این جلسه مفهومِ آیاتِ بیناتِ نازلشده را نه بازتعریفِ معجزهٔ فلسفهٔ تحلیلی، بلکه مفهومی جدا با مصداقها و لوازمِ خود مینشاند. از مفهومسازی و تمثیلِ گونههایِ بدساخت به تفاوتِ جهانبینیِ علمی و دینی میرسد، معجزهٔ هیومی را فرزندِ نظمِ لاپلاسی میخواند، و بینه را وجهِ معرفتیِ واقعه میداند نه صرفاً نقضِ قانون. سپس خطرِ هلاکت پس از بینه، تمایزِ دخالت و عملِ الهی، و ابهامِ شکستنِ قانون در فیزیک را میکاود تا نشان دهد خدایِ متونِ دینی با بتِ ثابتِ بدونِ حضورِ تاریخی یکی نیست.
مفهومِ تازه، نه بازتعریفِ معجزهٔ رایج
بحث از اینجا پیش میرود که «آیات بینات نازل شده نزدیکترین مفهوم موجود در قرآن به معجزه است». هدف اما این نیست که همان تعریفِ استانداردِ فلسفهٔ تحلیلی با واژگانِ تازه تکرار شود. تأکیدِ صریح این است که «ما داریم یک مفهوم جدید ارائه میدهیم که لزوماً مصداقهاشم با مصداقهای آن قبلی یکی نیست». تمثیلِ ساده این است: سخن از گوسفندان یک چیز است و سخن از «بزها و گوسفندهای قهوهای» چیزِ دیگر. دومی ممکن است مجموعهای از مصداقها را خطکشی کند، اما برایِ زیستشناسی گزارهٔ زایا نمیسازد. مفهومِ بدساخت فقط نامِ تازه نیست؛ مانعِ فهم است.
از اینرو کارِ جلسه مقایسهٔ دو تعریف از یک مفهوم نیست؛ مقایسهٔ دو مفهوم است. انسان برایِ درکِ جهان پیوسته مفهومسازی میکند: دورِ بخشی از مصداقها خط میکشد و نام میگذارد. نامگذاری هویت میبخشد و توجه را هدایت میکند. چرخشِ زبانیِ سدهٔ بیستم، با شدتهایِ مختلف، یادآوری کرد که زبان در ساختنِ آنچه دیده میشود شریک است. حتی اگر نسخهٔ افراطی — که جهان را یکسره ساختهٔ زبان بداند — پذیرفته نشود، حداقلیاش ناگزیر است: انتخابِ واژگان و دستورِ زبان، دیدگاه را جابهجا میکند. ترتیبِ واژهها در عبارتِ آیاتِ بیناتِ نازلشده خود باری بر دوشِ معنا میگذارد که ترجمهٔ تکواژهایِ معجزه ندارد.
فایدهٔ این تمایز عملی است. اگر گمان رود فقط برچسب عوض شده، اختلاف بر سرِ مصادیقِ حاشیهای به دعوایِ لفظی بدل میشود. اگر پذیرفته شود دو مفهوم در کار است، میتوان پرسید کدامیک با ادراکِ کلی از جهان هماهنگتر است، کدامیک با دیگر مفاهیمِ دین و معرفت زاد و ولد میکند، و کدامیک در کاربرد روشنگرتر است. برتریِ مفهومی با رأیگیری بر سرِ تعریف ثابت نمیشود؛ در کارِ فکری آشکار میشود. به همین دلیل پیش از ترجمه به زبانِ دقیقِ فلسفی، باید خودِ مفهومِ قرآنی خوب فهمیده شود — حتی اگر روزی معلوم شود برداشت از متن ناقص بوده است. چیزی که از متن بهدست آمده، اگر زایا باشد، هنوز مادهٔ فکری است.
این آغاز مسیرِ بعدی را تعیین میکند. نخست باید دید مفهومسازی چگونه جهان را افراز میکند؛ سپس چرا مفهومِ هیومیِ معجزه از دلِ جهانبینیِ علمی درمیآید؛ آنگاه آیاتِ بینات چه چیزی به آن میافزاید. بدونِ این ترتیب، بحث به جدالِ مصداقها فرومیکاهد.
