→ بازگشت به فلسفه متن مقدس

جلسهٔ ۹ · فلسفه متن مقدس

آیات بینات، طبیعت‌گرایی و مرز روش علمی

۱۵,۹۲۵ واژه · ۲۱ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه ترمینولوژی معجزه به مفهوم قرآنی بازمی‌گردد و جهان آیات در برابر جهان‌بینی علمی قرار می‌گیرد. شرط مشاهده‌گر، تمایز معجزه از هر خلاف قاعده، و تشخیص دخالت الهی مطرح است. بحث با ارجاع به هیوم، پلنتینگا و نچرالیزم در برابر تئیسم ادامه می‌یابد.

بازگشت به ترمینولوژی معجزه

من برگردم سر کار اصلی خودم که یک ذره از اول شروع کردیم به یک ذره من با جلسه‌های آزادگان فکر کنم خیلی دیگر بله یعنی اصلاً اوایلش یک ذره باید یک هفته یک بار یک ذره حرف بزنیم با همدیگر من این جلسه آخرتون هم که شنیدم هی سعی می‌کنم که ارتباط برقرار.

بکنم مثلاً شروع جلسه چیزی بگویم که به نظر مربوط بیاید دیگر چیزی به ذهنم. نرسید لزومی ندارد می‌تواند دو تا جلسه مستقل باشه ولی فکر می‌کنم اگر یک خورده. بله فکر کنید با همدیگر صحبت کنید می‌شود چیزتر کرد دیگر به همدیگر نزدیک‌تر شد

حالا من کارم این بود که قرار بود که یک در واقع ترمینولوژی که در این مبحث معجزه در فلسفه دین تحلیلی وجود دارد را سعی کنم که ببینم از متن مقدس چه ترمینولوژی در می‌آید و فکر می‌کنم که متفاوته دیگر در یکی دو جلسه اخیر شاید این بحث‌های حاشیه‌ای که پیش آمد برای.

این بود که من قصد داشتم که نشان بدهم که مثلاً مفهوم هیومی میراکل یک. ارتباطی به اینکه ساینس ظهور کرد و این تصور پیش آمد که یک در واقع جهان‌بینی جدیدی نسبت به جهان پیدا کردیم از نظر فلسفی مثل خود هیوم جزو پیشروان این کسانی بود که این جهان‌بینی جدید را در واقع ارائه کردن به این ربط دارد در واقع آن

نکته‌ای که من روش تأکید دارم این است که مفاهیم مفاهیم واژگان علی‌رغم آن ظاهر بی‌گناهشون که خب یک واژه هستند و چیزی نمی‌گن ولی در خودشان یک بار به اصطلاح ایدئولوژیک را حمل می‌کنند یعنی وقتی من جهان‌بینیم عوض می‌شود جهان را طور دیگه‌ای می‌بینم بخش‌هایی از جهان برام مهم می‌شود در حالی که قبلاً.

انگار به یک جای دیگه‌ای از جهان نگاه می‌کردم. حالا به یک جای دیگه‌ای دارم نگاه می‌کنم این تفاوت‌های ریشه‌ای که اصلاً شاید به نظر نیاد و خیلی حالت ناخودآگاه دارند و اصلاً بیان هم نمی‌شن این‌ها باعث می‌شوند که مفاهیم جدید زاده بشوند

مثلاً تا حالا ما به میراکل یک جور دیگه‌ای نگاه می‌کردیم حالا احساس می‌کنیم که ویژگی اصلی جهان ریگولار بودنش چون در ساینس داریم ریگولاریتی را مطالعه می‌کنیم بعد بنابراین آن عنصر اصلی میراکل برای ما مثلاً اینکه دلالت بر چیزی بکند دیگر نیست یا اینکه دیگران نتونن مثل آن چیزی که در. کلام اسلامی هست دیگران نتونن رقابت بکنند نیست مسئله این است که ریگولاریتی دارد شکسته می‌شود.

جهان‌بینی‌های مختلف برخلاف تصور عمومی که مثلاً انگار در یک سری گزاره‌های پایه با همدیگر اختلاف دارند بیش از اینکه تو گزاره‌های پایه با هم اختلاف داشته باشند در اینکه چه چیزهایی فکت هست و چه چیزهایی فکت نیست و مهم‌تر از این اینکه فکت‌های اصلی کدومند ما انگار اول در ذهنمون به فکت‌ها وزن.

می‌دهیم که این وزن‌دهی چرا این مهم است چرا اونجای دنیا مهم است چرا این را باید مطالعه. بکنم این‌ها معمولاً چراهایی که بیان نمی‌شود ما جهان همه‌مون انگار داریم یک جهان را می‌بینیم ولی اینکه کجای دنیا برای ما خیلی اهمیت دارد این یک چیزی است که می‌تواند متفاوت. باشه این یک کتابی هست تحت عنوان مبادی ماوراء طبیعی علم جدید اسم برت ها نویسنده‌اش برته آقای سروش

آن خیلی خوب به نظر من یک اوایل کتاب یک چیزی را بیان می‌کند که آن بزرگترین تحولی که کپلر و کوپرنیک و این‌ها به وجود اومد، مثل همین بود که این است که اصلاً اینکه چه را داریم مطالعه می‌کنیم، از چه زاویه‌ای مطالعه می‌کنیم، نقش انسان چیه، این‌ها همه عوض شد یک دفعه.

و این‌ها چیزاییه که بیان نمی‌شود به صورت گزاره. ولی در خود این مفاهیم خودش را در واقع به نوعی پنهان می‌کند و نشان می‌دهد اینکه ما کجای ترمینولوژی خودمون، مثل این مثالی که من قبلاً تو همین کلاسم گفتم، اینکه اسکیموها برای برف ۳۰ تا واژه دارن، ما یک دانه مثلاً واژه داریم.

چرا؟ برای خاطر اینکه آن‌ها بیشتر در واقع توجه می‌کنند و تو زندگیشون مؤثرتره و اصلاً شاید بعضی از انواع برفی که آن‌ها دارند ما نداریم. همین‌طور شما با اینکه کل ترمینولوژی‌تونو تو کجاها بسط بدید، این وزن آن قسمت‌ها را زیاد می‌کند.

این‌ها چیزاییه که معمولاً گزاره‌ای نیست که روش بحث بکنیم، ولی به شدت مؤثره تو ذهن ما، تو نگاهی که به جهان داریم. من سعی کردم بگویم که خب از همان‌جوری که از اول گفتم، شاید عادلانه‌تر، فیرتر این باشه که شما به کسانی که به دین اعتقاد دارند یا به متون دینی اعتقاد دارن، فرصت بدهید که مفاهیمشون، ترمینولوژی را خودشان تعریف بکنند.

اینکه کسانی که از یک جهان‌بینی دیگه‌ای در واقع جهان‌بینی دیگه‌ای دارن، بیان یک ترمینولوژی‌ای تعریف بکنند که مثلاً مفاهیم دینی را چگونه می‌خواهیم بیان بکنیم، این خیلی شاید جالب نباشد.

من هدفم این است که بگویم که می‌شود از در متون دینی مفاهیمی را غیر از آن چیزی که الان هست بیرون کشید، این‌ها را به صورت فلسفی ارائه کرد. حالا مثالش این است که در مورد معجزه ما می‌توانیم این کار را بکنیم.

تعریف رسمی از مفهوم قرآنی معجزه

من الان کاری که می‌خواهم تو این جلسه بکنم این است که آن مفهومی را که فکر می‌کنم در قرآن وجود دارد و شاید نزدیک‌ترین مفهوم به مفهوم معجزه به معنای متعارفش در فلسفه دین تحلیلی باشه، این را یک جوری در واقع به صورت یک دیفینیشن رسمی فلسفی بیان بکنم و درباره جزئیاتش بحث بکنم.

برای به عنوان یادآوری ببینید دقیقاً در خود همین مفهومی که من دارم می‌گم، اینکه تمام پدیده‌های جهان به نوعی آیات هستن، ولی ممکن است یک نفر این جنبه نشانه بودنشو درک بکنه، ممکن است نکند.

و از این آیات یک مجموعه‌ای مثلاً فرض کنید آیات بینات داریم، یعنی آیه‌هایی که خیلی هر انگار در دسترس همه هست، همه می‌توانند بفهمن اگر باهاش برخورد بکنند. حالا بعضی از این‌ها مثلاً اسمش را بگذاریم آیات نازل‌شده، این آیات شامل همه چیزهای پدیده‌های طبیعی می‌شود.

این نازل‌شده‌ها آن بخشیه که طبیعی نیست، یعنی مثلاً فرض کن با یک به یک دلیل خاصی یک جوری این‌ها در دسترس مردم قرار می‌گیرن، اتفاق‌های غیرعادی‌ای هست که دلالت‌های دینی دارن، دلالت‌های روشن دینی دارند و باعث می‌شود که آدم‌هایی که در واقع وجود یک چنین پدیده‌ای به این دلیله که این را من قبلاً.

مفصل بحث کردم، آدم‌هایی هستند که به اندازه کافی رشدیافته نیستند و دست نمی‌توانند از. این آیات استفاده بکنند و دلالتشو درک بکنند و خداوند. مثلاً فرض کنید چیزی در اختیارشون قرار می‌دهد که یک چیزی بفهمن که بدون این هم می‌شد فهمید، ولی این‌ها قدرتشو نداشتن.

در واقع وجود یک مثلاً فرض کنید انسان رشدنیافته‌ست که باعث می‌شود که این آیات نازل بشوند. این آقای کانت خودش بدون اینکه احتیاجی به معجزه داشته باشه، ایمان دارد و حس می‌کند که معجزات لازم نیستند. ولی معجزات برای بعضی از آدم‌ها لازم بودن. بالاخره یک چیزی ببینن که بتونن بفهمن.

البته من به شوخی گفتم، برای اینکه اصولاً کانت هدفش، یعنی آن چیزی که به عنوان دین برایش جالبه، فرق می‌کند. و به هر حال یک انسان رشدیافته نیازی به نازل شدن آیات برای اینکه یک مفهومی را بفهمه ندارد. این در واقع یک جوری برای آدم‌هایی‌یه که رشدیافته نیست.

خب ببینید اصلاً این ساختار ذهنی این یک چیز کاملاً متفاوتیه. حالا اگر چیزی به اسم جهان‌بینی علمی قبول بکنیم که اصولاً وجود داره، یعنی از علم یک جور جهان‌بینی درمیاد، خودش بشود دست‌محل مناقشه است.

اگر چنین چیزی هم وجود داشته باشه، آن چیزی حدوداً آن چیزی که تحت عنوان جهان‌بینی علمی الان تو ذهن خیلی‌ها ممکن است باشه، آن اصلاً یک یک جور یک جهانیه، این یک جهانی دیگر است.

جهان آیات در برابر جهان‌بینی علمی

ما در یک از لحاظ دینی در یک جهانی زندگی می‌کنیم که پدیده‌ها دلالت‌هایی دارند بر یک حقایقی. مثل آثار هنری که یک بخشی از یک اثر هنری مثلاً فرض کنید در یک چیزی دلالت می‌کند.

یعنی اصلاً این مفهوم خیلی در جهان‌بینی علمی فکر می‌کنم محلی از اعراب ندارد. چون مفاهیم در ذهن مثلاً انسان‌ها شکل می‌گیرد که خودشان برآمده از تکامل هستند و بنابراین جنبه معیشتی باید احتمالاً برای‌شان داشته باشه مفاهیم.

یعنی خیلی شما یک اشاره‌ای من دیروز فایل جلسه قبل که نبودم گوش کردم، یک اشاره کوتاهی به این برهان پلنتینگاشون کردن. جلسه پیش که راجع به دیون بود، یک مقاله‌ای اخیر چاپ شده بود. آره، من چون جلسه پیش نبودم دارم در تو ذهنم جلسه قبل کانت بله. آره، دیدم. نه خب گوش کردم بله.

ربطش به نه اصلاً کلاً آن یک تقریری به نظر من یک تقریری تقریر مدرن با زبان جدید از آن قسمت آخر مقاله هیوم. یعنی اصلاً آن برهان اصلی را گذاشته کنار، را آن قسمت سایک خود هیوم. من هی که داشتم گوش می‌کردم، گفتم اگر تو کلاس بودم می‌گفتم که بابا همه این‌ها را هیوم گفته.

فقط به یک زبان چیزی، زبان قدیمی گفته. این یک جوری فقط مدرنش کرده و این که دارد چاپ می‌شود خب خوب است دیگر. نشان می‌دهد شما خیلی آثار قدیمی فلسفی را یک خورده میم و این چیزها در آن بیارید، ممکن است برای‌شان جالب بشود.

واقعاً یک جوری انگار با این ترمینولوژی‌های جدید بهتر می‌فهمند. ولی واقعاً هرچه که می‌گفتن، من احساس می‌کنم هیوم این‌ها را گفته. منتها خیلی چیز، خیلی چنین بدون اصطلاحات مثلاً جدید و سایکولوژی وجود نداشته.

ولی ته مقاله‌اش خیلی جالب است که می‌خواهد می‌خواهد در واقع بگوید که آدم‌هایی که این روایت‌ها را می‌گویند قابل اعتماد نیستند و یک خورده آن کانال را می‌خواهد تضعیف بکند دیگر و خوب هم این کار را انجام می‌دهد. خب، من تأکیدم را این است که می‌گویم اصلاً کل این استراکچر، این مفهوم که از در یک استراکچری دارد بیرون می‌آید که کاملاً دینیه.

یعنی مثل اینکه شما یک پایه‌هایی، ببینید مسئله این است. شما مثل اینکه یک ساختمانی را یک جور دیگه‌ای بنا کردید، مفاهیمش طور دیگه‌ای، مثلاً فرض کنید معجزه اصلاً یک زاویه دیگه‌ای نگاه می‌کنید. مفهوم‌سازیش فرق می‌کند. یک جهان‌بینی دیگه‌ای اصلاً یک جور دیگه‌ای ساختمون را بالا آورده. بعد در آن طبقات بالا یک اختلاف‌هایی پیش می‌آید که این‌ها نتیجه همان چیزی است که از پایین ساخته شده.

ساختار ذهنی دینی و تعریف معجزه

باید برگردیم برویم اگر می‌خواهیم قضاوت بکنیم در مورد خیلی از اختلاف‌هایی که سطح بالا پیش اومده، برای خاطر اینکه تو آن پایه اصلاً کلاً با همدیگر یک اختلاف‌هایی داشتن.

این الان این ساختار ذهنی، یک ساختار ذهنی دینیه. بنابراین مفهوم معجزه از نظر مثلاً متن مقدس در چنین ساختاری طبعاً تعریف می‌شود. همه چیز آیه است. حالا یک چیزی برای من یک یک چیز خاصی پیش آمده که خلاف عرف بوده و این را انگار خداوند گذاشته جلوی من که من یک چیزی بفهمم حالا.

ممکن است یک نفر احساس بکند که تو مفهوم معجزه، مثلاً الان این چیزی که می‌گویم فاقد این جنبه است. یکی ممکن است بگوید من اگر بخواهم این را به صورت فلسفی بیان بکنم، مثلاً باید در آن این عنصر را بگذارم که در آن یک اینتنشن وجود دارد.

یک غایت وجود دارد. خداوند یک چیزی را نازل کرده که مثلاً من چیزی بفهمم. یعنی جهان جهانی که آدم دین‌دار می‌بیند این است که خداوند کارهایی را هدف‌دار دارد انجام می‌دهد. جدای از آن مثلاً فرض کنید قواعد کلی که در عالم مثلاً به صورت قواعد علمی وجود داره، برای انسان‌ها مثلاً یک اتفاقات خاصی می‌افتد. پس یک اینتنشنی هست.

ممکن است بگوییم که اصلاً خواسته‌تر، بگوییم که حتماً در این آیات بینات نازل شده مثلاً اینتنشن هدایت وجود دارد. می‌خواهد یک قومی را هدایت بکنه، یک چیزی را بفهمند. خیلی بخواهد این‌جوری تعریف بکنید آن وقت دیگر اصلاً به یک تعریفی می‌رسید که ممکن است خیلی پیچیده باشه، زیادی خاصش بکنید و خیلی چیزها بیفتد از این چیز بیرون.

من سعی می‌کنم که یک در واقع تعریف که به کم و بیش این شهود را کپچر بکند ولی به حالت مینیمال داشته باشه دیگر. زیاد مثلاً خاصش نکنم.

