراین مشمول این آیه احتمالاً میشود. اینها این نمونه در واقع آن آیه لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ اینجا نیست. ولی اینجا یک چیز خیلی به اصطلاح اعلام خطر شدیدی در این آیه هست که اگر یک بینه بزرگ میخواهید آماده این باشید که بعداً دچار یک مشکل بزرگ هم ممکن است بشوید.
من قبلاً این را گفتم تو آن جلسات سهگانهای که اول جلسه بهش اشاره کردم. جلسه بعد را احتمالاً از همین موضوع شروع میکنم. ادامه همین مسئله خطرناک بودن بینه چون تصورم این است که داستان شتر صالح در قرآن اصلاً موضوعش همین است. یعنی تمثیلی از اینکه چطور بینات آدمها را نابود میکند. باعث عذابشون میشود. با جزئیات یعنی یک حالت تمثیل نه اینکه اتفاق نیفته.
من هر وقت میگویم یک چیزی به طور تمثیلی یک عده فکر میکنند یعنی آن داستان اتفاق نیفتاده. همه برعکس تو جهانبینی دینی همه چیزهایی که اتفاق افتادن تأویل دارند. اینجوری نیست که یک چیزی تأویلش بکنید مثلاً معنایش این است که اتفاق نیفتاده.
آن داستان که از نظر قرآنی از نظر متنی به نظر میآید واقعاً اتفاق افتاده طوری بیان میشود که به شما بفهمونه که این بینات چگونه آدمها را نابود میکند اگر طرف بهشان پشت بکند.
ببخشید من باز فکر کنم چند دقیقه ازتون حالا ایشان جواب سؤال شما سؤالشون چه بود که شما جواب میدید؟ درباره کوانتوم. بله. ببخشید. ۱۶ به پایینتر برود. برخورد کند. نه. دستتون درد نکند. ممنون. خب خیلی ممنون.
در ۱۹۹۸ واتیکان یک پروژهای را ران میکند و سرمایهگذاری میکند روش در مورد همین بحث دیواین اکشن و یا اسپشیال دیواین اکشن و این تا سالها ادامه پیدا میکند تا ۲۰ فکر میکنم ۶ یک کتابی چاپ میشود بعد دوباره این پروژه تمدید پیدا میکند.
آدمهای درجه یکی که تو فضای علم و دین تو دنیا کار کردن تو این پروژه واتیکان بودن که بیاین ببینیم اسپشیال دیواین اکشن کجا اتفاق میافته، ماهیتش چیست و خب چند جلدم کتاب حداقل سه جلد کتاب مفصل مجموعه مقالات از این کنفرانسهایی که اینها دائم هر سال گذاشتن و نشستن بودجه گرفتن و فکر کردن و اینها دراومده. تمام تقریباً آدمهای مهمی که تو فلسفه دین شما فلسفه علم و دین رابطه علم و دین میشناسید تو این پروژه بودن.
اینها غالباً دیندارن. بله. حداقل اسامی که میشناسم غالبشون دیندارن. و موضوعشون هم همین بوده که نیچر این چیست. حالا ببین اینها همهشان سر یک موضوعی توافق دارند. همهشان تقریباً حالا به جز پل کینگهورن سر یک موضوعی توافق دارند و آن که ما وقتی داریم از اسپشیال دیواین اکشن صحبت میکنیم یعنی هر که گفتم دیگر مجموعه هر نوع دخالتی که خداوند در جهان به صورت خاصی بکند.
حالا چه دعا مستجاب کند چه معجزه به معنای کلامیش اتفاق بیفتد چه حالا هر چیزی که به نظر ما میآید که آن رگولاریتیای که ما تو دنیا داریم عادی نگاه میکنیم به هم بخوره. اینها همهشان تو یک چیزی مشترکن و آن اینکه نان اینتر اینترونشنیست هستند.
به معنای اینکه میگویند اینترونشنی در جهان اتفاق نمیافته یعنی دخالت نمیکند خداوند. پس اکشن خداوند میکند اما دخالت تو جهان نمیکند. همهشان تمام این گروه آدمهای مفصلی که آن تحقیق کردن را روی این تأکید دارند. حالا من میخواهم امروز یک ذره راجع بهش صحبت کنم که اصلاً یعنی چه اینترونشن کردن خداوند، منظور چیست و آیا فیزیک مدرن اصلاً برای ما توضیحی میدهد که اصلاً اینترونشن یعنی چی؟
اینترونشن در فیزیک کلاسیک و کوانتوم
تو فیزیک کلاسیک همونطور که یادتونه جلسه پیش صحبت کردیم در یک نگاه نیوتونی لاپلاسی خب ما به نظر میآید که یک سری قوانین داریم. قوانین طبیعی داریم که این قوانین میتواند اگر شما آن حالا هرچه قانون داشته باشین اس تی هم داشته باشین اس تی پلاس را خواهید داشت.
تی استار را خواهید داشت. یعنی موقعیت جهان و حالت اولیهاش را بدونین، قوانین هم بدونین ادعاش این است که ما میدانیم که الان چه خبره در آینده. قانون را هم چگونه تعریف میکردیم؟ قانون را هم با یک کلوز سیستم تعریف میکردیم. اگر هیچکسی دخالتی نکند. پس اگر که تو کلوز سیستم باشیم هیچکی دخالتی نکند آن گزاره صادقه.
آزمایشهای مختلف. این کلوز سیستمه یعنی چی؟ یعنی یک جور محیط آزمایشگاهی بستهست، اتفاقات عجیب و غریبی در آن نمیافته. کسی حتی آدم آدمی واردش نمیشود که بخواهد و معمولاً هم بین دو تا حالا موجود این را صحبتش میکنیم. بین سه تا، چهار تا، پنج تا، ان تا نمیتوانیم اصلاً معادله بدهیم. پس این نگاه ابتداییه یعنی قوانین ثابتن.
خب تو اینجا میتوانیم احتمالاً اینترونشن را تعریف کنیم. یعنی که کلوز سیستم به هم بخوره. درسته؟ یعنی اگر که سیستم بستهمون به هم بخوره ما میتوانیم بگوییم که خب یک اینترونشنی اتفاق افتاده.