واژگان، معیشت، و افرازِ جهان
واژهها فقط برچسبِ پس از دیدن نیستند؛ آموزگارِ دیدناند. اگر از کودکی برایِ مجموعهای بیفایده نام ساخته شود، ذهن همان را میجوید و در گلهٔ واقعی چیزهایی را برجسته میکند که برایِ دیگری نامرئی است. برعکس، نبودِ واژه میتواند تفاوتهایِ حیاتی را بپوشاند. در خوانشِ متأخرِ ویتگنشتاین «زبان حاصل معیشته»: چگونه میزییم و چه برایمان مهم است، تعیین میکند چه را نام بگذاریم و چگونه سخن بگوییم. مثالهایِ زبانشناختیِ قدیمی — از زبانی که گویا نخست شکل را میگوید و بعد کاربرد را، تا انبوهِ واژههایِ برف در زبانهایِ قطبی، تا حسهایِ طبیعت در ژاپنی — هرچند برخیشان تعدیل شدهاند، نکتهٔ مشترکشان پایدار است: معیشت، شدتِ افرازِ جهان را تعیین میکند. جایی که برف همیشگی است، گفتنِ برف میبارد خبر نیست؛ نامِ نوعِ برف خبر است.
همین منطق به فلسفه و دین برمیگردد. آیا یک زبانِ طبیعی برایِ بیانِ حقیقت هست، یا هر خطکشیِ مصداقی رواست؟ دیدگاههایِ عرفانی و دینی غالباً حس میکردند زبانی هست که با جهان راست میآید؛ نگاهِ قراردادیِ مدرن کمتر چنین ادعایی دارد. تمثیلِ گونه در زیستشناسی نشان میدهد گاهی طبیعت خودش برشِ روشنی میدهد: دو جاندار که نتوانند با هم تولیدمثل کنند، در یک گونه نیستند. «مفاهیم اگر درست تعریف بشوند یک جوری زاد و ولد میکنند»؛ یعنی در گزارههایِ درست مینشینند و زایندهاند. مفهومِ گوسفند-بزِ قهوهای چنین نیست. اعتراض این است که در معجزه شاید اصلاً گونهٔ طبیعی در کار نباشد. پاسخ این است که دقیقاً بههمین دلیل باید مفهوم را چنان ساخت که با شبکهٔ مفاهیمِ دینی و معرفتی بزاید، نه آنکه فقط فهرستِ شگفتیها باشد.
پارتیشنِ خوب جهان را طوری میبُرد که کنارِ هم نهادنِ قطعهها چیزِ تازه بسازد. پارتیشنِ بد مجموعهای شلخت میسازد که هیچ قانونِ درخوری برنمیدارد. از اینرو بحث بر سرِ دو فهرستِ مصداقِ هماندازه نیست. حتی اگر همپوشانیِ مصداقها زیاد باشد، دو مفهوم میتوانند جدا بمانند، چون وجهِ اصلیای که برجسته میکنند یکی نیست. یکی بر خروج از نظمِ طبیعی تکیه میکند؛ دیگری بر نازلشدنِ نشانهٔ روشن برایِ فهم. این تفاوتِ وجه، تفاوتِ جهانبینی است.
وقتی مفهوم درست چیده شود، نتایجی میدهد که در تعریفِ رقیب بهدست نمیآید. یکی از آنها تناظر میانِ آیاتِ تکوینی و بیانِ تشریعی است: هر دو نازلشدنِ حقیقتاند، یکی در رویداد و یکی در زبان. مفهومی که فقط بر نقضِ قانونِ فیزیکی ایستاده، چنین تناظری نمیسازد. زاد و ولدِ مفهومی همین است: از یک تعریف، پل به حوزههایِ دیگر.
اصالتِ مصداق در برابرِ اصالتِ معنا
پرانتزی ریاضی روشن میکند چرا فلسفهٔ متأثر از صورتگرایی بهآسانی به اصالتِ مصداق میلغزد. ریاضیاتِ مدرن بر نظریهٔ مجموعهها بنا شده و در اصلِ موضوعِ معروف، دو مجموعه برابرند اگر و فقط اگر اعضایشان یکی باشد. اینکه مجموعه با کدام وصف ساخته شده — زوج بودن یا ریشهٔ فلان چندجملهای — اگر به همان اعضا بینجامد، از نظرِ ریاضی یکی است؛ «این دو تا مجموعه با هم مساویان». «در ریاضیات یک جور اصالتِ مصداق داریم». ریاضی علمِ صورتهاست؛ «علمِ معانی نیست»؛ در جهانبینیِ علمیِ بیپروا به معنا، معنا اغلب حذف میشود تا ساختار بماند.