پرسش و پاسخ

اجازه بدهید من عین همان عبارات را جانم بفرمایید. مثلاً به آفرینش شتر نگاه کنید جزو بینات نیست یا همان آیه کلی. قطعاً آیات کلی. آن شتره هست همه می‌توانند خب این دیگر ربطی به بینات یعنی جداش نکردید یعنی یک چیزی نه اجازه اجازه این‌جوری سوال شما را اینکه قرآن چه می‌گوید را بگذارید کنار. آیا باران جزو آیات هست؟ بله. جزو این آیاته دیگر.

یک چیزی یک دلالت‌هایی دارد. خب؟ ولی آیا آیات نازل شده است؟ نه دیگر course of nature یعنی خب بله. ولی اگر مثلاً فرض کنید طبق این داستان‌هایی که معروفه شما بروید بعد از ۶ ماه خشکسالی مراسم نماز باران برای خودتان برگزار کنید و همان موقعی که دارید برگزار می‌کنید یک دفعه مثلاً ابرهایی که تا. حالا ۶ ماه ندیدید بیان آسمون را بپوشونن و ۱۰ ساعت متوالی بارون بیاید این بارون از نظر شما جزو آیات نازل شده است.

حالا یک شتر خاصی هم که از در دل کوه درمیاد فرق ندارد ولی شتر به معنایی که همه دارند می‌بینند خب جزو آیاته دیگر.

یعنی به همه چیز می‌شود از یک زاویه‌ای نگاه کرد و ارزش یک چیزی ماورای آن که هست، تو دلالت‌های ماورای آن فهمید. خب؟ بگذارید فارسی بنویسم. حالا انگلیسی‌اش تو همان مقاله‌ای که چاپ شده هست دیگر. ان‌شاءالله ام را برای مشاهده‌گر او معجزه می‌گوییم. یعنی از همین اول معجزه ام برای یک برایه وجود داره، یک مشاهده‌گر وجود دارد.

این در آن تعریف استاندارد نیست. تعریف استانداردی که الان معروفه. مهم‌ترین ویژگی این تعریف این است که معجزه یک حالت نسبی پیدا می‌کند. برای یک نفر یک چیزی معجزه است، برای یک نفر نیست. حالا این کلمه معجزه را هم می‌توانم به کار نبرم دیگر.

حالا نه فکر کنم تو خود همین کلاس به چند اگر یک نفر این کلاس را گوش بده اینکه به دفعات به معانی یک مقدار مختلفی کلمه معجزه به کار می‌رود این خودش به نظر من نشان می‌دهد که اینجا احتیاج به یک اصلاحاتی در ترمینولوژی داریم.

یک یک نفر باید بیاید خلاصه الان مثلاً فرض کنید در سخنرانی کانت آقای دکتر آزادگان معجزه بیشتر به معنای آن معجزات عمومی که مثلاً همه می‌بینند برای اینکه لابلای صحبتشون می‌گفتند که ولی آن divine actionهایی که فردی مثلاً شما را دعا می‌کنید این‌ها خوبن. یعنی در حالی که به معنای هیومی جفتشون چیزن دیگر.

جفتشون باید miracle حساب بشوند. کلاً یک آشفتگی‌ای تو ترمینولوژی وجود دارد. این حداقل فکر می‌کنم هر کسی که این زمینه را مطالعه بکند یک خورده متوجه هست که آدم‌ها انگار فاصله‌ای بین divine action و نمی‌دانم حالا special و general و معجزه و این‌ها را یک نظمی باید بهش داد.

حالا این اصلاً یک مفهوم فکر کنم جدید دیگر. من فکر می‌کنم نزدیک‌ترین مفهوم به آن مفهوم معجزه‌ای که کم و بیش داریم اینجا یا special divine actionی که داریم در موردش صحبت می‌کنیم در قرآن یک چنین چیزی است. خب اگر و فقط اگر این سه تا شرط را داشته باشه.

یک ام در مثلاً حقیقتی دارای اهمیت دینی دلالت کند. این را این‌جوری نوشتن برای اینکه این religious significance این خیلی الان در کانتکست فلسفه تحلیلی استفاده می‌شود بنابراین دارای حالا این‌ها را یکی یکی توضیح می‌دهم دیگر.

H-miracle و شرط مشاهده‌گر

ام ام خارج از روال عادی پیشامدها با دخالت الهی پیشامد این در واقع همان H-miracle دیگر. یعنی باید غیرعادی باشه، با احتمال خیلی پایین داشته باشه، نرمال نباشه، بعد هم حتماً یک agent الهی داشته باشه. او در وضعیتی است که برای یک و دو شواهد کافی در اختیار دارد. برای درستی یک و دو شواهد کافی در اختیار دارد.

این در واقع این مفهوم آیه بودن این نازل شده بودن این هم بینه بودن. هر کدام این شرایط را نداشته باشه در آن مفهوم دینی که ما در متون دینی می‌بینیم یک خللی وارد می‌شود.

یعنی الان در واقع فرقش با تعریف Hume این است که این شخص دوم در واقع می‌گوید که همان یک چیزی مثل تعریف Hume باید خارج از course of nature باشه و در عین حال یک جوری دخالت الهی در آن صورت گرفته باشه. این پیشنهادیه که به شدت در یکی دو دهه اخیر مطرحه. یعنی می‌گویند که هر اتفاق غیرعادی ما بهش معجزه نمی‌گیم.

باید یک جوری تو کانتکست دینی یک معنی‌ای داشته باشه، significance داشته باشه. این همان مثال معروف این که اگر یک نمی‌دانم ذره شنی در بیابان آفریقا شبانه خداوند این را از جهت خودش منحرف بکند ما حسمون این نیست که به این بگوییم معجزه. نه کسی آنجا هست، نه معنایی دارد.

خداوند شاید برای اداره جهان دخالت‌های خاصی در این مواردی بکند. یعنی یک اتفاق آنرمال به دلایل مثلاً اینکه دارد دنیا را اداره می‌کند یک جایی لازم بشود یک دخالتی بکند و شرط دوم برقرار بشود ولی هیچ معنای دینی‌ای ندارد. مثلاً چه چیزهایی را ما دوست داریم معجزه بگیم؟

مسیحی‌ها دوست دارند resurrection مسیح را به عنوان معجزه اصلی یا مثلاً زایش مثلاً از باکره را به عنوان یک معجزه یا این چیزهایی مثل این‌ها همه یک جور معنی‌دار بوده دیگر. مسیح یک کاری انجام میده، بیمارها را شفا میده، مرده را زنده می‌کند برای اینکه خودش را معرفی بکند.

آدم‌ها که این را می‌بینند همین‌جوری یک اتفاق چیز نیست. در واقع به دنبال اینکه پیامی را رسونده و خودش را معرفی کرده حالا یک کارهایی انجام می‌دهد که معنی‌دار می‌شوند. یعنی ممکن است آن خود آن اتفاق خارج از کانتکست معنی خاصی نداشته باشه ولی در آن کانتکست که قرار می‌گیرد معنی دارد.

و سومین ویژگی خاص در واقع این تعریفه دیگر که اصولاً یک یک یک پدیده، یک واقعه ممکن است برای یک نفر ممکن است در وضعیتی باشه که شواهد کافی داشته باشه.

بینه برای برخی و نه برای دیگران

بنابراین اینجا برای این آدم یک آیه نازل شده بینه داریم و برای کس دیگر ممکن است نداشته باشیم. این نتیجه این است که شما وقتی که نگاه می‌کنید مثلاً به کانتکست دینی، به متون دینی می‌بینید که مثلاً می‌گوید که این را یک آیه ای را برای این‌ها به سوی این‌ها نازل کردیم. یک چیزی برای قوم برای فرعون، به فرعون نشان دادیم، به قوم مثلاً و بنی اسرائیل یک چیزی نشان دادیم.

ممکن است آن عصایی که مار می‌شود برای مصری‌ها خیلی شاهد خوبی است بر اینکه مثلاً و هم تو آن کانتکست که سحر هم سجده می‌کنند این یک شاهد خیلی خوبی است که اینجا یک اتفاق الهی افتاده. شاید برای من و شما همین‌جوری خیلی معنی‌دار نباشد. این برای خاطر اینکه ما فرق بین مار شدنش را با سحر نمی‌فهمیم. آنجا تو آن کانتکست آن مردم یک چیزی فهمیدن.

شاهد کافی داشتن برای اینکه یا این سومی خیلی در واقع ذهن آدم را نزدیک می‌کند به اینکه در واقع ما به عنوان مشاهده‌گرها که مشاهده‌مون مبتنی در مورد historical miracles در مورد این چیزهایی که هی می‌گویند اتفاق افتاده و با روایت به ما می‌رسد ما در واقع مشاهده‌گرهایی هستیم که بنا به برهان. هیوم شاهد کافی در اختیار نداریم برای اینکه آن اتفاق افتاده یا نه.

بنابراین آن historical miracleها اگر هم اتفاق افتاده بنا به برهان هیوم برای من معجزه نیستند. الزام‌آور نیستند یک جوری. من وقتی که با یک آیه‌ای طبق کانتکست دینی من وقتی با یک آیه نازل شده بیّنه مواجه بشوم باید یک عکس‌العمل‌های درستی انجام بدهم وگرنه در خطر قرار می‌گیرم.

مثلاً باید ایمان بیارم، باید یک کاری بکنم. ولی اینکه یک نفر به من بیاید بگوید که یک معجزه‌ای اتفاق افتاده چون شاهد کافی حساب نمی‌شود برای من اگر حساب نمیشه، اگر برهان هیوم را بپذیریم آن‌وقت این شرط سوم باعث می‌شود که خیلی چیزها در واقع برای من معجزه نباشد.

این یک جور در واقع این به ما کمک می‌کند که موقعی که داریم در مورد برهان هیوم حرف می‌زنیم یک جور دیگه‌ای بیان بکنیم. بگوییم مثلاً برهان هیوم دارد به ما می‌گوید که یک پیش‌آمد M هرچه باشه برای کسی که با روایت در واقع دارد آن را می‌شنوه حتی اگر تو این دو شرط اول واقعاً صدق کند ولی برای کسی که با روایت دارد می‌شنوه معجزه حساب نمی‌شود.

خب این پس مهم‌ترین نکته اینجا این است که به اصطلاح حالا یک خورده فلسفی فورنس وجود دارد. یک چیزی برای من معجزه است، برای یک نفر دیگر معجزه نیست.

من مثالی که زدم در کلاسم در موردش صحبت کردم الان خیلی سوال‌ها اینجا پیش می‌آید.

پرسش درباره شرایط تعریف

مثلاً اینکه religious significance یعنی چی؟ شواهد کافی چه می‌توانند باشند اصلاً؟ این تعریف فعلاً یا کورس روال عادی پیش‌آمدها چیه؟ چه جوری می‌توانم تشخیص بدهم اصلاً دخالت الهی صورت بگیره؟

پرسش و پاسخ

تک‌تک این‌ها جا دارد بفرمایید چون سوالتون دیگر. فکر نمی‌کنید در همین سه این چیزی که شما دارید می‌گویید حل میشه؟ یعنی برای من آن اتفاقی که افتاده religious significance دارد و من شاهدی برایش دارم برای ما من معجزه است. من می‌خواهم بگویم که این حالت چیزی که شما دارید می‌گویید این است که مثلاً آن religious significance نسبیه.

بستگی به religionش داره، بستگی به نگاه آدم. خب باشه داشته باشه. همین‌جا در واقع آن هم همین‌جا شما می‌توانید بگویید که مثلاً resurrection برای مسیحی‌ها با توجه مثلاً به جهان‌بینیشون significance دارد و حالا اگر شاهدی برایش دارند این را معجزه حساب کنند. مثلاً دارم می‌گویم.

من فکر می‌کنم خیلی این نکته‌ای که دارید می‌گویید نکته مهمی نیست. فکر می‌کنم. یعنی اصولاً آها آفرین. بگذارید این نکته‌ای که ایشان می‌گه، این تعریف آبجکتیوه یا سابجکتیو؟ یعنی الان ما معجزه را سابجکتیوش کردیم. به نظر من نه. یک وجه اپیستمیک یا سابجکتیو اضافه کردیم بهش ولی مفهوم سابجکتیوی نیست.

یعنی اگر من بگم، ببخشید، اگر من بگویم که به یک پد به یک حادثه‌ای خب؟ می‌گویم که مثلاً فرض کنید ترسناک. اگر حالا شاید خیلی مثال بدی دارم می‌زنم. می‌گویم ترسناک، اگر هر انسانی آنجا باشه و این حادثه را ببیند بترسه. خب؟

فکر می‌کنم که دارم یک تعریف آبجکتیو ارائه می‌دهم از این جهت که در یک مواردی می‌شود حالا اینکه چگونه می‌شود دیتکت کرد و ثابت کرد و این‌ها به کنار. من می‌توانم بگویم که یک یک حوادثی حالا واقعاً ترسناک هستن، این حوادث نیستند. مثلاً با مطالعه سایکولوژی که آدم‌ها و این‌ها اینکه چه مثلاً فرض کنید یک صدایی از یک حدی فراتر برود همه آدم‌ها می‌ترسن.

پس این تو آن تعریف صدق می‌کند. می‌توانم این را نشان بدهم. اینکه خود تعریف در آن یک ناظر باشه ولی من دارم این پدیده را همراه با آن ناظر را آبجکتیو بهشان نگاه می‌کنم. یعنی مثل این است که من بگویم که یک پد یک مثلاً فرض کنید پدیده فیزیکی را فلان می‌گم، اگر وقتی در آینه می‌افتد این خاصیت را داشته باشه.

از در آینه نگاه نمی‌کنم به آن پدیده. من دارم از بیرون نگاه می‌کنم، یک پدیده‌ای هست، یک آینه‌ای هم جلوش گذاشتم، حالا دارم در مورد انعکاسش این تو حرف می‌زنم. من دارم در مورد این صحبت می‌کنم که آیا یک پدیده‌هایی، یک پدیده‌ای برای یک مشاهده‌گری معجزه است و من می‌توانم بررسی بکنم.

اگر دانش داشته باشم که این آدم تو چه وضعیتیه، می‌توانم بررسی بکنم که بله این اتفاقی که افتاد مثلاً religious significance داشت و این می‌تونست بفهمه که این اتفاقا بنابراین برای این معجزه بود.

پرسش و پاسخ

این‌طوری نیست که، بفرمایید. غار افلاطونی. بله؟ غار افلاطونی. غار افلاطونی. یعنی حالا آن موتور را در حقیقت سایه‌ها و حالا بله می‌خواهم ببینید حضور یک آبزرور در یک تعریف لزوماً سابجکتیوش نمی‌کند. برای خاطر اینکه من در واقع سیستممو خود آن اتفاقی که افتاده M و O این دو تا با همدیگر مثل یک سیستمی هستند. من آبجکتیو دارم بهش نگاه می‌کنم.

این‌ها بیرونن و من دارم قضاوت می‌کنم که آیا این برای این حالت معجزه دارد یا نه. پس یک یک وجه اپیستمیک در آن هست ولی نمی‌شود گفت که این تعریف را سابجکتیوش کردیم. ولی یک ریلیتیو بودن در واقع ویژگی مهم این تعریفه. بفرمایید. ببخشید یک لحظه اجازه بدهید. من اصراری ندارم.

اصلاً شما بگویید که این سابجکتیوه، من می‌آم سابجکتیو، اشکال ندارد. یعنی یک جوری شده مثل اینکه اگر آبجکتیو نباشه، اصلاً بده. خب حالا من اگر شما بگید، اگر شما الان بگویید که این بله حالا خب. اما وقتی یک اپیستمیک را اضافه می‌کنیم، با آن ابزارهای ما، در واقع ما را از، خب؟

این‌ها همه می‌شود تو، اه، یعنی ما چه نگاهی می‌توانیم به همه این‌ها داشته باشیم؟ آیا این‌ها را می‌شود به عنوان یک مسئله، ببینید عزیزان من، آن مثال را در نظر بگیرید. عزیزان اون مثال رو در نظر بگیرید. احساس می‌کنید که چی شده؟ چرا؟ احساس می‌کنید اینجا خداوند می‌خواسته من رو حفظ بکنه. Religious significance.

