در این جلسه سه شرط تعریف معجزه در برابر تعریف رایج فلسفهٔ دین بازبینی میشود. اختلاف جهانبینی علمی و دینی، ریگولاریتی، مدل ریاضی و پیشفرضهای بیرون از ساینس محور بحث است. دعا، فیتلیسم و نسبت دخالت خدا با علم خداوند نیز بررسی میشود.
خب من وقتی که پیش آمد وقت مناسبی بود که این تعریف را بنویسم. حالا بگذارید به وقتش مینویسم دیگر.
سه شرط تعریف معجزه
سه تا شرط میخواهیم از در این بحثهایی که کردیم میخواهیم در واقع یک دِفینیشنی ارائه بدهیم که متفاوته با دِفینیشنِ موجودِ در واقع نه اینکه یک دِفینیشنِ جدید از یک مفهومِ به اصطلاح مشترکه بلکه این در واقع یک مفهومِ جدیده که فرض بر این است که یک جوری با مثلاً شهود با مصداقهایی که افرادی که اعتقاداتِ دینی دارند در ادیانِ ابراهیمی، مخصوصاً در قرآن سازگارتره.
یک جوری مفهومِ مفیدتریه و آن مفهومی که الان جا افتاده من اگر اجازه بدهید میخواهم از این به بعد یک جوری برای اینکه مشخص بشود آن را رسماً مثلاً بهش بگوییم H-miracle یعنی مثلاً miracleِ Hume و این را هم در این مقالهای که ما نوشتیم تا یک جایی بهش میگفتیم این اصطلاحِ self-sign یک اصطلاحِ یعنی self-evident revealed مثلاً sign آیه نازل شده، بیّنه.
یک چنین اصطلاحی را به کار میبردیم. این اسمها را تغییر دادن فکر میکنم مفیده برای خاطرِ اینکه این تو ذهنِ آدم جا بیفتد که یک اختلافی اصلاً هست که مفهوم چیه؟ در موردِ چه داریم بحث میکنیم؟
چه مجموعه مصداقهای شایستگی این را دارند که یک نام برایشان بذاریم؟ من دفعه قبل یک موضوعی را گفتم در موردِ اینکه این H-miracle این تعریفِ جا افتادهی معجزه در فلسفهی دین که از زمانِ Hume جا افتاده که در واقع دو تا کاندیشن دارد.
اینکه یک واقعهای در واقع برخلافِ نظمِ طبیعت باشه، ثانیاً از یک مثلاً ایجنتِ الهی انجامش داده باشه. اینکه فاعلش ماورای طبیعی باشه و یکی اینکه خلافِ ریگولاریتیای باشه که در طبیعت داریم میبینیم.
من دفعه قبل این موضوع را مطرح کردم، بحثم کردم در موردش منتها باز میخواهم روش تأکید بکنم تو این جلسه که این مفهوم مفهومیایه که یک جور زمینهی در واقع آن چیزی که بهش اصطلاحاً میگوییم جهانبینیِ علمی دارد.
اینکه چطور شده یک دفعه در قرنِ هجدهم مثلاً یک چنین تعریفی به وجود اومده، جا افتاده در حالی که قبلاً به این شکل وجود نداشته. بعضیا نسبت میدهند به اینکه آکویناس در آثارش معجزه را تقریباً همینجوری تعریف میکند ولی واقعاً اینجوری نیست.
یعنی شما درست است یک جملههایی در آثارِ آکویناس هست که یک شباهتهایی به این دارد ولی اولاً شباهتها یک جورهایی ظاهریه برای خاطرِ اینکه مثلاً وقتی که آکویناس از واژهی nature استفاده میکند فرق دارد مفهومش با آن چیزی که تو قرنِ هجدهم بهش میگویند nature. بنابراین آن مثلاً میگوید course of nature با اینکه ما بگوییم laws of nature و بعد بگوییم که اینها دو تا مثلاً انگار یک چیزی دارند میگن، اینجوری نیست واقعاً.
من تأکیدم را این است که این H-miracle یک تعریفیایه که بعد از آن وقایعی که تو قرنِ هجدهم و هجدهم به وجود اومد، یک چیزی تحتِ عنوانِ جهانبینیِ علمی شکل گرفت، بعد از یک مدتی یک مفهومی که حالا بهش میگوییم جهانِ لاپلاسی در ذهنِ مردم جا افتاد، این در واقع حاصلِ این دورانه، نه قبلش وجود داشته و نه میتونسته اصلاً به وجود داشته باشه.
من فکر میکنم که این خیلی مهمه، این خود این موضوع از این جهت خیلی مهم است که اولاً روشن میکند که یک خورده چه کار داریم میکنیم. اینکه سعی کنیم که دِفینیشنهای مثلاً معجزه و یک چیزهای دیگهای تو فلسفهی دین را عوض بکنیم برای خاطرِ اینکه این مفاهیمی که در واقع جا افتادن خیلی در با آن چیزی که ما در ادیان میبینیم سازگار نیستند.
حتی گاهی اوقات میشود گفت که شبیه همدیگر نیستند. نکته دیگر اینکه این آن قسمتی از بحثه که به شدت در واقع ربط دارد به لااقل عنوانی که برای این درس گذاشتیم.
اختلاف جهانبینی علمی و دینی
جایی که در واقع یک تعارضهایی، یک اختلافهایی بین جهانبینی علمی و دینی وجود دارد که باعث میشود که جور مختلفی در واقع مفاهیم را به شکل مختلفی تعریف بکنیم.
من اصرارم در این است که این را درک بکنیم که چرا این تعریف یک تعریفیه که قبلاً وجود نداشته، اینجوری نگاه نمیکردند و چه تحولی اتفاق افتاده در ذهن مردم در حالا اروپا تو قرن نوزدهم، هجدهم که آن دنیا را جور دیگهای نگاه کردند و بعد حتی به مفاهیم دینی خودشان هم که نگاه میکردند با فرض اینکه دیندار هم بودن، چیز دیگهای انگار میدیدند، جور دیگهای تعریف میکردند.
ببینید، مجبوریم درباره خود علم کنجکاوی بکنیم که علم چه کار میکند و چه جوری ارزش آن چیزی که بهش میگویند جهانبینی علمی دراومده. در واقع این روندی که به یک چنین چیزی رسیدیم چیه؟ جهانبینی علمی علم نیست. علمگرایی جزو علم نیست. مثلاً اعتقاد به اینکه تنها منبع قابل اطمینان به دست آوردن دانش برای بشر ساینسه، این یک گزارهای در خود ساینس نیست.
این یک گزاره فلسفیه در حاشیه ساینس مطرح میشود. کسی که علمگراست یعنی درباره علم و سایر معارف بشری یک جور خاصی فکر میکند. علمگرایی جزو علم نیست. جهانبینی علمی در یک گزارههایی که بهش مثلاً در مجموع میگوییم جهانبینی علمی، این نوع نگاه به دنیا جزو علم نیست. یعنی دانشمندا تو این مقالات علمیشون این حرفها را نمیزنن.
بلکه یک جور در واقع نگاه جدید به جهانه که همراه با علم رشد کرده. به نظر میآید که مثلاً با علم سازگارتره اینجور نگاه کردن به دنیا تا مثلاً فرض کنید نگاهی که در ماقبل علم و علم که میگویم دقیقاً منظور ساینسه دیگر. این متأسفانه این واژه به کار بردن واژه علم به جای ساینس فاجعهست و جا افتاده، کاریشم نمیشود کرد.
اینکه ما مثل اینکه شما به یک شاخهای از معارف و دانشهای بشری کلمه دانش را مثلاً برایش به کار ببرید یا علم را به کار ببرید که خودش در واقع یک بار بار علمگرایی دارد اینکه به یک چیز خاص بگویید کلاً علم.
حالا کار نداریم. ببینید علم چه کار میکنه؟ آن اتفاق، یک اتفاق مهمی از حدود قرن شانزدهم، هفدهم شروع شد و در قرن هجدهم دیگر کاملاً به بار نشست و تو قرن نوزدهم هم حالا به اوج گرفت، همچنان هم شاید در حال اوجگیریه.
شاید فقط اوایل قرن بیستم که یک دفعه یک حالت سقوطی در این روند پیش آمد. مثل اینکه شاید مهمترین نکته این است که توجه مردم، توجه دانشمندا به موضوعی که مورد مطالعهشون بود و هدفشون از مطالعه اصلاً تغییر کرد. ساینس نتیجه یک نوع مطالعات شروعشدنی، یک نوع مطالعات جدیدی در مورد جهانه. میگفتند ما داریم طبیعت را مثلاً مطالعه میکنیم.
این یک بخشی در واقع ساینس یک بخشی از آن چیزی بود که بهش میگفتند فلسفه طبیعی که از زمان یونان در دوران اسلامی چنین چیزی وجود داشت دیگر. بحث کردن، طبیعیات به اصطلاح، بحث کردن درباره طبیعت، طبیعت.
ولی کاملاً هدف و روشها عوض شد. گالیله خیلی مؤثر بود و قبل از گالیله، بیکن از نظر تئوریزه کردن اینکه چه کار میخواهیم بکنیم، به چه میخواهیم برسیم خیلی مؤثر بود با چند تا کتابی که نوشت.
در واقع یک جوری آن پارادایم ارسطویی، چیزی که از یونان به ارث رسیده بود را تو اروپا کنار گذاشتند. استاد میشود با عرض کل نگاه به جز نگاه کرد؟ خیلی این حرف کلیه. میخواهم بگویم یک ذره باید دقیقتر بشویم که واقعاً کسی که تو ساینس دارد کار میکند چه کاری در انجام نمیدهد.
اینکه جزنگری خب شما قبلاً هم میتوانید بگویید که مثلاً مطالعه ارسطو درباره حیوانات جزنگری بود بله یعنی میرفتن بالاخره آبزرویشن انجام میدادن حالا تا حدودی شاید اکسپریمنت حداقل مسلماً آنها که خیلی اکسپریمنت هم انجام میدادن در مورد نور مثلاً عدسیها بله کار کار انجام میدادن دیگر یعنی همه دانش گذشته نمیشود گفت که کلنگری بود.
بله اگر مقایسه بکنید اصلاً خود این همین فصل مقایسه بکنید با فلسفه به معنای متافیزیک بله یک جوری این جزنگره آن مثلاً کلنگرتره ولی موضوع خیلی خاصتره اینجا.
در واقع کاری کاری که شروع کردن و Bacon تئوریشو گفت که باید برویم اکسپریمنت انجام بدیم، گالیله عملاً این را اجرا کرد. اینکه دقیقاً ببینید وقتی اکسپریمنت انجام میدین یعنی به قسمتی از جهان نگاه میکنین که ریگولاره.
که اکسپریمنتها جواب تکراری میدهند. تکرارپذیری خیلی مهم است. خب اتفاقی که افتاد از همه چیز مهمتر به نظر من این است که به چه داریم اصلاً وقتی به جهان داریم نگاه میکنیم به کدام بخش جهان داریم نگاه میکنیم؟
چون میخواهیم اکسپریمنت انجام بدیم، چون میخواهیم ریگولاریتی بررسی بکنیم به قسمت ریگولار قابل کمّیسازی، قابل تکرارش داریم نگاه میکنیم. وقتی میگوییم جهانبینی علمی مثل اینکه به مثل این است که شما به یک قسمتی از جهان نگاه کردید، یک قسمت خاصی که به دردتون میخورده یا ابزاری که داشتید میتونسته آنجا خوب کار بکند و یک جوری ناخواسته آن را دارید تعمیم میدید به انگار جهان این است.
جهان آن چیزی است که از دریچه ساینس میشود دید. شما از دریچه ساینس قسمتی از جهان را میتوانید ببینید که اکسپریمنت در آن میتوانید انجام بدهید. به همین معنا که یک وضعیتی را ست بکنید بعد نتایج تکراری بتوانید بگیرید.
من واقعاً این اینقدر ما عادت کردیم به اینکه فکر میکنیم که ساینس دارد جهان را در واقع به ما نشان میدهد که چیست که یکی بیاید اگر مخالفت بکند بگوید اصلاً اینجوری نیست و این یک توهمیه که ساینس دارد درباره جهان صحبت میکنه، فکر میکنم الان اصلاً آدمها یک جوری با مثل اینکه با یک آدم عجیب و غریبی روبرو هستند به آدم نگاه میکنند. ببینید یک لحظه فکر کنید جهانی که من الان باهاش مواجه هستم واقعاً بیش از هر چیزی جهان درونی خودمه.
آن چیزی که در گذشته بهش میگفتند علم حضوری. یعنی من صبح که از خواب پا میشم ببینید آن قسمتی از جهان که تکرارپذیره آن چیزی است که شاید مثلاً قدیما بهش میگفتند جهان اجسام.
من اگر یک آجری را از روی این میز پرت بکنم پایین، یک یک بطری را از را میز پرت بکنم پایین میشکنه. فردا هم اگر مشابهشو پرت بکنم از این ارتفاع به احتمال خیلی زیاد میشکنه.
اکسپریمنتهای تکراری در جهان اجسام اصلاً اتفاق میافتن. آن لایه تحتانی انگار هستی اونطوری که قدیما بهش نگاه میکردند. عالم انسانی آن عالم جهانی که من دارم در آن زندگی میکنم اصلاً چیز تکرارپذیری خیلی در آن دیده نمیشود.
یعنی مثلاً حالا به عنوان یک چیزی یک مقدار حالت مزاح دارد من اگر امروز صبح مثلاً فرض کنید به پسرم یک جملهای را بگویم و آن یک جوابی بده انتظار ندارم فردا هم همونو بگویم همان جوابو به من بده.
اصلاً یعنی عالم انسانی آن وقایع واقعی زندگی ما اینها تکراری نیستند. ما آن یک بگذارید یک جمله یونانی که خیلی معروفه از هراکلیت نقل میکنند که هیچوقت نمیشود وارد دوباره نمیتوانید وارد یک رودخانه بشوید.
آن رودخانه دیگر آن رودخانه ما در یک جهانی زندگی واقعی من تو یک جهان تکرارناپذیریه. خودم دارم رشد میکنم، اطرافیان روابط انسانی قابل اکسپریمنت ترتیب دادن نیست. علم حضوری اصولاً اینجوری نیست که شما بتوانید برایش نمیدانم فرمول بنویسید. ولی عاقبت باید آن را منتقل کنید به دیگران.
اکسپریمنت و مدل ریاضی
بنابراین ما وارد یک ماجرای جدید شدیم اصلاً که چیزهایی را مطالعه بکنیم که معنا ندارند به اصطلاح قدیمی حالا روح ندارند، اراده آزاد ندارند، بنابراین خیلی یک سطحی از جهان وجود دارد که تو آن سطح تکرارپذیری امکان دارد بنابراین میشود اکسپریمنت ترتیب داد.
معنا اصولاً آنجا وجود ندارد و ما کاری که داریم میکنیم از زمان گالیله به بعد مطالعه یک جوری مطالعه یک سری روابط کمی که تو همان سطح به اصطلاح زیرین وجود دارد و تلاش برای مدلسازی ریاضی این اتفاقیه که ساینس به وجود آورده دیگر. اولاً به شدت علاقهمند شدیم به مطالعه حرکت در حالی که تو فلسفه طبیعی یک قسمتی از فلسفه طبیعی مطالعه حرکت بود.
علاقهمند شدیم به کمیات و اینها همهشان منشأش را شما در آثار بیکن میبینید که چرا این اتفاق افتاده؟ به چه درد میخوره؟ چرا یک دفعه آدمها از قرن شانزدهم، هفدهم شروع کردن یک کار دیگهای را انجام بدن؟ ببخشید اگر خیلی سوال مهمی نیست بگذارید حرفمو بزنم بعداً.
ببینید بنابراین شما از یک از دید مثلاً فرض کنید یک آدم دوران ارسطویی که نگاه کنید این اتفاق بسیار بسیار عجیبیه برایش که مطالعاتی مربوط به یک لایهای از هستی که خیلی از عالم انسانی دوره. یعنی تقریباً از دورترین فاصله از جهان واقعی که ما داریم در آن زندگی میکنیم.
جهان واقعی من این جمله هایدگر را همینجوری آویزهی گوشتون بکنید حالا شاید توضیح دادن اینکه دقیقاً منظورش چیست خیلی مربوط به این کلاس نباشد ولی هایدگر میگوید که هایدگر میگوید زبان خانهی وجوده. ما اصلاً بیش از اینکه در جهان اجسام زندگی بکنیم تو زبان زندگی میکنیم. من وقتی که اشاره میکنم به خودم من یک موجودی هستم که در یک عالم معنیدار پر از مفاهیم دارم زندگی میکنم.
حالا در جهان بیرونی هم هستم. حالا منظور این نیست که جهان بیرونی وجود ندارد من در آن نیستم. بله مثل اینکه من جسمم هم آنجا وجود دارد. دوالیتی اینکه یک روح و جسمی وجود دارد جزو بدیهیات قبل از این ماجراهاست. یعنی شما نهایتش بگویید که دارید قسمت اجسام را با دیدگاه کمی حرکتشو مطالعه میکنید.
همینجور میشود هی صفت گذاشت که در ساینس کاری که مثلاً گالیله شروع کرده چیه؟ با یک فرض عجیبی هم سر آوردن که قوانین را به اصطلاح انگار فرض کردن که قوانین طبیعت، قوانین حرکت ریاضی هستند.
در حالی که حالا فرض ضروری نبود ولی همچنان این فرض خیلی جدی به عنوان یک فرض درباره جهان ادامه دارد در حالی که لزوماً علم این فرض را لازم ندارد برای اینکه کار بکند.
اینکه من مدلسازی ریاضی میکنم لازم نیست که اعتقاد داشته باشم واقعاً آن قوانین جهان ریاضی هستند بلکه من دارم سعی میکنم که آن نظم موجود را به صورت ریاضی توصیف بکنم.