انتقالِ خامِ این عادت به فلسفهٔ دین خطرناک است. اگر معجزه فقط مجموعهٔ رویدادهایِ نامنظم باشد، دو توصیفِ کاملاً متفاوت — یکی نقضِ قانون و دیگری آیهٔ روشنِ نازلشده — مادام که به رویدادهایِ کموبیش یکسان اشاره کنند، یکی شمرده میشوند. حال آنکه در دین، وصفِ مفهوم بخشی از خودِ مفهوم است: برایِ چه کسی روشن است، چه میفهماند، و با ایمان و کفر چه میکند. تساویِ مصداقی، تفاوتِ معرفتی را پاک میکند. همان خطایِ گونهٔ بدساخت در سطحی انتزاعیتر تکرار میشود: خطکشی ظاهراً موفق، زایشِ نظری ندارد.
داستانهایِ جامعهٔ علمیِ مجموعهها نیز هشدار میدهد که از صورتِ ریاضی نمیتوان بیواسطه هستیشناسیِ خدا یا جهان کشید. کسی که از نبودِ مجموعهٔ همهٔ مجموعهها الحاد نتیجه بگیرد، با اشاره به دستگاههایِ بدیل که در آنها چنین مجموعهای مجاز است، خلعِ سلاح میشود. ابزارِ صوری مفید است؛ بتکردنِ آن به جهانبینی، مغالطه است. به همین قیاس، تعریفِ معجزه در فلسفهٔ تحلیلی اگر فقط صورتِ رویدادِ خلافِ نظم را بگیرد و معنایِ نشانهبودن را فرعی کند، ممکن است از حیثِ مصداق با بخشی از آیات همپوشانی کند و از حیثِ روحِ مفهوم بیگانه بماند.
پس معیارِ مقایسه باید غنیتر از انطباقِ فهرستی باشد: هماهنگی با اصولِ ادراکِ جهان، قدرتِ پیوند با مفاهیمِ مجاور، و روشنی در کاربرد. با این معیار، نوبت به آن میرسد که چرا تعریفِ هیومی از معجزه چنین شکل گرفته است.
معجزهٔ هیومی فرزندِ جهانِ لاپلاسی
«تعریف هیومی Miracle دقیقاً نتیجه جهانبینی علمیه». در آن جهان، آنچه دانشمند میجوید نظمِ تکرارپذیر است: قاعدهمندیهایی که بتوان به قانون سپرد و پیشبینی ساخت. معیشتِ علمی، تبیینِ نظم است. وقتی ذهن با این عادت جهان را ببیند، در میانِ مصداقهایِ شگفت، وجهی که میدرخشد غیرعادی بودن است: آنچه از مدارِ قاعده بیرون زده. جهانِ لاپلاسی — ذرات و قوانینِ ثابت و مسیرِ تعینگرا — جایی برایِ تخطی نمیگذارد؛ پس تخطی، اگر رخ دهد، همان معجزه به تعریفِ متداول میشود. این تعریف از دلِ متنِ دینی استخراج نشده؛ از دلِ عادتِ دیدنِ علمی برآمده است.
جهانبینیِ دینی، در این خوانش، تقریباً از اساس کارِ دیگری میکند. جهان آفریده است و هر چیز نشانهٔ آفریدگار. مؤمن بیش از آنکه مدلِ ریاضی برایِ پیشبینی بسازد، معنا میجوید؛ نگاهش به جهان به نگاهِ منتقدِ هنری به اثر میماند، نه به نگاهِ آزمایشگر به سامانه. فاصله را میتوان صدوهشتاد درجه نامید: یکی نظم را پیشفرض میگیرد و استثنا را مسئله میکند؛ دیگری معنا و نشانه را پیشفرض میگیرد و نظم را یکی از لایههایِ فعلِ الهی میبیند. در متنِ دینی برایِ معجزهٔ مصطلح واژهای تکمعنا وضع نشده؛ ترکیبهایی هست که تقریبی از آن را میرسانند. معجزهٔ کلامیِ متکلمان — عموماً گره خورده به اثباتِ رسالت — نیز با کاربردِ روزمره یکی نیست. این شکافِ واژگانی نشانهٔ شکافِ نگاه است.