ولی خب جلسه پیش صحبت کردیم اگر سیستم بستهمون به هم بخوره یعنی چی؟ خب عملاً قانون واینستاده سر جاش. یعنی ما همچنان تو قوانین هستیم چون قانون راجع به سیستم بسته هستند. باید داخل سیستم بسته تعریف میشد. پس شکستن قانون اتفاق نمیافته.
بهخاطر همین میخواهم بگویم این مفهومی که همهشان روش تأکید دارند را یک ذره باید دقیقتر بفهمیم اصلاً دارند چه میگویند همهشان. از یک طرف دیگر اگر ما مکانیک کوانتوم هم جدی بگیریم خب حالا با تعابیر مختلفی که دارد الان ولی در هر صورت یک چیزی خیلی مشترکه تو این تعابیر مختلف وجود دارد تو مکانیک کوانتومی و آن اینکه شما کلاپس مثلاً فرض کن یا با در واقع واپاشی فرض کن مثلاً اورانیوم ۲۳۸ را تو یک منحنی نگاه میکنین.
یک ثابت زمانی برایش میکشین که مثلاً در دقیقاً واپاشی فرض کنید مثلاً اورانیوم ۲۳۸ را تو یک منحنی نگاه میکنید. یک ثابت زمانی برایش میکشید که مثلاً در چه زمانی این اتفاقه میافتد. اصلاً بر اساس این ثابت زمانیه که شما همه میتوانید تاریخ را مشخص کنید بگویید ظرف مثلاً این ظرف قدیمی مال چند سال پیشه.
چون که ثابت زمانیه مثلاً عنصر کربن را در آن نگاه میکنید و میگین که خیلی خب این مثلاً مال چند میتوانید دقیقتر حتی دقیق بگویید مثلاً مال تو چه سالی این اتفاق افتاده. این ساخته شده. خب این ثابت زمانیه برای شما تو واپاشی در کلاپس برایتان مهم است. کجا اتفاق میافتد دقیقاً هیچکس نمیدونه.
این پرنسیپل ادعاش این است که این پرنسیپل ما نمیدونیم که این کلاپس تو سیستم کوانتوم کجا اتفاق میافتد. و یک تعبیر دیگر هم اینکه ما به صورت احتمالی میتوانیم بگوییم که این ذرهای که حالا در اطراف این دارد میچرخه احتمالاً تو آن بازه پتانسیل در کجا قرار میگیرد ولی در هر جایی از جهان میتواند قرار بگیرد. درسته؟
خب حالا اگر این در هر جایی میتواند قرار بگیرد آیا این غیرممکنه که مثلاً خداوند دخالت خداوند از طریق آن دخالت کند به یک جوری مثلاً فرض کنید یک معجزهای اتفاق بیفتد فرض کنید مثلاً وسط اینجا الان یک دانه اسب مثلاً تولید کند. آیا غیرممکنه ذرات جهان را به یک طریقی تغییر بده که بتواند این اتفاقه بیفته؟
به نظر میآید این غیرممکن نیست. یعنی چرا خیلی خیلی ایمپراببل باشه ولی ایمپاسیبل نیست با توجه به نگاهی که ما الان اینجا داریم. پس خب حالا برگردیم. پس اینترونشن چیست که اینها همهش میگویند اینترونشن نباید خدا بکند تو جهان؟ منظورشون چیه؟ یعنی فیزیک کلاسیک و فیزیک کوانتوم نمیتواند یک مفهوم خیلی دقیق از این اینترونشن بده که بگو.
خب، اینترونشن در درونش یک آگاهیای وجود دارد. از خب، مثل شاید همان کوانتومی که میگفتن، اینجا اینترونشن یعنی یک موجود آگاه، یعنی کانشس، میتواند اینترونشن انجام بده. یعنی یک اینتنشنای داشته باشه، یک قصدی داشته باشه برای اینکه چه کار کنه؟ مشروط به آگاهی. آره، یک یک قصد آگاهانهای داشته باشه، اوکی، میفهمم تا اینجا ولی بعد که چه کار کند که قانون را بشکونه.
ولی قانونها اصلاً اینجا که خیلی نمیتوانیم راجع به شکستن قانون صحبت کنیم. اینجا هم قانون را یک جوری تعریف میکنیم که عملاً دخالت کردنه. حالا برویم یک ذره نزدیکتر چون اینها همه این چیزهایی که ما داریم میگوییم را میدانند دیگر. پس چیست که اینقدر دارند فشار میآرن که حتماً ما بگوییم اینترونشن اتفاق نمیافته تو جهان؟ چرا برایشان مهمه؟
بله. الان اینجا برای اینکه این قانون باشه وجود داشته باشه باید یک پیشفرضی بگیریم دیگر تا این برقرار باشه دیگر. آن پیشفرض این که ثابت قانون بقای ماده و انرژی را باید پیشفرض بگیریم. خب. خب این از پیشفرض از کجا میآد؟ من نفهمیدم. قانون بقای انرژی را بله دیگر یک پیشفرضی میسازیم که خب، خداوند یک قانون.
خب. ماده و انرژی. این از کجا میآید که حالا این هم مادهمون که ثابت انجام شدهایه. من نمیدانم از کجا میآید قانون بقای انرژی و ماده احتمالاً که همهش از رفتنش و از کجا اومده؟ احتمالاً از این پیشفرض بسته بودن سیستم که بتوانیم روی راجع بهش قوانین را کشف کنیم.
اگر اینجوری نباشه، آره، اگر منظورمون از کلوز سیستم احتمالاً این است که در آن فضاها انرژی دیگهای وارد نمیشود. بله دیگر. چون اگر اینجوری نباشد که تو اصلاً نمیتونی هیچ محاسبهای بکنی. دائماً یک چیز جدیدی میآید تو، بله. خب پس بله این یعنی همان سیستم بستهای که داریم راجع بهش صحبت میکنیم. پیشفرضمونه. چون اگر این نباشد اصلاً نمیتونی به پی برسی.
اصلاً نمیتونی راجع به قوانین جهان صحبت کنی. و مهم این است که از کجا آمده. این مهم است که آن مهم این است که نه، از کجا آمده که به خاطر پیشفرض آزمایش کردن ما برای رسیدن به یک قوانین کشف رگولاریتی در جهانه.
اگر من میخواهم رگولاریتی را در جهان کشف کنم، مثلاً فرض کن میخواهم بدونم که اگر یک توپی به توپ دیگر بخوره با چه شتابی حرکت میکند.