تا حالا هم همیشه خب توصیفهامون یک جوری حالت تقریبی داشته بنابراین میشود فرض کرد که خب این نظم حاصل وجود یک قانون ریاضی نیست بلکه حالا به هر طریقی قوانینی وجود دارند تکرارها را به وجود میآرن که هر نوع تکراری را نهایتاً میشود به صورت ریاضی مدل کرد.
پس یک اتفاق فوقالعاده خاص در نحوه برخورد ما با جهان طبیعت در واقع به وجود آمد. از دل این یک تصویر جدیدی از جهان خلق شد که کاملاً فراگیر شده دیگر.
فراگیریشم به دلیل این است که شما همه ما در واقع میریم تو مدارس و یک جوری همین ساینس را میخونیم، همین دیدگاهها یک جوری از سن خیلی پایین به ما القا میشود و انگار عادت میکنیم به اینکه اینجوری به دنیا نگاه کنیم.
دنیا را این ببینیم، این چیزی که موضوع مطالعه ساینس هست. چیزی که از انسان دوره، از زبان به معنای معمول خودش دوره، اینها کاملاً این چیزهای طفیلی حساب میشوند بلکه یک سری در واقع پارامترها و چیزهای کمی به اضافه معادلات ریاضی که اینها را به همدیگر ربط میدهند انگار قسمت اصلی جهان هستند. جهان آنها هم یک جوری حالا سوار روی اونن.
پیشفرضهای بیرون از ساینس
این همه این حرفهایی که من دارم میزنم هیچ کدومشون برای انجام دادن مطالعات علمی لازم نیست اینها را فرض بکنید. اینها همه خارج از ساینسان. اعتقاد به اینکه قوانین باید ریاضی باشند واقعاً لزومی ندارد.
میتواند ریاضی نباشد قوانین این جهان ولی من مطالعاتی که دارم میکنم در واقع یک جوری به دنبال نظمها و تکرارها و توصیفشون هستم بنابراین معادله ریاضی باید بنویسم وقتی با کمیت لزومی ندارد یک ساینتیست اعتقاد داشته باشه که همه چیز را میشود کمی کرد.
تا جایی که میشود کمی کرد داریم مطالعه میکنیم دیگر و روابط ریاضی بین کمیتها به دست میآریم. خب ببینید همه این حرفهایی که من زدم ارتباطش با این ماجرا چیه؟ ما رفتیم ریگولاریتی مطالعه بکنیم. تکرارها را مطالعه بکنیم، اینها را توصیف بکنیم. کار خیلی خوبی هم کردیم، کار مشروحی کردیم. اگر یک دفعه اعتقاد پیدا نکنیم که همه چیز همین است.
جهان همین است که من دارم مطالعه میکنم. و بنابراین تصویری از جهان به وجود آمد که انگار عمده یعنی شما ساینتیفیک که نگاه میکنید به جهان انگار مهمترین ویژگی جهان ریگولار بودنشه. در حالی که جهان مثلاً تجربههای شخصی اصلاً ریگولار نیستند. معجزات تو عالم انسانی اتفاق میافتن بنابراین اصلاً جزو آن چیز نیستن، جزو آن قسمت مطالعه ساینس نیستند.
آن قسمت ریگولار و تک میخواهم بگویم ناخواسته این تأکید روی مطالعه ریگولاریتیهای جهان یک جهانبینیای به وجود آورد که انگار المنت اصلی آن عنصر اصلی جهان این است که ما با یک جهان کاملاً ریگولار مواجه هستیم. یعنی آن شما به جهان لاپلاسی که نگاه میکنید یک سری ذرهست و یک سری قوانین ریاضی که حاکم بر حرکت اینها هستند و کل جهان از همین نشأت میگیرد.
یعنی اصلاً جهان همین است. حالا شما ممکن است یک مجموعه ذراتی کنار همدیگر قرار گرفته باشند و مثلاً شده باشه یک انسان یا یک شیء دیگر ولی نهایتاً یک سری انگار اتمهایی هستند با قوانین کاملاً مشخص دترمینستیک که خیلی واضح لاپلاس میگفت که این شرایط اولیه این ذرات جهان را به من بدهید من تا ابد بهتان میگویم که در جهان چه اتفاقهایی میافتد.
حالا این دیگر خیلی خیلی اغراقآمیزه ولی واقعاً ذهنیاش به وجود آمد دیگر. ذهنیتی اینکه اولاً جهان از پایین به بالا ساخته میشود انگار یعنی اصل آن ذراتان، حرکاتشونان. مثلاً فرض کنید شما این تصویری که از جهان اینجا جهان لاپلاسی معنی وجود ندارد اصولاً. معنی بعداً مثلاً اینجوری نگاه کنید. بیاید یک قرن بعد از لاپلاس منتها به نسبیت و کوانتوم و اینها نرسیم.
همین جهان لاپلاسی به اضافه کار داروین. خب یک سری ذراتان با یک سری قوانین ریاضی که برایشان حاکمان. قانون جاذبه و قوانین مکانیک و اینها دارند حرکت میکنند. اینها طی یک روندهایی مثلاً فرض کنید از اتمها مولکولها تشکیل شده و همینجور طبق یک روندهایی حیات به وجود آمده. دایورسیتی موجودات هم با همین نظریه تکامل قابل چیز است.
اینها همینجور ذرات به همدیگر خوردن و یک موجودی به وجود آمده حالا مثلاً حیوانات و انسان. انسان هم یک مکانیسمهایی مثلاً فرض کنید به صورت تکاملی مثلاً یک مکانیسمهای ذهنیای پیدا کرده. در ذهن انسان معنا شکل گرفته دیگر.
یک معانی به نظرش میرسد. یعنی از این ذرات و قوانین ریاضی رسیدیم به جایی که حالا مثلاً زبان داریم، معنا داریم و اینها چیزهایی نیست که در جهان وجود داشته باشه. اینها چیزهایی که در ذهن مثلاً بشر وجود دارد.
خب این ویژگی اساسی که حالا این از پایین به بالا بودن اینها را بگذارید کنار. نکته این است که ما در علم رفتیم سراغ مطالعه بخشهایی که ویژگی تکرارپذیری زیادی در آن در واقع تکرارپذیری کامل تا حدودی وجود دارد آن هم آن جاهایی که دقیقاً زندگی وجود نداره، معنا وجود ندارد بلکه یک سری اجسامی هستند با یک روابط سادهای که بینشون برقراره و در عین حال در عالم اصلاً همه ماجرا از مطالعه کرات و سیارات و اینها شروع شد دیگر.
یعنی ساینس بیشتر از هر چیزی مدیون مطالعه حرکات منظومه شمسی تا چیزهایی که روی زمین اتفاق میافتد. آنها واقعاً مثل لاپلاس لاپلاسی که نگاه کنید یک سری توپ پنکه همدیگر را جذب میکنند و همان در واقع یک جوری تأمین داده شد به روی کره زمین و همه چیز و مثلاً عالم انسانی هم دربرگرفت.
خب اتفاقهایی که افتاده این است که من به جای اینکه علم حضوری برام آن چیزهایی که تجربههای شخصی من مثل آن که دکارت میگوید دکارت میخواهد از دکارت وقتی به عنوان یک فیلسوف میخواهد از یک جایی شروع بکند که مطمئنه بهش از من خودش شروع از درون خودش شروع میکند که من هستم. اینکه بیرون اصلاً چیزی وجود دارد یا ندارد یک علم ثانویه برای من.
این عالم درونی مطمئن ما در ساینس جا ندارد و تجربویات انسانی که تکرارپذیر نیستند و ما در واقع تو اینها زندگی میکنیم پیامبران تو این عالم انسانی ظهور میکنن، معجزات اینجا هستند، اینها اصلاً یک جوری حالت ثانویه پیدا کردن و ساینس توجه ما را جلب کرده به آن بخشی از جهان که انگار مردهست و بنابراین یک جوری قانونمندتره، ریگولارتره برای خاطر اینکه فریویل در آن وجود ندارد و الی آخر.
پس یک یک جوری ما یک لنز خاصی زدیم و به یک قسمت خاصی از جهان نگاه کردیم و یک چیزی دیدیم که منجر به این شد که انگار با جهان جدیدی مواجه شدن مردم.
و همین است که به نظر من تئوریزه شده دیگر و در این مفهومی که نگاه میکنید تفاوتش با این مفهومی که من فکر میکنم که در قرآن مثلاً به معجزات اینجوری دارد اشاره میشود این است که اصلیترین عنصر اینجا مسئله ریگولاریتیه.
اصلیترین نکته در مورد معجزات این است که ایرگولارن. در حالی که اینجا اینطوری نیست. اصلاً اشارهای به ریگولار ایرگولار نمیشود. ما یک جوری از اینکه نازل شده بودن احتمالاً یکی از مهمترین ویژگیهای یک آیه نازل شده فرق عادتشه، خلاف عادت بودنه. میفهمیم که بالاخره یک جور ایرگولار بودن در این مفهوم هم هست.
ولی تأکید روی معنیدار بودنش، نشانه بودنش، بر یک چیزی دلالت کردن به اضافه اینکه باید روشن باشه برای کسی که میبیند که این در یک بر چه دارد دلالت میکند به اضافه اینکه حالا این خاصیت نازل شده بودن هم دارد.
خب چرا باز دوباره روی این مسئله تأکید کردن؟ برای خاطر اینکه اینجا در واقع ببینید که چگونه آن چیزی که ما بهش میگوییم حالا ساینس یک جهانبینی ایجاد کرده که تأثیر گذاشته روی نه گزارههای فلسفی روی مفاهیم فلسفی.
من همه تأکیدم این است که شما اگر میخواهید ببینید که چه اتفاقهایی افتاده در فرهنگ بشری نگاه نکنید لزوماً به اینکه گزارههای علمی با ما چه کار کردن یا حتی گزارههایی که بهش میگوییم جهانبینی علمی یا گزارههایی که حالا مثلاً بهش میگوییم علمگرایی درباره علم و شأن علم هستند را نگاه نکنید.
به گزارهها نگاه نکنید، به لکسیکون نگاه کنید، به مفاهیم نگاه کنید. مفاهیم یا اصلاً جدیداً خلق شدن یک مقداری زیادی مفهوم ما خلق کردیم و یک مقداری زیادی مفاهیمی که واژههایی که قبلاً وجود داشته را با یک تغییر معنایی داریم استفاده میکنیم. این اعتقادات جدید، این جهانبینی جدید در این لکسیکونها وجود دارد. الان به نظر من در این اچمیراکل جهانبینی علمی وجود دارد.
لنز ریگولاریتی
یعنی نه اینکه هیوم منظوری داشته باشه، ناخواسته شما وقتی به جهانی یک جور خاصی نگاه میکنید احساستون نسبت به جهان یک چیزی است که مثلاً فرض کنید جهان این است و این مثلاً از تأثیر در واقع ساینس اومده، از تأثیر که نیوتون مخصوصاً روی ذهنیت اروپاییها گذاشته آمده وقتی اینجوری نگاه میکنید خودبهخود مفاهیم تو ذهنتان یک جور دیگر شکل میگیرد.
یعنی حستون نسبت به جهان عوض میشود و اینجوری نیست که یعنی هیوم رفته باشه آگاهانه بگوید بگوید چون جهان این است پس حالا معجزه این و این خودبهخود فکر میکند که خب این پدیدهها را چگونه میشود تعریف کرد؟
با آن ذهنیتی که نسبت به جهان دارد یک تعریف ارائه میدهد. ذهنیتش این است که اصل ما در جهان ریگولار با قوانین خیلی مشخص داریم زندگی میکنیم، همه چیز حالت تکرارپذیر داره، آن چیزی که ساینس دارد به من نشان میدهد بنابراین آن چیزی که ویژگی اصلی این حرفهایی که آدمهای مذهبی تحت عنوان معجزه میزنند این است که این خلاف این قوانین مثلاً طبیعته.
بنابراین یک جوری این مفهوم قانون، طبیعت به معنای علمی، ریگولار بودن اینها میشوند مفاهیم اصلی ذهن و تقریباً دیفینیشنهای ما میرود سراغ اینکه از همین مفاهیم اصلی استفاده بکنیم و یک تعریف بیرون بکشیم. بعد نگاه کنید چرا اینقدر فیلسوفهای بزرگ چه استدلالهاشون دور پیدا میشه، مصادره به مطلوب پیدا میشود. برای خاطر اینکه تعمّدی که ندارند.
وقتی دنیا را یک جور خاصی میبینن، مفاهیم را هم مطابق با همان جوری که دنیا را میبینند تعریف میکنن، استدلال هم که دارند میآرن یک چیزهایی به نظرشون خیلی بدیهی میرسه، آنها خودبهخود وارد استدلال میشود.
بدون اینکه متوجه باشند یک بخشی از ذهنیت خودشان و جهانبینی خودشان را وارد استدلالها میکنند. بعد یک آدمی که آنجوری به دنیا نگاه نمیکند وقتی استدلال میخونه احساس میکند که اِ اینجا که واضح است که این از این نتیجه نمیشود یا این انگار از قبل فرض شده.
در خود این مفاهیم میخواهم بگویم الان این مفهوم که یک چیز ریگولار هست بعد ما به یک چیز غیر ریگولاری در این جهان داریم ارجاع میدهیم که توسط یک موجوداتی که جزو طبیعت نیستند به وجود اومدن، اصلاً من احساس میکنم این مفهوم آماده شده برای اینکه حرفهای منفی در موردش زده بشود. یا اصلاً ایمپاسیبله یا نمیشود بهش رسید و الی آخر.
این خودبهخود تصویر معجزه با تصویری که ساینس از عالم دارد ارائه میدهد سازگار نیست دیگر. آن دارد یک چیز کاملاً ریگولار را مطالعه میکند و انگار ساینتیستها دوست دارند بگویند که ما همه چیز را داریم مطالعه میکنیم، چیزی بیرون از اینکه من طبیعت را دارم مطالعه میکنم و ریگولاریتیشو حالا یک دیفینیشنی دارم که ماورای طبیعت آمده این ریگولاریتی ایجاد کرده.
این درست مثل اینکه نقطه مقابله معجزه را دارید نقطه مقابل جهانبینی علمی میگیرید دیگر. آماده میکنید برای حمله کردن. اصلاً هم به نظر من آگاهانه نیست. نتیجه این است که ما اینجوری یاد گرفتیم به دنیا نگاه کنیم. خب این یکی تعریف اساسش این است که ما در دنیا همان نکتهای که دفعه قبل گفتم، ما در یک دنیای پر از نشانه داریم زندگی میکنیم.
مثل همین که هایدگر میگوید نه فقط من در زبان زندگی میکنم به عنوان اینکه مفاهیم و ذهن من اصلاً من ذهن خودم هستم به قول مولوی اندیشه هستم و اندیشه در زبانه نه در جهان مثلاً مادی. من در مفاهیم ذهنی خودم دارم زندگی میکنم. به جهان هم که نگاه میکنم یک جهان پر از دلالت و نشانه دارم میبینم.
این اصلاً زمین تا آسمان با آن نوع نگاه کردن به جهان که در علم هست فاصله دارد. بنابراین اینجا مفهوم اصلی نشانهست. بعد این است که نکتهای که ایشان در واقع تو سوالی که مطرح کرده بود، چرا تولد یک کودک معجزه نیست ولی مثلاً فرض کنید یک شتر از در کوه دربیاد معجزه هست؟ این دقیقاً این مفهوم بیّنه و اینها همین است دیگر.
اشاره در واقع نکته اصلی این است. آدمها لولهای مختلف شناختی دارند. نه اینکه تولد هر کودکی آیه نیست. هست. همه چیز آیه است. ولی مردم نمیبینن. مردم در لایههای مختلف حجاب قرار گرفتن. اینکه چگونه بشود یک چیزی را به آن آدمی که به یک رخوتی از نظر شناختی رسیده که هیچکدوم این و الان مثلاً قرآن را که نگاه میکنید آیات خداوند چیه؟
اومدن شب و روز. تقریباً تکراریترین چیزی که در تجربههای شخصی ما این است که صبح میشود و روز میشود و خورشید میآید و میرود و شب میشود دوباره میگیرید میخوابید. همان خار شبانه جزو آیات خداونده. و الی آخر. اتفاقاً وقتی خداوند دارد به آیات اشاره میکند چیزهای خیلی تکراری پیشپاافتاده را میگوید دیگر. ولی آقای مردم همه دارند صبح بیدار میشوند شب میخوابن. اصلاً حسی دارند.
دلالت این را درک میکنند که این مثلاً چه نشانهایه به چه دارد اشاره میکند. مثل این است که با یک زبانی روبهرو هستند مردم که نمیفهمنش. نشانههایی را میبینند که نمیفهمن از چه دارد دلالت میکند.
ولی اگر سطح فکرشون بیاید بالا از یک حدی در واقع بگذرن از نظر شناختی رشد کنند به جایی میرسند که متوجه میشوند که همه چیز نه حتی فقط خورشید و ماه و وقایع زندگی خودشان هم آیه است.
بنابراین ما یک لولهایی از ادراک داریم که دقیقاً به دلیل اینکه این لولها به وجود آمده لازم میشود که برای اینکه آن آدمهایی که تو سطح پایین هستند هم یک آیهای دیده باشند به قول اینکه تو متون مذهبی گفته میشود که حجت برایشان تمام بشود یک چیزی به هر حال بهشان در نازلترین سطح شناخت هم که هستند یک چیزی برایشان ارائه میشود.