نکتهٔ مهم این است که جهانبینیِ علمیِ اولیه — نیوتنی-لاپلاسی — امروز از حیثِ فیزیکِ جزئیات باقی نیست: تعینِ مطلق، اتمیسمِ ساده، و تصویرِ خام از فضا و زمان، همه زیرِ فشارِ فیزیکِ جدید رفتهاند. با این حال تهنشستِ ذهنیاش مانده است. مردم و گاه فلسفهورزان همچنان معجزه را نخست با نقضِ نظم میشناسند، نه با روشنشدنِ حقیقت. هیوم نیز در همان فضا بر نامنظمبودن تأکید میکند. حتی اگر فیزیکِ کوانتومی درهایی برایِ احتمال باز کند، عادتِ مفهومیِ معجزه بهعنوانِ نقض، بهآسانی جابهجا نمیشود. برایِ آزاد شدن از این عادت، خواندنِ متونِ پیشامدرن مفید است: آنها جهان را پیش از رسوخِ کاملِ این عادت توصیف میکنند.
نتیجه برایِ مفهومسازی روشن است. اگر معجزه فقط نقضِ قانون باشد، بحث به احتمال، شهادت و استقرا بسته میشود. اگر آیهٔ بینه محور باشد، پرسشهایِ دیگری پیش میآید: برایِ چه کسی روشن است؟ چه میفهماند؟ و نپذیرفتنش چه میکند؟
بینه، نزول، و نسبیبودنِ روشنی
در مفهومِ آیاتِ بیناتِ نازلشده، دو جزء بههم بستهاند. بینه وجهِ معرفتی است: واقعه یا پدیدهای که چون با آن روبهرو شوی، میفهمی که کارِ خداست و معنایی دارد. نازلشده بر غیرعادی و خاص بودن دلالت میکند؛ چیزِ همیشگیِ بیتمایز نیست. حتی اگر فهرستِ مصداقها با فهرستِ معجزهٔ هیومی یکی از آب درنیاید، دو مفهوم همچنان جدا میمانند، چون یکی بر خروج از قانون و دیگری بر روشنگریِ نشانه ایستاده است. وجهِ معرفتی باعث میشود مفهوم نسبی شود: آنچه برایِ یک تن آیهٔ بینه است، برایِ دیگری که زمینهٔ فهم یا اعتماد ندارد، در این مقوله نمیگنجد. پزشکِ معالج که دیروز غده را دیده و امروز نیست، در موقعیتِ معرفتیِ دیگری است تا کسی که فقط دو عکس میشنود و احتمالِ دروغ و شعبده میدهد.
از همینجا قیدِ هدایتِ عمدیِ ناظر نیز سست میشود. شکافتنِ دریا میتواند برایِ عبور و هلاکتِ لشکر باشد و در ضمن قدرت را بنمایاند؛ منّ و سلوی میتواند برایِ سیر کردن باشد و همزمان نشانه. شفایِ بیمار ممکن است برایِ هدفی باشد که ناظر از آن بیخبر است، و با این حال برایِ شاهدِ صادق آیه باشد. قصدِ الهی را نباید به نمایشِ اقناعی برایِ ناظرِ خاص فروکاست. فوریتِ بینه برایِ شخص به این معنا نیست که کلِ فعل فقط برایِ او انجام شده است. این گشایش مفهوم را از تنگنایِ کلامیِ معجزه برایِ اثبات بیرون میبرد و به پهنایِ نشانههایِ تاریخ و زندگی نزدیک میکند.
شعبدهباز، در مقابل، شرط میگذارد، صحنه میچیند و همان کاری را تکرار میکند که تمرین کرده است؛ مثلاً «مجسمه آزادی را غیب میکرد» یا قطاری را به هوا میبرد. از او نمیتوان خواست همان کار را در رودخانه، بیابزار، یا به فرمانِ ناظر انجام دهد. بینهٔ جدی، در روایتِ دینی، با این منطقِ شرطگذاری یکی نیست. بهعلاوه، نقلِ معجزه برایِ غایب همیشه ضعیفتر از حضور است؛ تردید دربارهٔ خبر، احتیاطِ معرفتی است بیآنکه کلِ مفهومِ آیه به آمارِ شهادت تقلیل یابد. آنچه برایِ غایب میماند، بررسیِ قرائن است؛ آنچه برایِ حاضر میماند، مسئولیتِ رویارویی با روشنی است.