مجبورم بگویم که خیلی خب فقط دارد این نیرو بهش وارد میشود. اگر بگویم ۵۰۰ تا نیروی دیگر به این وارد دارد میشود که اصلاً نمیتوانم محاسبهاش را بکنم. به خاطر همین آنها را همه را میذارم کنار. در تعبیر اصطکاک هم از بین میذارمش کنار تا بتوانم آن فرمول را از در آن دربیارم.
به خاطر همین این پیشفرض را میگیرم. یعنی پیشفرضمون برای به دست آوردن یک دانه رگولاریتیه به نظرم. وگرنه نمیتوانیم اصلاً محاسبه کنیم. بله. آها بله. بله حتماً اینها میخواهند که دئیست هم نباشن. یعنی اینها دو تا چیزو میخواهند. بله. بله اینها دو تا چیزو میخواهند انجام بدن.
اولاً میخواهند پروژه واتیکان اینجوری است که شما بیاین خدای ادیان توحیدی یا حالا خدای مسیحی را بیشتر توضیح بدین که چگونه اتفاق میافته، چگونه کار میکند تو دنیا و مخصوصاً شما میدانید که مفهوم معجزه حالا به هر دو تا تعبیری که دکتر فرمودن در ادیان توحیدی و در مسیحیت اهمیت خیلی جدیای دارد.
تو همه ادیان توحیدی اهمیت جدی دارد. بهخاطر اینکه یک جوری حالا هم شخص نبی دارد خودش را معرفی میکند بهواسطه آن و ایدههای قدیمی که در آن گروهها وجود داشته را میخواهد حالا اصلاح، چه میخواهد اصلاح اجتماعی بکنه، چه اصلاح سیاسی بخواهد بکنه، چه اصلاح دینی بخواهد بکنه، یعنی بگوید که شما اعتقادتون راجع به خداوند غلط است یا سنتهای اجتماعی که الان مثلاً فرض کن رباخواری تو جامعه شما زیاد شده این غلط است.
کمفروشی در مثلاً قوم شعیب دارد میگوید زیاد اشتباهه. یا رابطه جنسی مثلاً فلان اشتباهه. این حرفها را که میخواهد بزند مردم باید آن قبول کنند چون میخواهند سنتهاشون را بذارن کنار. بر چه اساسی قبول کنن؟ چرا حرف تو را قبول کنن؟ بهخاطر همین به نظرم مفهوم معجزه مهم است.
یعنی آن چه اصلاً کانسپشن تو راجع به خداوند مثلاً نباید اینقدر دورش کنی که بخواهد به بت نیاز داشته باشی. وقتی اینقدر دورش پس واسه آن کانسپشن را باید بیاری پایین. یا خدا را نزدیکتر کنیم به خودمون، مهربانتر کنیم نسبت به خودمان. حتی آن کانسپشن را میخواهد عوض کند همه اینها نیاز دارد به اینکه این آیات بینات آمده باشه در توسط نبی.
پس این مفهوم خیلی کلیدی و مهمی است در ادیان توحیدی. حالا پروژه واتیکان این است. ما با خدایی مواجهیم که دارد دخالت میکند تو جهان و تو جایجای تاریخ خودش را نشان داده و حتی شاید هم بیشتر از آن. یعنی شاید دخالت حالا یک ذره جلوتر صحبت کنیم. خیلی بیشتر از آن. یک چیزهایی ببخشید سوالتون را نگه دارید.
یک چیزهایی اینجوری دکتر فرمودن که برای ما یک چیز عادی شده ولی ممکن است که جزو آیات بینات باشه. من یاد مثال مولانا افتادم که آن مار مارگیره میآید. همهتون شنیدین دیگر. آن مار را برمیداره میاره وسط و آفتاب بغداد بهش میخورد و آن مار زنده میشود و مردم را میخورد. خب حالا این مولانا چه نتیجهای میگیره؟
میگوید که اصلاً چرا جمع شده بودین این مار را تماشا کنین؟ خودتونو نگاه کنین. تو از آن عجیبتری. در آدمیزاد که داری زندگی میکنی خیلی عجیبتر از آن مار گندهای که واسه همهتون وایسادین آن را تماشا میکنین.
در حالی که این واسه ما عادی شده. همدیگر را میبینیم و من شما را میبینم، شما مرا میبینین. مثلاً خیلی عادی داریم میگوییم رگولاریتی. عادی شده ولی همین این معجزه هست اتفاقاً.
همین آیات بینات نازل شده همین این اتفاق است که عادی شده واسهمون. ولی حالا پس پروژه واتیکان این است که خدای دئیستی را قبول نداریم.
خدا تئیستیکه در جهان حاضره، عمل میکنه، اینتنشن داره، قصد داره، دخالت میکند و حتی خیلی بیشتر از جایجای عجیبغریب تاریخ همهجا دارد انگار آن وسط دارد حضور دارد ولی از یک طرف دیگر این به نظر میآید که رگولاریتی هم تو جهان وجود دارد که ما بر اساس آن پردیکت میکنیم، آینده را پیشبینی میکنیم، تکنولوژی میسازیم.
جهانبینی مدرن هم باهاش درگیریم دیگر. در آن داریم زندگی میکنیم. این جهانبینی مدرن را کجا قرار بدهیم تو آن نگاه تئیستی؟ تو نگاهی که خدا سوال این است. پس رابطه علم و دین، علم به معنی علم مدرن و دین به معنی خدای تئیستیک، کجا این را قرار بدیم؟
همه میان میگویند که خیلی خب ما قبول کنیم که اینترونشن اتفاق نمیافته به معنی حالا برویم به معنی چه معنی میخواهند اینها بگویند. الان میخواهم راجع به این صحبت بکنم. سوالتون مکانیک کوانتوم جای این را نمیخواد.
گفتیم اگر بخواهیم اینترونشن را توضیح بدیم، دخالت کردن را بخواهیم توضیح بدیم، یک جور دخالت کردن به معنی نقض قانون میفهمیم. قانون طبیعی که تو جهان وجود داره، قانون فیزیکی دارد نقض میشود.