من فکر می‌کنم شما religious significance رو یه جوری دارید برای خودتون تعبیر می‌کنید که مثلاً ربط پیدا بکنه به حقایق اصول دین و این حرف‌ها. ببینید اینکه خداوند می‌خواسته شما رو حفظ بکنه، این این یه چیزِ significant ایه تو زندگی شما. این من من فکر می‌کنم این شاید یه خورده این چون یه اصطلاح متداولی شده الان، چرا؟

برای ببینید آیا اون حادثه بر چیزی بر یه چیزِ معناداری دلالت می‌کنه یا نمی‌کنه؟ اجازه بدید. الان حرکت یه شن در نصف شب برخلاف مثلاً فرض کنید مکانیک نیوتونی این religious significance نداره. اصلاً بر چیزی دلالت نمی‌کنه.

تمایز معجزه دینی از هر خلاف قاعده

دخالتی

اگر خداوند بکنه در بعضی از ذرات بنیادی شاید هر روز داره این کار رو می‌کنه. برای اداره جهان داره این کار رو. ببینید مسئله تمایزه. بین معجزه به معنای دینی که ما می‌فهمیم با اینه که هر چیزی که خلاف قاعده پیش بیاد و خداوند پیش آورده باشه این معجزه است. ما این رو قبول نداریم.

شما حالا ممکنه این اوصاف براتون این مثلاً واژگان یه جوری یه تعابیر خاص داره می‌آره. بله بله به فرد رفت پیدا. ببینید اصلاً ویژگی ویژگی این نمی‌کنیم. بله چرا؟ ببخشید من مجدد دارم می‌گم الان. آره اتفاقاً ببینید اتفاقاً بذارید من این این ویژگی سابجکتیو تو تعریف‌های کلاسیک‌تر معجزه بود.

مثلاً در تعریف آگوستین یه وجه اپیستمیک بود. اینکه اینکه من اصلاً بفهمم که الان شما نگاه کنید فکر می‌کنید که تعریف هیوم کلاً خیلی چیز به اصطلاح آبجکتیوه. ولی اینکه روال عادی پیشامدها چیه، بسته به این داره که من چی می‌فهمم.

یه بچه هنوز روال عادی پیشامدها رو نمی‌فهمه. بنابراین هیچ چیزی حتی یه معجزه ببینه نمی‌فهمه معجزه دیده. چون شما اول باید در ذهن خودتون این آگوستین تأکیدش رو این بود که ما بنا به علم خودمون می‌فهمیم یه چیزی معجزه است یا نه. چرا؟

برای اینکه از قبلش باید یه روال طبیعی رو کشف کرده باشیم. شما این رو هم می‌خواید بگید که سابجکتیوه. خب پس تو این معجزه اصولاً یه عنصر اپیستمیک وجود داره. نمی‌خوام بگم سابجکتیو. ربط داره به اینکه شما چی فهمیدید از دنیا. روال عادی چیه؟ خدا رو چی می‌دونید؟

ایجنت‌هاشو چی می‌دونید؟ نحوه دخالت خدا، این‌ها بر اساس این‌هاست که تصمیم می‌گیرید الان یه چیزی معجزه هست یا نه. حتی اون چیزی که من بهش می‌گم اچ‌میراکل یعنی تعریف هیومی توش یه عنصر اپیستمیک هست. ولی اینکه مستتره. خب؟ حالا این اینم بله اینم یه جنبه اینکه شما چه ریلیجنی دارید؟

چه اعتقادی دارید؟ چه چیزی از نظر شما اهمیت دلالت مثلاً دینی داره؟ دلالت دینی داره. اینکه خداوند می‌خواسته شما رو حفظ بکنه، شما دارید اینو این دلالت رو کشف می‌کنید. اگه یه همچین یه اتفاقی براتون بیفته که هیچ دلالتی براتون نداشته باشه، خب اصلاً هیچ حس معجزه‌ای هم پیدا نمی‌کنید.

پس در تمام این‌ها یه وجه اپیستمیک هست. منتها اون نکته‌ای که اینجا به نظر من مهمه، این فورنس، اینکه من می‌گم اصلاً یه پیشامد همراه با یه آبزرور باید باشه تا مفهوم معجزه تعیین بشه. چرا؟ برای خاطر اینکه در در واقع کانتکستی که او توش قرار گرفته تعیین می‌کنه که آیا درک می‌کنه که این شرایط برقرارند یا درک نمی‌کنه.

مثال O وابن‌حیون

اون مثالی که من زدم حالا شاید شما تو کلاس نبودید نمی‌دونم جلسات رو گوش کردید یا نه، اینکه یه یه شخصی هست به اسم او و یه دوستی داره به اسم مثلاً ابن‌حیون، این‌ها با هم قرار می‌ذارن.

موضوع این بود که یه فرشته‌ای به صورت آدم بر او ظاهر می‌شه و ازش بهش می‌گه که نرو همراه با این و هر کاری بگی من می‌کنم که تو باور بکنی که من از طرف خدا اومدم. این پیام خداست. من فرشته‌ام.

آن ازش می‌خواهد که مثلاً ۱۰ تا سکه را بندازه طوری که شیر و خطام مطابق با میل این بیاید و این بلافاصله این کار را می‌کند. O در شرایطی که به وضوح درک می‌کند که این یک آدمیه که خارق‌العاده‌ست و ادعاش درست است. ولی این که از اونجایی وارد داستان شد که آن فقط این سکه‌ها را انداخت، هیچی نمی‌فهمه، هیچ معجزه‌ای ندیده.

خب؟ ام ام‌شون پیش‌آمده یکیه. یک ۱۰ تا سکه انداخته شده و یک جور را زمین، این امه دیگر. ولی او دو تا او داریم اینجا، او یک و او دو، برای او یک شواهد کافی وجود دارد. چون از اول داستان بود، آن اومد، چه گفت، این بهش خودش می‌داند اصلاً سکه‌ها کدوم‌ور باید بیاد، کدوم‌ور نباید بیاید.

آن این هیچ‌کدوم این‌ها را نمی‌دونه، بنابراین هیچ چیزی فقط دیده که یک کاسه‌ای از سکه‌ها پرتاب شده، یک جوری نشسته دیگه، کاملاً به نظرم رندوم می‌آید. بنابراین این تو یک پدیده برای یک نفر بتواند معجزه باشه، برای یک نفر نباشه، به نظر من یک چیز طبیعی است که این‌جوری فکر بکنیم.

شاید بعضی از معجزاتی که پیامبران در دوران گذشته آوردن در آن دوران با دانش و تکنولوژی آن دوران معجزه بوده و هیچ شکی نداشتن که دارند معجزه می‌بینند. شاید همان کار را الان یک نفر بکند معجزه نباشد. بگذارید من یک مثال بزنم که تو آن مقاله نیست.

من اصلاً این انگیزه این کلاس‌ها این است که یک عالمی چیز تو یادداشت‌هام بود که تو آن مقاله نیومد، این‌ها را یک جا باید بالاخره الان یکیشو می‌خواهم خرج کنم. یکی از معجزاتی که به حضرت مسیح نسبت داده می‌شود در قرآن، این است که می‌گوید من به شما می‌گویم که چه خوردید.

خب؟ آره، حالا آن را بگذارید کنار. بله. می‌گوید ما تأکلون و ما تدخرون فی بیوتکم. آن را بگذارید چی؟ می‌گوید من به شما می‌گویم چه خوردید، خب؟ خب برای آدم‌های آن زمان، این آدم می‌آید می‌گوید من چه خوردم، می‌گوید مثلاً فلان چیز با جزئیاتش می‌گوید آن یکی.

سنسور مدرن. و تشخیص

حالا یک لحظه فکر کنید الان در دوران مدرن. من می‌توانم یک سنسور، خب این آدمی که یک چیزی خورده، شب خورده، خب؟ صبح پا شده، این‌ها هنوز بالاخره در بخارات معده‌اش یک مولکول‌هایی از آن چیزهایی که خورده احتمالاً بیرون می‌آد، ما دیتکت نمی‌کنیم.

من یک سنسور دقیق درست می‌کنم، به خودم وصل می‌کنم، یک تراشه‌ای درون خودم هم می‌ذارم که وقتی که مثلاً این چیز می‌شه، می‌ذارم تو دماغم، نفس که می‌کشم، این بخارات می‌آید در دماغم. یک پروسسور ترین‌شده هوش مصنوعی خیلی درجه یک هم می‌ذارم که برای من بلافاصله ترین بکند که ترین شده باشه که بگوید این‌ها چه غذایی خورده که این ترکیب از این مولکول‌ها آمده.

خب؟ بنابراین الان اگر یک نفر بیاید به من بگوید که من قدرت تشخیص این را دارم که شما چه خوردید و چه نخوردید، در این دوران من با شک و تردید نگاه می‌کنم، چون می‌دانم یک چنین کارهایی می‌شود کرد.

در آن دوران فکر می‌کنم که برای‌شان حالت قانع‌کننده‌ای داشت که این آدم مثلاً یک دانش فوق‌العاده‌ای دارد. خب؟ بنابراین ممکن است یک چیزی، این مثال به نظر من نشان می‌دهد که در یک دوران مثلاً از لحاظ تکنولوژیک عقب‌افتاده‌ای یک کاری نمی‌تواند توسط انسان به طور عادی صورت بگیرد و بنابراین لا‌بد یک ایجنت الهی، چیزی وجود دارد این کار را می‌کند و این به یک جایی وصله، ولی یک موقعی هم ممکن است عادی.

بشود. شاید بشود یک اعضایی به بدن اضافه کرد که بتوانید روی آب راه بروید بعداً. خب؟ ایشان می‌خواهد بحث حالا آقا داستان داستان علم تخیلیه دیگر حالا من برای‌تان درست می‌کنم، آخر همین ترم می‌آرم، می‌گویم شما چه خوردید.

شواهد چیز می‌خواهد. برای مثال‌هایی که ما می‌زنیم هم شواهد می‌خواهد. بنابراین حالا بنا به آن مثال، مثال تخیلی یا این چیزی که یک خورده واقعی‌تره، ممکن است در یک دورانی برای آدم‌هایی یک چیزی معجزه باشه.

کانتکست مهمه، ممکن است مار شدن عصا در مصر باستان و آن اتفاقی که بعدش افتاد یک چیز شاهد قاطعی برای مردم بود و برای خود فرعون حتی که این آدم از طرف خداوند آمده.

برای من و شما ممکنه، بگذارید باز این مثال از قرآن بزنم که جالب است. ملکه سبا می‌آید پیش سلیمان. بعد همراه سلیمان این را می‌برد و یک جایی که ظاهراً یک یک چیزی کافه گاس شیشه‌ای هست که این فکر می‌کند آب دامنشو می‌زند بالا بعد می‌بیند شیشه‌ست یک جوری این باعث می‌شود ایمان بیاورد برایش یا. اصلاً ایمان نمی‌فهمه برای چی؟

الان شما چه می‌فهمید از این داستان؟

داستان سلیمان و درک معجزه

سلیمان این آدمو می‌شناسه، روحیه‌شو می‌بیند که یک چنین چیزی برایش مثلاً دیدن یک چنین تکنولوژی‌ای در آن زمان برای این کاملاً قانع‌کننده‌ست که یک با یک آدم خارق‌العاده‌ای مثلاً طرفه که به خداوند وصله. ما اصلاً خیلی حسشو نداریم.

فکر می‌کنم الان برای ما توضیح هم بدن که ماجرا چه بود، شاید اصلاً هیچ یک الان این شیشه صاف‌کن از این سنباده‌های برقی هست من برای‌تان بهترشم درست می‌کنم. کلاً هم ایمان نمی‌آره برای خاطر اینکه دورانیه که این چیزها خیلی عادی شده. اینکه چه عادی، در واقع نکته چیه؟

این روال عادی یک چیز ثابتی نیست. می‌دونید؟ یعنی ممکن است یک روز راه رفتن روی آب عادی بشود. بنابراین اصلاً معجزه‌ای نیست. من این‌ها را دارم می‌گویم برای اینکه متوجه بشوید که ذاتاً در معجزه یک وجه اپیستمیک هست. نه اینکه ولی اما آبجکتیو بودن زیر سوال نمی‌ره.

من اگر دانش داشته باشم به مثلاً فرض کنید الان در این داستان من قضاوت می‌کنم. می‌گویم چون می‌دانم تو ذهن این چه می‌داند و آن چه می‌دونه، من می‌توانم قضاوت بکنم که ام برای این به طور آبجکتیو معجزه‌ست و برای آن نیست.

موج این تعریف یک زوج مرتب دارد. اصلاً مسئله نیست که اصلاً من نمی‌توانم بگویم ام معجزه‌ست. ام و او باید با همدیگر باشند. مثل اینکه من یک پیشامد دارم و یک آبزرور. حالا از بیرون می‌توانم به طور آبجکتیو به این‌ها نگاه کنم.

بگویم خب این انعکاسی که این پیشامد تو ذهن این داشت با توجه به اینکه می‌دانم مثلاً تو ذهنش چه می‌گذره، این معجزه برای او هست. خب؟ حالا چون ما نمی‌دونیم تو ذهن او دقیقاً چه می‌گذره ممکن است گاهی اوقات نتونیم بفهمیم که آیا برایش معجزه هست یا نه.

به هر حال از من قبول بکنید که حتی در دو وجه اپیستمیک هست. بنابراین از این نظر خیلی اتفاق خاصی نیفتاده ولی وجود شرط کردن وجود او و این شرط سوم ریلیتیو می‌کند. یک چیزی برای او معجزه‌ست، برای او پریم معجزه نیست. این چیزی است که کلاً متفاوته.

یعنی یک تأکیدی بیش از حالت عادی روی وجه اپیستمیک که در واقع معجزه تو این تعریف هست که این نسبی بودن اصلاً مطرح نیست در تعریف هیوم. تعریف هیوم انگار یک واقع متافیزیکیه. هرچند که وجه اپیستمیک پنهان دارد ولی من این را قبلاً نقل کردم، حالا یادم نیست تو همین کلاس گفتم.

پاورقی هیوم و مشاهده‌گر غایب

یک حاشیه‌ای دارد تو یکی از پاورقی‌هایی که بعداً هیوم اضافه کرده به مقاله‌اش، صراحتاً می‌گوید اگر خداوند خانه‌ای را در بلند کند در آسمان و هیچ‌کس هم نباشد که ببینه، این میراکل.

خب میراکل به معنای هیومی فرض کنید هست ولی الان سوال این است که وقتی اصلاً مشاهده‌گر وجود ندارد اصلاً در این مقوله نمی‌گنجه. من یک پیشامد با یک آبزرور را در موردش دارم حرف می‌زنم. اصلاً در واقع یک چیز دیگه‌ای دارم حرف می‌زنم.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. این دخالت الهی که شما دارید به خاطر الهی‌ست که شما دارید به این‌ها دقیقاً آفرین. خب.

نه آبجکتیو نیست. کلاً اصلاً غیرقابل ارزیابی نیست. ببینید ببخشید. هم نه این تعریف، نه تعریف هیوم، نه هیچ تعریف دیگه‌ای از معجزه وقتی تعریف را می‌آرن در مورد اینکه به طور عملیاتی چه جوری می‌توانید دیتکت بکنید حرفی نمی‌زنن.

انتظار این را نداشته باشید که هیوم به شما بگوید که چه جوری تشخیص بدهید یک چیزی در روال عادی پیشامدها هست یا نیست. چطور بفهمید که دخالت الهی می‌کند یا نمی‌کنه؟ این‌ها نه اینکه اصلاً مهم نیست. این‌ها جزو تعریف نیست. اینکه چه شواهدی کافی هستند یا مثلاً فرض کنید چه چیزهایی ریلیجس سیگنیفیکنس دارند.

این‌ها بحث‌هایی که بعداً در مورد تعریف ممکن است اختلاف‌نظرهایی وجود داشته باشه. من بگویم این شواهد کافی‌ان. الان می‌خواهم یک چیزی در مورد شواهد بگویم مثلاً تو همین جلسه. از تعریف که می‌آرید لزوماً عملیاتی نیست.

شما فکر کنم مهندسید، انتظار دارید که یک دیفینیشن که می‌آرید گردن بهتان بگویم که بله این‌جوری هم میتونی با این دستگاه میتونی این را دیتکت بکنی این یکی هم این را نشان می‌دهد مشکلتون حل می‌شود.