این همان مفهوم این است که آیه یک آیه نازل میشود. میآید سطح پایین و مردم در واقع به طور قاطع میتوانند تشخیص بدن که این حالا بر چه دلالت میکند. این دلالت میکند برای اینکه این آدم از طرف خداوند آمده. از حرفاش نمیفهمیدن، از شخصیتش نمیفهمیدن ولی از یک اتفاق عجیب و غریب این شکلی ممکن است دیگر نتونن مقاومت بکنند و بفهمن.
حالا اینکه از نظر روانشناختی، من فکر کنم یک خورده سوالی که دکتر آزادگان مطرح کردن به این برمیگردد که شما درک بکنید که از نظر روانشناختی چه اتفاقی برای این آدمها میافتد که اینجوری میشن؟
چرا چیزهای عادی دیگر اصلاً برایشان هیچ معنایی نداره؟ چرا چیزی که تکرار میشود چرا اینجوریه؟ این خیلی به نظر من چیز عمیقیه که چرا آدمها به این شرایط میرسن؟ ایشان یک مقالهای دارند درباره آثار شناختی گناه.
که یکی از کلیدواژههای متون دینی گناهه دیگر. اینکه آدمها اگر خلاف انگار حقیقت رفتار بکنند بعد کرخت میشوند نسبت به شناخت حقیقت حتی. اینکه چگونه این اتفاق میافتد این الان یک بحثیه که تو فلسفه تحلیلی اسم پیدا کرده.
به هر حال من میخواهم بگویم سر تا پا این موضوع با این اگر همه مصداقهاشون هم یکی باشه این در یک دنیای دیگهای این مفهوم دارد تعریف میشه، این در یک دنیای دیگر.
و مشکلی که من احساس میکنم تو فلسفه دین تحلیلی وجود دارد این است که هی از این دنیا دور شدیم و مفاهیم را بردیم تو آن دنیایی که به شدت جهانبینی علمی در آن در واقع انگار رسوخ کرده. حالا اینکه کجا در مورد میراکل یعنی که خیلی نقطه کلید مفهوم کلیدیه این خیلی واضح دیده میشود.
جاهای دیگر هم میشود بحث کرد. من یک نکته میخواهم بگویم چون اینجا یک از آقای بولتمن یک نقلقولی شد که ممکن است به نظرتون خندهدار برسد در اگر نه در دنیایی که رادیو مثلاً گوش میدهم نمیتوانم به معجزه اعتقاد داشته باشم.
واقعنمایی و تسلط بر طبیعت
ببینید میخواهم بگویم یک یک خط یک خطای بزرگ که حتی تو ذهن یک آدمهای الهیدان و مثلاً فیلسوفی مثل بولتمن هم هست این است که نمیتوانند تفکیک بکنند بین مفید بودن ساینس و اینکه به ما تکنولوژی داده و میدهد و ما را بر طبیعت مسلط کرده و واقعنما بودن و اینکه ما را به حقیقت دارد میرسونه، جهانی که به ما نشان میدهد مثلاً جهان واقعیه.
بین این دو تا به نظر من انگار یک جوری سخته تفکیک قائل شدن که من میتوانم یک دانشی داشته باشم مطلقاً ربطی به حقیقت جهان نداشته باشه ولی به من تکنولوژی بده. رادیو بده، تلویزیون بده، موبایل بده. اصلاً من چون مهندس مهندس الکترونیک دارم اصلاً لیسانسم من تا تهش میدانم رادیو چگونه کار میکند.
یعنی مدارای مخابراتی را هم خواندم و خیلی راحت میتوانم بفهمم که هیچ ربطی به این ندارد که رادیو کار بکند که مثلاً نظریه اتمی ما درست باشه یا نه. یعنی این ببینید آن کاری که علم دارد برای ما انجام میدهد به نظر من اکثر آدمهایی که اینجوریان واقعاً ساینس بلد نیستند. مهندسی هم بلد میدهند خوب بلد نیستند.
همینجوری رادیو را نگاه میکنند مثل آن آدمهای قدیمی که احساس میکردند یک انگار چیز جادوییه که این لابد آدمی که این رادیو را ساخته چیز دیگر مثلاً خوب دنیا را خوب فهمیده. من نمیدانم این موجود مثل پیامبرانی که معجزه میکنند تکنولوژی یک خورده این حالتو پیدا کرده. دلیل بر صدق ساینس انگار.
میگوید آقا من رادیو موبایلو میزنم زمین تو دیگر باید همه حرفهای مرا باور کنی. نیروی جاذبه وجود داره، نمیدانم ذرات بنیادی اینجوریان. ببینید کاری که ساینس میکند چیه؟ من خیلی خیلی با زبان ساده. اینکه من یک اکسپریمنت اکسپریمنت میدهم. اکسپریمنت یعنی چی؟ یعنی یک یک چیزی ست میکنم، مثلاً این مدار الکترونیکی میبندم، خب؟ بعد یک ورودیهایی بهش میدهم و یک خروجیهایی ازش میگیرم.
کل اکسپریمنت این است دیگر. من یک وضعیتی را ست میکنم، یک پارامترهایی را ست میکنم، یک پارامترهای دیگهای را اندازه میگیرم به عنوان نتیجه. حالا این لزوماً پارامتر نیستند. مثلاً یک الکترون را وارد این محفظه یک اتاقکی میکنم، بعد مسیرشو مثلاً یک جوری عکس میگیرم. خروجی لزوماً یک عدد نیست. خروجی یک چیزی ست میشود تحت یک شرایط کنترلشدهای.
این یک چیزهایی را فیکس میکنم، ابعاد را فیکس میکنم، درجه حرارت را فیکس میکنم، هر چیزی که فکر میکنم ممکن است مؤثر باشه را فیکس میکنم، بعد اکسپریمنت را انجام میدم، خروجی را میگیرم. اگر بارها انجام بدهم و خروجی را مشابه بگیرم، یعنی آن چیزهایی که باید فیکس میکردم و مؤثر بودن را کشف کردم دیگه، چیز دیگهای نیست.
خب؟ بعد حالا سعی میکنم بین این ورودی و خروجی یک رابطه ریاضی پیدا بکنم. این میشود مثلاً نتیجه یک اکسپریمنت. لزوماً معنی رابطه ریاضی هم این نیست که اینها عددن، آنها عددن و این حرفها. خب؟ بنابراین کل ماجرا این میشود که من یک بلکباکسی دارم که یک ورودیای دارد و یک خروجی، خب؟ و یک معادلاتی نوشتم که این ورودیها را به خروجیها ربط میدهد.
حالا کل تکنولوژی از اینجا میآید که من یک خروجی خاص را که لازم دارم، مثلاً فرض کنید میخواهم یک اتاق را گرم بکنم، میخواهم یک درجه حرارت خاص تولید بکنم، تا پیچیدهترین تکنولوژی ممکنی که مد نظرتونه. میخواهم مثلاً ارتباط با موبایل بتوانم ارتباط برقرار کنم، صدای من اینور تبدیل بشه، آنور صدای مرا بشنوه مثلاً.
این از موبایل ۲۰ سال، ۳۰ سال پیش الان که دیگر کارهای میتوانم از تو بیمارستان مثلاً عکاسی بکنم، فیلمبرداری کنم، از این کارها هم میتوانم انجام بدهم. خب، حالا وقتی این مدل ریاضی را ساختم، خروجی مطلوب خودمو میتوانم محاسبه کنم که اینور چه ست بکنم که آنور آن خروجی را بگیرم دیگر. آن مدل ریاضی به این درد میخورد.
نکته این است که در سراسر این ماجرا اصلاً مهم نیست که من بدونم که این تو چه خبره. چگونه این ورودیها تبدیل به آن خروجیها شدن. درست است که یک چیزهایی را حدس میزنم، یک مدلی حتی برای اینکه آن داخل آن بلکباکس چه اتفاقی افتاده دارم ارائه میکنم، ولی اینجوری نیست که وابسته باشه تکنولوژی به اینکه آن حرفهایی که در مورد آن داخل میزنم درست است.
مثلاً در مورد رادیو، رادیو از اینجا میآید که من اگر مثلاً فرض کن یک یک جریان من هستم، فرض کن یک نوسانی اینجا ایجاد بکنم، مثلاً هرتز کشف کرد تو آزمایشگاه که این نوسانه جای دیگهای در راه دور به خاطر اینکه حالا مثلاً امواجی ایجاد میشه، آنور یک نوسان مشابه ایجاد میکند.
بنابراین اگر من مثلاً بتوانم صوت خودمو خودم را تبدیل به یک جریان الکتریکی بکنم، این را میتوانم از طریق فضا بفرستم، از طریق یک امواجی بفرستم مثلاً برای آنور و آن را بگیرم، خب؟
اینکه این وسط امواجی وجود داره، حالا من میگویم یک امواجی اینجا هست که این را میبرد اونجا، شاید هم نیست. چیست این امواج؟ حالا هرتز مثلاً ماکسول خب یک نظریه خیلی جالبی درباره امواج الکترومغناطیسی داد که خیلی نقطه یک نقطه عطفی در فیزیکه.
حالا این نظریهتون درست است یا غلطه، رادیو کار میکند. اکسپریمنت من این است که آقا این جریان را تو این فاصله میتوانم منتقل بکنم. خب؟
عین ببینید شما ۲۰۰ سال بعد از نیوتون با استفاده از مکانیک نیوتونی و فرضش درباره نیروی جاذبه عمومی تکنولوژی ساختیم ما. خب آن نظریه کلاً غلط بود، یعنی نه نیروی جاذبه وجود داره، نه مکانیک نیوتونی درسته، نه فضا-زمان اونطوریه که نیوتون فکر میکرد.
این موشکی که فرستادیم تو ماه که یکی از درخشانترین چیزهای مثلاً تکنولوژی، الان میگویند آقا الان تو زبان فارسی میگین طرف میخواهد موشک هوا کنه، مثل اینکه مهمترین کاری که بشر انجام، این هیچ چیزی خارج از مکانیک نیوتونی نداشت. ولی آن چیزی که در مورد آن بلکباکس ما فکر میکنیم میکردیم غلط بود.
اصلاً مهم نیست، موضوع این است که تکنولوژی از واقعنمایی مدلهای ما نمیآید. از این ارتباط دو رسیدن و خروجی خروجیها میآید و مرتب ما این را تعبیرش میدهیم مثلاً حالا کوانتومی شد و حالا خب چه فرقی میکنه؟ موضوع این است که هنوز رادیو همانطوری که هرتز میگفت کار میکند. آنجا امواجان. هرتز ماکسول فکر میکرد که امواج روی اتر مثلاً منتشر میشوند.
حالا اتر آفرین بله با یک مثال خیلی سادهاش ما ۲۰ سال از نظام هیئت بطلمیوسی خیلی چیزها را پیشبینی کردیم و معنایش این نبود که آن درست بوده که. موضوع این است که اصلاً ربطی تکنولوژی این آقا که رادیو دارد گوش میدهد این ربطی به این ندارد که علم درست است. چه برسد به اینکه جهانبینی علمی درست است.
جهانبینی علمی یک جور تفسیر تازه فلسفی روی علمه که آقا جهان اصلاً همینجایی که فوکوس کردی اصل جهان همین است. از پایین به بالا ساخته میشه، قوانین ریاضیام و الی آخر. دقت میکنید؟
یعنی خیلی دچار توهم شده یک نفر اگر فکر کند که تکنولوژی سند درست بودن جهانبینی علمیه. و چون جهانبینی علمی با این تعریفی هم که از خود جهانبینی علمی دوباره در مورد میراکل داریم خیلی سازگار نیست، بنابراین من نمیتوانم به میراکل معتقد باشم.
این حرفی که بولتمن میزند به نظر من بیش از اینکه نشانه این باشه که یک چیزی را بد میفهمه، نشانه صداقتشه. چون فکر میکنم خیلیهای دیگر هم همینجوریان ولی با این صراحت نمیگن حرفشونو.
یعنی این تکنولوژیایه که تکنولوژیای که بشر از طریق ساینس بهش رسیده نتیجه در واقع این است که اعتبار پیدا کرده شناخت علمی و بعد آن جهانبینی علمی، بعد مثلاً فرض کن حالا طرف نسبت به مفاهیم دینی که حالا تازه مفاهیم دینی را که از آن ماوراییاش هم کردن یک اشکالی میبینند.
من یک نکته نهایی بگویم. این قسمتها را حقیقتش را بخواهید جلسه قبل تمرکزم روی این بود که بحث معجزه را پیش ببرم.
اتصال بحث علم و دین
بعد که رفتم خانه فکر کردم بابا این کلاس علم و دینه. اینجاییاش که وصل شده به علم و دین یک خورده چه میگن؟ آب یک ذره چیزش کنیم، وصل وصلش بکنیم برای اینکه قرار است درباره رابط معجزه مثل یک بهانهای در اینکه بدونیم که علم و دین چگونه با همدیگر در تعارض قرار میگیرند و اینها بهش نگاه کنیم.
نه اینکه حالا اصرار داشته باشیم که برویم خود مسئله مسائل حول و حوش معجزه را حلش بکنیم. من یک نکته فقط بگویم به عنوان پایان کار. اینکه قرار است به تکنولوژی برسیم شما اگر آثار بیکن را به عنوان پدر معنوی ساینس، پیامبر جدیدی که ظهور کرد که استارت ساینس را زد واقعاً بیکن.
اصلاً باورتون نمیشود تو کتاباش چه نوشته و چه تصویر جالبی دارد از اینکه این کارا را اگر هیچ کاری نکرده به صورت علمی ولی یک مثل اینکه الهامی بهش شده که اگر این کارا را بکنیم به چه میرسیم.
یک چیز داره، یک جهان تخیلی دارد در آینده مثلاً بعد از اینکه علم پیش آنجوری که خودش فکر میکرد اکسپریمنت انجام بدیم، چه کار کنیم، چه کار کنیم به واقعاً تو آن تخیلاتش در مورد عالم عالمی که بعداً میآید دقیقاً ساینتیستها جای اسقفها را گرفتن.
اینها را بعد مثلاً تخت روان میآرن و بهشان خیلی احترام میذارن و مثل چیزن دیگر مثل دقیقاً آن مقامات دینی چگونه در زمان خود بیکن آدمهای مهمی هستند و به احترام دارن، این به دانشمندا، کسانی که ساینس کار میکنند و ایده بیکن این بود دیگر.
ایده بیکن این بود که باید برویم بر طبیعت مسلط بشویم. اصلاً اساس تفکرش این است. طبیعت را نریم بشینیم نگاه کنیم ببینیم طبیعت چه کار میکند. برویم با طبیعت زورآزمایی بکنیم و از طبیعت مسلط بشویم. میگفت که این یک جمله معروفش که میگوید که وقتی حرف از اکسپریمنت دارد میزنه، اکسپریمنت در مقابل آبزرویشن. چون آبزرویشن میشینید نگاه میکنید، یک چیزی رخ میده، شما این را آبزرو میکنید.
اکسپریمنت دستگاههاتون را برمیدارید تو طبیعت میرید یک کار ازش به اصطلاح از طبیعت حرف میکشید. مثل اکسپریمنت یعنی چی؟ یعنی من به طبیعت بگویم اگر این کار را بکنم تو چه کار میکنی؟ طبیعت مثلاً جوابت را بده. دقیقاً واژه تورچر را به کار برده بیکن. شکنجه. باید طبیعت را شکنجه کنیم یعنی ابزارمون را ببریم، فرو کنیم، این ازش حرف بکشیم.
تو الان چه کار میگویند مثلاً میگویند که من با این سرعت این را که بعداً من اگر بفهمم که اگر این کار را بکنم طبیعت چه کار میکند ازش حرف بکشم بعد میتوانم تکنولوژی به دست، بعد میتوانم بهش مسلط بشوم.
بعد میتوانم یک مدار درست بکنم که همیشه طبیعت برای من آن کار را انجام بده. تکنولوژی همین است دیگه، تکنولوژی این است که من از طبیعت حرف کشیدم که تو چه شرایطی همیشه یک کار خاصی را انجام میدی بعد آن کارهایی که برام مطلوبه را سعی کنم که یک دستگاهی درست بکنم که برام انجام بده.
طبیعت برای من کار بکنه، اینجوری به طبیعت مسلط بشوم. یعنی از آن آرزوی بیکن ما به یک دانشی رسیدیم که مربوط به بخش ریگولار قابل کنترل جهانه و از روی این کنترلی که پیدا کردیم روی آن بخش از جهان، روی آن نه حتی را آن بخش از جهان، را آن پدیدههای خاص تو همان بخش از جهان خیلی از پدیدهها قابل کنترل نیستند و ما هم اینها را وارد ساینس نمیکنیم دیگه، اکسپریمنت یعنی اگر من مثلاً یک اکسپریمنتهایی تشکیل بدهم که هر دفعه خروجیها فرق کند این معنایش این است که این خیلی به بعضی از پارامترهایی که من نمیتوانم کنترل کنم پدیده حساسه.
بنابراین نمیتوانم بگویم که اکسپریمنت موفق انجام دادم. این حذف میشه، بنابراین خیلی از موضوعات خود به خود خارج میشوند از موضوع ساینس. من اگر مثلاً فرض کنید یک مدار میبندم، جریانی عبور میکنه، میدانی که ایجاد میکند همیشه یک چیز ثابتیه، این برای من میشود یک اکسپریمنت، فرمول مینویسم ازش تکنولوژی درمیارم.
اگر حالا یک مدار ببندم یک چیز دیگر غیر از میدان مغناطیسی را سعی کنم مثلاً مطالعه بکنم و چیز ثابتی درنیاد میفهمم که اینجا جای خوبی برای اکسپریمنت انجام دادن نیست، بنابراین آن ما بخشهایی از آن قسمت تحتانی جهان را اصلاً مطالعه میکنیم که این ویژگی تکرارپذیری و کنترلپذیر بودن وجود داره، از در آن به آرزوهای بیکن و کسانی که در واقع تئوریزه کردن اینکه اینجوری برویم طبیعت را مطالعه بکنیم میرسیم و رادیو و موبایل که چه عرض کنم، هر چیز دیگهای هم از در آن دربیاد سندی بر اینکه مدلهای ما درستن یا اصلاً قوانین جهان ریاضیان و این حرفها ندارد.