اینترونشن را اینجوری میفهمیم در بادی امر. بعد من خواستم بگویم که اصلاً معنی مفهوم نقض قانون خیلی مفهوم روشنی نیست. چون که اینجا در مکانیک کلاسیک که ما قانون را اینجوری تعریف میکنیم، با کلاس سیستم تعریف میکنیم، بنابراین نقض قانون اتفاق نمیافته. چون که اصلاً جهان که کلاس سیستم نیست.
امکان رخداد نامحتمل
خدا میتواند یک کاری در جهان بکنه، با اینکه این قانون فیزیک سر جای خودش برقراره. فقط تو کلاس سیستم. تو مکانیک کوانتوم هم خیلی عجیب نیست که بگوییم یک کاری کرد، چون که درست است ایمپراببل (improbable) ولی جلوشو نمیگیره.
بازم نقض قانون اتفاق نمیافته. بگویید. پس یک بار دیگه، سوال را فهمیدی؟ میخوای مفهوم اینترونشن را بفهمیم، وارد اولین تفسیرش کنیم شدیم که آیا نقض قانون دارد اتفاق میافتد یا نه؟
سوال این است که وقتی یک آلترناتیو خیلی بزرگی من دارم میخواهم بگویم که این فیزیکدانها میتوانند باشه، چرا اصلاً باید از آن بخواهیم تعبیر فلسفی در بیاریم؟ من تعبیر فلسفی اصلاً در نمیآوردم. گفتم، گفتم اگر میگوییم نقض، اصلاً ما وارد فلسفه مکانیک کوانتوم نشدیم. نه. نه من گفتم اگر بخواهیم بگوییم قانون، نه اینترونشنیسم را به این بفهمیم که نقض قانونه، ما قانون را چه جوری میفهمیم؟
قانون فیزیکی رو؟ هر جوری که بخواهیم بفهمیم به نظر میآید که نقض نشده. یک چیز دیگهای بگویم و آن علاوه یک ذره شاید یک ذره جلوتر و آن اینکه چه ایدهای پشتش پشت این وجود دارد که اینها دارند میگویند با اینترونشن مخالفن؟ این مفهوم اینترونشن چه پشتشه؟
به نظر میآید پشت قضیه این است که ما یک سری قوانین آره، ثابت، محکمی در جهان داریم که حالا این مبانی ریاضیاتی که داریم باهاش جهان را کشف میکنیم، آنها را داریم به سمتش میریم، از آنها داریم استفاده میکنیم و جهان انگار بر اساس آن قوانین محکم، ثابت، لا یتغیر بنا شده. خب این پیشفرضه این است.
و حالا حتی که ما هم که همهمون موحدیم به قبول داریم که خداوند این جهان را خلق کرده، با همه اینها میگوییم که خیلی خب، پس آن قوانینی، قوانینی که در نهایت جهان در حق واقع جهان قرار دارد و ثابت و لا یتغیره و خداوند آن را گذاشته، این یک ذره بیمعنی به نظر میرسد که خدایی که این قوانین را گذاشته خودش هم برای اینکه تو جهان دخالت بکنه، مجبور کند خودش را که آن قوانین را بشکونه.
این به نظر پس عجیب میرسد که خدا خودش قوانین ثابت، پس ما اینجوری فکر میکنیم که یک سری قوانین ثابتی هست و آنها را هم خداوند نصب کرده. حالا اگر بخواهد وسط جهان دخالت کند و کاری بکنه، چرا باید از یک مسیری بگوید قوانین را بشکونه؟
پس بیایم بگوییم که خداوند دخالت میکنه، خودش هم این قوانین را گذاشته ولی اینترونشن را پس بگذاریم کنار. پس پشت این اینترونشنیسم نگاه نان اینترونشنیسم چیه؟ اینکه قوانین ثابت وجود دارد، دخالت خداوند هم وجود دارد، اما به نظر عجیب میآید با الهیات ما که دخالت خداوند یا خداوند برای دخالت خود لازم داشته باشد قوانین خود را نقض کند. چیزی که پس عجیبه این است.
به خاطر همین میگویند که اینترونشنیسم نه، اینترونشن را بگذاریم کنار. حالا این یک فرض دیگر بگیم، یعنی دخالت را بگذاریم بدون اینکه قوانین نقض بشود. خب آن اسمش را نمیذاریم دخالت. یعنی کلمه دخالت را نمیذاریم. اینترونشن را کلمه اینترونشن را اینجوری اختراع کردیم. گذاشتیم برای جایی که قوانین را نقض کند. آن را اسمش را میذاریم اکشن. یعنی کار کردن خداوند یا اینتنشنال اکشن.
هم ترجیح مثلاً ماده و انرژی نباشد ولی دارد تأثیر خودش را را ماده و انرژی میگذارد. مثالشم اگر بخوای خب الان چه میخوای بگی؟ من نفهمیدم.
یعنی مثلاً میخواهم بگویم که میتواند که یک چیزی باشه که بدون اینکه حتی یعنی بدون اینکه بخواهد خب این همین حرفه این است. خب نه، ببین مسئله علم الهی جایی پیش میآید که تو از یعنی مثلاً با اراده آزاد در تضاد قرار میگیرد.
یعنی جایی که تو قبول کنی یک کسی هست که میتواند آزادانه دخالت کند که تو غیرقابل پیشبینیه واسهت. ولی اگر که از قبل همه چیز را میتونستی پیشبینی کنی، دیگر آن بله دیگه، بله. و اتفاقاً یکی از حرفهایی که اینها میزنند همین است. یعنی این هم حرف مهمی است.
بهخاطر اینکه میگویند که خب اصلاً قانون را آنجوری تنظیم بکند که لازم نباشد بخواهد یک دخالتی تو دنیا بکند. یعنی قانون را بشکنه. خیلی برای همین بهنظر میآید با الهیات کلاً در چیز قرار میگیرد.
این مفهوم که قانون شکسته شد. اما من میخواهم بگویم که اصلاً یعنی چه قانون شکسته شد آخه؟ اصلاً مگه قانون که نمیتواند بشکنه. ولی چیزی که پس پشت پشت ذهنشون این شکستن قانون نیست.
شکستن یک سری یعنی نگاهشون این است که یک سری چیز ثابتی وجود داره، یک امر ثابتی وجود دارد که هیچ تغییرناپذیر هم هست. حالا من با این گزاره و این گزارهشون مشکل دارم. حالا با گزاره اول خیلی بیشتر مشکل دارم.