خب یک یک مجیشن کاری خلاف روال عادی می‌کند و برایش یک ریج سگنیفیکنس هم مثل یک پیامبر یک مجیشن می‌آید یک خرگوش از تو کلاه در میاره من جلسه قبلش هم گوش کردم به خرگوش و کلاه فکر میکنم.

یک خرگوش از تو کلاه در میاره می‌گوید ببینید من پیامبرم. پس تو یک صدق می‌کند چون دارد یک معنای دینی سعی می‌کند به یک استنتاج دینی بکند و روال عادی پیش من باید بفهمم یک ملاکی داشته باشم که این به خداوند وصله یا نه همینطوری مثلا مجیکه. این را که اصلاً نمی‌توانید از معجزه هست بکنید ارتباط معجزه را با خدا نمی‌توانید قطع بکنید.

کودک، دیوانه و شرط درک روال عادی

ولی همه این‌ها چیزن دیگر همه این‌ها اگر عملیاتی فکر بکنید مسئله سازه که حالا من چه باید این مخصوصاً می‌گویم این را دقت بکنید که طبق طبق این تعریف هیچ پیشامدی برای یک کودک معجزه نیست.

چون اصلاً درکی از روال عادی پیشامدها دخالت الهی ندارد بنابراین در وضعیتی نیست که شاهد کافی داشته باشه. بنابراین طبق آن چیزی که من قبلاً گفتم در مورد آیات بینات نازل شده که خطرناکن هیچ کودکی در خطر نیست.

آدم‌ها از یک سنی به بعد هیچ آدم دیوانه‌ای آدم‌های دیوانه هم اتفاقاً ویژگی مهمشون این است که روال عادی مسائل را نمیفهمن دیگر دیوونه بازی در میارن برای اینکه خیلی حس خوبی ندارند که الان چه کار باید بکنند.

دیوانه‌ها معافن از اینکه چیزی برای‌شان معجزه باشه. این را همش بنابراین تو ذهنتان داشته باشید که ما یک آبزرور اضافه کردیم یک ویژگی فورنس ام برای یک مشاهده‌گر یک چیزی معجزه است این یک ویژگیه که تو آن تعریف ابتدایی نیست.

اولاً در ترجمه این مفهومی که در کانتکست دینی من سعی میکنم نشان بدهم که این است در ترجمه این به یک تعریف رسمی فلسفی که قابل قبول باشه جای بحث هست یعنی اینجا الان یک نفر می‌تواند بگوید که. بله من این مفهوم را قشنگ میفهمم خیلی هم خوب است ولی یک دفی‌نیشن دیگه‌ای ارائه می‌دهم. مثلاً اینجا یک چیزی اضافه دارد اونجاش کم دارد.

مثلاً فرض کنید چیزی که من میفهمم یک نفر بگوید حتماً به عنوان مثال بگذارید یک چیزی که من چون خودم تو ذهنم گذشته باز تو یادداشتم هست یادداشت‌های اولیه این است که آیا لازم است که مثلاً بگوییم که در اثر این ام چون نرمالش این است که وقتی یک معجزه‌ای اتفاق می‌افتد یک آدمی که ایمان. ندارد ایمان پیدا می‌کند.

یک آدمی که این شخص را به عنوان پیامبر نمیشناسه قرار است بشناسه. قرار است یک تغییری در ذهنیتش ایجاد بشود. آیا این ضروریه در تعریف معجزه که این را بیاریم مثلاً یک خورده پیچیده‌ترش بکنیم؟ باید بگوییم حتماً مثلاً این ریج سگنیفیکنس که اینجا وجود دارد طرف این را ندونه و بعداً مثلاً یک خورده ذهنی‌ترش بکنیم.

اینکه معجزه وقتی اتفاق می‌افتد برای شما که به یک چیزی مثلاً فرض کنید اشراف ندارید از نظر علمی آن معجزه خداوند یک چیزی در مقابلتون قرار می‌دهد که مثلاً بفهمید این پیامبره بفهمید که خدا وجود دارد بفهمید که خداوند مثلاً رب شماست و از شما حمایت می‌کند احساس ربوبیت خداوند را بکنید.

به نظر من یک پیچیده کردن بیش از اندازه است و محدودیت را زیاد می‌کند استفاده نکردم ولی می‌خواهم بگویم یک یک آدمی می‌تواند متمرکز بشود روی مثال‌ها و این مفهوم جور دیگه‌ای این را ترجمه بکند. من مطلقاً احساس نمیکنم که این ضرورتاً این چیزی است که از در آن مفهوم در می‌آید. این یک یک شیوه‌ی در واقع ترجمه به زبان فلسفیه.

شواهد، شعبده و کرامت

خب یک مثال یک نکته خیلی مهم که می‌خواهم بحث بکنم فراموش نکنم این است که این شواهد اصولاً چه می‌توانند باشن؟ چون این‌جوری ربطش می‌توانم بدهم به سه گال که بحث جادو و معجزه شعبده و این‌ها بود.

خب. بگذارید همین این بحث به نظرم مهم است. در مورد چون اصلاً کلاً یک بحث کلاسیک در کلام اسلامی هم هست که فرق بین معجزه چه جوری عملیاتی چه جوری فرق بگذاریم بین شعبده، کرامت و معجزه. شعبده که واضح است که شعبده باز در طول تاریخ وجود داشته و شعبده می‌کند دیگر حالا عمومیه.

افراد دین‌دار معتقدن که کسانی که مثلاً فرض کنید ریاضت بکشن و با تقوا باشند و این‌ها به یک قدرت‌هایی دست پیدا می‌کنن، کرامت پیدا می‌کنند. خب؟ بنابراین سه تا حداقل سه تا مفهوم هست. شعبده و کرامت و معجزه در کلام مثلاً در مورد این بحث می‌شود که این‌ها با همدیگر فرقشون چیه؟

چطور یک پیامبر قلابی را چون در کلام وقتی معجزه می‌گفتند همه‌اش تأکیدشون روی معجزات انبیا بود که برای اثبات رسالت خودشان کارهایی انجام می‌دادن. بنابراین سؤال این است که حالا اگر یک صوفی ریاضت کشیده یک کار عجیب و غریبی یا بتواند روی آب راه برود می‌تواند ادعای پیامبری بکنه؟ این چه فرق چه جوری تشخیص بدهیم که این از طرف خدا نیست؟

یک صوفی منحرفیه که یک ریاضت کشیده یک کارهایی یاد گرفته و حالا می‌خواهد ادعای پیامبری بکند احتمالاً یک مقاصد سوئی هم دارد. شاید هم نداشته باشه. شعبده هم همین‌طور دیگر. شعبده کارهای این کارهایی که الان David Copperfield می‌کنه، مجسمه آزادی را غیب می‌کند و این‌ها خب بالاخره در دوران گذشته ممکن بود بتواند ادعای پیامبری هم بکند دیگر.

چه جوری بفهمیم که؟ ببینید من بگویم فکر می‌کنم که شواهد کافی اصلاً نمی‌خواهم الان بگویم که یک چیز خیلی دقیقی وجود دارد که شواهد کافی چی‌ان. چون اینکه او در یک شرایطی که شواهد کافی دارد یا ندارد خیلی وقت‌ها ممکن است بستگی به وضعیت خود او داشته باشه.

چیزی جنرال نشود گفت. ولی بگذارید یک چیزی لااقل یک چیز جنرالی نیست که من وقتی که یک پدیده علم می‌بینم باید یک چه جوری بفهمم که خب یک چیز غیرعادی دیدم. غیرعادی که مشکلی ندارد. من بنا به دانشی که دارم احساس می‌کنم که این اتفاق غیرعادیه.

مثلاً می‌دانم که مرده زنده نمی‌شود. می‌دانم که شتر از در کوه زاییده نمی‌شود. خب؟ تو اینجاش معمولاً زیاد مشکلی وجود ندارد. حالا ممکن است در مثال‌های خاص اینجاش هم مشکل پیدا کند.

تشخیص دخالت الهی

چه جوری بفهمم که این دخالت الهی توشه؟ یک چیز غیرعادی شعبده نیست یا کرامت نیست. خدا به من بفهمونه. آفرین. آفرین. ببینید یک یک تفاوت اساسی این است.

من الان این او که یک فرشته‌ای آمد گفت که من هر کاری بگویی می‌کنم آن انتخاب می‌کند که تو چه کار بکنی. اینکه من بیام جلوتو بگیرم بگویم مثلاً این کار را نکن من از طرف خدا اومدم ببین من خرگوش از تو کلاه درمیارم.

ببین چه کار غیرعادی‌ای دارم می‌کنم. من باید شواهدی داشته باشم که به یک نوعی می‌خواهم بگویم این نکته اصلی به نظر من این است. برای اینکه حس کنم که دخالت الهی وجود دارد باید یک حسی از قدرت و مثلاً دانش نامتناهی در کاری که طرف می‌کند بهم دست بده.

سعی کنم این را دیتکت بکنم. این اگر به خدا وصله خب مثلاً هر کاری من بگویم می‌تواند بکند. قدرت نامتناهی دارد. نه اینکه خودش دو تا کار بلد باشه برای من انجام بده. یک آدمی بیاید شاید مردم شاید واقعاً به‌صورت تکنولوژیک بدون تمرین، من نمی‌دونم، شاید بشود را آب راه رفت.

یک جمله معروفی اگر اشتباه نکنم از ابوسعید ابوالخیر هست که اگر دیدید کسی بر آب راه می‌رود و یا همچون مگس در آسمان می‌پرد، اصلاً ذره‌ای به فکر نکنید که این از طرف خداست و این حرف‌ها. یعنی خب حسش این است که به یک جایی رسیده که می‌داند با ریاضت و این‌ها این کارها را می‌شود کرد.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما اگر یکی از آن عرفایی که در تذکره‌الاولیا ذکرشون شده مشابهشو پیدا کردید و کارهای عجیب و غریب بیشتر کرد بهش ایمان بیاورید. فعلاً با برهان هیوم تذکره‌الاولیا اوته. برای اینکه داستانشو داستانشو شنیدید دیگر.

یک روایتی بهتان گفتن که این‌جوری است. خب بله اگر شواهد کافی ندارید همه هیستوریکال میراکل‌ها اوتن. آها من حس‌ام این است که اگر شما شواهدی داشته باشید که یک جوری این حس قدرت نامتناهی و دانش نامتناهی بهتان دست بده. چه جوری ممکن است این دست بده؟

مثلاً همان آزمایشی که او می‌کند. من یک کار عجیبی که اصلاً تو انتظارشو نداری ازت می‌خواهم. ببین آن مثال من دقیقاً بگویم ۱۰ تا سکه هست که او از مثلاً بچگی بعضی‌هاشون شیرشو دوست داره، بعضی‌ها رو خطشو دوست داره. هیچ‌کی هم نمی‌دونه که او شیرشو دوست داره یا خطشو دوست داره.

خب؟

این هزار تا سکه رو داده به این فرشته یا آدم، حالا هنوز معلوم نیست، می‌گه بنداز، اون طرفی که من دوست دارم بیاد و اون می‌ندازه، این خودش که می‌دونه کدوم طرفو دوست داره. نمی‌تونه انکار بکنه و چیزی در حد نامتناهی دیده دیگه، یعنی حالا می‌تونه آزمایشو تکرار کنه،

می‌تونه چهار تا چیز دیگه هم ازش بخواد. اون گفته هرچی می‌خواد، بگه من مثلاً مثل این داستان‌ها هست که فرشته می‌آد می‌گه سه تا آرزو بکن. چیزهای دیگه هم بخواد. این یه جوری اینفینیتی قدرت و دانشو تاچ می‌کنه، می‌دونی؟ در حالی که کرامت که چندان حالا کرامت رو تو پرانتز بنویسیم،

در واقع همون شو چیز عمومی شعبده، طرف یه کارایی بلده. یعنی آقای دیوید کاپرفیلد در یه شب خاصی با یه تمهیداتی که ما نمی‌دونیم چیه، می‌تونه مجسمه آزادی رو غیبش بکنه. همین الان اگه بهش بگم امشب بیا تو تهران برج آزادی رو غیب کن، نمی‌تونه.

من نمی‌تونم بهش بگم چیکار بکن و اون بکنه، خب؟ هر هر نوع آزمایشی، هر هر مشاهده‌ای، هر پدیده‌ای برای آبزرور این شاهد کافی وجود داشته باشه که یه جوری یه حسی از نامتناهی بودن قدرت و علم بده، خب این یه جوری انگار ربط داره به خدا.

وگرنه هرچقدر هم این کار عجیب باشه، ممکنه به قول ابوسعید ابوالخیر ممکنه با طرف مثل مگس هم در هوا بپره اصلاً، خب؟ شاید با تکنولوژی خیلی کارا بشه کرد که در گذشته اصلاً تصورش وجود نداشت. چون الان ما می‌تونیم به خودمون ذهن خودمون رو با هوش مصنوعی تقویت بکنیم، به‌زودی

چیپ می‌ذارن تو مغزمون یه چیزایی رو پروسس می‌کنه که قبلاً نمی‌تونست بکنه، سنسور می‌تونیم به خودمون وصل بکنیم، حتی اعضای اضافه ممکنه داشته باشیم در آینده. بنابراین آدما ممکنه توانایی‌های جالبی پیدا بکنن، ولی نه هر توانایی‌ای. اومنی‌پوتنت نمی‌شن. همه‌توان و همه‌دان نمی‌شن.

بنابراین قابل آزمون نیستن. مثلاً من تصورم اینه که مردم از صالح خواستن که یه شتر از کوه بیار بیرون، نه اینکه صالح گفته باشه مثل دیوید کاپرفیلد فلان روز بیاید فلان‌جا من از این کوه یه شتر می‌آرم بیرون،

ممکنه رفته باشه مثلاً یه جوری اونجا با نجاری یه قسمت تخته‌سنگ رو درست کرده باشه، یه شتر اونجا قایم کرده، بعد بیاره بیرون و حالا مردم فکر کنن شتر از دل کوه اومد بیرون. خب. حالا چه چه جوری می‌شه این حسی از قدرت نامتناهی رو گرفت؟ بذارید من اینو تو مقاله‌ام آوردم. آره، در حد یه جمله.

ببینید، اصولاً هیچ واقعه‌ای وجود نداره که نامتناهی باشه. نتیجه قدرت نامتناهی باشه. یعنی اصلاً یه چیزی بدیهیه دیگه. هر هر کاری بالاخره، هر واقعه‌ای در جهان متناهیه، دلالت بر چیز متناهی هم می‌کنه. خب؟

بی‌نهایت و متدولوژی تعامل

این کپچر کردن مفهوم نامتناهی یه بار در تاریخ علم مشکل‌ساز شده و به نظر من حل شده. و من می‌خوام با ارجاع به اون کاری که در واقع توی دانش دو سه قرن اخیر انجام گرفته، سعی کنم یه تعریف عملیاتی‌تر از این مفهوم نسبتاً گنگ اینکه یه چیزی یعنی چی که یه حسی از قدرت و علم نامتناهی به ما بده، دستتون بدم.

ببینید، مفهوم نامتناهی، بی‌نهایت کوچک، بی‌نهایت بزرگ توی کلکولس تو قرن هفدهم و هجدهم بود و هیچ‌وقت هم دقیق معلوم نبود چیکار، عملیاتی معلوم بود چیکار دارن می‌کنن با این نمادهایی که مثلاً گذاشته بودن،

حالا چه نمادهایی که نیوتون و مفاهیمی که نیوتون معرفی کرده بود، چه مفاهیم و نمادهای لایبنیتس معلوم بود چیکار دارن می‌کنن، ولی تعریف دقیقی نداشت و این همیشه برای ریاضی‌دانا مشکل‌ساز بود که چه جوری در واقع می‌تونن مفهوم نامتناهی رو مثلاً می‌خوایم بگیم یه متغیری به سمت نامتناهی، مثبت بی‌نهایت می‌ره، اینو چه جوری بیان بکنیم؟ یا یه چیزی بی‌نهایت به صفر نزدیک می‌شه،

اینو چه جوری می‌شه دقیق بیان کرد؟ تا اینکه یه ریاضی‌دان فرانسوی به اسم کوشی تو قرن اوایل قرن نوزدهم این یه تعریف دقیق ارائه کرد که مشکل رو حل کرد.