پلِ دیگر، وحی است. در جهانبینیِ دینی، تکوین و تشریع هر دو میدانِ نزولاند: حقیقتهایی که صورتِ قابلِ ادراک میگیرند. همانطور که رویداد میتواند آیه باشد، بیانِ زبانی نیز میتواند حقیقتی را که نزدِ اهلِ علم هست پایین بیاورد و همگانی کند. مفهومِ معجزهٔ صرفاً فیزیکی این پل را نمیسازد. زاد و ولدِ مفهومِ قرآنی درست در همینجاست: از آیهٔ تکوینی به آیهٔ تشریعی، و از مشاهده به ایمان و کفر.
هلاکت از پسِ بینه
قرآن در موضعی سخت میگوید هلاکت — به معنایِ نابودیِ معنوی، نه صرفِ مرگِ طبیعی — از پیِ بینه است: «إِذْ أَنتُم بِٱلْعُدْوَةِ ٱلدُّنْيَا وَهُم بِٱلْعُدْوَةِ ٱلْقُصْوَىٰ وَٱلرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ ۚ وَلَوْ تَوَاعَدتُّمْ لَٱخْتَلَفْتُمْ فِى ٱلْمِيعَٰدِ ۙ وَلَٰكِن لِّيَقْضِىَ ٱللَّهُ أَمْرًۭا كَانَ مَفْعُولًۭا لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍۢ ۗ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ» (سورهٔ الأنفال، آیهٔ ۴۲: آنگاه كه شما بر دامنه نزديكتر [كوه] بوديد و آنان در دامنه دورتر [كوه ]، و سواران [دشمن] پايينتر از شما [موضع گرفته] بودند، و اگر با يكديگر وعده گذارده بوديد، قطعاً در وعدهگاه خود اختلاف مىكرديد، ولى [چنين شد] تا خداوند كارى را كه انجامشدنى بود به انجام رساند [و] تا كسى كه [بايد] هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [بايد] زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند، و خداست كه در حقيقت شنواى داناست.) (انفال:۴۲). انحصاریبودنِ این راه، بینه را خطرناک میکند. تا کودک هنوز قوایِ شناختش گسترده نشده و بینهای بر او تمام نشده، همان مسئولیت بر او بار نیست. وقتی روشنی آمد و پوشانده شد، آسیب از همانجا میآید: «اگر این را بپوشونه، این دچار هلاکت میشود». ذاتِ آسیب در پنهانکردنِ حقیقت است. از اینرو طلبِ معجزههایِ پیدرپی و بزرگ، در روایتِ دینی، فضیلتِ کنجکاویِ محض نیست؛ بازی با لبهای است که در سویِ دیگرش هلاکت نشسته است.
داستانهایی چون ناقهٔ صالح در این خوانش تمثیلِ زندهاند از اینکه بینات چگونه قومی را، اگر پشت کنند، به عذاب میکشانند. تمثیل بودن بهمعنایِ ناواقعی بودنِ واقعه نیست؛ بهمعنایِ لایهٔ معناییِ پایدار است. کسانی که بزرگترین نشانهها را میبینند و باز انکار میکنند، نمونهٔ نهاییِ همین خطرند. اعلامِ خطرِ آیه این است: اگر بینهٔ بزرگ میخواهید، برایِ پیامدِ نپذیرفتن نیز آماده باشید. مفهومِ هیومیِ معجزه، متمرکز بر احتمال و قانون، این بُعدِ اخلاقی-معرفتی را تقریباً ندارد. مفهومِ آیه بدونِ این بُعد ناقص است.
اینجا ایمان از جنسِ شرطبندیِ صرف بر رویدادِ نادر نیست؛ پاسخ به روشنی است. کفر نیز در قویترین معنایش، پس از تمامشدنِ حجت معنا مییابد. به همین دلیل نسبیبودنِ بینه مهم است: حجت باید بر شخص تمام شود. نقلِ دور، شوخیِ آماری، و هیاهویِ تبلیغاتی، بینه نمیسازند؛ اگر بسازند، مسئولیت میآورند. فلسفهٔ دین اگر فقط رویِ امکانِ متافیزیکیِ نقضِ قانون بایستد و از این مسئولیت غافل بماند، از متن دور افتاده است.