یعنی همیشه باید یک بفهمید که اکسپریمنت چیه، مدلسازی ریاضی چیست و چگونه از در آن تکنولوژی درمیاد، این را میفهمید که اینها ربطی به واقعنما بودن مدلهای ما نداره،
بفرمایید. استاد ببخشید این چیزی که حالا گفتن، به اصطلاح میگویند آنتیرئالیست. واژه آنتیرئالیست چون محققین به بخشش قشنگ برهان همینجا بگذارید من روی لکسیکون حساس باشم. یک واژهای درست کردن به اسم رئالیست. رئالیست یعنی یک آدمی که رئالیست واقعگراست.
مخالفش یعنی این مزخرفاتی که مدل، الا و بلا این مدل حتماً جهان را دارد نشان میدهد که کاملاً حرف مزخرف، اگر این را بگویید رئالیستید، اگر غیر این را بگویید یک آدم آنتیرئالیستید. خب؟ میخواهم بگویم روی این واژه دقت بکنید، یعنی چی؟ رئالیست یعنی یک آدمی که یعنی به نظریههایی که دارند این را میگویند شما به برچسب واقعیت میزنید، آنها میگویند نه مدله، دارد کار میکند.
آره، این اینسترومنتالیست به اصطلاح.
من حرفم این است که واژهها را این بار به اصطلاح عاطفیشون هم در نظر بگیرید، همه جهتدارن در جهت اینکه جهانبینی علمی را تقویت بکنند. شما از نظر شما نظر نیوتون نگاه رئالیستیاش درست بود یا نگاه اینسترومنتالیستیاش؟
من نمیخواهم این را به صورت رئالیست و اینسترومنتالیست بحث کنم، فقط میخواهم بهتان بگویم آن هم یکم آیا با در واقع میتوانم بگویم آیپی وجود داره، استنتاج و اینا، آیا با آن میتوانیم بگوییم که کوانتوم که دارد ۱۰ رقم اعشار کار میکند و طبیعت را بررسی میکنه، پیشبینی میکنه، آیا یک حداقل یک تقریبی از صدق را داره؟
مطلقاً، مطلقاً. نه، خب استاد، آیا این را ما میتوانیم بگوییم که روزمره هم بهش میزنیم؟ یعنی اینو، ببینید این، اینکه اکسپریمنتهایی دارید که ورودی خروجیهاشو تا حدود بینهایتی میتوانید کنترل بکنید، بله خب این اتفاق افتاده.
شما اولاً فراموش نکنید که نیوتونی، مکانیک نیوتونی هم تا چیزهایی را تا ۱۰ رقم اعشار بیشتر هم میداد. فراموش نکنید که از مکانیک نیوتونی نپتون را کشف کردید، یعنی پدیدههایی را دیدید که قبلاً نمیدیدید و همه اینها برای مردم نشانه رئالیستی بودن در واقع یعنی مکانیک نیوتونی را واقعاً فکر میکردند نیروی جاذبه کس دیگر نباید کسی این حرف را بزند.
یعنی فکر کنید یک همین الان ببینید نه اجازه بدهید. نکته این است که شما همان استدلال غلطی که در مورد مکانیک نیوتونی باعث شد فکر کنند رئالیست دوباره دارید تکرار میکنید. من نگفتم صفر گفتم تقریبی است. تقریبی نه تقریبی است اجازه بدهید یک لحظه اینجوری فکر کنید.
یک یک لحظه ذهنتان را اصلاً از این فکر کنید که قوانین جهان قوانین اخلاقیان. خب قوانین جهان قوانینیان مثلاً بر اساس یک زبان عجیب و غریبی نوشته شدن. خب؟ اصلاً زبان ریاضی نیستند. خب؟ ولی خب چون قوانینی برقراره در جهان نتیجهاش این است که نظم به وجود میآید. هر نظمی به معنای نظم به معنای تکرارپذیری در حقیقت. یعنی چی؟
ریگولاریتی در زندگی روزمره
جهان ریگولار ما در جهان ریگولار به این معنا زندگی میکنیم. پدیدههای زیادی وجود دارند که تکرار میشوند. اگر شرایط ثابت را بتوانید نگه دارید نتیجهاش ثابت میگیرید. خب؟ واضح است که شما این جهان ریگولار را میتوانید به صورت ریاضی توصیف بکنید. چرا؟ برای اینکه ریاضیاتتون را طوری ساختید که به درد این کار میخورد. چه چرا مفهوم فانکشن در قرن مثلاً فرض کن هجدهم متولد شده؟
برای خاطر اینکه فانکشن دقیقاً یعنی همین. ما قبلاً اکسپریمنت انجام نمیدادیم، ارتباط ورودی خروجی برامون مهم نبود، ریاضیاتمون هم ریاضیات نه ست تئوری داشتیم نه فانکشن داشتیم نه این مفاهیم. فانکشن به درد همین میخورد دیگر. و اینکه بالاخره من فانکشنها را آنقدر گسترش میدهم دانش خودمو از فانکشنها که هر اکسپریمنتی را بتوانم یک جوری ورودی خروجیهاشو به همدیگر ربط بدهم.
خب؟ یک لحظه فکر کنید که قوانین واقعی جهان یک سری قوانین معنویان. خب این قوانین معنوی نظم ایجاد کردن بنابراین بعضی از قسمتهای جهان را میشود توصیفهای ریاضی بهش داد. شما دارید میگویید که این توصیفهای ریاضی واقعیان. یعنی چی؟ یک سوال بپرسم. شما چطوری به خدا اعتقاد دارید؟ اصلاً جز این است که چند تا نشونه دیدی؟
آیدیزای گفته آقا من منطقیترین چیزی که یک موجودی به نام خدا با این شکلها وجود دارد. خب من میگویم خیلی بدیهی. هر چیزی که عالیست را میتونی میتونی بکنید کوانتوم درست. اصلاً تا الان اینجوری بوده. ممکن است که اکسپریمنت دیگهای ایجاد بشود به این نتیجه برسیم نه این هم میتواند بهتر بشود. به یک چیز دیگر.
و برای همینم گفتم صرفاً تقریبی. ولی به این معنا نیستش که جهانبینی علمی کلاً غلط است. نه. کلاً غلط است. دکتر نمیگویم یکی جای کار میکند. نه کلاً نه ببخشید نه من نکته چیه؟ نکته این است که شما نگید که کلاً درست است. نه من هیچموقع این حرفو نزدم. نه اصلاً الان بگذارید من از شما سوال میکنم.
آیا فکر میکنید که جهان قوانینی که دنبالش هستیم، همونطور که فیزیکدانها دنبالش هستن، قوانین ریاضیان؟ یعنی سوال این است آیا یک نظریه همهچیزی وجود دارد واقعاً؟ یعنی یک مجموع معادلات ریاضی که همهچیز را توجیه بکنه؟
آرزوی اینشتین. ممکن است اینطور باشه. این اعتقاد اکثریت قاطع فیزیکدانهاست که جهان اینجوری است. یعنی نظریه همهچیزی وجود دارد. این بنده خدا هاوکینگ که آخر عمرش میگفت رسیدیم بهش. میگفت این تئوری نظریه همهچیزی.
خب سوال این است که این با مسئلهای که میدانم زدن منطقی بحث کردن درباره خدا فرق میکند. من از نظر این بهترین حالت این است. در حال حاضر این است. ممکن است بعداً عوض بشود ها. اصلاً در حال حاضر اینکه یک مدل ریاضی وجود دارد که بهتر از همه ورودی خروجیها را به همدیگر ربط میدهد این من قبول دارم که مکانیک کوانتومی این را بهتر انجام میدهد.
ولی شما دارید از یک اعتقادی صحبت میکنید که آن مدلهای ریاضی واقعنما هستند. این را از کجا میآرید؟ استاد شما از کجا به خدا اعتقاد دارید؟ من برام اعتقاد به کوارک خیلی منطقیتره تا اعتقاد به خدا. این خیلی به نظرم پیشبینیهای دقیقتری کرده. خیلی جاها به درد کار کرده. اوکی تا الان به این اعتقاد دارم ممکن است تا آزمایشهای دیگر درست بشود.
بگوییم نه آقا کوارک نیست مثلاً یک فلان ذره یک یک واسطهای وجود دارد که در اعتقاد من به خدا وجود ندارد. من اعتقادم به خدا اینکه خود خدا به نظرم منطقی اصلاً جهان را هم که نگاه نکنم وجود داشته باشه و به عنوان مثلاً همانطوری که دکارت نگاه میکند به عنوان مثلاً یک موجودی که شرطی برای وجودش نیست و الی آخر.
بعد مثلاً فرض کن آن چیزی آن ساختار منطقی که تو ذهن من شکل گرفته تجربیات من هم این را تأیید تأیید میکند. خب؟ شما هیچ بعد مثلاً فرض کن آن چیزی آن ساختار منطقی که تو ذهن من شکل گرفته، تجربیات من هم این را تعیین تعیین میکنه، خب؟ شما هیچ چیز منطقی ندارید که جهانی یک سری ذرات که در اثر یک سری معادلات ریاضی دارند حرکت میکنند.
این یک آقا آقا شما این نیست. این به اصطلاح یک سری پیشفرض شما میذارید. یک سری پیشفرض گذاشتید که اینها منطقی نیستند. خب؟ پیشفرضی که گذاشتید این است که، البته بگذارید بحثی که دارند میکنند مهم است آقا. حالا میدانید من خودم اتفاقاً نه بگذارید ببینید نکته این است که علم روی یک پیشفرضهایی بنا شده که شما خیلی بهش فکر نمیکنید معمولاً.
بهتونم نمیگن. یک پیشفرضهایی وجود دارد که به نظر من کاملاً غیرمنطقیان. خب؟ مثلاً اینکه قوانین جهان ریاضی باشه، اینکه با کمیات بشود همه چیزو کنترل کرد.
یعنی مثلاً فرض کنید من الان یک سیستمی اگر داشته باشم، الان شما وقتی در مکانیک کوانتوم به اینجا میرسید که یک سیستمی دارید که ورودیهاشو ثابت نگه میدارید، خروجیشو نمیتوانید کنترل بکنید، حرف از این نمیزنید که کمیات اصولاً، اصلاً این فرض عجیبی که به وجود آمد تو قرن هفدهم هجدهم که کیفیت را بگذاریم کنار، فقط با کمیت کار بکنیم، خب این میتواند دترمینستیک نبودن یک چنین اکسپریمنتهایی میتواند نتیجه این باشه که اصلاً یک چیزهایی وجود دارد غیر از کمیت.
استاد اصلاً من یک چیزی در تایید حرف شما بگویم که از لحاظ تاریخی وقتی نظریه حکم را میدهند به هایزنبرگ، هایزنبرگ فقط میگوید این به دردتون میخوره، اگر ریاضی ندارد ایرادش نیست.
یعنی هیچ چیز دیگهای را بررسی نمیکند. من میخواهم بگویم یک همین حرفو وای واینبرگ واینبرگ همین حرفو در مورد نظریه استرینگ تئوری و اینها هم میزند. اینها که اصلاً قابل اکسپریمنت کردن نیستند. ما چه ما را هدایت میکنه؟ اصلاً اینها وقتی علم نداره، اصلاً خود علم قرار نیست در این ولی من میگویم معقوله بخواهیم یک سقف تقریب داشته باشیم.
حالا مهم نیست که کجا میخواهید بدونید اصلاً بدونید نکته تو همین سقف تقریبیه. آیا اگر این نتیجهها بهتر بشوند شما، نه اینجوری بگم، شما کجا میخواهید در این فرض که اصلاً قوانین جهان ریاضیان تجدیدنظر بکنید؟ یک فرض دیگر بدید، یک تئوری دیگر بدید، هم به بر، حالا نه این اکسپریمنتها باید به صورت ریاضی بیان بشوند.
توصیف اینها باید اکسپریمنت، بابا این یک سری ورودی خروجی میدهد و کاری که شما تو فیزیک دارید میکنید ارتباط ریاضی برقرار کردن بین این ورودی خروجیهاست. یعنی چه من یک مدل غیرریاضی بدهم که این را برقرار بکنه؟ یعنی چی؟ ببین علم از ولی آن قابل اکسپریمنت نیست، آن خارج از علمه. شما متوجه این نیستید.
اساس علم، اساس علم این است که اکسپریمنت انجام بدهیم و مدلی که نه، من باز هم میگویم آن قابل اکسپریمنت نیست، این هست. اساس علم این است که من یک سری اکسپریمنت دارم و بهترین مدل ریاضی را فیت میکنم که اینها را جواب بده. یک موقعی مکانیک نیوتونی، الان مکانیک کوانتومه، خب؟ شما باید یک مدل دیگر ارائه بدهید.
من نمیتوانم مدل غیرریاضی ارائه بدهم. چرا؟ برای اینکه اکسپریمنت اساساً ذات ریاضی دارد. یعنی یک سری چیزها اندازه میگیرم، یک سری چیزها آنور اندازه میگیرم، میخواهم اینها را به همدیگر ربط بدم، یعنی ریاضیات. خب؟ یعنی چه من مدل، کپلر وقتی که میگوید که کراتها این کار را انجام میدن، اینکه مدل ریاضی نیست که رقیب مکانیک کوانتوم یا نیوتون بشن، خارج از علمه.
اگر میخواید، ببینید ساینتیفیک ساینس شرط میگذارد برای شما که بهترین مدل اونیه که اینها را توجیه کند. نتیجه میشود که مدلتون باید ریاضی باشه. میخواهم بگویم در این شیوه کار کردن علم که من تایید نظریه را از اکسپریمنت میگیرم و اکسپریمنت یعنی این، در این یعنی اینکه باید مدل ریاضی بدی هست.
الان متوجه شدی؟ میخواهم بگویم اینجا آن دوری که وجود دارد این، تو نمیتونی از مدل غیرریاضی ارائه بدی. مدل ریاضی دارد این کار را میکند. مدل ریاضی خیلی خوب دارد این کار را میکند. نه، خیلی خوب کار نمیکند چون تقریبیه. خب نه، بحث این است که وقتی یک چیزی دارید در این ابعاد خوب کار میکند در هیچ ابعادی خوب کار نمیکند.
برای خاطر اینکه شما نه، در شما یک سری پدیدهها را جدا کردید و اینها را میتوانید با اندازهگیری، میتوانید مثلاً رفتار آدمها را هم به همان در فیزیک هیچموقع نگفته شما نه، من میگم، من میگویم فیزیک نباید از مکانیک کوانتوم استفاده کند. فکر نمیکنم. من دید رئالیستی دارم، شما دید تخیلی دارید.
شما دید، بله من دید رئالیستی دارم، چون دارم چون همهاش دارم شوخی میکنم. من درباره واقعیت دارم صحبت میکنم. شما درباره یک سری آرزوها دارید صحبت میکنید. نه یک لحظه اجازه بدهید. که نیوتون کار نکرد، به ما خودشو، خودش را نشان داد، این دقیقاً همین است.
خب؟ کجاش رئالیستیه؟ من دلیلی نمیبینم که یک واژهی جهتداری را که یک عده علمگرا گذاشتن برای خاطر اینکه به معنی که دارم حرفهای درست میزنم، بگویند آنتیرئالیست، به شمایی که حرفهای آرزوهای کودکانهای دارید.
آفرین، بله. کلمهی رئالیست را به کار نبر. بله. شما از یک واژهای به کار استفاده میکنید به اسم صدق تقریبی که اصلاً معنی ندارد. یعنی معنی نداره، یعنی چی؟ یعنی شما فکر میکنید که، بگذارید من اینجوری بگم، تا ابد هم که برید، تا ابد اکسپریمنتهاتون را برید، مدلهاتون را عوض بکنید، از اینکه مدلهاتون ریاضی که خارج نمیشید.
از اینکه کمیات را دارید و فکر میکنید که کمیات همهچیز را کنترل میکنند که خارج نمیشید. شما متوجه نیستید که اساس، اساس این ماجرا که از زمان بوهر شروع شده، اکسپریمنت تشکیل بدن، اندازهگیری بکنند و مدلهای ریاضی برای توصیفش سعی کنند به کار، اساسش یک سری پیشفرض فلسفی دارد که غلطن. من متوجهام، خب، ولی نه، شما متوجه، نه، اینها به اینها رسیدن، آفرین.
میدونید، میدانید متوجه چه نیستید؟ اینکه بگذارید من یک تمثیلی در یک کتاب هم که چاپ شد، در یک سخنرانی گفتم، بعداً یک جایی اضافه هم کردم. بگذارید من از این تمثیل استفاده بکنم، شاید متوجه نکته بشوید. شما فرض کنید که یک آدم اینجا کیسه دارد و از ادعا میکند که آن چیزهایی که تو این کیسه هست همهشان از آهنان.
خب؟ بعد چه جوری میخواهد ادعای خودش را ثابت کنه؟ از آهنربا استفاده میکند. آهنربا را میکند تو کیسه، درمیاره، به شما نشان میده، ببین اولیش آهن بود. دوباره میکنه، درمیاره، میگوید دومیش هم آهن بود. خب؟ بعد یک مدت که میگذره، میآید نیکل درمیاره. نیکل هم جذب آهنربا میشود. میگوید خب من منظورم از آهن، همان آهن و نیکل و این چیزهایی که جذب آهنربا میشود.