می‌گه مثلاً فرض کنید شما وقتی می‌خواید بگید یه متغیری به سمت مثلاً فرض کنید یه عددی می‌ره و یه تابعی از اون متغیر به سمت یه عددی مثل مثلاً فرض کنید وای صفر می‌ره، می‌گه من این‌جوری می‌تونم تعریف بکنم.

می‌گم به‌ازای هر اپسیلونی که شما بگید، من یه مثلاً دلتا ارائه می‌کنم که اگر ایکس و ایکس صفر کمتر از دلتا و با اون فاصله داشته باشن، اون‌وقت فاصله اف ایکس و ایگرگ صفر هم کمتر از اون اپسیلونی بشه که شما می‌خواید.

در مورد مثبت بی‌نهایت اگه اینجا مثبت بی‌نهایت بذارم، می‌گم مثلاً با نزدیک شدن ایکس به ایکس صفر می‌تونم یه کاری بکنم که این از هر چیزی بزرگ‌تر بشه.

شما یه ام، شما یه عدد بزرگ به من بده، من یه دلتا پیدا می‌کنم که این بزرگ‌تر از هست هر ام‌ای بشه که چه دیجی چه این این تعریف کاملاً بر اساس نامتناهی‌ها گفته شده، سور عمومی و وجودی داره، کاملاً دقیقه بدون اینکه مفهوم بی‌نهایت رو یه دفعه آورده باشم گذاشته باشم وسط. ولی توش چیه؟ توش دقیقاً ببینید یه حسی از اینترکشن هست.

تو یه چیزی بگو، من یه چیزی می‌دم تا تو بفهمی که این از اون بزرگ‌تر می‌شه. خب؟ بنابراین اصولاً همین این این تجربه علمی ریاضی ۱۵۰ سال که بی‌نهایت رو نمی‌تونستن دقیق بکنن و این‌جوری دقیق کردن، به نظر من نشون می‌ده که شما توی برای اینکه بفهمید که این ام پشتش یه قدرت نامتناهی، علم نامتناهی هست، اصولاً باید یه همچین متدولوژی‌ای رو به‌طور منطقی داشته باشید.

یا از اول ام رو اون‌قدر بزرگ بگیرید که براتون کفایت بکنه. اپیستیمیک دیگه، چقدر شما قانع می‌شید. من این آقای او که این هزار تا سکه رو داشت، همین یه آزمایش احتمالاً براش کافی بود،

برای منم کافیه. منم اگه هزار تا سکه بدم یه نفر پرت کنه، در واقع انگار یه ام‌ای دادم، یه ام‌ای دادم در حدی بزرگ که برای من همون یه بار اگه بتونه بتونه به من بگه از این ام می‌تونم رد بشم، من می‌گم دیگه تا بی‌نهایت هم می‌ره.

خب؟ نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه که اینفینیتی رو شما شما تا وقتی که حسی از نامتناهی پیدا نکنید، ممکنه همچنان توی مرحله شعبده و کرامت باشه طرف. چه جوری می‌خواید بگید این یه دخالت الهیه؟ باید یه حسی از یه قدرت نامتناهی، یه دانش نامتناهی بهتون دست بده. این در اثر به قول

ایشون در اثر تمرین و به ایشون می‌گه که مثلاً می‌گن که طرف با تمرین به دست نیاورده باشه. من چه می‌دونم با تش، شاید پیامبر می‌رفته تو غار، می‌گفته عبادت می‌کنم ولی اونجا داشته تمرین شعبده می‌کرده که بیاد بیرون

مثلاً، من من که نمی‌دونم تمرین کرده یا نه، از کجا بفهمم؟ تمرین کرده‌ست یا تمرین کرده نیست. ولی اگه ماجرا این باشه که من من درخواست‌کننده باشم یا اصلاً درخواستم نکنم، ام‌ای رو ببینم که برای من کفایت بکنه. مثلاً مرده‌زنده کردن از این این‌جور چیزهاست. اصلاً منم نخوام الان ببینم مثلاً اون موقعی کسی می‌دید. آقا در قرآن یه معجزه‌ای اومده که توی انجیل رسمی

نیست که حضرت مسیح از گل پرنده درست می‌کرده و درش می‌دمیده اینا پرنده می‌شدن. این لازم نیست کسی به من، من فکر می‌کنم الانم یه نفر بیاد این کارو بکنه، ادعای پیامبری بکنه، من بهش ایمان می‌آرم. دیگه این دیگه یه چیز در حدی بزرگه که لازم نیست من ازش خواسته باشم. ولی

بالاخره من توی این توی این روال می‌شه به نظر من این حس رو ایجاد کرد. فرق بین شعبده و کرامت و اینا اینه که اونا یه سری مهارت‌هایی هستن که یه نفر ممکنه به دست آورده باشه و نه هر مهارت هر کاری. ولی پیامبران این‌جوری نبودن. پیامبران یه جوری در درخواست می‌شد ازشون و اجابت می‌کردن.

مثلاً فرض کنید کارایی که حضرت موسی کرده، درسته درخواست نبوده، بگن آقا مثلاً طوفان بیار یا نمی‌دونم وضع، ولی هی این‌جوری بوده که اونا یه کارایی می‌کردن و این جوابش بود. مثل اینکه درخواست نکرده بودن ولی مثلاً یه بلایی سرشون می‌اومد. یعنی

بعضی‌ها معجزه هست ولی هیچ‌کدوم از این انتظارات رو ندارن، فقط هوا می‌بینن. آره، اینکه اون‌وقت بوده، نه درخواست. خب این که نه درخواست بوده نه خب من همین الان گفتم که درخواست لازم نیست مثل اگر قبل از این حرفی که زدم این سوالو فکر کنم سوال تو ذهنتان بود بعد از اینکه من یک پاراگراف گفتم باز

سوال را پرسیدید لزوما درخواست نیست می‌گویم این ام می‌تواند برای من یک ام در حدی بزرگ باشه مثل همین که پرنده ها را تبدیل به پرنده گل را تبدیل به پرنده کردن که این را من فقط در حد قدرت الهی بدونم بنا به جهان بینی که مثلا دارم ولی وقتی به الهی هم نشدن.

مثلا همه ابابیل پرست بودن ولی برای‌شان دلالت میکرد. که آن خدایی که خدای این کعبه است این کار را کرده دیگر برای شما معجزه است یک آقا شما فکر میکنید که آن بنده های خدا فکر می‌کردند که.

مثلا می‌گفتند این کعبه متعلق به الله است این آقای دکتر آزادگان ۱۰ بار تا. حالا این را تو این جلسه زدن این مشرکین مثل آتئیست که نبودن نه فقط الله را قبول داشتن حتی رب هذا البیت را هم یک جوری قبول داشتن که الله است ولی رب من کیه رب تو کیه رب آن که قوم کیه آیا ارباب دیگر ای وجود دارد که حائل بین الله

و من باشه شرک این بود آن‌ها از این معجزه اتفاق معجزه آسا قطعا به این نتیجه رسیدن که رب هذا البیت این کار را کرده است مثلا فرض کن آ لازم نیست که در یکی آمد نابودش بکند آن نزدش این داستان خدا یگانه نیست هر خدایی می‌تواند باشه آن خدایی که آن‌ها فکر.

می‌کنند آن چیزی که آن‌ها می‌فهمند دیگر اگر فرض کنید مثلا فرض کنید یک. نفر میخواست بیاید مجسمه هبل را نابود بکند و یک اتفاق معجزه آسا می‌افتاد این‌ها نسبتش میدادن به اینکه هبل لابد این کار را کرده دیگر به هر حال یکی از آن چیز آن

نکته اینجاست به نظر من. شما این تعریف را نگاه کنید، مخصوصاً این حالتی که به سمت بی‌نهایت می‌رود. این رفتن به سمت بی‌نهایت یک چیز داینامیکه. بی‌نهایت نمی‌شود. من اصلاً قدرت درک یک چیز بی‌نهایت در طبیعت را ندارم، در واقعیت. ولی حسی از اینکه دارد تاچ می‌کند مثلاً بی‌نهایت را دارم.

می‌توانم. یکیش این است که اینترکشن انجام بدهم یا اینکه مثلاً این M در حدی از نظر درک من بزرگ باشه که برای من کفایت بکنه، ولو اینکه من ازش نخواستم. خرگوش از در غیب کردن نمی‌دانم مجسمه آزادی این‌ها من نگاه می‌کنم فکر می‌کنم خب دیگر این چه کلکی زده.

با مثلاً نور و پرده نمی‌دانم مخفی و فلان این‌ها. الان که دیدید اتفاقاً شعبده‌بازی یک لول رفته جلو چون یک سری تروکاج‌های تصویری را هم می‌توانند روی صحنه اجرا کنند. با این چیزهای مثل هولوگرام و این‌ها نمی‌دانم دیدید از این شعبده‌های عجیب که خیلی شگفت‌آورند دیگر. در حدی‌ان که مثلاً ۱۰۰ سال پیش ممکن بود طرف بتواند باهاش ادعای پیامبری هم بکند.

معجزه و زندگی شخصی

به هر حال اینکه این M نسبیه که کی مرا بتواند در چه زمانی، در چه قرنی مرا قانع بکنه، آن اینترکشن هم اگر به وجود بیاد، بالاخره یک راهی برای اینکه من بفهمم که آیا این وصل به نامتناهی هست یا نه.

پرسش و پاسخ

بفرمایید شما. ببخشید یک سوال. کلاً این معجزه را بیشتر مختص به دستور خاص پیامبران می‌دونید؟ به هیچ وجه. به هیچ وجه. آها پس مثلاً من تو زندگی شخصی دعا می‌کنم، یک اتفاقی برام می‌افته، برای من شاهد کافی هست که من مثالی که مثال دوم سوم این مقاله است که یک اقتباسی از یک داستانی در مورد زندگی پاسکاله، این است که طرف در آن لحظه‌ای که مثلاً دعا پیش خودش می‌گوید که خدایا مثلاً خودتو به.

من نشان بده، یک دفعه یک اتفاق عجیبی می‌افتد که سناریوش ظرف چند صدم ثانیه. انگار تدوین شده و اجرا شده و این آدم در درون خودش مطمئن می‌شود که اینجا. مثلاً یک جور دخالت الهی بوده.

مثلاً کاری که یک آدمی انجام میده، این را به عنوان یک غیرعادی می‌بینیم. مثلاً می‌گوییم همان واسه معجزه ما، این یک بستگی خاصی دارد. حالا آن مثلاً ممکن است به خاطر درخواستن به حالت تفکر شیعه یا ائمه‌ش این‌ها ممکن است که از این کارای عجیب کرده باشه دیگر. خب؟

این را ما الان به عنوان کرامت می‌دانیم یا این را خودمان یک چیز دیگر می‌دونیم؟ یا یک کرامت را به عنوان یک جور الهی بدونیم و به عنوان یک چیز دیگر یا این را همه‌رو می‌توانیم به آن مقوله‌ای که ما می‌دانیم وصل کنیم؟ شما یک جوری انگار تو ذهنتان معجزه آن معنی کلامی خودش را دارد.

یعنی کاری که پیامبران می‌کنند. خب ما این را از اول تو این کلاس گذاشتیم کنار. یعنی ما بیس کرامت و شعبده را می‌دونیم؟ کرامت و شعبده فرق چندانی ندارند. این از یک راه معنوی به یک قدرتی رسیده، آن مثلاً از یک راه کاملاً استاندارد. این مثلاً ریاضت کشیده و قدرت‌های معنوی پیدا کرده. اگر اعتقاد داشته باشید به کرامت.

کرامت ممکنه، من مثلاً در مورد همان داستانی که تو قرآن چه جوری اومده، می‌گوید این علم علمی از کتاب داشت. اصلاً دانش خاصی داشت. اصلاً چیزی هم نداشت انگار. به نظر نمی‌آید که بگوید که مثلاً یک ریاضتی کشیده و این‌ها.

یک دانشی داشت که می‌تونست این کار را بکند. اتفاقاً این تله‌پورتشن از کوانتوم تله‌پورتشن که از راه دور می‌شود یک چیزی را منتقل کرد، حداقل در حد استیت‌های اتمیک قابل اجرا هست. بنابراین یک آدم‌هایی الان هستند که یک چیزهای کوچولویی را می‌توانند در مسافت‌های زیاد منتقل بکنند. حالا این را به شوخی گفتم.

می‌خواهم بگویم من سعی کردم بگویم که اینجا مثلاً یکی از درس‌هایی که خیلی مهمه، این است که اصولاً تصور ما از شواهد کافی چیست دیگر. خب؟

این نه فقط در مورد این تعریف مهمه، این دقیقاً این چیزی است که تو تعریف هیوم هم عملیاتیش بخواهید بکنید، اینکه چه چیزی تو روال عادیه، چه چیزی من چه جوری بفهمم یک چیزی دخالت الهی در آن هست یا نیست، آنجا هم مطرحه.

آنجا اینجا صراحت پیدا کرده دیگر که آقا این اصلاً اینکه یک کسی بتواند بفهمه، من روی یک مثالی که باز در مقاله نیامده را بگم، شاید هم یک بار اشاره کردم بهش. ما الان می‌دانیم که مثلاً طبق، آها این را گفتم در کلاس. می‌دانیم که نور راست که از کنار مثلاً یک جرم بزرگی رد می‌شود منحرف می‌شود.

الان می‌دانیم اگر مثلاً فرض کنید یک پیغمبری می‌اومد ۲۰ سال پیش و معجزه‌اش این بود که یک کاری بکند که این نور منحرف نشود. خب؟ واقعاً هم قدرت این را داشت که جلوی انحرافشو بگیرد. خب کی می‌فهمید که این اصلاً کاری کرده اصلاً این چیزی؟

به مردم هم نشان می‌داد، تلسکوپ می‌ذاشت ببینید این منحرف نشد. خب آن دانش آن‌ها از اینکه روال عادی چیه، شواهدشون اصلاً در ذهن تو باید یک چیزی به عنوان معجزه، اگر پیغمبری می‌خواهد معجزه بکند یا خداوند می‌خواهد یک نفرو در درونش برای زندگی شخصی شما یک اتفاقی قرار است بیفتد که شما هدایت بشوید به یک معنایی.

خب قابل درک باشه برای‌تان که این از طرف خدا بوده، این معنایش چیست اصلاً؟ اگر بگذار یک یک چیز بگویم تمام بکنم. این فقط این مسئله شواهد مربوط به دو نیست، مربوط به یک هم هست.

آن مثال یادتون بیاد؟ من این مثال یک ورژنش این‌جوری است. فکر کنید که این طرف این ۱۰ سکه را یک لیست داده به آن شخص. یعنی یک تا ۱۰ نوشته، این‌ها را مشخص کرده که کدام شیر بیاد، کدام خط بیاید. خب؟

حالا فرض کنید که آن آقای شما این شماره دو آمد و دید که این سکه‌ها را انداخت و یک جور رندومی نشست و رفت. این طرف هم گفت این معجزه کرد و من ایمان آوردم و من با تو نمی‌آم. می‌گوید چه معجزه‌ای کرد؟ می‌تواند لیست را دربیاره. ببین این لیست دست منه، بهش گفتم این‌ها را بیار آورد.

خب؟ حالا مشکل چیه؟ مشکل این است که ای از کجا بفهمه که این دارد راست می‌گوید که آن آمد گفت که نرو با داعش مثلاً. این داستان، این که داستانه دیگه، این که ندیده که این را. این را فقط او می‌داند که ماجرا را از اول شاهدش بوده.

یعنی موضوع این است که ممکن است شواهد کافی برای این قسمتش پیدا بکند ولی شواهد کافی برای اینکه معناش، دلالتش چیست پیدا نکند. دقت می‌کنید؟ یعنی مهم است که آن دلالت یک یک ام‌ای قرار است دلالت بکند که این آدم پیامبره. یک ام‌ای قرار است دلالت بکند بر اینکه پیام این پیامبر این است که خب پیامبره.

چه می‌گه؟ اینکه مثلاً شرک نورزید. شاید پیامبر از طرف یکی اصلاً بت‌ها آمده. من باید شواهد کافی داشته باشم بر اینکه بر چه چیزی دلالت می‌کند اگر می‌خواهم از معجزه مثلاً پیروی بکنم. خب ببخشید من بله دیگر سه تا باید با هم باشه دیگر به هر حال. این هر سه تا جزو تعریف.