تو پروژه این آره، اصلاً چیزی که الان میگویند جدیداً میگویند همه تئوریه، منتها یک تئوری قویتره، یک نه آن که خب بهخاطر نه این جمله در این نه نه، این جمله در متافیزیکه، جهان نه تو اپیستمولوژی.
تو متافیزیک قانون یک تعریفی میشود کرد از این کلوسیستم، چون بهنظر من در یک که در قانونسوار با کلوسیستم، میشود کلوسیستم را هستیشناسانه نگاه کرد. میشود برعکسشناسانه نگاه کرد. یعنی میتوانیم بگوییم که ما برای نوشتن تئوری و اصلاً داشتن نگاهی که روزمرهمون، برای نوشتن قانون نیاز به کلوسیستم داریم و جهان هم تا یک جایی با ما راه میآید در نوشتن این کلوسیستم.
ولی لزومی ندارد که بهطور هستیشناسانه این درست باشه. و اینطوری من میتوانم بگویم که عقل مثلاً خرد بشری یا دانش بشری همیشه یک سیستم بستهای خواهد بود، ولی جهان تابع این سیستم بسته نمیشود و مدام یعنی میخواهم بگویم نگاه کردن این یک مقولهی پیشرفتهست، عقل هم به ما میدهد. عقل هم پیشرفتهست.
عقل را میتوانم همین که بهلحاظ هستیشناسانه جهان بسته نباشه، اما اطلاق من بسته باشه و جهان را میتوانم نگه دارم، میتوانم باعث زندگی کنم. چرا؟ چون با هم میخواهم. خب، خوب است. نه، تقریباً اینهایی که تو این گروهن، همهشان یک چنین نظری دارند. و نظرشون در نهایت این است که خداوند از طریق آ، اینجا مکانیک کوانتوم جالب میشود. از طریق کلاپسهای کوانتومی دخالت میکند تو جهان.
هیچکدوم از و هر کاری که بخواهد بکند از طریق آنها انجام میدهد. چرا؟ چون که قوانین نقض نمیشن، اینترونشن اتفاق نمیافته. اینها مثلاً کلایتون، نانسی مورفی، اینها رابرت راسل، اینها همهشان همین نظر را دارند. حتی پلنتینگا هم ردش نمیکند. و خیلی خیلی هم خوشحالن از این.
یعنی بهنظر میآید که نتیجهی این پروژهی واتیکان این است که آره، این مکانیک کوانتوم دارد به ما میگوید که خداوند میتواند دخالت کند، هیچ قانونی در جهان نقض نمیشود و حالا اگر تو اگر هم قبول کنیم که ماکرو سیستمها ریدیوس میشوند روی مایکرو سیستمها، آنوقت چه اتفاقی میافته؟
آنوقت آنجا شما خود هر کاری خدا بخواهد در آنجا میکنه، جهان را تغییر میدهد و تو جهان ماکرو هم شما مثلاً میبینید یک اسب مثلاً یک دانه چه میدانم شتر از تو کو میآید بیرون و اتفاق خلاف چیزی هم نیست، خلاف قوانین هم نمیافته.
پس علم سر جای خودش. خیلی. شتر سوال یک جایی بود؟ یک جای دیگر بود؟ نه، عناصرش. در عناصرش. مولکولها و الکترونهاش و الکترونها و اینهاش. یک جاهایی بود، بعد این هم الکترون و پروتونه دیگر. منتقل شد اینجا، ولی شتره حالا پراکنده بود در جهان. این الکترون و پروتونها را اینجا جمع کرد که هر کدومشون میتونستن یک جایی باشند دیگر.
بعد اینها را جمع کرد اینجا و این را درست کرد و مکانیک کوانتوم پراکنده بود در جهان. این الکترون پروتونها را اینجا جمع کرد که اکنونشون میتونستن یک جایی باشند دیگر. بعد اینها را جمع کرد اینجا و این را درست کرد و آمد. بعد مکانیک کوانتوم به ما میگوید که اشکالی ندارد.
یعنی میتواند این اتفاق بیفتد. چون آن الکترونی که در اینجا مثلاً ما تو این حوالی میگوییم میتواند یک جای دیگر باشه دیگر. بعد اینها را آنجا جمع کرد تو آن کوه و اینها. بله. اینجوری میگویند. و خیلی هم خوشحالن از این نظریه که اینجا هست. حالا من حالا میخواهم یک ذره نقدش کنم نظریه اینها را به قول معروف. استاد ما فعلاً میخواهیم خب خوب است.
چون ببینید استاد، مثلاً اگر شما مکانیک بوهم را در نظر بگیرید، این را راحت درمیآره. اینجوری که به فیزیک در، یعنی مکانیک بوهمیان دیگر. یک سری متغیر نهان بله. که ضربه در واقع، شرط اولیه سیستم را ما نداریم. بگذار من حرفتو بنویسم. حرفت مهم است. چیزی که من خودم دوست دارم این است که آره، یک یک میزانی از دترمینیسم تو مکانیک کوانتوم وجود دارد.
این را میخوای بگی. آره، بله این. یک اصلاً و اصلاً انگار که تو به تو مکانیک کوپنهاگی هم تو با میژرمنته که عملاً میتونی آن کلپس را پیاده میبینی یا پیادهش میکنی. و حالا اینها را پس این نکته یک خود به نظرم یک اشکاله. پس پروژهشون را فهمیدین پروژه چیه؟ این خودش یک اشکاله. چرا؟ چون که اینجا احتیاج به میژرمنت داریم.
و بعد باید بگوییم که خیلی خب خداها خدا کجا اوکیژنی یک گاهگاهی میآید میژر میکنه، آن کلپس اتفاق میافتد و اونجایی که دوست دارد کارشو جلو میبرد. انگار که دخالت خدا در جهان را محدود میکنیم به یک گاهگاهی اتفاق افتادن. بگو. استاد، اگر بخواهیم اینجوری در کوانتوم دخالت کنیم، من سوالم این است که چرا برهان شر هست؟
چرا مثلاً این الکترونها را تو مغز مثلاً چنگیزخان تغییر نداد که این فجایع به وجود نیاد؟ خب آن یک بحث دیگهست. نه. نه آن یک بحث دیگهست. ربطی به این پروژه ندارد. خداوند قادر مطلقه. هر کاری دوست داشته باشه میتواند در جهان بکند. اصلاً مسأله این است که چگونه کار میکند. خب؟ حالا قادر مطلق آیا نمیتواند جلوی شر را بگیره؟
حتماً میتواند جلوی شر را بگیرد. چرا نگرفته؟ خب دلایل برتری دارد. به همین شکل میتونی نه، به همین شکل، اصلاً شکلش اصلاً مهم نیست. برهان شر اینجا مطرح نمیشود. ما الان نمیخوایم برهان شر را حل کنیم. برهان شر در جای خودش مطرح میشود. جای خودش اونجاست که تو قبول داری خدا عالم مطلق و قادر مطلقه.