تعریف را یک خورده اصلاح میکند و این کار را همینجور ادامه میدهد و میگوید من خیلی، ببینید، موفقیت کامل تقریباً به دست آوردم دیگر. خب؟ اولاً اینجا مشکلات چیه؟ مشکلات این استدلال. همهی این مشکلات در این رئالیسم علمی که شما میگویید وجود دارد. این الان این آدم چه اشتباهی دارد میکنه؟
اولاً یک میلیون، اولاً یک میلیون از چیزها باقی مانده. خب؟ ثانیاً از اولش گفته بود آهنان ولی بعداً یک تغییراتی داد. در علم هم این اتفاق افتاده. این قسمت را بگذارید کنار.
شما الان پدیدههایی که تحت عنوان پدیدههای علمی مطالعه میکنید، یک جزء بسیار بسیار کمی از جهان هستند. ولی چون دید فیزیکی فکر میکنید، میدونید، فکر میکنید که این است جهان. یعنی اولاً انگار فرض کردید که آقا جهان همین است.
مثل اینکه من یک جوری بگویم آقا آن توپها را مهرههای پلاستیکیان. اصلاً آنها را که در محدودهی مطالعهی شما قرار نمیگیره، پس هیچی. ببینید آقا یک نکته را دقت کنید. من یک ابزار، این مثل آهنرباست. یعنی مثل این است که من ادعایی که دارم میکنم، ابزاری که به کار میبرم با ادعایی که دارم میکنم در مورد نتیجه، یک رابطهی دوری با همدیگر دارند.
این اکسپریمنت و مدلسازی ریاضی، این کاری که فیزیکدان دارد میکنه، اینکه یک تعداد اکسپریمنت انجام بده، اولاً فقط بخشهای قابل تکرار جهان رو، قابل کنترل را دارید مطالعه میکنید، که این جزء بسیار کوچکی از جهان واقعی ماست. چرا؟ اینها را چطور میبینید؟ شما روابط انسانی هم میتونه، میتونه، ببینید، آیا فیزیک ببینید، میبینید چی؟
نه، استاد. آرزو، آرزو که یک روزی ممکن است بشود. من دارم میگویم که این بخش اکسپریمنت فعلاً، شما میگویید در آینده، خیلی خب در آینده اگر تونستید، ساینسطور چه کار میکنیم؟ یک سری اکسپریمنت، فکر کن ۱۰ تا، ۲۰ تا، ۱۰۰ هزار تا از جاهای قابل تکرار، پدیدههای قابل تکرار، قابل کنترل را میگیرد و برایشان مدل ریاضی میسازه.
این همیشه ممکن است. من به عنوان یک ریا، من دکترام ریاضیه. من به شما میگویم که بالاخره یک فانکشن میتواند همیشه جواب باشه. هی پیچیدهترش میتوانید بکنید، هی میتوانید به اصطلاح لوزترش بکنید، از کامپیوتشن دورش بکنید ولی گنجایششو زیاد بکنید. این یک قاعده کلی در تمام طول علم ما همین کار را کردیم اتفاقاً.
یعنی شما الان نظریه مثلاً فرض کن استرینگ تئوری دارد میرسد به کتگوری که یک جای نه چندان قابل کتگوری تئوری منظورمه. خب این که یک سری اکسپریمنت من انجام بدهم و بعد یک مدلهای ریاضی بسازم، شما حرفتون این است که خب مدل بهتر بیاید.
من میگویم آقا این فعالیت در آن مستتره که باید مدل ریاضی بیارم. بنابراین اگر جهان نظمش از یک قواعد غیر ریاضی آمده باشه هرگز من بهش نمیرسم.
بنابراین تا ابد پیش میرم، هی دقیقتر و دقیقتر میشم. یک مدل دقیقتر از کوانتوم میآرم. اجازه بدهید حرفم تمام بشود. مرحله بعد از نیوتونی کوانتوم و بعد از کوانتوم یک تئوری دیگر میآرم که بسیار از کوانتوم هم دقیقتره تا ۱۰۰ هزار رقم اعشار و هی احساس میکنم که دارم به حقیقت نزدیک میشم.
در حالی که دارم در این قالب، دارم در این قالب این فرضیات خودم جلو میرم، بهبود میدهم. ولی اصلاً فرضیات کلاً ممکن است غلط باشه. دقت بکنید.
بفرمایید. استاد کی به این نتیجه میرسید که جهان ساختار ریاضی داره؟ حرف من این است. شما دارید یک جوری میرید جلو که به این عنوان ریاضی نیست، بهش استدلالی هم برایش ندارید. موضوع این است که شما، شما کی به این نتیجه میرسید که ساختار ریاضی جهان، چند سال، چند سال باید بگذره و نظریه همهچیز پیدا نشه؟
مثلاً فرض کن تستهای فرضیه اینجوری اصلاً کمی نبود دیگر. ولی یک سری بیماریها را ببخشید، تا چند یک سریها را درمان نمیکرد. چقدر؟ یازده، بیست. اما رفت از طرف کمشدن. الان دارد یک چیزی پیدا میکنه، دارد میرود به طرف، بحث من اینه، بحث من این است که کی به این نتیجه برسم که آقا جهان واقعاً ساختار ریاضی داره؟
ببینید اصلاً شما، شما چه، ببخشید، شما دقیقاً در همان قالبی که من میگم، مثل اینکه در یک جهانبینی گیر کردید، هی دور تولید میکنید. متوجه نیستید، متوجه نیستید که کل، نکته اینه، یک آدمی که به قول شما رئالیستی نیست، این پیشرفت در جهت تقریب بهتر به هیچ وجه تایید، تاییدکننده پیشفرضها نیست. دقت میکنید؟ این یک فعالیت خیلی خوبی است.
ببینید، اینجوری، من میگم، جایگزین، همهاش همین است. جایگزین، شما از چه استفاده میکنید؟ جایگزین این نظام علمی، علمی، چه چیزی را جایگزین میکنید؟
جهانبینی دینی و تجربه
آره، جهانبینی دینی، حیطهاش جای دیگهست. زندگی منه، خب؟ تجربیات دینی، خب؟ من یک جهانبینیای میسازم، من که نه، نمیسازم، همه ساخته بودن. یعنی قبل از این ماجرای انحراف جهانبینی علمی، مردم درباره تجربههای واقعی زندگی خودشون، تجربههای واقعی که میگویم برای اینکه شما این اکسپریمنتها هیچکدوم تجربه واقعیتون نیست.
تجربههای درونی ما، تجربههای واقعیتریان. ما در یک جهانی زندگی میکنیم، پر از تجربههای انسانی، با یک زبانی به جهان نگاه میکنیم، اصلاً جهان را میبینیم، در این زبان داریم زندگی میکنیم و مدل مثلاً فرض کنید نگاه دینی به جهان، همه تجربیات زندگی مرا توجیه میکند.
اینکه اصلاً چرا به دنیا اومدم، کجا میرم. ببینید شما یک جایی از دنیا را دارید نگاه میکنید که ربطی به این چیز، ولی میگویم این یک چیز دیگهست. ما از آن چیزی استفاده کردیم، یک چیز دیگهست. شما از چه استفاده کردید؟ چیزهایی که شما دارید میگید، ما، یک چیز دیگر نیست. یعنی یک جایی بوده که جهانبینی دینی بوده.
یک جایی بوده که جهانبینی علمی غالب بوده دیگر. شما چطور تونستید این را به آن غلبه بکنید؟ اصلاً چون متوجه نیستی که موضوع بحث عوض شده. باشه، موضوع عوض بشود. موضوع عوض شد. یعنی الان جهانبینی علمی، هیچ جواب، هیچکدوم از سوالهای من که مثلاً مربوط به زندگی میشود را نمیده، قرار هم نیست بده. جهانبینی دینی، خیلی از سوالها را میدهد.
جهانبینی دینی، بخشی از تجربیات واقعی زندگی منه. تجربههای، ما میریم سراغ بخشی. آفرین، خب، خب. پس شما چه میگید؟ شما، شما میگید، شما حرف از جایگزین میزنید. من میگویم موضوع، این اکسپریمنتهایی که اینجا تشکیل میدید، اینها جهان من نیست.
اصلاً من کاری به توجیه اینها ندارم. شما میخواهید به من بگویید شما هر حرف از جایگزین میزنید، من میگویم موضوع این اکسپریمنتهایی که اینجا تشکیل میدید، اینها جهان من نیست.
اصلاً من کاری به توجیه اینها ندارم. شما میخواهید به من بگویید که بیا با جهانبینی دینی یک چیزی درباره این اکسپریمنت بگویید. برای چه این کار را بکنم؟ جهانبینی دینی محل بحثش کجاست؟ از همونجا بله. ببینید بحث این است که یک موقع شما دنبال تسلط بر طبیعتید، آنوقت مجبورید روی همینا را بگیرید.
مثلاً یک مدل ریاضی دقیق بسازید و اینها. اما یک وقت هست کلاً دنبال کشف علت و حقیقت عمیقتری. آنوقت اصلاً اینها به درد نمیخوره. من فکر میکنم دیگر آره، ببین، ببین آقا یک لحظه اینجا را ببین. قبل از بابای بابای همین یکی از باباهای ببین باز محک را به معنای اکسپریمنت میگیرید. نه نه، اصلاً اکسپریمنت را را چه میگیرید؟
آخه شما اکسپریمنت را میبرید به جناب آقا ببینید، یک لحظه شما میگویید که شما بابای نیوتون به دکارت بوده، خب؟ یا اسپینوزا. اینها کتاباشونو بخوانید. احساس میکنند یا خود ارسطو، احساس میکنند منطقیترین حرفها را دارند میزنند. اصلاً دکارت از کجا شروع میکنه؟ دکارت میگوید اصلاً من نمیدانم خارج از من جهان هست یا نه.
من هستم. این یک علمه. عمیقترین علمی که دارم این است که من وجود دارم. بلافاصله به این نتیجه میرسد که مثلاً باید خدایی وجود داشته باشه. بهطور منطقی. بله. یعنی من که هستم، وجود بدون شرط باید وجود داشته باشه. شما بعد من نمیخواهم در مورد این بحث بکنم. شما میگویید که این را راحت به این گزاره برسید که خدا هست و بعد دکارت من نمیدانم.
شاید نه. ببین واقعاً جدی دارم میگمها. این را بهعنوان یک توصیهی میخواهید پدرانه بگیرید. عمیقاً در یک چیزی هستید، در یک فضای ذهنی هستید که حالا بهش بگوییم فضای عوض میکنید و بعد من نمیدانم شما اگر به زندگی خودت همانجوری که دکارت نگاه میکرد، قبل از علم نگاه میکنی، نگاه بکنی، میبینی که علم چیزی توضیحی برای هیچی که مربوط به زندگیت ندارد.
خب؟ علم درباره یک چیزهایی در طبیعت که تکرارپذیره، توصیفهای ریاضی دارد. توصیف ریاضی. توصیفهایی که با اطمینان من این را قبولش میکنم. قبول دارم. روش ندارم. بله. بله.
بنابراین ما اصلاً جهان ما، یعنی همین حرفی که از اول زدم، ما در یک جهان تکرارپذیر، من در یک جهان تکرارپذیر زندگی نمیکنم. بهعنوان دکارت دارم حرف میزنم. من که صبح از خواب پا میشم، با من خودم اول مواجه میشم.
نه با آن چیزهایی که تو کتابای فیزیک نوشته و اینکه میگویند یک اکسپریمنت، آنها خیلی دانشهای ضعیفیان در نظر من. این اولویت، آن چیزی که شما ببینید، شما الان آن چیزی که در نه، شما آن چیزی که در یک کتاب فیزیک نوشته، باور کن الان به جایی رسیدن آدمها که نسبت به علم حضوری خودشون، آن چیزی که از نظر دکارت پایهی همهی دانشها بود، قویتره.
یعنی اینکه مثلاً واینبرگ تو کتابش این را میگه، اعتماد بیشتری بهش دارید تا یک تجربهی شخصی خودتان. این فاجعهست. این یک اتفاق عجیب در تاریخ بشره که در عین حالی که میبینید در عین حالی که میبینید که آنها همه غلط از آب درمیاد ولی باز به نسبت به آکادمی، نسبت به آن چیزی که فیزیکدانا دارند میگن، یک حس اعتمادی وجود دارد.
این حس اعتماد را از بین، این حس اعتماد را از خودتان بگیرید، به چیزهای درونی خودتان نگاه کنید. بعد میبینید اصلاً جهانبینی علمی ربطی به اتفاقای زندگی شما ندارد. جهانبینی دینی، جهانبینی آتئیستی یک چیزهای دیگهای هست. جهانبینیهای فلسفی میتوانید بسازید که ادراکی بهتان بده، رابطهی بین مثلاً فرض کنید بعضی از وقایع را برایتان مشخص بکند.
اینها اصلاً در اسکوپ علم نیست. و من از اینکه یک نفری شما علمگرایی درتون هست و اینکه یک نفری در این کلاس، یک نفر در این کلاس این حرفها را بزنه، بد نیست دیگر.
بالاخره فکر میکنم احساس میکنم هرچند هیچی نتونستم بگویم تو این جلسه، ولی کار خوبی کردم که این بحثو یکم باز کردم که ایشان بالاخره این حرفها را بزند. نمیشد که و میشود ادامه داد. آره، ولی تو این زندگیشو قبول ندارم.
اینها را برای کرونا، برای فلان دارو، برای واکسن، اینها را قبول دارم. آنها را قبول دارم. ولی اینجوری نه. نه، من اصلاً کاری به دینزدگی و علمزدگی ندارم. مسئله یک بحثه.
یک بحث فلسفیه درباره اینکه این حسی که شما دارید که این اکسپریمنتها انگار اکسپریمنتهای اصلی جهانان و جهانبینیای که قرار است مثلاً انتخاب بشه، اونی که اینها را توصیف میکنه، محاسبه انجام میده، این اصلاً این یک چیزیه، یک تصور عجیب و غریبی از جهانه.
حرفم همین است. یعنی اصلاً هیچ کاری نمیکرد. چه را داشت مطالعه میکرد؟ اینها را اصلاً مطالعه نمیکرد. اینها یک چیزهای جدیدیان. اینها به طور نرمال دنبال توصیف ریاضی بهشان هستیم. اینها به ما تکنولوژی میدن، چیز خوبی است. ولی اینکه از تو این بخواهیم جهانبینی برای کل جهان دربیاریم، این یک چیز اصلاً فاجعهست. یعنی یک چیز عجیب و غریبه، توهمه.
مثل دقیقاً مثل یک آرزوی کودکانه. من یک تمثیلی تو آن کلاسهای جدایی علم از دین به کار بردم که احساس آدمهایی که، بذار، بذار، همونجا چون آن سخنرانیها هست میتوانید بهش گوش بدهید. آن مثالی که در مورد استفاده از پنتک، کلاستک، بگو ایشان میتواند جواب کلاستک را داد برایشان که حالا اونجا، آره، بگذارید پیچیدهاش نکنیم.
من، من حرفم اتفاقاً همین بود. تو بحثی که با ایشان داشتم هم همین به نظر من بولده و مهم است که اصلاً جهان، جهان مورد مطالعه ما کجاست؟ در فیزیک اینجاست.
یک تعداد اکسپریمنت که با کمیتها سروکار داره، با اندازهگیری سروکار داره، طبعاً باید با ریاضیات اینها را توصیف بکنیم و اینکه آیا این اکسپریمنتها اصل جهانان، مورد موضوع مطالعه ما، اینها تا چهار قرن پیش اصلاً مطالعه نمیشدن و مردم داشتن جهان را میشناختن.
جهان را نه با بگویید دین که حرف از این بشود که نمیدانم دینداران میروند کارهای عجیب و غریب میکنند. فلسفه، آن چیزی که قرار است راضی باشه بین جهانبینیهای مختلف، فلسفهست. از لحاظ فلسفی این حرفی که این من این اکسپریمنتها را اگر یک مدل ریاضی بدم، موجهه که فکر کنم که این رئالیستیه؟
از نظر فلسفی این خیلی حرف موجهی نیست. برای خاطر اینکه اگر آن اتفاق از بین رفتن مکانیک نیوتونی نیفتاده بود، باز این خوشخیالی میتونست یک جوری موجه باشه. الان نمیتواند موجه باشه.
یعنی ما میدانیم که با این پارادوکسهایی که تو کوانتوم، مکانیک کوانتوم وجود داره، همین الان نظریه نسبیت جنرال نمیتوانید با کوانتوم، این مشکل، اینجوری هم نیست که حسی از اینکه به یک چیز خیلی خوبی نزدیک شدیم واقعاً وجود ندارد.
این آثار پنروز را بخوانید. استاد شما اومدید اینجوری مراقبت از رادیو کنترل را بخوانید. حالا با آن واژه A و B الان سر و کار داریم. اصلاً اگر فکر میکنید نخوندم اشتباه میکنید. شما هر متنی که به نظرتون جالب، آره، میگویید و کلی جواب برایش میگیرید.
همین اتفاقات تو تجربه ما، اعتماد به آک، جوابها را اگر میتونستید به من بدید، بیاید با همدیگر اصلاً بشینیم جلسه خصوصی داشته باشیم. جدی میگویم. برای اینکه این کلاس مختل نشود. اولاً این حرفها به این کلاس خیلی ربط دارد. یعنی مسئله اینکه علم چه مقدار مثلاً سندیت داره، آیا فیزیک دارد حقیقت جهان را به ما نشان میده؟ چون ببینید اصلاً به همینجا رسیدیم دیگر.
این، این تعریف از در جهانبینی علمی به وجود آمده. جهانبینی علمی یکی از رکنهاش این است که ما با یک جهان ریگولار سروکار داریم. چرا؟ برای اینکه قسمتهای ریگولار جهان، مثل همان مسئله آهنه که یارو با آهن ربات درمیاره. متدی تعریف شده که ما قسمتهای ریگولار را مطالعه میکنیم. بعد دچار این توهم میشویم که با یک جهان ریگولار سروکار داریم که همهچیزش دترمینستیک تا ابد قابل پیشبینیه.