با این فشارِ اخلاقی، بحث به لایهٔ فیزیکی-الهیاتی برمیگردد که در پروژههایِ معاصرِ فعلِ خاصِ الهی رایج است: آیا خدا در جهان دخالت میکند، و اصلاً دخالت در زبانِ فیزیک یعنی چه؟
دخالت، قانون، و خدایِ حاضر در تاریخ
در پایانِ سدهٔ بیستم پروژهای بزرگ دربارهٔ فعلِ خاصِ الهی راه افتاد و بسیاری از نامهایِ فلسفهٔ علم و دین در آن نوشتند و «اینها غالباً دیندارن». نقطهٔ اشتراکِ غالبِ آنان، با وجودِ اختلافها، این بود که «اینترونشنی در جهان اتفاق نمیافته»: خدا عمل میکند اما در جهان دخالت نمیکند، به این معنا که نظمِ بسته را نمیشکند. این موضع دو پیشفرض را پنهان دارد: قانون بهمثابهٔ امرِ ثابتِ تغییرناپذیر، و سیستمِ بسته بهمثابهٔ میدانِ تعریفِ قانون. در تصویرِ نیوتنی-لاپلاسی، اگر حالتِ آغازین و قوانین را بدانی، آینده را میدانی؛ قانون با فرضِ بسته بودنِ سیستم نوشته میشود. اگر چیزی از بیرون بیاید، آنچه بههم میریزد تعریفِ آزمایش است نه لزوماً خودِ قانون. از اینرو «معنی مفهوم نقض قانون خیلی مفهوم روشنی نیست». نمیتوان بهسادگی گفت قانون شکست، چون قانون برایِ صحنهٔ بسته تعریف شده بود.
در مکانیکِ کوانتومی نیز سخنگفتن از دخالت آسانتر از تعریفِ دقیقِ آن است. احتمال، فروریزشِ تابعِ موج، و واپاشیهایِ زماندار، جایی برایِ رخدادِ بسیار نامحتمل باز میکنند؛ نامحتمل برابرِ محال نیست. اما از این شکاف تا نظریهٔ کاملِ چگونگیِ فعلِ الهی فاصله است. مهمتر از حفرهٔ فیزیکی، نقدِ الهیاتی است: خدایی که در پروژه چنان تصویر شود که هرگز در تاریخ تصمیم نگیرد، با خدایِ متون یکی نیست. در تورات و قرآن صفحه به صفحه خدا سخن میگوید، بار را سبک میکند، حکمی را در شرایطی دیگرگونه میکند، با قوم در زمان و مکان حاضر است. خدا «دائماً دارد تصمیم میگیرد»؛ در هر لحظه حاضر است و نقش دارد. این حضور با بتِ ثابتِ فلسفی که تکانی نمیخورد نمیخواند. اگر از نو خدا را در قالبِ امرِ لایتغیرِ بیکنش بریزیم، دوباره «خدا را محدود میکنین» و حضورِ تاریخی را از او میگیریم.
تفکیکِ واژگانیِ عملِ قصدمند و دخالتِ ناقضِ قانون میکوشد تنش را کم کند، اما اگر پشتِ آن انکارِ حضورِ تاریخی باشد، همان بتسازی است. میتوان از حیثِ روششناسیِ علمی سیستمِ بسته ساخت و همزمان از حیثِ هستیشناسی جهان را بسته ندانست. عقلِ بشری با بستنِ موقتِ صحنه قانون مینویسد؛ جهان موظف نیست برایِ همیشه داخلِ همان بسته بماند. این تواضع، جایِ انکارِ فعلِ الهی را نمیگیرد و جایِ سادهسازیِ هیومی را نیز. معجزه و آیه، در نهایت، نه فقط مسئلهٔ احتمال در سامانهٔ بسته، که مسئلهٔ نشانهای در جهانی معنادارند که در آن حقیقت نازل میشود و نپذیرفتنش هلاکت میآورد.
→ متنِ کاملِ این جلسه