خب خیلی ممنون. خب خیلی ممنون. من در چون دنت تازه از دنیا رفته در گذشته می‌خواهم راجع به یک دعوایی آره، در مناسبت دنت یک دعوایی، دیبیتی بین پلنتینگا و دنت در آکسفورد در ۲۰۰۶ اتفاق افتاده، ۲۰۱۰ یا ۱۱ که کتابه چاپ شد و کتاب کوچیک و کم‌حجمی، خیلی جالب است.

پلنتینگا و دنت

و بحثش برمی‌گردد به بحثی هم که امروز داریم و آن اینکه انگار که ما از دو تا جهان‌بینی مختلف داریم صحبت می‌کنیم و حالا جهان‌بینی علمی به قول دنت، جهان‌بینی علمی یا ساینتیفیک وقتی با یک واقعه‌ای روبه‌رو می‌شود سعی می‌کند آن را با توضیح قوانین و این‌ها توضیح بده ولی به قول خودش جهان‌بینی پلنتینگایی می‌خواهد آن را به صورت معجزه‌وار توضیح بده.

به خاطر همین به نظرم می‌آید که این بحث پلنتینگا دنت را یک بخش‌هایی‌شو من امروز برای‌تان بگویم. دعوا این‌جوری شروع می‌شود که پلنتینگا می‌گوید که در ابتدای بحث می‌گوید که بیایم در مورد جهان‌بینی طبیعی، اول در مورد جهان‌بینی طبیعت‌گرایانه صحبت کنیم.

ببینیم ادعای اینکه اصلاً جهان‌بینی طبیعی با جهان‌بینی طبیعی، صرفاً جهان‌بینی طبیعت‌گرایانه ما می‌توانیم توضیح بدهیم که جهان با این شکل و شمایلی که الان ما می‌بینیم، مثلاً با این زیبایی که دارد به نظر می‌آید که طبیعت دارد کار می‌کند و یک نظم و هدفی در آن برقراره و دارد جلو می‌رود و اینا، آیا.

این جهان را می‌تواند توضیح بده؟ یعنی که در آن کانشسنس پدید آمده مثلاً انسان پدید آمده و امثال این. یک وصفی از جهانی که داریم ما مشاهده می‌کنیم در ابتدای امر می‌کند و بعد می‌گوید که اصلاً ببینیم جهان‌بینی تو می‌تواند این را توضیح بده؟

سوال این است. آیا این ممکنه؟ Is it possible that? پس این سوال پلنتینگا است‌ها. من اینجا پی گذاشتم که اول بحث ببینیم چه کار دارد می‌کند. یعنی یک جور سوال سوال از این است که آیا جهان‌بینی تو اصلاً کار می‌کنه؟

می‌تواند توضیح درستی به ما بده یا نه؟ Is it possible that all the varieties of the biosphere be produced by mindless natural selection. این جمله دنت که پلنتینگا می‌آید این سوال را می‌پرسه. خب. آیا یک نچرال سلکشن انتخاب طبیعی مایندلس بدون ذهن می‌تواند این وریتی از بایوسفر را پدید آورده باشه؟ خب جواب دنت معلوم است یسه بهش.

پلنتینگا می‌گوید وقتی تو می‌گی بله تو داری چه را چه می‌گی؟ در حقیقت وقتی که اینجاش یک بحث جالب فلسفیه. می‌گوید که وقتی که تو داری می‌گی که بله یعنی چی؟

یعنی داری ادعا می‌کنی که امکان پدید اومدن جهان به این شکلی که ما داریم، جهان طبیعی با این شکلی که الان جلوی ما هست و ما مشاهده می‌کنیم، امکان این پدید پدید اومدن این را داری می‌بینی که که به صورت تصادفی پدید آمده باشه. و هیچ ذهنی پشتش وجود نداشته باشه، هیچ برنامه‌ای پشتش وجود نداشته باشه. اما چیزی که تو داری در حقیقت می‌بینی این حرف پلنتینگا.

می‌گوید که چیزی که تو در حقیقت داری می‌بینی بنا بر یک نظریه‌ای که از لایبنیتس دارد نظریه لایبنیتس این است که هیچ ماشین مکانیکالی نمی‌تواند از در آن کانشسنس دربیاد. هرچقدر که وارد جزئیات مکانیکال می‌شویم به نظر ایمپاسیبل می‌آید که از یک جعبه مکانیکی شما بتوانید کانشسنس خودتان بیاورید بیرون. از یک مجموعه‌ای از به قول آن پدال‌ها و چرخ‌دنده‌ها و این‌ها بتوانید هوشیاری دربیارید.

شهود لایبنیتس و آگاهی

این شهود لایبنیتسی. پلنتینگا می‌گوید که بین دو تا دو جور شهود در مورد پاسیبلیتی بیایم اختلاف بگذاریم. چیزی که تو داری می‌بینی، حداکثر می‌تونی به من نشان بدی این است که یو بگذارم که چیزی که تو می‌خوای به ما نشان بدی این است که حداکثر چیزی که می‌تونی به ما نشان بدی این است که تو نمی‌تونی یعنی این را داری می‌بینی که من نمی‌دانم که این غیرممکنه که جهان توسط. یک شانس پدید آمده باشه، به صورت مایندلس پدید آمده باشه.

پس چیزی که تو داری به من حداکثر ادعایی که می‌تونی بکنی این است. یعنی ادعای ندانستن ایمپاسیبلیتیه. من نمی‌دانم که امکان نداشته باشه. من نمی‌توانم آن ایمپاسیبلیتیه را ببینم. اما چیزی که لازم داری برای ادعاهات نشان دادن یک دیدن پاسیبلیتیه.

گرفتین؟ دیدن پاسیبلیتی یعنی تو باید بگی که من می‌بینم یا من می‌دانم. تو باید به من نشان بدی که می‌دونی چگونه ممکن است که جهان به صورت مایندلس پدید آمده باشه.

ولی این چیزی است که به نظر می‌آید تو حرف‌های تو یا تو کتاب داروینز دنجرس آیدیای تو نیست. خب با این مقدمه اول پلانتینگا کل بحث را به نظر می‌آید یک می‌زند زیر میز و می‌گوید که تو اصلاً با جهان‌بینی تو آن ادعای ابتدایی که تو داشتی می‌کردی آن امکانی که اصلاً داشتی برای ما نشان می‌دادی و امکانش برقرار نیست.

این قدم اول. بعد می‌گوید که خیلی خب حالا من کوتاه میام در بحث و میام وارد پاسیبیلیتی تو میشم اصلاً می‌گویم باشه پاسیبل باشه بگذار ببینیم اصلاً حالا دعوایی بین نظریه تکامل که از یک چنین دعوایی بین نظریه تکامل هست.

اصلاً یا با نگاه دینی یا دعوا نیست دعوا در واقع واقعی نیست. بحث کنیم؟ نه روی این بحث نمی‌کنم. آها دنت؟ بله دنت احتمالاً نظرش را می‌تواند نشان بده. پاسیبل بله حالا می‌گویم جواب دنت را می‌گویم. بله. الان طرف پلانتینگا می‌گویم. من اول حرف‌های پلانتینگا را می‌زنم بعد جواب دنت را می‌گویم.

نکته دومی که پلانتینگا تو ابتدای بحثش می‌گوید این است که به نظر می‌آید نظریه تکامل سه تا ادعا دارد. سه تا ادعای اصلی دارد و هر سه تا ادعای اصلی نظریه تکامل با تئیسم در تضاد نیست یا کامپتیبل. نظریه اول اینکه کانسپتوری اوولوشنری تئوری یعنی نظریه تکاملی که الان در حال حاضر در دست ما هست حرف‌های پلانتینگا است.

دارد از اول از دیسنت ویت مودیفیکیشن صحبت می‌کند. یا ساپورت دیسنت ویت مودیفیکیشن. دوم اینکه خب و به نظرش می‌آید که دیسنت ویت مودیفیکیشن یعنی اینکه مثلاً ما یک مسیر تکاملی پدید آمده باشه و این شاخه‌های مختلف تکاملی آمده باشند جلو این در اینجا هیچ ادعایی راجع به اینکه خدا وجود دارد یا وجود ندارد ندارد و تضادی با ادعای توحیدی ندارد.

دوم اینکه هیچ پارتی ایت ایز نو پارت هیچ قسمتی از نظریه تکامل نیست که گفته باشه موتاسیون‌هایی که دارد اتفاق می‌افتد رندومن به این معنا. با این معنا را ببینم من زیرش خط می‌کشم بعداً راجع بهش بحث می‌کنیم. دِی آر کست جاست بای چنس.

هیچ جایی از نظریه تکامل وجود ندارد که گفته باشه موتاسیون‌ها صرفاً با شانس پدید اومدن. خب این را این هم دنت قبول می‌کند. حالا بهتان می‌گویم ولی به چه به کجاش حمله می‌کند ولی کل یعنی این گزاره را به این نحو قبول می‌کند. و به نظر می‌آید حرف درست این حرف درستیه.

ولی نتیجه‌ای که پلانتینگا می‌خواهد ازش بگیرد درست نیست. یعنی آن‌ها هیچ‌جای نظریه تکامل نگفته که موتاسیون‌ها صرفاً با شانس پدید میان. نظریه تکامل چه میگه؟ نه همین الان نظریه تکاملی که الان داریم به آن موقع کاری نداریم. نظریه تکامل نمی‌گوید این‌ها با شانس پدید میان.

نظریه تکامل می‌گوید این‌ها هدفی ندارند و این هر چیزی در جهان یک کازی دارد قرار نیست شانسی موتاسیون پدید بیاید ممکن است که کازش چه می‌دانم اشعه خورشیدی باشه کازش چه می‌دانم حرکت دست من باشه از من چه می‌دانم به چه دلیلی چه مثلا چه می‌دانم می‌گویند این اشعه هایی که میفرستن مثلا باعث. می‌شود که شما سرطان مثلا بگیرید.

خب شاید هم بشود شاید یک موتاسیون در بدن آدم پدید بیاید که با شانس پدید نمیاد هیچ جای نظریه تکامل این حرفو نزده درست است نتیجه ای که پلنتینگا می‌خواهد بگیرد چیست می‌خواهد بگوید که تکامل میتواند گایدد باشد نتیجه ای که پلنتینگا از این می‌خواهد بگیرد این است که.

پس تکامل میتواند گایدد باشد یعنی چه یعنی میشود قبول کرد که پروسه تکاملی که دارد پدید می‌آید یک جاهایی خداوند در آن دخالت کرده و آن را گاید کرده به این سمت که مثلا یک موجودی مثل انسان که هدفش پدید بیاید اینجا را.

حالا دننت جلوش وایمیسته سومین که نچرالیزم یعنی طبیعت گرایی به علاوه نظریه تکامل با همدیگر ایمپلای می‌کنند د دن اف دیواین دیزاین اما خود اوولوشنری تئوری به قول یک نظریه در بایولوژی چنین ایمپلیکیشن ندارد. بله اگرچه شما نظریه تکامل را قبول کنین نچرالیزم را هم بپذیرین آن وقت میگین که خب دیواین دیزاینی وجود ندارد

یعنی می‌خواهد بگوید همین نتیجه را بگیرد که پس می‌توانیم بگوییم که گایدده یعنی خداوند میتواند طراحی داشته باشد برای تکامل خود نظریه تکامل در بایولوژی چنین نتیجه ای به ما نمی‌دهد این یعنی چه یعنی بیایم جهان بینیمونو جدا بکنیم از نظریه علمی جهان این دو تا را از همدیگر تفکیک کنیم. یک نظریه علمی داریم یک جهان بینی داریم و اگر ما با جهان بینی توحیدی. می‌توانیم آن نظریه علمی را قبول کنیم.

اوکی چرا نظریه تکامل را هی مثال می‌زند بخاطر اینکه به نظر می‌آید اینجا محل اصلی دعواست حالا تو فیزیک و این‌ها احتمالا راجع بهش بحث کردیم خب پس پروژه پلنتینگا یک بار دیگر نگاه کنیم پروژه چیست ما یک نظریه ای داریم که به نظر می‌آید دارد دعوا می‌کند با در دعوا با نظریات.

دینی ولی وقتی نگاه میکنیم می‌گوییم خود یک نظریه خالص علمیه که دارد از دیسنت. ویت مودیفیکیشن و نمی‌دانم انتخاب طبیعی و این‌ها صحبت می‌کند که دارد جلو می‌آید و این هیچ ربطی هیچ گزاره ای در این نظریه صرف نظریه علمی در مورد وجود خداوند نیست

که خدا هست یا نیست یا دیزاینر هست یا نیست ولی وقتی که تو نچرالیزم را بر این سوار میکنی یا به قول دننت جهان بینی علمی را را این سوار میکنی آن وقت آنجا دعوا می‌شود.

پس دعوا انگار بین چیست دعوا از نظر پلنتینگا بین این دو تا جهان بینی هاست که معلوم است دعوا دارند جهان بینی توحیدی با جهان بینی غیر آن مثلا مادی گرایانه یا نچرالیستیک معلوم است دعوا دارند چون گزاره هایی توشون هست که با همدیگر در تضادن این آن را نقض می‌کند این می‌گوید پ آن می‌گوید.

نات این می‌گوید جهان خداوند خلق کرده آن می‌گوید جهان همین‌جوری پدید آمده. مثلا آن اداره می‌کند جهان را این می‌گوید نه اداره ای در جهان نیست.

پس این‌ها با همدیگر در تضادن ولی وقتی تو این را میاری سوارش میکنی را نظریه علمی بعد میای میگی علم با دین در تضاده در حالی که دعوا یک جای دیگر است دعوا بین علم و دین نیست دعوا بین نظریات جهان بینی نچرالیستیک و تئیزمه اینجا دعوا وجود دارد فقط الان من یک. یک جمله دیگر هم اضافه کنم

که این دعوا که دعوای واضحیه بین نچرالیزم و تئیزم واضح دیگر متضاد همه پلنتینگا یک چیز دیگر ای هم اضافه می‌کند که خیلی پروژه شو جالب می‌کند که جلسه پیش راجع بهش یک ذره صحبت کردم این هم بگویم و.

نچرالیزم در برابر تئیسم

بعد بروم سراغ جواب دننت آن چیزی که پروژه پلنتینگا را جالب می‌کند این است که پلنتینگا می‌گوید خیلی خب این دعواهایی که واضح است اصلاً نمی‌خواهم وارد بحث مشخصی که اینجا دعوا یک دعوای دیگه‌ای وجود دارد که خیلی خیلی جدیه و آن شماها همه‌تون یادتون رفته آن دعوا را و آن دعوا بین ساینس و نچرالیزم.

و اتفاقاً اینجا یک سری کانفلیکتی وجود دارد. دعوا بین ساینس و نچرالیزم. یعنی تو که داری می‌گی من یک ساینتیفیک ایمیجی دارم، یک جهان‌بینی ساینتیفیکی دارم، اتفاقاً تو نمی‌تونی نچرالیست باشی. خب حساب کن که الان دنت آنجا وایساده چقدر دارد چقدر عصبانیه. چرا پلنتینگا این را ادعا می‌کنه؟

اینجا یک برهانی دارد که جلسه پیش گفتم. اسم برهانش هست evolutionary argument against naturalism. خلاصه برهان را یک بار دیگر بگویم. یادتونه؟ برهان چه بود؟ یک اگر نچرالیزم درست باشه بله پس یک مقدمه اول این است که نچرالیزم درست است. خب دو آفرین. ما محصول تکامل هستیم.

واسه اینکه نچرالیزم درست باشه و حالا این هم قبول کنیم یعنی دو تا را با هم قبول کنیم به تضاد می‌رسیم. ما محصول صرف تکامل هستیم. بگوییم انسان محصول تکامله. تکامل تصادفی به معنی اینکه هیچ گاید وجود ندارد. پروژه تکامل این است که پس قوای شناختی ما محصول تکامله.

چهارم اینکه در پروژه تکامل هرچه که تولید می‌شود به جهت بقا تولید می‌شود نه به جهت ارتباطش با صدق. پس لزوماً قوای شناختی ما یعنی cognitive faculty ما reliability شو نمی‌توانیم نشان بدهیم. نمی‌توانیم reliability یعنی اینکه به سمت صدق برود. هدف‌گیری به سمت صدق قوای شناختی‌مان را نشان دهیم.