یعنی یک جزء بسیار کوچیکی از جهان را از نظر فلسفه قدیم که نگاه کنید، شما تو لایه اجسام بخش تکرارپذیرش را که مثلاً فرض کنید یک قسمت کوچیکیش را برداشتید، زیر ذرهبین گذاشتید و میخواهید تعمیمش بدهید به اینکه جهان اینطوریه. در این جهان فیزیکی الان شما چرا این غلطه؟ برای اینکه از نظر من بدیهیه که معنا در جهان وجود دارد.
جهان معنا دارد خارج از و اگر قوانین جهان ریاضی باشن، معنا وجود ندارد. یعنی من یک تجربه زیسته شخصی دارم، به یک چیزهایی مطمئنم. اینکه در یک جهان معناداری دارم زندگی میکنم و معنا را من همینجوری الکی مثلاً به جهان القا نکردم. تجربه از تجربه درونی خودم آوردم، بهش میگویند علم حضوری.
این را قسمت اوکی. من میگویم هر کدومشون یک جوری با هم عزیزم من اینجا شما متوجه نیستید. ببینید، ببینید شما، شما یک سری اکسپریمنت دارید به صورت ورودی خروجی و اینها را با ریاضیات توصیف میکنید.
از این نمیتوانید نتیجه بگیرید که قوانین جهان ریاضیان که یک فرض نامعقولیه برای اینکه اگر ریاضی باشند مثلاً معنا وجود ندارد. من معنا را حس میکنم. من اگر کانفلیکتی بین، الان مثلاً نوروساینتیستها بیان به من بگویند تو وجود نداری.
میگویند دیگر الان. این آی توهمه. تو اصلاً وجود، آی چیزی به عنوان آی وجود ندارد. به من بگویم تو وجود نداری. میگویند دیگر الان این آی توهمه. تو اصلاً وجود آی چیزی بگی به عنوان آی وجود ندارد.
اینکه من اتفاقاً یک طرح یک کتابی را آماده کرده بودم هنوزم آماده است یعنی یک چیزهایی هم نوشته شده ولی خب مدتهاست متوقف شده که سکشن سکشن از این مسائل مربوط به علم و دین در آن بود.
یک سکشنش این عنوانش این بود که فکر کنم مثلاً you don't exist بعد یک سری اکسپریمنت وجود دارد که ابهام ایجاد میکند در مورد تری ویل ابهام در همین بحثهای نوروساینس جدید ابهام ایجاد میکند در مورد اینکه اصلاً وقتی شما میگویید آی این به چه اشاره میکند و این حرفها. و تو آن سکشن میخواستم همینو بگویم. اینکه چطور ممکن است آدمیزاد به اینجا رسیده باشه که قویترین تجربههای درونی خودش که بهش مطمئنه.
یعنی مثلاً دکارت وقتی میخواهد شروع کند فلسفه را میگوید من وجود دارم من هستم. اسپینوزا گزاره اول اتیکش این است که خدا وجود دارد. قبل از اینکه بگوید من خودم وجود دارم دلیل میاره دیگر یعنی آن به همان برهان به اصطلاح دکارتی اولین چیزی که درک میکند که وجود دارد این است که موجودی که مثلاً شرطی برای وجود خودش نخواد و اینها این باید وجود داشته باشه.
فکر کنم اولین جمله کتاب اتیک این است. موجودی که شرطی برای وجودش نمیخواهد وجود دارد. این فارغ از اینکه حتی من وجود دارم این را میگوید. من عمیقترین تجربههای شخصی خودمو بریزم دور چرا؟ چون یک آکادمی بر اساس یک سری اکسپریمنتها یک چیزهایی گفته. من اصلاً لازم نمیبینم بروم آن چیزها را مطالعه کنم. میدونید؟
به این چیزی به همان علمی که آن مثل اینکه یک چیزی را میبینم بعد یک نفر بیاید بگوید که این گفته آن یک اکسپریمنت تمام این اکسپریمنتها پیشفرض دارن، خطا دارند. تمام استنتاجهاشون احتمال خطا دارد.
همه آنها از نظر من ارزشش بیشتر از این باشه که یک چیزی را دارم خودم میبینم. این وضعیت جهان موجوده. یعنی آن سیطره آکادمی و اینکه اگر طرف بیاید بگوید تو وجود نداری هم تو در وجود خودش شک میکنی.
چرا؟ چون اصلاً یک نوروساینس تو نیچر چاپ شده. ببینید یک بساطی در واقع راه افتاد از قرن هفدهم هجدهم دقیقاً از قرن هجدهم به بعد آن هم در واقع یک نظام سلطه آکادمیک بود که به مردم این اعتماد را میداد بر اساس همین تکنولوژیها. خیلی مهم است که ما بفهمیم که تکنولوژیها از واقعیت درنمیآیند. از مدلهای ریاضی تقریبی درمیآیند.
و بنابراین اگر به کره ماه که چه عرض کنم به هر جایی برویم این دلیل نمیشود که ساینس دارد به ما راستشو میگوید. مدلهای ریاضیش واقعین. دلیل نمیشود. ایشان میخواهد بگوید که انگار اینجوری میشنوه که من اصرار دارم که این تجربیات هیچ اهمیتی مثلاً ندارند. خب شما تجربه درونی خودش را من باید قبول بکنم؟ تجربه درونی خودتو قبول باید بکنی نه.
تو باید تجربه درونی خودتو قبول بکنی. خب از کجا باید میتونی؟ تجربه درونی درباره این اکسپریمنتها نیست. هرچه که هست درباره اینها نیست. تجربه درونی خودتو قبول کن. جهان واقعی که واقعاً باهاش مواجه هستی. غیر از آن که به ذهنت القا شده از بچگی توسط آکادمی. جهان واقعی که داری میبینی را بهش اهمیت بده.
سعی کن این را یک مدل میبینی که مدل ریاضی اصلاً نمیتونی بسازی. این دنیاییه که ما باهاش واقعاً مواجهیم. آن هم یک دنیای خوبی است که از در آن تکنولوژی درمیآد. و یک بخش جزئی از یک جایی از دنیاست. ببخشید من فکر کنم به اندازه کافی حرف زدم و یک سوال فقط این صحبت را تقدم علم بر تکنولوژی را بیشتر توضیح میدی یا تقدم تکنولوژی بر علم؟
یعنی چه تقدم علم بر تکنولوژی؟ تکنولوژی بوده که بعد علم آمده. اول علم بوده بعد تکنولوژی آمده. خب تا علم نیاد که تکنولوژی نمیآید. از اول. آن زمانی که شمنها بودن، جادوگرها بودن، اساطیری بودن، مثلاً همه این معنای علمی وجود نداشت. حالا ببینید آرزو آرزوی تکنولوژی فکر میکنم اول آمده.
علم معطوف به قدرت
یعنی شما میخواهید قدرت پیدا بکنید بعد میرید دنبال این میدانید مثل اینکه اراده بشر مثلاً یک سوال فلسفی خیلی کلی اراده بشر معطوف به قدرته در اصل یا معطوف به شناخته؟
خب به نظر میرسد که به نظر میرسد مطالعات تاریخی بیشتر اینجوری نشان میدهد که معطوف به قدرته و اینکه زندگی را بتواند ادامه حیات بتواند بده اینها بعد اصلاً شناختنیه. خب یک آدمهایی هم هستند که اینجوری اعتقاد ندارند.
در مورد میگویند در مورد انسان همون، فرق نمیکند. تکنولوژی یعنی خواست قدرت وجود داشته، خواست قدرت. بنابراین تکنولوژی میخواسته. میخواهد کارا رو، میخواهد کارا را راحتتر انجام بده، کار بیشتری انجام بده، احتیاج به تکنولوژی داره، احتیاج به تسلط به طبیعت دارد.
یعنی میخواهد طبیعت را رام کند دیگر. رام کند یعنی همین کاری که ما الان کردیم. یک دکمه را فشار بدیم، طبیعت برای ما یک کاری انجام بده.
خب؟ مثل اسبی که سوارش میشید، یک ضربه بهش میزنید برایتان اصلاً یک کیلومتر ایندوه. ما الان مسلط به طبیعت هستیم با استفاده از این مدلهای ریاضی. مدلهای ریاضی خیلی اهمیت دارند تو اینکه بفهمیم که در واقع بتوانیم این کارا را انجام بدهیم. خب به نظر میآید خواست قدرت وجود داشته، بنابراین این اپروچ به طبیعت برای شناختش به وجود آمده.
این یک نظریه غالبه ولی ممکن است اینجوری نباشد دیگر. یعنی هستند کسانی که مخالفن و میگویند مستقلاً بشر خواست شناخت دارد. یعنی اصلاً آسمان را که نگاه میکرده اصلاً برای زیباییاش بوده، برای اسرارآمیزش بوده، اصلاً کاری به اینکه به من ربط دارد یا نه، خب خیلی جواب این سوال فکر میکنم جاش در مثلاً فرض کنید بحثهای انسانشناسی و مطالعات آن شکلیه.
بله. خواهش میکنم. استاد، استیست هم آمده تجربه شخصی را دستهبندی کرده. خیلی چیزاش مشابه هست و افراد میتوانند یک ارتباطی با همدیگر نداشته باشند. یعنی آن هم تجربه شخصی. بله. نه اصلاً مهم نیست. مهم نیست که تجربه شخصی من و شما یکی باشه. مهم این است که اولویت شما در شناخت جهان به سمت چیه؟
به سمت تجربیات عمیق درونی خودتونه، چیزهایی که واقعاً دیدید، چیزهایی یا چیزهایی که شنیدید. این اتفاقاً یک مقدار ایشان اگر یادتون باشه اونجایی که حرف ادینگتون شد هم مقاومت کرد. همه اینا، همه اینها را من شنیدم. دقت میکنید؟ از این منبعی که فکر میکنم موثقه. تمام این اکسپریمنتها، تمام این، نه من چیزی را میگویم که به نظرم برای کلاس خوب است.
تمام اکسپریمنتها و همه این چیزهایی که در واقع در ساینس به عنوان واقعیت مطرح هست را من شنیدم دیگر. تو هیچکدومش تقریباً شاید یک چند تا مدار الکتریکی فقط بستم تو عمرم.
ولی فکر میکنم منبعش موثقه و وریفاید شدهست به اصطلاح. خب؟ و فردا هم اگر یک مثال نقضی یک نفر پیدا بکنه، من که نمیدانم در آزمایشگاه، من نمیدانم سِیر نگاه کنم ببینم واقعاً اینها چه کار کردن که.
ولی اعتماد میکنم. اتفاقاً این لایه اعتماد کردن به گواهی در اینجا وجود دارد. ولی در تجربیات شخصی من وجود ندارد. زندگی من، من مستقیماً دارم این چیزها را تجربه میکنم. خب. من از همین بحث الان شروع کنم بحثمو.
چون من دوست داشتم، یعنی دوست دارم الان راجع به دعا صحبت کنم چون در ابتدای ماه رمضان هستیم و رابطه دعا و معجزه و دخالت خدا در جهان را میخواهم صحبت کنم.
ولی از اینجا بحثمو شروع میکنم که الان کلاس ادامه پیدا کرده و آن اینکه قاعدتاً همهمون قبول میکنیم که حداقل در این مشترکیم که ما تو جهانی زندگی میکنیم که مثلاً یک بخش خیلی بزرگش توسط ساینس تجربی اصلاً تاچ نمیشود. درست؟ مثلاً بخش اکسیولوژی جهان یعنی ارزششناسی.
که ولیوها تو جهان کجان؟ به کجا نسبت میدن؟ کجای دنیا ولیو هست؟ مثلاً فرض میکنیم که یک اتفاقی میافتد کاملاً فیزیکی میتوانیم توضیح بدهیم. مثلاً من دستمو اینجوری میارم جلو، اینجا مثلاً یک نفر وایساده، دست من میخورد بهش، خب؟ فیزیک چه چیزی راجع به این میگوید برای من؟
مثلاً میتواند توضیح بده که نوروساینس چه اتفاقی افتاده، تو نورونهای من، تو ماهیچههای من چه شده، آمده جلو، هوا تکون خورده، مثلاً دست من آمده جلو و خورده به این آدم. آیا ولیوی این کار کجاست؟
این کار خوبی بود که من انجام دادم؟ کار بدی بود که من انجام دادم؟ شاید مثلاً با این هول دادنه این را هولش دادم که مثلاً یک ماشینی بهش نخوره یا اینکه هولش دادم مثلاً یک ضربهای بهش بزنم.
این کلاً اکسیولوژیمون کجاست؟ این یک سوال خیلی بزرگیه. این به نظر من ما تو ساینس بهش نمیپردازیم. حداقل این را به نظر من باید قبول کرد. یک بحث دیگر بحثهای نورماتیویتیه که نزدیکه با آنها ولی دقیقاً همان نیست.
ما آن بحث بایدهایی که حاکم بر ماست. حالا من این کار را کردم، این کار خوب است یا این کار بده ولی من علاوه بر این یک سری بایدهایی به ریسپانسیبیلیتیهایی را من حاکمه به عنوان یک شخص.
و من با این مجموعه ریسپانسیبیلیتیها، مسئولیتها و بایدهایی که بر من حاکمه اصلاً انگار تعریف میشم. من نسبت به آن شخصی که باهاش دوستم که رابطه دوستی دارم یک مسئولیتهایی دارم. نسبت به پدرم که یک انسانه با یک انسان دیگهای که اینجا تو زمین زندگی میکند یک مسئولیتهایی دارم.
نسبت به شما که دانشجو من هستین یک مسئولیتهایی دارم که ممکن است کسی که دیروز تو کلاس نبوده آن مسئولیتها را نداشته باشم. نسبت به نمیدانم کسی که دارد از گرسنگی میمیره، حالا هرچه. یعنی همه اتفاقات آدمهای متفاوتی که تو دنیا هستند من نسبت به آنها ریسپانسیبیلیتی دارم و این نورمها تو جهان انگار حاکمه و این نورمهاست که اصلاً دارد مرا میپزه.
حتی زبانم هم نمیتوانم به هر طریقی که دوست دارم فکر کنم یا هرجوری که دوست دارم بیان کنم یا هر کاری که دوست دارم بکنم. اینها کجای ساینسه؟ هیچجا. اصلاً ما تو ساینس راجع به اینها صحبت نمیکنیم. درحالیکه به نظرم ابعاد بزرگ جهان اینجاست که راجع بهش صحبت نمیکنیم. یک بعد دیگر جهان فنومنولوژیه که دکتر هم بهش اشاره کرد.
در این هم درمورد فنومنولوژی what it is to be like مثلاً، مثلاً فلان، در چه در این شرایط قرار گرفتن، فلان چیز را خوردن، مثلاً شما یک منظرهای را میبینین. خب فیزیکی میتوانم توضیح بدم، من یک دریا مثلاً میبینم، خب نوری آبی میخورد احتمالاً به چشم من و من یک مثلاً فکر میکنم احتمالاً به واسطه آن یک کادی در من یک علتی واقع میشود در این اسپیت من.
ولی این نیست که ماجرا اینکه من دریا را میبینم. فنومنولوژی من در درک من از دریا، احساسی که دارم نسبت به اون، این چیه؟ یک یک کسی به شما یک حرفی میزنه، یک کلمهای به شما میگوید. ممکن است آن کلمه توهینآمیز باشه. این کلمهها چیست تو ساینس؟
این حرفه چه بود؟ این کلمهای که به من گفت؟ مثلاً یک موجی از هوا که دارد میآید میخورد به ولی این در مرا مثلاً داغون میکند. یا اینکه من به یک نفر مثلاً میگویم خیلی متشکرم که این کلمه رو، همین کلمه را میگویم متشکرم، خیلی ممنونم. همین خیلی ممنونمه ممکن است آن را شاد کنه، مثلاً یک انرژی خیلی زیادی بهش بده.
اینها کجاست؟ ما اینها را که نداریم اینها رو، اصلاً نمیتوانیم راجع به اینها صحبت کنیم. پس فنومنولوژی یک بعد خیلی بزرگیه که همهاش ما داریم انگار که ما داریم تو این بعدا داریم زندگی میکنیم. یک بعد دیگر جهان که باز مغفوله، مینینگه یا معنا داریه. این هم باز ما نمیتوانیم راجع بهش صحبت بکنیم.
این اکسیولوژی ولیوئه، ارزشه. این معنا داریه، یعنی یک چیزی درباره یک چیز دیگهایه.
حالت ذهنی باور
مثلاً فرض کنید من یک باور دارم که حافظ شاعر قویتریه مثلاً از، چه میدونم، کی؟ احمد شاملو. خب؟ اگر به یک چنین گزارهای باور دارم، یعنی درمورد یعنی یک منتال استیتی دارم، یک حالت ذهنیای دارم که حالا اگر علم حداکثر میتواند راجع به آن منتال استیتی که در رابطه با آن منتال استیت هست واسه من صحبت کند.
یعنی آخر کارِ کانیتیو ساینس این است که بیاید بگوید شما چه برین استیتهایی دارین که در رابطهای با آن منتال استیت قرار میگیرد. اوکی؟ حالا آن منتال استیت محتواش چیه؟ محتواش یک گزارهایه درمورد خب مقایسه حافظ و احمد شاملو. یعنی این یعنی چی؟
یعنی درباره یک چیز دیگهایه. شما اصلاً در جهان فیزیکی این رابطه دربارهگی یا معنا داری اصلاً نمیتونین اصلاً تجربه کنین. هیچ تجربه فیزیکی این رابطه معنا داری را درباره یک گزاره ندارد. اینها یا مثلاً یک چیز دیگر آن اکسپرینس اولشخص.