حالا اینجا داریم راجع به چگونگی دخالت خدا در جهان صحبت میکنیم. ربطی به برهان شر ندارد. برهان شر آنجا تو جای خودش مطرح میشود.
تو وقتی میگی قبول کنی قادر مطلق، عالم مطلق هم هست، به محض اینکه این دو تا گزاره را قبول کنی، میگی خب، چرا شرور هست. خیلی خب. امم قاعدتاً باید توضیح بگوییم که رشناله، یک دلایلی داره، یک حکمتی داره، یا چنین یک داستانی باید واسش بگوییم.
خب امم چه میخواستم بگم؟ آها. پس این اولیش، یعنی محدود میکند خداوند رو، دخالتش را به نقاط خاصی. یک چیز دیگر هم، یک یک محدودیت دیگهای هم فراهم میکند باز. و آن انگار که این حرف پارکینگها حرف جالبیه و آن اینکه خدا را محدود میکند این امم از نظر نحوه عملکردنش در جهان.
انگار که خدا میخواهد کار خودش را یک جوری مخفیانه انجام بده. که جمله پارکینگها خیلی جمله جالبیه. میگوید برداشت شما این است که خدا مخفیانه در جهان کار میکند. انگار که مثلاً از آن پشتمشتا که هیچکی نمیبینه، هیچکسی خبر نداره، مثلاً آنجا باید فقط کار کند. یک خیلی خدا را محدود میکند.
امم حالا اینها که از مکانیک از دخالت کوانتومی هم صحبت میکنن، باز خیلی جالب است. مثلاً خانم نانسی مورفی یک کتابی همین اخیراً ۲۰۲۰ اینها چاپ کرد در مورد امم مشابهت دخالت ما با دارای که دارد اراده آزاد هستیم در جهان و دخالت خداوند در جهان. و این دو تا شبیه همان. من که اراده آزاد دارم، میگویم یک امر متافیزیکی وارد اراده من دارد تو جهان دخالت میکند.
ولی خب شما میتوانید مطالعه برین استیت طرف را بکنید و بگین که خیلی خب، آن تو چه چگونه تصمیم گرفت. خب بعد گفت خب حالا اگر ما این مسأله دخالت خدا در جهان را اینجوری حل کردیم با میتوانیم مال انسان هم میتواند اینجوری حلش کند.
پس بگوییم ما احتمالاً در لولهای کوانتومی مغز مثلاً انسان دخالت میکند و آنجا تمام قوانین فیزیک هم برقرارند و بعد اراده آزاد آنجا وارد میشود. امم میگویم که خیلی خیلی خوشحالن با این نظریه.
این نظریه خیلی نظریهایه که الان تو بورس همه طرفدارشن. ولی این یک اشکال این دو اشکال اینها به نظر میآید که اشکالات الهیاتیه و اشکال سوم که به نظر من از همه مهمتره خود این پیشفرضه.
خود این پیشفرضه که یک سری قوانین ثابت لایتغیری وجود دارد و اینها حالا احتمالاً تفکر خداوندند یا برنامهریزی ازلی خداوندند که اینها لایتغیرن و جهان دارد را آنها وایساده و حالا ما دینداران در حال تلاش برای در مسیر علمی در حال کشف کشف تفکرات ثابت خداوندی. خب؟ این نگاه که آنها که گفتم تو ادبیات هست مثلاً پولکینگ آن اشکال را میگیرد.
این نگاه به نظر من اشکال دارد. یعنی بنیاداً اشکال دارد تو الهیات. بهخاطر اینکه چه دارد فکر میکنه؟ برمیگردد به یک تفکر یونان باستانی ما در مورد خداوند که هر چیزی که کامله لایتغیر و ثابته. چرا فکر میکردند که مثلاً این چه میدانم سماوات که مثلاً اینها نماد موجودات کاملاً ثابتن تو جهان؟
بهخاطر اینکه فکر میکردند اینها کاملاً و هیچ تغییری نباید بکنند و احتمالاً شکلشون هم باید دایرهای محض، کروی محض باشه مثلاً. امم این فکر که ما اصلاً یک ثبوت ازلی ابدی به خداوند بدهیم و هیچ و تفکرات او را به معنی مایند او، فکر او، حالا هرچه که بگیم، برنامهریزی آن را لایتغیر بدونیم.
چرا؟ چون که آن موجود کاملیه، این الهیات الهیات دچار مشکله به نظر من. و مبنای تمام این اشکال این پروژهای که اینجا دارد اتفاق میافتد و آن پروژهایه که هیوم دارد که فکر میکند معجزه یعنی شکستن قانون و ما داریم در مسیر علمی داریم قوانین را کشف میکنیم که آن قوانین قوانین ثابتن.
اینها به این به نظر من همهاش برمیگردد باز به این الهیات. یعنی چی؟ یعنی منظورم این است که امم ما امم تو الهیاتمون نباید بهخاطر اینکه خدا پرفکت یا د ماست پرفکت بینگه آن را یک امم چه میدانم مثل یک سنگ ثابت لایتغیر بدونیم. در حالی که در درون او دارد امم این دائماً دارد تصمیم میگیرد.
در هر لحظهای او دارد تصمیم میگیره، در هر لحظهای دارد اکشن میکنه، در هر لحظهای دارد چه میدانم برنامهریزی میکند. او آن زندهست به این معنا. وگرنه شما اصلاً نمیتونین از مفاهیم دینی مثلاً مثل دعا صحبت کنیم، از اینکه آن تصمیم میگیرد در جهان اصلاً صحبت کنیم، از اینکه آن الان با توجه به این شرایطی که پیش آمده امم تصمیمشو تغییر داد مثلاً صحبت کنیم.