چرا؟ چون هدف‌گیری‌اش به سمت صدق نیست. خب وقتی هدف‌گیری‌اش به سمت صدق نیست بنابراین نمی‌توانیم نشان بدهیم که قوای شناختی‌مون reliable. باورهای ما محصول cognitive faculty ما است، قوای شناختی ما است. قوای شناختی‌مون را نمی‌توانیم نشان بدهیم که reliable، بنابراین نمی‌توانیم نشان بدهیم که باورهای ما اکثراً صادق‌اند یا reliable‌ان و بنابراین از جمله باور ما به نچرالیزم.

پس از جمله باور به نچرالیزم را نمی‌توانیم نشان دهیم که صادق است و بنابراین به قول خودش می‌گوید نچرالیزم is self-defeated. خب. یعنی با یعنی اگر تو قبول کنی که تو طبیعی طبیعت‌گرایی به عنوان یک جهان‌بینی درست باشه علم هم قبول کنیم آنچه که الان علم جدید دارد علم مدرن دارد به من می‌گوید که من چگونه پدید اومدم این دو تا با همدیگر در تضاد قرار می‌گیرند.

تو نمی‌تونی باور به نچرالیزم را نگه داری. خب این هم حرف به نظر من جالبیه که پلنتینگا می‌زند. خب این ادعاهای پلنتینگا پس می‌شود گفت دو تا یک سه تا ادعای داشت، ادعای اصلی داشت. اینکه جهان‌بینی تئیزم و نچرالیزم با هم دعوا دارند. دعوا در نظریه علمی نیست.

یک دعوای دیگه‌ای هم خیلی جدی وجود دارد بین شما و یعنی اصلاً از ابتدا هم که گفتش که تو جهان‌بینیت کار نمی‌کنه، نمی‌تواند ادعاتو نشان بده. فقط داری impossibility رو، ندانستن این impossibility را نشان می‌دهد. جهان‌بینی تو می‌بینید دارد چه ادعا دارد کجا دارد چه کار دارد می‌کند.

جهان‌بینی تو با علم در تضاده بنابراین نمی‌تونی اصلاً ادعای علمی بودن نچرالیست را تو بیاری. بعد هم با تئیزم در تضاد نیست. آن چیزی که تو بهش می‌گی علمیه پس جهان‌بینی علمی هرچه که باشه با تئیزم در تضاد نیست.

یک چیز دیگه‌ای در تضاده که آن هم خودش مشکل دارد. در مورد کانشسنس کتاب دارد. نه کامل دیگر جوابش را داده. در مورد کانشسنس کتاب داری هرچقدر توانشو داشت دیگر حرفشو زده.

خب حالا برویم سراغ دنت. ببینیم دنت چه می‌گوید. دنت، امم، نمی‌دونیم. فیلسوف که حتماً بالاخره جزو فیلسوف‌های مطرح حسابش می‌کنند و خب کانیتیو ساینتیست هم هست، در فلسفه ذهن و این‌ها هم خیلی مطرحه ولی یک مقدار زیادی غیر از آن اهل پروپاگاندا و شلوغ‌کاری و تو ادبیات حرف زدنش هم خیلی مثلاً تیکه می‌اندازه به پلنتینگا یا مثلاً کسانی که مخالفشن و یک جوری. آن‌ها را تحقیر کند و یک چنین ادبیات این‌طوری هم دارد.

و خب حالا این هم جالبش کرده دیگه، یعنی نوع نوشتن و کاراشو. این البته نافی کارهای فلسفی جدی‌اش نیست. خب، حالا ببینیم دنت چه می‌گوید. خب دنت هم اولش می‌آید می‌گوید که خیلی خب تو از جهان‌بینی من صحبت کردی که من نمی‌توانم پاسیبیلیتیِ من نمی‌توانم امکانِ اینکه جهانِ بدونِ مایند را بیام توضیح بدهم.

به نظرش می‌آید که امم من اتفاقاً می‌تونم، به‌خاطر اینکه نظریه تکامل دارد برای من توضیح می‌دهد و من حالا جلوتر خواهم گفت که چگونه تو چگونه توضیح می‌دهد به اینکه ما جهانِ بدونِ مایند داریم و دارد می‌رود جلو.

و آن جاهایی که پلنتینگا، حالا اینجا با یک مثالی صحبت، مثالی می‌زند که پلنتینگا چرا مجبور می‌شود یا نگاهِ پلنتینگا چرا این‌قدر چرا مضحک و خنده‌دار به نظر می‌آید به نظرِ دنت.

امم می‌گوید که من می‌توانم ما می‌توانیم ما اتفاقاً در نظریه تکامل تونستیم به صورتِ این را یعنی با نچرال سلکشن تونستیم نشان بدهیم که جهان بدونِ مایند دارد حرکت می‌کنه، چون که نچرال سلکشن بر اساسِ موتاسیون‌هایی دارد کار می‌کند که این موتاسیون‌ها بای چنس نیستند، بلکه هدف‌گذاری نشدند. به سمتِ هدفِ خاصی جلو نمیرن. اتفاقاً اکثرشون هم کُشنده‌اند، آن‌هایی که بمونن باعثِ افزایشِ فیتنس بشوند باقی می‌مونن.

حالا یک مثالی میزنه، و مثالِ خیلی جالبی، یعنی بیشتر حرفشو سعی می‌کند با مثال بزند. اولاً قبل از این مثال، قبل از اینکه این مثال را بگویم می‌گوید که جهان‌بینیِ من اگر مشکل دارد و نمی‌تونه، اولاً که حالا با پاسیبیلیتی هم نمی‌تونم، اولاً اما اگر مشکل دارد و به نظرِ تو نمی‌تواند کلِ جهان را توضیح بده، جهان‌بینیِ تو هم مشکل دارد و این جهان‌بینیِ تئیستیک باعثِ خیلی مثلِ.

یک ویروسیه که باعث میفته به جانِ انسان‌ها و باعثِ کشته شدنِ آدم‌ها میشه، باعثِ. جنگ‌ها میشه، باعثِ غرور و توهمِ بی‌جا برای آدم‌ها می‌شود و. حالا چقدر ما مشکلات و جنگ‌هایی داشتیم به‌خاطرِ این نوع باوری که شما موحدان داشتیم و باعث شده که چه صدماتی به آدم‌های دیگر بزند و چه فشارهایی به آدم‌های دیگر به‌خاطرِ عقایدتون آوردید.

پس چنین جهان‌بینیِ خیلی قابلِ دفاعی هم شما ندارید. شاید به من بگویید من نتونم کلِ جهان را توضیح بدهم یا حالا با مشکلاتی مواجه باشم، ولی خب نظریه‌ای دارم که تا حدی تونسته جلو برود و حالا بعداً کامل‌ترش هم خواهیم کرد، ولی شما نظریه‌ای دارید که. اصلاً دارد نابود می‌کند انسانیت رو،. بله.

این جوابِ این یک نگاهِ اولیه. و حالا در این ادامه می‌گوید که اصلاً امم ما برای پروژه‌های عقلانیتِ ایمان باهاش مشکل داریم. دلایلی که برای وجودِ خداوند هست اکثراً مشکل دارن، همه‌اش رد شدن و حالا این‌ها یک سری ادعاهاییه که خودتان می‌دانید تو فلسفه دین راجع بهش همه‌اش می‌شود بحث کرد، فقط دارد دارم ادعاهایش را می‌گویم.

و اینکه نمی‌توانیم دلیلِ عقلانی برای باور به وجودِ خداوند داشته باشیم. پس در کل می‌خواهد بگوید هم خطرناکه هم خیلی عقلانی نیست. این اگر من این نمی‌توانم آن پاسیبیلیتی را نشان بدم، تو هم خیلی کلاً جهان‌بینی مشکل دارد. این ادعای اولی. ادعای دوم این که خیلی خب.

اگر که تو می‌گی که این جهان این نظریه تکامل می‌تواند جلو بیاید و یک کسی این را orchestrated کرده باشه، یک کسی این را guided کرده باشه و این تضادی با نظریه من نداره، چرا آن را قبول کنیم که آن خدای ادیان ابراهیمی اونی که دارد این را orchestrated می‌کنه؟

هر موجودی چه می‌دانم به قول خودش سوپرمنی می‌تونسته این کار را بکند و بنابراین چرا اصلاً من قبول کنم که آن نظم‌دهنده به جهان تو یا آن کسی که دخالت می‌کند تو جهان تو لزوماً خدای ادیان ابراهیمی. همین‌جا جواب پلنتینگا را بدن که دیگر بحث ادامه پیدا نکند. جواب پلنتینگا مشخصه.

می‌گوید که اگر تو یک سوپرمنی هست که این‌قدر ازلی و از زمان‌های بزرگ قدیم تونسته این جهان را کنترل کنه، این‌قدر قدرت داره، این‌قدر علم دارد و این‌قدر می‌دونسته که کجای جهان باید دخالت کند و همه این جهان را به این عظمت را تحت کنترل خودش داره، آن خیلی سوپرمن نزدیکه به. بله خدای ادیان ابراهیمی.

خب حالا اینجا یک در قسمت بعد برای اینکه یک حالت تحقیرآمیزی نسبت به پلنتینگا هم داشته باشه، یک مثالی می‌زند از تفاوت این دو تا نگاه. برای اینکه حالا اینجا به بحث معجزه ما هم نزدیک می‌شود. با این مثاله می‌خواهد نشان بده که تفاوت دو تا نگاه چگونه کار می‌کند.

مثالش این است. می‌گوید که یک فردی هست به اسم فرد که این متخصص آثار هنریه. یعنی نقاد آثار هنریه. کارش نقد کردن. و یک مجسمه‌ای هست که این یک نفری مثلاً چه می‌دانم آقای الکس مثلاً این مجسمه را ساخته و فرد این مجسمه را خریده، آورده تو اتاقش گذاشته بالا سرش.

اینجا که می‌شینه که مقاله‌هاشو بنویسه، اینجا گذاشته بالا سرش. چون داشت وقتی که داشته این مجسمه را نگاه می‌کرده، به یادش آمده که چقدر این مجسمه مجسمه بی‌خودی و چقدر خب هیچ هنری در آن نرفته و این‌ها و شروع می‌کند یک مقاله‌ای در نیویورک تایمز مثلاً قسمت هنریش نوشتن و این مقاله را می‌فرسته در نیویورک تایمز چاپ می‌شود.

وقتی که مقاله چاپ می‌شه، نسخه چاپی‌شو می‌آرن بهش می‌دهند که مقاله شما چاپ شده، نسخه چاپی. حالا فرد فرض کن که علیه الکس نوشته و اصلاً الکس را با خاک یکسان کرده تو آن مقاله که اصلاً تو هیچی بلد نیستی و هیچ هنری نداری و این‌ها.

فرد دارد مقاله خودش را پشت میزش نشسته و دارد می‌خونه. اوکی؟ و حالا یهو یک زلزله کوچیکی می‌آید. خیلی کم که معمولاً آدم‌ها هم حسش نمی‌کنند ولی این‌قدر این حالا این مجسمه گذاشته بوده نزدیک روی طاقچه با این زلزله خیلی کوچیکی که آدم‌ها تو آن مثلاً شهر نیویورک هم حسش نمی‌کنن، این مجسمه تق می‌افته، می‌افتد را کله این، کلش می‌شکنه و می‌میره.

و این در حال خواندن چیه؟ در حال خواندن مقاله‌ای که علیه مجسمه نوشته شده بود. حالا کارگاه پلنتینگا می‌آید جلو. پلنتینگا چیست پس کارگاه جنایی.

داستان الکس و مثال جنایی

کارگاه پلنتینگا می‌آید و بررسی می‌کند و می‌گوید که شواهد کلاً نشان می‌دهد که الکس قاتله.

یعنی الکس آمده اینجا انتقام گرفته و با همان مجسمه‌ای که این نقدش کرده بوده، زده تو سرش و این را کشته. دنت چیکاره هست؟ دنت وکیل مدافع احتمالاً الکسه و می‌آید می‌گوید که آقای کارگاه پلنتینگا، شما داری این اینجا داری اشتباه می‌کنی. اینجا دخالت کسی در اینجا اتفاق نیفتاده بوده. من می‌توانم کاملاً به صورت طبیعی و نچرال توضیح بدهم که چه اتفاقی افتاد.

یک زلزله کوچیکی بود و این‌ها. پلنتینگا می‌گوید که نه ببین این دارد دقیقاً آن روزنامه را می‌خونه، دقیقاً همان روزی که این چاپ شده، این را دقیقاً با همان مجسمه‌ای که این دارد نقدش کرده، می‌آید و احتمالاً ممکن است که حتی الکس هم قبلش آمده باشه تو آن خانه و مثلاً آثاری ازش باشه که دعوا کرده باشه با این و. برگشته باشه.

حالا این هم در آن اضافه کنیم. فکر کنم این هم دارد می‌گوید. پس الکس هم می‌آید و آنجا دعواشون می‌شود و می‌رود بیرون و آثار این هم هست. پس حتماً الکس این زده این را کشته. خب حالا دنت چه می‌گه؟ می‌گوید که ببین در واقعیت این اتفاق افتاده دیگه، زلزله شده و این‌ها.

ولی تو هر کاری که من بکنم به خاطر اینکه آن جهان‌بینیت این‌جوری است که دوست داری بگی یک پرسونال یک شخصی یک پرسونال، یک شخصی آمده و این کار را کرده و توضیح آن‌جوری بدی تو حاضر نیستی بیای ساینتیفیک نگاه کنی و مسئله را بررسی کنی.

اصلاً به خاطر همین به خاطر این نگاه ساینتیفیک، به خاطر نگاه غیرعلمیت جان آدم‌ها را می‌گیری. می‌فهمی؟ یعنی ممکن است که این نگاه غیرعلمی تو باعث بشود که جان الکس گرفته بشود یا حالا محکوم بشود. حالا بعد می‌گوید که خیلی خب پس پلنتینگا می‌آید می‌گوید چی؟

می‌گوید که بله اینجا جا جا نگاه کنید پلنتینگا می‌گوید که از نظر دنت اگر نچرالیزم را قبول کنیم به علاوه ی evidence of geology evidence of geology یادتونه تو آن برهانه نقش نظریه تکامل آنجا بازی می‌کرد. نچرالیزم به علاوه ی evidence of geology تو این داستانه الکس is sinless الکس الکس بی‌گناهه.

اما دنت اینجا می‌گوید اما پلنتینگا می‌گوید ما نچرالیزم را قبول نمی‌کنیم. نچرالیزم فالسه. خب؟ بنابراین ما می‌توانیم دخالت‌های کسان دیگر را در نظر بگیریم. زمین‌شناسی هم درست است هیچ مشکلی در زمین‌شناسی نداریم اما دخالت کسای دیگه‌ای ممکن است که حتی الکس باعث شده باشه که چه می‌دانم زلزله اتفاق بیفتد.

و اگر که ما نچرالیزم را بگذاریم کنار هر اتفاقی را می‌توانیم بیایم با نظریه علمی تطبیق بدهیم. الکس باعث شده به یک کاری کرده که این اتفاقه بیفتد دیگر. و بنابراین الکس نمی‌توانیم از بی‌گناهی الکس صحبت کنیم. اینجا دیگر به نظرم یک جوری نظریه‌اش پلنتینگا مضحک می‌شه، خنده‌دار می‌شود.

حالا مثال دنت یک ذره اگزجریت اگزجریتدِ ولی حرفشو می‌توانیم بفهمیم دارد چه می‌گوید. می‌گوید که من نمی‌توانم آن کاری که تو می‌گیری بکنم. یعنی من نمی‌توانم نظریات علمی را از نچرالیزم جدا کنم. چون اگر جدا کنم از نچرالیزم چه اتفاقی می‌افته؟

هر لحظه هر کسی می‌تواند بیاید این وسط بگوید که این با دخالت آدم‌های مختلفی این نظریه علمی جلو رفته و هر نتیجه‌ای ازش بتواند بگیرد. یک جوری به نظر می‌آید که حرفش این است که اگر که تو بیای متدولوژی نچرالیزم را بذاری کنار نمی‌تونی نمی‌تونی این تفکیک را انجام بدی بین متدولوژی نچرالیزم و متافیزیکال نچرالیزم که خیلیا بهش معتقدن.