یک بخشی از فنومنولوژیه ولی یک بخش خیلی خاصی از فنومنولوژیه که آن علاوه بر اینکه شما یک چیزی را حس میکنین، یک چیزی درمورد خودتان حس میکنین که ارتباط مستقیمی درمورد شخص شما دارد.
برداشتی که شما از دیدن رنگ قرمز دارید که هیچکسی در جهان آن را ندارد و اصلاً سومشخص نمیتواند بهش اتصال داشته باشه. تمام فیزیک راجع به اتصالات سومشخص حداکثر میتواند صحبت بکند. ولی شما نمیتونین راجع به فرست پرسن اکسپرینس یا فرست پرسن پرسپکتیو صحبت بکنین.
اصلاً من چون دسترسی اصلاً بهش ندارین. بنابراین حداقل این را میتوانیم قبول کنیم که یک قسمتهای خیلی بزرگی در جهان هست که خیلی خیلی هم مهماند و زندگی ما آدمها را هم میسازند که مثلاً بعد اخلاقی دارند، بعد سیاسی اجتماعی دارند، بعد فردی دارند، بعد معنا بخشی به زندگی دارند و اینها خب تو ساینس اصلاً بله اصلاً مورد مطالعه قرار نمیگیره.
بنابراین این ادعا که آقای دکتر میکنند به نظرم ادعای مهمی است و آن اینکه ساینس یک بخش بزرگی از جهان را اصلاً بهش کاری ندارد. بنابراین این ادعا اگر ساینتیست ادعا کند من این دارم جهان را توضیح میدم، خیلی ادعای گزافی دارد میکند. این خیلی عجیبه که یک چنین که یک کسی بیاید بگوید من همه دنیا را دارم توضیح میدهم.
این را فکر کنم همهمون قبول داریم. خب حالا از اینجا بگذارید برویم جلوتر. چرا؟ حالا میتوانیم به این سوال یک ذره نزدیک بشویم. چرا ساینتیستها فکر کردن که با مطالعه تجربی میتوانند همه دنیا را توضیح بدن؟ یعنی چه شد که اصلاً مطالعه تجربی اینقدر مهم شد؟ من حرفم این است که و یک الهیاتی پشت این وجود داشته.
اتفاقاً برعکس این ایده که علم مدرن دارد الهیاتی را یعنی جهان با خدا را دارد میزند کنار، هل میدهد عقب، من فکر میکنم که یک نوعی الهیات پشتش وجود دارد که همراه آن دارد میآید جلو و البته بله یک نوع خدایی را میگذارد کنار و یک خدای دیگهای را دارد بزرگترش میکند و هی دارد آن را تقویت میکند.
و از ابتدا هم این نوع خدا باوری بوده که به ما نشان داده باعث شده که ما اینجوری فکر کنیم. و آن چیه؟ آن این است که به جای خدایی که در جهان حضور دارد و اکتیوه و تصمیم میگیرد و اراده میکند و جواب میدهد و کار میکنه، ما یک خدایی را میذاریم که این خدا ثابت لایتغیر و یک برنامه کلی برای جهان دارد بر اساس قوانین ثابت و برنامهای از پیش تعیین شده.
در یک چنین نظام الهیاتی بنابراین آدم عاقل باید چه کار کنه؟ ساینتیست بیکر باید چه کار کنه؟ نیوتون باید چه کار کنه؟ نمیدانم گالیله باید چه کار کنه؟ کپلر باید چه کار کنه؟ همه اینها دکارت، همه اینها متعهدند که این خدا را باید بشناسیم دیگر.
بنابراین برویم فکر خدا را بشناسیم. فکر خدا یک سری قوانین ثابته که بر اساس احتمالاً فرمولهای ریاضی چون خیلیها منطقی دارد فکر میکنه، لاجیکال فکر میکنه، به این قوانین ثابت و تفکر او را بشناسیم و برنامهای از پیش تعیین شدهای ثابتی هم داره، تکون هم نمیخوره و برویم خب برنامه کشف کنیم جهان چگونه کار میکند.
این الهیات باعث میشود که شما یک چنین علمی از در آن در بیاید. یعنی علمی که میخواهد آن قانون ثابتها را کشف کند تو دنیا.
و به خاطر این شما وقتی که نگاه میکنید به آباء علم مدرن میبینید که همهشان متعلقاند و همهشان از کالجهای الهیاتی اصلاً در اومدن.
ولی انگار یک خدای دیگهای را دارند معرفی میکنند که جهان را ساخته که اینجوری است و بنابراین شما وقتی با دنبال آن قوانین ثابته باشین، آن فکر ثابته باشین که لایتغیره، خب قاعدتاً قوانین ثابت را مثلاً دیده یک مثالی میزند تو کتاب ژاک قضا و قدری دیدین خوندین حتماً.
از همین اصحاب دایرهالمعارف آدم خیلی معروفه، تو زمره دینه ولی میخواهد فیتلیزم را مسخره کند. فیتلیزم چه میگه؟ میگوید یک سری قوانین از پیش تعیین شده وجود دارد که شما تقدیر شماست.
هر کاری میخوای بکنی همین است. میگوید که یک این ژاک اینجوری داشت راه میرفت، این اسبشم داشت علف میخورد، اینها یک دزدی پرید سوار اسبش شد و رفت. بعد دوستش به ژاک گفت چرا نمیدوی بری بگیریش؟
گفتش که چه فرقی میکنه؟ اگر تقدیر این بوده که من آن را بگیرم، میگیرم. اگر تقدیر این باشه که نه آن بدزده مال اونه دیگر. حالا هرچه تقدیر قضا و قدر بوده همان میشود. حالا از این ژاک قضا و قدری همهاش همین است. این را تا دائماً دارد جوک میگه، مسخره میکند که بله شما که خدا را میپرستین، جهانبینیتون هم این است.
بله. بله خواهش میکنم. تایید از شما اینکه الان دیگر آن جا افتادگی که در بحث دانش هست، اینکه یکی از بزرگترین خدمتهایی که مسیحیت کلیسا به علم کرد، اتفاقاً کلیسای کاتولیک، این است که برای اولین بار این مفهوم لاو آف نیچر را از طریق همین الهیات وارد مطالعات کرد.
یعنی شما در لاو آف نیچر را نه در ارسطو و یونان میبینید مفهوم رو، این قوانینی که جهان، قوانین ثابتی که جهان بر اساس بر اساسش کار میکند و ما میخواهیم بشناسیم، نه در حالا تاریخ علم اسلامی میبینید.
حالا ممکن است در رگههایی بوده ولی اینکه این به عنوان یک مفهوم خیلی دقیق الهیاتی جا افتاد و موتور به اصطلاح مطالعه طبیعت به قصد کشف قوانین را راه انداخت این را الان میگویند که از مهمترین کانتریبیوشنهای در واقع کلیسای قرون وسطایی که متهم به علم بودن این است که اصلاً این جریان در واقع الهیات قرون وسطایی راه انداختن.
ددی بوده در زمان خودش. اینجوری نگاه کردن بهش. دقیقاً. اصلاً خیلیها راجع به این صحبت میکنند که چرا علم مدرن تو جهان مسیحی احتمالاً با پشتوانه کاتولیک آمد جلو به نظر میرسد حرف درستیه. به خاطر اینکه از یک چنین الهیاتی حمایت میشد. از یک الهیاتی پشت قضیه بوده. و هنوزم هست. هنوزم به نظر میرسد که همین اتفاقه دارد میافتد.
یعنی همین همچنان دارد تو این جهانه این اتفاقه میافتد فقط فضاش عوض میشود. یعنی میدانید ماجرا چیه؟ وقتی که شما الهیاتتون را بد بچینین تمام سیستم اجتماعی سیاسیتون هم بد بد میشود. همراه آن باهاش بد میشود. تمام روابط انسانیتون هم خراب میشود. یعنی اصلاً چرا همه پیامبران گفتن بت نپرستین؟ بتپرستی چیه؟
خب یک مجسمه را میپرستن. احتمالاً این هم نماد خدای یکتاست دیگر. چه مشکلی پدید میآورد اگر میآورد؟ احتمالاً آن خیر اعلانی هم بوده که تو داری میپرستیش و آن باعث نمیشده که تو انسان خوبی بشی. وقتی تو رابطهای با آن خیر برقرار نمیکنی تو خوب نمیشی.
بنابراین وقتی خوب نشی میتواند در آن ریاکاری در آن وجود داره، آدمکشی وجود دارد به اسم آن و حالا احتمالاً هر کار هر اتفاق بدی دیگر ممکن است تو دنیا بیفتد که به اسم آن داری انجامش میدی.
فیتلیسم و تقدیر
حالا این فیتلیزم که اینجا دارم میگویم یک مسئله خیلی مهم الهیاتیه که خب تو الهیات اسلامی هم داشتیم و اینکه همهچیز از پیش تعیین شده، ثابته، تکون نمیخوره. و حالا یک مسئلهای من به نظرم میآید که خیلی مهم است و آن پررنگ شدن مسئله دعا در الهیات شیعه.
ما اگر یک تفاوت اساسی میخواهیم بگوییم یعنی دو تا تفاوت اساسی بخواهیم بگوییم الهیات شیعه دارد با الهیات اهل سنت و الهیات مسیحی یکی بحث دعا، یکی بحث ولایته. این تفاوتها را شما به صورت خیلی واضحی میبینین یعنی در کاملاً متفاوته.
اصلاً جهان تشیع ما کتاب دعا هم تو خونهمون داریم، دعایم دعا میخونیم، دعایم در روزهای مختلف، در ساعتهای مختلف، انواع دعاهایی که تو جهان تشیع پره و امامهای ما به ما یاد دادن.
این به نظر من خیلی این مفهوم مهمی در الهیات شیعهست. یعنی ارتباط خاصی با خداوند. در جهان تسنن و مسیحیت هم هست. آنها هم دعا دارند ولی نه به این وسعت. اصلاً نه که تمام جهانبینیشون را پر کرده باشه مسئله دعا.
و مسئله ولایت هم باز مسئله خیلی مهمی است که الان من نمیخواهم واردش بشوم ولی شاید در همان راستاست. یک رابطهی اتصال شخصی انسانها از طریق ولی به خداوند. ولی حالا من میخواهم راجع به مسئله دعا صحبت کنم و بگویم چرا این مفهوم تو الهیات شیعه اینقدر مهم و پررنگه و چرا این مفهوم کمک میکند برای اینکه ما از این نوع الهیات فاصله بگیریم.
فقط یک مثال بزنم برایتان برای این مسئله دعا. من روز ۱۰ ذیالحجه که میشود روز عید قربان، شبش معمولاً همه حاجیها در منا میمونن تا شب تا ۱۲ شب. آنهایی که زرنگن ۱۲ شب میآیند بیرون. بعد تا بیان مثلاً حرم برسن که میخواهند کارشون را بکنند ساعت ۱، ۱:۳۰، ۲:۳۰ شب تقریباً.
ولی من یک قانون استثنایی وجود دارد که معمولاً هیچکسی انجام نمیدهد و آن این است که شما اصلاً از ساعت ۱۰ صبح هم میتونی بیای بیرون از منا. به خاطر اینکه شما اگر مثلاً چه میدانم سرتو بتراشی یا اعمال سنگت هم زده باشی میتونی بیای بیرون. دیگر منا نمیخوای بمونی. از غروب آفتاب فقط شرطش این است.
از منا میآی بیرون از غروب آفتاب باید در مسجدالحرام باشی تا اذان صبح. و خب من هم همین کار را کردم. اومدم منا اومدم بیرون و اسباب راحت بودم خوابیدم. بعدش هم رفتم چیز رفتم مسجدالحرام. این را میخواهم برایتان بگویم. تفاوت این دو تا نگاه، تفاوت این دو تا تفکر یا هرچه.
بگوییم جهانبینی، اعمال. و آنجا بودم غروب کتب نماز و طواف و عمره و اینها داشت و خب سونی ها میومدن و همش همش همش یک دعا میکردند ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار همش این ذکر را داشتن میگفتند خیلی هم دعای خوبی است و اینها ساعت یک بود یهو دیدم اصلاً انگار مسجدالحرام فضاش عوض شد یهو دارند آدمها یک چیز دیگر ای میگویند دارند دعای کمیل میخوانند یک مناجات مثلاً مناجات مختلفی از صحیفه سجادیه با یک سوز و حال دیگر و اینها دیدم اینها کویتی ها و مثلاً لبنانی ها و شیعه ها دارند.
مثلاً واحد شدن و کلاً فضا متفاوت شد با یک سوز و حال دیگر ای داشتن مناجات میکردند یا عبادت میکردند که کاملاً متفاوت بود. میخواهم بگویم این مسئله دعا حالا چه شما مثلاً فرض کنید صحیفه سجادیه مال ماست، دعای نمیدانم ابوحمزه ثمالی مال ماست، دعای کمیل و این مسئله خیلی خیلی مهم است در آن.
دعا در فلسفه دین
حالا امروز من میخواهم راجع به این صحبت کنم که این چه کار میکند با ماها این دعاها و چه جوری الهی از ما را تغییر میدهد. خب ما اسم این مسئله را در فلسفه تحلیلی معاصر اسمش را میذاریم تفکیک بین دو نوع prayer و یکیش مسئله فلسفی واسه ما ایجاد میکند. یک نوع دعایی داریم که این مربوط به ارتباط ما با خداونده.
هیچ کدومش خوب کار نمیکند. یعنی دعای relational یک یکی دیگر هست اسمش هست دعای petitionary که ما هر دو تا این مفهوم مفاهیم را داریم. دعای relational یعنی چی؟ یعنی دعایی که شما در دعا دارید صحبت میکنید با خداوند، یک جور مناجاته.
یعنی حالا درد و دلی میکنی، صحبتی میکنی، را مثلاً عاشق خداوندی، مثلاً میگی من ذالذی اذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا یعنی کیه که مثلاً تو را داشته باشه و مثلاً چیز دیگر ای بخواهد و امثال اینها.
یعنی در یک اتصال با خداوند قرار میگیرید که این دو این نوع دعا در حالا انواع دعاهای در شیعه زیاده کاری نداریم. یک سری هم دعای petitionary داریم. یعنی شما یک چیزی میخواین، یک درخواستی دارید.
از خداوند میخواین که مثلاً بیماریتون شفا بده. از خداوند میخواین که فلان مشکل شما برطرف بشود. خب؟ و این هم باز خیلی زیاد در ما وجود دارد. حالا سوال این است که باید دقت کنید که ما این مفهوم prayer را در همه ادیان داریم. جدی هم هست ولی به نظر میآید که تو الهیات شیعه خیلی پررنگتره.
حالا مشکل فلسفی در اینجا کجا پیدا میشه؟ نه اینکه مشکل فلسفی وجود داره، یک آدم با خداوند صحبت میکنه، مناجات میکند حالا ولی در این یکی به نظر میآید یک مشکلی وجود دارد. این مشکله چیه؟ من برهان فلسفی که علیه این نوع دعا هست را میگویم. اسم این مشکل هست efficacy of petitionary prayer. فقط این را یادتون باشه که کجای بحث قرار میگیرد.
این دقیقاً نوع یک نوع دعاییه که از سنخ درک حضور خداوند در جهانه. درک این است که خداوند یک کاری تو جهان انجام میدهد و شماها میتوانید این را دقیقاً تو زندگیتون درک کنید و بفهمید. و کسی که با این مخالفه یعنی چنین چیزی را من نمیبینم تو دنیا، خب؟ یا نمیتواند اتفاق بیفتد.
جمله اول این است که a perfectly پس برهانی علیه وجود یک چنین نوع دعاییه یا استجابت چنین نوع دعاییه. a perfectly good being never makes the world worse than it would be otherwise be if he can avoid doing so. من انگلیسی مینویسم بخاطر اینکه ترجمه فارسیش خیلی سخته واسم نمیدانم چگونه خیلی راحت ترجمه کنم. حالا همینجوری بخواهم ساده بگویم یعنی یک موجود کامل هیچوقت یک کاری نمیکند که جهان بدتر از این بشود.
یعنی یک کاری نمیکند که حالت جهان بدتر بشود اگر بتواند جلوی بدتر شدنش را بگیرد. درسته؟ یک کاری نمیکند که استیت جهان بدتر بشود اگر بتواند جلوی بدتر شدنش را بگیرد. دوم اینکه برعکسش هم هست. A perfectly good being یعنی فرضش این است که اگر بتواند جلوی یک کار خوبی تو جهان اتفاق بیفته، خب این کار را انجام میدهد.
A perfectly good being always makes the world better. Better than it would be otherwise be. Better than it would be otherwise be. بهتر از آن حالتی که میتونست باشه اگر که if he can do so. اگر میتونست بکند. خب این دو تا به نظر من مقدمات بیگناهیان. سوم خب حالا میایم وارد دعا میشویم. اگر چیزی که شما میخواین دعا کنین راجع بهش if what is prayed for فکر کنم میتونین حدس بزنین.
If what is prayed for. خب حالا شما یک خواستهای دارید. Is خودش هست یا is یا or is like this این یا نتیجهاش این باشه. حالا فرق نمیکند. خب. A state of affairs that makes the world either worse or better یعنی یک کاری بکنیم که جهان بهتر بشود یا بدتر بشه، نتیجهاش این باشه. مثلاً فرض کنید من از خدا بخواهم بارون بیاید.