هم این ثباته به نظر میآید که اصلاً کلاً مس نگاه ما و جهانبینی ما و الهیات ما را تحت تأثیر قرار داده. و بهخاطر همین مجبور میشوند از یک چنین تئوریهایی حالا آنهایی که متعلقان از یک چنین تئوریهایی که از طریق مکانیک کوانتوم برویم جلو پروژهمون را حل کنیم.
هیوم و شکستن قانون
آن که متعلق نیست یعنی دیندار نیست مثلاً از طریق هیوم بخواهد رد کند که خب پس قانون چرا شکستهشه؟ چرا قانون خودش را شکوند؟ امم
خانم بفرمایید. بفرمایید. به فکر هست. به فکر هست و تغییر میکند و میتواند. این همان خدای اوپنتیزمه دیگر. بله. بله. خب این خدا، آن خدای ادیانی که معجزه میکند و تغییر میکنه، آن این خدا نیست.
آن خدای یک خدای دیگهای اصلاً الهیات الهیات دیگهایست.
میفهمم که این مطلبی که شما میگویید یک پاسخ درونی میشود. امم ولی میخواهم بگویم این تواضع وجود دارد. من اتفاقاً تمام حرفم این است که خدای ادیان خدایی نیست که اینها تو این پروژه واتیکان دارند. خدای ادیان نیست. دقیقاً. خدای ادیان این خدایی نیست که تو واتیکان دارد تو پروژهاش جلو رفته.
خدای ادیان خدایی نیستش که هیوم دارد بهش حمله میکند. دقیقاً انگار که شما همچنان دارین یک بتی از او میسازین. همچنان دارین یک بتی میسازین بعد میگین اتفاقاً حالا خدا باید مطابق با آن بتی باشه که من دارم ازش ساختم. چون که بت خاصیتش چیه؟ خاصیتش ثابته. تکون نمیخوره.
بنابراین آن چگونه میتواند تصمیم بگیره؟ خدای ادیان اتفاقاً دارد در جهان دائماً تصمیم میگیرد. دائماً دارد حرف میزند. دائماً دارد قوانینی که مثلاً میگوید الان این کار را میتونین بکنین، الان این کار را نمیتونین بکنین. یهودیها به خاطر اینکه فلان کار را کردن فلان چیز برایشان حرام کردم، بر شما حلال کردم.
الان این کار را یعنی دائماً در وسط زندگی آدمها و در وسط جهان حاضره و نقش دارد بازی میکند. این به نظرم خدای ادیانه، نه این نگاه. تمام و خب حتماً پروژهام همین است دیگر. به خاطر اینکه اصلاً به مشکلات الهیات از عظیمی میخورد این نگاه. ولی پشت قضیه اینها، ببین اینها این را نمیگن. این قسمتشو نمیگن. فقط این دو تا پیشفرض را میگویند.
یک، دو، این دو تمام ادبیات این جملههه نیست. ولی این اصل پشت زمینهشونه. هر جایی که شما هر جایی در کتاب مقدس در تورات باز کنین، صفحه به صفحهش خدا دارد دخالت میکند. هر صفحهشو که باز کنین خدا دارد حرف میزند با قوم موسی یا با حالا اقوام بقیه با پیامبران دارد صحبت میکند. میگوید الان تو چه استیتی هستی؟
الان تو چه شرایطی؟ در خب اصلاً قرآن هم همینطور. مثلاً خیلی خیلی آیه نازل میشود مثلاً میگوید الان شماها خستهاین. برایتان بارون نازل کردم که مثلاً خستگیتون در. الان شما خستهاین مثلاً نمازتون را قصر بخونین. الان خفف الله عنکم. یا الان مثلاً از این به بعد شبهای ماه رمضون یک چیزی مجازه، یک چیزی غیرمجازه.
در شرایطیه که کاملاً حضور، که کل کتاب مقدس هم همین است. چون هر صفحهشو نگاه میکنی میبینی با توجه به اینکه شما عهدشکنی کردین، الان این بلا سرتون آمد. مثلاً قوم فلان شد، شما حمله کرد، شما را نابود کرد. بخاطر همهش دارد در لحظه، در زمان، در مکان، در شرایطی که آدمها هستند دارد باهاشون صحبت میکند و تصمیم میگیرد.
ببخشید. شما ولی امر ثابت را ببینید، من فکر میکنم درست است که قوانین ثابت ما باهاش مشکل داریم در واقعیت دینی، ولی امر، یک امر ثابت حداقل باید وجود داشته باشه.
مثلاً در تصور حالا ایشان گفتن مثلاً کل یوم هو فی شان، از آن طرف هم جلسه پیش بحثش را کردیم، دوستان بلد کردن، در اینها در اینها، اینکه دوگانگی وجود دارد و این مثلاً سنتسازی به نظرم خوب حل شده که یک دوگانگی ذات و صفات گرفتن یا مثلاً ابنعربی یک دوگانگی ظاهر و باطن دارد که باطن لایتغیر، ولی مثلاً ظاهر را به تحول نسبت میدهد.
در هر صورت، ادعا احتمالاً دقیقش این، من فکر میکنم این باشه که این امر ثابت در جهان وجود داره، ولی مثلاً امر ثابت لزوماً نشانه الله نیستش، یا فیزیکال ممکن است نباشد. امر ثابت وجود خداوند، شاید.
نمیدونم، بفرمایید. نگاه اشعریشون را در نظر میگیرم که میگویند انسان کامل اینطور نیست که خیلی همهچیز را میداند و از هیچچیز شکست نمیخوره. اتفاقاً اینطوریه که هر روز درست میگه، هر روز شکست داده میشود. یعنی خدا انگار نمیدانم.
آره، من با این نگاه الهیاتی، این نگاه الهیاتی به نظر من پشت این قضیه است. یعنی پشت این پروژه و پشت پروژهها، تماماً پروژههای هیومیئه. هر دوتاشون این مشکلو دارند. و با این نگاه، آنوقت شما مجبور میشین باز دوباره خدا را محدود میکنین.
یعنی انگار که نمیتواند تو جهان حاضر، حضور خداوند را در تکتک آنات و لحظات جهان نمیبینین. مثلاً فرض کنین یک دانه درختی یک شکوفه میزند. همین این معجزه هست. خیلی خیلی اتفاق عجیبی هم هست. مثلاً فرض کنین چه میدونم، یک انسانی متولد میشود.