یعنی می‌گویند ساینس چه جوری جلو دارد می‌ره؟ این ساینس، تکامل، تکنولوژی یا زمین‌شناسی یا هرچه یا فیزیک به صورت متدولوژیکلی نچراله. ما در دانشکده فیزیک برای دسترسی به قوانین متدولوژی نچرالیستیک داریم ولی خیلی از فیلسوفا معتقدن از جمله پلنتینگا و خیلیای دیگر تقریباً همه کسانی که تو بحث علم و دین کار می‌کنند که می‌گویند این دو تا را باید از همدیگر تفکیک کنیم.

این دارد ساینس تجربی را به من می‌ده، قوانین طبیعت را دارد به من می‌دهد اما متافیزیکال نچرالیزم همان چیزی است که دقیقاً در تضاد با تئیسم. یعنی جهان ما یک جهانیه که فقط از طبیعت ساخته شده.

این دو تا یکی نیستند. این دو تا با همدیگر فرق دارند. بیایم این دو تا را از همدیگر تفکیک کنیم. این خب حالا دنت می‌خواهد بگوید چی؟ می‌خواهد بگوید این دو تا را نمی‌توانیم از همدیگر تفکیک کنیم.

چون اگر این را قبول نداشته باشی تو نمی‌تونی تمام جهان را بر اساس این متدولوژی به دست بیاری. نظرتون چیست در مورد مثال فِرت؟ من فکر می‌کنم که قسمت دوست قسمت را قاطی کردیم. آن قسمت تکامل و این‌ها را با تکامل فیزیکی ما قاطی کردیم.

یعنی مثلاً جهان از این‌جوری است که یک بیگ‌بنگی بوده و بعد اینکه ما باید بردنی کنیم یعنی مثلا جوان علم و مستقیقیتی این بوده یک بیدرین بوده و بعد به سطح اولین آمین را برد ندید کنیم همه را بیدرگیر شده بوده این بوده چون در آن هست نه دیگر در نگاه طبیعتگراهیان ها.

جداگانه نیست نه در آن هست دیگر همین بوده نه دیگر نگاه طبیعتگراهیان ها یکی. هستند یعنی کل جهان فیزیکی نه یک جهانیه که 14 ملیار سال پیش شروع شده 4 ملیار سال پیش کوره زمین پدید آمده از 2 ملیار سال پیش هم تکامل را افتاده همه این‌ها با همه وستان همه این‌ها تاویز فیزیکی دارند

حالا تو ممکن است که بتونی پدیده های بایولوژیک را ریدیوست کنی به تبایی بله ریدیوستش میکنی به پدیده های فیزیکی این که بریجش چیست خب خیلی ها نمیتونی ازش صحبت نمیکنی آن واقعیتش را از فیزیک جدا کنیم از نظر نگاه طبیعتگی هایانه بسیار چون در موقع درخیدن از ترکان را داریم.

اینکه از ترکان را می‌کنم باید برخیم کنید که این موقع باید برخیم. اینکه کلاد اطباعی در مورد چیز کمان ندارد. او ماییدی که نارم نفردید کلاد اطباعی در مورد زندگی ندارد یا کلاد بیدارانتی به چیزی برخیم. گنوز می‌کنید.

تا می‌توانید به دست کریم خواب آن کار را بیشتر از آنرا دید. تو ترفتار جنتی هستی الان برگرام دارداریه یعنی جهان در موقعیت یکی مثلا قاعده هست داعش هست یک انزجار عمومی در سطح جهان و وجود من به ازرنی نیست بودم آمده جورای اول آن‌ها را اینکه دیگر روی چیز دیگر نمیتونند فکر کنند.

این است وقتی این استعالیه ها عملا همه را خلص اصلا می‌کند که دلیل جهد خاص بود بشود. در صورت اینکه مثلا این پشت پشت ها هم منگرد کسان گمبه اطوم و اگر علم نیست ناخیرند.

خب، این باید باشه، این چیزی باید بشیدن، این روی ایمپیزم، بعد از باز هستیم، این چیزی باید بشیدن اممه، بله قدره مرد هست چیزی آن دیگر خیلی پسته ها و حد شده امروز یک اسلام هم تا برای خاطر این مورد خودی داشتید مکتوب می‌خواهم بگویند در.

واقع یک ارواقع از ار آترینی خیلی در ممکن است کاراشون و ساته برسانون دائمان این را. می‌گویند این احساس به بعدی که آن را بیانده استفاده کنند که کاملا از حالت اصل پرسادی جدا شکنید

بگو شما دستک بسیار درست دارید این برنامه جنرالات و دلالاتی با حرف بزنید من این الان بلندین رای اینسپیت تیزی بودم آیا اینسپیت های تیزی در طرف جنرالی در مجموعات خوشحس بگویم می‌شوند جنایت های کسی این در این درگاه هایی بسیار دیگر های بیاید کشور شده این هر طور در اکم ها را. بیشتر بزنید یعنی دانشمنده باقی الان میبخونه مثلا جنرلاتی بخونه که در این کاری گردم.

با من که یک عالم قدرت خراب کردن در تاریخ از هر منشکر قدرت اینکه نفع استعمالی کردن چیز باید می‌شود رویتون کاردوت ها که کردن میبینیم چرا ببینیم مرگه های پلسراپی این چیزها دارد این چیزها داره،.

بنابراین اصلا کلا ترقباله که دستر به بحثی ترسردی تو میرید چیزهای آرتمی و درخواست کنید و محضور کردن اصلا در آن را میدهند و ساید به ده اندیگر کنید این کاری که دنت زیاد میدهند این اشنا همه نیست، دیگر دنت این کار که تره حرف درست است. بله چون وسط بخ دائمان از این چهار پاییش را

ببینید دائمان همه هزدار دارم میخندن از شخیه هایی که می‌کنند بله به حاضر توشنده کنانشید که دوانویتی همین نداشت این نداشت بر از دانبینی دیگی را در مورد خطر دارد.

اینکه شما می‌توانید یک نوع آموزهی داشته باشید که در آن مرتب را مثلا منظم فکر کنین منطقی باشه یا آزاد منشانه باشه دایورستیتی مختلف را قبول کنیم این‌ها قاعدتا تا حدی وجود دارتون نزدان مقصد ولی آیا این ترترزاد با اعتقاد دینیه؟ یعنی تو با من یک دیندار نمیتونی مثلا ساینتیفیک ام... ساینتیفیک... چه می‌دانم ایمیج داشته باشی به نظرم یا ترترزاد نیست؟

اینکه برادرس افتاده کنید افتاده انجام دارد که چه بابرکایی همینجورید. چه تردیلی نکردید. همین بابرکایی چه تلاحات دارد. این تردیلی نکردید که این بابرکایی را کلیده بردید. افتاده کنید. اوه. بله.

ما اینجا میلیم که کلیدی حیاظه اعصای بهتر یاد رای بادن سازده باید مردم یاد را ببینیم و بهتر یاد را ببینیم. ما فضاها مثلا شما دیده ارمی پزیشکی شرکت کردید که آن همه فضاها را منویدار داد. اینمی درک من درک می‌کنم.

ولی من در حال درکم همه خوبی های علم پزشکی سریع جاش هست و همچنان تو میتوانی دیندار باشی و همه خوبی های هم را داشته باشه تضادی وجود ندارد به این اعتقاده به اینکه علم پزشکی خوب میشی یا تحقیق شیمی بکنی بایو شیمی بکنی ویروس پورونا را برویم مثلا شکست بدی و اینکه.

آدم دینداری باشه به نظر می‌دهد تضادی وجود ندارد این که می‌خواهد دنت بگی که. نه تو باید حتما وقتی میخوایی باید فضای علمی بشی متافیزیکشم بپذیری این به نظر می‌آید حرف عجیبیه. یعنی چرا باید حتما آن متافیزیک را بپذیرم برای که پزشک خوبی باشند من کاملا قبول

دارم که پزشکی کمک کرده بین که آدم ها زندگی خوبی داشته باشند کما اینکه اصلا علم مدرن این‌جوری شروع نشد علم مدرن همه کسان که باش شروع کردن به کار کردن تقریبا تمام آبای علمی مدرن آدم های دیندار هستند. اصلا مشکلی نداشتند. چه دارید؟ برام. چه نقصی دیگر هست؟ برام. یکی از حالت باید فیلوژی بید.

آن آدمی که واقعا به ادامه مثال فیسیکای باید برده. به این چیز از اینکی با اونی که فراموشی بودیوژیکا را قایم کنید، یک چیزی اشتر یاد میدهد. اینکی سی کمی باید از باید سایت بودیوژیکا با آن همین ماندهد که مصبتاً نماید به یک یکی از آن باید چیز داشته باشه، نماید از در نکشه های سی طایبی بخوانند.

ایجاد برگردید که این گزارها درست است. در اینکه همچنین اینجا نداریم و همچنین توروژیکای دارند، اونکه از این تر باگردید و یک جلد بگیرید خب این دیگر کام است که کاری دید. اینکه اینجا نمی‌کند باید برگردید که این جلد نمی‌کند.

بله ولی اگر دیگر من که من با این دیگر باشم این زمان را واضح بینم یعنی این همین الان یک آرکی شما هم اعتباد به ماورده دارید داشته باشید یک بارگی را شروع بکنید با این اینکه چقدر باشون می‌توانند این زیری توجیه کنند. تا تاییشن سرگاری که با من باز دارید سپریل نخواهید آن عرصه را که می‌شود درونه سپریل نتشالی کنید.

با این اینجا می‌کشفو باشون. خمیدی کشفو همین سال از آن بیان برد. کمان اینکه حالا اینکه دانشمالگان می‌بگویدند. در این حال دیگر اطرافی می‌گویم از رای انگیزی داشتن استفاده بودشی دلاخرون اینکس تیم ایمان دارد که این نتیجه بودشی نظامیتی کاری درست است که چیزی دارد خود کمتر آن راز هست نه با هردش دارد که از اینکس که اصلاح می‌شود در و بردر چیز درگیزه نه، دلیل چه تیزی به نظرمان؟

کمک کنیم که پس آقایی نیست. این در این دقیقه چه ما بحثایی بدهیم. کذاباش باز بگیرم. این هزار تا هر کمسه دیگر اصلا که...

که... که... این چه رقیقه خوبصورتی کلیتوشیکالی من هم قلبون کنم. چه ارتباطی بگی اینکه سوگراد هست. اینکه آن را در اینجام جنایت کردم در دست کنیم. شما کردم. ببین در اینجام مثالشی چندتون نداریم. در اینجام مثال فرد نظرتون... در اینجام من چیز گفتیم.

اینجام می‌شود اینکه من باید با آخریه باید به دنستران می‌گوییم. در اینجام که مثالشی چندتون باشیم. دنستران هست داریم. مثال فرد و علیت را اکردان. کتاب من که معرفه کرده چرا دیدید محکاقی بودی؟ من خوشکندی که این بود و که چیز روی چیز همه محکاقی بود خب در موضوع مثال نظری ندارین؟

مثال ایران هستش ایگه مثالش که هم هستش دیگر آن بیدار می‌بود مثال از آن بی برخون ندارد دیگر آهان این کانسکس کارای با پرنسینگ ها نمیپذیره. من میپذیرم. ولی بیاییم ببینیم وقتی نپذیری چقدر اختلاف پیدم شده و نمی‌تواند درست توضیح بده.

این مجبور می‌شود یک چیز عجیب غریبی بگوید می‌خواهد این حرف‌ها بزن تو داروین آخونده خوانده ایشان یا آخونده می‌کنی با آموزه‌هایی که خوانده و یاد گرفته همین باعث شد که یک مقداری بهش یک اصطلاحی دسته‌ای که تی‌اس دارد بیشتر این است که آن خودش در فضای فرهنگی اجتماعی کلاً قرن نوزدهم باید در نظر.

بگیرین رشد علمی کاری که نیوتون کرده کاری که پاس همه این‌ها پشت سر هم. می‌آید یک فضای اشتباه که داروین هم آن تو آن فضاست فقط مشخص نیست.

خب بله دقیقاً بله هر هرچه هم که من بگویم تو میگی نه این را چون اگر این را بذاری کنار دن دارد می‌گوید اگر تو نچرالیزم را بذاری کنار از این ساینس جدا بکنی آن وقت میای میای میگی که خیلی

خب مثلاً یک جمله پلنتینگا داریم اینجا باز مثلاً شیطان و فرزندانش این جمله پلنتینگا جاهای تو کتاب‌های دیگر هم به کار برده که آن‌ها دخالت می‌کنند تو جهان و باعث مثلاً بلاها می‌شوند و این‌ها تو کتاب نظریه شر از این تعبیر استفاده می‌کند چند بار و اینجا.

حالا دن آن را می‌گیرد که این واژه را می‌گوید خیلی. خب مثلاً شیطان و فرزندانش می‌گویند مثلاً این کار را کردن و تو اجازه دادی که آن‌ها دخالت بکنند.

هرجوری دوست داری می‌تونی داستان را به نفع پلنتینگا می‌تونی داستان را یک جوری بیاری تعبیر کند که ببین دارد شهود تو را این‌جوری تقویت می‌کند می‌گوید ببین چقدر دارد این اشتباه می‌کند یک چیزی که کاملاً طبیعی می‌تونستیم توضیح بدهیم چون آن زلزله آمده و این افتاده را سر این و این دارد به.

خاطر مسائل دیگه‌ای که تو آن اتفاق افتاده می‌خواهد در شخصی توضیح بده و حتی. اگر من میام می‌گویم. دقیقاً آن تو آن لحظه زلزله‌سنج میارم و بهتان نشان می‌دهم که اگر این زلزله با این ریشتر خاص اتفاق افتاده. باشه و این هم این بالا بوده. باشه امکان اینکه بیفتد کاملاً امکان موجهیه و لازم نیست آن خاطر باشه بازم تو قبول نمی‌کنی.

چرا قبول نمی‌کنی؟ به خاطر اینکه میگی خیلی خب من بدون نچرالیزم نچرالیزم را بگذاریم کنار فقط علم خالی به من توضیح نمی‌دهد. گرفتین؟ خب پلنتینگا چه اینجا جواب میده؟ به نظرش می‌آید که این مثال مثالی نیست که بتواند جواب حرف پلنتینگا را بده. چرا؟

چون که چون این مثال دارد تو یک کانتکست به قولشون تو یک کانتکست چه می‌دانم جنایی خاصی دارد بحث جلو می‌رود و آنجا ما باید عوامل ابتدائاً باید عوامل کاملاً نچرال را در نظر بگیریم و. حالا اگر و پلنتینگا لزومی ندارد اگر خودش کارگاه باشه بگوید که من این اوی‌دنس‌هایی که تو داری را میگیرم میذارم کنار.

کاملاً این‌ها را نگه می‌داره. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه به قول آقای دکتر حرف درستی زد. من خودم مقید می‌کنم که در این بازی طبیعی بازی کنم. اما این بازی طبیعی چه تو علم فیزیک چه در بیولوژی در یک محدوده خاصی دارد اتفاق می‌افتد. ما تمام قوانین را داریم تو در آزمایشگاه و در کلوز سیستم‌ها به دست می‌آریم.

نمی‌توانیم بازش کنیم به کل جهان تسری بدهیم. یک وقت تو می‌خوای به واسطه با یک نگاه با یک متدولوژی کل جهان را توضیح بدی اگر ادعات این است که با یک متدولوژی نچرالیستیک من می‌خواهم کل جهان را توضیح بدهم اونجاست که نچرال اونجاست که پلنتینگا می‌گوید تو نمی‌تونی.

اما اگر تو یک مسئله جزئی مثلاً یک توپی به یک توپ دیگه‌ای خورده و حرکت کردن را می‌خوای توضیح بدی اتفاقاً تو آن بازی مشکلی ندارد.

یعنی پس وقتی ادعای تو می‌شود با یک متدولوژی که من دارم باهاش قوانین جهان را به دست می‌آرم حالا می‌توانم کل دنیا را توضیح بدهم یعنی در جایی بسته در کلوز سیستمی من دارم آزمایش می‌کنم قانونی به دست می‌آرم ولی می‌خواهم باهاش کل دنیا را توضیح بدهم.

این می‌گوید این پرش را تو نمی‌تونی بکنی. این پرش اینجا تو این مثال اتفاق نیفتاده به خاطر همین مثالش مغالطه است از نظر پلنتینگا.

خب خسته نباشید. خداحافظ.