این بارون باعث میشود که یک سری آدمها مثلاً سیل بشود یا از خدا بخواهم بارون نیاد، یک سری آدمها چالشون خوش بشود. در هر صورت یک چیزی بدتر یا بهتر بشود. پس اگر که prayed for میکنم برای اینکه ریزالتش این است که makes the world either worse or better خب. Then the perfectly good being خب خداوند باید چه کار کنه؟
Perfectly good being در این شرایط؟ هیچکدوم را انجام میدهد. The perfectly good being will not realize it. هیچکدوم را محقق نمیکند. In the case of the former یعنی اگر که بخواهد جهان بدتر بشود or and we will not definitely realize it in the case of the latter. یعنی چه بخواهد بهتر بشود جهان، چه بدتر بشود جلوشو میگیرد. یعنی اگر بخواهد تو یک دعایی بکنی که جهان بدتر از این حالتی بشود که الان هست، آن جلوشو باید بگیرد.
اگر هم بخوای که بهتر بشه، باید خودش آن را انجام بده دیگر. اصلاً لازم ندارد که تو دعا بکنی. خودش این کار را انجام میدهد که بهتر بشود. نتیجهاش این است که prayers are not efficacious.
یا petitionary prayers are not efficacious. اینها نتیجه این برهانه. Petitionary prayers are not efficacious. Efficacious یعنی چی؟ یعنی تأثیرگذار. یعنی تو جهان تأثیری ندارد. پس این مفهوم یعنی چی؟ یعنی دعا کردن ما تأثیری ندارد. میتونی با خداوند صحبت کنی، مناجات کنی و اینها ولی دعا کردن تأثیری ندارد. چون اگر تو بخوای تأثیری داشته باشه یا بهتر میکند جهان را یا بدتر. اگر بدتر بکند که نباید بکند.
اگر بهتر بکند خودش میدونست که بهتر میکند. من همیشه مثلاً به مامانم میگویم مادر مرا دعا کن. میگوید هرچه خدا خیرش بخواهد واست میکند. میگویم خب، بله ما یک دعایی بکن. میگوید نه خودش بهتر میداند که چه کار کند. خب درست است خودش بهتر میداند. پس دعای من چه میشود این وسط؟
یعنی چه واقعاً ما دعامون تأثیر دارد یا نه؟ پس چرا اینقدر در الهیات شیعی در مورد این نوع ادعیه هم اومده؟ که اگر فلان چیز را میخواین این کار را بکنین، اگر میخواین بیماریتون شفا پیدا کنه، اگر نمیدانم حتی خانه میخواین، نمیدانم هرچه. آدمها چیزهای مختلفی روایات متفاوتی آمده. خب، امم. چه باید بگوییم به این برهان؟ قبول کنیم؟
بگذار چرا این برهان مهمه؟ جواب دادن بهش. و پشت این کسی که این برهان را میاره چه دارد فکر میکنه؟ پشتش همان خداست. همان خداست، خدایی که همهچیز ثابته، فیتالیزم نشسته. همهچیز برنامهریزی شده است. هیچ تغییری در جهان اتفاق نمیافته. درسته؟ همهچیز ثابته. تو بهتر است به جای اینکه این دعا را بکنی، بری از قوانین جهان استفاده کنی، بری کارت را انجام بدی.
درسته؟ البته این نافی استفاده کردن از قوانین جهان، احتمالاً یک سری رگولاریتیها نیست. یعنی ما نمیخوایم آن را نهی کنیم که تو از آنها استفاده نکنی یا اینها. ولی میخواهیم بگوییم این هم هست، یک بعد بزرگی، یک چیز جدیای تو جهانه. و این خیلی خیلی مهم است.
یعنی این یک واقعیت، بخشی از بزرگی از واقعیت جهانه که خدا تو جهان حضور دارد و دارد کار میکند و فقط ما با کشف احتمالاً یک بخش جزئی از قوانین جهان نیست که همه مسائل را میتوانیم حل کنیم.
حالا چه جواب بدهیم به این برهانه؟ شما بگین الان. قبول دارین؟ ندارین؟ بله. خط اول میگوید اگر یک چیز بدی تو دنیا باشه، خداوند و یک موجود کامل اجازه نمیدهد آن چیز بد اتفاق بیفتد.
اگر که اگر بتواند جلوشو بگیرد.
برهان علیه دعا و خدای ثابت
اگر هم یک چیز خوبی قرار باشه تو جهان اتفاق بیفته، آن موجود کامل خوب عالم قادر مطلق خوب است را اجازه میدهد که اتفاق بیفتد. یعنی خودش این کار را میکند. چون خوب است دیگر. میخواهد خیرخواه هم هست. میخواهد چیز خوب اتفاق بیفتد. حالا ما دعا میکنیم. مثلاً میگوییم خدایا مثلاً فلان بیماری را شفا بده.
خب طبق این نوع الهیات، این کسی که این بیماری را گرفته، احتمالاً یک خیری برتری در آن بوده که این بیماری را گرفته دیگر. و الکی که خدا نیامده این بیماری را به این شخص بده. احتمالاً یک خیر به واسطه یک خیر برتری این شخص بیمار شده. حالا ما میگوییم این را شفا بده. یعنی آن خیر برتر را بگذار کنار.
یعنی دنیا را بدتر کن. مگه پرفکتترین جهان را خودش نمیسازه؟ تو چیکارهای که واسه دعا میکنی؟ اراده را بگذار سوال بعدی. اراده کی رو؟ اراده انسان را. نه تو اراده انسان چرا؟ میگویند یعنی وقتی که میگویند خدا اگر اراده انسان در مورد کارهای خودمان. تو از خدا میخوای یک کاری را بکند. تو اگر خودش بهترین کاملترین کار جهان را انجام میدهد.
پس بیمعنیه دعا، نه؟ چه کار کنی؟ بگوییم. مشکلش این است که قرآن این که خود آن دعا را به عنوان یک پدیدهای که به جهان اضافه شده، انگار در نظر نمیگیره. یعنی مثلاً من میتوانم به عنوان راضی از طرف خداوند میگویم که جهانی که در آن بیماری نمیمرد، جهان بهتری بود. ولی جهانی که کسی دعا کرده باشه، امم و این بمیره دیگر جهان خوبی نیست.
چون خود این دعا کردن و مثلاً مستجاب نشدن، دقت میکنید؟ من از خدا خواستم و مستجاب نشده، این یک مثل این است که شما بگویید که اگر این در قرار بود باز باشه، باز بود دیگر. خب حالا که دارد در میزنه، برای چه در میزنه؟
این وقتی که قرار بود اگر قرار بود من باز بکنم، خب آن دارد در میزند من برای اینکه میفهمم که این پشتش هست، بازش میکنم. میخواهم بگویم اصل ماجرا این است که از قبل باز دوباره انگار در نظر گرفته که دعا تأثیری ندارد.
یعنی اصلاً موجودیت دعا به عنوان یک چیزی که دارد به جهان اضافه میشود. ما یک جهانی داشتیم بدون این دعا، حالا یک جهانی داریم با این دعا.
معلوم نیست که وقایع آن دنیا، این جهان وقتی دعا بهش اضافه میشه، همان خیرهایی که بود، همه همانجوری باقی میمونن. مثل اینکه یک سنگی بالاخره یک اتفاقی، بله. اتفاقی افتاده که میتواند تأثیر بگذارد تو قضاوت اینکه حالا تو جهان پرفکت، یک دری را زدیم دیگر ممکن است باز بشه، نه به خاطر اینکه در زدیم. دقیقاً. به واسطه، دقیقاً و این خیلی مهم است.
کی در را باز میکنه؟ به واسطه اینکه ما در زدیم. خدا. خداوند در را باز میکند. یعنی به واسطه در زدن، اونی از طریق به واسطه دعا کردن تو، خداوند یک کاری تو جهان میکند. یعنی این تمام نکته این است. پس حالا میتوانیم اینجا مثلاً آدمها خب جواب جوابی که به این سوال میدهند این است که مثلاً الیون استامپ، یک فیلسوفِ متعلق آمریکاییه.
میگوید که بعضی از استنتاج از اتفاقهای خوب در جهان وجود دارد یا اتفاقهای بد وجود دارد که به واسطه دعا متصل به دعا و خواست شماست که آنها عوض میشود. دقیقاً همین مثل مثلاً در زنی که دکتر گفت.
پس به واسطه دعا کردن توئه که آن یک سری از شرط لازمش این است که تو دعا کنی و به همراه اونه که آن خوب است پدید میآید. پس یک درست است یک سری خوبهایی هست که خدا اگر بتواند انجامش میدهد ولی آن خوبها را اینجوری قانونشو گذاشته که تو چون دعا میکنی آن خوب است اتفاق متصل به آن اتفاق میافتد. بله
بفرمایید. نه خواهش میکنم. این برهان یک آدمی که مخالف دعا بود و دکتر هست میتواند در مورد دعا و دکتر یک برهان الهیاتی بیاورد که اگر خدا بخواهد آن بینالرو مثلاً میمیره اگر نه پس چرا دارو میگیره؟
این تو ذهنش این است که دعا را اصلاً انگار قبول ندارد. باز آن جهانبینیش این است و این در این مستتره. دقیقاً. این Prayer هم یک چیزی است. یک اتفاقی در جهان میافته، ابزاریه مثل دارو. ممکن است اثر بکنه، ممکن است اثر نکند ولی اینکه نتیجه بگیریم که اثر نمیکنه، هیچ ربطی به این قضیه ندارد. ما این نکته خیلی مهم است.
یعنی شما با خدایی مواجهین که خیراتی را در جهان قرار میدهد که به واسطه فعل شما آنها اکتیو میشود. حالا یک نکته دیگر اینجا وجود دارد در جواب به خانم مثلاً استامپ یا خیلیهای دیگر که این حرفو میزنند و آن اینکه در اینجا آیا دعای من شرط لازم است فعل الهی در جهانه یا شرط کافیه فعل الهی در جهانه؟
به نظرم این جوابی که الان ما دادیم که نسبتاً جواب قانعکنندهای هم هست این است که شرط لازم است فعل الهیه. شرط لازم است فعل الهیه.
یعنی به واسطه دعای اگر دعای من نبود این اتفاقه نمیافتاد. اما به این معنی نیست که دعای من efficacious باشه. یعنی شرط کافی باشه برای اینکه این اتفاقه بیفتد یا به این در این به این معنی که خود آن دعای من کار کرده باشه این اتفاقو تو جهان و.
ممکن بود یک خیر بعدیای باشه که خداوند میخواهد هست ولی به واسطه دعای من آن کار را بکند. مثلاً مثال سادهاش را بگویم. مثلاً شما مثلاً دوستتون بهتان میگوید که قولتون دوست دارین برین سینما ولی حالا اگر دوستتون بگوید با هم میریم.
میآی برین سینما؟ بله میام. مثلاً با هم میریم. جواب آن را اوکی میدین و با همدیگر میرین این کار را. این آن کار خوبی است که میخواهد انجام بشود و خب تا دوستتون بگوید آن اکتیویت میشود. یک وقت دیگر نه.
اصلاً احتمالاً برنامه شما این نبوده. به عشقی که آن به او داری جواب میدی که باشه من این کار را میکنم. یعنی فقط آن خواسته هست که باعث میشود که اصلاً ممکن است پلن شما اصلاً تغییر کند.
این دومی هم به نظر من تو جهان میتواند اتفاق بیفتد. و این دومی اتفاقاً اگر اتفاق بیفتد تو جهان از این سنخی که ما اینجاها داریم ازش صحبت میکنیم.
یعنی اونجاییه که به واسطه رابطه خیلی مستقیمی که من با خداوند دارم به عنوان نقشی که من انسان در جهان میتوانم بازی کنم نقش مهمی که من انسان میتوانم در جهان بازی کنم اصلاً از خداوند عمل میکند در جهان و وارد جهان میشود.
مثلاً میتوانیم مثالشو بگذاریم مثال غذا فرستادن خدا برای حواریون. جوابی که دارد بهشان میدهد انگار که مثلاً حالا این جزو پلن من نبوده ها. قرار نبود من برای شما غذا بفرستم. اگر فرستادم هم و قبول نکنید عذابتون میکنم.
مثلاً در دو برابر میکنم. معلوم است که این یک چیز خواسته خاصیه که خب بله به عشق تو که عیسی عیسی منی مثلاً من این را قبول میکنم و این کار را برای تو انجام میدهم.
این به نظرم یک یک چیز خاصیه. یک نوع دعای خاصیه که انسانها در رابطه با خداوند قرار میگیرند و او حتی ممکن است که آن کار آن برنامهاش را تغییر برنامه جهان تغییر بده. یک مفهومی در اینجا باز در الهیات شیعه وجود دارد که در الهیاتهای دیگر وجود ندارد.
مفهوم بدا. یعنی خداوند پلنشو عوض میکند به واسطه کاری که ما کردیم یا به واسطه دعایی که ما میکنیم. انگار که یک یک چیز جدیدی ایجاد میشود. یک نوع یک پلن دیگهای می ایجاد میکند. خب چشم خدا میداند دیگر آنها. فکر نکنم با این مشکل داشته باشه. و الأنعام · ۵۹۞ وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَآ إِلَّا هُوَ ۚ وَيَعْلَمُ مَا فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍۢ فِى ظُلُمَٰتِ ٱلْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍۢ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍۢو كليدهاى غيب، تنها نزد اوست. جز او [كسى] آن را نمىداند، و آنچه در خشكى و درياست مىداند، و هيچ برگى فرو نمىافتد مگر [اينكه] آن را مىداند، و هيچ دانهاى در تاريكيهاى زمين، و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت ]است. یعنی خدا میداند.
دخالت خدا و علم خداوند
بله میدانم ولی در آیه اینجوری این را نمیگوید. آیه میگوید هر اتفاقی در جهان میفته خداوند میداند. و ما تسقط آیه در فعل مضارع دارد به کار میرود. حداقل من اینجوری میگویم.
حالا ما میتوانیم از این یعنی این مسئله این نوع الهیات یعنی این الهیاتی که خداوند در جهان حضور دارد و فعالیت دارد و به تعبیر دیگری حال شما را درک میکند و به واسطه رابطه خاص تو با خداوند در جهان تغییری ایجاد میکند این مسئله خیلی مسئله مهمی است به نظر من.
ما این را تو جای جای قرآن و کتاب مقدس میتوانیم این را ببینیم. یعنی خیلی جاها میتوانیم این را ببینیم که آن مثلاً فرض کنین یک آیه باز فکر کنم اگر شما تو سوره ص در مورد سلیمان که دارد مثلاً میرود اسب ها میآید و خورشید غروب میکند و بعد میگوید ردوه علی. مثلاً خورشید را برای من برگردون.
خب خورشید که قرار نیست برگرده ولی بخاطر تو من این کار را میکنم. اشکال ندارد حالا این انگار که یک منتی است برای او میگذارد که دارد این کار را میکند و به واسطه او یک تغییری تو جهان ایجاد میکند. اگر ما اینجوری نگاه بکنیم آن وقت به نظرم میآید که ساینس مون هم انقدر دیگر ثابت نیست. انقدر همه فکر نمیکنیم همه چیز در جهان.
به نظر میآید که آن الهیاتی که دنبالش بودیم در دوستمون هم سوال میکرد یا اینکه ما جهان را چیزی باید بشناسیم جهان را باید بیشتر در رابطه بشناسیم. در رابطه خودمان با انسان های دیگر در رابطمون با خداوند در دعا کردن در ارتباط قلبی پیدا کردن با خدا و رابطه سیمپاتی به واسطه او با همسایه ها و منظور و همه انسان های دیگر است.
انگار که ما اومدیم برای چنین نوع زیستنی به جای زیستنی که الان علم دارد به ما میگوید که بدو بدو آن قوانین ثابت تو جهان را بشناس که اصلاً به احتمالاً ما را از خودمان هم دور میکند. دچار سلف الینیشن میشویم نسبت به خودمان. یک جور از خودمان از خود از خودمان دور میکند.
اصلاً بعد میخواهند از آن طرف با این علمه بیان ببینن خب حالا کانشسنس چه میشه؟ سلف کانشسنس چه میشه؟ اکزیولوژی چه میشه؟ بعد نمیتوانیم بشناسیم. دچار تو همه اینها دچار مشکل میشویم. خیلی خب این نکاتی بود که میخواستم بگویم. مثلاً فرض کنید کشتی تایتانیک دارد غرق میشود. همه دعا میکنند که نجات پیدا کنند.
یک دانه نجات پیدا میکند یک دانه نمیتواند دیگر. همان تعبیر فانتزی که میگوییم. این چه برای آن شد ولی این نشد. مسئله خود آن دعا کردن یکی دیگر. مسئله نجات پیدا کردن نیست. مسئله خود آن دعا کردن است. مسئله خود آن اظهار برقرار کردن است. این نوع زیستن مورد نظره. خود اینکه اصلاً تو اینجوری با در جهان زندگی میکنی.
در جهان زندگی میکنی که در ارتباطی. در ارتباط با خداوند و به فکر در واقع بقیه آدم ها هم هستی. این نوع زیستن به نظرم مهم است. اکسپرینس که باید با این روابط ایجاد کنیم در حقیقت. خب ساینس که کار خودش را میکند. آن را هم از دستش نمیدهد. نمیدانم. بله.
ساینس به قول تو همین ریاضیات همین ولی هم اینکه همه این دنیا را توضیح میدهد که قاعدتاًاین نیست. ولی با تغییر الهیات به نظر من جای جای ما تو جهان عوض میشود. اصلاً میفهمیم که ما کجای دنیا قرار گرفتیم. و به چه اتفاقی یا به تعبیر دیگر چه بلایی دارد الان سر ما میآید. اصلاً چه دارد میشه؟
چه بلایی دارد سر ما میاد؟ ما میایم چه جوری جای ما جایزه انسانی مون را از دست دادیم. خودمان تبدیل به ابزاری کردیم برای افتادن بله تو آن مسیر چون در پول درآوردن طبیعت را کرد تخریب کردن. خیلی ممنون.