خود این همونجاییه که خداوند دارد ظاهر میشده و یک آیه بینهی خیلی عجیب و غریبی برای ما ظاهر کرده. فقط کافیه به این را بفهمیم که آن اتفاق و اصلاً خیلی خیلی سادهتر برای شما بگویم. یک پرسپشن ساده، همین که من الان میبینم اینجا یک دانه صندلی هست. این پرسپشن ساده خود این یک معجزهست.
اصلاً من چگونه میتوانم توانم درک کنم که اینجا یک اتفاق فیزیکال دارد میفته دیگر یک نور سبزی دارد میخورد به چشم من مثلا چه میدانم میآید در اینجا در برین استیت من یک اتفاقاتی میفته ولی اینکه من درک میکنم که اینجا یک صندلی هست و این را به عنوان یک آبجکتی تشخیص میدهم بعد کانسپت صندلی را میتوانم بفهمم که حالا اگر شما اینجا شکل صندلی هم بکشین کلمه صندلی هم بفرستین چه میدانم یک قطعه درخت هم وسط نصف کنین من میتوانم بهش بگویم به همه اینها میگویم چه جوری این اتفاق دارد میفته.
حالا این الان باید یک درس فلسفه ذهن برایش درس بدهیم که بگوییم چرا این معجزات ولی واقعاً این معجزه است یعنی ما اصلاً نمیتوانیم به صورت فیزیکال این را توضیح بدهیم هم تو کاگنیشنش مشکل داریم هم تو کانشسنسش مشکل داریم هم تو کانسپشنش مشکل داریم اصلاً هیچکدوم از این مفاهیم را ما نمیتوانیم به صورت فیزیکال توضیح بدهیم.
چرا نمیتوانیم فیزیکال به خاطر اینکه فکر میکردیم که یک سری قوانین ثابت نمیدانم فیزیکی هست که حالا ما بنابراین من اگر بخواهم نتیجه بگیرم از حرفم این است که پروژه واتیکان با وجود اینکه پروژه خیلی معروفیه و پروژه خیلی هم تاثیرگذاری تو فضای فلسفه دین و علم و دین الان معاصر و ازش خیلی هم نتایجی دارند میگیرند که بتونن دینداری را نگه دارند به نظر.
آیه پرندگان و جمعبندی
من همچنان تو زیرمجموعه پروژه هیومه. یعنی نتونسته مسئله را حل کند درست است دارد خدا را اینجا نگه میداره ولی خدایی که دیگر دارد نگه میداره اینقدر محدودش کرده به قول پولکینگهورن که باید مخفیانه از بعد یک سری ما یک قانونی کشف میکنیم.
قانون فیزیکی مکانیک کوانتوم بعد میگوییم حالا خدا تو بیا بر اساس این عمل کن داریم دوباره برای آن محدودیت قائل میشویم وقتی که فکر میکنم میبینم مشکلش اینجاست یعنی مشکلش این است که تو آن را همچنان بت خدای دارد اراده آزاد نیست انگار همچنان به یک نوع بتپرستی جدید خب این حرفایی بود که من امروز میخواستم بگویم.
برمیگردد به این ایدئولوژی مسیحیت نه به مسیحیت ربطی ندارد در اسلام هم هست نه هیچ منظور همه حرفها را مسلمانها هم میتوانند بزنن یهودی هم میتواند بزند به خاطر اینکه عیسی مسیح را قبول دارند نیست به خاطر نگاه فلسفیشون نسبت به خداوند ربطی به دین ندارد یک مثالی که از مولانا زدین یا در مورد بحث پرسپشن که فرق میکند میگوید ذهن هم در واقع یک آیه ای هستش که قرآن که النحل · ۷۹أَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَى ٱلطَّيْرِ مُسَخَّرَٰتٍۢ فِى جَوِّ ٱلسَّمَآءِ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا ٱللَّهُ ۗ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَآيا به سوى پرندگانى كه در فضاى آسمان، رام شدهاند ننگريستهاند؟ جز خدا كسى آنها را نگاه نمىدارد. راستى در اين [قدرتنمايى] براى مردمى كه ايمان مىآورند نشانههايى است..
یعنی حتی پرواز پرنده هم یک آیه است آفرین و بعدش هم که نتیجهگیری که آقا مثلاً در نظام مثلاً ایکس ایگرگ آن بخش اپیستمیکش هم نشان میدهد که در چه استیت اپیستمیک مثلاً یتفکرون یعقلون اینها استیتهای اپیستمیک که آدم میتواند در آن قرار بگیرد.
و آن آیه برایش تعیین بشود بله به نظرم یک بله یعنی از یک طرف درست است که بعضیهاشون به خاطر عادی شدن برای ما جزو اینها حسابش نمیکنیم ولی اتفاقاً تولد یک آدم یا اصلاً شکوفه زدن یک درخت فکر نمیکنم تفاوتی داشته باشه با اینکه یک دانه شتر از تو کوه بیاید این درست است آیات بینات نازل شده چیز خیلی خیلی عجیب غریبه به خاطر اینکه اینها برای ما عادی شده هر دفعه میبینیم که درختا.
مثلاً شکوفه زدن و مثلاً یا بچه فلان ازدواج کرد بعداً بعد از یک سال بچهدار شدن و خب عادیه برامون دیگر. من هم به دنیا اومدم همه ولی خیلی چیز عجیبیه اصلاً بچهدار شدن که هیچ همین نگاه کردن به این صندلی و فهمیدن که این همه اینها عجیبه.
یعنی دائماً با ما دائماً داریم با معجزات به معنی حالا آیات بینات نازل شده به معنی خیلی عجیب غریبش روبروییم ولی چون عادی شده احتمالاً یک وقتی یک چیزی لازم است که آن حالت عادی شدنه را یک تکونی به ما بده که بگوید که ببین واسه خیلی هم عادی نباشد.
مثلاً این هم این کار را من میتوانم بکنم ولی بعد از یک مدتی شاید لازم باشه که آن کار را نکند حالا در بحث اختفا اگر دکتر شروع کردن من هم میام باهاتون جلو و خب موضوع خیلی علاقه مورد علاقه من هم هست و آنجا سعی میکنم که بیشتر راجع بهش صحبت بکنم که خدا چه جوری تو جهان کار میکند ممنون خسته نباشید